امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 2.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اگر نتوانم؟

#1
شب گذشته دیر خوابیده بود . صدای اذان صبح می آمد . وقت ٬ وقت نماز صبح بود. رفتم تا صبورا را از خوابی که غرق آن بود بیدار کنم . پتو را دور خودش سخت پیچیده بود و مست خواب بود . شاید داشت خواب دریا را می دید و قدم زنان در ساحل زیبای آن راه می رفت .
شاید داشت در دشت زیبای سرسبزی می دوید . هر چه بود خوابش شیرین بود . نشستم تا بیدارش کنم . دلم نیامد . حس مادری ام می گفت " دخترکت را رها کن بگذار تا در خواب شیرینش غرق شود . بگذار تا سیر بخوابد . "نمازش ؟! خب وقتی بلند شد نمازش را قضا می خواند . آمدم که برخیزم . در دلم چیزی هیاهو می کرد. اگر امروز نمی توانی او را برای ادای فریضه ی نمازش ٬ تنها برای دقایقی از خواب و استراحتش بیدار کنی و احساس مادری ات بر حس بندگی ات می چربد ٬ چطور وقتی مهدی زهرا ظهور کرد می توانی سربازت را آنطور که همیشه ادعا می کنی ٬ بی منت به میدان نبرد رهسپار کنی ؟!
نشستم . اذان به انتها رسیده بود . فریاد بلند " لااله الاالله" . دستم را بر شانه اش گذاشتم . صبورایم ٬ مامانی ٬ دخترم بلند شو وقت نمازه ...
قامت دخترم در چادر زیبای گلدارش تماشایی تر شده بود ....
ان الله مع الصابرین
پاسخ اخطار




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان