امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
به چه کسی هنرمند می گویند؟
#1
هنرمند کیست؟ پاسخ بنظر ساده می آید؛ کسی که کار هنرمندانه انجام می دهد. اما این پاسخ غیر منطقی است، چرا که پاسخ یک سوال را، منوط به پاسخ سوالی دیگر می کند؛ کار هنرمندانه چگونه کاری است؟ و بلافاصله این پرسش در ذهن نقش می بندد که؛ هنر چیست؟

فرض می کنیم پاسخ این باشد که؛ هنر وسیله ای ست برای برانگیزاندن حس و اندیشه و انتقال خلاقانه و غیر مستقیم این هر دو، بگونه ای که حمل بر معرفتی زیبائی شناسانه شود.

اگر این فرض را پایه و اساس استدلال خویش قرار دهیم، تمیز و انتزاع سه عنصر ممکن خواهد بود؛ احساس - اندیشه و زیبائی.

بر این پایه، به تعریف جدیدی دست می یابیم؛ هنر، توانائی جمع کردن، بسط دادن و انتقال احساس، اندیشه و زیبائی ست، بصورتی که منطق حسی مخاطب، نوعی پدیدهء متفاوت از همه پدیده های پیرامون را تشخیص داده و برانگیخته شود. این برانگیختگی، در هر سه عنصر و با هم مطرح است و نه بشکل مجزا و در تک تک آنها.

با این مقدمه ، به طرح مجدد سوال آغازین برمی گردیم ، تا به اصل پرسش پاسخ دهیم و نه نتایج آن.



هنرمند کیست؟

- هنرمند کسی است که، وحدت نگاه خود را، بر کثرت نگاه ما، منطبق می کند. اجزای پراکندهء حس و اندیشه و نسبیت زیبائی شناسانه را به زندگی، در پدیده ای چند بُعدی و بگونه ای متحد و متشکل، به ما می نمایاند.

دقیقا براین اساس، با اینکه هنرمند با همین زندگی و از همین زندگی می جوشد، آنچه به ما ارائه می دهد، متفاوت از آنچیزی ست که خود دیده و یا رسیده و دریافته ایم.



طبیعت، زندگی، اجتماع و ابعاد بیرونی و درونی، این هر سه، بستر کار هنرمند است.

جهان پیچیده و هزار توی آن، معرفتی را می طلبد، که هم در سطح و هم درعمق، آن را بنگرد و این نگاه، همان کار هنرمند است.



هنرمند آدمی ست مثل آدمهای دیگر، اما سعی می کند بیشتر بداند، بیشتر بفهمد، عمیق تر حس کند و ابعاد ندیدهء جهان پیرامون را دیده و کاوش کند و آنگاه، یافته های خویش را سوار بر کشتی حس برانگیز و خیال پروری که رو به سوی هدف و منظوری دارد ، به دریای وجود ما بیندازد.

هنرمند، همان وجدان نارام و ناآرام و بیدار، عقل جستجو گر و حس شریف است، ستاره ای است که در شب تاریک استیصال بشر می درخشد . همان نقطه کانونی ای ست که ما را متوجه آنچه بدان توجهی نداریم، می کند. در یک کلام ؛ او جراح زندگی است و هم خالق آن.

.....



... و اما برای اینکه تعریفمان - از هنرمند جامع تر باشد، لازم است که تعریف علمی و دقیقی نیز از عنصر سوم، یعنی (( زیبائی ))، داشته باشیم.

هگل می گوید؛(( ... تنها روح است که امری راستین و ذاتا همه شمول است. بنابر این، هر چیز زیبا، تنها زمانی حقیقتا زیباست، که با یک چنین والائی شریک بوده و پرداخته روح باشد! )).

اما این نظر، از زیربار تعریف در رفتن است! درست مثل اینکه بپرسیم: اتومبیل چگونه حرکت می کند؟ و شما پاسخ دهید: نیروئی! آن را به حرکت وا می دارد، بدون اینکه توضیح دهید که چگونه؟ و به وسیلهء چه؟ و چرا؟! و حتی ابعاد این نیرو، برای خود ِ شما هم، نامشخص باشد.

دوست همه چیز دانمان! هرگز نتوانست توضیح دهد که، چرا روح یک معدنچی فقیر جنوب فرانسه ( در زمان وی ) قادر به درک زیبائی نهفته در یک اپرا، و درک شده توسط یک اشرافزادهء آلمانی نیست؟...

ارتباط برقرار کردن بین زیبائی - روح و ایده مطلق! اشتباه فاحشی بود، که تنها می توانست از رسوبات ذهنگرائی در یک اندیشه دیالکتیکی برخیزد. به تعبیری، در کنار بخاری دیواری سرمایه داری تازه بدوران رسیده لم دادن و برای هر چیزی تعریف جامعی ارائه دادن!

قرنها پیش از هگل، افلاطون گفته بود؛(( ... زیبا آن چیزی است که مفید باشد و هر چه زیان آور است ، زشت است! )).

اگر بگذریم که این گفته ها، مسائلی کلی و بدیهی ست، که هیچ چیز را حل نخواهد کرد، بر اساس این تعریف، توحش گلادیاتورها و کشتار برده ها در آنزمان، هم زیبا و هم مفید بنظر می رسیده است! افلاطون به این نکته توجه نداشته است که: مفید برای که؟ و زیان آور در جهت ِ چه؟

او تناسب ِ در اجزا را نیز مدنظر داشته و بی اعتناء به اینکه تناسب، امری نسبی - ذهنی و ذوقی است و نزد آدمیان با ارزشیابی و ارزش گذاری متفاوت.



اگر بخواهیم بر این روال پیش رویم، سخن به درازا می کشد و از بحث اصلی دور می شویم، بنابراین به دو نمونه دیگر بسنده می کنیم.

چرنیشفسکی می گوید: (( ... هنر، منعکس کنندهء زندگی ست. مفهوم زندگی، زندگی زیبا و زندگی آنطور که باید باشد، برای افرادی که متعلق به طبقات مختلف اجتماع اند، یکسان نیست )) و از دیگر سو، پلخانف بیان می دارد که: (( ... نحوهء تلقی از زندگی و بنابراین ، تصور و مفهوم زیبائی، با جریان رشد اقتصادی جامعه، تغییر می کند )).



با این سابقه ذهنی، بسراغ طرح مجدد سوال خویش می رویم، زیبائی چیست؟

سابق براین، در مقالهء (( بحثی در ماهیت شعر ... )) آورده بودم؛... زیبائی در هنر، برقراری آنگونه روابط منطقی و ذوقی است، که بتواند بر اساس گزینش، پرورش و آفرینش، بین سه عنصر محوری، یعنی جهان خارج - حس انسانی و پالایش و پیرایش نظری و دِماغی، تطابق ایجاد کرده و بر منطق حسی مخاطب نیز منطبق گردد.



اکنون این تعریف را بسط داده و به زبان ساده تر بیان می کنم؛ زیبائی، زیوری نیست که به گردن هنر آویزان شود، بلکه نتیجه کارکرد انطباقی ارزشهای موجود در اثر هنری، بر ارزشهای مادی در ذهن مخاطب است. بنابراین، کاملا نسبی وفاقد جامعیت است.

زیبائی قبل از اینکه یک واقعیت باشد، یک مفهوم ارزشی است، که کمیت و کیفیت آن ، ارتباط مستقیم با سیستم اقتصادی - اجتماعی و بافت فکری و فلسفی و فرهنگی و حتی سنتی جامعه دارد.



با این مختصر درمورد زیبائی، اکنون می توان گفت؛ هنرمند، جراحی ست با خاستگاه و خواستگاه مشخص اقتصادی - اجتماعی ، که سعی در متبلور کردن کیفیتی حسی - هوشمندانه - متفکرانه و زیبائی شناسانه و جهت دار، در پدیده ای بدیع دارد. پدیده ای که آن را هنر می نامیم و خالق آن را؛ هنرمند !
منبع: سایت بهزاد زرندی
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان