امتیاز موضوع:
  • 52 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تنهای تنها ماندم
#1
کسي ديگر نمي کوبد در اين
خانه ي متروک ويران را
کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم
.و من چون شمع مي سوزم
و ديگر هيچ از
من نمي ماند
و من گريان و نالانم
و من تنهاي تنهايم
درون کلبه ي خاموش خويش
اما کسي حال من غمگين نمي پرسد
و من درياي پراشکم
که طوفاني به دل دارم
درون سينه ي پرجوش خويش
اما کسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تک درخت زرد پائيزم
که هر دم با نسيمي مي شود برگي جدا از او
و ديگر هيچ از من نمي ماند
زندگي چيدن سيبي است كه بايد چيد و رفت
زندگي تكرار پاييز است بايد ديد و رفت


عکس
پاسخ
 سپاس شده توسط مهسا
#2
چقدر ناامید کننده بود و ناراحت کننده
زندگی مثل یک دیکته است. مینویسیم و پاک می کنیم غافل از روزی که میگن برگه ها بالا
پاسخ
#3
نه اینکه زانو زده باشم ،


نه !


تنهایی سنگین است . . .
نمیشکنم !


تنها


گاهی


مچاله می شوم . . .
پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
fjump تنها hamraz 1 684 1391-7-10، 06:29 عصر
آخرین ارسال: dayana

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان