تبلیغات
هود فتاحی   -   09151701081
By: My-BB.Ir
کلمات کلیدی: رمان, دهل, مژگان, مظفری,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 121 رأی - میانگین امتیازات: 2.94
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دهل | مژگان مظفری
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #1
رمان دهل | مژگان مظفری

رمان:دهل
نویسنده:مژگان مظفری
انتشارات:پرسمان
تعداد صفحات:431
منبع : http://www.forum.98ia.com/t88875.html

امضای ADMIN
عکس
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳۹۰-۷-۶ ۰۵:۰۸ عصر، توسط ADMIN.)
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۴۷ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
 سپاس شده توسط helma
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #2
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

فصل اول

ریما زودتر از دوستان دیگرش از کلاس خارج شد سوز سرد زمستانی به صورتش شلاق می زد کلاه ابی خوش رنگش را از روی مقنعه بر سر گذاشت و شالش را که به همان رنگ بود به دور گردن انداخت و پیچید به درو گردن قسمتی از صورتش را در شال پنهان کرد که فقط چشمهای درشت ابی رنگش که به کمک لنز به ان رنگ درامده پیدا بود
پالتوی شیک قرمز رنگ با ان پوتین های بلند مارک دار او را متمایز از دختران دیگر می کرد نگاهش را برای لحظه ای کوتاه به اسمان خاکستری و گفته دوخت و با دیدن دانه های ریز برف که به صورت پراکنده بود احساس نشاط انگیزی به او دست داد همیشه بارش برف او را به هیجان می اورد
تاکسی جلوی پایش توقف کرد گفت:
سر دزا شیب؟
با تائی راننده سوار تاکسی شد و روی صندلی عقب تاکسی جا گرفت زن و مردی کنار دستش بودند که توجه اش به انها جلب شد که سر پیاز قرمز و سفید با هم بحث می کردند زن پیاز سفید را مفید می دانست و مرد سعی داشت از راه علمی وارد شود و با مثال و دلیل پیاز قرمز را مفید تر از پیاز سفید می دانست
تا سر دزاشیب که رسیدند بحثهای ان دو هنوز ادامه داشت ریما کرایه را به راننده داد و در حالی که توی سرش پر از خاصیت پیاز قرمز و سفید بود از تاکسی پیاده شد دوباره که در معرض هوای بیرون قرار گرفت سردش شد و شال را کشید روی دماغ و دهانش و با شتاب عرض خیابان را طی کرد توجهی به رهگذران نداشت اما وقتی از کنار(شاورما)گذشت نتوانست بی تفاوت باشد چون عاشق ساندویچ ها و پیتزاهای شاورما بود
شاورما مثل همیشه غلغله بود و فرهای ان که مرغها را در ابعاد مختلف در خود جای داده و می چرخید او را به هوس انداخت اما ترجیح داد از ان بگذرد و ناهار را با مادرش بخورد به ساعتش نگاه کرد هنوز تا ناهار خیلی وقت بود دوباره به گامهایش سرعت بخشید اما به اتلیه ی نقاشی اقای جهانبخش صادقی که رسید پاهایش به زمین چسبید و میخ تابلوی زیبا پشت شیشه شد بی اختیار نگاهش درون اتلیه چرخید
اقای صادقی قطع نخاع بود روی تخت چرخدارش دمر افتاده بود و یک ملحفه سفید تا انتهای کمرش کشیده و با مهارت قلم مو را در دست می چرخاند و در ان فضای کوچک شاگردانش دور او حلقه زده و با عشق و علاقه به دستهای هنرمند استاد خیره شده بودند
ریما نمی توانست نقاشی بکشد اما از دیدن نقاشی خیلی لذت می برد وقتی خوب تابلوها را از نظر گذراند دوباره به راهش ادامه داد و این بار داخل کوچه پیچید و دومین زنگ را به صدا دراورد
خانه قدیمی بود و هنوز با تکنولوژی روز پیش نرفته و از همان زنگهای قدیمی داشت صدای کشیده شدن دمپایی ها بر کف حیاط تبسمی نمکین بر لب او نشاند و صدای کیه شکیلا دختر عمه اش از پشت در بگوش رسید در جواب او گفت:
مهمون عزیز نمی خوای؟
شکیلا خندان در را گشود:
باز که تو خودتو تحویل گرفتی؟کی گفته تو عزیزی؟
ریما به سرتاپای او که در چادر نماز قایم شده بود نگاه کرد:
خودم می گم عزیزم یادم باشه این دفعه اومدم خونه تون یه ایفون براتون بخرم که حداقل توی این سرما نیای در رو باز کنی
او وارد حیاط شد شکیلا در را پشت سرش بست:
از این ولخرجی ها نکن خوش تیپ من نمی دونم چه طور با این تیپ اجق وجق به تو گیر نمی دن
ریما وسط حیاط ایستاد و مثل همیشه نگاهش را به اطراف انداخت هیچ چیز تغییر نکرده بود باغچشه ی کوچک که فقط یک درخت مو و یک درخت خرمالو زینت بخش ان بود گوشه ی حیاط جا خوش کرده بود بیشتر برگهای درخت خرمالو ریخته و خرمالوها روی درخت توی ذوق می زد برف روی شاخه ها جلب توجه می کرد و حتی لایه ی نازکی بالای خرمالوها جمع شده بود کمی پایین تر از باغچه دستشویی سیمانی با در اهنی قرار داشت که در اثر گذشت زمان رنگ در پوسته پوسته شده بود و در کنارش انباری کوچک که در ان قفل بود و موتور سیکلت پسر عمه اش جلوی انباری جلب توجه می کرد
شکیلا او را به سمت در کشید:
بریم تو یخ کردم
ریما زیپ پوتین اش را پایین کشید:
بابات خونه اش؟
شکیلا جلوتر از او رفت تو:
اره ولی خوابه دیشب شیفت بود تا اومد مثل همیشه پتو و متکاشو برداشت رفت تو اتاقش خوابید
شکیلا در اتاق خود از او پذیرایی کرد او پالتو و شال و کلاهش را در اورد چای را که شکیلا جلو دستش گذاشت با لذت مزه مزه کرد و حال عمه اش را جویا شد شکیلا جواب داد:
با شهریار رفته تره بار الانه که سروکله شون پیدا شه حالا بگو جریان چیه این وقت روز اینجا افتابی شدی؟
ریما به تخت فلزی او تکیه داد و به جای پاسخ نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت:
شکیل(همیشه او را به جای شکیلا شکیل خطاب می کرد)نمی خوای این سرویس خواب عهد دقیانوس رو عوض کنی؟
شکیلا دستش را در هوا چرخاند:
این سرویس به قول تو عهد اقیانوس به جون من بسته اس در ضمن چشه که عوضش کنم؟هنوز داره کارمو راه می اندازه در ثانی ما که مثل شما تک فرزند نیستیم و پدر پولدار نداریم که هی راه به راه خرجمون کنه پدر من از صبح تا شب توی کارخانه سگ دو می زنه انصافه من خرج پیزای الکی کنم؟
او کلاهش را که دم دست بود به سوی او پرت کرد:
خیلی خب بابا چرا عصبی میشی؟
شکیلا دوباره کلاه را به سوی او برگرداند:
گمشو کی عصبی شدم؟جوابمو ندادی که چطوری سر از اینجا در اوردی
ریما پاهایش را دراز کرد و با قالی لاکی قدیمی کف اتاق چشم دوخت مثل همیشه از تمیزی برق می زد:
حوصله ی کلاس نداشتم از کلاس اومدم بیرون می خواستم برم خونه اما تنهایی حوصله م سر می ره مامی که مدرسه اس پاپا هم که کارش معلومه فقط شبا افتابی میشه یه ان به سرم زد بیام عمه جون رو ببینم که اگه می دونستم توئه بد عنق خونه ای نمی اومدم
شکیلا خندید و لپ او را کشید:
خدایی خیلی لوسی
زبانش را تا ته دراورد:
خودت لوسی شکیل امروز بعد از ظهر میای خونه مون؟
شکیلا به پوست برنزه و چشمهای ابی تقلبی او نگاه کرد:
خدا بخیر کنه دوباره چه خوابی برام دیدی؟
بی انصاف نشو عمه زاده می دونی که مامی خوب حرف تو رو گوش می ده
شکیلا بی اختیار نگاهش سر خورد روی پنجره و شیشه های بخار کرده اش:
اگه هی راه به راه خرده فرمایشهای تو رو اجرا کنم با انصافم دایی زاده؟
ریما از لحن کشدار او خنده اش گرفت:
حالا می خوام(adsl)بگیرم مامی اجازه نمی ده اگه تو با اون حرفای قلمبه سلمبه ات اونو راضی کنی تا اخر عمر دعات می کنم
شکیلا به سرش اشاره کرد:
به خدا مغز توی اون کله پوکت نیست از بس دعام کردی هر روز یه بلا سرم میاد یا پام می شکنه یا میفتم تو جوب یا از کلاس می ندازنم بیرون یا.........
ریما پرید تو حرفش:
اوهوی پیاده شو با هم بریم دست پا چلفتی و تنبلی خودتو پای من بیچاره نذار من فقط دعا می کنم سر به تنت نباشه
خودش هم خنده اش گرفت شکیلا با همان خنده گفت:
به جای اینکه به فکر درس باشی فکر اینترنتی که ببینی کدوم راه راحت تره که بری تو اینترنت به جای این کارا به فکر کلاسات باش
با حرص گفت:
شکیل خانوم هر کی دیگه هم جای من بود از هر چی کلاسه زده می شد مامی و پاپا می خوان همه ی ارزوهای خودشون رو سر من بدبخت براورده کنن هنوز زبان انگیلیسی رو یاد نگرفتم منو ثبت نام کردن زبان فرانسه و المانی یاد بگیرم من تو زبان مادری هنوز گیرم و تو ادبیات فارسی خودمون هنوز مشکل دارم اون وقت اینا انتظار دارن من معجزه کنم سه زبان زنده ی دنیا رو با هم یاد بگیرم استاد انگلیسی ازم سوال می کنه المانی جواب می دم استاد المانی می پرسه فرانسه جواب می دم
شکیلا با خنده گفت:
اینم از نبوغ جنابعالیه
سروصدایی که از حیاط می امد نشانگر امدن شهین خانم و پسرش بود ریما با خوشحالی به سوی حیاط دوید و در اغوش عمه اش جا گرفت حسابی که با او احوالپرسی کرد شهریار گفت:
ناسلامتی من برگ چغندرم دیگه
ریما خندان به سوی او چرخید با او دست داد و به سر تاپای او نگاه کرد:
بس نیست دیگه؟
شهریار متعجب شد:
چی بس نیست؟
قدت رو می گم شدی عین نردبان بسه دیگه کم قد بکش خوب نیست مرد این قدر دراز باشه
شهریار دستی توی موهایش برد:
ها حسود از خوشگلی و خوشتیپیم نتونستی ایراد بگیری به قد من گیر میدی
لبخند تمسخر امیزی بر لب ریما نشست:
چقدر خودپرستی اگه تو خوش تیپ و خوشگلی من ترجیح میدم زشت ترین باشم
اوهو نکنه فکر کردی خوشگلی؟
شهین خانم بحث انها را کوتاه کرد و دست او را کشید و همراه خود به اشپزخانه برد شکیلا لباس پوشیده و اماده در چارچوب در قرار گرفت
شهین خانم زنبیل خرید را روی میز قدیمی اشپزخانه گذاشت و چادرش را روی صندلی انداخت و به دخترش نگاه کرد:
اوغیر بخیر خانم؟
شکیلا دستی به مانتوی خود کشید و اشاره به ریما کرد:
می خوام با این دختره ی لوس برم خونه دایی جون
شهین خانم هیکل چاقش را روی صندلی انداخت و دسته ی سبزی را روی سینی گذاشت:
این چه طرز حرف زدنه شکیلا دلت میاد به این گل من میگی لوس؟
ریما خودش را لوس کرد و گفت:
همین رو بگو دختره ی سنگدل
شکیلا از طرز حرف زدن او خنده اش گرفت
چه جور هم دلم میاد حالا شما هم لطف کنین به جای خود شیرینی برای عمه خانومتون پاشیم بریم که باید تا ساعت سه برگردم خونه می دونی که کلاس دارم
شهین خانم با چاقو بند دور سبزی را قیچی کرد و گفت:
خدا مرگم بده ناهار نخورده؟
ریما صورت گرد و تپل عمه اش را بوسید:
خدا نکنه عمه جون برای ناهار نگران نباشین یه چیزی می خوریم مامی قراره امروز یه کم زودتر برگرده خونه تازه می دونی که مامی همیشه به هوای من یه قابلمه غذا رو گاز می ذاره
شهریار که ظاهرا حرفهای ان ها را شنیده بود به انها پیوست و گفت:
من می رسونمتون
ریما با ذوق گفت:
به شرط اینکه با موتورت مارو ببری
شهریار با اخم نگاهش کرد:
همینم مونده شما دو تا رو ترکم سوار کنم تا توی درو همسایه رسوا بشم
شکیلا دو دست را به کمر زد و گفت:
فکر کن ما هم دخترای همیسایه هستیم که هی راه به راه سرویسشون هستی
ریما هم به طرفداری از شکیلا برخواست:
شکیل جون راست میگه دیگه
شهریار با چشم غره ای به شکیلا به ریما گفت:
شکیل جونت راست نمی گه حرف مفت می زنه به جای وراجی زودتر حاضر شین من کار دارم در ضمن از اونا یه خیری به من می رسه از شما که جز شر چیزی عایدم نمی شه زود باشین بابا کلی کار دارم
ریما با لبخندی کج گفت:
لابد قرار داری؟
شهریار که داشت می رفت برگشت و فقط با چشم غره نگاهش کرد اما ریما اهمیتی نداد شکیلا گفت:
د بدو دیگه چرا وایستادی؟
شهین خانم با خارج شدن ریما از اشپزخانه رو به دخترش کرد:
اون قابلمه کوچیکه رو بده یه ذره از این اش برای بچه ام بریزم ببرین
شکیلا قابلمه را از توی کابینت برداشت و به دست مادرش داد:
خوش به حال بچتون نکنه فراموش کردی این جانب هم بچه ی شمام
شهین خانم به صورت دخترش زل زد وقتی او را خندان دید خیالش راحت شد که او شوخی می کند و حسادتی در کار نیست:
کم پرچونگی کن برو ببین اون دختر چیزی لازم نداره
منظورتون از دختر همون بچه تونه دیگه؟
ریما اماده و حاضر سرش را داخل اشپزخانه اورد:
حسود تو باز چش نداری محبت عمه جونم رو نسبت به من ببینی؟
صدای بوق اتومبیل به ان دو فهماند که شهریار منتظر است بدون کلامی اضافی قابلمه به دست از عمه خانم خداحافظی کردند و به سوی در دویدند
شهریار نگاهی به سرتاپای ریما انداخت و وقتی اتومبیل را به حرکت دراورد گفت:
ریما خانوم حتما انتظار داشتی با این تیپ اروپایی تو رو سوار موتور کنم واقعا تو غیر لباس خریدن و قری پوشیدن فکر دیگری تو ی سرت هست؟
ریما محکم و مطمئن جواب داد:
اره این که این پسر عمه ی من چرا این قدر فضول و امله
شهریار به جای اینکه عصبانی شود قاه قاه خندید:
حتما اگه موهامو سخ کنم و ا زاین شلوارا که ببخشید از باسنشون داره میفته می پوشیدم و یه ریش بزی می ذاشتم می شدم بافرهنگ و با کلاس؟
شکیلا که از تصور برادرش با ان قیافه خنده اش گرفت:
بدم نیست ها فکر کنم بهت بیاد
شهریار گفت:
کوفت
ریما کیفش را ارام پشت گردن او کوبید:
اوهوی لنگ دراز کم به شکیل من حرف بزن در ضمن این جور تیپ زدنا مال ادمای درست حسابیه نه توئه لندهور
شهریار دوباره پغی زد زیر خنده:
از این سلیقه ات معلومه که می خوای همسر اینده ات چه تیپی باشه خدا به داد دایی جون برسه که قراره چه دومادی نصیبش بشه
این بار خود ریما هم خندید و تا به مقصد شهریار کلی ان دو را خنداند
شهریار سر کوچه پیاده شان کرد و خود رفت

خانه ی اقای مهران مهر ارا در یکی از برجهای بلند نیاوران قرار داشت که پنجره ی اتاق خواب ها رو به پارک نیاوران باز می شد و در هر فصل زیبایی خاص خود را داشت
ریما و شکیلا با اسانسور به طبقه ی هشتم امدند وقتی وارد اپارتمان شدند مانند همیشه همه جا شیک و مرتب بود اپارتمان سه خوابه ی صدوهفتاد متری که در پذیرایی ان دو دست مبل شیک کلاسیک و مدرن را در خود جای داده بود رنگ امیزی پرده ها و مبل ها با فرش کف سالن و کابینت ها هارمونی خاصی داشت همه از بهترین جنس ممکن در بازار تهیه شده بود و هر بیننده ای را به تحسین وا می داشت
ریما مستقیم به اتاق خودش رفت و شکیلا به دنبال سرش اما در چارچوب در توقف کرد و با حیرت به اتاق چشم دوخت روتختی از تخت اویزان بود و روی تخت پر از لباس کتاب ها و سی دی ها کف اتاق پخش بودند تقریبا در همه جای اتاق کاغذ مچاله شده پوست تخمه و ............وجود داشت میز ارایش به قدری به هم ریخته و شلوغ بود که نمی شد به ان نگاه کرد در همه ی کشوها نیمه باز و لباس از ان اویزان بود
ریما بی خیال به حیرت او کیف خود را روی تخت پرت کرد و پالتویش را شوت کرد روی صندلی میز تحریر که استین هایش را روی زمین ولو شد و شال و کلاهش را به نقطه ای دیگر در حالی که زیر لب اوازی را زمزمه می کرد و نرم نرمک با ان سر خوش می رقصید گفت:
چیه؟چرا ماتت برده؟بیا تو دیگه
تا وارد اتاق شد از همان ابتدا پایش رفت روی مداد تراش پلاستیکی تقی صدا داد و شکست کف پایش درد گرفت و صدای اخ او درامد:
ریما تو واقعا خجالت نمی کشی؟این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟
ریما با گفته ی او باعث شد نگاهی به اطراف بیاندازد انگار تازه اتاقش را می دید:
اره حق با توئه یه کم به هم ریخته اس
شکیلا دیگر نتوانست خوددار باشد:
دختره ی دیوونه تو به این میگی یه خورده؟
بی خیال از عصبانیت او سی دی را داخل ضبط صوت گذاشت و صدایش را بلند کرد
اشفتگی اتاق و صدای سرسام اور موزیک بدتر اعصاب او را بهم ریخت دستش را روی گوشش گذاشت ریما صدایش را کم کرد:
دستتو بردار کمش کردم چه بی ذوقی تو خدایی لنگه ی همون داداشتی
به خدا دیونه ای ریما می دونی موزیک با صدای بلند گوش دادن چه قدر برای شنوایی ضرر داره؟به جای این دالامبو دولمب بیا اتاقتو جمع کنیم
ریما بلند شد و صورت او را بوسید:
فدای شکل ماهت بشم کم به من بدبخت گیر بده دارم از گرسنگی می میرم ساعت یک و نیم شده ها هنوز ناهار نخوردیم این مامی خانوم هم که دیر اومد
شکیلا با تاسف سرش را تکان داد و دنبال سر او راه افتاد با خنده و شوخی ناهار را با هم خوردند و به اصرار شکیلا به جمع و جور اتاق پرداختند یک ساعت طوب کشید تا اتاق را نظافت کردند
ریما جارو برقی را توی کمد دیواری جا داد:
ولی شکیل تو معرکه ای ببین چه قدر اتاقم دلنشین شد
شکیلا با حظ به اتاق نگاه کرد:
اگر هر چیزی رو مرتب سر جاش بذاری اصلا نیاز به جمع و جور نداره
او با خستگی خود را روی تخت انداخت:
وای مردم از خستگی
شکیلا کنارش نشست و تمسخر امیز نگاهش کرد:
همچی می گه خسته ام انگار کوه کنده زن دایی نیومد من پاشم برم
شکیل
اینجوری مثل بدهکارا نگام نکن کار دارم جلسه ی پیش به خاطر پا درد مامان نرفتم کلاس اگه این جلسه هم نرم خیلی عقب می مونم
ریما چاره ای نداشت جز این که بگذارد او برود و درست دقایقی بعد از رفتن او مادرش میترا از راه رسید ریما با دلخوری گفت:
مامی چرا این قدر دیر اومدی؟
میترا پالتویش را به جالباسی اویزان کرد:
امروز تولد یکی از بچه های کلاس بود به خاطر همین این قدر طول کشید
(میترا معلم پیش دبستانی بود البته تا دو سال پیش کلاس پنجم تدریس می کرد اما با علاقه ی شدیدی که به بچه ها داشت معلم پیش دبستانی شد و در این کار موفق البته او هیچ نیاز مالی نداشت که کار کند فقط برای سرگرمی و عشقی که به بچه ها داشت این کار را می کرد)
ریما بسوی اتاقش رفت و گفت:
این قدری که به این بچه های کلاست اهمیت می دی به من اهمیت نمی دی
میترا پشت سرش رفت اما دم در اتاق ایستاد کنجکاو نگاهش را به اطراف چرخاند:
شکیلا اومده بود؟
اره از کجا فهمیدین؟
میترا به در اتاق تکیه داد و لبخندی بر لب نشاند:
از این جا که اتاقت مثل گل شده این نمی تونه کار تو باشه ده روزه که من به اتاقت دست نزدم که ببینم خودت متوجه می شی چه قدر بی نظمی اما انگار نه انگار
مامی خوبه می دونی من چقدر سرم شلوغه
اره راست می گی مگه کامپیوتر می ذاره تو به کار و زندگیت برسی.........
او می دانست که نباید مادرش را عصبانی کند و گرنه باید قید(adsl) را بزند ان قدر سکوت کرد تا مادرش از اتاق خارج شد.

پایان فصل اول

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۴۹ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #3
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

فصل2


ریما زیر انبوهی از کاغذ مچاله و مجله و کتاب به خواب رفته و هر چه مادرش به در اتاق می زد بیدار نمی شد
میترا به ناچار در را گشود و نگاهی به تخت دخترش انداخت
روز چهارشنبه بود و به مناسبتی تعطیل رسمی او از به هم ریختگی اتاق دخترش با تاسف سر تکان داد روی سر او ایستاد پتو را کنار کشید که هم زمان با کنار کشیدن پتو دو کتاب روی زمین افتاد حتی او با صدای خش خش کاغذها و افتادن کتاب ها بیدار نشد
میترا به صورت ناز و معصوم او در حال خواب زل زد و گفت:
ریما لنگ ظهره من رفتم خرید اومدم تو هنوز خوابی
او بدون توجه به مادرش پتو را روی سرش کشید و زیر لب گفت:
مامی خوابم میاد تو رو خدا بذار بخوابم
میترا دوباره پتو را کنار کشید البته این بار با عصبانیت
باز دیشب تا صبح پای این لب تاپ لعنتی ت بود؟کی می خوای از این چت کردن سیر بشی؟از بس سر تو با پدرت بحث کردم دیگه خسته شدم اخرش این کامپیوتر تو رو کور می کنه
صدای مادرش همچون مته توی سرش صدا می داد از خیر خواب گذشت پتو را کنار زد و با موهای به هم ریخته و رنگ و روی پریده با چشمانی پف کرده بلند شد:
وای از دست شما صبح تا اومدم بخوابم بابا بیدارم کرد حالا هم که شما
میترا کتاب هایی را که روی زمین افتاده بود برداشت روی میز گذاشت:
اگر مثل ادم شب تا صبح راحت بخوابی نچسبی به این کامپیوتر لعنتی حالا با این قیافه ی بدهکار منو چپ چپ نگاه نمی کردی من چیزی بهت نمی گم فقط خودت انصاف داشته باش یه ذره به دوروبرت نگاه کن اخه هر کی ندونه فکر می کنه تو این اتاق زلزله اومده مطمئنم از اون روزی که شکیلا اتاقتو تمیز کرده تا حالا دست نزدی
میترا منتظر جواب نماند و از اتاق خارج شد با رفتن میترا او عصبی کوسن روی تخت را برداشت و کوبید به دیوار و بعد نگاهش را به تخت خود دوخت که پر از کاغذ اچار نوشته و ننوشته یا مچاله با کتابهای مختلف بود از بس روی پتو و تخت شلوغ بود که اصلا روتختی یاسی صورتی خوش رنگش مشخص نبود از نخت پایین امد به لنگه ی دمپایی اش نگاه کرد که وسط اتاق مانند کشتی به گل نشسته چپه شده بود و خدا می دانست لنگه ی دیگرش کجا بود سرش را خاراند و زمزمه کرد:لابد اون یکی لنگه اش توی یخچال گذاشتم از فکر خودش خندید و بی توجه به شلختگی اتاق جلوی میز ارایش بزرگ یاسی رنگش ایستاد موهای تا کمر ریخته اش در هم و وزوز شده بود خواست برس بکشد اما می دانست تا حمام نرود و نرم کننده استفاده نکند بی فایده ست گیره ی سر را از داخل کشو برداشت و موهایش را جمع کرد صورتش را بیشتر به ایینه نزدیک کرد دندانهای سفید و مرتب اش در بین لبهای غنچه ای و پوست برنزه اش برق می زد مخصوصا که روی دندان نیش خود نگین نقره ای کاشته بود روی پوشت صاف و شفاف او حتی یک لکه ی کوچک دیده نمی شد
دستی به چسب دماغش کشید هنوز درد داشت با این که بینی خوشگلی داشت اما به ترکیب ان دست زد و با التماس از پدر و مادرش ان را عمل کرد هر چند دکتر کار چندانی روی بینی او انجام نداده بود و فقط کمی نوک ان را رو به بالا فرم داد که خیلی از قبل زیباتر شده بود در این مدت به خاطر عمل بینی اش بیرون نرفته بود و حسابی خسته و کسل بنظر می رسید
از میز ارایش فاصله گرفت و از اتاق خارج شد مادرش را مثل اغلب روزها سرگرم کاردستی درست کردن برای بچه های کلاس دید روی میز ناهار خوری اشپزخانه پر از کاغذهای رنگی چسب مایع و نوارهای رنگی بود
میترا با دیدن دخترش گفت:
اگه برات زحمتی نبود یه شانه بزن به اون موهات ادم با دیدنا یاد اجنه می افته
کنار مادرش روی صندلی نشست:
این قدر تو هم رفته که نمی شه شونه اش کرد مامی خسته شدم اخه تا کی باید تو خونه باشم؟
میترا با قیچی ماه کوچکی را با کاغذ رنگی دراورد و روی کاردستی چسباند:
خودت خواستی پس باید تحمل کنی
یکی از کاغذ رنگی ها را به دست گرفت و ارام لوله کرد:
حالا که کبودی هاش بر طرف شده فقط چسبش مونده
میترا با لوبیا قرمز زیر ماهی که چسبانده بود نوشت(م)گفت:
با من بحث نکن عزیزم پاشو برو اتاقت رو جمع کن الان عمه اینا میان خوب نیست اتاقت به اون وضع اسفبار باشه البته یه چیزی بخور بعد قرصهات رو اونا رو گذاشتم روی یخچال فراموش نکنی زیر اون کتری هم خاموش کن
چشم عمه شهین میاد یا عمه شهلا؟
شهین اینا
اخ جون
بلند شد زیر کتری را خاموش کرد بعد برای خود یک لیوان شیر ریخت
بابا روز تعطیلی کجا رفته؟
حمومه
دوباره پشت میز نشست و در حال خوردن شیر گفت:
مامی نمی خوام از شما انتقاد کنم..........
خب
چرا وقتی منیژه(مستخدمشان را می گفت)میاد نمی ذارین اتاق منو نظافت کنه؟
میترا دست از کار کشید و به او نگاه کرد:
چون می خوام خودت کارای شخصی خودت رو انجام بدی منیژه که همیشه نیست بدت نیاد عزیزم خیلی تنبلی
اقای مهران مهرارا با حوله ی پوششی بلندش از پشت سر ظاهر شد:
کی گفته دختر من تنبله؟
میترا به موهای خیس شوهرش نگاه کرد:
عافیت من می گم که تنبله برو یه سر بکش تو اتاقش ببین چه خبره
اقای مهر ارا سعی داشت با حوله اب موهایش را بگیرد:
خانوم جان دختر من زرنگه این چند روز حال ندار بوده نمی تونسته جمع کنه
ریما مثل همیشه از طرفداری پدرش خوشحال شد از پشت صندلی برخاست و روی پدرش را بوسید:
قربون پاپای خوشگل و خوش تیپم برم
میترا با حظ به ان دو نگاه کرد و گفت:
شما دو تا هم که فقط بلدین به هم نون قرض بدین پاشو برو یه دوش بگیر حداقل ظاهرت تمیز باشه
اقای مهرارا کنار دست همسرش نشست:
ریما جون من شده حسنی موی سیاه واه واه روی سیاه واه واه ناخون بلند واه واه
ریما با خنده گفت:
واقعا همه ی اینا رو دارم
به خاطر اینکه مادرش را بیشتر از این عصبانی نکند به حمام رفت از حمام که خارج شد بلوز و دامن بافت صورتی رنگ که رگه هایی سبز خوش رنگ به تن کرد و صندلی به همان رنگ به پا کرد یک جفت گوشواره ی حلقه ای بزرگ سبز به گوش خود اویخت که خیلی به صورتش می امد به انبوه لنزهایش نگاه کرد و ان که رنگش با گوشواره هماهنگ بود به چشم گذاشت موهای سرش را ساده پشت سر جمع کرد که گوشواره اش بیشتر نمایان باشد و کل موهای جلو سرش را بالا داد که صورت زیبایش بیشتر نمایان شد
عطرهایش را تک به تک برداشت و بوئید یکی را انتخاب کرد و مانند همیشه با ان دوش گرفت همیشه ان قدر به خود عطر می زد که حتی موقع حرف زدن نفسش باعث می شد که بوی عطرش را در هوا پراکنده کند و البته همیشه در انتخاب عطر و ادکلن سلیقه اش بی نظیر بود
به ساعت دیواری نگاه کرد چیزی به امدن مهمانها نمانده بود بر خلاف میلش و به خاطر غرولندهای مادرش کمی به ظاهر اتاقش رسید و تقریبا از ان شلختگی درامد با صدای زنگ اتاقش را رها کرد و با شوق به طرف مهمانانش رفت
شهین خانم مدام قربان صدقه اش می رفت به طوری که شکیلا و شهریار خنده شان گرفت و با فاصله از مادرشان نشستند ریما هم به انها پیوست شهریار گفت:
بالاخره ما نفهمیدیم رنگ اصلی چشمای تو چیه سبزه زرده قرمزه ابیه چیه؟
ریما که با لنز سبز زیبایی اش دو چندان شده بود و خود از ان اگاه بود سرش را بالا گرفت:
چشای من رنگین کمونه تو چش نداری ببینی برام حرف در نیار
شکیلا بحث ان دو را قطع کرد:
اومدن (ای دی اس ال) رو وصل کنن؟
با ذوق جواب داد:
اره دیروز دیشب تا صبح توی اینترنت بودم
شهریار به چهره ی زیبا و دوست داشتنی او نگاه کرد او را به اندازه ی خواهرش دوست داشت و در قبال او احساس مسولیت می کرد گفت:
مواظب باش خیلی الوده ی اینترنت نشی
او گره ای به پیشانی انداخت و سیب جلو او را که پوست کنده و اماده بود برداشت:
تو هم که حرف مامی و پاپا می زنی
شهریار سعی کرد نصف دیگر سیب را از او بگیرد:
کوفتت بشه
شکیلا سیبی را که پوست کنده بود جلو دست برادرش گذاشت:
بیا بخور سر یه قاچ سیب هم دیگه رو نکشین
شهریار بشقاب را به سوی خود کشید:
هیچ بویی نمیاد غذا چی دارین؟
ریما گفت:
مهمون رستوران سر کوچه ایم تا بیست دقیقه دیگه میارن در خونه
شکیلا از روی صندلی میزبان بر خاست و در مبل راحتی فرو رفت:
اخی روی اون صندلی ادم به *****که می افته راستی از فرینوش چه خبر؟هنوز باشگاهش به راهه؟
ارام با دست بینی خود را لمس کرد و جواب داد:
مثل همیشه شلوغ و پر سروصدا تازه جدیدا انواع دنس ها رو هم تعلیم میده
شهریار با تعجب گفت:
اموزش دنس؟امیدوارم که تو یکی به کله ات نزنه بری تعلیم ببینی
همه تعلیم؟فرینوش باید پیش من لنگ بندازه از باله گرفته تا عربی و فارسی و لزگی و هیپاپ و اسپانیولی.......
شششکیلا دست روی دهانش گذاشت:
بسه دیگه جمیله رقاص
شهریار سرش را با تاسف تکان داد:
تو رو خدا دایی زاده ی ما رو ببین تو چی نبوغ داره همچی با افتخار می گه انگار دیپلم های جور وارجور افتخاری داره به هر حال این نصیحت منو گوش کن هر روزی که این فرینوش خانم شما کلاس دنس دارن اون طرفا افتابی نشو یهو می ریزن اون جا می گیرنتون بعد بیا و روسوایی بعدش رو جمع کن
کار خلاف که نمی کنن دنس هم یه نوع نرمشه به یه ذره تغییر فقط باید به جاش استفاده بشه نه در هر جای
د به خاطر همین چیزاس که من زن نمی گیرم
شکیلا به لبخند مضحک برادرش نگاه کرد و گفت:
این جمله چه ربطی به بحث ما داشت؟
ریما خندید و گفت:
ربطش اینه که می گه این بحث رو ول کنین به فکر من باشین که دارم از بی زنی می میرم اخه با این ریش دراز و شکم گنده و هیکل دراکولایی کدوم بیچاره ای پیدا میشه زن تو بشه؟
اهه من لب تر کنم تا شب یه حرمسرا تشکیل دادم اونم دخترای خوشگل و ترگل ورگل نه مثل تو با بینی بریده و رنگ چشم قلابی و لنگهای دراز
شکیلا می دانست که الان است دعوا راه بیفتد چون ریما اصلا تحمل این طور شوخی هاییر ا نداشت دست او را گرفت:
ول کن اینو بذار با رویای حرمسراش خوش باشه
ریما بلند شد اما پای شهریار را لگد کرد:
حیف که مهمونی وگرنه می دونستم چه طوری جوابتو بدم
شهریار از اینکه انها را اذیت کند لذت می برد خواست ادامه دهد که اقای مهرارا سد راه شیطنت هایش شد:
شهریار جان تنظیم ماهواره به هم خورده یه زحمتی بکش برو بالا پشت بوم دستی به اون بزن من از پایین هواتو دارم موبایلتو بردار که برای درست شدن تصویر با هم در ارتباط باشیم
شاعت پنج غروب بود که مهمانان حاضر شدند که بروند اما زنگ تلفن باعث شد چند لحظه ای صبر کنند تا اقای مهرارا مکالمه تلفنی اش به پایان برسد و با تغییر چهره ی لحظه به لحظه ی او همه نگران شدند و بیش از همه میترا جلو دوید:
چی شده مهران؟
مهران بدون توجه به نگرانی اطرافیان با دست بر پیشانی خود کوبید و با بغضی که در حال انفجار بود گفت:
کی این اتفاق افتاد؟ای داد بیداد
تماس را قطع کرد و رو به خواهرش کرد:
اقا جون.........
گریه مجالش نداد جمله اش را کامل کند شهین خانم کیف از دستش افتاد و چادر از روی سرش سر خورد:
بگو چی شده داداش؟اقا جون چی؟
مهران با دو دست بر سر خود کوبید و با گریه گفت:
بی پدر شدیم
شادی دقایق پیش خانواده به هم ریخت و همه با چشم گریان سراسیمه از شمال شهر تهران به لواسان در شرق تهران رفتند
مادرشان در محاصره ی همسایه ها قرار گرفته و امبولانس تازه از راه رسیده بود صدای جیغ و داد شهین و خواهر دیگرش شهلا کوچه را برداشته بود و پسرانش مهران و مهرداد و مهرگان پیکر بی جان پدر را در بر گرفته بودند انگار که هنوز رفتن او را باور نداشتن و مهران برادر بزرگ که اکنون بزرگ خانواده به شمار می رفت حس کرد کمرش زیر بار این مصیبت شکسته و پشتش خالی شده با رفتن پدر مسولیت سنگینی بر عهده او گذاشته شد باید تسلی بخش خواهر و برادرهایش باشد در حالی که خود نیاز به تسلی داشت و هنوز نیازمند مهر و محبت پدری که اکنون دیگر در بین انان نبود
هنوز چند ساعتی از این مصیبت بر خانواده ی مهرارا نگذشته بود که همه ی فامیل خبر دار شدند و از نقاط مختلف شهر به انجا سرازیر شدند به طوری که خانه ی بزرگ دو طبقه ی ویلایی جوابگوی جمعیت نبود مهمانان سرپایی تسلیت گفته بر می گشتند
صدای شیون و زاری و تلاوت قران همه را تحت تاثیر قرار داده بود
همسایه ی دیوار به دیوار انها خانم دلجو در تمام لحظات در کنار محبوبه همسر مرحوم مهرارا بود او وقتی وضعیت را چنین دید به محبوبه پیشنهاد داد که از فردا بعد از ظهر بعد از مراسم خاکسپاری از مردها در منزل انها پذیرایی شود محبوبه با یک دنیا تشکر از او دعوتش را بر دیده ی منت نهاد و خیالش از این بابت اسوده گشت هنوز مرگ بی درد و بی صدای همسر مهربانش را باور نداشت و انگار هنوز چشم به در داشت که بار دیگر با نان سنگک دستش عصا زنان از در حیاط وارد شود و داد بزند:محبوبه ی من خانوم بزرگ محبوب کجایی؟چایی رو بریز که نون داغ رسید
برای محبوبه سخت بود که بعد از پنجاه سال زندگی با مرد مهربانی که در تمام لحظات تلخ و شیرین در کنارش بود حالا تنهایش بگذارد ناراحتی و غصه و غم او کمتر از بچه هایش نبود اما به خاطر روحیه ی انها سعی می کرد خود را نبازد و بچه های عزیزش را که یتیم شده بودند در پناه مهر و محبت خود بگیرد خوب می دانست که در این بین فقط خود اوست که اسیب می بیند و بعد از چندی بچه ها فراموش می کنند و هر کدام پی زندگی خود می روند و او می ماند و خانه ی بزرگ بدون همسرش......

طبیعت سرد زمستانی سمفونی غمگینی به راه انداخته بود در گورستان همه ی خانواده ی مهرارا جمع بودند ضجه ی دخترها و گریه های پسرهای ان مرحوم با صدای زوزه ی باد که در لای درختان می پیچید و اوای شوم کلاغان و برف ریزی که از چشمای سیاه و دود گرفته اسمان بر سرزمین و زمینیان فرو می چکید خود به خود همه چیز را به رنگ غم دراورده بود
ریما در کنار دیگر نوه های مرحوم مهرارا ایستاده و نظاره گر مراسن خاکسپاری بود مانند دیگر اعضای خانواده هنوز باور نداشت ان پیکر بی جانی را که از امبولانس خارج کردند پدربزرگ مهربان اوست غریو لا اله الاا.....گورستان را در بر گرفته و انعکاس ان صدا با صدای زوزه ی باد دوباره بر می گشت و در گوش ها می پیچید
تنها سنگ صبور ان جمع شاید محبوبه بود البته به ظاهر او ناچار بود به خاطر فرزندانش قوی باشد و ظاهری محکم و استوار به خود بگیرد اما در درون این طور نبود بدون همسرش احساس پوچی و تنهایی می کرد
به خاطر سرمای شدید و باد و بوران و برف مراسم خاکسپاری را زودتر به پایان رساندند و ان مرحوم را با خواب ابدیش تنها گذاشتند و با دلی پر از غصه و غم راهی منزل ان مرحوم شدند
خانم دلجو خانه اش را در اختیار مردان گذاشت و خود برای کمک در منزل مرحوم مهرارا ماند و بدون ذره ای خستگی استین همت بالا زده و در اشپزخانه مشغول کار شد حلواهای او زبانزد بود
عطر زعفران و گلاب و ارد برنج با روغن حیوانی کل خانه را در بر گرفته بود مهمانان غذیبه بعد از رستوران به منزل خود برگشته و تعدا اندکی از مهمانان حضور داشتند به اضافه ی جمعی که از اصفهان امده بودند اصلیت خانواده ی مهرارا اصفهانی بودند
شکیلا ریما را که کنار مادرش نشسته بود صدا زد اهسته گفت:
خسته نشدی از نشستن؟
ریما بلوز مشکی چسبانش را که کمی بالا رفته بود پایین کشید:
می فرنایین چی کار کنم خاله غر زن؟
شکیلا به اشپزخانه اشاره کرد:
بیا کمک ما منو الناز و دلناز(دختر خاله هایش را می گفت)پدرمون دراومد از بس ظرف شستیم تو و دل انگیز(دختر دایی دیگرش را می گفت)بس نشستین که چی بشه
ریما به سمت اشپزخانه رفت شکیلا دل انگیز را هم صدا زد و با هم به اشپزخانه رفتند ریما پشت میز ناهار خوری قدیمی هشت نفره ی چوبی نشست و گفت:
من حوصله ی ظرف شستن ندارم هر کاری بگید انجام میدم الا ظرف شستن
الناز گفت:
سیندرلا کف اشپزخونه رو تمیز کن
ریما به استینهای بالا زده ی الناز نگاه کرد که تند و تند ظرف ها را اب می کشید:
این یکی رو هم نمی تونم
دل انگیز گفت:
بفرما چه کار می تونی انجام بدی
خانم دلجو که بحث دخترها را گوش می داد به چهره ی زیبای ریما با ان دماغ عمل شده اش نگاه کرد و در دل به او حق داد این کارها را انجام ندهد رو به او کرد:
عزیزم تو بیا کمک من من حلواها رو می ریزم تو ظرف تو تزئینشون کن
لبخند رضایت بر لب ریما نشست:
این یکی رو هستم من می میرم واسه تزیین کردن
شهریار با چند پاکت چای و مقدار زیادی خلال بادام و پسته به همراه چند شیشه گلاب وارد اشپزخانه شد نگاهی به جمع دخترها انداخت که همه مشغول حرف زدن بودند گفت:
چه خبرتونه اشپزخونه گذاشتین رو سرتون یه ذره اروم تر صحبت کنید مردام چون تعدادشون کم بود اومدن این طرف نذارین صداتون بیرون بیاد
و بعد به طرف ریما چرخید که موهایش را که تا کمر می رسید و روی شانه هایش رها بود گفت:
ریما خانوم با این سرو شکل نیای بیرون
ریما متعجب دست از تزئین کشید:
ببخشید جناب شهریار خان سرو تیپ من چشه یعنی چه ایرادی دارد؟
شهریار که حسابی خسته بود حوصله ی بحث با او را نداشت:
لباسات ایرادی نداره بی روسری هستی حالا که مردا اومدن یه چیزی رو سرت بنداز
شکیلا دم کنی را بلند کرد:
ریما اینو سرت کن
دلناز که دلسپرده ی شهریار بود خواست به این بهانه سر حرف را باز کند:
ریما شکیلا راست می گه دم کنی سرت کن اگر خوشت نیومد می تونی همین گونی جای برنج رو سر کنی
شهریار به او و شکیلا چشم غره رفت:
منظورم روسری بود نه گونی شما دو نفر هم که منتظر یه بهونه این هروکر راه بندازین فراموش نکنین تو چه موقعیتی قرار داریم
شهریار از اشپزخانه بیرون رفت خانم دلجو هم سرش را به طرف ریما برگرداند:
عزیزم پسر عمه ات راس می گه احترام اون مرحوم رو باید نگه داری یه شال ظریف سرت کن اگه نیاوردی من برم از خونه ی خودمون برات بیارم
ریما به ظرفهای حلوا خیره شد که تقریبا کار تزیین انها تمام شده بود گفت:
ممنون می شم خاله راستش روسری خودم یه شال ضخیمه که نمی شد تو خونه سر کرد صبح که پاپا رفت خونه بهش گفتم بیاره اما فراموش کرده بود مامانی(مادربزرگش محبوبه را مامانی خطاب می کرد)هم چیزی که من بخوام سر کنم نداشت
خانم دلجو اخرین ملاقه ی حلوا را هم توی ظرف ریخت:
من دیگه کارم تموم شد حالا می رم برات میارم اصلا لباساتو بپوش با هم می ریم من شال مشکی زیاد دارم ببین کدوم رو سرت راحت تره
ریما پذیرفت و از شکیلا خواست لباسهایش را بیاورد پالتو پوشید و با شال ضخیمی که روی سر انداخت همراه خانم دلجو از در خارج شد و با هم به خانه ی انها رفتند
توی حیاط پا سست کرد با اینکه همه جا را برف گرفته بود اما در ان وقت شب که همه ی چراغ های توی باغچه از این لامپهای به شکل قارچ اشتفاده شده و هر کدام به رنگی جلوه های قشنگی داشت و انعکاس نورهای رنگی به روی برف باغچه دیدنی بود و او ناخواسته به زبان اورد:
چقدر این جا قشنگه باید بهار این جا خیلی زیبا باشه
خانم دلجو از این تعریف خوشش امد و تشکر کرد و گفت:
بچه که بودی زیاد اینجا می اومدی
او سعی کرد به گذشته فکر کند اما چیزی به ذهنش نیامد:
اصلا چیزی یادم نمیاد اما همیشه دلم می خواست بیام اینجا مامانی خیلی از شما تعریف می کنه
لطف دارن عزیزم بهتره بریم تو روی سرت یه عالمه برف نشسته خدای ناکرده سر ما می خوری
ریما به سرعت گامهایش افزود و با خانم دلجو وارد خانه شد صدای جارو برقی می امد خانم دلجو گفت:
حتما رادینه داره جارو می کشه
ریما می دانست خانم دلجو فقط یک پسر مجرد در خانه دارد و دیگر بچه هایش ازدواج کردند و خانم دلجو صمیمی ترین دوست مادربزرگش است بیشتر از این چیزی نمی دانست و مایل به دانستن هم نبود از راهرو که گذشتند وارد سالن شدند رادین در سالن در حال جارو برقی کشیدن بود اما با دیدن انها جارو را خاموش کرد و نگاه پرسش امیزش را به مادرش دوخت
ریما دختری نبود که سرش را پایین بندازد خصلت اش طوری بود که همیشه سرش را بالا می گرفت به سلامی اکتفا کرد:خانم دلجو گفت:
رادین جون این عزیز دل همون ریما کوچولوی پونزده سال پیشه که خیلی غر غرو بود دختر اقا مهران نوه ی محبوبه جون
رادین در ضمیر ناخوداگاهش به دنبال خاطره ای از او می گشت و اخر لبخندی که بر لب اورد نشانگر شناختن او بود مودب احوالش را پرسید و به او مرگ نا بهنگام پدربزرگش را تسلیت گفت
ریما یک نظر به او نگاه کرد موهایش را ساده با روغن بالا زده بود و صورت پر ابهت و دلنشین مردانه ای داشت بلوز و شلوار ساده ی مشکی و یک جفت دمپایی رو فرشی به پا داشت روی هم رفته از ان تیپهایی نبود که مورد پسند ریما قرار بگیرد نگاهش را به خانم دلجو دوخت و او معنی نگاهش را در یافت
او ریما را به اتاق خواب خود برد و چند شال مشکی جلو دستش گذاشت که از میان شالها:شال حریر ساده ی مشکی را انتخاب کرد و جلو ایینه روی سر انداخت او گفت:
هزار ماشالله خوشگلی هر چی سرت کنی بهت میاد عزیزم اگه می خوای یه کم بشینم یه چای بخور بعد بریم
مودبانه دعوتش را رد کرد و گفت:
مامی نگرانم می شه
باشه عزیزم هر جور راحتی
موقع برگشتن رادین را ندید و برای دیدنش هم کنجکاوی نکرد به خانه ی مادربزرگش که برگشت تازه شام را از بیرون اورده بودند و مشغول سفره انداختن بودند او هم توی اشپزخونه رفت تا به عمه زاده ها و عمو زاده اش کمک کند
هنوز شام را جلو دست مهمانان نگذاشته بودند که صدای گریه ای از حیاط شنیده شد و همه ی نگاه ها به سمت حیاط کشیده شد پسر بزرگ مهرگان داریوش بود که تازه از مرگ پدربزرگش اطلاع پیدا کرده بود پسر بزرگ شهلا امیر رضا هم بود
محبوبه به حیاط دوید و نوه هایش را در اغوش کشید و به انها تسکین داد داریوش سرباز بود و امیر رضا دانشجو هر دو خاطرخواه ریما که کوچکترین اعتنایی به این عمو زاده و عمه زاده نمی کرد و نگاه های پر احساس انها حالش را بد می کرد هر بار که اس مس عاشقانه ای از طرف انها می امد با نثار چند ناسزا جوابشان را می داد ان دو وقتی صمیمیت بین او و شهریار را می دیدند به حد انفجار می رسیدند او هم عمدا جلو انها بیشتر از پیش با شهریار گرم می گرفت البته شهریار را مثل برادر نداشته اش دوست داشت
ساعت از یازده شب می گذشت که بقیه مهمانان به منزل خود برگشتند و فقط انهایی که از اصفهان امده انجا ماندند با فرزندان و نوه های ان مرحوم
ریما از خستگی چشمهایش به رنگ خون درامده بود و نای سرپا ایستادن را نداشت میترا که متوجه ی خستگی یکی یک دانه اش شده بود به نزدیکش امد:
عزیزم بهتره بری توی یکی از اتاق های بالا کمی استراحت کنی
ریما به دیوار تکیه داد و برای مادرش خودش را لوس کرد:
نمی شه من برگردم خونه فردا صبح زود بیام؟
میترا جدی جواب داد:
نه مگه عقلت کم شده تنهایی بری خونه که چی بشه؟
مامی من نمی تونم با این وضع بخوابم لنزام اذیتم می کنه داروهام خونه اس نیاز به حموم دارم این طوری خوابم نمی بره
لنزاتو در بیار نیاز نیست با این اوضاع لنز بذاری برای حموم هم یه امشبو تحمل کن اصلا همینجا برو دوش بگیر تو هم مثل دخترای دیگه.......شام خوردی؟
قهرالود گفت:
می دونید که من جوجه کباب دوست ندارم
میترا با یاداوری این مسئله ارام روی دست خود زد:
بمیرم مامان جون اصلا یادم نبود الان می رم اشپزخونه یه چیزی برات درست می کنم
مهران که از دور حواسش به همسر و دخترش بود از جایش بلند شد و پیش انها امد:
چیزی شده؟
میترا گفت:
اصلا یادم نبود بگم برای این بچه یه غذای دیگه بگیرن
مهران که تازه یادش افتاده بود گفت:
پس چی خوردی عزیزم؟
میترا به جای او پاسخ داد:
شیرینی با چای خورده
مهران به رنگ پریده و چشمهای قرمز دخترش نگاه کرد:
برو حاضر شو عزیزم می ریم بیرون یه چیزی می خوری بر می گردیم
به مامی گفتم که گرسنه نیستم دوس دارم برگردم خونه مامی نمی ذاره
نمی شه عزیزم یه امشب رو تحمل کن فردا جمعه اس هیچ کلاسی هم نداری بگی درسات مونده
اخه........نیاز به حموم دارم
باشه برو حاضر شو می برمت
میترا با اعتراض گفت:
چی چی رو می بریش؟دوباره لوسش کردی توی این موقعیت زشت نیست برین؟
مهران صدایش را پایین اورد:
می ریم زود بر می گردیم می برمش یه دوش بگیره بیاد خودمم نیاز به حموم دارم توی این شلوغی نمی شه حموم رفت تو هم هر چی خواستی بگو برات بیارم
میترا چون همیشه نتوانست نخالفت کند حریف پدر و دختر نشد فقط از انها خواست برای او لباس بیاورند که بتواند ان جا حمام برود
به خانه که برگشتند ریما بلافاصله به حمام رفت در این فاصله مهران یک بسته شنیتسل مرغ از فریزر بیرون اورد و دست به کار شد تا دخترش از حمام بیرون امد ساندویچ او را اماده کرده بود و سپس خود به حمام رفت تمام این مدت خودش را نگه داشته بود که جلو دیگران خود دار باشد اما زیر دوش حمام بغض خود را رها کرد و با صدای بلند برای یتیمی خود گریست
ریما در حال گاز زدن به ساندویچ خود بود که صدای گریه ی پدرش را شنید شاندویچ کوفتش شد و ان را نیمه کاره توی سطل زباله انداخت خودش هم گریه اش گرفت به عکس پدر بزرگش که توی قاب طلایی در گوشه ای از پذیرایی روی میز گردی کنار عکسهای خانوادگی قرار گرفته بود چشم دوخت لبخند مهربان پدربزرگ بیشتر او را متاثر کرد هنوز دو روز از مرگ او نگذشته دلتنگ اغوش مهربان و دستهای نوازشگرش بود به این فکر کرد ایا پس از این مصیبت می توان شاد بود ایا دوباره ارامش به خانواده بر می گردد؟ایا به این وضع عادت می کنند؟
ساعت دوازده شب بود که به منزل ان مرحوم برگشتند هنوز کسی نخوابیده بود بزرگترها دور هم گرد امده و برای برگزاری مراسم فردا مشورت می کردند دخترها به استقبال ریما امدند و ساک لباس ها را از دست او گرفتند شکیلا با دیدن لب تاپ او گفت:
روتو برم دختر بهونه ات برای این بود؟
شهریار ارام کنار گوشش گفت:
بهتر نیست این لنز سبز رو برداری؟
فردا عوضش می کنم لنز سرمه ای می ذارم
شهریار با چشمهای از حدقه درامده گفت:
منظور من چیز دیگه ای بود
ریما خسته تر از ان بود که بایستد و جواب او را بدهد به یکی از اتاق هایی که مادرش برایش در نظر گرفته بود رفت دخترها همه در اتاق جمع بودند الناز دلناز دل انگیز و شکیلا ریما به پرچونگی های ان سه توجه ای نکرد و در یکی از رختخواب ها ی پهن شده ولو شد از سرمای تشک و پتو لرز کرد و پتو را روی سرش کشید بعد از ساعتی انها ارام گرفتند اما صدای بزرگترها هنوز به گوش می رسید
صبح روز بعد نیز همه زود از خواب بیدار شدند میترا به کمک شهین و شهلا وسایل ان مرحوم را جمع کردند و به زیرزمین انتقال دادند بیاسهایش را نیز در چمدانی گذاشت که سر صبر به یک نیازمند بدهند هر سه در تمام مدت جمع کردن وسایل اشک می ریختند و از او به خوبی یاد می کردند
مراسم هفتم به خوبی و ابرومندانه برگزار شد و هر کدام پی زندگی خود رفتند مهرگان قبول کرد که پیش مادر شبماند قرار شد خانه ی خود را اجاره بدهد و به طبقه ی بالا ی خانه ی مادرش نقل مکان کند مهران از این تصمیم خوشحال و راضی بود که مادرش تنها نمی ماند.

پایان فصل 2

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۰ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #4
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

فصل3

فرینوش با تاپ و دامن نیم کلوش کوتاه بنفش که قسمتی از ان مانند تاپ تنش سفید بود با تل سر سفید و بنفش حتی رنگ کفشهای اسپرت ورزشی و جورابش با لباسهایش کاملا ست بود رژ لب براق بنفش رنگش با سایه ی پشت چشم به همان رنگ که ناخوداگاه انسان را به تحسین وا می داشت
جلو ایینه تمام قد باشگاه ایستاده بود و سعی داشت مانند یک لیدر زرنگ زنجیره ای از ایروبیک را به شاگردهایش اموزش دهد با ژست خاصی دستش را بالا برد و انگشتهایش را یک به یک باز کرد و با صدایی رسا گفت:
چهار سه دو یک اول حرکتv با پای راست حالا مامبو شاسه اوکی تکرار وی اسپ حالا بیسیک با چرخش پی وو و سپس زانو زانو بهش اضافه می شه
خود با دقت و با نظم کامل حرکات را به طرز زیبایی انجام می داد البته فقط شاگردان ردیف اول که کهنه کار بودند می توانستند زنجیره را با او هماهنگ باشند
ریما در گوشه ی سالن روی دوچرخه ثابت نشسته بود و منتظر فرینوش که کارش تمام شود و بالاخره بعد از یک ساعت و نیم تلاش او با قمقمه ی ابش نزد ریما امد:
ریما جون ببخش طول کشید امروز یه زنجیره جدید بهشون یاد دادم که باید تا اخر هفته یاد بگیرن اگه ورزش می کردی بد نبود اما مثل همیشه تنبلی
ریما به قمقمه ی او اشاره کرد:
هی دختر رنگ قمقمتو با لباسات ست کردی
قلپی دیگر از اب نوشید و خندید:
به قول مامانم اگه بتونم یعنی وسعم برسه رنگ ماشینمو با لباسام ست می کنم
ریما سوت کشید:
بابا ای ول
این چه طرز حرف زدنه بی کلاس؟
ریما ژست خنده داری به خود گرفت و لهجه اش را عوض کرد:
اوه.........عفو بفرمایید پرنس
فرینوش با حوله ی کوچکی که در دست دیگرش بود نم عرق گردنش را پاک کرد:
لقب پرنس بیشتر به تو میاد تا من.......از خونه چه خبر؟پدرومادرت خوب هستن؟
از روی دوچرخه پایین امد و با فرینوش به سمت رختکن رفتند:
بهت سلام رسوندن
رختکن خیلی شلوغه بیا بریم دفتر اون جا لباسامو عوض می کنم
ساکش را برداشت و با هم به دفتر مدیریت باشگاه رفتند کل باشگاه متعلق به فرینوش بود و البته از لطف پدر که در حال حاضر مادرش مدیریت باشگاه را بر عهده داشت
فرینوش لباسهایش را عوض کرد و گفت:
مامانت چه کار می کنه
فرینوش عاشق پدرو مادر ریما بود ریما روی صندلی مقابل فرینوش نشست:
مثل همیشه عاشق شاگردانش فعلا هم در تدارک مهمونیه بیچاره شدم مامی هر وقت مهمونی میده از یه روز قبل خبری از غذا نیست تا شب مهمونی همش باید ناهار و شام دسرهای شیرین و جوراجور بخوریم البته اضافی هاش نه اونایی که تزیین میشن می رن تو یخچال تازه بعد از مهمونی هم تا دو روز غذای مونده.......
زیاد سخت می گیری ریما مامانت فرشته اس توی سلیقه و پذیرایی از مهمون تکه حالا این مهمونی به چه مناسبته؟
دوستای مامی با هم جمع شدن که بیان خونه ی ما برای عوض تسلیت به پاپا
فرینوش یک قرص ویتامینث و کلسیم جوشان انداخت توی لیوان پر ابش:
که این طور سانس دوم هم نمی خوای ورزش کنی؟
ریما به حباب هایی که قرص ها در حال ذوب شدن ایجاد می کردند نگاه کرد:
نه باید برم خونه اومدم ببینمت و برم فردا امتحان دارم نیفتم خوبه لاشو باز نکردم
حالا هر دو به قرص ها چشم داشتند فرینوش گفت:
چرا نخوندی؟از تو بیکارتر هم توی این دنیا پیدا می شه؟فقط یه درس خوندن داری اونم اهمال می کنی
نگاه ریما روی ناخن های فرنچ شده ی او ثابت ماند:
تو رو خدا تو یکی دست از نصیحت کردن بردار گوش من پر از این حرفاست
قربونش برم تو هم که چقدر به این نصیحت ها گوش می کنی
ریما اشاره به ساعت کرد:
من دیگه باید برم دیر برسم خونه سروکارم با کرام الکاتبینه
هنگامی که از باشگاه بیرون امد بر عکس ساعتی پیش که خبری از برف نبود حالا با شدت تمام برف می بارید و باعث شده بود اتومبیل ها به کندی پیش روند و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود می دانست با این اوضاع دیر می رسد موبایلش را از کیف خارج کرد و به مادرش زنگ زد به او اطلاع داد که در چه وضعیتی قرار دارد خیالش از این بابت که راحت شد ارام ارام تا سر چهار راه پیاده رفت و از ان جا منتظر تاکسی ایستاد اما مگر در ان وضعیت تاکسی گیر می امد اتومبیل مدل بالایی جلوی پایش توقف کرد و برایش چراغ زد بدون اینکه اعتنا کند رویش را به طرف دیگر برگرداند اما راننده ی سمج ول کن نبود شیشه را پایین کشید و خود را جلو کشید تقریبا توانست به شیشه نزدیک شود به ریما نگاه کرد که مغرور زیر برف بدون چتر ایستاده بود:
لج نکن خوشگله بیا بالا.........نترس فقط همراهیت می کنم
ریما اخم الود نگاهش را پاسخ داد:
گمشو
راننده پایش را روی پدال گاز فشرد چنان با سرعت از کنارش رد شد که تمام اب و گل هایی که کنار خیابان بود به سرو لباسش پاشید و عصبی داد زد:
دیونه ی عوضی برو به جهنم
و اتومبیل دیگری توقف کرد تمام خشمش را نثار او کرد و با دیدن پسر خانم دلجو از خجالت سرخ شد او شیشه را پایین کشید:
خانوم مهرارا سوار شین می رسونمتون
با دستمالی که از کیفش خارج کرده بود گل و لای روی صورتش را پاک کرد و به او جواب داد:
ممنون شما بفرمایین مزاحمتون نمی شم
تعارف نکنید این وقت روز ماشین سخت گیر میاد توی این برف سرما می خورید
در عقب را باز کرد و سوار شد مطمئن بود که رادین برخورد او را با ان مزاحم دیده گرمای داخل اتومبیل به او ارامش داد
رادین احوال خانواده را پرسید و گفت:
فقط لطف کنین بگین من از کدوم مسیر برم اگه اشتباه نکنم خونه ی شما نیاورانه
ریما چشمش خورد به تسبیح جلو ایینه ی اتومبیل او:
بله تا سر همین خیابون منو برسونین ممنون می شم از اون جا ماشین برای نیاوران زیاده
صدای ضبط صوت اتومبیل را کم کرد:
قرار نشد تعارف کنید توی هوای برفی ماشین گیر نمیاد مزاحم هم زیاده
رادین به او فهماند که همه چیز را دیده
به منطقه ی نیاوران که رسیدند به رادین ادرس داد و تا دم اپارتمان او را رساند هنگام پیاده شدن گفت:
اقای دلجو خیلی لطف کردین اگه بیاین بالا مامی و پاپا خوشحال می شن
رادین با خود گفت:چقدر لوس مامی و پاپا یعنی چی؟محترمانه دعوتش را رد کرد و او وقتی سوار اسانسور شد لحظه ای کوتاه به او فکر کرد و با خود گفت:راستی اسمش چی بود؟اصلا به خاطر نیاورد با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و در ایینه ی اسانسور با موهایش ور رفت در حالی که لبهایش را غنچه کرده بود
ساعت از یک شب می گذشت که او هنوز پای کامپیوتر بود از خستگی لب تاپ را روی پاهایش گذاشت و شروع به چت کرد تا به حال به چنین شخصیتی بر نخورده بود دوست داشت بیشتر از او بداند او را توی میهن چت یافته بود و تصمیم داشت ایمیل خود را به او بدهد که به طور خصوصی با او در ارتباط باشد
ریما از او که خودش را تارخ معرفی کرد خواست وب بدهد که شکلش را ببیند اما او گفت که امادگیش را ندارد و بماند برای شب بعد
نزدیک صبح بود که صدای در دستشویی او را به خود اورد از ترس اینکه متوجه اش شوند سریع کامپیوتر را خاموش کرد و زیر پتو خزید او پشت پرده ی توری کاملا می توانست بارش برف و اسمان صورتی رنگ را ببیند تعجب کرد چه طور اسمان این قدر روشن است بعد از کمی زل زدن به پنجره تازه متوجه مهتابی بیرون شد که نو زمهتابش باعث شده به این قشنگی بارش برف را نگاه کند برخاست و ان را خاموش کرد اتاقش تقریبا تاریک شد پلکهایش را که روی هم می گذاشت از کم خوابی و دیدن زیاد مانیتور و خستگی می سوخت صبح روز بعد اگر مادرش او را بیدار نمی کرد تا ظهر می خوابید با بدنی که سست خواب بود راهی کلاس شد اما گرمای کلاس او را به چرت زدن انداخت اگر بغل دستی اش او را هوشیار نمی کرد قطعا از کلاس بیرونش می کردند ان قدر احساس کسالت کرد که دو ساعت بعد نماند و با تاکسی در بست راهی منزل شد خوشحال از این که تنهاست با عجله لباسهایش را عوض کرد و نشست پشت میز تحریر و کامپیوترش را روشن کرد با دیدن ایمیل های تارخ لبخند بر لبش نشست و گل از گلش شکفت با او که ار تباط برقرار کرد تارخ وب داده بود بیست ساله به نظر می رسید با موهای سیخ سیخی که بلندی ان به یک وجب می رسید
ریما متعجب به موی او نگریست که چه طور به این مرتبی همه مو را بالا نگه داشته برایش پیام داد:
چه طوری این همه مو رو بالا نگه داشتی؟
تارخ در جواب نوشت:
یه قوطی چسب مو با کلی تافت خالی کردم رو سرم تا این شکلی شدم از صبح تا حالا جلو ایینه بودم کلی به خودم رسیدم که مورد پسندت قرار بگیرم
ریما خوشحال از توجه او نوشت:
حالا چرا اینقدر مودب و شق و رق نشستی؟
تارخ هم مثل ریما در نوشتن دستش تند بود سریع جواب داد:
اخه نمی خوام زیاد وول بخورم که تصویرم بد بشه......
پیامهای ان دو هم چنان ادامه داشت تا به جایی رسید که ریما شماره موبایلش را به او داد و اگر صدای باز شدن در اپارتمان را نمی شنید حالا حالاها دست ار کامپیوتر نمی کشید بالافاصله کامپیوتر را خاموش کرد و از اتاق خارج شد باورش نمی شد که زمان اینقدر سریع گذشته باشد و او سه ساعت پای کامپیوتر بوده بدون ذره ای استراحت
میترا نگاهی به چشمهای قرمز او انداخت و گفت:
این لنزهای جورواجور اخرش کورت می کنه حداقل وقتی توی خونه هستی استفاده نکن عزیزم چرا به فکر اینده نیستی؟به خاطر زیبایی حاضری اینده ات به خطر بیفته؟چشم یه عضوه که باید بیشتر از همه ی اعضای بدن مواظبش باشی تو حالا حالاها با این چشم کار داری
ریما با خود فکر کرد اگر مادرش بداند قرمزی چشمش از کامپیوتر است روزگارش را سیاه می کند سریع بع اتاقش رفت و لنزها را از چشم خارج نمود و از اتاق بیرون امد بوی خورش فسنجانی که مادرش گرم کرده بود به او فهماند چه قدر گرسنه بوده و نمی دانسته چشمش که به ظرف خورش افتاد گفت:
اخ جون خورش فسنجون با گوشت چرخ کرده ی قلقلی
میترا برایش برنج کشید:
امیدوارم یه نوک نزنی بری عقب دیشب سه ساعت وقتمو برای این خورش گذاشتم به هوای این که تو دوست داری ناهار خوردی می ری می خوابی
بشقاب برنج را از مادرش گرفت:
و بعدش؟
توی کاسه ماست خوری برای ماست ریخت:
بعدش می شینی سر درست
با ملاقه از خورش برای خود خالی کرد:
این جوری که مخ من می ترکه از صبح تا حالا درس خوندم
عزیزم این چند ماه رو به خودت زحمت بده بعد هر کاری دلت خواست بکن یه خبر خوب برات دارم مهران تو رو توی اموزشگاه دوستش ثبت نام کرده زودتر گواهینامه تو بگیری
ریما از خوشحالی شنیدن این خبر غذا توی گلوش گیر کرد و اگر دست جلوی دهانش نمی گذاشت هر چه برنج توی دهانش بود روی میز می پاشید میترا هول کرد و از پارچ لیوانی دوغ برایش خالی نمود و به دستش داد او با دستمال دور دهانش را پاک کرد و در حالی که هنوز سرفه می زد گفت:
وای که چقدر خوشحالم به سن قانونی رسیدم بذار گواهینامه مو بگیرم اون وقت به همه نشون می دم رانندگی باید چه طوری باشه
میترا از فکر بچه گانه او خندید:
حتما پا روی گاز فشردن و سبقت گرفتن ایده ال توئه
لیوان دوغ را که فقط جرعه ای از ان نوشید روی میز گذاشت:
مامی چه قدر خوب فکر منو می خونی
خانومی بهتره این فکر رو فقط برای خودت نگه داری چون اگه به گوش مهران برسه نمی ذاره پشت هیچ فرمونی بشینی تازه قراره دانشگاه قبول شی جایزه برات ماشین بگیره
از پشت میز بلند شد بشکنی زد و مادرش را بوسید:
فدای مامی خوشگل خودم بشم که این قدر مهربون و نازنینه امروز چه روز خوبی داشتم و چه خبرهای خوبی
میترا هم از ذوق دخترش به شوق امد:
انشالله که همیشه خبرهای خوش بشنوی عزیزم
شکیل نمی دونی چه قدر ماهه خوش تیپ و با کلاس همه ی لباساش مارک داره می گه بابام سه تا کارخونه داره
شکیلا از سادگی او حرص خورد:
از کجا مطمئنی این یارو راس می گه؟
ریما چشمهای طوسی رنگش را با عشوه بالا و پایین کرد:
واه چه مجبوره دروغ بگه؟
شکیلا انگار نمی توانست به هیچ عنوان حریف او شود:
درسته که من فقط سه سالو خورده ای از تو بزرگترم اما قبول کن تجربه ام از تو بیشتره و کلی تجربه رو دوشمه که می خوام باهات تقسیم شون کنم گول این جور ادما رو نخور از کجا معلوم این یه دام برای تو نباشه
او مثل اسپند روی اتش شد:
چی می گی شکیل؟اون هر روز به من وب میده هر دفعه یه جور لباس تنشه همه ی لباساش مارک دار و گرونه تا پولدار نباشه که نمی تونه این طوری ولخرجی کنه منو ببین پاپا با این همه پولش نمی ذاره اون جوری که دلم می خواد خرید کنم ماهی یه بار اونم خودمو می کشم تا برام خرید کنن تازه اونم نه اون چیزی که خودم دلم می خواد
شکیلا به شلوار گران قیمت او اشاره کرد:
خدا رحم کرده جلوتو می گیرن اگه ازادت بذارن می خوای چی بشی حالا که قربونش برم هر روز یه مدلی رنگ چشات با پالتوهات سته در هر صورت ریما خانوم از ما گفتن از ما بود که گفتیم زیاد به این بچه قرتی ها بها نده برات دردسر می شن می دونی اگه دایی بفهمه چه بلایی سرت میاره
از فکر کردن به این موضوع مو به تن او سیخ شد می دانست پدرش با ان همه مهربانی اگر چیزی متوجه شود دمار از روزگارش در می اورد:
خدا نکنه پاپا بفهمه
والا اینجوری که تو شورش رو دراوردی اخرش می فهمه یا تو اینترنتی یا موبایل به دست به قول خودت در حال اس دادن اصلا اشتباه کردی شماره تو بهش دادی امیدوارم از خودت و خونواده ات بهش امار نداده باشی
او سرش را پایین انداخت که چشمهای سرزنش امیز شکیلا را نبیند:
خب وقتی اون از خودش و خونواده اش می گه من نگم؟
اه از نهاد شکیلا ر خاست:
دیونه ی الاغ اخرش سرتو به باد می دی لازم شد این اقای سر سیخ سیخی رو ببینم
پرید و شکیلا را بوسید:
حالا شد منم همینو می خواستم بریم خونه ی ما قراره ساعت دو با هم داریم من ساعت ده و نیم کلاسم تموم میشه میام دنبالت
شکیلا ناراضی گفت:
لازم نکرده با این سروشکل بیای دم دانشگاه فرداش باید به حراست کلی جواب پس بدم با این چیزایی که پوشیدی بدجوری قیافه ات غلط اندازه خودم با تاکسی میام
او رو ترش کرد و به پوتین های نوک پهن و ساده ی شکیلا چشم دوخت:
حیف که خیلی دوست دارم وگرنه جوابتو می دادم مگه سر شکل من چشه؟
سر تا پا او را ورنداز کرد:
هیچی کت تنگ و کوتاه طوسی شلوار به قول خودت مارک دی &جی جسبان با پوتینهای سه متر پاشنه و ده متر ساقه(خنده اش گرفت ریما هم خندید)از همه مهمتر این موهات هیپی یه متر بردیش بالا انگار پشتش تیر اهن کار گذاشتی که این طور شق و رق وایساده من نمی دونم این مو سیخ کردنت دیگه چی بود؟حتما اینم از اون جناب تارخ خان اموزش دیدی
ریما خواست جواب بدهد اما ترسید و خواسته هایش را عملی نکند
به ناچار سکوت کرد تا هر چه دلش می خواهد بگوید در اخر او سوار تاکسی شد که به دانشگاه برود ریما هم بی حوصله وارد موسسه ی زبان شد موبایلش را روی سایلنت گذاشت و وارد کلاس شد بر عکس همیشه که جلو می نشست ته کلاس روی نیمکتهای اخر نشست و طوری پشت میز قرار گرفت که اگر موبایل به دست بگیرد استاد زبان او را نبیند بی صبرانه منتظر اس مس تارخ بود و به جای تارخ دو اس مس هم از جانب پسر عمویش داریوش و پسر عمه اش امیر رضا بود بدون این که انها را بخواند از صفحه ی موبایلش پاک کرد تمام حواسش به ساعت بالای تخته بود و با شنیدن زنگ پایان کلاس هم چون تیری از کمان اول نفر از کلاس خارج شد و پرید جلو اولین تاکسی:
دربست نیاوران
قیژ تاکسی بلند شد و او کوله اش را از روی دوش برداشت و سوار تاکسی شد تا به مقصد رسید ده تا پیام برای تارخ داد که چرا جواب نمی دهد با صدای راننده به خود امد:
خانوم نیاوران پیاده میشین؟
اسکناس درشتی به راننده داد و بدون اینکه منتظر باقی پول شود به سرعت از تاکسی پیاده شد و توجه ای به صدای راننده نکرد:
خانوم بقیه پولتون
به خاطر این که زودتر برسد مسیر را میانبر زد و از توی پارک نیاوران رفت پارک پر بود از پیر و جوان که در ان وقت صبح یا در حال ورزش بودند یا پیاده روی چند دختر و پسر دانشجو هم به هوای قرار یا از سر بیکاری در حال پرسه زدن پارک را گز می کردند او بدون توجه به اطراف خود تا خانه دوید وقتی به اپارتمان رسید حتی صبر نکرد نفسش سر جا بیاید هر چه دکمه ی اسانسور را زد بی فایده بود نتوانست صبر کند تا اسانسور بیاید و با همان شتاب پله ها را دو تا یکی بالا رفت وقتی به طبقه ی مورد نظر رسید تازه کمی خیالش راحت شد از بس عرق کرده بود این حس را داشت که لباسهای زیرینش به تن او چسبیده وارد اپارتمان که شد تازه فهمید چه قدر خسته شده اما باز از رو نرفت و مستقیم رفت سراغ کامپیوتر وقتی ان را روشن کرد تازه نفس راحتی کشید پالتویش را از تن خارج و طبق معمول شوت کرد گوشه ی اتاق و شال سرش گوشه ای دیگر حتی شلوار جین دودی رنگش را که در اورد به خود زحمت نداد حداقل ان را صاف کند و همان طور که هنگام دراوردن بر عکس شده بود به حال خود رها کرد از یخچال کوچک اتاقش بطری اب را خارج کرد و بدون لیوان اب را با بطری سر کشید با امدن تارخ روی خط لبخندی از سر شوق بر لب اورد و بطری اب را چنان کوبید روی یخچال که از صدای ان چشمهایش را بست و شکلکی به صورتش داد
بعد از احوالپرسی ریما نوشت:
تو دلت نمی خواد منو ببینی؟اصلا شاید از ریخت من خوشت نیاد
تارخ سریع در جواب نوشت:
من عاشق روح و سیرت زیبای تو شدم هر شکلی که باشی قبولت دارم و می پرستمت تو که نمی دونی توی این مدت چه بلایی سرم اوردی حتی یه لحظه هم نمی توانم از یادت غافل باشم شب و روز من شده تو
ریما چنان از نوشته های محبت امیز او تحت تاثیر قرار گرفته بود که حال خود را نمی فهمید صدای زنگ در باعث شد از ان حال خارج شود و به سمت در دوید می دانست که جز شکیلا کسی پشت در نیست منتظر ماند تا او با اسانسور بالا امد و وارد اپارتمان شد در را که بست مستقیم او را به اتاق خود برد:
دارم باهاش چت می کنم
شکیلا بدون عکس العمل نگاهش را به اتاق دوخت کاپشنی که یک طرفش روی تخت و طرف دیگرش روی زمین ولو بود میز ارایشی که اکثر کشوهایش باز و لباس های نامرتب ان به او دهان کجی می کرد پوست تخمه هایی که سطح زمین را پوشانده با شلواری که مچاله وسط اتاق بود به طرز زشتی خودنمایی می کرد.

پایان ص 50

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۲ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #5
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

کتابهایی که هر کدام به صورت نامرتب گوشه ای چشمک می زد و از همه بدتر کاناپه ی کنار تخت خواب بود که از انواع پالتو و شالهای مختلف که روی هم تلنبار شده جلوه ی بدی به اتاق می داد در اخر نگاهش سرخورد روی بشقابهایی که معلوم نبود مال چند روز پیش است مقدار غذاهای مانده به ان بشقاب چسبیده و خشک شده بود سرش را با تاسف تکان داد:
به خدا تو دیوانه ای دختر اصلا به این اتاقت نگاه می کنی؟
بی حوصله جواب داد:
اتاقو ولش بیا تارخ رو ببین چه ماهیه
صندلی کنار او نشست:
اینی که من میبینم کوسه اس در ضمن اگه ماهیه پس تو خشکی چه غلطی می کنه
شکیل
شکیلو مرض به جای چت کردن یه سروسامونی به اتاقت بده واقعا مایه ی شرمساریه
برو بابا جون من ولش تارخ رو خوب ببین
شکیلا بی تفاوت به صفحه ی مانیتور چشم دوخت با دیدن موهای اجق وجق او و ریش بزی اش خندید مخصوصا که طرف کلی گردنبند و دستبند به خودش اویزان کرده بود به زور خنده اش را کنترل کرد:
ریما مطمئنی پسره؟
با چشم غره نگاهش کرد:
خیلی املی شکیل تیپ به این خوشگلی همه چی امروزی دیگه چی می خوام......لباساشو نگاه کن گردنبندشو ببین با دستبند و انگشترش ست کرده
مادرش بمیره که اونو اشتباهی پسر زاییده
ریما بدون توجه به حرفهای دختر عمه اش با ذوق گفت:
ببین سلام کرد
خاک بر سرش کنن سلام دادنش هم مثل دختراس ببین چه نازی می کنه به قول شهریار باید این طور ادما رو انداخت توی یه طویله شپش تا حالشون جا بیاد از این قرواطوار در بیان
ریما دلخور با تارخ خداحافظی کرد و بعد از اینکه کامپیوترش را خاموش نمود گفت:
خوبه منم عشق تو رو مسخره کنم؟
شکیلا پغی زد زیر خنده:
اگه اینطوری اروم میشی ایرادی نداره فقط مشکل اینه بنده هنوز عشقی در بساط ندارم و شما دایی زاده ی گرام زودتر از من بساط عاشقی رو پهن کردین خداییش دیوانه ای ریما اخه این زردنبو ریقو که بیشتر شبیه معتاداس لیاقت دوست داشتن داره؟واقعا می خوای بگی عاشقشی؟
ریما سرش را پایین انداخت:
نمی دونم
شکیلا نفس راحتی کشید:
خدا رو شکر هنوز مغزت کامل معیوب نشده یه طرفش سالمه تو رو خدا سعی کن با این جور ادما ارتباطت رو قطع کنی به خدا جز دردسر هیچی برات ندارن
اینجوری در مورد تارخ قضاوت نکن نمی دونی چه قدر مهربون و خوبه حاضره به خاطر من هر کاری بکنه شبا تا دیروقت می شینه پای دردودلای من
شکیلا حسابی حرصش گرفت:
هر کی ندونه فکر می کنه تو خیلی غم و غصه داری بگو ببینم درد دل تو چیه؟اینه که توی زبان فرانسه یا المانی یا انگلیسی مشکل داری؟هر چی خواستی برات فراهم بوده همین حالا بگو تو(پنت هاوس)خونه می خوام به شب نرسیده برات خریدن...........بابا تو چرا حالیت نیست؟تو چرا قدر زندگیتو نمی دونی؟پدرو مادرت عین گل می مونن تو رو غرق محبت کردن کمه این چیزا؟
ریما با عصبانیت کش سرش را باز کرد و موهای تاب دارش روی کمر ولو شد:
فکر کردی زندگی فقط با محبت زیاد و رفاه تکمیله؟
چه عرض کنم خانوم؟غیر اینا مگه دیگه تو زندگی چی هست؟من که عقلم تا این حد قد میده به هر حال گفتن از من بود دور این ادما رو خط بکش اصلا این طرف معلوم نیست کیه؟کجاییه واقعا این چیزهایی که به تو می گه راسته و هزار چیز دیگه تو باید یاد بگیری از اینترنت استفاده ی صحیح و مفیدی داشته باشی نه از صبح تا شب با هزار جور ادم مختلف چت کنی که همه غیر از شرو ور چیزی ندارن بهت تحویل بدن
به صورت برافروخته از هیجان شکیلا نگاه کرد:
جون من کوتاه بیا نظرتو گفتی منم شنیدم بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم
شکیلا ژاکتی را که زیر پایش بود بالا اورد انداخت روی صندلی:
بهتره اتاقتو مرتب کنیم
ول کن گیر نده من این طوری راحت ترم وقتی ترو تمیز میشه تو اتاق حوصله م سر می ره
موندم تو ادمی؟
اوه نه فرشته ام
حداقل اون بشقابها رو جمع کن فرشته از این روزاس سوسک و موش هم به اتاقت اضافه شه
مگه بده؟دوستای جدید پیدا می کنم اونا که دیگه موهاشون سیخ سیخی نیست ازشون ایراد بگیری
اوهو پس به پر ثبا برخورده
چه جور هم
واقعا از من به دل گرفتی؟
اگه از تو به دل بگیرم که رودل می کنم
گمشو دیونه
ریما بلند شد:
پاشو دیگه گرسنمه میای یا برم؟
شکیلا بلند شد و با غر زدن بشقاب ها را جمع کرد و با خود به اشپزخانه برد بشقاب ها را گذاشت تو سینک ظرفشویی و اب را ول داد روی انها:
همه جای خونه برق می زنه الا اتاق تو اصلا انگار یه تیکه ی جداست توی این خونه نیست
ببین در این مورد دیگه بحث نکن می خوام با تارخ قرار بذارم
متعجب بسوی او چرخید:
این کارو نکن فعلا زوده
ریما قاشق و چنگال را از کشو کابینت بیرون اورد و روی بشقاب ها ی روی میز گذاشت:
فقط بلدی سنگ جلوی پای ادم بندازی
شکیلا پشت میز نشست و چشم به دست او دوخت که دوغ را خالی کرد توی پارچ:
من از عواقب این کار می ترسم ریما بفهم چی می گم
پارچ دوغ را گذاشت روی میز و پلاستیک خالی را توی سطل زباله:
مگه من می خوام چی کار کنم؟توی خیابون یا پارک باهاش قرار می ذارم فقط همدیگه رو می بینیم همین اونم حق داره منو ببینه شاید اصلا از ریخت من خوشش نیاد چند بار می خواستم عکسمو با ایمیل براش بفرستم که..........
شکیلا نگذاشت جمله اش را کامل کند:
تو رو خدا این کارو نکنی تو هنوز به اون اعتماد کافی نداری اگه ریگی به کفشش باشه با عکست می تونه خیلی کارا بکنه
شکیلا با خود فکر کرد واقعا کسی هم پیدا می شود از این چهره ی زیبا و با نمک خوشش نیاید بحث کردن با او بی فایده داسنت از ماکارونی که او روی میز گذاشت کمی توی ظرف کشید و گفت:
بعد از ناهار من باید برم می دونی که امشب می ریم خونه ی مامانی
با یاداوری چهلم پدربزرگش جواب داد:
خوب بمون همینجا با ما بیا
شششکیلا اشاره ای به لباسهایش کرد:
با این لباسهای رنگی که نمی شه در ضمن باید حموم هم برم......ریما!
ریما فقط نگاهش کرد و او ادامه داد:
قول بده فعلا با این پسره قرار نذاری نمی دونم چرا نسبت به اون حس خوبی ندارم
ریما شانه هایش را بالا انداخت:
باشه حالا میشه بذاری غذامو کوفت کنم؟
کوفت چرا؟میل کنید...........یه چیز دیگه تا اتاقتو مرتب نکنم نمی تونم از این در برم بیرون
برای حمالی حرف نداری
شلخته ی بی نظم به خدا تا حالا ادمی به تنبلی و شلختگی تو ندیدم موندم تو چطور این همه به قروفر خودت می رسی
ریما لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا گرفت:
دوس دارم زندگی اینطوری یه حال دیگه ای داره
کلید به در انداخته شد و متعاقب ان میترا خندان به همراه همسرش وارد شد ریما و شکیلا هر دو به احترام بلند شدند بعد از احوالپرسی ریما گفت:
پاپا چه عجب این موقع روز اومدین
مهران روی خواهر زاده اش بوسید و به دخترش جواب داد:
باید بریم خونه ی مادرم کلی کار داریم
میترا نگاهی به میز انداخت:
ریما جون چرا سالاد نیاوردین؟
شکیلا جواب داد:
مرسی زن دایی ماست بود ماکارونیه خیلی خوشمزه شده
نوش جونت عزیزم
ریما اخرین قاشق غذایش را بر دهان گذاشت و از شر ان که خلاص شد گفت:
مامی میشه من نیام
نگاه سرزنش امیز میترا روی او میخ شد:
چرا؟تنها بمونی خونه چی کار کنی؟
فردا امتحان میان ترم زبان دارم
مهران نتوانست جلوی خنده ی خود را بگیرد:
دخترم فردا که جمعه اس
شکیلا هم خندید ولی میترا چشم غره رفت و او به جای خجالت خودش را لوس کرد:
خب اونجا حوصله م سر می ره دوست دارم شب خونه ی خودمون باشم می تونیم فردا صبح زود بریم
مهران می خواست جواب بدهد که میترا او را به سکوت وا داشت و خود گفت:
ناهارت رو که خوردی پا میشی سریع لباساتو می پوشی یه کلمه هم حرف اضافی نمی زنی
شکیلا بشقاب خود و ریما را جمع کرد:
زندایی با اجازه تون من دیگه برم
مهران داشت استین های پیراهنش را بالا می زد که برود دست و رویش را بشوید:
کجا دایی جان؟صبر کن ما ناهار بخوریم با هم میریم قراره مامانتم ببریم
شهریار و بابات اخر شب میان
میترا گفت:
برو کمی استراحت کن تا ما حاضر میشیم
همراه ریما به اتاق او رفتند ریما اخمهایش تو هم بود شکیلا گفت:
می دونم دردت چیه خب لب تاپتو بیار
چی می گی؟مگه جلو اون همه فضول می تونم کاری بکنم کافیه دلناز بفهمه دیگه طبل رسوایی منو همه جا می زنه
خدا رو شکر پس می دونی کارت یه جور خلافه
بس کن شکیل حوصله ندارم
شکیلا به صفحه موبایل او چشم دوخت:
بهتره حوصله ات سرجاش بیاد تارخ جونت برات اس داده
و او شیرجه به سوی موبایل با خواندن اس مس چنان نیشش باز شد که شکیلا به خنده افتاد و دوباره چند متلک بارش کرد
اهمیتی نداد جواب اس مس را که داد لباسهایش را عوض کرد و یک دست لباس مناسب برای مراسم فردا توی ساک کوچکی گذاشت و با شکیلا از اتاق خارج شد
بارش سنگین برف تردد اتومبیل ها را دچار مشکل کرده بود و به سختی در حال تردد بودند مهران هر چه سعی کرد زودتر به مقصد برسند بی فایده بود مسیر بیست دقیقه ای را با ترافیک سنگین دو ساعت توی راه بودند هوا کاملا تاریک شده بود که به مقصد رسیدند از اتومبیل هایی که دم در پارک شده بود فهمید که همه جمع هستند
اتومبیلش را پشت سر اتومبیل برادرش پارک نمود و زا سرنشینان خواست که پیاده شوند شکیلا و ریما جز اولین نفرهایی بودند که پیاده شدند با این که سردی هوا توی تن شان پیچید و برف به شدت می بارید اما همین که پایشان را روی برف ها گذاشتند احساس نشاط کردند شکیلا گفت:
انگار اینجا بیشتر از تجریش و نیاوران باریده
ریما دست برد و مشتی برف از زمین برداشت و به تصدیق گفته ی او گفت:
لواسان همیشه پربرف تر از همه جای تهرونه
شکیلا به تیر چراغ برق اشاره کرد:
به نور چراغ نگاه کن ببین برف زیر نور چه قدر قشنگ از اسمون پایین میاد
مهران قبل از این که وارد خانه شود رو به دخترها کرد:
شدین عین ادم برفی چرا نمیاین تو؟
و هر دو گوش به فرمان دنبال سر او دویدند همین که وارد حیاط بزرگ که بی شباهت به باغ نبود شدند هر دو به سوی هم گلوله برفی پرتاب کردند شکیلا یک گلوله نسبتا بزرگ درست کرد و محکم کوبید توی سر ریما که باعث شد تمام صورتش برفی شود او هم به تلافی کار شکیلا گلوله برفی سنگین تر و فشرده تر از مال شکیلا درست کرد و درست لحظه ای که با تمام قدرتش گلوله برفی را پرتاب کرد پسر خانم دلجو رادین از در عمارت خارج شد و گلوله محکم خورد به چانه ی او شکیلا بیشتر از ریما جا خورد
رادین با وجود اینکه از حرکت ان دو حیرت کرده بود اما با خونسردی برف را از روی صورتش پاک کرد و در جواب سلام ان دو به طعنه گفت:
زمان مناسبی برای برف بازی کردن انتخاب نکردین خانما
و به شتاب از کنار انها گذشت شکیلا شرم زده با رفتن او چنگی به صورت خود انداخت:
بیچاره شدین ابرومون رفت
ریما بر عکس شیما هیچ احساس ندامتی به او دست نداد پغی زد زیر خنده و سعی کرد تقلید رادین را در بیاورد:
زمان مناسبی رو برای برف بازی کردن انتخاب نکردین خانوما بچه پررو سر راه ما سبز شده حرفم داره اصلا بگو برای چی اومدی این جا
شکیلا به سوی در رفت و او هم دنبالش:
حتما برای کمک اومده فردا قراره مراسم مردونه خونه ی اونا باشه خیلی بد شد ریما الان در مورد ما چی فکر می کنه قبول کن کارمون اشتباه بود
ریما دوباره خندید و گفت:
ولی خودمونیم عجب نقصی داشتم درست خورد وسط چونه اش
این بار شکیلا هم به خنده افتاد:
بیچاره بدجوری جا خورد فکر کن اروم درو باز کرد داشت راهشو می رفت که یه دفعه یه گلوله برفی ناگهانی خورد تو صورتش.........بهتره بریم تو الان صدای مامان در بیاد
انگار همه چیز تکرار شده بود خانم دلجو در حال حلوا درست کردن بود فقط با این تفاوت که این بار میترا و دختر های مرحوم مهرارای بزرگ شهین و شهلا کمکی بودند و محبوبه در حال زعفران ساییدن بود نگاهش به دست انها بود اما حواسش جایی دیگر با خود گفتSadچهل روز گذشت چهل روزی که مثل یه قرن بود برای من نمی دونم از این به بعد من چه طوری بدون محمود سر کنم؟اه که چه قدر سخته این فراق خدایا زودتر منو هم به اون ملحق کن)
شهریار که تازه از راه رسیده بود پر سروصدا وارد اشپزخانه شد:
شماها چرا دارین زحمت می کشین؟پس دخترا کجان؟
شهلا قیف را که پر از حلوا کرده بود به دست میترا داد و گفت:
دارن طبقه بالا رو مرتب می کنن فردا نمی رسیم این کارارو بکینم
شهین مغز گردو را وسط دانه ی خرما گذاشت و گفت:
مادرجان شفارش شام دادی؟

پایان ص 59

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۳ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #6
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

اره قراره با رادین بریم بیاریم طبق معمول ماشین من خرابه با این وضعیت هوا دیگر نمی تونم تکونش بدم تا همین جام با مصیبت اوردم موندم فردا چه طوری با این بهشت زهرا بریم فقط خدا کنه یه فردا رو نباره
میترا گفت:
ماشین ما رو بردارین برو سوییچ رو از داییت بگیر
اتفاقا دایی خودش هم گفت ولی رادین قبول نکرد می گه با ماشین خودش بریم بهتره
محبوبه خانم زعفران را به دست خانم دلجو داد و گفت:
پیر شی پسرم ایشالا تو عروسی تو و رادین جون جبران کنم البته اگه عمرم کفاف بده
همه با هم گفتند:دور از جون ایشالا صدوبیست ساله شی
شهریار یک دانه خرما از دیس برداشت و گفت:
حالا که دعا می کنین زن بگیرم دعا کنید پولدارشو بگیرم حداقل ماشینمو برام عوض کنه
شهلا گفت:
خاله جان زن پولدار دردسر داره اون وقت میشی بنده اون
شما نگران نباشین خاله دعاهه رو بکنید اوناش درست میشه
شهریار دیگه منتظر جواب نماند از اشپزخانه خارج شد و مستقیم به طبقه بالا رفت الناز را مشغول جاروبرقی کشیدن دید دلناز و شکیلا صندلی جابه جا می کردند دل انگیز مقابل هر صندلی یک میز کوچک قرار میداد و رومیزی قلاب بافی شده کار دست محبوبه را روی میز می انداخت به همراه یک گلدان کوچک بلور که کمر ان با روبان مشکی تزئین شده بود ریما هم گوشه ی سالن ایستاده بود و فقط اشاره می کرد که میز را ان طرف تر یا.........بگذارند شهریار از کار او خنده اش گرفت نگاهی به دماغ عمل کرده اش انداخت که دیگر کاملا توی صورتش جا افتاده بود گفت:
حسته نباشی جیگیلی کمرت درد نگرفت؟تو چقدر زحمت می کشی؟
طبق عادت همیشه سرش را بالا گرفت و لب های خوش فرمش را غنچه کرد:
تو چی میگی فضول؟
هیچی..............میگم سخت تر از این کار گیرت نیومد اخه می ترسم کمرت تاب نیاره زیربار فشار این اشاره ها بشکنه
تو نگران کمر من نباش در ضمن کم مسخره کن خب چیکار کنم؟همینم خودش یه کاره بده دارم نظارت می کنم
جیگیلی مگه من چیزی گفتم فقط حرفم سر اینه که زیاد خودت رو خسته نکن حیفه این قدر از مغز مبارکت کار می کشی اخه.............
شکیلا میدانست الان است که امپر ریما بالا برود میان حرف برادرش دوید:
شهریار خواهش می کنم
دلناز که اصلا خوشش نمی امد شهریار با ریما کل بیندازد جارو را خاموش کرد و گفت:
میشه خواهش کنم ما خانوم ها رو تنها بذارین
شهریار به خوبی به حسادت او پی برد از علاقه ی دلناز به خود کاملا خبر داشت انگار خودش هم چندان بی میل نبود لبخند کجی بر لب اورد و در حال خارج شدن از در گفت:
باشه تنهاتون می ذارم فقط لعنت به شما اگه غیبت منو بکنید
ریما پشت سرش دوید و به او جواب داد:
اخه توئه شکم گنده چی داری که غیبت تو رو بکنیم
شهریار بی اختیار نگاهش رفت روی شکم خودش روی اولین پله ایستاد و برگشت سمت ریما:
حسود هیکل به این خوشگلی
نایستاد ریما جواب بدهد و از پله ها سرازیر شد ریما هم به سالن برگشت هر چند زیر لب غر غر می کرد
الناز که مشغول پاک کردن روی یکی از میزها بود گفت:
ریما اگه اشتباه نکنم شهریار عاشقت شده
دست دلناز از جارو کشیدن شل شد و رنگش به قرمزی می زد نگاهش به دهان ریما بود که محکم جواب داد:
شهریار مثل برادر منه مطمئنم اونم همین احساسو به من داره شماها چه قدر بی جنبه هستین چون فقط با من شوخی میکنه فکر می کنید خبریه
شکیلا که خسته شده بود خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت و به طرفداری ریما پرداخت:
ریما راس میگه شهریار ریما رو مثل خواهر خودش می دونه
دلناز به خاطر اینکه بحث را عوض کند گفت:
دل انگیز معشوقه ی گرامیت اومده
شکیلا و ریما هم زمان نگاهشان روی دلناز ثابت شد و با هم کنجکاو گفتند:کیه؟
دل انگیز از خجالت سرخ شد دلناز خوشحال از اینکه بحث را عوض کرد گفت:
رادین
ریما زد زیر خنده و گفت:
شکیل براش تعریف کن چی به سر این اقای اتو کشیده اوردیم
و همه ی نگاه ها به سمت شکیلا چرخید او هم با اب و تاب جریان را تعریف کرد حتی خود دل انگیز هم به هیجان امد و با صدای بلند خندید ریما در پایان گفت:
تو از چی این پسره خوشت اومده؟یه جوریه با اون تیپایی که می زنه اصلا مثل مردا لباس می پوشه
دل انگیز هنوز خندان بود:
مگه قراره مثل زنا لباس بپوشه؟
ریما اخم کرد:
منظورم پسرونه اس طرز لباس پوشیدنش یه سن و سالش نمی خوره لباس پوشیدنش مثل پاپا می مونه موهاشو صاف میده بالا یا ژل یا روغن می چسبونه به کله اش(شکلکی به صورتش داد)اه.........اه.....
دل انگیز دلخور لبش را گزید:
هر چی هس من دوسش دارم
شکیلا به چهره ی گلگون و عاشق دل انگیز نگاه کرد:
اونم تو رو دوس داره؟
نمی دونم تا حالا حرکتی از اون که دال بر دوست داشتن من باشه ندیدم یعنی اصلا نگاه نمی کنه همیشه سرش پایینه حتی موقع اموزش دادن نگاهم نمی کنه
ریما که اصلا در مورد رادین هیچ اطلاعی نداشت گفت:
اموزش؟مگه این اقای اتو کشیده چه کاره اس؟
دل انگیز با افتخار جواب داد:
استاد تار منه البته توی دانشگاه ادبیات هم تدریس می کنه برای شعر هم دستی به قلم داره
ریما بی اهمیت به موضوع زل زد توی چشمهای دل انگیز:
اصلا بهش نمیاد این همه عنوان رو شاخ مبارکشون سوار باشه
الناز عصبی شد:
بهتره به جای این حرفا زودتر کارو تموم کنیم بریم پایین ریما خانوم تو هم بهتره بیای سر این میز رو با من بگیری تنهایی نمی تونم
ریما هم علاقه ای به ادامه بحث نداشت رفت که سر میز را با او بردارد:
الناز خانوم حالا چرا عصبی میشی؟
الناز جوابی نداد و دوباره مشغول به کار شدند همه جا را که سروسامان دادند به طبقه ی پایین امدند البته به جز ریما که به بهانه ی دستشویی همراه انها نرفت تا رفتند موبایلش را از توی جیب شلوارش بیرون اورد تارخ چند اس برایش فرستاده بود گل از گلش شکفت و از ان کسالت درامد همان طور که برای چت کردن دستش تند کار می کرد برای اس نوشتن هم همان سرعت عمل را داشت به دو دقیقه نکشید که جواب او را داد و ارسال که شد دوباره موبایل را توی جیب شلوارش جا داد و با خیال راحت به طبقه ی پایین رفت با دیدن داریوش زیر لب سلامی داد و کنار شکیلا نشست صورتش را به گوش شکیلا نزدیک کرد:
این پسره هر روز مرخصیه
شکیلا با گزیدن لب خنده اش را کنترل کرد:
چی کار کنه طفلک عاشقه دیگه بدونه تو این جا باشی و نیاد مرخصی؟
اخمهایش در هم رفت:
بره گمشه کچل
شکیلا صدایش را از قبل پایین تر اورد:
حالا داریوش به کنار امیر رضای ننه مرده رو ببین چه طور بهت زل زده
ریما نگاهی کوتاه به او کرد که روی مبل گوشه ی سالن محو تماشایش شده بود:
اینم از داریوش بدتره من به این گری گوریا اهمیت نمی دم
شکیلا به طعنه گفت:
اره راس میگی یادم نبود تو تارخ خان رو داری اینا که مثل اونا سرویس گردنبند و دستبند و انگشتر ندارن از همه بدتر موهای کوتاه شونه تازه لباساشونم مارک دار نیست
تو هم فقط بلدی منو دست بندازی
شکیلا لپش را کشید:
وای که وقتی خودتو لوس می کنی چه قدر ناز می شی قصد دست انداختن تو رو ندارم فقط دلم می خواد اینو بهت بگم که هیچ کدوم از این کارا ارزش ندارن لپ کلام به جای عشق و عاشقی درس رو بچسب که اینده داره
دلناز سرش را جلو اورد:
از این در گوشی های قشنگتون به ما هم میگین؟
شکیلا گفت:
ما حرف در گوشی نداریم به احترام جمع نمی شد با صدای بلند گفت همین
ریما با خود فکر کرد:ای شکیل وروجک چه خوب با زبونش ادمو می پیچنه
با پیوستن محبوبه و عروس ها و دخترهایش به همراه خانم دلجو جوان ها خودشان را جمعو جور کردند و اقایان هم وارد جمع انها شدند تمام بحث جمع حول و حوش مراسم فردا بود که سعی کنند به خوبی و ابرومندانه برگزار شود
کارها تقسیم شد و هر کدام گوشه ای از کار را بر عهده گرفتند و قرار شد صبح زود به بهشت زهرا بروند
با امدن شهریار و رادین بحث خاتمه یافت و همه به فکر شکم افتادند رادین اصرار داشت که به همراه مادرش به خانه برگردند اما محبوبه و دیگران مانع شدند و صمیمانه ان ها را در جمع خانوادگی خود پذیرفتند بیشتر از همه دل انگیز از این قضیه دلشاد شد
رادین توی جمع طوری قرار گرفته بود که اگر سرش را بلند کرد نگاهش با نگاه هیچ خانمی تلاقی نشودو مادرش خانم دلجو ارزومند این که پسرش یکی از ان دخترها را انتخاب کند به دید او همه ی نوه های محبوبه زیبا و باوقار و نجیب بودند دو سالی می شد که به فکر زن دادن پسرش افتاده بود و دریغ از این که او هرگز زیر بار این مسولیت نمی رفت و به طریقی از زیر بار این مسولیت شانه خالی می کرد

همان طور که خواست محبوبه بود مراسم به خوبی و ابرومندانه برگزار شد
مجلس مردانه در خانه ی خانم دلجو و زنانه منزل خودشان در پایان مراسم همه دست به دست هم داده و به کمک دو کارگر مشغول نظافت هر دو خانه شدند
محبوبه نوه های دختری خود را به کمک خانم دلجو فرستاد تنها ناراضی ان جمع ریما بود که به نحوری سعی داشت از زیر کار در برود
از خانه ی مهرارا که خارج شدند بارش برف دوباره شروع شده بود با شتاب زیر بارش شدید برف خود را به منزل خانم دلجو رساندند مشتاق تر از همه دل انگیز بود وارد خانه که شدند رادین را به همراه شهریار و داریوش و امیر رضا در حال جا به جا کردن میز و صندلی ها دیدند
داریوش و امیر رضا گل از گلشان شکفت و این از چشمهای تیز بین رادین دور نماند ناخوداگاه نگاهش برای لحظه ی کوتاهی ثابت شد روی ریما در دل به خود گفت اه این که چند وقت پیش چشماش ابی بود حالا چطور سبز شده؟شاید من اشتباهی دیدم با این که دختر خیلی لوس و از خود راضیه ولی خوشگل و تو دل بروئه رادین شانه هایش را بالا انداخت و دوباره به خود گفت:به من چه که درد موردش نظر میدم مبارک صاحبش باشه با صدای شهریار از فکر ازاد شد:
رادین جان قربون دستت این صندلی رو از این جا بردار تا این فرش رو صاف کنم
دل انگیز مثل فرفره شده بود چنان جارو برقی را با دقت و وسواس می کشید که شکیلا و دخترهای دیگر خنده شان گرفت ریما که هنوز بلاتکلیف کنار شکیلا ایستاده بود ارام گفت:
ببین چه خود کشی می کنه
شکیلا شیشه پاک کن را داد به الناز که میخ شهریار شده بود جواب داد:
عشقه دیگه چیکارش می شه کرد الناز رو ببین انگار صد ساله شهریار رو ندیده
ریما پوزخند زد:
حالا شهریار ارزشش رو داره هر چند خیلی خوش تیپ نیست ولی مهربون و با صداقته اما این پسره یه جوریه.........به دل نمی شینه اصلا زیادی گنده اس شبیه فردین اون بازیگر قدیمیه اس فقط موهاش صاف تر از اونه این تیپا دیگه مد نیست الان پسرای باریک...........
شکیلا پرید وسط حرفش:
لابد باریک و مو سیخ سیخی با ریش بزی
ریما لبهای خوش فرمش را جمع کرد:
پس چی
شکیلا با حرص دستمال کشید روی میز:
خیلی بی سلیقه ای پسر به این خوش تیپی می گی بده شهریار می گه دخترای دانشگاه براش سرو دست می شکنن
خاک بر سرشون ایشالا به جای سرودست گردنشون بشکنه از بس بی سلیقه ان
شهریار به بحث انها خاتمه داد:
ریما خانوم شما چه قدر زحمت می کشین تو رو خدا یه ذره بشین خستگی تون بر طرف شه اصلا می خواین بیام با بادبزن بادتون بزنم عرقتون خشک شه؟
ریما سرش را با غرور بالا گرفت:
داشتم همین کارو می کردم از صبح تا حالا اون طرف مثل کارگرا تو اشپزخونه در حال حمالی بودم
شهریار نگاهی به شلوار جین مشکی و بلوز شیک بافتنی مشکی رنگ او انداخت:
تویی که من می شناسم از صبح تا حالا یه استکان هم جا به جا نکردی
خانم دلجو که تازه از اشپزخانه بیرون امده و صدای شهریار را شنیده بود گفت:
ماشالله کمکی زیاد داریم ریما جون خسته اس از صبح تا حالا سرپا بوده
دل انگیز در دل گفت:خدا شانس بده فقط ریما جون خسته اس ما ادم نیستیم خسته بشیم از صبح تا حالا عین اسب دارم کار می کنم جلو چشم هیشکی نیست.
خانم دلجو تعریف ریما را از محبوبه شنیده بود می دانست دست به سیاه و سفید نمی زند و اصلا هیچ کاری بلد نیست نمی خواست حالا که در خانه ی اوست ناراحت شود این را نیز می دانست در میان نوه های دختری محبوبه فقط این یکی کار کن نیست و بقیه زرنگ و کاردان هستند تنها دلیل تنبلی ریما را نازپرورده بودن او می دانست خبر داشت که خداوند بعد از چند سال نازایی این دختر زیبا را به میترا و مهران داده و عزیز کل خانواده ی بزرگ مهراراست
با سروصدا و همکاری جوان ها به یک ساعت نکشید که خانه تمیز و به صورت اولش در امد حتی ریما هم به زور شهریار وادار به کار شد البته فقط رومیزی ها را پهن کرد روی میزها و به قول خودش از بس کمرش را خم و راست کرده بود دیگر نای راه رفتن نداشت
اولین خانواده ای که منزل مرحوم مهرارا را ترک کردند پسر بزرگش مهران بود از بس که ریما غر زد خسته است مهران هم مجبور شد علی رغم میل باطنیش به منزل برگردد.

پایان ص68 و پایان فصل 3

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۴ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #7
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

فصل4

ریما کلاسورش را به سینه چسبانده بود وسر تا پا استرس و اضطراب بود.با دست دیگرش که ازاد بود ناخن میجوید.نیم یاعت گذشته و هنوز تارخ نیامده بود.دلهرهی این را داشت که از نظر تیپ و قیافه مورد پسند تارخ قرار نگیرد.ریما با این که به شکیلا قول داده بود هرگز با تارخ قرار نگذارد اما نتوانست سر قولش بماند و حرفهای محبت امیز تارخ وسوسه به جانش انداخت.با هزار بهانه از کلاس زبان فرانسه جیم شده و خود را به پارک رسانده بود.قرار انها در پارک ملت بود.بالا خره تارخ با شلوار جین سوراخ سوراخش و موهای اجق وجق که جلب توجه میکرد از راه رسید.از گردنبند گرفته تا دستبند و انگشترش به راه بود و این طور که ظواهر امر نشان میداد دستی هم به ابرو برده بود و با دقت بیشتری میشد تشخیص داد که کرم پودر زده و رژ لب صورتی هم بر لب دارد.ریما جلو دوید و تارخ را صدا کرد.او با دیدن ریما هیجان زده شو فکرش را هم نمیکرد ریما چنین لعبتی باشو.دستش را به سوی او دراز کرد:سلام! ریما خواست دست بدهد اما پشیمان شد:فراموش نکن ما هنوز به هم محرم نشدیم.تارخ شانه بالا انداخت و دستش را پس کشید:هر جور میلته بهت نمیاد این قدر امل فکر کنی.ریما همیشه جواب حاضر توی استینش داشت:من به قول شما اگه امل فکر میکنم فرهنگم این طوریه.تارخ در دل گفت:عجب بی فرهنگی هستی.در حواب تبسم کرد و بحث را عوض نمود:حتی توی رویا هم نمیتونستم دختری به زیبایی تو مجسم کنم.چرا یه کم از خودت برام نگفتی که چه شکلی هستی حد اقل این طور جا نمیخوردم.باورم نمیشه با ماکه ای به زیبایی تو در حال صحبتم.ریما مثل همیشه از تعریفهای او به نشاط امد.مخصوصا که این بار از زیبایی و تیپ اش تعریف میکرد.با اشاره به نیمکتی گفت:هر دو روی نیمکت جا گرفتند البته به خواست ریما با فاصله. تارخ مثل دخترها با دست گردنبندش را دور گردن چرخاند و گفت:من اصلا دوس ندارم توی پارک با هم قرار بذاریم.اینطوری خیلی توی چشمیم.ریما با نوک پا با برفهای زیر پایش بازی میکرد:خب هر جا تو بگی. تارخ زل زد به او و متعجب از چشمهای خوش رنگ یشمی او که درست رنگ پالتو چرم و پوتین های چرم اش بود:خیلی دوس دارم تورو ببرم خونه اما موقعیت من طوریه که نمیتونم.مادر من خونه داره همیشه خونه اس.ریما در دل گفت:چه زرنگه هه!اگرم موقعیتشو هم داشتی من نمی اومدم.اما به او جواب داد:اشکال نداره به جاش بریم کافی شاپ.تارخ با احتیاط گفت:اخه کافی شاپ دیگه مد نیست مال ادمای امله.میتونیم بریم خونه ی شما.ریما از پیشنهاد او جا خورد اما سعی کرد خود را خونسرد جلوه دهد:خونه ی ما هم نمیشه...مامی و پاپا میفهمن.مامی خیلی تیزه.مگه نمیگی صبح تا ظهر هیچ کدوم خونه نیستن؟خب اره اما... بهتره فکر خونه رو نکنی من میترسم...اصلا بذلر یه چند وقتی بگذره که بیشتر با هم اشنا شیم.نکنه به من اعتماد نداری البته بهت حق میدم هنوز منو نشناختی.باشه عزیزم هر چی تو بگی.حالا موافقی بریم یه کم برف بازی کنیم بعد بریم سراغ یه شیر کاکائوی داغ که توی این هوا میچسبه. ریما با ذوق بلند شد و دستکش های چرمی اش را که در اورده بود دوباره به دست کرد:عالیه!من عاشق برف بازیم.در کنار هم راه افتادند.ریما گفت:تارخ !مگه ماشین نیاوردی؟نه عزیزم!ماشینم رو صبح بابا با خودش برد کارخونه.اخه ماشین خودش توی تعمیر گاهه.حیف شد اگه ماشین داشتی میتونستیم توی ماشین بشینیموتارخ به برف انباشته روی زمین اشاره کرد:فعلا بهتره به برف بازی فکر کنی.و گلوله ای کوچک به سوی او انداخت.او هم متقابلا در صدد دفاع از خود برخاست.از برف بازی که حسابی خسته شدند از پارک خارج و به یکی از بوفه های نزدیک پارک رفتند.با شوخ طبعی های تارخ کلی خرید کردند. هنگام حساب کردن تارخ دست به جیب برد و با کف دست به پیشانی کوبید.ریما متعجب از حرکت او گفت:چیزی شده؟کیف پولمو تو خونه جا گذاشتم.توی جیب اون یکی کاپشنم جا مونده.وای!تازه میخواستم از این جا که رفتیم برم خرید.ریما سریع دست توی کیفش برد و کیف کوچک پولش را بیرون اورد و خودش حساب کرد و بعد گفت:من پول به اندازه کافی توی کیفم دارم.چه قدر میخوای بهت بدم.تارخ قیافه ی شرمنده ای به خود گرفت:نه بعد خرید میکنم.همین که حساب کردی ازت ممنونم.اوه قابلی نداشت...باید بگی چه قدر لازم داری.اخه این طوری که نمیشه تو خودتم به پولت نیاز داری.ریما اخم کرد:من فقط برای کرایه ماشین میخوام اونم چیزی نمیشه.اصولا من زیاد پوا توی کیفم نمیذارم.استثنائا امروز به هوای شهریه ی تعلیم رانندگی پول زیاد با خودم اوردم:اخه برای گرفتن گواهینامه توی یکیاز اموزشگاهها شرکت کردم.فردا اولین جلسه ی کلاسای تئوریمه.میخواستم از این جا که میرم پول رو ببرم اموزشگاه خب به جاش فردا میبرم.یه روز این ورو اون ور بشه مشکلی پیش نمیاد مهم اینه که کار تو راه بیفته.لبخندپت و پهنی بر لب تارخ نشست:مرسی عزیزم به شرطی ازت میگیرم که دفعه ی بعد بهت برگردونم.ریما به اندازه ی کرایه تاکسی برای خود برداشت و هد چه پول بود به او داد.هنگام سوار شدن تاکسی با تعجب دید شکیلا هم توی تاکسی نشسته.شکیلا سر گرم صحبت کردن با موبایلش بود و هنوز متوجه ریما نشده بودوریما با سر با تارخ خداحافظی کرد و سوار تاکسی شد.حسابی ترسیده بود که نکند شکیلا او را با تارخ دیده باشد.شکیلا با سوار شدن مسافر تاکسی بدون اینکه توجه کند کی کنارش مینشیند خودش را جمع وجور کرد و به ادامه ی صحبت کردنش با موبایل پرداخت.ریما با دیدن او خیالش راحت شد که ندیده.خودش را به او چسباند و گفت:ببخشید خانوم شما چه قدر حرف میزنید.قیافه ی شکیلا دیدنی بود.تماس تلفنی اش را کوتاه کرد و به ریما چشم دوخت:تو این جا چی کار میکنی دختر؟او از قیافه ی متعجب شکیلا خنده اش گرفت:همون کاری که تو میکردی.شکیلا مقنعه اش را روی سر مرتب کرد:من از دانشگاه بر میگردم.جناب عالی چی؟تا اون جایی که یادمه هیچ کدوم از اون کلاسای تو این وری نیستن.او مانده بود چه جوابی بدهد که یک دفعه به ذهنش امد بگوید:انقلاب بودم رفتم کتاب بخرم.خیلی وقته دنبال یک کتاب میگردم که اخرم پیداش نکردم.شکیلا به صورت سرخ از خجالت او نگاه کرد:خوشگل خانوم دروغگوی خوبی نیستس!مهم نیست نگو امیدوارم با اون یارو تارخه قرار مدار نذاشته باشی.نه بابا تو هم!اگه با اون قرار داشتم که به تو میگفتم.امیدوارم...برای گواهینامه ثبت نام کردی؟با شوق جواب داد:اره فردا اولین جلسه ی کلاسای تئوریمه... شکیل تو فکری!چیزی شده؟هم اره هم نه.یعنی چی؟چرا نسیه حرف میزنی؟خب واضح بگو ببینم چی شده.

توی ماشین نمیشه صدامون میپیچه.بذار پیاده شیم.ریما دست برد و کیف پولش را در اورد.یادش افتاد فقط به اندازه ی خودش پول دارد و نمیتواند کدایه ی شکیلا را حساب کند.پول سهم خود را در اورد و با شرمندگی کفت:شکیل جان شرمنده ام پول زیاد همراهم نیست نمیتونم کرایه ی تورو حساب کنم.
شکیلا چینی به پیشانی انداخت:دیونه!چه حرفهایی میزنی؟من باید حساب کنم تو چرا؟انگار فراموش کردی سه سال از تو بزرگترم.(نگاهش سر خورد روی کیف خالی او)حالا چی شده تو بی پول شدی؟همیشه که یه پول قلمبه باهاته.
ریما شانه بالا انداخت:
صبح می اومدم یادم رفت پول بردارم.
شکیلا حسابی شک کرده بود اما چیزی نگفتوبا خود گفتLخوبه برای کتاب خریدن اومده اون وقت پول یه جلد کتاب هم باهاش نیست.خدا اخرو عاقبتشو به خیر کنه)کرایه خود و او را حساب کرد و از تاکسی پیاده شدند.
از انجا اگر تاکسی سوار میشدند باید مسیرشان را جدا میکردند.بارش برف هم شروع شده بود.هیچ کدام چتر نداشتند.شکیلا گفت:
اگر قرار اینترنتی نداری بیا ببریم خونه ی مه.
ریما متوجه طعنه ی او شد اما به روی خود نیاورد:
اخه به مامی چیزی نگفتم.خب یه زنگ بزن به قول خودت چیزی بگو.ضرر میکنی ها.امروز مامان قورمه سبزی گذاشته:توی این هوای برفی محشره.
ریما میدانست که خودشان خورش الو دارند که اصلا دوست نداشت و اگر نمیخورد مادرش قشقرق به پا میکردووسوسه شد که برود.لبخندی زد:
یعنی بیام؟
شکیلا به لایه ی نازکی از برف که روی سر او جمع شده بود نگاه کرد:
مرض تعارف نمی کنی؟بیام یعنی چی؟راه بیفت بریم که شدیم عین ادم برفی
سوار تاکسی های تجریش شدند تاکسی که سوار شدند پیکان مدل پایینی بود که درزهای در و پنجره ی ان سوز سردی به داخل اتومبیل می پیچید راننده به خاطر اینکه شیشه های اتومبیلش بخار نکند کمی ان را پایین داده بود که باعث سرمای بیشتر ی می شد
ریما که کنار پنجره نشسته بود خود را جمع کرد و گفت:
وای چقدر سرده این اسمون کی می خواد افتابی بشه؟از اذرماه تا حالا بکوب داره برف میاد
شکیلا شکلاتی را از کیفش خارج کرد به دست او داد:
بخور کم غر بزن دیگه اخر سرماس داریم وارد اسفند میشیم نهایتا یکی دوبار دیگه برف بیاد در ضمن باید خوشحال باشی و شاکر خداوند که توی این دو سه ماهه این قدر برف اومده این برف برکت خداست ده روز دیگه که وارد اسفند بشیم و برفا قطع بشه اون وقت دلت واسه ی برف و سرما یه ذره میشه
عمرا از بس توی این مدت سردم شده فکر نکنم به این زودیا هوس برف بکنم حالا اگه فلسفه ی جناب عالی اموم شده بگو ببینم چی میخواستی بگی
اگه می خواستم بگم که همون موقع می گفتم باهوش دندون رو جیگر بذار تا خونه تازه اول باید بریم پاساژ قائم می خوام برای فرداشب یه بلوز و دامن بگیرم
ریما چپ چپ نگاهش کرد:
تو یاین سرما؟
مجبورم پس فکر کردی ناهار مفت بهت می دم؟احتیاج به سلیقه ات دارم جانم
ریما عاشق پاساژ قائم بود ولی بروز نداد:
تو هم که فقط به فکر منفعت خودتی حالا فردا شب چه خبره می خوای خرید کنی؟
گفتم رفتیم خونه برات توضیح میدم
اها پس اینم به اون ربط داره
صدای زنگ موبایل ریما بلند شد با دیدن شماره ی تارخ دکمه ی پاسخ گوشی را فشرد:
سلام
سعی می کرد طوری حرف بزند که شکیلا متوجه نشود با او بیرون رفته در پایان مکالمه شکیلا خواست چیزی بگوید که به مقصد رسیدند عرض خیابان را با شتاب طی کردند و در زیر بارش برف خود را به پاساژ رساندند
ریما برفهای روی شانه ها و شالش را تکاند:
بمیری شکیل منو به چه روزی انداختی خاک بر سر من کنن که به خاطر شکم افتادم دنبال سر تو وگرنه حالا توی خونه ی گرم و نرم خودمون لم داده بودم اگر می دونستم اخر این قورمه سبزی به کجا ختم میشه قلم پامو می شکستم نگاه چه لبی هم واسم ورچیده
شکیلا او را به جلو هل داد:
بریم دیگه کم غر بزن
و با هم همگام شدند:
حالا که دیگه تو ماشین نیستیم کسی صداتو بشنوه بگو ببینم چه خبر شده خرید کردنت بابت چیه
شکیلا مرموز نگاهش کرد:
حدس بزن
برو گمشو با شکم گرسنه و تن یخ زده فکر کار می کنه؟؟
راست میگی تو اصلا مخ نداری که فکر کنی باشه میگم.....قراره........
شکیل به خدا برمی گردم خونه بگو دیگه
قراره فردا شب برام خواستگار بیاد
پاهای ریما به زمین چسبید و هاج و واج نگاهش کرد:
خواستگار
شکیلا از حالت او خنده اش گرفت:
مرض همچی خواستگارو عنوان می کنه انگار یه چیز غیر ممکن گفتم
ریما راه افتاد:
مگه تو موقع شوهر کردنته؟
یادت رفته بیست و دو سالمه؟
نه ولی هنوز دهنت بوی شیر می ده
اه.....پس از این حرفا هم بلدی اینا رو تارخ جونت بهت یاد داده؟
بی مزه حالا طرف کی هست؟
استاد دانشگاه مون
او حیرت زده به شکیلا نگاه کرد:
بدجنس چجوری تورش کردی
اشاره به یکی از مغازه ها کرد که از ان سمت بروند:
باز تو منحرف فکر کردی؟این استاد گرام برای بار سومه که داره از من خواستگاری می کنه دو بار که توی دانشگاه جواب رد بهش دادم و این بار ظاهرا فکر کرده رسمی خواستگاری کنه شاید فرجی بشه
اگه مورد خوبیه چرا ردش می کنی؟
به قول خودت وقت شوهر کردنم نیست
حالا من یه زری زدم تو باورت نشه
ریما جلو مغازه ای پاسست کرد صدای اعتراض او بلند شد:
این که لباس نداره چرا وایستادی؟
ریما به وسایل چوبی داخل ویترین اشاره کرد:
اینا رو شکیل............چقدر خوشگل اند حیف که پول باهام نیست
هر کدوم که دلت می خواد بخر من به اندازه ی کافی همرام هست
نه ولش کن یه دفعه دیگه میام شاید برای لباس پول کم بیاری
بدون توجه به اصرارهای شکیلا از مغازه دور شد و این بار کنار مغازه ی(کندو) ایستاد که همیشه لباسهایش تک بود نگاهی اجمالی به ویترین مغازه انداخت با دیدن بلوز و دامن بافت سبز خوش رنگی لبخند بر لب نشاند:
بلوز دامن سبزه رو ببین خیلی شیک و خوش رنگه مدلشم جدیده
شکیلا با دقت بیشتری نگاه کرد به نظر او هم شیک امد اما وقتی چشمش به قیمت ان افتاد گفت:
اوه..........خیلی گرونه
خسیس نباش این رنگ با این مدل خیلی بهت میاد
ریما او را به داخل مغازه هل داد و با چانه زدن قیمت لباس را پایین اوردند و هر دو خندان از مغازه خارج شدند
با دیدن شهریار که در محاصره ی چند خانم ایستاده بود متحیر شدند شهریار چنان با ان ها سرگرم بحثو گفتگو بود که اصلا حواسش به اطراف نبود
شکیلا دست ریما را کشید و گفت:
ولش کن بیا بریم دیر کنیم مامان نگران میشه

از پاساژ که خارج شدند ریما به اسمان خیره شد:

پایان ص 78

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۵ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #8
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

قسمت2

خدا رو شکر برف قطع شده بیا تا خانه پیاده بریم
پس چی خیال کردی؟حالا به خاطر این دو کوچه سوار تاکسی میشم
کجا دو سه قدمه؟این جا کجا دزاشیب کجا واقعا که خسیسی راستی جناب استادتون چند سالشه؟
سی سال هشت سال از من بزرگتره
دکترا داره؟
نه فوق لیسانسه استاد رو ولش کن فکرم درگیر شهریاره دیدی چه هر هر و کرکری راه انداخته بود بذار برگرده خونه کار به کارش دارم
هنوز سر کوچه نرسیده بودند که سروکله ی شهریار سوت زنان پشت سر ان ها پیدا شد ریما زودتر از شکیلا دست به کار شد:
بازم همسایه هاتون بودند؟
شهریار به عادت همیشه یه ابروش را بالا داد:
جونم ببخشین این جمله ای که فرمودین جدیدا به جای سلام مد شده؟
توی پاساژ بهت سلام دادیم اما از بس دورو برت شلوغ بود متوجه ما نشدی
شکیلا گفت:
جواب ریما رو ندادی؟همسایه ها بودن دیگه
این بار همسایه های دوستام بودن داشتم ارشادشون می کردم
هر سه خندیدند و با هم وارد خانه شدند شهین خانم با دیدن ریما چنان گل از گلش شکفت که شهریار و شکیلا با هم گفتند:
خدا شانس بده
ریما زبانش را برای انها دراورد و خودش را به اغوش عمه انداخت شکیلا گفت:
خوبه دو سه روز پیش همدیگه رو دیدین من نمی دونم این برادرزاده ی لنگدراز سیاه سوخته ات چی داره که اینقدر دوسش داری؟
شهیت خانم از بسته ی دستمال کاغذی که کنار دستش بود یک برگ جدا کرد و به چشمش مالید:
تو چرا حسودی می کنی مادر؟
شهریار گفت:
مامان چرا چشاتو پاک کگردی؟نکنه از شوق دیدار این برادرزاده ی چشم هفت رنگت داری اشک میریزی؟
ریما دوباره دست گردن عمه اش انداخت و او را بوسید:
عمه جون خودت به این گلی این بچه های حسودت به کی رفتن؟
ولشون کن عمه جون از خودت بگو بابا و مامانت چه طورن؟
شکیلا به طرف اتاقش رفت:
تا این عاشق و معشوق با هم احوالپرسی هاشونو می کنن برم لباسامو عوض کنم
شهریار هم به طرف اتاق خودش رفت:
فقط خواهشا پشت سر من غیبت نکنین
ریما از عمه اش فاصله گرفت و به او جواب داد:
برو الکی دلتو خوش نکن اخه تو چی داری که ادم در موردت غیبت هم بکنه
شهریار برگشت به عقب و سر تا پای او را نگاه کرد:
تو یکی حرف نزن حالا خوبه صدقه سری جراحی پلاستیک و لباسای شیک و لنزهای رنگ به رنگت با یه خروار رنگ و روغن که به صورتت می مالی یه کم قیافه گرفتی پس اینقده واسه ما سوسه نیا
ریما برگشت که به عمه اش نگاه کند بلکه او حمایتش بکند اما او به اشپزخانه رفته بود سرش را بالا گرفت و زل زد توی چشمهای شهریار:
دخترا حسودی کنن یه چیزی تو دیگه چرا به من حسودی می کنی؟بیچاره چش دیدن من خوشگل رو نداری
شهریار پغی زد زیر خنده:
چه از خود متشکر
پس چی هر چه باشه از اون همسایه ها و همسایه های دوستات خوشگلترم
شکیلا از اتاق بیرون امد:
وایسین ببینم کی خوشگله؟
شهریار به طرف ریما اشاره کرد:
الیزابت تایلور می فرماین
ریما دیگر نتوانست بیشتر از این قیافه ی جدی به خود بگیرد و از خنده ریسه رفت شکیلا هم خندید و با همان خنده رو به برادرش کرد:
خداییش ریما خوشگله
شهریار گفت:
هه مگه تو تعریفشو بکنی من که اگه هزار پسر کورو کچل داشته باشم حاضر نیستم همچین ادمی رو براشون بگیرم
ریما کیفش را دو دستی توی سر شهریار کوبید:
دلت هم بخواد
شهریار با ضربه ی کیف برق از سرش پرید:
واقعا که مادر فولاد زره ای
صدای شهین خانم به بحث انها خاتمه داد و هر سه با هم به اشپزخانه رفتند بحث خواستگاری شکیلا بود شهریار گفت:
خدا رو شکر که از دست این خواهر غر غرو خلاص میشیم و این جیگیلی(ریما را می گفت)چشم هفت رنگ پاش از این خونه بریده میشه
ریما با چشم غره گفت:
کور خوندی تو هم بری بازم من میام اینجا من به خاطر عمه جون میام نه شما
شکیلا ظرف سالاد را از یخچال بیرون اورد و وسط میز گذاشت:
شهریار جان بهتره به شکمت صابون نزنی چون من حالا حالاها خیال شوهر کردن ندارم
بی خود کردی مگه سیر ترشی هستی بذاریم بمونی؟
شهین خانم ملاقه را داخل خوروش چرخاند:
شوخی بسه دیگه شهریار پاشو بشقاب ها رو از تو کابینت در بیار
اه مامان چرا من؟دو تا دختر گنده این جا نشستن اون وقت من کار کنم؟
شکیلا که داره سس برای روی سالاد درست می کنه ریما جونم که خودم نمی ذارم دست به کار بزنه
ریما دوباره رو به شهریار زبانش را دراورد:
حالت جا اومد شری خان
شهریار بلند شد و در کابین را باز کرد:
دوره بزرگی و کوچکی دیگه نمونده من شش سال از این چغله بزرگترم اون وقت باید جلوش دولا راست بشم
شهین خانم بی اعتنا به کل انداختن ان ها ظرف خورش را وسط میز گذاشت:
شکیلا جان برو باباتو صدا کن دیگه بسشه از صبح تا حالا خوابه
شهریار به هواداری پدرش گفت:
مامان گناه داره دیشب تا صبح شیفت بوده هر وقت بیدار شد ناهار می خوره
شکیلا بلا تکلیف در چارچوب در ایستاده بود:
چیکار کنم مامان برم یا نه؟
نرو دخترم راس میگه شهریار بذار تا هر وقت خودش بیدار شد بیا کفگیرو از تو کشو بیار بذار روی دیس برنج
شهریار چشمهایش را بست و با احساس بو کشید:
وای چه بویی؟بوی برنج اعلای ایرانی و زعفرانی با بوی این قورمه سبزی هوش از سر ادم می بره
ریما نگاهش روی پلو داخل دیس و خورش روغن افتاده عمه متمرکز بود گفت:
خدایی عمه جون غذاهای شما حرف نداره همیشه جا افتاده و خوش طعمه
شهین خانم از این تعریف خوشش امد:
الهی عمه قربونت بشه بکش دخترم تا سرد نشده
شهریار اول برای ریما کشید و بعد خواهر و مادرش در اخر دیس را جلو خودش گذاشت:
من توی دیس می خورم اینجوری بیشتر بهم مزه می ده هر کدوم باز خواستین بگین از قابلمه براتون می کشم خدایا شکرت که فردا تعطیله یه دل سیر بخوابیم خدایی خوش به حال خانوما حداقل براشون واجب نیست برن سر کار اما بیچاره مردا............
شکیلا گفت:
اه.......چقدر حرف می زنی شهریار؟بذار غذامونو بخوریم
شهریار پره ای از پیاز را برداشت و با صدا جوید و پایین فرستاد:
تو چی می گی فضول؟
ریما گفت:
چیکارش داری شکیل جون شری تازه نطقش گل کرده بود خب شری جان از همسایه ها برامون بگو برای عمه جون تعریف کردی امروز توی پاساژ قائم با کیا بودی؟
با چشم غره ی شهریار ریما زد زیر خنده شهین خانم گفت:
با کی بودی شهریار؟
مامان گوش نده این برادر زاده ی مردمک قلابی حالش زیاد خوب نیست احتمالا سرما روی مغز نداشته اش تاثیرات منفثی گذاشته(صدایش را پایین اورد)ابکش ده لق فضول
ریما به جای اینکه ناراحت شود زد زیر خنده:اه.......شری چرا فحش میدی؟
شهین خانم کمی گوشهایش سنگین بود و نشنید پسرش چه گفت شهریار دست از خوردن کشید:
الیزابت تایلور میذاری ناهارمونو بخوریم یا............
ریما نگذاشت جمله اش را به اخر ببرد و دو دستش را بالا برد:
هر چی تو بگی بخور اشتهات کور نشه حالا خوبه داری چارلپی می خوری
ناهار را با سر به سر گذاشتن یکدیگر و میان شوخی و خنده به اخر رساندند و مثل همیشه شکیلا و ریما چپیدن توی اتاق
ریما بر عکس همیشه دوست داشت بخوابد و در سکوت به تارخ فکر کند امروز در کنار تارخ خیلی به او خوش گذشته بود تا به این سن رسیده بود هرگز با جنس مخالف ارتباط نداشته و هیچ تجربه ای در این باره نداشت
تارخ اولین کسی بود که به چشمش امده اما هنوز به او وابسته نشده بود و فقط در حد یک عادت انگار به صدایش احتیاج داشت و حال که او را دیده بود مشتاق تر از قبل شده و دوست داشت بیشتر با او مراوده داشته باشد لحن ستایش امیز او ارامش می کرد و انگار به این ارامش نیاز داشت تا روح شلوغ و اشفته اش را به سامان برساند اما ته دلش نسبت به تارخ و این دوستی تازه شکل گرفته یه جوری بود انگار یه جای کار می لنگید اما کجایش را نمی دانست
شکیلا که حسابی او را در عالم هپروت دید متکا را به طرف او پرت کرد که درست افتاد روی پاهایش و صدای اعتراض او بلند شد:
اینه رسم مهمون نوازیه؟تو اون سرما مثل خر افتادم دنبال سرت برای خرید کردن حالا هم که یه ذره می خوام دراز بکشم نمی ذاری قورمه سبزیه رو کوفتم کردی
شکیلا دست بردار نبود خرس کوچولوی پشمالویش را به سوی او پرت کرد:
وای ددم وای؟
او خرس را از روی صورتش برداشت و با تمام نیرویی که داشت به طرف شکیلا پرت کرد:
نکنه جناب استادتون ترک هستن که از حالا لهجه پروندی؟
شکیلا غش غش خندید:
جون من نخواب می خوام باهات حرف بزنم
او دستش را تکیه گاه سرش قرار داد و با چشمان مخمور نگاهش کرد:
بنال ببینم چی میگی؟
شکیلا صورتش را به حالت قهر برگرداند:
می خوای واسم کلاس بذاری بکپی بهتره
او نشست روی تخت موهایش را پیچاند و با کش سر جمع کرد:
کن فیکون که نشده رو از من بر می گردونی بفرما ببینم چی می خوای بگی
ریما یه جورایی هوس شوهر به سرم افتاده
او با چشمای از حدقه در امده نگاهش کرد:
جدی که نمی گی
شکیلا سرش را پایین انداخت:
هیچوقت اینقدر جدی نبودم
پس عاشق شدی اسمش چیه؟
پیام
خوش تیپه؟
بد نیست توی دانشگاه خاطرخواه زیاد داره ولی از اون تیپ هایی نیست که تو بپسندی
با لبخند گفت:
منظورت موسیخ سیخیه دیگه
اره با شلوار پاره پوره که به قوله خودت مد امروزه می خوام اگه شرایط منو قبول کنه بهش جواب مثبت بدم اینجوری نگام نکن خوشم نمیاد.........اره عاشقشم از روزی که رفتم دانشگاه ازش خوشم اومد
ای مارمولک چه طور تا حالا نم پس ندادی؟
به خاطر اینکه برای تو یکی جنبه بداموزی داشت بابا هنوز دهنت بوی شیر میده
گمشو حسود اونم تو رو می خواد؟
خیلی بیشتر از من البته من هرگز احساستم رو بروز ندادم اما پیام راه به راه قربون صدقه ام میره به قول خودش اگه این دفعه جواب مثبت از من نگیره قراره با یه نقشه ی حساب شده یه شب بیاد منو بدزده
اوه چه هیجان انگیز شکیل عشق چه طوریه؟
یه روز یادمه از مامان پرسیدم عشق چیه چه طوریه؟اون به دید خودش جواب داد که عشق مثل اواز دهل می مونه که صداش از دور خوش نوازه و از نزدیک پرده ی گوش رو ازار می ده منم همیشه نصورم از عشق این بود نمی دونم چرا مامان عشق رو این طور برای من تشبیه کرد ولی حدس می زنم که خودش توی عشقش شکست خورده به هر حال عشق واقعی وقتی میاد دیگه نمی تونی جلودارش باشی اولش مثل طوفان می مونه چنان قلب و جان و روح ادم رو به تسخیر خودش در میاره که قابل وصف نیست اما همین که یه مدت از اون عشق می گذره اروم تر میشی و یه احساس شیرین که نمی شه با هیچ چیز مقایسه اش کرد وقتی به پیام دلبستم خیلی ترس تو دلم بود که این عشق اخرش چی میشه و واقعا مثل همون ضرب المثل مامان اواز دهل از دور گوش نوازه؟اما تا حالا که برای من بد نبوده پر از هیجان و شادی حتی غم عشق هم برای من شیرین و دوست داشتنی بوده اما پای زندگی که وسط میاد دلهره به جونم میفته که نکنه وارد زندگی مشترک بشیم این عشق از بین بره و هزار جور فکر و خیال در اخرشم دوباره بر می گردم به همون دهل.

پایان ص86

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۵ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #9
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

ريما با افسوس نگاهش كرد:خوش به حالت شكيل كاش منم مثل تو اين طوري تارخ رو دوست داشتم اما من اين طوري نيستم فقط دوستش دارم اگر يه وقتايي كه باهاش حرف مي زنم قلبم مي تپه به خاطر استرس و اضطرابه نه چيز ديگه وجودمو گرم نمي كنه ولي به حرف زدن با او نياز دارم
مي فهمم چي ميگي يه جورايي بهش عادت كردي
اره همينه
راستش من دلم نمي خواد فعلا وابسته بشي باور كن برات زوده باعث ميشه از زندگي عقب بيفتي فعلا به فكر دانشگاه باش براي عاشق شدن وقت زياده
يعني تو مي گي تارخ رو بذارم كنار؟
نه ولي با احتياط باش سعي كن دل نبندي اين ضرب المثل دهل رو براي عاشق شدن هميشه به ذهنت بسپار فقط از تو خواهش مي كنم هر وقت خواستي باهاش قرار بذاري منو در جريان بذار
ريما خجالت كشيد سرش را پايين انداخت چون نمي خواست او از چشمهايش متوجه شود كه بهش دروغ گفته سعي كرد ديگر از او چيزي نپرسد و اجازه دهد او حرفهايش را بزند همين طور هم شد تا غروب كه پدرش دنبال او امد از اتاق خارج نشدند و شكيلا با صورت برافروخته از خود و خاطراتش با پيام برايش گفت و در اخر به اين نتيجه رسيد كه به تقاضاي او جواب مثبت دهد

شب از نيمه گذشته بود اما ريما هنوز در حال صحبت كردن با تارخ بود با خيال راحت قرار فردا را با هم گذاشتند مي خواست قطع كند كه تارخ گفت:
ريما جون شرمنده ام حقيقتش با پدرم دعوام شده نياز شديدي به پول دارم اگر بتوني كمكم كني تا اخر ماه بهت بر مي گردونم
من حسابي بانكي دارم اما هنوز به سن قانوني نرسيدم تازه يك ماه ديگه هجده سالم ميشه نمي تونم از حسابم برداشت كنم وگرنه مي تونستم كمك كنم
ايرادي ندارم عزيزم خودتو ناراحت نكن يه جوري جورش مي كنم
فكري به ذهن ريما امد:
البته يه قلك دارم كه شايد كارتو راه بندازه از پارسال تا حالا فقط اسكناس درشت توش انداختم و تقريبا هر روز همه ي عيدي هاي پارسال هم توي اونه
از ان سوي خط لبخند اميدوار كننده اي بر لب تارخ نشست:
عاليه قول ميدم زودتر از موعد بهت برگردونم واي ريما جون من چه طوري تا فردا صبر كنم كاش مي شد الان مي ديدمت بدجوري دلم هواتو كرده از سر شب تا حالا دارم برات ديونه مي شم

اقاي مهران مهرارا حسابي بي خوابي به سرش زده بود تا به حال سابقه نداشته كه اين طور كلافه و خوابزده شود از روي تخت به ارامي برخاست كه همسرش را بيدار نكند ان گاه روبدوشمامبرش را برداشت و به تن كرد ارام از اتاق خارج و وارد اشپزخانه شد با يك ليوان سرد عطش خود را برطرف كرد تصميم گرفت تلويزيون نگاه كند همين كه مي خواست دكمه ي كنترل را فشار دهد صداي خنده ي دخترش را شنيد دستش شل شد و دوباره گوش به صدا سپرد با خود فكر كرد شايد خواب ديده اما صدا تكرار شد و متعاقب ان صداي پچ پچ حرف زدن او چون همه جا ساكت بود صدا به راحتي مي پيچيد دل در سينه ي مهران فرو ريخت پاهايش سنگيني مي كرد و پيش نمي رفت عرق پيشاني اش را با دست گرفت و با حالي اشفته به سوي اتاق دخترش رفت از لاي در به صداي او گوش داد از چيزهايي كه مي شنيد نزديك بود پس بيفتد دستش را به ديوار تكيه داد حس كرد اين كار را نكد روي زمين ولو شده هرگز نمي توانست باور كند كه اين جمله ها را از دهان دختر او خارج مي شود ديگر نتوانست تحمل كند با شتاب در اتاق را باز و برق را روشن نمود
ريما با ديدن پدرش رنگ از رخسارش پريد و گوشي را پرت كرد گوشه ي تخت خوابش
صداي پدرش اوار شد روي سرش:
با كي حرف مي زدي اين وقت شب؟
با رنگ و رويي پريده كز كرد گوشه ي تخت:
من؟
مهران گوشي را از روي تخت برداشت هنوز قطع نشده بود گوشي را به سوي دخترش پرت كرد:
بله تو هنوز اون اشغال پشت خطه ادامه بده ببينم ديگه چي مي گي
درصدد برامد ذهن پدرش را منحرف كند:
پاپا؟داشتم با شكيل حرف مي زدم اونم مثل من بي خوابي زده بود به سرش
مهران ديگر نتوانست خود را كنترل كند سيلي محكمي به صورتش زد:
خفه شو دروغم مي گي توضيح بده ببينم اين كيه كه تو اين موقع شب باهاش حرف مي زني
صداي فرياد پدرش ان قدر او را ترسانده بود كه جرات نگاه كردن هم نداشت چه برسد به حرف زدن جاي سيلي چنان مي سوخت كه اشكش را روان كرد تا به اين سن رسيده بود پدرش را اين طور عصباني نديده و هرگز روي او دست بلند نكرده بود
ميترا با صداي فرياد شوهرش از خواب پريده بود سراسيمه خود را به اتاق رساند با ديدن دخترش كه يك طرف صورتش قرمز شده بود و اشك مي ريخت چنگ به صورت خود انداخت
چي شده ريما
مهران براي اولين بار بر سر همسرش فرياد كشيد:
اره بپرس ازش بپرس اين وقت شب با كي حرف مي زدي
ميترا وا رفت اين بار دو دستي بر صورتش چنگ انداخت:
مهران چي ميگه ريما؟تو چيكار كردي؟(دستش را به پيشاني گرفت)واي خدا باورم نمي شه
مهران گوشي را دوباره از دخترش گرفت و به دست همسرش داد:
بگير خانوم نگاه كن ببين اين شماره رو مي شناسي اصلا بگير ببين كي جواب مي ده فقط بذار رو ايفون كه ما هم بشنويم
ميترا به خواست او گوشي را گرفت و شماره اي را كه بدون اسم بود گرفت چند لحظه بعد صداي تارخ پيچيد:
الو؟ريما جون؟چرا قطع كردي؟
ميترا ديگر طاقت نياورد و قطع كرد مهران كنترلي بر اعصابش نداشت به خصوص كه صداي تارخ را شنيد بيشتر به هم ريخت به طرف ريما هجوم اورد و دوباره به او سيلي زد:
چرا لال شدي؟بگو ببينم از كي تا حالا با اين پسره ارتباط داري اين بود نتيجه ي اعتماد ما به تو؟
ميترا ارام گفت:
مهران خواهش مي كنم اروم باش مي تونيم با ارامش همه چي رو حل كنيم با داد و فرياد كه درست نمي شه
عصبي به سمت او چرخيد:
تو يكي هيچي نگو اصلا تقصير توئه اين نتيجه ي تربيت ناصحيح توئه كه اين دختر اين طور بار اومده
مهران معلومه چي مي گي؟
چرا بهت بر مي خوره وقتي اينقدر لوس بارش اوردي معلومه هر كاري دلش بخواد مي كنه
مهران بي انصافي مي كني؟
اتفاقا برعكس هر چي بهت مي گم روي لباس و سرو وضع اين دختر كنترل داشته باش مي گي جوونه نياز داره بذار عقده اي نشه يه روز دماغش رو عمي مي كنه يه روز به فكر............
ميترا به گريه افتاد:
بس كن مهران تو چرا اين طوري مي كني؟
ريما با دستهايش صورتش را پوشانده بود و با صداي بلند گريه مي كرد مي دانست اگر بعد از اين همه سال پدر و مادرش مقابل هم ايستادند باعث و باني اش اوست
مهران دوباره خواست دست روي او بلند كند كه ميترا نگذاشت:
خواهش مي كنم مهران خودتو كنترل كن فعلا برو بيرون از اتاق اعصابت كه اروم شد باهاش حرف بزن اين راهش نيست مهران
مهران لب تاپ و موبايل او را برداشت و بدون كلمه اي اضافي از اتاق خارج شد ميترا نگاهش را به صورت ورم كرده ي دخترش انداخت و دلش سوخت او را بغل كرد و با گريه گفت:
اخه عزيزم اين چه كاري بود كردي؟چرا به من چيزي نگفتي؟
ريما حرفي براي گفتن نداشت اصلا نمي دانست چه بگويد تنها از سلاح گريه استفاده مي كرد بلكه دل انها به حالش بسوزد و فعلا تنهايش بگذارند اما انگار بي فايده بود و ميترا از او توضيح مي خواست و او هم چنان سكوت كرده بود بالاخره ميترا هم خسته شد و تصميم گرفت صحبت در اين مورد را به بعد موكول كند يك ليوان اب براي دخترش اورد و او را وادار به خوابيدن كرد هر چند تا صبح وقتي نمانده بود در اتاق را بست و به اتاق خودش رفت مهران را ديد كه مثل مار زخم خورده به خود مي پيچيد سعي كرد او را ارام كند:
مهران جان چرا اين طوري مي كني؟نمي خوام از اون پشتيباني كنم اما سنش ايجاب مي كنه الان توي سنيه كه دوست داره با جنس مخالفش ارتباط داشته باشه.........
مهران وسط حرفش پريد:
غلط كرده ديگه چي؟بفرما كجاي من بي غيرته كه اين طور حرف مي زني واقعا تو حركت اونو اشتباه نمي دوني؟
چرا عزيزم اما برخورد تو رو صحيح نمي دونم بايد فكرامون رو بريزيم رو هم كه بدونيم كجاي كار ما ايراد داشته كه به اين پسر وابسته شده و پنهاني با او ارتباط برقرار كرده
واي ميترا دارم ديونه مي شم نكنه با اون جايي رفته
چي مي گي مهران؟اون طفلك جز كلاس كه تنهايي از خونه بيرون نمي ره
چه خوشت بياد چه بدت بياد من تو رو مقصر مي دونم من بيچاره از صبح بيرونم تا شب كي فرصت دارم برسم به اون تو هم چسبيدي به اون مدرسه ي لعنتي همه ي فكر و ذهنت شده اون بچه هاي پيش دبستاني اون قدري كه براي اونا دل مي سوزاني به فكر بچه ي خودت نيستي بچه ات داره از دست مي ره شايد رفته من احمق خبر ندارم
ميترا دوباره بغض كرد اما به خودش فشار اورد اشك نريزد با اين كه از گفته هاي مهران ناراحت شد اما به روي خود نياورد چون مي دانست اگر بخواهد جواب بدهد دعوا راه مي افتد و اصلا اين را نمي خواست كه اوضاع را بدتر از اين بكند
گوشي ريما را كه روي پاتختي بود برداشت و وارد اس مس هاي او شد هر كدام را كه مي خواند بيشتر از قبل حالش بد مي شد و به مهران حق مي داد كه اين طور امپرش بالا برود
همه را سريع پاك كرد كه مهران نخواند دوباره شروع به صحبت كرد و انقدر با او حرف زد كه او تقريبا ارام شد و با هم قرار گذاشتند فردا بعد از ظهر كه ريما از كلاس برگشت باهاش صحبت كننيا فردا شب
هر دو تا صبح بيدار بودند و با روشن شدن هوا ميترا از او خواست دوش بگيرد كه كمي سرحال شود
تا او وارد حمام شد خود به سراغ ريما رفت ديد كه او هم بيدار است روي او را بوسيد و موهايش را نوازش كرد با ديدن صورت ورم كرده اش اه از نهادش برخاست و جگرش اتش گرفت ارام گفت:
عزيزم اين كارت واقعا اين قدر ارزش داشت كه اين طور پدرت رو به هم بريزي؟پدرت داره ديونه مي شه پاشو پاشو كه بايد اماده شي بري سر كلاس بعدا در اين مورد با هم حرف مي زنيم
ريما زد زير گريه:
اخه با اين صورتم چه طوري برم سر كلاس
مي توني از ماسك استفاده كني هر كي پرسيد بگو سرما خوردي پاشو تا صداي مهران در نيومده خودش مي خواد ببردت كلاس
نه مامي تو رو خدا خودت منو ببر
نمي تونم عزيزم مسيرمون يكي نيست بخوام تو رو برسونم خودم ديرم ميشه
ريما ناچار بلند شد از خستگي نخوابيدن و شوكي كه به او وارد شده بود تمام اجزاي بدنش درد مي كرد با خارج شدن مادرش از اتاق جلو ايينه ايستاد با ديدن قيافه اش نا خود اگاه به گريه افتاد دستش را روي دهانش گرفت تا صداي گريه اش بيرون نرود با خود گفت:تارخ كجايي ببيني به خاطر تو چه بلايي سرم اوردن و به ياد قرارش افتاد با خود فكر كرد هر طور شده سر قرارش حاضر شود چون مي ترسيد ديگر هرگز نتواند با تارخ ارتباطي داشته باشد هنگامي كه از اتاق خارج شد با پدرش سينه به سينه شد ارام به او سلام داد اما جوابي نشنيد بغض كرده خودش را به دستشويي رساند صورتش را شست و بعد به اشپزخانه امد هيچ اشتهايي به صبحانه نداشت اما مجبور بود پشت ميز بنشيند مخصوصا كه سنگيني نگاه پدرش او را ازار مي داد يكي دو قلپ از شير ليوان خورد اما خواست بالا بياورد طعم شير برايش تلخ و گس بود و توي عمرش شير به اين بد مزه گي نخورده بود ارام رو به مادرش گفت:
مامي ديگه نمي تونم
ميترا وضعيت او را درك مي كرد مي دانست اصرار به خوردن فقط او را اذيت مي كند و شرايطش براي خوردن مناسب نيست جرات نداشت جلو مهران با او با محبت سخن بگويد ارام گفت:
نمي خوري اشكالي نداره برو حاضر شود
تا وارد اتاقش شد به سراغ كمد رفت و قلك اش را در اورد و بعد به قيچي كوچكش پلاستيك قلك را سوراخ و همين كه توانست نوك قيچي را در ان فرو كند قلك را پاره كرد با ديدن انبوه پولها لبخندي بر لب نشاند و تند و تند به دسته كردن پولها پرداخت باور شنمي شد توي اين يك سال اين قدر پول جمع كرده باشد كيف كولي مارك ديزل اش را برداشت و همه را توي ان جا داد پالتو مشكي و شلوار جين مشكي به پا كرد و رنگ مقنعه اش را كه سورمه اي بود با كوله اش ست كرد رنگ لنزاش هم كه سورمه اي بود فوق العاده به او مي امد از ترس پدرش ارايش نكرد فقط كمي كرم پودر به صورتش ماليد و پوست برنزه اش را به رنگ سفيد دراورد كه رنگ چشمهايش توي ذوق نخورد هميشه در انتخاب لباس و ارايش كارش بيست بود و چنان در اين مورد سليقه به خرج مي داد كه هر بي ذوقي را هم به وجد مي اورد كه با علاقه به سرو وضع او نگاه كند
براي بار اخر نگاهش به خود انداخت خوشحال بود كه با كرم پودر توانسته بود قرمزي و كبودي هاي صورتش را برطرف كند و نياز به ماسك نداشت به ياد تارخ افتاد و اه حسرت باري كشيد نمي دانست از اين به بعد پل ارتباطي ميان انها چيست با ياد ديشب مو به تنش سيخ شد و دوباره دچار دلهره شد نمي دانست قرار است چه اتفاقي بيفتد و چگونه با او رفتار كنند با صداي مادرش فكر و خيال را توي اتاق جا گذاشت و از اتاق خارج شد پدرش هم چنان سرسنگين از مادرش خداحافظي كرد و با پدر همراه شد توي اسانسور پدرش پشت به او كرد انقدر از اين حركت پدرش ناراحت شد كه نزديك بود بزند زير گريه تا دم كلاس حتي يك كلمه با او حرف نزد.

پايان ص94

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۶ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ADMIN آفلاین
مدیر انجمن عطاملک
********
ارسال‌ها: 3,112
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
اعتبار: 278
محل سکونت: شهرستان جوین
سپاس ها: 178
سپاس شده 313 بار در 255 ارسال
امتیاز: 5,598.20
ارسال: #10
RE: رمان دهل | مژگان مظفری

فقط هنگام پياده شدن گفت:
خودم ميام دنبالت
زير لب خداحافظي كرد و به طرف موسسه رفت مي دانست پدرش هنوز نرفته تا وارد موسسه شد صداي گاز اتومبيل او را شنيد چند دقيقه اي صبر نمود و بعد از لاي در نگاه كرد از كاري كه مي خواست بكند دچار عذاب وجدان شد بسته ادامس ريلكس با طعم توت فرنگي را از كيفش خارج كرد هميشه عاشق اين طعمش بود اما حالا از بس اوضاع روحي او خراب بود تا ان را جويد دچار حالت تهوع شده اما ان را تف نكرد به سرعت از موسسه خارج شد البته به طوري كه مدير موسسه متوجه غيبت او نشود تا به خيابان رسيد جلو اولين تاكسي را گرفت:
پارك قيطريه؟
تاكسي جلو پايش توقف كرد از بس پريشان حال بود نفهميد مسافت راه را چگونه طي كرد پياده كه شد به سمت تلفن كارتي هاي دم پارك رفت كارتش را از كيف خارج نمود و با انگشتهاي لرزان شماره تارخ را گرفت:
الو تارخ سلام
سلام معلومه كجايي؟چرا موبايلتو جواب نمي دي؟
اخ زنگ زدي به موبايلم؟
اره شايد ده دفعه بيشتر
موبايل پيش پاپاس؟
پيش اون چي كار مي كنه؟
بعدا بهت توضيح مي دم كجايي؟
توي پارك
منم تازه رسيدم همون جايي كه گفتي بيام؟
اره عزيزم منتظرتم
تماس را قطع كرد و كارتش را برداشت با شتاب وارد پارك شد ان وقت صبح پارك خلوت بود و فقط چند زن و مرد مسن در حال پياده روي بودند بر عكس روزهاي پيش افتاب پهن بود روي زمين و نور خورشيد انعكاس زيبايي روي برفها داشت با گرماي دلچسب خورشيد برف روي شاخه ها اب مي شد و به نرمي روي زمين مي ريخت اما ريما به هيچ كدام از اين زيبايي ها ي طبيعت توجه اي نداشت و تا ان جا كه مي توانست به سرعت گامهايش افزود با ديدن تارخ نيشش باز شد و غم هايش را فراموش كرد اما هنوز دلهره و استرس همراهش بود
تارخ مي دانست كه نبايد دستش را به سوي او دراز كند او دختري نيست كه به اين زودي ها دم به تله بدهد در ميان تمام دوست دخترهايش اين يكي با همه فرق مي كرد مخصوصا كه از همه ي انها وضع پولش بهتر بود و تنها فرزند خانواده
با روي خوش از او استقبال نمود و او چقدر دوست داشت كه تارخ حداقل با يك شاخه گل از او استقبال مي كرد به ياد جريان ديشب افتاد و همه چيز را كامل براي تارخ تعريف كرد و در اخر اضافه كرد:
قراره بعد از ظهر يا شب باهام صحبت كنن واقعا نمي دونم بهشون چي بگم
تارخ نگاهش روي پوتين هاي تمام چرم مشكي رنگ او ثابت ماند:
غصه نخور عزيزم همه چي درست مي شه اين كنترل ها فقط يه مدت كوتاه س تو بايد احتياط مي كردي حالا هم كه ديگه فايده نداره سعي كن اعتماد اونا رو به خودت جلب كني بهشون بگو اشتباه كردي و ديگه با من تماس نمي گيري بذار يه مدت با تلفن كارتي با هم ارتباط داشته باشيم مطمئن باش به يك ماه نمي رسد كه تلفن و لپ تاپ تو بهت بر مي گردونن
ريما بغض كرد:
اصلا دلم نمي خواست اين اتفاق بيفته پاپا جور ديگه اي روي من حساب مي كرد ديگه روم نمي شه توي چشاش نگاه كنم همين طور مامي
نگران نباش فقط زمان مي بره بايد صبر داشته باشي تا همه چيز به حالت اولش برگرده
بسته سيگار را از جيب كاپشنش بيرون اورد و رو به او گفت:
مي كشي؟
ريما چشمهايش از تعجب گرد شد:
اوه نه من اصلا لب به سيگار نمي زنم
مهربان نگاهش كرد:
حتي اگه من از تو بخوام؟
محكم جواب داد:
حتي اگه تو بخواي در ضمن اگه تو خوب منو بخواي كه نبايد سيگار به من تعارف كني
تارخ از صراحت لهجه ي او جا خورد اما به روي خود نياورد:
درست مي گي عزيزم فقط مي خواستم امتحانت كنم(مكث كوتاهي كرد)راستي
پولا رو اوردي؟
ريما كوله اش را جلو صورت او گرفت:
همش اين توئه
تارخ لب به تشكر گشود و گفت:
تو بي نظيري دختر از همون اول كه با تو اشنا شدم مي دونستم همه جوره مي تونم روي تو حساب كنم ريما تو فوق العاده اي من نمي دونم چه جوري بهت بگم با اين كه هنوز مدت كوتاهه كه با هم هستيم اما بدجوري بهت دلبستم من عاشقتم ريما دوست دارم تا اخر دنيا فقط با تو باشم بگو ريما بگو تو هم منو دوست داري بگو كه عاشقم هستي مي خوام اعتراف عشق رو با تكون اون لبهاي قشنگت ببينم
ريما درمانده بود كه ايا واقعيت را بگويد و بالاخره بعد از سكوتي كه براي تارخ كشنده بود به حرف امد:
ببين تارخ منم تو رو دوست دارم اما به شيوه ي خودم متاسفم كه نمي تونم بهت دروغ بگم واقعيتش من هنوز عاشق تو نشدم دوست دارم اما عاشقت نيستم خيلي دوست دارم اين اتفاق بيفته ولي تا حالا نيفتاده
تارخ به رويش لبخند زد:
عزيزم همين كه منو دوست داري از سرمم زياده اما به تو قول مي دم يه كاري كنم كه تو عاشقم بشي البته اگه بخواي
ريما بدون مكث گفت:
اوه معلومه كه مي خوام
تارخ يك بسته كوچك از جيب كاپشنش بيرون اورد و رو به او گفت:
عزيزم مي خوام يه كاري برام بكني اين داروي برادر دوستمه كه بايد بهش مي رسوندم اما قراري كه با تو گذاشتم نرسيدم دارو رو بهش برسونم شديدا به اين دارو نياز داره من خيلي عجله دارم مجبورم كه زود برم نمي رسم دارو رو بهش بدم مي خوام زحمتش رو به تو بدم
ريما بسته را گرفت:
ايرادي نداره فقط بگو به كي بدم و كجا ببرم
نياز نيست جايي بري مشخصات تو رو دادم خودش مياد ازت مي گيره بهش گفتم زود بياد كه توي اين سرما علاف نشي
رادين پالتوي ماهوت سرمه اي رنگش را به تن كرد و با خداحافظي از مادرش از خانه خارج شد سرماي بيرون توي صورتش پيچيد به طوري كه وسط راه برگشت تصميم گرفت با اتومبيلش برود
با اين كه افتاب پهن بود روي زمين اما او احساس سرما مي كرد و مي دانست اين حالت شروع يك سرماخوردگي است سي دي مورد علاقه اش را توي ضبط جا داد و صداي گرم خواننده فضاي اتومبيل را پر كرد:
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يه هو بشي همه كسم
راستي چي شد چه جوري شد
اين جوري عاشق شدم
شايد مي گم تقصير توست
تا كم شه از جرم خودم
ان وقت روز خلوت بود و زودتر از موعد قرارش به پارك قيطريه رسيد اتومبيلش را جاي مطمئني پارك كرد و مستقيم به موسسه ي هنري انجا رفت خوشبختانه طرف قرار داد او امده و كتاب هاي نتي كه مختص موسيقي بود را كه گرفته بود به او داد و از هم جدا شدند از موسسه س فرهنگي كه بيرون امد هوس كرد كمي در هواي پاكيزه پارك قدم بزند و سرخوش از كار جديدش شروع به قدم زدن كرد در حين قدم زدن با ديدن ريما پا سست كرد او را ديد كه با پسري گرم صحبت كردن است باورش نمي شد او باشد چون با شناختي كه از خانواده اش داشت بعيد مي دانشت كه او باشد اما با دقت بيشتر مطمئن شد كه خود اوست با تاسف سرش را تكان داد خواست راهش را كج كند كه ديد ان دو از هم جدا شدند خودش را پشت درختي پنهان كرد كه ديده نشود
خودش هم نمي دانست از سر كنجكاوي است يا فضولي كه او را زير نظر گرفت ديد كه با رفتن پسر اجق وجق او هم چنان در پارك قدم مي زد و مدام به ساعتش نگاه مي كرد با خودش گفت:اين دفعه ديگه با كي قرار داره؟عجب وروجك اب زير كاهي بود و نمي دانستيم
خيلي طول نكشيد كه نفر بعدي از راه رسيد و بعد از ردو بدل كردن چند كلمه او بسته اي را از كيفش خارج نمود و به دست پسر مزبور داد درست در همين حين مامورين پليس از راه رسيدند و هر دو را گرفتند
رادين ديگر نتوانست بي تفاوت باشد و با شتاب خودش را رساند او با رنگ پريده به پليس التماس مي كرد كه اشتباهي او را گرفته اند مامور پليس هم در جوابش گفت:
مگه نمي گي اشتباه مي كنيم پس چرا اين قدر ترسيدي؟تو رو مي بريم اداره ي اگاهي اگه بي گناهي تو ثابت شد كه ازادت مي كنيم در غير اين صورت مجازات سنگيني دستت رو مي بوسه
ريما وحشت زده به پليس نگاه كرد و وقتي سرش را چرخاند در نگاه رادين گره خورد اصلا دوست نداشت در اين موقعيت او را ببيند
رادين جلو امد و به ماموري كه به دست ريما دستبند زده بود گفت:
مشكلي پيش اومده جناب سروان؟
مامور پليس مشكوك رادين را نگاه كرد:
شما؟
بدون درنگ پاسخ داد:
من نسبت فاميلي با اين خانم دارم مي خوام بدونم به چه جرمي به او دستبند زدين؟
مامور پليس پوزخند زد:
به جرم پخش قرص هاي روان گردان
چشمهاي ريما گرد شد:
ديدي گفتم اشتباه مي كنيد توي اون بسته فقط داروئه نه قرص روان گردان
رادين صداقت و سادگي را در چشمهاي او ديد و با تاسف سري تكان داد
مامور پليس گفت:
اميدوارم اينم فيلمت نباشه ما رو هم ساده گير اوردي؟
ريما به گريه افتاد:
نه به خدا اقا توي اون بسته فقط يه مشت قرصه همين
مامور پليس رو به دوست ديگرش كرد:
اون بسته رو بده ببينم
بسته را كه گرفت در ان را گشود و قرص هاي قاچاق را به او نشان داد:
هنوزم فكر مي كني اينا فقط يه مشت قرص هستن
ريما متعجب به بسته ي حاوي قرص ها نگاه كرد:
خب قرصه ديگه مگه اينا قرص نيستن؟
حوصله ي مامور پليس سر رفت:
برو خانم تو مي خواي ما رو رنگ كني؟هر توضيحي داري بذار توي اداره ي اگاهي من الان حوصله ي نطق شما رو ندارم
رادين در مقابل او احساس مسموليت مي كرد رو به مامور اگاهي كرد:
جناب سروان اجازه مي دين من چند دقيقه باهاش صحبت كنم؟
مامور پليس نگاهي به سر تا پاي رادين انداخت و به نظرش نمي امد ادم خلافي باشد:
ايرادي ندارد فقط كوتاه باشه و در حضور ما
چشم جناب سروان
رادين مقابل ريما ايستاد و به چشمهاي رنگين گريان او نگاه كرد تا خواست لب باز كند خود به حرف امد:
به خدا من هيچ تقصيري ندارم شما يه چيزي بگين
دلش به حال او سوخت سعي كرد به او ارامش بدهد:
نگران نباشيد اگه واقعا بي گناه باشين تا شب شما رو ازاد مي كنن
ريما وحشت زده گفت:
تا شب؟نه تو رو خدا يه كاري بكنين
شماره ي پدرتو به من بده
رادين موبايلش را از جيب خارج كرد و شماره اي كه او گفت در گوشي خود سيو نمود ريما گفت:
لطفا فعلا بهش زنگ نزنين شايد منو ازاد كردن مي شه از شما خواهش كنم منو تنها نذارين
مامور پليس ديگر منتظر نماند و ريما را به طرف اتومبيل گشتي برد رادين هم بلافاصله پشت فرمان اتومبيل خود نشست و پشت سر انها حركت كرد هنگامي كه وارد اداره ي اگاهي شد ديد كه رييس اداره ي اگاهي پدر يكي از هنرجوهاي اوست به راحتي حضورش پذيرفته شد وقتي ريما را اوردند ان قدر گريه كرده بود كه رنگ چشمهايش قرمز شده و پلكهايش ورم داشت
رييس اداره ي اگاهي سرهنگ وكيلي ريما را مورد بازخواست قرار داد و از او خواست كه فقط حقيقت را بر زبان بياورد
ريما حسابي ترسيده بود و با خودش فكر كرد كه اگر سكوت كند بهتر است
سرهنگ وقتي او را ديد كه براي حرف زدن دچار ترديد شده از كشوي ميزش روزنامه اي راب يرون اورد جلو دست او گذاشت و گفت:
بخون
لحن محكم سرهنگ او را ترساند و با دستهاي لرزان روزنامه را از روي ميز برداشت و به تيتر درشت ان چشم دوخت و شروع به خواندن كرد:
از چت روم تا دخمه ي شيطان
پشت كامپيوتر نشسته بود و با هيجان خاصي داشت صفحه ي چت روم را نگاه مي كرد حركات انگشتانش روي صفحه كليد ديده نمي شد ان قدر كه تند و پشت سر هم دكمه ها را فشار مي داد
مريم هيچ وقت تصور نمي كرد پسر جواني كه ان سوي كامپيوتر نشسته و اين طور به او ابراز محبت مي كن روزي او را به بدترين شكل ممكن ازار دهد و بعد هم اخاذي كند نمي دانست او جزو باند خطرناكي است مريم نمي دانست كه توسط همين شخص كه تا اين حد به او ابراز محبت مي كند مورد ازار و اذيت قرار مي گيرد و حربه اي براي اخاذي دست او مي دهد و..........
ريما ديگر باقي روزنامه را نخواند برايش مسجل شد كه تارخ ابليس خطرناكي بوده و ان قرص ها قرص هاي معمولي نبوده و در حضور جناب سرهنگ و رادين از ابتداي اشنايي خود با تارخ همه چيز را بازگو كرد حتي پول هايي كه در اين دو ديدار به او داده بود
رادين حيرت زده چشم به دهان او داشت و باورش نمي شد كه اين دختر چشم رنگي تا اين حد ساده بوده باشد كه گول ادمي مثل تارخ را خورده در دل خدا را شكر كرد كه ريما به چنگ پليس افتاده و باعث شد كه از تارخ فاصله بگيرد و درس عبرتي برايش باشد
در اخر صحبتهاي او جناب سرهنگ گفت:
شما شانس اورديد خانم مهرارا اين تارخي كه شما ازش اسم مي بريد اسمش محسنه و معروفه به محسن تورزن اون توي يك باند بزرگ قاچاق فعاليت داره كارش اينه كه از طريق اينترنت دختراي جوون رو تور مي زنه و بعد او ناغ رو وارد كار قاچاق مي كنه بخت با شما يار بوده كه زودتر پي به ماهيت اصلي اون بردين و اين طور كه خودتون مي گين هيچ وابستگي عاطفي به او پيدا نكردين به هر حال شما بايد با ما همكاري كنيد تا اين باند مخرب را نابود كنيم و هم چنان بايد به ارتباطتتون با تارخ ادامه بدين البته در كنار پليس
ريما سرش را پايين انداخت شرمنده گفت:
چشم هر چه شما بگين فقط نذارين من اينجا بمونم
جناب سرهنگ خودكارش را توي دست مي چرخاند به قيافه ي ريما چشم دوخت درست هم سن دخترش بود ارام گفت:
شما ازاد ميشين البته با وثيقه در ضمن بايد پدر شما در جريان قرار بگيرن و با ما همكاري كنن
دل ريما با شنيدن اين جمله به تاپ توپ افتاد مي دانست كه اگر پدرش به موضوع پي ببرد كارش با كرام الكاتبينه چاره اي نداشت جز اين كه از رادين بخواهد پدرش را در جريان بگذارد
اقاي مهر رارا مانند اسپند روي اتش بالا و پايين مي پريد ان قدر عصبي بود كه نتوانست منتظر اسانسور بماند و با شتاب پله ها را بالا رفت توضيح مختصري كه از پشت تلفن از زبان رادين شنيده او را به مرز جنون كشانده بود
با راهنمايي گروهباني كه منشي جناب سرهنگ بود به اتاق راهنمايي شد با ديدن ريما بيشتر خونش به جوش امد دستش را بالا برد كه به او سيلي بزند اما دستهاي قدرتمند رادين او را از اين كار باز داشت:
اقاي مهرارا خواهش مي كنم خودتون رو كنترل كنيد
ريما سرش را پايين انداخت و به گريه افتاد در ان لحظه حاضر بود بميرد اما پدرش او را در اين موقعيت نبيند
با صحبتهايي كه جناب سرهنگ وكيلي با اقاي مهرارا كرد تقريبا ارام شد و با گذاشتن وثيقه ريما را ازاد كردن دم در اداره ي اگاهي رادين از انها جدا شد وقتي اقاي مهرارا از او تشكر كرد گفت:
نيازي به تشكر نيست وظيفه مو انجام دادم گفته باشم كه اين مسئله پنهان بمونه بهتره از لحاظ من خيالتون راحت باشه كه به مادرمم نمي گم
اقاي مهر ارا شرمنده دست او را فشرد:
ممنونم هرگز اين لطفتون رو فراموش نمي كنم
اقاي مهرارا به محض اينكه توي اتومبيل خود نشست بر سر ريما فرياد كشيد:
اين چه كاري بود كردي دختره ي احمق(خود را مخاطب قرار داد)خدايا ابروي چندساله ام بر باد رفت خدايا از اين به بعد چطور سرمو بلند كنم(دوباره ريما را مخاطب قرار داد)اخه احمق واقعا اين پسره ي بي خانواده ارزششو داشت كه اين طور بي ابرويي بار بياري؟اخه بگو من برات چي كم گذاشتم كه به اين ادما روي اوردي؟باورم نميشه ريما(با دو دست محكم روي فرمان كوبيد)قاچاق خدايا منو بكش اخه اين چه مصيبتي بود دامنگير من شد.........
اقاي مهرارا تا به مقصد رسيدند يك ريز توپ و تشر زد و از او گله كرد او در جواب فقط سكوت كرد و سرش را پايين انداخت مي دانست اين موضوع حالا حالها ادامه دارد و بايد در اين مورد صبوري به خرج بدهد و از خداوند بخواهد در اين راه كمكش كند
هنگامي كه ميترا هم در جريان قرار گرفت مثل اقاي مهرارا شوكه شد ولي بر عكس شوهرش به ريما نه توپيد خودش زد زير گريه و گفت:
اخه چرا دخترم؟چرا اين كار رو با خودت و ما كردي؟
اقاي مهرارا فرياد كشيد:
توي عمرم پام به كلانتري و اين جور جاها نخورده بود كه با اين دختر تربيت كردنم رام به اون جور جاها باز شد وقتي سرهنگه داشت از اين دختره ي چش سفيد مي گفت حاضر بودم زمين دهان باز كنه منو ببلعه اون جا نباشم خدا خوار و ذليلت كنه دختر كه اين طور جلو مردم خوارو ذليلم كردي اين بود نتيجه ي زحمتاي منو مادرت؟تا به اين سن رسيدي نذاشتم خار به پات بره ولي تو با دو دست خار تو چشمم كردي
ريما ديگر نتوانست بيش از اين سكوت كند به پاهاي پدرش افتاد:
غلط كردم پاپا تو رو خدا منو ببخش مي دونم اشتباه كردم مي دونم خريت كردم اما شما منو ببخشين
مهران مهرارا مثل ابي كه بر اتش بريزن ارام شد اصلا دوست نداشت دخترش به پاهاي او بيفتد و بوسه بر پاهايش بزند سر او را بلند كرد و محكم به سينه گرفت و با صداي بلند به گريه افتاد در ميان بغض و گريه گفت:
اخه دختر بابا اين چه كاري بود كردي؟
او هم با گريه جواب داد:
احمق بودم بابا منو ببخش
ميترا هم پا به پاي انها گريه مي كرد مهرارا گفت:
مي بخشمت دخترم به شرطي كه قول بدي ديگه دنبال اين كارا نري مگه من غير تو بچه ي ديگه اي دارم؟تموم اميد و ارزوي من تويي مي خوام توي اينده سر بلندم كني نه اين كه كايه ي سرشكستگي من باشي
ريما با پشت دست اشكهايش را پاك كرد:
بهتون قول مي دم پاپا قول مي دم ديگه هرگز اين اشتباه رو تكرار نكنم و همون دختر هميشگي باشم
ميترا از وضعيت قلب همسرش خبر داشت مي دانست كه اين تشنج اعصاب چه قدر به ضرر اوست به اشپزخانه رفت و با ليوان اب و بسته ي قرص ها برگشت قرص را به او داد و وادارش كرد برود توي اتاقش استراحت كند او هم بدون چون و چرا پذيرفت و مادر و دختر را تنها گذاشت و به اتاق خود رفت
با رفتن او ميترا نگاهي به رنگ پريده ي دخترش انداخت:
چرا ايستادي؟بشين ديگه لازم نيست من چيزي بهت بگم حتما مهران حرفاي لازم رو به تو گفته اين قدر حالم بده كه حتي نمي تونم نصيحتت كنم فقط خودمو مقصر مي دونم اخه به من بگو كجاي تربيتم اشتباه بود كه تو به اين راه كشيده شدي؟
ريما روي نبل نشست حتي هنوز لبسهايش را عوض نكرده بود:
مامي تو هميشه براي من بهترين بودي
ميترا با كف دست محكم روي پاي خود كوبيد:
اگه بهترين بودم كه كار تو به اينجا نمي كشيد ريما به خدا هنوز باورم نمي شه احساس مي كنم يه كابوس وحشتناك دارم مي بينم و يه جورايي منتظرم يه نفر بيدارم كنه دختر يكي يك دونه ي من و اين كارا؟نه باورم نمي شه ريما اگه اون پسره يكي از اون قرصا به خوردت مي داد معتاد مي شدي چه گلي بايد سر مي گرفتم مطمئن باش اگه پليس به موقع به دادت نمي رسيد اون پسره ي اشغال تو رو معتاد مي كرد و هزار بلاي ديگه سرت مي اورد اخه دختر ساده ي من تو چرا با كسي كه هيچ شناختي روش نداري پا شدي رفتي پارك؟من اصلا نگران پولايي نيستم كه تو به اون پسره دادي از اين نگرانيم كه چرا تو سريع به اون اطمينان كردي اگه ادرس خونه رو ياد مي گرفت مي اومد دزدي و.........خدايا اخه من به تو چي بگم دختر؟منم مثل مهران بخشيدمت يعني چاره اي جز بخشيدن تو ندارم تو كه نمي دوني با چه بدبختي تو رو به دنيا اوردم پونزده سال نازايي خفت و خواري كشيدن توي فاميل و متلك اين و اون شنيدن پونزده سال تحت درمان دكتر بودن و هر روز يه عمل جراحي روي من اجرا مي شد تا بالاخره با هزار نذرو نياز به درگاه خداوند صاحب تو شدم تو كه نمي دوني من چه زجري كشيدم تا بچه دار شدم مهران بزرگوار بود وگرنه هر مرد ديگه اي جاي اون قرار داشت زن سر من مي اورد و با اين همه مصيبت كه صاحب تو شدم رواست كه تو به اين راه كشيده شوي؟اخه دختر قشنگم تو چرا قدر خودتو نمي دوني عزيزم تو يه فرشته ي پاكي نبايد به اين ديو صفتها هم كلام بشي چه برسه به ارتباط تو بايد به خودت ارزش بذاري ارزش تو خيلي بالاتر از اين چيزاس كه با اين ارتباط هاي پوچ و پوشالي لكه دارش كني مي دوني اگه دايي ها و عموهات يا عمه و خاله حتي بچه هاشون اين موضوع رو بفهمن چه قدر بد مي شه؟مطمئن باش كاملا نظرشون در مورد تو برمي گرده حتي جواب سلامتم نمي دن حتي نمي ذارن بچه هاشون با تو ارتباط داشتهب اشن چون مي ترسن اونام به اين راه كشيده شن حالا واقعا تو اين طور مي خواي؟
ريما دوباره زد زير گريه و حق را به مادرش داد:
پاشو عزيزم هر چه بود گشذت فكر كن يه كابوس وحشتناك بوده سعي كن از اين اتفاق تلخ تجربه به دست بياري اين شكست مي تونه پله ي ترقي براي زندگي تو باشه پاشو برو يه دوش بگير سرحال بشي
تمام تلفنها و خط اينترنت خانه ي مهر ارا توسط پليس چك مي شد و با همكاري ريما و پدر و مادرش با يك نقشه ي حساب شده تارخ و چند نفر از اعضاي باند به دام پليس افتادند پليس از ريما و پدر و مادرش تشكر كرد و سفارش هاي لازم كه ريما حواسش جمع باشد كه دوباره به تور اين طور ادمها نيفتد

پايان ص108
پايان فصل4

امضای ADMIN
عکس
۱۳۹۰-۷-۶ ۰۴:۵۶ عصر
وب سایت جستجو پاسخ با نقل قول
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان یاسمین mohammad 10 16,988 ۱۳۹۲-۴-۱۴ ۰۲:۳۴ عصر
آخرین ارسال: reyhan
fjump رمان يلدا mohammad 0 561 ۱۳۹۱-۱۲-۱۲ ۰۹:۲۲ عصر
آخرین ارسال: mohammad
  معرفي رمان سفر mohammad 0 313 ۱۳۹۱-۱۲-۱۲ ۰۷:۴۳ عصر
آخرین ارسال: mohammad
  دانلود رمان دالان بهشت ADMIN 0 2,352 ۱۳۹۰-۸-۲۴ ۱۲:۵۳ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پریچهر mohammad 0 4,728 ۱۳۹۰-۵-۲ ۰۴:۲۰ عصر
آخرین ارسال: mohammad
  رمان عاشقانه گریز از عشق اثر باربارا کارتلند ADMIN 0 1,329 ۱۳۹۰-۴-۲۹ ۰۴:۵۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان