امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 2.1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

سالگرد عروسی

#1
زن جوانی بود . شاید حدود سی سال بیشتر نداشت یا کمتر .
نگاهی به ساعت راهروی مترو انداخت و روی صندلی قرمز آن جابجا شد . معلوم بود که مدتی هست که منتظر مانده . انگار از انتظار خسته شده بود . گاهی می نشست و گاهی قدم می زد و دوباره سرجایش بر می گشت .
نگاهم روی ساعت میخکوب شد . الان نزدیک نیم ساعت است که روی صندلی نشسته ام . دوباره محاسبه ام را از سر گرفتم . اگر بخواهم به خانه بروم و بعد برای بردن دخترم از مدرسه تمام مسیر را برگردم ، کلافه می شدم . پس به خودم امید دادم که : اگر فقط یک ربع دیگر صبر کنی می توانی به مدرسه برسی و به خانه برگردی این طوری مجبور نمی شوی دو بار چهار طبقه را پایین و بالا کنی .
فکر خوبی بود . روی صندلی جابجا شدم . زن جوان در حالیکه چادرش را مرتب می کرد بعد از چند قدم بالا و پایین شدن دوباره روی صندلی جاخوش کرد.
یک ربع وقت داشتم و باز رگ کنجکاوی ام (شما بخوانید فضولی) گل کرد .
با مهارت خاص خودم سر صحبت را باز کردم : شما هم منتظرید .
 زن انگار زودتر از اینها منتظر این حرف باشد با خوشرویی گفت : بله . کلا" آدم خوش قولی هستم اما بعضیا کلا" آدم بدقولی هستند . انگار بدقولی توی خونشان باشد.
صحبتها گل انداخت و رسید به بچه ها .
زن جوان گفت : پانزده سالم بود که ازدواج کردم . دو تا دختر دارم که هر دو نوجوان هستند . فرزند سومم ان شاالله پسره . چند وقت دیگه دنیا میاد.
تازه متوجه بارداری زن شدم . آنقدر خوشحال شدم که گمانم زن از اینهمه خوشحالی ام آنهم برای یک غریبه تعجب کرد . خودم را جمع و جور کردم و سنگین و رنگین سرجایم نشستم.
زن جوان گفت : روی تربیت بچه ها خیلی دقت دارم . زمانه ، زمانه ی غریبی شده . فکر کنم خیلی نزدیک باشه . 
گفتم : چی ؟! با شگفتی نگاهم کرد . انگار سوال مسخره ای پرسیده باشم . گفت : ظهور را می گویم . فکر کنم ظهور نزدیک باشد .
چیزهای تازه تری دستگیرم شد . او خوب می فهمید . خوبتر از من . خوبتر از خیلی ها . به صیادی شبیه شدم که مروارید گران قیمتی به دست آورده و حالا تلاش می کند تا از دستش ندهد.
جملاتش ساده بود اما پشت تمام سادگی اش چیزی بود ...
نگاهش قفل شد روی ساعتش . بعد انگار اضطرابی خاص گرفته باشد گفت : رهبر عمار می خواهد. هنوز صدایش در گوشم می پیچد : این عمار ؟!
ادامه داد : می خواهم عمار تربیت کنم . بعد هم خنده ی کوتاهی کرد و گفت : اسمش را هم می خواهم بگذارم سید علی .
توی چشمهایش خیره شدم . به حالش غبطه خوردم . پرسیدم : حالا چه برنامه ای برای تربیتش چ داری ؟ 
از برنامه ها و کلاسهایش گفت . اساتیدش را می شناختم . هر از گاهی هم پیش استادی می رفت که ما بچه های حوزه خیابان ایران خوب می شناختیمش " آیت الله جاودان "
ادامه داد یک چله هم دارم . کنجکاو شدم . عه ! چله ی چی ؟ گفت : چله آیت الله حق شناس . 
گفتم : خیلی سخته این چله . یه چیز آسون تر برمی داشتی . چیزی که بتوانی با این وضعیت و داشتن دو تا بچه دیگه که حتما مسئولیت های اونها هم روی دوشت هست ، از عهده اش بربیایی و اذیتت نکند.
گفت : برای انجام کارهای بزرگ باید سختی کشید . اصلا" خدا ما را برای تحمل همین سختی ها به این دنیا آورده . هیچ عقد اخوتی هم با ما نبسته . هیچ وقت هم قول نداده که اینجا همه چیز بر وفق مرادمان باشد و از سختی و مشکلات دور باشیم . باید در کوران این سختی ها آب دیده شویم 
دوست ندارم وقتی آقا آمد دستم خالی باشد . 
شهادت را به بها می دهند نه به بهانه . باید زرنگ بود و شهادت را گرفت . من برات شهادت پسرم را می گیرم .
دوباره به ساعتش نگاه کرد . تازه یادم آمد باید بروم دیر می شود . چه زود گذشت ...!
آخرین لحظه بود . سایه ی دختر جوانی که از روی شباهتش حدس زدم خواهرش هست از دور نمایان شد . از همان دور مرتب بابت تاخیرش عذرخواهی می کرد .
وقت خداحافظی بود . ناخودآگاه پرسیدم : کجا می روید ؟
از سوالم خجالت کشیدم . از آشنایی ما زمان زیادی نمی گذشت شاید نباید می پرسیدم .
قطار رسید . هر دو قصد سوار شدن داشتند . زن جوان لبخند زد : بهشت زهرا . سر مزار شوهرم . یک ماه و نیم پیش توی سوریه شهید شد . 
گفتم : امروز چهارشنبه است نه پنجشنبه !گفت : امروز سالگرد عروسی مان است ...

خودم را دیدم . بسیار کوچک ... بسیار کوچکتر از زن جوان ...
ان الله مع الصابرین
پاسخ اخطار


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کارت عروسی ابوالقاسم کلاگر ADMIN 0 914 ۱۳۹۳-۱۱-۲۵، ۰۴:۴۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان