امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گلچین خاطرات شهید بابا نظر

#1
پهلوان واقعی
باران می آمد و ماشین نیسان توی گودال جاده خاکی روستا گیر کرده بود، به هیچ وجه هم در نمی آمد. به ام گفت: «بشین پشت فرمون و هر وقت گفتم گاز بده.»
ته ماشین را بلند کرد و از توی گودال درآورد؛ آن موقع ماشین پرُ از بار خربزه بود!
بابای من
توی لشکر داشتم ماشین ها را تعمیر می کردم که دیدمش، داشت از آن طرف می آمد. یکدفعه خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «اِ، بابام داره میاد.» بچه ها گفتند: «بابات!؟ لابد کارِت داره.» گفتم: «نمی دونم چه کار داره!» گفتند: «پس کو؟!» نشانش دادم و گفتم: «اوناهاش.» گفتند: «اون که آقای نظرنژاده، بابای تو نیست که!!!» گفتم: «چرا، بابامه! بابای همه اس...»


سفر شگفت انگیز
تازه از منطقه آمده بود مشهد، صبح زود رفت پادگان. سر ظهر بود که برگشت، گفت: «خانم، پول داری؟» گفتم: «میخوای چه کار؟»
اسمش با چند نفر دیگر برای حج واجب درآمده بود. گفتم: «پول هست...» خیلی خوشحال شد. روز بعدش فامیل را برای ناهار دعوت کردیم و بعد هم رفت مکه. همسایه ها می پرسیدند: «آقای نظرنژاد کجا رفت؟» می گفتم: «رفت مکه.» مگر باورشان می شد؛ ظرف دو روز حج واجب رفتن، جای تعجب هم داشت!
ان الله مع الصابرین
پاسخ اخطار
#2
سری توی سرها
عصرهای جمعه اش به کشتی باچوخه می گذشت. آن قدر پشت به خاک چسبانده بود که سری توی سرها درآورده بود و عضو تیم کشتی استان شده بود. می بَرَندش مسابقات جام صلح و دوستی کابل. پهلوان تا فینال می رود و نایب قهرمان می‌شود. برای قهرمانان جشن می گیرند. به مجلس که پا می گذارد می بیند بساط لهو و لعب و ساز و آواز مطرب به پاست؛ از آنجا می زند بیرون. وقتی بر می گردند مشهد، کسی به پهلوان و رفیقش محل نمی گذارد. وقتی می بیند ارزش ورزش پایین آمده، کنار می کشد و تا یکسال اصلا دنبال ورزش نمی رود.


 


حق به حق دار رسید
پهلوان و شهید علیمردانی بودند و چهارده تا کومله ای که از پایین کوه برای گرفتن ارتفاعات سنندج خیز برداشته بودند. چشم امید پهلوان و دوستش به ارتشی هایی بود که همراه آنها آمده بودند. اما سرگرد ارتش جا می زند و نیروهایش را عقب می کشد. حالا کومله ها رسیده بودند پنجاه متری پهلوان. پشتِ سنگی سنگر می گیرد. علیمردانی هم خودش را رسانده و یا حسین گویان رگبارش را آتش می کند. پهلوان هم برخاسته و دو نفری، کومله ها را به رگبار می بندند.
سرگرد ارتشی که تجاوز را دفع شده می بیند، در گزارش به فرمانده‌اش پیروزی را به نام خود و یارانش رقم می زند. پهلوان ساکت نشده و صدایش به اعتراض بلند می شود که: «دروغ نگو! تو با نیروهایت عقب کشیدی.» فرمانده از سرگرد می پرسد: «تو تار و مار کردی یا آنها.» سرگرد اعتراف می کند که: «وقتی ما رسیدیم، آنها کار را تمام کرده بودند.» پهلوان می خواست حق به حق‌دار برسد.


نشان دلیری
شب عید فطر سال شصت، پهلوان در گرمای منطقه الله اکبر تا پانصد متری دشمن رفته بود که یارانش را از زیر آتش بیرون بکشد. تیر بار مستقر در سنگر عراقی ها امان از او و یارانش گرفته بود. منطقه رملی را به سینه خیز تا زیر تیر بار بالا آمد و با دستش لوله تیربار را بالا گرفت. گرمای سوزاننده باروت انگشتانش را از حس انداخته بود. نیروها که منتقل شدند، دستش را برداشت و سینه خیز عقب کشید. از آن پس نشان دلیری پهلوان، انگشتان سوخته اش بود.
 


تو که می دانی...
از ابتدای سال شصت و سه بین رزمنده ها پخش شده بود که پهلوان اسیر شده. چهار پنج ماهی بود که هیچ کس از او خبر نداشت، حتی خانواده اش. برادر پهلوان آمده بود اهواز تا خبری به دست آورد. گفته بودند ما می دانیم کجاست اما به شما نخواهیم گفت. خبر سلامتی و اسیر نشدنش را برادر پهلوان به خانواده رساند. تا اینکه آبان ماه همان سال پهلوان به خانه برگشت. هدایایی به پاس قدردانی از خدماتش به او داده بودند که برای خانواده اش آورده بود. آنها را بین همه تقسیم کرد تا بلکه نبودش را جبران کرده باشد. فقط همسرش گله کرد که: «فکر مادر و بچه هایت را نکردی؟»
پهلوان گفت: «تو که می دانی...» با همین کلمه همه را ضربه فنی می کرد. همه می دانستند عشق به جهاد چه حرارتی در تنور تن پهلوان انداخته است.


اسطوره
در درگیری های کردستان شهید چمران و پهلوان حسابی با هم اُخت شده بودند. یک بار شهید چمران دید که پهلوان تخم مرغ آب پزی را درسته قورت داد. با خنده گفت: «پهلوان! می جویدی بهتر نبود؟»
پهلوان خندید و گفت: «نه! این طوری دیرتر هضم می شود؛ شاید تا دو سه روز غذا گیرم نیاید.»
چمران گفته بود: «تو بنا داری دو سه روز غذا نخوری! این بچه ها اگر دو سه روز غذا نخورند تلف می شوند.»
 

معرکه
شهرک دوعیجی پهلوانِ ما را خوب می شناسد. پهلوانی که یک بسیجی را ترک موتور گذاشت و دو تا کلاش را با فانسقه روی شانه اش محکم کرد و به خاکریز دشمن زد. تا سنگر فرماندهی، پهلوان همین گونه پیش رفت و وقتی فرمانده عراقی را با پشت به زمین زد، تمام لشگر خشکشان زده بود. پهلوان، فرمانده را به اسارت گرفت و به خاکریز خودی بازگشت. عجیب آدمی بود پهلوان ما.


قسمت
دو سهمیه حج برای لشگر 21 امام رضا(ع) در نظر گرفته شده بود. قرعه کشی کردند؛ قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. هر دو جانباز بودند و از ناحیه چشم چپ مجروحیت داشتند. آن زمان حج رفتن در توان هر کسی نبود. به قرعه کشی اعتراض کردند. دوباره قرعه ریختند. باز هم قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. خدا پهلوان را طلبیده بود. بابانظر که شده بود، حاج آقا نظرنژاد هم شد.







اعجوبه
کربلای چهار هنوز شروع نشده بود که در جزیره مجنون و در دویست متری عراقی ها، گلوله آر پی جی جلوی پهلوان زمین خورد و هجده ترکش به قفسه سینه، دست و پیشانی او اصابت کرد. هر کس دیگری بود ضعف می کرد، اما پهلوان راضی نشد جسم سنگینش رزمنده های خسته را از دفاع بیندازد. با همان حال برخاست و عقب کشید. هر که می دیدش می‌ترسید. همه می گفتند نصف صورت پهلوان رفته است و او راست راست راه می رود! به آمبولانس که رسید، خیالش راحت شد. بی‌سیم چی که با دیدن او وحشت کرده بود و خبر کذب پخش کرده بود، پس از معاینه دقیق پهلوان توسط پزشک، حرفش را پس گرفت و خبر مجروحیت از قفسه سینه و پیشانی را مخابره کرد.

اخراجی
اوایل تشکیل سپاه، اسم پهلوان را زده بودند در لیست اخراجی های سپاه و دلیلش را هم بی سوادی او عنوان کرده بودند. پهلوان آمد و یقه مسؤول پرسنلی را چسبید و گفت: «این چی چی اولوژی که شما می‌گین نوک قلمتونه یا سر تفنگ و باورهای من؟ من اومدم به کشورم، به ملتم، به اسلام خدمت کنم. من سرباز خمینی ام. از شما حقوق و کار نمیخوام!»
پهلوان آمده بود رسم پهلوانی را به‌جا آورد و با خط، باورهایش را بنویسد.





 رؤیای صادقه
پهلوان، حضرت زهرا(س) را به خواب دیده بود. پرسیده بود کی شهید می شوم. جواب گرفته بود؛ وقتی تمام موهای سر و صورتت سفید شده باشد. شاید دیدن همین رؤیای صادقه تنها دلیلی بود که پهلوان خود را با نود و دو درصد جانبازی به دل دشمن می زد و هیچ باکی نداشت و هیچ کدام از صد و شصت ترکشی که خورده بود، نتوانست جانش را بستاند. روزهای آخر همه دیده بودند که ابروهای پهلوان هم سفید شده و موی سیاهی در سر و صورت ندارد. فهمیده بودند لحظه فراغ نزدیک شده است... .


 دانلود نسخه پی دی اف فلش کارت دوزبانه هم پهلوان، هم قهرمان



سرداران خراسانی

فهرست
درباره ما
دانلود نشریات نشان سرخ
ویژه‌نامه‌های مناسبتی سایت
آرشیو عکس سایت
دانلود کتابهای شهدا
گلچین خاطرات بابانظر
ان الله مع الصابرین
پاسخ اخطار


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  [تولید انجمن] زندگینامه شهید زنگی ابادی " عجیب ترین شهید دفاع مقدس " ADMIN 22 9,634 ۱۳۹۹-۶-۱۸، ۰۹:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  خاطره ای جالب از برخورد شهید رجایی ADMIN 0 53 ۱۳۹۹-۶-۷، ۰۷:۱۶ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان جعلی از یک شهید ADMIN 4 39 ۱۳۹۹-۶-۴، ۰۳:۵۳ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  او که 2 بار شهید شد ADMIN 10 67 ۱۳۹۹-۶-۳، ۰۵:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  [تولید انجمن] کتاب خاطرات دردناک ADMIN 0 40 ۱۳۹۹-۵-۱۷، ۰۲:۲۹ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  شهید مهدی موحدنیا اعزامی از شهرستان جوین ADMIN 4 118 ۱۳۹۹-۴-۱، ۰۸:۴۶ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  خاطرات جالب محافظ امام خمینی ADMIN 0 92 ۱۳۹۹-۳-۱۷، ۰۸:۲۵ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  جمله ی زیبایی که شهید مدافع حرم در خواب به دخترش گفت + ویدیو ADMIN 0 75 ۱۳۹۹-۳-۱۵، ۰۵:۳۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  عاشقانه های شهید مدافع حرم ADMIN 0 90 ۱۳۹۹-۳-۴، ۰۹:۴۷ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  خاطرات دردناک روزهای قرنطینه ADMIN 1 151 ۱۳۹۹-۱-۲، ۱۲:۵۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان