امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یزید شطرنج دوست داشت

#1
ماشین کنار زمین شالی توقف کرد . یک بوق کوتاه کافی بود تا پیرمرد تمام توجهش را از زمین زیر کشتش به سمت ماشین جلب کند . بیل توی دستش را جابجا کرد و در حالیکه به سختی از میان گل و لای زمین قدم برمی داشت به سمت ماشین رفت . راننده مودبانه دستش را بالا برد و سلامی کرد . پیرمرد جوابش را داد .
نگاه کنجکاو پیرمرد داخل ماشین را کاوید . با دیدن چهره ی خندان و بشاش روحانی سیدی که داخل ماشین نشسته بود ، گل از گلش شکفت. لبخندش تا بناگوش باز شد . تا آمد سلام کند ، روحانی سید پیش دستی کرد و سلامش را نثار پیرمرد کرد و علیکش را هم شنید.
مرد روحانی ساده و بی تکلف بود . حتی ساده تر از پیرمرد . از کار و بار پیرمرد پرسید . پیرمرد شالیکار توضیح داد که محصول امسال به لطف بارندگی به موقع خوب بوده . روحانی سید پرسید : بچه نداری؟ پیرمرد پاسخ داد : دو تا دختر دارم که در شهر زندگی می کنند . یک پسرهم دارم که توی تهران دانشجوست . مرد روحانی سرش را به نشانه ی تحسین چند بار تکان داد و گفت : احسنت به شما . احسنت به شما. 
قند توی دل پیرمرد آب شد . محجوب و با حیا سرش را به زیر انداخت و بعد یکهو انگار چیزی یادش آمده باشد گفت : حاج آقا من پسرم را خوب تربیت کرده ام . سپس در حالیکه دستانش را جلو می آورد و به روحانی سید نشان می داد گفت : با همین دستان پینه بسته و با کارگری بزرگش کردم . 
پیرمرد با غرور ادامه داد : پسرم وقتی رفت تهران ، توسط دوستان هم خوابگاهی اش با شطرنج آشنا شد . اولش فقط توی دانشگاه بازی می کرد اما کم کم اوستا شد . مسابقه پشت مسابقه ، لوح تقدیر پشت لوح تقدیر. این آخری ها توی مسابقات کشوری هم شرکت می کرد . 
من از این کارش هیچ خوشم نمی آمد . ما آدم های حلال خوری هستیم اهل شطرنج و این حرفها نبودیم . پسرم می گفت بعضی مراجع گفته اند اگر شرط بندی این وسط نباشد اشکالی ندارد . اما من این حرفها حالی ام نبود . من شطرنج را دوست نداشتم . اما با پسرم مخالفت هم نمی کردم . می گفتم : این بچه ، پای سفره ی حلال و خدا و پیغمبر بزرگ شده خودش یه روز برمی گرده.
چند وقتی بود پسرم می گفت مسابقه ی جهانی شطرنج داره . اما چند شب قبل از رفتنش اومد ده . گفتم مگه مسابقه نداری ؟ گفت : نه مسابقه بی مسابقه . دیگه مسابقه نمی دم. دیگه اصلا شطرنج بازی نمی کنم . 
گفتمش چرا؟ گفت توی یه کتاب از یکی از معصومین خوندم که فرمودند: یزید شطرنج دوست داشت. بعد انگار یه چیزی توی دلم ریخت . قاتل امام حسین شطرنج باز بوده و من هم شطرنج باز هستم . این دو تا با هم جور در نمیاد . امام از شیعیانش خواسته بود شطرنج بازی نکنید ، یزید شطرنج را دوست داشت . 
پیرمرد نگاهی عمیق به صورت مرد روحانی انداخت و گفت : من پسرم رو خوب تربیت کردم . 
روحانی سید از پیرمرد پرسید : کاری داری که ما برایت انجام دهیم . چیزی می خواهی تا برایت فراهم کنیم . پیرمرد قد راست کرد که : نه . همه چیز هست الحمدلله . فقط سلامتی شما را می خواهم همین .
روحانی سید خندید و گفت مرا می شناسید ؟ پیرمرد شالیکار خیلی جدی گفت : ها البته که می شناسم . شما رهبر مایی..

** بعدا نوشت: آنچه خواندید روایتی داستان گونه و برداشتی آزاد از یک خاطره دور است .

*** آنچه مسلم هست ، بازی شطرنج به فتوای برخی از مراجع به شروطی حرام نیست . لاکن حرف نویسنده پست فقط یک جمله است : یزید شطرنج را دوست داشت . همین والسلام ...
ان الله مع الصابرین
پاسخ اخطار


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  پیش از عمل جراحی بینی به چه نکاتی باید توجه داشت؟ modagah.com 0 490 ۱۳۹۶-۱۰-۲۴، ۰۵:۴۶ عصر
آخرین ارسال: modagah.com
  چطور دوست صمیمی همسرتان باشید؟ melika 0 914 ۱۳۹۴-۶-۱۵، ۱۰:۳۶ صبح
آخرین ارسال: melika
  دوست داشتن همسر بدون خطا ngr1429 0 789 ۱۳۹۴-۵-۳، ۰۲:۰۲ صبح
آخرین ارسال: ngr1429
  چرا زنان دوست داشتنی اند؟آیا این گونه هست؟ Gharibe 3 2,287 ۱۳۹۱-۶-۲۵، ۰۴:۵۱ عصر
آخرین ارسال: dayana
Rainbow شیوه های قرآنی دوست یابی ADMIN 0 1,168 ۱۳۹۱-۲-۲۵، ۰۶:۱۷ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داشتن دوست دختروپسر قبل ازدواج درست یاغلط؟ shiva 10 4,025 ۱۳۹۱-۱-۳۱، ۰۹:۴۴ صبح
آخرین ارسال: narges
Thumbs Up ویژگیهای دوست خوب ADMIN 0 1,024 ۱۳۹۰-۴-۹، ۰۶:۲۳ عصر
آخرین ارسال: ADMIN



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان