مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › خانواده ایرانی › خانواده سبز v
« قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 29 بعدی »
› وقتی پدرم تربیتم کرد

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

وقتی پدرم تربیتم کرد

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۳۹۹-۵-۱۰، ۰۸:۰۹ عصر
وقتی همسرم به خواستگاری ام آمد ، یک لیست بلند و بالا از سوالات ریز و درشت آماده کرده بودم برای پرسیدن . وقتی که می آمدند ، به راه رفتنش دقیق شدم . دیدم که چه ملاحظه ای داشت مبادا جلوتر از پدرش قدم بردارد. پدرش آدم ساده ای بود . از آن پیرمردهای قدیمی که هنوز گیوه های سفید می پوشند . از آن ها که کلاه بافتنی بسر می کنند . از آن ها که عجیب و سخت به دل می نشینند. برایم مهم بود که جلوتر از پدر و مادرش قدم بر ندارد و مرد من قدم بر نمی داشت .
زیر چشمی براندازش کردم . عبا و قبای ساده ای داشت . با یک عمامه سفید که با مهارت پیچیده شده بود . سفیدی اش توی چشم می آمد .
اولین سوالم را که پرسیدم شد آخرین سوال و بعد هم بله را گفتم و زندگی مان شروع شد. آن لیست بلند و بالا به هیچ کارم نیامد.
پرسیدم : نظرتان در مورد دروغ چیست ؟ گفت 20 سال است که دروغ نگفته ام .
آنقدر قاطع و مهم گفت که شک کردم . تعجب کردم . به خودم گفتم : چه دروغ بزرگی ..!
انگار ذهنم را خوانده باشد گفت : پدرم کشاورز است . همیشه یادم می داد : دروغ کلید هر بدیست . دروغ نگو ...
اما... آنروز فرق می کرد. من 7 ساله بودم و تازه یک هفته بود که مدرسه می رفتم . بیرون مدرسه یک دکه کوچک بود با خوراکی های دوست داشتنی من و خوراکی دوست داشتنی همه بچه ها. به پدرم گفته بودم برای خرید خوراکی پول می خواهم و پدر گفته بود باید صبر کنم .
صبر کردن برایم معنا نداشت . پس در قبال دادن دفتر مشقم خوراکی گرفتم . اما حالا دفتر مشقی برای نوشتن نداشتم . از پدر دفتر مشق خواسته بودم و در برابر سوال پدر که پرسیده بود : پس دفترت کجاست ؟ به دروغ گفتم : دفترم تمام شده .
پدر دروغم را فهمیده بود . از همان اولش فهمیده بود .
پدرم آدم ساده ای بود . مقید بود . زکات مالش را می داد و روی مسائل مذهبی حساس بود.
فهمیدم که فهمیده است . فهمیدم که از همان اول دروغم را فهمیده است . منتظر ماندم . منتظر یک پس گردنی . مثل همان پس گردنی هایی که غلام از پدرش می خورد . منتظر چهارتا فحش . مثل همان فحش هایی که اکبر می شنید و اصلا عین خیالش هم نبود. منتظر ماندم اما ...
پدر روی پاهایش نشست . درست مقابلم . سرم پایین بود . مثل سر پدر.
با صدای آرام گفت : اشکال از تو نیست بچه . اشکال از منه. حتما یه جایی ، یه وقتی اشتباه کردم . شاید حلالی را حرام کرده ام یا حقی را خورده ام . شاید دستم به ظلم بلند شده و زبانم به ناحق چرخیده . هر چی هست دروغ امروز تو نتیجه اشتباه منه . حلالم کن بچه . بعد چهار زانو نشست روی زمین . حالا تقریبا هم قد هم شده بودیم . دستم را گرفت .
دستم یخ کرده بود . از ترس بود شاید ...
گذاشت روی صورتش . صورتش داغ بود . از نگرانی یا شرم بود شاید..
گفت : بزن .!! درست نشنیدم حتما! یک قدم عقب کشیدم . دستم اما ، هنوز سرجایش بود. روی صورت پدرم. شوخی نمی کرد. خیلی هم جدی بود . می گفت : بزن . یکی محکم بزن توی صورتم.
از امروز به بعد هر وقت که دروغ گفتی باید یک سیلی بزنی توی گوش من . بزن تا پدرت ادب شود و یادش بماند رفتار اشتباهش هست که بچه اش را دروغ گو می کند. 
نزدم ... آرزو می کردم بمیرم . اما نمردم .! پدر اصرار داشت و من انکار . آخرش هم خودش دستم را به صورتش زد . مثل سیلی ...
وقتی پدرم می رفت ، اشک در چشمانش حلقه زده بود . صدایش را به استغفار شنیدم. 
آنروز با خودم عهد کردم دیگر هرگز لب به دروغ باز نکنم . دیگر لب به دروغ باز نکردم . 
من ادب شده بودم ..
پدرم مرا ادب کرد.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  وقتی عشق و اراده با هم بیامیزد(تصویری) kabootar 2 1,835 ۱۳۹۰-۱۲-۲۰، ۱۲:۴۱ عصر
آخرین ارسال: shiva
Heart وقتی استرس داریم چه بخوریم؟ ADMIN 0 1,363 ۱۳۹۰-۳-۱، ۱۱:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('11190')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.