مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › خانواده ایرانی › خانواده سبز v
« قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 29 بعدی »
› همایون مرد

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 2.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

همایون مرد

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۳۹۹-۵-۱۰، ۰۸:۲۸ عصر
بخش اعظم سالهای کودکی ام در جنگ خلاصه شد . جنگ برای همه اگر ویرانی و شومی بود برای ما یک دفاع بود . دفاع مقدس . دفاعی در زیر سایه سار خنک ولایت . ولایت مردی از تبار عاشورائیان . مردی که خمینی می نامیدندش . امام خمینی ...

هنوز شش سالم نشده بود که خودم را وسط یک معرکه دیدم . یک خلاء بزرگ در زندگی کودکی ام موج میزد . خلاء بابا.. 
صبح ها که از خواب بیدار می شدم ، چشمهایم را می مالیدم و تمام خانه را به امید اینکه شاید وقتی در خواب بودم بابا از جبهه برگشته است ، می گشتم . شبها به این امید سر به بالش می گذاشتم که صبح وقتی بلند شوم بابا آمده است و این داستان تا 8 سال ادامه داشت 
خانواده مادری اما ، سازمخالف کوک می کردند. در قاموس آنها ابرمرد تاریخ ایران آغازگر و مسبب این جنگ بود. جنگی شوم و نه دفاع مقدس...
هنوز هم درگیری ها و بگو مگوهایشان با مادر ، در خاطرم هست . یادم هست که چقدر دایی ها می آمدند و می رفتند تا مادر را قانع کنند این مرد، مرد زندگی نمی شود . مردی که تو را در این شرایط با چهارتا بچه قد و نیم قد تنها بگذارد و برود جبهه مرد زندگی نیست . آنوقت ها هنوز برادرم به دنیا نیامده بود . سیدمهدی که به دنیا آمد ، کار خرابتر شد و فشارها سنگین تر. 
وسط تمام این مسائل ، یکروز دایی و زن دایی آمدند به گلایه . گلایه که نه بیشتر شبیه دعوا بود. بابا تازه از جبهه برگشته بود و هنوز خسته راه و داغدار دوستانش بود. وسط داد و بیدادهای زندایی فهمیدم همایون ثبت نام کرده تا به جبهه برود. 
همایون پسردایی ام بود. در عالم کودکی این را آغاز یک جنجال خانوادگی می دانستم. زن دایی و دایی ، بابا را مقصر می دانستند . می گفتند شما زیر پای همایون نشسته اید وگرنه او که اهل این حرفها نبود. این حرف برایم آشنا بود . خیلی شنیده بودمش. بارها اهل محل بابا را با انگشت نشان می دادند که : او بچه های مردم را به جنگ می فرستد . او اسم شان را می نویسد. او زیرپایشان می نشیند. ..
بابا مسئول ثبت نام ناحیه شهید بهشتی بود . من نیمه های هر شب ، شاهد گریه های شبانه اش در فراق دوستانش بودم . 
هر چه بابا قسم می خورد که بیخبر است ، کسی گوشش بدهکار نبود. آخر سر هم زن دایی گفت : اگر همایون به جبهه برود می آیم و چنین می کنم و چنان ...
همایون بچه خوبی بود . ذهن آماده و پویایی داشت . زمینه ی مذهبی زیادی داشت. انگار با بقیه فرق می کرد . زن دایی و دایی اما ، به زمین و زمان چنگ می زدند که همایون آن چیزی نشود که باید ...


جنگ تمام شد . سفره جمع شد و تمام ..... 
همایون هرگز رنگ جبهه را ندید . پدرو مادرش نگذاشتند که خاک جبهه ، بر سر و صورتش بنشیند. نگذاشتند تا همسفره ی آسمانی ها شود . 
مسیر زندگی همایون تغییر کرد . حالا یک خط درمیان خانه می آمد . گاهی اصلا پیدایش نبود. یکروز وقتی آمدم خانه ، دایی و زن دایی آنجا بودند. زن دایی اشک می ریخت و به بابا التماس می کرد که تو را به خدا بگویید بیایند و ببرندش . دیگر خسته شده ام. التماس می کرد و اشک می ریخت. چین های پیشانی بابا دو برابر شده بود . می گفت : ببریدش مرکز ترک اعتیاد. شاید ترک کند. زن دایی اما همچنان گریه می کرد که : فایده ندارد . چقدر ببرم و بیارمش . من توی خانه دو تا بچه دیگر دارم . شما را به جان بچه هایت قسمت می دهم بگو بیایند ببرندش . خودم طناب دار را به گردنش می اندازم . خودم با دست خودم .. فقط ببرندش . 
حالا همایون یک معتاد حرفه ای شده بود . دزدی می کرد. حاضر بود برای جور کردن مواد ، هر کاری بکند . تن به هر خفتی بدهد. 

همه چیز در تاریکی و سکوت تمام شد . دایی از غصه همایون سکته کرد . الان سالهاست که از میان ما رفته است.
 همایون مرد . نه از مواد و خماری و نئشگی آن . با یک ماشین تصادف کرد و .....
خیلی وقتها به زندگی همایون فکر می کنم . آیا پدر و مادر همایون نمی توانستند زندگی و سرنوشت بهتری را برایش رقم بزنند ؟
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('11192')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.