مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان نیما

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان نیما

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۰ عصر
واسه ناهارم بریم رستوران سنتی یورد دیزی بخوریم ...
سوار لامبرگینی سیاوش شدیم و به سمت حافظه رفتیم ... تو حافظیه پر بود از توریست و مسافرای نوروزی ...
دست مانی تو دستم بود ...کنار حوظ ارزو ها ایستاده بودیم .. مانی اروم گفت : نیمایی سکه داری بهم بدی؟ میخوام ارزو کنم ...
خندیدمو از تو کیفم چهار تا سکه پنجاه تومنی در اوردم یکیشو دادم به مانی و یکیشم خودم برداشتم ..اومدیم بندازیم تو حوضچه که مادر سیاوش اومد کنارمون وگفت: تنها تنها ؟ قبول نیست ...سیاوش تو هم بیا چهار تایی با هم ارزو کنیم وسکه بندازیم ...
تو دلم غوغایی بود ... یه لحظه چشمای درشت و خمار سیاوش اومد تو نظرم ... خنده های شاد مانی ..مهربونی نسترن .. همیشه ارزوی یه خانواده شاد و داشتم ...
تو یه لحظه چهار تایی سکه ها رو پرتاب کردیم تو حوضچه ...
سکه منو سیاوش به طرز عجیبی به هم خورندودرست روی هم افتادند تو حوضچه ..... تو یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد ...حس غریبی تو نگاه سیاوش بود .. حسی که تا حالا ندیده بودم ... 
صدای چند تا توریست که از اونجا رد میشدند و شنیدم که از مادر سیاوش میپرسیدند شما دارین چی کار میکنید؟ 
اونم خیلی قشنگ و شمرده به انگلیسی واسشون توضیح داد که این حوضچه ارزوهاست .. هر کس یه سکه بر میداره ..ارزو میکنه و به نیت براورده شدن میندازه تو این حوض...
با شنیدن این حرف توریستا از شگفتی دهنشون باز موند ... با شادی به مادر سیاوش گفتند که دوست دارند اونا هم امتحان کنند .. 
نسترن رو به من گفت: بهناز جون هنوزم سکه داری؟ 
_نه شرمنده همین چهار تا بود ...
سیاوش دست کرد تو جیبشو 5 تا سکه در اورد و گفت: بیا مامان .. من دارم ..
توریستا 7 تا بودند اما فقط 5 تا سکه بود ..اون دوتایی که سکه نداشتند اینقدر ناراحت و پکر شدند ... 
نمیدونم چرا اما استینمو زدم بالا و دست کردم تو حوضچه .. سکه خودمو سیاوشو بیرون اوردمو دادم دست اون دوتا ..
از شادی منو گرفتند تو بغل و صورتمو بوسیدند 
یهو سیاوش به فارسی گفت: هی چی کار میکنید ؟مگه خودتون ناموس ندارین... و اونا رو از من جدا کرد ومنو کشید کنار ...
توریستا از بس شاد بودند توجهی نکردند و رفتند کنار حوضچه ..
منو مادرش و مانی از خنده مردیم ... قیافه سیاوش خنده دار شده بود اصلا بهش نمیومد غیرتی بشه ...
مادرش که اونو دید گفت: قبلا نا از این غیرتا به خرج نمیدادیا...بابا بدبختا نمیدونن که ما از این فرهنگا نداریم ...
سیاوش اینبار صداشو مثل لاتا کلفت کرد و گفت: غلط کردند .. ... بی شرفای قرتی زود ادمو میگیرن هی ماچ بوس ماچ بوس...برین ننتونو ماچ کنین
با این حرفش ما دیگه از خنده غش کرده بودیم ...
توریستا با قیافه های جدی مثل موقعی که تو کلیسا دعا میخوندند ایستاده و چشماشونو بسته ودستاشونو تو هم گره زده بودند ... بعد با همون ژست سکه ها رو با شادی پرتاب کردند تو حوض و شروع کردند با سرخوشی خندیدند .. 
کلی تشکر کردند واز مون خواستند چندتا عکس باهاشون بندازیم ...
کنار مقبره حافظ ایستادیمو متصدی اونجا ازمون عکس گرفت ...
یه دختر چشم سبز بور اومد بغل سیاوش و دستشوانداخت رو شونه های اون منم واسه تلافی کار سیاوش دستای دختر و
با احترام کنار زدمو گفتم : شرمنده حاج خانوم ما شوهرمونو با کسی تقسیم نمیکنم ... 
اخ که مادر سیاوشو هر کی اونجا بود با این حرف من زد زیر خنده ..
فقط توریستای بدبخت هاج و واج ایستاده بودند و ما رو نگاه میکردند ...
یکیش پرسید جریان چیه ؟ 
که باز مادر سیاوش واسون توضیح داد که تو ایران کسی حق نداره همسر یا شوهر کسی رو بوس کنه یا بغل کنه ...
با این حرف با تعجب به ما نگاه کردند و بهد شروع کردند به عذر خواهی ...
بدبختا با خودشون میگفتند اینا دیگه کی هستند ...
خلاصه فاتحه ای واسه حافظ عزیز خوندیمو تفعلی به دیوانش زدیم ..
تا ساعتی اونجا بودیم.... بعد به سمت دروازه قران رفتیم که قبر خواجوی کرمانی تو کوه کنارش بود ...به ستونهای مستحکم دروازه قران رسیدیم که بعد از این همه سال هنوزم پا برجا بود ...واقعا که اجداد ما چه اعتقادای قشنگی داشتند .. 
این دروازه رو ساخته بودند و قرانی بالای اون گذاشته بودند تا اتوبوسای پر مسافر که از زیرش رد میشند به سلامت به مقصد برسند ...
ماشینو پارک کردیم و از کوه رفتیم بالا ... سیاوش دست مادرشو گرفته بود و از پله های تراشیده شده و مارپیچی که تا نزدیکای قبرخواجو کرمانی ادامه داشت بالا میبرد .. . من و مانی هم جلو تر از اونا مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی زودتر میرسه بالا ...
تو همین حین که داشتیم بالا میرفتیم تو پیچ پله ها محکم خوردم به نفری که داشت میومد پایین ... تعادلمو از دست دادمو از پشت سر پرت شدم پایین ...
صدای جیغ مادر سیاوشو شنیدم که گفت : بگیرش سیاوش ...
همون لحظه دستای قوی و مردونه سیاوش دور کمرم حلقه شد و منو تو اغوش گرم خودش گرفت اما پیشونیم محکم به سنگای تیز دیوار کوه خورد و شکافت ... از درد جیغی کشیدم و تو بغل سیاوش بی رمق افتادم و سرمو گرفتم تو دست ....گرمی خون و رو پوستم حس کردم ...
صدای نگران مادر سیاوش به گوشم خورد ...
بیا ببریمش بیمارستان مادر ... سرش بد جوری داره خون میاد ...
مانی با نگرانی نگام میکرد و میگفت: مامانی ... بابا سیاوش یه کاری کن داره خون میاد ...
پسری که خورده بود مرتب عذر خواهی میکرد و میخواست که ببخشیمش ..
سیاوش عصبانی گفت: مگه بچه شدی این چه کاری بود کردی؟ با چهره اخم الود رو پله ها نشست ومنو تو بغل گرفت و با دستمالی اروم خون پیشونیمو پاک کرد ... 
بد جوری درد میکرد ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۱ عصر
دختری که کنار پسر ایستاده بود چسب زخمی از کیفش بیرون اورد و گفت: بفرمایید اینو بزارید رو زخمش به نظر زیاد عمیق نمیاد ...
سیاوش زیر لب تشکری کرد و ازش گرفت .... اروم گذاشت رو زخمم که به نظرسطحی میومد ..چند دقیقه ای گذشت.
کمی دردسرم کمتر شد اروم بلند شدم که مادر سیاوش گفت: کجا مادر بشین یه کم حالت جا بیاد .. بیا این اب خنکو بخور مانی اورده ...
با تشکر ازش گرفتم و خوردم ... سعی کردم دردمو پنهون کنم با لبخندی گفتم : نگران نباشید حالم خوبه .. ..فقط یه زخم کوچیکه ...خوب بریم قله مونو فتح کنیم ...
با این حرف من پسر و دختر کمی خیالشون راحت شدو باز عذر خواهی کردند ..منم گفتم تقصیر اونا نبوده و من خودم بی احتیاطی کردم ... دختر دست منو به گرمی فشرد وهمراه پسر رفتند پایین ...
خواستم قدمی بردارمو برم بالا که سرم گیج رفت و دستمو گرفتم به دیواره کوه...
سیاوش زیر بغلمو گرفت و گفت بریم پایین ...
با اعتراض خودمو کنار کشیدمو گفتم: نه تا اینجا اومدیم فقط چند تا پله دیگه مونده ... میریم بالا یه کم میشینیم بعد برمیگردیم ..
مادر سیاوشم گفت : اره سیاوش جون .. حالا که تا اینجا اومدیم به بهناز کمک کن بقیه اشم بریم ..
سیاوش کلافه گفت: از دست شما زنا ... 
مانی رو صدا زدم تا بیاد دستمو بگیره که سیاوش دست انداخت دور کمرمو منو به سمت بالا هدایت کرد ... 
گرمی دستاش حتی از رو لباسم بدنمو به اتیش میکشید ...
بالا رسیدیم سر گیجم خوب شده بود .. خودمو از حصار دست سیاوش رها کردمو به سمت تختی که مادر و مانی نشسته بودند رفتم ... 
سفارش قلیون و چای و بستنی دادیم ...
از اونجایی که نشسته بودیم تمام شهر زیر پاهامون معلوم بود ... 
مادر سیاوش با حسرتی گفت .:ببین تو این چند سالی که نبودم چه بزرگ شده این شیراز ...
سیاوش حرف مادرشو تایید کرد وگفت: اره هم شهر بزرگ شده هم فاصله بین قلبای مردمش ...
با این حرف سیاوش یاد عموم افتادم ... معلوم نبود حالا دارن چی کار میکنند ... بد جوری دلمو شکوند .. این همه سال منو بزرگ کرد اما این اخری همه چیزو به هم ریخت ... میدونستم که تقصیری نداره ... اما نباید حداقل ادرس جایی که کار میکردم میگرفت .. یا ازم میخواست هر از گاهی بهشون سر بزنم ؟ 
دلم بد جوری گرفت .. دلم میخواست زار زار گریه کنم ...ازتخت بلند شدموگفتم من رفتم سر خاک خواجو...
مانی هم از جا پرید و گفت منم میام مامانی ... 
لبخندی زدمو گفتم: بیا عزیز دلم با هم میریم .
وقتی از تخت دور شدیم بی اختیار اشکام سرازیر شد ... 
مانی با نگرانی گفت : هنوز سرت درد میکنه نیمایی که داری گریه میکنی؟
از معصومیت حرفش خندم گرفتو گفتم .. نه قلبم درد میکنه ... 
گفت: اخه چرا؟
دستی رو موهاش کشیدمو گفتم : اخه دلم واسه پدر مادرم تنگ شده ...
اونم گفت: مثل من .. منم دلم واسه مامان بهنازم تنگ شده ...
اما نمیدونم چرا همیشه تو خوابام یا داره منو دعوا میکنه یا کتک میزنه ...
_راستی مانی هنوزم کابوس میبینی؟
_ اره ..اما خیلی کم شده .. هر وقت از خواب میپرم و چشمم به نقاشیت میفته باز اروم میشم میفهمم که همش خواب بوده ...
دستمو حلقه کردم دور شونه اشو فشرموش به خودم ..
_خوشحالم که تونستم حداقل یه کار کوچیک واست انجام بدم گلم ...
به محل آرامگاه که در محوطه اي بدون سقف قرار داشت رسیدیم .
وسط اون سنگ قبري كه بالاي آن محدب و داراي برآمدگي بود خودنمایی میکرد .. بالاي سنگ عبارت: كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام به خط ثلث نوشته شده بود ...
در بالا و پايين قبر نيز دو ستون سنگي كوتاه قرارداشت كه طبق رسم آن زمان در بالا و پايين قبور عرفا و شعرا میساختند ...
بر روي سنگ نبشته كنار آرامگاه با اين دو بيت شعر روبهرو شدم :
آنكه هم اول است و هم آخر 
و آنكه هم باطن است و هم ظاهر 
برقع از صورت سخن بگشاد 
شمع معني به دست خواجو داد
معنی این ابیات و فقط خودش میدونست و خدای خودش ...
نشستیم... فاتحه ای واسش خوندم .
صدای مانی رو شنیدم که گفت :نیمایی این قبر کیه؟ چیکاره بوده ؟
معروفه؟
گفتم : مگه تو قبلا اینجا نیومدی؟
سرشو تکون دادو گفت: نه 
گفتم: اشکال نداره ..الان برات میگم این اقا کی بوده و چی کارست...
بلند شدمو مثل خانوم معلما دستمو زدم به کمر وگفتم: اینجا قبر خلاقالمعاني كمالالدين ابوالعطاء محمود بنعلي بن محمود مرشد كرماني استخواجوکرمانی شاعر بزرگ بین زمان سعدی و حافظه.که مشهوره به خواجوی کرمانی
ادم خیلی بزرگی بوده و البته معروف چون بعد از اینکه سعدی میمیره ..خواجو میاد به نحو تازه ای شعر میگه .. شعراشم به زبون ساده میگفته تا مردم قشنگ بفهمنش ... 
بعد م که خواجو میمیره حافظ سبک اونو دنبال میکنه و به تکامل میرسونه ...درواقع به نوعی الگوی حافظ بوده ..
حالا فهمیدی این کیه..؟
مانی سرشو خیلی با مزه تکون داد و گفت :بله خانم معلم ..
لپشوبوسیدمو گفتم:ای خانم معلم قربون شیرین زبونیت بره ...
صدای مادر سیاوش به گوشم خورد که گفت: خدا نکنه مادر جون ..ایشالله که سایه محبتت صد و بیست سال رو سر مانی و سیاوش بمونه ...
لبخندی زدمو گفتم: همچنین ایشالله سایه شما هم هزار سال رو سر ما بمونه ...
سیاوش با لحن شوخی گفت: اینارو بابا مادر شوهری گفتن ..عروسی گفتن ..یکم دعوا کنید .... ابروی هر چی مادرشوهر و عروسه بردین ...
با این حرفش باز خندمون گرفت که مادرش گفت: بهناز واسه من حکم دختر داره نه عروس ...
منم گفتم: البته که شما حکم مادر منو دارید ..
سیاوش باز با همون لحن گفت: خوبه ..بسه دیگه زیادی تعارف به هم تکه پاره نکنید ... بیاید بریم رستوران که دارم ضعف میکنم ...
با خنده وشوخی از کوه اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و به سمت رستوران قشقایی یورد رفتیم ...
از خیابانی که دو طرفشو باغهای سر سبز احاطه کرده بودگذشتیمو وارد کوچه باغ" شکوفه سیب " شدیم ..
واقعا که این اسم برازندش بود .. اخه دو طرف کوچه پر بود از باغهای بی حصار سیب که شکوفه های سفیدشون باز شده بود و اونجا رو تبدیل به مکان بسیار رویا یی کرده بود .. از زیر درختا نهر های اب رد میشد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۱ عصر
دلم میخواست پیاده شم و مدتی اونجا قدم بزنم که یهو دیدم سیاوش ماشینوگوشه ای پارک کرد و گفت: اینم از رستوران بپرید پایین ...
مادرش که از زیبایی اونجا به وجد اومده بود گفت: وای کی این درختا رو کاشتن ؟ قبلا اینجا اینجوری نبود ... 
پیاده شدیم ... نسیم خنکی از لا به لای شکوفه ها رد میشد و عطر اونا رو توهوا پراکنده میکرد ...
از جاده خاکی و نمناک بین درختا عبور کردیم و رسیدیم به چادرهای بزرگ عشایری ...
مردی که لباس محلی به تن داشت به ما خوش امد گفت و ما رو به سمت تختی درون چادر راهنمایی کرد ..
چه جای جالبی بود .. 
وارد که میشدی ابنمای بزرگی به شکل" دولچه" ساخته شده بود که اب از سر اون درون حوضچه ای میریخت و بعد از راه جوی های باریکی به زیر تختهایی که اطراف چادر گذاشته شده بود میرفت ...
گوشه ای از چادر زنی با لباس محلی نشسته بود و نون میپخت و ادمو به هوس خوردن مینداخت .
گروه موسیقی هم رو سن وسط چادر بساطشونو پهن کرده و اماده نواختن شده بودند ...
اولین مشتری بودیم ... روی تخت روبروی سن نشستیم ... زنی با لباس سبز روشن به سمت ما اومد و خوش امد گفت ومنو غذا رو داد دست سیاوش ...
سیاوش بدون نگاه کردن به منو درخواست چهار تا دیزی سنگی رو داد ...
گرم صحبت بودیم که مادر سیاوش گفت: بهناز یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
با اکراه لبخندی زدمو گفتم : نه بگید نسرین جون...
گفت: چرا اینقدر صورتت سبزه شده قبلا سفید بودی عین برف ... بینیتم کمی تغییر کرده سر بالا شده... چیکار کردی با خودت ؟
مونده بودم چی بگم که سیاوش گفت: مادر باید جریانی رو بهتون بگم ... نمیخواستیم شما رو ناراحت کنیم..اما چون خودتو پرسیدید میگم...
راستش بهناز سال قبل تصادف شدیدی کرد و باعث شد کل صورتش و بیشتر حافظشو از دست بده کلی جراح پلاستیک رو صورتش کار کرد اما مثل قبلش نشد که نشد ...
مادر سیاوش با ظاهری نگران منو نگاه کرد و گفت: خدا مرگم بده راست میگه سیاوش .. پس چرا چیزی به من نگفتی مادر ... فدات شم ...
گفتم: اخه نمیخواستیم شما رو نگران کنیم .. حالا هم که خدا رو شکر سالم و سلامتم ...
دوباره سیاوش گفت: چند هفته قبلم من ازش خواستم بره خودشو برنز کنه .. اخه الان مده .. واسه همین این شکلی شده...
مادر سیاوش گوش اونو گرفت و گفت: تو غلط کردی .. چطور دلت اومد پوست سفیدشو اینطوری سبزه کنی ..هان ...ای بی سلیقه ... 
سیاوش گفت: غلط کردم مامان ...ببخش .. دیگه نمگم بره برنز کنه...حالا گوشمو ول کن..ایی دردم میگیره مامان ...ول کن دیگه ...
همگی به خنده افتادیم .. مادرش اروم گوش اونو ول کرد و گفت: افرین حالا شدی یه پسر خوب...
گروه موسیقی اهنگ ملایمی از ویگن رو نواخت ...
عجب صدایی داشت خواننده انگار خود مرحوم ویگن داشت واسمون اجرا میکرد ...
همگی با صداش به عالم دیگه ای رفتیم ...
توی چشمای مادر سیاوش پر اشک بود انگار اصلا اینجا نبود ... تو رویای خودش غرق شده بود ...
اهنگ که تموم شد بی اختیار اهی کشید و گفت : خدابیامرز ارسلا ن خان عاشق ویگن بود .. یه گرامافون بودو یه صفحه از اهنگای ویگن ... 
مخصوصا این اهنگ و خیلی دوست میداشت ... همیشه همراش زمزمه میکرد و میگفت: نسترن بانو ... صدای من قشنگ تره یا ویگن ؟
یهو اشکش سرازیر شد و دیگه نتونست جلو خودشو بگیره ...عذر خواهی کرد و بلند شد رفت سمت بیرون چادر ...
بلند شدم برم دنبالش که سیاوش دستمو گرفت... و گفت: بزار تنها باشه ...
مانی گفت: مادرجون گاهی اینجوری میشه اخه خیلی عاشق بابابزرگم بوده ......
جالب بود نیما با اینکه زیاد مادر بزرگشو نمیدید اما قشنگ از احساسات و علایق اون باخبر بود ....
سیاوش پیش خواننده رفت و از اون خواست تا مادرش وارد شد واسش اهنگ نسترن رو بزنن تا اون بخونه ... ...
ربع ساعتی گذشت ...
مادر سیاوش با چهره ای که سعی داشت غم رو در خودش پنهون کنه وارد شد ... گروه با اشاره سیاوش شروع به نواختن اهنگ نسترن کرد ... 
سیاوش روی سن رفت و بلند گو به دست رو به مادرش خوند ...
نسترن با تو دل من ..
توی گلخونه یاره 
وقتی نیستی تک و تنها ..
لحظه ها رو میشماره..........
لبهای مادر سیاوش رو لبخندی شاد پر کرد ... به سمت ما اومد و کنارمون نشست ... و با عشق نظاره گر پسرش شد ...
تا حالا خوندن سیاوش و ندیده بودم ... صداش اونقدر گرم و گیرا بود که بی اختیار محو تماشاش میشدی ...وقتی سرشو پایین میاورد طره ای از موهای لخت مشکیش رو پیشونی برنزش میرخت و چهرشو جذابتر میکرد ...
اهنگ که تموم شد همگی شروع به کف زدن کردیم .... سیاوشم واسه مسخره تا زانو خم میشد و دستشو میبرد بالا ... خیلی خنده دار بود ...
همین موقع دیزی ها اما جلومون گذاشته شد ...
سیاوش اتیناشو بالا زد وگوشت کوب و برداشت و گفت : خوب میریم که داشته باشیم گوشت زنون ...
وشروع کرد محکم گوشتا رو کوبیدن...ما هم عین اون مشغول شدیم ... 
واسه مانی مثل یه بازی میمونست ... من و مادر سیاوش ارووم و با عشوه داشتیم گوشتا مونو میکوبیدیم که سیاوش گفت: اااا این چه طرز کوبیدنه .. محکم بزنین با این زدنا تا فردا باید بکوبید ..و بعد به خودش اشاره کرد و گفت: اینجوری ببینید ...
تا ساعتای هفت شب اونجا بودیم ... 
ناهار خوردیم ..چای و قلیونم کشیدیم ...کلی هم با مانی بازی کردیم و بعد خسته و خورد راهی خونه شدیم ...
سیاوش رفت توا تاقش تا به شریکش زنگ بزنه .. ما هم تو سالن نشسته بودیم که مادر سیاوش گفت: مانی بیا بریم اتاقتونشونم بده .. اینقدر ازش تعریف کردی که دلمو بردی ...
بلند شدیم رفتیم تو اتاق نیما .. قبل از اینکه وارد بشیم مانی رو به من گفت: مامانی چشمای مادرو بگیر و بیاید تو اتاق ...
خودش جلو تر دویید و رفت تو اتاقش ... 
منم به گفته اش احترام گذاشتمو دستاموگذاشتم رو چشمای مادر سیاوش . وارد اتاق شدیم ...
مانی چراغ و خاموش کرده بود و چراغای رنگی روی نقاشی رو باز ..
با اشاره اشدستامو برداشتم ...
قیافه بهت زده مادر سیاوش باعث خوشحالیم شد .. متعجب به سمت ساحل شنی دریا که مانی و سیاوش داشتند توش بازی میکردد رفتو اروم دستشو کشید رو صورت اونا وگفت: خدای من چه واقعیه... 
مانی با زست خاصی گفت: دستکار مامانیه ...
مادر سیاوش این بار متحیر به من چشم دوخت و گفت: راست میگه بهناز ؟
سرمو انداختم پایین و گفتم : اره ...
تو همین لحظه مانی دویید رفت تو دستشوییو گفت: ای دلم ... چی بود این ابگوشته ...ااه ه ه
مادر سیاوش اینبار به سمت چهره ماتی که از خودم کشیده بودم رفت و زمزمه کرد : پس قیافه اصلیت اینطوریه ...نیما ؟ 
با این حرفش سنگ کوپ کردم ...با خودم گفتم یعنی درست شندیم ..اسم منو گفت...
اخه از کجافهمیده بود ؟
اینبار اومد نزدیکمو تو چشمام نگاه کرد و گفت : چرا رنگت پریددختر جون ...نترس کاریت ندارم ...
با من من گفتم :آآآخه.. شش..ما ..ازکجا متوجه شدیدین؟
با چشمای نگران گفت: درسته که من ازپسرم دورم ..اما یه لحظه هم ازش غافل نشدم ...
مانی در حالی که شلوارشو بالا میکشید از دستشویی اومد بیرون و حرف مادر سیاوش نیمه موند و من تو خماری ... 
مانی خندون گفت: مادر جون از اتاقم خوشت اومد ؟

مادر سیاوش رو به مانی گفت: عاشق اینجا شدم .. کاش منم تو این ساحل کشیده بودی بهناز جون ... میشه؟
با گیجی تمام گفتم: البته نسترن جون ..همین فردا تو رو هم به جمعمون اضافه میکنم...
مادر سیاوش گفت: خوب پسر گلم برو دیگه بخواب تا ما هم بریم به کارمون برسیم...
مانی معترض گفت: ااا تازه ساعت 9 ..سر شبه.. اجازه بدین یکم سونی بازی کنم...خواهش ... 
مادر سیاوش دستی رو سر مانی کشید و گفت: باشه ... پس شب بخیر ...منو مادرت تو اتاق بغلیم ... کاری داشتی صدا بزن بیداریم .. میخوایم تجدید خاطره کنیم ..
واز اتاق خارج شد ...
مانی با تردید نگام کرد .. اما من با لبخندی دل نا اروم کوچیکشو راحت کردمو پشت سر مادر سیاوش رفتم ...
مغزم پر بود از فکرای جور واجور اخه از کجا فهمیده بود؟
یهو با صدای اون به خودم اومدم که گفت: اره نیما جان .. داشتم بهت میگفتم ... با اینکه من سالهاست از سیاوش ومانی دورم اما از تک تک اتفاقاتی که تو این سالها افتاده خبر دارم ... میدونم که چطور پسرم داره سعی میکنه تو رو به جای اون بهناز نمک نشناس جا بزنه ... 
میدونم که بعد از اون خیانت چه به روز سیاوشم اومد .. .حتی یه بار سعی کرد خودشو بکشه ... اما نتونست این شد که به مشروب رو اورد ..پسری که من با اعتقاد بزرگش کردم ..حالا تبدیل شده به کسی که به هیچی جز پول وخودش اعتقاد نداره ... 
با ترید گفتم : اما شما از کجا این اطلاعاتو دارین ... ضمنا درست گفتین اسمم نیماست .. اما دختر نیستم ...
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: دکتر و که میشناسی اون تو تمام این سالها مواظب سیاوش و نیما بوده و از لحظه به لحظه اونا به من خبر میداده ... 
اون روزی که اومد تو رو معاینه کرد .. با خوشحالی به من زنگ زد و گفت: یکی پیدا شده که میتونه طلسم سیاوشو بشکونه و اونو تبدیل کنه به همونی که قبلا بود ...
از شرم سرمو انداختم پایین و گفتم : ایشون لطف داشتند ...
_نه عزیزم لطفی در کار نیست .. عین حقیقته ..راسته وقتی دکتر بهم گفت : تو یه دختری که با جسارت خودتو جای پسر جا زدی تا بتونی مستقل زندگی کنی ..فهمیدم دختر نترس و با جربزه ای هستی و البته دست تقدیرم نمیشه نادیده گرفت ... همه چیزو واسه پسر بودنت محیا کرده ... اولش با خودم میگفتم مگه میشه سیاوش متوجه نشده باشه که تو یه دختری ...؟ 
اما حالا که عکس نقاشی شدتو دیدم بهش حق دادم ...

شاید اگه منم جای سیاوش تو رو تواون تیپ پسرونه میدیدت هرگز نمیفهمیدم که دختری ... 
با نگرانی گفتم: حالا میخواید چی کار کنید؟ به سیاوش میگید؟
با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: نه عزیزم .. اول که تو نباید بزاری سیاوش بفهمه که من میدونم بهناز نیستی ... دوم اینکه مگه دیوونم که به سیاوش بگم ...بعد از این همه سال یکی پیدا شده که مانی و سیاوشو واسه خاطر خودشون میخواد نه مثل اون دختر نمک نشناس به خاطر پول ...
بعدشم خودت که تا حالا فهمیدی چه قدر از زنا متنفره ... فعلا همینطوری به نقشت ادامه بده تا ببینیم چی میشه... میدونم که خیلی بهت سخت میگذره .. واسه همین بهت گفتم تا حداقل جلوی من راحت باشی....
با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند .. پریدم تو بغلشو با شوق بوسیدمش .. 
_اخ که چقدر بوی مادرمو میدی نسترن جون ... اگه مادر منم زنده بود الان همسن شما بود ... خیلی دلم واش تنگه ..خیلی...
اروم سرمو نوازش کرد و اجازه داد عقده چند سالمو تو اغوش گرمش خالی کنم ... 
_تو هم مثل دخترم میمونی .. ای کاش زودتر از اینها با سیاوش اشنا شده بود .. اون دختر زندگی همونو ازداغون کرد ...
خیلی دلم میخواست بیشتر از بهناز بدونم گفتم: نسرین جون میشه از بهناز بگی .. چطور با سیاوش اشنا شد؟
_هی دختر قصه اش طولانیه ... یه روز سیاوش میره خونه یکی از دوستش اتابک خان ... بهناز اونجا کلفت بود .. داشته زمینو میسابیده که یهو سیاوش که داشته از اونجا رد میشده لیز میخوره ومیافته تو بغل بهناز . .. نمیدونم چی میشه همونجا سیاوش با چشمای ابی بهناز جادو میشه ..خودت که عکسشو دیدی عزیزم ... صورتش عین پری بود اما سیرتش یه شیطون به تمام معنا بود ...
من کلی با این ازدواج مخالفت کردم اما پدر سیاوش هزم خواست بزارم سیاوش خودش واسه اینده اش تصمیم بگیره ...
این شد که اونا ازدواج کردن .. همون موقع هم قلب من بخاطر این تنشا دچار مشکل شد و مجبور شدم با اتابک خان بریم هلند پیش دخترم ...
قلب من بهتر شد اما اتابک و همونجا از دست دادم ....از اونجایی که خیلی به هم وابسته بودیم منم طاقت نیاوردم و باز افتادم گوشه بیمارستان .. دخترمم جسد اتابک خانو فرستاد ایران تا تو مقبره خانوادگیشون خاک بشه .. من حتی نتونستم تو مراسم عشقم شرکت کنم ...
اشک مجال بیشتر گفتنو به اون نداد ...
سرشوتو بغل گرفتم و دل داریش دادم ...
دوباره گفت: یک سال گذشت و من تو کما بودم ... یکی از همون شبا که تو بیمارستان... اتابک خان اومد به خوابم و گفت: نسترن بانو ...بلند شو.. چرا خوابیدی..... پسرت بهت احتیاج داره ... بلند شو ...
اون شب از کما در اومدم یه هفته طول کشید تا کاملا خوب شدم ...دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ... تلفن زدم اما سیاوش مغرور تر از این حرفا بود که از مشکلش به من بگه ...
به دکتر کیوان زنگ زدم : دیدم خوابم بی مورد نبوده ..بهناز همون شب میخواسته مانی رو بکشه ... دیگه نتونستم طاقت بیارم خواستم برگردم که دکترام بهم اجازه ندادند ...این شد که دکتر کیوان از همون موقع از حال و روز اونا بهم خبر میداد ... نمیدونی چه سخته بپه ات جلو چشمات پر پر بزنه و تو نتونی کمکش کنی....
اخر سرم که خودت بهتر میدونی .. دختر دیوونه با یه دکتر فرار کرد ... 
به سیاوش گفته بود من فقط واسه پولت میخواستمت ... نه چیز دیگه...
اشک تو چشمام جمع شده بود ...باورم نمیشد بهناز اینقدر پست باشه .. بهتر از سیاوش کیو میخواست .. ؟
گفتم: هیچ خبری ازش ندارین؟
_بگم نه دروغ گفتم... کلی پول به یه کاراگاه مخفی دادم تا رد اونا رو تو کاندا پیدا کرد ...ادرس خونشم دارم .. تا همین چند وقت پیش که بهم خبر داد اونا اومدن ایران ... منم واسه همین بلند شدم اومدم ایران از ترس اینکه مبادا دختر دیوونه یباد یه بلایی سر سیاوش و مانی بیاره ...
باید حواسمونو جمع کنیم .. اصلا میخوام به سیاوش پیشنهاد بدم بریم شمال یه مدت اونجا بمونیم ... 
هموجا هم یواش یواش بهش میگم که من از موضوع بهناز خبر دارم تا تو هم اینقدر زجر نکشی ...
گفتم: مرسی .. اما نگرانم کردین یعنی ممکنه بهناز دوباره این طرفا پیداش بشه؟
حتما اخه هنریک بهم گفت: دو روز پیش اومده بوده بوده جلو عمارت و چند دقیقه ای اونجا مونده ...معلوم نیست چه نقشه ای کشیده .. باید هواسمون جمع باشه ...
_حتما .. فردا به سیاوش بگید تا بریم ویلاتون تو شمال ...اینجوری بهتره ...
_باشه عزیزم .. برو دیگه بگیر بخواب ...خسته شدی .. مواظب خودتم باش ..
_منم همینجا پیشتون میخوابم .. 
_نه عزیزم امشبم تحمل کن .. فردا یه جوری به سیاوش میگم که میدونم تو پرستار مانی هستی ..نه بهناز ...از فردا راحت تو اتاق شخصی خودت میگیری میخوابی ...برو قربونت برو...
گوشو بوسیدمواز اتاق خارج شدم و به سمت اتاق سیاوش رفتم ...
اوه ساعت دو نیمه شب بود .. احساس رامش عجیبی سر تا پامو گرفته بود از فکر اینکه دیگه لازم نیست جلوی مادر سیاوش نقش بازی کنم کلی خوشحال بودم ...
در اتاق و باز کردم همه جا تاریک بود سیاوش با حالت غریبی روی روی صندلی کنارپنجره خوابیده بود .. نور مهتاب صورتشو نوازش میداد .. نمیدونم چرا اونجا خوابیده بود ... روی میز کنارش بطری خای مشروب همراه با نیم لیوانی که پر از ته سیگار شده بود قرار داشت ...
با خودم گفتم :اونقدر مشروب خورده بود که از هوش رفته ...
.تو اون نور کم جلوی ایینه ایستادم خودمو نگاه کردم دیگه اون موی بلوند و چشمای ابی برام قشنگ نبود ...
خواستم کلاه گیسو بردارم که یهو دیدم سیاوش پشت سرم ایستاده با صدایی که مستی از اون میبارید گفت: ببالاخره اومدی... چطور جرات کردی بیای اینجا کثافت هرزه ...روت شد بیای بیشرف... باید همون موقع تو رو میکشتم ...
به سمت من حمله کرد .. شکه شده بودم 
فقط یه لحظه دیدم که دستای سیاوش دور گردنمه و داره به شدت گلومو فشار میده ... و با داد میگه: جنده بی همه چیز میکشمت ... میدونستم یه روز دوباره برمیگردی ...هر چی تقلا میکردم خودمو از دستای قویش رها کنم فایده نداشت ... نفسم داشت بند میومد .. با بدبختی گفتم: مم..ن...نی...نیمام...سیا.وش .. ولم ..کن....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۳ عصر
اشک توی چشمای به خون نشسته اش جمع شده بود و با سرعت پهنای صورتشو خیس میکرد ...انگار دیوونه شده بود ... منو جای بهناز عوضی گرفته بود و داشت واقعاخفه ام میکرد ... 
_قسم خوردم که با همین دستام خفه ات کنم بهناز .. فکر کردی از هرزه گی هات خبر نداشتم ..
میدونی چند بار تو رو با مردای دیگه دیدم ... تو بغلشون ... جیک توجیک ..دل میدادی و غلبه میگرفتی... کثافت ... اما هر بار گذشتم ... اینبار دیگه نه ... باید دنیا از هرزه هایی مثل تو پاک شه ...
صورتم سیاه و کبود شده بود .
دستمو با زور بردم سمت کلاه مویی و اونو از سرم برداشتم و باز گفتم : من نیمام ... نیما ... نیماااااااااااااااااااااا اا...
با دیدن موهای تیره رنگم انگار تازه به هوش اومد ... دستاش از دور گردنم شل شد و کنارش افتاد ... مثل کسی که تو خواب حرف میزنه گفت: نیما ...
نشستم رو زمین و نفس نفس زدم ... چیزی نمونده بود که برم اون دنیا ...
خسته جلو روم نشست اروم با انگشتاش صورتمو نوازش کرد وبا چشمای اشک بارش گفت: نیما ..بگو توهم مثل بهناز نامردی نمیکنی .. بگو نارفیق نمیشی بگو...نیما .. من خیلی بدبختم .. بگو تنهام نمیذاری ...
با دیدن اشکاش انگار قلبم صد تکه شد ... بی اختیار دست کردم تو موهاشو گفتم: نمیدونم بهناز چی به سرت اورده ..اما مطمئن باش سیاوش ... من مثل اون قلبتونمیشکونم ..من نارفیق نمیشم ...من نا مردی........
گرمی لباش به جسم مرده ام جون دوباره ای داد .. بوسه هاش گرم و سوزنده بود ...منم با همه وجودم جواب بوسه هاشو میدادم ...
یهو دست از بوسیدن کشید پیشونیشو چسبود به پیشونیم ...و چشماشو بست....
_نیما ...ما داریم گناه میکنیم .. ما نباید .. من و تو ... اخه دوتا مرد نمیتونن ..نیما ...
دلم میخواست تو اون لحظه داد بزنم : من یه دخترم نه پسر ....اشک تو چشمام جمع شد ... اگه اینو میگفتم شاید واسه همیشه از دستش میدادم ...
نه من نمیخواستم باید تا ابد مال خودم میموند ... من نمیتونستم دیگه یه لحظه هم بدون اون بمونم ...
هیچی نداشتم بهش بگم فقط اروم اشکام جاری گونه هام شدند ...با دیدن خیسی گونه هام با چشمای خیس و خمارش نگام کرد ... با سر انگشتاش اروم اونا روپاک کرد و دوباره لباشو رو لبام گذاشت و محکم بوسید .....
با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: میدونم گناهه..میدونم دوتا مرد نمیتونن عاشق هم بشن ..اما دوست دارم نیما ... اخرش جهنمه ..اما باز دوست دارم ... بزار مردم هر چی میخوان بگن ...من دوست دارم .. با همه وجودم .. نیما ... بیا فقط عاشق باشیم و از هیچی نترسیم...از هیچی .
بی اختیار لبام از هم باز شد و گفتم: منم دوست دارم سیاوش ... منم تو رو میخوام و هیچی واسم مهم نیست ...چهره هر دومون خیس از اشک شده بود ...
اون شب فقط من بودم و سیاوش و مهتاب که نظاره گر بوسه های گرمی بود که اون با عشق روی لبام مینشوند ...
اروم خوابیده بود اما من تا صبح بیدار بودم ..از فکر فردا و پس فردا و اینده وحشت داشتم...از خودم به خاطر دروغی که به سیاوش گفته بودم متنفر شدم...
نزدیکای صبح سر سیاوشو از رو سینه ام برداشتم ..بلند شدم رفتم تو حمام ..سینه هامو با بانداژ تخت و صاف کردم .. پروتز ها رو برداشتم و گذاشتم رو پاتختی تا صبح که سیاوش بلند میشه جلو خودش پروتزا رو بردارم مثلا ببرم بزنم ...
ساعت طرفای نه بود که بالاخره سیاوش چشمای خسته و خمارشو باز کرد ...سریع خودمو زدم به خواب ...
احساس کردم با سر انگشتاش داره موهامو نوازش میکنه ...صدای گرم و عاشقانشو کنار گوشم شنیدم که گفت: تو هم دیشب همون خوابی رو دیدی که من دیدم؟
همونطور که چشمام بسته بود اروم گفتم: خواب نبود یه رویا عجیب بود .. رویای عاشقانه ...
با انگشتاش رو گونه ام کشید و اروم صورتمو سمت خودش برگردوند ...
هنوز چشمامو باز نکرده بودم که گرمی لباشو رو لبم حس کردم...
چه نرم وعاشقانه میبوسید یه لحظه از فکر اینکه بهنازم همینجوری میبوسیده احساس حسادت همه وجودمو گرفت ...اروم خودمو کنار کشیدمو گفتم: فکر کنم بقیه بیدار شدند ... بهتره زودتر بریم پایین ..
خودم زودتر بلند شدم و پروتزا رو برداشتم ..رفتم سمت حمام ...
تو حین رفتم دیدم دنبالم اومد و پروتزا رو ازم گرفت و گفت: دیگه دلم نمیخوام خودتو شکل بهناز کنی ..همین الان میرم به مادرم میگم که تو بهناز نیستی ...
با این حرف رفت تو دستشویی و ابی به دست و صورتش زد ...خواست بره بیرون که گفتم: زحمت نکش مادرت میدونه که من بهناز نیستم...
با این حرف به سرعت به سمت برگشت و گفت: چی گفتی؟ میدونه ؟ از کجا ؟ چطوری؟
خودمو زدم به اون راهو گفتم: نمیدونم از کجا ولی دیشب تو اتاق مانی بودیم ..عکس ماتی که از خودم کشیده بودمو دید و یهو گفت: پس قیافه اصلیت اینطوریه نیما خان ...
اون میدونست من پرستار مانی هستم ...تازه قرار بود خودش بیاد بهت بگه تتا دیگه من تو عذاب نباشم ...
نشت رو صندلی و دستشو کرد تو موهاش ..نمیدونم ناراحت بود یا خوشحال ....
نفس عمیقی کشید و خوشحال اومد سمت منو دست انداخت دور گردنم و گفت: خوب پس دیگه راحت شدیم ...دیگه لازم نیست نقش بازی کنی... داشت حالم از اون کلاه یس زرد به هم میخورد ...بیا بریم که دلم داره ضعف میره ...
رفتیم پایین .مادر و مانی مثل روز قبل رو تراس نشسته و صبحونه میخوردند ..مانی با دیدن چشماش گرد شد ..مادرسیاوشم لبخند به لب منو نگاه کرد ..سیاوش رفت سمت مادرشو همزمان که گونه اشو میبوسید گفت: حالا دیگه ما رو رنگ میکنی مادر .. چرا زودتر نگفتی تا این نیمای بیچاره رو اینقدر اذیت نکنیم؟
مادرش قیافه حق به جانبی گرفتوو با خنده گفت: ای بچه پرو دست پیش میگیری که پس نیفتی؟ مثل اینکه شما داشتین سیا کاری میکردینا...
منم دیدم میخواین فیلم بازی کنید تو فیلمتون یه نقش رزرو کردم ...
با این حرف نسترن .همگی زدیم زیر خنده مانی هم شاد گفت : اخ جون باز نیمایی میشه پرستار خودم ...
این بار سیاوش با خنده گفت: نه دیگه پرستار تو تنها نه مجبوری با بابات شریک بشی...
مانی بلند شد اومد نشست تو بغلمو گفت: عمرا بابا سیاوش ..برو یه پرستار دیگه واسه خودت پیدا کن ...نیمایی فقط مال منه ...
سیاوش در حالی که از شیرین زبونیه مانی سر حال لومده بود گفت: ای پدر صلواتی ..این زبونت رو کی رفته بچه...
این بار مادر سیاوش بود که گفت: رو پدرش ...
و دوباره همگی خندیدم...
بعد از صبحونه بود که مادر سیاوش گفت: من خیلی دلم واسه ویلای شمالمون تنگ شده ...سیاوش جان میشه همین امروز بریم یه سر بزنیم؟
سیاوش دستاشو زد به سینه اشو گفت: ای به چشم مامان خانم ..هر چی شما بگید ...اما قبلش باید یه کم بیاید تو اتاق من کارتون دارم ... 
باید ازتون اعتراف بگیرم ...
مادرش با خنده گفت: اول منو ببر شمال تو راه واسط اعتراف میکنم....
همگی به سمت اتاقامون رفتیمو وسایلمون و برداشتیم و ساعت 11 به سممت شمال حرکت کردیم...
خوشحل بودم که یه بار دیگه به اون ویلای با شکوه میریم ...
توی راه مادر سیاوش به صورت رمزی به سیاوش گفت : همون موقع که بهناز مرد اون خبر داشته و دورا دور مراقبشون بوده ......
کلی اهنگ گوش دادیم ...خندیدم ..رقصیدیم . ...توی راه توقف چندانی نداشتیم واسه همین نیمه شب به شمال رسیدیم...
مانی خواب بود ..اروم بغلش کردم بردمش تو اتاقش ...مادر سیاوشم یکی دیگه از اتاقا رو برداشت..موند یه اتاق که سیاوش وسایل منو برداشت با مال خودش برد توش...
نمیدونستم چیکار احساس معذب بودن میکردم ... 
همگی به اتاقاشون رفتند ..امامن سر در گم بودم ..از ویلا زدم بیرون وکنار ساحل رفتم...نسیم خنک از روی دریا میگذشت و موهامو با خودش به این ور و اونور میبرد ... کفشامو از پام در اوردم.... پاچه شلوارمو زدم بالا و رو شنهای مرطوب و نم دار قدم زدم ... باید به سیاوش میگفتم دیگه طاقت این همه پنهان کاری رو نداشتم ... 
چراغای ویلا خاموش بود... ساعتها کنار دریا قدم زدمو و با خودم فکر کردم .. همین فردا حقیقت و به سیاوش میگم ..حتی اگه منو از خودش برونه ..باید این کار و میکردم ...
به سمت ویلای خاموش وتاریک رفتم .. معلوم بود حتی مادرم امشب خوابش برده ..نزدیکای ویلا بودم که شبه زنی رو پشت پنجره مانی دیدم .. خون تو رگهام منجمد شد ... هیکل ظریفش فقط به یه نفر میخورد اونم بهناز ... نمیدونستم میخواد چی کار کنه ؟ دستپاچه شده بودم باید سیاوشو خبر میکردم ... اما نمیشد ... تا من اونا رو خبر میکردم شاید خیلی دیر میشد ...
سریع و اروم خودمو پشت پرچینای ویلا انداختم ... نباید بی گدار به اب میزدم ...
دیدم اروم پنجره رو باز کرد و خودشو کشید تو اتاق مانی ... پاورچین رفتم دسته بیل بلندی که سرایدار کنار باغچه جا گذاشته بود برداشتم و رفتم پشت پنجره و کمین کردم ...حتما میخواست مانی رو بدزده ...
اما نکنه یه وقت بخواد اونو بکشه خدای من ..نه ... خواستم همون موقع بپرم داخل که احساس کردم داره میاد ... دوباره خودمو کشیدم کنار ... معلوم بود داره یه چیز سنگینو با خودش میکشه...
کیسه بزرگی رو از پنجره اروم گذاشت رو زمین .. حتما مانی داخل اون بود ...
خودشم اهسته و بی صدا همون جور که وارد شده بود اومد بیرون .. تا خواست کیسه رو برداره .. با دسته بیا محکم به کمرش زدم با فریادی رو زمین پهن شد .. خواستم بشینم رو کمرش که نتونه فرار کنه .اما دیر شده بود با لگدی که تو شکمم زد خودشو از زیر بدنم کشید بیرون ...همون موقع با همه وجودم داد زدم و دوییدم دنبال بهناز ... ..سیاوش سیاوش و... کمک .... مادر ... سیاوش ...و... چراغ اتاق سیاوش باز شد ... صدای مادرو شنیدم .. 
بهناز بخاطر ضربه ای که بهش زده بودم نمیتونست تند بدود ..
با یه خیز خودمو رسوندم بهش و چنگ انداختم تو موهای بلندش که از حصار روسری ریخته بود بیرون ... برگشت و با ناخنای تیزش چنگ انداخت رو دستم اما موهاشو ول نکردم ... با صدای خشمگینی گفت ..ولم کن ... کثافت ... ولم کن ... بزار برم ... 
منم با همن خشم گفتم: کثافت تویی ... ولت کنم ..که چی بشه بازم مانی رو اذیت کنی ... یا سیاوشو داغون کنی ... 
پامو کردم پشت پاشو انداختمش رو زمین ... تو همین هین چنگ انداخت و موهای کوتاهمو گرفت و با جیغ و نفرت کشید ....
درد تو تمام سرم پیچید ... صدای اژیر نیروی ساحلی دلمو اروم کرد...بهترین کار همین بود سیاوش نباید دستش به خون این عوضی الوده میشد ...
بهناز با دیدن پلیس تقلاش بیشتر شدطوری که سرشو اورد بالا و با همه قدرتش دندونای تیزشو تو بازوم فرو کرد...
احساس کردم داره گوشت دستم کنده میشه ... با یه ضربه به سرش انداختمش اونطرف ..اونم از فرصت استفاده کرد و دویید سمت صخره بلندی که نزدک دریا بود ... 
صدای ایست گفتم پلیشو شنیدم .. اخطارایی که میدادند .. اما بهنازبی توجه میدویید..
تیر هوای در کردند ... 
بهناز و دیدم که از صخره داره تند و تند میره بالا پلیسام دنبالش... به سختی از جام بلند شدم ...میخواستم برم دنبالش که دستای گرم سیاوشو دور کمرمو گرفت ومانع ام شد ...
صدای گریه مانی که مادر سعی در اروم کردنش داشت رو شنیدم : حالت خوبه نیما ... خوبی ... 
با اینکه بازوم به شدت درد میکرد مانی رو ازش گرفتم و گفتم : اره خوبم ...
سعی کردم مانی رو اروم کنم ..با هق هق گریه اش میگفت: نیمایی ... دزد میخواست منو ببره .. نیمایی.... من میترسم ...
همون لحظه بهنازو دیدم که رو نوک صخره ایستاده ... دستی به سمت سیاوش تکون داد و با خندهای جنون امیز بلند بلند خندید ... 
پلیسا داشتند بهش نزدیک میشدند که دستاشو از هم باز کرد و با خنده خودشو پرت کرد پایین .. ...
صدای خندیدنش قطع شد ... صورت و گوشای مانی رو گرفته بودم تا نه صدایی بشنوه نه چیزی ببینه...
سیاوش و دیدم که به سمت پایین صخره میره همونجا که بهناز افتاده بود ....
مانی رو دوباره سپردم به مادر سیاوش که چشماش پر اشک شده بود و بی صدا گریه میکرد .. دنبال سیاوش رفتم ...
پلیسا دور تا دور بهنازو گرفته بودند .. اطراف بدنش از سرخی خون سرش رنگین شده بود ...... چشماش باز بود حتی تو اون هوای نیمه تاریک برق میزد ...خنده محوی روی لبش بود ...سیاوش بالای سرش ایستاده بود لحظهای نشست ..اروم پلک چشمای بهناز رو رو هم گذاشت و بست....
گیج و منگ بلند شد ..صورتش از اشک چشماش خیس بود ... 
دستاش رو زیر بغلش زد و به سمت ویلا برگشت ...
مامورا ملافه سفیدی روی جسد کشیدند و با برانکارد به سمت ماشین بردند ...
موجدریا به صخره میخورد ...خونای بهناز به ارومی از صخره شسته میشد ... چرا سیاوش گریه میکرد ... یعنی هنوزم عاشق بهناز بود ؟ 
تو چشم به هم زدنی همه چیز اروم شد ... دوباره به سمت ویلا برگشتم ...مانی رو که هنوز گریه میکرد و گرفتم تو. بغلمو سخت به خودم فشردم ... و شروع کردم واسش شعر خوندن ... اونقدر خوندم که دیگه صبح شده بود ... مانی خواب رفته بود ..
سیاوش تو اتاقش خودشو حبس کرده و مادرشم لب دریا مونده بود ...
چه شب غریبی بود دیشب ...مثل کابوسی بود که گذشت .. باورم نمیشد که دیگه بهنازی وجود نداره ... با اتفاقی که افتاد صلاح نبود رازمو بر ملا کنم ...پتو رو رو مانی مرتب کردمو به سمت اتاق سیاوش رفتم ...خواستم برم تو اما تردید داشتم ...
اروم در و باز کردمو رفتم داخل ...رو صندلی راحتی با یه بطری مشروب تو دستش نشسته و سرشو گذاشته بود رو زانوش ...شونه هاش میلرزید ..معلوم بود داره گریه میکنه...
دو زانونشستم روبه روش ...دستمو با اکراه گذاشتم رو شونه هاش و گفتم:سیاوش...
سرشو بلند کرد با چشمای سرخ و خیس از اشکش تو چشمام زل زد و یهو مثل یه بچه بی پناه خودشو انداخت تو بغلم وگفت: باور کنم نیما .. باور کنم که دیگه نیست ...بگو حقیقته .. بگو دیگه سایه شومش رو زندگیم نیست .. نیما ... 
موهاشو اروم نوازش کردمو گفتم: اره عزیزم باور کن ... دیگه سایه شومش رو زندگیت سنگینی نمیکنه ... خدا اونو به جزای اعمالش رسوند... 
بین گریه لبخندی زد و یهو از جاش بلند شد و گفت : باید جشن بگیریم ... اره باید برم قربونی کنم ...خدایا ممنونتم .. ممنونتم که نذاشتی دستم به خون کثیفش الوده بشه ... 
انگار داشت با خودش حرف میزد .. پس گریه اش بخاطر غم از دست دادن عشق رفته اش نبود بلکه از خوشحالی نبود اون بود ... 
دست منو گرفت و از ویلا اومد بیرون ..مادرشو که کنار ساحل رو به دریا بود و صدا زد و گفت :مادر میخوام جشن بگیرم ...میخوام برم یه بره بگیرم بیارم قربونی کنیم...
ممادرش که اشک تو چشماش جمع شده بود با دستاش سر سیاوشو گرفت و گفت: اره پسرم باید شکر گذاری کنی... باید خوشحال باشی ..دیگه کسی نیست که خواب اروم شبهاتونو اشفته کنه ...
سیاوش گفت: بیا بریم نیما ... 
گفتم: سیاوش ممکنه باز مانی بیدار شه و نا ارومی کنه ...بهتره با مادر بری .. ضمنا فکر کنم باید یه سر به اداره اگاهی هم بزنید ...
با خوشحالی لپ منو گرفت . کشید وگفت: چشم ..هر چی شما بگید...
دست مادرشو گرفت و گفت: بریم مامان جان ...
_بریم...
باورم نمیشد این همون سیاوش باشه.. سرخوش دور مادرش میدویید .. میپرید هوا ..بلند میخندید .. .
نمیدونم بهنازچه بلاهایی به سر سیاوش اورده بود که نبودش اینقدر اونو اروم و شاد کرده بود ...
تا بعد از ظهر نیومدند .. من و مانی هم کمی تو ساحل بازی کردیم تا بالاخره پیداشون شد ... 
از بیرون غذا گرفته بودند ... مانی با شادی پرید تو بغل باباشو گفت: سلام بابایی ..دزد رو گرفتین...؟؟
سیاوش اونو از زمین بلند کرد و گفت: اره بابایی قربونت بشه .. دزد و گرفتیم انداختیم زندان تا دیگه مانی گل منو اذیت نکنه ...
مانی با تردید گفت: یعنی دیگه نمیاد منو ببره ؟
_نه عزیز دلم ... دیگه هیچ وقت نمیاد ..چون تا ابد تو زندونه ..
مانی با شادی کودکانه ای دست زد و گفت: اخ جون ... 
چه خوب بود که مانی نفهمید اون دزد مادرش بوده وگرنه تا عمری کابوس شبانش ادامه پیدا میکرد ...
غذامونو خوردیم و به پیشنهاد مادر سیاوش رفتیم قایق سواری ... 
دریا کمی مواج بود اما نه اونقدر که نشه قایق سواری کرد ... 
کنار ساحل جایی که قایق سوارمنتظر ایستاده بودند رفتیم ... 
سوار شدیم .. مرد اول اروم بعد به سرعت دل دریا رو شکافت و قایق و پیش برد ...همگی هیجان زده بودیم ... قایق روی موجا بلند میشد و محکم به سطح دریا میخورد ...باد موهامونو به هر سویی میکشید... من و مانی و جلو نشسته بودیم و سیاوش و مادرش عقب ... 
داشتم جیلیقه نجات مانی رو درست میکردم همون لحظه 
قایقران باسرعت داشت دور میزد که موج سنگینی زیر قایقمون اومد و اونو بلند کرد وبه سطح دریا کوبوند ... قایق یه ور شد و نفهمیدم چطور تعادلم به هم خورد و پرت شدم تو دریا ... 
شوکه و بهت زده به عمق دریا کشیده میشدم ... ترس تو وجودم رخنه کرد یاد حرف پدرم افتادم که گفته بود برادرم نیما از قایق پرت شده و تو دریا غرق ...
یعنی سرنوشت منم مثل اون بود ... هیچ وقت تو ابای عمیق شنا نکرده بودم ... تقلا کردم خودمو بکشم بالا اما بیشتر فرو میرفتم ...دستپاچه شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم ... نفسم داشت بند میومد ...چشام بسته شد ... دیگه امیدی واسم نمونده بود .. خودمو سپردم دست سرنوشت ...
که دستی دور کمرمو گرفت و به سرعت کشیده شدم بالا .... بی اختیار دهنم باز شد و اب شور و بد مزه دریا ورد حلقم شد ..نفسم بند اومد و چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم ...
فشارای دستی رو قفسه سینه ام احساس کردم ... پشت اون اب با فشار از معدم اومد بالا و از حلقم ریخت بیرون که باعث شد به سرفه بیافتم و راه نفسم باز شه ...
سیلی های پی در پی که به صورتم میخورد و صدایی که اسممو فریاد میزد .. کم کم باعث هوشیاریم شد .. چشمامو اروم باز کردم ....
نور خورشید چشمامو اذیت کرد .دوباره بستمو باز کردم ...
چهره سیاوش و دیدم که دل نگران اسممو صدا میزد و میخواست که بیدار شم ..
دورم صدای هم همه میومد ...صدای گریه مانی و مادر سیاوش و شنیدم دوطرفم نشسته بودند ..مادرش با دیدن چشمای بازم دستشو بهسمت اسمون دراز کردو گفت :خدایا شکرت ..شکرت ..مانی خودشو انداخت تو بغلم و گفت: نیمایی جونم ..خدا دعامو قبول کرد .. تو زند ه ای ..نیمایی 
عابرای غریبه هم دور و برمون بودند .. یکی خواست ارژانس زنگ بزنه که سیاوش نذاشت و گفت : خطر رفع شده ... 
هنوزم گیج و منگ بودم...
سیاوش منو رو دست بلند کرد و به سمت ویلا رفت... 
سرم رو سینه اش بود ضربان قلبش بهم ارامش غریبی داد .. از اینکه زنده مونده بودمو میتونستم دوباره گرمی دستاشو لمس کنم خدا رو شکر کردم ..
وارد یلا شدیم سیاوش منو بر تو اتاقش ... 
حس کردم بوی گند ماهی گرفتم ..
سردم شده بود دلم میخواست تو وان اب گرم تن خورد شدمو رها کنم ...
با صدای ضعیفی گفتم : واسم وان و پر اب گرم کن سیاوش ...
بی هیچ حرفی داخل حمام شد و برگشت... 
گفت: داره پر میشه .. ... چیزی خواستی مادریا مانی رو صدا کن ... باید برم همین الان یه بره بخرم و قربونی کنم ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۴ عصر
سیاوش که رفت ...حولمو برداشتم و بیرمق به سمت حمام رفتم...خودمو تو ایینه قدی حمام دیدم ..موهام ژولیده و نمکی بود .. لباسام به تنم چسبیده و بوی ماهی میداد ..دکمه هامو یکی یکی باز کردمولباسامو بیرون اوردم ...
بانداز و از سینه های له شدم باز کردمو تن ضرب دیدمو به دست اب سپردم ..
چه لذتی داشت بی فکرو خلاص از دغدغه خودتو به دست اب بسپاری ...
نگاهم به بازوم که جای دندونای بهناز روش بود افتاد ... یه دایره سیاه ...
از فکرمردن موهای تنم سیخ شد ...چطور بهناز تونسته بود خودشواز اون بلندی بدون ترس پرت کنه پایین ...؟
چشمامو اروم بستمو سعی کردم به هیچی فکر نکنم ... 
چند ساعتی گذشت سرحال اومده بودم دیگه خسته و بی رمق نبودم .. از وان خارج شدم زیر دوش رفتم تا تمام کفها از بدنم و موهام پاک بشه ..
صدای خنده شاد مانی و مادر بزرگش که داشتند به بره ای غذا میدادند میومد .. حتما سیاوش رفته بود دنبال قصاب .. 
حولمو گرفتم دورمو ازحمام اومدم بیرون ...داشتم از ساکم لباس و باند نو برمیداشتم که صدایی پشت سرم گفت: عافیت باشه ..
ترسیده از جا پریدم و ایستادم با دیدن سیاوش که تو دهانه در بود بی اختیار حوله از دستم رها شدو به زمین افتاد ... با صدایی که از ته گلوم میومد گفتم: سیاوش ..من ...من 
سیاوش اما بی هیچ تعجبی به سمت من اومد و حوله رو از رو زمین برداشت و گرفت دورم و گفت: تو چی ؟ یه دختری؟ 
با نگرانی گفتم: سیاوش ..منو ببخش ..من ...من ..نمیخواستم بهت دروغ بگم .. 
سرمو که پایین انداخته بودم و با دستش اورد بالا و تو چشمام نگاه کرد و گفت : تو به من دروغ نگفتی عزیزم .....من از همون روز اول میدونستم تو دختری ...
با چشمای گرد از تعجب گفتم : چی؟.. تو میدونستی؟ چطور ؟ پس چرا چیزی نگفتی و استخدامم کردی؟
باورم نمیشد .. یعنی سیاوش از همون اول میدونست ؟ 
با لبخند موذی که به لب داشت با دستاش صورتمو گرفت و 
گفت: وقتی تازی تو رو گاز گرفت ..فهمیدم ..اخه من از ترس بهناز اونو تربیت کرده بودم ... دلم نمیخواست هیچ زنی دیگه پاشو تو عمارت من بزاره ..واسه همین تازی رو اموزش داده بودم که نسبت به زنا عکس العمل نشون بده ....
استخدامتم کردم چون از جسارت و شهامتت خوشم اومده بود ..خواستم ببینم تقدیرت تو رو تا کجا میکشونه ...
حرفم نمیومد .. پس در واقع من دوروغ نگفته بودم این سیاوش بود که منو بازی داده بود ..
دوباره فکر کردم نه شاید داره بلوف میزنه گفت:پس اون شب که منو بوسیدی چی؟ تو گفتی میدونی من یه مردم ..اما منو دوست داری؟ 
موهای خیسمو که رو پیشونیم افتاده بود کنار زد و گفت: میخواستم تو رو تو رو به عشق خودم مطمئن کنم تا ببینم بالاخره دست از بازی برمیداری یا نه؟ گفتم شاید دلت به حال خودت و من بسوزه و بگی که دختری ...
اما دیدم نه حاضر نیستی اعتراف کنی ...
این شد که تصمیم گرفتم خودم غافلگیرت کنم ...دیگه خسته ام عزیزم ..دلم میخواد بدون ترس بگیرمت تو بغلمو لبای شیرینتو ببوسم ...
با این حرفش اروم لباشو گذاشت رو لبمو منو با خودش به عالم دیگه ای برد ...
حالا رفتارای عجیب و غریبشو درک میکردم .. ...
یهو لبمو از رو لبش برداشتمو گفتم : پس چرا وقتی جلو بهنوش بوسیدمت تا مدتها باهام سر سنگین بودی؟ فکر کردم چون به عنوان یه پسر بوسیدمت ناراحت شدی...
تو چشمام زل زد و گفت: اون موقع تو حال عجیبی بودم ... دوست داشتم ...اما همینکه منو بوسیدی یادم افتاد به اولین باری که بهناز منو بوسید .. بخاطر همین نسبت بهت دچار تردید شدم اخه تو هم یه زن بودی .. و من هنوز نسبت به زنا بی اعتماد ... باید با احساس خودم کنار میومدم .. 
اون شب که با شایان داشتی حرف میزدی تمام حرفاتونو شنیدم و حس حسادت همه وجودمو گرفت ...واسه همین دلم نمیخواست شایان بهت نزدیک بشه ...
دیگه تو اون سر کوچولوت سوالی نیست؟ با عشق نگاش کردمو گفتم نه ...
با شادی منو رو دستاش بلند کردو شروع به چرخیدن کرد و گفت: پس حاضری امشب مراسم ازدواجمونو برگزار کنیم؟
دلم داشت از خنده غش میرفت ..جیغ زدمو گفتم سرم گیج رفت سیاوش بزارم زمین ..سریع تر منو چرخوند و گفت: بگو بله ....بگو ...
داد زدم :بله ...صدای کف زدن به گوشم خورد ..وقتی سیاوش گذاشتم زمین چشمام دوتایی میدید .. مانی و مادر سیاوش تو دهانه در بودند و داشتند با شادی دست میزدند ...و کل میکشیدند .. 
_مبارک مادر ..ایشالله خوشبخت بشین ...
_اخ جون نیمایی دیگه مامانم میشه 
از خجالت اب شدم ..فقط یه حوله دور بدنم بود ... با شرم لباسامو برداشتم و دوییدم تو حمام ...

اون شب مادر سیاوش لباس عروسی از جنس حریر به تنم کرد ..توری همراه با گل مریم به موهام نشوند و با بوسه ای گرم منو به دست سیاوش سپرد ..
مراسم کنار ساحل دریا بود ...اتیشای بزرگی درست کرده بودند تا اونجا رو روشن کنه ...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۳۴ عصر
تمام همسایه ها و اهالی اونجا جمع بودند ... عاقدی اومد و خطبه عقد رو بین ما جاری کرد و ما رسما زن و شوهر شدیم .. چه سخته بی مادر و پدر سر سفره عقد بشینی و کسی نداشته باشی که به احترامش بله بگی...
اهالی روستا جلومون با نوای موسیقی شمالی و گیلیکی میرقصیدند ..
باورم نمیشد شب عروسیمه ......
مانی با دستای کوچولوش رو سرمون نقل و شیرینی میرخت ...
صدای دریا و نسیم خنکی که از جانبش میومد ..شام رو تو دهنمون خوشمزه تر جلوه میداد ...
بعد از شام ..کم کم مهمونا رفتند و فقط خودمون موندیم ..
نسترن بانو گونه های منو سیاوشو بوسید وما رو دست به دست داد و گفت: الهی که خوشبخت بشید مادر ...
مانی رو که رو صندلی خوابش برده بود برداشت و به اتاق خودش برد ...
من موندم و سیاوش و بوسه های گرم و اتشینش وصدای ارامش بخش امواج دریا... که تنها ملودی اغازین زندگی مشترک ما بود ....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (5): « قبلی 1 2 3 4 5


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12194')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.