۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۱ عصر
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشهمحراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شداین سلسله تا روز قیامت
وقتي شعرو خوندم بهشون خيره شدم
مادرش به پرهام نگاه كرد ....پرهام با این كارم ديگه خلع سلاح شد و چيزي نگفت
پريناز- واي دختر چقدر رون حرف مي زني
ببخش پريناز جون خير سرم 10 سال بين اجنبي ها بودما .....نكنه انتظار يه تپق جانانه از طرف منو داشتي
پريناز- يعني تو زبون الماني رو هم بلدي ....
-ای بگي نگي
پريناز- واي بايد به منم ياد بدي
-خيلي دوس داشتم ولي من فقط همين امشبو مزاحمتون هستم از فردا بايد برم دنبال فاميلاي مادريم
مادر پريناز- تو كه جاي ديگه ای رو نداري
-خوب تا يه مدت مجبورم برم هتل .... اگه پيداشون هم نكردم كه بر مي گردم
مادر پريناز- دخترم قسمت بوده كه بياي این خونه..... تو كه فعلا كسي رو نداري ادرستو هم گم كردي... پس بهتره اينجا باشي... ما هم كمكت مي كنيم تا بتوني اونا رو پيدا كني
اما من كه نمي خواستم بمونم قصد داشتم تو این مدت.... برم براي خودم چندتا شهرو بگردم وكلي صفا كنم اينطوري توي يه زندان ديگه مي يو فتادم
-نه خانوم اگه اجازه بديد من فردا مي رم نمي خوام مزاحم خانواده خوبي چون شما بشم .
مادر پريناز- چه مزاحمتي عزيزم تو مهمون مايي و قدمت رو چشم ماست .......
بايد ببخشي نمي دونستم با فرهنگ كشورت بيگانه ای وگرنه اونطوري باهات حرف نمي زدم
-نه شما بايد منو ببخشيد يادم رفته بود كه نبايد بدون حجاب وارد جايي بشم كه ..
به پرهام خيره شدم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد
كه يه نامحرم توش هست
تا اينو گفتم پرهام چشاشو به زمين دوخت
مادر پريناز- عزيزم از حالا تو هم عضوي از خانواده ما هستي... مي خوام راحت باشي و هرچي خواستي بدون تعارف بگي ...در مورد حجابتم نمي گم كامل حفظ كن... ولي اون شال سرت باشه پرهامم راحتره..... وقتي نبود تو مي توني برش داري
-نه خانوم جون اگه اجازه بديد من برم اينطوري باعث دردسرم... دوست ندارم مزاحمتون بشم .
مادر پريناز- عزيزم چقدر تعارفي هستي من جدي گفتم
ای خدا حالا این خاك جديدو كجاي سرم بكوبم .....چه اصراي به موندنم داره كاش همون موقعه كه بيرونم مي كرد مي رفتم
مادر پريناز-.تو این مدت هم مي توني از اتاق مهمون كه طبقه بالاست استفاده كني ....
ناچارا بايد مي گفتم باشه و فردا قبل از اينكه بيدار مي شدن فلنگو مي بستم
-چشم هر چي شما بگيد ....
مادر پريناز- افرين دختر خوب به منم اگه دوست داري بگو ثريا.... انقدر خانوم خانوم نكن
-چرا دوست نداشته باشم........... من كه از خدامه ....ولي شما ناراحت نمي شيد اخه من زود خودموني ميشم.. پشيمون نشيد از این پيشنهاد
در حالي كه از كنارم مي گذشت دستشو گذاشت رو شونم... نه عزيزم مطمئنم هيچ وقت پشيمون نميشم
مادر پريناز- پريناز جان بيا كمك تا شامو اماده كنيم
خيلي ذوق كردم... نه به اون برخورد اولش و نه به حالاش كه شده بود مثل فرشته ها
بعد از اينكه پرينار و مامانش رفتن اشپزخونه سرجام درست نشستم... كه متوجه پرهام شدم كه هنوز متفكر بود......
-ناراحت نباشيد .... الماني بلد نيستيد كه نيستيد.. زمين كه به اسمون نرسيده ..اگه قول بدي پسر خوبي باشي خودم بهتون ياد مي دم ...ولي بايد بگم من سر كلاس اينطور شوخ نيستما...
منتظر بودم كه اظهار خوشحالي كنه
پرهام- خانوم من برخلاف شما اصلا با ادم زود خودموني نميشم مخصوصا با خانوما...لطفا تا زماني كه اينجا هستيد براي اينكه موردي پيش نياد دور من افتابي نشيد..
-اگه مهتابي بشم چي؟
پرهام- خانوم من با شما شوخي ندارم
خوب منم ندارم اقا .... فكر مي كنيد من كشته مرده امثال شمام ... نه اقا من كه اونجا بودم هزارتا مثل شما جلوم خمو راست مي شدن..... انتظارم ندارم ادمي مثل شما برام بال بال بزنه
پرهام بدون اينكه ديگه جوابمو بده به سمت اتاقش رفت
جوجه تيغي اخمو
وا این كجاش به جوجه تيغي مي خوره ....خدايش خيلي سر تره از بابكه
خوب همون اخمو رو بهش بگم بهتره ... بايد تو اولين فرصت يه اسم مناسب براش گير بيارم.....اسم پرهام براش زياديه... خوب اينم از پرونده این
بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم
واي این بوي چيه .... معدم كه حسابي داره تحريك ميشه... تا دو دقيقه ديگه اب دهنم راه افتاده .....تو روخدا زودتر غذا رو بياريد كه با اب دهنم اينجا رو به لجن نكشيدم
پريناز خنديد و ظرف سالادو گذاشت تو دستام
پريناز- نازنين جون تا اينجا رو به لجن نكشيدي ... بيا بقيه این سالادو درست كن تا من ميزو بچينم
چاقو رو داد به دستم و بقيه مواد سالادو كنار دستم گذاشت
من همونطوري چاقورو بالا نگه داشته بودم و ظرف سالدو تو دست ديگم
پريناز- چرا منو نگاه مي كني
-عزيزم ... دقيقا بايد الان چيكار كنم؟
پريناز- تو دقيقا بايد سالادو درست كني
-مي دونم سالاد چيه و انواعشو هم مي دونم
پريناز- خوب
-خوب به جمال منورت... من كه بلد نيستم درست كنم
پريناز- يعني يه خرد كردن ساده رو هم بلد نيستم
-فقط خردشون كنم ؟
پريناز- اره خردشون مي كني و همه رو مي ريزي تو ي اين ظرف
-چه خوب ...پس برو... و با خيال راحت ميزو بچين كه الان خودم سالاد و به همراه سسش درست مي كنم
پريناز- مطمئن باشم
-خيالت تخت تخت ....يه دونه هم بزن به تخته كه تختش تخت بشه
پريناز هي مي رفت و ميومد و وسايلو مي برد
واي این چه كار سختيه ها ... اينارو چطور بايد خرد كنم
بعد از اينكه كارم تموم شد سرمو كمي بردم عقب و به ظرف سالاد نگاه كردم....چرا مثل سالاداي زن عمو نشد
يه دونه از برگاي كاهو رو برراشتم و بالا اوردم ...
این چرا انقدر بزرگه ...خوبه ديگه ...مگه مي خوان چيكار كنن ...قرار بخوريم ديگه... چه فرقي مي كنه بزرگ باشه يا كوچيك
خوب بريم سر سس.....اهان از این 4تا قاشق...كمي نمك... فلفل ... ابليمو .... این چيه.. حتما بايد اينم بهش اضافه كنم...خوب يكمم از این ..حالا بينندگان عزيز مواد را با هم مخلوط كرده و اجازه نفس كشيدنو به مواد نمي ديم كه تو نطفه خفه بشن
سسو هم مي زدم در حالي كه زبونمو كمي از گوشه لبم داده بودم بيرون و با تلاش فراوون در حال درست كردن سس بودم .
پريناز - تموم شدي
-اره جيگر جونم
به ظرف سالاد نگاه كرد
پريناز- خيارارو پوست نكردي؟
-بايد مي كردم پري جون؟
پريناز- نه خوب اما..... نه اينطوري هم خوبه...
سسو ريختم تو جاش و با غرور بي سابقه كه از خودم سراغ داشتم به طرف ميز ناهار خوري رفتم و سالاد گذاشتم وسط ميز ..
از اينجاي داستان به مامان پريناز و پرهام مي گم ثريا جون
ثريا جون نگاهي به سالاد كرد و كمي سرشو تكون داد..
ممنون دخترم
خواهش ثريا جون ،.........-واي چه فسنجوني ، رنگ و بوش كه داره ديونم مي كنه
ثريا جون -پريناز پرهامو صدا كردي
پريناز- اره الان مياد
پرهام با اون چهره بق كردش امد و دقيقا روبه روي من نشست پريناز كه كنار من بود داشت تو بشقاب برنج مي كشيد
-بسه بسه من زياد نمي خورم
پريناز- نازنين جون براي تو نمي ريزم ... توبايد يه چيز ديگه بخوري غذاي هاي روغني اصلا برات خوب نيست
-چيييييييي ...........ولي من فسنجون مي خوام
نگاهي به ثريا جون انداختم....
-فقط يكم ...... از من نخوايد بي تفاوت از این فسنجون بگذرم
ثريا جون -ولي اصلا برات خوب نيست عزيزم يه چيز ديگه برات درست كردم.
مثل بچه يتيما به فسنجون تو بشقاب پرهام با حسرت نگاه كردم ...بدجوري داشت چشمك مي زد
بعد از اينكه بشقابشو ديدم...... نگام به چشماش افتاد كه معلوم بود از ته دل دلش خنك شده بود
پريناز- نازنين جون تو اينو بخور حالت كه بهتر شد خودم يه فسنجون مخصوص برات درست مي كنم .
پرهام اروم قاشقشو پر مي كرد و مي ذاشت تو دهنش و با يه لبخند كه براي حرص دادن من بود.. بهم گاهي نگاه مي نداخت
چشامو تنگ كردم و گوشه لبمو با دندونام كمي گاز گرفتم
اقا پرهام اگه من نتونم بخورم تورو هم نمي زارم اين فسنجونو كوفت كني ...روي ميزو نگاه كردم ليوان كناريشو با نوشابه پر كرده بود ...نه ليوان كمشه بايد كاري كنم كه تو ذهنش براي هميشه هك بشه.
كمي اينطرفترش يه ظرف ماست با پارچ نوشابه بود ...ميز چندان بزرگ نبود بنابراين فاصلمون كم بود به طوري كه اگه از زير ميز پا مو دراز مي كردم مي خورد به پاي پرهام ....
بهش نيم نگاهي انداختم به چشام نگاه كرد ... انگاري داشت از چشام يه چيزايي رو مي خوند كه لبخندشو ديگه نمي زد ...
خوب نازي .نازي جون اماده شو براي عمليات كبرا 2010 ....
ليوانمو برداشتم و به بهانه ريختن نوشابه از جام بلند شدم و به طرف پارچ نوشابه خم شدم ...
دستم به طرف پارچ دراز كردم
پريناز - واي نازي جون نوشابه مي خواي بخوري ؟
با حرف پريناز بهانه هول شدنم خود به خود درست شد
-هان؟ چي پريناز؟
و به بهانه هول شدن دستم خورد به پارچ و طوري ضربه زدم كه به طرف پرهام كج شدو با صدا به بشقابش برخورد كرد و تمام ظرفش پر از نوشابه شد و دوباره چرخيد و به طرف پرهام رفت و قبل از اينكه غلطي بتونه كنه نوشابه رو پيرهن و شلوارش ريخت ...
پرهام- اي واي
و زودي خودشو كشيد كنار.... هرچي هم خودشو عقب كشيد فايده ای نداشت و كار از كار گذشته بود
اخ كه دلم خنگ شد
ثريا جون - چي شد
و سريع پارچو از روي پاهاي پرهام برداشت
پرهام از جاش بلند شد و شلوارشو تكون داد
- اخ ...اخ ببخشيد چي شد
با خشم بهم نگاه كرد ....ثريا جون و پريناز بلند شده بودن و داشتن خرابكاري منو جمع و جور مي كردن و حواسشون به ما نبود
به پرهام نگه كردم و بهش چشمك زدم
- واي شرمنده نمي خواستم اينطوري بشه ....
پرهام اخ كه چقدر حرص مي خورد....خندم گرفته بود و داشتم به زور خندمو قورت مي دادم..
ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشهمحراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شداین سلسله تا روز قیامت
وقتي شعرو خوندم بهشون خيره شدم
مادرش به پرهام نگاه كرد ....پرهام با این كارم ديگه خلع سلاح شد و چيزي نگفت
پريناز- واي دختر چقدر رون حرف مي زني
ببخش پريناز جون خير سرم 10 سال بين اجنبي ها بودما .....نكنه انتظار يه تپق جانانه از طرف منو داشتي
پريناز- يعني تو زبون الماني رو هم بلدي ....
-ای بگي نگي
پريناز- واي بايد به منم ياد بدي
-خيلي دوس داشتم ولي من فقط همين امشبو مزاحمتون هستم از فردا بايد برم دنبال فاميلاي مادريم
مادر پريناز- تو كه جاي ديگه ای رو نداري
-خوب تا يه مدت مجبورم برم هتل .... اگه پيداشون هم نكردم كه بر مي گردم
مادر پريناز- دخترم قسمت بوده كه بياي این خونه..... تو كه فعلا كسي رو نداري ادرستو هم گم كردي... پس بهتره اينجا باشي... ما هم كمكت مي كنيم تا بتوني اونا رو پيدا كني
اما من كه نمي خواستم بمونم قصد داشتم تو این مدت.... برم براي خودم چندتا شهرو بگردم وكلي صفا كنم اينطوري توي يه زندان ديگه مي يو فتادم
-نه خانوم اگه اجازه بديد من فردا مي رم نمي خوام مزاحم خانواده خوبي چون شما بشم .
مادر پريناز- چه مزاحمتي عزيزم تو مهمون مايي و قدمت رو چشم ماست .......
بايد ببخشي نمي دونستم با فرهنگ كشورت بيگانه ای وگرنه اونطوري باهات حرف نمي زدم
-نه شما بايد منو ببخشيد يادم رفته بود كه نبايد بدون حجاب وارد جايي بشم كه ..
به پرهام خيره شدم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد
كه يه نامحرم توش هست
تا اينو گفتم پرهام چشاشو به زمين دوخت
مادر پريناز- عزيزم از حالا تو هم عضوي از خانواده ما هستي... مي خوام راحت باشي و هرچي خواستي بدون تعارف بگي ...در مورد حجابتم نمي گم كامل حفظ كن... ولي اون شال سرت باشه پرهامم راحتره..... وقتي نبود تو مي توني برش داري
-نه خانوم جون اگه اجازه بديد من برم اينطوري باعث دردسرم... دوست ندارم مزاحمتون بشم .
مادر پريناز- عزيزم چقدر تعارفي هستي من جدي گفتم
ای خدا حالا این خاك جديدو كجاي سرم بكوبم .....چه اصراي به موندنم داره كاش همون موقعه كه بيرونم مي كرد مي رفتم
مادر پريناز-.تو این مدت هم مي توني از اتاق مهمون كه طبقه بالاست استفاده كني ....
ناچارا بايد مي گفتم باشه و فردا قبل از اينكه بيدار مي شدن فلنگو مي بستم
-چشم هر چي شما بگيد ....
مادر پريناز- افرين دختر خوب به منم اگه دوست داري بگو ثريا.... انقدر خانوم خانوم نكن
-چرا دوست نداشته باشم........... من كه از خدامه ....ولي شما ناراحت نمي شيد اخه من زود خودموني ميشم.. پشيمون نشيد از این پيشنهاد
در حالي كه از كنارم مي گذشت دستشو گذاشت رو شونم... نه عزيزم مطمئنم هيچ وقت پشيمون نميشم
مادر پريناز- پريناز جان بيا كمك تا شامو اماده كنيم
خيلي ذوق كردم... نه به اون برخورد اولش و نه به حالاش كه شده بود مثل فرشته ها
بعد از اينكه پرينار و مامانش رفتن اشپزخونه سرجام درست نشستم... كه متوجه پرهام شدم كه هنوز متفكر بود......
-ناراحت نباشيد .... الماني بلد نيستيد كه نيستيد.. زمين كه به اسمون نرسيده ..اگه قول بدي پسر خوبي باشي خودم بهتون ياد مي دم ...ولي بايد بگم من سر كلاس اينطور شوخ نيستما...
منتظر بودم كه اظهار خوشحالي كنه
پرهام- خانوم من برخلاف شما اصلا با ادم زود خودموني نميشم مخصوصا با خانوما...لطفا تا زماني كه اينجا هستيد براي اينكه موردي پيش نياد دور من افتابي نشيد..
-اگه مهتابي بشم چي؟
پرهام- خانوم من با شما شوخي ندارم
خوب منم ندارم اقا .... فكر مي كنيد من كشته مرده امثال شمام ... نه اقا من كه اونجا بودم هزارتا مثل شما جلوم خمو راست مي شدن..... انتظارم ندارم ادمي مثل شما برام بال بال بزنه
پرهام بدون اينكه ديگه جوابمو بده به سمت اتاقش رفت
جوجه تيغي اخمو
وا این كجاش به جوجه تيغي مي خوره ....خدايش خيلي سر تره از بابكه
خوب همون اخمو رو بهش بگم بهتره ... بايد تو اولين فرصت يه اسم مناسب براش گير بيارم.....اسم پرهام براش زياديه... خوب اينم از پرونده این
بلند شدم و به طرف اشپزخونه رفتم
واي این بوي چيه .... معدم كه حسابي داره تحريك ميشه... تا دو دقيقه ديگه اب دهنم راه افتاده .....تو روخدا زودتر غذا رو بياريد كه با اب دهنم اينجا رو به لجن نكشيدم
پريناز خنديد و ظرف سالادو گذاشت تو دستام
پريناز- نازنين جون تا اينجا رو به لجن نكشيدي ... بيا بقيه این سالادو درست كن تا من ميزو بچينم
چاقو رو داد به دستم و بقيه مواد سالادو كنار دستم گذاشت
من همونطوري چاقورو بالا نگه داشته بودم و ظرف سالدو تو دست ديگم
پريناز- چرا منو نگاه مي كني
-عزيزم ... دقيقا بايد الان چيكار كنم؟
پريناز- تو دقيقا بايد سالادو درست كني
-مي دونم سالاد چيه و انواعشو هم مي دونم
پريناز- خوب
-خوب به جمال منورت... من كه بلد نيستم درست كنم
پريناز- يعني يه خرد كردن ساده رو هم بلد نيستم
-فقط خردشون كنم ؟
پريناز- اره خردشون مي كني و همه رو مي ريزي تو ي اين ظرف
-چه خوب ...پس برو... و با خيال راحت ميزو بچين كه الان خودم سالاد و به همراه سسش درست مي كنم
پريناز- مطمئن باشم
-خيالت تخت تخت ....يه دونه هم بزن به تخته كه تختش تخت بشه
پريناز هي مي رفت و ميومد و وسايلو مي برد
واي این چه كار سختيه ها ... اينارو چطور بايد خرد كنم
بعد از اينكه كارم تموم شد سرمو كمي بردم عقب و به ظرف سالاد نگاه كردم....چرا مثل سالاداي زن عمو نشد
يه دونه از برگاي كاهو رو برراشتم و بالا اوردم ...
این چرا انقدر بزرگه ...خوبه ديگه ...مگه مي خوان چيكار كنن ...قرار بخوريم ديگه... چه فرقي مي كنه بزرگ باشه يا كوچيك
خوب بريم سر سس.....اهان از این 4تا قاشق...كمي نمك... فلفل ... ابليمو .... این چيه.. حتما بايد اينم بهش اضافه كنم...خوب يكمم از این ..حالا بينندگان عزيز مواد را با هم مخلوط كرده و اجازه نفس كشيدنو به مواد نمي ديم كه تو نطفه خفه بشن
سسو هم مي زدم در حالي كه زبونمو كمي از گوشه لبم داده بودم بيرون و با تلاش فراوون در حال درست كردن سس بودم .
پريناز - تموم شدي
-اره جيگر جونم
به ظرف سالاد نگاه كرد
پريناز- خيارارو پوست نكردي؟
-بايد مي كردم پري جون؟
پريناز- نه خوب اما..... نه اينطوري هم خوبه...
سسو ريختم تو جاش و با غرور بي سابقه كه از خودم سراغ داشتم به طرف ميز ناهار خوري رفتم و سالاد گذاشتم وسط ميز ..
از اينجاي داستان به مامان پريناز و پرهام مي گم ثريا جون
ثريا جون نگاهي به سالاد كرد و كمي سرشو تكون داد..
ممنون دخترم
خواهش ثريا جون ،.........-واي چه فسنجوني ، رنگ و بوش كه داره ديونم مي كنه
ثريا جون -پريناز پرهامو صدا كردي
پريناز- اره الان مياد
پرهام با اون چهره بق كردش امد و دقيقا روبه روي من نشست پريناز كه كنار من بود داشت تو بشقاب برنج مي كشيد
-بسه بسه من زياد نمي خورم
پريناز- نازنين جون براي تو نمي ريزم ... توبايد يه چيز ديگه بخوري غذاي هاي روغني اصلا برات خوب نيست
-چيييييييي ...........ولي من فسنجون مي خوام
نگاهي به ثريا جون انداختم....
-فقط يكم ...... از من نخوايد بي تفاوت از این فسنجون بگذرم
ثريا جون -ولي اصلا برات خوب نيست عزيزم يه چيز ديگه برات درست كردم.
مثل بچه يتيما به فسنجون تو بشقاب پرهام با حسرت نگاه كردم ...بدجوري داشت چشمك مي زد
بعد از اينكه بشقابشو ديدم...... نگام به چشماش افتاد كه معلوم بود از ته دل دلش خنك شده بود
پريناز- نازنين جون تو اينو بخور حالت كه بهتر شد خودم يه فسنجون مخصوص برات درست مي كنم .
پرهام اروم قاشقشو پر مي كرد و مي ذاشت تو دهنش و با يه لبخند كه براي حرص دادن من بود.. بهم گاهي نگاه مي نداخت
چشامو تنگ كردم و گوشه لبمو با دندونام كمي گاز گرفتم
اقا پرهام اگه من نتونم بخورم تورو هم نمي زارم اين فسنجونو كوفت كني ...روي ميزو نگاه كردم ليوان كناريشو با نوشابه پر كرده بود ...نه ليوان كمشه بايد كاري كنم كه تو ذهنش براي هميشه هك بشه.
كمي اينطرفترش يه ظرف ماست با پارچ نوشابه بود ...ميز چندان بزرگ نبود بنابراين فاصلمون كم بود به طوري كه اگه از زير ميز پا مو دراز مي كردم مي خورد به پاي پرهام ....
بهش نيم نگاهي انداختم به چشام نگاه كرد ... انگاري داشت از چشام يه چيزايي رو مي خوند كه لبخندشو ديگه نمي زد ...
خوب نازي .نازي جون اماده شو براي عمليات كبرا 2010 ....
ليوانمو برداشتم و به بهانه ريختن نوشابه از جام بلند شدم و به طرف پارچ نوشابه خم شدم ...
دستم به طرف پارچ دراز كردم
پريناز - واي نازي جون نوشابه مي خواي بخوري ؟
با حرف پريناز بهانه هول شدنم خود به خود درست شد
-هان؟ چي پريناز؟
و به بهانه هول شدن دستم خورد به پارچ و طوري ضربه زدم كه به طرف پرهام كج شدو با صدا به بشقابش برخورد كرد و تمام ظرفش پر از نوشابه شد و دوباره چرخيد و به طرف پرهام رفت و قبل از اينكه غلطي بتونه كنه نوشابه رو پيرهن و شلوارش ريخت ...
پرهام- اي واي
و زودي خودشو كشيد كنار.... هرچي هم خودشو عقب كشيد فايده ای نداشت و كار از كار گذشته بود
اخ كه دلم خنگ شد
ثريا جون - چي شد
و سريع پارچو از روي پاهاي پرهام برداشت
پرهام از جاش بلند شد و شلوارشو تكون داد
- اخ ...اخ ببخشيد چي شد
با خشم بهم نگاه كرد ....ثريا جون و پريناز بلند شده بودن و داشتن خرابكاري منو جمع و جور مي كردن و حواسشون به ما نبود
به پرهام نگه كردم و بهش چشمك زدم
- واي شرمنده نمي خواستم اينطوري بشه ....
پرهام اخ كه چقدر حرص مي خورد....خندم گرفته بود و داشتم به زور خندمو قورت مي دادم..


