مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان جنایی و عاشقانه گشت ارشاد

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  خون بعد از اجابت مزاج؛ چه زمانی پای بواسیر در... mona39 mona39 گفتگوی ایرانیان
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MargieTrig دیروز
MadisonMad ۵-۳۱
EzequielHa ۵-۳۱
RosariaGri ۵-۳۱
Mohammad_Meshkati ۵-۳۱
WilliemaeL ۵-۳۱
CorrinePgl ۵-۳۱
Teresa11 ۵-۳۰

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 3.63
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جنایی و عاشقانه گشت ارشاد

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۲۵ عصر
اون بود با شرمندگی و صدایی لرزون گفت:اقا من شرمنده ی گل روتونم این دختره منو جلوی شما شرمسار کرد حاجی با عصبانیت رو به پسرا گفت:د میگم چه خبره؟ابرومون رفته؟چه کرده این دختره با ما؟ فرزین به سمتش اومد و گفت:حاجی شما بشینید برای قلبتون استرس خوب نیست من براتون میگم بعد رو مادرش گفت:مامان یه شربت بهار نارنج برای بابا بیارید اعصابش اروم بشه سر بسته ماجرا رو براش تعریف کرد البته خیلی کوتاه و مختصر خودش میدونست از صبح به اندازه ی کافی شایسته کتک خورده و اگه میگفت که توی کافی شاپ با یه پسر مچشو گرفته امشب حکم مرگ خواهرشو صادر کرده بود هر حرفی که فرزین میزد اخم صورت حاجی درهم تر میشد و با عصبانیت بیشتری نگاهش میکرد اخر حرفاش از جاش بلند شد و با نگاهی شماتت بار و داد بلندی گفت :خاک بر سر بی غیرت شما دو تا بکنن پس حواس شما کدوم قبرستونی بود هاااااااااااااااااااان؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با سرعت به سمت اتاق شایسته رفت و زیر لب تکرار میکرد:با ابروی من بازی میکنه؟ به خدا میکشمش محبوبه خانم از ترس جرات نداشت کاری بکنه میترسید که خودش هم از خشم حاجی در امان نمونه و پرده های حرمت و احترام بینشون جلوی بچه ها از بین بره به سمت فرزین رفت و با التماس گوشه ی لباسشو گرفت و گفت:مادر الاهی فدات بشم اون بچه از صبح داره کتک میخوره دست حاجی بهش برسه میکشدش تو رو خدا برو ارومش کن فرزین در حالی که از زور سر درد زیاد شقیقه هاشو ماساژ میداد گفت:نگران نباش در اتاقشو قفل کردم حاجی دسته ی درو گرفت و خواست که درو باز کنه و باز نشد شایسته با شنیدن صدای باباش بی اختیار از در فاصله گرفت و خودشو به دیوار چسبوند هرچی دعا و ذکر و نیایش بلد بود خوند تا دیگه کتک نخوره میدونست توانش حداقل برای امروز تموم بود حاجی:چرا این در لعنتی باز نمیشه؟اهای دختره ی چشم سفید خوب جواب اعتماد و اطمینان منو دادی چی برات کم گذاشته بودم لعنتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه دستم بهت نرسه زندت نمیزارم با ابروی من بازی میکنی؟لهت میکنم از تو گنده تراش نتونستن با نفیسی در بیفتن تو یه الف بچه میخوای منو نابود کنی؟کور خوندی فرزین به سمتش اومد و گفت:حاجی من و فرهاد از صبح تا الان به اندازه ی کافی تنبیه ش کردیم براش برنامه داریم من خودم ادم شده و سر به راه شده تحویلت میدمش بیا بشینید رو مبل یه چاره ای بکنیم و شایسته توی اتاقش اروم اشک میریخت به ارزوهاش که نابود شده بودن فکر میکرد اون 6 ترم از دانشگاهشو خونده بود ولی میدونست ادامه ی تحصیلش یه ارزوی محال بود و زیر لب زمزمه میکرد:برام محبت کم گذاشتی حاجی من خیلی کم تر از اونم که با تو و پسرات در بیفتم میدونم که نابودم میکنید شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید حاجی روی مبل نشسته بود و عمیقا توی فکر رفته بود نمیدونست باید چی کار کنه سر محبوبه غر بزنه شایسته رو بزنه یا با پسرا دعوا کنه ؟ ولی کاری که نباید میشد اتفاق افتاده بود و با داد و بیداد چیزی حل نمیشد فرهاد:به نظر من تا اقتضاح بزرگتری بالا نیمده باید یه کاری کنیم ازدواج کنه فرزین و حاجی بهش نگاه کردن و تو فکر رفتن جرقه تو ذهن حاجی زده شد چند روز دیگه موعد چک صدرایی بود و میدونست اون در حال حاظر پولی نداره که بهش بده از پسرش خیلی خوشش اومده بود و سعی داشت با مراودات بیشتر راهو برای ازدواج شایسته و امیر حسین باز کنه ولی الان دیگه فرصت نبود باید تا قبل از اینکه اتفاق دیگه یا به قول فرهاد گند کاری دیگه ای بالا میومد اونا رو با هر ترفندی شده وادار به این ازدواج کنه چی بهتر از این؟ سکوت معنا دار امیر نمیتونست حاجی رو قانع کنه که از سر رضایت روزه ی سکوت گرفته چون اخم های درهمش یه چیز دیگه ای میگفت ********************& شایسته گوش اتاقش کز کرده بود و به عکسش توی ایینه ی رو به رو خیره شده بود با خودش فکر میکرد از صورتش چی مونده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟زیر چشمش کبود روی گونه هاش جای سیلی لبایی که پاره شده بود و بدنی که بهتر بود راجبع بهشون اصلا فکر نکنه دلش پر از فریاد های خاموش شده بود تو حال خودش بود که در اتاق باز شد و فرزین با قیافه ی جدی و پر از اخمش وارد اتاق شد نگاهی از سر تحقیر بهش انداخت و گفت:مامان میگه غذا نمیخوری به درک حیف غذا که صرف تو بشه شایسته براق شد و تیز نگاهش کرد دلش نمیخواست ساکت بمونه اون همه کتکی که خورده بود انگار فولاد ترش کرده بود و روحیه مبارزه رو توش قوی تر از جاش بلند شد و رخ به رخ فرزین ایستاد با چشمای مطمئن بهش زل زد و گفت :انقدر برای من جانماز اب نکش من هرچی بودم انقدر شرف داشتم که نزارم دست هیچ پسری بهم بخوره ولی خودم با چشمای خودم تو رو تو بغل یه زن دیدم نگو عقد موقتش کرده بودی که خندم میگیره میدونم شیره مالیدی سر حاجی چون این جوری مجبوری شب تا صبح تو محضر باشی پس انگ هرزگی رو اول به خودت بزن بعد اونو در مورد من به زبون بیار هنوز حرفش تموم نشده بود که کشیده ی سنگین فرزین رو صورت فرود اومد کمربندشو در اورد و به جونش افتاد فرزین:نه بابا دم در اوردی من هر کاری کنم پسرم ولی تو چی ؟به حاجی قول دادم ادم شده تحویلت بدمش انقدر کتک میخوری هم از من هم از فرهاد تا زبونت کوتاه بشه به تو ترحمم نیمده سوزش ضریات خیلی شدید بود ولی شایسته به خودش قول داده بود التماس نکنه و با فشار دادن دندوناش سعی در مهار درد داشت تقریبا نیمه جون شده بود که در باز شد و شکوفه با نگرانی خودشو سپر قرار داد و گفت:فرزین تو رو خدا ولش کن غلط کرده داری میکشیش من خودم باهاش حرف میزنم ولش کن فرزین:حالیش کن تا وقتی که مطیع نشده و زبونش همین قدر درازه باید کتک بخوره کمربندشو سر جاش بست و بیرون رفت و شایسته ناله شو بیرون داد و سرشو به دیوار تکیه دادو زیر لب گفت:بتازونید ولی یه روز نوبت منم میرسه اگه خدایی هست که مطمئنم هست اگه روز جزایی هست که من میدونم نصفش تو همین دنیاست پس بدونید نمیبخشمتون هیچ وقت ****************7 امیر حسین توی اتاقش راه میرفت هنوز تصمیم نهاییشو نگرفته بود فردا حاجی نفیسی ازش جواب میخواست نمیدونست باید به شایسته اطمینان بکنه یا نه ؟ولی دلیلی برای اطمینان هم نمیدید از خیانت متنفر بود و ته دلش میلرزید از روزی که این دختر بخواد با خیانت نابودش کنه کلافه دستی به موهاش کشید و به خانوادش فکر کرد نمیخواست نابودی و خواریشونو ببینه دلش هیچ جوری اروم نمیگرفت اخر وضو گرفت و سجاده اش رو پهن کرد و با خدا از عمق وجودش درد و دل کرد اینده اش رو به خدا سپرد و از اون خواست که به بهترین شکل رقمش بزنه البته به تقدیر اعتقاد کامل نداشت و معتقد بود این انسان ها هستن که زندگیشونو میسازن و خداوند وسیله ها رو براشون در اختیارشون میزاره الا به ذکر الله تطمئن القلوب دلش حالا یه کم اروم شده بود با ارامش به سمت پایین رفت و کنار مادرش روی مبل نشست نرگس خانم از زیر عینکش نگاهی به امیر کرد و گفت:کاری داری مامان ؟ امیر با خونسردی پاهاشو رو هم انداخت و گفت:میخوام برام استین بالا بزنید نرگس با تعجب و حیرت نگاهش کرد قرانی که تو دستش رو بوسید و روی میز گذاشت نرگس:نه بابا از کی تا حالا ؟افتاب از کدوم طرف در اومده پسر ما زن میخواد؟ امیر حسین سعی کرد کاملا طبیعی رفتار کنه دلش نمیخواست هیچ کسی از قضیه بو ببره این فقط یه قرارداد بود بین اون و حاجی امیر:خوب به حرفتون میخوام گوش بدم مگه بده؟ نرگس:نه خیلی هم عالیه حالا عروس ناز من کی هست؟ امیر :دختر حاج اقا نفیسی خوبه؟ چشمای نرگس خانم برقی زد از اول که این دختر رو دیده بود بدجوری مهرش به دلش افتاده بود و از خدا میخواست اون عروسش باشه نرگس:اره پسرم چرا که نه امیر :پس با بابا صحبت کنید اگه ایشون هم راضی بودن زنگ بزنید برای خواستگاری قرار بزارید نرگس خانم هول از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت امیر:به کی زنگ میزنی مامان؟ نرگس:به بابات امیر:خوب بزار شب بیاد بهش بگو نرگس :نه دیر میشه این دختر انقدر خانومه میترسم از دستمون بپره هرچی زودتر بریم خیال من جمع تره امیر حرفی نزد و با لبخند سری تکون داد ولی فقط خدا میدونست تو دلش چه غوغایی به پاست

محبوبه خانم با کمک شکوفه در حال ناهار درست کردن بودن دعوا ها چند وقتی بود که خوابیده بود و همه چی روال عادی شو برای اونا در پیش گرفته بود اما کنترل ها و سخت گیری ها نسبت به شایسته چند صد برابر شده بود تا حدی که تو این چند وقت اجازه نداشته بود حتی پاشو از خونه بیرون بزاره شایسته هم طبق معمول این چند وقت توی اتاقش نشسته بود و فکر میکرد که الان چند وقته که حاجی بهش حتی سر هم نزده بود ببینه بچه ش زنده س یا مرده در نظر اون شایسته ابروشو برده بود و صراحتا گفته بود که دختری به اسم شایسته نداره با التماس های شکوفه و مادرش فرزین و فرهاد دست از کتک زدنش برداشته بودن و زخم های تنش بهتر شده بود ولی دلش پر از درد بی مهری بود از مرد هایی که براش باید حکم پناه و تکیه گاه رو میداشتن حالا حکم یه جلاد رو داشتن و هر روز سر یه ساعت معین واسه شکنجه حتما بهش سر میزدن چقدر دلش دستاهای پر محبت پدر رو میخواست که روی سرش کشیده بشه ولی چندین سال بود که این محبت اندک هم ازش دریغ شده بود توی فکر خودش غرق بود که صدای تلفن بلند شد شکوفه به سمت تلفن رفت و جواب داد شکوفه:بله بفرمایید نرگس:سلام شکوفه خانم صدرایی هستم شکوفه:سلام احوال شما خوب هستید؟ نرگس :ممنون ما خوبیم خانواده خوب هستن ؟ شکوفه :به لطف شما همه خوب هستن خانواده ی شما خوبن؟ نرگس :بله سلام دارن خدمتون شرمنده دخترم مادر هستن شکوفه :بله هستن حاج خانم چند لحظه گوشی شکوفه جلوی تلفن رو گرفت :مامان مامان بیا خانم صدرایه محبوبه خانم با ایما و اشاره پرسید که چی کار داره شکوفه هم شونه هاش به نشونه ی ندونستن بالا انداخت تلفن رو گرفت و شروع به صحبت با نرگس کرد محبوبه:سلام احوال شما ؟چه عجب یاد ما کردید؟ نرگس":سلام خانم نفرمایید ما که دائما مزاحمتون هستیم محبوبه:این چه حرفیه حاج خانم نرگس:راستش غرض از مزاحمت من برای امر خیر تماس گرفتم تا اگه خدا بخواد ما برای امیر حسینمون بیام خدمتون واسه شایسته خانم گل محبوبه با خوشحالی و شوقی که سعی در پنهانش داشت گفت:به سلامتی باشه قدمتتون رو تخم چشم ما با هر حرفی که نرگس راجبع به ازدواج شایسته میزد گل از گلش باز میشد و خندش گشاد تر صدای خنده و شادی به جایی رسید که حتی شایسته رو هم با کنجکاوی از اتاقش بیرون کشید نرگس:حالا با اجازه ی شما و حاج اقا ما اخر هفته برسیم خدمتتون محبوبه:بله بله حتما تشریف بیارید قدمتون رو چشم ما نرگس:مزاحم نیستیم که؟ نه این چه حرفیه مراحمین شما نرگس:پس با اجازتون به عروس گلم هم سلام برسونید خداحافظ شما محبوبه :سلام به همه برسونید چشم حتما خدانگهدار محبوبه دستش رو به اسمون گرفت و شکر کرد شکوفه:چی گفت مامان انقدر خوشحالی؟ محبوبه :قراره اخر هفته برای شایسته واسه پسرشون بیان خواستگاری شکوفه:وای مامان راست میگی این که عالیه شایسته با عصبانیت به رفتاراشون نگاه میکرد جوری برخورد میکردن انگار اون تو خونه مونده بوده یا ندارن خرجشو بدن و یا شایدم میخوان زودتر از شرش خلاص بشن رو به مادرش و شکوفه کرد و با صدایی که از بغض گلوش دو رگه شده بود گفت:نترسید من میرم از دستم خلاص میشید چه بهتر من دیگه پامو تو این خونه نمیزارم بعد با حالت قهر به سمت اتاقش رفت و روی تختش نشست بغضه این چند وقتش بالاخره شکست و بی صدا فقط اشک ریخت احساس سرد و تلخ بی پناهی میکرد براش خیلی سنگین بود که مادرش انقدر با شوق از نبودش تو این خونه استقبال کنه مگه جای کی رو تنگ کرده بود ؟؟؟؟؟؟ گریه ش شدت گرفت و رو به اسمون با گله به خدا گفت:چرا امیر حسین ؟خدایا این پسره منو دیگه حتما میکشه انقدر شکنجه بستم نبود که حالا یه شکنجه گر بی رحم تر برام انتخاب کردی؟اخه چرا من هیچ وقت نباید رنگ محبتو ببینم اون ادم سرد و اهنین که دیگه حتما منو به یه زندانی تو سلول انفرادیش تبعید میکنه حالا اروم تر شده بود و براش جای تعجب و فکر داشت که چرا امیر میخواد بیاد خواستگاریش با اون چیزایی که اون در موردش میدونه ******************7 بیرون از اتاق اما شکوفه و محبوبه خوشحال از وضعیت پیش اومده راجبع به چگونگی مراسم و پیدا کردن هرچه بیشتر راه حل برای بهتر شدنش میگشتند *************************8 گذشته امروز تو یکی از مناطق جنوب تهران عملیات داشتن همه وارد خونه ی قدیمی شدن که باید یه سری از افراد شرور و اراذل و اوباش رو اونجا دستگیر میکردن عملیات موفقیت امیز بود امیر حسین در حال گشتن خونه بود که صدای ناله های خفیفی از زیر زمین به گوشش خورد سریع خودشو به اونجا رسوند و با چیزی که دید تقریبا شوک زده سر جاش ایستاد دخترب با سر و وضع تقریبا داغون در حالی که دستاش بسته شده بود افتاده بود و ناله های خفیفی میکرد امیر با بیسیمش در خواست امبولانس کرد و خودشو به دختر رسوند و سریع دستاشو باز کرد با یه کم دقت توی چهره ش تونست بفهمه کیه و براش خیلی ناراحت کننده بود اونو تو این وضعیت ببینه دختر ه تقریبا نیمه جون بود و با اومدن امبولانس به بیمارستان منتقل شد تا به وضعش رسیدگی بشه پشت در اتاق راه میرفت و نگران بود خودشم نمیدونست چرا هرجا میره باید با اون مواجه بشه و از همه مهم تر چرا باید نگرانش باشه؟؟ از بار اولی که دیده بودتش یه احساس خاصی مثل یه حس اشنایی بهش داشت فکر میکرد یه جایی اونو دیده و حالا با این وضعیتی که براش به وجود اومده بود حس ترحم و احساس مسئولیت نسبت بهش هم داشت دکتر بیرون اومد و امیر حسین سریع خودشو به دکتر رسوند امیر:سلام چی شد دکتر حالش بهتره؟ دکتر:اره خدا رو شکر خطر رفع شده ولی درگیری شدیدی معلومه داشته روی بدنش اثار ضرب و جرح دیده میشه امیر:بیهوشه هنوز؟ دکتر:اره تا چند ساعت دیگه میتونی ازش بازجویی کنی امیر:مرسی دکتر به سمت اتاق دختر رفت و نگاهی بهش انداخت دیگه از اون شیطنت خبری نبود ادمی که روی تخت خوابیده بود الان شبیه فرشته ها بود بی اختیار دقیق تر گاهش کرد برای اولین بار صورت واقعیشو عاری از هرگونه ارایش میدید زیاد معطل نکرد که بخواد به افکارش اجازه بده افسارشو تو دستش بگیره واسه همین بیرون منتظر موند تا به هوش بیاد باید میفهمید چه بلایی سر این دختر اومد بود ********************8 شایسته توی اتاقش نشسته بود و کتاب میخوند خدا رو شکر میکرد حداقل رمان هاش به جرم مبتذل بودن و وسیله ی فساد بودن و یاد دادن راه های عشق و عاشقی ازش گرفته نشده بود ولی ذهنش خیلی درگیر بود هرچی بیشتر به اخر هفته نزدیک تر میشد استرس و دلهره ی اونم بیشتر میشد اصلا نمیتونست دلیل منطقی برای این خواستگاری غیر منتظره پیدا کنه امیر حسین از اون چیزایی دیده بود که اگه باباش و برادراش یک چهارمش رو دیده بودن حتما زنده زنده اتیشش میزدن تو این چند وقت از زیر زبون زینب کشیده بود که داداشش ادم مقیدیه و به مسائل دینیش فوق العاده توجه داره پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرچی بیشتر فکر میکرد کم تر به نتیجه میرسید تو فکرش بود که در اتاقش طبق معمول بدون در زدن باز شد و برق از سه فازش پرید حاجی براق نگاهی بهش کرد و دستی به محاسنش کشید و زیر لب استغفاری کرد و روی صندلی کامپیوتر نشست شایسته سر جاش مرتب نشست و سلام زیر لبی گفت صد البته که جوابی نشنید و با خودش فکر کرد تو که انقدر دم از دینداری میزنی باید بدونی سلام مستحبه و جوابش واجب حاجی:نیمدم بهت سر بزنم یا فکر کنی دلم برات تنگ شده یا گناه بزرگت که بعید میدونم خدا هم بخشیده باشه رو ببخشم شایسته توی دلش با حرص گفت:شما ضامن خودت باش من خودم با خدا کنار میام حاجی:اخر هفته که اینا میان خواستگاری باید جوابت مثبت باشه بهتر از این ادم دیگه پیدا نمیشه اینم نمیدونم چی تو سرش خورده میخواد بیاد تو رو بگیره شایسته با حیرت نگاهش کرد رسما داشتن با گوشه و کنایه بهش میفهموندن که دیگه تو این خونه جایی نداره ولی اخه مگه گناهش چی بود ؟اون همش 21 سالش بود چرا باید با کسی ازدواج میکرد که اونا میگفتن نمیتونست ادعا کنه از امیر متنفره چون اون واقعا پسره جذاب و همه چی تمومی بود ناخود اگاه قیافشو دوباره تو ذهنش تداعی کرد قد بلند و چهار شونه چشم و ابروی مشکی و پر جذبه و ته ریشی که این ابهت و جذابیت رو صد برابر میکرد و از لحاظ قیافه هر دختری ارزوی داشتنش رو داشت ولی از لحاظ اخلاقی نمیتونست نظری بده چون به جز چند بار خیلی باهاش مراوده نداشت ولی همون چند بار هم خیلی مودب و با وقار رفتار کرده بود حاجی:به هر حال من اتمام حجتتمو کردم نبینم باز بخوای ناز کنی و از این جور حرفا به صلاح خودته که این شرایط پیش اومده تو همین خونه و بین ادمای همین خونه دفن بشه وگرنه دیگه عواقبش پای خودته بدون اینکه نظری ازش بخواد یا حتی حرف دیگه ای بزنه از اتاق بیرون رفت شایسته احساس کرد به وسعت تمام قرن ها دلش پر از شکوه و گلایه شده بود داشت مثل مادر بزرگش ازدواج میکرد بدون نظر خودش انگار اون توی تعیین سرنوشتش هیچ دخالتی نداشت ولی هنوز هم گناهی به بزرگی این کلمه پیدا نکرده بود اون یه دختر بود و با خوش تکرار کرد دیو دیو اری دیو این تن افراخته چون کوه بلند به چه فن اوارم او را در بند؟ من و این ترکش و این تیر و کمان؟ من و بازوی خرد من و این دیو گران؟ اگر این تیر رها گشت زکف اگر این تیر نیاید به هدف؟ من و نابودیم اسان اسان اخرین تیر من از چله گذشت ترکش من دگر از تیر تهی ست دیو می اید دیو دیگر از بخت سیاهم به تو امیدی نیست {حمید مصدق} -اره ای بخت سیاه من دیگه بهت امیدی نیست اهی کشید و روی تختش دراز کشید و سعی کرد خوابش ببره به امید فردا های بهتر از تمام سالهای عمرش و به خیال خودش پوزخندی زد قرار بود همسر مردی بشه که هیچی که ازش نمیدونست هیچی اونو یه موجودی درست مثل پدر و برادراش میدید خودخواه و مرد پرست به سمت اشپزخونه رفت تا اب خوره صدای مادرش رو که پای تلفن با فردی صحبت میکرد میشنید نمیدونست چرا ناخود اگاه از طرز حرف زدن مادرش دقیقا حدس زد باید پشت خط زن عمو رضا باشه محبوبه:مبارک باشه ایشالا خوشبخت بشن اره عزیزم نوبت شایسته ی ما هم رسیده اخر هفته قراره براش خواستگار بیاد پسره انقدر اقاست که هرچی بگم کم گفتم مرسی عزیزم نظر لطفتته ایشالا برای بله برونش خبرتون میکنم خواهش میکنم به همچنین فاطمه جون سلام به همه برسون قربونت خداحافظ محبوبه خانم تلفن رو قطع کرد و شروع به غر زدن زیر لب کرد ولی شایسته خوب میشنید که چی میگه محبوبه:اره والا مردم شانس دارن بخشکه شانس من همه دختر داشتن ما هم دختر داشتیم اگه خدا نمیزد پس سر این پسره باید حسرت به دل مردم میموندیم شایسته چشماشو به هم فشار داد تا شاید سردردش کم تر بشه شایسته:چی شده مامان کی بود؟ محبوبه:هیچی هفته ی دیگه بله برونه فاطمه س زن عموت زنگ زده بود وعده بگیره ما رو برق خوشحالی تو چشمای شایسته درخشید و رو به مادرش گفت:وای راست میگید ؟کی هست حالا؟ محبوبه:طرف دکتره پسر دوست عمو رضاست شایسته لبخندی زد و گفت:خوب مبارک باشه خوشبخت بشن محبوبه:اره خوب دخترایی که سر به زیر باشن سنگین باشن بهترین بخت ها براشون میاد شایسته زیر چشمی نگاهی بهش کرد و گفت:اره من دختر بدیم تازه فهمدید به سمت اتاقش رفت و خودشو رو تخت ولو شد و زار زار به حال خودش گریه کرد دیگه طاقت این همه تحقیر شدن و مقایسه شدن رو نداشت حاظر بود هرجوری شده از این خونه بره حتی اگه جایی که میره مساوی جهنم باشه *************************8 رها اروم اروم به هوش میومد و چشماشو با درد باز میکرد اولین چیزی که دید یه اتاق سفید بود و بوی الکلی تیکه توی دماغش پیچید میتونست حدس بزنه تو بیمارستانه از اتفاقی که براش افتاده بود دوباره چشماش پر از اشک شد اخه چرا مگه اون تو این دنیا سهمی نداشت چرا این همه بدبختی و زجر نصیبش شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با نفرت به دور برش نگاه کرد و با خشونت سرم از دستش کشید و به شدت شروع به داد زدن کرد پرستار سریع وارد اتاق شد و سعی در اروم کردن رها داشت ولی واقعا فایده ای نداشت امیر با حیرت به صحنه ی رو به روش نگاه میکرد رها سعی داشت فرار کنه ولی پرستار ها جلوشو گرفته بودن اونم از ته دل زجه و ناله میزد و اشک میریخت انقدر لحنش التماس وار بود که امیر ته قلبش سوزشی احساس کرد دختر های مختلفی رو تو این وضعیت دیده بود و گریه ها و شیون های زیادی رو شنیده بود ولی جنس گریه های رها با همشون فرق داشت گریه هایی از سر عجز و درد مندی و بغض هایی که تو گلو خفه شدن و رنج هایی که از گریه ها میشد بهشون پی برد بالاخره با کمک
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۲۶ عصر
امپول های ارام بخش رها اروم گرفت و دوباره بی جون روی تختش افتاد و پرستار ها بعد از مرتب کردن تختش و پانسمان دستش که در اثر کشیده شدن سرم زخم شده بود از اتاق بیرون رفتن امیر با پاهای لرزون بهش نزدیک نزدیک شد و به صورت بی روحش خیره نگاه کرد غم و زجر رو میشد از ابروهای در هم کشیدش فهمید و کلمات نامفهومی که زیر لب بیان میکرد و حتی تو همون حالت نیمه بیهوشی هم میتونست تر شدن چشماشو ببینه دستی به موهاش کشید و با عصبانیت از اتاق خارج شد هنوزم نمیدونست چرا نمیتونه درد و رنج این دختر رو تحمل کنه یه احساس ناشناخته ای اونو مجبور به توجه به رها میکرد ولی خودشم نمیتونست حدس بزنه که چیه؟ به سمت ایستگاه پرستاری رفت و رو به پرستار گفت:ببخشید خانم من دارم میرم اداره لطفا به شدت مراقب بیمار ما باشید و اینکه هر وقت به هوش اومد منو خبر کنید پرستار:بله جناب سروان حتما امیر حسین به سمت اداره راه افتاد باید از اون اراذل و اوباش بازجویی میکرد تا دقیقا بفهمه چه بلایی سر رها اومده بود ********************* امروز روز پنج شنبه است روز سرنوشت شایسته از صبح که از خواب بیدار شده دلهره داره حالا استرسش بیشتر از همه ی روزای قبلش شده نمیدونه قراره چه بلایی سرش بیاد حاجی فرهاد فرزین مادرش شکوفه همشون با زبون بی زبونی حالیش کرده بودن که این شخص انتخاب اول و اخر اونه و حق انتخاب دیگه ای نداره به سمت تختش رفت و لباسی که مادرش براش خریده بود رو برداشت و تنش کرد که یه کت و دامن شیری رنگ با یه روسری ساتن بژ بود رو پوشید خودشو توی ایینه نگاه کرد و پوزخندی به خودش زد و گفت:چی شد شایسته خانم اون همه ادعا هایی که داشتی ؟دیدی بالاخره تو هم مجبور شدی ازدواج کنی به ارزو های خودش خنده ش گرفت مثلا میخواست بره خارج هههههههههههههههه یاد رها افتاد دلش گرفت دلش براش خیلی تنگ شده بود خیلی وقت بود که ازش خبر نداشت حتی فرصت نکرده بود بهش خبر بده نگاهی تو ایینه به خودش کرد و گفت:ولی من شایسته ی نفیسی قول میدم اولا بفهمم تو امیر حسین صدرایی چرا میخوای باهام ازدواج کنی؟ دوما حاجی نفیسی بهت قول میدم یه روز از بند همه ی مرد های دور و برم خلاص بشم ازادانه زندگی کنم قول میدمممممممم ************************ امیر حسین کت و شلوار مشکی شو رو توی تنش مرتب کرد هنوزم دلهره داشت و نمیدونست باید چه کار کنه کاش راهی برای زیر بار این ازدواج نرفتن بود بی اختیار یاد مهمونی اون روز یا روزی که تو دربند شایسته رو دید افتاد اخماش به حد وحشتاکی تو هم رفت اصلا دلش نمیخواست فکر کنه که همسر اینده ش بهش خیانت کنه طاقت هرچیزی رو میداشت خیانت رو اصلا نرگس خانم نگاهی بهش انداخت و گفت:ماشالله به قد و بالات مادر فدات بشه چیه اقا دوماد من انقدر اخمات تو همه؟ امیر به ناچار فکرای بدی که درگیرش بود رو از ذهنش دور کرد و لبخند زد زینب بهش نزدیک شد و اسفند رو دور سرش گردوند و گفت:چشم نخوره داداشه گلم بعد کل کشید علی اقا پدرش با لبخند به سمتش اومد و دستی به شونه اش زد و گفت :خوب خانواده ای رو انتخاب کردی ایشالا بابا جان خوشبخت بشی ولی قول بده مثل ما زن ذلیل نشی و گربه رو دم حجله بکشی امیر به فکر خوش خیال پدرش پوزخندی زد و تو دلش گفت:خبر نداری بابا با چه خانواده ی خوبی!!!!!!!!!!!!!!داریم وصلت میکنیم نرگس:اوا علی اقا از این راهنمایی ها به بچه م نکن عروس گلم گناه داره علی اقا خندید و گفت:شوخی کردم پسرم بخوای شایسته رو اذیت کنی من میدونم با تو ********************* تو خونه ی حاج اقا نفیسی هیاهویی به پا بود و هرکی مشغول انجام یه کاری بود محبوبه خانم و شکوفه مشغول اماده کردن ظرف میوه ها و شیرینی های رنگارنگی بودن که برای پذیرایی استفاده کنن محبوبه:شکوفه خوب هاشو بزار یه وقت لکه دار نباشه که ابرومون بره نمیخوام فردا پشت سرمون هزار جور حرف باشه شکوفه:خیالت جمع مامان جان اقا منصور بهتریناش رو از میدون سفارش داده اقا کریم برامون فرستاده زنگ در خونه خورد و همه با عجله وسایلاشونو رو اماده کردند ولی تو اتاق قلب شایسته یه دفعه پایین ریخت و لرزش دستاش شدت پیدا کرد با بغض به خودش تو ایینه نگاهی انداخت امروز مثلا روز خوشبختیش بود ولی اون اینو نمیخواست سرش رو به اسمون گرفت گفت:دستم را بگیر و ببر به دور دست هایی که در دسترس هیچ دستی نباشم خانواده ی اقای صدرایی وارد شدند و بعد حال و احوال پرسی طولانی روی مبل ها نشستن امیر زیر چشمی به حاجی خیره شد انگار میخواست با جادوی چشماش بهش بفهمونه که اگه اون الان اینجاست و داره تن به این ازدواج اجباری میده همش به خاطره اونه حاجی اما بی توجه به نگاهای امیر که هزار تا حرف توش داشت مشغول خوش و بش با علی اقا بود علی اقا:خوب حاج اقا با اجازه ی شما بریم سر اصل مطلب به امید خدا و یاری خودش ما میخوایم اگه شما رضایت بدین و ما رو لایق بدونید شایسته خانم رو برای اقا امیر حسینمون خواستگاری کنیم در مورد شغل و وضعیت تحصیلیش که خودتون کاملا در جریانید یه خونه ی نقلی کوچیک نزدیک خونه خودمون داره و یه ماشین هم خدا رو شکر داره به هر حال بعد ازدواج دیگه هرچی داره مال هر دوتاشون میشه بازم نظر نهایی با شماست به هر حال گل دختری مثل شایسته خانم افتخاره که عروس هر خانواده ای بشه حاجی اختیار دارید گفت و دستی به صورتش کشید و توی فکر فرو رفت حاجی:برای ما هم امیر حسین خان بهترین گزینه تو تمام خواستگار های مختلفی که در این خونه رو زدن هستن و هم من هم مادرش و برادراش راضی هستیم علی اقا لبخندی زد و گفت:به هر حال اونی که مهمه شایسته خانمه اون قراره یه عمر با پسر ما زندگی کنه حاجی لبخند زورکی زد و گفت:بله حق با شماست نرگس:خوب محبوبه خانم عروس گل ما کجاست؟نمیاد ما ببینیمش محبوبه:چرا حاج خانم دست بوسه شماست الان صداش میکنم نیم نگاهی به حاجی انداخت با تائید حاجی شایسته رو صدا زد توی اشپزخونه شکوفه مرتب چایی ها رو توی سینی چیده بود و به دست شایسته داد و گفت :بیا اینا رو ببر فقط مراقب باش تو سینی نریزی اول کاری هم نبری جلوی پسره اول جلوی مادرش و پدرش ببر سعی کن یه لبخند کوچیک طوری که ردیف دندونات پیدا نباشه بزنی شایسته خنده ی تلخی کرد و گفت:مگه شوی لباسه و من قراره برم خود نمایی ؟نترسید به خدا من با مهریه ی بالا خریداری میشم با بغض فرو خورده به سمت پذیرایی شد ناخود اگاه نگاهش به طرف امیر کشیده شد ولی از چیزی که میدید دستاش شل شد و نزدیک بود تمام استکان ها از دستش پرت بشه حالت سرگیجه داشت امیر حسین نگاهشو از اون گرفته بود و با اخم غلیظ رو به رو نگاه میکرد به خودش این امید رو داده بود که شاید شایسته اونو نخواد و مجبور نشه تن به این ازدواج زوری بده ولی این ور شایسته در حال پرپر زدن بود به خودش امید داده بود که با رفتن از پیش خانوادش و رفتن پیش خانواده ی صدرایی و امیر حسین میتونه طعم خوشبختی نداشتشو بچشه ولی افسوس که سخت در اشتباه بود چشمای امیر حسین همه چیزو فریاد میزد چایی ها رو به همه تعارف کرد و در مقابل قربون صدقه رفتن های نرگس و زینب و نگاه پر از تحسین علی اقا کنار مادرش سر به زیر نشست علی اقا:خوب حاجی با اجازه ی شما و اقا فرهاد و فرزین این دو تا جوون یه صحبتی باهم بکنن ببینن اصلا به درد هم میخورن یا نه حاجی:بله اجازه ی ما هم دست شماست محبوبه:شایسته خانم صندلی تو حیاط اماده کردیم اقا امیررو ببر اونجا شایسته نیم نگاهی به جمع انداخت چشم غره وحشتناک خانوادش نشون میداد که نباید حرف مفت بزنه و صد در صد باید به تفاهم برسه همراه امیر به سمت حیاط رفتن و روی صندلی نشستن شایسته سرش پایین بود و هیچی نمیگفت ولی با پوزخند امیر سرشو بالا اورد امیر:قبلا انقدر سر به زیر نبودید خانم نفیسی ؟ شایسته:منظورتونو متوجه نمیشم امیر کلافه سری تکون داد و گفت:هیچی فقط من یه چیزی ازتون میخوام و بس شایسته با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:چی؟ امیر تمام تلخی و دلخوریش رو تو صدا و نگاهش ریخت و با تحکم گفت:هر جور که میخوای تو خونه ی من زندگی کن چون تو یه انسانی و حق انتخاب داری ولی از همین الان بهت اخطار میکنم خانم نفیسی من به هیچ عنوان نمیتونم تو زندگیم خیانت رو تحمل کنم و اگه کوچکترین خطایی در این مورد ازتون ببینم مطمئن باشید این امیر حسین ی که الان با ارامش جلوتون نشسته نخواهم بود و به اتیش میکشم همه چی رو شایسته که ازلحن پر از نفرت امیر به شدت بغض کرده بود گفت:مجبور نیستید که با چنین بی اعتمادی با من ازدواج کنید اقا من هرچی باشه هرزه نیستم امیر چشماشو تنگ کرد و صورتشو نزدیک صورت شایسته اورد و گفت:اولا چرا مجبورم دوما یه بار دیگه راجبع به خودت اینجوری حرف بزنی اون روی منم خواهی دید پس مراقب حرف زدن و رفتارت باش شایسته که مجذوب جدابیت و ابهت چشماش شده بود بی اختیار گفت:تو چرا مجبوری؟ امیر نگاهشو به اسمون داد و نفسشو مثل اه بیرون داد و گفت :بماند شایسته:پس منظورتون اینه ما باید مثل دو تا غریبه با هم زندگی کنیم؟ {از حرف خودش خندش گرفت انقدر رمان همخونگی خونده بود حالا زندگی خودش هم داشت یه پا همخونه میشد} امیر اخمی به پیشونیش داد و گفت:نه خیر خانم بنده و شما بعد از ازدواج به طور رسمی و قانونی زن و شوهر هستیم و مثل بچه ی ادم زندگیمون رو میکنیم فکر همخونه بودن رو................از سرت بیرون کن شایسته با دلخوری گفت:شما با این همه تنفر میخوای کنار من زندگی کنی؟ امیر حسین:با هم کنار میایم یعنی چاره ای نداریم شایسته رو حرفش پا فشاری کرد دلش میخواست بدونه چرا امیر مجبوره:چرا مجبوریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیر با خونسردی گفت:گفتم که بماند حالا هم اگه ممکنه بریم این همه تفاهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که داریم رو به همه اعلام کنیم شایسته با عجز و نگرانی به امیر نگاه کرد و گفت:بریم امیر حسین با اطمینان ظاهری و درون اشفته وارد جمع شد و رو به نگاه منتظر پدرش با لبخند رضایت خودشو اعلام کرد علی اقا:به به به سلامتی این طور که از روی سرخ دو طرف و سکوتشون معلومه راضین و به تفاهم رسیدن نرگس خانم با شوق دست زد و گفت :مبارک باشه و بقیه هم به تبعیت از اون دست زدن بحث مهریه که رسید علی اقا قبل از هر حرفی گفت:اینو دیگه نباید ما حرفی بزنیم که خدای نکرده عروس گلم فکر نکنه داریم بهش بی احترامی میکنیم و مثل کالا خرید و فروشش میکنیم و مناقصه برگزار میکنیم خوب شایسته خانم عزیز شما چقدر دوست دارید ما به عنوان هدیه تقدیم به شما بکنیم؟ شایسته ناباورانه نگاهی به علی اقا کرد و بی اختیار نگاهش روی حاجی و پسرا سر خورد نگاه همشون و ابرو های بالا انداخته بهش میفهموندن که مبلغ بالا بگه اصولا تو خونه ی اونا زبون اشاره خیلی بیشتر از حرف زدن کارایی داشت پوزخند اشکاری به همشون زد کور خونده بود نمیزاشت مثل شکوفه بفروشنش تو این لحظه ی سخت هیچ چیزی جز یاد خدایی که خیلی وقت بود باهاش قهر کرده بود ارومش نمیکرد با شرمساری سرشو زیر انداخت و تو دلش به خدا گفت:میدونم خیلی وقته ازت دور شدم و ندیده گرفتمت ولی شنیدم که تو بزرگی و مهربون پس کمکم کن یه ارامش عجیبی پیدا کرد و با اطمینان گفت:من 14 تا به نیت چهارده معصوم مد نظر دارم علی اقا و نرگس خانم با تحسین نگاهش کردنو امیر حسین با تعجب و حیرت نگاهش کرد اصلا توقع نداشت شایسته یه چنینی مهریه ای در نظر بگیره از اخم اشکار اعضا ی خانواده اش میشد بفهمه خواسته ی اونا این نبود علی اقا:احسنت دخترم معلومه که مال حلال خوردی افرین بهت حاج اقا منم به عروس گلم 299 تا دیگه سکه هدیه میکنم که رو هم میشه313به همراه یه حج واجب و یه کربلا شما راضی هستید حاج اقا؟ حاجی به اجبار خندید وگفت :مبارک باشه همه با خوشحالی دست زدن قرار شد فردا برای ازمایش برن و قرار عقد هم برای اخر هفته ی اینده که تولد امام حسین بود گذاشته شد و نرگس خانم با اجازه ی حاجی و محبوبه خانم انگشتر نشون رو توی دست شایسته کرد با رفتن مهمونا همه نفس راحتی کشیدن شایسته هم برای اینکه غر نشنوه و اخم نبینه به اتاقش پناه برد و به امیر حسین کسی که قرار بود همه چیزش تو زندگی بشه فکر کرد ولی این خیلی نگرانش میکرد که چرا اون مجبوره که باهاش ازدواج کنه **************** تو خونه ی خانواده ی صدرایی اما جشن و شادی به پا بود و همه از درست شدن این وصلت خوشحال بودن و شاد امیر اما امروز فرصت کرده بود به چهره ی همسر اینده ش یه نگاهی بکنه شایسته چشم و ابروی فوق العاده مشکی داشت با لب های متناسب و بینی که به صورتش میومد قدش نسبتا بلند بود کنارش که راه رفته بود روی شونه هاش بود تقریبا لاغر بود ولی نه مانکن مانکن در کل خیلی چهره ی نابی نداشت و یه چهره ی معمولی داشت ولی هنوز هم از اخلاقش هیچی نمیدونست کم گرفتن مهریه ش هم رو به حساب خود شیرینیش گذاشت روی تختش دراز کشید و سعی کرد بخوابه و با سردردش کلنجار بره صبح امیر با سردردی که هنوز ولش نکرده بود از خواب بیدار شد مامانش هم دائما غر میزد و اخطار میداد که دیر شده کلافه نگاهی به کمد لباساش انداخت پیرهن چهار خونه ی ابی و مشکی و شلوار جین مشکی شو تنش کرد و بیرون اومد نرگس خانم:چه عجب اقا داماد بالاخره از خواب بلند شدی بریم ؟ امیر در حالی که هنوز خمیازه میکشید گفت:سلام مادر من چرا انقدر غر میزنی؟بریم بابا ************************* شایسته اما تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود و فکر کرده بود نمیتونست اروم بگیره چرا امیر مجبور بود و اون طور طلب کارانه باهاش حرف زده دوباره روحیه ی مبارزه جویانش به کار افتاده بود همون طور که کمد لباساشو زیرو رو میکرد با خودش زمزمه کرد :کور خوندی پسر حاجی واسه من شرط و شروط میزاره زمونه برعکس شده اون اومده خواستگاری شرطم میزاره من زنش بشم باشه بچرخ تا بچرخیم خیال کردی انقدر کلافت میکنم انقدر رو مخت راه میرم که مجبور بشی طلاقم بدی و منم ازادانه برم سراغ زندگیم و قیافه ی هیچ کدومتودیگه نبینم مانتو قهوه ای سوختشو که تقریبا از همه ی مانتو هاش تنگ تر بود رو انتخاب کرد یه روسری ساتن قهوه ای هم انتخاب کرد که میدونست دائما از سرش سر میخوره هم سرش کرد یه نمه ارایشی هم کرد در واقع تو چشماشو مداد کشید و باعث شد چشمای درشتش بیشتر به چشم بیاد یه رژ کالباسی هم زد و چادرشو سرش کرد و بیرون رفت محبوبه خانم چشماشو تنگ کرد و گفت:این چه وضعشه هنوز شوهر نکردی خودتو این مدلی کردی شاسیته در حالی که کفش هاشو پاش میکرد گفت:مامان خانم گیر نده دارم با شوهرم بیرون میرم دیگه به حاجی و پسرا هم ربطی نداره محبوبه خانم:عجب سرتق و پوست کلفتی هستی تو کم از داداشات کتک خوردی باز الان اینجوری ببیننت پوستتو کندن شایسته پوزخندی زد و گفت:جرات ندارن مثلا یه هفته دیگه عقدمه محبوبه سری تکون داد میدونست حریف زبون دراز شایسته نمیشه ناچارا به همراهش دم در رفت امیر تو ماشین متفکرانه به روبه روش نگاه میکرد به اخرین امیدش فکر میکرد شاید ازمایش هاشون بهم نخوره در خونه بسته شد و نگاه امیر به سمت شایسته سر خورد نمیتونست تعجبش رو پنهون کنه دیگه از اون چهره ی ساده ی دیروز خبری نبود چشمای مشکیش حالا جلوه ی بیشتری پیدا کرده بود تعجبش به خشم تبدیل شد میتونست بفهمه شایسته داره باهاش لج میکنه بعد از سلام و احوال پرسی به اصرار نرگس خانم شایسته جلو پیش امیر حسین نشست نیم نگاهی به چهره ی بر افروخته ی امیر انداخت و ته دلش ذوق کرد و گفت:یک صفر به نفع من تا رسیدن به ازمایشگاه فقط نرگس و محبوبه حرف میزن تنها حرف بین امیر و شایسته سلام اول کاری بود جلوی ازمایشگاه نرگس برای اینکه بچه رو تنها بزاره رو به محبوبه گفت:خوب حاج خانم ما بریم وقت بگیریم تا بچه ها برسن محبوبه:بریم امیر و شایسته هنوز تو ماشین نشسته بودن شایسته در باز کرد و خواست پیدا بشه که امیر با تحکم گفت :بشین سر جات شایسته با تعجب نگاهی بهش کرد و گفت: کاری باهام دارید؟ امیر حسین:امکانش هست ارایشتو یه مقدار کم کنی؟ شایسته:چرا اونوقت؟ امیر:با هم که جنگ نداریم که داریم؟فقط من فکر میکنم که با چادر این ارایش زیاد مناسب نیست فقط لطف کن الان کمش کن بعد عقدمون هرجوری که مایلی میتونی حجاب داشته باشی اینو گفت و از ماشین پیدا شد لحنش انقدر اروم و پر ابهت بود که شایسته بی هیچ حرفی کمی از ارایششو کم کرد بعد دادن ازمایش به خاطر اشنایی که حاجی اونجا داشت قرار شد تو زمان کمی جواب رو براشون اماده کنن شایسته طبق معمول که ازمایش میداد فشارش افتاده بود و روی صندلی نشسته بود ولی صورت سفیدش نشون از حال بدش بود امیر نیم نگاهی بهش انداخت و از جاش بلند شد و به سمت بیرون رفت شایسته تو دلش چند تا فحش بالای 18 بهش داد و گفت:عجب انگار نه انگار حال من به خاطر خون گرفتن بد شد جای اینکه مثل همه ی این مردهای دیگه بشینه و قربون صدقه ی من بره بلند شد رفت بچه پرو همین جوری که داشت زیر لب غر غر میکرد امیر رو از دور دید که با یه پاکت توی دستش به سمت اونا میومد نزدیک شایسته رسید شیر کاکائو و کیکی به همراه یه بسته شکلات بهش داد و گفت:بیا بخور بدجوری فشارت افتاده اگه نمیتونی برات بازش کنم؟ شایسته ذوق زده نگاهش کرد و توی دلش گفت:اخی مهربون همه ی فحش ها مال خودم بعد با لحنی که ناز کردن ازش میبارید گفت :اره اصلا دستام جون نداره میشه برام باز کنی؟ امیر نگاهی بهش کرد و لبای ورچیده ی شایسته قیافه ی نازی بهش بخشیده بود و ناخود اگاه باعث شد لبخندی روی صورتش بیاد سرشو تکون داد و گفت:خوب حالا مثل نینی کوچولو ها لباتو این جوری نکن و لوس نشو برات باز میکنم شایسته اخمی کرد و با خودش گفت:اصلا حقت بود هرچی فحش بهت دادم نازم بلد نیستی بکنی بعد رو به امیر کرد و گفت:چرا منت میزاری نخواستم بابا خودم باز میکنم امیر:باشه من که حرفی ندارم شما کلا زورو شایسته ایشی گفت و روشو برگردوند از بچگی عاشق شیر کاکائو بود و با ذوق با خودش زمزمه کرد :امیر حسین رو بی خیال شیر کاکائو رو عشق است نزدیک 1:30 بود که منتظر نشسته بودن تلفن های کاریه بی وقفه ی امیر شایسته رو عاصی کرده بود خودش هم که موبایل نداشت تا حوصلش سر نره فقط مثل بچه ها پاهاشو تکون میداد که پرستار صداشون زد دل تو دل هیچ کدومشون نبود و بیشتر از همه امیر حسین و شایسته به سمت پرستاری رفتن که خانومه با خوشرویی رو به امیر گفت:اقا دوماد مبارک باشه ازمایش ها هیچ مشکلی نداشت امیر وا رفت اخرین امیدش هم به یاس و نامیدی تبدیل شد نگاهش به شایسته افتاد که با ناراحتی نگاهش میکرد سعی کرد لبخند بزنه تشکری کرد و به همراه بقیه برای خرید حلقه به سمت بازار رفتند شایسته اما کاملا فهمیده بود که امیر حسین اصلا خودش اونو انتخاب نکرده بود و این خیلی رنجش میداد دلش میخواست بزنه زیر همه چیز همیشه تو دنیا هیچ چیز به جز اینکه شوهرش اونو نخواد براش سخت تر نبود ولی نمیتونست دلیل منطقی برای اجبار امیر پیدا کنه سرشو به شیشه تکون داد و به مردمی که رفت و امد میکردن نگاه کرد چرا اون نباید کنار کسی زندگی میکرد که حداقل دوستش میداشت میتونست حدس بزنه امیر هیچ علاقه ای بهش نداره و این سخت عذابش میداد عامل تمام بدبختی هاشو خانوادش میدونست اونا مجبورش کرده بودن اروم زیر لب با بغض زمزمه کرد دنیای بی رحمیست اینجا ارزش انسان ها را با منفعت خود میسنجند!!!! امیر نگاهی بهش کرد دستی کلافه توی سرش کشید با یه حرکت نابه جا اونو ناراحت کرده بود ولی دوباره حق رو به خودش داد چرا اون نباید مثل ادم های دیگه خودش شریک و همراه زندگیشو انتخاب کنه ولی دوباره صدایی بهش نهیب زد :تو خودت قبول کردی و این دختری که کنارته از هیچی خبر نداره و غلط میکنی باهاش تلخی کنی حالا هم مثل بچه ی ادم اون اخم از خودت دور میکنی و ازش دلجویی میکنی دوباره خودش به خودش جواب داد:عمرا منو و منت کشی؟؟؟ توی عقب ماشین اما نرگس و محبوبه فارغ از درگیری های ذهنی شایسته و امیر در حال صحبت کردن برای لباس مراسم عقد بودن چراغ قرمز شد و امیر ماشین رو نگه داشت شایسته هنوز نگاهش خیره به مردم بیرون بود که یه بی ام و کنارشون نگه داشت شایسته نگاهش به نگاه راننده گره خورد بهراد با تعجب و دهن باز به امیر حسین و قیافه ی جدید شایسته خیره شده بود شایسته دستپاچه شد و به سمت امیر برگشت و سعی کرد چادرشو طوری نگه داره که تو دید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۲۸ عصر
بهراد نباشه امیر در حال حرف زدن تلفنی با سامان کاملا متوجه دستپاچگی شایسته شده بود ولی دلیلش رو نمیفهمید رو به شایسته کرد و اروم پرسید:چیزی شده؟ شایسته هول جواب داد:نه هیچی امیر به دقت به اطرافش نگاه کرد و با دیدن پسری که توی بی ام و کروک کنارشون نگه داشته بود و زوم روی ماشین اونا بود یه چیزایی دستگیرش شد چهره ی پسر براش خیلی اشنا بود چراغ سبز شد و حرکت کردن شایسته نفس راحتی کشید ولی ذهن امیر حسین هنوز درگیر بود دیگه نزدیک بازار بودن که یادش اومد این همون بچه پرویی بود که چند باری با شایسته دیده بودش امپرش دوباره بالا زد و با خشم و اخم وحشتناک نگاهی به شایسته انداخت و محکم روی فرمون کوبید ماشین برای چند لحظه توی سکوت فرو رفت شایسته دقیقا علت بهم ریختن امیر رو میدونست اول یه کوچولو با ناراحتی سرش رو پایین انداخت ولی بعد خودش به خودش نهیب زد که اون که میدونست تو کی هستی پس عصبانیتش واسه چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ برای همین با اعتماد به نفس رو بهش کرد و گفت:اتفاقی افتاده اقا امیر؟ امیر نگاه سردی که همه ی تن شایسته رو یخ کرد بهش کرد و گفت:نه اعصابم از ترافیک بهم ریخته دیگه کسی چیزی نگفت حتی نرگس و محبوبه ام اروم گرفته بودن بالاخره رسیدن و بعد از با بدبختی جای پارک پیدا کردن به سمت بازار رفتند اخم های امیر هنوز پررنگ بود شایسته واقعا نمیتونست این وضعیت رو تحمل کنه به سمتش رفت و گفت:شما خودتون از همه چی خبر داشتید درسته؟ امیر سری تکون داد شایسته:پس میتونم علت این همه عصبانیت شما رو بدونم؟ امیر:دلم نمیخواد کسی به همسرم خیره بشه توقع زیادیه؟ شایسته:نه نیست شما با این شرایط پس چرا اومدید سراغ من؟الان هم هنوز دیر نشده میتونید بزنید زیر همه چیز امیر سری تکون داد و گفت:اگه میتونستم مطمئن باشید همین کارو میکردم شایسته دیگه حرفی نزد و با بهت و دلی شکسته ازش فاصله گرفت ولی نمیتونست ذهنش رو اروم کنه که چرا اون مجبوره ؟این سوال مثل خوره به جونش افتاده بود بی اختیار نگاهش به سمت زن و مرد هایی که با عشق و علاقه حلقه های خودشون رو انتخاب میکردن سر خورد به خودش فکر کرد به تنهایی که انگار تو سرنوشتش حک شده بود چرا باید کنار امیر که میدونه این همه ازش متنفره زندگی کنه جنگیدن با دنیا رو گذاشت بعد ازدواج و این که طلاقش رو میگرفت و راحت میشد و هم امیر رو راحت میکرد چند تا مغازه رو بیشتر نگاه نکردن شایسته یه حلقه ی ساده با دو ردیف نگین روش انتخاب کرد و امیر هم ست حلقه ی شایسته ولی از نوع پلاتینش انتخاب کرد و بیرون اومدن دیگه همشون خسته شده بودن و قرار شد بقیه کا را رو واسه فردا بزارن امیر نگاه تندی به شایسته انداخت و با تحکم گفت:نشونت چرا دستت نیست؟ شایسته جا خورد اصلا فکر نمیکرد براش مهم باشه شایسته:خوب یادم رفت امیر:دیگه هیچ وقت حق نداری یادت بره فهمیدی؟ شایسته که مجذوب این روحیه ی پر ابهت امیر شده بود بی اختیار گفت:حتما بعد خوردن غذا به سمت خونه راه افتادند امیر جلوی در خونه نگه داشت نرگس و محبوبه پیدا شدند و شروع به روبوسی و خداحافظی کردند شایسته نگاهی بهشون کرد و با خودش فکر کرد باید دید اون زمانی که طلاق میگیره بازم این همه با هم مهربونن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو همین فکر بود که محبوبه به شیشه زد و شایسته به خودش اومد که پیدا بشه که مادرش علامت نه داد و اون شیشه رو پایین کشید محبوبه:امیر حسین جان حاجی الان به من زنگ زد و گفت :اگه میشه برید حجره باهاتون کار داره امیر:با من؟تنها برم؟{با خودش فکر کرد دیگه چه نقشه ای تو سرشه} شایسته خواست پیدا بشه که محبوبه گفت:نه مادر پایین نیا حاج بابات خواست دو تایی باهم بیاید شایسته با تعجب به مادرش نگاهی کرد و با ایما و اشاره پرسید که چی شده؟ محبوبه خانم شونه هاش رو به علامت ندونستن بالا انداخت نرگس هم پیش محبوبه موند تا امیر و شایسته برن و برگردند امیر کلافه چشماش رو ماساژ داد کلی کار تو اداره رو سرش ریخته بود اینا هم دست از سرش بر نمیداشتند تا حجره ی حاجی هر دو تاشون ساکت بودند وارد مغازه شدند امیر و شایسته هردو سلام و احوال پرسی کردند و نشستند حاجی:خواستم بیاید تا یه صیغه ی محرمیت بینتون بخونم دلم نمیخواد همین جوری نامحرم باهام برید و بیاید امیر پوزخندی زد و تو دلش فکر کرد:معلوم نیست حاجی خبر داره یا نه که دختر خانومش کلی با نامحرما این ور اون ور میره و شایسته هم شدیدا یکه خورد انگار هنوز اماده ی محرم شدن با امیر رو نداشت و تو دلش گفت:حتما حاج بابا هم مثل فرهاد و فرزین زیاد از صیغه ی محرمیت استفاده میکنه که حفظه امیر:هرجور صلاح میدونید حاجی کلماتی رو به عربی خوند امیر و شایسته هم قبلت شو گفتند و به هم محرم شدند و شایسته با خودش فکر میکرد ایا صرف همین دو کلمه عربی اونا محرم هم شدند؟مطمئنا این طور نبود دل ها هم باید به هم محرم میشدند امیر هم نگاهی به دختری که کنارش بود و الان محرمش بود انداخت دیگه با تموم نارضایتی ها اون محرمش شده بود و تا چند روز دیگه برای همیشه زنش باید افکار بد گذشته رو از خودش دور میکرد یاد گرفته بود هیچ وقت یه طرفه قضاوت نکنه حق نداشت شایسته رو به خاطر رفتار های گذشته ش محکوم کنه چون اولا علت رفتارشو نمیدونست و دوما این قضیه ها برای گذشته بود و هر انسانی جایز الخطا است با حاجی خداحافظی کردند و به سمت خونه برگشتند و دوباره سکوت تنها چیز بینشون بود امیر حسین جلوی در خونه نگه داشت و شایسته درو باز کرد که پیاده بشه که امیر دستشو گرفت شایسته بی اختیار لرزید تا به امروز با تمام رفت و امد هایی که با پسرا داشت به هیچ کسی اجازه نداده بود حتی دستش رو بگیره نگاهش به سمت چشمای مشکی و پر ابهت امیر سر خورد که الان دیگه ناراحت نبودن و بر عکس خیلی هم مهربون بودند امیر دو تا دست های کوچیک شایسته رو تو دستاش گرفت و گفت: اگه امروز به هر دلیلی ناراحتت کردم ببخشید شایسته لبخندی بهش زد و به نرمی گفت:همچنین امیر دستاش رو ول کرد و دوباره تو فرم جدی خودش فرو رفت و گفت:نشونت رو یادت نره فردا دستت کنی لطفا مامانمم صدا کن که بریم شایسته متعجب از تغیر رفتار امیر گفت:داخل نمیای یه چایی بخوری؟ امیر:نه ممنون باید برم اداره خیلی کار دارم شایسته:باشه خدانگهدار امیر :خداحافظت باشه شایسته پیاده شد و نیم نگاهی به امیر انداخت براش جالب بود اولین پسری بود که از صبح تا الان اصلا بهش نزدیک هم نشده بود و تا وقتی محرم نشده بودن حتی دستش رو هم نگرفته بود برعکس بقیه که تو همون 5 دقیقه ی اول اولین کاری که میکنن گرفتن دست طرفه با این که اصلا هم نمیشناسنش بی اراده دستی براش تکون داد و به سمت خونه رفت تا نرگس خانم رو صدا کنه امیر با خودش فکر کرد چرا وقتی دستشو گرفتم انقدر شوکه شد و لرزید و سرخ شد مگه اولین بارش بود؟؟؟؟؟؟؟؟ این دختر انگار خیلی متفاوت تر از اون چیزیه که نشون میده نگاهش به طرف شایسته سر خورد که براش دست تکون میداد و لبخند مهربونی روی لبش بود اونم بی اختیار دستش رو بالا اورد و براش تکون داد رها به رو به روش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد که چرا انقدر بدبخت بود و چرا خانواده ش اون بلا رو سرش اورده بودن یاد صحنه ای افتاد که غلام بهش نزدیک شد بی اختیار حالت نهوع بهش دست میداد توی افکار خودش غرق بود و عذاب میکشید که در اتاق زده شد سرش رو به طرف در چرخوند و گفت:بفرمایید امیر حسین با لباس نظامی و چهره ی با جذبه ش داخل شد و گفت:سلام خانم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟ رها دوباره به رو به رو خیره شد و گفت:در چه موردی؟ امیر:لطف کنید نام و نام خانوادگیتونو به بنده بگید و اینکه یه ادرس یا شماره ی تلفن از خانوادتون رها نیم نگاهی بهش کرد و گفت:من دلیلی نمیبینم که به شما توضیح بدم من که کاری نکردم امیر با جدیت گفت:ما شما رو تو وضع بسیار نامناسب و در حالتی که سخت مجروح شده بودید توی زیر زمین خونه ی یه سری اراذل و اوباش پیدا کردیم پس باید بدونیم اولا شما اونجا چی کار میکردید ؟دوما چه اتفاقی براتون افتاده؟و سوما خانوادتون در جریان قرار بگیرند رها در حالی که سخت عصبانی شده بود روی تختش نیم خیز شد و به خاطر دردی که تو بدنش حس میکرد ابروهاشو درهم کشید و با حرص گفت:اولا فکر نکنم زیاد خوشایند باشه برای شما که بدونید اونجا من چرا بودم و چه بلایی سرم اومده دوما شما فکر کن من یتیم بی خانواده ام امیر با تحکم گفت:خانوم شما موظف هستید صریح و واضح جواب منو بدید رها چشماشو تنگ کرد و گفت:و اگه ندم ؟؟؟؟؟ امیر با خونسردی گفت:مجبوریم تحویلتون بدیم بهزیستی ما از اون اراذل بازجویی کردیم و اونا میگن با شما کاری نکردند سکوت شما حرفشون رو تائید میکنه و شکایتی نمیتونید بکنید رها دو باره به رو به روش خیره شد و گفت: گفتم خانواده ندارم ولی نگفتم که خونه ندارم که میخواید تحویلم بدید بهزیستی امیر :ببخشید میشه واضح تر توضیح بدید ؟ *******************8 شایسته کمد لباس هاشو زیر و رو کرد ولی همه ی مانتو هایی که مجاز بود بپوشه سیاه و تیره بودن بالاخره بعد کلی گشتن یه مانتو ابی نفتی تنش کرد از بین روسری هاش هم یه روسری که زمینه ی ابی نفتی و گل های ریز سفید داشت رو سرش کرد برعکس دیروز زیاد ارایش نکرد و انگشتر نشونش رو تو دستش انداخت یه احساس خاص بهش دست داد با دقت نگاهش کرد یه انگشتر بود با یه تک نگین بزرگ وسطش و دو ردیف نگین تو دو طرفش اروم لمسش کرد صدای زنگ بلند شد چادرش رو برداشت و همراه مادرش و شکوفه به سمت در رفتند نرگس خانم به خاطر یه سری خورده کاری هایی که داشته بود توی خونه مونده بود و به جای خودش زینب رو فرستاده بود تا اونم لباس برای عقد کنون بخره با هم احوال پرسی کردند و سوار ماشین شدند امیر نیم نگاهی از سر رضایت به تیپ شایسته انداخت و با خنده دستشو جلو اورد و گفت:سلام صبحت به خیر شایسته هم لبخندی رو چاشنی لباش کرد و با فشردن دستش جوابش رو داد شایسته زیر چشمی نگاهی به تیپ امیر انداخت یه بولیز مردونه ی سفید با شلوار مردونه ی مشکی تنش بود تیریپش بر عکس دیروز خیلی رسمی تر بود بالاخره به بازار رسیدند امیر برای اولین بار دست شایسته رو تو دستش گرفت و با دست دیگه ش حایلش شد که تو اون شلوغی بازار کسی بهش تنه نزنه در عین حال حواسش به زینب هم کاملا بود این حرکتش یه حس خیلی خوبی رو به شایسته داد و باعث شد از ته دل ذوق بکنه چشم شایسته یه لباس نباتی رنگ دکلته رو گرفته بود که روش گل های برجسته ی بزرگ و قشنگی داشت و داخلش با منجوق و مروارید کار شده بود ولی جرات نداشت بروز بده چون مطمئن بود مادرش مخالفت میکنه یه چنین لباس بازی رو بپوشه و از عکس العمل امیر هم میترسید محبوبه:خوب به نظر من اون لباس فیروزه ایه خیلی خوب بود بریم همونو پرو کنیم امیر سرفه ی مصلحتی کرد و گفت :ولی به نظر من اون لباس نباتیه خوشگل تر بود چشمای شایسته ناخود اگاه از شوق برقی زد اصلا باورش نمیشد امیر قبول کنه چون اگه حاجی و پسرا بودن به خاطر باز بودن لباس کلی گیر میدادند محبوبه:ولی امیر اقا اون خیلی باز بود که امیر:چه اشکالی داره ؟مجلس که زنونه س همه هم خانوم هستن چرا بخوایم یه لباسی که اون قدر بسته س که به درد مهمونی های مختط میخوره رو بگیریم؟ شرمنده تونم حاج خانم ولی این یه نوع سخت گیری بی جاست محبوبه دیگه حرفی در این مورد نزد و گفت:باشه به هر حال شما همسرشی و صاحب اختیارش بریم همونو بپوشه امیر:من همسر ش هستم ولی صاحب اختیارش نه من میدونم که شایسته چشمش از اول اینو گرفته بود مگه نه خانوم؟ شایسته که دیگه رو ابر ها سیر میکرد گفت:اره خیلی نازه بعد با هم به سمت مغازه برای پرو لباس رفتند شایسته لباسشو تنش کرد و شکوفه زیپشو بالا کشید با رضایت نگاهی به خودش توی ایینه انداخت این لباس نباتی براق با صورت گندمی و چشم و ابروی سیاهش هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود شکوفه:وای شایسته خیلی خوشگل شدی واقعا بهت میاد بزار بگم مامان بیاد ببینه در اتاق پرو رو باز کرد و زینب و محبوبه رو صدا زد تا لباسشو ببینن زینب:وای زن داداش چقدر خوشگل شدی این لباس واقعا بهت میاد محبوبه:ولی خیلی بازه نگاه کن شکوفه ببریم خونه بابات و پسرا گیر میدن ها از من گفتن بود شایسته:مامان جان مگه بابا همیشه نمیگه اختیار زن دست مردشه ؟حالا هم بگو شوهرش اجازه داد همینو بخره شکوفه:مامان اقا امیر رو هم صدا بزن ببینه شایسته با گیجی به طرفشون برگشت و گفت:نه مامان چی چی رو ببینه شب عقد میبینه دیگه مادرش لبخندی زد و اروم گونه شو کشید و گفت:اصل کاری اونه بچه جان اون باید خوشش بیاد همشون کنار اومدن و محبوبه خانم گفت:امیر حسین جان بیا شما هم ببین امیر تو فکر خودش غرق بود که با حرف محبوبه حسابی جا خورد و با دستپاچگی گفت:چی کار کنم؟؟؟ همشون به حالت چهره ی متعجب و کمی شرمزده ی امیر نگاه کردند و خنده ی زیر پوستی کردند زینب:وا داداش حرف عجیبی نزدیم که بیا برو شایسته رو ببین مثل ماه شده امیر چشم غره ی اشکاری بهش رفت چون پسر فروشنده غرق تماشای رفتار و حرکات اونا بود از وقتی که وارد مغازه شده بودن پسره ی جلف و پرو جلوی خود امیر میخ شایسته شده بود زینب حساب کار خودش رو کرد و خودش رو جمع و جور کرد امیر اصولا عادت نداشت هیچ وقت باهاش دعوا کنه و تا الان حتی یک بار هم روش دست بلند نکرده بود ولی برای زینب هیچی به اندازه ی نگاهای پر ابهت و با جذبه ی امیر حسین ترسناک نبود امیر به سمت در اتاق پرو رفت یه هیجان نا شناخته ای داشت درش رو اروم باز کرد تا به امروز به جز مادر و خواهرش و بقیه کسایی که محرمش بودن هیچ دختر دیگه ای رو بی حجاب ندیده بود نگاهش به شایسته که افتاد تا چند دقیقه هیچی نگفت سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:خوبه اگه همین رو میخوای در بیار تا حساب کنم بریم و سریع در اتاق رو بست ولی خودش بهتر از همه میدونست چون میخواست شایسته هیجان چشماشو نبینه سرش رو پایین انداخته بود داخل اتاق پرو اما شایسته با بغض خودشو تو ایینه ورانداز کرد نمیدونست چرا امیر برعکس بقیه اصلا ازش تعریف نکرد توی رمانا خونده بود تو این جور مواقع پسر ها میخ طرف میشن ولی امیر هیچ توجه ای بهش نکرده بود با عصبانیت لباسشو از تنش در اورد و با خودش گفت :چه توقعی ازش داری ؟داره به اجبار ازدواج میکنه قربون صدقه ت هم بره ؟؟ لباس رو دستش گرفت و با خودش گفت:به درک واسه دل خودم میخرم ولی نمیتونست حرف ته دلش رو نشنوه که میگفت :دروغ نگو نظر امیر برات خیلی مهمه با اخم بیرون اومد و کنار بقیه ایستاد امیر حسین نیم نگاهی بهش کرد و گفت:شما ها برید بیرون وایستید شایسته که حس لجبازیش گل کرده بود گفت :چرا امیر از اون نگاهای معروفش بهش کرد که تا ته دل شایسته رو لرزوند و باعث شد خودش رو جمع و جور کنه امیر اروم زیر گوشش گفت:پسره ی عوضی خجالت نمیکشه داره جلوی من بهت نگاه میکنه برو بیرون وایستا تا طرف رو نکشتم همین جا برو خانوم شایسته ناباورانه نگاهش کرد اصلا متوجه نگاه پسره نشده بود همزمان که از در بیرون میرفت با خودش فکر کرد اگه الان فرهاد یا فرزین بودن مطمئنا یه دعوا راه انداخته بودند که حتما تو یه کاری کردی یا عشوه ای اومدی که پسره نگات کرده شایسته با خودش زمزمه کرد :تو چه موجودی هستی پسر؟یا داری فیلم بازی میکنی یا من اشتباه کردم که فکر میکردم نسل ادم هایی مثل شما منقرض شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره روزی که منتظرش بودن رسید شایسته روی تخته ش دراز کشیده بود و به اینده ش فکر میکرد اصلا حوصله نداشت بره ارایشگاه ساعت 8 قراره بود امیر حسین بیاد دنبالش ولی اصلا دلش نمیخواست از جاش بلند بشه رفتار های امیر خیلی مبهم بود یه روز خوب بود یه روز عصبانی دائما هم تکرار میکرد که به زور و اجبار میخواد با هاش ازدواج کنه ولی اخه چرا ؟ یاد فکرایی که تو سرش داشت افتاد خیلی دلش به حال ارزو های قشنگی که داشت سوخت اونم مجبور شده بود تن بده به خواسته های جامعه دوست داشت با عشق ازدواج کنه و عشقش برای رسیدن بهش کلی منت کشی و ............بکنه ولی الان داشت با کسی ازدواج میکرد که بی احساسی رو از چشماش میخوند چشماش روی هم فشار داد تا شاید احساس کنه همه ی این شرایطی که الان داره خوابه یه کابوس وحشتناک که قراره به زودی تموم بشه ولی با صدای در تمام ارزو هاش مثل حباب ترکید و از بین رفت شکوفه:شایسته بیداری ؟بابا نیم ساعت دیگه امیر میاد تو هنوز خوابیدی بلند شو دیگه شایسته از جاش بلند شد و به سمت در رفت در باز کرد و رخ تو رخ شکوفه گفت:اصلا میدونی چیه من نمیخوام ازدواج کنم زوره؟اگه خیلی هم تو این خونه زیادیم میرم یه جایی که بتونم راحت زندگی کنم صداش انقدر بلند بود که فرهاد و فرزین و محبوبه خانم رو به جلوی در اتاقش کشوند فرهاد به سمتش رفت و موهاشو توی دستاش پیچید و با خشونت گفت:چه زری زدی عوضی؟میخوای ابروی ما رو ببری اشغال؟ یه بار این کارو کردی بستمون نبود ؟ اگه یه بار دیگه بخوای از این غلط ها بکنی خودم همین جا میکشمت که برای همیشه لکه ی ننگی مثل تو از وجود خانواده ی نفیسی رو پاک کنم شایسته پوزخندی زد و گفت:چی کار کردم مگه که لکه ی ننگتونم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توضیح بدید دقیقا من چه هرزگی کردم بگید دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرهاد دستشو بالا برد که توی دهنش بکوبه که محبوبه خانم داد بلندی زد و گفت:ای خدا بس کنید دیگه همین جوری از دستتون دارم دق میکنم الان خانواده ی صدرایی میرسن شما ها مثل خروس جنگی افتادید به جون هم تو همین حال زنگ خونه زده شد و محبوبه خانم با دستپاچگی توی صورتش زد و فرهاد رو از شایسته جدا کرد و شایسته رو برای پوشیدن لباس به سمت اتاقش هول داد شایسته با نفرت در کمد رو باز کرد و یه لباس راحتی تنش کرد و اولین مانتو و شلواری که به دستش میومد رو تنش کرد و بیرون زد با دیدن نرگس خانم و زینب خنده ی مصلحتی کرد و به سمتشون رفت و بعد احوال پرسی و رو بوسی به سمت در برای رفتن به ارایشگاه رفتند امیر حسین جلوی در ایستاده بود و با موبایلش صحبت میکرد شایسته نگاهی بهش انداخت و توی دلش گفت :دمت گرم چقدر کت و شلوار بهت میاد یه کت و شلوار مشکی تنش بود که اندام ورزیده و کشیده ش رو خیلی برازنده تر نشون میداد اخم عجیبی رو گره های پیشونیش افتاده بود ولی جای اینکه بد به نظر بیاد جذبه ی صورتشو بیشتر کرده بود امیر حسین در حال هماهنگی با سامان برای هماهنگ شدن کار های اداره بود این چند روزه خیلی سرش شلوغ بود و این عروسی هم شده بود قوز و بالا قوز با دیدن شایسته تلفنش رو قطع کرد و سعی کرد با خوشرویی به سمتش بیاد تصمیم گرفته بود یه فرصت دوباره به خودش و شایسته بده در نظر اون شایسته گناهی نداشت که بخواد سردی ببینه نه اینکه در نظر امیر گناه کار نباشه ولی تا زمانی که خیانت نبینه ازش گذشته رو فراموش میکنه امیر :سلام خانوم اماده ای؟ شایسته:سلام اره بریم سوار ماشین شدند و همراه نرگس و شکوفه و زینب به سمت ارایشگاه رفتند با ورود به ارایشگاه خانم ارایش گر سریع کار خودش رو شروع کرد و دائما غر میزد که دیر اومدن سریع دست به کار شد و انواع و اقسام مواد ارایشی رو روی صورت شایسته پیاده کرد و بعد از ارایش صورتش بدون اینکه اجازه بده خودش رو توی ایینه ببینه وارد یه سالن دیگه برای ارایش مو و ناخنش شد کار ارایش گر تقریبا چند ساعتی طول کشید و بعد اتمام کارش برای خودش دستی زد و رو به نرگس گفت:بیا خانم صدرایی ببین عروست چه عروسکی شده نرگس و زینب و شکوفه با کنجکاوی خودشونو به شایسته رسوندند و با دیدنش همشون ذوق کردند نرگس:ماشالله به عروس خوشگلم زینب:وای زن داداش بی نظیر شدی بعد اروم زیر گوشش گفت :خوش به حال امیر حسین شکوفه هم به سمتش اومد و بدون هیچ حرفی وردی زیر لب خوند و توی صورتش فوت کرد حالا بهش اجازه داده شد که خودش رو ببینه با اینکه خیلی وقت ها بیشتر از اینا ارایش میکرد اما این بار یه زیبایی خاصی توی چهره ش داشت قبل از تجزیه و تحلیل صورتش ارایشگر بلند گفت:اقا داماد اومده عروس خانم بیاید دم در شایسته با اضطراب به سمت در رفت با خودش فکر میکرد نکنه امیر نپسنده؟ نکنه بهم سرد نگاه کنه و هزار جور استرس دیگه از حال خودش خنده ش گرفته بود نمیفهمید چه چیزی باعث میشه این همه کشش نسبت به امیر داشته باشه؟ با لرزش دست در باز کرد و نگاهی به قامت رعنای امیر با دست گل توی دستش انداخت برای یه لحظه محوش شد امیر واقعا خواستنی بود ********************8 امیر پشت در انتظار اومدن شایسته رو میکشید از صبح تا حالا هزار جور کلافگی و دو دلی با خودش داشت نمیتونست بفهمه چرا با این شرایطی که داره ازدواج میکنه و مسائلی که ازش دیده بود چه جوری نمیتونست ازش متنفر باشه در باز شد و امیر مات شایسته موند چشمای درشت مشکیش با خط چشمی که براش کشیده بودن دلربا تر شده بود و ابرو های کمونش الان ماهرانه و به صورت هشت مرتب شده بود لب های قلوه ایش زیر اون رژلب مسی رنگش دیگه جدی جدی دل امیر رو برد لباسش که دیگه توی تنش محشر شده بود اون لباس نباتی با اون ارایش واقعا ازش در نظر امیر یه فرشته ساخته بود شایسته ذوق کرد ولی به روش نیورد چون از چشمای امیر سردی حس نکرد و هرچی دید اشتیاق بود امیر:خیلی خوشگل شدی خانم شایسته لبخندی زد و گفت:شما هم همینطور کت و شلوارت بهت میاد امیر یه ژست مردونه گرفت و گفت:ما اینیم دیگه تو همین حال بودند که شکوفه بیرون اومد و بعد سلام و احوال پرسی اول شنل و بعد چادر رنگی رو روی سر شایسته انداخت شایسته حسابی لجش گرفت که اگه شنل داشت چادر دیگه چی بود داشت احساس خفگی میکرد که امیر حرف دلش رو زد امیر:شکوفه خانم چادرشو بردارید شکوفه:وا چرا؟حاج بابا و داداشام ناراحت میشن اخه امیر جذبه ای به صداش داد و با ابهت گفت:اگه زن منه پس میزان حجابش به من مربوط میشه و من فکر میکنم همون شنل کامل حجاش رو حفظ میکنه و نیازی به چادر نیست شکوفه باشه ای زیر لب گفت و به سمت داخل رفت امیر دست شایسته رو گرفت و دو تایی به سمت ماشین رفتند شایسته زیر لب با خودش گفت:اخ قربون پسر مرسی راحتم کردی بالاخره صیغه ی عقد دائم جاری شد و امیر و شایسته حلقه هاشون رو توی دست هم انداختند حالا جفتشون حس نفرت و کینه شون خیلی کم تر شده بود و تصمیم گرفته بودن که به ساز زندگی برقصند ************************8 رها با سستی به سمت خونه میرفت چشماش دیگه رودخونه ی اشک شده بودن اون معاوضه شده بود فروخته شده بود هرکاری کرد نتونسته بود پول غلام رو سر وقت جور بکنه اونم در عوض پولش رها رو از باباش خرید و شرط گذاشت که خانواده ی رها باید از این شهر کلا برن و دیگه هیچ سراغی ازش نگیرن با غمگینی نیم نگاهی به چهره ی درهم امیر انداخت و نگاهی به خونه ی سرد و خاموششون با تمام جسارت و سر سختی که از خودش سراغ داشت کم اورده بود این محله این خونه ای که حالا بدون هیچ ادمی خوفناک تر به نظر میرسید حسابی ترسونده بودش رو به امیر کرد و گفت:جناب سروان میشه منو ببرید بهزیستی؟ امیر با خونسردی جواب داد:شما که فرمودید خودتون خونه دارید و نیازی ندارید صدای رها حالت التماس گرفت و با چشمایی که الان عجز ازش میبارید گفت:شما خودتون اگه باشید راضی میشید یه دختر تنها تو این محله بمونه؟ امیر:باشه شما با من میاید ولی به شرطی که کامل به من بگید اونشب براتون چه اتفاقی افتاده رها که جز فرار از اون محله ی لعنتی به هیچ چیزی فکر نمیکرد و بی محابا استین امیر رو چسبید و گفت:هرچی شما بگید قبوله فقط منو از اینجا ببرید امیر شوک زده خودش رو از رها جدا کرد نمیدونست چرا انقدر در برابر رها احساس مسئولیت داره !!!!!!!!!!!! ولی به قول سامان امیر داشت خودش رو بازی میداد عاشق شده بود اونم به صورت کاملا احمقانه این چند وقته کلی سرزنش های سامان رو به جون خریده بود ولی انگار سحر و جادو شده بود اصلا نمیفهمید سامان دقیقا چی میگفت چشمای افسونگر و اشک الود رها کلافه ش کرده بود برای فرار از اون حس مبهم سریع سوار ماشین شد و بی توجه به نگاهای عصبی سامان به سمت اداره رفت *******************8 شایسته روی تختش دراز کشیده بود و به حلقه ش خیره شده بود و با خودش فکر میکرد شعر فروغ تا چه حد برای زندگی اون صدق خواهد کرد با خودش شعر رو زمزمه کرد دخترک گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که این چنین انگشت مرا تنگ گرفته به بر راز این حلقه که در چهره او این همه تابش و رخشندگیست مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختیست حلقه زندگیست همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این شعر صدق میکرد تو همین فکر بود که موبایلش که حالا با یه خط جدید بهش تحویل داده شده بود زنگ خورد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۲۸ عصر
شایسته نگاهی به شماره انداخت چندان به نظرش اشنا نمی اومد دکمه ی وصل رو زد شایسته:الو بله بفرمایید؟ امیر:سلام و دورود بر خانم خوابالو خوب هستی؟ شایسته:ببخشید شما؟{مگه میشد شایسته صدای پر ابهت امیر رو نشناسه ولی خوب میخواست یه کمی ناز کنه براش} امیر حسین:چشمم روشن کلاهمو بالا بالا ها بزارم خانوممون دیگه صدای ما رو نمیشناسه؟ شایسته ناز محسوسی به صداش داد و گفت:سلام شمایی ببخشید شمارتو سیو نداشتم امیر برای اولین بار به طرز با مزه ای صداشو وحشتناک کرد و گفت:باشه امشب که اومدم به خدمتت رسیدم خانوم خانوما دیگه هیچ وقت صدای شوهرتو یادت نمیره ضعیفه شایسته بی محبا خندید و گفت:تهدید نکن اقا من خودم اخر کله شق های محله ام امیر:خوب منم همین طور کله شق چو کله شق ببیند خوشش اید حالا عصر میام دنبالت بریم بیرون میای که؟ شایسته:خوب بستگی داره کجا بخوای ببریم؟ امیر :کجا دوست داری بریم عزیزم ؟ شایسته اوهومی کرد و گفت:بریم سینما امیر :باشه عزیزم بعد الظهر بهت خبر میدم قبل اومدنم که حاظر بشی شایسته:باشه حتما مواظب خودت خیلی باش امیر خنده ی کرد و گفت:چه عجب خانوم ما یه ابراز احساساتی به ما کرد شایسته:ببین من در هاله ای از ابهام دوست داشتنمو ابراز میکنم امیر :یعنی چی دقیقا؟ شایسته:یعنی گاهی وقتا نیازی نیست بگی دوستت دارم وقتی میگی مواظب خودت باش یعنی خیلی دوستت دارم امیر:والا من که الان دقیقا نفهمیدم چی شد چشمام علامت سوال شده دقیقا ولی من صریح و بی پرده میگم دوستت داریم ما بانو شایسته تحت تائیر لحن صمیمی امیر تمام فکر های بد گذشته ش از ذهنش پر کشید و گفت:منم دوستت دارم امیر:اخ قلبم ایستاد شایسته:امیر حسین اذیت نکن دیگه امیر:چشم بانو عصر میبینمت مواظب خودت باش خداحافظ شایسته:تو هم همین طور خدانگهدارت باشه تلفن رو قطع کرد شماره ی امیر حسین رو سیو کرد یه حال خیلی خوشی داشت به قول مامانش باز سر خوش شده بود مثل بچه ها رو تختش بالا پایین میپرید با یه حرکت از روی تخت پایین پرید و به سمت اشپزخونه رفت طبق معمول شکوفه خونه ی اونا بود ولی این بار صدای گریه ی اروم و بی صدا و پچ پچ شو با مامانش شنید نگران شد و یه کوچولو گوش وایستاد تا ببینه علت ناراحتیش چیه چون مطمئن بود اگه میرفت داخل اشپزخونه اونا حتما حرفشون رو قطع میکردند و به اون چیزی نمیگفتند شکوفه:مامان به خدا نمیدونم باید چی کار کنم من هرجور میخواد لباس میپوشم هرجور میخواد میگردم به همه جور سازش میرقصم ولی بازم عوضی انگار کمه شه نمیدونم باید چی کار کنم ؟ محبوبه:مادر جان قسمت ما هم همین بوده شانس نداشتیم مثل اونای دیگه قیافه نداشته باشیم ولی شوهرامون برامون بمیرن باید بسوزی و بسازی شکوفه:اخه مامان سوختم اتیش گرفتم دیگه چه قدر کنار بیام اقا هر روز یه هوس تازه میکنه تو که نمیدونی من چی دارم میکشم شایسته دیگه صبر نکرد بقیه ی حرف های شکوفه رو بشنوه انگار منصور خان تهدیدشو جدی نگرفته بود دستاشو به شدت مشت کرد و هرچی فحش بلد بود نثارش کرد واقعا دلش میخواست بره جلوی فرهاد و فرزین و حاجی وایستاده و بگه اینقدر که دم از غیرت میزنید برید جلوی هرزه گری های منصور خان رو بگیرید فقط زورشون به اون رسیده بود بازم عیب نداره خودش میدونست با این مرتیکه ی عوضی چیکار کنه براش برنامه ها داشت 
 
شایسته حوصله ی غذا خوردن رو هم نداشت چند لقمه الکی خورد و دوباره به کلبه ی تنهایی خودش پناه برد نزدیک ساعت 5بود که امیر بهش اس ام اس داده بود که تا نیم ساعت دیگه میرسهبه سمت کمد لباساش رفت بعد کلی زیر و رو کردن بالاخره تصمیم گرفت مانتو ابی کاربنی که همیشه پوشیدنش ممنوع بود رو بپوشه حالا دیگه میتونست بدون جواب دادن به کسی راحت باشه و اونجوری که میخواد لباس بپوشه جلوی ایینه وایستاد یه مداد مشکی ماهرانه تو چشماش کشید و رژلب قهوه ای ماتی رو هم زد و اماده شدنش همون نیم ساعت طول کشید امیر اس داد که بیرون منتظرشه چادرش رو برداشت و جلوی چشمای زوم فرهاد و فرزین و بقیه با یه خداحافظی کوتاهی از خونه بیرون زد میدونست الان دارن پشت سر امیر حسین بدبخت صفحه میزارن و انگ بی غیرتی بهش میزنناحساس پیروزی بهش دست داد و با خودش گفت:اقایون نفیسی خوشم اومد و ضایع شدید و اون چیزی که شما میخواستید نشد چادرشو روی سرش کشید ولی روسری ساتن ابی کاربنیش اصلا رو سرش نمیموند و موهاش بیرون ریخته بود و چادرش رو هم پشت روسریش انداخته بود به سمت ماشین امیر حسین رفت ********************8امیر توی ماشین نشسته بود به شایسته اس داده بود که بیرون بیاد اصلا حوصله ی رو به رو شدن با خانوادشو نداشت نیم نگاهی به در خونه انداخت با دیدن شایسته تقریبا شوک زده شد شده بود همون دختر قبلی ولی با یه چادری که پوشیدن و نپوشیدنش فرقی نداشت نگاهی توی ایینه به خودش انداخت احساس ناکامی شدید تو زندگیش داشت و خیلی از این دنیا گله داشت که چرا بهش این فرصت هیچ وقت داده نشده بود که با همسر ایده ال ش زندگی کنه ولی دوباره به خودش نهیب زد حالا که عقد کرده بود دیگه حتی فکر پشیمون شدن رو هم گناه میدونستاون دختر با تمام خوبی ها و بدی هاش حالا زنش بود و باید امیر شرایط زندگیش رو طوری تنظیم میکرد که شایسته خودش اون زن مورد علاقه و مورد پسند امیر بشه نه به زور و اجبار این طور که تو این چند وقته فهمیده بود توی خونه ی شایسته اینا زور حرف اول رو میزد و از رفتار های باباش و داداشاش و دامادشون کاملا ریا و تظاهر رو حس کرده بود چیزی که خودش از اون متنفر بود و میتونست حس کنه شایسته هم از این قضیه رنج میبره و تمام این کاراش از سر لجبازیشهدستی به موهاش کشید و نزدیک شدن شایسته رو تماشا کرد زیر لب زمزمه کرد:خدایا به امید تو خودت یاورم باش که تو راهی که دارم قدم میزارم کم نیارم *************8شایسته در ماشینو باز کرد و با خوشرویی سلام کرد امیر هم سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و بعد از اینکه جواب سلامش رو اون هم با خوشرویی داد گفت:شایسته دو تا خواسته ازت دارم شایسته:بگو چی هست؟امیر:اول اینکه یه کوچولو ارایشتو کم تر بکنی دوم اینکه چادرتو در بیاریشایسته با چشمای گرد شده با حیرت رو به امیر کرد و گفت:یعنی چادر سرم نکنم؟تو گیر نمیدی؟امیر زهر خندی زد و گفت:نه خانم حجابت درست باشه نیازی به چادر نیست عزیزم چادر حرمت داره هر وقت احساس کردی دوستش داری بپوش با خواست خودت نه اجبار من و دیگران اوکی؟شایسته با گیجی جواب داد:باشه امیر با لحنی اروم گفت:فقط بار دیگه انقدر مانتو تنگ تنت نکن به نظرم خیلی جلب توجه دارهشایسته که تازه به خودش اومده بود دوباره سرکش شد و خواست از خودش و جنسیتش که همیشه زیر سایه ی هوس مرد ها در حال عذاب کشیده شدن بود دفاع کنه و رو به امیر حسین با تای ابروهای بالا داده گفت:جلب توجه داره که داره به من چه؟بقیه خودشون و چشمشون رو جمع کنن امیر رو حرفش دقیق شد و گفت :منظورت رو نمیفهمم؟ شایسته به رو به روش خیره شد و گفت :من زنم ........و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی درد اور است من ازاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشمهایت بیشتر از تفکرم می ایند دردم می اید که باید لباس هایم را به اندازه ی ایمان تو تنظیم کنم شایسته به امیر زل زد و گفت:حالا دلیلشو فهمیدی ؟خسته شدم از اینکه جنس مرد باید راحت و ازاد زندگی کنه ولی من اون طوری که دلم میخواد لباس نپوشم که جلب توجه مرد ها نشه امیر حسین در حال رانندگی متفکرانه به حرفای شایسته گوش میداد و سعی میکرد برای حرفاش دلیل منطقی بیاره امیر حسین:حق با شماست ولی تو نگاهای هرزه رو دوست داری؟ شایسته:یعنی چی؟ امیر :این که یه مرد بخواد به تو نگاه کنه و ازت لذت ببره اونم در کنار من که همسرت هستم رو دوست داری؟ شایسته بی حوصله رو بهش کرد و گفت:بابا بی خیال اصلا من نخواستم چادر نپوشم یه روز منو اوردی بیرون حالا ببین ها بحث فلسفی راه انداختی امیر:باشه بحث نمیکنم ولی دلم میخواد دفعه ی بعد که باهم اومدیم بیرن به شرایطی که ازت خواستم عمل کنی شایسته دیگه حوصله ی بحث با امیر رو نداشت ولی در اصل نمیدونست باید جواب سوال منطقی امیر رو چی بده؟ امیر هم ساکت و اروم ولی با اعصاب داغون ضبطشو روشن کرد و تصمیم گرفت سکوت کنه دلش نمیخواست اول کاری تند بره میخواست بیشتر با رفتارش به شایسته حرفش رو برسونه تا با سخرانی های بی سر و ته جلوی سینما نگه داشت و دوتایی فیلم مورد نظر شایسته رو دیدن و بعد از سینما برای شام بیرون رفتند شایسته دستش رو شست و روی میز کنار امیر نشست از صورت درهم امیر ترسید و روسریش رو کاملا جلو کشید و محکم گره زد امیر سعی کرد به اعصاب خودش مسلط باشه و امشب رو زهر خودش و شایسته نکنه امیر:چی میخوری خانوم؟ شایسته :من پیتزا مخصوص میخورم با نوشابه ی مشکی امیر سری تکون داد و به سمت صندوق برای سفارش غذا رفت شایسته از توی کیفش ایینه شو در اورد تا مرتب بودن صورتش رو چک کنه سرش رو بالا اورد و به جای امیر پسری با لبخند ژکوند و کذایی رو به روش نشسته بود پسر:افتخار اشنایی به من رو میدید خانم محترم ؟
شایسته با ترس نگاهی به پسر و بعد امیر حسین که پشت به اونا وایستاده بود کرد
پسر :این شماره منه خوشحال میشم زنگ بزید تا بیشتر با هم اشنا بشیم
از جاش بلند شد و کارتی رو روی میز گذاشت و رفت
شایسته سریع کارت رو از روی میز چنگ زد و داخل کیفش انداخت
و منتظر اومدن امیر شد
**************888
امیر حسین برای شایسته و خودش دو تا پیتزای مخلوط سفارش داد و بعد انتخاب مخلفاتش و پرداخت پول به سمت میز برگشت
همین که نگاهش به میز افتاد بلند شدن پسر و گذاشتن کارتش رو و چنگ زدن بی محبای شایسته و قاپیدن کارت و انداختنش رو توی کیفش دید
دیدن این صحنه برای امیر حسینی که توی غیرت و تعصب توی خانواده ش زبون زد بود واقعا غیر قابل تحمل بود
تمام تنش گر گرفت و دستاشو مشت کرد و فشار داد ولی از راه دور هم میتونست نگرانی و ترس شایسته رو ببینه
تصمیم گرفت زود قضاوت نکنه و مثل مرد های دیگه داد و بیداد و خشم و عصبانیتشو قبل از روشن شدن موضوع پیش زنش نبره
به سمت شایسته رفت و با خونسردی و خشمی که به زور تحملش میکرد رو به روش نشست
شایسته با دیدن امیر خنده ی زورکی کرد از چهره ی امیر عصبانیتی رو ندید
نفس راحتی کشید و خدا رو شکر کرد که امیر شماره دادن پسره رو ندیده
امیر برای اینکه فکرشو اروم تر بکنه رو به شایسته گفت:راستی تو خودت مد نظرته کی عروسی مونو بگیریم ؟
شایسته از خداش بود زودتر از اون خونه ای که هیچ ارامش و امنیتی بهش نداده بود فرار کنه
با لبخند گفت:خوب به نظر من شهریور خیلی خوبه
امیر اوهومی کرد و گفت:اوکی پس چند ماهی وقت داریم
تا قبل از ماه مبارک باید بیشتر کارامونو انجام بدیم
شایسته اوکی گفت و توی فکر فرو رفت منصور خان خیلی ذهنشو مشغول کرده بود باید یه جوری حسابی ازش زهر چشم میگرفت تا انقدر عذاب دیدن شکوفه رو نبینه
غذا ها رو اوردن و هردو توی سکوت و هرکدوم تو فکر خودشون غذاهاشون رو خوردند
بعد از تموم شدن غذا امیر به شایسته گفت که بیرون و کنار ماشین منتظرش بمونه
شایسته با تعجب به سمت ماشین رفت ولی نگاه خیره ش به امیر بود تا علت موندنش رو بفهمه
امیر به سمت پسری که به شایسته شماره داده بود رفت و کاملا خونسرد کارتشو نشون داد و گفت:فردا راس ساعت 10 صبح اداره ی اگاهی باش قسمت مبارزه با مفاسد اجتماعی
پسره با ترس نگاهی بهش انداخت و با ته ته پته گفت:جناب سروان مگه من چه کار بدی انجام دادم اخه؟
امیر دستی به شونه ی پسر زد و با ابهت گفت :به خاطر اینکه به خانوم بنده جلوی چشم خودم شمارتو دادی حالا هم سریع شماره ی ماشینیتو بنویس روی کارتت بهم بده
پسره به غلط کردن افتاده بود ولی نگاه مصمم امیر حسین نشون میداد که به هیچ وجه کوتاه بیا نیست
بالاخره امیر بعد از اینکه حسابی حال طرفو گرفت به سمت شایسته رفت و رو به روش ایستاد در حالی که کاملا خونسرد بود و دستش توی جیبش یود
شایسته سرش رو پایین انداخت و گفت:به خدا امیر من کاری نکردم راست میگم
امیر در حالی که لبخند میزد گفت:میدونم شما دروغ گویی تو ذاتت نیست حالا اگه میشه کارت طرفو بهم بده
شایسته سریع در کیفش رو باز کرد و کارت رو رو به روی امیر گرفت
امیر نگاهی بهش کرد و گفت:فردا یه کاری میکنم تا دیگه مزاحم ناموس مردم نشه
حالا هم چرا انقدر رنگت پریده بیا بریم که الان حاج بابات کلمونو میکنه انقدر دخترش رو دیر اوردم خونه میدونم دوست نداره زیاد با هم بیرون بریم
شایسته محو امیر حسین شده بود محو این همه بزرگ منشی و اقایی
اصلا فکرشم نمیکرد رفتار امیر انقدر اروم منطقی باشه و مثل فرهاد و فرزین کرم رو از اون ندونه و داد و بیداد و حتی کتک و زور مردونشو رو سر اون پیاده نکنه
چون همیشه شایسته معتقد بود که اگه خیلی مردن و یا زور و غیرت دارن کتک زدن یه زن بی دفاع که کاری نداره از دست هر ادمی بر میومد
اصل کار امیر حسین بود که به اون پسر فهموند که نباید مزاحم ناموس مردم بشه کاری که هیچ وقت از برادراش ندیده یود
امیر:خانم خانما نمیخوای بیای ؟حاجی بیچارمون میکنه ها بیا دیگه
شایسته با لبخند در حالی که فکر رفتار و عقیده ی بی حساب و کتاب حاجی ذهنشو مشغول کرده بود به سمت ماشین رفت شایسته نگاهش رو به صورت درهم امیر انداخت دلش گرفت میدونست که به خاطر اتفاق پیش اومده ناراحته و شاید هم با خودش فکر میکنه که اون از روی قصد و قرض شماره رو برداشته نگاهش رو مستقیم به صورت امیر پاشید و با احتیاط دستشو رو دست امیر که روی دنده بود گذاشت شایسته:امیر حسین از من ناراحتی؟ لحنش انقدر بی قرض و از روی مهربونی بود که لبخند رو برای چند لحظه رو صورت امیر اورد امیر سرشو به علامت نه تکون داد ولی خودشم خوب میدونست توی دلش چه خبره شایسته اهی کشید و فشار دستشو رو دست امیر بیشتر کرد و گفت:من به اون چیزی که تو قبولش داری قسم میخورم از روی قصد و منظور خاصی اون کارو نکردم میدونی اگه الان تو شرایط مشابه جای تو یکی دیگه بود شاید عکس العمل خیلی تندی نشون میداد منم به خاطر اینکه باعث ناراحتی نشم و شب خوبمونو خراب نکنم حرفی نزدم ولی خدا خودش شاهده که من میخواستم وفتی بیرون رفتیم دور از چشمت کارتو سر به نیست کنم امیر رنجیده نگاهش کرد و گفت:ولی با این کارت من احساس کردم خیلی بی عرضه ام یا شایدم اون پسر با خودش احساس کرد طرف چه شوهر خنگ و بی غیرتی داشت یا حتی فکر کرد من دوست پسرتم این برای من خیلی سنگینه شایسته خیلی شایسته در حالی که با انگشتای امیر بازی میکرد نگاهشو به بیرون از ماشین انداخت و گفت:قول میدم برای بار دیگه اگه کسی مزاحمم شد اولین نفر تو بدونی امیر دنده رو با همون دستش که تو دست شایسته بود عوض کرد و با خنده گفت:افرین دختر خوب جلوی در خونه امیر نگه داشت و خودشم پیاده شد شایسته با تعجب نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :میخوای بیای داخل ؟ چون میدونست امیر عموما عادت اینکه بیاد خونه ی اونا رو نداشت و اگه قرار بود همدیگه رو هم ببینن مثل امروز بیرون قرار میزاشتن امیر در حالی که دزدگیر ماشین رو میزد گفت :اره میدونم الان بری حاجی شاید ناراحت باشه از بیرون اومدنمون نمیخوام غر غر و عصبانیتش سر تو خالی بشه میگم خودم اومدم دنبالت شایسته لبخندی زد و در حالی که زنگ رو فشار میداد گفت:بفرمایید اقا توی پذیرایی همه روی مبل نشسته بودن و محبوبه خانم چایی رو تعارف کرد ساعت نزدیک 9:30 بود فرهاد و فرزین هنوز نیومده بودن حاجی هم طبق معمول با اخم بالا ی خونه نشسته بود حاجی نگاهی به امیر کرد و گفت:اقا امیر من خوش ندارم شما و شایسته تا این وقت شب بیرون باشید یه بار دیگه هم یادمه گفته بودم امیر خونسرد در حالی که چایی شو میخورد گفت:ولی من برای حرفتون دلیل منطقی پیدا نکردم اخم پیشونی حاجی غلیط تر شد و گفت:ما رسم نداریم زن و شوهر که تو عقد هستن با هم بیرون برن تازه تا این وقت شب هم بیرون بمونن امیر :والا حاج اقا این رسم عجیب و غریبی که فرمودید رو من تا حالا جایی نه دیده بودم و نه شنیده بودم اگه هم بخوایم طبق شرع مقدس به این قضیه نگاه کنیم خود خداوند هم رفت و امد زن و شوهر که محرم هم هستند رو منع نکرده حاجی با غیظ یه قلوپ از چایی شو خورد نمیدونست چی باید جواب بده امیر:حالا برای اسوده شدن خاطر شما اگه خداوند یاری کنه و بخواد ما برای شهریور مراسم عروسیمونو میگیریم تا خیال شما هم اسوده بشه حاجی با شنیدن این حرف نفس اسوده ای کشید و گفت: خیلی خوبه هرچه زودتر برید سر زندگیتون بهتره شایسته دلش میخواست لیوان تو دستشو انقدر فشار بده که بشکنه یه جوری رفتار میکردند که انگار اون تو اون خونه نقش یه مزاحم رو داره و میخوان هرچه سریع تر از شرش خلاص بشن حتی مثل اکثر اوقات فکر کرد شاید حاجی باز از سر تفاخر و ریا اونو از پرورشگاه برای فرزند خوندگی اورده باشه از اون هرچی که بگی بر میاد امیر ده دقیقه ای نشست ولی چون میخواست فردا سر کار بره از همه خداحافظی کرد و به سمت در رفت شایسته تا دم در همراهیش کرد و جلوی در با لبخند گفت:به خاطر امشب ممنون خیلی زحمتت دادم ببخشید اگه ناراحتتم کردم بازم ببخشید امیر دستای شایسته رو تو دستش گرفت و گفت:وظیفه م بود خانم ناراحتم کردی ولی با جواب و رفتار منطقی و بی عیب و نقصت از دلم در اوردی حالا هم برو تو تا بابات نیومده کتکم نزده شایسته:باشه مواظب خودت باش رسیدی یه اس ام اس بده امیر دستشو رو چشمش گذاشت و گفت :به روی چشم خانوم شبت به خیر فعلا خداحافظ شایسته :خدانگهدارت باشه امیر سوار ماشین شد و ازش دور شد و شایسته رفتنش رو تماشا میکرد در حالی که یه احساس خاص داشت هنوز
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۲۹ عصر
امیر نرفته دلتنگش شده بود رها رو به روی امیر حسین نشسته بود و لب پایینشو از استرس میجویید امیر :خوب من منتظرم رها:راستش نمیدونم از کجا شروع کنم پدر من اعتیاد داره اونم از نوع شدیدش که دیگه امیدی به ترک کردنش نیست هر وقت که حسابی برای موادش درمونده میشد از غلام مواد فروش اصلی محله مون نسیه میخرید انقدر حسابش بالا زد که به میلیون رسید و اون عوضی هم بابامو تهدید کرد و گفت:یا سر دو ماه حسابشو صاف میکنه یا باید منو در عوض طلبش بده به اون رها ریزش اشک هاش دست خودش نبود بقضشو به زور قورت داد و گفت:من خیلی تلاش کردم تا از هر راهی که بلد بودم و میتونستم پولشو جور کنم ولی نشد حساب بابام خیلی بیشتر از این حرفا بود بالاخره مهلت بابام تموم شد اون شب خوب یادمه اومده بود خونمون تا بابام اتمام حجت کنه بابام از خداش بود که من زن غلام بشم اینجوری با خودش فکر میکرد رو حساب فامیلی و پدر زنی موادش همیشه تامینه خیلی تو خونمون جنگ و دعوا بود حتی کار من و بابام به کتک کاری هم کشید ولی چاره چی بود من بدون اینکه خودم بخوام تسلیم شدم توی چاییم وقتی حواسم نبود یه داروی بیهوشی ریخته بودن و من بی خبر از همه جا در حالی که اصلا فکرشم نمیکردم این بلا رو سرم بیارن خوردم چشمامو که باز کردم دیدم تو زیر زمین یه خونه بودم ولی هرچی داد و بیداد کردم کسی به دادم نرسید چند دقیقه تو این حالت بودم که در باز شد و چند نفر وارد شدند غلام با یه پوزخند اومد سمتم و گفت:الکی کولی بازی در نیار تو مال منی و دیگه کسی نیست که بخواد بیاد و نجاتت بده با ناباوری نگاهش کردم و گفتم :یعنی چی ؟مامانم و خواهرم کجان؟ غلام در حالی که پک محکمی به سیگارش میزد گفت:اونا تو رو به من فروختند منم در عوض حساب بابات رو صاف کردم هم یه پولی کف دستشون گذاشتم تا واسه همیشه از این محل و این شهر برن پس به نفعته دختر خوبی باشی به خواسته های من عمل کنی تا بتونی مثل یه ملکه تو خونه ی من فرمانروایی کنی ولی اگه بخوای سر تق بازی در بیاری و باهام راه نیای روزگارتو بدتر از عاقبت یزید میکنم دیگه کسی رو هم نداری بخوای پیشش زندگی کنی پس به نفعته که با من راه بیای و کنار خودم بمونی وگرنه اگه مجبور بشم به فری بفروشمت اون بلایی سرت میاره که هر روز ارزو کنی کاش پیش من بودی و واسه کلفتی خونه ی من هم التماس کنی رها اینو گفت و بقضش ترکید و زار زار گریه کرد انقدر گریه هاش درد داشت که امیر دستی به موهاش از روی عصبانیت کشید و لیوان ابی رو جلوش گذاشت و دستمال کاغذی رو به سمتش گرفت رها سرشو بلند کرده و چشمای دریایشو که حالا با وجود این اشک ها انگار موج دار شده بود رو به امیر دوخت امیر انگار جادوی این چشم ها شده بود تا چند دقیقه نگاهش کرد و بعد در به خودش نهیبی زد و از جاش بلند شد و کنار پنجره ایستاد و با جدیت گفت:خوب ادامه بدید لطفا رها با بغضی که حالا با کینه فرو خورده شده بود به رو به روش خیره شد و گفت:نزدیک دو سه روزی اونجا زندونی بودم که یه روز چند نفر به زور بردنم طبقه ی بالا من خیلی سعی میکردم مانع کاراشون بشم ولی خوب زور اونا خیلی بیشتر از من بود وارد یه اتاق بزرگ شدیم که انگار کلا با تمام اون خونه فرق داشت یه میز ارایش بزرگ که انواع لوازم ارایش روش بود و یه تخت خواب دو نفره ی فوق العاده شیک که اصلا تو باور من نمیگنجید که توی اون خونه باشه و در دیوار خونه پر از عکس هایی بود که واقعا افتضاح بودن امیر خوب اون اتاق رو یادش اومد توی تفتیش اون خونه دیده بودش بالاخره با زور و اجبار یه لباس مجلسی فوق العاده باز و خوشگل تنم کردند و یه خانومی اونجا ارایش صورت و موهامو انجام داد احساس کردم تو طبقه پایین جشن بزرگی به پا بود و کلی ادم بودند وقتی ارایشم تموم شد همون خانمه بهم گفت که امشب تمام دوستای غلام اونجا هستند و رک و بی رودروایسی بهم گفت که باید به همشون سرویس بدم امیر مشت هاشو محکم فشار میداد اصولا شنیدن این حرفا خیلی اذیتش میکرد رها ادامه داد ولی این کار از من برنمی اومد من دختر پر شور و شر و شیطونی بودم ولی اونا از من خیلی بیشتر از یه شیطون بازی توقع داشتند دادا و بیداد راه انداختم ولی به زور پایین بردنم نمیتونم محیط اونجا و جو حاکم برشو بهتون توضیح بدم همه مشروب خورده بودن و مست بودن و با دیدن من حرکات ناجوری از خودشون نشون میدادند و میخواستند که بهم نزدیک بشن ولی من مقاومت میکردم مقاومت من انقدر زیاد بود که غلام رو کفری کرد اونم دستمو گرفت و به سمت زیر زمین برد و خواست که بهم نزدیک بشه ولی من نزاشتم این کارو بکنه و بینمون درگیری پیش اومد و اونم که مقاومت منو دید شروع به کتک زدن من کرد و من واقعا نمیتونستم کاری بکنم شدت کتک هاش انقدر زیاد بود که من کم کم از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم الان هم دیگه نمیخوام تو اون محله برگردم و میخوام خودم مستقل زندگی کنم این تمام چیزی بود که من باید به شما میگفتم امیر اوهومی کرد و ورقه ای رو جلوی رها گذاشت و ازش خواست تا شکایتش رو علیه غلام و دارو و دستش بنویسه *******************8 شایسته باز نگاهی به کمدش انداخت و ایش بلندی گفت و دوباره روی تختش ولو شد محبوبه وارد اتاق شد و گفت:چیه مادر جان چرا انقدر اعصابت بهم ریخته س؟ شایسته:مامان خوب من مثلا عروسم ولی هیچ لباس رنگ روشن ندارم که الان تنم کنم خیر سرم اولین باره میخوام با امیر حسین تنها برم خونشون خوب بده جلوی اونا با همین لباس ها باشم همشون تیره یا سیاه محبوبه پوف بلندی کشید و گفت:خوب بابا فکر کردم چی شده الان زنگ میزنم با شکوفه برید خرید شایسته:فقط مامان بگو زود بیاد که عصر امیر حسین میاد دنبالم دیر میشه ساعت 11بود که شکوفه و شایسته توی بازار قدم میزدند تا لباس مورد نظر شایسته رو پیدا کنن بالاخره بعد کلی گشتن یه مانتو سبز گلدوزی شده رو با شلوار لی به همون رنگ و کیف و کفش و شال ستش رو خرید و با هم به سمت خونه برگشتند نزدیک ساعت 5 بود که لباس هاشو تنش کرد و جلوی ایینه ایستاد و نگاه خیلی دقیقی به خودش انداخت و بالاخره تصمیمشو گرفت و بدون ارایش چادرشو روی سرش انداخت خوب میدونست به احترام امیر این کارو میکنه روی مبل منتظر امیر نشست و به صحبت های مامانش و شکوفه گوش کرد محبوبه:نمیدونی چه دختریه از هر انگشتش یه هنر میباره که هیچ حجاب و متانتش زبون زده حاجی که گفت واسه فرزین در نظر گرفته تش من که خیلی خوشحال شدم شکوفه:حالا نظر فرزین چیه؟دیده تا حالا طرفو ؟ محبوبه: بچه م میگه هرچی شما بگید شایسته پوزخندی زد و با خودش فکر کرد فرزین هم یکی مثل منصور خان زن میگیره ولی هوس بازی هاش هم در کنارش داره شایسته با طعنه پرسید :حالا کی هست این عروس خوشبخت؟ محبوبه:دختر همکار باباته حاجی سلطانی میشناسیش که؟ هم کلاسیت بود شایسته یه ذره فکر کرد مغزش سوت بلندی کشید نه باور نمیکرد نمیتونست خودش رو قانع کنه که این بار ریحان رو برای فرزین تیکه گرفته باشن ریحان رو خوب میشناخت انقدر دختر خوب و اروم بود که اصلا نمیتونست ازش ایرادی بگیره ولی اخه اون حقش نبود که با اون همه پاکی و نجابت زن ادم هوس بازی مثل فرزین بشه با حیرت به امید اینکه اشتباه کرده باشه رو به مادرش کرد و گفت:ریحان ؟؟ محبوبه لبخندی زد و گفت:اره اخر هفته قرار خواستگاری گذاشتیم با امیر حسین هم صحبت کن تا کار هاشو جفت و جور کنه که شما هم باید باشین زنگ در زد شده و شایسته با فکری مشغول از مادرش و شکوفه خداحافظی کرد و به سمت در رفت اخه ریحان واقعا حیف بود کاش گول ظاهر فرزین و خانواده ی اونا رو نخوره و بهش جواب مثبت نده نگاهی به امیر که توی ماشین سرشو روی فرمون گذاشته بود انداخت نمیدونست چرا ته دلش شور افتاد و با فکر اینکه نکنه براش اتفاقی افتاده باشه سریع خودش رو به ماشین رسوند و چند ضربه ای به پنجره ی ماشین زد امیر سرش رو بالا اورد و با چشمایی که از زور سردرد لعنتی که نمیدونست چرا دچارش شده سرخ سرخ شده بود به شایسته نگاه کرد سعی کرد لبخند بزنه اعتقاد نداشت خستگی کارشو وارد زندگی شخصیش بکنه شایسته گناهی نکرده بود که اون پلیس بود و به خاطر شغلش و دیدن صحنه هایی که گاهی خیلی عذابش میداد این سردرد ها به سراغش میومد در برای شایسته باز کرد و با لبخند خسته ای گفت:سلام بانو خوش اومدید شایسته عاشق این بانو گفتن های امیر شده بود کنارش نشست و با لبخند گفت:سلام اقا خسته نباشی اتفاقی افتاده خیلی ناراحتی؟ امیر :نه یه مقدار سردرد دارم شایسته با احتیاط پرسید:میخوای من رانندگی کنم ؟ امیر حسین با تعجب نگاهش کرد و گفت:مگه رانندگی بلدی؟ شایسته :اره گواهینامه دارم امیر:چه بهتر من خیلی سردرد دارم بیا تو بشین شایسته با تعجب نگاهش کرد باور نداشت که امیر ماشین نو و صفری که تازه خریده بود رو بده دست اون هفته پیش پرایدش رو فروخته بود و با پول پسنداز هایی که داشت یه 206 ابی کاربنی اونم به انتخاب شایسته خریده بود شایسته:امیر من خیلی وقته که پشت فرمون نشستم یه وقت چیزی نشه ؟ امیر :عیب نداره بالاخره که باید یاد بگیری شایسته با اعتماد به نفس ظاهری ولی درون اشفته پشت فرمون نشست و سعی کرد فکرشو متمرکز کنه و با دقت به سمت خونه ی امیر اینا رانندگی کرد نیم نگاهی به امیر حسین انداخت ساعدش رو روی چشماش گذاشته بود و تقریبا لم داده بود اروم پرسید :امیر بیداری؟ امیر:اره شایسته:من یه تصمیمی گرفتم میشه بهت بگم یا الان سردرد داری نگم؟ امیر دستشو برداشت و قشنگ نشست و گفت:نه بگو گوش میکنم شایسته کمی تعلل کرد و گفت:به نظرت امکان اینو داریم که ماه بعد تولد امام حسین عروسیمونو بگیریم؟ امیر یه کمی فکر کرد هنوز از این که برن زیر یه سقف ترس داشت از این که مشکلات بالاخره یه روز بالا بزنه امیر:اگه تو بخوای من مشکلی ندارم شایسته:امشب خودت مطرح میکنی تو خانوادت؟ امیر:اره حتما تا خونه دیگه حرفی نزدن و شایسته تصمیم گرفت ماجرای خواستگاری فرزین رو تو موقعیت بهتر برای امیر بگه جلوی در خونه تا حدی که تونست ماهرانه پارک کرد و به امیر که اروم خوابیده بود نگاه کرد دلش نمی اومد بیدارش کنه ولی خوب از اون طرف هم دلش نمی اومد که تو ماشین به این سختی بخوابه اروم تکونش داد و بیدارش کرد امیر چشماش رو باز کرد و با شرمندگی نگاهی به شایسته انداخت قبل از اینکه پیاده بشن دستشو تو دست گرفت و گفت:ممنون بانو زحمت رانندگی رو کشیدی منو ببخش تا اینجا خوابیدم حتما حوصله ت سر رفت اره ؟ شایسته مات و مبهوت نگاهش کرد تا الان از یه مرد این همه محبت ندیده بود صداقت کلام امیر نمه ی اشک رو به چشمش اورد و بی اراده دست امیر رو محکم فشار داد و با بغض گفت:نه عزیز حوصله م سر نرفت امیر خوشحال از اینکه حس محبت شایسته رو به خودش زیاد کرده گفت:ممنون بانو ما رو بخشیدی حالا بریم داخل ؟ شایسته به خودش اومد و گفت:اره بریم خوب پارک کردم راستی؟ امیر در حالی که پیاده میشد سرشو داخل اورد و گفت:هم رانندگیت 20 بود هم پارک کردنت شایسته لبخند دلبری زد و از ماشین پیاده شد امیر تو وجودش یه چیزی رو حس کرد یه احساس خاص به شایسته که از ته دلش بود یه احساس نزدیکی فوق العاده انگار کم کم داشت حس اینکه اون هم میتونه عشقش بشه و دوستش داشته رو پیدا میکرد شایسته در ماشین رو قفل کرد و خودش رو به امیر رسوند امیر دستشو محکم گرفت و زنگ خونه رو فشار داد زینب با خوشحالی خودش رو به ایفون رسوند و با شنیدن صدای امیر با ذوق نگاهی به مادرش انداخت و گفت:مامان اومدن شایسته و امیر وارد خونه شدند و با زینب و نرگس خانم سلام و احوال پرسی کردند و شایسته کنار امیر روی مبل نشست زینب در حالی که واسشون چایی میاورد حالت خبیث گرفت و گفت:اهای شایسته خانم بیا این ور بشین ورپریده داداش منو مال خودت کردی ما اصلا نمیبینیمش شایسته که از رفتار زینب جا خورده بود گفت:والا زینب جان زیاد پیش من هم نمیاد زینب خنده ی بلندی کرد و در حالی که چایی رو به شایسته تعارف میکرد بوسه ای روی گونه ش زد و با خنده گفت:الهی فدات بشم این داداش ما اصولا همین جوریه عزیز به خدا شوخی کردم به دل نگیری ها شایسته که حالا از لحن صمیمی زینب خوشش اومده بود با لبخند و تای ابروی بالا زده گفت:بالاخره دلت بسوزونه من شوهر دارم تو نداری زینب حالت گریه به خودش گرفت و گفت:اره من چقدر روزگار سیاهم باید با مامان بریم بازار یه بشکه اندازه ی من پیدا کنیم ترشی بندازم با خنده و شوخی چاییشونو خوردند امیر هنوز سردرد داشت دلش اتاقش و ارامش میخواست تا اروم بشه نرگس خانم رو به امیر کرد و گفت:مامان جان برید بالا لباساتونو عوض کنید انگار خسته ای یه استراحت هم بکنید تا بابا بیاد شایسته و امیر با عذر خواهی به سمت بالا و اتاق امیر رفتند امیر سمت لباساش رفت و دودل بود که جلوی شایسته عوضش کنه یا نه ؟ ولی بالاخره دلو به دریا زد اون الان زنش بود دیگه و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد شایسته خودش رو به امیر رسوند دلش میخواست تو دلش حسابی جا باز کنه دیگه وقتش رسیده بود که خجالت و حیا رو کنار بزاره بالاخره امیر شوهرش بود دستای امیر رو تو دستش گرفت و گفت:تو خسته ای بزار من دکمه هاتو باز کنم امیر حسین مخالفتی نکرد و خودش رو دست شایسته سپرد شایسته با شیطنت و کش دادن دکمه هاشو باز میکرد نفس های گرم شایسته که به سینه امیر میخورد حسابی حالشو دگرگون کرده بود شایسته اروم دستی به سینه ی امیر کشید گفت:اگه خسته ای ماساژت بدم؟ امیر لبخند کم جونی زد و گفت:بانو داری شیطون میشی ها ؟میخورمت ها ؟ شایسته لبخند شیطونی زد و همون طور که کارشو ادامه میداد گفت:تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا از این کارا هم بلدی ؟ امیر تو یه حرکت ناگهانی پرتش کرد روی تخت و با شیطنت گفت:اره میخوای امتحان کنی؟ شایسته تای ابرو شو بالا داد و گفت:همین قدر بلدی ؟ امیر دیگه حسابی قاطی کرده بود شایسته هم خوب بلد بود اتیششو تند تر بکنه امیر بی محبا لباشو به لبای شایسته نزدیک کرد نگاه نافذشو به چشمای خوش حالت شایسته انداخت و لباشو به لباش نزدیک تر کرد شایسته ولی بازیش گل کرده بود و مثل جوجه از زیر دست امیر در رفت و به سمت در اتاق رفت و گفت :اووم اقایی فکر کنم برای امروز کافی باشه ولی قبل از اینکه بخواد درو باز کنه خودش رو تو هوا دید امیر بی توجه به غرغر های زیر لبی شایسته و مشت های ظریفش که به پشتش میخورد رو تخت پرتش کرد و خیلی با جذبه گفت:نوچ نوچ نوچ خانم خانما با امیر حسین بازی نداشتیم ها و قبل از اینکه شایسته اعتراضی کنه لباش رو محکم روی لباش گذاشت و عمیقا بوسید شایسته از عمق وجودش احساس ارامش کرد بی اختیار دستشو دور کمر امیر انداخت و انگار به عمیق ترین سرچشمه ی ارامش پناه برده بود امیر از جاش بلند شد و کنار شایسته دراز کشید و چشماشو بست شایسته میدونست سردرد خیلی داره اذیتش میکنه دستشو رو چشمای امیر کشید و گفت:بخواب عزیزم اروم بخواب امیر هم دستشو محکم فشرد و خوابش برد پتو رو روی نیم تنه ی لخت امیر کشید و با لبخند نگاهش کرد شایسته پلک رو هم نزاشته بود و فقط به امیر حسین مرد اجباری زندگیش خیره شده بود احساس میکرد این موجود رو خدا از اسمون برای ارامشش فرستاده بود داشت اعتراف میکرد عاشقش شده بود سخت هم عاشقش شده بود با ضربه ای که به در خورد به خودش اومد شایسته:جانم عزیزم زینب:بابا اومده زن داداش میاین پایین شایسته:باشه گلم امیر رو بیدار کنم میایم اروم روی صورت مردونه ی امیر که توی خواب مثل یه بچه پاک و معصوم شده بود نگاهی انداخت و بی اختیار بوسه ای به گونه ش زد و گفت:امیر جان بیدار میشی بریم پایین امیر خوابش سبک بود اروم بیدار شد و با شرمندگی واسه خوابش از شایسته عذر خواهی کرد لباسشو تنش کرد و دست به دست شایسته وارد پذیرایی شدند با علی اقا سلام و علیک کردند و روی مبل کنارش نشستند زینب اروم در گوش شایسته گفت:خوش گذشت؟ شایسته:چی؟ زینب:رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون شایسته:زینب میکشمت ها زینب خنده ی ریزی کرد و چیزی نگفت شایسته رو به علی اقا کرد و گفت:حاجی چه خبر ؟یه سر از عروستون نمیگیرید ؟ علی اقا محجوبانه خندید و گفت:من هنوز حاجی واقعی نشدم دخترم ایشالا امسال حق با تو خانم من کم لطفی کردم شایسته با حیرت از حرفی که از علی اقا شنیده بود گفت:مگه مکه نرفتید ؟ علی اقا لبخند محوی زد و گفت:واجب نه هنوز عروس گلم اگه خدا بخواد امسال قراره با نرگس خانم بریم شایسته گنگ هنوز نگاهش میکرد باورش نمیشد که این حرف رو شنیده باشه بابا و مامانش هر سال تو راه مکه و کربلا بودند و هر سال ولیمه و ........ داشتند شایسته:چرا هنوز نرفتید شما که استطاعت مالیشو دارید ؟ علی اقا:به موقع واست میگم دخترم شایسته دیگه حرفی نزد و توی خودش فرو رفته بود خیلی دوست داشت دلیل علی اقا رو بفهمه شام رو توی فضای صمیمانه و پر از شوخی و خنده ی خوردند چشمای حسرت بار شایسته روی رفتار صمیمانه ی زینب و علی اقا مونده بود علی اقا جلوی اونا دستشو دور گردن زینب مینداخت و کلی باهاش شوخی میکرد انقدر نگاهش پر از حسرت بود که حتی امیر هم فهمید و برای اینکه ذهنش رو منحرف کنه بحث اینکه عروسی رو ماه اینده بگیرن رو پیش کشید که با استقبال همه رو به رو شد شایسته از خانواده ی خودش هم مطمئن بود که دوست دارن زودتر از شرش خلاص بشن ساعت نزدیک 9 بود که شایسته نگاهی به امیر انداخت و گفت:میبریم خونه یا خودم برم؟ امیر اخم غلیظی کرد و گفت:ساعت 9 شب تنها کجا تشریف ببری؟ شایسته هول شد و گفت:خوب دیدم خسته ای گفتم مزاحمت نشم امیر همون طور که لباس عوض میکرد با ظاهری که دوباره سرد و خشن شده بود گفت :لازم نکرده میرسونمت شایسته از همه خداحافظی کرد و به سمت ماشین رفت و سوار شد امیر هم سوار شد و به سمت خونه راه افتادند داخل ماشین شایسته با تعلل رو به صورت سرد امیر کرد و گفت:یه چیزی بگم ؟ امیر :اره بگو شایسته:نظرت راجبع به دانشگاه من چیه؟ امیر دقیق شد و گفت:چطور؟ شایسته:خوب من الان باید برم دانشگاه این چند وقته خیلی سرمون شلوغ بود به همین خاطر میخوام کلا این ترم مرخصی بگیرم از ترم دیگه برم امیر:اره مشکلی نیست برو شایسته ذوقش رو پنهان کرد و حرفی نزد تا خونه حرفی با هم نزدند امیر جلوی در خونه نگه داشت شایسته:ممنون امشب شب خیلی خوبی رو داشتم امیر:منم همین طور شایسته دلخور از رفتار سرد امیر دیگه حرفی نزد و پیاده شد و به خداحافظی زیر لبی اکتفا کرد امیر هم بدون حرف دیگه ای جوابش رو داد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت حتی صبر نکرد ببینه که شایسته وارد خونه میشه یا نه بغض تو گلوی شایسته چنگ انداخت و با خودش تکرار کرد :اونم مثل همه ی مرد های دنیا به فکر لذت خودشه و وقتی سیراب بشه دیگه سرد میشه و بی تفاوت چند ضربه ای با مشتش به دیوار کنار خونه زد تا حرصش بخوابه و این اشکای لعنتی پایین نیان زنگ رو فشرد و وارد خونه شد حوصله ی مطرح کردن جلو افتادن تاریخ عروسیشونو نداشت به سمت اتاقش رفت و نگاهی به خودش تو ایینه انداخت و دستی به لباش کشید ولی ناخود اگاه با پشت دستش روشون کوبید و گفت:یاد بگیر تو نباید رام بشی بفهم با لباس بیرون روی تختش ولو شد و گوشیشو خاموش کرد قرص خواب اوری برای ارامشش خورد و خوابید امیر حسین اما هنوز هم نمیدونست چه مرگش شده بود ؟از اینکه شایسته با پررویی تو روش نگاه کرده بود و گفته بود اون وقت شب خودش برگرده خونه روانی شده بود سر هر چیزی کوتاه میومد و صبوری داشت ولی سر مسائل ناموسی نمیتونست خودش رو کنترل کنه درست بود که چند وقتی بود که تمرین این مسئله که باید اروم باشه و خودشو کنترل کنه و زود قضاوت نکنه رو با خودش کار میکرد ولی گاهی به قول سامان امپر میچسبوند اون شب داخل رستورانم به زور خودشو کنترل کرده بود و فردا صبح که پسره اومده بود اگاهی جلوی همه یه سیلی ی جانانه تو صورت طرف خوابونده بود دستی به موهاش کشید و کلافه جلوی در خونه پارک کرد از این که صبر نکرده بود شایسته اون وقت شب بره خونه پشیمون بود موبایلشو برداشت و شماره شایسته رو گرفتگذشته  امیر از اداره بیرون زد فکر رها بدجوری ذهنشو مشغول کرده بود از این که اون همه بلاو بدبختی و بی مهری از خانواده براش پیش اومده بود واقعا براش متاسف بود ولی هنوزم اسم اون احساسی که درونش داشت رشد میکرد رو نمیدونست نگاهش به خیابون افتاد رها کنار ماشین امیر ایستاده بود مانتو و شلوار جین خوشگلی تنش بود با یه روسری ابی و عینک دودی هم به چشم داشت نزدیک امیر شد و عینکشو برداشت از اون عشوه های همیشگی به صداش داد و رو به امیر گفت:سلام جناب سروان خسته نباشید یه عرضی خدمتتون داشتم امیر حالت جدی و خونسردی گرفت و گفت:بفرمایید خانم رها کمی با انگشتاش بازی کرد و گفت:بهتر نیست بریم یه جای خلوت تر ؟ اخه جلوی اداره ی اگاهی که نمیشه حرف زد امیر سرد تر از قبل گفت:لطف کنید همین جا امرتون رو بگید رها که حسابی ضایع شده بود گفت:راستش من یه مقدار پول پس انداز دارم ولی هرجا میرم چون یه دختر تنها هستم بهم خونه نمیدن میتونم رو کمک شما حساب کنم ؟ امیر حسین بر خلاف میلش سوار ماشین شد و با ابهت گفت:نه متاسفم از من کاری بر نمیاد و پاشو رو گاز گذاشت و رفت رها اما مشت هاشو محکم فشرد و گفت :رامت میکنم بالاخره یه روز اقا پلیسه بد اخلاق تو هم یه مردی بالاخره کوتاه میای انقدر سر راه امیر سبز شد و رفت و اومد و التماس کرد تا مجبورش کرد که برای کرایه ی خونه همراهش بره و کمکش کنه حالا دیگه مثل یه خوره به جون امیر افتاده بود صبح تا شب تلفن میزد انقدر ابراز عشق دلتنگی کرده بود که رسما امیر رو دیوونه کرده بود رها با رضایت نیم نگاهی تو ایینه به خودش انداخت از خودش راضی بود با استفاده از غیرت و دلرحمی امیر اونو به سمت خودش کشیده بود توی خونه قهقه میزد و با خودش تکرار میکرد اره امیر حسین خان صدرایی تو پسر خوبی هستی ولی تو اتیش انتقام رها کسی سالم نمیمونه ******************** امیر کلافه تو اتاقش راه میرفت و شماره ی شایسته رو میگرفت و هر بار با شنیدن خاموش بودن گوشی کلافه تر از قبل چنگی به موهاش میزد ساعت نزدیک 12 بود و حتی نمیتونست با خونشون تماس بگیره تا صبح نخوابید و هزار جور خط و نشون برای شایسته کشید شایسته اما با تاثیر قرص خواب اروم و بی دغدغه خوابیده بود و صبح نزدیک ساعت 8 از خواب بلند شد و برای انجام کارای دانشگاهش از خونه بیرون زد اما با دیدن امیر حسین جلوی در خونه با ظاهر اشفته و چشمایی که به رنگ خون شده بود به سختی جا خورد با هر قدم امیر به جلو اون یه قدم به عقب میرفت تا به دیوار خونه خورد و سر جاش وایستاد امیر با عصبانیت بازوهای شایسته رو چنگ زد و به سمت ماشینش برد انقدر عصبانی بود که شایسته حتی جرات نفس کشیدن رو هم نداشت چه برسه به سوال پرسیدن و اعتراض کردن شایسته رو توی ماشین انداخت و خودش هم پشت فرمون نشست و با اخرین سرعت ممکن به سمت خونه ی خودشون حرکت کرد حالا حالا ها باهاش کار داشت مخصوصا این که کسی توی خونه شون نبود زینب و نرگس خانم برای خرید لباس برای مراسم عروسی رفته بودند بازارامیر با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد و شایسته از ترسش فقط روی صندلیش نشسته بود و کمربند ایمنیشو بسته بود موبایل امیر دائما زنگ میخورد و اون بی توجه به زنگ موبایل راهشو با همون سرعت و قیافه اخم الود میرفت شایسته از روی کنجکاوی سرکی به موبایل امیر کشید تا ببینه کی که این همه بهش داره زنگ میزنه انگار اونم غیرتی شده بود اسم سامان بی وقفه روی موبایل روشن و خاموش میشد امیر جلوی در خونه ی خودشون نگه داشت و با ظاهری خونسرد ولی درون اتیشی رو به شایسته گفت:پیاده شو شایسته هنوز مات و مبهوت و گیج نگاهش میکرد امیر یه کوچولو سرشو به صورت شایسته نزدیک کرد و با چشمای سیاه و جذابش که دل هر دختری رو دگرگون میکرد به چشمای شایسته خیره شد و با ابهت و اروم گفت:با شما هستم پیاده شو شایسته انگار تازه به خودش اومده بود تکونی به خودش داد و از ماشین پیاده شد امیر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۳۰ عصر
دزدگیرو زد و در خونه رو باز کرد کنار ایستاد تا اول شایسته وارد خونه بشه وارد خونه که شدند شایسته بلاتکلیف و سط پذیرایی ایستاده بود و متعجب از رفتار امیر بود سردر نمی اورد که چرا انقدر عصبانیه امیر سوئیچ ماشین رو روی میز پذیرایی پرت کرد و به سمت اشپزخونه رفت و بعد خوردن یه لیوان اب خنک به سمت شایسته برگشت شایسته از ترس قدمی عقب رفت امیر خیلی خونسرد و عادی گفت:گوشیت چرا خاموشه از دیشب؟ شایسته:سردرد داشتم خواموشش کردم امیر در حالی که سعی میکرد خشم خودشو کنترل کنه دوباره پرسید:فکر نکردی من نگران میشم؟؟؟ شایسته با پوزخند بی اراده و ناباوری گفت:نگران من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیر تعادل خودشو از دست داد و با صدای نسبتا بلندی گفت:نه نگران دختر همسایه باید میشدم؟تو زن منی میفهمی اینو؟ شایسته اخمی کرد و گفت:من کار خلافی نکردم سر من داد نزن خوب سردرد داشتم خاموشش کردم امیر که با دیدن اخم شایسته کمی اروم تر شده بود بازوهاشو توی دستاش گرفت و با لحن اروم تری گفت:بابت رفتار دیشبم ببخشید و باز جدی شد و با اخم گفت:دیگه حق نداری موبایلتو خاموش کنی تحت هیچ شرایطی نگاهی تمام قد به شایسته انداخت و اخم نگاهش و خشم وجودش بیشتر شد اتفاق های ناخوشایند زندگیش هر لحظه جلوی چشماش واضح تر میشدند بی اختیار دستشو به سمت مانتوی شایسته برد و با خوشونت و عصبانیت فوق العاده و توی یه حرکت مانتو رو توی تنش پاره کرد و تیکه هاشو از تن شایسته به زور در اورد و گوشه ی اتاق پرت کرد حالا شایسته با دهن باز و در حالی که فقط یه تاپ دوبنده با شلوار لی تنش بود به امیر نگاه میکرد یه دفعه به خودش اومد و با صدای بلندی گفت:دیوونه این چه کاری بود تو کردی؟ مگه مریضی؟ امیر:مگه بهت نگفته بودم هر جور میخوای بیرون بیا ولی مانتوی تنگ تنت نکن شایسته:لباس پوشیدنم به خودم ربط داره نکنه چون اسم من تو شناسنامت به عنوان زنت هست میخوای ازادی مو ازم بگیری؟ پوزخند اشکاری زد و ادامه داد :شما مردا همتون شبیه همید خود خواه من ساده رو بگو فکر میکردم تو با بقیه فرق داری و ازادیمو ازم نمیگیری امیر:من دلم نمیخواد بدن قشنگ تو غیر از من مال فرد دیگه ای باشه و اونم ازش لذت ببره خواستیه زیادیه؟ من ازت فقط میخوام مانتوی تنگ و بدن نما نپوشی میخوام مال من باشی فقط مال من شایسته پشتشو به امیر کرد و چیزی نگفت امیر نگاهی بهش کرد حالا این ناز و ادا های شایسته هم براش دوست داشتنی میومدن این دختر اروم و بی صدا داشت همه ی زندگیش میشد امیر بی طاقت شایسته رو به سمت خودش برگردوند و با لحن اروم تری گفت:عزیزم تو بگو خواسته ی زیادیه شایسته نازی به چشماش داد و گفت:حالا مانتومو پاره کردی چه جوری برم خونه ؟ امیر با بی خیالی ذاتی توی یه حرکت شایسته از از زمین بلند کرد و بی توجه به داد و قالش به سمت اتاقش رفت و اونو اروم روی تختش گذاشت صورتش رو به صورت شایسته نزدیک کرد و دو دستش رو دو طرف صورت شایسته گذاشت و صورتش رو قاب گرفت و به چشمای پر از ناز و شیطنتش خیره شد و گفت:تنبیه ت اینه که الان پیشم بخوابی چون من تا صبح از دست جنابعالی بیدار بودم شایسته:وا امیر کلی کار دارم دیگه نمیتونست حرفی بزنه چون لبای پر قدرت امیر روی لباش فرود اومده بود چند دقیقه تو این حال بودند و امیر بی محبا شایسته رو توی اغوشش گرفت و زیر گوشش گفت:تو مال منی فقط مال من هرجور دوست داری لباس بپوش من سخت گیری نمیکنم ولی تنگ نباشه قول میدی خانم؟ شایسته بی اختیار لبخند زد انقدر امیر با صداقت و دور از زورگویی ازش درخواست کرده بود که نتونست نه بیاره و اروم گفت:باشه اقایی امیر:ویه چیز دیگه من روی غیرتم خیلی حساسم خواهش میکنم زیاد با دوزش بازی نکن باشه؟ شایسته سرشو به معنی تائید تکون داد امیر توی اغوش گرفتدش و اروم خوابش برد شایسته دیشب خیلی خوب خوابیده بود و اصلا خوابش نمی اومد ولی خوب راه فراری هم نداشت امیر محکم توی بغلش گرفته بودتش و اجازه ی فرار بهش نمیداد خیلی نگران بود و دلش شور میزد میترسید که زینب و نرگس خانم برسند و با این لباس خجالت میکشید موبایل امیر روی میز کنار تختش میلرزید با دیدن اسم زینب خودشو جمع و جور کرد و اروم جوابشو داد شایسته:سلام زینب جان زینب:به به زن داداش خلم پیش امیری؟ شایسته:اره عزیزم تو کجایی؟ زینب:اخ اخ اخ این امیر حسین ما رو احتمالا تا ماه اینده از اداره اخراجش میکنن صبح تا شب پیش جنابعالیه شایسته خنده ی کوتاهی کرد و گفت :تا کور شود هر انکه نتواند دید اونم از نوع خواهر شوهرش زینب:قربونت عزیزم لطف داری به ما !!!!!!!!!!!!!قرض از مزاحمت به امیر خان بگو که ما امشب میخوایم بریم دماوند پیش عمه تا اندازه ی لباسامونو بگیره شب هم نمیایم بابا هم باهامون میاد شایسته:باشه حتما میگم زینب خنده ی خبیثی کرد و گفت:خوش بگذره امشب و قبل از این که جیغ جیغ شایسته در بیاد با خنده تلفن رو قطع کرد شایسته سرشو تکون داد و خدا رو شکر کرد کسی فعلا نمیاد خونه نگاهش به امیر افتاد و بی اختیار زیر خنده زد امیر یکی از چشماشو باز کرده بود و با حالت با مزه ای نگاهش میکرد امیر:اره بخند تو نخندی کی بخنده فکر کنم نذر کردی نزاری امروز ما بخوابیم شایسته در حال خنده رو به امیر گفت :خوب تقصیر من چیه خواهرت زنگ زده بود امیر بی قرار چال گونه ی شایسته رو بوسه ی عمیقی کرد و از جاش بلند شد و به سمت کمد لباساش رفت میدونست بیشتر کنار شایسته بمونه یه کاری دست خودشو و اون میده در حالی که لباساشو برمیداشت تا بره حمام گفت:چی کار داشت؟ شایسته با بیخیالی گفت:هیچی گفت امشب میرن دماوند خونه نمیان امیر سرشو تکون داد تا افکار مسخره ی تو ذهنشو از خودش دور کنه امیر:باشه خانومی من میرم یه دوش بگیرم تو یه چایی قند پهلو برای شوهرت درست کن ضعیفه شایسته اخمی به پیشونیش داد و گفت:وا مگه من نوکرتم امیر تعظیم کوتاهی در برابر کرد و گفت:بانوی من افتخار میدید از دست مبارک یه چایی خوشمزه به ما بدید ؟ شایسته هم در برابر تعظیم کوتاهی کرد و گفت :با کمال میل قربان امیر با خنده به سمت حمام رفت و با خودش در باره ی شخصیت ضد زورگویی شایسته فکر میکرد و از ته دل تحسینش کرد شایسته از توی کیف لوازم ارایشش وسایلاشو برداشت و به سمت اشپزخونه رفت زیر کتری رو روشن کرد و ارایش زیبای و غلیظی رو روی صورتش پیاده کرد با رضایت نگاهی به چهره ی خودش توی ایینه انداخت چشمای مشکیش درشت تر به نظر میرسید و لبای قلوه ایش با این رژ صورتی بیشتر به چشم میومدند موهای بلندش رو دم اسبی بست و چایی رو دم کرد تو همین حال امیر هم از حمام بیرون اومد بولیز و شلوار اسپرتی تنش بود و موهای لختش خیس روی صورتش ریخته بود و جذابیتش رو چند برابر کرده بود با دیدن شایسته خیره و بی وقفه نگاهش کرد و با خودش فکر میکرد این دختر امروز قصد دیوونه کردنش رو داره و چهره ی جذاب شایسته و روحیات فوق العاده ش برای امیر اونو تبدیل به الهه ی زندگیش کرده بود و شایسته اما برای اولین بار از نگاه خیره ی پسری بدش نیومده بود و احساس بدی پیدا نکرده بود که هیچ غرق در شادی هم شده بود شایسته بی توجه به رفتار امیر به سمت تلویزیون رفت و روشنش کرد و بعد به سمت اشپزخونه رفت و توی دو تا لیوان چایی ریخت و روی مبل نشست و پاهای خوش فرمش رو روی هم انداخت و رو به امیر با خونسردی گفت:امیر جان بیا چایی تو بخور تو همین حالت صدای اذان از تلویزیون بلند شد شایسته صلواتی زیر لب فرستاد و منتظر اومدن امیر شد نیم نگاهی به خونه انداخت امیر نبود کنجکاو شد و به سمت اتاق امیر رفت با حیرت به چیزی که میدید خیره شد امیر سجاده شو رو پهن کرده بود و اروم و بی دغدغه نمازش رو میخوند از ریا و ولظالین کشیدن های بلند هم خبری نبود همش یه راز و نیاز بی ریا با معبود بود شایسته بی هیچ حرفی فقط نگاهش میکرد امیرعادت داشت نمازشو اول وقت بخونه و وقتی شایسته رو سرگرم تلویزیون دید برای خوندن نمازش به اتاقش رفت شایسته با خودش فکر میکرد این ادم همه چیزش سر جاشه نماز خوندش انقدر ساده و انقدر روحانی بود که تا عمق وجود شایسته رو لرزوند امیر تسبیحشو گردوند و دعاشو خوند و سجاده شو جمع کرد چشماش به شایسته افتاد و که با یه حالت خاصی نگاهش میکرد امیر به سمتش اومد و دستشو گرفت و گفت:خوب بانو جان یه چایی بهمون میدی بالاخره یا نه شایسته لبخندی زد و گفت:اره داغه بیا بریم امیر روی مبل نشت و محو شایسته شد و اونم چاییشو ریخت و براش اورد و دوتایی تو ارامش چاییشونو خوردن شایسته نگاهی به ساعتش کرد و گفت:جناب سروان مانتوی ما رو نفله کردی حالا چه جوری من برم خونه ؟ دیر برسیم دوباره حاجی بیچارمون میکنه امیر شایسته رو توی بغلش گرفت و گفت:عزیزم ببخشید الان میرم یه خوشگلشو برات میخرم کی میخوای بری خانوم؟ شایسته:به مامانم گفتم تا سه و چهار برمیگردم از دست تو کارای دانشگاهمم موند امیر:عیب نداره عزیزم بگو امروز با من بودی فردا برو امیر چاییشو سر کشید و از جاش بلند شد به سمت اتاقش رفت و پیرهن مردونه ی ابیش و کت و شلوار سورمه ایشو پوشید و به سمت پذیرایی برگشت امیر:شایسته جان من الان برمیگردم گلم شایسته:باشه منتظرت میمونم نیم ساعت بعد امیر با غذا و یه پاکت توی دستش برگشت امیر حسین:شایسته جان بیا ناهار گرفتم کوبیده که دوست داری؟ شایسته در حالی که برای کمک به سمتش میومد گفت:اره ممنون غذاشونو دو تایی با هم خوردن حالا بماند که وسط خوردن غذا امیر گاهی هوس لبای شایسته رو میکرد و اونم با رضایت خاطر در اختیارش میزاشت بعد از جمع کردن سفره و خوردن چایی امیر پاکتی رو به سمت شایسته گرفت و گفت:الوعده وفا بفرمایید خانم شایسته با ذوق مانتو رو از توی پاکتش در اورد و چشماش برقی زد فکر میکرد الان امیر یه مانتو مشکی ساده براش میخره ولی یه مانتو با یه رنگ مخلوط کرم و قهوه ای که با وجود زیبایی و مد روز بودن وقتی تنش کرد بدن نما نبود بی اختیار به سمت امیر رفت و بوسه ای روی گونش گذاشت و با شوق گفت:مرسی خیلی قشنگه امیر لبخندی زد و گفت:قابل شما رو نداره شایسته ارایششو پاک کرد و مانتو جدیدش رو پوشید بقایای مانتوی قبلیش رو هم بیرون توی سطل زباله ی شهرداری انداختند و به سمت خونه ی شایسته اینا رفتند امیر قرار بود بره سر کار و شب کار بمونه شایسته رو جلوی در خونه پیاده کرد و هردوشون خوشحال از روز خوبی که باهم داشتند گرم خداحافظی کردند و دلگیر و دلتنگ از جدایی شایسته به سمت خونشون رفت و وقتی که داخل رفت خیال امیر هم راحت شد و به سمت اداره حرکت کرد *******************8 گذشته رها با شنیدن صدای زنگ با همون سر و وضع به سمت در حمله کرد میدونست که امیره تو این چند وقت امیر یه بارم پا تو خونه ش نگذاشته بود درو باز کرد و امیر رو پشت در دید رها:سلام جناب سروان بفرمایید داخل امیر:نه مرسی کاری داشتی زنگ زدی؟ رها:خوب بیا داخل دیگه دلم برات تنگ شده امیر:نه باید برم کار دارم لطف کن دیگه اینجوری نیا جلوی در حالا بعدا با هم میریم بیرون فعلا بای رها خداحافظی زیر لبی کرد و درو با حرص بست نمیدونست دیگه با چه راهی باید این پسر رو رام کنه ؟؟؟؟ امیر اما تو اندیشه ی خودش سخت در این فکر بود که چرا با رها رفت و امد میکنه چرا ولش نمیکنه اون هزار درجه با امیر و خانواده ش فرق داره اخر سرم برای راحت کردن وجدانش و بستن دهن سامان ترحم رو بهونه کرد و با عصبانیت دستی به موهاش کشید رها اما بی خیال امیر تلفنی قرار شب رو با ارش میزاشت امیر توی اتاقش نشسته بود و گذارش عملیات دیروزشو تنظیم میکرد که سامان وارد اتاق شد و با چهره ی خیلی گرفته رو به امیر گفت:باید بریم یه جایی تفتیش داریم امیر:اوکی کجا هست حالا موردش چیه؟ سامان از رفتن مکانش طفره رفتو گفت :بلند شو تو ام داستان از من نپرس امیر حسین متعجب از رفتار سامان اماده شد و با ماشین مخصوص به سمت محل مورد نظر رفتند هرچی به محل نزدیک تر میشدند اعصاب امیر داغون تر میشد با خودش فکر میکرد اینا سمت اینجا برای چی دارن میرن ؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره رسیدند نه باورش نمیشد الان دقیقا جلوی خونه ی رها بودن با عصبانیت به سمت سامان برگشت و گفت:اینجا چه خبره؟ سامان اروم زیر لب گفت:اروم باش امیر باید خودت از نزدیک یه چیزایی رو ببینی مجبور شدم تو دیونه شدی پسر حرف هیچ کسی تو گوشت فرو نمیره حالا بهتره بره و ببینی رها خانم دقیقا چی کارست امیر :چی میگی تو سامان :برو بالا امیر باور نمیکرد چیزی رو که داشت میدید یا شاید هم دلش نمیخواست که باور کنه رها الان دقیقا تو بغل یه پسری بود و با دیدن اونا سعی کرد پتو رو روی بدنش بکشه امیر بی اختیار دستی به صورتش کشید و بیرون رفت نه نمیتونست باور کنه اون چی برای رها کم گذاشته بود؟بعد اون اتفاق چه از لحاظ روحی و چه مالی همه جوره ساپورتش کرده بود اره الان وقت اعتراف به خودش بود عاشق رها شده بود بی دلیل و بی منطق ولی الان دقیقا فهمیده بود که این احساس فقط یه دوست داشتن احمقانه بوده و بس از اون روز 4 سال گذشته و امیر الان رها رو خیلی وقت بود که ندیده بود و بعد اون احساس احمقانه و زود گذر حالا شایسته وارد زندگیش شده بود درست بود که از اول با زور اومده بود ولی حالا کم کم داشت براش خیلی عزیز میشد دوستش داشت ولی نه زود گذر و بی فکر شایسته هم مسئله ی ازدواجشون رو تا ماه بعد تو خونه مطرح کرد و همه رضایتشونو اعلام کردند البته از قبل هم میدونست اونا میخوان اون زودتر بره امروز پنج شنبه بود و قرار بود ساعت 7 برای خواستگاری خونه ی ریحان اینا برن دیروز کارای دانشگاهشو انجام داده بود و خوشحال بود که میتونست از ترم بعد درسشو ادامه بده به امیر هم خبر داده بود برنامه ی امشب رو و قرار شده بود اونم ساعت 7 جلوی در خونه شون باشه امیر ساعت 6 خودشو به خونه ی حاجی رسوند انگار قلبش برای دیدن شایسته خیلی بی تاپ شده بود شایسته هنوز متفکر توی اتاقش نشسته بود و فکر میکرد که چه لباسی بپوشه که در اتاقش زده شد شایسته میدونست حتما ادم تازه ای باید اومده باشه خونه چون در زده شده بود شایسته:بله؟ امیر حسین:اجازه هست خانم بیام داخل ؟ شایسته ذوق کرد و از ته دل امیر رو تحسین کرد رفتار هاش واقعا تحسین بر انگیز بود با این که توی این اتاق زنش بود و محرم ترین فرد به اون بود بازم اجازه میگرفت شایسته:اره اقا بفرمایید امیر وارد اتاقش شد و به شایسته دست داد و روی تختش نشست شایسته خیره به همسرش نگاه کرد واقعا خوشتیپ شده بود کت و شلوار سورمه ای و بولیز سفیدی تنش بود موهای خوش حالتش طبق فرم همیشگی روی صورتش ریخته بود و با چشمای پر ابهت و مردونش اتاق شایسته رو زیرو رو میکرد نگاهی به شایسته انداخت و گفت:خانم گل من چرا هنوز حاضر نشدی الان میخوایم بریم ها شایسته خودشو لوس کرد و سمتش اومد و دستشو دور گردنش انداخت و گفت:اخه نمیدونم چی بپوشم تو میگی کدوم لباسمو بپوشم ؟ امیر بی قرار نگاهی به چشم های قشنگش کرد و بی اختیار بوسه ی عمیقی از لب هاش گرفت و گفت:هرچی بپوشی بهت میاد شایسته بالاخره تصمیم گرفت مانتو جدیدی که امیر براش خریده بود رو بپوشه با شنیدن صدای حاجی امیر برای ناراحت نکردنش از اتاق شایسته بیرون اومد و به سمت پذیرایی رفت کنار فرزین نشست و مشغول صحبت باهاش شد ساعت 7 بود که به خونه ی ریحان اینا رسیدند و روی مبل نشستند صحبت های اولیه زده شد و هردو طرف کاملا راضی به نظر میرسیدند بعد از توافقات اولیه سمانه خانم مادر ریحان اونو برای اوردن چایی صدا زد شایسته خوب ریحان رو ورانداز کرد هنوز هم خوشگل و جذاب بود قد بلند و هیکل کاملا مانکن چشم های سبز با پوست و ابرو های روشن و لب های کوچیک و قرمز سرشو تکون داد و با خودش فکر کرد واقعا برای فرزین خیلی زیاد بود ریحان چایی ها رو تعارف کرد و با دیدن شایسته لبخند عمیقی بین هردوشون رد و بدل شد و کنار مادرش نشست با اجازه ی بزرگ تر های فرزین و ریحان برای حرف زدن به اتاق ریحان رفتند بالاخره بعد صحبت های نهایی قرار شد توی هفته ی اینده جواب خانواده ی ریحان جواب خودشونو اعلام کنن که البته از الان مثبت بودن تو چهره ی همشون مشهود بود جلوی در خونه فرزین بر خلاف همیشه گرم با امیر خداحافظی کرد چند وقتی بود که حسابی باهاش رفیق شده بود و امیر و شایسته برای دیدن تالار دوست امیر برای فردا ساعت 5 عصر باهم قرار گذاشتند و بعد خداحافظی هرکدوم به سمت خونشون رفتند امیر توی اتاقش دراز کشید و قبل از خواب نگاهی به گوشیش انداخت از طرف شایسته براش اس ام اس اومده بود با کنجکاوی بازش کرد و با دیدن متنش لبخند پر رنگی روی لباش نشست میگن گل نیلوفر برای زنده بودن باید حتما دور یه گل بپیچه گل من اجازه میدی من نیلوفر زندگیت باشم ؟؟ خیلی دوستت دارم امیر هم در جواش نوشت:من بیشتر عزیز دل من مواظب خودت باش شب خواب خوب ببینی خواب منو ببینی شایسته اما تو این مدت کم تمام حسش به امیر عوض شده بود انقدر دوستش داشت که نمیتونست اندازشو بیان کنه به معنی واقعی امیر همه ی زندگی و همه ی دار و ندارش و شده بود امیر رو به سامان کرد و گفت:دیگه سفارش نکنم ها حواست به کارا باشه سامان عصبانی از دست امیر چشماشو تنگ کرد و گفت:خوب شاه داماد دیگه چی؟باور کن به اندازه ی تمام سال های خدمتت این چند وقت تو مرخصی رفتی امیر:خوب چه کنم برادر من دو هفته دیگه عروسیمه هنوز هیچ کاری نکردیم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:ما رفتیم تا خانمم کلمو نکنده سامان اداشو در اورد و زن ذلیلی هم نثارش کرد و با لبخند بدرقه ش کرد شایسته جلوی در منتظر امیر بود و کلافه نگاهی به ساعتش انداخت و موبایلشو گرفت امیر:سلام جانم عزیزم الان میرسم شایسته:خوب زیر پام جنگل سبز شد بیا دیگه امیر:ببخشید بانو الان سر کوچه ام شایسته تلفن رو قطع کرد و با شوق نگاهی به ماشین امیر انداخت امیر جلوی پاش نگه داشت و اونم سوار شد شایسته:چه عجب بالاخره پیداتون شد امیر:باور کن سر کار کلی کار سرم ریخته بود بیچاره سامان رو انداختم وسط کار خودم در رفتم شایسته:عیب نداره جبران میکنیم بالاخره به تالار مورد نظر رسیدند البته باغ تالار محسوب میشد و اقایون توی باغ بودند و خانم ها داخل ساختمون وسط باغ شایسته با تحسین به محیط اطراف نگاه میکرد یه باغ سر سبز بزرگ با یه استخر مجلل وسطش و حیاط که با انواع چراغ های رنگی تزیین شده بود ساختمون زنونه که خیلی قشنگ تر از بیرون بود یه سفره عقد زیبا و مجلل و سالن شیک و تمیز امیر :چه طوره عزیزم میپسندی؟ شایسته:اره به نظرم بی نظیره امیر:پس ببندیم قرار داد رو ؟ شایسته:اگه مشکلی نیست اره بالاخره بعد چند هفته دویدن و کارا رو راست ریس کردن امروز شایسته از 7:30 صبح توی ارایشگاه بود تا ارایشش رو انجام بدن الان دیگه اخرای کار ارایشگر بود ولی هنوز اجازه ی اینکه خودش رو ببینه رو بهش نداده بودند نرگس. محبوبه . زینب . و شکوفه با تحسین نگاهش میکردند کار ارایشگر بالاخره تموم شد و اجازه داد که شایسته خودش رو توی ایینه ببینه اصلا باور نمیکرد دختر توی ایینه خودش باشه صدای زنگ در نشون از این میداد که امیر دنبالش اومده کلافه و دست پاچه شده بود نمیدونست چرا داره خجالت میکشه شاید هم از ذوق عکس العمل امیر حسین این جوری هیجان زده بود تو حال خودش بود که ارایشگر صداش زد که جلوی در بره زینب و شکوفه شنل رو روی سرش انداختند و محبوبه خانم با چشمای اشک الود ایت الکرسی رو زیر لب زمزمه کرد و به سمتش فوت کرد و نرگس برای دیدن یه دونه پسرش توی لباس دامادی بی طاقت همراه زینب به سمت در دوید و محبوبه و شکوفه اروم اروم در حالی که دست شایسته رو تو دست داشتند اونو به سمت داماد بردند امیر کلافه جلوی در ایستاده بود و با دیدن بانوی سفید پوشی که به سمتش میومد تمام کلافگی و خستگیش از بین رفت و مشتاق و بی قرار دیدن عروسش منتظر اومدنش شد شایسته خیلی دلش میخواست عکس العمل امیر حسین رو ببینه ولی این شنل کاملا جلوی صورتش رو گرفته بود از دست مامانش و شکوفه حسابی کفری شده بود روز عروسی هم دست از سرش بر نمیداشتند اخه الان مگه به جز امیر مرد دیگه ای هم بود تو راهرو که بخواد ببینتش امیر حسین خودشو به شایسته رسوند و دستای ظریفش رو تو دستش گرفت و بی توجه به حضور همه با اشتیاق شنل شایسته رو بالا زد انقدر حرکتش جالب و با نمک بود که از دید فیلمبردار دور نمود از بقیه خواست که داخل برن و تا اون بتونه از همه ی عکس العمل امیر فیلم بگیره امیر شنل شایسته رو بالا نگه داشته بود و مات چهره ش شده بود چشمای دلربای مشکیش درشت تر شده بود و لبای خوش فرمش بزرگ تر از قبل به نظر میرسید با این لباس و ارایش برای امیر دقیقا حکم ملکه ی قلبش رو پیدا کرده بود لبای شایسته بد بهش چشمک میزد خیلی خودشو کنترل کرد که جلوی فیلمبردار سوتی نده در عوض تمام عشق و علاقه شو با بوسیدن پیشونی شایسته بهش منتقل کرد شایسته هم دست امیر رو محکم فشرد و با کمکش به سمت ماشین رفتند توی سالن شایسته از همه ی وقت ها بیشتر به حضور امیر افتخار کرد از اینکه نگاهای پر از حسرت دختر های فامیلشون رو میدید بالاخره امیر و شایسته خواستند که باهم برقصند حتی تصور رقصیدن امیر برای شایسته خنده دار به نظر میرسید با شخصیت که ازش سراغ داشت این کار غیر ممکن میدونست ولی با شروع اهنگ از رقص هماهنگی که امیر باهاش انجام میداد شوک زده شد ارام در گوشش گفت:ای شیطون رقص بلد بودی من خبر نداشتم؟ امیر تای ابروهاشو بالا داد و گفت:میدونستی امشب خیلی جذاب شدی؟ شایسته:وای امیر ترسناک حرف میزنی امیر :اوهوم منم جای تو بودم میترسیدم میخوام یه لقمه ی چپت کنم شایسته:امیر حسین امیر خنده ی کوتاه کرد و گفت:جانم ملکه ی من شب بی نظیری برای دوتاییشون بود و شایسته حالا دیگه از ته دل خوشحال بود که زور پدرش این بار به نفعش تموم شده بود اخر شب بعد یه ماشین سواری جانانه و دست فرمون فوق العاده ی امیر به خونشون رسیدند توی خونه ی عروس هم بساط رقص و اواز حسابی فراهم بود خونه شون یه اپارتمان 84متری دو خواب بود که با سلیقه ی جفتشون جهیزیه ی شایسته رو چیده بودند بالاخره موقع اینکه همه برن شد حاجی جلو اومد و با همون اخم و ابهت همیشگی دست امیر و شایسته رو تو دست هم گذاشت و رو به امیر گفت:مواظبش باش میسپرمش دستت امیر:خیالتون جمع حاج اقا از چشمای بیشتر مراقبشم شایسته اصلا گریه نکرد فقط در جواب اشک های مادرش بوسه ای روی گونه ش گذاشت دلتنگ کسی تو خونه شون نمیشد البته نمیتونست کمی دلتنگیشو نسبت به مادرش پنهان کنه ولی قسم خورده بود امشب یه قطره اشک هم نریزه مگه اونا به زور بیرونش نکرده بودند با علی اقا و نرگس خانم هم خداحافظی کردند و زینب طبق معمول شیطنتش گل کرد و کنار گوشش گفت:خوش بگذره فردا میام برام تعریف کن مو به مو شایسته اخم غلیطی تحویلش داد و پررویی زیر لب گفت و زینب در حالی که چشمک میزد و ریز میخندید بیرون رفت بالاخره خونه خالی از همه شد و امیر شایسته تنها موندند در واقع اولین باری بود که شب کنار هم میبودند شایسته خسته روی تخت نشست و کفشای پاشنه بلندشو در اورد تا پاش کمی استراحت کنه امیر هم حوله و لباساشو برداشت تا حموم بره حموم رفت و برگشت و کنار شایسته نشست و کمکش کرد تا موهاشو باز کنه و رو به شایسته گفت:عزیزم برو حموم بیا استراحت کن شایسته مبهوت از درخواست امیر حموم رفت و لباس خواب قرمزشو که خیلی بهش میومد رو پوشید و کنار امیر نشست امیر ساعدشو روی سرش گذاشته بود و حرفی نمیزد شایسته ناراحت از رفتار امیر و متعجب موهای بلندشو سعی کرد که با سشوار خشک کنه در حال جنگیدن با موهای بلندش بود و زیر لب غر میزد که بره زودتر کوتاهش کنه که صدای بم امیر رو کنار گوشش شنید در حالی که موهاشو نوازش میکرد گفت:حق نداری یک سانت کوتاهشون کنی من عاشقشونم و در حالی که سرشو لای موهای شایسته فرو میکرد نفس عمیقی کشید شایسته خندون سرشو عقب اورد و گفت:امیر قلقلکم میاد امیر شایسته رو با یه حرکت تو بغلش گرفت و در حالی که زیر گلوشو میبوسید پرسید:عزیز من که خسته نیست؟ شایسته:نه زیاد امیر:اگه خسته ای من هیچ کاری نمیکنم و بریم بخوابیم شایسته عاشق این خوداری های امیر بود اون اصلا مرد شهوت پرستی نبود و حاظر بود از حسش بگذره ولی شایسته با رضایت کنارش باشه در حالی که با موهای خیس امیر بازی میکرد گفت:نه خوبم امیر اوهومی گفت و توی یه حرکت رو تخت پرتش کرد و محکم لباشو روی لباش گذاشت و بعد چند دقیقه انگار به ارامش رسید نفس عمیقی کشید و با مزه گفت :اخی راحت شدم دلم از سر شب داشت ضعف میرفت ودرحالی که کنار گوش شایسته حرف های عاشقونه میزد کارشم رو هم انجام داد و شایسته راضی از با اون بودن خودشو کامل در اختیار امیر حسینش گذاشت صبح با نوازش های اروم امیر حسین چشماشو باز کرد برعکس بقیه درد زیادی نداشت ولی خوب چه میشد کرد اصولا ناز کردن تو ذاتش بود شایسته اخم ظریفی به ابروهاش داد و ناله ی خفیفی زیر لب کرد امیر با دستپاچگی روی صورت شایسته خم شد و گفت :چیه عزیزم درد داری ؟بلند شو گلم واست صبحونه بیارم شایسته دوباره اخمی کرد و گفت:نه میخوام برم حموم امیر:باشه قربونت برم منم باید برم سرکار بیا باهم صبحونه بخوریم شایسته:امیر من و تو هنوز ماه عسل نرفتیم تو میخوای بری سرکار؟ امیر:خوب خانمم چی کار کنم باور کن دیگه نمیتونم برم مرخصی اخراجم میکنن بدبخت میشیم ها شایسته با اخم لباشو جمع کرد و به سمت حموم رفت و دوش گرفت کنار امیر صبحونه ی کاملی خوردند و امیر با عذر خواهی فراوون راهی سر کارش شد یک هفته ای از ازدواجشون میگذشت و امیر هر روز سر کارش میرفت و شایسته هم بی حوصله تو خونه میموند و با تلویزیون خودشو سرگرم میکرد روز دوشنبه بود شایسته بی حوصله و بدخلق دور خودش چرخید نمیدونست باید چی کار کنه ناخود اگاه یاد رها افتاد وای چند وقت بود ازش بی خبر بود؟ حتی برای عروسی هم از ترس سرزنش خانواده ش به خاطر حجاب نافرم رها دعوتش نکرده بود بشکنی زد و با خودش فکر کرد که امیر که گفت تا بعد الظهر نمیام منم که بی کارم برم یه سر بهش بزنم به سمت کمد لباساش رفت و مانتو سفید و شلوار کتون کرمشو پوشید روسری ساتن کرمشو رو هم شل رو سرش انداخت بی ترس و محابا از هیچ کسی ارایش نسبتا زیادی رو هم رو صورتش پیاده کرد بالاخره عروس بود و اینو حق خودش میدونست که خوش تیپ بیرون بره کیف و کفش کرم ستش رو برداشت و از در خونه بیرون زد امیر سوئیچ ماشین رو خونه گذاشته بود و خودش با سامان که دنبالش اومده بود رفت شایسته سوار ماشین شد و خودشو به خونه ی رها رسوند با شوق زنگ خونشو فشرد و صدای همیشه پر از عشوه ی رها تو گوشش پیچید:جانم بفرمایید شایسته:سلام رهایی منم شایسته باز کن درو رها:سلام بی معرفت کجایی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا بالا شایسته سوئیچ ماشین رو تو دستش گرفت طوری که رها ببینتش انگار میخواست عقده ی این چند وقت حسرت خوردن به زندگی رها رو حسابی خالی کنه رها جلوی در انتظارشو میکشید طبق معمول تاپ و شلوارکی تنش بود و موهای هایلات شده رو رو شونه هاش ازاد ریخته بود رها:سلام عوضی کجایی تو میدونی چقدر به موبایلت زنگ زدم شایسته به سمتش رفت و بعد از سلام و احوال پرسی و روبوسی گفت:شرمنده خیلی درگیر کارام شده بودم و برای نشون دادن موهای بلندش که با رنگ عسلی زیبایی دو چندانی به چهره ش داد بود روسریشو از سرش در اورد و تکونی به موهای بلندش داد رها:اوه افرین خانم خانما چه خوشگل کردی موهاتو ؟ماشین هم که خریدی بابا چه کردی انقدر عوض شدی ؟ شایسته:خوب دیگه ادم عوض میشه گلم رها با شک نگاهش کرد و گفت:شوهر کردی کلک؟ شایسته خنده ی ریزی کرد و گفت:اره از کجا فهمیدی؟ رها ناباورانه نگاهش کرد و گفت:داری دروغ میگی ؟پس بالاخره دم به تله دادی شیطون و به سمتش اومد و بعد یه بوس گنده از گونه ی رها شروع به پرس و جو راجبع به شوهرش کرد رها با دلشوره به حرفاش گوش میداد نشونی هایی که میداد خیلی شبیه امیر حسین بود با ترس رو به شایسته گفت:حالا عکس اقاتونم داری ببینم ؟ شایسته با غرور کیف پولشو باز کرد و به سمت رها گرفت رها نگاهش که به عکس امیر افتاد احساس کرد خون توی بدنش یخ زد فشارش به صفر رسید و زل زد به عکس با خودش فکر میکرد:نه این امکان نداره چطوری امیر حاضر شده بود با شایسته ازدواج کنه؟ اخه این دختر چی داره که تونسته امیر حسین صدرایی رو مال خود کنه؟ نمیتونست علاقه شو به امیر انکار کنه با وجود اون اتفاق 4 سال پیش و بهم خوردن رابطه ش با امیر هیچ کسی رو به اندازه ی اون خوب پیدا نکرده بود شایسته با تعجب به صورت میخ شده ی رها نگاهی انداخت و با اخم غلیظ و لحن مصنوعی شوخی کیفو از دست رها قاپید و گفت:چیه بابا شوهرمو قورت دادی رها سعی کرد عادی باشه و گفت:راستش چهره ش خیلی اشناس داشتم فکر میکردم کجا دیدمش شایسته:گفتم که گشته شاید تو میدون ونک دیدیش رها لابدی گفت و برای ریختن چایی به سمت اشپزخونه رفت چند مشت اب خنک تو صورتش ریخت تا حالش جا بیاد هنوز هضم این مسئله که مرد رویاهاش نصیب یکی از بهترین دوستاش شده بود براش سخت بود و با خودش عهد کرد که تا اخر ماجرا رو بفهمه کلی حرف راجبع به عروسی و مراسم و مسائل دیگه زدند و شایسته فارغ از دل پر درد رها از لذت ها و خوشی هاش کنار امیر میگفت انقدر به حرف افتاده بودند که گذر زمان رو اصلا حس نکردن نگاه خندون شایسته به ساعت قفل شد و با دیدن 8 مثل فنر از جاش پرید با استرس ضربه ای به صورتش زد و گفت:وای رهایی من باید برم الان امیر حتما از نگرانی دق کرده گوشیمم که شارژ تموم کرده کاری نداری عزیز رها با حسرت نگاهش کرد حق اون بود که الان کنار امیر باشه رها:نه عزیزم بازم بهم سر بزن شایسته:دیگه نوبت تو بیای خونم فعلا خداحافظ رها هم جوابش رو زیر لب داد و به داخل خونه برگشت و به اتاقش پناه برد شایسته هم با سرعت به سمت ماشین رفت و به سمت خونه حرکت کرد پشت چراغ قرمز پژو پارسی که 4 تا اراذل سوارش بودند کنارش ایستاد پسر ها انواع و اقسام متلک ها رو بارش کردند و شایسته بی توجه به حرفاشون پاشو روی گاز گذاشت ولی انگار اونا قصد تموم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۳۱ عصر
کردن ماجرا رو نداشتند و مثل سایه دنبالش بودند نزدیک ساعت 9 بود ولی شایسته جرات نداشت سمت خونه بره ولی با دیدن ماشین گشتی که به هردوشون ایست داد قلبش تقریبا وایستاد سامان رو دید که به سمت ماشین پسرا رفت و امیر حسین هم بی خبر از همه جا به ماشین اون نزدیک شد و با دیدن شایسته تقریبا کپ کرد شایسته هم از دیدن امیر تو اون هیبت همیشه پر ابهت و جذاب هم خوشحال شد و هم از ترس تقریبا نزدیک بود که خودشو خیس کنه مخصوصا با دیدن اخم فوق غلیظ صورت امیر حسین امیر در حالی که دست هاشو مشت کرده بود تا بتونه خودشو کنترل کنه نگاهی به چهره ی غرق در ارایش شایسته کرد نگاهش چرخید و روی مانتوی بدن نماش ثابت موند دندوناش به هم سایید و سعی کرد جلوی سرباز های همراهشون و سامان ابرو ریزی نکنه نمیتونست قبول کنه این وضع شایسته رو دیگه بحث یه موضوع ساده و یه رابطه ی قابل برگشت نبود این دختر الان زنش بود همه چیزش بود نمیتونست دیگه ولش کنه این رفتار ها و بی پرواییش هم عجیب داشت ازارش میداد امیر حسین زیر لب غرید : کجا بودی این وقت شب ؟چرا این گوشی لعنتیت خاموش بود شایسته با تته پته گفت:خونه ی دوستم بودم امیر سعی کرد دادشو خفه کنه و با صدای اروم ولی پر از خشمش گفت:تا 8 شب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با این وضع شایسته سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:ببخشید متوجه ساعت نشده بودم تو همین حال بودند که موتوری بهشون نزدیک شد و پسر پشت سر راننده رو به امیر حسین با لحن زننده ای گفت:جناب سروان کوتاه بیا انقدر خانم رو اذیت نکن بابا شما هم گیر دادید به حجاب ها ما وساطت بکنیم کوتاه میای؟ امیر دیگه نتونست خوداری کنه و مشت محکمی حواله ی صورت کرد و با داد رو به شایسته گفت که بره خونه شایسته اما انگار با قدرت حرکت نداشت سامان و سرباز ها به سمت امیر اومدند تا بتونن از مرد جداش کنه امیر حسین از جاش بلند شد و رو به سامان گفت:من با خانمم میرم تو بچه ها رو ببر سامان با چشمای گشاد شده نگاهی به امیر انداخت و سرباز ها و بقیه رو از سمت ماشین عقب برد و رو به امیر گفت:برو خیالت جمع من به حساب همشون میرسم امیر سوار ماشین شد و با تحکم رو به شایسته گفت:برو شایسته اما هنوز بی حس بود اصلا دلش نمیخواست امیر رو ناراحت کنه ولی این کارو کرده بود و الان با یه کوه اتش فشان طرف بود با ضربه ی محکم امیر به فرمون به خودش اومد و به سمت خونه راه افتاد تا خونه حرفی نزدند وارد خونه که شدند امیر خودشو روی مبل ولو کرد و سعی کرد با فشار دادن شقیقه هاش از درد سرش کم کنه شایسته اما مات و خشک زده وسط سالن رو به روی امیر ایستاده بود واقعا طاقت دیدن این حالشو نداشت با صدای داد امیر به خودش اومد امیر از جاش بلند شد و سمتش اومد با عصبانیت نگاهی به شایسته انداخت و بازوهاشو تو دستش گرفت و محکم فشار داد تا حدی که اخ شایسته رو بلند کرد امیر:عروسی قرار بود بری ؟ شایسته:امیر دستم درد گرفت خواهش میکنم امیر:لعنت به من شایسته رو ول کرد و به سمت اتاق پناه برد و شایسته فقط صدای مشت های سنگین امیر رو که به دیوار میکوبید رو میشنید با چشمای گریون خودشو به پشت در اتاق رسوند امیر باید اونو میزد نه دست خودشو داغون میکرد ولی تو ذات این ادم دست بلند کردن رو زن گناه کبیره بود میدونست ایراد از اونه میدونست بهش قول داده بود که طبق خواسته ی اون باشه حالش از خودش بهم خورد از ازادی که امیر بهش داده بود سوءاستفاده کرده بود دستشو به در اتاق کشید دلش اغوش امن امیر رو میخواست و درو کوبید و با التماس رو اسم امیر رو صدا کرد شایسته:امیر حسین بیا بیرون باهم حرف بزنیم من غلط کردم خواهش میکنم امیر اما مثل بچه کوچولو ها پشت در اتاق نشسته بود و سرشو روی پاش گذاشته بود دیگه واقعا کم اورده بود شایسته رو دوست داشت ولی تحمل این کاراشو نداشت یه بار تو زندگی رکب خورده بود بس بود عذاب کشیدن دلش یه زندگی امن رو میخواست تحمل التماس های پر از غم شایسته رو نداشت دلش نمیخواست شریک زندگیشو خورد کنه درسته اون این کارو کرده بود ولی روحیه ی امیر خیلی با این کارا متضاد بود با تردید از جاش بلند شد و درو باز کرد و به چشمای قشنگ شایسته که با این رگه های اشک جذاب تر شده بود نگاه کرد شایسته هق هق کنان به صورت درهم امیر نگاه کرد امیر حسین دستشو بالا برد و شایسته از ترس چشماشو بست و خودشو عقب کشید نمیخواست باور کنه امیر حسینش بخواد مثل مردای دیگه زور و قدرت بازوشو نشونش بده ولی تو یه لحظه خودشو تو بغل شوهرش دید امیر اروم موهاشو نوازش میکرد و سعی میکرد ارومش کنه شایسته که از این همه گذشت و بزرگواری امیر از خودش بدش اومده بود هق هق ش ازاد شد و اشک هاش پیرهن مردونه ی امیر رو خیس کرده بود امیر:گریه نکن خواهش میکنم اروم باش شایسته:امیر ببخشید من نمیخواستم تو رو عذاب بدم امیر اهی کشید و گفت:ولی این کارو کردی سامان مثل برادرم بود و از ماشین همه رو دور کرد من تحمل ندارم یکی مثل اون مردک عوضی به ناموس من زن من همه چیز من نگاه کنه شایسته:قول میدم دیگه اذیتت نکنم امیر حرفی نزد و به رو به روش خیره شد و اجازه داد شایسته توی اغوشش اروم بگیره چون معتقد بود اگه همسرش اغوش اونو نداشته باشه به یه اغوش غریبه برای ارامشش پناه میبره اون شب کنار هم خوابیدند چون شایسته کاملا میدونست که امیر اصلا دوست نداره تحت هیچ شرایطی اون جدا ازش بخوابه حتی اگه از هم در حد المپیک دلخور باشند صبح امیر با سردرد از خواب بلند شد و نگاهش به شایسته افتاد که خودشو از سرما جمع کرده بود لبخند نصف نیمه ای زد و پتو رو روش کشید و بی اختیار گونشو بوسید و برای رفتن به سرکار اماده شد میدونست شایسته ذاتا این نبود نیست ولی تحت زور و اجبار خانواده ش اینجوری شده کاراش از حد معمولی هم بیشتر بود سرس تکون داد و از خونه بیرون زد شایسته با صدای تلفن از جاش پرید و نگاهی به ساعتش انداخت ای بابا چقدر خوابیده بود ساعت 10 بود میدونست امیر حتما امروز زودتر میاد چون دیشب گشت بود سریع از جاش بلند شد و جواب تلفن رو داد مادرش بود و گفت که خانواده ی ریحان جواب مثبت رو دادند و پنج شنبه ی هفته ی اینده مراسم عقدشون بود شایسته با اخم تلفن رو قطع کرد و دلش به حال ریحان سوخت که گول ظاهر فرزین و خانوادشو خورده بود بی خیال خانواده ش با خودش فکر کرد ناهار چی درست کنه بالاخره تصمیم گرفت قرمه سبزی درست کنه چون امیر خیلی دوست داشت غذاشو بار گذاشت و یه سر حمام رفت تاپ و شلوارک صورتیشو پوشید و موهاشو مرتب کرد و ارایش ملیح صورتی هم کرد و منتظر اومدن امیر شد که تلفن زنگ خورد تلفن رو جواب داد نرگس خانم بود و برای شام شب دعوتشون کرد شایسته هم با خوشرویی دعوتشون رو پذیرفت و به انتظار امیر جلوی تلویزیون نشست ساعت حدود 3 بود که امیر اومد شایسته با خوشرویی خودشو بهش رسوند و با پا بلندی به خاطر قد بلند امیر بوسه ای روی گونه ش گذاشت و بهش خسته نباشیدی گفت امیر هم با لبخند نگاهی به شایسته که دلربا به نظر میرسید انداخت و با لحن شوخی گفت:خوشگل کردی ها میخورمت ها شایسته با ناز مخصوص به خودش گفت: بیا اول ناهارتو بخور بعد به من هم میرسه امیر لب محکمی ازش گرفت و شیطونکی زیر لب گفت و برای تعویض لباسش به سمت اتاقش رفت شایسته با سلیقه میز رو چید و کنار امیر که دائما از دستپختش تعریف میکرد با اشتها غذا خوردند و بعد غذا چایی اوردو قضیه جواب مثبت ریحان و دعوت امشب رو به امیر گفت ساعت حدود 4 بود که امیر همون جا روی کاناپه از خستگی خوابش برد و شایسته پتویی روش انداخت و خودش برای رفتن به خونه ی امیر اینا اماده شد مانتو سبزشو پوشید و روسری ست همراهشو لبنانی بست و ارایش خیلی مختصری رو هم انجام داد چادرش رو برداشت و منتظر امیر حسین که داشت حاضر میشد شد با رضایت خاطر نگاهی به ایینه کرد الان هم خوشتیپ بود و هم حجابش اون چیزی بود که امیر میخواست امیر هم تیشرت ابیشو به همراه جین ابیش پوشید و به سمت پذیرایی اومد و همون جوری که سرش پایین بود و کفشاشو پاش میکرد شایسته رو صدا زد شایسته سمتش اومد و امیر با دیدنش لبخند پررنگی روی صورتش اومد و بی اختیار گفت:چقدر ناز شدی روسری لبنانی خیلی بهت میاد شایسته:نظر لطفتونه اقا امیر کفشاشو در اورد و به سمت شایسته اومد و چادرشو از دستش گرفت و روی دسته ی مبل گذاشت و گفت:نیازی نیست زوری و به خاطر من و خانواده م سرت کنی قرار شد هر وقت خودت بهش ایمان پیدا کردی و دوستش داشتی از صمیم قلب سرت کنی شایسته:اخه جلوی مامانت اینا بده امیر:بدتر ریا کاری که تو میخوای بکنی خودت باش خود واقعی ایت دیگه حرفی نزدند و به سمت خونه ی امیر اینا راه افتادند نرگس خانم زینب و علی اقا خوشحال از دیدن اونا سلام و احوال پرسی گرمی باهاشون کردند و همه روی مبل نشستند زینب و شایسته در حال صحبت در مورد پسری بودند که جدیدا تو دانشگاه از زینب اجازه خواسته بود که برای خواستگاری بیان و شایسته با اشتیاق به حرف های زینب که با اب و تاپ و گاهی لحن شوخی بود گوش میداد علی اقا که همه رو سرگرم دید سمت اتاقش رفت و امیر حسین رو هم صدا زد و ازش خواست برای اینکه یه نگاهی به کامپیوترش بکنه به اتاقش بره امیر حسین همون طور که سیبش رو گاز میزد وارد اتاق علی اقا شد و گفت:جانم بابا باز کجاش خراب شده؟ علی اقا لبخندی زد و گفت :سی دی نشون نمیده ولی حالا کار مهم تری باهات دارم که دلم نخواست جلوی زنت بگم بیا بشین امیر همون طور که بی خیال سیبش رو گاز میزد و گفت:جان بگو علی اقا چکی رو به امیر نشون داد و با جدیت گفت:این قرض من به پدر زنته جورش کردم امیر با تعجب نگاهش کرد و بی اختیار گفت :اون همه پول رو از کجا اوردید؟ علی اقا لبخند زد و گفت: زمین لواسونو بالاخره به قیمت دلخواه فروختم امیر وا رفت و گفت:ولی بابا اون زمین ارثیه ی پدریتون بود و کلی دوستش داشتید علی اقا:اره پسرم تا زمانی دوستش داشتم که مقروض به مردم نبودم ولی به هر حال باید قرض مردم رو بدیم و مهم تر از همه اینکه نمیخوام خدایی نکرده منت پدر زنت رو سرت باشه امیر تو فکر عمیقی فرو رفت باباش نمیدونست که حاجی باهاش سر شایسته معامله کرده بود حالا پول جور شده بود و امیر دیگه مجبور نبود کنار شایسته بمونه حالا دیگه سایه ی واژه ی اجبار از زندگیش کم شده بود یاد حرف حاجی افتاد که بهش با نیش خند و کنایه بهش گفته بود هر وقت تونستند قرضو پس بدن در صورت خواست امیر حسین معامله ی بین اونو و حاجی هم بهم میخوره امیر : بابا من نمیبرم بهش بدم خودتون ببرید علی اقا دستی به شونه های پسرش که نمیدونست چرا خمیده شدن گذاشت و گفت:نیازی نیست تو ببری فقط خواستم خیالت رو جمع کنم امیر با فکری مشغول به سمت کامپیوتر رفت تا ببینه چش شده علی اقا:چی شده امیر حسین چرا ناراحت شدی؟ امیر:ناراحت نیستم بابا الان ولش کن این کامپیوتر قراضه رو بیا بریم زنت یه شب اومده خونه ما به دلش نیاد امیر :بریم اقا جون باید یه قطعه بخرم یه شب میام درستش میکنم علی اقا:خدا خیرت بده پسر امیر همراه علی اقا به سمت پذیرایی اومدند نگاه امیر بی اختیار روی شایسته زوم شد که بی خبر از همه جا زیر زیرکی با زینب میگفت و میخندید و شایسته هم بی خبر از اتفاقات پیش اومده از طرف نرگس خانم و زینب مامور شده بود که قضیه ی خواستگاری زینب رو به امیر بگه امیر به شایسته نگاه کرد و اهی کشید و با خودش فکر کرد که کاش این پول زودتر جور شده بود خودشم نمیدونست چه حسی داشت احساس میکرد اگه بعد عقدشون این اتفاق افتاده بود میزد زیر همه چیز ولی یه چیزی ته وجودش فریاد زد و این کاره نیستی شایسته با دیدن امیر لبخندی زد و دوباره مشغول صحبت با زینب شد لبخندش تا ته دل امیر حسین رو سوزوند و بی قرار شایسته رو نگاه کرد انگار قرار بود از دست بدتش زینب و شایسته برای فردا بعد الظهر قرار گذاشتند که برای عقد فرزین برن بازار خرید شامشونو خوردند و برای رفتن اماده شدند شایسته و امیر از همه خداحافظی کردند و به سمت خونه راه افتادند ************************8 رها روی تختش دراز کشیده بود و روی اخرین و تنها یادگاری امیر دست میکشید و بی اختیار اشکش جاری شد با خودش زمزمه کرد :امیر حسین صدرایی سهم تو از این دنیا خیلی بیشتر از شایسته ی نفیسیه اره اگه منم مثل اون خانواده ی درست و حسابی داشتم الان به جای اون کنار تو بودم صدای امیر توی سرش اکو شد گناه خودتو گردن افراد دیگه ننداز رها یه ذره از لیوان مشروب کنار تختش رو سر کشید با خنده به بلند بلند حرف زدن با خودش ادامه داد و گفت:امیر حسین تو همیشه پدر داشتی مادر داشتی هرکدومشون هم بهترینن ولی من هیچ چیزی نداشتم پس تو حق نداری توبیخم کنی لیوان مشروبشو کامل سر کشید و تصمیم گرفت فردا یه سر به خونه ی شایسته بزنه نگاه امیر به شایسته که در حال شونه زدن موهاش بود میخ شد از خودش و تردیدی که برای چند لحظه سراغش اومده بود بدش اومدحتی فکر ترک شایسته رو هم خیانت میدونست شایسته زنش بود و برای همیشه هم میموند و احساسش الان به اون اصلا حس زمان عقدشون نبود شایسته موهاش بلندشو شونه زد و کنار امیر حسین دراز کشید شایسته:حوصله داری یه چیزی بهت بگم؟ امیر دستشو دور گردن شایسته انداخت و گفت:اره عزیزم بگو شایسته:برای زینب خواستگار اومده امیر اخم ظریفی به ابروهاش داد و گفت:کی هست طرف؟اصلا کی جرات کرده و خودشو در حد زینب ما دونسته پا جلو گذاشته ؟ با این حرفش یه چیزی درون شایسته شکست یاد برادرای خودش افتاد که علنا بهش گفته بودند که بره خدا رو شکر کنه که امیر حسین اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه مگه اون از زینب چی کم تر داشت ؟ نگاهش به امیر افتاد که با شیطنت دستشو جلوی چشمش تکون میداد امیر:کجایی بانو ؟ شایسته:ها؟؟هیچی طرف هم دانشگاهیشه و این ترم درسش تموم میشه حالا قراره اگه شما و خانواده ی محترم اجازه بدید بیان خواستگاری امیر:حالا بیان ببینیم اصلا چه جور ادمایی هستن شایسته لبخندی زد و حرفی نزد و تو فکر فرو رفت امیر هم برای رهایی از این سردرد لعنتی قرص خواب اوری خورده بود و بعد از کم تر از چند دقیقه تو بغل شایسته خوابش برد صبح رها به گوشی شایسته اس ام اس داده بود که میخواد بیاد پیشش شایسته هم وسایل پذیرایی رو به بهترین نحو اماده کرده بود و با پوشیدن لباس قشنگی و رسیدن به خودش منتظر اومدنش شد رها از ماشین پیاده شد و عینک افتابیشو برداشت و به نمای خونه نگاهی انداخت خیلی دوست داشت زودتر خونشونو ببینه به همین خاطر زنگو فشار داد شایسته هم با خوشرویی درو باز کرد و جلوی در انتظارشو کشید بعد احوال پرسی و روبوسی رها گل و شیرینی رو به دست شایسته داد و روی مبل نشست و نگاهشو به خونه انداخت رها:چقدر خونتون قشنگ و با سلیقه چیده شده شایسته در حالی که چایی و شیرینی رو اماده میکرد گفت:ممنون نظر لطفته بیشترش سلیقه ی امیر حسینمه رها فکش منقبض شد و اتیش انتقامش شعله ور تر دلش نمیخواست شایسته این طوری امیر رو خطاب کنه رها:بیا بشین دختر اومدم خودتو ببینم عکس های عروسیتم بیار ببینم شایسته چایی و شیرینی رو جلوش گذاشت و برای اوردن البوم به سمت اتاق خوابشون رفت البوم رو جلوی رها گرفت و خودش هم کنارش نشست رها با دیدن عکس های شایسته تو بغل امیر هر لحظه بغضش بزرگتر میشد تموم این زندگی و این مرد فوق العاده رو حق خودش میدونست نه اون تو حین دیدن عکس ها عکس یه نفر حسابی توجهشو جلب کرد انگار اصلا باور نداشت چیزی رو که میبینه برای همین بی اختیار گفت:این کیه؟ شایسته بی توجه به حیرت رها شروع به معرفی اعضای خانواده ش کرد اما ذهن رها فقط حول اون ادم میچرخید چند وقت پیش تو یکی از مهمونی های کله گنده ها دیده بودتش و طرف هم خیلی دنبال رها بود و کلی هم پیغام داده بود که ازش خوشش اومده تو یه لحظه افکار شیطانی مثل برق و باد از ذهنش گذشت باید می فهمید امیر چرا با شایسته ازدواج کرده؟باید دلیلشو میفهمید دو ساعتی پیش شایسته موند و حرص خورد شایسته با اب و تاپ از امیر و رفتار خوبش تعریف کرد و رها هر لحظه عصبانی تر و اتیش انتقامش تند تر میشد دیگه نتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب شایسته جان من دیگه باید برم شایسته:کجا عزیزم تازه اومدی که؟ رها:فدات بشم عزیزم کار واجب دارم باید برم شایسته:باشه عزیزم بازم بهم سر بزن گلی رها:در حالی که کفشش رو پاش میکرد با اینکه از حسادت داشت میترکید ولی مجبور بود این جمله ی رو که هیچ رغبتی به بیانش نداشت رو بیان کنه خوشبخت بشی عزیزم خداحافظ شایسته:مرسی گلم خداحافظت باشه رها برای اجرای نقشه ش احساس بی تابی میکرد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت شایسته هم اماده شد که با زینب برای خرید برن بیرون به احترام حضور زینب و بیشتر برای خاطر امیر حسین چون میدونست امروز تو ونک گشته چادرشو پوشید حالا که امیر حسین انقدر با احترام با هاش برخورد میکرد و منطقی خواسته شو بیان کرده بود واقعا بی منطقی بود که شایسته بخواد باهاش لج کنه حالا با دیدن اون چهره ی عبوس و خشن که با ابهت کنار ماشین گشت وایستاده بود دیگه نمیترسید و برعکس خوب میدونست زیر این چهره ی خشن چه دل مهربون قایم شده نتونست عشق و محبتش رو نگه داره و تمومشو توی یه لبخند از ته دل ریخت و نثار نگاه مشتاق امیر حسین کرد امیر هم با دیدن شایسته توی اون شرایط و اون لبخند نتونست پاسخشو نده و لبخند پررنگ تری با تکون دادن سر بهش هدیه کرد خرید شون رو انجام دادند و شایسته با اعلام خبر موافقت امیر برای اومدن خواستگار ها شادی رو توی چشمای زینب دید و با رضایت به سمت خونه برگشت و شام مختصری گذاشت و منتظر اومدن امیر شد امیر هم خسته از کار روزمره دلش برای فضای اروم خونه ش پر میکشید هیچ وقت فکر نمیکرد کنار شایسته انقدر با ارامش زندگی کنه ولی خوب دلش گاهی از این همه ارامش میلرزید که نکنه پشت اون طوفان های سهمگینی تو راه باشه وارد خونه که شد بی اختیار شایسته رو بغل کرد و محکم فشارش داد و از ته دل لباشو بوسید ولی بوی عطر اشنایی باعث شد از شایسته جدا بشه شایسته:چیه اقا امیر محبتت قلمبه شده؟ امیر در حالی که هنوز گیچ پیدا کردن عطر بود گفت:ما همیشه به شما ارادت داریم خانم بعد هم برای خلاصی از هر چیزی که اونو یاد گذشته مینداخت پنچره رو باز گذاشت تا بو از بین بره شامنشونو با خوشحالی و خوبی خوردند و امیر نمیدونست امشب چرا انقدر مشتاق شایسته شده شایسته هم که از دل امیر خوب خبر داشت کنارش روی تخت خوابید و خودشو در اختیار همسرش قرار داشت و شبی توام با خوبی رو گذروندند نزدیک نماز صبح امیر از خواب بلند شد و بعد از دوش گرفتند و نماز خوندنش شروع به خوندن سوره یس کرد میخواست برای خوشی هاش هم خداوند رو یاد کنه نه فقط زمان ناخوشی به درگاهش متوسل بشه این ارامش گمشده بعد چهار سال بهش برگشته بود و در نظر امیر سجده ی شکر داشت شایسته از خواب پردید و با دیدن امیر که خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی و این که کسی اونو ببینه و تحسینش بکنه توی حالت عرفانی خودش فرو رفته بود یه حال عجیبی پیدا کرد امیر انگار نور هدایتش شده بود تازه فهمید چقدر از خدا دور شده و فقط زمان بدبختی ها گله گذاری پیش خدا میبرد و با خودش اعتراف کرد که چه بنده ی ناشکری بوده که برای وجود امیر شاکر خالقش نبوده چون وقت تنگ بود تیمم کرد و جانماز سفید و چادر سفید نمازشو سرش انداخت و پست سر امیر برای خوندن نمازش ایستاد رها تلفنی با ساسان صحبت کرد و خواستار قرار با فرد مورد نظر شد ساسان:رها خوب فکراتو کردی ؟این یارو با کسی شوخی نداره ها اگه بخوای دورش بزنی دودمانت به باد میده ها رها:اگه بخوام سوگلیش بمونم چی؟ ساسان:اها ایولا این شد اون وقت هم نون تو توی روغنه هم من از بغل تو منم به یه نون و نوایی میرسم رها پوزخندی زد و گفت:باشه بابا تو هم که همیشه لاشخور باش سهم جنابعالی هم محفوظه ساسان:ترش نکن دختر طرف بدجوری خاطر خواهته حاضره بخاطرت همه کار بکنه رها لبخند زد و گفت:اوکی پس فردا راس ساعت 5 عصر تو همون کافی شاپ همیشگی قرار بزار ساسان :اوکی بای رها تلفن رو قطع کرد و به کاری که قرار بود انجام بده فکر کرد وارد بازی خطرناکی داشت شروع میکرد ولی اون توی زندگی همه چیزشو باخته بود و دیگه چیزی برای از دست دادن و ترسیدن نداشت نمیدونست چرا یاد امیر حسین یه لحظه هم تنهاش نمیزاشت بی اختیار یاد 4 سال قبل و اون شب افتاد طبق معمول چهار شنبه شب ها با ارش قرار داشت چند بار از ساکنین ساختمون طعنه شنیده بود ولی بی محل از کنارشون گذشته بود و علنا اعلام کرده بود 4 دیواری و اختیاری اون شب با ارش بود که در خونه زده شد از چشمی در با دیدن پلیس ها بی خیال شونه ای بالا انداخت و پیش ارش برگشت با اینکه ترسیده بود ولی نمیخواست جلوی ارش کم بیاره و بهش گفت که بی خیال همه به کارش ادامه بده صد البته که تو حال طبیعی خودشون نبودند و اون همه مشروبی که خورده بودن کار دستشون داده بود تو حال خودشون بودند که رها چشمای نیمه خمارشو باز کرد و با تعجب امیر رو در حالی که فکش منقبض شده بود و دست هاش مشت شده جلوی در دید خنده ی بلندی سر داد احساس کرد داره توهم میزه ولی وقتی ارش سریع از جاش بلند شد و سعی کرد از اون وضعیت در بیاد تازه فهمید نه انگار واقعا خود امیر حسین اونجا بود یاداوری این خاطرات زجرش میداد دلش میخواست خودشو خوشبخت جلوه بده ولی نمیشد اون هیچی نداشت دیگه نتونست تحمل کنه و بخواد به خودش دروغ بگه دستشو روی صورتش گذاشت و از ته دلش گریه کرد اره اون تنها بود تنهای تنها******************دو ماه بعد عقد کنون ریحان و فرزین هم با تجملات زیاد خودش تموم شد چیزی که واقعا شایسته رو ازار میداد چندین مدل غذاهای جورواجور بود و کلی تجملات مسخره ی دیگه که اگه نبودن هم اتفاقی نمی افتاد امشب هم امیر یه ماموریتی براش پیش اومده بود و شب دیر میومد شایسته روی تخت دراز کشیده بود و به خواستگاری دیشب زینب فکر میکرد به ذوقی که تو چشمای زینب بود و از اشکی که تو چشمای علی اقا و نرگس خانم جمع شده بود از مرتضی که عشقش به زینب رو از نگاهش هم میشد فهمید از سخت گیری ها و توجهات امیر حسین اه بلندی کشید و به خواستگاری خودش فکر کرد و اینکه همه چه جوری ارزوشون بود اون زودتر بره بغض بزرگی توی گلوش بود که نیاز به یه تلنگر برای ترکیدن داشت چند وقتی بود که امیر خیلی دیر میومد خونه و صبح ها هم زود میرفت و گاهی عملا شایسته اصلا نمیدیدتش و این بیشتر از همه چی ازارش میداد خودشم میدونست نصف بد خلقیا و بهونه گیری هاش واسه خاطر همینه امیر خیلی دیر وقت اومد و شایسته خوابش برده بود به سمتش اومد و موهاشو نوازش کرد و بوسه ی ارومی به گونه ش زد و کنارش دراز کشید و انقدر خسته بود که زود خوابش برد صبح هم زودتر از شایسته بیدار شد و به خاطر مشغله ی کاری که تو این چند وقت داشت مجبور بود وقت بیشتری رو سرکار بمونه واسه همین هم قبل از بیدار شدن شایسته اون رفت این درگیری های کاری امیر خیلی شایسته رو ناراحت و عصبی کرده بود تو حال خودش بود که زنگ خونه به صدا در اومد بی حوصله نگاهی به ایفون تصویری انداخت و با دیدن رها خنده رو لبش اومد تو این چند وقت که امیر کم تر خونه بود رها تقریبا همه ی تنهایی هاش رو پر کرده بود و گیتار زدن که شایسته خیلی بهش علاقه داشت رو بهش یاد میداد درو زد و رها وارد خونه شد بعد سلام و علیک روی مبل ولو شد و روسریشو از سرش کند رها:وای خدا چقدر هوا گرمه تو چته باز کشتی هات غرقه که؟ شایسته در حالی که واسه شایسته شربت اماده میکرد بی حوصله گفت:هیچی امیر رو دیشب هم ندیدم رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۳۲ عصر
امیر در حالی که دست هاشو مشت کرده بود تا بتونه خودشو کنترل کنه نگاهی به چهره ی غرق در ارایش شایسته کرد
نگاهش چرخید و روی مانتوی بدن نماش ثابت موند
دندوناش به هم سایید و سعی کرد جلوی سرباز های همراهشون و سامان ابرو ریزی نکنه
نمیتونست قبول کنه این وضع شایسته رو
دیگه بحث یه موضوع ساده و یه رابطه ی قابل برگشت نبود این دختر الان زنش بود همه چیزش بود نمیتونست دیگه ولش کنه
این رفتار ها و بی پرواییش هم عجیب داشت ازارش میداد
امیر حسین زیر لب غرید : کجا بودی این وقت شب ؟چرا این گوشی لعنتیت خاموش بود
شایسته با تته پته گفت:خونه ی دوستم بودم
امیر سعی کرد دادشو خفه کنه و با صدای اروم ولی پر از خشمش گفت:تا 8 شب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با این وضع
شایسته سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:ببخشید متوجه ساعت نشده بودم
تو همین حال بودند که موتوری بهشون نزدیک شد و پسر پشت سر راننده رو به امیر حسین با لحن زننده ای گفت:جناب سروان کوتاه بیا انقدر خانم رو اذیت نکن بابا شما هم گیر دادید به حجاب ها
ما وساطت بکنیم کوتاه میای؟
امیر دیگه نتونست خوداری کنه و مشت محکمی حواله ی صورت
کرد و با داد رو به شایسته گفت که بره خونه
شایسته اما انگار با قدرت حرکت نداشت
سامان و سرباز ها به سمت امیر اومدند تا بتونن از مرد جداش کنه
امیر حسین از جاش بلند شد و رو به سامان گفت:من با خانمم میرم تو بچه ها رو ببر
سامان با چشمای گشاد شده نگاهی به امیر انداخت و سرباز ها و بقیه رو از سمت ماشین عقب برد و رو به امیر گفت:برو خیالت جمع من به حساب همشون میرسم
امیر سوار ماشین شد و با تحکم رو به شایسته گفت:برو
شایسته اما هنوز بی حس بود اصلا دلش نمیخواست امیر رو ناراحت کنه ولی این کارو کرده بود و الان با یه کوه اتش فشان طرف بود
با ضربه ی محکم امیر به فرمون به خودش اومد و به سمت خونه راه افتاد
تا خونه حرفی نزدند
وارد خونه که شدند امیر خودشو روی مبل ولو کرد و سعی کرد با فشار دادن شقیقه هاش از درد سرش کم کنه
شایسته اما مات و خشک زده وسط سالن رو به روی امیر ایستاده بود واقعا طاقت دیدن این حالشو نداشت
با صدای داد امیر به خودش اومد
امیر از جاش بلند شد و سمتش اومد با عصبانیت نگاهی به شایسته انداخت و بازوهاشو تو دستش گرفت و محکم فشار داد تا حدی که اخ شایسته رو بلند کرد
امیر:عروسی قرار بود بری ؟
شایسته:امیر دستم درد گرفت خواهش میکنم
امیر:لعنت به من
شایسته رو ول کرد و به سمت اتاق پناه برد و شایسته فقط صدای مشت های سنگین امیر رو که به دیوار میکوبید رو میشنید
با چشمای گریون خودشو به پشت در اتاق رسوند امیر باید اونو میزد نه دست خودشو داغون میکرد ولی تو ذات این ادم دست بلند کردن رو زن گناه کبیره بود میدونست ایراد از اونه
میدونست بهش قول داده بود که طبق خواسته ی اون باشه
حالش از خودش بهم خورد از ازادی که امیر بهش داده بود سوءاستفاده کرده بود
دستشو به در اتاق کشید دلش اغوش امن امیر رو میخواست
و درو کوبید و با التماس رو اسم امیر رو صدا کرد
شایسته:امیر حسین بیا بیرون باهم حرف بزنیم من غلط کردم خواهش میکنم
امیر اما مثل بچه کوچولو ها پشت در اتاق نشسته بود و سرشو روی پاش گذاشته بود دیگه واقعا کم اورده بود
شایسته رو دوست داشت ولی تحمل این کاراشو نداشت یه بار تو زندگی رکب خورده بود بس بود عذاب کشیدن
دلش یه زندگی امن رو میخواست
تحمل التماس های پر از غم شایسته رو نداشت دلش نمیخواست شریک زندگیشو خورد کنه
درسته اون این کارو کرده بود ولی روحیه ی امیر خیلی با این کارا متضاد بود
با تردید از جاش بلند شد و درو باز کرد و به چشمای قشنگ شایسته که با این رگه های اشک جذاب تر شده بود نگاه کرد
شایسته هق هق کنان به صورت درهم امیر نگاه کرد
امیر حسین دستشو بالا برد و شایسته از ترس چشماشو بست و خودشو عقب کشید نمیخواست باور کنه امیر حسینش بخواد مثل مردای دیگه زور و قدرت بازوشو نشونش بده
ولی تو یه لحظه خودشو تو بغل شوهرش دید
امیر اروم موهاشو نوازش میکرد و سعی میکرد ارومش کنه
شایسته که از این همه گذشت و بزرگواری امیر از خودش بدش اومده بود هق هق ش ازاد شد و اشک هاش پیرهن مردونه ی امیر رو خیس کرده بود
امیر:گریه نکن خواهش میکنم اروم باش
شایسته:امیر ببخشید من نمیخواستم تو رو عذاب بدم
امیر اهی کشید و گفت:ولی این کارو کردی
سامان مثل برادرم بود و از ماشین همه رو دور کرد من تحمل ندارم یکی مثل اون مردک عوضی به ناموس من زن من همه چیز من نگاه کنه
شایسته:قول میدم دیگه اذیتت نکنم
امیر حرفی نزد و به رو به روش خیره شد و اجازه داد شایسته توی اغوشش اروم بگیره چون معتقد بود اگه همسرش اغوش اونو نداشته باشه به یه اغوش غریبه برای ارامشش پناه میبره
اون شب کنار هم خوابیدند چون شایسته کاملا میدونست که امیر اصلا دوست نداره تحت هیچ شرایطی اون جدا ازش بخوابه حتی اگه از هم در حد المپیک دلخور باشند
صبح امیر با سردرد از خواب بلند شد و نگاهش به شایسته افتاد که خودشو از سرما جمع کرده بود
لبخند نصف نیمه ای زد و پتو رو روش کشید و بی اختیار گونشو بوسید و برای رفتن به سرکار اماده شد
میدونست شایسته ذاتا این نبود نیست ولی تحت زور و اجبار خانواده ش اینجوری شده
کاراش از حد معمولی هم بیشتر بود
سرس تکون داد و از خونه بیرون زد
شایسته با صدای تلفن از جاش پرید و نگاهی به ساعتش انداخت ای بابا چقدر خوابیده بود ساعت 10 بود
میدونست امیر حتما امروز زودتر میاد چون دیشب گشت بود
سریع از جاش بلند شد و جواب تلفن رو داد مادرش بود و گفت که خانواده ی ریحان جواب مثبت رو دادند و پنج شنبه ی هفته ی اینده مراسم عقدشون بود
شایسته با اخم تلفن رو قطع کرد و دلش به حال ریحان سوخت که گول ظاهر فرزین و خانوادشو خورده بود
بی خیال خانواده ش با خودش فکر کرد ناهار چی درست کنه
بالاخره تصمیم گرفت قرمه سبزی درست کنه چون امیر خیلی دوست داشت
غذاشو بار گذاشت و یه سر حمام رفت
تاپ و شلوارک صورتیشو پوشید و موهاشو مرتب کرد و ارایش ملیح صورتی هم کرد و منتظر اومدن امیر شد که تلفن زنگ خورد
  تلفن رو جواب داد نرگس خانم بود و برای شام شب دعوتشون کرد
شایسته هم با خوشرویی دعوتشون رو پذیرفت و به انتظار امیر جلوی تلویزیون نشست
ساعت حدود 3 بود که امیر اومد شایسته با خوشرویی خودشو بهش رسوند و با پا بلندی به خاطر قد بلند امیر بوسه ای روی گونه ش گذاشت و بهش خسته نباشیدی گفت
امیر هم با لبخند نگاهی به شایسته که دلربا به نظر میرسید انداخت و با لحن شوخی گفت:خوشگل کردی ها میخورمت ها
شایسته با ناز مخصوص به خودش گفت: بیا اول ناهارتو بخور بعد به من هم میرسه
امیر لب محکمی ازش گرفت و شیطونکی زیر لب گفت و برای تعویض لباسش به سمت اتاقش رفت
شایسته با سلیقه میز رو چید و کنار امیر که دائما از دستپختش تعریف میکرد با اشتها غذا خوردند
و بعد غذا چایی اوردو قضیه جواب مثبت ریحان و دعوت امشب رو به امیر گفت
ساعت حدود 4 بود که امیر همون جا روی کاناپه از خستگی خوابش برد و شایسته پتویی روش انداخت و خودش برای رفتن به خونه ی امیر اینا اماده شد
مانتو سبزشو پوشید و روسری ست همراهشو لبنانی بست و ارایش خیلی مختصری رو هم انجام داد
چادرش رو برداشت و منتظر امیر حسین که داشت حاضر میشد شد
با رضایت خاطر نگاهی به ایینه کرد الان هم خوشتیپ بود و هم حجابش اون چیزی بود که امیر میخواست
امیر هم تیشرت ابیشو به همراه جین ابیش پوشید و به سمت پذیرایی اومد و همون جوری که سرش پایین بود و کفشاشو پاش میکرد شایسته رو صدا زد
شایسته سمتش اومد و امیر با دیدنش لبخند پررنگی روی صورتش اومد و بی اختیار گفت:چقدر ناز شدی روسری لبنانی خیلی بهت میاد
شایسته:نظر لطفتونه اقا
امیر کفشاشو در اورد و به سمت شایسته اومد و چادرشو از دستش گرفت و روی دسته ی مبل گذاشت و گفت:نیازی نیست زوری و به خاطر من و خانواده م سرت کنی قرار شد هر وقت خودت بهش ایمان پیدا کردی و دوستش داشتی از صمیم قلب سرت کنی
شایسته:اخه جلوی مامانت اینا بده
امیر:بدتر ریا کاری که تو میخوای بکنی خودت باش خود واقعی ایت
دیگه حرفی نزدند و به سمت خونه ی امیر اینا راه افتادند
نرگس خانم زینب و علی اقا خوشحال از دیدن اونا سلام و احوال پرسی گرمی باهاشون کردند و همه روی مبل نشستند
زینب و شایسته در حال صحبت در مورد پسری بودند که جدیدا تو دانشگاه از زینب اجازه خواسته بود که برای خواستگاری بیان و شایسته با اشتیاق به حرف های زینب که با اب و تاپ و گاهی لحن شوخی بود گوش میداد
علی اقا که همه رو سرگرم دید سمت اتاقش رفت و امیر حسین رو هم صدا زد و ازش خواست برای اینکه یه نگاهی به کامپیوترش بکنه به اتاقش بره
امیر حسین همون طور که سیبش رو گاز میزد وارد اتاق علی اقا شد و گفت:جانم بابا باز کجاش خراب شده؟
علی اقا لبخندی زد و گفت :سی دی نشون نمیده ولی حالا کار مهم تری باهات دارم که دلم نخواست جلوی زنت بگم بیا بشین
امیر همون طور که بی خیال سیبش رو گاز میزد و گفت:جان بگو
علی اقا چکی رو به امیر نشون داد و با جدیت گفت:این قرض من به پدر زنته جورش کردم
امیر با تعجب نگاهش کرد و بی اختیار گفت :اون همه پول رو از کجا اوردید؟
علی اقا لبخند زد و گفت: زمین لواسونو بالاخره به قیمت دلخواه فروختم
امیر وا رفت و گفت:ولی بابا اون زمین ارثیه ی پدریتون بود و کلی دوستش داشتید
علی اقا:اره پسرم تا زمانی دوستش داشتم که مقروض به مردم نبودم ولی به هر حال باید قرض مردم رو بدیم و مهم تر از همه اینکه نمیخوام خدایی نکرده منت پدر زنت رو سرت باشه
امیر تو فکر عمیقی فرو رفت باباش نمیدونست که حاجی باهاش سر شایسته معامله کرده بود
حالا پول جور شده بود و امیر دیگه مجبور نبود کنار شایسته بمونه
حالا دیگه سایه ی واژه ی اجبار از زندگیش کم شده بود
  یاد حرف حاجی افتاد که بهش با نیش خند و کنایه بهش گفته بود هر وقت تونستند قرضو پس بدن در صورت خواست امیر حسین معامله ی بین اونو و حاجی هم بهم میخوره
امیر : بابا من نمیبرم بهش بدم خودتون ببرید
علی اقا دستی به شونه های پسرش که نمیدونست چرا خمیده شدن گذاشت و گفت:نیازی نیست تو ببری فقط خواستم خیالت رو جمع کنم
امیر با فکری مشغول به سمت کامپیوتر رفت تا ببینه چش شده
علی اقا:چی شده امیر حسین چرا ناراحت شدی؟
امیر:ناراحت نیستم بابا
الان ولش کن این کامپیوتر قراضه رو بیا بریم زنت یه شب اومده خونه ما به دلش نیاد
امیر :بریم اقا جون باید یه قطعه بخرم یه شب میام درستش میکنم
علی اقا:خدا خیرت بده پسر
امیر همراه علی اقا به سمت پذیرایی اومدند
نگاه امیر بی اختیار روی شایسته زوم شد که بی خبر از همه جا زیر زیرکی با زینب میگفت و میخندید
و شایسته هم بی خبر از اتفاقات پیش اومده از طرف نرگس خانم و زینب مامور شده بود که قضیه ی خواستگاری زینب رو به امیر بگه
امیر به شایسته نگاه کرد و اهی کشید و با خودش فکر کرد که کاش این پول زودتر جور شده بود
خودشم نمیدونست چه حسی داشت
احساس میکرد اگه بعد عقدشون این اتفاق افتاده بود میزد زیر همه چیز
ولی یه چیزی ته وجودش فریاد زد و این کاره نیستی
شایسته با دیدن امیر لبخندی زد و دوباره مشغول صحبت با زینب شد
لبخندش تا ته دل امیر حسین رو سوزوند و بی قرار شایسته رو نگاه کرد انگار قرار بود از دست بدتش
زینب و شایسته برای فردا بعد الظهر قرار گذاشتند که برای عقد فرزین برن بازار خرید
شامشونو خوردند و برای رفتن اماده شدند
شایسته و امیر از همه خداحافظی کردند و به سمت خونه راه افتادند
************************8
رها روی تختش دراز کشیده بود و روی اخرین و تنها یادگاری امیر دست میکشید و بی اختیار اشکش جاری شد
با خودش زمزمه کرد :امیر حسین صدرایی سهم تو از این دنیا خیلی بیشتر از شایسته ی نفیسیه
اره اگه منم مثل اون خانواده ی درست و حسابی داشتم الان به جای اون کنار تو بودم
صدای امیر توی سرش اکو شد
گناه خودتو گردن افراد دیگه ننداز
رها یه ذره از لیوان مشروب کنار تختش رو سر کشید
با خنده به بلند بلند حرف زدن با خودش ادامه داد و گفت:امیر حسین تو همیشه پدر داشتی مادر داشتی هرکدومشون هم بهترینن
ولی من هیچ چیزی نداشتم پس تو حق نداری توبیخم کنی
لیوان مشروبشو کامل سر کشید و تصمیم گرفت فردا یه سر به خونه ی شایسته بزنه
نگاه امیر به شایسته که در حال شونه زدن موهاش بود میخ شد از خودش و تردیدی که برای چند لحظه سراغش اومده بود بدش اومدحتی فکر ترک شایسته رو هم خیانت میدونست
شایسته زنش بود و برای همیشه هم میموند و احساسش الان به اون اصلا حس زمان عقدشون نبود
شایسته موهاش بلندشو شونه زد و کنار امیر حسین دراز کشید
شایسته:حوصله داری یه چیزی بهت بگم؟
امیر دستشو دور گردن شایسته انداخت و گفت:اره عزیزم بگو
شایسته:برای زینب خواستگار اومده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۳۲ عصر
امیر اخم ظریفی به ابروهاش داد و گفت:کی هست طرف؟اصلا کی جرات کرده و خودشو در حد زینب ما دونسته پا جلو گذاشته ؟
با این حرفش یه چیزی درون شایسته شکست یاد برادرای خودش افتاد که علنا بهش گفته بودند که بره خدا رو شکر کنه که امیر حسین اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه
مگه اون از زینب چی کم تر داشت ؟
نگاهش به امیر افتاد که با شیطنت دستشو جلوی چشمش تکون میداد
امیر:کجایی بانو ؟
شایسته:ها؟؟هیچی طرف هم دانشگاهیشه و این ترم درسش تموم میشه حالا قراره اگه شما و خانواده ی محترم اجازه بدید بیان خواستگاری
امیر:حالا بیان ببینیم اصلا چه جور ادمایی هستن
شایسته لبخندی زد و حرفی نزد و تو فکر فرو رفت
امیر هم برای رهایی از این سردرد لعنتی قرص خواب اوری خورده بود و بعد از کم تر از چند دقیقه تو بغل شایسته خوابش برد
صبح رها به گوشی شایسته اس ام اس داده بود که میخواد بیاد پیشش
شایسته هم وسایل پذیرایی رو به بهترین نحو اماده کرده بود و با پوشیدن لباس قشنگی و رسیدن به خودش منتظر اومدنش شد
رها از ماشین پیاده شد و عینک افتابیشو برداشت و به نمای خونه نگاهی انداخت
خیلی دوست داشت زودتر خونشونو ببینه به همین خاطر زنگو فشار داد
شایسته هم با خوشرویی درو باز کرد و جلوی در انتظارشو کشید
بعد احوال پرسی و روبوسی رها گل و شیرینی رو به دست شایسته داد و روی مبل نشست و نگاهشو به خونه انداخت
رها:چقدر خونتون قشنگ و با سلیقه چیده شده
شایسته در حالی که چایی و شیرینی رو اماده میکرد گفت:ممنون نظر لطفته بیشترش سلیقه ی امیر حسینمه
رها فکش منقبض شد و اتیش انتقامش شعله ور تر دلش نمیخواست شایسته این طوری امیر رو خطاب کنه
رها:بیا بشین دختر اومدم خودتو ببینم عکس های عروسیتم بیار ببینم
شایسته چایی و شیرینی رو جلوش گذاشت و برای اوردن البوم به سمت اتاق خوابشون رفت
البوم رو جلوی رها گرفت و خودش هم کنارش نشست
رها با دیدن عکس های شایسته تو بغل امیر هر لحظه بغضش بزرگتر میشد تموم این زندگی و این مرد فوق العاده رو حق خودش میدونست نه اون
تو حین دیدن عکس ها عکس یه نفر حسابی توجهشو جلب کرد انگار اصلا باور نداشت چیزی رو که میبینه برای همین بی اختیار گفت:این کیه؟ شایسته بی توجه به حیرت رها شروع به معرفی اعضای خانواده ش کرد اما ذهن رها فقط حول اون ادم میچرخید چند وقت پیش تو یکی از مهمونی های کله گنده ها دیده بودتش و طرف هم خیلی دنبال رها بود و کلی هم پیغام داده بود که ازش خوشش اومده تو یه لحظه افکار شیطانی مثل برق و باد از ذهنش گذشت باید می فهمید امیر چرا با شایسته ازدواج کرده؟باید دلیلشو میفهمید دو ساعتی پیش شایسته موند و حرص خورد شایسته با اب و تاپ از امیر و رفتار خوبش تعریف کرد و رها هر لحظه عصبانی تر و اتیش انتقامش تند تر میشد دیگه نتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب شایسته جان من دیگه باید برم شایسته:کجا عزیزم تازه اومدی که؟ رها:فدات بشم عزیزم کار واجب دارم باید برم شایسته:باشه عزیزم بازم بهم سر بزن گلی رها:در حالی که کفشش رو پاش میکرد با اینکه از حسادت داشت میترکید ولی مجبور بود این جمله ی رو که هیچ رغبتی به بیانش نداشت رو بیان کنه خوشبخت بشی عزیزم خداحافظ شایسته:مرسی گلم خداحافظت باشه رها برای اجرای نقشه ش احساس بی تابی میکرد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت شایسته هم اماده شد که با زینب برای خرید برن بیرون به احترام حضور زینب و بیشتر برای خاطر امیر حسین چون میدونست امروز تو ونک گشته چادرشو پوشید حالا که امیر حسین انقدر با احترام با هاش برخورد میکرد و منطقی خواسته شو بیان کرده بود واقعا بی منطقی بود که شایسته بخواد باهاش لج کنه حالا با دیدن اون چهره ی عبوس و خشن که با ابهت کنار ماشین گشت وایستاده بود دیگه نمیترسید و برعکس خوب میدونست زیر این چهره ی خشن چه دل مهربون قایم شده نتونست عشق و محبتش رو نگه داره و تمومشو توی یه لبخند از ته دل ریخت و نثار نگاه مشتاق امیر حسین کرد امیر هم با دیدن شایسته توی اون شرایط و اون لبخند نتونست پاسخشو نده و لبخند پررنگ تری با تکون دادن سر بهش هدیه کرد خرید شون رو انجام دادند و شایسته با اعلام خبر موافقت امیر برای اومدن خواستگار ها شادی رو توی چشمای زینب دید و با رضایت به سمت خونه برگشت و شام مختصری گذاشت و منتظر اومدن امیر شد امیر هم خسته از کار روزمره دلش برای فضای اروم خونه ش پر میکشید هیچ وقت فکر نمیکرد کنار شایسته انقدر با ارامش زندگی کنه ولی خوب دلش گاهی از این همه ارامش میلرزید که نکنه پشت اون طوفان های سهمگینی تو راه باشه وارد خونه که شد بی اختیار شایسته رو بغل کرد و محکم فشارش داد و از ته دل لباشو بوسید ولی بوی عطر اشنایی باعث شد از شایسته جدا بشه شایسته:چیه اقا امیر محبتت قلمبه شده؟ امیر در حالی که هنوز گیچ پیدا کردن عطر بود گفت:ما همیشه به شما ارادت داریم خانم بعد هم برای خلاصی از هر چیزی که اونو یاد گذشته مینداخت پنچره رو باز گذاشت تا بو از بین بره شامنشونو با خوشحالی و خوبی خوردند و امیر نمیدونست امشب چرا انقدر مشتاق شایسته شده شایسته هم که از دل امیر خوب خبر داشت کنارش روی تخت خوابید و خودشو در اختیار همسرش قرار داشت و شبی توام با خوبی رو گذروندند نزدیک نماز صبح امیر از خواب بلند شد و بعد از دوش گرفتند و نماز خوندنش شروع به خوندن سوره یس کرد میخواست برای خوشی هاش هم خداوند رو یاد کنه نه فقط زمان ناخوشی به درگاهش متوسل بشه این ارامش گمشده بعد چهار سال بهش برگشته بود و در نظر امیر سجده ی شکر داشت شایسته از خواب پردید و با دیدن امیر که خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی و این که کسی اونو ببینه و تحسینش بکنه توی حالت عرفانی خودش فرو رفته بود یه حال عجیبی پیدا کرد امیر انگار نور هدایتش شده بود تازه فهمید چقدر از خدا دور شده و فقط زمان بدبختی ها گله گذاری پیش خدا میبرد و با خودش اعتراف کرد که چه بنده ی ناشکری بوده که برای وجود امیر شاکر خالقش نبوده چون وقت تنگ بود تیمم کرد و جانماز سفید و چادر سفید نمازشو سرش انداخت و پست سر امیر برای خوندن نمازش ایستاد رها تلفنی با ساسان صحبت کرد و خواستار قرار با فرد مورد نظر شد ساسان:رها خوب فکراتو کردی ؟این یارو با کسی شوخی نداره ها اگه بخوای دورش بزنی دودمانت به باد میده ها رها:اگه بخوام سوگلیش بمونم چی؟ ساسان:اها ایولا این شد اون وقت هم نون تو توی روغنه هم من از بغل تو منم به یه نون و نوایی میرسم رها پوزخندی زد و گفت:باشه بابا تو هم که همیشه لاشخور باش سهم جنابعالی هم محفوظه ساسان:ترش نکن دختر طرف بدجوری خاطر خواهته حاضره بخاطرت همه کار بکنه رها لبخند زد و گفت:اوکی پس فردا راس ساعت 5 عصر تو همون کافی شاپ همیشگی قرار بزار ساسان :اوکی بای رها تلفن رو قطع کرد و به کاری که قرار بود انجام بده فکر کرد وارد بازی خطرناکی داشت شروع میکرد ولی اون توی زندگی همه چیزشو باخته بود و دیگه چیزی برای از دست دادن و ترسیدن نداشت نمیدونست چرا یاد امیر حسین یه لحظه هم تنهاش نمیزاشت بی اختیار یاد 4 سال قبل و اون شب افتاد طبق معمول چهار شنبه شب ها با ارش قرار داشت چند بار از ساکنین ساختمون طعنه شنیده بود ولی بی محل از کنارشون گذشته بود و علنا اعلام کرده بود 4 دیواری و اختیاری اون شب با ارش بود که در خونه زده شد از چشمی در با دیدن پلیس ها بی خیال شونه ای بالا انداخت و پیش ارش برگشت با اینکه ترسیده بود ولی نمیخواست جلوی ارش کم بیاره و بهش گفت که بی خیال همه به کارش ادامه بده صد البته که تو حال طبیعی خودشون نبودند و اون همه مشروبی که خورده بودن کار دستشون داده بود تو حال خودشون بودند که رها چشمای نیمه خمارشو باز کرد و با تعجب امیر رو در حالی که فکش منقبض شده بود و دست هاش مشت شده جلوی در دید خنده ی بلندی سر داد احساس کرد داره توهم میزه ولی وقتی ارش سریع از جاش بلند شد و سعی کرد از اون وضعیت در بیاد تازه فهمید نه انگار واقعا خود امیر حسین اونجا بود یاداوری این خاطرات زجرش میداد دلش میخواست خودشو خوشبخت جلوه بده ولی نمیشد اون هیچی نداشت دیگه نتونست تحمل کنه و بخواد به خودش دروغ بگه دستشو روی صورتش گذاشت و از ته دلش گریه کرد اره اون تنها بود تنهای تنها******************دو ماه بعد عقد کنون ریحان و فرزین هم با تجملات زیاد خودش تموم شد چیزی که واقعا شایسته رو ازار میداد چندین مدل غذاهای جورواجور بود و کلی تجملات مسخره ی دیگه که اگه نبودن هم اتفاقی نمی افتاد امشب هم امیر یه ماموریتی براش پیش اومده بود و شب دیر میومد شایسته روی تخت دراز کشیده بود و به خواستگاری دیشب زینب فکر میکرد به ذوقی که تو چشمای زینب بود و از اشکی که تو چشمای علی اقا و نرگس خانم جمع شده بود از مرتضی که عشقش به زینب رو از نگاهش هم میشد فهمید از سخت گیری ها و توجهات امیر حسین اه بلندی کشید و به خواستگاری خودش فکر کرد و اینکه همه چه جوری ارزوشون بود اون زودتر بره بغض بزرگی توی گلوش بود که نیاز به یه تلنگر برای ترکیدن داشت چند وقتی بود که امیر خیلی دیر میومد خونه و صبح ها هم زود میرفت و گاهی عملا شایسته اصلا نمیدیدتش و این بیشتر از همه چی ازارش میداد خودشم میدونست نصف بد خلقیا و بهونه گیری هاش واسه خاطر همینه امیر خیلی دیر وقت اومد و شایسته خوابش برده بود به سمتش اومد و موهاشو نوازش کرد و بوسه ی ارومی به گونه ش زد و کنارش دراز کشید و انقدر خسته بود که زود خوابش برد صبح هم زودتر از شایسته بیدار شد و به خاطر مشغله ی کاری که تو این چند وقت داشت مجبور بود وقت بیشتری رو سرکار بمونه واسه همین هم قبل از بیدار شدن شایسته اون رفت این درگیری های کاری امیر خیلی شایسته رو ناراحت و عصبی کرده بود تو حال خودش بود که زنگ خونه به صدا در اومد بی حوصله نگاهی به ایفون تصویری انداخت و با دیدن رها خنده رو لبش اومد تو این چند وقت که امیر کم تر خونه بود رها تقریبا همه ی تنهایی هاش رو پر کرده بود و گیتار زدن که شایسته خیلی بهش علاقه داشت رو بهش یاد میداد درو زد و رها وارد خونه شد بعد سلام و علیک روی مبل ولو شد و روسریشو از سرش کند رها:وای خدا چقدر هوا گرمه تو چته باز کشتی هات غرقه که؟ شایسته در حالی که واسه شایسته شربت اماده میکرد بی حوصله گفت:هیچی امیر رو دیشب هم ندیدم رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟ رها:داستان طولانی داره تو فعلا این فیلم رو بزار تا برات بگم شایسته با دست لرزون سی دی رو گرفت و توی دستگاه گذاشت قلبش رسما داشت توی دهنش میومد کف دستش حسابی عرق کرده بود از زور استرس تیره ی پشت کمرش خیس عرق شده بود طاقت این که خیانت امیر حسین رو ببینه نداشت طبق معمول که استرس داشت انگشتای دستش رو بازی میداد و با حال پریشون به صفحه ی تلویزیون خیره شد نگاهش رو صفحه ی تلویزیون ثابت مونده بود اب دهنشو به سختی قورت میداد مهم تر از تصویر حرفایی بود که داشت میشنید یه نگاهش به رها بود که با غم ظاهری نگاهش میکرد و یه نگاهش به چیزی بود که میدید دیگه نتوست وایسته زانو هاش خم شد تمام کاخ ارزو هاشو ویرون شده میدید دو زانو روی زمین افتاد شایسته با چشمای اشک بار به رها خیره شد و با دستاش به گلوش چنگ زد و به زور گفت:داره دروغ میگه اون از من متنفره رها به سمتش اومد و بازوهاشو تو دستش گرفت و گفت:واقع بین باش شایسته چرا یه ذره نمیخوای فکر کنی مگه تو خودت نگفتی با بهراد دیده بودت مگه نگفتی اون روز تو اون مهمونی گرفته بودتت چرا با خودت فکر نکردی چرا یه چنین شخصی باید بیاد عاشق تو بشه بعدشم این طوری که فهمیدم امیر حسین ادم مقیدیه پس چطور حاضر شده باهات ازدواج کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی احمقی شایسته اصلا فکر نمیکردم اینجوری رکب بخوری فکر میکردم زرنگ تر از این حرفایی شایسته داشت خفه میشد اصلا نمیتونست حرف بزنه نفهمید رها کی رفت فقط دوباره فیلم رو از اول گذاشت و به چهره ی کریهه منصور نگاه انداخت کاملا معلوم بود که فیلم مخفی گرفته شده منصور خان و رها رو به روی هم نشسته بودند رها:خوب اقا اگه میشه برام تعریف کن شرطمون که یادت نرفته منصور خان:چرا میخوای بدونی عروسک؟اخه اون دختره و شوهر بی خود تر از خودش چرا برات انقدر مهم شدن ؟ رها:اوم گفتم که برام مهمه بدونم امیر حسین چه جوری با شایسته ازدواج کرده و میدونم تو حتما میدونی منصور خنده ی وحشتناکی سر داد و گفت:قربون تو قند عسل برم انقدر شیطونی خوب اون دختره ی پرو همه کاره رو کی حاضر بود بیاد بگیره ؟؟؟؟؟؟؟ حاج باباش در به در دنبال شوهر براش میگشت ولی کی حاضر بود جنس دسته دوم رو بیاد بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی منو و داداشاشو و باباش فکرامونو رو هم ریختیم بالاخره من فهمیدم که بابای امیر حسین یه قرض خیلی زیاد به حاجی داره منم پیشنهاد دادم حاجی به جای طلبش پسر صدرایی رو برداره و از حرف خودش قاه قاه خندید منصور:دیگه جونم برات بگه خانومی پسره راضی نمیشد بیاد این عفریته رو بگیره ولی خوب من راه حلشو به حاجی داده بودم خوب نقطه ضعفه جناب سروان رو میدونستم طرف حسابی غیرتیه چی بهتر از این که پای خواهرشو بکشیم وسط ؟ پسره هم که حساس راضی شد بیاد باهاش ازدواج کنه این قضیه ی ازدواج اون دختره بود حالا یه چیز جالب اینکه بابای طرف بی خیال از همه جا اورده طلبشو پس داده و حاجی و زنش هم حسابی تو تکاپو افتادن دختررو راضی به بچه دار شدن بکنن تا طرف نزنه زیرش فیلم قطع شد و اشک های شایسته قطره قطره میریخت و زیر لب زمزمه میکرد :من باور نمیکنم امیر حسین مشت هاشو محکم فشرد سعی کرد داد بزنه ولی صداش تو گلو خفه شده بود اره حق با رها بود اون رکب خورده بود ولی اخه لعنتی چرااااااااااااااااااااااا ااا من بهت دل بسته بودم تو کل این دنیا من فقط دلم سالم برام مونده بود به اونم رحم نکردی؟ به مادرش فکر کرد که چند روز بود دائما کلید کرده بود روی مزایای بچه دار شدن به سمت ایینه رفت و به چشمای متورمش نگاهی انداخت نمیتونست احمقی و خوش خیالی خودش رو باور کنه بی محابا مشتشو تو شیشه کوبید و شیشه خورد شد به خونی که از دستش فواره میزد توجهی نکرد دردی که تو دل داشت خیلی سنگین تر از درد دستش بود به سمت اتاقش رفت و یه مانتو سر سری پوشید کیف و عابر بانک و موبایلشو برداشت و از در خونه بیرون زد میخواست بره دور بشه از همه ی ادم های دور و اطرافش دلش میخواست بره یه جایی که بتونه داد بزنه از ته دلش ضجه بزنه خون دستش بند نمی اومد میدونست که به بخیه نیاز داره دلش نمیخواست بره درمانگاه ولی چاره ای نداشت با این همه خونی که ازش رفته بود دووم نمیاورد با اینکه مرگ ارزوش شده بود ولی حتی برای مردن یه جای خلوت میخواست رفت درمانگاه و دستش 6 بخیه خورد و پانسمانش کرد حالا میتونست بره و انقدر دور بشه که هیچ کسی رو نشناسه فقط بره *****************88 امیر حسین اما بی خبر از همه جا و خوشحال از تموم شدن اماده باش یک هفته ایشون به سمت خونه برگشت دلش برای شایسته پر میکشید تو این چند وقت اصلا نتونسته بود بهش توجه کنه این خیلی ناراحتش کرده بود اصلا دلش نمیخواست زنش احساس بی محبتی بکنه براش یه گردنبند خوشگل و دو تا بلیط سفر به کیش به عنوان ماه عسلشون و یه دسته گل رز بزرگ خریده بود به سمت خونه اومد خواست برای غافلگیری شایسته بدون در وارد خونه بشه همین که درو باز کرد لبخند رو لباش ماسید به ایینه خورد شده ی پذیرایی نگاه کرد به رد خونی که تا اتاق خواب کشیده شده بود گل رو روی مبل پرت کرد و توی اتاق خواب دوید از ترس نفس نفس میزد تمام خونه رو دنبال شایسته گشت ولی خبری ازش نبود با دستای لرزون شماره موبایلشو گرفت یه بوق دو تا سه تا نه بر نمیداشت امیر کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهش رو صفحه تلویزیون افتاد از تصویر میشد فهمید که یه فیلم داخل دستگاهه بی اختیار کنترل رو برداشت و فیلم داخل دستگاه رو پلی کرد و نگاهش روی صورت رها ثابت موند نتونست وزن پاهاشو تحمل کنه و روی مبل ولو شد و مات حرف های بین رها و منصور موند تو حال خودش بود و دیوونه شده بود این عفریته دلش نمیخواست پاشو از زندگی اونا بیرون بکشه از حرف هایی که منصور پشت شایسته میزد فکش منقبض شده بود نتونست خودشو کنترل کنه لیوانو از روی میز برداشت و به سمت دیوار پرت کرد لیوان خورد شد تو خونه راه میرفت و با خودش بلند بلند حرف میزد مرتیکه عوضی زن من دست خورده س؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو غلط کردی دهنتو گل میگیرم تا دیگه دهن کثیفتو باز نکنی شماره شایسته رو دائما میگرفت ولی هر بار تنها حرفی که میشنید بوق ازاد تلفن بود انقدر عصبی شده بود که با مشت روی دیوار میکوبید دعا دعا میکرد که دستش به رها برسه بیچاره ش میکرد تو حال خودش بود که صدای تلفن بلند شد حوصله ی جواب دادن نداشت تلفن روی پیغام گیر رفت و صدای نحس رها سکوت سالن رو شکست رها:سلام شایسته جون خونه ای؟رهام بابا حرص نزن نهایتش طلاق میگیری فعلا پاشو بیا پیش خودم ادامه ی گیتارو بهت یاد بدم امیر محکم توی پیشونیش کوبید و خودشو لعنت کرد که چرا بیشتر مراقب نبوده لعنت به من بهم گفته بود دوستم میاد خونمون بهم گیتار یاد میده من احمق زیاد پاپیچش نشدم ببینم طرف کیه البته خودش هم خوب میدونست واسه اینکه شایسته رو ناراحت نکنه و اینکه اون با خودش فکر نکنه تو زندون حبس شده ولی اخه از کجا باید حدس میزد که پای نحس رها تو زندگیش باز شده دلش شور شایسته رو میزد میتونست حدس بزنه الان اون با خودش چه فکرایی که نکرده از خونه بیرون رفت و دائما خدا خدا میکرد خدایا الان کجاست؟من برم کجا دنبالش ؟نکنه بلایی سرش اومده؟یا امام حسین اگه چیزیش بشه منم میمیرم خدایا نوکرتم کمک کن پیداش کنم و با حال خراب دوباره شماره شایسته رو گرفت ******************8 شایسته خودشو به یه جای خلوت رسونده بود و زانوی غم بغل گرفته بود هوا دم دمای غروب بود و موبایلش دائما زنگ میخورد با دیدن عکس امیر که روی گوشیش روشن و خاموش میشد چونه ش بی اختیار لرزید و روی گوشیش خم شد عکس امیر رو نگاه میکرد و هق میزد و قطرات اشکش رو گوشی میچکید امیر ح ح س ی ی ن تو چ چ را با من این کارو کردی ؟؟؟؟؟؟ اشکاشو با دستش پس زد من دوستت داشتم بی معرفت روی زمین نشست و خاکو تو مشتش گرفت و فشار داد و به اسمون نگاه کرد و گفت:خدایا چرااا؟من تازه عاشق شده بودم خدایا این انصافه مگه من بندت نیستم خدااااااااااااااا من کالا بودم خدایا خرید و فروشم کردن تو حال زار زدن خودش بود که بارون شروع به باریدن کرد و دستی روی شونش نشست با حال داغون برگشت و با حیرت به فرد پشت سرش نگاه کرد گاهش به اون چشمای مهربون گره خورد پیرزن با اون چادر گلدار سفید و قران سفید کوچیکی که تو دستش بود وفوق العاده حس ارامشی رو بهش منتقل کرد پیرزن:چیه مادر جان نبینم غمتو دخترم بلند شو بیا کنار من زیر این سقف تا خیس نشی شایسته اشک چشمشو پاک کرد و مثل کسایی که انگار طلسم شده بودند دنبالش کشیده شد روی زیر انداز پیرزن نشست و غرق نگاه به اون شد پیرزن با خوشرویی چایی خوشرنگی براش ریخت و جلوش گذاشت و قرانشو باز کرد و عینک بزرگ ته استکانیشو زد و مشغول خوندنش شد شایسته بی اختیار تو چهره ش دقیق شد یه روسری سفید مثل اونایی که مامانش از مکه براش اورده بود سرش بود چهره ی مهربونش داشت چشمای قهوه ایش کم سو شده بود و صورتش طراوت جوونیشو از دست داده بود و چروک های ریز و درشتی احاطه ش کرده بود ولی چقدر روحانی به نظر میرسید تو صورت زن محو شده بود که اون قران رو بوسید و کنارش نشست زن:چیه دخترم چرا انقدر ناراحتی مادر؟ شایسته بغض کرد احتیاج به یه شونه داشت که سنگ صبور گریه هاش باشه بی اختیار خودشو تو بغل زن انداخت و از ته دل گریه کرد شونه هاش میلرزیدند و اشک هاش روسری سفید زن رو پر از اشک میکردند بوی عطر یاس تن زن و نوازش های پر محبت و مادرانش کم کم ارومش کرد زن زیر گوشش زمزمه کرد:گریه کن دخترم گریه ارومت میکنه شایسته:وای خانم جون من خیلی بدبختم خیلی خانم جون:اینجوری نگو مادر دختری به خانومیه تو چرا باید این جوری باشه؟ شایسته:من رو دست خوردم دوستم نداشت نمیبخشمش هیچ وقت زن با نگاه نافذش تو چشمای سیاه و غرق در اشک شایسته نگاهی کرد و زیر لب گفت:ببخش تا بخشیده بشی مادر بگو برام چرا از شوهرت دل چرکین شدی بگو من سنگ صبورت میشم هق هق شایسته شدت گرفت و شروع به تعریف ماجرا کرد ******************8 توی دل امیر اما غوغایی به پا بود برای پیدا کردن شایسته چند تا تیم جمع شده بودند امیر به این در اون در زده بود ولی انگار اب شده بود و توی زمین فرو رفته بود هوا تاریک شده بود و امیر نزدیک جایی که شایسته هم اونجا بود بود امیر زیر بارون نماز میخوند انقدر اعصابش داغون بود که هیچ چیز به جز نماز ارومش نمیکرد تو تاریکی شب نمیدونست زنش کجاست از فکر اینکه نکنه بلای ناجوری سرش بیاد بی هوا گریه کرد خودش هم نمیدونست باید چی کار کنه نم اشک روی صورتش با اب بارون قاطی شده بود و کسی پی به گریه های مردونش نمیبرد اره حالا میتونست بفهمه چقدر شایسته رو دوست داره و چقدر براش عزیز بود دستاشو رو به اسمون بلند کرد و سرشو بالا گرفت و با خدا راز و نیاز کرد خدایا میدونم بنده ی بدی برات بودم ولی تو بزرگی تو ارحم الراحمینی خدایا شایستمو میسپرم دستت یه کاری کن سالم برگرده پیشم خدایا اگه بلایی سرش بیاد من متلاشی میشم میدونست امشب شب اول محرم بود و صدای عذاداری به گوشش میرسید بغضش بزرگتر شد و با التماس بیشتری به اسمون خیره شد و گفت:خدایا به حق حسینت دست خالی برم نگردون تو همین حال بود که صدای سامان رو شنید که با خوشحالی به طرفش میومد و با شادی بلند داد زد امیر حسین بیا گوشیشو جواب داد اشک امیر شدت گرفت و شونه هاش هم میلرزید بی محابا سجده شکری کرد و یا حسینی گفت و به سمت سامان دوید  رها توی خونه ش نشسته بود و در حال چت کردن بود حسابی کیفش کوک شده بود و به خودش به خاطر نقشه ی بی نظیرش افرین گفت الحق که مو لای درزش نمیرفت یاد روز قرارش با منصور خان افتاد اون روز مانتو کوتاه و جذب خردلیشو تنش کرد و شلوار لی جذب قهوه ایش رو با کیف روسری و کفش ست تنش کرد و به سمت محل قرار رفت بر خلاف انتظارش با یه مرد کاملا پخته طرف شده بود روز مهمونی چون توجه هش به جوون ترا بود اصلا قیافه ی طرف رو دقیق ندیده بود مرد چهره ی کاملا مذهبی داشت و از دور داد میزد که حاج اقاست رها رو به روش نشست بعد سلام و احوال پرسی های اولیه راجع به مسائل بی ربط با هم حرف زدند تا اینکه رها بی هیچ مقدمه ای گفت:من برام اینکه خواسته شما رو انجام بدم یه شرط دارم منصور:خوب بگو رها:من میدونم شما شایسته نفیسی رو خوب میشناسید منصور جا خورد و رنگ صورتش برگشت و حسابی قرمز شد یه کم اطرافشو نگاه کرد و صورتشو نزدیک رها اورد و گفت:تو از طرف اون عفریته ای اره؟ رها با خونسردی گفت:نه منم یه ادمم که مثل شما از اون متنفرم منصور:خوب منظور چی از من میخوای؟ رها:چطور امیر حسین صدرایی حاضر شد با شایسته ازدواج کنه ؟جواب این سوال شرط من برای رابطه با شماست منصور خنده ای سر داد و گفت:اها فهمیدم پس قضیه کل کل و لجبازی های زنونه س گرفتم ماجرا رو رها دستاشو مشت کرد و سعی کرد با فشار دادن دندوناش خشمشو بیشتر اشکار کنه و رو به منصور گفت:ازش متنفرم خیلی هم متنفرم شرط من همون بود که گفتم از جاش بلند شد و حین رفتن رو به منصور کرد و گفت:اگه شرطمو قبول کردی به ساسان خبر بده و بعد هم منصور که کلا براش فرقی نداشت که این قضیه بر ملا بشه یا راز بمونه پس شرط رو قبول کرد رها با یاداوریش خنده ی بلندی سر داد و در حالی که خودش رو تخت انداخت با خنده با خودش گفت:نمیدونه چند وقته گذاشتمش تو خماری ولی براش برنامه ها دارم مرتیکه خجالت نمیکشه با وجود زن به اون خوشگلی بازم دست از هوسش برنمیداره خنده ش ناگهان قطع شد و با خشم دندوناشو روی هم سایید و گفت:برات دارم مردک بشین و تماشا کن صبح اول وقت سی دی دیگه که از منصور تو حالت ناجور تهیه کرده بود رو توی کیفش انداخت و به سمت خونه ی شکوفه رفت باید زن بیچاره رو اگاه میکرد امیر حسین خودشو به سامان رسوند و گفت :چی شد ؟خودش جواب داد ؟کجا بود ؟ سامان :بکش ترمزو جناب سروان چقدر سوال میپرسی ؟جواب تلفنو یه خانومی داد و یه ادرسی داد و گفت:خانومت اونجاست بریم پیشش خودشو به ادرس رسوند زنگ خونه رو زد و خانم جون درو باز کرد با چشمای نافذ و مهربونش گفت:شما امیر حسینی؟شوهر شایسته ی گل من؟ امیر با تعجب نگاهی به زن انداخت و گفت:بله شما؟ زن لبخند مهربونی زد و گفت:ماشالا بیا تو پسرم امیر حسین با تردید رو زن گفت :حالش خوبه؟ زن:اره پسرم بیا تو تازه خوابش برده امیر با نگرانی خودشو بالای سر شایسته رسوند و با دیدن صورت بی رنگ و دست بانداژ شدش نتونست روی پاش وایسته و زانو هاش خم شدند و کنار شایسته روی زمین افتاد دستای شایسته رو تو دستش گرفت و موهاش قشنگشو از روی صورتش کنار زد و بی اختیار روش خم شد و بوسه ای روی گونه ش گذاشت نتونست خودشو کنترل کنه اشک هاش بی محابا میریختند نمیتونست این وضعیت داغون شایسته رو ببینه زن چایی اورد و یا علی گفت و نشست زن:ازت دلخور شده ولی اینجوری که پیداس خیلی دوستش داری اره؟ امیر:اره حاج خانم براش سوء تفاهم پیش اومده به صاحب این ماه قسم من خیلی خاطرشو میخوام زن :میدونم مادر از چشمات میتونم عشقتو بخونم با مهربونی دستی به موهای شایسته کشید و گفت:اینم تو رو خیلی میخواد ولی الان داغه ازت ناراحته فکرای ناجور تو سرشه باید تلاش کنی دوباره با خدا و زمین و اسمون اشتیش بدی امیر:هرکاری بخواد انجام میدم زن :مادر امروز شب اول محرمه و همسایه ما که میبینی تا شب دهم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۶:۳۳ عصر
مراسم عذاداری داره شایسته پیش من میمونه تو هم برای رضای خدا و از بین رفتن مشکلتون از امام حسین کمک بخواه و اگه بتونی تو تهیه و تدارک مراسم هم کمک اقای رجبی و خانواده ش باشی هم به شایسته نزدیک تری هم دلت اروم میگیره امیر نیم نگاهی به اسمون انداخت و گفت:نوکر اقامم هستم زن:پس توکل بر خدا ایشالا مشکلتون به لطف اقا حل بشه امیر دیگه حرفی نزد و به شایسته خیره شد زن در حالی که یا علی گویان از جاش بلند میشد رو به امیر گفت:پسرم قبل از بیدار شدن زنت برو نبیندت بهتره یه مدت دور از هم باشید برای جفتتون لازمه امیر دستی رو چشمش گذاشت و به روی چشمی گفت ولی ته دلش هنوز نگران بود نمیتونست به یه غریبه اعتماد کنه و شایسته رو تنها به امان خدا رها کنه زن انگار که فکرشو خونده باشه لبخندی زد و گفت:پسرم من یه پیرزن تنهام نگران نباش هیچ کسی رو ندارم اگه دلت رضا نیست کسی رو بفرست پیشمون بمونه امیر فقط به زدن لبخندی اکتفا کرد و با خودش فکر کرد زینب رو پیششون بفرسته از جاش بلند شد و بعد از بوسیدن شایسته و سپردنش دست زن با نگرانی بیرون زد دلش نمی اومد بره ولی با حالی که اون از شایسته دیده بود رفتنش رو بهتر میدونست نزدیک خونه بود که با دیدن رها جلوی درخونه به شدت ترمز کرد رها چند لحظه جلوی در خونه ایستاد در زد ولی کسی درو باز نکرد پوفی کرد و به سمت خونه ش رفت یاد حال امروز زن منصور افتاد هم دلش سوخت هم از بلایی که سر منصور خان اورده بود کلی حال کرده بود تازه براش نقشه های وحشتناک دیگه ای هم داشت امشب میخواست فیلم ها رو توی اینترنت بزاره با این فکر به سمت خونه رفت و امیر هم جوری که متوجه نشه تعقیبش کرد این بار دیگه باید یه کاری باهاش میکرد تا برای همیشه پاش از زندگیش بریده میشد شایسته گوشه ی اتاق نشسته بود و به صدای طبل هایی که زده میشد گوش میکرد دلش هوای بیرون رو داشت ولی حوصله ی تکون خوردن از جاش رو نداشت خانم جون به سمتش اومد و گفت:مادر نمیای با من بریم مراسم؟ شایسته سعی کرد لبخندی بزنه و گفت:نه شما برید من میمونم خانم جون چادر مشکی بهش داد و گفت:بیا مادر دلت باز میشه شایسته نتونست در برابر لحن مهربون خانم جون مقاومت کنه با سستی از جاش بلند شد و چادرو روی سرش انداخت بی اختیار یاد امیر حسین افتاد و دوباره اشک تو چشماش جمع شد جلوی در خونه یه پارچه ی بزرگ زده بودند که به مراسم عذاداری سرور و سالار شهدا خوش اومدید وارد حیاط که شد انگار وارد یه دنیای دیگه شده بود تمام حیاط پر از چراغ های بزرگ بود و روشنایی قشنگی به خونه داده بود دیگ های بزرگی وسط حیاط بود و ادم های مختلف که کنارش وایستاده بودند و مشغول تدارک غذا بودند یاد مراسم های محرم که تو خونه ی خودشون بود افتاد و دوباره همون ریا کاری ها و همون تجملات انچنانی و رقابت سر اینکه کی بیشتر غذا بده و غیبت هایی که سر دیگ غذا همیشه بساطش به پا بود و چیزی که خیلی اذیتش میکرد نگاه بعضی از پسر های محل بود که به اسم مراسم عذاداری چشم چرونیشون همیشه به پا بود با خانم جون به نزدیک دیگ رسیدند و نگاه شایسته به خانم ها افتاد خیلی جالب بود براش اینجا انگار با محله ی اونا زمین تا اسمون فرق داشت همه دور دیگ نشسته بودند و زیارت عاشورا میخوندند خبری از غیبت و ..........اینا نبود چشمای پر از اشکشو برگردوند و با چشمای گرد شده امیر حسین رو کنار مرد ها در حال هم زدن غذا دید **********************8 رها وارد خونه شد و اولین کاری که کرد فیلم ها رو روی اینترنت گذاشت و با خوشحالی به ابروی روی اب منصور خان نگاه کرد با ارامش و بدون اینکه ذره ای نگران باشه جلوی تلویزیون نشست و مشغول فیلم دیدن شد که در خونه ش باز شد با ترس از جاش بلند شد و به سمت در رفت با دیدن منصور خان و دو تا قلچماقی که همراهش بودند از ترس چند قدم به عقب رفت بی اختیار سکسکه گرفت و با لکنت زبون رو بهشون گفت:شما کلید خونه ی منو از کجا گیر اوردید ؟ منصور خان که سعی میکرد عصبانیتشو زیر چهره ی خونسردش پنهان کنه با خشم شروع به دست زدن کرد و گفت:افرین دختر شجاع افرین فکر کردی خیلی زرنگی ؟؟؟؟؟؟؟؟ابروی منو میخوای ببری؟واسه چی رفتی پیش زنم عفریته؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یه تار موی گندیده ی اونو به صد تا امثال توی هرزه نمیدم رها لبخند عصبی زد و گفت:امثال تو منو هرزه کردید حاج اقا تو که ادعا دین داریت میشه چرا با زنت این کارارو میکنی؟ منصور:من از تو بیشتر به مسائل دینی واقفم بچه اگه نمیدونی بدون تا 4 تا حلاله خود خداوند تو کتابش گفته رها:عجب پس خوب میدونی خدا گفته که اگر میتونید بینشون عدالت را رعایت کنید و صد البته که تاکید کرده هرگز نمیتوانید فکر نکن خودت فقط قران بلدی و میخونی نه تو و امثال تو از ایات قران به نفع خودتون استفاده ی ابزاری میکنید هرجا به نفعتون باشه رو انجام میدید منصور با پشت دست محکم تو دهنش کوبید و باعث شد رها کاملا روی زمین پرت بشه و گفت:همین مونده بود توی هرزه واسه من سخرانی کنی ولی الان کاری باهات میکنم که روزی صد هزار مرتبه ارزوی مرگ کنی بهت گفته بودم با منصور در نیفت رها بلند بلند خندید و گفت:اب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب منم کاری باهات کردم که ابروت الان مثل اب روون ریخته شده منصور عصبانی تر از قبل به افراد همراهش دستور داد تا رها رو با خودشون بیارن و خودش هم از خونه بیرون زد و با خودش فکر میکرد رها باز چی کار کرده و از ته دل به این هوس بی سر و ته لعنت فرستاد رها خواست جیغ بزنه که تیزی چاقو رو زیر گلوش حس کرد نفسش بند اومده بود و با چشمایی که برای اولین بار ترس ازش میبارید به اون مرد نگاه میکرد تیره ی پشت کمرش تیر میکشید و خیس از عرق شده بود و بدنش اشکارا میلرزید تو این حالت بود که مرد دستمالی رو جلوی دهنش گرفت و بیهوشش کرد ******************8 امیر حسین توی خونه ی اقای رجبی تبدیل به اچار فرانسه شده بود و همه کار میکرد برای بهتر برگزار شدن مراسم از هیچ کاری دریغ نمیکرد در حال خوندن ایت الکرسی و هم زدن غذا بود که شایسته وارد خونه شد با دیدنش انگار چیزی ته دلش لرزید دیدن غم چشمای شایسته دیوونش میکرد غذا رو به احمد اقا سپرد و به سمت شایسته اومد شایسته نیم نگاهی بهش انداخت و خواست راهشو کج کنه ولی امیر بازوشو گرفت و محکم و قاطع تو چشماش زل زد و گفت:سلام حالت خوبه؟ شایسته :مگه برات مهمه؟ امیر: تو داری اشتباه میکنی باید به من اجازه بدی برات توضیح بدم شایسته:خوب بریم بیرون برام توضیح بده دوتایی سوار ماشین شدند امیر کمی خیره به روبه رو شد و بعد چند دقیقه گفت :تا حدودی حرف های منصور راسته نمیخوام بهت دروغ بگم من ادم مقید و غیرتی هستم و خودت خوب میدونی ما تو چه شرایطی باهم اشنا شنیدم که اصلا دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم شایسته وسط حرفش پرید و گفت:حالا ازادی اقای صدرایی طلاقم بده و برو همسر ایده ال ت رو بگیر شنیدم بابات قرض حاجی رو داده پس معامله فسخه امیر نگاه نافذ و وحشتناکشو به صورتش دوخت و با دستای قوی و مردونش صورت ظریف شایسته رو تو دستش قاب گرفت و گفت:اگه یه بار دیگه حرفی از طلاق بزنی به ولای علی قسم تمام عقایدمو زیر پام میزارم و دندوناتو توی دهنت خورد میکنم من هنوز همون امیر حسینم که با دیدنم قبض روح میشدی یادت باشه شایسته پوزخندی زد و گفت:کار همتونه وقتی کم میارید تهدید میکنید الان من شاکی ام نه تو امیر بدون اینکه لحن مهربونی به صداش بده گفت:منم به اندازه ی تو شاکی ام چون داری یه طرفه به قاضی میری الان هم من نمیخوام به زور بهت خودمو تحمیل کنم ولی نمیتونم ازت جدا بشم چون دوستت دارم و عشق علاقه ی من در طول این چند وقت به وجود اومده و تو قلبم ریشه دار شده و با ناراحتی به شایسته نگاه کرد و ادامه داد :تو رو نمیدونم و با این حرفش شایسته شرم زده سرشو پایین انداخت اونم عاشق امیر حسین با اون رفتار و کردار فوق العادش شده بود ولی الان ازش دلگیر بود امیر:ولی بازم عذر میخوام از کاری که مجبور به انجامش بودم و حاضرم برای اینکه ناراحتی تو از بین بره هر کاری بکنم ولی فقط تا شب شام غریبان بهت وقت میدم تا تصمیمتو بگیری و کنار هم دوباره زندگی کنیم شایسته تای ابروشو بالا داد و گفت:اون وقت اگه نخوام باهات بمونم چی ؟ امیر نگاهشو دوباره به چشمای سیاه و پر از شیطنت شایسته دوخت طوری که برق نگاهش تن شایسته رو لرزوند و دلش میخواست خودشو تو بغل امیرش غرق کنه امیر:باید بخوای من اگه بمیرم هم تو رو طلاق نمیدم حتی اگه تا اخر عمر هم مثل یه غریبه باهام بمونی شایسته :چرا؟مگه نمیگی من ایده الت نبودم ؟ امیر حسین:الان هستی تو زنمی و زنم هم میمونی شایسته دیگه نتونست در برابر لحن قاطع امیر حرفی بزنه و سکوت کرد امیر :الان برو پیش خانم جون اصراری ندارم بیای خونه دوری برای هر جفتمون لازمه تا حسابی فکر کنیم و نزاریم زندگیمون با یه مسئله ی کوچیک از هم بپاشه شایسته حرفی نزد و از ماشین پیاده شد و خداحافظی زیر لبی کرد امیر:مواظب خودت باش و اگه مشکلی بود بهم زنگ بزن شایسته سری تکون داد و پیش خانم جون برگشت امیر هم با سامان صحبت کرده بود تا اطراف خونه ی خانم جون باشه و حواسش کاملا به شایسته باشه و بماند که چقدر سامان غر زده بود سوار ماشینش شد و مصمم به سمت خونه ی رها رفت جلوی خونه ی رها با حرص از ماشین پیاده شد که به سمت در بره که با دیدن منصور خان که از خونه ی رها بیرون زد با سرعت خودشو قایم کرد به خونه دقیق شد و بعد چند دقیقه دو تا مرد هیکلی که رها رو در حالی که بیهوش بود توی ماشین انداختند و ماشین با حداکثر سرعت حرکت کرد امیر هم دنبالشون رفت و کنار خونه ای ایستادند و همه داخل شدند امیر بیرون در انتظار رها رو میکشید ولی نزدیک 3 صبح بود ولی هنوز خبری ازش نشده بود امیر که حسابی مشکوک شده بود با بیسیمش که توی داشپورت ماشین گذاشته بود برای تفتیش خونه حکم گرفت و درخواست مامور کرد تو همین حال بود که همون دو تا مرد در حالی که دوباره رها رو تو ماشین مینداختند با ماشین راه افتادند ولی بر خلاف تصور امیر حسین توی یکی از اتوبان ها کنار فضای سبز پرتش کردند بیرون و با سرعت دور شدند امیر رها رو دید که خمیده و نیمه جون و با حال زار از پل هوایی بالا میرفت و امیر هم دنبالش رفت **********************8 رها کم کم چشماشو باز میکرد و خودشو توی یه فضایی که پر از دود و بوی الکل بود دید بی اختیار یاد روزی افتاد که غلام و دار و دسته ش بهش حمله کرده بودند با ترس خودشو عقب کشید و سرشو تو دستش گرفت و سعی کرد اون خاطره ی تلخ رو از یادش ببره منصور وارد اتاق شد و گفت:چیه دختره ی سرتق کم اوردی؟ابروی من نمیره کور خوندی ولی تو دستگاه من هرکسی زیاد پاشو از گلیمش دراز کنه حکمش مرگ تدریجیه و بشکنی زد و چند نفر وارد اتاق شدند رها با دیدن زن ها و بدن های نیمه عریانشون با ترس بیشتری خودشو عقب کشید ولی خوب زور اون زنا از اون خیلی بیشتر بود و توی یه حرکت روی تخت اتاق پرتش کردند رها برای اولین بار ترسید برای اولین بار بعد اون حادثه ی تلخ بغض کرد و با نگران به منصور نگاه کرد نمیتونست حرفی بزنه انگار قفل بزرگی به دهنش زده بودند اره نتونست چیزی بگه فقط مردمک چشماش با هیجان میچرخید و به حرکات تند و وحشیانه ی منصور نگاه میکرد میخواست فرار کنه از این دنیای پر از لجن ولی دستاش و پاهاش بسته بود و بغضی که هنوز نترکیده بود ولی مثل یه دمل چرکی دردش عمیق تر میشد منصور که حالا کارش تموم شده بود در حالی که به دود سیگارش با لذت نگاه میکرد گفت:تقصیر خودته میتونستی سوگلی من باشی ولی حماقت کردی و الان حقت مرگه تدریجیه مطمئن باش تو کوچکتر از اونی هستی که بخوای جلوی منصور خان شاکری قد علم کنی رها هنوز ترس داشت وقتی منصور بای بای خبیثانه ای کرد و بیرون رفت هم نتونست بهش فحش بده نتونست تو صورت کثیفش تف کنه فقط برای اولین بار بعد مدت ها از خدا خواست شر این لجن رو از زمینش پاک کنه تا بیشتر از این با ریا کاری هاش اسلام حقیقی رو زیر پاش نزاره درسته که خیلی وقت بود خدا رو از یادش برده بود ولی تمام ارزوش از بین رفتن این مرد شده بود که مثل خون اشام و زالو خون مردم رو میمکید اونم به اسم دین خدا تو حال خودش بود که چند نفر وارد اتاق شدند و اون چیزی که نباید میشد اتفاق افتاد اره رها واقعا نمیتونست حرف بزنه ولی با بلایی که اونا سرش اوردند دادش بلند شد و شاید با وجود گناه کار بودنش به عرش خدا هم رسید حالا با بدن لجن و روح کثیف تر از اون بالای پل هوایی نشسته بود به زندگی سر تاسر لجنش فکر میکرد که هیچ راهی برای خارج شدن ازش نداشت الان دیگه مطمئن بود حتما ایدز گرفته تو حال خودش بود که امیر حسین رو جلوی روی خودش دید امیر:چی کار کردی با خودت ؟این عاقبتو میخواستی؟ رها پوزخندی زد و گفت:مثلا که چی؟اره من لجنم خوب تماشا کن یه هرزه ی به تمام معنا رو امیر:خودت این زندگی رو خواستی رها داد بلندی زد و با مشت به بدنه ی پل زد و با صدایی که تا عمقش میشد درد رو احساس کنی ناله زد:تو چه میفهمی از زندگی مرفه بی درد ؟چه میفهمی سروان؟چه میفهمی پسر حاجی؟ تو هم اگه مثل من بابات یه معتاد بدبخت بود و تو رو مثل دو کیلو خیار میفروخت الان جات اینجا نبود امیر:خودتم خوب میدونی تو خودت نخواستی سر به راه بشی چرا با من که بودی کج رفتی ؟مگه من همه چی برات فراهم نکرده بودم چرا کج رفتی د حرف بزن لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رها همین طور که به اسمون خیره شده بود گفت:انتقام میخواستم از همه ی مرد ها انتقام بگیرم تو هم جزئشون بودی جناب سروان امیر:فعلا که دنیا داره تو رو مجازات میکنه به زنم چی کار داشتی ؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رها بلند بلند خندید و گفت:نگو شایسته هم یه هرزه ای بود مثل من الکی طرفشو نگیر اگه قرار بود اون کنارت بمونه چرا من نمونم ؟ امیر حسین به سمتش اومد و خواست تو صورتش بکوبه اون حق نداشت راجع به شایسته ش اینجوری حرف بزنه خیلی خودشو کنترل کرد و دستشو رو بدنه ی پل فرود اورد و داد زد :خفه شو شایسته ادم بود قدر محبت هایی که بهش شد رو دونست رها از جاش بلند شد و گفت:تو باعث شدی من و ارش به زور عقد کنیم و بعد یه ماه با بخشیدن مهریه م طلاق بگیرم تو منو بدبخت کردی امیر پوزخندی زد و گفت:مقصر همه ی بدبختیات خودتی رها نگاهی به اسمون کرد تو چشمای امیر دیگه عشقی نسبت به خودش نمیدید دیگه تو دنیا دلیلی برای زندگی نداشت رو دست خورده بود عشق امیر حسین به شایسته خیلی عمیق تر از این حرفا بود چشماش بالاخره بارونی شدند و به امیر خیره شد به مردی که میتونست کنارش خوشبخت باشه اما خودش نخواست و به منصور فکر کرد که رسما بی چاره ش کرده بود و لجن زار زندگیشو تکمیل کرده بود رو به امیر کرد و گفت:خداحافظ عشق من و توی یه حرکت خودشو به سمت پایین پرت کرد امیر حسین که این رفتار رها رو پیش بینی کرده بود توی یه حرکت ناگهانی مچ دستشو تو دستش گرفت رها بی حال نگاهی بهش کرد و زیر لب نالید:امیر حسین ولم کن بزار بمیرم جون یه لجن نجات دادن نداره و از حال رفت امیر با قدرت و با سختی زیاد کشیدتش بالا و با بیسیم درخواست امبولانس کرد وجود رها برای نشون دادن اوج لجن بودن منصور الزامی بود از خونه ی منصور هم خبر رسیده بود که اونو و همراه کلی افراد که وضع عادی نداشتند گرفته بودند و از کلی هم مشروبات الکلی و مقداری هم مواد مخدر کشف شده بود امیر که شب سختی رو گذرونده بود با خستگی خودشو به خونه رسوند تا یه ذره استراحت کنه ***************************8 شایسته اما تو این چند روز حسابی دلتنگ امیر حسینش شده بود دیدن امیر از دور و حرکات اون حسابی دلشو برای امیر تنگ کرده بود چند سالی بود که تمام ده شب ماه محرم رو خونه میموند و غر غر هایی مامانش و حاجی رو به جون میخرید چیزای زیادی تو مراسم ازارش میداد از جمله همون غیبت های سر دیگ غذا . همون چشم چرونی های بعضی ها .اسراف ها و ریا کاری ها و یه چیز جالب تر که همیشه سرش با فرهاد دعوا داشت نوع نگرش فرهاد به مراسم بود کل ده شب رو پای دیگ غذا و مرتب کردن دسته و......... میموند و نمازش اکثر اوقات قضا میشد و شایسته هیچ وقت نمیتونست توجیهاتش رو بپذیره چون اینو هرکسی هم میدونست امام حسین حتی وسط جنگ هم نمازشو خوند پس کار فرهاد به جز ریا کاری معنی دیگه ای نمیداد ولی اینجا همه چی برعکس بود بلافاصله بعد اذان نماز ها خونده میشد از پشت پنجره به امیر حسین خیره شده بود لباس مشکی تنش و چفیه ی مشکی دور گردنش ابهت و مردونگی خاصی بهش بخشیده بود و دل شایسته رو هر لحظه بی تاپ تر میکرد امیر توی دسته ی عذاداری ایستاده بود و سینه میزد و صورتش خیس از اشک هاش بود سرش پایین بود و به هیچ کسی نگاه نمیکرد اره تفاوت داشت با فرهاد با پسر عمه شایسته و با خیلی های دیگه که این شب ها براشون بیشتر شبیه جشن بالماسکه میموند روحانیت چهره ی امیر حسین دلشو اروم کرده بود و میدونست خداوند فرشته ی نجاتی رو سر راهش قرار داده و اگه بخواد ناشکری کنه از دستش میده یاد حرف خانم جون افتاده ببخش تا بخشیده بشی اره امیر حسین با تمام غیرت و تعصب و اعتقاداتش باهاش کنار اومده بود اونو تو انتخاب راهش ازاد گذاشته بود و با تمام چیزهایی که ازش دیده بود چشماشو بسته بود و گذشت کرده بود و شایسته تصمیم خودشو گرفته بود کنار امیر و خانواده ش یه نگرش جدیدی به دینش پیدا کرده بود که البته تا کامل شدن هنوز فاصله داشت یاد اون روزی افتاد که از امیر در باره ی علت اینکه باباش هنوز حج واجب نرفته پرسید جواب جالبی شنید وقتی نوبتشون شده بود مادر بزرگ پیر علی اقا با حسرت التماس دعا گفته بود و هم نرگس خانم و هم علی اقا دلشون نیومده بود که اون پیرزن رو ارزو به دل بزارن و نوبت خودشونو به اون داده بودند و برای بار دوم هم که اسم نویسی کرده بودن هنوز نوبتشون نشده بود قاعده ی جالبی هم داشتند و پولی که میخواستن هر سال حج عمره برن رو صرف خرید جهیزیه برای دختر های بی سرپرست میکردند اهی کشید و با خودش فکر کرد درست برخلاف پدر و مادرش فردا شب شام غریبان بود و شایسته باید جواب نهایی رو به امیر حسین میداد ولی ته دلش هنوز دو دل بود رها چشماشو باز کرد و دوباره خودشو رو تخت بیمارستان دید ناامید و افسرده از همه ی دنیا به بیرون خیره شده بود اصلا چرا امیر حسین نجاتش داده بود از این کارش کلی شاکی شده بود ولی از یه لحاظ هم خوشحال بود که مدارکی داشت که حداقل میتونست منصور خان رو به خاک سیاه بشونه این خاصیت رو حداقل تو زندگیش داشت یاد اون شب افتاد زمانی که منصور از اتاق بیرون میرفت با اون چشمای شیطانیش بهش زل زده بود و گفته بود:یادته بهت گفتم برات یه مرگ تدریجی در نظر گرفتم ؟وقتی سکوت رها رو دید ادامه داد اهان ایدز روکه خوب میشناسی برات امشب اونو تو وجودت به یادگار میزارم تا بدونی هیچ وقت با گنده تر از خودت شوخی نکنی رها حرفشو زیاد جدی نگرفته بود ولی اون شب وقتی بعد منصور چند نفر اومدن سراغش و علنا بهش اعلام کردند که ایدز دارن با خودش فکر کرد از این کفتار هرچی بگی بر میاد ولی هنوز هم ته دلش یه ذره ارزو داشت که حرف منصور فقط یه بولوف بوده باشه و منتظر ورود پرستار شد **************************امروز روز عاشورا بود و همه از صبح در حال تکاپو بودند و شایسته نمیدونست چه اتفاقی برای منصور افتاده فقط مادرش از خونه زنگ زده بود و گفته بود حال شکوفه خوب نیست بیا پیشش منصور خان رو گرفتند ولی شایسته خوب میدونست حتما منصور کاری کرده که امیر حسین میتونه کمک انجام بده و اونا ازش خواستن بره اونجا و اونم خیلی راحت دست رد به سینه ی مادرش زد و گفت:امروز روز عاشوراس و من میخوام عذاداری کنم حالا اگه وقت شد فردا میام چقدر هم مادرش غرغر کرده بود و گفته بود که از کی تا حالا تو عذاداری میری ولی نمیدونست که امیر حسین چقدر عقاید شایسته رو تغیر داده و روش تاثیر گذاشته بود تو حیاط خونه دنبال امیر میگشت که با حیرت به فرزین که کنار امیر حسین در حال سر و سامون دادن به دسته ی عذاداری و و پخش زنجیر بین افراد بود نگاه کرد با خودش فکر کرد نه بابا پسر حاجی نفیسی بزرگ و از این کارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون الان باید در حال فخر فروشی و ریا تو حسینیه ی محل باشه اینجا چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟نتونست جلوی خودشو بگیره چادرشو مرتب کرد و بیرون رفت و سلام کردامیر حسین با حرارت و اشتیاق و فرزین با شرمندگی جوابشو دادند شایسته:چی شده فرزین اینجا چی کار میکنی؟فرزین:هیچی زنگ زدم به امیر حسین ببینم کجاست بیام پیشش شایسته:واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟محل خودمونو چی کار کردی؟فرزین:فرهاد و حاجی و کلی ادم دیگه هستند من یه نفر نباشم کار عذای اقا رو زمین نمیمونه و بعد از امیر عذر خواهی کوتاهی کرد و دست شایسته رو گرفت و به گوشه ی حیاط برد نگاه شرمزده شو به شایسته دوخت و گفت:میدونم دیره برای این حرفم ولی میدونم هنوز فرصت برای جبران هست من از وقتی که امیر حسین وارد خانوادمون شد تازه فرق بین خودمو و اونو فهمیدم نمیخوام زیاد برات سخرانی کنم فقط میخوام منو ببخشی برای کتک هایی که بهت زدم و هرکدوم از کارای من که باعث ناراحتیت شد شایسته حرفی نمیزد و فقط با حیرت به این فرزین جدید که با شرمندگی رو به روش ایستاده بود نگاه کرد فرزین برادرانه بوسه ای به دستش زد و خواست که دور بشه که شایسته دستشو کشید و گفت:فرزین قول میدی ریحان رو خوشبخت کنی؟اون خیلی خانمه فرزین اهی کشید و گفت:میدونم اون واقعا خانمه و امیدوارم شرمنده ی هیچ کدومتون نشم و پیش امیر رفت و با دنیایی از حیرت شایسته رو تنها گذاشت شایسته اما یه فکر دیگه تو سرش بود امشب شب اخر بود و مهلت تموم میشد و باید جواب نهایی رو به امیر حسین میداد ایا پیشش میمونه یا نه ترکش میکنه؟؟؟؟؟ بالاخره شب شام غریبان رسید و امیر حسین و فرزین و بقیه پسرا هم با کمک هم یه محلی برای روشن کردن شمع ها درست کردند شایسته با عشق نگاهی به امیر حسینش کرد تصمیم خودشو گرفته بود گناه امیر بیشتر از گذشتی که کرده بود نبود دو تا شمع توی دستشو فشرد و به سمت حیاط رفت همه در حال روشن کردن شمع هاشون بودندو با چشم های غرق در اشک ارزو ها و حاجاتشون رو از خدا میخواستند امیر کمی دورتر از همه ایستاده بود و غرق تو فکر خودش بود ته دلش ترس عجیبی داشت و با خودش فکر میکرد شایسته چه تصمیمی بالاخره میگیره از طرف دیگه فکر رها رو میکرد و قولی که ازش گرفته بود و به منصور که سعی میکرد خودشو با هزار جور پارتی بازی در بیاره سخت تو فکر بود که دست شایسته روی شونه ش نشست با لبخند نگاهی بهش کرد و گفت:جانم عزیزم کاری داری باهام بانو ؟ شایسته سرشو پایین انداخت و گفت:میای باهم بریم شمع روشن کنیم؟ چشمای امیر حسین برقی زد و گفت:اره عزیزم چرا که نه ولی لبخند روی لبش برای چند دقیقه رفت و جدی رو به شایسته گفت:تو فردا باید بری و رها رو ببینی یه حرفایی هست که میخواد بهت بگه شایسته با حیرت نگاهی به امیر انداخت و خفه پرسید :تو رها رو از کجا میشناسی؟ امیر سکوت کرد و به رقص شعله های شمع خیره شد شایسته عصبی تر و کلافه تر از قبل گفت:با تو ام میگم رها رو از کجا میشناسی ؟ امیر نگاهی بهش کرد و گفت:بهتره از زبون خودش بشنوی حالا هم بیا بریم شمعمونو روشن کنیم و دست های شایسته رو تو دست های قوی و مردونه ش گرفت و برد شایسته با فکری که هزار جور علامت سوال و فکر های مختلف توش وجود داشت همراه امیر رفت دو تایی تو خلوت شمع هاشون رو روشن کردند و شایسته بالاخره تصمیم گرفت بعد ده شب به خونه ی خودش برگرده پیش خانم جون رفت و خودشو تو بغلش انداخت اون حس نگرانی و دلهره ای که داشت با عطر یاس تن خانم جون کم تر شده بود شایسته:خانم جون ببخشید من خیلی مزاحمت بودم این چند روز خانم جون:الهی فدات بشم مادر مراحم بودی منم از تنهایی در اورده بودی بعد زیر گوش شایسته زمزمه کرد:دخترم قدر شوهرت و زندگی که خدا بهتون هدیه کرده بدون و سر مسائل الکی بهم نریزش خیلی ها رو میشناسم که در حسرت همین زندگی که شما دارید دارن میسوزن دخترم شایسته دقیقا به حرف های خانم جون گوش میکرد و بوسه ای به صورتش زد و گفت:چشم حتما خانم جون:بازم پیشم بیا شایسته ی من شایسته:حتما میام خانم جون خانم جون عصا زنون خودشو به امیر حسین رسوند و سفارشات لازم رو بهش کرد و اولین چیزی که گفت این بود از زنت هیچ وقت چیزی رو پنهان نکن که یه چنین شرایطی براتون پیش بیاد و امیر هم چشم بزرگی گفته بود و با وجود اینکه دوست نداشت شایسته چیزی از رابطه ش با رها بدونه ولی نمیتونست دروغ هم بهش بگه و قرار فردا رو با رها براش گذاشته بود با دکتر رها صحبت کرده بود و از نداشتن ایدزش مطمئن شده بود ولی هنوز هم درگیر این فکر با خودش بود که از این فرصت دو باره ای که خدا بهش داده بود باز چه جوری استفاده میکنه از اهالی محل خداحافظی کردند و سوار ماشین شدند که به سمت خونه برن دو تایی غرق تو افکار خودشون بودند که موبایل شایسته زنگ خورد شایسته گوشی رو جواب داد و چشماش رنگ نگرانی گرفت سریع قطع کرد و رو به امیر گفت :بریم بیمارستان نزدیک خونمون امیر :چرا چیزی شده ؟ شایسته با حالی که چندان تعریفی نداشت گفت:بابام سکته کرده فقط زود برو امیر با سرعت رانندگی میکرد و شایسته واقعا بی تاپ شده بود درست بود که دل خوشی از حاجی نداشت ولی با همه ی این مسائل پدرش بود و براش عزیز امیر جلوی در بیمارستان نگه داشت و شایسته خیلی سریع خودشو به سی سی یو رسوند مادرش و شکوفه روی صندلی نشسته بودند و سرشون رو به دیوار تکیه داده بودند شایسته با نگرانی به سمت اونا دوید و جلوی صندلی دو زانو نشست و به چشمای مادرش با علامت سوال خیره شد اب دهنشو با ترس قورت داد و گفت:چی شده مامان؟ محبوبه خانم با اشک بهش خیره شد و گفت:ابروش رو دارن میبرن نتونست طاقت بیاره قلبش نتونست دووم بیاره شایسته دستای مادرش رو تو دست گرفت و ادامه داد و گفت:چی شده مامان بهم بگو محبوبه خانم به رو به روش خیره شد و گفت:اون از اون منصور از خدا بی خبر که هم ابروی ما رو برد هم این بچه رو نابود کرد اونم از این فرهاد بی شعور شایسته:فرهاد مگه چی کار کرده ؟ محبوبه:پسره ی از خدا بی خبر گند بالا اورد انقدر حاجی بهش میدون داد تا بی چارمون کرد هفته ی پیش نشسته بودیم که زنگ خونه رو زدند یه دختر بچه ی دبیرستانی اومد جلوی در خونمون مثل بید میلرزید و گریه میکرد میگفت از فرهاد حامله شده حالا چه جوری به پدر و مادرش بگه و اصرار داشت باید حتما بریم خواستگاریش هیچی حاجی هم فرهاد رو برد تو اتاق با زور تهدید فهمید بله کار خودشهدختره هم نمیدونی چقدر ساده و بچه بود نمیدونی قلبش نتونست دووم بیاره و سکته کرد شایسته سری تکون داد و به سمت پنجره ی سی سی یو رفت و نگاهی به حاجی که روی تخت خوابیده بود انداخت از اون همه ابهت دیگه خبری نبود فقط یه تن بیمار بود و صورتی که رنجشش از پشت پنجره هم پیدا بود به سمت مادرش رفت و گفت:پاشو عزیزم گلم برو خونه استراحت کن من میمونم پیشش محبوبه:دل نگرانشم مادر نمیتونم شایسته دست شکوفه رو تو دست فشرد غم نگاه خواهرش داشت دیوونه ش میکرد این منصور بی شرف همه ی زندگیش رو به اتیش کشونده بود شایسته:عزیزم پاشو تو هم برو خونه حالت زیاد خوب نیست گلم شکوفه دسته شایسته رو بیشتر فشرد و به سمت خودش کشوند و با چشمای پر از اشک و دستایی که یخ کرده بودند بهش گفت:شایسته تو رو خدا به امیر حسین بگو یه کاری کنه که اون کثافت تو زندون بمونه باید ادم بشه شایسته:باشه گلم الان برو خونه من بعدا باهات حرف میزنم با اصرار زیاد شایسته شکوفه و محبوبه از جاشون بلند شدند تا برن خونه امیر حسین جلو اومد تا اون موقع برای اینکه اعضاء خانواده راحت باشن جلو نیومده بود امیر:سلام حاج خانم خدا بد نده ؟نگران نباشید من هر کاری ازم بر بیاد انجام میدم محبوبه:الهی خیر ببینی پسرم شایسته:امیر جان اگه میشه مامان و شکوفه رو ببر خونه من میمونم امیر:به روی چشم بانو بریم حاج خانم شکوفه با حسرت به رابطه ی امیر و شایسته خیره شد و گلایه مند از بخت سیاه خودش با امیر به سمت خونه رفتند شایسته کنار پنجره ایستاده بود اصلا تحمل ناتوانی حاجی رو نداشت اونو همیشه پر ابهت دیده بود تو دلش شروع به حرف زدن با پدرش کرد شایسته:حاجی میبینی پسر عزیزت چی کار باهات کرد؟دیدی این طرفداری های بی خودت کار دستت داد؟ای کاش نصف اونا منو دوست داشتی الانم من با تمام این بی مهری ها من دوستت دارم عاشقتم بابا خیلی وقته بهت نگفتم بابا کاش میتونستم بگم کاش ...................... اشک هاشو از چشماش پاک کرد و صدای نگران فرزین رو کنار گوشش شنید فرزین:وای شایسته چه بلایی سرمون اومده حاجی چی شده؟ شایسته با هق هق براش تعریف کرد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  +50 متن عاشقانه جدید ADMIN 0 682 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۵:۰۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  گلچین اشعار عاشقانه ADMIN 11 1,739 ۱۴۰۰-۶-۵، ۰۷:۵۷ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  متن های عاشقانه برای عکس نوشته و وضعیت ADMIN 1 921 ۱۴۰۰-۲-۷، ۰۱:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12223')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.