مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان پلیسی و عاشقانه بت پرست

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 3.75
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پلیسی و عاشقانه بت پرست

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۴:۱۰ عصر
نیشمو بستم...کثافت همیشه حرکاتمو پیش بینی می کرد...حالا خواست درمورد کاری که پیمان باهام داشت بپرسه جونشو می گیرم تا جوابشو بدم...حالا ببین...
نیما گفت:می خواست راجع به محمد ازت سوال بپرسه؟...
یعنی تو روحت...
جوابی ندادم که نیما گفت:فردا برزو و جوادو می فرستم واسه محافظت از پیمان... من باید برم خداحافظ...گوشی رو قطع کرد...
یه نگاهی به نوشین کردم که گفت:غزل من می دونم تو رئیسی ولی خیلی...
یکم مکث کردو گفت:خری...
یه لبخند گشاد بهش زدم که بی خیال شد و رفت تو اتاقش تا بخوابه...منم رفتم تو اتاقم کنار پنجره وایسادم...روبروم دریا بود... دریا...
***
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود... با لباسای سی تومنیم خوابیده بودم...یعنی من می دونم دیگه من عقده ای آخرش قیمت لباسامو می نویسم می ندازم گردنم...بلند شدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و رفتم سراغ چمدونم ...درشو که باز کردم هفت هشت دست لباس تو خونه نسبتا پوشیده توش بود با لوازم شخصی....
رفتم سراغ کمد تو هتل که دیدم هفت هشت دست لباس آماده تو کمد است و روی میز آرایش هم پر از لوازم آرایش مارک بود...رفتم حموم و بعد موهامو سشوار کشیدمو پشتم بستمشون... جلوشو یه ور ریختم رو صورتم و شالمو رو سرم مرتب کردمو یه مانتو شیری رنگ با شلوار لی آبی پاره پوره پوشیدم... کفشای شیری پاشنه ده سانتی...خیلی خوب شده بود... منتها شلوارم اونقدر تنگ بود که روح خیاطشو سلام علیک کردم تا پوشیدمش...
نوشین در زدو اومد تو رو تختم نشست و گفت:خیلی خوشگل شدی...
آروم گفتم:ممنون...
که گفت:باید بریم پایین صبحونه بخوریم...
داشتم لبامو رژ می مالیدم که گفتم:بگو بیارن بالا...
نوشین گفت:آقای معین دعوتت کرده...تو رستوران پایین هتل...ساعت نه...
باشه ای گفتمو سایه شیری رنگمو مالیدم پشت پلکمو با خط چشمم درگیر شدم...
نوشین آروم گفت:ممکنه محتشمو تو هتل ببینی...
شونمو بالا انداختم که گفت:سمت راستی رو ببر بالا تر...
رفتم سراغ خط چشم سمت راستی که گفت:شیریشو عوض کن...چشمات توسی بهش نمیاد....کبود بزن...این دستبند کبودارم بردار...
به حرفش گوش کردم که گفت:با کی بری راحت تری؟...
بی خیال گفتم:تو و سیامک...
نوشین آروم گفت:منظورم اینه که می خوای با پیمان برو...

نگاهش کردمو با سر تایید کردم...
نوشین:ساعت یه ربع به نه...من می رم حاضر بشم...
وقتی آرایشم تموم شد رفتیم پایین ساعت نه و یکی دو دقیقه بود... پیمان و یاسر کنار یه میز چهار نفره نشسته بودن که منو نوشین هم رفتیم...پیمان لبخندی زدو بلند شد که چهارتایی دوباره نشستیم...
یه نفر صبحونه امونو آورد چیند که پیمان تشکر کردو رفت...
پیمان:واقعا زیبا شدید...
بهش نگاه کردم...سه تیغ اصلاح کرده بود و موهاشم ریخته بود تو پیشونیش...تی شرت شیری رنگ با یه تصویر عجق وجق سیاه وسطش پوشیده بود...کمربند اسکلتی کرم رنگ با شلوار شیری...چه ستی هم باهم کرده بودیم...
ممنونی گفتم که پیمان سریع گفت:خانم مهندس من هنوز اسم شما رو نمی دونما...
در حالی که لقمه رو بالا می آوردم یه نگاهی بهش انداختمو گفتم:غزل...
پیمان لبخندی زدو گفت:اسم زیبایی دارین...
اه لابد دوباره باید تشکر کنم ... لقمه رو چپوندم تو دهنم که چون دهنم پره تشکر مشکر نکنم که یهو لقمه پرید تو گلوم...پیمان بلند شد اومد سمتمو محکم زد رو پشتم...
در حالی که لقممو قورت می دادم گفتم:قرار شد به هم اعتماد کنیم شما که جلوی همه قصد جون منو کردید...
پیمان پیشونیشو پاک کرد و گفت:چیزی شد یهو؟...
با حرص گفتم:بله...شما قصد جون منو کرده بودین...
پیمان لبخندی زد و گفت:معذرت می خوام واسه چی لقمه پرید تو گلوتون؟...
در حالی که تو دلم داشتم خدمت روح پیمان می رسیدم به سمت یه میز اشاره کردم...هر سه تاشون برگشتن اون سمت...
نوشین با حرص گفت:رویا که با اینا نبود...
سرمو تکون دادم که ادامه داد:اون باید با محتشم الآن ماموریت باشه....
به میز روبرویی اشاره کرد که سیامک اومد و نوشین بهش گفت چی شده و اون رفت ببینه که قضیه چیه؟...یاسر سری تکون دادو گفت:می خواید برید هتل؟...
کیفمو از رو میز برداشتمو گفتم:خب آره... شما با من می آید؟...
اخمای یاسر رفت تو هم که پیمان بلندشدو گفت:البته...
رو به یاسر که اخم کرده بود گفت:شما هم با خانم توکلی می تونین بیاین...
پشت سر من بلند شد...
بهش گفتم:من رانندگی می کنم...
کمی خم شد و گفت:هر جور مایلید دوشیزه.
تو روحت موسیو...
جلو هتل وایسادیم...هتل بود تقریبا فقط یه خورده تمیز کاریاشو اسباب اساسیه بردناش مونده بود...الآن اگه به خودم بود و کتونی چسبی هام پام بود...
تقریبا پیمان در گوشم گفت:اون محتشم نیست...
برگشتم...خودش بود... محمد... یه نگاهی به پیمان کردم که گفت:بیا بریم بیرون...
به دم در هتل که رسیدیم نوشین و سیامک و یاسر اومدن تو...
نوشین با تعجب پرسید:جایی می رفتین؟...
برگشتم جایی که محمد اونجا بود...دیدم غیبش زده و آروم گفتم:محمد اینجا بود..
یاسر پوفی کشیدو گفت:اونوقت شما دو تا بچه...
نذاشتم حرفشو بزنه که گفتم:با وجود یه پیرمرد هم قضیه فرق نمی کرد...
پیمان سعی کرد خندشو بخوره هیچی نگفتم و برگشتم سمت پیشخون و گفتم:مدیر اینجا کجاست؟...می خوام ببینمشون...
یه آقایی حدود چهل ساله اومد و گفت:چیزی شده خانم؟...
برگشتم سمتشو گفتم:شما مدیر اینجایید؟...
مدیر:بله خانم...بختیاری هستم...
بی خیال گفتم:ستوده هستم...می تونم از هتل بازدید کنم...
یارو یه نگاهی انداخت که یعنی تو فقط لباسات های کلاسه در حد مهندس ستوده که اصلا نیستی که یهو پیمان اومد و گفت:معین هستم... با مهندس ستوده برای بازدید اومدیم...
یارو سریع گفت:تشریف بیارین خوش آمدین...
نگاه کردم که دیدم بقیه نیستن و فقط پیمان مونده رو کردم به مدیر و گفتم:نیازی به راهنمایی شما نیست... منو پیمان خودمون می تونیم راه بریم...
پیمان یه لبخندی زدو گفت:بریم...
وقتی رفتیم سمت پله ها آروم گفتن:بقیه کوشن؟...
پیمان:دنبال محتشم... خیلی زرنگه...
آروم گفتم:نیما هم خیلی زرنگه...
پیمان:برای همینه که این همه شرکت قبول کردن کمک کنن...اگه نیما نبود کسی هم نبود...تنها کسی که می تونه با محتشم مقابله کنه نیماست...
هیچی نگفتم تا آخرش پیمان حرف می زد و چیز مهمی نمی گفت...
بعد از یه بازدید که همه چی بی نقص بود دوتایی پایین اومدیم...پیمان: زنگ بزنم ببینم اینا کجان؟...بریم هتل...
Cat in boots آنلاین نیست. گزارش پست خلاف       تشکرها
چشمام یه برقی از روی شیطنت زد...تو هتل پر از آدمای نیما بود مطمئن جای دیگه نمی تونستم بدون سر خر خوش بگذرونم...
که پیمان نگاهمو دید و گفت:باشه...بیا با هم بریم...
دستشو گرفتم دو تایی اومدیم بیرون...حدود پنجاه متر رفتیم جلوتر که به دریا رسیدیم... خورشید داشت غروب می کرد...تقریبا هوا تاریک بود...
دوتایی کنار هم وایساد بودیم که یهو یه نفر دست گذاشت رو شونم تا برگشتم...پارچه سفیدو دیگر هیچ
فصل سوم
لای چشمامو باز کردم اون گوشه پیمان داشت منو نگاه می کرد دست و پاهاش بسته بودو یه پارچه سفید هم به دهنش بسته بودن...پیشونیش هم خراش برداشته بود...به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود...
دستا و پاهای منم بسته بود و دور تنم هم طناب بسته بودن ولی دهنم باز بود آروم نالیدم:پیمان...پیمان...
چشماشو باز کرد حس کردم دلش می خواد بهم لبخند بزنه اما نمی تونه....بهش گفتم:می دونی کار کی بود؟...یعنی...
در باز شد... برگشت سمت در... خودش بود...بهش نگاه کردم... لبخندی زدو اومد سمتم... تقریبا نالیدم:کار کیه؟...
جلوم خم شد... خواست بازم کنه که خودمو کمی دورتر کشیدم و باز گفتم:دستور کیه؟...بابات؟.. یا همون که...
سرشو تکون دادو گفت:گرسنتون نیست؟... الآن حدود بیست و چهارساعته که اینجایین...
به چشمای توسیش نگاه کردم...همرنگ هم بود...آروم نالیدم:اسمت چی بود؟.. هان؟... یادم اومد رویا... می تونم قول بدم بهت که تو اولین نفری باشه که تو شرکت ما کار می کنه...
حس کردم پیمان پوزخند زد...حس می کردم اصلا حالش خوب نیست رویا هم به پیمان نگاه کردو گفت:جناب سروان گفتن مشکل ریوی دارین...
تازه به صورت پیمان نگاه کردم رنگش به کبود می زد رویا سریع دستمالو از رو دهنش برداشت که به سرفه افتاد...
رویا شمرده رو به من گفت:جناب سروان می خوان با شما صحبت کنن...چشمامو بستم و گفتم:بگو بیاد اینجا... زائو نیست که من بخوام بیام ملاقاتش...
رویا رفت بیرون با ناراحتی به پیمان نگاه کردمو گفتم:همش تقصیر من بود...
پیمان این بار لبخند کم جونی زدو گفت:تو دختر شجاعی هستی... همینطوری بمون...
دو تایی به بیرون خیره شدیم نور کمی میومد تو...محمد وارد اتاق شد طبق معمول لباس تیره پوشیده بود پوزخندی زدو گفت:قبلا بهت گفته بودم نه؟...ما خیلی ازتون جلوتریم.. سرت کلاه رفته مهندس معین عزیز...هر چی بهت وعده و بعید دادن دروغه...
بهش نگاه کردم اونم رو کرد به منو گفت:نمی خوای زبون درازی کنی؟... نیما نیست ساکتی؟... فقط نمی دونم چرا همچین اشتباهی کرده...تا اونجا که می دونم ما تقریبا هیچی نداشتیم ...نیما خیلی زرنگ بود ... خیلی..تا این که در مورد انتخاب مسئول اشتباه کرد....
تو ذهنم یه پوزخند به محمد زدم...هیچی نمی دونست...این بارو اشتباه حدس زده بود...من فقط اسمن مسئول بودم...حتی دقیق از وضعیت خود هتل چیزی نمی دونستم...
محمد رو کرد به معین و گفت:تو چرا همچین اشتباهی کردی؟...
پیمان سرفه ای کردو گفت:من هیچ اشتباهی نکردم...تو ای که نمی فهمی... ما بودیم که خانواده امونو از دست دادیم ولی این شمایید که به هیچ کس حتی خانواده خودتون هم رحم نمی کنید... البته می تونه وضعیت فرق کنه...
محمد پرسشگرانه نگاهش کرد که پیمان گفت:می تونی مادرتو نجات بدی...
به سرفه افتاد...محمد با نفرت نگاهش کرد و گوشیشو برداشت و یه شماره گرفت و گذاشت رو ایفون...صدایی که توش پیچید دلمو گرم کرد...
نیما:سلام پسر خاله عزیزم...زنگ زدی سفر بخیر بگی؟...
محمد صورتش منقبض شد.... نیما ادامه داد:خاله خیلی خوشحال شد وقتی فهمید می خوام به توضیحاتش گوش کنم...نچ نچ...
محمد با صدای خفه ای گفت:تو هیچ کاری نمی کنی...
صدای داد یه زن اومد که حدس زدم مادر محمد باشه... نیما:آره من هیچ کاری نمی کنم...فعلا خداحافظ...صدای بوق اشغال اومد...
محمد رو کرد پیمانو گفت:خیلی اشتباه کردین آقا پسر... من تنها برادرزاده محسن محتشم هستم حتما یه شباهت هایی به عموم دارم...
اومد سمت منو رو زمین دو زانو زد صورتمو گرفت تو دستشو گفت:می خوای به سوالات جواب بدم؟... باشه... مادرت عمم بود...
عمه؟... یعنی...
محمد:عموم خواهرشو کشت تا نذاره این کار انجام بشه...
به پیمان نگاه کردم تا بهم بگه محمد دروغ می گه ولی اون سرشو انداخته بود پایین... یعنی محمد راست می گه... یعنی چشمای طوسی رویا از مامان منه... یعنی باباش منو با خواهرش اشتباه گرفته بود...یعنی بابا و عموی محمد دایی هامن...یعنی به من محرمن.... یعنی به هم نزدیکیم یعنی خاله نیما زندایی منه... یعنی خانواده مادرمو که تا الآن نمی شناختمو شناختم...یعنی مادرم...
محمد:نمیذارم این قضیه تکرار شه... رویا... رویا...
رویا سراسیمه اومد تو...سرمو انداخته بودم حتی نمی تونستم بهش فکر کنم....
محمد:این پسره رو بفرست بره... دختره بسه...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۴:۱۱ عصر
رویا داد زد:دیوونه شدی؟... داری با خودت چی کار می کنی؟...
محمد:می خوام یه طرف داستانو خودم بنویسم... زود باش...
رویا ناچارا با یه نفر دیگه پیمانو بردن...پیمان با نگرانی نگاهم کرد...چشمامو بستم عجیب دلم می خواست چند ساعتی آروم بخوابم... به صداهایی که از اطراف می یومد توجهی نمی کردم... محمد پسر عمه ام بود...مادرم توسط برادرش کشته شده بود... برادر؟... محمد گفت واسه این که جلوشونو بگیره....نیما که می گفت که بعد از مرگ اونا پدرم تصمیم به ساخت این کرد... یعنی محمد دروغ می گه...اون مرد دایی من نیست...
صدای محمد اومد:تا کی می خوای همون جا بشینی؟...
آروم گفتم:تا همیشه...
سرمو آوردم بالا نوری که از پله ها می یومد قطع شده بود و چراغی روشن کرده بود...چشماشو به من دوخت و گفت:الآن دو سه ساعتی می شه که همین جوری هستی...
آروم گفتم:برو به جهنم...
ظرف یه بار مصرفی رو از کنارش برداشت... کنارم زانو زدو گفت بخور...
سرمو تکون دادمو گفتم:نمی خوام... مگه گروگان نمی خواستی...من از اینجا تکون نمی خورم... تا اون قدی هم که زنده بمونم می خورم...نترس...
محمد آروم گفت:لجبازی نکن...
دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت:تب داری... قرص می خوای؟...
به علامت منفی سرمو تکون دادم... که محمد بلند شد و گفت:می آم دنبالت...
از اون اتاق یا زیرزمین یا هرچی که می شد اسمشو گذاشت اومد بیرون... نمی دونستم حداقل نیما چی کار کرد؟...تف تو روی هر چی...
محمد:خیلی خب دیگه بلند شو باید از اینجا بریم...
اومد اروم بلندم کرد...حس کردم پام یه چیزیش شده دستمو به دیوار تکیه دادمو با درد وایسادم... محمد که متوجه وضع غیر عادیم شده بود دولا شد و به کفشام نگاه کرد...آروم گفت:کفشاتو درآر نمی تونی با اینا راه بری...
بعد خودش کمک کرد... جوراب پام نبود پای برنزه ام تو دستش بود که یهو اخم کرد و گفت: مچ پات مو برداشته چرا هیچی نمی گی؟...
بی هوا گفتم:خیلی درد می کنه... نمی تونم راه برم...
محمد دستشو کرد تو موهاشو گفت:ببین من کار دیگه ای نمی تونم بکنم...
با تعجب نگاهش کردم که دستشو گذاشت به کمرمو پاهامو بالا گرفت عین یه بچه تو بغلش بودم با حرص گفتم:بذارم زمین... می تونم راه بیام...ولم کن...
محمد آروم گفت:عجله دارم...
آروم از پله ها بالا اومد...یه حیاط موزاییک قدیمی بود...
از حیاط بیرون اومدیم و با دزدگیر لکسوز مشکی شو باز کرد که تو دلم گفتم:بدبخت لامبور منو ندیدی...
محمد منو گذاشت رو صندلی کنار راننده و صندلی رو خوابوند...خودش جای راننده نشست و روند...به جز سقف ماشین هیچ منظره ای نداشتم تا بعد از حدودا ده دقیقه ای پیاده شد... دستمو گرفت و رفتیم جلو یه آپارتمان بیست طبقه...که نگهبان اومد جلو یه نگاه بدی به محمد انداخت که محمد گفت:ماشینو ببر تو...
به زور درد و با تکیه به محمد تا دم آسانسور رفتیم همین که رفتیم توش محمد عدد بیست و فشار داد یعنی یه پنت هوس تو یه همچین برجی...یه لکسوز مشکی...با این که پدرم پولدار بود ولی اونقدر عقلم می رسید مطمئنن با حقوق دو تا پلیس نمی شه همچین پولایی خرج کرد...
پوزخندی زدمو همراه با محمد از آسانسور اومدیم بیرون...درشو باز کردو وارد شدیم نسبتا کوچیک بود دیویست وهفتاد هشتاد متر ولی قشنگ و شیک چینده شده بود... محمد روی اولین مبل گذاشتتم و خودش هم رفت آشپزخونه اپن خونه... دلم واسه خودم سوخت...
رفت سراغ یخچال درشو باز کرد و یه بشقاب غذا که آلمینیوم پیچیده شده بود درآورد و گذاشت تو ماکروویو... دستاشو شست و یه لیوان از یخچال پر از آب کرد و چند تا یخ هم انداخت توش و گذاشت تو یه بشقاب از تو قفسه کابینت یه چیزی برداشت و همراه با بشقاب آلمینیوم پیچی شده آورد جلو من... یه قرص از تو ظرف درآورد و گفت:بیا بخور.
سرمو تکون دادم یعنی نمی خوام...
بعد با حرص گفتم:با نیما چی کار کردی؟...
دوباره گفت:بیا بخور دردتو کم می کنه...
تقریبا داد زدم:پای من سالم بود تا وقتی شما ندزدیده بودینم...
محمد چشماشو بست یه نفس عمیق کشید چشماشو باز کردو گفت:می رم باند بیارم پاتو ببندم... تو هم یه ذره غذا بخور...
رفت سمت یه اتاق که چشمامو بستم...آرزو می کردم الآن پیش نیما بودم....
محمد از اتاق بیرون اومد یه شلوار گرمکن دستش بود...خب همون جا عوض می کردی دیگه...آوردی لابد اینجا جلوی من...
سرمو برگردوندم اون سمت که محمد گفت:شلوارت تنگه نمی شه؛ من می رم تو اتاق شلوارتو عوض کردی صدام کن...
با این که دوست نداشتم ولی تنگیش داشت اذیتم می کرد با غیظ پرسیدم:تمیز هست؟...
محمد با لبخند آره ای گفت و رفت تو اتاقش.... باورم نمی شد با اون سختی پوشیده بودمش حالا با یه پای چلاق باید در می آوردمش....
بالاخره تموم شد منتها گریه ام گرفته بود...شلوار محمد که پوشیدم کمرشو با نخش سفت کردم که تازه دیدم حدود پانزده بیست سانتی ازم بلندتره...
بلند گفتم:کار من تموم شده...
از اتاق اومد بیرون...اومد و جلوم نشست دستش باند سفید بود... شروع کرد به بستن پام..
رنگ پام با اون بانداژ سفید اصلا جالب نشده بود...
بهم نگاه کردو گفت:می خوای واست مشما بیارم بپیچی به پات بری حموم؟...لباسم بهت می دم...اگه خواستی قبلشم سعی کن یه چیزی بخوری...
بی خیال گفتم:اگه هر لباسی که من می خوامو داشته باشی که شبم می تونم کنارت بخوابم... کلا بی خطری...
محمد پوزخند زد تابلو بود از اون پسرای چشم و گوش بسته نیست و منظور منو قشنگ فهمیده...بی خیال گفت:نه ندارم...ولی اگه خواستی باهم بخوابیم بیا...
بلند شدو رفت سمت اتاقشو گفت:منتها تخت خوابم یه نفرست... خواستی باید دوستانه تر بخوابیم...
تو روحت...
در اتاقشو بست مرتیکه نکبت...دزدیدتم آوردتم توقع هم داره...تو روحت...این مانتو هم که از تنگی داره می ترکه...وای نه اون تاب سفید خوشگل نیم تنه امو زیرش پوشیدم...نمی تونم درش بیارم که... اونم با این...
دروباز کرد و اومد جلوم نشست یه بلیز مردونه آستین بلند مشکی مارک دستش بود انداخت رومو گفت:از اون راحت تره...
با حرص نگاهش کردم که گفت:چیه لابد خجالت می کشی...
با حرص تو دلم گفتم لااقل مرتیکه اونورو نگاه کن..
 دیدم زل زده بهم منم با حرص شروع کردم به کشیدن زیپ مانتوم پایین که تاپم معلوم شد مانتومو کشیدم بیرون...دیدم روشو کرد اونور که بلند گفتم:چیه؟...امشب بیش از اندازه از رژیم پرهیزکاریت دور شدی...
خودمم می دونستم تاپم هفت سانت بیشتر زیر همون لباسه که محمد نداشت بیشتر نبود لباسشو تنم کردمو دکمه هاشو بستمو شروع کردم آستینشو تا کردن...
محمد لبخندی زد و گفت:شبیه این بچه ها شدی که تو چهاراه ها گدایی می کنن...
گه خوردی عوضی آشغال...اونا لباس مارکشون کجا بود؟...
محمد دوباره گفت:لجبازی نکن...هیچی نخوردی...
آروم گفتم:نیما کاری با مادرت نداره...
تکیه اش داد به مبل یه بازدم طولانی داد بیرون...آروم گفتم:من که مادر نداشتم ولی دیدم بقیه چقدر مادراشونو دوست دارن...
محمد سرشو انداخت پایین و گفت:ببین من اون حرفایی که ظهری بهت زدم...
پریدم وسط حرفش:می خوای چی کار کنی؟...
محمد آروم گفت:باید زنگ بزنم نیما...
شماره گرفت و گوشی رو گذاشت رو آیفون...
نیما:مگه عوضی دستم بهت نرسه... می کشمت... هم تو رو هم...
محمد آروم گفت:هیس هیس... بابا چه خبرته ساعت دو نیم نصفه شبه...
نیما با حرص گفت:تو تا حالا عصبانیم ندیدی... مادرت که سهله هر کی رو داری ازت می گیرم فقط اگه یه مو از سر غزل کم شه... خدا شاهده که...
تابلو بود داره از نگرانی می میره سریع گفتم:نیما من خوبم...منو آورده تو یه خونه تو...محمد سریع گوشی رو قطع کرد و بهم یه چپ چپ نگاه کردو گفت:دیدی که نباید یه مو از سرت کم شه...پس اون روی سگ منو بالا نیار...می تونی بری اونجا بخوابی...
به یه در کنار اتاق خودش اشاره کرد منم رفتم تو اتاق...اتاق اسپرتی بود...دیوار مشکی تخت مشکی و سرویس مشکی اتاقش پسرونه بود ولی خوب بود...لباس محمد شبیه مانتو بود...ولی درش نیو وردم و همونجوری رفتم تو تخت خواب خوابیدم...
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم حدود پنج و نیم صبح بود حدود سه ساعت خوابیده بودم... پام خیلی درد می کرد کاشکی اون قرصه رو خورده بودم...یه دفعه احساس ضعف کردم... من غذامو می خوام...
تو اتاقش دستشویی بود لنگ لنگون رفتم تو دستشویی و تا می شد آب خوردم...ولی انگار گشنه تر شده بودم... خب می رم تو آشپزخونه....
در اتاقو باز کردم موهامو دم اسبی ساده بسته بودم...وارد هال که شدم صداش میخکوبم کرد...
محمد:کجا به سلامتی؟...
من این وقت صبح پاورچین پاورچین دارم از اتاقم میام بیرون...تو اگه همچین شخصی می دیدی چه فکری می کردی؟...داره فرار می کنه....
گفتم:ببین من اگه می خواستم در برم یه چیزی سر می کردم و با این لباسا هم مطمئنن...
پرید وسط حرفم:قرص و غذات رو اپنه...البته من نمی دونم تو واسه چی ساعت پنج و نیم اومدی اینجا....
تو روح خودتو دختر عموهات...
یه پوف کشیدمو گفتم:خودت واسه چی اینجایی؟...
آروم گفت:خوبه حداقل تکذیب نمی کنی...
بی خیال گفتم:چیز مهمی نیست...نمی خوام که از گشنگی بمیرم...
رو کاناپه نشسته بود...تقریبا لم داده بود...جلوش تلوزیون بود که داشت یه برنامه ای رو بی صدا می داد... فکر کنم از اون فیلم بداست...که ماهواره میده...
از کنارش رد شدمو رفتم تو آشپزخونه... خاک بر سر نشسته بود اونجا و داشت فیلم بد می دید... لیوان آب رو همونجوری گذاشت بود رو اپن یخ ریختم توشو قرصمو خوردم... غذارو برداشتم که گفتم:قاشق چنگال کجاست؟...
همونطوری که به صفحه تلوزیون نگاه می کرد گفت:تو کشو بقل ظرف شویی...
از توش قاشق چنگال برداشتمو آلومینیوم رو کشیدم کنار...به به کباب هم هست غذا که... در یخچالو باز کردم...نوشابه مشکی با سبزی از توش برداشتم...یه نارنج رو هم برداشتم قاچ کردم و همونجوری داد زدم:سماق کو؟...
محمد:از بین ادویه ها ظرفشو بردار...روش نوشته سماق....البته اگه نمی تونی تشخیص بدی...
رفتم سمت ظرف ادویه ها سماق یا قهوه ای یا قرمز....ناچار به ظرفاش نگاه کردم تا گیرش آوردمو برداشتم همه رو آوردم رو مبل کناری محمد نشستم... وسایل رو رو میز گذاشتم...
نوشابه خانواده، لیوان، سبزی، نارنج، سماق، قاشق، چنگال و ظرف غذا... یه پوزخند زدو چشماشو دوخت به تلوزیون...سرمو تکون دادم...سماق و نارنج رو هم ریختم روش... یه قاشق پر کردمو کردم تو دهنم... لقمه دومو برداشتمو پرسیدم:فیلم چی هست؟...
محمد تلوزیونو خاموش کردو هیچی نگفت...تابلو بود خیلی عصبانیه... احتمالا به خاطر نیماست...آخی حیوونکی ترسیده...
محمد رفت تو اتاقشو درو بست.... منم خواستم ادامه غذامو بخورم که محمد از اتاقش اومد بیرون... لباس بیرون که تنش بود روش یه کت اسپرت هم پوشیده بود... سرمو تکون دادم که دیدم داره در اتاقشو قفل می کنه...بعد به نزدیکی من که رسید گفت:از پنجره ها می تونی در بری فقط اگه بتونی بیست طبقه رو بپری پایین... تلفنم برداشتم... در خونه رو هم قفل می کنم...خیلی هم بپر بپر نکن...دست به گاز هم نزن خطرناکه...
کثافت...فکر کرده با بچه طرفه...رفت سمت درو در بست از اون سمت صدای قفل کردن در اومد... غذامو که خوردم سیر شدم...چیزای اضافه رو گذاشتم سر جاشون...خواستم بشقابمو بذارم تو ماشین ظرفشویی که دیدم ضایع است یه بشقاب با یه قاشق چنگالو بندازم اون تو... خودمم که ظرف نمی شورم...محمد میاد می شوره می خواست منو گروگان نگیره...
نشستم پای ماهواره و زدم پرشین تون....
***
دهنم باز مونده بود... داشتم مگا مایند یا همون نابغه رو می دیدم...که یه صدایی اومد...توجهی نکردم اونقدر صداشو زیاد کرده بودم که صدای هیچی رو نشنوم...که یهو تلوزیون خاموش شد...
برگشتم که دیدم بله آقا برگشته ... یه نگاه بهش کردم که دیدم کنترلو با خودش بود تو اتاقش... ماهوارش هم از این بدون دکمه ها بود...تا خدمت روحش رسیدم ازاتاقش اومد بیرون... لباس تو خونه پوشیده بود... یه شلوار شش جیب کرمی با تی شرت سفید.. اوه چه رنگ روشن؟...
اومد نشست که بهش گفتم:من کلی وسیله لازم دارم...مسواک و حوله و شامپو و برس...و کلی هم لباس...لباسشو تا بازوم تا کرده بودم ولی خب هم گشاد بود هم یقه اش خیلی گشاده بود هم شلوارشو با این که بسته بودم به کمرم حس می کردم داره می افته...پاچه هاشم کلی تا زده بودم...
محمد بی خیال گفت:بعد از ظهر هر چی می خوای می رم واست می خرم...
آخه تو روحت... من که نمی تونم حی اون یه دستی رو که دارم و بشورم و بپوشم... آخه... داشتم همینجوری بهش نگاه می کردم که گفت:از همونایی هم که می خوای واست می خرم..
-چه پلیس چشم و گوش بسته ای... اینقدرا دختر پسر بی حجاب از تو کوچه جمع کردین اینا رو یاد گرفتین... اصلا می خوای سایزمم بهت بگم؟...
محمد بهم نگاه کرد ابروشو انداخت بالا و گفت:خودم دیشب سایزتو فهمیدم...
تو روحت...یه نگاه که بیشتر نکردی... البته خب یکم بیشتر از یه نگاه بود ولی... فقط یه ذره جا به جا بشه....می کشمش...توله سگ منو اورده اینجا...
یه ذره به تلوزیون نگاه کردمو گفتم:من گشنمه...
محمد یه پوف کشید موبایلشو برداشت و پیتزا سفارش داد... حوصله ام خفن سر رفته بود... نه بیرونی نه چیزی... حداقل این محمد هم یه خورده...
***
ساعت حدودا پنج بعداز ظهر بود... حوصلم سر رفته بود...محمد هم خونه نبود... نمی دونستم چی میشه؟... مگه پلیس هیچ جایی نداشت که منو ببرن اونجا؟... چرا خونه محمد اونم با خودش... حدودا بیست و هفت سالش بود و واقعا جذاب بود... مطمئنن یه دختر بیست و دو ساله با اون... پس کار پلیس نباید باشه... کار محمد بود؟... آخه به محمد چه؟...
دلم واسه نیما تنگ شده بود؟... یعنی داره چی کار می کنه؟... چرا نمی تونه پیدام کنه؟...یعنی محمد می بره؟... یعنی همه زحماتمون؟....
صدای کلید اومد.... در باز شد... پوف کشیدم...محمد بود دستشم چند تا مشما بود.... درو با پاش بست... اومد مشما ها رو گذاشت کنارمو گفت:چیز دیگه ای هم می خوای؟...
مشما ها رو نگاه کردم... همه چی بود...حتی از اونایی هم که هفته ای یه بار بیشتر توی یه ماه نمی خواستم... یواشکی سایز لباس زیرا رو نگاه کردم....درست بود... حتی یه شماره هم فرق نداشت... معلوم بود خیلی وارده...دو سه دست هم لباس تو خونه ای نسبتا پوشیده بود... دو سه دست هم تاب شلوارک!.... تابلو بود تنش می خاره...
با صدای نسبتا بلندی گفتم:نه خوشم اومد خیلی حرفه ای هستی...
محمد از تو اتاقش جواب داد:همه ی اینا واسه اینه که عاشقتم...
توله سگ منو مسخره می کنه... باشه... بهش می گم...
گفتم:خب عزیز دلم.... منم عاشق تواَم... می خوای دو تایی با هم فرار کنیم بریم اونور آب...
محمد از اتاق اومد بیرون نشست جلومو گفت:بد فکری هم نیستا.... حالا کجا دوست داری بریم؟...
بی خیال گفتم:بریم ایتالیا...
 
محمد:باشه عزیزم... چند روز دیگه کارام تموم شه می ریم... حالا هم برو حموم... خیلی کثیف شدی....
عمته بی ادب...عمش که مامانمه...
گفتم:اینا همش به خاطر لباسای تواِ....
محمد ابروشو انداخت بالا و گفت:خب درشون بیار...
کثافت... حالا واسه من چیز بازی در میاری.... بهت می گم...
اول لباسشو از تنم در آوردم سیاهی بالا تر که رنگی نبود... خب حداقل یه نیم تنه تنم بود...شلوارو چی کار کنم؟...در آرم؟...
محمد بلند شد... آخ جون الآن می ره اونور... منم اینور... اون ضایع میشه و من...
فکرمو خوردم...اومد کنارم نشست... خاک بر سر من...
دستشو گذاشت رو پشتمو گفت:اوه... واقعا جذابه... کی می تونه از همچین چیزی بگذره؟....
بیا و بگذر.... راحت باش...
دستشو کمی رو پشتم بالا و پایین برد و اون یکی دستشو گذاشت رو دکمه هاش...اولی و دومی... دیگه قضیه داشت جدی می شد... من هنوز دو بار نبود اینو دیده بودم...سومی و چهارمی... دلم می خواست تا آخرش وایسم... و وایمی سادم... همیشه همینطور بود...
پنجمی و ششمی...تموم شد...لباسشو درآورد...بابا ایول شکم شش تکه رو... نیشم باز شد...
محمد:خوشحال شدی عزیزم... مطمئن باش درد نداره....
دستشو گذاشت پشتمو کشیدتم تو بغلش...
می دونستم ... نمی دونستم... تو اون لحظه مغزم از کار افتاده بود... اولین بار بود...
کمی منو به خودش فشار داد که موبایلش زنگ زد... منو ول کرد و رفت تو اتاقش... صورتش چیز خاصی رو نشون نمی داد... لابد خیلی از این کارا کرده... از جام بلند شدم... انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه... همیشه همینطور بودم... تو همچین خانواده ای زندگی کردن عادت کردن هم داشت... البته کاری هم نکرده بودیم...یه دست لباس برداشتمو رفتم حموم...
از حموم اومدم...خودمو خشک کردمو لباس آستین بلند یشمی با شلوار یشمی...
موهامو شونه کردم و ریختم دورم... خیس خیس بود...
تو پذیرایی جلو تلوزیون خاموش نشسته بود... جلوشم یه بطری بود... با صدای در برگشت سمتمو گفت:بیا بشین اینجا....
رفتم روبروش نشستم... یه نفس عمیق کشید و گفت:چند تا سوال می خوام ازت بپرسم...درست جوابمو بده...فعلا نه نیمایی هست نه بابایی که کمکت کنه....
شاتشو تا ته خورد بعد رو کرد به من و گفت:نیما توروچرا مسئول این کار کرده بود؟...
گفتم:بود؟... نه کرده... من هنوز مسئول اون پروژه اَم...می دونی که حتما نیما خیلی داره سعی می کنه منو پیدا کنه...
محمد یه نگاه کوتاه بهم کرد و گفت:خیلی خب... ولی چرا؟...چرا تو؟...
چقدر این سوالو ازم می پرسن... منم همیشه جواب می دم چون تو عاشقمی...
تا خواستم دهنمو باز کنم تا جواب همیشگیمو بهش بدم گفت:چون من عاشقتم... خوب حالا میشه بگی نیما چرا به هیشکس اعتماد نداره؟...
تو روحت...
آروم گفتم:به خدا من نمی دونم...
محمد پوفی کشیدو گفت:خب...تو دقیقا چی می دونی؟....
آروم گفتم:هیچی... نیما دلش نمی خواست منو وارد قضیه کنه....فقط یه چیزی بودم که حواس اینو اونو پرت کنم... قراره بعد از این کارم بریم اونور آب... با هم ازدواج کنیم... 
به محمد نگاه کردم.... صورتش منقبض شده بود آروم گفتم:نیما کاری به مامانت نداره... تنها ناراحتی که ازش داره اینه که چرا تو ختم مادرش نبوده...چرا الآن برگشته... الآن که نیما دیگه سی سالشه...الآن که دیگه با نبود خانوادش کنار اومده؟...اون موقع که تنها بود....
محمد زیر لب زمزمه کرد:یه زمانی بهترین دوستم بود...
بهش نگاه کردمو گفتم:اون زمان تموم شده... الآن شما مقابل هم قرار گرفتین... ولی چون همو دوست دارین می خواین اون طرفو یه جوری بپیچونین تا کارتونو بکنین بعد هم اون طرف برگرده و بشین همون دوستای قدیمی... ولی نمی شه...اون زمانا تموم شده...
محمد لبخندی زدو گفت:درسته...الآن من یه پلیسم و تو یه متهم...باید جواب چیزایی رو که می خوام بهم بدی...خوب...اول از همه این که معین می خواد چه جور همکاری کنه؟...
گفتم:خب... می خواد انتقام خانواده اشو بگیره....
محمد:گفتم چه جور همکاری ای...نه چرا همکاری می کنه؟...
کفتم:نمی دونم... به من مربوط نیست که... من فقط باید راضیش می کردم همکاری کنه... بقیه اش به مربوط به نیماست...
محمد لباشو بهم فشار داد...آروم پرسید:مرادی واسه یزدی کار می کرد آره؟...
تایید کردم... حتی نمی دونستم این چرا این جوری می کنه....یه بار شوخی می کرد... یه بار لباس در می آورد!...یه بار هم بازجویی می کرد...
محمد:الآن کجاست؟...
سرمو تکون دادم یعنی نمی دونم... تا جایی که من می دونستم خونه نیما بود و خونه نیما هم پر از مدارک مختلف بود...
محمد سریع گفت:می خوام کمکم کنی...
با تعجب نگاش کردم... محمد کلافه گفت:کمک می کنی؟...
سرمو به علامت منفی تکون دادم...
آروم گفت:به نفعته...
گفتم:نمی خوام... هر کاری دوست داری بکن...
یه دفعه از جاش بلند شد... اومد سمتم...سرمو آوردم بالا و گفتم:توقع دار کمکت کنم؟...
محمد لبخندی زدو گفت:آره... چون خودم مجبورت می کنم...
سرمو به علامت نفهمیدن تکون دادم که اونم بلند شد رفت تو اتاقش....
فصل چهارم
از اتاقش اومد بیرون... بطری روی میز برداشت و برد تو آشپزخونه... نمی دونستم چی کار می خواد بکنه...همونجوری الکی منتظر نشسته بودم...
حدود پنج دقیقه بعد زنگ در خونه رو زدن... محمد از آشپزخونه بیرون اومد و رفت درو باز کرد... رویا بود... سلام کرد اومد تو...محمد ولی جوابی بهش نداد...
رویا اومد سمت منو گفت:سلام...
جوابی ندادم که محمد گفت:غزل برو حاضر شو...باید بریم...
با تعجب نگاهش کردم...ولی بعد از چند ثانیه گفتم:مگه من مسخره شماهام... گروگان می خواید بگیرید یه جایی رو مشخص کنید دیگه... این سومین جایی که منو می خواید ببرید...
محمد از تو آشپزخونه اومد بیرون و با یه لحن نسبتا عصبانی ای گفت:بهت خوش گذشته؟... می خوای کاری رو که قبل از اومدن رویا انجام می دادیمو ادامه بدیم؟...
گفتم:منظورت بازجوییه یا...؟
محمد ابروش بالا انداختو گفت:می خوای از اون استفاده کنیم برا بازجویی؟...
-ترجیح می دم با همون عشقی باشه که دو سه ساله به من داری...
رویا با تعجب نگام کرد که محمد گفت:باشه...
اومد بیاد سمتم که رویا گفت:جناب سروان خیلی وقت نداریما...
محمد سر جاش وایسادو گفت:می برمش حاضرش کنم...تو برو ماشینو آماده کن...
رویا بدون هیچ حرفی به سمت در رفت... چادر سرش کرده بود... فکر کن منم یه روز...یهو دیدم به شدت به سمت اتاقم هل داده شدم...
محمد:تا الآن خواستم باهات خوب رفتار کنم ولی نذاشتی... از این به بعد یه چهره دیگه امو می بینی... همونی که باعث شد یزدی و بقیه همکاری نکنن...بجمب...
با دومین هلی که بهم داد تو اتاق بودم سریع گفتم:تو این کارو نمی تونی بکنی.... اگه می تونستی این دوروز... 
لباسام روم پرت شد...محمد با لحن نسبتا بلندی گفت:ده دقیقه دیگه جلوی در باش...
می دونستم حوصله مخالفت باهاشو نداشتم...الآن تنها کسی که دلم می خواستش نیما بود...
***
هوا تاریک تاریک بود...از ساختمون بیرون اومدیم...هر چی نگاه کردم نتونستم ماشین محمدو ببینم...
محمد جلوی یه اپتیما سفید رنگ وایساد و منو محمد عقب سوار شدیم...رویا هم جای راننده...وقتی حدود نیم ساعتی رفتیم دیدم اون دو تا که حرفی نمی زنن...منم خوابیدم
***
سرم درد می کرد...لای چشمامو باز کردم...تو جاده سوار ماشین بودیم... هوا روشن روشن بود کنارم محمد نشسته بود... نگاهی به رویا کردم که دیدم جاش یه پسر دیگه نشسته بود...تکونی خوردمو پرسیدم:ما کجاییم؟...
محمد بدون هیچ تکونی گفت:تهران...
چی؟...تهران برای چی؟...من نمیام...
راست می گفت... خیابونا واسم آشنا بود... تک تک اینجاهارو گشته بودم...کنار یه ویلا وایساد... اول پسره پیاده شد درو باز کرد من بعد هم محمد پیاده شدیم...پسره دوتا زنگ زدو در باز شد...خونه نسبتا خوبی بود...از خونه محمد که بزرگتر بود...سه چهار هزار متر حیاط و یه خونه سه طبقه اوشگل...به قول محمد رضا گلزار بابا اوشگله...
پسره رفت تو...محمد هم گفت:دنبال من بیا...
تو ساختمون پر از اتاق بود...یاد کلانتری افتادم... یعنی همون کلانتری بود...بالای در هر اتاق هم اسم کسی که اتاق اون بود بود...رفتیم تو اتاق سروان محتشم...روی یه صندلی جلوی میزش نشستم... محمد گوشیشو در آورد و گذاشت رو آیفون...
بوق بوق...
محمد:الو...سلام پسر خاله عزیز....
نیما:سلام؛خوبی؟...خانواده خوبه؟...مامانت؟...
محمد با لحن بدی گفت:آره خوبه...
نیما:خب سلام برسون...کاری داشتی زنگ زدی...
محمد:اوف...گفتم بگم ما برگشتیم تهران...
نیما:سفر بخیر...به ما هم سر بزن...سوغاتی ما یادت نره...
محمد:حتما...خب دیگه کاری نداری؟...
نیما:نه...سلام برسون...
گوشیرو قطع کرد... عین دو تا خواهر که سال ها بود همو ندیده بودن باهم حرف می زدن...پس من این جا هویجم...چرا این دو تا اینجوری بودن...
محمد با صدای دادی گفت:بیات...بیات...
هنوز این بیات بدبخت کارش تموم نشده؟...
بیات اومد احترام نظامی دادو گفت:بله قربان...
محمد:بگو طاهری بیاد اینجا...
بیات احترام گذاشت و رفت و طاهری اومد احترام گذاشت...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۴:۱۱ عصر
محمد:آزاد...محمد:مرادی چی شد؟...طاهری:نتونستیم گیرش بیاریم... مهندس ستوده امنیت شرکتو سه چهار برابر کرده... هر کسی رو انداخته بیرون...فقط یه عده کمی موندن... اون ده نفر هم اینجا هستن...می شه گفت حتی از ما کمتر می دونن...تنها کسانی که اطلاعات کافی دارن توکلی هان...که نمی کنم بتونیم باهاشون کنار بیایم...نوشین منظورش بود؟...محمد لباشو بهم فشار دادو گفت:خیلی خب...اون ده تا رو نگه دارین...نمی دونین نوشین توکلی کجاست؟...طاهری:خیر قربان... هر جا هست پیش همسرش سیامکه...و احتمالا همراه مهندس معین...محمد کمی فکر کردو گفت:یزدی رو بیارید اینجا...طاهری اطاعت کرد و رفت بیرون...بی خیال گفتم:نیما می گفت نوشین همه چی رو می دونه و بهش اعتماد کامل داره... درمورد پیمان هم می گفت خیلی بهش اعتماد داره...یهو بیات اومد تو...احترام گذاشت و گفت:قربان محمدی رو آوردن...محمد سریع گفت:بیارینش...به دو تا زن چادری که یه دختر بینشون بود نگاه کردم...خودش بود زرشک بود...منتها زیر یکی از چشماش کبود بود...صورتش هم زخم و زیلی بود...موهاش نامرتب بود..خودشو یه تکونی داد و زل زد به محمد...با لحن نفرت انگیزی گفت:به این بقچه پیچ شده هات بگو ولم کنن...زود باش...محمد لبخندی زدو اشاره کرد که ولش کنن...بعد هم گفت:می تونین برین...اون دو تا از اتاق رفتن بیرون...نگاه زرشک به من افتاد که سعی کرد لبخند بزنه...نه تعجب کرده بود نه هیچی...فقط سعی کرد لبخند بزنه...محمد:خب ژاله خانم...چی شده اومدین اینجا؟...ژاله:اومدم سرت بزنم ببینم کم کسری ندارین...تندی گفتم:چرا...بدبخت اینقدر بقچه پیچی شده دیده دلش چند تا دختر....با نگاه محمد حرفمو خوردم محمد گفت:پس یکی از کسایی که اطلاعات زیادی دارن تویی...خب می خوام اول راجع به مرادی بدونم...سریع گفتم:برو تو اینترنت سرچ کن جواب می ده...نمی دونم حالا که زرشک(ژاله)اونجا بود چه احساس قدرتی کرده بودم که اونجوری جواب می داد...محمد دو قدم جلو اومد جلوی ژاله وایساد...بیست سانتی ازش بلند تر بود...چونه اشو گرفت تو دستشو گفت:می دونم جواب نمیدی...می دونم حوصله نداری...نمیذارم کسی خستت کنه...یه راست با خودم صحبت می کنی...ولی الآن وقت ندارم...
 
بیات و صدا زد و گفت ژاله رو ببرن و یزدی رو بیارن...به ژاله هم کاری نداشته باشن...حالا که تنهام زرشک شده ژاله!به من نگاه کرد و گفت:باید باهام همکاری کنی...یعنی مجبورت می کنم...در زدن و یزدی رو آوردن تو...***یزدی خیلی داغون شده بود...محمد:راجع به مرادی بگو...یزدی:بهنام...واسم کار می کرد...وارد دستگاه مهندس ستوده کردمش تا اگه خواست منو کنار بزنه بفهمم...تا وقتی فهمیدم شما وارد قضیه شدین که خواستم خودمو کنار بکشم...بعد مرادی رو وادار کردم تا به شما بفهمونه من با شمام... و برعلیه مهندس ستوده کار کنه... که یهو یه روز یا دو روز بعد از جلسه ای که مسئول ساحل مشخص می کرد غیبش زد...محمد:هیچ فک و فامیلی هیچی نداشت؟...یزدی:من چک می کنم کسی چیزی نداشته باشه که دلبسته بشه...محمد:امکان نداره نیما از یه نفر استفاده کنه و اون کسی رو نداشته باشه...یزدی:پدر و مادرشو می شنخاتم مردن ... فامیلم نداره... تک فرزنده...-نامزد داشت... اسم نامزدش هم باران...محمد:حیف الآن نمی تونم وگرنه می دادم یکی ترتیبتو بده... نیما حق داشت بهت اعتماد نداشت... اگه نیما واسه اینکه دردسر درست نکنی واست پرونده روانی درست نمی کرد همین الآن اعدامت می کردم...بعدش داد زد:یکی اینو ببره همون جا که بود...تو کل این مدت من همین جوری نشسته بودم و حرص می خوردم که مگه من هویجم اینجا...محمد:خب اولین بار کی مرادی رو دیدی؟...-اومده بود شرکت بگه تو پروژه سوئدو فهمیدی منم سوار ماشینت شدم بهت گفتم...محمد با یه لحن مسخره ای گفت:دومین بار؟...-تو خونه نیما...محمد:خب بعدش؟...-بعدشو دیگه شکنجه امم کنی نمی گم... فکر کردی...-داشتن با استفاده از باران ازش اطلاعات می گرفتن...بعدش؟..یعنی تو روحت تو که همه چی رو می دونی چرا می پرسی؟...-بقیه اشو نمی دونم...محمد:کلا می دونستم خاصیت زیادی نشون نمی دی...
رویا بدو بدو اومد تو سریع گفت:سرهنگ محتشم داره میاد اینجا.... بدبخت شدیم...محمد لباشو بهم فشار داد و گفت:تابلو بازی درآوردید؟... چقدر بهتون گفتم مواظب باشید کسی نفهمه...بابا این خودش خلافکاره... اصلا مگه پلیس نیست؟... به من چه الآن همه چی مشخص میشه دیگه...محمد:رویا همه چی رو جمع و جور کنین مثل روز اولش بشه...رویا:من رفتم...محمد کلافه داشت راه می رفت که برگشت رو به من گفت:ببین دوست ندارم این کارو کنم ولی باید انجامش بدم باشه؟...تا خواستم بگم نه اومد دستمو دهنمو بست... فقط پام باز بود... خودشم از در رفت بیرون... پلیس می خواد بیاد منو می بنده... این دیگه عجب خل و چلیه...نشسته بودم فکر می کردم که این نیما و محمد چقدر عجیبن که یهو صدای داد اومد... سریع پریدم دم پنجره تو حیاطو ببینم...مسعود(بابا محمد... دایی من!):اینجا چه خبره؟...یکی بیاد توضیح بده...طاهری سریع اومد یه احترام نظامی کرد...گذاشت... که مسعود گفت:آزاد...طاهری:ما اینجا داریم تحقیقاتمونو انجام می دیم...مسعود:بس کن طاهری... من نفهم که نیستم...محمد اومد احترام گذاشت(بابا احترام... کجایی بیات بیای فیلم بگیری...)مسعود:همه اینا رو تو درست کردی آره؟... میشه درست توضیح بدی...محمد در همون حال احترام گفت:بابا من...مسعود:بابا و مرگ... یاد بگیر با احترام حرف بزن... می دونی مادرت کجاست؟...محمد:نه من تازه از کیش اومدم...(دروغ چیز نیست که بیاد تو روحت)مسعود:اجازه نداشتی بری اونجا... بعدا به حسابت می رسم... این یه ماهه خیلی سرخود شدی...محمد عین سیخ وایساده بود... یعنی عقده هام خالی شد یه جون تازه گرفتم...مسعود:غزل کجاست؟...(من؟... اینجام)محمد:نمی دونم...مسعود:نیما می خوادش... می دونی اگه کاری کنه...محمد:نمی دونم کجاست..مسعود با عصبانیت سرشو تکون دادو گفت:هر کسی اینجاست رو منتقل کنید اداره... تو هم فعلا از کارت معلق میشی... پسره احمقمحمد هیچی نگفت...دو سوت همه آماده شدن با کسایی که گرفته بودن از جمله ژاله و یزدی رفتن...محمد تنها مونده بود که بعد از رفتن اونا نوک پاشو کبوند زمین و اومد سمت اتاق...
رویا بدو بدو اومد تو سریع گفت:سرهنگ محتشم داره میاد اینجا.... بدبخت شدیم...محمد لباشو بهم فشار داد و گفت:تابلو بازی درآوردید؟... چقدر بهتون گفتم مواظب باشید کسی نفهمه...بابا این خودش خلافکاره... اصلا مگه پلیس نیست؟... به من چه الآن همه چی مشخص میشه دیگه...محمد:رویا همه چی رو جمع و جور کنین مثل روز اولش بشه...رویا:من رفتم...محمد کلافه داشت راه می رفت که برگشت رو به من گفت:ببین دوست ندارم این کارو کنم ولی باید انجامش بدم باشه؟...تا خواستم بگم نه اومد دستمو دهنمو بست... فقط پام باز بود... خودشم از در رفت بیرون... پلیس می خواد بیاد منو می بنده... این دیگه عجب خل و چلیه...نشسته بودم فکر می کردم که این نیما و محمد چقدر عجیبن که یهو صدای داد اومد... سریع پریدم دم پنجره تو حیاطو ببینم...مسعود(بابا محمد... دایی من!):اینجا چه خبره؟...یکی بیاد توضیح بده...طاهری سریع اومد یه احترام نظامی کرد...گذاشت... که مسعود گفت:آزاد...طاهری:ما اینجا داریم تحقیقاتمونو انجام می دیم...مسعود:بس کن طاهری... من نفهم که نیستم...محمد اومد احترام گذاشت(بابا احترام... کجایی بیات بیای فیلم بگیری...)مسعود:همه اینا رو تو درست کردی آره؟... میشه درست توضیح بدی...محمد در همون حال احترام گفت:بابا من...مسعود:بابا و مرگ... یاد بگیر با احترام حرف بزن... می دونی مادرت کجاست؟...محمد:نه من تازه از کیش اومدم...(دروغ چیز نیست که بیاد تو روحت)مسعود:اجازه نداشتی بری اونجا... بعدا به حسابت می رسم... این یه ماهه خیلی سرخود شدی...محمد عین سیخ وایساده بود... یعنی عقده هام خالی شد یه جون تازه گرفتم...مسعود:غزل کجاست؟...(من؟... اینجام)محمد:نمی دونم...مسعود:نیما می خوادش... می دونی اگه کاری کنه...محمد:نمی دونم کجاست..مسعود با عصبانیت سرشو تکون دادو گفت:هر کسی اینجاست رو منتقل کنید اداره... تو هم فعلا از کارت معلق میشی... پسره احمقمحمد هیچی نگفت...دو سوت همه آماده شدن با کسایی که گرفته بودن از جمله ژاله و یزدی رفتن...محمد تنها مونده بود که بعد از رفتن اونا نوک پاشو کبوند زمین و اومد سمت اتاق...
درو باز کردو اومد تو... نشست رو مبل... با حرص نگاهش کردم که یه پوف کشید اومد سمتم... دستشو گذاشت رو صورتمو نوارو کشید پایین... بعد برم گردوند و دستمالو از دستم باز کرد...با حرص گفتم:حقته.... دیگه نمی تونی آویزون نیما شی... منم ول کن وگرنه به جرم آدم ربایی...محمد آروم :ساکت یه دیقه...بعد از تو جیبش گوشیشو درآورد...داشت زنگ می خورد... جواب داد گذاشت رو آیفون...نیما:غزلو بیار... مادرتو ببر...محمد:اگه نکنم...نیما:از کارت که برکنارت کردم... یه کاری می کنم تا...نذاشت حرفشو ادامه بده سریع گفت:بیا بازی... مثل همون قدیما... هر کی ببره غزل با اون... قبوله؟...جانم؟... سر من بازی می کردن؟...نیما:من وقت بچه بازی ندارم... الآن تو و غزل تو اون خونه همیشگی خیلی راحت می تونم بیام ببرمش...محمد:خوبه... اینجوری می تونیم باهم حرف بزنیم... یادت نره منو تو یه زمانی بهترین دوست های همدیگه بودیم...با تعجب نگاش کردم می خواست چی کار کنه؟... من که به پلیس بودنش شک داشتم...با شک نگاش کردم که گفت:تا پنج دقیقه دیگه نیما میاد اینجا...همین جا بمون...(و از اتاق رفت بیرون)همینطوری منتظر نشسته بودم که یکی زنگ زد حدس زدم باید نیما باشه... صدای پا تو حیاطو در باز شد... از پنجره داشتم نگاه می کردم... خودش بود تنها.... اومد تو به حیاط نگاه کرد و یه چیزی گفت که محمد سر تکون داد و نیما جلو جلو راه افتاد... خونه رو بلد بود... خودش گفته بود خونه همیشگی...صداشون از پشت در میومد... دستشو گذاشت رو دستگیره که با حرص گفت:کلیدشو بده به من....صدا یه چیزی اومد که نیما:منو مسخره کردی؟...کلا محمد آروم حرف می زدو صداشو نمی شنیدم...که نیما گفت:بدش من...صدای ور رفتن با در... مثل این که یکی داشت با سنجاق قفل درو باز می کرد... بعد از کمتر از یک دقیقه در باز شد که محمد گفت:عالی مثل همون وقتا...نیما:اون وقتا تموم شد...درو کامل باز کرد و من پریدم تو بغلش... اونم کلی ناز نوازشم کرد که محمد گفت:حالا ...قبل از این که حرفشو ادامه بده نیما گفت:منو غزل از اینجا می ریم...محمد:نیما ده دقیقه به حرفای من گوش کن...خواهش می کنم... جون غزل...تو روحت... مگه جون من بادمجونه میذاری وسط ... حالا نیما قبول نمی کنه جون منم می شه کشک...نیما:فقط ده دقیقه...(و نشست... چرا هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم؟)
محمد:ببین یه اتفاقی افتاده که تو نمی دونی... یه چیزایی هم هست که من نمی دونم... اگه همکاری کنی...نیما:چی رو که نمی دونم رو لازم نیست بدونم... اگه فقط همینه من...محمد این بار سریع گفت:مرادی یه نامزد داره باران... درسته؟...نیما با حرص به من نگاه کرد که من رومو کردم اونور...محمد:اونو ولش کن بچه اس... ببین می دونی که باران دختر بهاری دیگه؟... مگه نه؟...-چه جالب...برگشتن سمتم... دو تایی تعجب کرده بودن... چه عجب من یه کاری کردم این دو تا نتونن حدس بزنن...نیما:غزل؟... تو بهاری رو میشناسی؟... سرمو به علامت منفی تکون دادم که نیما:پس چی جالبه؟... -اسمو فامیلیش... کنار هم میشن بارانِ بهاری... خب جالبه دیگه...محمد:نیما من و تو علیه بهاری... نظرت چیه؟... تو بارانو داری منم که خودت می دونی...نیما:خب گیریم من و تو بر علیه بهاری به نفع کی؟... دیوونه شدی؟... می خوای بمیری کارای راحت تری هم هست...محمد:بهنوش کاملا سمت تواِ... بارانو داری... من تو... نیما فکر کن؟...نیما:بهت اعتماد ندارم... اصلش اینه... تو هم از همون خونی...محمد:خون مادرتو هم دارم؟... جفت مادراتون محرمام بودن...نیما:عموته.... محمد با حرص گفت:دایی اینم هست!نیما:رویا چی؟...محمد:کمک بزرگیه ولی اگه تو نخوای...نیما:مسئولشو می خوای کی بکنی؟... فکرشو کردی؟... تو که بابات هست... منم که با اون قضیه قبلی...محمد به من اشاره کرد که چشمای نیما برق رضایت زد... خوب بود هنوز قبول نکرده...با حرص گفت:دوباره اگه بخواید منو مسئول یه چیزی کنین که نمی دونم چی هست خودتون می دونینا...نیما بدون اهمیت به اعتراض من گفت:غزل خفه شو وگگرنه می زنم لهت می کنم... بتونه رویا می تونی؟...محمد:تونستن که آره ولی خب خیلی طول می کشه...نیماا:خوبه... فقط یادت باشه بعد از بهاری نوبت عموته ها...محمد تایید کرد...فصل ششنیما گفت:غزل برگرد... زود باش پشتتو به من کن...
برگشتم که چشمامو بست و دادم در اومد:نیما مگه مریضی؟...خیر سرم رئیستونم آ... آیـــــــــی نکن.... آیـــــــــی درد گرفت...محمد:ولش کن نیما صداشو در نیار...کسی بیاد می شنوه...نیما گوشمو ول کرد و گفت:خیلی جیغ جیعواِ... من نمی دونم بهاری می خواد چجوری اینو تحمل کنه...-نیما خیلی بدی.... هلم نده... خودم می رم تو...در ماشینو بست و خودشو محمد هم جلو سوار شدن... من فقط صدا می شنیدم... نیما:اگه دزدیدنش چی؟... می بینی که چجوریه...محمد:اگه دزدیدنش که خودشون بیچاره میشن... خیلی سرتقه...-نیما پدر منو درآورد... پامو هم شکوند... مگه نگفتی اگه یه مو از سرم کم...نیما پرید وسط حرفم:منم باهات موافقم... می خوای به جا این کار پر هزینه اینو بفرستیم اونجا...با حرص گفتم:الآن منظورتون منم دیگه؟...محمد:قراره ضربه بزنیم... قرار نیست از بن و ریشه داغونشون کنیم که...-اصلا مگه شما دو تا تا الآن به خون هم تشنه نبودین...جفتتون هم که عاشق من...نیما:غزل خفه... چقد مونده...محمد: رسیدیم ... دستمالو از رو چشمات بردار...شبیه این کوچه باغ های قدیمی بود... یه خونه خیلی بزرگ ویلایی بود که شبیه این خونه قدیمیا بود... عین خونه ما و نیما مرموز نبود... خوشم نیومد... کلا با چیزای قدیمی حال نمی کردم!...نیما هم که کلا دنبال چیزای جدید بود... عمرا اگه خوشش بیاد...نیما:محمد عالیه اینجا... از کجا پیداش کردی...محمد:خودم درستش کردم... بیا تو... توش بهتره...توش یه حیاط کوچیک سیصد چهارصد متری بود که هیچ امکاناتی نداشت... نیما لبخند زدو گفت:اونجا زیر زمینه؟...محمد:آره... از هموناست که تو دوست داری من بدم میاد...نیما خندید و گفت:بریم تو... کسی هم هست؟...محمد:نه هیچ کس...نیما:عالیه... پسر تو با این استعدادت واقعا حیف بود پلیس می موندی...-آقا یه دیقه وایسین... شماها مگه با هم دشمن نبودین؟... یهو چی شد؟...نیما:غزل بیا برو تو... می گم یه پرستار هم لازم داریم واسه این...محمد:ولش کن... بیا بریم تو... ببین حال کن...رفتیم تو... منم کلا داشتم از دستشون حرص می خوردم... حالا که باهم شدن من خیلی همچین مظلوم واقع میشم...دهنم از تعجب باز موند تو پذیرایی یه سری کامپیوتر بود آدم دوست داشت باهاشون عکس بگیره!
نیما:خیلی خوبه... فقط کی اینجارو می شناسه؟...محمد:من و تو... -پس من اینجا دوباره هویج واقع شدم؟...محمد:تو که اینجارو می شناسی میشه آدرسشو بدی؟....تو روح جفتتون... باهم قهر بودین که بهتر بود... نیما یه چرخ زدو گفت:پیمان چی؟...محمد:به درد بخوره.... البته اگه یاسر باهاش نیاد!... بدجوری رو مخمه...نیما:خب اونم باشه بهتره... بهش می گم...محمد:آره پیمان باشه دیگه نیازی به رویا هم نیست تو هم راحت تری...نیما:به من چه. رویا بیاد خیلی هم من راحت ترم. می گی نه امتحان کن...محمد چپکی نگاش کردو نیما گفت:من که از این دختره چندشم میشه کلا. از دخترای چادری که خوشم نمیاد بگو بره بمیره دختره ی چندش.جانم؟ نیما چرا ایجوری حرف می زنه.-اونوقت سه تا پسر که شما باشین ... با من تنها؟... نمی خوام اینجوری...محمد:قبلا هم همینطور بود... ما سه تا باهم بودیم تو رو می نداختن گردن ما ازت نگه داری کنیم...-نیما بهش یه چیزی بگو...نیما:باشه... محمد الآن زنگ می زنم به پیمان قضیه رو ردیف می کنم...***بعد از سه ساعت از اتاق اومدن بیرون نیما گفت:خیلی خب... محمد تو بشین کاراتو بکن... کارای غزلو بهش یاد بده منو پیمان هم می ریم دنبال بقیه کارا...وقتی اونا رفتن محمد:خب بیا اینجا... بشین...کامپیوترو روشن کرد..دو سه تا کامپیوتر اونجا بود با چند تا لپ تاپ... همه چی هم اونجا بود...-سرعت اینترنت اینجا چقدره؟...محمد:افتضاح... هر کاری کردم نتونستم به اون قدر که می خوام برسونم... حدود دوازده گیگ...-بر ثانیه؟...محمد:پس چی؟... بر ساعت؟... ثانیه دیگه...-خیلی خوبه که... من پدر خودمو درآوردم حدود دوازده مگ بر ثانیه اینترنت گرفتم...محمد:سرعت اینترنت تو آمریکا حدود سیسصد و سی و نه گیگه... -ممد... بهاری کیه؟...محمد:ممد نه و محمد....بهاری بابا بارانه...-درد... اینو که خودم می دونستم... شغلش چیه؟... ما می خوایم چی کار کنیم؟...محمد:خلافکاره ما می خوایم بهش ضربه بزنیم....(رفت تو جی میل)
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۴:۱۲ عصر
سریع یه ایمیل ساخت و رفت به یک ایمیل پیام داد...سرعت تایپش از خوندن من تند تر بود... دو خط نوشت که تا اونجاش که من تونستم بخونم یه سری توضیحات می خاست... بعد از پنج دقیقه حدودا بیست خط توضیح واسش اومد که سریع خوندش پیام داد:مرسی،انجام میشهمن جا اون طرف بودم تا عمق داشتم می سوختم... روح اینم جلا می دادم...محمد:واست یه ایمیل می سازم... -نمی خوام خودم دارم...محمد:لابد اسم ایمیلتم غزل جوجو ست؟...آره؟...-نخیر... اسم ایمیلم غزل شصت و هشته...محمد:بیا این عددرو حفظ کن... ایمیلت همینه... فقط از همین استفاده کن... کامپیوترو خاموش کرد و گفت بیا طبقه بالا... منم رفتم دنباش... طبقه بالا همش اتاق بود و هیچی دیگه نبود...محمد:نیما می گفت بلدی درو باز کنی... خودش بهت یاد داده...تایید کردم که گفت:جیب بریت هم که خودم دیدم عالیه...حالا بیا در این اتاقو باز کن...از موهام گیره کندمو مشغول شدم... از بقیه قفل ها سخت تر بود ولی نیما همشو بهم یاد داده بود.... البته هنوز نمی تونستم گاوصندوق باز کنم...خیلی سخت بود...در باز شد...محمد:خوبه حالا بیا تو...توی اتاق یه لب تاپ بود که محمد:برو روشنش کن...بعد این فلشو روش نصب کن...فقط باید سریع باشی...پسوردش ایمیلته...فلشو زدم به لب تاپ و نصبش کردم که یهو آنتی ویروساش فعال شد و بعد از یه خورده خود درگیری خاموش شد...محمد:خوب بود... ولی حدود چهار دقیقه طول دادی... سعی کن تندتر باشی... نصبش حدود چهل و پنج ثانیه است اگه بتونم کمترش کنم که عالیه... باید تاثیرش هم سریع تر شه... ویروسشم قوی تر...-الآن این لب تاپه چش شد؟...محمد: -داغون شد... دیگه بدرد نمی خوره...همین کارو باید اونجا هم که می ری بکنی...-اونوقت ببخشیادا فضولی می کنم...کجا باید برم؟...محمد: خونه بهاری... یه جلسه است...-اصلا تا به من درست و حسابی چیزی نگین کاری نمی کنم...محمد:به من ربطی نداره... نیما گفت اگه همکاری نکردی زنگ بزنم بهش...-لازم نکرده... محمد خندیدو گفت:عیب نداره منم ازش می ترسم...بیا بریم غذا درست کنیم...-من که بلد نیستم!***
لازانیا رو گذاشت تو فر و درشو بست... دستاشو شست و گفت:خیلی کمک کردی... خسته نباشید...صدای در اومد و بعدش صدای نیما:چه کثافتکاری ای شده بودا...پیمان:ول کن نیما... بخیر گذشت دیگه... فکر هفته دیگه باش... چرا به نظرت عوض کرده؟...نیما با حرص گفت:من سر از کار این مرتیکه در نمیارم...محمد:چی شده؟... چرا دوباره سگ شدی؟...نیما:بهاری تاریخ جلسه رو عوض کرده... دعوت نامه ها امروز اومد...محمد:چند نفریه جلسه؟...افتاد واسه کی؟...پیمان:دو نفریه... منو یاسر باهم می ریم... غزل با کی بره؟...محمد:نوشین خوبه؟...نیما تندی نگاش کردو گفت:آره فکر خوبیه...پیمان:باشه، من اونجا بجز کار خودم کاری نمی کنم که... مدیریت با کیه؟...محمد:فلششو ساختم دادم غزل... بهش یاد دادم باید رو سرعتش کار کنم.... نیما تو نمی خوای خودت بری؟...نیما:نه...یه بهانه جور می کنم... غزل هم دختر عمومه...نتیجه شایعه چی شد؟...محمد:هیچی... در به در دارن دنبالش می گردن...اگه تو خونت باشه خطرناکه ها!...نیما:خودش که اینجاست... ولی شوهرش خونه عموست... یه کاری کن...محمد:خر نشو...بهنامم بگیرن کارمون ساختس...پیمان:ببرش خونه خودتون...محمد با حرص گفت:اونم با رابطه الآن منو بابام... اول سرمو می بره بعدم خاکم می کنه...نیما یه سیب برداشت و گفت:اینو خوب اومدی... از اول هم مثل سگ از بابات می ترسیدی... کارتم درست کردم بتونی دوباره بری تو اداره...منتها بابات ماوفقته...محمد سرشو تکون داد و پیمان لم داد رو مبل...پیمان سرشو کرد تو آیفونش ...نیما رفت تو آشپزخونه و گفت:قبلنا تر تمیز تر کار می کردی... محمد:کثیف کاری هارو همه رو غزل کرده...پیمان:محمد می خوای به جا داغون کردن کامپیوتر خونه داری بهش یاد بده...محمد جوابشو نداد به جاش به نیما گفت: بهنام هم بیار همینجا...پیمان:دیوونه شدی... محافظ نداریم اینجا که...محمد:به نظر من که اینجا بهترین جاست... هر طور خودت می دونی... اون فر هم خاموش کن...
نیما:پیمان شروع نکن... محمد تو هم دوباره دعوا راه ننداز... دلم نمی خواد دوباره تذکر بدم...-نیما میشه به منم بگی چه خبره... همش سه تایی دارین حرف می زنین...نیما:بعد از غذا واست توضیح می دم... محمد چی باید بیارم؟...نمی خواد بیای... فقط بگو...محمد: بشقابا و چاقو و چنگالارو آماده کردم... لیوان هم تو طبقه بالا هست... دستگیره هم رو کابینته... نوشابه هم تو یخچال...نیما وسایلو آورد و گفت:باران منو دیده... من فقط واسش غذا می برم... بقیه تونو نباید ببینه...سرشونو تکون دادن... با این وضع نیما رئیس بود... نیما داشت لازانیا رو می ذاشت تو بشغاب که گفت:غزل بهاری خاستگار مامانت بوده...خیلی هم دوستش داشته...-چه جالب در گذشته همه مامی منو دوست داشتن...نیما:الآن هم تو باید جاشو بگیری...امیدوارم بهاری عشقشو یادش نرفته باشه...-عشق چی؟ بابا ولمون کن... کی به عشق توجه می کنه...نیما:خرده کاری هایی که تو می کردی عشق توش باشه خرابکاری میشه ولی کارایی مثل کارای ما عشق توش نباشه خرابکاری میشه... یه طورایی مثل انگیزه می مونه...-خیلی خوبه... شایدم یهو عاشق من شد منم دیدم رئیسه رفتم باهاش...نیما:خیلی خوب میشه ها... اگه بتونه بابکو...محمد:نکنی نیما ها... خطرناکه اگه بابک باهاش...نیما پرید وسط حرفش:نترس این زلزله طوریش نمیشه...پیمان:ببین نیما می دونی من کلا با محمد مخالفم ولی این بارو نه... لااقل بذار...یکدفعه زنگ زدن محمد با تعجب نگاه کرد که نیما گفت:نوشینه ... راضی نشده هنوز آماده باشین...محمد رفت تو اتاق پیمان هم سیخ نشست نیما درو زد که نوشین با سیامک اومد تو...نوشین تقریبا داد زد:دیوونه روانی... منو مسخره می کنی؟... قرارمون این نبود... یه دفعه چرا همه چی رو عوض کردی؟...نیما دستاشو برد بالا و گفت:تنوع که بد نیست... چرا می زنی؟...نوشین:منو مسخره نکن... جواب منو بده... پیمان تو چرا؟... مگه یادت نیست؟...نیما:ما رو تو هم حساب کردیم ولی اگه نیای مجبوریم تغیر نقشه بدیم...نوشین:معلومه که نیستم... محمد دیونه است شما دو تا هم روش... منو ول کنین...پیمان:من از اولم به این دختره اعتماد نداشتم...نیما:نوشین یا باید با ما باشی یها با بهاری... اگه اونو انتخاب کردی بهش بگو دخترش باماست!نوشین دادش بلند شد دوباره که مگه تو دیوونه ای که محمد اومد تو...
محمد:نوشین صداتو ببر... نمی خوای همکاری کنی لازم نیست مارو هم از کار بندازی...نیما یه لبخند زدو رفت تو آشپزخونه تو راه گفت:چی می خوری نوشین؟... نوشین با حرص به محمد گفت:هنوزم مثل اونوقتاتی... فقط نمی دونم چرا رفتی پلیس شدی... تو این دو تا رو هم وارد بازی کردی... یه کم آدم باش... حالا ما ها به درک... غزلو که دوست داری...جانم؟... کلا من وسیله ام... خودم هیچ نقشی ندارم!محمد:دوستش دارمو این کارو هم واسش می کنم... بدبخت سه ساله می خوای با سیامک که دوستش داری ازدواج کنی نمی تونی...نوشین:بس کن محمد... ما همین الآن هم باهم رابطه داریم و خوبیم...محمد:پس واسه هتل چرا بال بال می زنی؟... تو بس کن... احمق نشو... اگه تو بیای...نوشین نالید:بهاری نقطه ضعف نداره...نیما از تو آشپزخونه داد زد:قبلنا که داشت... مونا محتشم...نوشین با حیرت به من نگاه کرد که نیشمو باز کردم... نوشین سرشو تکون داشت که یعنی فکر می کرد...محمد:ببین گفتی من غزلو دوست دارم... غزلم به خاطر شباهتش با مادرش ممکنه واسش دردسر به وجود بیاد! .. پس باید این کارو انجام بدم... اگرم تو نخوای همکاری کنی...از پشتش یه کلت درآورد گذاشت رو میزو گفت:مجبورم...یعنی این منو دوست داره؟... من که متوجه نمی شم... بز از این بهتر عشقشو نشون می ده... نیما اومد که نوشین بهش نگاه کردوگفت:نیما... من نمی دونم باید چی کار کنم...نیما:من که جرئت ندارم رو حرف این محمد حرف بزنم... تو میتونی بزن... من نفهمیدم کی از کی می ترسه! محمد که می گفت از نیما می ترسه... باور کن اینا خودشون از خودشونم می ترسن... نشون نمیدن.نوشین:شرط دارم محمد...محمد به مبل تکیه داد و گفت:در شرایطی هستی شرط بذاری؟...نوشین ناامیدانه به نیما نگاه کرد که نیما خندید و گفت:خیلی خب شرطتو بگو...نوشین:احتمالا واسه مهمونی می خوای منو بفرستی با غزلو(اینا چجوری حدس می زنن)... پیمان که خودش جدا میاد... نیما هم نیاد بهتره... شرطم اینه که تو هم باید بیای...پیمان:چرا باید بیاد؟... اینجا باشه که بهتره...نوشین : بهاری و سه تا بچه اش با مشاورش... باران که دست شماست... بابک هم مطمئنن جذب غزل میشه... خود بهاری هم بگیم غزل بیاد جای مونا... اگه نقطه ضعف مشاورشم بگیریم من... می مونه یه نفر... بیتا...نیما ابروشو انداخت بالا و زل زد به محمد... محمد با حرص نگاهش کردو گفت:خب که چی؟... اصلا من به عنوان کی بیا؟... غزل رئیس بره تو وکیلش... لابد منم به عنوان محافظش بیام... بهاری هم خر نمی فهمه!
نیما روشو کرد به نوشین که نوشین با حرص گفت:نمی خوای بگی دعوت نامه لازم داری که... تو هر کاری رو عشقت بکشه انجام می دی... انگار من نمی دونم اونبار خودتو یواشکی وارد جلسه کردی...محمد:من نبودم... نیما : محمد دیگه خالی نبند... هیچ خری جز تو نمی تونه اونطوری وارد دستگاه بهاری شه... گیر هم نیفته...محمد:نیما کرم نریزا... به جان تو اعصاب ندارم اصلا...باشه منم میام...نوشین:تو باشی منم هستم... من که می دونم از تو عوضی تر وجود نداره...-میشه جهت اطلاع بگم من اینجا هویج نیستم...همشون برگشتن به من نگاه کردن که گفتم:خب نیما داشت یه خورده توضیح می داد به من که تو اومدی... میشه حالا ادامه توضیحاتو بدی... من که نمی تونم اینجوری کاری کنم...نیما:ببین خداییش غزل تو هر وقت از یه کاری اطلاع داری گندش می زنی... اینو که دیگه قبول داری؟محمد:ببین فرض کن یه نفر رئیس خلافکاراست که همه چیزش به یه سری کامپیوتر که به هم شبکه شده وصله...که کل اینا با یه لپ تاپ کار می کنه... تو با نصب یه فلش رو لپ تاپ اینا رو از بین می بری همین...- این لپ تاپ پسورد نداره؟- محمد: دارم روش کار می کنم... تا فردا احتمالا پیداش می کنم... اگه نشد خودم از شبکشون باز می کنم...- نوشین:خر نشی کار دستمون بدی...- محمد:ببند دهنو... سیامک رو چرا دنبال خودت نکشوندی؟...- نوشین:محمد شرو نکن ها!- -آقا من هنوز نفهمیدم... شماها که هستین چرا من؟...- محمد:اینا رو ولش کن... - گوشی محمد زنگ خورد که محمد جواب داد و رفت بیرون... بعد از چند ثانیه که همه ساکت بودن صدای داد محمد در اومد:مگه نگفتم مواظب باش... یه کار درست هم نمی تونی انجام بدی؟... زجه موره نزن گوش کن... برو تو اتاق بابام...- ....- -نخیر کاریه که خودت کردی خودتم درستش می کنی....- -باشه خودم میام اداره... فقط میام اونجا سعی کن جلو چشمم نباشی...- محمد با عصبانیت اومد تو که نیما پرسید:محمد چی شده؟...- محمد با عصبانیت گفت:دختره احمق بهش گفتم مواظب باش... بابا عکس مرادی رو پیدا کرده دنبالشن... باید برم مدارکو بردارم... اینطوری نمیشه...- نیما: خب به رویا بگو...- محمد:بابا هست... اونم نمی تونه...- پیمان:حالا خودت می تونی؟...- محمد با حرص نگاش کرد که من گفتم:من میام ازش راج به مادرم می پرسم تو هم برو کارتو بکن...- ***سوار ماشین که شدیم تا یه جا که چشمای من بسته بود بعد که باز شد تا اومدم حرف بزنم محمد ساکتم کرد... خداییش ازش حساب می بردم... منم هیچی نگفتیم تا رسیدیم...بعد از احترام سربازه با هم رفتیم تو که محمد اتاق باباشو نشونم داد...رفتم اجازه گرفتم رفتم تو...
مسعود:بفرمایین تو...گفتن که با شخص بنده کار دارین...یه اتاق نسبتا بزرگ بود خودشم سرگرم نوشتن بود... بدون این که به من نگاه کنه گفته بود... موهاش سفید شده بود ولی پوستش مثل من برنزه بود...بینی شم مدل مال من بود... میشه گفت شبیه بودیم!... محرم بودیم... داییم بود... حلال زاده به داییش می رفت!...-می خواستم اگه بشه باهاتون خصوصی حرف بزنم...مسعود سرشو بلند کرد و با شک بهم نگاه کرد... بعد از چند ثانیه اخماشو کشید تو هم...مسعود: اگه محمد فرستادت که بخوای حواس منو...تا بخواد ادامه بده سریع پریدم وسط حرفش:مثل این که الآن وقت ندارید... بعدا میام... برگشتم که برم مسعود: کاری داشتی؟...-کار مهمی نبود... می خواستم چند تا سوال ازتون بپرسم... راجع به... راج...بعد از یکمی مکث گفتم:مادرم...مسعود با تعجب گفت: چی می خوای بدونی؟...سرمو کج کردمو گفتم:شما دایی منید؟...مسعود با تعجب نگام کرد... بعد از چند دقیقه گفت:غزل...سرمو تکون دادم و گفتم:فقط چند لحظه... اگه میشه بیاید بیرون... اگه هم وقت ندارین یه وقت دیگه مزاحمتون میشم...مسعود سریع گفت:نه نه... من الآن می یام...بلند شد... معلوم بود استرس داره و سردرگمه...کتشو از روی میز برداشت و رفتیم توی کافی شاپ که یه خیابون پایین تربود...سرمو تکون دادم و گفتم:خب اینجوری که از شما معلوم میشه معلومه که شما دایی منید...ولی خب یه سوال داشتم ازتون ... به نظر شما مادر من کشته شده؟...یا که تو یه تصادف معمولی...می دونین منظور منو...مسعود سرشو تکون داد و گفت:ماشین کاملا از بین رفته بود... هیچ نشانه ای نبود... هیچی... ولی ...حرفشو خورد و به قهوه اش خیره شد پرسیدم:ولی چی؟... همون ولی مهمه... اینا رو که شما گفتیدو همه می دونن...مسعود سرشو تکون داد:نقص فنی بعیده... پدرت می گه محسن این کارو کرده... نمی دونم...-چی رو نمی دونین؟... این که برادرتون خواهرتونو کشته یا چیز دیگه ای؟...مسعود انگار شک داشت اینو بگه یا نه... ولی آخر گفت:نه به محمد نه به نیما چیزی نگو... هیچ جسدی اونجا نبود....با تعجب گفتم:یعنی چی؟... یعنی ممکنه...-من و پدرت حدس می زنیم کار شخصی به نام بهاری بوده باشه... من شک دارم کار محسن باشه....یه جیغ از تعجب کشیدم که مسعود سریع گفت:تو که بهاری رو نمی شناسی هان؟... تو که تمام وقت با محمد و نیما بودی... اگه میشناسیش... اگه می شناسیش... این یعنی...سرشو آورد بالا با تعجب نگام کرد که من سرمو انداختم پایین..
مسعود یهو گفت:وای... بدبخت شدیم...چقدر این دو تا احمقن... خدا...منظورش محمد و نیمان؟... اون دو تا احمقن من چیم؟... دوباره از خودم ناامید شدم...مسعود:ببین می دونم نباید به کسی چیزی بگی ولی خواهش می کنم بگو این دو تا دیوونه چی کار می خوان بکنن؟...خوبه اومده سوالامنو جواب بده...-اون دو تا دیوونه منظورت محمد و نیمان؟...مسعود سرشو تکون داد و گفت: نمی دونم این دو تا چرا اینقدر خرن.... خب دخترم چیز دیگه ای هم هست؟...-والا هر چی می خواستم بپرسم یادم رفت... ولی خب چرا جناب بهاری باید مادر منو بخواد بکشه؟... نیما می گفت عاشق مادرم بوده و عشق واسشون خیلی مهمه... اگه این طوریه چرا...مسعود پرید وسط حرفم و گفت:من گفتم می خواسته مادرت رو بکشه؟... من گفتم جسدی پیدا نکردیم... هر سه تاشون ناپدید شده بودن... این یعنی که اونا گم شدن...یا بشه گفت دزدیده شدن...-خب آخه چرا؟...مسعود:بیست و یک ساله دنبال این جوابیم...گوشیم زنگ خورد قطع شد... محمد بود... یعنی حله تمومش کن بریم...-من نمی دونم چی باید بگم...همه چی قاطی شد... با اجازتون...مسعود هم بلند شد:دخترم بهاری خیلی خطرناکه به اونا هم بگو خودشونو قاطی نکنن...بعد از خداحافظی به سمت پایین رفتم... سوار ماشین محمد شدم تو طول راه هیچ صحبتی نکردیم... یعنی من همه سعی امو کردم حرف بزنما اون محل نداد... پیاده شدیم رفتیم تو که دیدیم سه تایی نشستن نیما گفت:محمد چی شد؟...محمد:من که کارمو کردم ولی فکر کنم غزل واسش یه اتفاقی افتاده که نمی خواد راج بهش به ما بگه...نیما با تعجب گفت:آره غزل راست میگه؟...تو روحت... این که تا اینجا یه کلمه هم با من حرف نزد...از کجا فهمیده بعد مسعود میگه اینا خرن...-چیزه....نه اصلا هم اینطوری نیست...نیما:می خوای بگم نوشین و پیمان برن اگه ناراحتی جلو اینا بگی...تو روحت نیما... می گم هیچی نیست ... بابا ول کن بگو خلاص...-هیچی بابا... مسعود... یعنی بابا این گفتش که مادرمو محسن... یعنی عمو این نکشته... یعنی گفتش که... خب چجوری بگم...محمد:ولش کن نیما... نمی خواد بگی غزل... ولش کن...نیما با تعجب نگاش کرد که محمد تایید کرد... چشمای نیما از تعجب دو تا شد....پیمان:میشه به ما هم بگین بدونیم چه خبره؟....محمد:خانوادگیه... دخالت نکن به کارمون مربوط نمیشه...
نیما:کام آن(بی خیال)... بهشون بگو... چیزی نیست که...یعنی خدایا پنج هزارتا صلوات نذر می کنم اشتباه حدس زده باشه من بهشون بخندم بگم نخیر این نبود... هی بگن غزل تو رو خدا به ما هم بگو... منم بگم نمیشه... نمی خوام... نمی گم...نیما:هیچی تو اون تصادف هیچ جسدی پیدا نشده... بعد پلیس مضنونه که شاید کسی کشته نشده... دزدیده شده...نوشین با تعجب گفت:خب کار کی می تونه باشه؟...محمد: کی بجز بهاری می تونه این کارو کرده باشه؟...نوشین: خیلی پسته اگه این کارو کرده باشن... ولی آخه اون زمان مادر من...نیما:نمی دونم... شاید فقط در حد یه فرضیه بمونه...-شب بخیر... من می رم مسواک بزنم بخوابم...همشون با تعجب نگام کردن که گفتم:خب چی کار کنم... دقیقا من هیچی نمی دونم که...گوشی نیما زنگ خورد که نیما گوشی شو برداشت و بعد از هفت ثانیه با صدای جیغ مانندی گفت:واسه چی؟... نخیر لازم نکرده... فقط بگو ساعت چند... نخیر برو به کارت برس خدافظ...گوشی قطع کرد و با حرص گفت:بهاری زنگ زده به همه که ساعت سه و نیم جلسه است بیاین...همون موقع گوشی پیمان هم زنگ خورد...پیمان:عمومه... الو سلام عمو چی شده... سه و نیم؟... باشه نه میام... خیلی خب خدافظ... نه نگران نباش... نه من کاری به ستوده ندارم... نه بابا یه همکاری بود که بهم خورد... باشه... چشم ... خدافظ...پیمان: خب الآن باید چی کار کنیم؟...به نیما شک کرده جلسه رو انداخته جلو... نیما خر نشی یه موقع نری...نیما:محمد بپر بیار... زود باشید باید حاضر شیم... پیمان تو هم برو... ولی حواست به کارت باشه...پیمان بلند شد سرشو تکون داد و رفت... تابلو بود همشون هل شدن... حدودا ساعت ده بود... یعنی تا فردا بعد از ظهر باید بشینیم...-خب تا فردا بعد از ظهر که خیلی وقت داریم...چرا اینقدر هل کردین؟...نوشین:فردا بعد از ظهر چیه غزل؟... پنج ساعت دیگه است...منظورش سه و نیم نصفه شبه؟... خدایا تو روح این بهاری سفارشی... محمد از اتاق اومد بیرون... محمد:نیما بیا بخور..جانم؟... بسته قرص و برداشت... حدودا ده تا قرص ریخت تو دستش و همشو خرد... روشم آب خورد... یهو دستشو گذاشت رو دلش و پیچید به هم... داشتم نگاش می کردم که محمد گفت:بلند شو غزل ببرش بیمارستان... زود باش... نوشین تو هم باهاش برو... منم فلشو یه ذره دیگه روش کار می کنم بهتون می رسونم... فقط فکر نکنم بتونم پسووردشو پیدا کنم... خودم میام اونجا بازش می کنم... برید... واسه آرایشو و لباس هم نگران نباش... برید تا نیما تلف نشده...
 تو اتاقش بودیم که یه دکتر نسبتا مسن اومد و گفت:شما از بستگانش هستین؟...-بله من دختر عموش هستم... پدر و مادرش فوت شدن...دکتر:یه سکته خفیف بود که بخیر گذشت... تا فردا ایشالا به هوش میاد... نگران نباشین...تا خواستم بگم برو بابا چی سرت میشه اسکل خودم دیدم یه بسته قرص داد بالا نوشین ساکتم کرد... دکتر که رفت بیرون نوشین:غزل یعنی بهاری نمی فهمه اگه بیماری مسمومیت باشه خود نیما این کارو کرده... بیا بریم...رفتیم تو یه اتاق که مخصوص همراه بیمار بود یه خانم پرستاره اومد آرایشمون کرد و لباس بهمون داد با یه فلش و ما رفتیم!***یه خونه ویلایی که یه آقایی اونجا وایساده بود دم درش... نوشین با حرص گفت:وای غزل همش تقصیر توا... ساعت یه ربع به چهاره... اگه اونقدر آروم راه نمی اومدی... خود بهاری یه ربع دیر نمیاد که ما داریم یه ربع دیر می ریم...-بترکی چقدر غر می زنی... وکیل اینقدر سرتق ... خب هر کدوم از این کفشا ده سانت پاشنه داره.....نوشین: بیا بریم تا بیشتر دیر نشده...-چقدر لوسی هر دختری یه ربع دیر می ره سر قرار... یه ذره جذابیت داشته باش....اون مرده که جلو در بود یه نگاهی به من انداخت و گفت:بفرمایید؟...-سروان محتشم هستم واسه بازرسی این خونه اومدیم...نوشین سریع گفت:شوخی نکن... بابک از شرکت ستوده اومدیم... نوشین توکلی هستم وکیل شرکت ستوده واسه شرکت تو جلسه اومدیم...بابک:یه خورده دیر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۴:۱۲ عصر
اومدین نوشین خانم... جلسه شروع شده...نوشین:نیما حالش بد شد... وایسادیم ببینیم چی میشه وضعیتش اگه می تونه خودش بیاد بی احترامی نشه... که نتونست...بابک یه نگاهی به نوشین کرد و موبایلشو درآورد... رفت اونطرف... نوشین با حرص به من نگاه کرد که من شونمو انداختم بالا... بابک برگشت و با حرص گفت:بفرمایید...همین که از در رفتیم تو یه کچله عین خونه نیما اومد کنارمون... تو روحشون... حیاط پر کچل بود... البته الزاما کچل نبودن من بهشون می گفتم کچل... رفتیم دم در ساختمون و رفتیم تو که دیدم نه بابا... یه میز بزرگ گذاشتن یکی نشسته یکی پشتش وایساده و فقط هم یه صندلی خالی بود... بلند گفتم:-بیا نوشین دیر اومدیم همه صندلی ها هم پر شد... حالا باید سرپا وایسیم...همه برگشتن سمت ما... نوشین یه هیس گفت و ساکت شد که یهو یه آقایی گفت:هیچ کس جای شما رو نمی گیره ... بفرمایید بنشینید...من سریع رفتم نشستم نوشین هم اومد پشت من... همون مرده گفت:شنیدم واسه مهندس مشکل پیش اومده... من واقعا متاسفم...-لحنتون که توش تاسف نداره... البته تاسف هم لازم نیست نمرده که یه سکته کوچولو زده....نوشین سریع گفت:ممنون از اظهار لطفتون...
 
بدون توجه به نوشین که داشت حرص می خورد گفتم:ببخشید یه سوال واسم پیش اومده...اگه اشکالی نداره بپرسم...آخه من بار اولمه.همون مرده:نه هیچ اشکالی نداره بپرس...-ببخشید آقا بهاری کدومتونه؟...همون مرده:من هستم... مشکلی هست؟...چشمام از تعجب چهار تا شد و سریع گفتم:خیر... بفرمایید به جلسه برسید... بفرمایید...بهاری:چیزی واستون تعجب آوره؟...چشمای سبز... بسیار لاغر و برنزه... حدودا چهل ساله بهش می زد... من که دنبال یکی که چاق باشه می گشتم... تو روحت حالا جواب چی بدم؟... اینا که استاد حدس زدنن بزار راستشو بگم...-آخه ترسناک نیستین و... هیچی دیگه همین...نوشین با حرص پوف کشید همشون روم زوم شده بودنن پیمان هم رو به روم بود دست چپ بهاری که سر میز نشسته بود... بهاری یه لبخند ژکوند زد و گفت:و چی؟...بگو مشکلی نیست...-هیچی دیگه... یعنی اصلا هم شبیه عاشقای روانی نیستین... بیشتر شبیه آدمای نرمال می مونین... با اون چیزایی که من از شما شنیدم گفتم لابد الآن دو نفر کنارتونن تا یکی حرف می زنه دستاتونو می گیرن نزارن پر پرش کنید...صدای زمزمه بلند شد... پیمان سرشو انداخت پایین نخنده... فقط امیدوارم محمد اینجاها نباشه و شنیده باشه...بهاری : خیلی خب... نیما که مریضه... پدرتون چرا تشریف نیاوردن؟...تو روحتون... خب الآن من چی بگم؟...-من نمی دونم...بهاری:یعنی چی؟...-یعنی نمی دونم دیگه... من که از مهمونی ورود پدرم تا حالا ندیدمش... نیما هم چیزی به من نگفته...بهاری سرشو نزدیک تر آورد و گفت:تو هم چیزی نپرسیدی؟...-من؟... نه بابا... شماها اونقدر عجیبید که آدم چیزی ندونه بهتره....بهاری سرشو تکون داد و گفت:خب جلسه رو شروع می کنیم...یهو یه صدای جرقه اومد و برقا رفت...بهاری یهو داد زد:چی شده؟...بابک با عجله اومد تو و گفت:یکی وارد ساختمون شده برقا رو قطع کرده... برقا اضطراری مشکل پیدا کرده نمی دونم چرا؟...تو زمزمه های به وجود اومده به وضوح می شد اسم سروان محتشم رو شنید...برگشتم ببینم پیمان داره چی کار می کنه که دیدم غیبش زده و یاسر هم می زنه تو سر خودش...تازه پله هارو دیدم که پیمان سریع اومد پایین و برقا وصل شد...بهاری داد زد:هر کی بوده رو زنده می خوام همین جا همین الآن...
بعد از ده ثانیه گفت:شما هر چی تو کیف یا جیبتون دارید خالی کنید...پیمان اشاره کرد که هرچی هست و خالی کن... منم سه سوت همه چی رو درآوردم از جمله فلش...بهاری تقریبا با صدای بلندی گفت:این فلشه چیه؟...-چیز خاصی نیست... می تونین ببینین...بهاری: بابک سریع یه لپ تاپ به درد نخور بیار اینجا... زود باش...بابک سه سوت با یه لپ تاپ وایو اومد فلشو از روی میز زد به کامپیوتر و بعد از چند ثانیه بابک گفت:یه پوشه آهنگه... همین... هیچ ویروسی هم نداره... فایل مخفی هیچی... فقط آهنگه...-چند تا کلیپ ویدئو هم باید باشه... جدید از پی ام سی ضبط کردم.... نیست؟... حتما نیما پاک کرده...بهاری سرشو کلافه تکون داد و گفت:مهندس معین نوبت شماست...یه کیف پول... سوییچ... موبایل... همین!...بهاری تابلو بود عصبانی می زد... که یه مرده اومد تو...مرده:آقا یکی وارد شده ولی کسی خارج نشده... هر کی هست هنوز تو ساختمونه... به اتاق شخصی شما هم رفته...کل تنظیمات کامپیوترا بهم ریخته... دوربینا از بین رفته... کار یه نفر نمی تونه باشه...با تعجب به نوشین گفتم:نمی دونی کار کیه؟...یه مرده اومد کپی نوشین... کت و شلوار و کروات ... یه چیز خوبی بود... اومد کنار بهاری وایساد...بهاری:توکلی چی شده؟... مگه قرار نبود همه چی کنترل شده باشه... کسی که طوریش نشده...یهو بابک قبل از اینکه توکلی جواب بده بایه دختره اومد تو دختره رو پرت کرد جلو بهاری و گفت:کار همینه...کار خوده عوضیشه..با لگد زد به پهلو دختره که از درد زوزه کشید... بهاری زانو زد جلو دختره و گفت:آره بیتا؟... آخه چرا؟...بیتا که داشت گریه می کرد... راستی اسم بیتا چه آشناست... احتمالا یه جا شنیدم یادم نیست...پیمان:اگه جلسه ای نیست ما بریم...ما رو واسه مشکلات خانوادگیتون اینجا کشیدید که چی بشه؟...بهاری با خشم برگشت سمت پیمان که یاسر:پیمان ساکت باش... شما ببخشیدش آقای بهاری...پیمان دستشو که یاسر گرفته بود تا ساکتش کنه رو از دست اون کشید بیرون و گفت:ساکت نمیشم... مثلا می خواد چی کار کنه...بهاری اومد جلو پیمان... تقریبا هم قد بودن دستشو کشید رو صورت پیمان و گفت:کار خاصی که نمی تونم بکنم... شاید بفرستمت کنار پدر و مادرت که خانوادتون کامل بشه...محمد:اونوقت اول بارانت میره پیش اونا... بعد هم خودتون دونه دونه...بهاری و همه تندی چرخیدیم سمت پله ها که محمد روش وایساده بود... یه کلت هم رو به ما گرفته بود... تقریبا رو به بهاری بود...محمد:چرا وایسادی؟... بفرستش تا ببینه چی کار می تونی بکنی دیگه...بهاری با حرص گفت:می کشمت عوضی...محمد قهقهه زد و گفت:جدا؟... بیا بکش چرا وایسادی؟... بیا دیگه...
بهاری دندوناشو بهم مالید که محمد گفت:ببینش... دختر همونه... شبیهشه مگه نه؟... آخــــــــــی ... کشتیش... بهاری با حرص گفت:خیلی بچه ای...محمد: آدم بچه باشه بدتره یا از یه بچه ببازه...آیم ساری فور یو(برات متاسفم)بهاری:احمق من این جا حدود صدتا آدم مسلح دارم تو یدونه بچه می خوای چه غلطی کنی...-پلیس به زودی میاد اینجا... دیروز من دایی عزیزمو دیدم... خیلی خوشحال میشه اگه قاتل خواهرشو دستگیر کنه...بهاری برگشت سمت من... خدایا غلط کردم بگو ولم کنه....بهاری:خوبه خوبه... ولی تا قبل از اون زنده بیرون نمی رید... توکلی...بهاری برگشت دید توکلی کلن زومه رو نوشین...برگشت به نوشین نگاه کرد که انگار واسه بار اول دیدتش... بهاری:نوشین تو با مایی مگه نه؟...نوشین: نه... من با قاتل مادرم؟... شوخیت گرفته... فقط یه سوال چرا؟... هان؟... بابا تو که عاشق مامانم بودی؟...-انگار هر کی میاد تو گروه اینا باید عشقشو بکشه...محمد:آیـــــــــی...صدای تیر اندازی و محمد که دستشو به بازوش گرفته بود یکی از پشتش گفت:بلوف کرد... هیچ پلیسی اینجا نیست...همون که اینو گفت صدای بلند گو پلیس اومد:شما در محاصره پلبه دادش رسیدمیس هستید... هر چه زودتر خودتونو تسلیم کنید...تو این گیر و دار که همه حواسم رفته بود یهو یکی دستمو کشید دیدم... پیمانو نوشین و یاسر هم دارن با هم خارج میشن... برگشتم دیدم محمده... بازو منو کشیده داره می بره...-محمد حالت خوبه؟... خونی شدی...یه چپ چپ نگام کرد و گفت:کفشاتو درآر... زودباش... باید بریم...تا پلیس ما رو ندیده...-کی به پلیس خبر داده؟...محمد:من... زود باش... آفرین... حالا بیا بریم...به کفشام که رو زمین بود نگاه کردمو گفتم:گروننا... بذار ورشون دارم بیارمشون...محمد:همچین می گه انگار واسشون جیب زده... پولشو که تو ندادی... فکرم نمی کنم با این استعداد تو تو راه رفتن بعد ها به دردت بخوره...سیندرلا به این سختی از کفشش نگذشت که تو داری جون می دی...با محمد رفتیم تو حیاط... و از سمت دیوار یه سوراخ بود که خزیدیم بیرون... یعنی اول من بعد هم محمد...کنار دیوار تکیه داد و سرشو کرد رو به آسمان... با ناراحتی به مانتوی گرونم که خاکی و داغون شده بود نگاه کردمو گفتم:-وایــــــی مانتوم... کلی مایه اش بودا...محمد با لبخند دردناک گفت:چجوری تو این وضعیت می تونی به این چیزا فکر کنی؟...
محمد با لبخند دردناک گفت:چجوری تو این وضعیت می تونی به این چیزا فکر کنی؟...تازه نگام افتاد به دست محمد... آخی بچم...-وای دستت... خودت تو این وضعیت چجوری می تونی بخندی....به مانتو گرونم نگاه کردم... الهی فدات شم مجبورم درکم کن...دستمو گذاشتم رو پایین مانتو... با صدای خرت مانتو محمد برگشت سمتم... چشماش از تعجب ده تا شد...چه عجب آقای تو روح بالاخره تعجب کرد... نمردیمو تعجبتو دیدیم...-چیه الهی کوفتت بشه... آدم اینجا بشینه یه دختر خوشگل مثل من... اونم چی با چشمای طوسی...بشینه با یه مانتو هفت هشت ملیونی دست آدمو ببنده... می گن این چشم آبیا خوش شانسن همینه... اینقدر بدم میاد از چشم آبیا...محمد:غزل؟...-هان؟... چه مرگته؟... چشم آبی اینقدر پر رو؟... ازت خوشم میادا... ولی حیف که چشمات آبیه...محمد:غزل... منو نگاه کن...صورتم تو دستش بود... گفتم:ولم کن بذار دستت ببندم...محمد: نمی خواد... به صورت من نگاه کن...زل زدم تو صورتش... بچه پر رو چشم آبی فکر کرده من کم میارم...می گن یکی از راه هایی که میشه به پسرا کرم ریخت اینه که وقتی بهت زل میزنن تو هم بهشون زل بزنی... اصلا کلن یه جذابیت خاصی داره...محمد:خیلی خب حالا... به من بگو چشمای من چه رنگیه؟...-آبــــی؟... آبـــــــــی خیلی روشن.... آبـــــــــی طوسی مخلوط... طوسی...چشماش طوسی بود... اونم رنگ چشمای خودم... طوسی خالص... کوفتت شه...-لنز نزاشتی؟... مطمئن باشم؟...محمد:آخه دختر کی تو این موقعیت لنز میذاری... از اول عاشق همین بدون فکر حرف زدنات شدم...جانم؟... یعنی محمد عاشق منه؟... منم عاشقشم... یعنی من عاشق نیمام؟... یعنی من عاشق نیما بودم....یعنی دوستش داشتم... نیما عاشق من بود؟... فقط موافق بود... منم فقط موافق بودم... دوتایی موافق بودیم... محمد عاشق من بود؟... من عاشقش...محمد:خوابی؟... بیا دست منو ببند حالا که کندی از مانتوت... بریم...خدا کنه پیمان اینا در رفته باشن...دستشو بستم... کلی هم دستشو دست مالی کردم... دیگه یعنی جو گرفته بودتم که عاشقشم...دو تایی بلند شدیم حدود صد متر رفتیم جلوتر بعد پیچیدیم سمت راست... محمد دست منو گرفته بود... منم پا برهنه بودم... یه خونه چوبی بود رفتیم تو در زدیم که پیمان درو باز کرد...یاسر اونجا نشسته بود دهنشم بسته شده بود.... محمد سریع نشستو به یاسر اشاره کرد:این چرا اینجوریه؟...پیمان:هیچی بابا پدرمو درآورد از بسکه گفت این چه کاری بود کردین... منم بستمش... تو چطوری؟... حالا چجوری می خوای چند روز اینجا بمونی؟... باید دستتو دکتر ببینه...محمد: بپر برو الکل و وسایل بیار خودتم کمک کن... همین جا درش میارم
پیمان رفت یه بسته آورد من و نوشین هم داشتیم با تعجب نگاشون می کردیم...محمد مانتو من...یعنی اون دستمالی که بهش بود رو باز کرد و پیرهنشو در آورد... بابا عجب هیکلی... نه این که من قبلا ندیده بودم... البته قبلا با این چشم ندیده بودم...الکل و برداشت و ریخت روی کتفش...محمد:آیــــی...پیمان بیا زخمرو باز کن... نوشین یه آینه بیار بتونم ببینم این لا مصبو درآرم... فکر نکنم زیاد عمیق باشه...پیمان: محمد سر کننده نداریم... باید تحمل کنی... یه چیزی شبیه موچین بود... شبیه چاقو بود چی بود رو نمی دونم برداشت زخمو باز کرد... وای حالم داشت بهم می خورد...نکبت...نوشین آینه رو جلو کتف محمد نگه داشت... خود محمد هم دستشو برد تو.... منم رومو کردم اونور...صدای غزل غزل می یومد که محل ندادم ... یهو محمد داد زد:غزل؟...از جام پریدم و گفتم:هان؟... اگه کمک می خواین رو من حساب نکنینا... من گوسفند می دیدم می خوان سر ببرن حالم بهم می خورد... این که تویی.... دستتون به من بخوره...محمد:کمک لازم نیست... برو یه تیکه پارچه گیر بیار دست سه تامون بنده...شالمو از سرم در آوردم بدون این که بهشون نگاه کنم پرت کردم سمتشون... و گفتم:-بیا... خیلی گرونه ها... ولی بگیر...بعد از یه صدای داد که احتمالا دوباره الکل ریخته بود رو زخمش گفت:تموم شد...سرمو برگردوندم که دیدم محمد رو کف خوابیده و شال من به کتفشه و نوشین داره وسایلو می ذاره تو جعبه... پیمان هم از تو یه اتاق اومد و گفت:محمد بلند شو... تقویتیه...به سرنگ تو دستش نگاه کردم... محمد دست سالمشو آورد جلو اونم زد بهش و گفت:یکم سعی کن بخوابی... نوشین برو دنبال غذا...نوشین سرشو تکون داد که پیمان به یاسر گفت:ببین ما باید چند روزی اینجا بمونیم... بازت کنم سر و صدا نمی کنی؟...یاسر سرشو به علامت منفی تکون داد پیمان هم رفت بازش کرد... خونه حدودا سی و شش متری بود که دو تا نیم کت داشت... یه در اتاق هم که فکر می کنم آشپزخونش بود هم داشت... فقط همین... چیز خاصی نبود...یاسر آروم گفت:بچه چرا این کارو کردین؟... اگه بلایی سرت می یومد...پیمان پرید وسط حرفش:بس کن یاسر... بلا سرم بیاد؟... دیگه چه بلایی؟... من کل خانوادمو از دست دادم...یاسر سرشو انداخت پایین... محمد تو جاش نشست و دست سالمشو کرد تو جیبش و یه شی براق درآورد و گفت:-بیا غزل... تو اتاق بهاری پیدا کردمش... مال مادرت بود...کادو پدرت به مادرت...به گل سر تو دستش نگاه کردم... یه نیم تاج پرنسسی بود... محمد:اون روز این سر عمه بود... این معنیش واضحه...سرمو انداختم پایین... خوب می شد اگه می فهمیدم هنوز زنده است... شاید دلم می خواست...نوشین سریع دویید تو اتاق:بدبخت شدیم...بهاری فرار کرده اینجاست؟
محمد سریع گفت:یعنی چی؟...در باز شد و بهاری با چند نفر دیگه اومدن تو... تا خواستم به این طرف و اون طرف نگاه کنم ببینم چه خبره یه دستمال اومد حلو بینیم و هیچی نفهمیدم...چشمامو باز کردم... مثل همون وقتی بود که یزدی دزدیده بودتم...کلا دو هفته بود وارد این قضیه شده بودم نیما هم گفته بود خطری تهدیدت نمی کنه سه دفعه هم دزدیده شده بودم... حالا یه بارش خوب بود ... با شوهرم بودیم... یعنی با همون که تازه یه روزه بهش فکر می کنم...یعنی قبلنا هم فکر می کردما ولی مطمئن نبودم دیگه...تو روحتون... گلوم دوباره می سوخت چشمامو باز کردم که دیدم محمد اینجاست.... نیشمو باز کردم... این بار به خیر گذشت... یعنی به خیر که هنوز نگذشته ولی اگه بمیرم هم تو آغوش عشقم می میرم...حالا کی خواست بمیره... من می خوام بچه دار شم... اسم بچه امم باید با م شروع شه... از اول هم آرزو داشتم دیگه... محمد و غزل و... محمد:حالت خوبه؟...-آره... ببین می خوام یه چیزی بهت بگم...محمد:نگو غزل... من الآن اصلا حالم خوب نیست... میشه بعدا قول می دم به همه سوالات جواب بدم...تو روحت محمد... از وقتی عاشقش شدم اصلا نمی تونه درست حدس بزنه... یهووو....-تو رو خدا بذار بگم... عقده ای میشما...محمد:بگو... من که می دونم اگه نگی مارو بیچاره میکنی..._ببین من الآن همه فکرامو کردم به این نتیجه رسیدم...محمد زیر لب گفت:یا خدا این دوباره فکر کرد...داد زدم:چیزی گفتی؟....محمد:نه شما حرفتو بزن من مزاحم نمی شم... چقدرم مزاحم بشم این توجه می کنه...-ببین من به این نتیجه رسیدم که دوستت دارم...محمد:دستت درد نکنه... الآن وقت شوخیه؟... یه نگاه به دور و ورت بنداز...یه نگاه انداختم... چیز جالبی نبود یه اتاق بود دیگه... برگشتم سمت محمد... سرشو تکیه داده بود به دیوار...-محمد...محمد:این اولین بارته که می گی محمد...حالا اگه بدونی چقد با اسمتو و روحت کار کردم این حرفارو نمی زدی...-چرا هیچ کاری نمی کنی؟... مثلا ذوق کنی بگی آره؟... جون من راست می گی؟... فدات شم من الهی غزلم... منم دوست دارم... عاشقتم... نیشت باز شه... یه کاری بکن دیگه...اصلا پشیمون شدم نمی خوامت...صدای پای یه نفر اومد... بهاری بود.... اومد تو... مرتیکه تو روح نکبت عوضی...بهاری:شنیدم عاشقشی آره؟....(جان من مثل بقیه داستانا واسه حفظ جون طرف نگو نه... خواهش)
بهاری:شنیدم عاشقشی آره؟....(جان من مثل بقیه داستانا واسه حفظ جون طرف نگو نه... خواهش)محمد:خب که چی؟... آره عاشقشم و قصد کشتنش رو هم ندارم...-راست می گی؟... وای ممد عاشقتم... اصلا یه سنت شکنی بزرگ کردی... تو رو خدا دوباره تکرار کن...بهاری عین دیوونه ها بهم نگاه کرد که محمد گفت:با بقیه کاری نداشته باش... پیمان مریضه...بهاری:با بقیه کار دارم با تو بیشتر... اول از همه بگو باران کجاست...محمد :پیش نیماست... قرار نبود من چیزی بدونم... هر کی یه بخش نقشه بود...-من کجا نقشه بودم؟... محمد زیر لب نالید:خدا من از دست این چی کار کنم... هیچی رد گم کنی بودی... تکه آخرشو بلند گفت بعد رو کرد به بهاری و گفت:فلش بهش دادم و بهش گفتم که موقعیتشو واست جور می کنم تا فلشو نصب کنی...ولی فلشه اصلی دست خودم بود و خودم این کارو کردم...الآن هم هیچی نداری...بهاری لبخند زدو گفت:تو هم هیچی نداره... محمد:فکر کردی پلیسا کشکی کشکی اومدن گرفتنتون!...نخیر قبلش تمام اطلاعات بهشون ایمیل شده بود... بهاری با حرص نگاهش کرد که بابک اومد تو... بهاری روشو از محمد برداشت و گفت:چی شد بابک؟... تونستی با این پدر سوخته تماس بگیری یا نه؟... معلوم نیست یهو کجا جیم شده...راجع به کی بود... محمد هم داشت نگاهشون می کرد... شبیه آدمای تعجب کرده که نبود!...بابک:آره... خودش باهام تماس گرفت... گفت پنجتاشونو سالم می خواد... وگرنه باران و بیتا...سرشو انداخت پایین... بهاری با حرص نوک پاشو کبوند زمین... بعد گفت:یه زنگ بزن بهش بده خودم صحبت می کنم...بابک موبایلشو درآورد یه شماره گرفت و داد به بهاری...بهاری هم گذاشت رو آیفون... انگار اینا همشون مریض ایفونن...بهاری:الو...نیما:به... سلام جناب بهاری بزرگ... من واقعا شرمنده ام از این که نتونستم خدمت برسم ها... واقعا متاسفم...بهاری:زبون نریز... فامیلات خراب کاری کردن منم گرفتمشون...الآن نیما تهدیدش می کنه دیگه... الهی قربون... داداشم بشم من...نیما:بکشیدشون... اگه نکشیدشون اومدن خونه خودم سرشونو می زنم... بکشیدشون...بهاری:چرت نگو نیما... در عوض این که ولشون کنم می خوام...نیما پرید وسط حرفش:نه جناب بهاری...بکشیدشون... ولشون کنی دیگه کسی ازتون حساب نمی بره ها...بهاری:دخترامو می خوام... در عوض اینا...نیما:کدوما؟... من که دقیق نمی بینم... بعدش هم مگه دخترای شما دست منن...بهاری با عصبانیت گفت:دخترای من اینجا نیستن... این یعنی...
نیما پرید وسط حرفش:دخترای امروزی اند دیگه... تا دو دقیقه چشم ازشون برداری می رن پی رفیق بازی و خرید و این چیزا بد دوره ای شده جناب بهاری... بد دوره ای...نیما چرا چرت و پرت می گفت نمی دونم...برگشتم به محمد نگاه کردم که دیدم نیشش بازه... یهو بهاری داد زد:منو مسخره کردی... در حدی هستی که با من شوخی کنی... ؟؟نیما:نه به جان جناب بهاری بزرگ...من...بهاری:بس کن نیما... شرایطتو بگو تمومش کن... من که باختم تو نمک نریز...نیما:شرایط چی رو؟...بهاری:دخترامو... دخترامو می خوام...نیما:منم پدر و مادرمو می خوام... خب که چی؟؟...بهاری با ناراحتی سرشو داد عقب... تابلو بود کلافه است... گوشی رو پرت کرد رو محمد...بهاری:بیا خودت باهاش حرف بزن...بیا بابک بریم بیرون...محمد گوشیرو برداشت و اون دو تا هم رفتن بیرون...محمد:نیما همه چی حله... بیا سر قرار... دختراشم بده به پلیس...خدافظ...گوشی از سمت نیما قطع شد... اونقدر آروم گفت که من به زور شنیدم...دستاش بسته بود و موبایل رو پاهش افتاده بود... بعد از چند دقیقه بهاری اومد تو پرسید:چی شد؟...چی گفت؟... شرایطش چیه؟...محمد:عین آدم پرت می کردی گوشی قطع نمی شد... خانوادگی حیوونید...بهاری:خیلی احمقی... من می دونم با تو اون تو له سگ...وقتی بهاری از اتاق رفت بیرون محمد:غزل پاشو...-به جان تو محمد حال ندارم عزیز دلم... خودت پاشو آشغالا هم بذار دم در...محمد با یه لحن جدی گفت:غزل بهت می گم پاشو...تو روحت... اول زندگی داری به من زور می گی...محمد:غزل خجالت بکش خیلی بی ادبی...-یه آشغال می خوای بذاری دم درا!.... من شدم بی ادب....محمد:نخیر اون کلمه هه رو که گفتی رو میگم... بی ادب لوس...-خب حالا واسه چی پاشم؟... بگو چه مرگته....محمد:پشو از اینجا بریم سر قرار...-محمد.... فیلم فرار از زندانو دیدی؟... به نظر من که فیلم خیلی قشنگیه...محمد:چه ربطی داره؟... تو هم وقت گیر آوردی حالا ها... پاشو بیا نزدیک من....
-الآن وقت این کاراست؟...درسته که بهت ابراز علاقه کردم ولی قرار نیست جو گیر شی...محمد:غزل بهت می گم بیا اینجا... تو رو خدا رومخ من راه نرو...به خدا محمد الآن آمادگیشو ندارم... هنو با خودم تو خودم این مسائلو حل نکردم...محمد نالید:غزل چی کار کنم میای اینجا؟...-بگی غلط کردم همه فکراتو حدس می زدم... دیگه هم این کارو نمی کنم... منم برات یه دختر غیر قابل پیش بینی هستم...محمد:آره هستی... حالا بیا...پاهامو که بسته بودن خودمو لیز دادم سمت محمد... دستامم که از پشت بسته بود... نزدیک محمد که رسیدم نیشمو باز کردم...محمد:پشتتو کن به من سعی کن از جیب پشت من یه چاقو دراری بدیش دست من...-خوب خودت دستتو کن تو جیبت... من بیام دست کنم تو جیب تو ... اونم جیب کجا؟... جیب پشت شلوارت...همینم مونده...محمد:دستمو بستن به میله های دیوار... دستتو بکن تو جیبم چاقو رو واسم درار...پشتمو کردم بهش و دستمو کردم تو جیبش... یه ذره هم خجالت نکشیدم... شوهر آینده ام بود دیگه!...چاقو رو انداختم لای دستای محمد بعد از چند ثانیه دستاشو باز کرد خودمو خودمو باز کرد و رفتیم سمت در...اول محمد بعد هم من... یه پیرهن بنفش هم تنش بود ... ازلای پاچه اش یه کلت توسی خوشگل درآورد و گرفت دستش...پشت لباسشو گرفته بودم تو دستم که محمد گفت:منو ول کن...پشت هم رفتیم تو حیاط و از گوشه حیاط جیم زدیم بیرون... خیلی راحت... هیچ کس هم مارو ندید...-ممد تو که می تونستی اینقدر راحت در بری مریض بودی از اول...محمد:بهاری وقتی عصبانی و ناراحت میشه کنترلش رو از دست می ده... نیما این کارو کرد که بتونم در برم...-بابا دمتون گرم... خوشم اومد...تو یه جنگل مانند بودیم که تازه متوجه شدم دست محمد خونیه... دستمو گذاشتم روی بازوش ... نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار... نور افتاده بود رو صورتش... چشماش توسی بود... نه آبی...محمد آروم نالید:اون حرفایی که تو اون اتاق زدیمو راست گفتی؟...-این که میخوای آشغالارو بذاری دم در؟... نه اونو گفتم جو عوض شه... جدی گرفتی؟... شوخی کردم...محمد:نه اون یکی رو....-اون یکی آشغالارو؟... نمی خواد خودم صبح گذاشتم دم در... زحمت نکش...محمد:گفتی به یه نتیجه رسیدی... اون نتیجه رو...-نتیجه راج به آشغالا........؟؟؟
محمد روشو کرد اونور... که یعنی برو بابا تو یه ذره بچه هم مارو اسکل کردی... آروم گفتم:ببخشید... ناراحت شدی؟...محمد روشو کرد سمت من و گفت:برو بابا جِقِل...در حدی نیستی که منو ناراحت کنی...-تو روحت... گمشو اصلا دوست دارممو پس بده...محمد:آهان... خوشگل خانم...پس گفته بودی دوستت دارم...-من؟... منظورت خود منه؟... اگه هم بحثی بوده از جانب بابام بوده بدون رضایت من...محمد:خیلی خب دیگه گفتی...پاشو بریم پیش نیما...پاشدم که برم یهو کشیده شدم عقب تو بغل محمد... کمرمو گرفته بود تو دستاش پیشونیم تا لباش بود... خودمو کشیدم بالا(نه واسه چیزیا واسه اینکه احساس کوتاهی نکنم...والــــــــــــا...)چشماشو تنگ کرد... و گفت:من که همچین قصدی ندارم...قدمو کوتاه کردم که برم... خیلی بهم برخورد... شوخی شوخی...با غزل خانمم شوخی؟...که یهو حس کردم لبام به یه جایی وصل شده(توصیف از این بهتر سراغ نداشتم... شرمنده... آخه کی بعد از دزدیده شدن توصیف یادش می مونه؟... هان؟)دستشو محکم تر آورده بود و محکم همو می بوسیدیم... موقعیت گیر آوردیم دیگه...کم کم دستاشو باز تر کرد و خودشو کشید عقب... گفت:خیلی خب بریم دیگه... من حوصله بچه بازی ندارم... راه بیفت تا دیر نشده...-من کفش ندارم کولم کن... دستتم داغونه به من ربطی نداره...تا تو باشی نزنی تو پر من...با ناله نگام کرد معلوم بود دستش خیلی درد داره...یه ذره خم شد و من پریدم بالا... ولی مواظب بودم به دستش نخورما... حالا شانس آوردم پیمان دستشو بخیه زد...حدود صد متر رفت جلو که گفت:غزل معذرت می خوام... ببخشید... بیا پایین...پامو یکم فشار آوردم:برو خر خوبم...تازه داشتم از مناظر لذت می آوردم... دنده نداری؟... یکم تند تر برو...محمد:غزل جون ممد بیا پایین... سبک که نیستی... پنجاه و دو کیلویی...-چقدر دقیق... یه صد متر دیگه هم برو شاید گرمشو هم بدست آوردی...محمد نالید:گفتم تو رو جون ممدا...دو سوت پریدم پایین و خونسرد گفتم:بریم دیگه... چرا وایسادی؟ ...وقت تلف می کنی؟... خیلی خب بریم دیگه... من حوصله بچه بازی ندارم... راه بیفت تا دیر نشده...محمد آروم راه افتاد یه صد متر جلوتر نیما رو دیدم... نیما یه نگاهی به محمد کرد و گفت:چرا اینقدر دیر اومدین؟...(داشتیم همو بوس می کردیم)...پیمان اینا هم اینجان...محمد بازوشو گرفته بود گفت:اونا چجوری در رفتن؟...
نیما:توکلی عذاب وجدان گرفته بود...ولش کن... اونا رو فرستادم رفتن... بیا بریم بیست متر جلوتر جاده است...محمد وسط ما بود نیما کنار دستش بود که زخمی بود... منم کنار اون دستش... همین که رسیدیم به جاده یهو حدود سی متر رفتیم پایین که یهو صدای پلیس اومد... دست محمدو کشیدم که نیما گفت:بدبخت شدیم...دو تا بنز کنارمون وایساد... نیما زیر لب نالید: تفنگتو قایم کن... کارتت همراهته؟...محمد:نه... فکر کنم دستور بابامه... کارتم داشتم توفیقی نداشت...یه مرد و یه خانم از ماشین اومدن بیرون... مرده نسبتا پیر بود برگشت گفت:این وقت روز... ساعت حدودا پنج و نیمه ... اینجا چی کار می کنین؟...نیما نیششو باز کردو گفت:این محمد خل ساعتو اشتباه دیده... ما رو بلند کرده می گه ساعت هفته...سروانه روشو کرد به نیما و گفت:بفرمایید بیایید کلانتری... همه چی مشخص می شه...نیما:بفرمایید... محمد بپر... همیشه آرزو داشتی سوار بنز بشی اینم بنز... بدو بیا ...بدو که دیگه از این فرصتا گیرمون نمیاد...سروانه یه نگاه به لباسای نیما کرد... باور کن با پول لباساش می شد یه پرادو صفر خرید...البته اگه گردنبند و بقیه چیزاشو در نظر نمی گرفتیم... که می شد یه دونه فراری قرمز ناناز...سروانه :لباس این خانم چرا پاره است... چرا کفش پاش نیست؟...نیما یه نگاه به من کرد... من که کلا هنگ کرده بودم محمد هم حرف نمی زد... نیما که دید من ساکتم برگشت سمت سروانه و گفت: والا احتمالا از سر نداری بوده دیگه...سروانه یه نگاه به نیما کرد و گفت:پشتت خیلی گرمه که اینطوری شوخی می کنی؟...آره؟...نیما دستشو کشید به پشتشو گفت:نمی دونم... فکر کنم به خاطر همین باشه... فرضیه دیگه ای ندارین؟...سروانه:بیاید ببریدشون...مثل اینکه این آقا پسر زیادی گرمشه...یه زن چادریه منو دو نفر هم محمد و نیما رو گرفتن و بردن تو ماشین جلویی... منم تو ماشین عقبی بودم...***پشت در یه اتاق نشسته بودیم که نوبتمون بشه بریم تو...نیما و محمد کنار هم سمت راست در... منم سمت چپ در نشسته بودم... که نیما گفت:محمد حواست باشه دستت معلوم نشه...غزل تو هم سوتی نمی دی... شما دو تا هم نامزدینا...همین که جور که محمد به روبرو خیره شده بود یهو برگشت سمت نیما و گفت:منظورت از جمله آخرت چیه؟...نیما پاشو انداخت رو پاشو گفت:واسه چی اونقدر دیر اومدین؟...محمد سرشو انداخت پایین که یهو یه سربازه گفت:بیایید برید تو...اول من رفتم تو بعد محمد بعد هم نیما من اون سمت نشستم و اون دو تا یه سمت دیگه...سرگرده:اسم و فامیل...وقتی اسم ها و فامیلمون رو گفتیم گفت:فعلا برید بازداشتگاه تا شخص جناب سرهنگ بیاد خودش رسیدگی کنه..
نیما با تعجب به محمد نگاه کرد... که محمد شونشو انداخت بالا و رفتیم بیرون...نیما:فکر کنم اوضاع قمر در عقربه... غزل مواظب باش تو بازداشتگاه چیزی نگی...با یه خانم چادری رفتیم تو بازداشتگاه... خدارو شکر بازداشتگاهش خالی بود و من تنها بودم... نشسته بودم که بعد از حدود نیم ساعت صدام کردن و رفتم بیرون... با اون خانم چادریه تا دم در اتاق جناب سررگرد که رفتیم یهو صدای داد جناب سرگرد اومد:یعنی چی که فرار کرده؟... چجوری ممکنه این کارو کرده باشه؟... ما رفتیم تو که دیدیم محمد نشسته دو تا سرباز هم به حالت خبر دار وایسادن و جناب سر گرد هم پشت میزش وایساده بود... یهو در باز شد و مسعود وارد اتاق شد یه نکاهی به اطراف اتاق انداخت و آزاد داد...مسعود:چیزی شده؟... چرا صدای داد و بی داد میومد؟...سرگرد:جناب سرهنگ اون یکی که باهاشون بود... نیما ستوده... فرار کرده قربان... اونم از بازداشتگاه... نمی دونم چجوری...مسعود یه نگاهی به محمد انداخت و گفت:خیلی خب... همتون برید بیرون...بقیه رفتن بیرون که مسعود رفت جای سرگرده نشست و به منم گفت بشینم... محمد هم اصلا چیزی به روی مبارکش نمی آورد... مسعود با عصبانیت رو به محمد گفت:اصلا فهمیدی چی کار کردی؟... به خدا خجالت آوره...محمد جوابی نداد که مسعود که سعی می کرد خودش کنترل کنه از سر جاش بلند شد اومد روبروی محمد و گفت:بلند شو وایسا ببینم...بلند شو وایسا...محمد جلوی باباش وایساد... هم ازش قد بلندتر بود هم چارشونه تر... هنو سرش پایین بود که مسعود داد زد:به من نگاه کن...محمد صورتشو گرفت بالا و تو چشمای مسعود نگاه کرد که یهو تق... مسعود زد زیر گوشش و محمد افتاد رو زمین... افتاد رو اون دست ناجورش ولی به روی خودش نیاورد...مسعود داد زد:بهت گفتم خودتو قاطی نکن... گفتم یا نه... مثل احمقا رفتی پیش نیما که یه نمایش بازی کنین که سر غزل و پروژه رقیبین... اونم با اون مسخره بازیه نیما توی مهمونی... خود این دخترم باور کرده بود که دوسش داری....محمد زیر لب گفت:دوسش دارم...مسعود داد زد:الآن.... اون موقع هم که کل کارا رو بهم ریختی و این بچه رو دزدیدی... دوسش داشتی؟...محمد نالید: بهاری واسه غزل نقشه ریخته بود... تا آخرین یادگاری مونا رو از بین ببره نیما هم فرستادش کیش منم دزدیدمش... تو این مدت هم نیما شرکت بهاری رو تو خارج از کشور داغون کرد منم رو سیستم عامل کامپیوتراش کار کردم... بعد رفتم سر کامپیوترش و اطلاعاتشو واسه شما ایمیل کردم... از اول هم پروژه ساحلی وجود نداشت... یه ساختمون معمولی بود... ولی بهاری مواظب غزل بود... از طریق ژاله یا منشی نیما... از طریق یزدی و شهروز پسرش و بقیه کسایی که خودتون می دونین... ماهم بجا اینکه اونا رو گول بزنیم غزلو گول زدیم...بعد از یکمی مکث زمزمه کرد:بجز علاقه من بهش...مسعود با تعجب نگاهش کرد و رفت نشست... محمد هم نشست و مسعود:نیما کجاست؟...محمد:دنبال بهاری... نمی تونست بذاره در برن...مسعود برگشت سمت منو گفت:تو چی؟... تو هم دوستش داری؟...
به محمد نگاه کردم... عوضیا کل این مدت باهم بودن... بر علیه پلیس... اذیتش کنم بگم نه... حیف مسعود اینجاست ممکنه حرفمو جدی بگیره... سرمو انداختم پایین که مسعود خودش فهمید...***در اتاق نیما رو زدم که گفت:بیا تو...درو باز کردم که دیدم نیما جلوی آینه وایساده داره کرواتشو سفت می کنه...با ناراحتی نالیدم:نیما من سختمه با کفش پاشنه بلند بیام...نیما با خنده گفت:اون یکی داییت هم هستنا یهو دیدی پشت سرت حرف درآوردن...اخمامو کردم تو هم که نیما:عیب نداره هر چی خواستی بپوش... نیما جلو و من از پشتش داشتیم می رفتیم پایین که یهو خاله نیما هجوم آورد سمت نیما و بغلش کرد ... نیما هم گفت:محمد تقصیر توا ها... اینقدر دور و بر من گشتی خاله فکر می کنه من قراره عروسش بشم...خالش ولش کرد و گفت:برو بابا تو هم... عروس من به این خوشگلی...رفتم نشستم کنار محمد که نیما گفت:همدیگرم کاری نکردنا... رویا بلند شو بیا بغل من... شاید فرجی شد بخت تو هم بدست من باز شد... بدو بیا که داره به محمد حسودیم میشه...به دختری که نیما اشاره کرد نگاه کردم... بابا ایول... تیپش از منم فشن تر بود... چادرش کو؟..بابام:مثل اینکه نیما باید واسه تو هم خاستگاری کنم...نیما:نمی خواد ما که همه کار کردیم منتها شما لطف کنید به عنوان بزرگتر اسم پسرمو...یهو کیف رویا پرت شد به نیما... تا خواست مسعود دهنشو باز کنه نیما دوباره پرید وسط حرفش: بابا این دو تا که بدتر از ما کارشونو کردن... دیگه خاستگاری نمی خواد مبارکمون باشه...مسعود:تو هنو تکلیف فرار کردنت...نیما پرید وسط حرفش:یه موضوع رو جلو خالم می کشم جلو ها... من مثل این محمد نیستم... خاله یه چیزی به شوهرت بگو...خالش:بس کن مسعود... ایشالا مبارکتون باشه... حالا دو تا دو تا برید بیرون...چهارتایی رفتیم بیرون که با ناراحتی گفتم:یادم رفت سلام کنم...نیما:عیبی نداره... اگه این درختا کار جنگلو می کنه برید اون پشت... رویا بیا بریم...اون دو تا رفتن که با تعجب گفت:این دو تا یهو چجوری با هم؟...محمد منو کشید تو بغلشو گفت:مگه ما دو تا با هم چجوری؟... اینم مثل همونه... بقیه چیزا رو بذار کنار... منم شغلمو می ذارم کنار... تو شرکت هر دو باهم... ول کن بقیه چیزا رو...-فقط یه چیز؟..محمد:-چی؟...-اسم بچه امون باید با م شروع بشه...محمد:باشه...-محمد:دوستم داشتی از همون اول؟... محمد:نه بابا تو هم...با خنده گفتم:چیه؟... لابد عاشقم بودی؟...محمد فشارم داد به خودشو گفت:نه دیوونه... بتم بودی... می پرستیدمت... از همون اول که دیدمت...و لباشو گذاشت رو لبام...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  +50 متن عاشقانه جدید ADMIN 0 682 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۵:۰۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  گلچین اشعار عاشقانه ADMIN 11 1,739 ۱۴۰۰-۶-۵، ۰۷:۵۷ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  متن های عاشقانه برای عکس نوشته و وضعیت ADMIN 1 921 ۱۴۰۰-۲-۷، ۰۱:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12250')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.