مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان کوه غرور

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
EzequielHa امروز
RosariaGri امروز
Mohammad_Meshkati امروز
WilliemaeL امروز
CorrinePgl امروز
Teresa11 دیروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.89
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوه غرور

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۲۷ عصر
اینکه نگاهی به من بندازه گفت:ممنون!جوابشو ندادم روبه آرمیتا گفتم:میری مهدعمو؟-بله…تازه خاله دینی هم میره دانشگاه!به دیانا نگاهی انداختم وگفتم:من میبرمتون…دم ماشین منتظرمدیانا هول گفت:نه احتیاجی نیست با راننده میریم!یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:لازم نکرده…روحرف من حرف نیار…شیرفهم شد!زیر لبی چشمی گفت و از جاش بلند شد!به سمت درخروجی رفتم و ازخونه خارج شدم!دیانا:کوله پشتیمو ازروی صندلی کناریم برداشتم وازجام بلند شدم،همونجور که ازکلاس بیرون میرفتم روژین هم دنبالم میدوید:دختره ی خنگول کجامیری!؟واستا منم بیام!هوی…بی توجه بهش وارد راهروی اصلی شدم اونم همونجور جیغ جیغ میزد و دنبالم میومد…باکشیده شدن کیفم سرجام ایستادم!باخنده روبه روم فرار گرفت وگفت:یه وقت واینستیا!هلاک شدم از بس جیغ جیغ کردم…تازه آبروم جلو عرشیا هم رفت!دیگه منو نمیگیره!لب ولوچه اش آویزون شد بامشت به بازوش کوبیدم وگفتم:ول کن بابا…عرشیا!؟تک خنده ای کرد وگفت:شوخی کردم بابا!هیچ پسری لیاقت نداره…ابرویی بالا انداختم وگفتم:پیشرفت کردی!زیرلب گفت:تمام بارعشقمان بردوش من بود…هنوزهم برایم جای سوال است…اوچرا خسته شد؟!چیزی نگفتم…میدونستم روژین چه روزای سختی رو گذرونده و الان تو مرحله ی نقاهته…طبیعیه ازاین حرفا بزنه!باهم هم قدم شدیم همونجور که به سمت حیاط میرفتیم گفت:از سام چه خبر؟!آهی کشیدم وگفتم:هیچی!-نه مثل اینکه اوضاع خیلی وخیمه!دختر تو جدی جدی عاشق شدی!؟به سمتش برگشتم چندلحظه ای تو چشماش نگاه کردم وگفتم:فک کنم!-تو دیگه چرا؟!دخی میدونی توچه راهی قدم گذاشتی!؟میدونی عشق یک طرفه چه قدر تلخه…چه قدر سخته…نمیدونی اگه بهش نرسی چه قدر ضربه میخوری!؟هیچ نقطه ضعفی بدتراز عشق یک طرفه نیست!اینکه میبینیش دلت براش پرمیزنه…اینکه میخنده دلت براش ضعف میره…اینکه تب میکنه براش میمیری…اینکه غصه داره بغض گلوتو میگیره!اینکه برای یه لحظه وجودش…آغوشش…لبخندش…نگاه گرمش له له میزنی اما اون نمیبینه خیلی سخته…اون لحظه لحظه آب شدنتو نمیبینه…خرد شدن غرورتو نمیبینه…ضعیف شدنتو نمیبینه!چرا این انتخابو کردی دیانا!؟چرا؟دستاشو تو دستام گرفتم و باهم روی نیمکت گوشه حیاط نشستیم…چشمامو به چشمای اشکیش دوختم وگفتم:نمیدونم چه جوری شد!اصلا نفهمیدم…وقتی توچشماش نگاه کردم انگار برق دویست وبیست ولت بهم وصل کردن…لرزکردم…قلبم شروع کرد به تپیدن…نفسم تو سینه حبس شد!نمیتونستم نفس بکشم!هم میخواستم ازاونجا فرارکنم هم میخواستم همونجا بمونم و اون حسوتجربه کنم!خراب کردم…باختم…دلمو به یه نگاه باختم روژین…دست خودم نبود!اگه میشد…اگه میتونستم هیچ وقت بهش دل نمیبستم…امانشد نتونستم…دست خودم نبود!نبود!اشک ازچشمام جاری شد…روژین مات ومبهوت نگاهم میکرد بادست آزادم صورتمو پاک کردم چنددقیقه ای سکوت شد اماروژین طاقت نیاورد وگفت:خودتو اذیت نکن…حالا شاید ایندفعه شانس باتو یاربود تونستی عاشقش کنی!باابروهای بالارفته نگاهش کردم که ادامه داد:شاید سام باپدرام فرق داشته باشه…شاید اگه یکم خودتو تکون بدی بتونی دلشو بدست بیاری!لبخند محوی زدم وگفتم:قلب سام ازپدرامم سنگ تره…اصلا راه نفوذی نداره!تک خنده ای کرد وگفت:ماپیداش میکنیم رفیق!نمیذارم دل تو مثل من خون بشه!-مثلا میخوای چی کارکنی؟-تو به این چیزاش کاری نداشته باش بسپر به من!سرمو به نشونه تاسف تکون دادم وگفتم:تو آدم نمیشی!عاشق هیجانی!ازجاش بلند شد وگفت:آق سامی یه آشی برات بپزم که یه وجب روش روغن داشته باشه! بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن!منم بلند شدم کیفمو روی دوشم جابه جاکردم وگفتم:دست پختتم خوب نیست…آشه افتضاح میشه!بیچاره سامی!خیلی حساسه!بلند خندید وگفت:وایییی حساسه…کلیه شم سنگسازه!به حرف خودش خندید منم لبخندی زدم وگفتم:بسه!حالا واسه من نمک نریز!قری به گردنش داد وگفت:الان که رفتی خونه میری یه دوش میگیری…لباسای خوشمل و جینگول مینگولی میپوشی…یه آرایش خفن هم میشونی رو صورتت…به خدا سامی حضرت یوسف نیست که ازت بگذره…دلشو میبری و اونوقت…با هیجان دستاشو به هم کوبید وباآهنگ گفت:بدو بدو مبارک بادا…محکم تو سرش کوبیدم وگفتم:یعنی خاک عالم توسرت…من اگه بخوام این کاراروبکنم که به ازدواج نمیرسم…تهش میشه کارای خاک برسری!شیطون شد وگفت:خب مگه بده؟!کارای خاک برسری با سام…وایی…خیلی خوشتیپه!خوشگل هم هست!وای چشم وابرو مشکیه!من عاشق این جورآدمام!مشتی حواله پهلوش کردم :هووووی…چشمت دنبال مال مردم نباشه!-واه…مال مردم؟!نکنه مردم تویی؟یعنی الان تو صاحب سامی شدی؟-کوفت…خودتو مسخره کن!لبخندشو جمع وجور کرد وگفت:نه بابا مسخره چیه!شما صاحب تام الاختیار جناب سام بازرگان هستید!و ازاین پس نه من و نه هیچ دختر چشم چرون و ورپریده دیگه ای به اموال شما چشم داشتی نخواهد داشت!اخمی کردم وگفتم:خیلی خنگی!بی شعور!یادم باشه دیگه هیچ وقت باهات درد ودل نکنم!آدمو به مضحکه میگیری!با حالت قهر به سمت درخروجی دانشگاه راه افتادم که دنبالم اومد:هوی بی جمبه!؟واستا!شوخی کردم!-شوخی بود؟!این شوخی بود!؟بازی بااحساسات من شوخی بود؟-خب حالا چه بزرگش هم میکنه!بازی با احساسات!چیزی نگفتم کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم وبی توجه به روژین به ماشین هایی که باسرعت ازخیابون رد میشدن خیره شدم!-قهرنکن دیگه!بابا اصلا ما غلط!ببخشیدلبخندی رولبام نشست!هیچ وقت بلد نبودم قهرکنم شاید از دست طرف دلگیر میشدم وتصمیم میگرفتم دیگه باهاش حرف نزنم اما قهر…نه!اصلا کارمن نبود.-قهر نیستم شیطونک!لوپمو کشید وگفت:آی قربوت برم من!چه قدر دلت بزرگه!همچین پهن و وسیع…گسترده!مثل سفره!چشم غره ای بهش رفتم که به تته پته افتاد:میگم…چیزه!تو هنوزم نمیخوای بامن بیای!؟…بابا یه 206قراضه دارم…میرسونمت!دست فرمونمم بد نیست به خدا نمیمیری!-نه این طوری راحت ترم!همون لحظه یه اتوبوس ایستاد روبه روژین گفتم:مرسی که به حرفام گوش کردی !ابرویی بالاانداخت وگفت:چاکرشوما!سرمو به نشونه تاسف تکون دادم و وارد اتوبوس شدم!دستی برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت!*************باشنیدن صدای آشنایی از اتاقم خارج شدم…کنار پله ها ایستادم و به سالن نگاهی انداختم…شادی؟!اینجا چی کار میکرد؟پوزخندی به حرف خودم زدم…یادت رفته !؟دوست دختر سامه!چرا تاالان یادم نبود!یعنی گناه کردم؟ازاینکه به مردی که دوست دختر داره دل بستم گناه کردم؟ولی اونکه زنش نیست…نه نه !من اشتباه کردم….اصلا یادم نبود!فراموش کرده بودم!گوشام خود به خود تیز شد…-سامی عزیز دلم…بریم تو حیاط قدم بزنیم؟!-باشه گلم…فقط هواسرده یه چیزی بپوشقلبم شروع کرد به تندتند تپیدن!این سامی بود که اینقدر خوب و صمیمی با شادی حرف میزد؟یعنی اینقدر دوستش داره که نگرانش بشه!؟سام سرد وخشک!؟نگرانی هم بلده!؟مهربونی هم بلده!؟کلمات شیرینی مثل گلم و عزیزم هم بلده؟؟آره بلده…منتهی تو آدمش نبودی که بهت بگه!به وقتش باکسی که دوستش داره شاده…میخنده….مهربونهدیگه سرد نیست!نمیذاره سرمای وجودش به عشقش منتقل بشه…اونو همیشه گرم نگه میداره…بین بازوهاش!تو آغوش گرمش!آغوشی که فقط یه بار نصیب من شده بود!فقط یه بار…زود….تند…سریع!اما همون مدت کم برای من مثل یه رویا…مثل یه خواب شیرین…مثل یه خاطره ی قشنگ و دست نیافتنی…تو دفتر خاطرات ذهنم ثبت شد!از تصور وجود شادی تو آغوش سام لرز کردم!دستامو به نرده ها تکیه دادم که نیافتم!چرا اینقدر بهش مبتلا شده بودم!؟من که میدونستم اون هیچ وقت قسمت من نمیشه…چرااینقدر بهش وابسته شدم که حالا بودنش بایه نفر دیگه اینقدر آزارم میداد؟!من که عادت داشتم…همیشه عادت داشتم به چیزایی که دوستشون دارم نرسم…عادت داشتم هروقت دلم چیزی رو میخواست بی تفاوت از کنارش رد شم…چون میدونستم سهم من نمیشه مال من نمیشه!بهش نمیرسم چون فقیرم….چون اونقدری پول ندارم که بدستش بیارم….مثل حالاکه فقیرم…که اونقدری پول ندارم که به سامی برسم…قدوقوارش نیستم!باید دست رو دلم میذاشتم و بهش میگفتم خفه شو…اون مال تو نیست….مال تو نمیشه!بیخودی جوش نزن!یادته یه بار دلت بستنی قیفی خواست!؟ازاون پیچ پیچی ها!یادته وقتی چشمت بهش افتاد دلت مالش رفت…دهنت آب افتاد…ولی چشماتو روش بستی چون پول نداشتی بخری!ازش گذشتی چون بهش نمیرسیدی!مثل حالا وقتی سامی رو کنار شادی…تودستای شادی میبینی دلت مالش میره…دهنت آب میافته اما باید مثل همیشه از کنارش بگذری و صدای خورد شدن قلبتو نادیده بگیری!صدای تق تق کفشای پاشنه بلندش تو فضاپیچید…ازخیالاتم فاصله گرفتم و پاهام بی اختیار به سمت پنجره اتاقم کشیده شد…چشمام شروع کرد به جنب وجوش و یه جایی گوشه حیاط روی صندلی های کنار استخر ثابت موند…بادیدن دستای حلقه شده ی سامی دور کمر شادی نفسم تو سینه حبس شد(آهنگ آرزو از احسان خواجه امیری تو ذهن دیانا) تو رو آرزو نکردم ته تنهایی جاده آخه حتی آرزوتم واسه من خیلی زیاده تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد خیلی چیزا هست تو دنیا که نمی شه آرزو کرد قطره اشکی لجوجانه ازگوشه چشمم میچکه و روی گونم می افته!پیشونیمو به شیشه سرد پنجره میچسبونم و ازدور تماشاشون میکنم که چه راحت و سرخوش میخندن و حرف میزنن!دلم میگیره… تو رو تا یادمه از دور از همین پنجره دیدم بس که فاصله گرفتی به پرستشت رسیدم من گذشتم از تبی که تو رو تو خونم ببینم راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم نه امیدی به سفر نیست از همین فاصله برگرد خیلی از فاصله ها رو با سفر نمی شه پر کرد عمری پای تو نشستم که منو حالا ببینی تو مثل کوهی که باید منو از بالا ببینیدلم میسوخت وآتیش میگرفت…قطره های اشک دونه دونه روی صورتم میریختن…نگاهی به شادی انداختم و و جلوی آینه ایستادم!چشمام لنزنبود…خودش آبی بود ولی چون مثل چشمای شادی آرایش نداشت جلب توجه نمیکرد…دستی به موهای بلندم کشیدم…مثل شادی رنگ نکرده بودم…خودش طلایی بود…ولی چون هیچ وقت اززیر روسریم بیرون نمیومد هیچ جلوه ای نداشت!پوست صورتم سفید بود…مهتابی…اما شادی برنزه بود!شاید…شاید سامی ازپوست برنزه خوشش میاد؟!پوزخندی به تصویر خودم تو آینه زدم…من هیچ جذابیتی برای جلب نظر سام نداشتم…نه ناخن بلند فرنچ شده…نه آرایش غلیظ و رژ قرمز…من حتی جرات نداشتم توچشمای سام نگاه کنم…چه طور میخواستم باشادی که استاد همه ی این کارابود رقابت کنم؟اون لوندی و عشوه گری رو ازبربود اما من تو حرف زدن معمولی هم مشکل داشتم…زود سرخ و سفید میشدم!وقتی باهاش حرف میزدم همه چیز یادم میرفت و به تته پته می افتادم!من چه طور میخواستم باشادی رقابت کنم وقتی نمیتونستم چندقدم بایه جفت کفش پاشنه بلند راه برم!چه طور میخواستم باشادی رقابت کنم؟!چه طور میخواستم…؟چه طور…؟صدای قهقهه های بلند شادی توکل ساختمون پیچیده بود!مثل مته مغزمو سوراخ میکرد…مثل مگس بغل گوشم ویز ویز میکرد!سرم درد میگرفت!گریه ام به هق هق تبدیل شده بود…هق هق های ریزی که تو گلوم خفه میشد!کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم…نمیخواستم اونجا باشم!نمیخواستم حرفای عاشقونشونو بشنوم…نمیخواستم نگاه های گرمشونو ببینممیخواستم ازاونجا فرار کنم!فرار…نباید اینجا میموندم دیگه طاقت نداشتمآخه خدای من…الهی قربونت برم!الهی فدات بشم چرا بامن این طوری میکنی؟چراوقتی میدونی بهش نمیرسم منو روز به روز وابهش وابسه تر میکنی؟!چرا خدا؟تو زندگیم چیز زیادی ازت نخواستمهمیشه از خودم گذشتم…ازرویاهام…ازآرزوها م…ازخواسته هام …ازهمه چیز گذشتم ولی…این یه رقم رو نمیتونم…اینو ازم نخواه…اینو ازم نگیر…یه بارم که شده چیزی روکه ازت خواستم رو به من بده!مگه چی ازجلال و جبروتت کم میشه!چی؟؟؟؟ -سامی جونم میشه شب اینجا بمونم؟!شب؟!شب اینجا بمونه؟!شادی میخوادشب اینجا بمونه؟!باسامی؟!بادوتا دستم گوشامو گرفتم تابیشتر ازنشنوم…تابیشتر ازاین خردنشم…له نشم…تاغصه ام بیشتر نشه!محکم فشارمیدادم و اشک میریختم!من نمیخوام بشنوم…نمیخوام!ای کاش گوشم کر میشد!ای کاش چشمام کور میشد!نمیخوام بشنوم…نمیخوام!مثل دیوونه ها شده بودم…سرمو به طرفین تکون میدادم و انگشتامو بیشتر تو گوشم فرو میکردم!حرف نزنین نامردا!!!حرف نزنین…نمیخوام بشنوم!چشمام خودبه خود سیاهی رفت…انگار واقعا داشتم کورمیشدم…الهی شکرصداهابرام کم وکمترمیشد…دیگه واضح نبود انگار واقعا داشتم کرمیشدم…الهی شکر!انگار این یه دفعه خدا به حرف دلم گوش کرده بود…انگار این یه دفعه آرزوم برآورده شده بود!پلکام سنگین شدن و روی هم افتادن…دیگه هیچی نفهمیدم و هیچی نشنیدم…نه هیچ تصویری بود…نه هیچ صدایی…سیاهی مطلق وسکوت… سام:به چشمای مشتاقش نگاه کردم…برق خواستن رو به خوبی تو چشماش میدیدم و این همون چیزی که منتظرش بودم…تشنه تر شدن لحظه به لحظه ی اون…کاری نمیکردم اون خودش بود که ثانیه به ثانیه بهم وابسته تر میشد!به هدفم نزدیک ترمیشدم…انتقام…انتقام زخمی که روی قلب مادرم افتاده بود…انتقام مرگ مظلومانه ی خواهرم…انتقام درد فقری که بعداز ترک پدرم تجربه کردیم…انتقام روح مرده ی خودم…روحی که توزندان مرد… سرشو روی بازوم حرکت داد ونفس عمیقی کشید…چندلحظه بعد گفت:اومم…سامی چه بوی خوبی میدی!عطرت معرکه اسپوزخندی گوشه لبم نشست…نگاهمو ازش گرفتم تا مسخره شدنشو نبینه!بی توجه به حرفش گفتم:پدرت کجاست؟مثل برق گرفته ها ازجاش پرید!صاف نشست وگفت:چیزه…بابام…یعنی!رنگش به وضوح پریده بود…یه تای ابروموبالا دادم وگفتم:چراهول شدی؟!منکه چیزی نپرسیدم.فقط میخواستم باخانواده ات بیشتر آشناشم.لبخند نصفه نیمه و زورکی زد وگفت:نه بابا!هول چیه!؟فقط تعجب کردم!آخه تو ازاین سوالا نمیپرسیدی!-حالا پرسیدم.بادست راستش دسته ای ازموهاشو که روی پیشونیش ریخته بود کنارزد وگفت:بابام فرانسه اس!پونزده سالی میشه!دیگه همین روزا برمیگرده!دروغگوی حرفه ای بود!جوری حرف میزد که هیچ کس بهش شک نمیکرد!زندان کجا و فرانسه کجا!؟…هه…چیزی نگفتم به ساعتم نگاهی انداختم از دوازده هم گذشته بود.باشنیدن صداش نگاهمو به صورتش دوختم-سامی جونم میشه شب اینجا بمونم؟!شب اینجا بمونه؟دیگه وقیح تر ازاین دختر هم وجود داشت؟!دیگه رسما داشت به من پیشنهاد هم بستر شدن هم میداد و این پیشنهاد از یه دختر واقعا بعید بود!شادی درست نقطه مقابل دیانا بود…دیانا دختری که موقع حرف زدن بامن تو چشمامم نگاه نمیکرد کجا و شادی که بهم پیشنهاد هم بسترشدن میداد کجا؟!چه قدر آدما میتونستن متفاوت باشن!یکی پاک و یکی کثیف!چرا داشتم دیانا رو با شادی مقایسه میکردم؟اصلا چرا یکدفعه وارد ذهنم شد؟-سامی چرا چیزی نمیگی؟!اخمی روی پیشونیم نشست دستامو توهم قلاب کردم و روی زانوم گذاشتم وگفتم:لزومی نمیبینم شب اینجا باشی!لب ولوچه اش آویزون شد!غمگین آهی کشید وگفت:نمیدونستم اینقدر از من بدت میاد!-من همچین حرفی نزدم.-رفتارت که اینو نشون میده!-تو اینطور برداشت کردی!-پس چرا نمیخوای باهم باشیم؟خودشو به سمتم کشید وگفت:سامی من دوست دارم!خیلی وقته به این نتیجه رسیدم!دلم ذره ذره وجودتو میطلبه!دیگه طاقت ندارم نمیتونم!چرا درک نمیکنی؟!این دختر از دوست داشتن چه میفهمید که اینطوری حرف میزد؟!ازجام بلند شدم وگفتم:فعلا وقتش نیست!هرچیزی به وقت خودش!روبه روم ایستاد وگفت:وقتش الانه سامی!همین امشب…دیگه بی شرمی این دختر حوصله مو سربرده بود!به سمت در خروجی حرکت کردم وگفتم:من حرفمو دوبار تکرار نمیکنم!وقتی میگم فعلا نه یعنی نه!بیش از این اصرار نکن!چیزی نگفت…تو سکوت مانتوشو تنش کرد و کیفشو برداشت!همونطور که شالشو روی سرش مرتب میکرد گفت:خیلی خشکی!هرکسی جای تو بود الان رو هوا پیشنهادمو قبول میکرد ولی تو…ادامه ندادم حرفشو تموم کنه گفتم:من همه کس نیستم!تادر ویلا بدرقه اش کردم.غمگین نگاهی به من انداخت وزیر لب خداحافظی کرد…انتظار داشت لحظه آخر بایه حرکت خاص غافلگیرش کنم ولی این کارو نکردم!لحظه به لحظه ازش بیشتر متنفر میشدم!وقتی سوار ماشین شد دستی تکون دادم و بعداز خروجش وارد ساختمون شدم.جفت دستامو تو جیب شلوارم فروبردمو دوتایکی پله هارو بالا رفتم!روبه روی در اتاقم قرار گرفتم دستمو روی دستگیره در گذاشتم همین که خواستم بچرخونمش نگاهم به در نیمه باز اتاق دیانا افتاد!تااونجایی که یادم میومد همیشه قبل از خواب دراتاقشو قفل میکرد…حالا چی شده بود که این کارو نکرده؟!دستمو از روی دستگیره در برداشتم!یه چیزی برام مشکوک بود!بادوقدم بلندخودمو به اتاق دیانارسوندم و بایه حرکت درو کامل باز کردم!نگاهم روی یه توده گوشه اتاق ثابت موند!هواتاریک بود اما من به تاریکی عادت داشتم!اینم یکی از مزایای زندان بود…چشمامو ریز کردم و بادقت بیشتری نگاه کردم!موهای طلایی رنگش تو تاریکی شب و زیر نور مهتاب که ازپنجره تو اتاقش افتاده بود برق میزد!دیانا بود!ولی چرااین شکلی گوشه اتاق کزکرده بود!بدون اینکه اجازه بگیرم وارد اتاق شدم…چندقدمی به سمتش برداشتم و گفتم:اتفاقی افتاده؟جوابی نداد…حتی سرشم بلند نکرد!برام جای تعجب داشت دوباره گفتم:دیانا؟! اتفاقی افتاده؟بازم جوابی نداد!شاید خوابیده!ولی چرااینجا؟کنارش زانو زدم و بادست راستم چونشو گرفتم و سرشو بالا آوردم چشماش بسته بود!متعجب گفتم:دیانا پاشو!چت شده؟بازجوابی نداد!اگه خواب بود بااین تن صدای بلند من حتما بیدار میشد,اما پلکاش تکون نخورد!صورتش سرد بود.آدرنالین خونم بالا رفت…قلبم تندتند میزد!بعدازده سال برای اولین بار نگران شدم!نگران کسی که تازه باهاش آشناشده بودم!نکنه مرده باشه؟ولی آخه چرا…؟ نمیدونستم چی کارکنم!؟نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره نگاهم روی دیاناثابت موند…صورت سفیدش ازهمیشه مهتابی تر بود!بااون چشمای بسته و موهای طلایی پریشونش مثل فرشته هاشده بود!واقعا فرشته بود!یه فرشته…اینو هرچی بیشتر با شادی ارتباط برقرار میکردم بیشتر درک میکردم!دختری مثل دیانا کم پیدا میشد!بایه حرکت یه دستمو دور شونه اش حلقه کردم و دست دیگه مو دور زانوهاش و ازجاکندمش!مثل پرسبک بود…روی تخت گذاشتمش!چندباری طول اتاقو بالا وپایین کردم تاذهن آشفته ام آروم بگیره…گوشی موبایلمو از تو جیب شلوارم درآوردم و شماره اورژانسو گرفتم.روی صندلی کنار تختش نشستم.خیلی نگرانش بودم یه چیزی بیشتر از خیلی!نمیدونم چرا…شاید به خاطر اینکه دیانا هم سن و سال اون زمان سابینا بود و دوست نداشتم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۲۸ عصر
اونم مثل خواهرم زود از دست بره…دلم نمیخواست به خاطر هیچ وپوچ سرنوشت دیاناهم مثل خواهرم بشه…شایدم دلیل دیگه ای داشت ومن باساختن این دلیل برای خودم میخواستم ازچیزی فرار کنم!نمیدونم…چی باعث شده بود به این حال و روز بیافته؟!کلافه دستی به موهام کشیدم…پس چرا این اورژانس لعنتی نمیرسید؟اه…دوباره شماره اورژانسو گرفتم اما قبل از اینکه بوق بخوره زنگ خونه به صدا دراومد.باعجله از جام بلند شدم و ازاتاق زدم بیرون. دیانا:آروم و بی رمق لای پلکامو باز کردم!نگاهی به اطراف انداختم…یه چیزایی برام گنگ بود…نگاهم روی پنجره اتاق ثابت موند!یاد اتفاقات دیشب افتادم…باز غصه ها به ذهنم هجوم آوردن!دوباره چشمامو بستم!سرم خیلی درد میکرد.نفس عمیقی کشیدم که بوی آشنایی به مشامم رسید…خیلی آشنابود!اونقدر دوستش داشتم که عطرشو به جای هوا استشمام میکردم!چشمامو باز کردم و خواستم بلند بشم که تازه متوجه چیزی شدم که روی شکمم سنگینی میکرد!به سامی که سرشو روی شکم من گذاشته بود و چشماش بسته بود خیره شدم!من چرا قاطی کردم؟!چراهمش توهم میزنم و میرم توخیالات؟شاید هنوزخوابم؟حتی تو رویاهم دست از سرم ورنمیداره!همیشه تصویرش جلوی چشممهرویای شیرینیه…دوست دارم تا ابد ادامه داشته باشه!ای کاش واقعی بود…ای کاش خواب نبود!بی اختیار دستم کشیده شد سمت موهای مشکی و پرپشتش…دستمو لابه لای موهاش حرکت دادم و نوازشش کردم…خیلی نرم بود!عجب رویای شیرینی!ای کاش هیچ وقت از خواب بلند نشم…خواستم دوباره دستامو حرکت بدم که سامی تکون خورد!متعجب نگاهش کردم…باحرکت دومش دستامو زود عقب کشیدم!سرشو روی شکمم جابه جا کرد…از حرکتش قلقلکم میگرفت!هنوز نمیدونستم خوابم یا بیدار؟!مستم یاهوشیار؟!ضربه ای به صورتم زدم تا به واقعیت پی ببرم…دردم گرفت اما شرایط تغییری نکرد…ضربه ی دوم…بازم همه چیز سرجاشه!یعنی بیدارم؟چشمام از شدت تعجب گرد شد و سیخ سرجام نشستم،بااین حرکتم سامی به عقب پرت شد و چندلحظه بعد چشماشو باز کرد!همین که نگاهش به من افتاد یه چیزی تو وجودم فرو ریخت…قلبم شروع کرد تندتند تپیدن!مثل انسانهای مسخ شده نگاهش میکردم…چشماشو ریز کرد بادقت کل صورتموازنظر گذروند لبخند محوی رولباش نشست وگفت:حالت چه ظوره؟انگار تازه از خواب پریدم مثل برق گرفته ها سیخ نشستم اصلا حواسم نبود که روسری سرم نیست…مات نگاهش کردم که گفت:زبونتو موش خورده؟!میگم حالت چه طوره؟به خودم اومدم تک سرفه ای کردم وگفتم:خوبم…مگه قرار بود چه طور باشم؟چندلحظه باابروهای بالا رفته نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده…وا؟!اینم خل شده ها!نه به کج اخلاقی هاش نه به این خنده های عجیبش؟!اصلا مگه خندیدن هم بلده؟!نه انگار بلده…ببین چه قشنگ میخنده دلم براش ضعف رفت.بریده بریده گفت:کلا از مرحله پرتیا دختر؟!یادت نمیاد دیشب چه بلایی سرت اومده؟گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:فشارت افتاده بود…اونقدر پایین بود که اگه چنددقیقه دیر تر میرسیدم مرده بودی!تازه یادم اومدچه بلایی سرم اومده…میخواستم بلند داد بزنم تو باعثش بودی…میخواستم بلند داد بزنم اگه اونجوری عشقولانه بااون دختره حرف نمیزدی من حالم بد نمیشد…ولی این کارو نکردم…نتو نستم چون اون مقصر نبود!تقصیر خودم بود که عاشقش شده بودم.همش تقصیر خودم بود.سکوتمو که دید لبخندش محو شد کمی خودشو جلو کشید وگفت:مطمنی حالت خوبه؟!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم بی هوا گفت:شنیدم عاشق شدی؟!مات شدم…چی؟!لبام بهم قفل شده بود نمیدونستم چی بگم؟!اصلا سامی از کجا فهمیده بود؟!نکنه…نکنه میدونه که عاشق خودش شدم؟!وای نه!امیدوارم این طور نباشه!به سختی نگاهمو ازش گرفتم و زیر انداختم گوشه ی پتو رو تو دستم چنگ زدم وگفتم:منظورتون از این حرفا چیه؟!بیشتر به سمتم متمایل شد وگفت:منظور خاصی ندارم همین جوری پرسیدم-خب پس اگه منظوری خاصی ندارید لطفا وارد بحث این بحث نشیدلبخندش عمیق تر شد وگفت:پس عاشق شدی درسته!؟وای خدا…این چرا دست از سرمن برنمیداره؟!الان چی بهش بگم؟کمی مکث کردم وبعد گفتم:به فرض که شده باشم…شما چ…وسط حرفم پرید وگفت:کی هست؟نفسمو باحرص فوت کردم بیرون وگفتم:آقا سامی میشه ادامه ندید؟! دوست ندارم بهتون دروغ بگم پس لطفا این بحثو همین جا تموم کنید!برخلاف تصورم که انتظار داشتم سرم فریاد بزنه و از گستاخیم شکایت کنه لبخندش دندون نما شد!بیشتر از قبل بهم نزدیک شد…صورتش درست مقابل صورتم بود…تو فاصله ی چند سانتی متری از من قرار داشت…نفسای داغش به پوستم میخورد و بدنم گزگز میکرد…هیچ کاری از دستم بر نمیومد…فقط نگاهمو ازش دزدیدم و تو دلم خدا خدا میکردم یه وقتی سامی کاردستم نده!بااین حال عجیب امروزش و سوالات عجیب ترش بعید نبود که فکرای ناجوری تو ذهنش داشته باشه.زمزمه وار گفت:دیانا؟!طوری صدام زد که قلبم تو سینه فروریخت!تاحالا هیچ کس منو این طور صدانزده بود،خیلی قشنگ اسممو به زبون میاورد.اختیار از کف دادم وگفتم:بله؟باهمون لحن آروم و صدای گیراش گفت:میشه یه خواهشی ازت بکنم؟اونقدر مسخ صداش شده بودم که اگه اون لحظه جونمم ازم میخواست درجا تقدیمش میکردم زیر لب گفتم:بفرمایید!-میشه بامن این قدر رسمی نباشی؟!از حرفش تعجب کردم سرمو بلند کردم و لحظه ای به چشمای خمارش نگاه کردم وگفتم:یعنی چی؟-یعنی اینکه اینقدر به من نگو آقا سامی آقا سامی…هی فعلاتو جمع نبند!حس بدی بهم دست میده!-ولی آخه…-روحرف من حرف نیار بگو چشم-مگه ازمن خواهش نکردید؟!چرا حرفتونو تحمیل میکنید؟خوب از اول میگفتید اجبار نه خواهش!رنگ نگاهش عوض شد وگفت:اجبار یا خواهش !چه فرقی داره وقتی تو قبول نمیکنی؟!ای وای چه طور بهش بفهمونم که نمیتونم سام صداش بزنم…میترسم اختیار ازکف بدم و کاری بکنم که همیشه موجب پشیمونیم بشه!چه طور بهش بگم خودمم دوست دارم باهات صمیمی باشم بیشتر از هرکسی اما میترسم…میترسم بیشتر از همیشه عاشقت بشم واین عشق یکطرفه عذاب آورتر و رنج آورتر بشه…میترسم وقتی تو رو کنار یه نفر دیگه میبینم نتونم مثل دیشب خودمو کنترل کنم وبه همه چیز اعتراف کنم…اونوقت تو هم منو مثل یه جنس بنجل و اضافی از خونت پرت کنی بیرون و دیگه حتی دیدنت برای من بشه حسرت…نه نمیتونم باهات صمیمی باشم…من به از دور دیدنت هم راضیم…اینکه فقط ببینم سالم و خوشبختی هم برام کافیه…نمیخوام حسرت دیدنت هم دردی بشه روی دردای انباشته شده رو دلم!میخوام حداقل ازاین نعمت بهره مند باشم!نمیخوام اینو ازدست بدم…دستاش مثل پاندول ساعت جلوی چشمام تکون میخورد…باصداش به خودم اومدم-چرا جوابمو نمیدی؟!یعنی اینقدر سخته؟زمزمه وار گفتم:سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکنی!فکرنمیکردم بشنوه اما انگار شنید چون گفت:چرا؟!دستام به لرزه افتاده بود چی بهش میگفتم؟!چی؟!خودشو کمی عقب کشید و گفت:هرطور مایلی!یهو از دهنم پرید وگفتم:امروز خیلی عوض شدید…انگار حالتون ازهمیشه بهترهلبخند پررنگی تحویلم داد وگفت:دیشب خیلی خوب خوابیدم!ابروهام بالا پرید وباگیجی گفتم:چه طور؟!از جاش بلند شد و دستی به موهاش کشید چندلحظه ای به چشمام نگاه کرد وگفت:فک کن بالشم نرم تر و راحت تر از همیشه بوده!بدون اینکه بفهمم چی میگه گفتم:چه خوب!پس مشکل بی خوابیتون برطرف شده…پس ازاین به بعد به جای قرصای بی خوابی از این بالش جدید استفاده کنید!تک خنده ای کرد وگفت:باکمال میل!فقط اگه صاحبش اجازه بده حاضرم برای همیشه از اون بالش استفاده کنم!صاحبش؟!یعنی چی!!؟نگاه گیجمو که دید گفت:به خودت فشار نیار شاید بعدا متوجه منظورم شدی!حالا هم استراحت کن!از در اتاق خارج شد اما من هنوز درگیر حرفی بودم که زد؟!منظورش از بالش چی بود؟نگاهی به اطرافم انداختم و تازه چیزی تو ذهنم جرقه زد!وقتی که از خواب بیدار شدم سرسامی روی شکم من بود!یعنی؟!منظورش از بالش شکم من بود؟!شکم من؟!وای خاک برسرم!چه قدرمن گیجم!از حرصم کوسن تختمو به طرف در پرتاب کردم…سامی هم این چندوقته شیطون شده ها!منظورش از این حرفا چیه؟بچه پررو…اصلا بااجازه ی کی سرشو گذاشته بود روشکم من؟!بی تربیت!!!اگه صاحبش اجازه بده!این حرفا چیه که به من میزنه؟!چرا زودتر منظورشو از بالش نفهمیدم؟!اه لعنت به من که همیشه جلوی این بشر سوتی میدم وگندبالامیارم!حالا دوباره میخوام به خدا متوصل شم که دیگه چشمم تو چشم سامی نیافته…انگار اونم به سوتی های من عادت کرده …خیلی حرصم گرفته بود واز کارش راضی نبودم اما ته دلم حس خوبی داشتم…یه حس شیرین سام:ازاتاق دیانا خارج شدم…همونجور که لبخندروی لبام بود ازپله های سالن پایین رفتم و خودمو به در خروجی رسوندم،هنوز ذهنم درگیر دیانا بود!چرااینقدر خنگ بود؟!لبخندم پررنگ تر شد…نگاه گیج وگنگش برای من خنده دار ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم.دستمو روی دستگیره در گذاشتم اما قبل از اینکه بچرخونمش در باز شد و بختیاری وارد شد…نگاهش که به لبای خندون من افتاد ابروهاش آروم آروم بالا رفت و بعداز چندلحظه مکث گفت:سلام قربان!همیشه به شادی!اتفاقی افتاده؟یعنی تا قبل از امروز این قدر عبوس و عصبانی بودم که دیدن لبخندم برای بختیاری اینقدر تعجب آوره؟لبخندمو جمع و جور کردم و دستمو تو جیب شلوارم فرو بردم خشک وجدی گفتم:نه…اتفاقی نیافتاده!تو چه خبر ؟لباشو بازبون تر کرد وگفت:بسته ای رو که سفارش داده بودین فرستادم!فکرمیکنم دیگه الان به دست صاحبش رسیده باشه…اما قربان بهترنبود خودتون باهاشون یه تماس میگرفتین؟!بالاخره ایشون مادرتونن و…وسط حرفش پریدم اخم کمرنگی کردم و با جدیت گفتم:تو کارای من دخالت نکن!فقط دستوراتی رو که بهت میگم اطاعت کن فهمیدی؟!سرشو پایین انداخت وگفت:چشم!-خوبه…فقط نمیخوام کسی از این موضوع بویی ببره!یه وقت دهن لقی نکنی؟-نه قربان…هرگزدستامو به نشونه ی اینکه مرخصی بالا بردم و اون رفت!از ساختمون خارج شدم،ریموت ماشینو زدم و درشو باز کردم همونطور که سوارش میشدم در حیاط باز شد وآرمیتابالبای خندون لی لی کنان به سمتم دوید!همونطور از دور داد میزد:سلام عمو سامی!همونجا ایستادم تا بهم رسید باهیجان کمرمو بغل کرد وگفت:سلاملبخندی زدم و فقط نگاهش کردم…طبق معمول جوابی برای سلامش نداشتم اخماش تو هم رفت وگفت:عمو چرا شما هیچ وقت جواب سلام منو نمیدی؟باابروهای بالا رفته نگاهش کردم وگفتم:چه طور؟!دستاشو که دور کمرم حلقه کرده بود باز کرد و تو جیب مانتوی صورتی رنگی که لباس فرم مدرسه اش بود کرد وگفت:خاله دیانا میگه جواب سلام واجبه!میگه سلام سلامتی میاره…شماهم اگه همیشه جواب سلام مارو بدید هیچ وقت مریض نمیشید!نفس عمیقی کشیدم وگفتم:تو درست میگی!من اشتباه میکردم…-خب حالا بگید سلام تا سالم بمونید!-سلام عزیزم!مهربون خندید وگفت:خاله دیانا خوب شد؟!از یادآوریش لبخندم عمیق تر شد وگفتم:آره بهتره!بانگرانی نگاهم کرد وگفت:عمو یه وقتی بهش نگیا من بهت گفتم عاشق شده چون باهام قهر میکنه!دستمو به لبه ی در ماشین تکیه دادم وگفتم:نه نگران نباش نمیگم فقط یه شرط داره…-چه شرطی؟-شرطش اینه که به من بگی عاشق کی شده!-من که نمیدونم!-خب برو ازش بپرس!اون حتما جوابتو میده…هروقت فهمیدی به من بگو خب؟!-باشهسوار ماشین شدم و برای آرمیتا دستی تکون دادم .پامو روی پدال گاز فشردم و حرکت کردم!چند لحظه بعد ماشینو مقابل ساختمون نیمه ساخته ای که قرار بود طول ماموریت اونجا ساکن باشین نگه داشتم و ازش پیاده شدم!ساختمون درست مقابل خونه ی غلام بود و ما از این لحاظ میتونستیم بهشون اشراف کامل داشته باشیم و چون نیمه ساخته بود کسی بهش شک نمیکرد!باعجله از پله های آجری ساختمون بالا رفتم…به طبقه ی دوم که رسیدم سرهنگ و چندتا سرباز بالباسهای مبدل ایستاده بودن و حرف میزدن…سرهنگ بادیدن من لبخندی زد و دستی برام تکون داد به طرفش رفتم…نگاه سرتاسری به من انداخت و گفت:سلام جوون!یه لحظه یه جمله تو گوشم زنگ زد"خاله دیانا میگه سلام سلامتی میاره…"لبخن کم جونی رو لبام نقش بست و ازبین لبام یه سمفونی مثل سلام خارج شد!سرهنگ نگاه متعجبشو ازمن قایم کرد وگفت:امروز باید باتیم آشنا بشی…یه سری از بچه ها بالباسای مبدل کارگری اطراف ساختمون کشیک میدن و اطلاعات جمع میکنن!به گوشه ای از سالنی که ماتوش قرار داشتیم اشاره کرد وگفت:ازاونجا خونه ی غلام کاملا دیده میشهنگاهم به اون سمت کشیده بود سه تامانیتور بزرگ به همراه دوتا لب تاب فضای خونه ی غلام رو نشون میداد گفتم:دوربین هارو کی نصب کردید؟!دستی به کمرم زد وگفت:دیشب چندتا از بچه ها زحمتشو کشیدن!چندقدمی توی فضای سالن زدم که سرهنگ گفت:بهتره با همکارت آشنا بشی…تو کل ماموریت باید باهم همکاری کنیدصداشو یکم آرومتر کرد وگفت:یه جوری جلوی غلام و دار ودستش نقش پارتنر تورو ایفا میکنه!میفهمی که منظورم از پارتنر چیه؟!سرمو به نشونه دونستن تکون دادم وگفتم:متوجهم خب کجاست؟!چشماشو یه بار باز وبسته کو به پشت سرم اشاره کرد وگفت:سرگرد پدرام شیوانی…یه لحظه حس کردم گوشام اشتباهی شنیدن گفتم:چی؟!-پشت سرت ایستاده ….پدرام شیوانییه لحظه کل خاطرات گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمام عبور کرد وجدیدترینشون جلوی چشمام ظاهر شد…صدای طناز تو گوشم زنگ میزد:من ده سال پیش ازدواج کردم با دوست صمیمیت…پدرام!بایه حرکت به عقب برگشتم و با پدرام چشم تو چشم شدم…کسی که یه زمانی فکر میکردم دوست صمیمی منه اما بهم خیانت کرد و باکسی که دوستش داشتم ازدواج کرد…کسی که تو تموم خاطرات گذشتم نقش پررنگی داشت و همیشه تنهایی هامو پرمیکرد اما ده سال ازش خبری نشد و منو با تنهایی هام تنها گذاشت!تموم نفرتمو تو چشمام ریختم و نگاهش کردم…اما نگاه اون شفاف بود!عاری از هر کینه ای…اصلا عوض نشده بود!هنوزم مثل گذشته جذاب و خوشتیپ بود!لبخند محوی رو لباش نقش بست ویه قدم به سمتم برداشت اما من اخمم غلیظ تر شد و یه قدم عقب تر رفتم با غیظ نگاهمو از پدرام گرفتم و روبه سرهنگ گفتم:من دیگه این ماموریتو ادامه نمیدمبا قدم های بلند ومحکم ازاونجا فاصله گرفتم و بی توجه به صدازدنهای سرهنگاز ساختمون خارج شدم!خیلی عصبی بودم…انتظار نداشتم پدرام رو اینجا ببینم؟!اصلا دوست نداشتم هیچ وقت چشمم به چشمش بیافته!خیلی ازش ناراحت بودم خیلی…ریموت ماشینو زدم ولی قبل از اینکه سوارش بشم گوشه پیرهنم کشیده شد و بعد صدای پدرام:چته تو؟!کجا میری وایستا ببینم!عصبی نگاهش کردم وگفتم:ولم کن پدرام تا بیشتر عصبانی نشدم!-ول نمیکنم…چته ؟!بعداز ده سال تازه پیدات کردم کجا بذارم بری؟پوزخندی زدم وگفتم:خیلی پررویی تو!بااین همه بلا که سرم آوردی انتظار داری مشتاق دیدارت باشم؟کلافه دستی به موهاش کشید وگفت:باید باهم حرف بزنیم!یه سری چیزا هست که تو ازشون خبر نداری!-دلم نمیخواد چیزی بشنوم!تواین ده سال به اندازه کافی ازت شنیدم…الانم دست از سرم بردار دلم نمیخوادببینمت نه حالا نه هیچ وقت دیگه…باخشم تو چشماش زل زدم وگفتم:ازت متنفرم میفهمی؟!متنفر…نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وگفت:خیلی خب ازم متنفری باش!فقط یه فرصت بده باهات حرف بزنم.چیز زیادیه؟با نوک کفشم به سنگ ریزه ای که کف خیابون افتاده بود ضربه ای زدم وگفتم:حرفی باتو ندارم-ولی من دارم!خواهش میکنم سامی…جون خاله گیتی قسم!-صدبار گفتم جون مادر منو قسم نخور!دستشو باماشینم تکیه داد وگفت:مجبور شدم…میدونم رو جون خاله گیتی حساسی!با حرص گفتم:همینه دیگه…میگن به دشمنت نقطه ضعفاتو نگو…همین میشه!سواستفاده میکنه!تو چشمام نگاه کرد وگفت:سامی من دشمنت نیستم!هرچی از من شنیدی دروغه…دروغ!پوزخند صداداری زدم وگفتم:آره دروغه…رفاقتت هم دروغ بود!عصبی مشتی به کاپوت ماشین زد وگفت:د لعنتی چرا حرف خودتو میزنی؟!چرا یه لحظه نمیذاری من حرف بزنم؟!فک کردی فقط خودت گول خوردی؟!فقط خودت عذاب کشیدی؟فقط خودت شبا کابوس دیدی؟!نه بی معرفت…بیشتر از تو گول خوردم…بیشتر ازتو کابوس دیدم بیشتر از تو عذاب کشیدم!-بی معرفت؟!تو به من میگی بی معرفت؟!خودت که اند همه بی معرفتایی تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟-سامی بذار حرف بزنم اونوقت معلوم میشه کی بی معرفته…من یاتو؟با حرص پوست لبمو میجوییدم…نگاهی به ماشین انداختم و سوار شدم…همین که استارت زدم درماشینو باز کرد و روصندلی جلو نشست!بی توجه بهش پامو روی پدال گاز فشار دادم وماشین ازجاش کنده شدبدون اینکه بدونم دارم کجا میرم فقط گاز میدادم…گاز میدادم و ازبین ماشینا لایی میکشیدم…دیوونه شده بودم…دیدن دوباره پدرام دیوونه ام کرده بود.ازحرص دندونامو به هم میسابیدم و سرعتمو بیشتر میکردم ولی پدرام بی خیال روی صندلی نشسته بود…یه دستشو به شیشه تکیه داده بود ودست دیگه شو روی پاش گذاشته بود…ازاین خونسردیش بیشتر حرصم میگرفت…اینکه یه عمری بهم خیانت کرده بود و حالا صاف صاف تو چشمام نگاه میکرد واز بی گناهیش حرف میزد منو آتیشی تر میکرد!دلم میخواست زیر مشت ولگد میگرفتمش و تا میتونستم کتکش میزدم اما حیف که الان موقعیتش نبود!جون مامانمو قسم داده بود و نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم!چشمم که به تابلوی بلوار اندرزگو افتاد فهمیدم اینهمه مدت بدون اینکه بفهمم داشتم به سمت خونه رانندگی میکردم…ریموت درو زدم و در باصدای تیکی باز شد…سرایدار خونه بادیدن من ازاتاقکش بیرون اومد و دستی به نشونه احترام تکون داد واما من بی حوصله تر ازاینی بودم که بخوام جوابشو بدم…ماشینو گوشه حیاط پارک کردم و ازش پیاده شدم!دیانا:باشنیدن سروصدا از اتاقم بیرون اومدم…نگاهی به انتهای راهرو انداختم بادیدن روژین که خوش حال و خندون با آرمیتا حرف میزدن و به سمت اتاق من میومدن لبخندی رو لبم نشست باصدای نسبتا بلندی گفتم:سلامسرشو بلند کرد و نگاهش به من افتاد باخنده گفت:سلامی به گرمی آش رشته که با پیاز داغ روش نوشته…مرامت منو کشته!تک خنده ای کردم وگفتم:اینجا چی کار میکنی؟دستشو بلند کرد و کیسه ای روکه دستش بود تو هوا تکون داد وگفت:اومدم عیادت مریض!ناراحتی برگردم!خودم این کمپوت هارو میخورمآرمیتا باهیجان گفت:نه خاله نرو!بیا بریم باهم بازی کنیماوا این بچه کی با روژین اینقدر صمیمی شد که من خبر ندارم ابرویی بالا انداختم وگفتم:ای آرمیتای بی معرفت…نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار؟منو فراموش کردی رفتی سمت این روژین؟آرمیتا به سمتم دوید وگفت:نه خاله جونم…من تورو از همه بیشتر دوست دالم!-ای بلا…خوب بلدی منو خرکنیا!روژین که حالا به من رسیده بود گفت:خب دیگه دیانا جان وقت رفتنه!پاشو باروبندیلتو جم کن ازاین خونه برو که من جاتو گرفتم…بلکم تونستم مخ این سامو بزنم وبشم خانوم این خونه!ازتو که بخاری بلند نمیشه!لبمو به دندون گرفتم و باچشم به آرمیتا اشاره کردم وگفتم:چرا چرت و پرت میگی؟!بچه یاد میگیره!نگاهی به آرمیتا انداخت وگفت:خاله برو تو اتاقت اسباب بازیاتو بچین تا من بیام باهم بازی کنیم!خب؟آرمیتا پرید بالا وگفت:آخ جون!بعد به سمت اتاقش دویدنگاهی به روژین انداختم وگفتم:خوب بلدی بچه رو بفرستی دنبال نخود سیاه!دستی به کمرم زد وگفت:مااینیم دیگه!به سمت اتاقم هدایتش کردم…همین که وارداتاق شد سوتی کشید وگفت:ایول بابا…عجب دک وپوزی داره اینجا!حال میکنی واس خودتا!روی تخت نشستم وگفتم:دیوونه ای به خدا!دستشو روی سینه اش گذاشت و کمی به جلو خم شد و باشیطنت گفت:آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخورفنا نشیم!خندیدم وگفتم:چندش…حالمو بهم زدی!کنارم نشست وگفت:حالت چرا بد شده بود؟-تو از کجا فهمیدی؟!یهو با هیجان گفت:وای…صبی زنگ زدم موبایلت ببینم چرانیومدی دانشگاه که یهو این گودزیلا جواب داد-گودزیلا؟!-آره دیگه…سامو میگم…ازبس ترسناکه اسمشو گذاشتم گودزیلا!ضربه ای به سرش زدم وگفتم:خاک تو سرت…خوبه یکی هم واس خودت اسم بذاره؟!بیچاره سام کجاش شکل گودزیلاس؟!-همه جاش!والا اون قد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۲۸ عصر
بلند و هیکل گندش از هرچی گودزیلا هم بدتره…تازه صبح بایه صدای کلفتی گفت بله خودمو خیس کردم!اون گفت تو مریضی!بعد چشماشو ریز کرد و با شک پرسید:کلک موبایلت دست اون چی کار میکرد نکنه شماهم آره؟!ضربه ی دیگه ای پشت گردنش کوبیدم وگفتم:به خدا خفت میکنم روژین!جیغی کشید و از جاش پرید ازجام بلند شدم وگفتم:وایستا بخدا میکشمت!دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد وگفت:بابا من غلط کردم تو اصلا قدیسه…فرشته…حضرت مریم…سامی هم پاک…نجیب…حضرت یوسف…بی خیال شو دیگه!همین جور که به سمتش هجوم میبردم گفتم:واسه من فیلم بازی نکن…مظلوم نمایی یخدی!لباشو جمع کرد وگفت:حالا که مظلوم نمایی یخدی پس پررویی چوخ دی!میگما آدمای پاکم یه وختایی گناه اینا میکننا!نکنه شما دوتام…نذاشتم حرفش تموم شه افتادم دنبالش که مثل فشنگ از جاش پرید واز اتاق بیرون رفت…همونطور که از پله ها پایین میرفت جیغ جیغ میکرد :وای…منو از دست این وحشی نجات بدین!ای اهالی عمارت…بیاین این هار شده الان منو میخوره…وای…جوون مرگ شدم!به آرزوهام نرسیدم!…دیانا به خدا گوشتم تلخه منو نخور!بلند بلند میخندیدم و دنبالش میکردم…حالا خوبه سامی نبود که این داد وبیداد های مارو بشنوه وگرنه آبروی نداشتم میرفت به سمت در خروجی دوید همین که میخواست بپره بیرون در باز شد و روژین پرت شد رو زمین…به دنبالش یه صدای آخ مردونه اومد و بعد هم صدای فریاد سام:اینجا چه خبره؟!قلبم ریخت…با فریادی که سامی زد قبر خودمو کندم و خودمو خاک شده تصور کردم…نگاهی به چهره ی برافروخته اش انداختم…دست به کمر باابروهای گره کرده کنار در ایستاده بود و به من نگاه میکرد!این که سالم اینجا وایستاده پس روژین روی کی افتاد؟!صدای آخ برای کی بود؟باابروهای بالا رفته چندقدم جلو رفتم تا واضح تر ببینم همین که چشمم به روژین افتاد ماتم برد…خیره به صورت پسری که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد و اشک میریخت!یه قدم دیگه جلو رفتم…پسره هم مات ومبهوت به روژین نگاه میکرد!هیچ کس هیچی نمیگفت…سکوت بدی فضارو گرفته بود!حتی سامی هم ساکت شده بود و فقط اون دوتا رو نگاه میکرد!هیچ تغییر موضع هم نمیدادن…روژین روی پسره افتاده بود و دستای پسره دور کمر روژین حلقه شده بود!اینجا چه خبر بود؟اینا چرااز رو زمین بلند,نمیشن؟!   شالمو روی سرم مرتب کردم وقدم دیگه ای به جلو برداشتم باصدای نسبتا آرومی گفتم:روژین؟!اهمیتی نداد…انگار تویه دنیای دیگه سیر میکرد وصدای منو نمیشنید،تن صدامو کمی بالاتر بردم وگفتم:روژین باتوام؟!چت شده؟باز اهمیتی نداد…ازاین همه بی خیالیش حرصم میگرفت،قطره های اشک دونه دونه از چشماش میچکید و روگونه ی پسره میافتاد.نگاهی به چهره ی عصبانی سام انداختم نگاه اونم به من بود!اخم غلیظی رو پیشونیش نقش بسته بود…اینبار سام تقریبا فریاد زد:پدرام!؟چه مرگت شده؟پاشو خودتو جمع کن!پدرام؟!درست شنیدم؟الان سام گفت پدرام؟یعنی این پسره همون پدرامیه که روژین ازش حرف میزد؟ولی اینجا چی کار میکرد؟باسام چه نسبتی داشت؟پدرام تکونی خورد وباتکونش روژین انگار ازخواب پرید…هول خودشو جمع وجور کرد وازروپدرام بلند شد…سرپاایستاد ولی نگاهش هنوز به پدرام بود…به سمتش رفتم و دستمو دور شونه هاش حلقه کردم وبالحن ملایمی گفتم:آروم باش عزیزدلم…آروم!تازه متوجه من شد.نگاه خیسشو به صورتم دوخت…چشماش غمگین ترازهمیشه بود!عادت نداشتم روژین شیطون و پرحرف رو اینجوری ببینم…زیر لب حرفایی زد که هیچی ازشون نفهمیدم…یه قدم عقب رفت وازم فاصله گرفت،تک سرفه ای کرد و باآخرین سرعت از سالن بیرون دوید…مات به رفتنش نگاه کردم ووقتی به خودم اومدم که صدای در حیاط بلند شد.تکونی خوردم وبه سام نگاهی انداختم اینبار پدرام هم کنارش ایستاده بود…فرصت کردم به چهره اش دقیق شم…صورت کشیده و مردونه ای داشت باپوست تقریبا سفید و موهای بور کوتاه…چشماش تقریبا عسلی بود و خیلی تو صورتش جلب توجه میکرد…درکل پسر زیبا وخواستنی بود و به روژین حق میدادم اگه یه روزی عاشق این بشر بود…البته نه فقط از نظر قیافه ازلحاظ رفتاری و متانت توی نگاهش حس میکردم پسر خوبی به نظر میاد اما باکارایی که باروژین کرده بود این حس خوب درمن سرکوب میشد و جاشو به یه تنفر کمرنگ میداد!اخم کمرنگی رو پیشونیش نشسته بود و بانوک کفشش رو زمین ضرب گرفته بود لبامو بازبون ترکردم وگفتم:هیچ وقت فکرنمیکردم ببینمتون!درواقع اصلا مشتاق دیدار نبودم جناب پدرام…ابروهاش بالا پرید و نگاهش رنگ تعجب گرفت اما اهمیتی ندادم و باچندتا قدم بلند خودمو به پله ها رسوندم که با فریاد سامی سرجام میخکوب شدم:کجا؟!وایستا وبه من توضیح بده؟این آشناییت از کجا سرچشمه میگیره؟!اینجا چه خبره؟همونطور که پشتم بهشون بود صدای مردونه ی پدرام رومیشنیدم که گفت:بذار خانوم بره من خودم همه چیزو برات توضیح میدمپوزخندی رو لبم نشست و باحالت دو از پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم.سام:گیج گیج بودم!اصلا درک نمیکردم اینجاچه خبره؟اون دختره کی بود؟!دیانا پدرامو ازکجامیشناخت؟هیچی رو درک نمیکردم هیچی!به پدرام نگاهی انداختم وگفتم:بشینبعدخودم باقدمهای محکم به سمت مبل تک نفره ای که بالای سالن بود حرکت کردموبی معطلی نشستم…پدرامم درست مقابل من روی مبل سه نفره نشست…دستاموتوهم قلاب کردم وجدی گفتم:توضیح!مگه نمیخواستی توضیح بدی؟!پس شروع کن.لباشوبازبون ترکرد وگفت:باشه!پوزخندی رولبم نشست وگفتم:چه قدر احمقانه ست برای فهمیدن حقیقت ازطنابی بالابری که از دروغ بافته شده…نگاهشو به چشمام دوخت و گفت:اگه قرار بود دروغ بگم الان اینجا نبودم ولی اون چیزی که تو دربه در دنبالشیدرواقع حقیقت نیست…توبه دنبال خودت میگردیکه یه روز یه گوشه گذاشتیشو فرار کردی!دستی به موهاش کشید و ادامه داد:به یادآوردن گذشته چه قدر ترسناکه اونم وقتی که نمیتونی آینده رو تغییر بدی!میتونی بازندگی که هیچ وقت پانگرفت مثل یه زندگی واقعی کناربیای وباورکنی کسی که اونجاست هنوزم ازت مراقبت میکنه…وسط حرفش پریدم وگفتم:تفره نرو…من برای شنیدن این حرفا اینجا ننشستم!برو سراصل مطلب.لبخند تلخی زد وگفت:حرفایی که میزنم خودخود حقیقته…باورش کن!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که شروع کرد:ده سال پیش…درست دوازده روز بعداز اینکه تو افتادی زندان دنبال کارات بودم…باخانواده مقتول صحبت میکردم تارضایت بگیرم اما نامردا واسه حرفم تره هم خورد نمیکردن…انگار مثل مگسی که بغل گوششون ویز ویز میکنن حوصله شونو سرمیبردم!ازپیش خانواده مقتول برگشته وحسابی کلافه بودم که زنگ خونم بلند شد…بادیدن طناز پشت در حسابی تعجب کردم.تعارفش کردم اومد تو!اولش کلی گریه وزاری راه انداخت وازتو حرف زد ولی آخرش به یه جای دیگه ختم شد!به من گفت واسه اینکه خانواده مقتولو راضی کنیم 200میلیون پول لازم داریم…سامی خودت که شرایط اون موقع منو یادته کل پولام صدمیلیون بیشتر نمیشد که اونم بافروختن خونم نقد میشد بهش گفتم اون مقدار پول ندارم اما شروع کرد به آه وناله و گفتن اینکه من حاضرنیستم به تو کمک کنم و این حرفااااخیلی بهم برخورد…طناز مار خوش خط وخالی بود که خوب میدونست ازچه روشی استفاده کنه تا طرف مقابلشو راضی به انجام خواسته اش کنه!همونطور که تورو راضی کرد که به جاش بری زندان!خلاصه میکنم چوت اگه بخوام کامل وباجزییات بگم چندروز طول میکشه…ازم خواست از بابام بگیرم!میدونست بابام وضعش خوبه و کمک میکنه اما تو خودت که اخلاقشو میشناختی جونش به پولاش بسته بود گفتم قبول نمیکنه…همین که این حرفو شنید پیشنهادی داد که تا چندروز منو به فکرواداشت…ازم خواست باهاش صوری ازدواج کنم و چندروز بعد طلاقش بدم تا بابام مجبور شه به عنوان مهریه اون مقدار پولو بهمون بده تاماهم تورو اززندان نجات بدیم!اولش برام جای تعجب داشت که یه همچین نقشه ی دقیقی رو طناز چه جوری تو چنددقیقه کشید اما بعد فهمیدم همه ی حرفاش از قبل تعیین شده بوده وحساب شده!ازدواجمون بدون هیچ مراسمی بود…اصلا دوست نداشتم لحظه ای کنار طناز باشم…این کنار هم بودنو هم خیانت به تو و هم خیانت به روژین میدونستم…ابروهام خودبه خودبالا رفت وگفتم:روژین؟!سرشو به بالا وپایین تکون داد وگفت:همون دختری که الان دیدی…دختر عمومه…از بچگی عاشقش بودم…میدونستم اونم نسبت به من بی میل نیست ومنتظر فرصت بودم تا بهش ابراز علاقه کنم…ولی اون فرصت هیچ وقت پیش نیومد…درست وقتی بهم از علاقه اش گفت که ازدواج کرده بودم…طردش کردم…دست به هر کاری زدم که ازم متنفرشه…تایادش نباشم…تاهرلحظه عذاب نکشه…اما الان که دیدمش بعداز ده سال فهمیدم که هنوزم یادشه…هرلحظه عذاب میکشه…درعرض چندماه طنازو طلاق دادم سامی به علی قسم تو این چندماه دستمم بهش نخورد…به علی قسم نگاه چپم بهش ننداختم…نارفیق چه طور به من میگی خیانت کار وقتی هرلحظه به زنم به عنوان ناموس دوستم نگاه میکردم!از اعتمادت سو استفاده نکردم…امااون ازاعتماد من سواستفاده کرد…بعداز طلاق 200میلیونو گرفت و فرار کرد…منم دیگه نتو نستم پیداش کنم!وقتی فهمیدم اون دویست میلیونو به خانواده مقتول نداده داغون شدم سام…شکستم.. پدرم منو به خاطر طلاق زنم طرد کرد ومن از نامردی روزگار شکستم…تو تو زندان عذاب میکشیدی و من بیرون از زندان!چندباری خواستم بیام ببینمت که اجازه ندادن گفتن فقط خانواده درجه اول حق ملاقات دارن…سامی به حضرت عباس قسم حقیقت همین بود وبس…توروخدا باور کن!سامی باور کن!نگاهی به چشماش انداختم…مثل همیشه صداقت توش موج میزد ومن نمیدونستم راز این چشمای صادقو باور کنم یا حرفای زنی رو که یه روزی دم از عاشقی میزد!از جام بلند شدم و چندقدمی جلو رفتم تو چشمای عسلی رنگش خیره شدم…این چشماهیچ وقت به من دروغ نمیگفتن اما زمونه اونقدر بامن بدکرده بود که نمیتونستم بی دلیل حرف کسی رو حتی صمیمی ترین دوستمو باور کنم جدی گفتم:چه طور حرفاتو باور کنم؟لبخند تلخی زد…ازاون لبخندهای تلخی که گاهی روی لبای منم مینشست…ازجنس لبخندای من بود!دستشو تو جیب کتش کرد و شناسنامه شو در آورد و جلوی صورتم گرفت با صدای آرومی گفت:بگیر خودت ببین!شناسنامه رو ازدستش کشیدم و نگاهی به تاریخ عقد و تاریخ طلاق انداختم…ده سال از عقدشون گذشته بود و مدت عقدشون فقط 2ماه بود…دوباره نگاهمو تو چشماش دوختم و شناسنامه رو روی میز کناریش انداختم…دستاشو روی دستام گذاشت وگفت:سامی به خداوندی خدا راست میگم!چرا باورم نداری؟!مگه این خودت نبودی که یه زمانی رو اسمم قسم میخوردی؟!حالا چی شده که دیگه باورم نداری؟سامی چرا باورم نداری؟به خاطر چی؟به خاطر حرف یه دختر که یه ماه بیشتر باهاش درارتباط نبودی؟میدونستی کارش همینه!؟میدونستی تاحالا سر چندنفرو مثل من وتو کلاه گذاشته؟میدونستی ؟مات به صورتش خیره شده بودم و هرلحظه تعجبم بیشتر میشد باصدایی که به زورخودم میشنیدم گفتم:تو از کجا میدونی؟پوزخندی رولباش نشست وگفت:فکرمیکنی بعداز اینکه دویست میلیونمو پیچوند نرفتم دنبالش؟!کل شهرو زیر ورو کردم ولی پیداش نکردم…آخرسر فهمیدم شغلش همینه…اینجا بود که نابود شدم!آدم وقتی از خودی ضربه میخوره نابود میشه…نابود!کنارش نشستم و دستی به صورتم کشیدم…حسابی قاطی کرده بودم!باور چیزایی که شنیده بودم برام سخت بود…اونم یکدفعه ای…یاد عذاب کشیدنم میافتادم…یاد فریادم…یاد زجرایی که به خاطر یه آدم بی ارزش کشیدم!چه قدر به خاطر یه آدم عوضی وکثیف حرص خوردم…ده سال از عمرمو هدر دادم تایه آدم کثیف راحت زندگیشو بکنه…پوزخند تلخی رو لبام نشست…زیر لب گفتم:باختیم پدرام…باختیم!دستی به شونم زد وگفت:نه داداش هنوز نه…نمیذارم از دستمون فرار کنه….پیداش میکنم…ولی وقتی پیداش کردم بلایی به سرش میارم که از به دنیااومدنش پشیمون بشه!نفسمو باحرص فوت کردم بیرون وگفتم:من دیدمش!ابروهاش بالا پرید و کامل به سمتم چرخید باصدای بهت زده اش گفت:واقعا؟کجا؟-چندروز پیش همین نزدیکیا دیدمش…هیچ عوض نشده بود!اون به من گفت که توباهاش ازدواج کردی!-پس حتما دوباره پیداش میشه…بازم میاد سراغت!فقط اینبار که اومد پیشت بهش نگو که منو دیدی!بذار بفهمیم نقشه اش چیه!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که گفت:تبریک میگم بابت ازدواجت…انتخابت عالیه!متعجب گفتم:ازدواج؟!تک خنده ای کرد وگفت:آره دیگه اون دختر خانوم خوشگلو میگم…نگو زنت نیست که باورم نمیشه!-میخواد باورت بشه میخواد باورت نشه ولی اون دختره زنم نیست…من اصلا وقت نداشتم به ازدواج فکرکنم…اون تو این خونه کار میکنه!همین!-اصلا اینجارو چه جوری خریدی؟!خیلی پولشه…اینهمه پولو از کجا آوردی؟!ازجام بلند شدم وگفتم:خیلی سوال میپرسی پدرام…بعدا همه چیزو میفهمی!فعلا باید زنگ بزنم سرهنگ بگم منصرف شدم…ماموریتو ادامه میدم!لبخند کمرنگی رو لباش نقش بست و زیر لب گفت:هرچی تو بگی…من نوکرتم! دیانا:دوساعتی میشد که داشتم درس میخوندم…البته تمام فکر وذکرم پیش سام و پدرام بود…خیلی دوست داشتم بدونم باهم چه نسبتی دارن و الان دارن راجع به چی حرف میزنن اما خب نمیشد فوضولی کرد…اونقدری از سامی میترسیدم که جرات نداشتم گوش وایستم و به حرفاشون گوش کنم…میترسیدم یه وقت غافلگیرم کنه وبه خاطر این کارم منو اخراج کنه!چشمم به کتاب بود و گوشام بیرون از اتاق سیر میکرد…ذهنمم که همین جوری واسه خودش پرواز میکرد…ازپیش روژین گرفته تا کنار سام…ذهنم درحال سفر بود و به درس متمرکز نمیشد!الکترونیک پالس…درس مزخرفی که هیچی ازش نمیفهمیدم…پوفی کردم و کتابمو بستم همزمان بااین کارم تقه ای به در خورد…ابرویی بالا انداختم و شالمو روی سرم مرتب کرد نفس عمیقی کشیدم وگفتم:بفرمایید؟درباز شد وسام مثل همیشه با قدمهای بلند ومحکمش وارد اتاقم شد!تند از جام بلند شدم وگفتم:سلام…نگاهی به صورتم انداخت و زیرلب سلامی کرد…از شدت تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!باور نمیشد سامی جواب سلام منو بده…اصلا امکان نداشت اون به کسی سلام کنه…این اولین بار بود…اولین بار!شاید زیرلبی و آروم گفت اما همون سلام گفتن زیرلبیش هم دنیایی برای من ارزش داشت و نشونه ی خوبی به نظر میرسید!نشونه ای از تحول…تغییر…لبخند پررنگی روی لبم نقش بست…به صندلی کنار اتاقم اشاره کردم وگفتم:بفرمایید بشینید آقا سامی!یه تای ابروشو بالا داد وهمونطور که روی صندلی مینشست گفت:تو هنوزم بامن اینقدر رسمی حرف میزنی؟!اگه تاالان یخم جای تو بود آب شده بود…چرااینقدر ازمن فاصله میگیری؟!ازمن میترسی؟!آب دهنمو قورت دادم وگفتم:ترس؟!…نه…چیزه…خب …چراباید بترسم؟!-از صدای مرتعشت کاملا پیداست که اصلا نمیترسی!وای خاک برسرم کنن که باز مثل همیشه گندزدم!چرانمیتونم یه کاری رو درست وحسابی انجام بدم؟!نگاهمو ازروزمین تا یقه ی پیراهن مردونه ی طوسیش بالا بردم وگفتم:نمیترسم ازتون…فقط گاهی اوقات جذبتون لرز میندازه به جون آدم…برخلاف انتظارم که فکرمیکردم بااین حرفم ممکنه عصبی بشه قهقهه ی بلندی سرداد وبعداز چندثانیه باصدایی که هنوزم رگه هایی از خنده توش موج میزد گفت:واقعا؟!یعنی اینقدر ترسناکم ؟!چراخودم تاحالا نفهمیدم!؟ابرویی بالا انداختم وگفتم:خب معلومه خودتون متوجه نمیشین!مگه میشه آدم از خودش هم بترسه؟نگاه عاقل اندرسفیهانه ای بهم انداخت وگفت:آره میشه…گاهی اوقات آدم از خودش هم میترسه…ولی من هنوز به اون مرحله نرسیدم!ولی به زودی میرسم!از حرفاش چیزی متوجه نشدم!گیج ومنگ نگاهش کردم که لبخند پهنی زد وگفت:تو پدرامو میشناسی؟!از سوال یهوییش تعجب کردم!ابروهام ناخودآگاه بالا پرید ولبام از هم باز شد:بله…میشناسم چه طور؟-ازکجا؟-چرااین سوالو میپرسین؟اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست و جدی گفت:سوال منو باسوال جواب نده!عادت ندارم وقتی ازکسی سوال میپرسم به جای جواب دادن تفره بره!مثل خودش جدی گفتم:من تفره نمیرم…فقط میخواستم بدونم دلیل اینهمه موشکافی تو زندگی من چیه!همین.ازجوابم تعجب کرد…انگار انتظار همچین چیزی رو نداشت…بازم میخواست مثل همون دیانای احمق و بی دست وپای قبل زود بترسم وبه حرفش گوش کنم اما…منم داشتم تغییر میکردم همونطور که اون داشت تغییر میکرد…به خواسته ی خودش عمل میکردم!مگه خودش ازم نخواسته بود از حقم دفاع کنم؟!مگه خودش بهم نمیگفت نذارم کسی بهم زور بگه؟مگه خودش اصرار نداشت مثل قبل بی زبون نباشم!؟من فقط داشتم به خواسته ی خودش عمل میکردم…دیگه نمیخواستم یه بره باشم بین یه عالمه گرگ…دلم میخواست منم گرگی باشم بین بین همه ی گرگای عالم….تا خورده نشم!تا ضعیف نباشم!تا بتونم حقمو از این همه آدم دور وورم بگیرم!اسنا همه نصیحتای خودش بودخودش!-دیانا دارم ازت مثل آدم میپرسم نسبتت با پدرام چیه؟!از کجا میشناسیش؟تک سرفه ای کردم وگفتم:منم مثل آدم جوابتونو دادم…با صدایی بلند تر گفت:نه جوابمو ندادی!درست حرف بزن ببینم چی میگی!لبمو بازبون تر کردم…عصبانی تر از حدی بود که بشه باهاش کل کل کرد…اه لعنت به من!باز باید کوتاه میومدم!توروی هرکسی میتونستم وایستم الا این بشر…چشماش اونقدر جذبه داشت که بایه بار نگاه کردن بهش دهنت خودبه خود بسته میشد سرمو زیرانداختم وگفتم:سه سالی میشه که میشناسمش…البته دورادور!فقط تعریفشواز روژین شنیدم!امروز اولین باری بود که دیدمش-روژین دوستته؟!-بله!-یعنی هیچ نسبت دیگه ای باپدرام نداری!؟بهت اطمینان کنم دیگه؟!-من تاحالا بهتون دروغ نگفتم….گفتم؟!-نه…به خاطر همینه که با بقیه دخترا برام فرق داری!لبخند کمرنگی رولبم نشست…اینکه بابقیه دخترا برای سام فرق داشتم حس شیرینی رو بهم القا میکرد!-به دوستت زنگ بزن بگو پدرام میخواد ببینتش!بگو اداواطفار هم ازخودش در نیاره که پدرام به اندازه کافی تو این چندسال عذاب کشیده!مات به حرفاش گوش میکردم…انتظار یه همچین حرفایی رو ازش نداشتم خواستم لب به اعتراض باز کنم که ازجاش بلند شد و بایه قدم بلند خودشو به من رسوند!انگشت اشاره شو درست تو یه میلیمتری لبام نگاه داشت وگفت:هیچی نگو…هیچی هم نپرس!الان نمیتونم هیچ جوابی بهت بدم!به سمت در اتاق حرکت کرد وگفت:امشب سرمیز شام منتظرتم…باید درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم!نیم نگاهی به صورت آشفته ام انداخت وگفت:هیچ وقتم از من نترس!من برای هرکس خطرناک باشم واسه تو هیچ خطری ندارم!نگاه خاصشو به چشمام دوخت و لبخند کمرنگی زد و ازاتاق بیرون رفت ومنو با کوله باری از احساسات ضد و نقیض تنها گذاشت…ذهنم پربود از سوالات بی جواب ومبهم! نگاهی به لباسم انداختم…یه دامن بلندسفید که حاشیه اش باگلهای ریز آبی تزیین شده بود و یه بولوز آبی آسمونی آستین بلند …شال سفیدمو روی موهام انداختم و ازاتاق خارج شدم…امروز اولین باری بود که به جز لباس فرم لباس دیگه ای تنم کرده بودم…نمیدونستم واکنش سام چیه؟!امکان داشت دعوام کنه وسرم فریاد بزنه و شایدم امکان داشت خوشش بیاد و چیزی بهم نگه…نمیدونمواقعا نمیدونم اینهمه شجاعتو یک جا ازکجا بدست آورده بودم که یه همچین تصمیمی گرفته بودم!دستمو روی نرده های فلزی گذاشتم و خواستم از پله ها پایین برم که صدای سام از پشت سر متوقفم کرد …-دیانا؟به عقب برگشتم…ازترس آب دهنمو باسروصدا قورت دادم و سرمو بلند کردم…درست مقابلم ایستاده بود و یه شلوار ورزشی مشکی بایه تی شرت سفید تنش بود…موهاشو مثل همیشه مرتب شونه کرده بود وبالا داده بود!این جوری صورتش بیشتر جلوه میکرد!باصدای آرومی گفتم:سلام-لبخند محوی زد وگفت:تو ازاین لباساهم داشتی و رو نمیکردی؟!متعجب به صورتش خیره شدم که ادامه داد:خیلی قشنگه!بهت میاد!الان واقعاوشبیه فرشته ها شدی!قلبم به تپش افتاد و صورتم داغ شد…حتم دارم لپام سرخ شده بود و تو صورتم خودنمایی میکرد!سرمو زیر انداختم وگفتم:فکرمیکردم شما عصبانی میشین!تک خنده ای کرد وگفت:درمورد تو همه چیز فرق میکنه…تو هرکاری هم بکنی من از دستت عصبانی نمیشم.تو برام ازهمه لحاظ ثابت شده ای!تپش قلبم شدیدتر شد…حس کسی رو داشتم که رو ابرا پرواز میکرد انگار دیگه رو زمین نبودم!با هر حرفش ته دلم بیشتر شیرین میشد و من بیشتر لذت میبردم.لبخندی زدم وگفتم:ممنون…شما لطف دارینچند قدمی به سمت اتاقش برداشت وگفت:موافقی شامو تو تراس اتاق من بخوریم؟!بهتر از این؟!نه واقعا بهتر از اینم وجود داشت؟منو سامی باهم…کنار هم…تو تراس اتاقش شام بخوریم؟!اتفاقی قشنگ تر از اینم وجود داشت؟بااشتیاق گفتم:موافقمبه در اتاقش اشاره کرد و گفت:پس بفرمایید بانو!از لفظی که به کار برد خیلی خوشم اومد و غرق لذت شدم..سامی به من گفت بانو!باورش برام خیلی سخت بود!همش حس میکردم تموم این حرفا و این برخوردا یه خوابه ومیترسیدم یهو از خواب بپرم و نفهمم آخرش چی میشه!آروم و با طمانینه به سمت در اتاقش حرکت کردم…درست کنارش ایستادم نمیدونستم اول من باید برم داخل یااون؟!نیم نگاهی بهش انداختم و از فرصت کنارش بودن سواستفاده کردم…نفس عمیقی کشیدم و عطر خوشسو به ریه هام فرستادمسرشو به سمتم خم کرد و به صدای گیرایی گفت:خانوما مقدم ترن…اونقدر هیجان زده بودم که نمیتونستم راه برم…میترسیدم نتونم تعادلمو حفظ کنم و با مغز بخورم زمین!دستمو به دیوار تکیه دادم و به اتاقش قدم گذاشتم…بادیدن دوباره اتاقش سیلی از خاطرات شیرین به ذهنم روانه شد!لبخندم عمیق تر شد.با شنیدن صدای قدمهای سامی که پشت سرم حرکت میکردتپش قلبم شدیدتر میشد!وارد تراس شدم یه میز چوبی قهوه ای سوخته ی دونفره به همراه دوتا صندلی وسط تراس بود!میز چیده شده بود و به شکل قشنگی تزیین!یکی از صندلی هارو کشیدم و پشتش نشستم!سامی هم درست مقابلم نشست.دستاشو توهم قلاب کرد و درست زیر چونه اش قرار داد…لبخندی زد وگفت:شام چی دوست داری بگم بیارن!نگاه خیره اش معذبم میکرد سرمو زیر انداختم وگفتم:من همه چیز دوست دارم…هرچی که شمابخورین منم میخورم.خدمتکار مخصوصشو صدا زد وازش خواست چندجور غذابیاره…بعداز رفتن اون دوباره تنها شدیم…نمیدونستم چی بگم!؟ذهنم از هر حرفی خالی شده بود…تو خلا بودم…با صدای سام به خودم اومدم:ببین دیانا میخوام در مورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم!نگاهمو به صورتش دوختم و گفتم:بفرمایید!من گوش میدم…لبخندش عمیق تر شد وگفت:تو وآرمیتا باید مدت کوتاهی از اینجا دور باشین!متعجب گفتم:چی؟-باید یه مدت کوتاه از این خونه برین…-چرا؟-فعلا نمیتونم دقیق توضیح بدم…اما برای نجات جون خودت و آرمیتا این حرفو میزنم!نمیخوام بلایی سرتون بیاد!اصلا نمیفهمیدم چی میگه؟!مگه چه خطری مارو تهدید میکرد که میخواست مارو ازش دور کنه؟!مگه چی کار کرده بود؟دستامو روی میز گذاشتم وگفتم:ولی من تا ندونم چه اتفاقی افتاده هیچ کجا نمیرم! باانگشتاش روی میز ضرب گرفت وگفت:ببین دیانا…خیلی چیزاهست که من نمیتونم برات توضیح بدم این موضوع هم همین طوره!پس اصرار نکن!-ولی من نمیتونم یه همچین کاری کنم!اصلا کجا قراره مارو بفرستید؟-یه چندروزی میبرمتون شمالهینی کشیدم وگفتم:شمال؟!ولی من دانشگاه دارم…لبخندی زد وگفت:نگران نباش!یه ترم مرخصی میگیری!-یه ترم؟!اونوقت من نباید بدونم به خاطر چه کاری یه ترم باید از درسام عقب بیافتم؟!-یعنی جونت اونقدربرات ارزش نداره که بخوای یه ترم دست از درس خوندن بکشی؟-داره…اما…نمیدونم چرا نمیتونم قانع بشم!همون لحظه دوتا از خدمه همراه دوتا سینی بزرگ وارد تراس شدن…خیلی مرتب وباسلیقه غذاهارو رومیز چیدن و بعداز اجازه ی سام از تراس خارج شدن!به غذاها اشاره کرد وگفت:چی میخوری؟نگاهی به میز انداختم…چندجور خورش و کباب…جوجه کبابا بهم چشمک میزدن!گفتم:جوجه میخورم!بشقابمو برداشت وغذاکشید!ازاینهمه توجهش شاد میشدم…سابقه نداشت سامی باهام تااین حد صمیمی بشه!تکه ای جوجه کباب رو سر چنگال زدم و به لبام نزدیک کردم که سامی گفت:ببین دیانااین چندوقته خیلی باید حواست به خودت و آرمیتا باشم!لقمه مو تندتند جویدم وگفتم:ماپیش کی میمونیم؟!منظورم اینه که باکسی زندگی میکنیم یا تنها؟-میبرمتون پیش مادرم…زن خوبیه!ابروهام بالا پرید باهیجان گفتم:واقعا؟!سرشو به نشونه مثبت تکون داد ادامه دادم:آقا سامی شما تو این چندوقته که اززندان آزاد شدید اصلا به مادرتون سرزدید؟!حالشونو پرسیدید؟!اصلا میدونید در چه حالین؟چندثانیه تو چشمام خیره شد وبعد گفت:دورادور حواسم بهش هست…هنوز فرصت نکردم برم دیدنش!-ولی ایشون خیلی به گردتون حق دارن…به نظرتون ارزش نداشت اگه از مشغله هاتون میزدید ومیرفتید دیدنشون!یااصلا چرا ایشونو نمیارید پیش خودتون؟لقمه شو قورت داد وگفت:تا قبل از امشب آمادگی دیدنشو نداشتم…ازش خجالت میکشم خیلی هم خجالت میکشم!به خاطر همین روم نمیشد برم دیدنش!ولی ازاین به بعد اوضاع فرق میکنه…دیگه تا پایان غذا حرفی نزدیم….از سر میز بلند شدم همزمان با من سامی هم بلند شد وارد اتاقش شدم خواستم به سمت در برم که گفت:میشه اینهمه زود تنهام نذاری!؟هنوز تاآخر شب وقت هست…معذب به سمتش برگشتم…امشب چه بلایی سر سامی اومده بود؟این رفتارای غیر عادی چه معنی میداد؟چندقدمی جلو اومد و درست روبه روم ایستاد تو چشمام خیره شد وگفت:ازم دلگیر نباش…اگه میشد…اگه میتونستم…حتما بهت میگفتم دلیل این نقل مکان هول هولکی چیه!اما نمیتونم…خواهش میکنم درکم کن!لطفا!مگه میشد این چشماش سیاه چیزی از من بخوان ومن قبول نکنم…حتی اگه اون لحظه بااون لحن ملایم جونمو ازم میخواست بدون چون وچرا تقدیمش میکردم…زیر لب گفتم:درک میکنملبخندی به پهنای صورتش زد و روی تختش نشست!بادست اشاره کرد روی صندلی بشینم…بی حرف نشستم،نگاهش مستقیم به من بود باهمون لبخندروی لبش گفت:فکرنمیکردم به این زودی قبول کنی!-قرار نبود به این زودی قبول کنم ولی…-ولی؟!-مهم نیست…حالا که قبول کردم ولی به یه شرط!چشماشو ریز کرد وموشکافنه نگاهم کرد وگفت:چه شرطی؟!انگشت شست و اشاره مو به هم چسبوندم وگفتم:حداقل یه کوچولو بهم بگین موضوع از چه قراره…-مثلا اگه بدونی چی میشه؟-هیچی…فقط خیالم راحت تره!-از چه بابت؟بی معطلی گفتم:از بابت شما…نمیخوام بلایی سرتون بیاد!یهو متوجه شدم چه حرفی از دهنم پریده بیرون…وای باز دوباره سوتی دادم…خداکنه متوجه نشه…وای!-تو نگران منی؟!باتردید نگاهش کردم وچیزی نگفتم…ازشانس یهوموبایلش زنگ خورد…اونقدر ذوق کردم که حد نداشت…نفس راحتی کشیدم واز جام بلند شدم…میدونستم در حضور من نمیتونه راحت صحبت کنه!لابد شادی جونشه!هه…-بااجازتون من میرمهمونطور که نگاهش به صفحه گوشیش بود واخم کمرنگی رو پیشونیش نشسته بود گفت:باشه-شب بخیرمنتظر جوابش نشدم چون میدونستم هیچ جوابی به من نمیده!دروباز کردم و ازاتاق رفتم بیرون…لحظه ی آخر فقط صداشو شنیدم که گفت:بله شادی!آهی کشیدم…مثل بادکنکی بودم که بایه سوزن یهو بادش خالی شد…کل خوشی این چندلحظه ازذهنم پرید و جاشو همون غم قدیمی و آشنا گرفت…به من خوشی نیومده…انگار همیشه باید غمگین باشم! سام:-بله شادی؟!-سلام عزیز دلم چه خبر؟سعی کردم تن صدام خیلی هم خشک نباشه تابهم شک نکنه-بدک نیستم…تو چه طوری؟تو صداش هیجان موج میزد-خوب نیستم…دوری تو داره دیوونه ام میکنه!دلم برات تنگ شدهبااینکه از این حرف بدم میومد واصلا حقیقت نداشت امابه خاطر نقشه ام مجبور بودم…-منم همین طور…کمی مکث کرد انگار حرفم براش خیلی عجیب بود بعداز چندلحظه گفت:سامی…من عاشقتم!ابروهام از شدت تعجب بالا پرید…عاشق؟!این دختر از عاشقی چی میفهمید که دم از عاشقی میزد؟پوزخندی رو لبام نشست…-فکرنمیکنی واسه این حرفا خیلی زوده؟!صداش غمگین شد…-یعنی تو حسی بهم نداری؟نباید خراب میکردم…نباید!-چرا!!اما دوست ندارم احساساتمو به زبون بیارم!به نظرم هر حرفی رونباید به زبون آورد…گاهی وقتا اگه یه حرفایی زده نشه قشنگ تره وارزشش بیشتره-راست میگی…موافقم!روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو تو دستم جابه جا کردم…منتظر بودن حرفی رو که میخوام بزنه…-سامی اگه ازت یه خواهش کنم قبول میکنی؟!داشتم به هدف نزدیک تر میشدم…-چی شده شادی؟-سامی راستش من به یه مقدار پول احتیاج دارم…بابام اونور مرز گیر کرده و تا اون مقدار پولو به دستش نرسونیم نمیتونه وارد کشور بشه…کمکم میکنی؟رسیدم به هدف…این خود خودشه…تیر خلاصو زدم-البته که کمکت میکنم عزیزم!ذوغ زده شد-مرسی سامی…مرسی-خواهش میکنم-صدای دخترونه ای ازپشت گوشی پیچید و بعد شادی هول گفت:سامی من باید برم!فعلا کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم قربونت برم-باشه…-بای عسیسم!گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم…نگاهم به دیوار سفید رو به رو بود ولی ذهنم درگیر و مشوش…نقشه ام شروع شده بود و داشت خیلی خوب پیش میرفت…داشتم به هدفم نزدیک و نزدیک تر میشدم اما نمیدونم چرا روحم آروم نمیشد!؟آرامش نداشتم.هرلحظه استرسم بیشتر میشد و نگرانی بیشتر عذابم میداد…من آرامش میخواستم…آرامش! دیانا:برای بار هزارم شماره ی روژین رو گرفتم اما خاموش بود!امروز دانشگاه هم نیومده بود…خیلی نگرانش بودم میترسیدم یه وقت بلایی سرخودش آورده باشه!طول اتاقو طی میکردم و از حرصم پوست لبمو میجویدم!معلوم نبود این دختر احمق چه غلطی میکرد؟چنددقیقه ای گذشته بود که موبایلم زنگ خورد بادیدن شماره روژین زود دکمه اتصالو زدمو گوشی رو به گوشم چسبوندم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:معلوم هست چه غلطی میکنی تو؟!دوروزه ازت خبری ندارم…گوشیت روهم جواب نمیدی!دانشگاه هم نمیای!چی شده؟!بلند بلند خندید…هم تعجب کرده بودم و هم بیشتر حرصم میگرفت-بخند…آره بخند…مسخره کردن من خنده داره دیگه!نگرانی من خنده داره دیگه؟!-نه دیوونه!چی میگی واسه خودت؟!میدونی به چی میخندم؟!گوشی رو تو دستم جابه جاکردم وگفتم:به چی؟-به اینکه الان از حرص داری بال بال میزنی وگوشه ی لبتو میجویی!تازه صورتت هم از عصبانیت قرمز قرمزه!نگاهمو به آینه رو به رو دوختم…راست میگفت…لبخند کمرنگی زدم و گفتم:خب حالا که چی؟!نمیخوای بگی کجا بودی؟-تو خوابگاهم دخی!سرما خوردم اونروز که از خونتون زدم بیرون شال گردنمو تو اتاقت جا گذاشتم تا برسم خوابگاه ازسرما یخ بستم…جات خالی دیروز یه آمپول 633 هم زدم-یعنی مریض بودی و چیزی به من نگفتی؟!موبایلت چرا خاموش بود؟-شارژم تموم شده بودبا تردید گفتم:من فکرکردم شاید به خاطر موضوع پدرام یه وقت…-نه بابا این حرفا چیه میزنی!؟مگه خل شدم؟ماجرای پدرام برای من خیلی وقته تموم شده…ابروهام خودبه خود بالا پرید وگفتم:جدی میگی؟-آره…اون اگه منو میخواست تو این چندسال یه کاری میکرد…نه اینکه بره یه گوشه بشینه ماتم بگیره!آهی کشیدم وگفتم:نمیدونم والا!ولی اون اصرار داشت تو روببینه!-راست میگی؟!-آره…همون موقع که تو رفتی سامی بهم گفتکمی مکث کرد و گفت:به جای نامه نگاری وپیغام پسغام فرستادن میتونست خودش باهام حرف بزنه…الانم حوصله شو ندارم!بره گمشه!لبخندی زدم روژین هروقت از دست کسی که دوستش داشت و براش مهم بود حرصش میگرفت بهش میگفت بره گمشه،واین برای من به این معنی بود که هنوزم نسبت به پدرام حس داره اما میخوادخودشو گول بزنه .به روش نیاوردم وگفتم:هرطور مایلی…خودت میدونی!آهی کشید وگفت:بی خیال این حرفا میدونی امروز از سونیا چی شنیدم؟!-سونیا کیه؟!-هم اتاقی جدیدم دیگه!همون دختره که دماغش عمل بود…دوست صمیمی شادی!-آهان یادم اومد…خب چی شنیدی؟باهیجان گفت:مثل اینکه شادی امشب به خاطر ورود پدرش جشن گرفته…سونیا میگفت بالماسکه اس!-بالماسکه؟!مگه تو ایرانم ازاین جشنا داریم؟-منم تعجب کردم ولی خب انگار هست دیگه…وایی خیلی دوست دارم بدونم چه جوریه!؟تاحالا نرفتم!وارفتم باز دوباره این دختر هوس مهمونی کرده بود-جون دیانا گیر ندی بریما!-دعوت که نیستیم…یعنی جشنش یه جورایی پنهونیه…منم از سونیا به زور حرف کشیدم ولی…باصدای کم جونی گفتم:نه توروخدا…من نمیام!-برو بابا باید بیای…من کلی برنامه چیدم!میریم کلی هم بهمون خوش میگذره!-وقتی دعوت نیستی چه طور میخوای بری؟اصلا مگه آدرس داری؟!-آدرسو یه جورایی فهمیدم…بعدشم بالماسکه اس…هیشکی مارو نمیشناسه…-من که نمیتونم بیام اینجا کلی کار دارم…عمرا اگه سامی اجازه بده!-بگو میخوای بیای پیش من…شاید اجازه داد!-نه دروغ نمیگم-اه…بچه مثبت حال بهم زن!ببین دیانا من کاری ندارم راس ساعت 9میام دم خونه سامی دنبالت…حاضر باش فعلا!گوشی رو قطع کرد و من هاج و واج خیره به آینه روبه روم موندم!حالا من چی کارکنم؟! سام:تقه ای به در خورد…همونطور که جلوی آینه موهامو مرتب میکردم گفتم:بله؟!درباز شد و یکی از خدمه وارد شد…همونطور کنار درایستاد وگفت:روز بخیر قربان…خواستم کت و شلوارتونو که از خوش شویی گرفتم بیارم براتون!بدون اینکه نگاهی بهش بندازم گفتم:بذارش رو تخت…همون ست مشکی رو انتخاب کردی دیگه؟!-بله قربان طبق خواسته ی خودتون!جدی وخشک گفتم:خوبه…فقط ماسکم چی شد!؟به بختیاری سپرده بودم بهترین نوعشو برام گیر بیاره!-بله…آماده اس…گذاشتم تو کشوی میزتون!چیزی نگفتم و با اشاره ی دستم ازش خواستم بره بیرون!کت و شلوارو از روی تخت براداشتم و بی معطلی تنم کردم…یه ست کاملا مشکی…نقابمو از تو کشو درآوردم و نگاهی بهش انداختم…پوزخندی رو لبم نشست!چه خوب که جشن امشب بالماسکه اس!این طوری کسی منو نمیشناسه…حتی خود شادی هم اصلا متوجه حضور من نمیشه اصلا به ذهنشم خطور نمیکنه که منم اونجا حضور دارم…به خیال خودش خیلی زرنگه که منو دعوت نکرده!هه…نمیدونه که سامی ختم روزگاره و چیزی نیست که ازش مخفی بمونه!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۲۹ عصر
دیانا:
درکمدمو باز کردم…نگاهی به لباساانداختم…چشمم به تنها پیراهن مجلسی داخل کمدافتاد…بیمعطلی ازکمد درش آوردم و مقابل صورتم گرفتم…یه پیراهن ساده ی صورتی کمرنگ…که بلندیش تا مچ پام بود و دنباله اش رو زمین کشیده میشد…آستیناش متناسب بود وتاآرنجمو میپوشوند!
برام جای تعجب داشت که یه همچین لباسی تو این کمدچی کارمیکنه؟
شایدم برای زن حاج صادق بود…نمیدونم!کفش پاشنه بلند سفید رنگی رو هم که داخل کمدبود به همراه لباسم پوشیدم…ازتو آینه نگاهی به خودم انداختم دوخت لباس اونقدر قشنگ بود که باریکی کمرمو به قشنگی نشون میداد…یکمی معذب بودم ولی خب چاره ی دیگه ای نداشتم به جزاین لباس،لباس دیگه ای پیدا نکردم…
موبایلم زنگ خورد…نگاهم روی صفحه اش که خاموش و روشن میشد ثابت موند…روژین بود!
به سمت پنجره رفتم و به حیاط نگاهی انداختم،خوشبختانه ماشین سامی نبود و این به این معنابود که هنوز خونه نیومده…نفس راحتی کشیدم و مانتومو تنم کردم…شالمو ازروی تخت برداشتم و روی سرم مرتب کردم…باقدمهای آروم به سمت دراتاقم حرکت کردم…عادت نداشتم باکفش پاشنه دار راه برم…مدام پام پیچ میخورد و تعادلمو از دست میدادم…راه رفتنم مثل فلجا شده بود…هرکس منو بااین ریخت و قیافه میدید از خنده روده بر میشد…
نگاهی به راهرو انداختم…خوشبختانه هیچ کدوم از خدمه تو این قسمت نبودن…پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم!ازاین به بعد کار سختی نبود…باعجله از خونه زدم بیرون!
206آلبالویی روژین ازدور خودنمایی میکرد…بادیدن من ماشینو روشن کرد و جلوتر اومد…هول خودمو رو صندلی جلویی جای دادم و نفس عمیقی کشیدم…بخیر گذشت!
صدای شاد وشنگول روژین توفضای ماشین پیچید:سلام خوشگل خانوم…چه طوری؟
نیم نگاهی به قیافه اش انداختم وگفتم:سلام.بدنیستم…فقط تااینجا برسم نصف گوشت تنم آب شد!
تک خنده ای کرد و همونطور که فرمونو تو دستاش نگه داشته بود گفت:تو مگه گوشتم داری؟!همش چهارتا استخونی یه روکش!
ضربه ای به بازوش زدم وگفتم:اینطوری قشنگ تره…نکنه میخواستی مثل تو هرکول باشم؟
جیغ بنفشی کشید وگفت:من هرکولم؟!هیکلم مثل مانکناس…
-اوهو…اعتماد به سقفت منو کشته!پس اون چندلا چربی چیه دور کمرت؟!
لبخندمحوی زد وگفت:اونارو گذاشتم محض احتیاط…آخه از قدیم گفتن زن باید خوشگل باشه…سفید وکمی چاق!
لبخندی زدم و سرمو ازروی تاسف تکون دادم!خونشون تو بالاترین نقطه ی شهر بود و نیم ساعتی طول کشید تاتواین ترافیک تهران برسیم…روژین ماشینو تو کوچه پارک کرد…دستمو روی دستگیره در گذاشتم تا بازش کنم که گفت:نه…وایستا کارت دارم
به طرفش برگشتم…رژلب صورتی رنگش دستش بود همونطور که دستشو به صورتم نزدیک میکرد گفت:بابا یه چیزی بمال به اون صورتت دخی!شبیه میتا شدی!
مخالفتی نکردم خودمم میدونستم چهره ام چه قدر بی روحه!
نگاهی از سر رضایت بهم انداخت وگفت:اگه وقت بود یه آرایش خفن رو صورتت میشوندم…ولی حیف!
لبخندی زدم وگفتم:ازدست تو!بدو دیر شد!
از ماشین پیاده شدم ولی تازه یاد چیز مهمی افتادم سرمو از توپنجره ماشین داخل بردم وگفتم:روژین من که ماسک ندارم چه غلطی بکنم؟!
-نگران نباش من دوتا گرفتم!
نه خیر انگار فکر همه چیزو کرده بود!تا روژین بیاد عطرمو از تو کیفم درآوردم و به مچ دستام و گردنم مالیدم!
نگاهم به در بزرگ و سلطنتی خونشون افتاد…آهی کشیدم و چندقدمی جلوتر رفتم!خب مسلم بود سام شادی رو انتخاب میکنه…وضع مالی شادی خیلی خوب بود و این یه پوءن مثبت براش حساب میشد!
روژین نگاهی به صورتم انداخت وزنگو فشرد…چندثانیه بعد صدای نخراشیده ی مردی به گوش رسید:بله؟!
روژین که هول کرده بود به تته پته افتاد:چیزه…آهان…سلام…او مم
-چی کارداری خانوم؟
نفس عمیقی کشید…چشمامو باز وبسته کردم تا آروم بشه…انگار اثر کرد چون گفت:برای جشن اومدیم!
مرده بی معطلی گفت:شماره رمز!؟
وای گاومون زایید!ماکه شماره رمز نداشتیم؟!الان لو میریم!دستامو تو هم قلاب کردم و با تردید به روژین خیره شدم ولی اون بی خیال تر از همیشه گفت:32600
درباصدای تیکی باز شد و من مات و مبهوت به روژین خندون نگاه کردم…
-چیه؟!منو دست کم گرفتی؟شماره رو از رو کارت سونیا دیدم!
لبام به خنده باز شد وگفتم:ایول…تو دست پوآرو رو از پشت بستی!
دستشو روی سینه اش گذاشت و به جلوخم شد:چاکرشوما!
به جلو هلش دادم و وارد حیاط بزرگ خونه اش شدیم!
ازجلوی درب ورودی حیاط تاخودساختمون مشعل های بزرگی چیده شده بود صدای بلندموزیک کل فضاروگرفته بود،باقدمهای آروم وپراسترس خودمونو بهساختمون رسوندیم…همون لحظه درساختمون باز شد و دوتامرد قوی هیکل و بلندقد جلومون ظاهرشدن…به واقع میتونم بگم هربازوشون به اندازه ی سرمن بودوتیشرت چسبناکی که پوشیده بودن این واقعیتو به معرض دید میگذاشت…نیم نگاهی به چهره شون انداختم…اونقدر کریه وزشت بودن که سریع نگاهمو ازشون گرفتم و به زمین دوختم یکیشون باصدای ضمختی گفت:خیلی خوش اومدید…بفرمایید داخل
اون لحظه اونقدر ترسیده بودم که ضربان قلبم رفته بود روی هزار…
نگاهی به روژین انداختم رنگ اونم پریده بود…کمی به سمتم متمایل شد و دستمو گرفت…دست هردومون سرد بود…آب دهنشو قورت داد وگفت:ممنون
بعد تند و باعجله به سمت ساختمون حرکت کرد ومنو دنبال خودش کشید…کم مونده بود بخورم زمین باهزار زحمت تعادل خودمو حفظ کردم،نقابمونو روی صورتمون تنظیم کردیم و روژین درسالنو باز کرد و همزمان وارد شدیم…به محض ورودمون تمام نگاهها به سمتمون چرخید وبرای چندثانیه ای رومون ثابت موند…باحرکت روژین به سمت رختکن به خودم اومدم و دنبالش حرکت کردم…مانتوهامونو در آوردیم ودوباره به سالن برگشتیم…روژین صورتشو به گوشم نزدیک کرد وگفت:ببین دیانا میگم به نظرت اینجا یه جوری نیست؟!
نگاهمو بین جمعیت چرخوندم…هرکس یه شکل خاصی بود…
-چرا…خیلی عجیبه
تکیه به دیوار ایستادیم…صدای موسیقی راک هرلحظه بلند و بلند ترمیشد جوری که شیشه های بلند سالن به لرزش دراومده بودن…کل سالن بانوارهای نازک و رنگارنگی مثل رنگین کمان تزیین شده بود…مبلمان های سلطنتی!میزهای بزرگ و بلند طلایی که روشون پربود از انواع و اقسام شراب و نوشیدنی…
نگاهم به پیست رقص کشیده بود…چندتادختر به بدنهای نیمه عریان به طرزچندشناکی باهم میرقصیدن…درواقع رقص نبود…یه سری حرکتهای عجیب و غریب بود که تابه حال مثلشو جایی ندیده بود!
روژین به من نزدیکترشد وگفت:وای خاک برسرم اینا چرااین مدلین؟!چراچیزی تنشون نیست؟
-نمیدونم روژین…خدابکشتت!ببین منو چه خراب شده ای آوردی؟!معلوم نیست کدوم جهنمیه؟!یه وقت بلایی سرمون نیارن؟
-من چه میدونستم این شکلیه!؟وای من میترسم…
پرحرص نگاهمو ازش گرفتم و دوباره بهاون چندتادختر خیره شدم…بالا و پایین میپریدن و موهای بلندشونو توهواتکون میدادن…توحالت عادی نبودن کاملا مشخص بود که مست کردن…چندتا دختر دیگه به جمعشون پیوستن…سیستم این یکی دخترا کاملا متفاوت بود…موهای کوتاه پسرونه شون اولین چیزی بود که برام جلب توجه میکرد هرکدومشون سه تا گوشواره سیاه به شکل اسکلت ازهرگوششون آویزون کرده و چندتا حلقه ی فلزی به لب و بینیشون چسبونده بودن!
یه دختر باموهای کوتاه شرابی به سمتم اومد…اولش فکرکردم بامن کاری نداره اما انگار اشتباه میکردم…کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم حلقه کرد متعجب بهش خیره شدم و سعی کردم خودمو کمی عقب بکشم اما حلقه ی دستشو محکم تر کرد بالحن تندی گفتم:چی کار میکنی خانوم؟!
قهقهه ای زد زیر گوشم گفت:جووووووون خیلی نانازی عسیسم!
ابروهام ازشدت تعجب بالا پرید…لحن کشدارش لرزه به اندامم مینداخت…دستمو روی سینه اش گذاشتم و کمی به عقب هلش دادم وگفتم:برو عقب…اشتباه گرفتی!
باز قهقهه ای زد وگفت:نه قربونت برم…اتفاقادرست درست گرفتم!شک ندارم پارتنر خوبی برام میشی!از هیکلت پیداست!
تپش قلبم تند تر شد…یاامام زمون پارتنر؟!یعنی….یعنی منظورش؟!وای…چرا زودتر نفهمیدم اینا همشون ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ن؟!خدایا خودت کمکم کن!
سرمو کمی کج کردم تا ببینم چرا روژین حرکتی نمیکنه تا منو ازدست این دختر کنه نجات بده…اما نبود!قلبم به یکباره فرو ریخت.
یعنی کجابود؟!نکنه بلایی سرش آوردن؟!الان من یکه و تنها بین اینهمه گرگ چی کار کنم؟!
نفسای داغ و گرم دختره به صورتم میخورد و حالمو بد میکرد…یعنی اون لحظه دوست داشتم بمیرم چون علاوه بر نفسای داغش دست هرزش هم روی بدنم حرکت میکرد…
-چه چشمای خوشگلی هم داری جیگر…من همیشه عاشق چشمای آبی بودم!
چشمام پراز اشک شده بود کل قدرتمو جمع کردم وگفتم:من ازاوناش نیستم….دست از سرم بردار
قیافه اش درهم رفت
-پس اینجا چی کار میکنی؟!مگه نمیدونی این مجلس مخصوص ه.م.ج.ن.س.ب.ا.زاس؟!
آب دهنمو باسروصدا قورت دادم وگفتم:نه…نمیدونستم…ت…تا زه فهمیدم
-اشکالی نداره…خودم یادت میدم کوچولو!
وای مثل اینکه این دختر دست از سرم برنمیداشت…باتمام زوری که داشتم به عقب هولش دادم…کمی تکون خورد و ازم فاصله گرفت…ازفرصت استفاده کردم و به سمت ته سالن حرکت کردم اما چون کفش پاشنه بلند پام بود نمیتونستم خوب بدوم…لحظه ای مکث کردم تا کفشمو ازپام دربیارم اما همون لحظه دختره رسید و بازومومحکم تو چنگش گرفت!
-قصد داشتم ولت کنم…اما خودت نمیذاری…هرچی از دستم فرار کنی حریص تر میشم عسیسم!
اشکام دونه دونه از چشمام فرومیریخت و روی گونه ام میافتاد باصدای لرزونی گفتم:آشغال عوضی…برو گمشو…برو یکی لنگه ی خودتو پیدا کن!
پوزخندی رو لباش نشست و بازومو محکم فشار داد
-ببین دختر جون…زیادی حرف نزن حوصله ندارم…قول میدم پارتنر خوبی برات باشم
از حرفاش عقم میگرفت…همونطور که سعی میکردم خودمو از دستش خلاص کنم گفتم:تو یه آدم کثیفی…یه عوضی به تمام معنا…ولم کن…
-چرااینقدر حرص میخوری گلم…حالا تا آخرشب وقت زیاده…بیا فعلا از مهمونی لذت ببر
دستمو محکم گرفت و به سمت پیست رقص کشید…بااینکه دختر لاغری بود اما زور بازوی خوبی داشت…نمیتونستم ازدستش فرار کنم…ای کاش روژین الان اینجا بود…حداقل کمکم میکرد…یعنی کجا گذاشته رفته؟!
نگاهمو تو جمعیت چرخوندم…هرلحظه تعداد مهمونا بیشتر وبیشتر میشد…روژینو پیدا نمیکردم…از دست خودم حرصم گرفته بود…اینکه نمیتونستم ازدست یه دختر فرار کنم عذابم میداد!این ترسی که کل وجودمو گرفته بود و نمیذاشت کل قدرتمو تویه نقطه متمرکزکنم عذابم میداد!این تپش قلب…این لرزش دست…این استرس وترس…همه وهمه عذابم میداد…
مجبور به تبعیت شده بود…حداقل تا زمانی که موقعیت فرار رو پیدا میکردم باید ازش تبعیت میکردم تا راحت تر از چنگش خلاص بشم…
منو به سمت پیست رقص کشید…بوی گندالکل فضارو پرکرده بود…نمیتونستم نفس بکشم…زیرلب اسم خدارو صدا زدم و بین جمعیت غرق شدم…
چراغا خاموش شده بود و چیز زیادی دیده نمیشد…فقط اون دخترو روبه روم میدیدم که لبخندمزخرفی گوشه لبش بود و باریتم تندآهنگ خودشو تکون میداد…دستاش دور کمرم حلقه شده بود و منو همراه خودش به حرکت درمیاورد…دوست داشتم هرلحظه ازاون فضا فرار کنم اما نمیشد…فعلا تو دست این دختر اسیر بود!
به درخواست چندنفر دی جی آهنگو تغییر داد و موزیک ملایمی تو سالن پخش شد…آهنگ جدید گوگوش بود…چندوقته پیش شنیده بودم…روژین میگفت برای ه.م.ج.ن.س.گ.ر.اها خونده و پخشش تو این مجلس گواه این ادعا بود!
فضا هرلحظه تاریک وتاریک تر میشد وترس من بیشتر…اینکه نتونم ازاینجا نجات پیدا کنم…جمعیت تو پیست رقص بیشتر وبیشتر میشد جوری که باهر حرکتم به یه نفر برخورد میکردم منو از خودش فاصله داد و باعث شد یک دور دور خودم بچرخم…دستم ازش رها شد وتو بغل یه نفر دیگه افتادم…دستای قوی و مردونه ای دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید…
نفسم تو سینه حبس شد…نگاهم رو ازروی دستای حلقه شده دور کمرم بالا کشیدم وبه چشمای آشنایی که کل وجودمو به آتیش میکشید خیره شدم…سامی؟!اینجا چی کارمیکرد؟
سرشو کمی جلو آورد و بالحن عصبی تقریبا کنار گوشم فریادکشید:اینجا چه غلطی میکنی دختره ی احمق؟!
باشنیدن صداش…حتی باعصبانیت…حتی باخشم…حتی سرد وجدی…انگار آرامش به وجودم تزریق کردن…لبخندمحوی رولبام نشست چیزی نگفتم فقط خیره به چشمای سیاهش نگاه کردم که ادامه داد:میخندی؟!میدونی اگه من اینجا نبودم چه بلایی سرت میومد!!؟اینجا چه غلطی میکنی هان؟!دیانا جواب بده!
باصدای آرومی گفتم:منو ازاین جهنم ببر بیرون…خواهش میکنم!
پوزخندی زد وگفت:اگه میخوای بری بیرون واسه چی اومدی؟
-من نمیدونستم اینجا همچین جاییه!باورکن راست میگم…
دندوناشو بهم فشار داد و باخشم بیشتر گفت:وای دیانا وای…یعنی الان دوست دارم خفت کنم!میدونی کجا پا گذاشتی؟میدونی اینجا چه جهنمیه؟
-آره تازه فهمیدم ازجهنم بدتره!
-خیال میکردم بادخترای دیگه فرق داری…فکرمیکردم عاقل تر ازاین حرفایی…اما اشتباه میکردم توهم یکی مثل بقیه…چه فرقی داری؟
قلبم فرو ریخت…سرم به دوران افتاد…هرحرفی که ازدهنش خارج میشد پتکی میشد و روی سرم فرود میومد…ای کاش پامو اینجا نمیذاشتم…ای کاش!
چشماش از پشت اون نقاب مشکی که به صورتش زده بود…پرجذبه تر و خشمگین تر بود…رگه های خون به وضوح تو چشماش دیده میشد ومن بااینکه از نگاهش میترسیدم…بااینکه باحرفاش خرد شدن قلبمو حس میکردم…بااینکه میدونستم دیگه امیدی برای حضور تو قلبش ندارم اما…دلم واسه هرلحظه داشتنش پرمیکشید…واسه هر نگاهش بال بال میزد…واسه هر توجهش خودشو به آب و آتیش میکشید…
صدای موسیقی تو گوشم میپیچید…

از این بیراهۀ تردید … از این بن بست میترسم
من از حسی که بین ما … هنوز هم هست میترسم
ته این راه روشن نیست … منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق … نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم … نه رد شیم ازتو این بن بست
منم میدونم این احساس … نباید باشه اما هست
نگاهش به من نبود…با چشمای تیزش اطرافو از نظر میگذروند…هنوز دستاش حصاری بود که از من محافظت میکرد…باریتم آهنگ تکون میخورد ومنو مجبور به حرکت میکرد…اولین باری بود که به یه مرد اینقدر نزدیک بودم که صدای تپش قلبشو حس میکردم…داغ شده بودم و قطره های عرق سرد رو روی کمرم حس میکردم…
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۲۹ عصر
بالحن ملتمسی گفتم:
-میشه منو از اینجا ببری؟!
جدی وخشک بدون اینکه نگاهی به من بندازه گفت:من الان کاردارم…باید تا پایان مهمونی صبر کنی…

لحن صداش سردشده بود…سردترازهمیشه…اونقدر سردکه سرماش به وجودمنم القا میشد!ازاینکه به من توجهی نداشت حرصم گرفت کمی خودمو عقب کشیدم همونطور که نگاهش به جلو بود گفت:این قدر تکون نخور…وایستا سرجات
-میشه منو ول کنی؟!دارم اذیت میشم…
پوزخندی گوشه لبش نشست وگفت:ولت کنم تا گیر یکی بدتر از اون دختره بیافتی؟شک نکن ایندفعه تابلایی سرت نیارن و استفاده شونو ازت نبرن دست از سرت برنمیدارن…
باشنیدن این حرفش بدنم مور مور شد…خودمو جمع کردم وچشمای خیسمو دوختم به فک مستطیلی ومنقبض شده ازخشمش وگفتم:من حالم خوب نیست…دیگه نمیتونم اینجا بایستم!سرم گیج میره
بالاخره نگاهشو از جمعیت اطرافش گرفت و به صورت من دوخت،چندثانیه ای توچشمام خیره موند…انگار میخواست از صحت حرفم اطمینان پیدا کنه…بعداز مکثی کوتاه بی توجه به حرفی که زدم گفت:اینجا چی کارمیکنی دیانا؟!نکنه توهم یکی مثل اینایی؟
خیلی بهم برخورد…جوری با طعنه حرف میزدکه انگار منو حین ارتکاب جرم دستگیر کرده…اخمی کردم ولی نقاب روی صورتم اجازه نمیداد سامی این اخم بزرگ رو ببینه…بالحنی مثل خودش گفتم:انگار خودت هم تو این محفل حضورداری!درسته منم شمارو یکی ازاونا خطاب کنم!؟
فشار دستاش دور کمرم زیاد شد!انگار میخواست عقده ی حرفای منو که رو دلش سنگینی میکرد روی کمر من خالی کنه…ازدردش لبمو به دندون گرفتم که انگار متوجه شد فشار دستش کم شد وگفت:من واسه انجام کار مهمی اینجام اونوقت توچی؟!
-منم مجبورشدم بیام…
-چرا مجبور؟
-روژین اصرار کرد…منم میدونستم تو شرایط روحی خوبی نیست به خاطر دیدن دوباره پدرام واسه همین قبول کردم بریم مهمونی تا روحیه اش عوض بشه…
-پس حاضرشدی به خاطر رفیقت،رییستو بپیچونی؟!چراازمن اجازه نگرفتی؟
هول شدم…نمیدونستم چی بهش بگم شک نداشتم هرحرفی میزدم یه جوابی براش داشت کمی مکث کردم وگفتم:میدونستم اجازه نمیدی!
-معلومه اجازه نمیدادم…اگه ازمن پرسیده بودی نمیذاشتم بیای اینجا و تواین کثافت گیر بیافتی!
راست میگفت…سامی همیشه راست میگفت…حرفاش همیشه درست ومنطقی بود…همیشه بهترین راهو انتخاب میکرد
-خودمم میدونم اشتباه کردم…
باز زل زد تو چشمام اما من نگاهمو دزدیدم…تاب این نگاه سوزاننده رو نداشتم میترسیدم هرلحظه اختیارمو ازدست بدم و کاری کنم که دیگه نشه جبرانش کرد…دستشو از دور کمرم برداشت وبازومو گرفت…بایه حرکت چندنفری رو کنار زد و منو دنبال خودش از پیست رقص بیرون برد…نفس عمیقی کشیدم وبه راه افتادم چندقدمی جلوتر رفت بعدانگار تازه یاد چیز مهمی افتاد سرجاش ایستاد وبه طرف من برگشت وگفت:گفتی دوستت هم باهات اومده بود؟!؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که ادامه داد:پس کجاست؟
-نمیدونم غیبش زده…هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم
باحرص وتقریبا صدای بلندی گفت:از دست شما دوتا!حالا من چی کار کنم؟
سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم…باکشیده شدن دستم به راه افتادم…باقدمهای بلند ومحکم راه میرفت و من بااین کفشای پاشنه بلند نمیتونستم مثل آدم دنبالش حرکت کنم…مدام پام پیچ میخورد و میلنگیدم…دلم میخواست همونجا اون کفشای لعنتی رو از پام دربیارم اما نمیشد…کنار راهرویی ایستاد…نگاهی به اطرافش انداخت وقتی اطمینان پیدا کرد کسی اونجا نیست منو هول داد داخل راهرو و خودش پشت دیوار قایم شد…چندباری پنهانی ازپشت دیوار به جمعیت روبه روش خیره شد…کنجکاو شده بودم بفهمم به چی نگاه میکنه کمی خودمو جلو کشیدم و چشم دوختم به روبه رو…یکدفعه بادیدن چیز عجیبی هینی کشیدم و یه قدم به عقب برداشتم…دستمو روی دهنم گذاشتم وگفتم:اون…اون…
سامی تازه متوجه من شد نگاه پرازتعجبی بهم انداخت وگفت:چی شده؟
بادستم به جلو اشاره کردم وگفتم:اون دختر شادی نیست؟
سامی رد نگاهمو دنبال کرد و به دختری که بابدن نیمه عریان وسط جمعیت به طرز خیلی زشتی میرقصید وحرکتهای عجیبی از خودش درمیاورد خیره شد…نگاهش به جلوبود و روی صحبتش به من :تو ازکجا میدونی اون شادیه؟!چه جوری از رو نقاب شناختیش؟
آب دهنمو قورت دادم وگفتم:شادی یه خالکوبی به شکل دوتا قلب تو هم روی مچ دست راستش داره اولین بار اتفاقی تو سلف دانشگاه دیدم…الان هم اون دختر روی مچ دست راستش همون خالکوبی رو داره درضمن لاک روی ناخناش همونیه که امروز تو دانشگاه زده بود…هنوزم شک دارین؟
دستاش مشت شد و روی دیوار بالا سر من فرود اومد…اونقدر ترسیدم که تو خودم مچاله شدم زیرلب حرفی زد که اصلا متوجه معنیش نشدم:کثافت به دختر خودش هم رحم نمیکنه…
نفهمیدم…گنگ نگاهش کردم دستی به موهاش کشید و یقه ی پیراهنشو تو دستش گرفت….به لباش نزدیک کرد و گفت:پدرام اونجایی؟!
متعجب از جا پریدم….نگاهی به اطراف انداختم تا پدرامو پیدا کنم اما این دور و بر نبود باشنیدن صداش چشمام از تعجب گرد شد
-آره…چی شد؟
لبشو بازبون ترکرد و گفت:ببین همون دختره روژین هم اینجاست گم شده…بگرد دنبالش
صدای فریاد بلند پدرام تو گوشم پیچید….خداروشکر از جمعیت دور بودیم و کسی صدارو نمیشنید:وای…
بعد سام یقه ی پیراهنشو مرتب کرد،گفتم:این تماس چه مدلی بود؟
به یقه پیراهنش اشاره کرد وگفت:اینجا یه بی سیم خیلی ریز نصب شده…
-اینهمه تجهیزات برای چیه؟!
-دیگه قرارنیست فضولی کنی…برای امروز بسه!
لبامو جمع کردم وچیزی نگفتم یهو موزیک قطع شد و بعد صدای دی جی بلند شد وگفت:و مهمون افتخاری امشب تشریف میارن!
باابروهای بالا رفته به در ورودی که تازه باز شده بود خیره شدم…اول دوتا پسر جوون بابالاتنه ی ب.ر.ه.ن.ه. و بعد مرد تقریبا مسنی همراه دوتا دخترکه لباسای کوتاه قرمز رنگی تنشون بود وارد شد…

نگاهم هنوز به رو به رو بود…بادیدن صحنه ی بدی زود چشمامو بستم و دستمو جلوی صورتم گرفتم و باصدایی که عجزتوش فریاد میزد گفتم:خواهش میکنم منو ازاینجا ببر!خواهش میکنم…
چیزی نگفت محو تماشای صحنه ی روبه روش بود…از بی خیالیش حرصم گرفت بلندتر ازقبل گفتم:منو ازاینجا ببر…میشنوی؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:بمون وخوب نگاه کن…ببین اگه من اینجا نبودم چه بلایی سرت میومد…بروقربون چشمای آبیت شو…اگه اونارو نداشتی اصلا نمیشناختمت
سرمو زیر انداختم وگفتم:من اشتباه کردم…من غلط کردم…اصلا هرچی تومیگی!فقط منو ازاین جهنم ببر بیرون…التماست میکنم
-اول باید دوستتو پیدا کنیم بعد…نمیشه که همین جوری بریم اونو اینجا تنها بذاریم!
آهی کشیدم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم…نگاهش از چشمام سرخورد و رولبام ثابت موند…چندثانیه ای مکث کرد و بعددستشو جلو آورد…ترسیدم…چشمامو ریز کردم و خودمو عقب کشیدم…دستش روهوا خشک شد نفسشو با حرص فوت کرد بیرون وزیر لب حرفی زد که اصلا نفهمیدم دستشو تو جیب کتش برد و دستمال سفید رنگی بیرون کشید…دوباره دستشو آورد تو یک میلیمتری لبم!نگاه بهت زده وترسیده ی منو که دید پوفی کرد وگفت:نترس اسلام به خطر نمیافته…تماس پوستی نداریم!
مات نگاهش کردم که دستمالو روی لبم گذاشت و آروم وباطمانینه رژ لبمو پاک کرد…بادقت دستمالو رو لبم حرکت میداد…خیلی خجالت میکشیدم…اصلا انتظار یه همچین کاریهویی رو ازش نداشتم
بالاخره دستمالو از رو لبم برداشت وبدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت:هرچه قدر ساده باشی قشنگ تری!قیافه ات بدون آرایش خیلی معصومه…سعی کن خودت باشی نه اون کسی که بقیه ازت انتظار دارن…
خجالتزده لبمو به دندون گرفتم وچیزی نگفتم…حرفاش خیلی به دلم نشست…باز اون حس شیرین ته دلم رسوب کرد و قلبمو به تپش واداشت!
دستمال رژ لبی رو تا کرد و تو جیب شلوارش گذاشت بعد باهمون صدای جدی وگیراش گفت:دنبالم بیا…
چندقدمی ازم فاصله گرفت که تازه به خودم اومدم ودنبالش راه افتادم…بازم مثل همیشه ازم جلو میزد و هرکاری میکردم نمیتونستم بهش برسم…هرقدمش سه برابر قدم من بود…
انتهای راهرو چندتادر بود…سام دستشو روی اولین در گذاشت و بایه حرکت بازش کرد…درست مقابل درایستاده بودم بادیدن صحنه ی زننده ی مقابلم حالم بهم خورد و دستمو جلوی دهنم گرفتم و به جلو خم شدم…صدای عصبی سامو شنیدم:تو چرا اون تورو نگاه میکنی؟!…اه…همش باید حواسم بهت باشه؟!
ناراحت شدم…حس یه آدم اضافی رو داشتم که باری شده بود روی دوش این واون!اخمی کردم و صاف ایستادم وگفتم:من ازکجا بدونم اون تو چه خبره؟!از کجا میدونستم که نباید نگاکنم؟!چراهمش سرم داد میزنی؟چرا عقده هاتو سرمن خالی میکنی؟…اشتباه کردم درست…حق با توست اونم درست…ولی اینهمه بدرفتاری و خشونت اصلا عادلانه نیست!
چیزی نگفت…پشتشو بهم کرد و چندقدمی جلو رفت همزمان با حرکتش یه چیزایی به گوشه های دیوار میچسبوند…میترسیدم بپرسم اونا چیه!دوست نداشتم سر این موضوع هم کلی بهم گیر بده…در بعدی رو باز کرد ایندفعه نگاهی نکردم…پشت بهش ایستادم…صدای جیغ همراه باآه و ناله به گوشم میرسید…دلم میخواست برگردم ببینم چه خبره اماازطرفی هم دوست نداشتم باز صحنه ی چندشناکی ببینم و دلم و روده ام بهم بخوره!
باشنیدت صدای بسته شدن در به سامی نگاهی انداختم…دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و سرشو به طرفین تکون میداد…در سومی رو که باز کرد با صدای خفه ای گفت:بیا اینجا…
چندقدم جلو رفتم وگفتم:ببینم تو چه خبره؟!
نمیدونم چرا حس کردم از سوالم خندش گرفت…چشماش میخندید اما لباش بهم چسبیده بود و حرکتی نمیکرد.سرشو به نشونه مثبت تکون داد…نگاهی به داخل انداختم راهروی دیگه ای بود…ابرویی بالا انداختم وگفتم:این خونه چه قدر پیچ در پیچه…آدم گم میشه خب!
-اینا راههای فراره…این راهرو رو که رد کنی میرسی به یه کمد بزرگ…درشو که باز کنی پشتش یه محوطه ی بازه…من ماشینو اونجا پار کردم…خودتو برسون به ماشین
غمگین نگاهش کردم وگفتم:تنها برم؟
-آره…
-یعنی شما نمیای!؟من تنهایی میترسم…اینجا خیلی مخوفه!
-نترس…من از اینجا حواسم هست که کسی وارد راهرو نشه!هروقت دوستتو پیدا کنم میام پیشت
سرمو پایین انداختم و باصدای آرومی گفتم:بلایی سرت نیاد؟!
-نخیر…بادمجون بم آفت نداره…من نصف عمرمو بااین آدما گذروندم
لبمو به دندون گرفتم و چیزی نگفتم…یه قدم به جلو برداشتم و وارد راهرو شدم نیم نگاهی به سام انداختم…چشماشو یک بار باز و بسته کرد تا خیالم از بابتش راحت باشه اما راحت نمیشد….این دلی که واسه هر لحظه خواستنش پرمیکشید آروم نمیگرفت

نگاهمو ازش گرفتم…کفشای پاشنه بلندمو از پام درآوردم وباآخرین سرعتی که میتونستم داشته باشم شروع به دویدن کردم…راهروی طولانی و پیچ در پیچی بود…هرآن حس میکردم یکی دنبالم میکنه و منو میگیره…نفس نفس میزدم…ته گلوم خشک شده بود…قطره های عرق دونه دونه از روی پیشونیم سرمیخورد و روی نقابم میافتاد…بادیدن کمد بزرگ قهوه ای رنگی ته راهرو خیالم راحت شد…خودمو به کمد رسوندم و لحظه ای ایستادم…دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم!به خاطر بیماری آسمم عادت نداشتم زیاد بدوم چون زود نفسم میگرفت…چندباری دم وبازدم کردم تاحالم بهتر شد…دستمو روی دستگیره ی کمد گذاشتم و بازش کردم…صدای جیر جیرش بلند شد…نفسمو تو سینه حبس کردم…صداش اونقدر بلند بود که میترسیدم کسی اون اطراف بشنوه وبیاد سراغم!تند وباعجله لباسای داخل کمدرو کنار زدم اما…اینجا که محوطه ی بیرون نبود؟!تخته ی پشت کمد بود…
امیدم به ناامیدی تبدیل شد…آهی کشیدم وباحرص پامو به زمین کوبیدم!یعنی چی؟مگه سامی نگفت پشت کمد محوطه ی آزاده پس کو!؟اه…لعنت به این شانس…
دوباره نگاهی به تخته ی پشت کمد انداختم…بامشت چندتا ضربه بهش کوبیدم اما هیچ تاثیری نداشت…از حرصم به بدنه ی کمد تکیه دادم و چشمامو بستم…آخه دختر نونت کم بود؟!آبت کم بود؟مهمونی رفتنت چی بود این وسط؟الان تو خونه راحت نشسته بودی به کارات میرسیدی!!هیچ کدوم ازاین استرسهاروهم تحمل نمیکردی!
یاد روژین افتادم…آخه کجا گذاشت رفت یهویی؟!چرامنو تنها گذاشت؟!نکنه بلایی سرش اومده باشه؟!…وای نه…خدانکنه!
چشمامو باز کردم بادیدن دکمه ی قرمز رنگ ریزی که مقابل صورتم قرار داشت ابروهام بالا پرید…کمی خودمو جلو کشیدم وبانوک انگشتام دکمه رو لمس کردم…شاید راه نجاتم همین بود!؟زیرلب بسم ال…گفتم و دکمه رو فشار دادم…به محض این که اینکارو کردم صدای گوش خراشی بلند شد و تخته ی ته کمد کنار رفت…چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم…یعنی ممکن بود!؟باورکنم که خواب نیست؟!
یه قدم به جلو برداشتم…یه باغ بزرگ پراز درختای بلند و تنومند که به خاطر فصل زمستون تمام برگاشون ریخته بودن و شاخه های لختشون براثر وزش باد تکون میخوردن…سوز سردی تووجودم پیچید…پیراهنم خیلی نازک بود و دربرابر این سرما اصلا ازم محافظت نمیکرد…لرز کردم!دستامو بهم قلاب کردم و روی سینه ام گذاشتم…شالمو روی سرم محکم کردم و قدم اولو به باغ افسانه ای گذاشتم…خیلی ترسناک بود…مخصوصااینکه هوا خیلی تاریک بود و صدای جیرجیرکاتو قضای باغ میپیچید…
آب دهنموباسروصدا قورت دادم وقدم دیگه ای برداشتم…چون کفش پام نبود خرده برگها وشاخه های ریزروی زمین اذیتم میکرد اما مهم نبود…فعلا مهم ترین چیز فرار ازاین جهنم بود…قدمهامو تندتر کردم…شاخه های بلند درختارو کنار میزدم و ازبینشون عبور میکردم…نمیدونستم از کدوم جهت باید حرکت کنم…شرق…غرب…شمال…نمیدون م!اصلا نمیدونستم الان به سمت کدوم جهت حرکت میکنم؟!فقط باعجله قدم برمیداشتم و زیر لب ذکر میگفتم…هرچیزی که به ذهنم میرسید…هرچی که بلد بود…واسه خودم تکرار میکردم تا نترسم…تا حواسم پرت بشه واین مسیر لعنتی زودتر تموم شه…
باشنیدن صدای پارس سگ سرجام ایستادم…الان واقعا تو این موقعیت و شرایط فقط وفقط همینو کم داشتم…سگ؟
به عقب برگشتم بادیدن سگ دوبرمنی که باسرعت هرچه تمام تر به سمت من میدوید وحشت کردم…به معنای واقعی ترسیدم…لال شده بودم حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود فقط تونستم نگاهمو از سگ بگیرم وبدوم…بدوم…بدوم…
صدای پارسش هرلحظه نزدیکتر میشد ووحشت من هرلحظه بیشتر…بادیدن بی ام دبلیوی سام که ته باغ پارک شده بود انگار جون دوباره گرفتم…بی توجه به درد شدیدپاهام به سرعتم افزودم و خودمو به ماشین رسوندم…درش باز بود!خودمو روی صندلی جلو جا دادم و دروبستم…سریع قفل دروزدم و نفسی از سر راحتی کشیدم
اوف…تپش قلبم اونقدر شدید بود که هرلحظه حس میکردم الان سینه مو میشکافه ومیزنه بیرون…به صندلی ماشین تکیه دادم وچشمامو بستم اما طولی نکشید چون باضربه ی محکمی که به ماشین خورد چشمامو بازکردم…همون سگه روی دوپاش ایستاده بود و زبونشو به شیشه ی ماشین میکشید…بادیدن دندوناش وحشت کردم وجیغی از ته دل کشیدم…
زبونشو روی شیشه میکشید و پارس میکرد…ازترس به خودم میلرزیدم…چرا سام نمیومد؟دوساعتی گذشته بود…سوزسرما بیشترازقبل به بدنم نفوذ میکرد…دستامو جلوی دهنم گرفتم و ها کردم اما هیچ تاثیری نداشت…حتی نفسهامم سرد شده بود!
ضرباتی که سگه به ماشین میزد تندترومحکم تر شده بود…ماشین تکون میخورد ومن بیشترازپیش تو خودم فرو میرفتم و ازخداکمک میخواستم!
پس چرا سامی نمیومد؟!
یه ضربه ی محکم و کاری از سگه کافی بود تا شیشه ی ترک خورده ی ماشین بشکنه…باشنیدن صدای خرد شدن شیشه جیغ بلند دیگه ای کشیدم و سرمو بین دستام گرفتم…
حتم داشتم دیگه ایندفعه کلکم کنده اس…بدون شک این سگ منو تکه تکه میکرد…ازتصورش هم اشک تو چشمام پر میشد!
تقلا میکرد خودشو یه جوری وارد ماشین کنه که صدای شلیک گلوله فضارو پرکرد…مات به پنجره نگاه کردم که سگه همونطور که دستاش به شیشه چسبیده بود سر خورد و روی زمین افتاد
مرد؟!
گیج ومنگ بودم که باشنیدن صدای آشنایی به خودم اومدم…دقیق تو تاریکی نگاه کردم!بادیدن پدرام که روژین رو تو بغلش گرفته بود تعجبم بیشتر شد!
-بیا در عقبو باز کن!
زود از ماشین پیاده شدم و درعقبو باز کردم پدرام روژینو روی صندلی خوابوند…نگاهم روی مچ راست خونیش که با یه کروات بسته شده بود تا از خون ریزی جلوگیری کنه ثابت موند!
-چه بلایی سرش اومده؟
باعجله به سمت صندلی راننده رفت و نشست…منم روی صندلی نشستم و درو بستم
-مگه نمیبینی؟خودکشی کرده…اونم بایه تیکه موزایک!
-چرا؟
-الان وقت توضیح ندارم بعدا میگم!فعلا باید بریم!
-ولی من باید بدونم…روژین ازهرکسی به من نزدیکتره!
نیم نگاهی به روژین انداخت وگفت:برده بودنش زیر زمین…اتفاقی سراز اونجا درآوردم…دوتا پسر و دوتا دختر دوره اش کرده بودن و میخواستن بلایی سرش بیارن که…
ادامه نداد…میدونستم حرف زدن ازاینجور مسایل در مقابل من براش سخته به خاطر همین گفتم:خب؟
نگاهشو از روژین گرفت و به رو به رو دوخت:برای اینکه آلوده شدن خودشو نبینه بایه تیکه موزایک شکسته که روی زمین افتاده بود رگشو میزنه…من دیر رسیدم!وقتی رسیدم که پسرا ودخترا داشتن فرار میکردن!فقط تونستم بدن نیمه جونشو بردارم و خودمو به ماشین برسونم…الانم اگه دیر کنیم معلوم نیست چه بلایی سرش میاد!
الهی بمیرم برای روژین…ای کاش میتونستم کمکش کنم…ای کاش!
استارت زد…
-شما سویچو از کجا آوردین؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:از سام گرفتم…
همین که ماشین حرکت کرد گفتم:پس سامی چی میشه؟اون هنوز نیومده!
-خودش یه جوری برمیگرده!
-نه….توروخدا تنهاش نذارین!وایستیم تا برگرده
کامل به سمتم چرخید وگفت:اگه بخوایم وایستیم تا سامی برگرده که روژین مرده!سام کارشو بلده…نگران نباش!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۰ عصر
بااینکه از سرما به خودم میلرزیدمدست به سینه به صندلی ماشین تکیه دادم و چیزی نگفتم…نتونستم حرف دلمو به زبون بیارم…نتونستم بگم من بدون اون جایی نمیرم…نتونستم بگم جونم به جونش بسته اس…نتونستم بگم…
ذهنم پرکشید به مهمونی امشب…به آدماش…به اتفاقاتی که افتاد…به چیزهایی که دیدم!
هرانسانی هزارویک نقاب داره…وزیر هرکدوم ازاونا دوچهره!
ولی معلوم نمیشه کی ازکدوم چهره استفاده میکنه…واقعا عجیبه!
 
باتوقف ماشین چشمامو باز کردم…بادیدن خونه آهی کشیدم وگفتم:منم همراهتون میام
پدرام اشاره ای به لباسام کرد وگفت:لابد بااین وضع؟
-خب میرم زود عوضشون میکنم
جدی گفت:نه…اصلا نمیشه!تاالانم خیلی دیرمون شده!
به عقب برگشتم…نگاهی به روژین باچشمای بسته انداختم وگفتم:توروخدا مراقبش باشین…
-نترس بیشترازتو نگرانشم!
نیم نگاهی به چهره اش انداختم و بالحنی سرد گفتم:ولی خیلی اذیتش کردین!
درماشینو باز کردم وبدون اینکه منتظر جوابش باشم ازماشین پیاده شدم و دروبستم!
باتک زنگی که زدم نگهبان درخونه رو باز کرد…دوست نداشتم منو بااین وضعیت ببینه به خاطر همین به تک سلامی اکتفا کردم وباعجله خودمو به ساختمون رسوندم تودلم هزار بار خداروشکرکردم که هوا تاریک بود وکسی منو تواین وضعیت واضح ندید!
به اتاقم که رسیدم…نگاهم روی ساعت ثابت موند…ساعت دونیمه شب!چه قدر زود گذشته بود…انتظارداشتم الان فوق فوقش یازده ونیم باشه…پوف…منم چه فکرایی میکنما!
لباسامو عوض کردم وروی تخت نشستم…خوابم نمیبرد…نگرانش بودم…نگران بودم
نگران دوری دستهامون
وبی قراری فاصله ها…
نگران بارونهای اومده ونیومده…
مرور کردن شب وروز
نگران تنهاشدن دوباره…
نگران کم شدن آبی های آسمون
نگران حرفهای ناگفته ی چشمام…
وغبار گرفتن کوچه های خاطره…
نگران سرد شدن نفسهامون…
کمرنگ شدن اشتیاق دیدارمون
نگران بوم های خالی دیوارا…
نگران یخ زدن قلبهامون…
نگران بودم
نگران…
روی تخت دراز کشیدم و به سفیدی وصافی سقف خیره شدم…واقعا اینهمه سفیدی و صافی وجودداشت؟!وجود داشتن آدمایی که وجودشون به اندازه ی سقف اتاقم صاف و سفید باشه؟!بدون هیچ لکی؟!بدون هیچ آلودگی وناپاکی؟!صاف صاف…پاک پاک…
نه وجودنداشت…آدمه همیشه سفید…همیشه پاک…بدون هیچ عیب و ایراد…یه قهرمان به تمام معنا…وجود نداشت!بالاخره هرآدمی تو زندگیش یه بار خطا میکرد…یه بار اشتباه میکرد…یه بار تصمیم غلط میگرفت…یه بار از تموم قانونمندی های دنیا سرپیچی میکرد…هیچ کس سفید نبود…سفید مطلق وجود نداشت…آدم خوب خوب پیدا نمیشد…اماوجودداشتن آدمایی که به معنای واقعی سیاه مطلق بودن…ضمیر باطنشون پراز کثیفی وسیاهی بود…چرا سفید مطلق وجودنداشت ولی سیاهی مطلق دور واطرافمون زیاد بود؟
آدما از ازل سفید مطلق یا سیاه محض نبودن…شرایط زندگی باعث شده که رنگی بشن…یکی میشه مثل همین قماش شادی سیاه سیاه…کثیف وپرازآلودگی!یکی هم میشه مثل شخصیت قهرمان تو قصه ها سفید مطلق…آره اینجورآدما فقط تو قصه ها پیدا میشن وگرنه تو دنیای واقعی هیچ کس سفید محض نیست!
یکی خاکستریه روشنه یکی تیره…اما هیچ کس سفید نیست!شرایط باعث میشه آدما رنگ عوض کنن!یکی راه درست رو پیش میگیره یکی غلط!یه عده هم مثل من تو دوراهی درست و غلط گیر میکنن واصلا نمیدونن کدوم درسته کدوم غلط!آیا واقعا مهربونی کردن کار درستیه!؟کمک کردن کار خوبیه؟!عشق و دوست داشتن غلطه یا درست؟هوم…؟
روی تخت غلطی زدم و به پهلو قرار گرفتم…این بحث من تمومی نداشت…باشنیدن صدای الله واکبر اذان از جام بلند شدم!هنوز نیومده بود و من نگرانش بودم…
چادر سفید گل دارمو روی سرم مرتب کردم وبه نماز ایستادم…
رکعت دوم بودم که دراتاقم باز شد…سعی میکردم حواسم به نمازم باشه ولی نمیشد…رفتم رکوع بوی عطر تلخ و آشنایی توی مشامم پیچید…رفتم سجده،صدای قدمهای محکمی روی پارکت اتاقم به گوش رسید…انگار قرار نبود این نمازرو درست وحسابی بخونم…زود از سجده بلند شدم…مهرمو بوسیدم و وسرمو بلند کردم…
-همیشه نماز میخونی؟!
مات نگاهش کردم…درست روبه روم ایستاده بود با صورتی آشفته و موهایی پریشون!کرواتش شل وکج شده بود وچشماش قرمز قرمز بود
همونطور که صورتشو از نظر میگذروندم گفتم:سلام…چرا اینقدر دیر برگشتین؟!
یه تای ابروش بالا پرید وگفت:انگار تو مهمونی باهام صمیمی تر بودی!یادمه منو تو خطاب میکردی!
لبمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم میدونم تو مهمونی از ترسم احترام یادم رفته بود و سام برام تو شده بود!
روی تختم نشست وگفت:نگفتی از کی نماز میخونی؟!
-چندسالی میشه…
 

دستی به چادرم کشیدم وادامه دادم:شماهم نگفتین چرااینقدر دیر برگشتین!
-کارابهم گره خورد نتونستم زودتراز این بیام…
باتردید نگاهش کردم نمیدونستم اینهمه کنجکاوی تو زندگی خصوصیش درسته یانه…ازطرفی هم میترسیدم باواکنش بدی ازطرف خودش روبه رو شم اما دلو به دریا زدم و سوالی روکه مثل خوره به جونم افتاده بود پرسیدم:شما تواون مهمونی…
نذاشت ادامه حرفمو بزنم دست راستشو به نشونه ی سکوت بالا آورد وگفت:نمیتونم بگم چرا وبه چه دلیل اونجا بودم فقط بهت میگم من مثل اونا نیستم…
خواستم حرفی بزنم که باز پیش قدم شد:لطفا ادامه نده…نمیخوام بهش فکرکنم!
حرفی نزدم…درکش میکردم اون مهمونی اونقدر وحشتناک بود که حتی فکرکردن درموردش هم لرزه به اندامم مینداخت…حتما برای سام هم همین طور بود!
جانمازمو تا کردم و همونطور که از رو زمین بلند میشدم چادرمو روی سرم مرتب کردم که گفت:خیلی خوبه که رابطه ات با خدا اینقدر قویه!
ابروهام خود به خودبالا پرید وگفتم:یعنی چی؟
باحالت خاصی نگاهم کرد…
-من خیلی وقته خداروفراموش کردم…
مات به صورتش خیره شدم…لبخند تلخی زد ونگاهشو به پنجره دوخت…یه قدم به سمتش برداشتم وگفتم:توروخدااین حرفو نزنین خدا قهرش میگیره…اون همیشه هست!همیشه پیشمونه…هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره…
-ولی منو تنهاگذاشت…تو اوج نیاز تنها گذاشت…حرفمو نشنید!فریادمو نشنیده گرفت…عجزمو نادیده گرفت!اون کنارم نبود!
لبمو به دندون گرفتم و کنارش روتخت نشستم…نگاهمو دوختم به صورتش وگفتم:شما ازکجا میدونین خداتنهاتون گذاشته؟ازکجامعلوم اتفاقای بدترازاین قرارنبود سرتون بیاد؟
نیم نگاهی به من انداخت وپوزخندی زد:دیگه بدترازاینم وجود داره؟
گوشه چادرمو تو دستمو گرفتم و مچاله اش کردم…لباموبازبون ترکردم وگفتم:دستتو بذار روی قلبت…چشماتو آروم ببند…آروم آروم…خداروبه بزرگی خودش صدابزن…به عظمت خودش…
چشمام بسته بود و حرکات سامی رو نمیدیدم…فقط آروم وشمرده حرف میزدم
-ازته قلبت صدا بزن…بذار تک تک سلولهای بدنت یک صدا اسم خدارو تکرار کنن…اونوقت خداروحس میکنی که داره صدات میزنه!
حالا دلت لرزید؟!
حالا باورکردی خداتو دل خودته؟حالا فقط کافیه باخودت یه سبد تمنا ببری…تابایه سبد پراز رحمت برگردی!اوت هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیذاره…امید هیچ کدوم ازبنده هاشو ناامید نمیکنه!اون همیشه مراقبمونه…گاهی ازدور…گاهی هم نزدیک نزدیک!اونقدر نزدیک که میتونی حسش کنی…مثل حالا…مثل الان!
صدای بسته شدن در باعث شد چشمامو باز کنم…اونقدر درو محکم کوبید که قلبم لرزید…مات به در بسته شده ی اتاقم خیره شدم
دستمو برای تاکسی بالا بردم…امروز میخواستم ولخرجی کنم…برای اولین بار بود که از تاکسی استفاده میکردم اونم چون دیرم شده بود وگرنه من به این چیزا عادت نداشتم…همون خط مترو و ایستگاه اتوبوس کارمو راه مینداخت.
روصندلی عقب نشستم،به کاغذ مچاله شده ی توی دستم نگاهی انداختم و آدرسو به راننده دادم…سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و مشغول تماشای خیابون شدم…صدای آهنگ قدیمی جواد یساری تو ماشین میپیچید و راننده با چه ذوق وشوقی گوش میکرد و سرشو به طرفین تکون میداد و زیر لب آهنگ رو تکرار میکرد…
سپیده دم اومد ووقت رفتن …حرفی نداریم مابرای گفتن
حرفی که بوده بین ما تموم شد…اینجا برام نیست دیگه جای موندم
لبخند محوی زدم…انگار اصلا حواسش نبود که من پشت سرش نشستم،مشخص بود غمی تو زندگیش نداره که اینقدر سرخوشه…درد پام خیلی اذیتم میکرد اگه مجبور نبودم ازجام تکون نمیخوردم و تاشب روی تخت دراز میکشیدم تا زخمهای کف پام خوب بشه!صبح با بتادین ضدعفونیش کرده بودم وبابانداژ بسته بودمش…اما خب ذره ای ازدردش کم نشده بود!
باشنیدن صدای راننده که گفت رسیدیم…نگاهمو از خیابون شلوغ گرفتم و به کیف پولم دوختم…با حسرت نگاهی به ده هزاری های تا نخورده ای که تازه بابت حقوقم گرفته بودم نگاهی انداختم وبادستای لرزون تقدیم راننده کردم…حیف ای کاش زودتر بیدار میشدم و بااتوبوس میومدم…تشکری از راننده کردم و ازماشین پیاده شدم!
نگاهم روی تابلوی کوچه ثابت موند…لنگ لنگون خودمو به خونه ی قدیمی که ته کوچه قرار داشت رسوندم!نگاهی به کاغذ توی دستم انداختم و بعدازاینکه اطمینان پیدا کردم درست اومدم دستمو روی زنگ گذاشتم…نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه حرفایی که میخواستم به زبون بیارمو مرور کردم…زیر لب بسم ال…گفتم و زنگوفشار دادم!
صدای پیرزنی به گوشم رسید باصدای تقریبا بلندی گفتم:میشه بیاین دم در؟
پیرزنی فربه با صورت چروکیده و قدی کوتاه دروباز کرد…نگاه متعجبشو ازنوک کفشم تا چشمام بالا آورد وبالحن سردی گفت:باکی کارداری؟
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم…لبخند کم جونی زدم وگفتم:مادرجون میتونم بیام داخل باهاتون حرف بزنم؟
ابروهاش خودبه خود بالارفت و تعجبش بیشتر…
-که چی بشه؟اصلا تو کی هستی؟
-من باخانوم اکبری کاردارم…خانوم فاطمه ی اکبری!
مستقیم زل زد تو چشمام وگفت:خودمم…منتهی تورو نمیشناسم!
-بله درسته…حق دارین!منم تابه حال ازنزدیک زیارتتون نکرده بودم اما اگه اجازه بدین باهم آشنا میشیم!
کمی تعلل کرد و بعد انگار دلش راضی شد!ازجلوی در کنار رفت و من وارد شدم!خونه ی کوچولویی بود!یه حیاط فسقلی بایه حوض کوچولو وسطش که دورتادورش باگلدونهای گل یخ زینت شده بود!
تو ایوون نشستم…اونم اصراری نکرد که داخل برم!روبه روم نشست…دستامو بهم قلاب کردم که گفت:بامن چی کارداری دختر جون!؟
لبامو با زبونم تر کردم وگغتم:راستش باید راجع به موضوع مهمی باهاتون حرف بزنم…
-میشنوم!
-نه…تنها شنیدن کافی نیست!خواهش میکنم گوش کنید به حرفام!
پیرزنه که انگار چیزی از حرفام نفهمیده بود دستی به زانوش کشید وگفت:خیلی خب بگو…
-من…من…
سخت بود برام حرف زدن…سخت بود واژه هارو کنار هم گذاشتن وبرای یه مادر داغ دیده حرف زدن!سخت بود!انگار لبام بهم دوخته شده بود و ذهنم یاریم نمیکرد تموم حرفایی رو که بیش از صدبار باخودم مرور کرده بودمو به زبون بیارم!
نفس عمیقی کشیدم ونگاهمو به گلهای قالیچه ی کف ایوون دوختم وگفتم:من میخواستم درمورد صادق گلرو باهاتون حرف بزنم!قاتل پسرتون…
سرمو بلند کردم تا عکس العملشو ببینم…دستاش مشت شد و روی زمین قرار گرفت…اخماش تو هم رفت و باصدای لرزونی گفت:برو از خونه ی من بیرون…بروبیرون!
-میرم…فقط قبل از رفتنم خواهش میکنم به حرفام گوش کنید.
-نمیخوام…نمیخوام حرفاتو گوش کنم برو بیرون!اصلا چه حرفی داری بامن بزنی!اون مرتیکه ی عوضی چه جوری جرات کرده کسی بفرسته واسه رضایت گرفتن هان؟!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:کسی منو نفرستاده من خودم باپاهای خودم به اراده واختیار خودم اومدم…اومدم از یه مادر غم دیده…از یه مادر درد کشیده تقاضای ببخشش کنم…حاج خانوم تورو خدا حاج صادقو ببخشین!نذارید اعدامش کنن…توروخدا!
باصدای نسبتا بلندی گفت:چرا نباید بذارم اعدامش کنن هان؟!چرا؟!چون پسرمو کشته…چون داغ گذاشته رو دلم…چون نون آور خونمو ازم گرفته…چون بی کس وکارم کرده؟!به خاطر این همه بلاکه سرم آورده نباید بذارم اعدام شه؟!
-میدونم حاج خانوم…میدونم سخته…میدونم تلخه…ولی اونم پشیمونه از کارش…هرروز عذاب میکشه…اون تاوان کارشو داده…شما بزرگی کن ببخش!
پوزخندی زد وگفت:اینهمه بزرگی کردم چی شد؟!تهش خدا جوونمو ازم گرفت…ایندفعه نمیخوام بزرگی کنم…میخوام کوچیک باشم ببینم چی میشه!
آهی کشیدم وگفتم:دخترش شش سالشه…بچه اس!چندساله که پدرشو ندیده…بهونه میگیره…هیچ کسو نداره!نه مادر بالا سرشه…نه پدر…نه هیچ فامیل دیگه ای!تک وتنهاست…اگه پدرشو…تنهاکسشو ازش بگیرین..دق میکنه!به خداوندی خدا دق میکنه!
دستی به روسریش کشید وگفت:چرا؟اونوقت که اون مرتیکه پسرمو از من گرفت به فکراین نبود که من دق میکنم؟حالا چرا من باید به فکر یکی دیگه باشم؟
قطره اشکی از چشمام روی صورتم ریخت…کمی جلوتر رفتم وبالحنی که التماس توش موج میزد گفتم:کسی که هرشب توزندان باخیال اینکه فردا اعدامش میکنن میخوابه…تاوانشوداده!کسی که بی کسی دخترش دردی شده روی دردای دلش تاوانشو داده…ازش بگذر…براش مادری کن!التماست میکنم ببخش!
ازجاش بلند شد و گفت:من یه مادرم…یه مادر که تو جوونی شوهرشو از دست داد وبا کنیزی کردن تو خونه ی این واون تک پسرشو بزرگ کرد حالا چه توقعی داری از خون پاره ی تنم بگذرم هان؟
-بامرگ اون چیزی عوض نمیشه…پسرتون برنمیگرده!
-دلم که خنک میشه!
-شما به خاطر دل خودتون حاضرین دل یه دختر بچه ی شش ساله رو خون کنین!؟
نفسشو باحرص فرستاد بیرون وگفت:من نمیبخشم…هرگز!الانم برو بیرون حوصله ندارم!
اشکامو بادستم پاک کردم وازجام بلند شدم…روبه روش ایستادم و گفتم:تاآخر عمرکنیزیتو نو میکنم…میشم دخترت…میشم عصای دستت…فقط ازخون اون مرد بگذر…گناهشو ببخش!
چیزی نگفت…یه قدم جلوتر رفتم وگفتم:اگه نبخشیش سرنوشت اون بچه هم میشه مثل من…بی کس وکار…روزگارش پرمیشه ازغم ودرد…دیگه به هیچ چیزی نمیتونه بخنده!خاطرات گذشته عذابش میده…عشق ودوست داشتنو ازیاد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۱ عصر
میبره…چون تجربه نداشته…چون بلد نبوده…منم پدرمو اعدام کردن…ازروی کینه ازروی انتقام سرنوشت منم خراب کردن!نه روحشون آروم شد نه دخترشون زنده شد فقط وفقط من بدبخت شدم…من سرگردون کوچه وخیابون شدم!من مجبور شدم سرچهار راه گل بفروشم!من مجبور شدم غصه هامو تو دلم بریزم…فقط بایه تصمیم عجولانه…زندگیم ازاین رو به اون رو شد!تو روبه علی قسم بایه تصمیم عجولانه زندگی این بچه رو خراب نکن…این بارم بزرگی کن شاید نتیجه ی متفاوتی بگیری!
کیفمو محکم تو دستم فشردم و به طرف در حرکت کردم…دستمو روی دستگیره درگذاشتم اما قبل از اینکه دروباز کنم وبرم بیرون به سمتش برگشتم وتردیدوکنار گذاشتم وگفتم:پسرشما بایه زن شوهر دار رابطه داشته…اگه حاج صادق مردونگی نمیکرد وبه پلیس خب میداد که زنشو بایه مرد غریبه تو بدترین وضعیت غافلگیر کرده شک نکن اگه سرپسرت به خاطر هلی که حاج صادق بهش داد به دیوار نمیخورد بر اثر ضربات سنگ متلاشی میشد!
دروباز کردم وبدون اینکه منتظر عکس العملش باشم ازخونه زدم بیرون…دیگه درد پاهامو حس نمیکردم…درد دلم بیشتر اذیتم میکرد…اشکامو باپشت دستم پاک کردم و سرخیابون که رسیدم برای یه تاکسی دست تکون دادم و سوارشدم!
سام:
باصدای مکرر زنگ موبایلم چشمامو باز کردم…بدون اینکه به شماره نگاهی بندازم دکمه ی اتصالو زدم وگوشی رو به گوشم چسبوندم…باصدای خش داری گفتم:بله؟
پدرام بالحن شوخی گفت:به به…ساعت خواب جناب سرگرد!
-مزه نریز پدرام…چی شده کله سحر زنگ زدی؟
-وا؟کله سحر کدومه پسر؟پاشو خودتو جمع کن ببینم!ساعت یک ظهره…چه قدر میخوابی!
سرمو چرخوندم…همین که نگاهم به ساعت افتاد…دستموروی پیشونیم گذاشتم وگفت:وای…من چه قدر خوابیدم!
-بله داداش…مگه قرار نبود امروز بری شمال؟
-چرا چرا…
-خب پاشو برو به کارات برس دیگه…راستی!
-دیگه چیه؟
-میگم مانتو های دخترارو از رختکن مهمونی برداشتی؟
-آره…
-وای…خیالم راحت شد…نگران بودم سوتی دستشون بدیم!
-حال اون دختره چه طوره؟
-روژین؟!بهتره…تازه بهوش اومده ولی من هنوز نرفتم ببینمش!
-باشه…اگه کاری پیش اومد خبرم کن…فعلا تا شب تهرانم!
-حتما…فعلا خداحافظ
بدون اینکه جوابشو بدم گوشی رو قطع کردم!عادتم بود و به این راحتی ها نمیتونستم ترکش کنم…پتو روکنار زدم وازروی تخت بلند شدم!کش وقوسی به بدنم دادم و مستقیم رفتم حموم…
*********
لباسامو تنم کردم و بعداز اینکه دستی به موهای خیسم کشیدم از اتاق خارج شدم…صدای آرمیتا و دیانا مثل همیشه کل راهرورو گرفته بود!به سمت اتاق آرمیتا حرکت کردم و دستمو روی دستگیره در گذاشتم اماقبل از اینکه بخوام حرکتی کنم در باز شد!
دیانا با دیدن من یه قدم عقب پرید وهول گفت:سلام…
-سلام…چه خبرتونه؟!
شرمزده نگاهی به من انداخت وگفت:ببخشید…تقصیر من بود
آرمیتااز لای در بیرون اومد وروبه من باخنده گفت:سلام عمو جونم…تقصیر خاله دینی نبود که…کاری که من کرده بودم خنده دار بود!
ابروهام بالا پرید و بالحن متعجبی گفتم:مگه چی کار کردی!؟
باعشوه دستی به کمرش زد وگفت:عمو سامی میدونستی آقای بختیاری به جز نعیمه خانوم یه زن دیگه هم داره؟!
چشمام از تعجب گرد شد…این بچه این چیزا رو از کجا میدونست؟دستمو شونه وار به موهام کشیدم وگفتم:آرمیتا جان…زندگی مردم چه ربطی به ماداره؟
ریز خندید وگفت:میدونم عموجون!به خاطر همین رفتم به کسی گفتم که بهش مربوط میشد!
-کی؟
-نعیمه خانوم دیگه!
نگاهی به دیانا انداختم…لباشو بهم چسبونده بود تا نخنده…گفتم:بچه مگه تو فضولی؟اگه زندگیشون خراب بشه چه جوری خودتومیبخشی؟
ابرویی بالا انداخت وگفت:عمومگه من مثل شماوخاله دیانام که پدرآدمو درمیارین تا ببخشیم؟سه سوت خودمو میبخشم…تازه به خودم جایزه هم میدم
ازاینهمه حاضرجوابی این بچه کم آورده بودم…نمیدونستم چی بگم!؟دیانا هم دیگه بی صدا میخندیدوسرشو به طرفین تکون میداد
لبمو بازبون تر کردم وگفتم:بچه جون اصلا تو ازکجا میدونی بختیاری یه زن دیگه داره؟
-امروز آقا بختیاری رو دیدم دوتا شلوار پوشیده بود…ازپاچه ی شلوارش فهمیدم چون دوتا بود…میگن هرکی شلوارش دوتا بشه یعنی دوتا زن داره…
دیانا محکم به صورتش زد وگفت:آرمیتا این حرفا همش الکیه…تو چه جوری باور کردی؟
تو خودش فرو رفت و روبه من گفت:اتفاقا خودمم شک کرده بودم…
لبخندی زدم…دیگه واقعا نمیتونستم خودمو جلوی شیطنتهای این بچه جدی نشون بدم…کنارش زانو زدم و دستای کوچولوشو تو دستم گرفتم وگفتم:کارت خیلی اشتباه بود…الان میری ازشون عذرخواهی میکنی!
-عمو…آخه…
-همین که گفتم…اگه عذر خواهی نکنی نمیبرمت شمال!
باهیجان گفت:شمال؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وگفتم:بله شمال…
-خاله دینی هم میاد؟
-آره…
پرید بالا وگفت:آخ جون…آخ جون شمال!یوهو!
سرپاایستادم و روبه دیانا گفتم:حاضری؟
هول گفت:آره…راستش نه!یعنی خب نمیدونستم به این زودی میریم!
-خب برو وسایلتو جمع کن!
-چندروز میمونیم؟
-چندروز نه…تو بگو چند ماه!
آه ازنهادش بلند شد…دستشو جلوی دهنش گرفت وگفت:نه…
-آره…کارای دانشگاهتم سپردم یکی از آشناهام راست وریست میکنه
-ممنون
یه قدم به عقب برداشتم وگفتم:امشب راه میافتیم…سعی کن عجله کنی!
منتظر جوابش نشدم…از پله ها پایین رفتم وخودمو به سالن رسوندم!
دیانا:
سرمو به شیشه ی سرد ماشین چسبوندم…حس خاصی داشتم،این کنارهم بودن باهمیشه متفاوت بود…سام الان فقط بامن چندسانت فاصله داشت و این فاصله زیاد نمیشد نه حالاونه تا چندساعت دیگه!
قراربود تواین چندساعت هوایی رو تنفس کنه که منم توش نفس میکشیدم…حس فوق العاده ای بود!
لبخندمحوم پررنگ تر شد…سردی شیشه وگرمای تنم حس تضاد جالبی رو روی پوستم ایجاد میکردن…
بی اختیار نگاهم کشیده شد سمت سام…مثل همیشه جدی و پرابهت…یه دستش روی فرمون ماشین بود و دست دیگه اش لب پنجره قرار داشت…حالت نگاهش متفکر ولی درعین حال پرجذبه بود…اخم کمرنگی که روی پیشونیش افتاده بود ادعای منو ثابت میکرد!
بی حرف روی صندلیم جابه جا شدم…نمیدونم چرا هرچه قدرکه این حس نزدیکی رو دوست داشتم اما…میترسیدم…حس میکردم به همین زودی این نزدیکی جاشوبه یه دوری طولانی مدت میده…نمیدونم!
به عقب برگشتم،آرمیتاروی صندلی پشت دراز کشیده وخوابش برده بود!ژاکتمو ازتنم درآوردم و روی آرمیتا انداختم…کمی تکون خورد ولی بیدار نشد!
به پشتی صندلی تکیه دادم…همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:ساکت شدی؟!
نگاهمو به نیم رخ مردانه اش دوختم و لبخنددوباره زینت صورتم شد یه تیکه از شعر مهدی اخوان ثالث توی ذهنم پیچید…"توچه دانی که پس هر نگه ساده ی من…چه جنونی،چه نیازی،چه غمی ست!."
-نه واقعا انگار چیزی شده!چرا حرف نمیزنی؟!دارم بهت مشکوک میشم!
-چیزخاصی نیست
-پس هست ولی خاص نیست!
بود…خیلی خاص ومهم بود اما…نمیتونستم به زبون بیارم…نمیتونستم حرفی بزنم…
نیم نگاهی به صورتم انداخت و دوباره نگاهشو به جلو دوخت وبالحن همیشه محکمش گفت:امروز…وکیل…
تعلل میکرد!نمیدونستم دلیل اینهمه تردیدش چیه؟!برای همین آروم گفتم:اتفاقی افتاده؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:تو نمیخوای چیزی رو به من توضیح بدی؟!
ابروهام خودبه خود بالا رفت…گنگ نگاهش کردم!
-من؟
جدی وکمی عصبی گفت:آره تو…جدیداخیلی توضیح به من بدهکاری!دیانا یه سری از کارات واقعا اذیتم میکنه؟!
من؟!چی کار کرده بودم که اینقدر سامی رو اذیت میکرد؟!
-من کاری نکردم…چیو باید توضیح بدم؟
پوزخندی زد وگفت:بهتره خودت حرف بزنی تا من…اونطوری ممکنه ذره ای عصبانیتم فروکش کنه!
هنوز نمیدونستم از چی حرف میزنه…شونه ای بالا انداختم و نگاهمو به روبه رو دوختم
-میدونم که رفتی سراغ مادرمقتول…
قلبم فروریخت…سام میدونست؟!چه جوری؟از کجا؟پس دلیل عصبانیتش همینه؟!من…اه…لعنتی!
زبونمو روی لب پایینم کشیدم وگفتم:کلافگی دیانا ناراحتم میکنه…اینکه گاه وبیگاه سراغ پدرشو میگیره و دلش میخواد ببینتش عذابم میده!دلم براش میسوزه برای معصومیتش دلم میسوزه!نمیخوام سرنوشتش مثل من بشه…نمیخوام بخاطر هیچ وپوچ پدرشو ازدست بده…
بین حرفم پرید و گفت:این قضیه به تو مربوط نمیشه!چرا تو هرماجرایی دخالت میکنی؟
-من دخالت نمیکنم…
-پس این کار اسمش چیه؟!میشه توضیح بدی منم بفهمم؟
چیزی نگفتم…
-سرخود پامیشی میری خونه ی کسی که هیچ شناختی ازش نداری…التماس میکنی؟!به دست وپای طرف میافتی که از خون پسرش بگذره؟!چرا دیانا؟!چرا؟این کاراتو درک نمیکنم!نمیفهمم حاج صادق چه ربطی به تو داره…هرچه قدرم آرمیتا برات عزیز باشه اما اینکه از غرور خودت به خاطر یه نفر که هیچ وقت ندیدیش بگذری برام جای تعجب داره!
-نمیدونم شما چه طور فکرمیکنید اما این اخلاق و رفتار بخشی از خصوصیت منه…نمیتونم نسبت به اطرافیانم بی تفاوت باشم
-این اصلا خوب نیست
-ولی من این احساسو دوست دارم…اینکه بتونم حتی شده برای یک ثانیه طرف مقابلمو خوش حال کنم خیلی برام لذت بخشه!
-تو عجیبی!
مات نگاهش کردم…دنده رو عوض کرد وگفت:عجیبی…تابه حال هیچ دختری رو مثل تو ندیده بودم!احساساتی وآروم…تاحدودی منطقی وگاهی اوقات سبکسر وشیطون…نمیدونم این همه تضادچه جوری تو وجود تو کنار هم جمع شده و موجودی خارق العاده به وجود آورده…
لحظه ای به گوش خودم شک کردم…به من گفت"خارق العاده؟"به من؟!
یعنی سام درمورد من اینطوری فکرمیکنه؟!لب پایینمو به دندون گرفتم و نگاهمو به دستام دوختم…بدنم تو آتیش میسوخت…
-امروز عصر مادر مقتول زنگ زده بود به وکیل حاج صادق…گفته بود تو رفتی و براش مزاحمت ایجاد کردی!میخواست ازت شکایت کنه…به زور راضی شده که این کارو نکنه…حالا چه توجیهی داری!؟بازم دلت میخواد به این واون کمک کنی؟!
من؟!من اذیتش نکردم!!من بهش توهین نکردم…من ناراحتش نکردم…من مزاحمت ایجادنکردم!فقط وفقط خواستم کمی بادید باز تصمیم بگیره همین…آهی کشیدم وگفتم:من هیچ مزاحمتی ایجادنکردم…گفتگومون حتی به نیم ساعت هم نکشید!
نیم نگاهی به چهره ی بهت زده ام انداخت وگفت:آدما همین جورین!از کاه کوه میسازن و اتفاقات دور واطرافشونو طوری شرح میدن که به نفع خودشون تموم شه!بهت گفته بودم حرف زدن بااون زن بی فایده اس!اون به هیچ وجه ارتصمیمش برنمیگرده!
ازآینه نگاهی به آرمیتا انداختم وگفتم:یواش تر…ممکنه بشنوه!دلم نمیخواد بااین حرفا ناراحت بشه!
-بالاخره که میفهمه!دیر یازود حاج صادقو اعدام میکنن…اونوقت باید باهمه چیز کنار بیاد!
دستمو به صورتم کشیدم…چرا به این قسمت ماجرافکرنکرده بودم؟!جدی جدی اگه حاج صادق اعدام میشد من باروحیه ی داغون آرمیتا چی کار میکردم؟!
چشمام از اشک پرشد و دیدم تار…اما به اشکام اجازه ی ریزش ندادم…گوشه ی مانتومو تو مشتم گرفتم وتا میتونستم فشارش دادم…این طوری احساس بهتری داشتم!آروم تر میشدم.
-نمیخواید بهم توضیح بدید دلیل این نقل مکان یهویی چیه؟
لب پایینشو به دندون گرفت و همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:تا شب مهمونی اطمینان نداشتم که دورکردنتون از خودم خیلی لازم باشه اما اون شب وقتی دیدم تواون مهمونی حضور داری به یقین رسیدم که حتما باید از اینجا فاصله بگیرید!
-چرا؟!
-چون نمیخوام آسیبی ببینید!
کلافه گفتم:این حرفو بارهاشنیدم اما نمیفهمم واقعا دلیلش چیه؟!چرا باید خطری منو آرمیتا رو تهدید کنه؟!
نیم نگاهی به چهره ی جدیش انداختم و ادامه دادم:شما دارید چی کار میکنید؟
یه تای ابروشو بالا انداخت و نگاهم کرد…لحظه ای سکوت کرد وبعد گفت:لازم نیست تو بدونی من دارم چی کار میکنم…من به تو حساب پس نمیدم!
ناراحت شدم…لحن حرف زدنش اصلا خوب نبود ویه جورایی احساس کردم محترمانه گفت به تو ربطی نداره…کوتاه نیومدم وگفتم:مربوط به شادی میشه؟
نفسشو باصدا فوت کرد بیرون وگفت:آره…
-چون فکرمیکنه ممکنه ازطرف من خطری تهدیدش کنه؟!
-ازچه لحاظ؟
وافعا نمیدونست منظور من چیه؟!یا خودشو به ندونستن میزد؟
-به خاطر احساسی که به شما داره و…
-نه…دلیل دور کردن شما ازخودم این نیست ولی تو این طور فکرکن!
-نمیشه!چراباید خودمو گول بزنم
-چون لازمه…
فایده نداشت…حرف زدن با سام هیچ فایده ای نداشت…نمیشداز زیر زبونش حرف کشید!چیزی به ذهنم رسید…بی هوا به زبون آوردم
-آقا سامی شما مشکلی ندارین که شادی رو بین اون آدما دیدین؟!
خیلی جدی وخشک گفت:انتظار داشتم زودتراین سوالو بپرسی!
مات نگاهش کردم که ادامه داد:شادی هم لنگه ی پدرشه…اونم ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ه. ولی نمیدونم قصدش از بامن بودن چیه؟
بهت زده گفتم:یعنی چی؟!حرفاتونو نمیفهمم!شادی هم با شماست و هم بایه دخ…
-هی هی هی…مواظب باش چی میگی!شادی هیچ وقت بامن نبوده
لبخند تلخی رو لبام نشست!هیچ وقت؟پس اون شب تو خونه چیکارمیکرد؟چرامیخواست بمونه؟چرادستت دور کمرش بود؟چرا صدای قهقهه تون تا اتاق منم میومد چرا؟
تموم این سوالات فقط توذهن خودم مطرح شد…جرأت نداشتم به زبون بیارم فقط گفتم:اون شمارو دوست داره!؟
بی تفاوت لباشوجمع کرد وگفت:نمیدونم،شاید!یعنی به احتمال 90درصداینطور فکرمیکنم
-شما چی؟!بااینهمه چیز که ازش دیدین دوستش دارین؟!یعنی براتون مهم نیست که شادی یه…
نتونستم بیشتر ادامه بدم…ازآوردن اون کلمه به زبونم چندشم میشد…فقط امیدوار بودم خودش متوجه منظورم شده باشه…
نگاهی به ساعت ماشین انداخت وگفت:برای تو چه فرقی داره که من شادی رو دوست داشته باشم یانه؟
چی میگفتم؟واقعا چه جوابی باید بهش میدادم؟باید بهش میگفتم که دوستش دارم؟باید میگفتم که احساس قلبی اون برام از نفس کشیدنم مهمتره؟باید بهش میگفتم؟
نغسمو توسینه حبس کردم ونگاهمو از پنجره به جاده ی تاریکی که توش قرار داشتیم دوختم.
انگار فهمیدکه دیگه قصد ادامه دادن ندارم چون سکوت کرد وحرفی نزد…نفسی از سر آسودگی کشیدم و سرمو روی صندلی تنظیم کردم و طولی نکشید که پلکام سنگین شد و روی هم افتاد…
باتکون های بدی که ماشین خورد چشمامو باز کردم…بلافاصله نور مستقیم خورشید تو چشمام افتاد…دوباره چشمامو بستم و دستمو دراز کردم و آفتاب گیر ماشینو پایین کشیدم…یواش لای پلکامو باز کردم حس بهتری داشتم.
-نترس…این جاده کلا چاله چوله زیاد داره!
به سمتش برگشتم و زیر لب سلام کردم…
جوابی نداد…نمیدونم شایدم من نشنیدم…نمیدونم!نگاهم روی نیم رخ جذابش ثابت موند…فک مستطیلی شکلش بیشتر از همیشه به چشمم میومد!دلم میخواست دستمو دراز میکردم و لمسش میکردم اما…پوف!
-اینجا کجاست؟
یه روستا تو استان گیلان…نزدیک رشت!
لبخندی رو لبام نشست…رشت…شمال…دریا!همیشه آرزوداشتم دریاروببینم و لمسش کنم…ازتو آینه نگاهی به آرمیتا انداختم،همچنان خواب بود.لبخندم عمق پیدا کرد…امروز چرااینقدر حس خوبی داشتم؟دلم میخواست فقط بخندم…بی دلیل…دوست داشتم با سام حرف بزنم دوست داشتم حرف بزنه…اما چرا ساکت بود؟حس میکردم آشفته به نظر میرسه…اخماش بیشتر ازهمیشه توهم بود وفرمونوباانگشتاش محکم گرفته بود و فشار میداد…شاید خستگی سفر بود…شایدهم…نمیدونم!
ازپنجره به بیرون نگاهی انداختم…سبزی شمال زیباتر ازحدتصورم بود…شیشه رو کمی پایین کشیدم…بوی نم دریا رو استشمام کردم…نفس عمیقی کشیدم…هوای دم صبح سوز داشت…زود شیشه روبالا کشیدم تاآرمیتا سرما نخوره روبه سام گفتم:شمااینجا به دنیااومدین؟
-نه
همین؟اطلاعاتی بیشتر از "نه"میخواستم…
-کی میرسیم؟
-چیزی نمونده…
چرااینطوری حرف میزد؟!خشک…جدی…سرد…تک کلمه ای!انگار حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو نداشت…درست برخلاف من!
وارد روستایی شد…اهالی کم وبیش در رفت و آمدبودن…لباسهای محلی رنگارنگ حس قشنگی بهم منتقل میکرد…دوست داشتم یکی ازاین لباسارو امتحان کنم…دامن های رنگارنگ چین دار…وای عالی بود!باتک بوقی از بین اهالی رد میشد و همه باتعجب نگاهمون میکردن…انگار دیدن ماشین سام…اینجا…تو این روستا…عجیب به نظر میرسید!
سام بی توجه به نگاههای خیره شان روبه روی خونه ای ایستاد…ازبیرون کاملا مشخص نبود اما یک طبقه به نظر میرسید…ماشینو روبه روی درب بزرگش پارک کرد وپیاده شد…دستشو روی زنگ قرار داد وفشرد اما کسی دروباز نکرد…نه اون لحظه ونه نیم ساعت بعدش!
بدنم کوفته شده بود…مدت زیادی بودتو ماشین نشسته بودم…سام هم به کاپوت ماشین تکیه داده ومنتظر بود کسی دروباز کنه!
درماشینو باز کردم وپیاده شدم…آخیش!کش وقوسی به بدنم دادم و چندقدم به سمت سام برداشتم وباصدای نسبتا آرومی گفتم:کسی خونه نیست؟!
به سمتم برگشت…لحظه ای به چشمام نگاه کرد وگفت:نمیدونم…باز نمیکنه!یانیست ویا…
ابرویی بالا انداختم و باکمی فاصله ازسام به کاپوت ماشین تکیه دادم…چنددقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای زنی از فاصله ی نزدیک بالهجه ی غلیظ شمالی به گوشم رسید!همراه سام به طرف صدا برگشتیم…زن میانسال فربه ای باصورت مهربون ویه سبد تخم مرغ رسمی روبه رومون ایستاده بود…لبخندی به لب آورد…زود سلام کردم
لبخندش عمیق ترشد وگفت:سلام خانوم جان…باکی کاردارین؟
به سام نگاهی انداختم…من حتی اسم مادرشم نمیدونستم…نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وروبه زن گفت:گیتی خانوم اینجا زندگی میکنه؟
سبد تخم مرغ هاروتودستش جابه جاکرد وباهمون لهجه ی شیرینش گفت:بله…اینجا زندگی میکنه…شما باهاش کاردارین؟
سام پوزخندی زد وگفت:بله
کمی جلوتر اومد…بادقت به صورت سام خیره شد…جزبهجزصورتشو از نظر گذروند…باتردیدگفت:سام تویی؟
نگاه سامی رنگی از تعجب گرفت وسرشو به علامت مثبت تکون داد…زن بلند خندید وبا هیجان گفت:وای…الهی شکر…بالاخره پیدات شد پسر!؟کجا بودی مادرت اینقدر نگرانت بود؟
سام دستی به موهاش کشید وگفت:به جا نمیارم!
-بایدم نشناسی پسر…ده ساله که ندیدمت…منم زهراخانوم…همسایه دیوار به دیوارتون!
ابروهای سام بالا پریدولی چیزی نگفت…انتظار داشتم خوشحال بشه ولی تغییری تو رفتارش ندیدم!جمله ای تو ذهنم یادآوری شد"سام دیگه!انتظاربیشتری نمیشه ازش داشت"…لبخندم رنگ گرفت…زهراخانوم به سمتم اومد وگفت:تو زنشی؟!
جاخوردم…چی؟زن!؟زنه سام؟لبخندم محوشد…ای کاش بودم…ای کاش بودم
خواستم چیزی بگم که سام زودتر ازمن گفت:نه…زهراخانوم مامانم نیست؟
زهراخانوم به طرف در رفت وگفت:ده ساله که درو روبه هیچ کس باز نمیکنه…منم خودم کلید دارم…بیاید اینجا!
به سمت در حرکت کردیم…ازجیب کناری لباسش یه دسته کلید درآورد ودرو باز کرد…روبه من که جلوتر از سامی ایستاده بودم گفت:برو تو دخترم…برو…
نگاهی به سام انداختم وگفتم:آرمیتا تو ماشینه…
به عقب برگشتم و به سمت ماشین رفتم…آرمیتا هنوز هم خواب بود
درعقب رو باز کردم و با صدای ملایمی گفتم:عزیز دلم…آرمیتا جونم…نمیخوای بیدار بشی؟گل قشنگم صبح شده ها!
به عقب کشیده شدم مات به آستین مانتوم که تو دست سامی قرارداشت خیره شدم وگفتم:چی شده؟
-منو نگاه کن!
لحظه ای به چشمای سیاهش نگاه کردم اما تاب نیاوردم…زود نگاهمو دزدیدم پوفی کرد وگفت:ببین دیانا نمیخوام مادرم بدونه آرمیتا کیه و پدر ومادرش چه کارن!؟حتی مادرم نباید بدونه اسم پدر آرمیتا چیه…هیچی نگو
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست وگفتم:چرا؟
دستشو تو جیب شلوارش کرد وگفت:همین که گفتم سوال نپرس…
عصبی شدم…چرا هرچیزی که دوست داشت به من تحمیل میکرد وهیچ توضیحی نمیداد؟یه قدم جلوتر رفتم وخجالت رو کنار گذاشتم…به چشماش خیره شدم وباصدایی که خیلی سعی میکردم لرزشی نداشته باشه گفتم:چرا فقط دستور میدید؟من توضیح میخوام
متعجب نگاهم کرد وگفت:نمیتونم…این یکی رو اصلا نمیتونم
بهش پشت کردم وگفتم:پس منم نمیتونم همچین کاری کنم
-مسخره بازی درنیار دیانا…اعصابم به اندازه کافی خرد هست…نمیتونم بگم…الان نمیتونم بگم
سکوت کردم
-دیانا خواهش میکنم…این آخرین خواهش منه!لطفابه حرفم گوش کن!
لعنت به من لعنت به من و احساسم…چیزی نگفتم و به سمت آرمیتا چرخیدم هنوزخواب بود!دستی به صورت سفیدش کشیدم وگفتم:خوشگل خانوم بیدار شو کلی کارداریم
چشمای عسلی رنگشو باز کرد و چندلحظه گنگ نگام کرداما طولی نکشید که متوجه موقعیتش شد و تند از جاش بلند شد…دستاشو دور گردنم حلقه کرد وصبح بخیر گفت…جوابشو دادم وکمکش کردم از ماشین پیاده بشه!
به صورت سام نگاه نکردم و همراه آرمیتا دست تودست هم به سمت خونه حرکت کردیم…زهراخانوم وارد شده بود و صدای سلام واحوال پرسیش به گوش میرسید!نفس عمیقی کشیدم و اولین قدم رو به حیاط باصفای خونشون گذاشتم…تنم میلرزید…نمیدونستم مادر سام چه برخودی بامن میکنه!میترسیدم…دستای آرمیتا رو محکم تر از قبل فشردم و قدم دیگه ای برداشتم…حیاط نسبتابزرگی بود…بایه حوض متوسط وسطش…
زیبا بود!درختای نارنج کل حیاطو پرکرده بود واین حس خوبی به من میداد…نگاهم روی زن میانسال و لاغر اندامی که با صورت رنگ پریده کمی دورتر ایستاده بود و منو نگاه میکرد…سعی کردم آروم باشم!لبخند مصنوعی رو لبم نشوندم جلوتر رفتم…سلام کردم ولی جوابی نداد…حتی حالت نگاهش هم تغییر نکرد…حس کردم نشنید برای همین دوباره تکرار کردم ولی اینبار سردتر از دفعه ی قبل نگاهم کرد و چیزی نگفت…تعجب کردم…بیش از اینکه ناراحت بشم تعجب کردم
"
باابروهای بالا رفته نگاهمو ازمادرسام گرفتم و به خودش که چندقدم دورتراز من ایستاده بود دوختم…سست وبی حرکت ایستاده بود و به مادرش نگاه میکرد از چهره ی بی حالتش چیزی نمیشد فهمید…هرلحظه تعجبم بیشتر میشد مگه نه اینکه این مادر وپسر ده ساله که همو ندیدن؟چراهیچ حرکتی واسه درآغوش کشیدن هم نمیکنن؟چراهیچ حرفی نمیزنن؟
دستم توسط آرمیتا کشیده شد…سرمو به طرفش خم کردم…باچشمای پف کرده به صورتم نگاه کرد و درگوشم گفت:خاله این خانومه کیه؟
لبخندمحوی زدم وآروم گفتم:این خانوم مامانه عمو سامیه!
لبخندش پررنگ شد و دستمو رها کرد…قبل ازاینکه جلوشو بگیرم به سمت مادرسام دوید و محکم کمرشو بغل کرد…مات به صحنه ی مقابلم خیره شدم…آرمیتا حرف میزد و خودشو به مادر سام میچسبوند ولی اون صاف و بی حرکت ایستاده بود وحتی نیم نگاهی هم به آرمیتا نمینداخت…هنوز نگاهش به سام بود!آرمیتا چنددقیقه بعد دست از تقلا برداشت و با لب ولوچه ای آویزون سمت من اومد…دیدم که چشماش پرازاشک شده وآماده ی باریدنه…دلم کباب شد…انتظار این برخورد رو نداشتم حس میکردم صمیمی تر ازاین حرفا باشه…ناخودآگاه اخمی غلیظ روی پیشونیم نشست،سرمو پایین انداختم وبانوک کفشم ضربه ای به سنگ ریزه های کف حیاط زدم صدای زهراخانوم تو گوشم پیچید:
-اوا…چرااینجا وایستادید؟بفرمایید داخل تو حیاط خوبیت نداره…سام پسرم برو تو…مادرت هم الان میاد
بی حرکت سرجام ایستادم…صدای قدمهای سام رو میشنیدم که هرلحظه به مادرش نزدیکتر میشد…سرمو بلند کردم درست روبه روی هم…چشم تو چشم ایستاده بودن…هیچ کدوم حرفی نمیزدن!ازاین وضع کلافه شده بودم دلم نمیخواست دیگه اونجا باشم…بالاخره سام سکوتو شکست:سلام مامان…
سکوت….
-مامان چرا هیچی نمیگی؟
سکوت…
-یه حرفی بزن…یه چیزی بگو میخوام صداتو بشنوم…مامان!
سکوت…
زهرا خانوم یه قدم به سمت سام برداشت وآروم گفت:پسرم مادرت الان ده ساله که باهیچ کس حرف نزده…
ده ساله؟!چه طور ممکنه؟نگاهم روی صورت مادرسام ثابت موند…صورتش ظریف بود و پراز چین وچروک…سن زیادی نداشت اما زمونه عجیب پیرش کرده بود…چشمای نافذ و سیاهش تو صورتش خودنمایی میکرد و موهای یک دست سفیدش اونوازسنش بیشترنشون میداد…
دستای سام مشت شد وضربه ای به ران پاش زد!عصبی قدمی به عقب برداشت وگفت:نمیخوای باهام حرف بزنی نه؟توهم قهری بامن؟توهم دلت ازم گرفته؟به جای دعات نفرینت پشت سرم بود که وضعم شد این؟آره مامان گیتی؟آره…؟
گیتی حرفی نمیزد…همونجور مات به دادزدنای سام گوش میکرد
-مامان به اندازه کافی داغونم…داغون ترم نکن…
آرمیتا از ترس پشت سر من قایم شده بود…لرزش دستاشو حس میکردم!این بچه چه گناهی داشت که باید دعواهای خانوادگی سام و مادرشو گوش میکرد؟سرمو کمی کج کردم و روبه آرمیتا گفتم:بریم این اطرافو ببینیم؟
لبخند زد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد…به طرف در قدم برداشتم…سام باهمون صدای عصبی و پرخشمش سرم فریاد زد:کجا؟
باغیظ نگاهش کردم وگفتم:میریم این اطراف دور بزنیم…
نگاهشو ازم گرفت و به زمین دوخت…چیزی نگفت منم از فرصت استفاده کردم واز در خونه خارج شدیم…بوی دود هیزم با نم دریا درهم آمیخته بود…نفس عمیقی کشیدم…حس فوق العاده ای بود!
-خاله دینی چرا مامان عموسامی غمگین بود؟
نگاهی به صورت آرمیتا انداختم وگفتم:چون چندسالی میشه که پسرشو ندیده…واسه همین غصه میخوره!
-پس چرا عمو سامی روبغل نکرد؟یعنی مامان وبابای منم اگه منو ببینن باهام اینجوری رفتار میکنن؟
لبخند تلخی زدم وخم شدم لپشو بوسیدم…
-نه عزیزم…اونا اگه توروببینن میپرن بغلت میکنن!
بلند خندید وگفت:خاله دینی بریم لب دریا؟
نگاهی به اطراف انداختم وبادیدن مسیری که به ساحل ختم میشد گفتم:بریم عزیز دلم
بادیدن دریا شگفت زده شدم…خیلی زیبا بود…کفشامو در آوردم و همراه آرمیتا چندقدمی داخل آب شدیم آب خیلی سرد بود بیش از اون نمیتونستیم جلو بریم…امواج دریا به پام میخورد و بعداز عقب نشینی موجودات ریزی روی پاهام به حرکت درمیومدن…ازاون موجودات ریز چندشم میشد ودریا باهر موجش اونارو ازروی پاهام میشست وباخودش میبرد…لبخند پهنی روی لبم نشسته بود!آرمیتا هم باذوق و شوق بازی میکرد و بلند بلند میخندید…ازاینکه اون خوشحال بود منم خوش حال بودم!
روی ماسه های خیس ساحل نشستم و زانوهامو بغل گرفتم…به دریای بی انتها خیره شدم وبه فکرفرو رفتم…حس کردم چیزی کنارم تکون خورد سرمو برگردوندم بادیدن سام که بافاصله ی خیلی کمی از من نشسته بود هینی کشیدم و دستمو روی قلبم گذاشتم…بدون اینکه نگاهشو از آبی دریا بگیره گفت:باهام حرف نمیزنه…یعنی باهیچ کس حرف نمیزنه
چندثانیه زمان برد تا بفهمم منظورش مادرشه…لبخند کمرنگی زدم وگفتم:تواین ده سال حتما خیلی اذیت شده حق داره اگه باهاتون سردی کنه…
پوزخندی زد وگفت:همه حق دارن الا من؟من این وسط چه گناهی دارم؟این وسط کی حقو به من میده؟
به نیم رخ جذابش خیره شدم وگفتم:یه مادر هرچه قدرم نسبت به بچش کم محلی کنه حق داره…ده ساله که شمارو ندیده…ده ساله چشم انتظارتون بوده…ده ساله که آرزوی شنیدن صداتونو داشته…حالاحق داره بهتون کم محلی کنه حق داره!
-الان که کنارشم…نمیخواد اون ده سال ازدست رفته رو جبران کنه!؟
لبخندی زدم…هیچ فکرنمیکردم سام نسبت به مادرش اینقدر احساسات عمیقی داشته باشه…اصلا فکرنمیکردم سام احساس داشته باشه!لبمو بازبون تر کردم وگفتم:درست میشه…فقط یه کوچولو زمان میبره!
-دیگه طاقت ندارم…ده سال کم نبود!
شالمو روی سرم مرتب کردم وگفتم:قول میدم تا یک ماه آینده همه چیز درست میشه!
پوزخندی زد وگفت:فک کردی همه چیز به همین سادگیه؟!
-من بهتون قول میدم…گیتی جون تایه ماه دیگه ازاین رو به اون رو میشه!
-چه جوری؟
-نگران نباشین من درستش میکنم…
چشمام غم داشت…دوست نداشتم هیچ وقت غمگین ببینمش من همون سام مغرور و جدی خودمو میخواستم بامحبت های زیر پوستی و یواشکی…
نگاهی به آرمیتا انداختم بافاصله ی کمی از ما شن بازی میکرد…بایه ذوقی قلعه درست میکرد که بی اختیار لبخند پهنی رو لبام نشست
-چه طور اینقدر آرومی؟
به سمتش برگشتم…ابروهام خودبه خود بالا رفت وگفتم:من؟شماازکجا میدونید که من آرومم؟
-میشه بامن رسمی نباشی…هیچ خوشم نمیاد!
دستامو بهم قلاب کردم وگفتم:خب…خب نمیتونم
-چرا؟مگه چی میشه…بهم بگو سام…مثل بقیه!
سام…سام…دلم میخواست…دوست داشتم تاابد اسمشو صدابزنم ولی…
-نمیشه!
کلافه دستی به موهاش کشید وگفت:اینقدر خجالتی نباش…بهم بگو سام!مگه چه قدر باهم اختلاف سنی داریم که اینقدر پراحترام باهام حرف میزنی؟
نفسمو باصدا فوت کردم بیرون…چشمامو بستم و زیر لب گفتم:سام…
-آفرین حالا شد!خب حالا بگو ببینم چه طور اینقدر آرامش داری؟
-هرکسی دغدغه های خودشو داره…من شاید ظاهرم آروم باشه اما ازباطن مشکلات خودمو دارم!
-مادی؟
-بیشتر روحی واحساسی!
-میدونم که عاشقی ولی…حواستو جمع کن به هرکس به سادگی دل نبند!
قلبم فرو ریخت…بغض راه گلومو بست!باصدای آرومی گفتم:دست خودم نیست
-خیلی دوستش داری؟
قطره اشکی از چشمام چکید و روی گونه ام افتاد…بادست راستم پاکش کردم وگفتم:بیشتر از خیلی!
لبخند محوی زد وگفت:تودلتو خالی نمیکنم ولی بالاخره یاد میگیری ازیه دوست دارم ساده واسه دلت خیالات رنگارنگ نبافی…که رابطه یعنی بازی و اگه بازی نکنی میبازی…که داستان های عاشقانه ازیه جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خودشون میگیرن…که سر هر چهار راه تعهد یه هوس شیرین چشمک میزنه…یادمیگیری که خودتو دریغ کنی تاهمیشه عزیز بمونی…که آدم جماعت چه خواسته های سیری ناپذیری داره وچه حیله هایی واسه بدست آوردن…که باید صورت مسله ای پرابهام باشی نه یه جواب کوتاه و ساده…میفهمی که وقتی باد میاد باید کلاهتو سفت بچسبی نه بازوی بغل دستیتو!که ته همه ی گپ زدنهای دوستانه تنهایی…واین لحظه ایه که میفهمی همه چیزو بدون چون وچرا پذیرفتی،بالبخندی که دیگه خودتم معنیشو نمیدونی!
آهی کشیدم وگفتم:همه ی اینارو میدونم اما…وقت عمل که میرسه…دلم کم میاره و همه چیز یادش میره!
-میشناسم طرفو؟
هول گفتم:نه نه!یعنی آره…نه!
متعجب نگاهی به اجزای صورتم انداخت وگفت:چرا هرل میکنی دختر؟مگه چی شد؟نترس بهش نمیگم عاشقشی…حالا بگو کیه!هم دانشگاهیته؟
-نه
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:پس کیه؟اگه هم دانشگاهیت نیست پس…
-خاله دینی من گرسنمه!
تو دلم هزار بار خدارو شکر کردم که آرمیتا به دادم رسید!باعجله از جام بلند شدم و روبه سام گفتم:اینجا مغازه هست؟
از جاش بلند شد و دستی به شلوارش کشید وگفت:بریم خونه…به زهرا خانوم میگم یه چیزی درست کنه!خودمم گرسنمه!
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وبع راه افتادم هنوز یه قدم برنداشته بودم که گفت:زهراخانوم نه…دیانا کتلت درست میکنی!؟
متعجب گفتم:من؟
-آره…
شونه ای بالاانداختم وگفتم :باشه…
لبخند محوی رو لبام نشست و به راه رفتنم ادامه دادم…یعنی دستپخت منو دوست داشت که این پیشنهادوداد؟ته دلم مالش رفت و حس شیرینی تمام وجودمو فراگرفت!
سام کلید انداخت و درو باز کرد…آرمیتا باهیجان پرید تو تا خود ساختمون دوید!
سام دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و محکم قدم برمیداشت اماکاملا مشخص بود ذهنش درگیره…دلم میخواست خوش حالش کنم اما نمیدونستم چه جوری؟!
بادیدن زهراخانوم لبخند زدم حس خوبی بهم میداد یه جور مهربونی خاصی داشت که آدمو به سمت خودش میکشید
کنارم ایستاد و روبه سام گفت:پسرم مادرت سردرد داشت خوابیده…خودم براتون غذادرست میکنم ومیارم بیدارش نکن بذار یکم باخودش خلوت کنه!
سام همونطور که سرش پایین بود نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وبی توجه به زهرا خانوم و حرفش وارد ویلا شد اما من بامهربونی دستمو روی شونه ی زهراخانوم گذاشتم وگفتم:من خودم یه چیزی درست میکنم بخوریم…شمازحمت نکشید!
-نه خانوم جان شما چرا!؟تازه از سفر رسیدین خسته این…برای خودمون که غذا درست میکنم عوض سه پیمانه برنج شش پیمانه میریزم…چه فرقی داره
اخم ساختگی کردم وگفتم:نه…خودم درست میکنم
یکم توچشمام نگاه کرد وگفت:خیلی خب…ولی عصر یه سری بهتون میزنم وشام رو خودم میارم
باشه ای گفتم و به سمت ویلا حرکت کردم…ازایوون گذشتم و درتوری ساختمون رو بازکردم و داخل شدم…خونه ی متوسطی بود نه خیلی بزرگ ونه خیلی کوچیک…آدم بیشتر احساس راحتی میکرد.چشمم به یه دسته سیر افتاد که بایه نظم خاصی ازگوشه ی دیوار آویزون شده بودن ناخودآگاه لبخند زدم…خیلی جالب بود!
-ساکتو آوردم…تو اتاق روبه روییه!خواستی لباستو عوض کن
به سمتش برگشتم وگفتم:ممنون…راستی شما تاکی هستین؟
-احتمالا فرداصبح حرکت میکنم
نفسم تو سینه حبس شد…فردا؟یعنی فقط تا فردا مهلت دارم سام رو از نزدیک ببینم؟اه….لعنتی!
*******************
مایه کتلت رو درست میکردم که سام وارد آشپزخونه شد…صندلی کنار میزو کنار کشید و نشست…به من خیره شده بود…معذبم میکرد نمیتونستم کارمو درست انجام بدم…نفس عمیقی کشیدم وگفتم:چیزی شده؟
-نه…
اه…از این جواب های تک کلمه ای متنفر بودم…ماهی تابه رو روی گاز گذاشتم وکمی روغن ریختم…کتلت هارو دونه دونه داخل ماهی تابه انداختم…صدای جلز وولزش بلند شده بودکمی عقب تر رفتم تا روغن به صورتم نپاشه از پشت سر صداشو شنیدم
-بذار من سرخشون کنم
باابروهایی بالا رفته به سمتش برگشتم باورکردنی نبود!سام؟سام مغرور…؟میخواست به من کمک کنه؟
از جاش بلند شد و همونطور که جلو میومد دستشو به سمتم دراز کرد…خودمو عقب کشیدم…پوزخندی گوشه لبش نشست وگفت:نترس!میخوام قاشقو ازت بگیرم
لبموبه دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم…ضایع شده بودم حسابی…قاشقو از دستم گرفت وکنار گاز ایستاد.سرمو بلند کردم وگفتم:حالا که میخواید کمک کنین به جای سرخ کردن کتلت ها بیاین سالاد درست کنین!
یه تای ابروشو بالا انداخت وگفت:زرنگی؟
لبخندی رو لبم نشست وگفتم:دارم پیشنهاد های بهتری بهتون میدم
لبخندی زد وگفت:پیشنهادهای بهترتو نگه دار واسه خودت…
سرمو به چپ وراست تکون دادم و گوجه هارو زیر آب شستم…پشت میز نشستم و مشغول خرد کردنشون شدم اما تمام حواسم پی سام بود.. بادقت کتلت هارو سرخ میکرد و هرچنددقیقه یکبار برشون میگردوند…حتی یکبار دیدم تکه ای از یکی از کتلتها کند و یواشکی داخل دهانش گذاشت…ریز خندیدم!همچین شیطنتهایی از شخصیت مغرور و جدی سام به دور بود…ازپشت چهارشونه تر و قوی هیکل تر دیده میشد…قدش اونقدر بلند بود که گاهی اوقات میترسیدم سرش با لامپ بالای سرش برخورد کنه…سوزشی رو روی دستم احساس کردم اما نگاهمو از سام نگرفتم…تی شرت سرمه ای جذبش تمام عضلات بدنشو به نمایش گذاشته بود و برام جای تعجب داشت که باوجود این ده سال زندان چه طور اندامشو انقدر خوب وورزیده نگه داشته…بی هوا پرسیدم:شما ورزش میکنید؟
بدون اینکه به سمتم برگرده ونگاهم کنه گفت:آره کیک بوکسینگ…
ابروهام خودبه خود بالا رفت…کیک بوکسینگ؟سام…؟چه طور من هیچ وقت موقع تمرین ندیدمش؟
-واقعا؟
دیدم دست راستش مشت شد وروی رون پاش قرار گرفت…باصدای آرومی گفت:آره…زندان که بودم هرشب مسابقه میذاشتن و سرمن شرط بندی میکردن!خواست خودم نبود ولی مجبور میشدم به خواست میل اونا رفتار کنم…اوایل بیشتر کتک میخوردم دوبار دندم شکست و یه بارم گردنم اما کم کم یاد گرفتم که چه طور باید از خودم مراقبت کنم…باحرفه ای ها مسابقه میدادم و شکست دادنشون هیلی سخت بود ولی چون مجبور بودم تمام تلاشمو میکردم تا شکستشون بدم
-چرا مجبور بودین؟
-یه چیزایی هست که تو ازش چیزی نمیدونی…سوال هم نپرس چون نمیگم!فقط بدون برای محافظت ازخودم مجبور بودم به حرفاشون گوش کنم ودم نزنم
-اونا کی بودن؟
نیم نگاهی به من انداخت وگفت:نمیخوام بیشتر ادامه بدم
فهمیدم ناراحت شده ولی من قصدم این نبودآروم گفتم:معذرت میخوام نمیخواستم فوضولی کنم!
نگاهش روی دستم ثابت موند و صورتش جمع شد وگفت:دستت داره خون میاد حواست کجاست دختر؟
متعجب به انگشت بریده ام نگاهی انداختم و تازه دردشو حس کردم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۱ عصر
سام:قاشقو تو ماهی تابه رها کردم و به سمتش رفتم…خون از انگشتش میچکید وروی میز میافتاد…صورتش از درد مچاله شده بود و لب پایینشو گاز میگرفت اخمی رو پیشونیم نشست باعصبانیتی که نمیدونستم ازکجا سرچشمه گرفت سرش داد زدم وگفتم:حواست کجاست دختر؟ببین چه گندی زدی؟لرزش محسوس شونه هاشو احساس کردم…چشمای خیسشو به صورتم دوخت وگفت:معذرت میخوام…نمیخواستم میز کثیف بشه…تازه سالاد هم حروم شد!ببخشیددستی به موهام کشیدم نمیخواستم ناراحتش کنم…نمیخواستم بترسونمش…نمیخواستم اذیتش کنم اما انگار بازم رنجونده بودمش!اه…لعنت به من…انگار هیچ وقت نمیتونستم با کسی متعادل برخورد کنم…اشتباه برداشت کرد…منظور من خراب کردن سالاد نبود!دستش مهم بود…سالاد هیچ ارزشی نداشت…بالحن آرومتری گفتم:ببینم دستتو؟دستمو جلوبردم تادستشو بگیرم ولی زود خودشو عقب کشید وگفت:نه چیز مهمی نیست…خوب میشهنعجب میکردم که چرا نمیذاره دستم بهش بخوره!؟یعنی واقعا اینقدر مقید به اصول دین بود که ازیه تماس ساده فرار میکرد؟همچین دخترایی هنوزتو جامعه پیدا میشن؟کلافه گفتم :نمیخورمش دستتو…حداقل نشون بده ببینم چه بلایی سر خودت آوردی؟باتردید تو چشمام نگاه کرد و دستشو جلو آورد…بادیدن بریدگی عمیقی که روی انگشت اشاره دست راستش ایجاد شده بود اخمم پررنگ تر شد وگفتم:باید بخیه بشه…خیلی عمیقه!هول بادست چپش زخمو محکم گرفت وگفت:نه نه…خوب میشه!بخیه لازم نیست-لجبازی نکن دختر…پاشو ببرمت درمانگاهاز جاش بلند شد وگفت:به خدا عمیق نیست…اصلا اذیتم نمیکنه یه چسب بزنم تا فردا خوب میشه!نفسمو باحرص فوت کردم بیرون وبه سمت کابینت ها رفتم…یکی یکی درشونو باز کردم تا بالاخره چشمم به بسته ی داروهای مامان افتاد…این تو حتما چسب زخم پیدا میشه!برش داشتم و باعجله توشو نگاه کردم…خوشبختانه سه تا دونه چسب زخم بود.کنار پای دیانا زانوزدم وگفتم:دستتو بیار جلو…آروم دستشو جلو آورد…بدون اینکه دستم با دستش تماسی پیدا کنه اول با دستمال کاغذی و کمی بتادین شستشو دادم و بعد چسبارو روی زخم چسبوندم!تند دستشو عقب کشید…سرمو به نشونه تاسف تکون دادم و همونطور که از جا بلند میشدم گفتم:چرا حواستو جمع نمیکنی دختر؟سرشو پایین انداخت وگفت:ببخشیداز مظلومیتش حرصم میگرفت…دلم نمیخواست اینقدر بی زبون باشه…بااین اخلاق عمرا نمیتونست تو جامعه ی ما یک ثانیه دووم بیاره!بااخم گفتم:تو چشمام نگاه کن و بگو چرا حواست نبود…سرشو بلند کرد و لحظه ای تو چشمام نگاه کرد…دریای چشماش طوفانی بود…آروم گفت:داشتم به چیزی فکرمیکردم…به خاطر همین متوجه نشدم دستمو بریدم!-به چی؟-مهم نیست!-اگه مهم نبود دستتو نمیبریدی!حالا بگو به چی یا اصلا به کی فکرمیکردی!؟اخم کمرنگی رو پیشونیش نشست ومحکم تر از قبل گفت:وقتی شما درمورد هیچ چیز به من توضیح نمیدین چه لزومی داره من از مسایل شخصیم براتون بگم؟ابروهام خودبه خود بالا پرید…چه قدر سریع تغییر موضع داد؟این رفتار از دیانا بعید بود!انتظار نداشتم همچین جوابی بهم بده…انگار اونقدراهم که فکرمیکنم بی زبون نیست…حرف حساب جواب نداشت…نمیدونستم چی بگم؟دستمو تو جیب شلوارم فرو بردم و چندثانیه نگاهش کردم…چهره ی معصومش اونقدر معصوم بود که نتونستم بیشتر از چندثانیه بهش خیره بشم…نگاهمو ازش گرفتم وازآشپزخونه بیرون رفتم…چشمای آبیش منحصر به فرد بود…انگار آدمو جادو میکرد!
چشمامو باز کردم…نگاهی به اطرافم انداختم…چیزی یادم نیومد!به دودقیقه زمان نیاز داشتم تا ذهنم فعال بشه!دوباره چشمامو بستم واینبار که بازشون کردم کاملا متوجه شدم کجام و الان دقیقا چه وقتیه!نگاهی به آرمیتا انداختم دستشو دور کمر من حلقه کرده وسرشو روی شونه ی راستم گذاشته بود…پلکای بسته شو بوسیدم وتکونی خوردم…آروم و بادقت دستاشو از دورم باز کردم وسرشو روی بالش گذاشتم…روشو با پتو کشیدم و از جا بلند شدم…به محض اینکه سرمو بلند کردم چشم تو چشم گیتی خانوم شدم…اونقدر ترسیدم که میخواستم جیغ بکشم دستمو روی قلبم گذاشتم و یه قدم به عقب برداشتم…کنار در ایستاده بود و باچشمای سیاهش نگاهمون میکرد…معلوم نبود چندساعته اونجا ایستاده…اخم کمرنگی روی پیشونیش داشت و رنگ نگاهش اصلا دوستانه نبود!قلبم تندتند میزد…نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخندی هرچندمصنوعی رو لبام بنشونم بالحن مهربونی گفتم:سلام گیتی جون صبحتون بخیر!یه تای ابروشو بالا انداخت و از نوک انگشتای پام تا فرق سرمو از نظر گذروند و با پوزخند نگاهشو ازم گرفت و رفت…متعجب وسط اتاق ایستاده بودم…چرا اینطوری بود؟رفتارش برام اصلا قابل درک نبود…خصومت نگاهشو درک نمیکردم!مگه من چیکار کرده بودم که اینقدر ازمن بدش میومد؟آهی کشیدم و از اتاق خارج شدم…سرویس بهداشتی تو حیاط بود…بعداز اینکه دست و صورتمو شستم چندقدمی توی حیاط زدم بادیدن سام که به سمت ماشینش میرفت متوقف شدم…امروز فردای دیروز بود!یعنی امروز میرفت!؟قلبم فروریخت…پاهام سست و بی حرکت به زمین چسبیده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم…امروز میرفت…سام امروز میرفت!این جمله مدام تو گوشم زنگ میزد و حالمو بدتر از قبل میکرد…نگاهش که به من افتاد ابرویی بالا انداخت و به سمتم اومد…باهرقدمی که به سمتم برمیداشت انگار تپش قلبم بیشتر وبیشتر میشد…روبه روم ایستاد…نگاهمواز کفشاش بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم…لحظه ای بود اما همون یه لحظه هم وجودمو به آتیش کشید زیر لب سلامی کردم…دست راستشو تو جیب شلوارش فرو برد وگفت:دارم برمیگردم تهرانداره برمیگرده تهران…همین حالا…همین ساعت؟هه…چیزی نگفتم خودش ادامه داد:مراقب آرمیتا باش…دست تو امانته!حس کردم صورتم گرگرفته…حال خودمو درک نمیکردم یه قدم به عقب برداشتم و باصدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:کی برمیگردین؟بالحن بی تفاوتی گفت:معلوم نیست…هروقت کارم تموم بشه میام دنبالتون…شاید یک ماه دیگه…اصلا معلوم نیست!-باشه برید به سلامت…مراقب خودتون باشیدقدمی به سمت ماشین برداشت وگفت:سعیمو میکنممتعجب گفتم:یعنی چی سعیتونو میکنید؟-یعنی قول نمیدم مراقب خودم باشم…شاید این آخرین دیدارمون باشه…داشتم دیوونه میشدم…این حرفا چی بود که میزد؟حس میکردم دارم از درون فرو میریزم…باصدای لرزونی گفتم:تورو خدا اذیت نکنید…جدی بگید!-من جدی امبه چشماش نگاه کردم…جدی تر از همیشه!لحن صداشم بویی از شوخی نمیداد…پس این حرفا چی بود که میزد!؟مگه میخواست چی کار کنه؟-میشه واضح بگین دارین کجا میرین و چی کار میکنین؟باحالت خاصی نگاهم کرد وگفت:یه شرط داره!تندگفتم:هرچی باشه قبولهابرویی بالا انداخت وگفت:هیچ وقت در جواب یه مرد نگو هرچی باشه قبوله…-اون مرد سام بازرگانه!بیشتر از چشمام بهش اطمینان دارم-چه طور؟اینهمه اطمینان ازکجا سرچشمه گرفته وقتی تو هیچی ازم نمیدونی؟!-چرا من خیلی چیزا ازتون میدونم شماخودتون از گذشته برام حرف زدین!-شاید دروغ گفته باشمچند ثانیه به چشماش خیره شدم وگفتم:هرگز…لزومی نداشت به من دروغ بگینسرشو به طرفین تکون داد وگفت:نمیخوای بدونی شرطم چی بود؟سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که گفت:ازاین به بعد باهام رسمی نباش…منو سام صدا کنتو دوراهی گیر کردم…دوراهی که خودم قبلا پذیرفته بودم باید از کدوم راه برم همونطور که نگاهش به من بود به ماشین تکیه داد و گفت:ماموریت دارم…باید یه باند خلافکارو دستگیر کنیم…بااینکه صمیمی حرف زدن برام سخت بود اما تمام تلاشمو کردم تا راحت حرف بزنم بانگرانی پرسیدم:-مگه پلیسی؟چندلحظه تو چشمام خیره شد وگفت:-یه جورایی!تکه تکه شدن قلبمو حس کردم…نکنه بلایی سرش میومد؟سام پلیس بود ومن خبر نداشتم!؟چطور هیچ وقت بالباس فرم ندیده بودمش؟بهت زده پرسیدم :پلیس واقعی؟حس کردم چشماش خندید اما لباش برای لبخندهم ازهم بازنشد-آره پلیس واقعی!دستمو جلوی دهنم گرفتم و هینی کشیدم چندلحظه بهش نگاه کردم وگفتم:اونوقت این بانده خیلی خطرناکه؟نکنه بلایی سرتون…یعنی سرت بیارن؟!-هرچیزی ممکنه-توروخدا…چرامنو میترسونی؟-نمیترسونمت دارم از واقعیت حرف میزنم…امکان هراتفاقی وجود داره!حس کردم پلکام سوخت…یه چیزی راه گلومو بسته بود نمیتونستم درست وحسابی حرف بزنم اینهمه شوک تو یه لحظه واقعا برام غیر قابل هضم بود…تکیه شو از ماشین گرفت و درشو باز کرد…یه قدم عقب برداشتم وگفتم:نمیشه نری؟سوار ماشین شد وهمین طور که درو میبست گفت:نه…حواست به مامان گیتی هم باسه!قولتو که فراموش نکردی؟!-نه یادمه-خوبه…ماشینو روشن کرد…ازمن خواست مراقب همه باشم اما نگفت مراقب خودم باشم!اصلا براش مهم نیستم…مهم نیستم!خداحافظ همیشه سخت ترین کلمه است برای به زبون آوردن…نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خداحافظسرشو تکون داد و ماشینو روشن کرد…به طرف در دنده عقب گرفت…قبلا بازش کرده بود…نیم نگاهی به من انداخت و بیرون رفت…به سمت حوض دویدم وتو مشتم آب جمع کردم و پشت سرش ریختم"لعنت به جاده ها…اگه معنیشون جداییه!"قطره اشکی از چشمام سرخورد و روی گونه افتاد و راهو برای بقیه ی اشکا باز کرد…خداجونم خودت مراقبش باش!خودت هواشو داشته باش…نذار اذیت شه…نذار بلایی سرش بیاد خدایا…من سامو همین جوری سالم ازت میخوام…خدایا تنهاش نذار…گریه ام تبدیل به هق هق شد…(آهنگ جاده از ارسلان…تو فضای داستان والبته تو ذهن دیانا)اینور جاده منم , اونور جاده تویی
اون که غمگینه منم , اونی که شاده تویی
اینور جاده منم , که دوباره گم شدم
اونور جاده تویی, مثل تکرار خودم
من نگاهم به توا , تو نگاهت به کجاست؟
روبرو دو راهیه , بگو راهت به کجاست
واسه تو چه راحته که بدون من بری
حتی وقتی میدونی که خودت مقصری
واسه من سخته چقد باور فاصلمون
وقتی از حرفای هم سر میره حوصلمون
اینور جاده منم , اونور جاده تویی
اون که غمگینه منم , اونی که شاده تویی
دیگه حتی نمیخوام کم کنی فاصله رو
نگرانتم ولی نمیشه بگم نرو
تو داری میری ومن گیر این خاطره هام
داره باورم میشه که دیگه نیستی باهام
این ور جاده هنوز زیر سایه ی شبه
اونور جاده ولی همه چی مرتبه
من به تو نمیرسم خیلی از من جلویی
این ور جاده منم………اون ور جاده تویی
باگوشه ی شالم اشکامو پاک کردم و به عقب برگشتم گیتی خانوم پشت پنجره ایستاده بود بادیدن نگاه من پرده رو انداخت وکنار رفت…شونه ای بالا انداختم و به سمت ساختمون حرکت کردم.
سام:-ببین پسرم خیلی باید حواست باشه…کوچکترین اشتباهی کل ماموریتو به فنا میدههمونطور که جدی به صورت سرگرد نگاه میکردم گفتم:نگران نباشین حواسم هست…تک خنده ای کرد وگفت:میدونم از پسش برمیای…لیاقتت به من ثابت شده اس!تو چشمای سیاهش خیره شدم…این مرد باتموم مردهایی که به عمرم دیده بودم فرق داشت…مرد بود یه مرد واقعی…بااین که خلاف قوانین بود…بااین که براش دردسر میشد کمکم کرد!وقتی با مسولین زندان صحبت کرد تا تو کتابخونه ی زندان مشغول شم مردونگیش بهم ثابت شد…وقتی پای درد ودلام نشست و به مادرم از زندان افتادنم چیزی نگفت مردونگیش بهم ثابت شد!با اطمینان گفتم:این ماموریتو خوب به پایان میرسونم شک نکنین!لبخندی محوی زد وبه پدرام اشاره کرد وگفت:از دور حواست به سام باشه…هرجا میره هرکاری میکنه باید مراقبش باشی چه از پشت دوربین وچه ازنزدیک…هرلحظه باید آماده باشین…امیدوارم موفق باشین بچه ها!همه ی امیدم به شماستپدرام تک خنده ای کرد وگفت:سرهنگ نگران نباشین این سام واسه خودش یه پا مامور مخفیه!منم هرکاری لازم باشه انجام میدم اززیر هیچ کدوم از مسؤلیتا شونه خالی نمیکنم…همون لحظه بی سیم سرهنگ روشن شد…سریع ازروی میز برش داشت و به سمت مانیتور ها رفت…منو پدرامم دنبالش راه افتادیم-یاسر یاسر…-سرهنگ:یاسر احمد به گوشم…-موقعیت مناسب مهیاست…چنددقیقه دیگه فرد مورد نظر تو موقعیت قرار میگیره…آماده باشیدسرهنگ:پیام رسید…تمامچندلحظه صدای خش خش تو فضا پخش شد و بعد تماس قطع شد…سرهنگ نگاهی به من انداخت و گفت:وقتش رسیده…خدابه همراهتکوله پشتی رو از روی صندلی برداشتم و روی دوشم انداختم پدرام چاقوی ضامن دارشو از جیبش در آورد و جلوی پام زانو زد چند لحظه تو چشمام خیره شد وگفت:داداش ببخش…به خدا…تند گفتم:زود تمومش کن!سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید چاقورو نزدیک رون پام گرفت و با یه حرکت از روی پارگی شلوار داخل برد وبریدگی سطحی ایجاد کرد…سوزشی رو روی پام احساس کردم…نفس عمیقی کشیدم و لبمو به دندون گرفتم تا دردش کمتر بشهپدرام از جابلند شد و دستی به شونه ام کشید:شرمنده ولی لازم بود…عمیق نیست!سرمو تکون دادم و از ساختمون خارج شدم…موقعیت آماده بود…بعدازاینکه افراد گروه خبر دادن که خودروی مورد نظر وارد کوچه شد تموم قدرتمو جمع کردم وبه سمت کوچه دویدم…یه عده از بچه ها پشت سرم شروع به تیر اندازی کردن و من با آخرین سرعت خودمو به وسط کوچه رسوندم…بچه ها طوری تیر اندازی میکردن که به من نخوره!صدای شلیک مداوم گلوله تو گوشم زنگ میزدتو ذهنم میپیچید…به محض اینکه پامو وسط کوچه گذاشتم ماشین جلوی پام ترمز کرد…بدون اینکه به راننده اش نگاهی بندازم در عقبو باز کردم و نشستم…اسلحه رو کنار گوشش گذاشتم وبا عجله گفتم:عجله کن…حرکت کن بهت میگمبدون اینکه حرفی بزنه پاشو روی پدال گاز گذاشت و ماشین با آخرین سرعت از جا کنده شد…چندتا گلوله به شیشه ی عقب خورد وترک برداشت صدای ایست ایست چندتا از سربازا هنوز به گوشم میرسید…دنبال ماشین میدویدن و شلیک میکردن اما باعبور از پیچ کوچه صدای تیراندازی قطع شددست آزادمو روی محل زخم گذاشتم و گفتم:تندتر برو الان میرسن بهموندوتا ماشین پلیس پشت سرمون حرکت میکردن و مدام شماره پلاک ماشینو پیج میکردن!بالاخره لب باز کرد وگفت:سامی خودتی؟اسلحه رو عقب کشیدم از آینه نگاهی به شادی انداختم و با بهتی ساختگی گفتم:تو…تو…اینجا چی کار میکنی؟بانگرانی نگام کرد وگفت:من داشتم از اینجا رد میشدم چه اتفاقی افتاده؟چرا پلیسا دنبالتن؟به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم:عجله کن…نمیتونی یه جوری رانندگی کنی که گممون کنن؟از تو آینه به پشت سر نگاهی انداخت وگفت:الان درستش میکنمسریع پیچید تویه خیابون پلیساهنوز دنبالمون بودن…ازشیشه عقب به پشت سرنگاه میکردم…ماشین باسرعت سرسام آوری حرکت میکرد و خودروهای دیگه از ترس صدمه دیدن به راحتی کنار میکشیدن وراهو برای ما باز میکردن…به وضوح حس کردم که سرعت ماشین های پلیس کم شد و عمداخودشونو پشت یک اتو بوس پنهان کردن و موقعیتو برای فرار من وشادی آماده کردن .بعداز گذشتن از چندتا فرعی نفس عمیقی کشید وگفت:فک کنم دیگه دستشون بهت نمیرسه!صدای آژیر پلیس دیگه به گوشم نمیرسید…لبخند ساختگی زدم وگفتم:بزن کنارمتعجب گفت:چرا؟بلند تر از قبل گفتم:بهت میگم بزن کنار همین حالاپاشو رو ترمز گذاشت و صدای جیغ لاستیکاش بلند شد…باتوقف ماشین درو باز کردم و بیرون رفتم…باعجله دنبال من از ماشین پیاده شد وگفت:سامی صبر کن ببینم…چی شده؟به سمتش برگشتم…رژ قرمزش حسابی تو صورتش خودنمایی میکرد…نگاهمو از لباش گرفتم و به چشمای سبزش دوختم وگفتم:باید برم…ممکنه پیدام کنن!یه قدم به جلو برداشتم که گفت:نه وایستا…پات چرا خون میاد؟به تو شلیک کردن؟سرمو به نشونه مثبت تکون دادم…با دوقدم بلند خودشو به من رسوند وبا نگرانی گفت:آخه چرا؟مگه چی کار کردی؟چیزی نگفتم…نگاهشو از روی زخمم بالا کشید و روی کوله پشتی ثابت کرد:این تو چیه؟چی تو کوله پشتیت داری؟کوله رو محکم تر تو دستم گرفتم وگفتم:هیچی…شادی برو دست از سرم بردار…شتر دیدی ندیدییه قدم دیگه برداشتم که بند کوله مو گرفت و به سمت خودش کشید-نه سامی…زخمت باید بخیه بشه…این طوری دووم نمیاری!-انتظار نداری برم بیمارستان تا زخممو بخیه کنن!؟میدونی که الان کل پلیسای ایران دنبالمن!-یه دکتر میشناسم که اینجور زخمارو پانسمان میکنه…مطمنه!میریم پیش اونچندلحظه جدی نگاهش کردم…نقشه بهتراز اون چیزی که انتظار داشتم پیش میرفت
 
میترسم لو برم شادی…دست از سرم بردار زیاد وقت ندارمبندکولمو رهاکرد وبازومو گرفت وبالحن التماس آمیزی گفت:سامی جونم….عزیز دلم!بهت قول میدم لونمیری بابا این دکتره اصلا کارش همینه!پروانه طبابتش باطل شده اونم به خاطراینکه یه سری کارای غیر قانونی انجام داده…من هیچ شکی بهش ندارمچندلحظه نگاهم کرد…منتظر جواب از جانب من بود…جوابم از اولم مشخص بود فقط این بهانه ها محض این بود که به من شک نکنه!دستی به پشت گردنم کشیدم وگفتم:خیلی خب!مسولیتش باتو…فقط برای خودت دردسر نشهلبخندی زد وگفت:نه نگران نباش!فوقش اگه پلیس بهم گیر داد میگم اسلحه رو گذاشت رو شقیقه ام و مجبورم کرد کمکش کنم!اصلا مشکلی نیستشونه ای بالا انداختم و درجلو رو باز کردم دست شادی دوباره روی کوله پشتیم نشست وگفت:بده بذارمش صندوق عقب این طوری اذیت میشیاخم غلیظی روی پیشونیم نشست…کوله رو محکم تر به خودم چسبوندم وبالحنی جدی گفتم:نه…پیشم باشه راحت ترمچشماشو ریز کرد و موشکافانه نگاهم کرد وگفت:چی تو کوله پشتیت داری؟روی صندلی نشستم و بی توجه به حرفی که زده بود دروبستم…پوفی کرد وبه سمت صندلی راننده رفت ونشست…سوزش بریدگی هرلحظه بیشتر میشد و خون ریزیش شدیدتر…دیگه بانفس عمیق کشیدن و مشت کردن دستم دردش کمتر نمیشد!غیر قابل تحمل شده بود…چشمامو بسته بودم و درد میکشیدم…باتوقف ماشین صدای پرعشوه ی شادی تو ماشین پیچید:عزیزدلم رسیدیم…پیاده شوچشمامو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم…بادقت همه جارو زیر نظر داشتم چه از پشت سر وچه از روبه رو…حتی تموم ماشین هایی که تو مسیر حرکت میکردن رو هم یکبار از نظر میگذروندم…چرخی زدم بادیدن پدرام تو بنز سیاه رنگی که شیشه های اطرافش کاملا دودی بود کوله مو روی دوشم تنظیم کردم و ازماشین پیاده شدم…شادی جلوتر حرکت میکرد و من دنبالش…به خاطر بریدگی روی پام نمیتونستم سریع تر حرکت کنم و قدمهای همیشه بلند ومحکمم تبدیل شده بود به قدمهایی کوتاه ونامنظم…لنگ لنگان خودمو به شادی رسوندم وکنارش ایستادم روبه روی یه آپارتمان بانمایی گرانیتی ایستاده بود…زنگ رو فشرد ودر باصدای تیکی باز شد…دنبالش حرکت کردم خوشبختانه خونش طبقه همکف بود…در که باز شد چشمم به یه پیر مردتقریباشصت ساله افتاد…نگاهشو بین من وشادی رد وبدل کرد وشادی سکوتو شکست:-سلام امیراصلان…یه مورد فوری برام پیش اومدهپیر مرده که تازه متوجه شده بودم اسمش امیر اصلانه نگاهی سرتاسری به من انداخت و درو کامل باز کرد بدون اینکه حرفی بزنه کنار رفت و شادی دستی به پشت کمرم زد و منو به داخل هدایت کرد خونه ی بزرگی بود…پرازاشیای قیمتی و قدیمی!روی قسمتی از دیوار تابلویی نصب کرده بود و پروانه ی باطل شده ی طبابتش رو به نمایش گذاشته بود…روی صندلی که اشاره کرد نشستم وکوله مو کنارم گذاشتم جلوی پام زانو زد وبالحنی سرد گفت:بریدگی ناشی از چیه؟به صورت چروکیده اش نگاهی انداختم و سرد تر از خودش گفتم:شلیک گلوله…البته گلوله از کنارش رد شد و فقط برخوردی سطحی با پوستم داشتیه تای ابروش بالا رفت وگفت:گلوله؟سرمو به نشونه مثبت تکون دادمبادقت به پام نگاهی انداخت وبعد از جاش بلند شد باحالت خاصی به چشمام نگاه کرد وگفت:-اینجا نمیشه باید بریم تو اتاق تا زخمتو شستشو بدم وبخیه بزنماز جام بلند شدم وپشت سرش به راه افتادم…عمدا کوله پشتیمو روی صندلی کنار شادی جاگذاشتم و وارد اتاق شدم…روی تخت دراز کشیدم تو اتاق تجهیزات لازم برای بخیه کردن وجود داشت…خیلی مجهز بود!غیرقانونی چه کارهایی میکرد!…شلوارمو بالا زد و با دقت مشغول شستشوی زخمم شد!گاهی اوقات موشکافانه به صورتم نگاه میکرد و عمیق به چشمام خیره میشد…آدم مشکوکی به نظر میرسید این از حرکاتش کاملا مشخص بود!بعد از یک ساعت و بیست وهشت دقیقه کارش تموم شد…بامسکنی که خورده بودم دردشو کمتر حس میکردم…از جام بلند وازاتاق خارج شدم…
راهو به سمت سالن کج کردم که بازوی راستم ازپشت کشیده شد…برگشتم سمت امیر اصلان وسوالی نگاهش کردم…البته کمی عصبانیت هم چاشنی نگاهم بود…هیچ خوشم نمیومد کسی اینطوری ازم بخواد که بایستم،انگار متوجه خشمم شد چون دستشو انداخت وتوچشمام خیره شد بعداز مکثی کوتاه گفت:-فک کردی منم مثل شادی احمقم که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۲ عصر
میخوای سرم کلاه بذاری؟متعجب یه تای ابرومو بالا انداختم وگفتم:متوجه منظورت نمیشمپوزخندی زد وگفت:اتفاقا خوب میفهمی از چی حرف میزنم…پسرجون من سی ساله پزشکم خوب میفهمم زخم روی پات براثر شلیک گلوله نبوده…کارچاقو بوده؟!درسته؟مات نگاهش کردم…چهطور فهمید؟چه طور؟پدرام که میگفت هیچ کس نمیفهمه!؟میگفت مو لای درز نقشه اش نمیره!پس چی شد؟اه…لعنتی…لعنتی…خودمو نباختم همونطور جدی تو چشماش نگاه کردم وگفتم:دروغ میگی…بااین اتهامات میخوای به چی برسی؟خنده ی بلندی سرداد که بیشتر عصبیم کرد…دستی به شونم زد وگفت:نه خوشم اومد…کارتو خوب بلدی!ولی هرچه قدرم حرفه ای باشی جلومن نمیتونی فیلم بازی کنی بچه…من یه عمری کارم سروکله زدن باامثال تو بوده!خودمو عقب کشیدم و اخم کردم…اونقدر غلیظ که چین خوردن پیشونیمو به وضوح حس کردم بالحن محکم وقاطعی گفتم:نمیفهمم بااین حرفا میخوای به کجا برسی ولی باید بگم اشتباه میکنی…اگه زخمم براثر گلوله نبود چرا باید میومدم پیش تو؟یه راست میرفتم بیمارستان بی هیچ دردسری بخیه اش میکردمکمی مکث کرد وبعد گفت:وقتی گلوله به پوست اصابت میکنه به خاطر داغ بودنش قسمتی از پوست میسوزه و سوختگی باکمی دقت مشخص میشه ولی بریدگی براثر چاقو اینطور نیست…حالا نبود سوختگی روی پوست تورو من چه طور توجیه کنم؟!اه لعنتی…فکراینجارو نکرده بودیم!همون لحظه صدای شادی رو ازپشت سرشنیدم-سامی عزیزم حالت چه طوره؟به سمتش برگشتم نیم نگاهی به صورت غرق درآرایشش انداختم وگفتم:بدنیستملبخند پرعشوه ای زد و نگاهشو ازمن گرفت و به امیر اصلان خیره شد:ممنون دکتر…لطف کردیمستقیم به امیراصلان نگاه کردم…تپش قلبم نامنظم شده بود واهمه داشتم ازاینکه بخواد منو لوبده…نفس عمیقی که کشیدم گواه این احساس درونیم بود…امیر اصلان بالحن بی تفاوتی گفت:یه سری دارو هست باید بری بگیری…دوستت هم تایک ساعت پیشم میمونه اگه مشکلی نداشت میتونیدبرید!لبخند شادی پررنگ تر شد و چندقدمی به جلو برداشت امیر اصلان نسخه رو جلوی شادی گرفت و شادی بعداز تشکری کوتاه روبه من گفت:عزیزم زود برمیگردم…سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم چشمکی زد وازمن فاصله گرفت وبه سمت درحرکت کرد…صدای تق تق کفش پاشنه بلندش اعصابمو بهم میریخت…سعی کردم به این موضوع اهمیتی ندم وذهنمو معطوف موضوع مهمتری کنم باشنیدن صدای بسته شدن در به امیر اصلان نگاهی انداختم که گفت:میتونستم خیلی راحت تورو لو بدم ولی این کارو نکردم…عصبی به چشماش خیره شدم و تویه لحظه کنترلمو از دست دادم…بادست راستم گردنشو گرفتم و بایه ضربه دیوار چسبوندمش…انتظار این حرکت منو نداشت کاملا شوکه شده بود…گردنشو محکم فشار دادم…دستاش دور دستم پیچید و خواست خودشو نجات بده ولی نحیف تر ازاین حرفا بود که بتونه از زیر دستای قدرتمند من فرار کنه…صورتش قرمز شده بود ونمیتونست نفس بکشه…رگ روی پیشونیش هرلحظه متورم تر میشد و تلاشش برای رهایی هرلحظه کمتر!باصدای نسبتا بلندوخشنی گفتم:منم الان میتونم تورو بکشم…بکشم یانه؟!هوم؟!میخواست حرف بزنه ولی نمیتونست…منم همینو میخواستم…میخواستم عجزخودشو دربرابر من درک کنه…میخواستم بفهمه درمقابل من ناتوانه…پوزخندی کاملا عصبی زدم وگفتم:چی شد؟تا چنددقیقه پیش که داشتی مثل بلبل واسه من حرف میزدی؟خیلی هارت وپورت میکردی!واسه من قلدر بازی درمیاوردی!میخواستی منو لو بدی چی شد؟میتونی…؟حالا میتونی؟بلندتر داد زدم:دلعنتی حرف بزن دیگه…میگم میتونی یانه؟باچشماش التماس میکرد که رهاش کنم…دستاش بی حرکت کنارش افتاده بود وصورتش به کبودی میزد…اگه چندقیقه بیشتر فشار میدادم قطعا خفه میشد…بایه حرکت دستمو عقب کشیدم که روی زمین افتاد…ازبرخودش با پارکت های کف سالن صدای بلندی ایجاد شد…توی خودش مچاله شد و باهردودستش گلوشو چسبید…سرفه میکرد و با پاش به زمین ضربه میزد…تقلاش برای زنده موندن پوزخندی رو روی لبام مینشوند…به دیوار پشت سرم تکیه دادموگفتم:میتونستم خیلی راحت بکشمت…اونقدر راحت که آب هم ازآب تکون نخوره…اما این کارو نکردم…معامله ی منصفانه ایه نه…جون عزیزت در برابرکوتاه کردن زبون درازت…چه طوره!؟میپسندی؟هنوز سرفه هاش ادامه داشت اما کمتر شده بود…بانفس های طولانی و عمیقی که میکشید سعی میکرد کل اکسیژن محیطو وارد ریه هاش کنه!یه قدم به سمتش برداشتم وگفتم:قبول میکنی یا…تند گفت:پات براثر گلوله خونریزی کرده نه چیزدیگه…لبخند کمرنگی زدم وگفتم:آفرین…آفرین خوشم اومد!معلومه جونت واست خیلی عزیزه!عاقل شدی!به چشمای سیاهم نگاه کرد وچیزی نگفت بایک قدم خودمو بهش رسوندم وگفتم:زبونت خلاف میل من بچرخه از ته قطعش میکنم…فهمیدی یانه!؟همونطور که چشماش خیره به چشمای من بوداز روی زمین بلند شد…لباسشو تکوند وگفت:قصدت ازاین کارا چیه؟جدی وکمی عصبی گفتم:به تو مربوط نیست…تو فقط جلوی زبونتو بگیر که هرز نچرخه!پوزخندی زد و به سمت سالن حرکت کرد…دنبالش راه افتادم!چشمم به کوله پشتیم افتاد دقیقا یادم بود که موقع رفتن زیپشو کامل نبسته بودم ولی حالا زیپش کامل بسته بود واین نشون میداد شادی توشو نگاه کرده…ازاین دختر فوضول بیش ازاین انتظار نمیرفت البته بد نشد…هدف من همین بود باید داخلشو میدید تا نقشه جلو میرفت… کنار کوله نشستم و درشو باز کردم…کاملا مشخص بود که وسایل جابه جا شدن…ازدختر غلام بعید بود که اینقدر آماتور عمل کنه…کتابی رو که روی بسته گذاشته بودم برداشتم ودوباره درکوله رو بستم…امیر اصلان درست روبه روی من نشسته بود و حرکات منو زیر نظر داشت…اهمیتی ندادم کتابو بازکردم و مشغول خوندن صفحه ی مدنظرم شدم چندثانیه گذشت که صداش بلند شد:-آگاتا کریستیه؟نگاهمو از کتاب گرفتم و باابروهایی بالا رفته نگاهش کردم وگفتم:آره-مزخرفهپوزخند زدم وگفتم:میدونممتعجب شد…کمی خودشو جلو کشید وپرسید:پس واسه چی میخونی؟-که حواسم جمع شه!-به چی؟-به همه چی…لبخند کمرنگی زد و به صندلی تکیه داد نگاهشو از من گرفت وبه کولم دوخت…-چی تو کوله ات داری که اینقدر به خودت چسبوندیش؟جدی نگاهش کردم وجدی تر جواب دادم:به تو ربطی ندارهلبخندش پررنگ تر شد…نمیفهمیدم دلیل این لبخندها چیه!؟انگار فراموش کرده بود تا چندلحظه پیش داشتم میکشتمشازت خوشم میاد…خصوصیات جالبی داری!پوزخندی زدم وگفتم:انگار بدت نیومد داشتم خفه ات میکردمتک خنده ای کرد وگفت:یه جورایی خاصی…مرموز و جدی!سرد وخشک ولی در عین حال پرجذبه!تاحالا مثل تو جایی ندیدمصدای زنگ مانع از ادامه ی بحث شد کلافه از جا بلند شد و به سمت در رفت!منتظر نشستم تا برگرده البته تنها نه…قطعا شادی هم همراهش بود!-عزیز دلم سامی بهتر شدی؟!صدای لوسش مثل مته مغزمو سوراخ میکرد سرمو برگردوندم ونگاهش کردم بسته ی دارو رو بالا گرفت و گفت:اگه بهتری بریم!از جا بلند شدم…سوزش پام کمتر شده بود سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وگفتم:بریمکوله رو روی دوشم انداختم وازجابلند شدم روبه امیر اصلان گفتم:چه قدر میشه هزینه؟مستقیم به چشمام نگاه کرد وگفت:500 تومنشادی زود واکنش نشون داد:چه خبره دکتر مگه عمل جراحی کردی؟دوتا بخیه زدی دیگه!امیر اصلان خواست جوابشو بده که زودتر گفتم:مشکلی نیستکیف پولمو ازجیب پشت شلوارم درآوردم و ده تا تراول پنجاهی گرفتم جلوش…پولو ازم گرفت و به سمت در حرکت کردم…هنوز خوب نمیتونستم راه برم…میلنگیدم شادی هم پشت سرم حرکت میکرد ازخونه که خارج شدیم روبه شادی گفتم:من دیگه میرم…متعجب گفت:یعنی چی؟کجا میری بااین حالت؟-حالم خوبه…باید برم به کارام برسماخمی کرد وگفت:امکان نداره بذارم بری…مثلا میخوای بری کجا؟-یه قبرستونی میرم شادی…کلافم نکنبازومو محکم گرفت وگفت:نمیدونستم تو کار قاچاق مواد مخدر هم هستی!سعی کردم به نگاهم رنگ تعجب بدم…سریع به سمتش برگشتم وبابهتی ساختگی که دعا میکردم طبیعی جلوه کنه گفتم:نمیفهمم از چی حرف میزنی!به کوله پشتیم اشاره کرد وگفت:مگه تو کیفت مواد نداری؟!-نه…این حرفا چیه؟پوزخندی زد و سعی کرد کوله رو از چنگ من در بیاره…اخمی کردم و خچدمو عقب کشیدم و باخشم گفتم:تو از کجا میدونی؟!ازم فاصله گرفت و سرشو پایین انداخت…اینبار من پوزخند زدم وگفتم:میدونستی فوضولی کردن تو کیف مردم خیلی زشته!؟سرشو بلند کرد و خیره به چشمام گفت:نه که تو خیلی آدم مثبتی هستی…فقط فوضولی کردن من عیب و ایراد داره!یه قدم عقب رفتم وگفتم:حالا هرچی…این موضوع به تو هیچ ربطی نداره شادی!خودتو قاطی این قضایا نکن!-بخوام نخوام وارد این قضایا شدم…یادت نرفته که الان من درست وسط ماجرام!-نه…اگه الان بی خیال من بشی و بری این موضوع به تو هیچ ربطی پیدا نمیکنه!دستشو به کمرش زد وبی توجه به حرف من گفت:اینهمه موادو چه جوری میخوای آب کنی؟مات نگاهش کردم…فکرنمیکردم اینقدر سریع پیش بره!-نمیدونم…باید برم یکیو پیدا کنمبه ماشینش اشاره کرد وگفت:بیا بشین تو ماشین باهم حرف بزنیم سام!خواهش میکنم…نگاهی به چشمای سبز رنگش کردم…اه لعنتی!چشماش درست کپی برابر اصل چشمای غلام بود…حتی برق چشماشم ازاون به ارث برده بود!کمی انعطاف نشون دادم…الان تو این شرایط لازم بود کمی نرم باشم…نگاهمو چرخوندم و روی ماشین سیاه رنگ آشنا ثابت کردم…پدرام هنوز منتظر نشسته بود!بدون اینکه جلب توجه کنم به سمت ماشین شادی حرکت کردم و بعد از اینکه دزدگیرو زد رو صندلی جلو نشستم…اونم سرجاش نشست و درو بست…مستقیم به من نگاه کرد وگفت:سامی اینهمه موادواز کجا آوردی!؟پوزخندی زدم وگفتم:500گرم شیشه ای که تو کوله ام دیدی فقط یه نمونه از ده کیلو شیشه ایه که باید آبش کنم!دهنش از شدت تعجب باز مونده بود…نمیتونست حرفی بزنه…ده کیلو گرم شیشه خیلی خیلی خیلی زیاد بود…تنها 50 گرم شیشه حکم اعدام داشت وحالا ده کیلو در برابر 50گرم…
دیانا:هنوز نگاهم به صفحه ی موبایل بود بااینکه پنج دقیقه میشد تماسم با روژین قطع شده بود اماهنوز مات حرفاش بودم…خداروشکر که حالش خوب بود واین برای من خیلی مهم و خوش حال کننده بود!صدای قدمهای آرمیتا رشته ی افکارمو پاره کرد نگاهی به چهره ی نگرانش انداختم و گفتم:چی شده عزیزم چرا رنگت پریده؟نفسی تازه کرد و دست راستشو روی شونه ی من گذاشت آب دهنشو قورت داد وگفت:خاله اون خانومه داره گریه میکنه!متعجب گفتم:کدوم خانومه؟-همون که همش عصبانیه…حرف نمیزنه!لبامو جمع کردم وگفتم:عزیزم اون خانوم مامانه عمو سامه!باید بهشون احترام بذاری…اسمشون گیتیه!بگو خاله گیتی!این جوری قشنگ تره…کلافه چشمی گفت و دستمو کشید…-خاله بیا ببین چی شده!صدای گریه اش منو میترسونه!باآرمیتا هم قدم شدم…صدای گریه اش خیلی سوزناک وغم انگیز بودچرا گریه میکرد…!؟روبه روش نشستم…آرمیتا هم درست پشت سر من ایستاده بود…سعی کردم لبخند بزنم،قطره های اشک دونه دونه از چشمای به رنگ شبش روی گونه های چروکیده اش می افتاد باصدای آرومی گفتم:گیتی خانوم چی شده؟چرا گریه می کنین؟سرشو بلند کرد ولحظه ای به صورتم خیره شد…اخمی روی پیشونیش نشست و شدت گریه اش بیشتر شد!نمیدونستم چی کار کنم!؟دلیل اینهمه نفرتو نمیفهمیدم!دستای سردمو روی دستاش گذاشتم وگفتم:گیتی جون چی شده؟چی ناراحتتون کرده؟باانزجار دستشو از زیر دستم بیرون کشید و ازم فاصله گرفت…حرف نمیزد اما نگاهش پراز خشم بود…جذبه ی چشماش درست شبیه چشمای سام بود…سام!خودمو جلو کشیدم و فاصله مونو پر کردم…-گیتی جون چراازمن بدتون میاد؟مگه من چی کار کردم؟چه گناهی دارم که شما اینقدر از من متنفرین!؟هوم…؟چندلحظه به چشمام خیره شد اما بعد…خیلی غیر منتظره شروع کرد جیغ کشیدن…بلند و عصبی جیغ میکشید و سرشو به طرفین تکون میداد…هاج و واج مونده بودم نمیدونستم چی کارکنم…آرمیتا از ترسش به سمت حیاط دوید ولی من همچنان خیره به جیغ زدنهای مکرر زن مقابلم نگاه میکردم…حالا دستهاشم به حرکت افتاده بود و روی صورتش چنگ میزد!قلبم تندتند میزد…هم دلم برای این زن میسوخت و هم از این حرکاتش میترسیدم…حرکاتی کاملا هیستیریک و عصبی!نفس عمیقی کشیدم و دلمو به دریا زدم…هرچه باداباد…به سمتش هجوم بردم محکم بغلش کردم…اونقدر محکم که یه لحظه حس کردم ممکنه استخونای تنش خورد بشن…با صدای نسبتا بلندی گفتم:دلت از چی اینقدر پره!؟حرف بزن…بگو دلت از چی گرفته که بازدن خودت میخوای خالیش کنی؟حرف بزن…بگو…گریه اش تبدیل به هق هق شده بود…دستاش بی حرکت کنار بدنش افتاده بود و میلرزید…لرزشش اونقدر محسوس بود که منم همراهش میلرزیدم…نکنه بلایی سرش بیاد؟!نکنه سکته کنه!؟نکنه بمیره…؟وای نه…سامی از من خواست مراقبش باشم…مراقب…محکم تر فشارش دادم و زیر گوشش زمزمه کردم:گیتی جون…الهی من قربونت برم…الهی فدات بشم…آروم باش!اصلا نمیخواد حرف بزنی…فقط آروم باش…نفس عمیق بکش!آرامش خودتو حفظ کن…منو نترسون!…خواهش میکنم نفس عمیق بکش…حس میکردم آرومتر شده…لرزش بدنش هم کمتر شده بود…فقط هق هق بی امونش بود که قلبمو تکه تکه میکرد…نمیدونم چرا اینقدر گریه کردن این زن منو تحت تاثیر قرار میدادبااینکه بامن خوب نبود اماحسی که تو دلم نسبت بهش داشتم اصلا بد نبود…برعکس یه حس نزدیکی خاص بود!خیلی خاص…کمی ازش فاصله گرفتم و به صورتش خیره شدم…خیلی آرومتر از چندلحظه پیش به نظر میرسید…مهربون گفتم:منم یه زمانی خیلی از دنیا دلم گرفته بود…چهارسالم بود…تو اوج نیاز تنها شده بودم…منم یک سال باهیچ کس حرف نمیزدم…حس میکردم هیچ کس حرفای منو نمیفهمه و حرف زدن من بی فایده اس…اصلاحوصله ی هیچ کسو نداشتم…ازدست دادن پدر و مادراونم هم زمان خیلی درد بدی بود اونم برای یه دختر چهارساله که کل دنیاش با یه مشت عروسک و کتاب داستان پرشده بود…میترسیدم ازآدمای اطرافم میترسیدم…دلم فقط مامانمو میخواست…دوست داشتم تو بغلش فرو برم وهیچ وقت ازش جدانشم…عطر تنش هنوزم که هنوزه فراموشم نشده…گاهی اوقات خیلی چیزا از دیدمون محو میشن اما هنوز عطرشون همراهمون هست…عطر تن مادرم هم همین طوره…هنوزم یادمه!فقط چهار سال تودیدم بود…اما 22ساله که کنارمه…هرلحظه وجودشو حس میکنم…اینو وقتی فهمیدم که بعداز یک سال زبون باز کردم ودوباره شروع کردم به حرف زدن…گیتی جون اینقدر به خودت فشار نیار…تنها بودن سخت بودمیدونم…ده سال انتظار تک پسرتو کشیدن سخت بود میدونم…ده سال غصه خوردن وحرف نزدن سخت بود میدونم اما دیگه کافیه…الان که دیگه تنها نیستی!من پیشتم…من کنارتم…پسرت پیشته…کنارته!فقط یه شهر باهات فاصله داره که قول میدم زود برگرده…نگرانته…دوست داره…نگرانش نکن!آروم باش…من قول میدم دیگه از این به بعد تنها نمونی…قول میدم
به چشمهام خیره شده بود ومات نگاهم میکرد…احساس کردم باید یه سری چیزا رو توضیح بدم لبخندی زدم وگفتم:گیتی جون من پرستار آرمیتا هستم…آرمیتا هم دختر دوست آقا سامیه…نمیدونم خودشون بهتون چی گفتن ولی به خاطر یه سری از قضایا منو وآرمیتا مجبور شدیم مدت کوتاهی مزاحم شما بشیم…ابروهاش خود به خودبالا رفت و نگاهش رنگی از تعجب گرفت…بااینکه حرف نمیزد اما من از نگاهش میتونستم بفهمم که چی میخواد کمی خودمو جلوکشیدم وصورتشو بوسیدم وگفتم:منو جای دخترتون بدونین گیتی جون هرکاری از دستم بربیاد براتون انجام میدم من مادر ندارم پس اگه باهام ارتباط بر قرار کنین دل یه دختر دلشکسته رو بدست آوردین…بخداازته دل میگممدتی تو چشمام خیره موند…انگار حقیقتو از چشمام خوند…قطره اشکی لجوجانه ازگوشه چشمم سرخورد و روی گونه ام افتاد…دست راستشو بالا آورد ومسیر خیس اشک رو ازروی گونم پاک کرد…مات به حرکتش نگاه میکردم که زنگ خونه به صدادراومد…دستشو عقب کشید…صدای آرمیتا به گوشم رسید:خاله دینی من باز میکنم…از گیتی فاصله گرفتم وباصدای بلندی گفتم:نه عزیزم…صبر کن خودم باز میکنملبخندی به گیتی زدم واز جابلند شدم…ازروی جالباسی کنار در چادر سفید رنگی روکه آویزون بود برداشتم و سرم انداختم…بدون اینکه تو آینه به خودم نگاهی بندازم باعجله از پله ها پایین رفتم…آرمیتا کنار درمنتظر من ایستاده بود بادیدن من ریز خندید و درو باز کرد جلو رفتم و صدای بم و مردونه ای به گوشم رسید:سلامآرمیتا زودتراز من سلام کرد…خوشم نمیومد که اینقدر توهمه چی دخالت میکرد…اخمی کردم وآروم گفتم:عزیزم توبرو تو!یکم به چشمام نگاه کرد وقتی دید جدی هستم مأیوسانه داخل رفت و من جلوی در قرار گرفتم…لحظه ای به کسی که پشت در ایستاده بود نگاه کردم…چشمای طوسی رنگش اونقدرجذاب و فریبنده بود که ازنگاه کردن بهشون پشیمون شدم…سرمو پایین انداختم وآروم سلام کردم…کمی جلوتر اومدوگفت:شما دختر گیتی خانومید؟-نه-چه جالب…میتونم بپرسم نسبتتون باهاشون چیه؟چه آدم فوضولی بود!جدی گفتم:نه خیر…امرتونو بفرماییدتک خنده ای کرد ودست راستشو داخل جیب جین سرمه ای رنگش گذاشت وگفت:چرا دلخور میشی آبجی…من منظوری نداشتمآبجی…خواهر…آبجی!از این واژه ها متنفر بودم…هیچ دلم نمیخواست کسی منو به این نام خطاب کنه…اخمم غلیظ تر شد چادرمو تو دستم مشت کردم وباغیظ سرمو بالاآوردم…نتونستم به صورتش نگاه کنم…چون…چون…دلم نمیخواست حتی یک ثانیه نگاهی جز نگاه سام دلمو بلرزونه…مدام این جمله تو گوشم زنگ میزد"به خیالت هم خیانت نمیکنم"…خیره شدم به یقه ی بافت طوسی رنگش که حسابی جذب تنش بود وگفتم:اگه کاری ندارید من برم داخلباصدایی که هنوزم رگه هایی از خنده داشت گفت:آبجی اینقدر زود ناراحت نشو چیزی نگفتم که…گردن من ازموهم نازک تره…فقط یه کنجکاوی ساده بود همین!قصد دیگه ای نداشتم…من پسر زهراخانومم همسایه دیوار به دیوارتون!مادر آش درست کرده بود گفت یه کاسه هم برای شما بیارملبمو گزیدم…خیلی عجولانه برخورد کرده بودم ورفتارم درست نبود آروم گفتم:معذرت میخوام نشناختم…دستتون درد نکنه لطف کردینکاسه ی آش رو مقابلم گرفت بااحتیاط جوری که دستم به دستش نخوره کاسه رو گرفتم وگفتم:چند لحظه صبرکنین الان کاسه رومیارم خدمتتون!-نه لازم نیست…مامان بعد میاد ازتون میگیره!من الان باید برم مطب…آخه مطبم اینجا نیست…تو شهر رشته و فاصله اش ازاینجا زیادهمتعجب بودم این چیزا چه ربطی به من داشت که توضیح میداد؟نفس عمیقی کشیدم وگفتم:باشه اشکالی نداره…بازم ممنون از زهرا خانومم تشکر کنید!-خواهش میکنم قابل شمارو نداره نوش جان…به گیتی خانوم سلام برسونید!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و بعد از خداحافظی مختصری به سمت 206صندوق داری که درست مقابل در پارک شده بود رفت…از پشت نگاهی به اندام مردانه اش کردم…تقریبا هم قد سام بود و اندام ورزشکاریش از زیربافت جذبش کاملا مشخص بود…تیپ منحصر به فردی که داشت برام جای سوال بود…اصلا مثل بقیه افراد روستا لباس نپوشیده بود…به جرعت میتونم بگم خیلی خوش تیپ بود البته هرگز به سام نمیرسید!سام فوق العاده بود…تو همه چیز!
سام:ماشینو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم…بختیاری کناردر منتظرم بود…بادستم اشاره کردم جلو بیاد…چندقدمی جلو ایستاد ومقابلم تعظیم کرد…بدون اینکه تغییری تو حالت نگاهم بدم به راه افتادم خودش میدونست که باید دنبالم بیاد و گزارش کار بده…وارد سالن شدمسکوت مطلق بود…دیگه صدای خنده ی دیانا وآرمیتا تو فضا نمیپیچید…دیگه آزاردهنده نبود…شایدم بود…نبود!نمیدونم…بختیاری سلام کرد اما همچنان غرق در سکوت خونه بود…از پله ها بالا رفتم بامن همقدم شد…همه جا تاریک بود…حس خوبی نداشتم…انگار سالهاست که هیچ کس تواین خونه زندگی نمیکنه واین حس بد از من بعید بود…منی که ده سال باتاریکی خو گرفته بودم و تو تاریکی احساس راحتی میکردم حالا فضای تاریک خونه آزارم میداد…بالا ی پله ها ایستادم و به نرده ها تکیه زدم نگاهی به صورت بی تفاوت بختیاری انداختم وگفتم:بگو…لباشو بازبون تر کرد وبعداز مکثی کوتاه گفت:قربان اوضاع کارخونه اصلا خوب نیست…این چندروزه که شما نبودین همه چیز به هم ریخته…یه سری از کارگرا از حقوقشون ناراضین و دیگه کار نمیکنن…یه عده هم از حق بیمه می نالن و تو کارخونه بس نشستن و میگن میخوایم رییسو ببینیم…دوتاازدستگاه ها خراب شدن…خط تولید باتاخیر پیش میره…چندتا از کارخونه های منبع که مواد اولیه بهمون میرسون قیمت هارو بالا بردن و خرید مواد اولیه با مشکل روبه رو شده…از طرفی بودجه ی کارخونه کمه و نمیشه روی مواد اولیه ی گرون قیمت سرمایه گذاری کرد…یا باید قیمت فروش محصولاتو بالا برد یا هم اینکه از مواد اولیه با کیفیت پایین تر استفاده کرد…دستمو بالا بردم…سکوت کرد و به چشمام خیره شد…اوضاع افتضاح تر ازاین نمیشد!چراهمه چیز بهم گره خورده بود…مگه من چه قدر ظرفیت داشتم که باید اینهمه مشکلات رو تحمل میکردم و راه چاره براشون پیدا میکردم…سرمو بین دستام گرفتم وگفتم:بختیاری یه جوری کارگرا رو مجبور کن بیان سر کارشون…فعلا من درگیر یه سری کارای دیگه ام نمیتونم بیام کارخونه!-ولی قربان تاخودتون نیاین هیچی درست نمیشه…الان فقط حضور خودتون میتونه مشکلارو برطرف کنه!کلافه قدمی به سمت اتاقم برداشتم وگفتم:فعلا خودت به کارا رسیدگی کن…شاید فردا یه سر اومدم کارخونه…هر کس هم کج خلقی کرد و خواست مانع پیشروی کارا بشه اخراجش کن اینهمه جوون بیکار تو خیابون ریخته…زود میشه جایگزینشون کرد-ولی قربان اونا تجربه دارن…سرم درد میکرد…اونقدر شدید که حس میکردم تموم مویرگهای مغزم ملتهب شدن و گز گز میکنن!دستمو روی دستگیره در اتاقم گذاشتم وگفتم:همین که گفتم…تجربه شون بخوره تو سرشون وقتی چموشن…کارگرای جدید هم زود کار یاد میگیرن…زیرلب چشمی گفت و به سمت پله ها قدم برداشت…با صدای بلندی گفتم:بختیاری…؟زود به سمتم برگشت…-بله قربان؟-به نعیمه بگو واسم یه فنجون قهوه بیاره…تلخ باشه حتما…یه کوفتی هم بیار بخورم درد سرم خوب بشه…داره دیوونه ام میکنه!-قربان دکتر خبرکنم؟-نه لازم نیست…با قرص خوب میشه…فقط عجله کن-چشمدر اتاقمو باز کردم و وارد شدم…به محض ورودم کلید برق رو زدم بیش از این تحمل تاریکی رو نداشتم…روی تخت افتادم…درد پام کم بود درد سرم بهش اضافه شده بود!دیگه واقعاتوان نداشتم…چشمامو محکم بستمو با دستام شقیقه هامو ماساژ دادم…شادی حرفی نزد…لعنتی…حرفی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۳ عصر
نزد!انتظار داشتم خودشو لو بده اما هیچی نگفت…زرنگتر از این حرفاست که به سادگی ماهیت خودشو خانواده شو فاش کنه…لعنتی لعنتی!چرا زمان حرکت نمیکنه؟!چراایستاده و عذابم میده؟!چرا حالا که زمان باید سریعتر از همیشه بگذره اینقدر لفتش میده…چرا کند حرکت میکنه؟! ضربه ای به در خورد…با صدایی که بر اثر درد شدید تحلیل رفته بود گفتم:بیا تو…بختیاری همراه با یه سینی وارد شد…روی تخت نشستم…سینی رو عسلی کنار تختم گذاشت وبانگرانی بهم خیره شد…-قربان اصلا حالتون خوب نیست…رنگتون پریده…اجازه بدین دکتر خبر کنم-لازم نیست…-قربان لجبازی…وسط حرفش پریدم وگفتم:رو حرف من حرف نیار…برو بیرون میخوام استراحت کنمچندقدمی به سمت در برداشت اما انگار یاد مطلبی مهم افتاد به سمتم چرخید وگفت:قربان دیانا خانوم تماس گرفتن کارتون داشتن…گفتم حالتون خوب نیست نمیتونید حرف بزنید اما قانع نشدن…پشت خط منتظرن شما باهاشون حرف بزنین…چی کار میکنین؟دیانا…حتی اسمش هم بهم آرامش تزریق میکرد…بسته ی قرص رو ازداخل سینی برداشتم و گفتم:وصل کن اتاقمچشمی گفت و ازاتاق بیرون رفت…قرص رو از زرورقش جدا کردم و بدون آب قورت دادم…فنجون قهوه رو برداشتم هنوز به لبم نزدیک نکردخ بودم که گوشی اتاقم زنگ خورد…کمی جابه جا شدم و گوشی رو برداشتم…کنار گوشم گذاشتم ودکمه ی اتصالو زدم صدای همیشه آرومش تو گوشی پیچید:-سلام…لبخند محوی زدم حتم دارم الان باخودش درگیر بود که منو سام خطاب کنه یا آقا سامی…به پشتی تخت تکیه دادم وگفتم:سلام…دیانا راحت باش…به خدااگه بگی آقا و رسمی حرف بزنی گوشی رو قطع میکنمصدای خنده ی آرومش تو گوشی پخش شد ومن درگیر این موضوع شدم"چه قدر صدای خنده هاش قشنگه"-حالتون…یعنی حالت چه طوره؟لبخندم پررنگ تر شد وگفتم:افتضاحم دیانا…همه چی بهم ریختههول گفت:چرا؟-کارای کارخونه…ماموریتم…سردردم.. .زخم پام همه چی بهم پیچیده و داره نابودم میکنه!-زخم پاتون؟مگه چی شده؟همونطور که نگاهم به محتویات داخل فنجون قهوه بود گفتم:با چاقو برده…نگرانی تو صداش موج میزد…-الان خیلی درد داره؟-اوهوم-مسکن بخور…اصلا برو دکتر!آره دکتر بهترهمقداری از قهوه نوشیدم وگفتم:صبح پیش دکتر بودم…مسکن داد ولی هنوزم درد دارهنمیدونم چرااینقدر از دردام برای دیانا میگفتم..منی که همیشه سعی میکردم تودار باشم و سرسخت و نفوذ ناپذیر جلوه کنم حالا درک نمیکردم چرا داشتم برای دیانا از دردام میگفتم…واقعا چرا؟-الهی بمی…حرفشو نیمه گذاشت اما من حدس زدم چی میخواست بگه دیانا؟بعید بود…حس خاصی تو وجودم پیچید…یه حس خاص و پیچیده…همین یه واژه دگرگونم کرد-سی دی که کنار تختت گذاشتم رو دیدی؟متعجب گفتم:نه!-قولی که داده بودمو فراموش نکردم…مگه قرار نبود هرشب پیانو بزنم…؟خودت خواسته بودی!لبخند زدم…چه شرط بچگانه ای گذاشته بودم…ولی واقعا بهم آرامش میداد!نگاهی به عسلی کنار تخت انداختم…چرا این سی دی روقبلا ندیده بودم؟-چی توشه؟-سورپرایزه…خودتون گوش کنید!-باز رفتی تو خط رسمی که!حتم دارم الان صورتش رنگ لبو شده بود:خب…خب…فراموشم میشه!محکم گفتم:فراموش نکن-چشم…جرعه ای دیگه از قهوه نوشیدم وگفتم:مامان چه طوره؟آرمیتا؟-خوبن…امروز با گیتی جون صحبت کردم…حالشون خوب نبود اول اما بهتر شدن!-امیدوارم همیشه خوش قول باشی-هستمنفسمو با صدابیرون فرستادم وگفتم:ای کاش اینجا بودی!کمی مکث کرد…خودمم نفهمیدم چه جوری این جمله رو به زبون آوردم…صدای نفسهای عمیق ونامنظمشو از پشت گوشی میشنیدم گفتم:مراقب مامان وآرمیتا باش….ومراقب خودت-چشم…توهم همین طور-من باید بخوابم خسته ام-ای وای ببخشید من مزاحم شدم…شام فراموشتون نشه بخورید!قرصاتونم منظم مصرف کنید!-باشه…-خداحافظبرای اولین بار بعداز مدتها گفتم:خداحافظ…گوشی روقطع کردم وروی تخت انداختم…درد سرم ازبین رفته بود…نمیدونم تاثیر ژلوفن بود یا حرف زدن با دیانا…از جابلند شدم سی دی رو تو دستگاه پخش گذاشتم…به ثانیه نکشید که صدای ملایم پیانو زدن دیانا توفضا پیچید…بی اختیار لبخند زدم و روی تخت دراز کشیدم…آرامش تنها واژه ای بود که میتونست حال الانم رو توصیف کنه!این روزافهمیده ام خانه…این چهار حرف لعنتی اگرچه معنیش تو تموم دنیا یکیست اما برای هرموجودی معنایی خاص و منحصر به فرد داره…یادم میاد مامان گیتی همیشه میگفت"خونه جاییه که آدم اونجا آرامش داره ووقتی اونجا نیست لحظه شماری میکنه تا برگرده" تعریف مامانم اگرچه ساده بود اماسرچشمه میگرفت از زندگی پرفراز و نشیبش و نبود پدرم تو اون چهاردیواری که مامان اسمشو خونه گذاشته بود…اما به نظر من این ساده ترین شکل یه خونه است…خونه ای بی جان و ثابت…اما خیلی وقتها این خونه ابعاد خاصی نداره…بعضی خونه هارو میتونی جمع کنی و روی دوشت بذاری وبروی…بروی جایی که خیلی هم دور نباشه مثلاچندروز کار ومشغله ی بی هدف رو رها کنی و بری یه ویلای نقلی اجاره کنی وشب وروزت رو اونجا تک وتنها بگذرونی…چهارزانو بشینی وسط حال و چشم هاتو ببندی وبه صدای سوختن چوبها تو شومیه گوش کنی…اولش صدای باد وبارون و بعد کم کم صدای نفس کشیدن موریانه هاوبدتراز همه…صدای تنهاییت!بعضی وقتها تموم تنهاییت میشه خونه ی تو…خونه ای که تو اون احساس آرامش میکنی…اونوقت هرکجا بری آرامش خودت روداری اما مشکل از جایی شروع میشه که خونت ابعاد جسمانی پیدا میکنه…خونه ات میشه از جنس آدم…خونه ای از جنس بودن یک انسان…ازجنس آغوشش…گرم وآرامش بخش…آروم وساکن ولی در عین حال پرشور وهیجان…خونه ای که حس داره وتورو درآغوش میگیره…خونه ای که کنارت خیابون هارو قدم میزنه…خونه ای که باتو نفس میکشه…باتو میخنده…اونم چه خنده ی ناب و بی نظیری…باتو گریه میکنه و قطره قطره اشک میریزه…اخم میکنه و خودشو برات لوس میکنه…خونه ای که تا نزدیکت میشه و درآغوشش میگیری دیگه "تو"وجود نداره وهمه چیز به یه"ما"ختم میشه…اگه این مدل خونه وجود نداشته باشه دومدل قبلی کاملا بی معنی به نظرمیرسه وقتی"او"یی وجود نداشته باشه که چشمهاش دریای آرامش باشه دیگه خونه ی بزرگ و مجلل به چه دردت میخوره؟!دیگه زرق و برقش چشم گیر نیست و فقط سکوتش آزارت میده و تنهاییتو به رخت میکشه… مثل حالا…مثل الان من…که خونه ی بی جان و ثابتم تنهاییمو به رخم میکشه و عذابم میده…یاعت از4صبح هم گذشته…دستامو زیر بغلم فرو میبرم و به حیاط پوشیده از برف خیره میشم…چشمهامو میبندم کل نقشه برای هزارمین بار تو ذهنم زنده میشه…هرچه قدر که فکرمیکنم بازم اشکالی نمیبینم همه چیز درسته همه چیز مرتب و روی روال پیش میره البته اگه من خراب نکنم…اگه بتونم اعتمادشادی رو به خودم جلب کنم نقشه موبه مو اجرامیشه ومن به هدف خودم میرسم و پلیسا به هدف خودشون…هدف من نابود کردن روح غلام شمس…و هدف پلیسانابود کردن جسمشه برام مهم نیست که تو این راه از کی وچه کسی کمک میگیرم…مهم نیست کی پشتمه و حمایتم میکنه…حتی مهم نیست تواین راه تنها باشم…مهم اینه که دارم به هدفم هرلحظه نزدیک تر میشم فقط منتظر یه حرکت از طرف شادی ام!بایه حرکت میتونه منوچندمرحله جلوتر ببره…فقط یه حرکت!صدای ویبره ی موبایلم سکوت محض اتاقو میشکنه…نگاهمو از حیاط میگیرم وبه صفحه روشن گوشی میدوزم…یه پیام از طرف شادی…لبخند پهنی روی لبام میشینه…این میتونه یه نشونه ی خوب باشه…نشونه از پیشرفت و جلب اعتماد…باخونسردی بازش میکنم و متفکرانه محتویات پیام رو میخونم"عزیزم فردا باید ببینمت…موضوع مهمیه " لبخندم پهن تر میشه و کل صورتمو میپوشونه…ازاین بهتر ممکن نیست…همه چیز محیاست برای من…برای سرهنگ…برای پدرام.نگاهی اجمالی به اتاقم انداختم…همه چیز مرتب بود!کوله مو روی دوشم قرار دادم و از خونه خارج شدم…تو حیاط قبل از اینکه سوار ماشینم بشم بختیاری رو دیدم…ازنگاهم فهمید که کارش دارم بی هیچ حرفی جلو اومد…دستشو روی سینه اش گذاشت وکمی به جلو خم شد…جدی ومحکم مثل همیشه گفتم:چندروزی نیستم بختیاری حواست به اوضاع بشه…هرکسی هم سراغ منو گرفت بگو نیومده خونه…فهمیدی!؟بانگرانی نگاهم کرد وگفت:چشم اما کارخونه…وسط حرفش پریدم وباکلافگی گفتم:امروز بعداز ظهر یه سرمیام…لبخند کم جونی زد ویه قدم به عقب برداشت…نگاهموازش گرفتم وسوار ماشین شدم کوله رو روی صندلی کناریم انداختم و استارت زدم…برام دستی تکون داد اما بی توجه به این حرکتش تنها سری تکون دادم و راه افتادم…دونه های سفید برف پشت سر هم روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین مینشستن وبه محض فرودشون آب میشدن…ماشینو جلوی کافی شاپ مورد نظر پارک کردم و پیاده شدم…دزدگیرو زدم و وارد شدم…چشم چرخوندم وبایه نگاه کل فضای کافی شاپ رو ازنظر گذروندم…بادیدن شادی که گوشه ای پشت میز دونفره ای آروم ومسکوت نشسته بود اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…اونقدر غرق در تفکراتش بود که متوجه حضور من نشد…به محض اینکه نشستم سرشو بالا آورد وباچشمای سبز رنگش نگاهم کرد…پرعشوه سری تکون داد و باناز سلام کرد اما من…محکم…پرغرور…جدی فقط سرتکون دادم وآرنجامو روی میز گذاشتم و دستامو بهم قلاب کردم…منتظر بهش خیره شدم…لبخند پررنگی زد که باعث شد ردیفی از دندونای سفید رنگش نمایان بشن بی توجه به حرکاتش گفتم:میشنوم…اعتماد به نفسشو از دست نداد کمی خودشو جلوکشید وگفت:این چندشب کجا موندی؟اخمم غلیظ تر شد…هیچ کس اجازه نداشت درمورد زندگی خصوصی من کنجکاوی کنه حتی شادی! جوابشو ندادم وفقط نگاهش کردم…انگار متوجه شد چون لبخند روی لباش ماسید و باتردید گفت:منظورم این بود که باوجود اینکه پلیسا دنبالتن جایی واسه موندن داری!چون قطعا خونت که دیگه نمیتونی برگردی!-آره یه جایی هست …میدونست اهل بیشتر توضیح دادن نیستم پس دیگه این موضوع رو ادامه نداد…-هنوز نتونستی یه مشتری خوب برای اون جنسا پیدا کنی؟لبمو بازبون تر کردم وگفتم:مشتری که فراوونه اما مشتری قابل اطمینان نه…هنوز پیدا نکردم!لبخندش جون گرفت…همون لحظه گارسون مقابلم قرار گرفت…طبق معمول اسپرسو سفارش دادم و شادی هم یه هات چاکلت…بعداز یه وقفه کوتاه دوباره به صورتش خیره شدم ومنتظر موندم تا حرف بزنه…-اگه من بگم یه مشتری قابل اطمینان وکارکشته سراغ دارم چی کار میکنی؟شقیقه ام نبض گرفت…این عالی بود!بالاخره بعد از سه روز لب باز کرد وحرف زد…این بهترین فرصت بود!-کی هست؟باقرار گرفت سفارشات کمی مکث کرد وبعد از رفتن گارسون گفت:بزرگترین وارد کننده ی شیشه تو ایراندرست میگفت…غلام بزرگترین قاچاقچی کشور بود ولی اونقدر باذکاوت وحرفه ای عمل میکرد که هیچ کس متوجه خلاف هایی که میکرد نمیشد…اگرم کسی متوجه میشد چون مدرکی بر علیه اون پیدا نمیکرد نمیتونست قانونااونو متهم کنه…حرفه ای بود…حرفه ای!-چه طور میشناسیش؟!سرشو زیر انداخت و چندثانیه ای مکث کرد باصدای نسبتا آرومی گفت:از آشناهای پدرمه…آشنا؟!فکرخوبی به نظر میرسید…پدر خودتو جای یه آشنا جابزنی…جالبه!فنجون اسپرسو رو به لبام نزدیک کردم وباخونسردی گفتم:حاضره ده کیلو رو یک جا ازم بخره؟-نفوذ زیادی داره…قدرت هم تا دلت بخواد…پول هم فت و فراوون…فقط تنها مشکلش اینه که نمیتونه یهویی به یه نفر اعتمادکنه….باغریبه ها کار نمیکنه!بیشتر معاملاتشو باآشناها و افراد باتجربه انجام میده…مقداری از محتویات فنجون رو نوشیدم وگفتم:چه طور میشه اعتمادشوجلب کرد!لبخند پهنی صورتشو پوشوند همونطور که بادستمال سفید رنگی گوشه لبشو پاک میکرد گفت:باید باهاش یه قرار ملاقات بذاری تورو ببینه…اون اونقدر آدم شناس هست که بایه نگاه میفهمه طرف حسابش چندمرده حلاجه و چه قدر قابل اطمینان و کم خطر…اگه تاییدت کرد میتونین باهم بشینین پای میز مذاکرهفنجون اسپرسو روروی میز گذاشتم و دقیق به چشمای سبز رنگش خیره شدم وگفتم:اینهمه اطلاعات رو از کجا بدست آوردی!کمی هول شد…رنگ از رخش پرید و باصدایی لرزون گفت:چیزه…خب…میدونی به خاطر تو تحقیق کردملبخندی زدم…ازاون لبخندهایی که معنایش جز واژه ی"خودتی" چیز دیگه ای نبود…نمیدونم منظورمو فهمید یانه…چندان مهم نبود-چه طور میشه باهاش قرار گذاشت-من میتونم این کارو انجام بدم!-یعنی قرار نقش واسطه رو اجراکنی؟لبخند ساختگی زد وگفت:نه اونطور که تو فکر میکنی…من فقط میخوام کمکت کنم!پوزخندی زدم وگفتم:واقعا؟اونوقت به چه علت؟چندلحظه تو سیاهی چشمام غرق شد وبعداز مکثی کوتاه گفت:چون عاشقت شدم سامی…حاضرم به خاطرت هرکاری بکنممات به صورتش نگاه کردم…حجم موفقیتهام اونقدر زیادبود که نمیتونستم باورکنم…الان هم شادی رو تو مشتم داشتم وهم به غلام نزدیک میشدمباعشوه طره ای از موهاشو که روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زد وگفت:خوش حال نشدی؟-از چی؟-ازاینکه عاشقتم؟اینبار تو دلم پوزخند زدم اما لبخندی رولبام نشوندم وباحالت خاص خودم گفتم:چرا…الان خیلی خوش حالم!لبخندش عمق گرفت وباصدای ملایمی پرسید:توچی؟چه احساسی نسبت به من داری؟جرعه ای از اسپرسو نوشیدم و به چشمهاش خیره شدم کمی تعلل به خرج دادم تا هرلحظه مشتاق تر بشه…لرزش دستشو احساس میکردم واقعا احمق بود…یه احمق واقعی!ومن ازاین احمق بودنش خوشم میومد چون منو به هدفم نزدیک تر میکرد…آره احمق بودنش سرعت پیشروی نقشه مو بیشتر میکرد….دستمو دور فنجون قفل کردم و باحالت خاصی گفتم:-ازت خوشم میاد…ذوق درونیشو نتو نست پنهان کنه…باصدای بلندی خندید و من تو دلم پوزخند زدم ازاین حماقت و دوروییش!که چه طور میتونست هم ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز. باشه و هم به جنس مخالف احساس داشته باشه…یه جای کار میلنگید…این دوباهم تناقض داشتن…یا شادی ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز. نبود یاعاشق من نشده بود!در هر حال من کار خودمو میکردم…قطعا تو ادامه بازی دستش برام رو میشدچون هیچ کس نمیتونست هیچی رو از من مخفی کنه!
دیانا:-خاله زیاد هم بزنم؟نگاهی به چهره ی شیطون آرمیتا انداختم وگفتم:آره عزیزم فقط حواست باشه رو زمین نریزه!-چشم خاله دینی!لبخندی زدم و نگاهمو از آرمیتا گرفتم و به گیتی جون دوختم که درست مقابلم نشسته بود…تصمیم داشتم موهاشو رنگ کنم…اولش به هیچ وجه قبول نمیکرد اما اونقدر اصرار کردم تا راضی شد…رنگ کردن هم خوب بلد نبودم اما خب…دوست داشتم یک بار امتحانش کنم…موهای بلند ویک دست سفید گیتی جونو شونه زدم ورو به آرمیتا گفتم:کاسه ی رنگ رو بیار!زود از جاش بلند شد و کاسه رو کنارم گذاشت…فرچه رو آغشته به رنگ کردم و روی موهاش مالیدم…فقط امیدوار بودم خوب دربیاد درست مثل عکس روی جلد رنگ…هیچی نمیگفت حتی هیچ حرکتی هم نمیکرد…نگران از این وضعیت روحیش تصمیم گرفته بودم موهاشو رنگ کنم شاید یه تغییر وتحول باعث بشه از این منزوی بودن دست بکشه و لب باز کنه…-خاله موهای منم رنگ میکنی؟اخمی کردم وگفتم:نه…موهای تو خودش رنگش قشنگهبا لب ولوچه ی آویزون نگام کرد وگفت:آخه دوست دارم یه کوچولو خاله….یه ذرهاستغفرال…بچه های این زمونه چه پررو شدن…هنوز سنش دو رقمی نشده میگه موهامو رنگ بذار!اخمم غلیظ تر شد و هیچی نگفتم اما در کمال ناباوری گیتی ظرف رنگ رو برداشت و فرچه رو از دستم گرفت…به آرمیتا اشاره کرد جلو تر بره…آرمیتا با چشمای متعجب چند قدمی جلو رفت و کنار گیتی زانو زدم…یه تیکه از موهای آرمیتا درست کنار گوشش رو تو دستش گرفت و آروم رنگ مالید…نمیدونستم از رنگ شدن موهای آرمیتا غمگین باشم یااز حرکت غیر منتظره ی گیتی خوش حال…فقط تونستم مات نگاهشون کنم…با کلاه مخصوص سرشو پوشوندم وبالبخند گفتم:خب گیتی جون تموم شد…فقط خداکنه من ضایع نشم این رنگ درست وحسابی از آب در بیاددستشو دراز کرد و روی گونه ی من کشید…لبخند صورتشو پوشوند ویک قطره اشک از گوشه ی چشم راستش سر خورد و روی گونه ی رنگ پریده اش افتاد…اشکشو بوسیدم وگفتم:چی تو دلته گیتی جون که اینقدر غصه دارت کرده!؟هوم؟نمیخوای بامن حرف بزنی؟سرشو به نشونه نفی تکون داد…اصرار نکردم دستمو روی دستش که روی گونه ام قرار داشت گذاشتم ونگاهمو دوختم به چشمای سیاهش…من این زنو دوست داشتم حتی اگه افسرده بود…حتی اگه چشماش غم زده ونگران بود…حتی اگه پوست صورتش چروکیده بود…حتی اگه از من متنفر بود و چشم دیدنمو نداشت…اما من دوستش داشتم…بی دلیل…بی قید و شرط…دوستش داشتم!زنگ خونه به صدا دراومد…جز زهرا خانوم کس دیگه ای نمیتونست باشه از جا بلند شدم و شالمو روی سرم انداختم…نگاهم از تو آینه به خودم افتاد…مرتب بودم!ازپله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم بدون وقفه درو باز کردم وگفتم:سلاماما اینبار به جای زهرا خانوم پسرش پشت در بود ناخودآگاه اخمی روی پیشونیم نقش بست…زود خودمو پشت در پنهون کردم…فقط سرمو جلو بردم نگاهی به صورتم انداخت وبا لبخند گفت:حالتون خوبه؟-ممنون…امرتون؟تک خنده ای کرد وگفت:چرااینقدر از من بدتون میاد؟تا منو میبینید اخماتون میره تو هم!-نه نه اینطور نیست-پس میتونم بپرسم اسمتون چیه؟البته اگه ناراحت نمیشید!اه…دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم…از نگاه کردن به صورتش تفره میرفتم…نگاهش اونقدر سنگین بود که زیر نگاهش نفس کم میاوردم…اذیت میشدم… لبامو با زبون تر کردم وگفتم:دیانا-اسم زیباییه!فکرمیکنم ریشه ترکی داشته باشه میدونید معنیش چیه؟اه….پسره ی فوضول ول کن نبود…یعنی اومده بود دم در اسممو بپرسه؟واسه اینکه زودتر از دستش خلاص شم گفتم:بله یعنی نیکی بخش و نیکی رسان!الهه ی ماه هم معنی میده…-واقعا برازنده تونه…اسم منم علیرضاست-خوشبختمکمی مکث کرد وگفت:یه سری خرت و پرت براتون گرفتم اگه اجازه بدین بیارمش تو!نگاهی به دستای پرش کردم واخمامو بیشتر توهم فرو بردم وگفتم:لازم نیست همه چیز تو خونه هست اگرم چیزی کم باشه خودم تهیه میکنمدوباره بلند خندید وگفت:چه قدر زود گارد میگیرید!سفارش سامه!هرماه یه مقداری پول به حساب من واریز میکنه تا خریدای گیتی خانومو انجام بدم!سام…از تصورش هم لذت میبردم…بااینهمه مشغله و دغدغه بازم به فکر بود!دستمو جلو بردم وبسته هارو از دستش گرفتم-کاش میذاشتین خودم بیارم داخل!سنگینه!اذیتتون میکنه…همونطور که بسته ها تو دستم بود گفتم:ممنون زحمت کشیدید!-خواهش میکنم وظیفه اس آبجی!اه…بازم گفت آبجی!از این واژه متنفرم!کمی از در فاصله گرفت وخداحافظی کرد در جوابش سرمو تکون دادم و درو بستم…همونجا تکیه دادم به در ونفسمو با حرص فوت کردم بیرون نمیدونم چرا از این پسر جز انرژی منفی چیز دیگه ای دریافت نمیکردم
سام:ماشینو دوتا خیابون بالا تر پارک کردم وپیاده شدم…بااحتیاط کوله رو روی دوشم انداختم و بادقت به اطرافم نگاه کردم…خلوت خلوت بود…پرنده پر نمیزد!فقط یه رفتگر خیابونو جارو میزد وزیر لبی آواز میخوند!به این حال خوشش لبخند زدم و به راه افتادم…هر چند دقیقه یک بار به عقب برمیگشتم و یک دور اطرافمو از نظر میگذروندم که مبادا کسی تعقیبم کنه…در پشتی ساختمون نیمه کاره روکه دیدم باعجله به سمتش رفتم و باقدمهای بلندم پله هارو دوتا یکی کردم و خودمو به سالن طبقه دوم رسوندم…بادیدن پدرام و دوتااز سربازا پشت مانیتور های گوشه ی سالن نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خبری نشد؟پدرام به سمتم برگشت وبادیدن من از جا بلند شد وگفت:کجا بودی تو!!؟نگرانت شدم!مگه قرار نبود دیشب بیای اینجا؟!کوله رو روی صندلی گذاشتم وگفتم:نشد…غلامو دیدین؟به مانیتور ها اشاره کرد وگفت:آره امروز صبح بایه لیموزین مشکی از باغ بیرون رفت…بچه هارو فرستادم دنبالش اما هنوز برنگشتن!به سمت مانیتورها حرکت کردم وگفتم:قراره باهاش ملاقات داشته باشم!بهت زده تقریبا فریاد زد:ملاقات؟دیوونه شدی؟اون تورو میشناسه…راحت میفهمه همه چی نقشه بوده…-نمیذارم بفهمه! حواسم هست-نه نیست…توفقط به فکر خودتی…پسر اگه تورو ببینه نقشه لو میره!از اولم قرارمون این بود تو شناخته نشی و من جلو برم….حالا چیه بااین نقشه های عجولانه ات داری گند میزنی به همه چی!تیز نگاهش کردم وگفتم:من کارمو بلدم…نمیخواد تو نگران باشیپوفی کرد و روی صندلی نشست…نگاهمو دوختم به مانیتور ها…داخل باغ کامل مشخص بود البته به لطف دوربین هایی بود که خودم شب مهمونی کار گذاشتم…پنج تا بادیگارد کنار در ورودی باغ ایستاده بودن و سه تا هم کنار در ساختمون…خدامیدونست چندتا گردن کلفت دیگه هم تو خود ساختمون دارن…کل زوایای باغ رو تو ذهنم ثبت کردم…گوشه و کنارشو به خاطر سپردم وآنالیز کردم…با توقف لیموزین مشکی رنگ جلوی در باغ نگاهم روی مانیتور ثابت موند پدرام هم که تا اون موقع حرکات منو زیر نظر داشت بادیدن لیموزین سیاه خودشو جلوکشید وگفت:اومدن بالاخره…الان دقیقا5ساعت از غیبتشون میگذرهراننده خیلی سریع پیاده شد و در عقبو باز کرد بادیدن غلام تو اون کت و شلوار سیاه وخوش دوخت مارک دار پوزخندی گوشه لبم نشست…هرکی از دور میدید فکر میکرد دکتر مهندسی چیزیه!هه…باقدمهای بلند وارد باغ شد و هر پنج تا بادیگارد به سمتش رفتن بی حرف تا خود ساختمون همراهیش کردن وبعد از دید ما محو شد!به پشتی صندلی تکیه دادم و روبه پدرام گفتم:اون گروهی که فرستاده بودی دنبال غلام پیداشون نشد!؟متفکرنگاهم کرد وگفت:نه…خودت که میبینی نیومدن!چندساعتی منتظرشون نشستیم تااینکه ساعت 3:23 نیمه شب سرو کله شون پیدا شد…اولین نفرمن بودم که از جا بلند شدم وبه سمتشون رفتم…باقیافه هایی درهم و خسته سلام کردن و بعد از کسب اجازه روی صندلی نشستن…محکم وجدی پرسیدم:تونستین اطلاعات خاصی گیر بیارین!هرسه تاشون سرشونو انداخته بودن پایین و حرف نمیزدن…دیگه کم کم داشت حوصله ام سرمیرفت…اینبار باصدای نسبتا بلندی گفتم:چرا لال مونی گرفتین؟نمیخواین بگین چی شده؟یکیشون سرشو بلند کرد و نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام و باصدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:اینا خیلی پستن!پوزخندی گوشه لبم نشست وگفتم:این که کاملا واضحه…آرومتر گفت:پست تر ازچیزی که فکرشو میکردماینبار پدرام یه قدم به سمتشون برداشت وباعصبانیت گفت:لچه ها اینهمه ساعت منتظر نموندیم که بخوایم حرفای تکراری و صد من یه غاز گوش بدیم…یامیگین چی دیدین یا هم اینکه…یکی دیگه شون رو به پدرام گفت:قربان رفتیم بهش زهرا!یه تای ابروم خود به خود بالا رفت…بهشت زهرا؟!ادامه داد:خیلی راحت وارد شدن…من فکرمیکردم این وقت شب اجازه ورود به کسی ندن اما انگار با رشوه ای چیزی داخل شدن…کار این باند جز قاچاق مواد مخدر قاچاق اعضای بدن انسان هم هست…مات بهش خیره شدم…قاچاق اعضای بدن انسان؟!از بهشت زهرا؟!وای خدای من چی دارم میشنوم؟!یعنی ممکنه…؟روی صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم ولی صداش همچنان به گوشم میرسید…-یه سری از قبرای تازه رو میکندن و از اعضای….اعضای بدن اون مرده ها….استفاده میکردن!پدرام با مشت ضربه ای به دیوار کوبید وبلند فریاد زد:لعنتی…لعنتی!چه طور ممکنه؟!چه طور جرعت همچین کاری رو میکنن؟وای خدای من…وای!-قزبان اونا این اعضای بدن رو به آزمایشگاه های خارج از کشور یا سالن های تشریح قاچاق میکنن…وحشتناکه!خیلی هم وحشتناکه!اونا حتی به مرده ها هم رحم نمیکنن…با انگشت شست و اشاره ام سعی میکردم شقیقه مو ماساژ بدم تا از دست این سردرد لعنتی خلاص شم اما هرچی تلاش میکردم تغییری تو حالم به وجود نمیومد…اونقدر این خبر برام ناراحت کننده و عذاب آور بود که حالت تهوع بهم دست داده بود…باصدای گریه ی یکیشون سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم…همونطور که اشک میریخت بریده بریده گفت:اون بی ناموسا حتی…حتی …به قبر زنا هم رحم نمیکردن!خدایا اینه انصافت؟!اینه آبرو داری و حفظ ناموست که یه مرد غریبه تن عریان یه زن رو…نتونست ادامه بده…درک میکردم چه قدر اذیت شده…من که با شنیدنش اینقدر بهم ریخته بودم اینا بادیدنش قطعا اوضاعی خیلی بدتر از من داشتن!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12273')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.