مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 23 24 25 26 27 … 30 بعدی »
› حکایت و لطیفه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 72 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکایت و لطیفه

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#11
۱۳۹۰-۱۱-۲۹، ۰۴:۰۷ عصر
حکایت:

شخصی وارد مجلسی شد و گفت از صبح تا به حال از بس عصبانی بوده ام به هر کس که رسیدم مثل عقرب او را نیش زده ام. هاتفی گفت مگر یک نفر پیدا نشد که یک کفش کهنه بر فرق تو زند.


حکایت:

: هر که خلق خدای را بیازارد تا دل مخلوقی بدست ارد،خدایتعالی همان مخلوق را بر وی گمارد تا دمار از روزگارش برارد.


لطیفه:

گویند شخصی بار گندمی به اسیاب می برد در بین راه با خود فکر می کرد که اگر خداوند این گندمها را برای من طلا می کرد خوب بود. اتفاقا حیوان زمین خورد و بار گندم باز شده به زمین ریخت. گفت :پروردگارا گندمها را طلا نکردی که هیچ،دیگر چرا در خاک و ریگ ریختی
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#12
۱۳۹۰-۱۱-۲۹، ۰۹:۳۸ عصر
معلم گفت:بنویس "سیاه" و پسرک ننوشت!

معلم گفت:هر چه می دانی بنویس!

و پسرک گچ را در دست فشرد...

معلم عصبانی بود و گفت:املای آن را نمی دانی؟!!

"سیاه" آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود...

معلم سر او داد کشید و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت! و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سکوت کرد...

معلم بار دیگر فریاد زد:بنویس گفتم هر چه میدانی بنویس...!

و پسرک شروع به نوشتن کرد:

کلاغ ها "سیاه" ند،پیراهن مادرم همیشه "سیاه" است،جلد دفترچه خاطراتم "سیاه" رنگ است و کیف پدرم هم "سیاه" بود،قاب عکس پدر یک نوار "سیاه" دارد.

مادرم همیشه می گوید:پدرت وقتی مرد موهایش هنوز "سیاه" بود،چشم های من "سیاه" است و شب "سیاه" تر.یکی از ناخن های مادر بزرگ "سیاه" شده است و قفل در خانه ما "سیاه" است.بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت:تخته مدرسه هم "سیاه" است و خودنویس من با جوهر "سیاه" می نویسد.گچ را کنار تخته "سیاه" گذاشت و برگشت،معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود‌ پسرک نگاه خود را به بند "سیاه" رنگ کفش های خود دوخته بود.

معلم گفت:بنشین.

پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست و معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت و تمام شاگردان با مداد "سیاه" در دفترچه مشقشان رو نویسی می کردند.

اما پسرک مداد قرمز ی برداشت و از آن روز مشق هایش را با مداد قرمز نوشت و معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه "سیاه" مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت و پسرک می دانست که قلب یک معلم واقعی هرگز "سیاه" نیست...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  حکایت خیانت در بقالی ADMIN 1 628 ۱۴۰۰-۳-۱۲، ۰۹:۴۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  [تولید انجمن] دانلود کتاب حکایت زمستان ADMIN 0 2,121 ۱۳۹۲-۵-۶، ۰۵:۳۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  حکایت مرد کور ADMIN 1 1,124 ۱۳۹۱-۷-۲۵، ۰۱:۴۷ عصر
آخرین ارسال: dayana
  حکایت ADMIN 0 1,600 ۱۳۹۰-۶-۳۱، ۱۲:۲۴ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('1583')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.