مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 26 27 28 29 30 بعدی »
› حکیم و دختر لجباز

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
LouellaShe امروز
DrewFarr35 ۶-۳
ClemmieHol ۶-۳
MichelYpz5 ۶-۳
Milan84510 ۶-۲
EuniceNevi ۶-۲
MelaineDeL ۶-۲
RondaCaraw ۶-۲

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 58 رأی - میانگین امتیازات: 3.03
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حکیم و دختر لجباز

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۳۹۰-۵-۲۲، ۰۲:۴۵ عصر
در زمانی‌های قدیم یک دختر از روی اسب می‌افتد و لگنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند.
هر چه به دختر می‌گویند حکیمان بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی‌رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش می‌کند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.

پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می‌کند و به طبیب یا‌‌ همان حکیم می‌گوید شرط شما چیست؟
حکیم می‌گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود.
پدر دختر با جان و دل قبول می‌کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق‌ترین گاو
آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد.
حکیم به پدر دختر می‌گوید:
دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه‌ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می‌کند.
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.
شاگردان همه تعجب می‌کنند و می‌گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می‌شود.
خلاصه پدر دختر با تخت روان، دخترش را به نزد حکیم می‌آورد حکیم به پدر دختر دستور می‌دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند.
همه متعجب می‌شوند، چاره‌ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.
بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می‌کنند.
حکیم سپس دستور می‌دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همۀ دستورات مو به مو اجرا می‌شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف‌ها و لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب می‌ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می‌شود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده‌تر می‌شود.
دختر از درد جیغ می‌کشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند.
گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد.
حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن (لگن) دختر شنیده می‌شود.
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند.
دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می‌شود.
حکیم دستور می‌دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب، به تاخت مشغول اسب سواری می‌شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌شود.
آن حکیم ابوعلی سینا بود!
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  عاقبت کار طلبه جوان و دختر فراری ADMIN 0 617 ۱۴۰۰-۳-۱۲، ۰۹:۵۲ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد sarah 0 1,005 ۱۳۹۲-۲-۲۱، ۰۸:۳۸ صبح
آخرین ارسال: sarah
atamalek نامه یک دختر چادری به روسای صدا و سیما ~~sara~~ 0 973 ۱۳۹۲-۱-۱۷، ۰۲:۵۴ عصر
آخرین ارسال: ~~sara~~
  دختر نابینا و معشوقه اش ali 4 1,838 ۱۳۹۱-۱۲-۱۷، ۰۷:۰۹ عصر
آخرین ارسال: ali
atamalek من یک دختر آریایی ام ...! hamraz 0 1,888 ۱۳۹۱-۷-۱۸، ۰۳:۱۹ عصر
آخرین ارسال: hamraz
fjump داستان زشت ترین دختر کلاس narges 0 4,206 ۱۳۹۱-۲-۱۴، ۰۶:۲۵ عصر
آخرین ارسال: narges
  حکیم دانا و مرد غمگین kabootar 0 1,049 ۱۳۹۰-۱۲-۱۳، ۰۹:۵۶ عصر
آخرین ارسال: kabootar

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('530')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.