مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 7 8 9 10 11 … 30 بعدی »
› رمان دهل | مژگان مظفری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 212 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دهل | مژگان مظفری

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#21
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۳ عصر

ميترا گفت:
خوشگل بود
خانم دلجو و محبوبه هم كه تازه بيدار شده بودند به جمع انها پيوستند و با هم پايين امدند:
رادين سرگرم بازي با صبا كوچولو بود به محض امدن انها به احترام بلند شد و نگاهي كوتاه به ريما انداخت با ديدن چهره ي زيباي او در ان هيبت با خود گفت:خدا يمن اين دختر يك دنيا تنوعه اخرش منو به كشتن مي ده
و ريما دلخور از اين كه رادين حتي نگاهش نكرده بود مقابل روي او نشست و با خود گفت:ديونه ي الاغ منو باش كه به خاطر كي تيپ زدم حتي به چشاي ماركش يه زحمت نمي ده يه نظر بندازه با نبودن مريم و مهناز خوصله اش سر رفت مي دانست از بس خسته بودند هر دو خوابيدن چاي دارچيني كه بي بي ناز جلو دستش گذاشته بود را با شيريني خانگي كه مريم درست كرده بود خورد و از جاي برخاست
ميترا گفت:
كجا؟
حوصله ام سر رفته مي خوام برم دور بزنم
اقاي مهر ارا كه سرگرم بازي تخته نرد بود گفت:
مواظب خودت باش
و خانم دلجو حرف دل او را زد:
رادين جان پسرم با ريما جون برو احساس تنهايي نكنه
ميترا گفت:
باعث زحمت مي شه
رادين كه از خدا خواسته بود سنگين رنگين جواب داد:
چه زحمتي
و دنبال ريما از در بيرون رفت


از ويلا كه خارج شدند رادين گفت:
دوس دارين باغ رو ببينين
مشتاقانه جواب داد:
خيلي
پس بايد از اين طرف بياين
دو شادوش هم راه مي رفتند او با حوصله همه چيز را براي ريما توضيح مي داد اما نگاهش نمي كرد و ريما چهار چشمي به او زل زده بود و وقتي او سعي كرد از درخت برايش ميوه بچيند با ديدن هيكل عضلاني او دلش ضعف رفت و ارزو كرد هر چه زودتر او را مال خود كند و بتواند سر بر سينه هاي ستبر او بنهد چه قدر شانه هاي مردانه ي او را محكم مي ديد و حس كرد تكيه گاه مطبوعي يافته مي دانست تا به حال مردي به نيرومندي او نديده و چه قدر دوست داشت زير چتر قدرتمند اين مرد قرار بگيرد
او هلوي خوش اب و رنگي را از درخت چيد و وقتي دستش را به سوي ريما دراز كرد و يك علامت سوال بزرگ توي ذهنش جا گرفت:يعني او هم به من علاقه منده؟نه امكان نداره باورم نمي شه او با اين كه فقط چند ثانيه به چشمهاي او نگريست اما سريع نگاه برگرفت حس كرد اگر بيشتر در چشمهاي مهربانش غرق شود چيزي از دلش باقي نمي ماند و گرماي نگاه ريما ذوبش مي كند
دوباره تغيير مسير دادند اما در سكوت او انگار اختيار زبانش را هم نداشت چون ناخواسته زبانش چرخيد و گفت:
مي دونيد معني اسمتون چيه؟
نه فقط مي دونم اسمم عربيه
ريما يعني اهوي سفيد كوچولو
ريما به شوق امد و خوشحال از اين كه براي او مهم بوده گفت:
خدا بيامرزه پدربزرگمو اون اين اسم رو برام انتخاب كرده مامي مي گه وقتي به دنيا اومدم تا چشم پدربزرگ به من افتاده گفته چشاش فرم چشاي يه اهو ملوسه اما من هيچ وقت فكر نمي كردم معني اسمم اين باشه و هرگز دنبالش نبودم كه معني شو پيدا كنم با اين تعبير شما مطمئنم پدربزرگم هم معني اسممو مي دونسته بعد از اين همه سال شما اولين نفري هستين كه معني اسممو گفتين ديگران براي اولين بار فقط با مكثي كوتاه از كنار اسمم گذشتند
رادين سعي كرد خود را تبرئه كند:
من علاقه ي زيادي به معناي اسما دارم يكي دو تا از دانشجوام هم اسم تو هستن
چه قدر خوب من تا حالا نشنيدم كسي هم اسم من باشه
رادين حس كرد از دروغي كه گفته گوشهايش قرمز شده سعي كرد بحث را عوض كند:
بعد از ناهار درس خوندين؟
ريما ايستاد و او را هم وادار به ايستادن كرد با لبخند شيطنت اميزي كه فقط مختص خودش بود و رادين عاشق ان گفت:
اگه قول بدين ما رو لو ندين بهتون مي گم بعد از ناهار چي كار كردم
اين بار رادين بود كه راه افتاد و او را هم وادار كرد در كنارش گام بردارد:
مارو؟پس شريك جرم داشتي
اگه شما فكر مي كنيد جرمه من حاضرم دوباره تكرارش كنم
كنجكاو شدم خيالتون راحت باشه دهان من قرصه
ساعت دو كه همه خوابيدن با مهناز جون و مريم جون رفتيم كنار رودخونه همونجايي كه استخر دارين واي نمي دونيد چه قدر به من خوش گذشت
رادين سعي كرد خود را متعجب جلوه دهد:
پس حسابي از افتاب داغ و اب سرد لذت بردين خوشحالم كه بهتون خوش گذشته بهتون توصيه مي كنم ديگه تكرار نكنين شما به اين اب و هوا عادت ندارين اگه توي اين فصل سرما بخورين حالا حالاها خوب نمي شين
از نگراني او خوشحال شد خواست جواب بدهد كه پنجه ي پايش خورد به مانعي و بعد انگار چيزي پنجه ي پايش را محكم گاز گرفت كنترل خود را از دست داد و جيغ كوتاهي كشيد
رادين كه جلوتر از او بود سريع روي برگرداند با ديدن پاي او در تله اي كه مش رجب براي خرگوشها گذاشته بود هراسان شد كه نكنه به پايش اسيب رسيده باشد
او سعي داشت خودش ان شيي عجيب غريب را از پايش جدا كند اما رادين جلو امد و گفت:
شما دست نزنين خودم درش ميارم درد دارين؟
نه زياد
رادين به ارامي پايش را از تله بيرون كشيد
خدا رو شكر چون كتوني پاتون بود اسيبي به پاتون نرسيد
اين چي بود؟
تله ست مش رجب براي خرگوش و روباه كار مي ذاره(رادين لبخند بر لب اورد)نمي دونست كه اين بار تله ي اون يه اهو رو شكار مي كنه
او خنديد و سعي كرد بلند شود رادين به ان سوي رودخونه اشاره كرد:
دوست داري بريم اونور هم ببينين؟
او مي خواست فرياد بزند تو با من باش اون ور رودخونه كه سهله حاضرم تا وسط جهنم با تو بيام اما در جواب رادين مودبانه گفت:
اگه خسته نمي شين
من و خستگي؟اونم اينجا من عاشق اين طبيعت هستم خيلي اين باغ رو دوست دارم پاتون كه درد نمي كنه
نه
موقع گذر از رودخونه رادين نگاهي به سنگهاي ريز و درشت لغزنده ي رودخونه انداخت:
اگه نمي تونيد روي سنگ راه برين دستتون رو بدين به من
ريما با اين كه مطمئن بود از پس ان بر مياد دستش را با سخاوت تمام به سوي او دراز كرد و انگشتهاي سرد دستش با دست داغ و قدرتمند او تماس پيدا كرد و چه قدر از اين كه او قدرتمند است لذت برد
در سكوت و با تمركز از روي سنگهاي لغزنده عبور كردند تا به ان طرف رودخونه رسيدند رادين بلافاصله دست او را رها كرد ان قدر از گرفتن دست او دچار هيجان شده بود كه حس مي كرد تنش هم چون اهن گداخته شده به خود لعنت فرستاد و با خود گفت:خاك بر سر بي جنبه ات كنند خوبه فقط دستشو گرفتي پشيمان از اين كه به او پيشنهاد داده بود دستش را بگيرد سعي كرد او را از مسيري ديگر به ويلا برگرداند و اين بار از جايي سر دراوردند كه استخر مقابل رويشان بود و از روي پل چوبي كه مش رجب درست كرده بود گذشتند تازه وقتي به اين طرف رودخونه امد فهميد كه در اين مدت با او هم كلام نشده زير چشمي نگاهي به صورت دلخور او انداخت:
منو ببخشين انگار همراه خوبي نبوودم اين قدر محو طبيعت شدم كه حرف زدن رو فراموش كردم
ريما خواست بگويد:اصلا انگار نه انگار من باهاتم بهتره بگي منو فراموش كردي اما گفت:
مهم نيست اين منظره ها در سكوت قشنگتر ديده ميشه
درس مي گين خوشحالم در اين مورد مثل من فكر مي كنين به هر حال من از شما عذر مي خوام كه همراه خوبي نبودم
با سرو صداي خواهر زاده هايش هر دو به ان سمت رفتند همه از ويلا خارج شده و در حال قدم زدن بودند رادين با ديدن انها گفت:
شكر خدا از تنهايي در اومدين
كي مي گه من تنها بودم؟مگه شما با من نبودين
بودم اما نبودنم بهتر از بودنم بود
با نزديك شدن به جمع او ديگر جواب نداد وقتي نزديك مادرش نشست خانم دلجو گفت:
بيا بشين پيش خودم برات چاي بريزم معلومه حسابي خسته شدي
او از خدا خواسته بلند شد كنار خانم دلجو نشست كه ما بين مادر و پسرش قرار گرفت محبوبه گفت:
ريما جون فردا صبح شكيلااينا ميان گفتم شهريار نامزدشم بياره
ميترا گفت:
البته خانم دلجو زحمت كشيدن دعوتشون كردن
او با شادي دست خانم دلجو را كه روي زانويشقرار داشت نوازش كرد:
مرسي خاله جون
خانم دلجو روي او را بوسيد:
تشكر براي چي عزيزم؟اونا مثل بچه هاي من هستن
محبوبه گفت:
شما لطف دارين
مهناز گفت:
چه فايده فقط تا شب مي مونن
مريم بحث را عوض كرد:
ريما جون اگه خسته نيستي بيا بطري بازي كنيم منو تو ومهناز با رادين
خسته كه نيستم ولي من خيلي بلد نيستم
عيب نداره ياد مي گيري نهايتش مي بازي ديگه
ريما براي اولين بار بود كه اين بازي را انجام مي داد مخصوصا وقتي ته بطري به او مي افتاد از هيجان سرخ مي شد و بيشتر دل از رادين مي برد
صداي رودخونه و وزش باد و اواي پرندگان انها را به نشاط اورده بود مخصوصا او هر بار به ريما نگاه مي كرد مي ديد هم چون گلي شكفته در ميان طبيعت سرسبز مي درخشد سعي مي كرد كمتر نگاهش كند و حال با ديدن برق نگاهش شك نداشت كه ريما بهش علاقه مند شده و اين قلبش را به هيجان مي اورد
در پايان بازي ريما با دلخوري لبهايش را جمع كرد و گفت:
من كه گفتم بازي بلد نيستم
مريم گفت:
عيبي نداره حالا بذار يه بارم ما ببريم
مهناز گفت:
انشالا توي زندگي برنده باشي بازي چيه
و رادين با خود گفت:خدايا اين دختر چه قدر لوسه و همين لوس بودنش چه قدر به دل من مي شينه


به خاطر پشه و تاريكي هوا سفره را توي ويلا انداخته بودند ريما وقتي سر سفره نشست با ديدن زرشك پلو قيافه اش توي هم رفت اما نگفت كه نمي خورد مادرش مي دانست كه او دوست ندارد اشاره كرد اعتراض نكند مي خواست برنج بكشد كه ديد سروناز با يك ديس پر ماكاروني امد و ديس را به دست خانم دلجو داد و رفت خانم دلجو گفت:
دادم براي ريما جون درس كنند مي دونستم زياد اهل غذاهاي اصيل ايراني نيست
خانواده ي مهرارا هر كدام به نحوي از او تشكر مي كردند و رادين زير چشمي او را مي پاييد كه با اشتها غذايش را مي خورد و احساس ارامش كرد
در پايان كه سفره جمع شد ريما به خواست مادرش به اتاق خود رفت تا مروري بر درسهايش داشته باشد سعي كرد به جز درس به چيز ديگري فكر نكند اما نشد روز شيريني را كه گزرانده بود مثل پرده ي سينما تك تك جلو چشمش ظاهر مي شد و قشنگترين قسمت ان گردش با رادين بود گير كردن پايش در تله گرفتن دستش هنگام عبور از رودخونه و در اخر معناي اسمش كه به اهوي سفيد تشبيه شده بود ان قدر غرق در لحظات شيرينش بود كه نفهميد چه طور خوابش برد و وقتي چشم گشود نگاهي به تاريكي اتاق انداخت و براي لحظاتي موقعيت خود را گم كرد با شنيدن صداهاي عجيب و غريبي كه از بيرون مي امد بلند شد و كورمال كورمال كليد برق را زد از نو رتند برق چشمهايش را جمع كرد و با ديدن دكور اتاق از خودش خنده اش گرفت كه فراموش كرده بوده كجاست عادت نداشت با شلوار جين و بلوز تنگ بخوابد و بدتر اين كه لنزهايش را در نياورده بود و چشمش را اذيت مي كرد نگاهي به ساعت مچش انداخت ساعت سه بامداد را نشان مي داد از توي چمدان لباس خواب حرير و سات سفيد رنگش را بيرون كشيد و چه قدر با پوشيدن ان احساس راحتي كرد لباس خوابش استين حلقه اي بالا تنه جذاب ولي راحت و از قسمت كمر با تزئين حرير به صورت زيبايي گشاد شده بود پدرش طي يكي از مسافرت هايي كه به فرانسه داشته بود از بهترين فروشگاه پاريس برايش كادو اورده بود
روبان پهن ساتن لباس را با حوصله جلو ايينه به صورت قشنگي گره زد انگار كه ضيافتي در كار بود گيره را از موهايش باز كرد و با برس به دقت موهايش را شانه زد مسواك و مايع لنز را برداشت بي صدا از اتاق خارج شد با نور ابژور سالن را روشن ديد اهسته به دستشويي رفت صورتش را با حوصله با صابون شست و همه ي مواد ارايشي را كه روي صورتش مانده بود پاك كرد لنزهايش را كه در اورد احساس راحتي كرد دوباره كه به اتاق برگشت ديگر خوابش نمي امد تصميم گرفت مجدد برق را روشن كند و تا وقتي خوابش مي گيرد درس بخواند اما با خود فكر كرد قبل از روشن كردن اتاق كمي از هواي بالكن را استشمام كند بعد برود سراغ درس با اين كه سعي كرد در جير جير نكند اما چون لولاي در خشك بود با صدا باز شد و در ان سكوت شب پيچيد با باز شدن در هواي سرد و خنك به صورتش خورد و لذت برد با ديدن ماه و قشنگي ستارگان و صداي پيچ و خروش رودخونه حس عجيبي به او دست داد و بدون اين كه كنترلي بر حركاتش داشته باشد به نزده ها نزديك شد و تا ان جايي كه راه داشت روي نرده ها خم شد و به رودخونه چشم دوخت كه سفيدي ان در ميان ان تاريكي مطلق درست مانند گردنبند مرواريد مي درخشيد مخصوصا كه نور مهتاب بي ريا بر ان مي تابيد با صدايي كه از پشت سرش شنيد از ان خلسه بيرون امد:
لطفا مواظب باشين از نرده فاصله بگيرين هيچ اطميناني به اين نرده هاي پوسيده نيست به ظاهر رنگ خورده اش نگاه نكنيد عمر خودشون رو كردن
ريما هاج و واج نگاهش را روي خطوط اخم الود پيشاني او گردش داد خواست حرف بزند اما ديدن او حسابي غافلگيرش كرده بود و او دوباره شروع كرد انگار كه طرفش دختر بچه ي هفت هشت ساله بود:
سرما مي خورين بهتره به اتاقتون برگردين
و بالاخره ريما سكوتش را شكست:
شمام مثل من خواب زده شدين؟
من تا حالا بيدار بودم تازه داشتم مي خوابيدم كه صداي جير جير بلند شد
ببخشين مزاحمتون شدم
نه اصلا
اسمون اين جا خيلي زيباست
رادين اختياري از خود نداشت و مستقيم نگاهش را به او دوخت كه در ان شب مهتابي با لباس خواب زيبايش و بازوان عريان و موهاي بلند و پيچ و شكن دارش مثل يك رويا بود مخصوصا كه با تابش نور مهتاب روي قسمتهايي از ساتن لباس خوابش كه براق تر نشان مي داد انعكاسي زيبا داشت و او متعجب از اين كه چرا رادين جوابش را نمي دهد دوباره تكرار كرد:
اسمون اينجا خيلي زيباست
اه بله منو ببخشيد يك ان حواسم رفت جاي ديگر بله اسمون اين جا واقعا ديدنيه چون مثل اسمون تهران دود و دم جلوي ماه و ستاره ها رو نگرفته البته جايي كه ما هم ميشينيم لواسون رو مي گم اب و هواش بد نيست هر چند به پاي اينجا نمي رسه ولي بهتر از خود تهران مخصوصا مركز شهره
باد شروع به وزيدن كرد و با سخاوت موها و لباس حرير او را به رقص دراورد رادين ديگر نتوانست بيش از اين تاب بياورد اختيار زبان از كف داد و به فرمان دلش لب گشود:
چه زيبايي حيرت انگيزي
و در ذهن ريما تنها چيزي كه نمي گنجيد تعريف رادين از او بود و به گمان ايكه هنوز بحث زيبايي اسمان ادامه دارد با هيجان گفت:
حق با شماست واقعا اسمون اينجا حيرت انگيزه
جمله ي او مثل پتك بر سرش فرود امد نفس عميقي كشيد و به خود مسلط شد:
بهتره به اتاقتون برگردين لباس خوابتون نازكه سرما مي خورين
او تازه به ياد اورد كه با لباس خواب است صدايش را دوباره پايين اورد كه مبادا صدايشان شنيده شود گفت:
هوا اين قدر سرد نيست كه سرما بخورم اما اگه سرما هم بخورم ارزششو داره اين ويلا و كوه مقابل با جنگل و رودخونه و اين شب پرستاره ي مهتابي مثل يه رويا مي مونه حيف نيست با خوابيدن ديدن اين همه زيبايي رو از دست بدم
رادين صورتش را از او برگردانده بود كه نگاهش به او نيفتد جواب داد:
حق با شماست اما شما در شرايطي نيستين كه تا صبح بيدار بمونين يادتون نره پشت كنكوري هستين توي اين شرايط بايد خواب باشين كه بتونين صبح زود پاشين درس بخونين فراموش نكنيد براي ديدن اين زيبايي ها هميشه وقت هست
او كلافه با خود گفت:بي احساس اين جام دست از استاد بازي بر نمي داره و لجوجانه به او پاسخ داد:
تا روشني هوا فقط دو سه ساعت مونده مي خوام بيدار بمونم شما برين بخوابين قول مي دم يه طوري برم توي اتاقم كه صداي در شما رو بيدار نكنه مطمئنم اگه مامي و پاپا هم بودند همچين اجازه اي رو به من مي دادن
رادين با خود گفت:چه قدر اين دختر بچه اس انگار نه انگار هفده هجده سالشه دلش مي خواست بماند اما عقلش به او نهيب مي زد و بالاخره اين بار زبان عقلش گشوده شد:
پس من مي رم بخوابم بدجوري خوابم گرفته مي بخشين كه تنهاتون مي ذارم
با رفتن رادين به اتاقش او كمي به در بسته ي اتاقش نگاه كرد و دوباره محو تماشاي اسمان شد اما اين بار ديگر جلوه يماه و ستاره ها را نمي ديد همه چيز به ديد او رادين بود و احساسي كه به او داشت با خود گفت:واي كه چقدر دوسش دارم ديونه ي بي احساس دختر به اين خوشگلي با لباس به اين زيبايي توي اين نيمه شب رويايي زير نور ماه جلوش وايساده يه نگام نمي ندازه الاغ او از فكر خودش خنده اش گرفت شانه هايش را با بي تفاوتي بالا انداخت و باز با خود گفت:از خودم تعريف نكنم چي كار كنم؟اين لندهور كه فقط بلده از ماه و ستاره و اسمون تعريف كنه حيرت انگيزه مسخره صدرحمت به همون تيپايي كه خودم دوست دارم همه باريك اندام و رمانتيك نه مثل اين اتو. كشيده ي لندهور ارنولد پيش اين بايد لنگ بندازه اه او همان طور كه با خود غر غر مي كرد به اتاقش برگشت و نه تنها قيژ در را دراورد عمدا در اتاقش را به هم كوبيد و برق اتاقش را روشن كرد و يكي ديگر از كتاب هايش را در دست گرفت
د راتاق كناري رادين هنوز پشت پنجره بود البته اين بار پرده را كنار كشيده بود هنوز ديدن او را با اون شكل و شمايل باور نداشت و عصبي از خود كه چه طور نتوانسته بود بر خود كنترل داشته باشد از طرفي خوشحال بود كه او تعريفش را به حساب اسمون گذاشته و طور ديگري متوجه شده بود سعي كرد تك تك كلمات او را به ياد بياورد با خود گفت:اصلا فكر نمي كردم اين قدر با احساس باشه كه اين طور جذب اسمون و ماه و ستاره بشه فداش بشم چه قدر سعي داشت جملات بزرگونه به كار ببره افسوس كه خيلي خامه و انگار سالها طول مي كشه تا پخته شه
خداي من چه قدر لوس و ملوسه و چه قدر براي من عزيزه


واي شكيلا به خدا ديگه حالم داره ازش به هم مي خوره
شكيلا از حرص خوردن او خنده اش گرفت:
چه خوب كه حالت داره ازش بهم مي خوره اين طوري ديگه عشقش از سرت مي پره
شكيل
مرش و درد بي درمان شكيل دختره ي بي حيا لخت و پتي واساده جلو پسر مردم انتظار داره نگاشم بكنه بيچاره اون وقتي تو رو با اون به قول خودت لباس خواب پاريسي و شب مهتابي ديده بعدش از هولش پريده تو اتاق نماز وحشت خونده بفهم خره اون سليقه اش يكي مثل تو رو بر نمي داره اون دخترايي مثل تو به چشمش جلف مياد
گمشو امل اگه تو هم چند مسافرت اروپا مي رفتي اين قدر خاك بر سر و امل نبودي كه با يه استين حلقه اي پوشيدن به من بگي جلف
مي گم خري هي بگو نيستم من كي به تو گفتم جلف؟گفتم به نظر رادين جونت دلم مي خواد يه روز تو رو ببرم دانشگاه ش ببيني در موردش چي مي گن
خب بگو منم بدونم
واقعا اگه مي خواي مورد پسند اون قرار بگيري بايد رفتار و شكل و شمايلت رو عوض كني
واه مگه رفتار و شكل و شمايل من چشه
چش كه نيست
عصبي از ايينه رو برگرداند و به او زل زد:
شكيل
تو اگه مي خواي مورد توجه اون قرار بگيري بايد از اين مانمتواي يك وجبي چاكدارت و اون شالهاي باريكت كه به زور روي سرت مي پوشونه با اون جينهاي ماركدار جذب و كفش و كيفهاي اجق وجق ات چشم بپوشي از همه مهم تر اون يه متر مويي كه بردي بالا با تف بياري پايين(خودش هم خنده اش گرفت)از همه مهمتر نماز خون و با ايمان باشي و به جاي گيتار و ساكسي فون و.........بري تو خط تار و سه تار و دف.........
اه.......نگو حالمو بهم زدي همون بهتر كه ارزوشو ببرم به گورم تا اين كه دف يا چي مي دونم چار تا رو پنج تار گوش بدم
تار و سه تار بي سواد
حيف گيتار و ساكسي فون و...........نيست كه برم دنبال اين طور موسيقي موسيقي فقط پاپ راك كلاسيك و اصيل پيشكش تو و اون
فرينوش شاد و سرحال وارد اتاق شد و رو به شكيلا گفت:
مثلا اومدي لباستو عوض كني
ريما رژ لبش را تمديد كرد و با لبهاي جمع شده اش گفت:
بيچاره شدي با اين خواهر شوهر درپيتي
شكيلا سقلمه اي به او زد:
تو گمشو به ماتيك زدنت برس تو كار ما دخالت نكن
فرينوش صاف رفت پشت پنجره ايستاد:
خوش به حالشون چه ويلاي قشنگي دارن هم داخل و هم بيرونش گيج كننده اس اين جا مثل بهشت مي مونه غيبتاتون رو بذارين براي تهران بياين بريم بيرون از اين طبيعت و هوا لذت ببريم(به سر تا پاي ريما به دقت نگاه كرد)
ريما تو مي خواي اين شكلي بياي بيرون؟يقه ي بلوزت خيلي بازه همه چيت ريخته بيرون
چه كنم من از دست شماها
شكيلا گفت:
لازم نيست كار شاقي انجام بدي فقط بايد يه گل سينه به اون يقه صاحب مرده ات بزني و يقه رو يه ذره جمع كن
واه گل سينه ام كجا بود؟
فرينوش گفت:
من سنجاق كوچولو دارم
شكيل تو بيا درستش كن اميدوارم دشمني نكني سنجاق رو فرو كني تو سينه ام
اتفاقا همين تصميم رو هم دارم نگاهش كن تو رو خدا يه ذره بيشتر مي ماليدي كه حداقل به جاي برداشتن با كاردك با بيل برش مي داشتيم
حسود چون خوشگل شدم حسوديت مي شه
خاك بر سرت من كه شوهر كردم رفتم پي كارم ديگه به چيه تو حسودي كنم تازه تو بدون ارايش يا با يه ارايش ملايم خيلي خوشگل تر ايني حالا شدي عين........
خيلي بي تربيتي
فرينوش فقط به انها مي خنديد در اخر صبرش لبريز شد و هر دو را به زور پايين برد
در طبقه ي پايين مثل هميشه شهريار مجلس را به دست گرفته بود و با سر به سر گذاشتن خانم ها و شوخي هاي به جا همه را مي خنداند
دوباره هنگام خواب نيمروزي خانم ها هوس شنا كردند اين بار خانم دلجو ميترا و محبوبه و شهين نيز با انها همراه شدند به پيشنهاد فرينوش او و ريما مسابقه ي شنا گذاشتند البته شكيلا هم به انها پيوست و طبق معمول هميشه ريما برنده ي اين بازي بود و بيشتر از همه خانم دلجو لذت برد و مدام در دل مي گفت:نبايد بذارم اين گل زيبا نصيب كسي بشه اين فقط شايسته ي رادين منه بايد عروس خودم بشه و وقتي اهنگ به اخر رسيد از ذوق او را بوسيد و ريما خوشحال از اين همه توجه به شكيلا نيگاه كرد كه لبخند مرموزي بر لب داشت.


پايان ص251
پايان فصل8
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#22
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۳ عصر
فصل 9 گرماي ان روز وحشتناك بود افتاب داغ تيرماه و هواي دم كرده و دودالود شهر نفس انسان را مي گرفت ريما برعكس مردم هيچ توجه اي به اين گرما و هواي دودالود نداشت دل نگران پدرش بود روي پله هاي بيمارستان جلو افتاب نشسته و مانند بچه ها زار مي زد و هيچ توجه اي به نصايح ديگران كه سعي در ارام كردنش داشتند نمي كرد باورش نمي شد قلب مهربان و رئوف پدر با يك حمله ي ناگهاني دچار مشكل شود و در بخش اي سي يو بستري گردد كه حتي اجازه ي ملاقات را هم به او ندهند ميترا وقتي بيقراري هاي دخترش را ديد بيشتر دلش گرفت يگانه فرزند ناز پرورده اش را در محاصره ي بازوانش قرار داد و همراه او گريست گفت: الهي فدات شم عزيزم چرا اين طوري مي كني؟ او به شدت گريه اش افزوده شده: اوه مامي اخه چرا بايد اين اتفاق براي پاپا بيفته؟ ميترا سر او را به سينه فشرد: عزيز دلم خودت داري مي گي اتفاق ما كه نمي تونيم جلو اتفاق رو بگيريم بهتره به جاي گريه كردن براش دعا كنيم بيا بريم توي بيمارستان جلوي اين افتاب و توي اين گرما مريض ميشي همراه مادرش وارد ساختمان شد وقتي هواي خنك داخل به صورتش خورد تازه فهميد بيرون چه قدر گرم بوده اما اصلا برايش مهم نبود تنها فكر و ذكرش فقط پدر بود و بس بار ديگر از پشت شيشه به پدر مهربانش نگاه كرد كه به دست و سينه و بيني او دستگاه هاي مختلف وصل بود دوباره گريه اش گرفت اصلا نمي توانست پدرش را در ان وضعيت اسفبار ببيند بدون توجه به مادربزرگش كه از او خواست روي نيمكت بشيند پشت در اتاق اي سي يو روي زمين نشست در فاصله ي دورتر رادين به ديوار تكيه داده و تمام حواسش پيش او بود قلبش داشت اتش مي گرفت وقتي او را تا اين حد غمگين مي ديد و دلش از اين مي سوخت كه اقاي مهر ارا وضعيت خوبي نداشت و دكترها تقريبا از او قطع اميد كرده بودند در اين بين محبوبه مثل مرغ سركنده به دور خود مي چرخيد و باورش نمي شد مهربان ترين پسرش كه تمام خصوصيات اخلاقي همسرش را به ارث برده بود اين طور بي حال و بي جان روي تخت بيمارستان افتاده سعي مي كرد خود را نبازد كه ارام روح همسر و فرزند پسرش باشد نزد نوه اش شهريار امد كه كنار رادين ايستاده بود به او گفت: پسرم هر جور شده اين دختر رو ببر خونه داره از پا در مياد از ديروز صبح تا حالا چيزي نخورده فقط كارش شده گريه ما كه حريفش نشديم حتي اگه شده به زور متوسل شي اين كارو بكن تا يه ربع ديگه ملاقات تموم ميشه مي تونين برين مگه شما مي خواين بمونين؟ من كه تازه اومدم مي مونم با ميترا ميام مطمئنم ميترا حالا حالاها بر نمي گرده شما اين دختر رو ببرين خونه كارتون به ما نباشه اگه نيومد خونه ي ما چي؟ريما رو كه مي شناسي چه قدر لجوجه خانم دلجو كه صحبت هاي انها را مي شنيد جلو امد و گفت: نگران نباش محبوبه جون من با خودم مي برمش محبوبه با سپاس نگاهش كرد و گفت: الهي دورت بگردم به فرياد اين بچه برس از ديروز تا به حال اين قدر ضعيف شده نمي تونه سر پا بايسته يه قطره ابم از گلوش پايين نرفته نمي دونم چه طور تا حالا دوام اورده نگران نباش ريما جون با من انشالا اقا مهران به هوش بياد دل شما و ما هم شاد بشه محبوبه دو دستش را بالا برد: انشالا خدا از زبونت بشنوه خواهر خدا خودش بهم رحم كنه جيگرمو نسوزونه چراغ خونمو خاموش نكنه اين چه حرفيه محبوبه جون؟به خدا دلم روشنه كه حالشون خوب ميشه بر مي گردن سر خونه زندگيشون رادين جون مادر برو ماشينتو بيار دم بيمارستان اين دختر نمي تونه قدم از قدم برداره كولرشم روشن كن تا ما ميايم توي ماشين خنك باشه رادين با گفتن:چشم بدو به سراغ اتومبيلش رفت به خاطر نبودن جاي پارك اتومبيلش را دو سه خيابان پايين تر پارك كرده بود تا فاصله ي انجا را دويد عرق از سرو رويش مي باريد گرماي وحشتناكي بود وقتي به اسفالت نگاه مي كرد اين حس را داشت كه از شدت تابش خورشيد قير ان در حال ذوب شدن است دريغ از يك نسيم كه كمي اين دود و دم را جا به جايش كند همه چيز ساكت و راكد بود وقتي سوار اتومبيلش شد از بس روكش اتومبيل داغ بود كه حس كرد روي اتوي داغ نشسته فرمان و دنده هم دست كمي از روكش صندلي نداشت جلو نور مستقيم خورشيد همه ي وسايل داخل اتومبيل داغ شده بود به شتاب اتومبيل را از بين اتومبيلهاي ديگر خارج كرد و كولر ان را روشن اما تا دقايقي فقط باد داغ از ان خارج مي شد حسابي كلافه شده بود و در تعجب كه چه طور ريما توانسته بود يك ساعت تمام زير اين افتاب داغ بنشيند نگران با خود گفت:مريض نشه خوبه وقتي دم بيمارستان توقف كرد انها هم تازه از راه رسيدند او بين مادرش و خانم دلجو بود هر دو دستش را گرفته بودند از ضعف فراوان قد بلندش خميده شده بود و رنگ به رخسار نداشت وقتي روي صندلي جا گرفت ميترا گفت: تو رو خدا جون شما و جون ريما خانم دلجو هم كنار ريما نشست: خيالت راحت باشه ميترا جون مثل تخم چشام ازش نگه داري مي كنم شرمنده ام مي كنيد به خدا نمي خواستم بهتون زحمت بدم ديدين كه با هيچ كدوم از عمه و خاله هاش نرفت حتي اون همه شكيلا و فرينوش بهش اصرار كردند ميترا جون اين جوري حرف نزن كه ناراحت مي شم بهتره توي گرما نموني برو تو بيمارستان ميترا با چشمهاي پر از اشك دخترش را نگاه كرد اخر طاقت نياورد او را بوسيد و گفت: مواظب خودت باش دخترم اينو بدون پدرت به هوش بياد تو رو با اين قيافه ببينه حالش بدتر ميشه وقتي ميترا در اتومبيل را بست رادين به نشانه ي خداحافظي سرش را تكان داد و از انجا دور شد درجه ي كولر اتومبيل را روي زياد گذاشت و در ايينه نگاهش را به او انداخت چشمهايش را بسته بود مژگانش هنوز به خيسي مي زد در ان حالت هم زيبائيش گيج كننده بود خانم دلجو نگاه خيره ي پسرش را از ايينه ديد ولي به روي خود نياورد ديگر شكي نداشت كه اين نگاه نگران و شيفته حكايت از دلدادگي دارد به مقصد كه رسيدند ريما مي خواست به خانه ي خودشان برود اما خانم دلجو قبول نكرد فقط با او رفت تا لباسهاي راحتش را بياورد و بعد به منزل خانم دلجو امدند او اصلا حوصله ي لباس عوض كردن هم نداشت انقدر غصه داشت كه دلش مي خواست در عالم بي خبري فرو رود و وقتي به خود بيايد كه پدرش در سلامتي كامل بسر ببرد شربت بيدمشكي را كه رادين به سويش گرفت رد كرد رادين وقتي ديد كه مادرش براي عوض كردن لباسهايش به اتاق خود رفته فاصله اش را با او كم كرد و دوباره ليوان شربت را به سوي او گرفت و اين بار لحن مهربانش را اميخته به خشونت كرد: بگيريد و او لجوجانه رويش را برگرداند رادين باز هم كوتاه نيامد: خواهش مي كنم بگيريد حداقل يه كم بخورين باز هم امتناع كرد رادين خواست دوباره اصرار كند كه با امدن مادرش ليوان شربت را روي ميز گذاشت و خطاب به مادرش گفت: من كه حريفش نشدم شايد شما بتونيد بهش بدين خانم دلجو ليوان شربت را به دست گرفت و گفت: عزيز من اگه نخوري از پا ميفتي تو بايد جون داشته باشي كه براي پدرت دعا كني ريما بغض كرد دوست نداشت جلو انها گريه كند سعي در كنترل اشكهايش داشت با صدايي كه مي لرزيد گفت: نمي خورم خاله به خدا از گلوم پايين نمي ره خانم دلجو ليوان را دوباره به سيني روي ميز برگرداند سر او را به سينه فشرد: باشه عزيزم نخور محبت خانم دلجو بغضش را تركاند و زد زير گريه رادين با صداي گريه اش تاب نياورد و به اتاق خود رفت دلش داشت از غصه ي او مي تركيد اصلا نمي توانست تحمل كند او را در چنين وضعيتي باشد و بيشتر از اين ناراحت بود كه هيچ كاري از دستش براي او بر نمي امد وقتي از اتاق خارج شد كه او ديگر گريه نمي كرد اما هنوز با مانتو روسري نشسته و بي حال به مبل تكيه داده بود خانم دلجو وادارش كرد بلند شود ابي به دست و رويش بزند خواست هنگام بلند شدن كمكش كند كه نگذاشت و با گامهاي لرزان به دستشويي رفت وقتي از ايينه به خودش نگاه كرد يكه خورد اين دختر غمگين با پلكهاي متورم به نظرش بيگانه مي امد اب سرد را باز كرد و چند مشت اب خنك به صورتش زد سرش بدجوري گيج مي رفت و دچار حالت تهوع شده بود شالش را برداشت و با دست خيس دستي به موهايش كشيد و دوباره پشت سر جمع كرد اما شالش را سر نكرد و وقتي از دستشويي بيرون امد براي يك لحظه دنيا را تيره و تار ديد و همه چيز دور سرش چرخيد و بيهوش روي زمين ولو شد رادين و مادرش با شتاب به سويش دويدند رادين حسابي هول كرده و اصلا حضور مادرش را فراموش كرده بود ارام سيلي به صورت ريما زد كه بيشتر شبيه نوازش بود: ريما ريما جون ريما فقط صداي مادرش را شنيد كه باعث شد به خود بيايد و كمي از او فاصله گرفت حس كرد از خجالت قرمز شده مادرش نگران گفت: چرا ماتت برده بغلش كن ببريم دكتر بچه ي مردم امانته نگن يه روز پيششون بود به كشتنش دادن رادين او را روي دستهايش بلند كرد و توي اتومبيل گذاشت به راهنمايي مادرش او را به اولين كلينيك كه سر راهشان قرار گرفت بردندبلافاصله دكتر برايش سرم تجويز نمود و بيهوشي او را ناشي از ضعف جسماني تشخيص داد رادين كلافه و عرض كريدور كلينيك را مي پيمود و وقتي دكتر به او اجازه داد وارد اتاق شود حتي مهلت نداد اول مادرش وارد اتاق شود با شتاب به اتاق رفت انگار با امپول هاي تقويتي و سرم او جاني دوباره گرفته بود از رادين و مادرش خجالت مي كشيد كه اين قدر باعث دردسرشان شده بود با صدايي كه انگار از اعماق چاه شنيده مي شد گفت: منو ببخشين به خاطر من خيلي به زحمت افتادين هر دو جواب تعارفش را با مهرباني دادند خانم دلجو ادامه داد: اگه شربت بيدمشكه رو مي خوردي به اين روز نمي افتادي محبوبه مي گفت از ديروز صبح چيزي نخوردي خب ديروز صبح امتحان كنكور داشتم از استرس و اضطراب امتحان نتونستم چيزي بخورم شب قبلشم به زور مامي و ماماني دو تكه جوجه كباب خوردم از جلسه كه بيرون اومدم تا موبايلم رو روشن كردم بهم خبر دادن پاپا بيمارستانه بعدشم ديگه با اون اوضاع نمي تونستم چيزي بخورم خانم دلجو دستش را نوازش كرد: دلم روشنه پدرت يكي از همين روزا بر مي گرده خونه ريما با ياد پدرش دوباره اشك به چشمهايش امد خانم دلجو سعي كرد هر طور شده او را ارام كند سرمش در حال تمام شدن بود كه مادرش و مادربزرگش امدند رادين به انها خبر داده بود ميترا با ديدن دخترش كيف از دستش رها شد و به سوي دخترش دويد: عزيزم چه بلايي سر خودت اوردي؟ خانم دلجو او را به ارامش وا داشت و گفت: مطمئن باش تا يه ساعت ديگه از من و شما سرحالتره اقا مهران چه طور بودن؟ به جاي ميترا محبوبه با خوشحالي جواب داد: خدا رو شكر به هوش اومد خب خدا رو شكر گفتم كه دلم روشنه كي به هوش اومدن؟ اين بار ميترا جواب داد: بعد از رفتن شما از بابت مهران كه خيالمون راحت شد برگشتيم خونه ديديم ريما نيست مادرجون گفت حتما خونه ي شماست هر چه زنگ زديم گوشي رو بر نداشتين اومدم دم خونه تون كه بازم كسي در رو باز نكرد مادرجون گفت كه شماره موبايل شما رو داره اخ اخ موبايلم خونه جا مونده از بس نگران اين بچه بودم يادم رفت بردارم خلاصه وقتي شما جواب ندادين زنگ زديم به اقا رادين كه گفت ريما حالش بد شده محبوبه روي نوه اش را بوسيد و گفت: خب عزيز دلم خدا رو شكر همه چي به خير و خوشي تموم شد ديدي گفتم اين قدر نگران نباش پدرت تا چند روز ديگه بر مي گرده خونه حالا كلك گريه هات به خاطر پدرت بود يا كنكور رو بد دادي؟ ا..........ماماني رادين از اين كه لبخند بر لب او ديد نفس راحتي كشيد و خدا رو شكر كرد بعد از اتمام سرم به اتفاق هم برگشتند هر چه خانم دلجو اصرار كرد به خانه ي انها بروند قبول نكردند و دم در از هم جدا شدند خانم دلجو وقتي با پسرش تنها ماند گفت: اگه كاري نداري بيا بشين مي خوام باهات حرف بزنم مقابل مادرش روي مبل نشست و جواب داد: كارم داشته باشم مي ذارم براي بعد بفرماييد گوشم با شماس مي خوام برات برم خواستگاري مادرجون چرا تعجب؟و چرا اين طوري نگام مي كني درست مثل بدهكار انگار فراموش كردين ما در اين مورد با هم به توافق رسيديم اولا من مي خوام ادامه تحصيل بدم و دكترامو بگيرم بعدشم هنوز اون صلاحيت زنداري رو تو خودم نمي بينم و سوم اين كه مي خوام زنم مورد علاقه ام باشه چه جوري بگم........... مي فهمم چي مي گي مي خواي عاشق زنت باشي مگه من حرفي دارم منم از خدامه كه با كسي ازدواج كني كه عاشقش باشي عشق خوبه به زندگيت گرمي مي ده پس فرصت عاشقي رو به من بدين تا حالا كه پيش نيومده مطمئني؟ يعني چي؟ هميشه فكر مي كردم هم رازت هستم و به علاوه اين كه مادرتم تونستم جاي خالي پدرت رو هم پر كنم و مهم تر اين كه يه دوست خوبم برات يقين بدونين كه همين طوره اما من از برق چشات يه چيزايي دستگيرم شده رادين ته دلش خالي شد ولي لو نداد: دارين اشتباه مي كنين اميدواريم به قول تو اشتباه كرده باشم ولي من اين موها رو توي اسياب سفيد نكردم خوب با اين برق چشما اشنام حالا نمي خواي بدوني دختره كيه نه مادر شمام وقت گير اوردين از صبح تا حالا توي بيمارستان با روحيه ي درب و داغان و خسته و كوفته كي حال داره در مورد ازدواج حرف بزنه رادين بلند شد كه به اتاقش برود اما انگار مادرش دست بردار نبود: اما من مي خوام اسم دختره رو بهت بگم من مي خواهم ريما رو برات خواستگاري كنم رادين جا خورد و ولو شد روي مبل مادرش خنديد: ديدي اشتباه نكردم هنوز فكر مي كني اشتباه مي كنم؟ چي مي گي مادر؟من كجا و اون دختر كجا تو رو نمي دونم كجايي ولي مطمئنم اون تو قلب توئه بدجوريم تو قلبت گير كرده يع قفل زده رو قلبت به اندازه ي خود قلبت رادين وا رفت اصلا فكرش را هم نمي كرد اين طور پيش مادر دستش رو شود: ما......در اشتباه......... دروغ نگو مي دوني از دروغ بيزارم تو عاشق ريما هستي سرش را پايين انداخت و شرمگين گفت: بر فرض مثال كه باشم مثال نه به من بگو هستي يا نه فقط سرش را تكان داد از مادرش خجالت مي كشيد بر زبان بياورد خانم دلجو كنارش نشست سرش را به سينه گرفت: مبارك باشه پسرم انشالا كه بهش برسي از مادرش فاصله گرفت تا خوب چهره ي مهربان و دوست داشتني اش را ببيند: شما چه طوري فهميدين؟ گفتم بهت از برق چشات واي رسوا شدم نكنه كس ديگري هم متوجه شده باشه نه پسرم مگه كسي اندازه ي من تو رو مي شناسه از كي فهميدي بهش علاقه داري؟ از وقتي با هم اسير شديم حدس مي زدم امروز وقتي بيقراري هاي تو رو ديدم مطمئن شدم مخصوصا وقتي ريما جون از حال رفت تو بدجوري دست و پاتو گم كرده بودي فقط يه عاشق مي تونه اين قدر نگران معشوقش باشه. پايان ص261
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#23
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۴ عصر
خانه ی بزرگ مهرارا غلغله بود و اکثر فامیل دور هم گرد امده تا سلامتی دوباره ی مهران که بی شباهت به معجزه نبود را جشن بگیرند با ورود مهران به کوچه دو گوسفند بزرگ جلوی پایش قربانی شد و با منقل اسپند و صلوات پا به درون خانه گذاشت
ریما با بلوز و دامن تنگ قرمز براقش خوشگل تر از همیشه به نظر می امد مخصوصا که این بار موهایش را به حالت خود گذاشته بود که پر از پیچ و تاب بود پاهای خوشرنگش میان صندل های قرمز و با لاک قرمز جلب توجه می کرد این بار از لنز استفاده نکرده بود و چشمهایش دلفریبتر شده بود ان قدر از امدن پدرش خوشحال شد که نتوانست احساساتش را مهار کند میترا سریع او را از ان جا دور کرد و گفت:
مگه نمی دونی هیجان برای قلب پدرت ضرر داره سعی کن خودتو کنترل کنی هر وقت اروم شدی بیا پیشش
او در حالی که تند و تند اشکهایش را پاک می کرد با تکان سر گفته های مادرش را تائید کرد پشت یکی از درختها خودش را قایم کرد و هنوز در حال گریستن بود که با صدایی به عقب برگشت:
من نمی دونم این همه اشک از کجا میاد
با دیدن رادین که دستمالی به طرفش گرفت سرش را پایین انداخت و دستمال رار از او گرفت او ادامه داد:
بهتره به جای اشک ریختن سعی کنید بتونید بر احساساتتون غلبه کنید در این شرایط پدرتون نیاز به ارامش داره و این وظیفه بر عهده ی شماست
ریما دلش می خواست جواب بدهد اما چیزی به ذهنش نیامد و انگار زبانش قفل شده بود سعی کرد با تکان دادن سر به او بفهماند که می فهمد و سریع از او دور شد او تا وقتی به داخل خانه رفت از پشت نگاهش می کرد و در دل هیکل زیبایش را می ستود چه قدر افسوس خورد که نمی توانست به او بگوید لباسش را عوض کند اصلا دوست نداشت با ان ظاهر توی مهمانی باشد مخصوصا که امیر رضا و داریوش هم حضور داشتند و هر کدام سعی می کردند به طریقی او را به سمت خود بکشند خیالش از بابت او اسوده بود که تره هم برای ان دو خرد نمی کند چه برسد به این که گوشه چشمی به ان دو نشان بدهد با این وجود که این را می دانست باز هم حرص می خورد چون دلش نمی خواست کسی به محبوب زیبایش با چشمی دیگر نگاه کند
وقتی وارد ساختمان شد دید لبخند به لب کنار دست پدرش نشسته و نگاهش به اوست در دل گفت:پیشی ملوسم و سریع نگاهش را دزدید خواست کنار شهریار بنشیند که او را دید با نامزدش در حال گفتگو بود مجبوری کنار داریوش نشست که زل زده بود به ریما بلافاصله بحثی را اغاز کرد تا حواس او را پرت کند و هر بار که او می خواست به ریما نگاه کند بحثی وسط می کشید خودش هم از کار خود خنده اش گرفت و به نظرش رفتارش بچگانه می امد با خود گفت:چه کنم که گناه از من نیست گناه از عشق است
اقای مهرارا برای استراحت به یکی از اتاق ها رفت که در ان جا از قبل تختی برایش گذاشته بودند که تا بهبودی کامل از ان همه پله بالا نرود ریما با رفتن پدرش با فرینوش و دخترهای دیگر به طبقه ی بالا رفت و در ان صورت بود که رادین نفس راحتی کشید و دیگر لزومی نمی دید که ان جا بماند به بهانه ی کار جمع را ترک کرد و منزل خودشان برگشت با دیدن گل های نیمه پژمرده ی باغچه تصمیم به ابیاری گرفت به امید این که او را پشت پنجره ببیند


ریما سر خوش مابین عمه زاده و عمو زاده هایش بود با برگشتن پدرش به خانه انگار که پایان همه ی رنج هایش بود حالا فقط تنها ارزویش رادین بود که نمی دانست چگونه قلب سنگ او را نرم کند و توجه او را به خودش جلب کند با صدای الناز به خود امد:
وای چه قدر اتاقت گرمه
فرینوش گفت:
انگار دریچه ی کولر نداره
شکیلا جواب داد:
نه البته این جا از بس خنکه هیچ وقت نیاز به کولر نداره امسال تابستون خیلی گرم شده دل انگیز گفت:
چون اتاق شلوغه گرمتون شده
ریما بلند شد و گفت:
الان پنجره رو باز می کنم
و وقتی پنجره رت باز کرد مثل همیشه نگاهی به حیاط انها دوخت که درست در همان لحظه رادین هم نگاهی به بالا انداخت و سریع مسیر نگاهش را عوض کرد ریما با خود گفت:دیونه همچی سرش رو برگردوند انگار جن دید
اخر شب که خانی خالی از مهمان شد فقط دل انگیز و خانواده اش ماندند که برای روز بعد بلیت هواپیما داشتند وقتی توی اتاق کنار ریما نشست ریما گفت:
چرا نتونستی دل رادین رو به دست بیاری؟
ژاه اسمشو نیار حالم بد میشه
تو واقعا فراموشش کردی؟
پس چی؟نیمای خودم این قدر خوب و مهربونه که تمام قلبمو پر کردم از عشق اون رادین یه ادم سرد و خشکه همیشه ی خدا یه من اخم تو پیشونیش داره انگار وقتی خدا این اادمو افرید وسط ابرواشو چین داده که همیشه اخمش به راه باشد بعید می دونم تا اخر عمرش ازدواج کنه چون هرگز ندیدم به جنس مخالفش نگاه کنه
ریما با خود فکر کرد:همیشه به من نگاه می کنه ولی کوتاه
دل انگیز انگار این خونه واگیر داره چون منم به قول تو دل به اون اخمو بستم
قیافه ی دل انگیز واقعا دیدنی بود انگار او را برق گرفته بود ریما دستش را جلو صورت او تکان داد:
اوهوی چه خبره؟این همه حیرت برای چی؟
باورم نمیشه ریما تو؟اونم با رادین غیر قابل باوره
حالا می بینی که شده بهتره باور کنی
اخه تو از چی اون خوشت اومد؟
نمی دونم
تو که از این طور تیپا خوشت نمی اومد؟
هنوزم از تیپش خوشم نمیاد
ریما.........تو باید سعی کنی اونو از ذهنت خارج کنی مطمئن باش حتی نگاهتم نمی کنه من دوست ندارم تو شکست بخوری تا خیلی درگیرش نشدی مثل من بکش عقب نذار روحت رو تسخیر کنه اون ادمی نیست که به زن جماعت رو بده
اگه من اونو به طرف خودم کشیدم چی؟
محاله ریما تو رو خدا دست بردار از این مرد ارزششو نداره وقتت رو براش هدر بدی
برعکس تو فکر می کنم ارزششو داره و مطمئنم در اینده ی نه چندان دور اون مال من میشه
خدای من تو دیوانه ای ریما


فصل 10

شیرینی قبولی در ازمون دانشگاه با بیماری دوباره ی مهران مهرارا به کام ریما و خانواده اش تلخ شد تشخیص پزشک متخصص جراح پیوند قلب بود و تنها راه زنده ماندن او پیدا کردن یک قلب سالم که کار چندان اسانی نبود محمد برادر میترا که مقیم امریکا بود با اصرار فراان از میترا خواست همسرش را به انجا ببرد در حالی که سعی در راضی کردن او داشت گفت:
خواهر جان مهران باید بیاد این جا شانس زنده موندن اینجا بیشتره تا ایران
میترا گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و جواب داد:
تو از ایران بی خبری این جام دکترای خوب زیاد داریم حتی بیمارستانای معمولی هم مجهز هستن
فکر می کنی چون بیمارستانای این جا رو ندیدی این طور قضاوت می کنی ببین خواهر من می دونی که سرنوشت تو برای من مهمه فراموش نکن من خودمم جراح هستم درسته که تخصص من قلب نیست اما دوستان زیادی دارم که می تونم روی اونا حساب کنم انگار یادت رفته من این جا رئیس بیمارستان هستم تو مهران رو بیار این جا من بهت قول می دم وقتی برش گردونی ایران از همه سالم تر باشه
مشکل من که یکی دو تا نیست ریما رو چی کارش کنم
همچی می گی ریما رو چیکارش کنم انگار ریما بچه شیرخوره ریما هجده سالشه برای خودش خانمی شده او الان باید قدر این استقلال داشته باشه که بتونه بدون شما از پس خودش بر بیاد
بدون من نمی تونه یه لیوان اب بخوره
این دیگه بر می گرده به تربیت شما لوس بارش اوردین به هر حال فکراتو بکن به نفع شماست مهرانو بیارین این جا برای ریما هم فرصت خوبیه از دنیای بچگی فاصله بگیره بابا یه ذره تنهاش بذارین رو پاهای خودش وایسه تا کی می خواین دنبال این بچه بدوین؟اونو بسپارین به مادربزرگش مطمئن باشین تربیت اون از شما بهتره
میترا بعد از تماس تلفنی حسابی فکرش مشغول شد و هر چه سبک و سنگین می کرد می دید مهران را برای معالجه به امریکا ببرد بهتر است چون در ایران توی بیمارستان هیچ دوست و اشنایی نداشتن تمام ایل و تبار خانواده بودن و تنها پزشک خانواده محمد بود که او هم جلای وطن کرده و سال ها می شد به ایران نیامده بود از فکر خود که مطمئن شد قضیه را با مهران در میان گذاشت و خلاف ان چیزی که فکر می کرد مهران نه تنها مخالفت نکرد بلکه از ان استقبال نمود
بدون ترتیب به چند روز کشیده نشد که تمام مدارک پزشکی اماده و همه را برای محمد فکس کردند و او نیز بلافاصله دست به کار شد و یکی از بهترین اتاق های بیمارستان را برای مهران رزرو کرد و درست پس از بیسشت روز همه چیز اماده بود و بلیت تهران دبی انها برای روز بعد ساعت 5 بعد از ظهر روی میز جلب توجه می کرد چون از ایران پرواز مستقیم به امریکا نبود مجبور بودند به دبی بروند و با پرواز امارات به نیویورک بروند
ریما که به بلیت ها خیره شده بود دلش می خواست اعتراض کند اما می دید که چاره ای ندارد و باید برای بهبودی پدر بپذیرد با خود مدام تکرار می کرد:اخه من بدون اینا چه کار کنم؟میترا وقتی قیافه ی تو هم او را دید کنارش نشست و گفت:
دوست ندارم قیافه خوشگلت رو این طوری ببینم می دونی که چاره ای نداشتیم حتی پاپات از من خواست تو رو هم همراه خودمون ببریم اما من قوبل نکردم نمی خوام از درس و دانشگاه عقب بیفتی چند وقت دیگه دانشگاهت شروع میشه دوست دارم تو این مدت که ما نیستیم به همه ثابت کنی بدون ما هم می تونی روی پای خودت وایسی مطمئنم تو از پس همه چی بر میای و به جای این که مادرجون مواظب تو باشه تو مواظب مادرجونی
داری منو دلداری می دی؟
نه دارم واقعیت رو می گم درسته که خیلی وابسته به ما هستی اما طوری تو رو بار اوردم که به راحتی بتونی با هر شرایطی خودتو وفق بدی و این قدر اعتماد به نفس داری که بتونی اغاز گر هر کار سخی باشی(دستان او را در دست گرفت)به من قول می دی ریما که وقتی بر می گردم مثل حالا قوی و سرحال باشی؟
بعد از این که به مادرش قول داد سوالی را که مدت ها در ذهنش پیچیده بود از او پرسید:ژ
مامی چرا دایی محمد نمیاد ایران؟
ماجراش طولانیه بذار برای یه فرصت دیگه
چه فرصتی بهتر از الان بگین دیگه
میترا اهی از ته دل کشید و با یاد گذشته صورتش تیره و پر از غصه شد به طوری که او از سوالش پشیمان شد:
این ماجرا بر می گرده به نوزده سغال پیش من یه خواهر دیگه داشتم که اسمش.........
مارال بود می دونم عمه شهین بهم گفته
مارال دو سال از محمد بزرگتر بود محمد بیست ساله و اون بیست و دو ساله دانشجوی رشته پزشکی بود محمدم تازه سال اول دانشگاهش بود مادر هوای زیارت کرده بود دو سه روز تعطیلی توی تقویم همه رو هوس انداخت و شبانه راهی مشهد شدیم ماشین محمد جلو بود ما هم پشت سرش فقط دو ساعت مونده بود به مشهد برسیم نزدیک یکی از پیچ های جاده بودیم که یه دفعه ماشین با سرعت غیر قابل باوری توی جاده سبز شد و وقتی چشمش به پلیس افتاد خواست سرعتشو کم کنه دستشو گرفت سمت راست جاده و محکم خورد به ماشین محمد طفلک محمد نتونست به موقع ماشینو کنترل کنه یعنی کنترل از دستش خارج بود چون دیگه راهی براش نمونده بود خدایا چه لحظه ی تلخی بود ماشین جلوی چشای ما از دره پرت شد پایین چون رنگ ماشین سفید بود توی تاریکی شب غلت زدنای ماشینو می دیدم در اخر ماشین برعکس شد و تقریبا چند متری روی سقف سر خورد و جلوی یه سنگ بزرگ توقف کرد صدای فریاد محمد جیگرم رو اتیش زد با چه مصیبتی ما خودمون رو رسوندیم پایین مادر که از همون اول پرت شده بود پایین داشت توی بغل محمد نفس های اخرشو می کشید(اشک های میترا سرازیر شد او هم به گریه افتاد)نمی دونی چه لحظه ی سختی بود وقتی می دیدم مادر با اون همه مهربونیش این طور جلو ما پرپر می زد و ما نمی تونستیم کاری براش بکنیم مادر فوت کرد تازه یاد مارال افتادیم وای که چه صحنه ی وحشتناکی بود با اصابت ماشین به سنگ و او که جلو نشسته بود......وای نمی دونی خواهر بیچاره ام به چه روزی افتاده بود تقریبا از سرو صورتش هیچی باقی نمونده بود ان قدر وحشتناک که حتی نمی تونستی یه لحظه نگاش کنی مامورای پلیس وقتی اونو بیرون کشیدن یکی شون گفت این بیچاره که در جا مرده طفلک محمد با دست و پای شکسته و سرو صورت خونی فقط ضجه می زد با این که هیچ تقصیری نداشت اما خود را مسبب مرگ مادر و مارال می دونست اون عاشق مادر و مارال بود فقدان مادر و مارال اونو از پای دراورد سه ماه توی بیمارستان بستری شد و چند عمل روی دست و پای او انجام دادن تا تونست سر پا بگیره خوشبختانه نتونست توی هیچ کدوم از مراسم اون دو عزیز شرکت کنه وگرنه یه خاطره ی تلخ دیگه به خاطره هاش اضافه می شد از بیمارستان که ترخیص شد دیگه اون محمد سرحال و با نشاط گذشته نبود یک ماه بعدش بدون این که ما رو در جریان بذاره از ایران خارج شد و بعد از سالها هنوز پاشو ایران نذاشته می گه دیگه نمی تونم برگردم بیام ایرانی که بدون مارال و مادره.......
میترا گریه اش به هق هق تبدیل شد ریما به دو یک لیوان اب برایش اورد:
اوه مامی اگه می دونستم این قدر تلخه ازتون نمی خواستم برام بگین من همیشه فکر می کردم مادربزرگ به خاطر مریضی فوت کرده مامی خواهش می کنم دیگه گریه نکنین اگه پاپا صدای گریه ی شما رو بشنوه روحیه اش خراب میشه
با صدای زنگ در و امدن شهریار به همراه فرینوش هر دو از ان حالت در امدند مهران هم که تازه از خواب بیدار شده بود با رنگ و روی پریده به جمع انها پیوست و رو به شهریار گفت:
امانتی ما رو اوردین
شهریار پاکت کوچکی را به طرف او گرفت:
بله دایی جان
مهران دستش را به سوی ریما دراز کرد و پاکت را به سوی او گرفت:
عزیزم شیرینی قبولی دانشگاته ببخش اگر با تاخیر بود در ضمن دنده اتوماتیک نخریدم که به خوبی دنده عوض کردن رو یاد بگیری
او متعجب پاکت را به دست گرفت و پشت و روی ان را نگاه کرد وقتی در پاکت را باز کرد با دیدن سوئیچ و مدارک اتومبیل نتوانست ذوق و شوق خود را پنهان کند خود را به اغوش پدرش انداخت:
پاپا شما نمونه هستین
مهران موهای او را نوازش کرد و بوسه ای بر موهایش زد:
فقط به خاطر اینکه ماشین برات خریدم؟
اوه نه شما همیشه خوبین
ای کلک پاشو بریم پایین ماشین خوشگلتون از نزدیک ببین
شهریار و فرینوش مدام سر به سرش می گذاشتند او وقتی اتومبیلش را دید حیررت زده به پدرش چشم دوخت:
پاپا
میترا گفت:
مهران جان لازم نبود ماشین صفر کیلومتر براش بخری
چه حرفهایی می زنی؟مگه من همین یه دونه دخترو بیشتر دارم دوست ندارم حسرت چیزی به دلش بمونه حالا که داره می ره دانشگاه بذار با ماشین خودش بره
شهریار گفت:
ریما باید خیلی رعایت کنی به گاز به گاز ممنوع
فرینوش گفت:
ریما بتونه خودشو کنترل کنه محاله
مهران گفت:
اگه این طوریه نمی ذارم پشت فرمون بشینی
ا پاپا اینا گفتن شما هم باور کردی؟
میترا گفت:
چون می شناسند می گن
محبوبه هم ظرف اغسپند را دور ماشین و انها چرخاند:
مادرت راس می گه مادرجون باید حواستو جمع کنی که یه وقت بدون پلاک پشتش نشینی در ضمن تا پلاک ماشین بیاد یه مدتی طول می کشه
مهران دستش را به دور شانه های او انداخت:
دخترم حواسش جمعه قول می ده سرعت نره و احتیاط کنه
اما او اصلا صدای انها را نمی شنید با دیدن اتومبیلش از حالا هزار جور نقشه توی سرش راه پیدا کرده بود که به اولین کسی که پز بده رادین باشد
سه روز مانده بود به سفر مهران و میترا در این مدت بیشتر وقتها هر دو دنبال کارهای مسافرتشان بودند و بیشتر وقت خود را در بیمارستان و مطب می گذراندند ریما که حسابی حوصله اش سر رفته بود تا از کلاس زبان فرانسه به خانه برگشت کفشهای اسکیتینگ خود را به پا کرد و با شلوار جین ابی سرمه ای و مانتوی کوتاه به سر انداخت و مانند همیشه به قول خودش موهایش را فشن درست کرد و به هوای هواخوری از مادربزرگش خداحافظی نمود و از در خارج شد به مادربزرگش قول داده بود که خیلی دور نشود و در همان حوالی بچرخد
هوا خنک و عالی بود زمان زیادی می گذشت که او از کفشهای اسکیتینگ خود استفاده نکرده بود و حالا داشت مزه ی سر خوردن با ان را زیر دندانش مزه مزه می کرد و از موقعیت خود در ان لحظه لذتع می برد وقتی دید که موچه خلوت است بدش نیامد حالا که بدنش گرم بود چند حرکت پاتیناژ را ارائه دهد با خود گفت:حالا که حتما نباید روی یخ یا سطح مسطح باشه می شه این جام چند حرکت پاتیناژ زد و هنس فری ام پی 3 را توی گوشش گذاشت و اهنگ مورد علاقه اش را گذاشت چنان در حال و هوای خود بود و حرکات را زیبا اجرا می کرد انگار که در پیست.....قرار گرفته بود و هزار تماشاچی او را می دید درست در همین لحظات که او گرم حرکات موزون پاتیناژ بود سروکله ی رادین بدون اتومبیلش از پیچ کوچه پیدا شد و با انچه که جلوی رویش می دید پاهایش به زمین چسبید و محو نگاه او شد و در همین حین اتومبیلی با سرعت از کوچه گذشت ان قدر ناغافل امد که ریما هول کرد و نمی دانست چه کند و به چه طریقی خود را کنترل کند فقط توانست به صورت چرخشی بچرخد به سمت راست و محکم کوبیده شد به رادین به طوری که او هم نتوانست خو.د را کنترل کند و با هم خوردند زمین اتومبیل بدون این که توقف کند سرش را از شیشه ی اتومبیلش بیرون اورد و گفت:
خوشگل خانوم توی کوچه جای اسکیت بازی نیست این جا رو با پیست اشتباه گرفتی خدا رو شکر بد جایی نیفتادی
و از کوچه گذشت او هم سریع عکس العمل نشان داد با این که سرو بدنش در اثر اصابت با اسفالت درد گرفته بود دستش را به دیوار گرفت و بلند شد سعی کرد به ریما هم کمک کند چون هنوز نتوانسته بود کنترل خود را به دست بیاورد و تسلط روی کفشهایش نداشت وقتی دید که او ایستاد با لحنی پر توبیخ گفت:
اخه اینجا جای اسکیت بازیه دختر
او که زانویش درد گرفته بود دست به زانوی خود گرفت و به جای جواب گفت:
لعنت به اون ماشین و راننده اش اخه باید توی کوچه این طوری می اومد؟پام درد گرفته
رادین با تاسف سرش را تکان داد:
بهتره برین خونه استراحت کنین
او نگاهی به سرتاپای رادین انداخت و انگار تازه یادش افتاد چه بلایی سرش اورده با خجالت سرش را پایین انداخت
ببخشین چاره ای نداشتم من اصلا متوجه شما نشدم جاییتون درد نگرفت؟
رادین به تلافی اینکه جوابش را طور دیگه ای داده بود گفت:
من نمی خوام از شما انتقاد کنم فقط اینو بدونید که توی ایران خیلی باب نیست دخترا توی این سن و سال در ملا عام اسکیت بازی کنند شما می تونستید برین پیست و.......
او انقدر عصبی شد که وسط حرف رادین پرید:
ببخشید جناب من کاری به دخترای دیگه ندارم و هر جور که دلم بخواد رفتار می کنم
رادین چنان با خشم سرتاپای او را نگاه کرد که او وا رفت ولی سعی کرد جلوی رادین کم نیاورد با این که تصمیم داشت به خانه بر گردد راهش را کج کرد و با یک حرکت چرخشی زیبا از کنار رادین گذشت
رادین عصبی از پشت نگاه کرد که داشت از کوچه خارج می شد با عصبانیت کلید به در انداخت و وقتی وارد شد عصبانیتش را بر سر در خالی هنمود و با خود گفت:
دختره ی لوس از خود راضی خدایا اخر این کی بود که مهرش به دل ما افتاد و دلش شور او را زد که نکند اتفاقی برایش بیفتد سوئیچ اتومبیلش را برداشت و این بار با اتومبیل از خانه خارج شد و درست سر کوچه به او برخورد که ظاهرا داشت به طرف خانه می امد سعی کرد نسبت به او خود را بی اعتنا نشان بدهد و ارام از کنارش گذشت اما در ایینه تمام حواسش به او بود و وقتی دید دم در رسید خیالش راحت شد دور زد و به طرف خانه برگشت

ریما وقتی به خانه برگشت هنوز پدر و مادرش نیامده بودند و مادربزرگش طبق معمول در حال تسبیح چرخاندن و صولوات فرستادن و رازو نیاز با خدا بود کفشهای اسکیتینگ اش را عصبی گوشه ای پرت کرد و با شتاب به اتاقش رفت و وقتی شلوارش را عوض نمود متوجه شد سر زانویش زخم شده انگار با دیدن زخم پایش درد ان شروع شد دوباره لعنتی به راننده ی اتومبیل فرستاد و ان صحنه جلوی چشمهایش جان گرفت و برخورد با رادین تلخی افتادنش را از بین برد و درد زانو یادش رفت و لبخندی بر لب نشاند اما وقتی به یاد اورد که او چه گفته و خودش چه جواب داده اخمهایش در هم فرو رفت و با خود گفت:انگار حق با دل انگیزه این لعنتی حتی یه بار هم به من روی خوش نشون نداده فقط بلده از من ایراد بگیره با اون تیپ در پیتی اش و چهره ی رادین را با ان شلوار پارچه ای یشمی و پیراهن استین کوتاهی به همان رنگ جلو نظرش اورد و در دل اقرار کرد که هر چه می پوشد به او می اید.


فصل11

مه8ران مهرارا وقتی دخترش را در اغوش گرفت برای یک لحظه دلتنگ شد و نتوانست اشکهایش را کنترل کند ترسید که مبادا دیگر نتواند چهره ی زیبای دخترش را ببیند و ریما حاضر نبود از پدرزش جدا شود شهریار و عمه اش او را به زور از پدرش جدا کردند و مهران با چشمهای اشکبار به طرف گیت رفت
میترا دوباره دخترش را بوسید و گفت:
فدات شم عزیزم بسه دیگه کم گریه کن دیگه سفارش نمی کنم یادت نره بهت چی گفتم مواظب خودت باش دلم می خواد وقتی برگردم بیشتر از حالا بهت افتخار کنم
میترا رو به مادر شوهرش محبوبه و خانم دلجو به همراه رادین کرد و گفت:
جون خودتونو جون ریما مادرجون می دونم که شما بیشتر از من مواظب ریما هستین ولی.......
محبوبه صورت عروسش را بوسید و گفت:
خیالت راحت باشه دخترم مثل چشام مواظبش هستم
خانم دلجو گفت:
نگران ریما جون نباش همه ی ما این جا مواظبش هستیم شما فقط به فکر اقا مهران باشین انشالا که به سلامت برگردین خونه و دل ما هم شاد بشه
میترا و محبوبه دو دستشان را با هم باالا ردند و گفتند:
انشالا
میترا نگاهی به رادین انداخت که متین و با وقار کنارشان ایستاده بود گفت:
ریما خیلی به شما زحمت داده دمی دونم بازم شما رو بی زحمت نمی ذاره تو رو خداغ هواشو داشته باشین به شهریارم سپردم اما اونا دور هستن فقط شنایید که نزدیکید
رادین همان طور که سرش پایین بود جواب داد:
خیالتون راحت باشه من هر کاری از دستم بر بیاد برای اسایش ایشون دریغ نمی کنم
میترا بار دیگر به دخترش نگاه کرد که در کنار شهریار و عمه اش در حال گریه بود به سوی او رفت و بار دیگر او را در اغوش گرفت و به دنبال همسرش راهی دیار غربت گشت
ریما سعی می کرد دیگر گریه نکند اما نمی توانست و هر چه عمه اش قربان صدقه ی او می رفت انگار بیشتر گریه اش می گرفت شهریار که می خواست حال و هوای او را عوض کند گفت:
تو که می خواستی این همه اشک بریزی دیگه چرا ریمل زدی؟زیر چشاتو یه نگاه بنداز تا روی گونه هات سیاه شده خدا وکیلی شدی عین دلقک سیرک
ریما با دستمال کاغذی دماغش را گرفت:
ولم کن شری اصلا حوصله ی شوخی ندارم
من باهات شوخی نکردم جدی گفتم بهتره دیگه گریه نکنی مادرجون غصه می خورن
ریما دوباره اشکهایش را پاک کرد:
دست خودم نیست نمی دونم چرا اشکم بند نمیاد من..........دلم برای پاپا تنگ شده
زرشک بذار هواپیماشون بلند شه بعد احساس دلتنگی کن نی نی کوچولو
شهین خانم شم غره ای به پسرش رفت:
بس کن شهریار چرا سر به سرش می ذاری؟نمی بینی حال بچه م خوش نیست
اگه اشتباه نکنم منم بچه تون هستم
به جای اذیت کردن این دختر یه زنگ بزن به شکیلا اینا ببین چه طور نیومدن
حرف شهین خانم به اخر نرسیده بود که شکیلا به همراه همسرش و فرینوش وارد سالن شدند شکیلا جلوتر از انها می دوید تا به انها رسید در حالی که نفس نفس می زد گفت:
چی شد؟دایی اینا رفتن
شهریار گفت:
اوغیر به خیر خانم
شهین خانم گفت:
مادرجون چرا دیر کردین؟
شکیلا عصبانی با حرص روسریش را درست کرد:
همش تقصیر این ماشین لعنتی بود یک ساعت علاف اون شدیم تا اخرش امداد خودرو جاده اومد برامون درستش کرد حسابی کفرمون دراومد
تا انها مشغول احوالپرسی شدند رادین نگاه کوتاهی به ریما انداخت که رنگ به رو نداشت و مثل ابر بهار گریه می کرد اصلا تحمل دیدن ناراحتی و اشکهای او را نداشت اما کاری از دستش بر نمی امد به ناچار به مادرش متوسل شد:
مادر بهتره بریم دیگه
خانم دلجو حال پسرش را به خوبی درک می کرد می دانست که او نگران ریماست رو کرد به محبوبه خانم و گفت:
بهتره دیگه بریم توی این شرایط ریما جون نیاز به استراحت دارند
محبوبه به طرف دختر و نوه هایش چرخید
شمام برگردین خونه
شهین خانم گفت:
ریما جون عمه بیا بریم خونه ی ما
ریما به مادربزگش تکیه داد:
نه عمه جون با مامانی می رم
رادین نفس به راحتی کشید از شهریار و خانواده اش خداحافظی کرد و جلوتر از انها به سوی پارکینگ فرودگاه رفت تا امدن انها با شیشه ی اتومبیلش ور رفت از دور چشمش به ریما افتاد لنگ را از روی شیشه ی اتومبیل برداشت ان را تا کرد و با نزدیک شدن انها در اتومبیل را برایشان گشود با دیدن چشمهای اشک الود ریما دلش لرزید و با خود گفت:الهی قربون اون چشای بارونی قشنگت برم حیف این چشا نیست بارونی شه
از فاصله ی فرودگاه امام تا لواسان دو ساعتی راه بود چون ترافیک نبود زودتر به مقصد رسیدند
رادین انها را دم در پیاده کرد هر چه خانم دلجو اصرار کرد که به منزل انها بروند محبوبه قبول نکرد
ریما تا پایش را توی خانه گذاشت با دیدن جای خالی پدر و مادرش غم به دلش راه پیدا کرد و دوباره زد زیر گریه محبوبه سر او را به سینه فشرد و دلداریش داد از او خواست کمی استراحت کند و وادارش کرد به اتاقش برود او ان قدر بی حوصله بود که همان طور با لباس خود را روی تخت خوابش ولو کرد با بغضی که در گلویش نشسته بود به خود گفت:این چند ماه رو من چه جوری تحمل کنم نگاهی به ساعت دیواری انداخت هنوز ساعت هشت و نیم صبح بود چشمهایش را بست و سعی کرد بخوابد خیلی زود خواب به چشمهای قشنگش راه یافت و وقتی از خواب برخاست حس کرد یک سطل اب رویش ریختند از بس که عرق کرده بود موهایش به دور گردنش چسبیده و احساس بدی داشت بلافاصله شال را از سرش برداشت و به گوشه ای از اتاق پرت کرد نگاهی به پنجره انداخت که پرده اش کاملا کنار بود و خورشید داغ شهریور ماه با دست و دلبازی تا وسط اتاقش امده و تمام تخت خواب او در محاصره ی نور خورشید بود کلافه بلند شد پرده را انداخت و در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد کنترل را با دست دیگرش برداشت و اسپیلت اتاقش را روشن کرد و جلو خنکای اسپیلت ایستاد چه قدر از پدرش ممنون شد که قبل از رفتنه برایش اسپیلت را نصب کرده بود باد خنکی که به صورتش خورد حالش را جا اورد وقتی نگاهش به ساعت خورد باورش نمی شد تا این ساعت خوابیده باشد شلوار جین تنگ و چسبانش را دراورد و شلوارک نخی بادنجانی رنگ به همراه تاپ ان پوشید و موهایش را پشت سر جمع کرد و از پله ها سرازیر شد بوی خوش غذایی که مادربزرگش راه انداخته بود اشتهایش را بر انگیخت با صدای بلند گفت:
مامانی کجا هستین؟
اما جوابی نشنید و به جستجوی او پرداخت و در اتاقش را گشود با دیدن او در هیبت چادر سفیدش که بر سر سجاده به نماز ایستاده بود لبخندی بر لب اورد و منتظر ماند تا نمازش تمام شود و درست در همین حین صدای زنگ تلفن برخاست به اجبار از مادربزرگش فاصله گرفت و به سوی تلفن رفت با دیدن شماره ی منزل رادین احساس خوبی به او دستت داد و با نشاط گوشی را برداشت با شنیدن صدای رادین تقریبا دست و پایش را گم کرد چون اصلا فکر نمی کرد او پشت خط باشد بعد از احوالپرسی رسمی رادین گفت:
ببخشین اگه بی موقع مزاحم شدم زنگ زدم که اگه قابل بدونید هر کاری داشتین به من بگین
ریما از او تشکر کرد و او در اخر گفت:
البته از شما ممنونم که به فکر من هستین گوشی حضورتون با مامانی صحبت کنید
با امدن مادربزرگش گوشی را به او داد و خود ایستاد تا شاهد مکالمه ی انها باشد فقط صدای مادربزرگش را می شنید که به او جواب می داد:
پیر شی پسرم....خیر ببینی الهی.......لطف می کنی....چشم اگه میل داشت حتما بهتون خبر می دم........حتما....شمام سلام برسون...خداحافظ
ریما نگاه پر از پرسش را به محبوبه خانم دوخت و او خیلی سریع از نگاه نوه اش دریافت باید توضیح بدهد:
رادین امشب کنسرت داره از مام دعوت کرد که بریم می گفت برای روحیه ی تو خوبه من که نمی تونم بیام ولی تو اگه دوس داری برو
ریما از خوشی دلش غنج رفت ولی خود را خونسرد جلوه داد:
نمی دونم حالا ببینم چی میشه
به نظر من بری بهتره روحیه ات کلی عوض میشه کنسرتهایی که برگزار می کنند حرف نداره خدابیامرزه محمود رو با اون خیلی می رفتیم به خاطر اون الان دلم نمیاد برم اخه همیشه با اون می رفتیم اون عاشق کنسرتهای رادین بود.........در هر صورت اگه نظر منو می خوای برو درست نیست دعوتش رو رد کنی یه جورایی بی ادبیه در ضمن می گفت کنسرت امشب محلیه دیدنش خالی از لطف نیست....چی می گی؟
خاله چی میاد؟
اگر من نرم اونم نمیاد......به هر حال زودتر تصمیمت رو بگیر رادین منتظر جواب توئه اخه اون باید زودتر بره
یعنی من اگه بخوام برم باید تنها برم؟
نه گفت میره کاراشو می کنه بعد میاد دنبال تو.......به نظر من اگه خواستی بری با اژانس برو طفلک این همه راه رو دوباره نیاد
ریما فکری به ذهنش امد:
مامانی می تونم ماشینمو ببرم؟
نه
چرا؟
به هزار دلیل هنوز پلاک نشده در ضمن تو به خیابونا اشنایی نداری تازه.........
لطفا دیگه ادامه ندین که خودم تا اخرشو می دونم باید به اطلاع شما برسونم که دیروز پلاک ماشین اومد فقط باید بدم نصبش کنن البته با این حرف شما کاملا موافقم که به خیابونای اون جا اشنایی ندارم باشه می رم فقط بهشون بگین ادرسو بدن خودم با اژانس می رم
محبوبه خانم با رضایت کامل لبخند بر لب کنار تلفن نشست وقتی با رادین صحبت می کرد ظاهرا او نمی پذیرفت که ریما با اژانس برود و در اخر هم انگار حرف خود را به کرسی نشاند چون وقتی گوشی را گذاشت رو به ریما کرد و گفت:
قبول نکرد با اژانس بیای گفت ساعت شش و نیم اماده باشی میاد دنبالت حالا بیا بریم ناهار بخوریم که غذای باب میلت رو درست کردم


هر چه عقربه های ساعت رو به جلو می رفت هیجان ریما بیشتر می شد ده بار کمد لباسش را زیر و رو کرد اما هنوز تصمیم نگرفته بود چه بپوشد هر چه را که انتخاب می کرد دوباره پشیمان می شد که نکند به او نیاید در اخر به شکیلا زنگ زد و بعد از کلی حرف زدن و حدیث شکیلا گفت:
اگه بخوای مورد پسند اون قرار بگیری باید چادر سرت کنی تا نوک پات بدون ارایش
بمیرم چالدر سر نمی کنم اصلا من بلدم چادر سر کنم؟شکیل اذیتم نکن دیگه بگو چی بپوشم
اخه به تو چی بگم بپوشی هر چه لباس داری همش قری فریه بهتره مانتو شلوار مدرسه تو رو بپوشی
شکیل
جون شکیل من می میرم برای اون شکیل گفتنات باور کن پیام هم نمی تونه مثل تو منو صدا کنه
می گی چی بپوشم یا قطع کنم
من که نمی تونم پشت تلفن به تو بگم چی بپوشی فقط ازت خواهش می کنم مانتوهای خیلی کوتاه نپوش اون وقت جلو اون بهت گیر می دن ابروت میره
بمیری با اون راهنمایی کردنت ما رو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم
شکیلا غش غش خندید و بعد گفت:
به خانم که بد نمی گذره مامان بی چاره ام از بس نگران تو بود میگرنش عود کرده بعد خانم با یار قرار مدار گذاشته حداقل می گفتی ما رو هم دعوت می کرد
دیونه اصلا اون در این مورد با من حرف نزده با مامانی صحبت کرد تازه مطمئنم این پیشنهاد خاله جون بوده فکر نمی کنم این عصا قورت داده دلش به حال من بسوزه راستی اون شری بی معرفت عاشق پیشه کجاست؟
کجا می تونه باشه در خدمت فرینوش جونه دیگه
اون بی معرفت قرار بود بیاد ماشین منو ببره بده پلاکش رو نصب کنن
به امید او نشستی؟کارت زاره شهریار از هر هزار تا چاقویی که می سازه دوتاش دسته نداره بهتره بری بدی به رادین جونت این کار رو بکنه بالاخره فهمید ماشین خریدی؟
نه دلم می خواد زودتر پشت فرمان بشینم باهاش کورس بذارم
خیلی بچه ای فکر کردی اون از این طور کارا خوششش میاد؟برو دیگه تلفن ترکید فقط خواهشا کم فکرای بچگانه بکن
ریما گوشی را که گذاشت به ساعت نگاه کرد فقط نیم ساعت وقت داشت با شتاب در کمد را باز کرد مانتو ابی سرمه ای با جین روشن پوشید و شال ابی روشن که درست رنگ شلوار جینش بود به سر کرد به ارایش خود در ایینه نگاهی انداخت همه چیز بر وفق مرادش بود رنگ لنز و ارایش صورتش حرف نداشت لبخندی به روی خود زد کیف کولی جین مارک ......را برداشت و کفشهایش را که ست کوله اش بود از داخل جعبه برداشت و به طبقه ی پاغیین رفت
با دیدن مادربزرگش که حاضر شده بود گفت:
کجا مامانی؟
حالا مهران اینا زنگ زدن خیالم راحت شد دیگه منتظر تلفن کسی نیستم می خوایم با پریوش-خانم دلجو- بریم پیاده روی
با صدای زنگ در محبوبه به طرف ایفون رفت و با دیدن تصویر رادین گفت:
برو دخترم خوب نیست زیاد منتظرش بذاری
ریما صورت مادربزگش را بوسید و از در خارج شد با دیدن رادین دوباره همان احساس جدید در او به وجود امد با خود فکر کرد عقب بنشیند بهتر است اما وقتی در عقب را باز کرد رادین خشن گفت:
جلو بنشینید راننده تون که نیستم
تا به حال نهدیده بود که او این طور برخورد کند اخمهایش در هم رفت و روی صندلی جلو نشست
وقتی راه افتادند انگار او می خواست خود را توجیه کند چون گفت:
صورت خوشی نداشت اگر عقب می نشستین
ریما خواست جواب بدهد اما هیچی به ذهنش نیامد و ترجیح داد سکوت کند و نگاهش ثابت شد جلو اتومبیل او با خود فکر کرد که ای کاش اتومبیل من هم مثل این دنده اتوماتیک بود و او دوباره ادامه داد:
من نمی دونم سلیقه ی شما چه طوریه امیدوارم از کنسرت امشب خوشتون بیاد چند گروه موسیقی از شهرهای مختلف اومدن و گروه خود من هم برنامه داریم البته فقط یک اجرا
ریما می خواست بگوید که اصلا از موسیقی سر در نمی اورد اما دوست نداشت او در موردش طور دیگری فکر کند گفت:
در این که سلیقه ی من و شما با هم فرق می کنه شکی نیست ولی نوای موسیقی برای من خوشاینده حالا هر نوع که می خواد باشه البته زیاد اهل موسیقی کلاسیک نیستم
اینو خودم می دونم ولی کنسرت امشب فرق می کنه تنوع زیاد داره اضافه می کنم که پیشنهاد مادر بود که شما رو همراه خودم ببرم
ریما با شنیدن این جمله عصبی شد و با خود گفت:حالا لازم بود به روم بیاری بی احساس و در جواب گفت:
پس با این حساب مزاحمتون شدم
نه خواهش می کنم بد برداشت نکنید منظور من چیز دیگری بود
نه او منظورش را گفت و نه ریما توضیح خواست و تا رسیدن به تالار بزرگ وحدت سکوت هم چنان ادامه داشت حتی او از ضبط صوت اتومبیلش هم استفاده نکرد وقتی اتومبیل را در پارکینگ پارک نمود گفت:
خوراکی چیزی نمی خواین براتون بخرم
او با اینکه از گرسنگی دلش ضعف می رفت جواب داد:
نه ممنونم
با هم وارد تالار شدند رادین مدام در حال احوالپرسی با این و ان بود درست در جلو سن به دو صندلی اشاره کرد:
می تونید این جا بنشینید ببخشین که مجبورم شما رو تنها بذارم کارمو که انجام دادم بر می گردم فقط لطف کنین نذارین کسی روی این صندلی بشینه تا چند دقیقه دیگه این جا جای سوزن انداختن هم نیست
او کیفش را روی صندلی خالی گذاشت:
برین خیالتون راحت باشه
اما با رفتن رادین دلش گرفت اصلا دلش نمی خواست رادین او را تنها بگذارد بعد از گذشت دقایقی پرده های ضخیم و بزرگ سن کنار رفت و گروه موسیقی که با نظم خاصی نشسته بودند به روی سن نمایان شد و رادین در بلوز شلوار سفید رنگش در ردیف جلو جلب توجه می کرد او با دیدنش گرمای خون را در رگهایش احساس نمود و با خود گفت:تو این چند دقیقه چه طور تونست لباسشو عوض کنه؟ همراه با حضار در تالار دست زد و احساساتش را بروز داد وقتی نگاه رادین را بر خود دید احساساتش قابل توصیف نبود و برای اولین بار با تمام عشقی که در دل داشت لبخندش را به روی رادین پاشید به طوری که رادین از تیر نگاه او دستش لرزید و به سختی توانست خونسردی خود را حفظ کند و در دل خدا رو شکر کرد که فقط همین یک اجرا را دارد تصمیم گرفت که تا اخر اجرا دیگر به او نگاه نکند و ریما برعکس چشم از او بر نمی داشت با این که اهل موسیقی کلاسیک نبود اما از ان اجرای هماهنگ لذت برد مخصوصا که تکنوازی تار رادین همه را به وجدا اورد و کل حاضرین در سالن به افتخارش کف زدند
در پایان اجرای گروه رادین بار دیگر نگاهش را به ریما انداخت و این بار برعکس دفعه ی پیش نگاه او را بر خود ندید از انتظار خود خنده اش گرفت و در دل به خود گفت:چه خودخواهم من انتظار دارم اون نگاهم کنه هه چه خیال باطلی پرده دوباره کشیده شد و او از جلو نظرش ناپدید شد و همراه گروه پشت صحنه رفت لباسهایش را عوض کرد و با خداحافظی کوتاهی از جمع دوستانش جدا شد و با شتاب به سالن برگشت او را دید که با خانم مسنی در حال گفتگو بود به ارامی کنارش نشست که مزاحم صحبت انها نشود ولی دید که او صحبت اش را خلاصه کرد و سرش را به این سمت چرخاند نگاهی گذرا به صورتش انداخت و گفت:
خسته نباشی
او نگاهش را به سرتاپای رادین دوخت و با خود فکر کرد که دوباره لباسهایش را عوض کرده به او جواب داد:
شما خسته نباشید اجرای قشنگی بود خیلی لذت بردم
رادین فکرش را هم نمی کرد مورد تشویق او قرار بگیرد:
خوشحالم که خوشتون اومده
او کیف خود را روی صندلی گذاشت و از روی صندلی بلند شد:
اگه میشه مواظب کیف من باشین الان بر می گردم
رادین خواست بپرسد کجا می رود اما با خود فکر کرد که شاید به دستشویی برود پس درست نبود که از او بپرسد فقط گفت:
لطفا زود برگردین
ریما با گفتن چشم از سالن خارج شد و به دنبال بوفه خوراکی روانه شد از گرسنگی دلش ضعف می رفت با دیدن بوفه ی کوچک به ان سمت کشیده شد دو پفک و دو چیپس برداشت و پولش را از جیب شلوارش خارج نمود به توصیه ی دمادر بزرگش همیشه پول خود را در جیب شلوارش جای می داد تا اگر روزی کیفش مورد سرقت قرار گرفت جای پولهایش امن باشد هنگامی که به سالن برگشت پرده ی سن در حال کنار رفتن بود
رادین با دیدن خوراکی هایی که او خریده بود خجالت کشید و گفت:
می گفتین من می خریدم
ریما سهم او را داد و جواب داد:
چه فرقی می کنه؟شما خسته بودین
سهم او را داد و خود با اشتها شروع به خوردن کرد
او وقتی دید ریما با چه اشتهایی چیپس می خورد نتوانست جلو زبان خود را بگیرد گفت:
بهتره خیلی خودتونو به این جور خوراکی ها عادتع ندین و خوراکی های بهتری جایگزین کنین
ریما تا خواست جواب بدهد صدای بلند موسیقی محلی فضا را پر کرد می دانست داد هم بزند صدا به گوش او نمی رسد و نگاهش را به سن داد گروه موسیقی از دیار بلوچ بودند با لباسهای سفید بلوچی و دستیار سفید همه چهر زانو نشسته به صورت زیبایی موسیقی محلی را اجرا می کردند با این که اصل موسیقی کلاسیک و ..........نبود اما از تمام لحظات لذت برد و در اخر با رضایت کامل همراه او از تالار خارج شد

رادین در تمام لحظات سکوت کرده بود چند باری خواست سر حرف را با او باز کند اما نمی دانست در چه زمینه ای باید با او بحث کند به خوبی از ظاهر او می فهمید که به او بد نگذشته با دیدن ساعت اتومبیلش وظیفه ی خود دانست که شام او را مهمان کند تا حدودی از ذائقه ی او خبر داشت و می دانست خیلی اهل غذاهای ایرانی نیست فست فود را بیشتر می پندد با دیدن پیتزا فروشی معروف میدان فردوسی پا روی ترمز گذاشت
چند بار با دوستانش پیتزای ان جا را خورده بود و می دانست که پیتزاهای ان جا معرکه است
هنگامی که از او خواست تا پیاده شود او گفت:
این قدر چیپس و پفک خوردم که سیرم
جای شام رو نمی گیره(وارد شدند")خدا رو شکر خیلی شلوغ نیست یه وقتایی این جا جای سوزن انداختع نیست به نظرتون میز کناره پنجره چه طوره؟
ریما رو به ان سوی رفت:
خوبه
پشت میز که قرار گرفتند رادین منو را به دست او داد:
انتخاب با شما
شاید انتخاب من مورد تائید شما نباشه
من خیلی اهل غذاهای فست فود نیستم که چیز خاصی مد نظرم باشه تقریبا همه برام یکسانه
او انگشت روی پیتزا یونانی گذاشت رادین گفت:
فقط پیتزا؟پس مخلفاتش چی؟
ممنونم من دیگه چیزی میل ندارم اگر خواستین برای خودتون سفارش بدین
من سالاد می خورم البته با دلستر و حتما شما نوشابه
ریما فقط با تکان دادن سر حرف او را تایید کرد می خواست سر حرف را باز کند که موبایل او زنگ زد او نگاهی به شماره9 ای که روی گوشی افتاده بود انداخت و گفت:چ
با اجازه تون تلفنمو جواب بدم میام خدمتتون
ریما با نگاهش او را تا دم در تعقیب کرد و حسابی حرصش گرفت با خود گفت:معلوم نیست با کی می خواست حرف بزنه که جلو من نتونست از فکر اینکه ممکن است زنی توی زندگیش باشد بر خود لرزید و رگه های حسادت در چشمهایش پیدا شد هر چه ثانیه های ساعتش به جلو می رفت عصبی تر می شد تا پیش خدمت پیتزا را روی میز گذاشت او نیامد ان یه کم اشتهایی هم که داشت از بین رفت و به زور دو فال پیتزا را با ضرب نوشابه از گلویش پایین فرستاد وقتی دست از خوردن کشید صدای اعتراض او در امد:
ا شما که چیزی نخوردین؟اگه از طعم پیتزاش خوشتون نیومد ساندویچ سفارش بدم
اوه نه مگه من چه قدر می تونم بخورم؟کلی چیپس و پفک خوردم
او دیگر چیزی نگفت و خود مشغول خوردن شد به خوبی سنگینی نگاه ریما را حس می کرد اما حتی یک بار هم سرش را بلند نکرد تا نگاهش با او تلاقی کند در سکوت شامش را خورد و بعد به صندوق رفت و بعد از پرداخت پول شام از انجا خارج شدند و تا خود مقصد یه کلمه بین ان دو ردو بدل نشد.

پایان ص 292
پایان فصل11
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#24
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۴ عصر
فصل12


وای شکیل دارم از دستش دیونه می شم به گفته ی عمه جون واقعا اواز دهل از دور خوش است این همه شور و شوق داشتم برای عاشقی اما الان.........
شکیلا میان حرفش رفت:
چیه باز پاتو گذاشتی رو گاز ناامیدی ولکن هم نیستی؟
خسته شدم شکیل
خسته نباشی
بی مزه واقعا که تو هم منو درک نمی کنی چرا به من نمی گی با این رادین چی کار کنم
مطمئنی حرف منو گوش می دی؟
ریما گوشی را روی دستش جا به جا کرد:
اگه حرفت رو حساب باشه اره
کدوم دفعه از من حرف ناحساب شنیدی؟
همیشه
زهرمار اگه یه کلمه بهت گفتم پر رو
باشه بابا تو هم هی کلاس واسه ی من بیچاره بذار بگو چی کار کنم
شکیلا با سکوتی طولانی که حوصله ی او را سر برده بود گفت:
فکرشو از سرت خارج کن رادین به درد تو نمی خوره
خیلی ممنون از این راهنمایی قشنگت ای کیو اگه می تونستم که تا حالا این کارو کرده بودم مشکل این جاست که این لعنتی همه ی سلول های خاکستری مغزمو در گیر کرده حالا بماند که قلبم چه قدر درگیرشه خودمم که خرابش
پس بگو مردی دیگه
تو رو خدا سر به سرم نذار دل از اون نامزد گچلت بکن پاشو بیا اینجا رو در رو با هم صحبت می کنیم حالش بیشتره حداقل با اون قیافه ی چپر چپولیت انرژی مثبت می گیرم
ممنون از این همه ارادت باید یه ساعتی صبر کنی تا شهریار بیاد که با اون بیام انگار فراموش کردی رفته ماشین جناب عالی رو با پلاک خدمتون بیاره تماس رو قطع کن بهش زنگ بزنم بیاد دنبالم که با هم بیایم


خیلی طول نکشید که سرو کله ی شهریار و شکیلا پدا شد و او با جیغ و ویغ به استقبالشان شتافت شهریار سرتاپای او را نگاه کرد و گفت:
فکر می کردم فقط فرینوش به کله اش زده نگو اوضاع تو خراب تر از اونه
ریما به شلوار کماندوی پر جیب که کیپ تنش بود نگاه کرد:
واه چیه مگه؟شلوار به این خوش تیپی چش نداری ببینی؟
شهریار اشاره به موهایش کرد:
منظورم شلوار هزار جیبت نبود منظورم کله ی چل گیسته چند روز طول کشید تا این همه رو این طوری بافتی
شکیلا با خنده به موهای بافته شده ی ریما نگاه کرد:
خدایی خیلی بهت میاد شدی عین سرخ پوستا
شهریار پغی زد زیر خنده:
فقط چند خط قرمز و سفید تو صورتت کم داری
ریما اخمهایش را در هم کشید:
جون به جونتون کنم اصل عقب مونده هستین
با سروصدا و هرو کر کنان وارد خانه شدند محبوبه خانم از خوشحالی نوه هایش لبخند بر لب اورد با فلاسک اب جوشی که همیشه دم دستش بود توی چهار تا از فنجان ها ریخت و نسکافه ی اماده را به فنجان ها اضافه کرد شیرینی خانگی که دستپخت خودش بود به همراه سینی نسکافه به جمع شاد نوه هایش پیوست شهریار بلافاصله بلند شد و سینی را از دستش گرفت:
الهی قربون اون موهای سفیدتون برم مادرجون شما چرا زحمت کشیدین می دادین به این دو تا خرس گنده می اوردن
ریما و شکیلا یکی یک دانه کوسن از روی مبل برداشتند و به سوی او پرت کردند ریما گفت:
خرس گنده خودتی در ضمن من به مامانی گفتم اگه کاری داره به من بگه
شهریار کوسن ها را به سوی ان دو انداخت که درست به هدف خورد:
فکر کردی شلوار و تاپ کماندویی پوشیدی دیگه خیلی قدرتمند شدی؟
ریما دوباره کوسن را به سوی او پرت کرد که این مستقیم به صورتش خورد:
ببین شری زورم به هر کسی نرسد به تو یکی می رسد کاری نکن همه ی دوست دختراتو پیش فرینوش لو بدم می دونی که فرینوش خیلی به این چیزا حساسه تا کوچکترین چیزی در مورد تو بشنوه میاد حلقه شو می کوبه تو سرت
ما چاکرو مخلص و نوکرو شماره ی کفش ریما خانوم هستیم دیگه چی؟شما امر بفرمایید بی معرفت همین الان ماشینو اوردم سه ساعت علاف ماشینت بودم یه ذره خوبی جلو چشت باشه
محبوبه خانم که دیگر حوصله اش سر رفته بود گفت:
کم به هم بپرین بیاین نسکافه تونو بخورین
شکیلا یکی از فنجان ها را برداشت و داد به ریما یکی هم برای خودش برداشت و گفت:
ریما انگاز ذوق نداری ماشینتو سوار شی حالا که پلاک ماشینت نصب شده بهتره بریم یه دوری بزنیم
شهریار گفت:
خدایی باید بهمون شیرینی بدی
ریما در جواب گفت:
الان حوصله ندارم بمونه برای یه وقت دیگه
محبوبه خانم گفت:
مادرجون برین یه دور بزنین اصلا ببین با این ماشین دست فرمونت جه طوره
شکیلا سرش را کنار گوش او برد و اهسته کنار گوشش گفت:
نکنه چون رادین نیست نمی خوای ما رو ببری
در جواب فقط لبخند زد و با اصرار شهریار و شکیلا حاضر شد که با هم بیرون بروند هر چه اصرار کردند محبوبه خانم نیامد و بهانه اورد که می خواهد برود پیش خانم دلجو از لواسان مستقیم به شهید محلاتی امدند و فرینوش را هم سوار کردند و مستقیم به پارک جنگلی شیان رفتند به هتل شیان که رسیدند اتومبیل را پارک کرد و نفس عمیقی کشید:
وای چه قدر رانندگی توی این جاده ی پیچ واپیچ سخت بود
شهریار گفت:
می خواستم ازت ایراد بگیرم ولی خدایی جای ایراد نداشتی دست فرمون حرف نداره
از تعریف شهریار قند توی دلش اب شد:
مرسی شری جون.........فرینوش قدر این شری ما رو بدون باور کن شوهری گیرت اومده که لنگه نداره
شهریار بازو گرفت و روی بازوی خود زد و گفت:
اینه فرینوش خانم هی می گم لنگه ندارم می گی نه
واقعا که بی جنبه ای با یه تعریف ریما جون اینطور کف کردی
شکیلا خندید و گفت:
کجاشو دیدی تازه این یه گوشه اش بود
شهریار چشم غره ای به شکیلا رفت:
ببین روزمونو خراب می کنی........فرینوش جون این داره برات خواهر شوهر بازی در میاره حرفشو گوش نکن بهتره بریم ناهارمونو بخوریم تا ریما از صرافت شیرینی نیفتاده
با سر به سر گذاشتن هم رستوران شیان را روی سر گذاشته بودند از انجا که خارج شدند ریما مستقیم به سوی تجریش راند و هر سه را سر کوچه پیاده کرد هر چه اصرار کردند که به خانه ی انها برود قبول نکرد و گفت:
بعدا میام می خوام قبل از تاریکی برگردم خونه مامانی تنهاست نمی خوام بیشتر از این تنهاش بذارم
و خود می دانست مامانی تنها یک بهانه است دلش پر می کشید به سوی همسایه ی مامانی حتی با این که توی جمع شادی بود اما باز هم دلتنگ او بود با خود گفت:خدا کنه مامانی خونه ی اونا رفته باشه که منم برم اونجا
شلوغی شهر را که پشت سر گذاشت و افتاد توی اتوبان با دیدن اتومبیل رادین هیجان او را در بر گرفت و شیطنتش گل کرد.عینک افتابی را از جلو داشبرد برداشت و به چشم زد.قاب عینکش انقدر بزرگ بود که تقریبا نیمی از صورت او را میپوشاند.با کمی گاز بیشتر و تعویض دنده خودش را به او رساند و درست پشت سر او قرار گرفت.به او چراغ زد که از سر راهش کنار برود.دید که او سریع کشید توی لاین بغل و بهش راه داد.همین که از او جلو زد سرعتش را پایین اورد و رفت توی لاین او و این بار جلوتر از او بود.میدید که او را کلافه کرده و حسابی حرصش در امده چون با زدن بوق و چراغ هم از سر راهش کنار نرفت تا مجبورش کرد برود توی للین سبقت و با سرعت از کنارش گذشت اما ریما به این شیطنت اکتفا نکرد و دوباره پایش را روی گاز فشرد و دوباره پشت اتومبیلش قرار گرفت و برایش چراغ زد اینبار دیگر رادین حسابی اعصابش به هم ریخت چون نه تنها به او راه نداد بلکه به سرعتش افزود و ریما هم سعی داشت به او برسد زمان را به دقیقه نکشاند که خود را به او رساند و مثل باد از کنارش گذشت.یه خیابان خودشان نزدیک شد سرعتش را کم کرد تا او هم برسد. هنگامی که او از کنارش کذشت انقدر غرق در افکار خودش بود که اصلا متوجه اش نشد.دوباره خودش را به او رساند و پشت سرش قرار گرفت ولی دیگر سعی نکرد از او جلو بزند و این بار رادین بود که در ایینه نگاهش کرد و اشاره داد که رد شود اما هیچ عکس العملی انجام نداد و با هم وارد کوچه شدند و وقتی جلو اتومبیل او توقف کرد او متعجب فقط نگاهش میکرد. عینکش را برداشت و با لبخند به او سلام داد و با ریموت در را گشود و جلو چشمهای حیرت زده ی او وارد پارکینگ شد.
از سکوت خانه حدس زد که مادر بزرگش نیست.سریع با موبایل او تماس گرفت به امید این که حیاط ان طرفی باشد بلکه او را هم مهمان کنند و خیلی زود ارزویش به تحقق پیوست جون خانم دلجو گوشی را گرفت و از او خواست که به انجا برود.
تا تماس را قطع کرد از فاصله ی راهرو پایین تا اتاقش در طبقه ی بالا را دوید و به سرعت مانتویش را در اورد و به جای تاپی که به تن داشت بلوز سیاه یقه گرد ساده ولی جذبی به تن نمود که خیلی به شلوار کماندویی او میامد.مانتو و شالش را به
به سر کرد.دوباره به خود عطر زد و لبخند بر لب به سوی خانه ی همسایه رفت.خانم دلجو با مهربانی به پیشبازش امد و در حال روبوسی چشم میگرداند که رادین را ببیند که ظاهرا از او خبری نبود.دلش میخواست بعد از ان حالگیری عکس العمل او را ببیند.روی مبل که نشست محبوبه خانم گفت: خوش گذشت عزیزم؟
و او با هیجان شروع به صحبت کرد.خانم دلجو وقتی ناز کردن او را در حین حرف زدن دید که چه قدر ارام و قشنگ موضوع را بیان میکند به پسرش حق داد که شیفته ی او شده.
هنوز ریما در حال صحبت بود که رادین با بلوز و شلوار ورزشی بنفش رنگش از اتاق خارج شد.احوالپرسی کوتاهی با ریما کرد و رو به محبوبه خانم گفت: ببخشین که تنهاتون میذارم.میخوام برم دو.
ریما تمام شور و هیجانش فروکش کرد و انگار اب یخ روی سرش ریختند.از ان ظاهر جدی و خشک او برخود لرزید و چشم به دهان مادر بزرگش دوخت:برو پسرم برو به امان خدا.
نیم ساعتی به اجبار ماند و بعد به بهانه ی درس خواست برگردد که مادر بزرگش نیز او را همراهی نمود.با این که ساعت شش بعد از ظهر بود اما هوا کاملا تاریک شده و پاییز داشت طولانی بودن شبهایش را به رخ تابستان میکشید.
وارد حیاط که شدند او احساس دلتنگی کرد و محبوبه خانم این را از نگاهش فهمید:الهی قربونت برم مادرجون چیه سگرمه هات رفته تو هم.و او که منتظر ناز کشیدن بود در اغوش محبوبه خانم رفت و زد زیر گریه.
دلم برای مامی و پاپا تنگ شده. محبو به خانم سر او را به سینه گرفت:الهی فدای دلت بشم.انشاءالله به زودی به سلامتی بر میگردن خونه.بریم تو خونه بهشون زنگ بزنم.اونا خوشحال میشن صذای دختر گلشون رو بشنون.
ریما جون!دخترم!بله مامانی!
اگه لباست مناسبه برو دم در ظرف اش رو از اقا رادین بگیر.خیر ببینی مادر اینقدر پام درد میکنه که نمیتونم قدم از قدم بردارم.
ریما با شنیدن اسم رادین میخواست گردن خود را بشکند.مانتوی کوتاه سفیدش را روی تاپ فیروزه ای خود پوشید و با شتاب به سوی حیاط دوید.موهای بافته شده ی مدل افریقایی به قول شهریار چهل گیس خود را با دست عقب داد و ارام در را گشود.سعی کرد خیلی بیتفاوت باشد.
ظرف اش را گرفت:
خیلی ممنون به زحمت افتادین.
جه زحمتی وظیفه اس.
نمیاین تو.
نه ممنونم کلاس دارم.هنرجو ام پایین منتظرم هستن به مادر بزرگتون سلام برسونید.
لطف شمارو میرسونم شمام به خاله جون سلام برسونید.بابت اش هم ازشون تشکر کنید.
لحظه ای که میخواست برود برای یک لحظه به چشمان زیبای ریما خیره شد و گفت:
راستی ماشینتون مبارک.
ریما در دل گفت:چه عجب!بعد از یه هفته زبون باز کرد.جواب داد:
ممنونم.
رانندگیتون خوبه البته اگه قوانین شو رعایت کنینبهتره.اون روز توی جاده اصلا فکرشو نمیکردم که اون راننده ی بی احتیاط که مدام از این لاین به اون لاین میپیچید شما باشبد.این حرکت میتونست برای شما خطر افرین باشه.بهتره بیشتر احتیاط کنید.
ریما در دل گفت:چشم پدر بزرگ.در جواب:
ممنون از راهنماییتون.
وقتی در را بست نفسی کشید و با خود ادای او را دراورد:بهتره بیشتر احتیاط کنید.و پغی زد زیر خنده.با دیدن مادربزرگش پشت سرپنجره لبش را گزید تا خنده اش را مهار کند.میدانست الان بیچاره اش میکند انقدر از او میپرسد که تا مجبور شود همه چیز را بگوید.
تا کاسه ی اش را روی میز اشپزخانه گذاشت دوباره صدای زنگ در به صدا در امد و این بار چهره ی خاله اش را در تصویر ایفون دید.با خوشحالی به پیشبازش رفت.چه قدر خاله اش را دوست داشت و چه قدر شبیه مادرش بود.
بعد از کمی صحبت های پراکنده خاله ... گفت:
اومدم دنبالت یکی دو روز بیای خونه ی ما ظاهرا دو سه روزی تعطیلی.دخترام با دیدنتو خوشحال میشن.کلی سفارش کردن که بدون تو نرم خونه.
ریما نگاهش را به مادر بزرگش دوخت.
اخه مامانی تنها میمونن.
خب مامانی رو هم میبریم.قدمش رو تخم چشام.
محبوبه خانم در جواب گفت:
پیر شی دخترم.ممنون.باور کن من چند ماهه تا خونه ی شهین هم نرفتم.من کی پای رفتن رو دارم.ریما رو ببرین به فکر من نباشین.زنگ میزنم شهریاربیاد پیشم.
ریما راضی و ناراضی با خاله اش همراه شد.با دیدن دختر خاله هایش کارین و کارینا نیشش باز شد.کارین همسن خودش بود و کارینا سه سال از انها کوچکتر.
بعد از شام هنگامی که هر سه توی اتاق دور هم جمع شدند ریما گفت:
کارینا!تو چی کار کردی که خاله این طور باهات چپ افتاده.
اخمهای کارینا در هم رفت.ولی کارین پاسخ داد:
مامان مچشو گرفته.
چشمهای ریما از حیرت گشاد شد:
سر چی مچشو گرفته؟!
داشته با بوی فرندش توی دستشویی یواشکی حرف میزده که مامان متوجه شده.
توی دستشویی؟!اره دیگه از بس که خره.
کارینا به دفاع از خود پرداخت:
حرف دهنتو بفهم کارین.خودت نه اینکه از این کارا نمیکنی.
من فرق میکنم.
چه فرقی؟
من از تو بزرگترم.در ضمنت مامانم در جریهنه. منو مسعود قراره با هن نامزد شیم.
ریما دوباره حیرت زده به ان دو نگاه کرد:
صبر کنید ببینم چی میگین شما دو تا؟کارین!نامزدی چیه؟تو هنوز دهنت بوی شیر میده.حداقل سال اول دانشگاه رو میذاشتی پشت سر بعد هوس شوهر میکردی.
کارین لبهایش را جمع کرد و سرش را بالا گرفت:
کی خواسته شوهر کنه؟گفتم نامزد.اخه مسعود میگه باید به هم محرم شیم که با هم جایی بریم/ژ. اون تو یه خونواده ی مذهبی بزرگ شده.
مبارکهکارینا تو چی؟تو هم میخوای شوهر کنی.ریما زد زیر خنده و ان دو هم خندیدند.کارینا گفت:
من تا اخر عمرم شوهر نمیکنم.
کارین گفت:
تویی که من میشناسم به هجده نرسیده یه بچه م تو راه داری.
کارینا به جان کارین افتاد و او هم سعی میکرد از دستش در برود.ریما گفت:
ول کنید بابا!کارینا بگو موضوع تو چیه.
از کارین خانوم بشنو که تعریف کردنش حرف نداره.
کارینا با اخم از اتاق خارج شد و کارین با خنده گفت:
دختره ی دیوونه چه بهش هم بر میخوره.گوشی مامانو برداشته رفته تو دستشویی یواشکی با پسره حرف زدن که مامان مچشو میگیره.
پسره کیه؟
چه میدونم ظاهرا با چت کرن با هم اشنا شدن.سر قضیه ی این دیوونه اینترنت خونه ی ما قطع شده و اجازه ی استفاده از اینترنت رو نداریم...

پایان ص 303
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#25
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۵ عصر
ریما دیگر باقی حرفهای کارینا را نمی شنید به یاد تارخ و اینترنت افتاد که چه قدر الوده ی ان شده و د ردام چه ادمهای هولناکی افتاده بود دوباره خاطرات زیر زمین و بودن با رادین جلو نظرش مجسم شد با خود گفت:حق داره رادین اگه منو قبول نداشته باشد با اون اوضاع منو توی پارک با اون پسره ی احمق دید......خاک بر سرم برای بی عقلی که کردم وای که چه قدر ساده و بچه بودم
ریما......ریما با توام
ببخشی کارین جان یه لحظه حواسم رفت جایی دیگه
کارین لبخند مضحکی بر لب اورد:
تو هم
نه بابا یه لحظه یاد مامی و پاپا افتادم
خاله مهوش در را باز کرد:
کارین جون گوشی را بردار پروانه پشت خطه
بعد از مکالمه ای کوتاه کارین گفت:
ریما جون پروانه می خواد بیاد اینجا از نظر تو اشکالی نداره
چه اشکالی؟خوشحال می شم با دوستت اشنا بشم الان میاد؟
نه تا بیاد یه ساعتی طول می کشه سرویس داره
سرویس داره؟سرویس یعنی چی؟
پروانه توی خونواده ی بسیار ضعیف زندگی می کنه پدرش مریض و زمین گیره خواهر برادراشم همه کوچک تر از خودش هستن تنها نون اور خونواده پروانه اس با چه سختی و مصیبتی با وام و قرض از این و اون تونست یه مینی بوس فکستنی بخره با اراده ای که داشت پایه یک هم گرفت و حالا روی مینی بوس کار می کنه تازه غیر حضوری داره درسشم می خونه باور کن هر وقت می بینمش از خودم خجالت می کشم
ریما از شنیدن داستان زندگی پروانه دگرگون شد دلش می خواست هر چه زودتر این ادم استثنایی را ببیند


رادین عصبی طول و عرض اتاق را گز می کرد رو به خواهرش گفت:
تا حالا که ساز ما کوک نبود ارگ می زدین حالا که ما کوک کردیم ارکستر راه انداختین؟
مریم ارام چنگی به صورت انداخت:
واه یعنی چی؟معلومه چی می گی؟من که از حرفات سر در نمیارم بهتره از این اصطلاح های هنری به کار نبری چون مغز ناقص من نمی کشه
تا رادین خواست جواب بدهد مادرش داخل شد:
چیه رادین؟چرا داد می زنی؟
رادین با دو دست چنگی به موهایش انداخت:
ببخشی مادر دست خودم نیست
مریم گفت:
مادر تو بگو من بیراه می گم بهش می گم بیا یه نظر بریم این دختره رو ببین شاید مهرش به دلت افتاد ببین چه قشقرقی به پا کرده
خانم دلجو حالا می فهمید جریان چیست:
مریم جان دخترم بذار رادین خودش انتخاب کنه زوری که نیست
مادر مگه من زور گفتم
مریم با ناراحتی از اتاق خارج شد و رادین عصبی روی صندلی اتاقش ولو شد
خانم دلجو لبخندی بر لب اورد و گفت:
پدر عاشقی بسوزه که بد دردیه چرا به خواهرات نمی گی دردت چیه که دست از سرت بردارن
مادر
مادر به فدات عاشق شدن که عصبانیت نداره......بهتره برم از دل خواهرت درش بیارم
رادین از روی صندلی بلند شد و به طرف در اتاق رفت:
خودم از دلش در میارم فقط.......
می دونم در مورد ریما چیزی بهشون نگم برو خیالت راحت باشه
رادین پس از گفتگو با خواهرش و ارام کردن او لباس ورزشی به تن کرد و به بهانه ی دویدن از منزل خارج شد حالش گرفته بود چند روزی می شد که ریما را ندیده و از او خبری نداشت فقط می دانست به منزل خاله اش رفته با دیدن شهریار که با دست پر می امد به کمکش شتافت و شهریار او را به زور با خود به خانه برد محبوبه خانم با دیدنش گفت:
چه عجب پسرم خیلی خوش اومدی چرا مادرتو نیاوردی؟
مریم اینا اون جان........
شهریار میان حرفش رفت و گفت:
اینم نمی اومد من به زور اوردمش
خوش اومدی بشین برم براتون چای بیارم
شهریار جعبه ی شیرینی که خریده بود از روی میز سالن برداشت و به سوی اشپزخانه رفت:
شما بشین من چای میارم میوه ها رو هم خودم می شورم
رادین هم بلند شد و به کمک شهریار شتافت و هر کدام مشغول به کاری بودند محبوبه خانم هم از فرصت استفاده کرد و به اتاقش رفت تا نمازش را بخواند لحظاتی نگذشته بود که در سالن باز شد و ریما ساک به دست با سرو صدا وارد شد:
الهی من فدای مامانی خوشگل و نازم بشم وای که چه قدر دلم براتون تنگ شده بود اون شری بی معرفت کجاس
شهریار به پیشبازش امد:
خدا به داد اون بیچاره ای برسه که تو زنش بشی
ریما زبانش را برای او دراورد:
به جای سلامته بی ادب؟مامانی کو؟
داره نماز می خونه خونه ی خالت خوش گذشت؟
مرض چرا جمله تو کشدار می گی به کوری تو یکی خیلی خوش گذشت می بینم دستکش به دستی داری ظرف می شوری؟.....شام چی داریم گرسنمه؟شری بریم پیتزا بخوریم؟این چن روزه این قدر خاله پلو خورش درست کرده دل و رودم داره میاد بالا.........
ریما یکدفعه چشمش به رادین خورد که جلو ظرف شویی در حال شستن چیزی بود باقی حرفش را فرو خورد و با اشاره ارام گفت:
اقا رادینه؟
شهریار بلند جواب داد:
نه روحشه
بی مزه
شهریار به طرف اشپزخانه رفت و او هم به دنبالش:
سلام
رادین همان طور سر پایین جواب داد و احوالپرسی کوتاهی با او کرد اخرین دانه ی میوه را که شست توی سبد گذاشت:
خب اینام تموم شد اگه اجازه بدین از خدمت مرخص شم
شهریار دستکش ها را دراورد:
ا مگه می ذارم بری از وقتی اومدی تا حالا پای ظرف شویی هستی بریم بشینیم چای ریختم با این شیرینی تازه مزه می ده
محبوبه خانم از اتاق خارج شد ریما توی بغلش فرو رفت و رادین از احساسات او لبخند بر لب اورد
ریما به طبقه ی بالا رفت لباس هایش را عوض کرد دوباره به طبقه ی پایین امد شهریار ظرف شیرینی را جلو دستش گذاشت:
بخور و بگو شهریار بده
اه از این شیرینیاس؟دوس ندارم
مگه نگفتی گرسنته
محبوبه خانم با لبخند گفت:
ریما جون فقط برای پیتزا و ساندویچ دلش ضعف میره
شهریار صورتش را جمع کرد:
بی سلیقه به جای این اشغالهای فست فوود کله پاچه و جیگر و چلو گوشت بخور تا یه کم جون بگیری
اه شری حالمو به هم زدی
محبوبه خانم گفت:
شهریار جون اذیتش نکن خسته است
مادرجون کوه که نکنده
محبوبه خانم بحث را عوض کرد:
رادین جون پسرم دستت درد نکنه به زحمت افتادی
صدای زنگ در برخاست ریما بلند شد و به ایفون نگاه کرد دکمه را زد و با لبخند گفت:
شکیلا اینان فرینوش هم باهاشونه
رادین بلند شد:
اجازه بدین من زحمتو کم کنم
هر چه شهریار اصرار کرد بماند بی فایده بود و هنوز سالن را ترک نکرده بود که صدای مهیبی همه را بر زمین میخکوب کرد یک طرف سالن پذیرایی جلو چشمهای متعجب همه ترک عمیقی خورد و قسمتی از گچ و رنگ دیوار بر زمین فرو ریخت ریما ان قدر ترسیده بود که با جیغ خودش را به اغوش عمه شهین انداخت و با گریه گفت:
زلزله
ا
انگار با این جیغ ریما همه به خود امدند و به سوی حیاط دویدند اما زلزله ای در کار نبود به خاطر برج سازی همسایه ی کناری به اصطلاح پی سازی و اصولی نبودن کار مهندسین فشار زیادی روی ساختمان قدیمی اورده و باعث نشست ان شده بود همه با وحشت به این منظره نگاه می کردند اصلا انگار ساختمان به کل کج شده بود محبوبه خانم که هنوز نمی دانست دلیل این فرو ریختن دیوار و نشست ساختمان چیست گفت:
خدایا شکرت عقوبت الهیه
شهریار عصبی گفت:
چی می گی مادرجون کار این جوجه مهندساس بلد نیستن کار کنن از این ور می خواستن محکم سازی کنن رو اصولش کار نکردن زدن ساختمون ما رو داغون کردن
شهین خانم گفت:
حالا تکلیف چیه؟
رادین جواب او را داد:
این موقع شب هیچ جایی باز نیست ما باید به شهرداری شکایت کنیم که می افته فردا صبح همگی بریم خونه ی ما چون این جا امنیت نداره خدایی ناکرده هر لحظه احتمال ریزش ساختمان هست
ریما چشمهای وحشت زده اش را به محبوبه خانم دوخت:
مامانی اسباب اثاثیه مون چی میشه؟
خدا بزرگه دخترم انشالا که هیچی نمی شه
شهینن خانم گفت:
مادرجون بریم لباساتونو بردارین بریم خونه ی ما
فرینوش گفت:
خونه ی ما هم هست
در این فاصله رادین به مادرش زنگ زد و او را در جریان قرار داد او هم با شتاب خود را رساند و به زور همه را به خانه ی خود برد شهریار و رادین رفتند شام از بیرون گرفتند و دور هم با صمیمیت خوردند اما در چهره ی تک تک انها نگرانی موج می زد به خصوص ریما و محبوبه
بعد از صرف شام شهین خانم و بچه هایش عازم رفتن شدند هر چه اصرار کرد مادرش و ریما با انها همراه شوند قبول نکردند خانم دلجو پا در میانی کرد و گفت:
خیالتون راحت باشه من نمی ذارم برن اون طرف امشب همین جا می خوابن
شهریار گفت:
پس منم می مونم
محبوبه خانم به فرینوش اشاره کرد:
پس عروست چی؟می خوای تنها راهیش کنی؟نه پسرم این مدت به اندازه ی کافی وبال گردنت بودم
این چه حرفیه مادرجون؟
برو پسرم برو به سلامت باید همراه زنت باشی امشبو به پریوش جون زحمت می دیم تا ببینیم خدا چی می خواد
پس من خودم فردا می رم شهرداری بعد میام
بعد از رفتن انها مریم هم اماده شد و همراه همسر و بچه اش به خانه ی خودشان رفتند
ریما هنوز توی شوک بود باورش نمی شد که ساختمان به این محکمی این طور ترک وحشتناکی بردارد به ارامی رو به مادربزرگش گفت:
مامانی من باید یه سر برم خونه مسواکم و لباس خوابمو بیارم تازه لباسای دانشگام رو باید اتو کنم کتابام کیفم.........
محبوبه خانم گفت:
حالا نمی شه بذاری فردا صبح؟
من فردا صبح زود باید برم دانشگاه دیگه کی فرصت اتوکشی و جمع کردن کتابامو دارم
رادین که به صحبت های انها گوش می داد گفت:
هر چی می خواین بگین من می رم میارم
اخه خودم باید باشم شما نمی تونید جای وسایل منو پیدا کنید
خانم دلجو گفت:
پس بذار به جای مامانی رادین باهات بیاد
ریما از خدا خو.استه از جایش بلند شد و دنبال سر رادین راه افتاد محبوبه خانم با دلهره گفت:
تو رو خدا مواظب باشین اگه دیدین ترکها عمیق تر شده نرین توی ساختمون
هر دو با احتیاط وارد شدن نسبت به دو ساعت پیش گچ بیشتری روی زمین ریخته شده بود و تقریبا دیوار در حال فرو ریختن بود ریما با وحشت دیوار را نگاه کرد رادین که پی به ترس او برده بود گفت:

پایان ص 311
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#26
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۶ عصر
بهتره زودتر وسایلی که نیاز دارید بردارین زودتر از اینجا بریم.
ریما با خجالت نگاهش کرد:
میشه شما باهام بیاین باید برم طبقه ی بالا.
باشه بریم اجازه بدین من جلوتر برم.
رادین ارام پله ها را طی کرد و او هم پشت سرش .بالاخره با هم وارد اتاق شدند.رادین با دیدن به هم ریختگی اتاق او از حیرت دهانش باز ماند و بی اختیار گفت:
خدای من!کمد لباساتون ریزش کرده!
ریما نتوانست جلو خنده اش را بگیرد و زذ زیر خنده.اما او فقط لبخند زد و در دل گفت:مارو باش که دل به کی بستسم.ادمو اینقدر شلخته!
او با حوصله لباسهای دانشگاه و کتابهایش را جمع کرد.لپ تاپ را برداشت و با دستهای پر به طرف رادین گام برداشت هنوز گام دوم را بر نداشته بود که دوباره زمین لرزید.میخکوب بر زمین شد اما دستهای قدرتمند رادین او را به سویی کشید.بیاید زودتر از اینجا بریم.
او هیچ قدرتی از خود نداشت حتی نمی توانست جیغ بکشد.تا سر حد مرگ ترسیده بود.باورش نمیشد خانه ای با این عظمت این طور در حال فرو ریختن باشد.صدای ترک سقف او را میشکست و ریختن گچ دیوار انگار گوشت تن او بود که بر زمین میریخت.به سالن پایین رسیدن با افتادن عکس پدرش قفل اشکهایش رشکست و خواست برود قاب عکس را بردارد که رادین مانع شد:
خواهش میکنم باید هر چه زودتر از اینجا بریم سوییچ ماشینتون کو؟
همانطور که در حال گریستن بود اشاره کرد که توی کیفش است.از عمارت که خارج شذند او ایستاد با گریه گفت:
یعنی این خونه تا صبح فرو میریزه پس اثاثیه مون چی میشه؟
انشاالله که این اتفاق نمی افته.بهتره بریم.لطفا در این مورد چیزی به مادر بزرگتون نگین.بذارین برای فردا.دستمالی از جیب خارج کرد و به دست او داد.بگیرین اشکاتونو پاک کنید.باگه با این قیافه برگردیم که متوجه میشن.میدونم خیلی ترسیدین اما سعی کنید بر خودتون مسلط شوید.حالا سوییچ ماشینتونو بدین تا من ماشینو بیارم توی حیاط خودمون پارک کنم.شما برین.
نه میمونم با هم بریم.
رادین در سکوت اتومبیل او را کنار اتومبیل او را کنار اتومبیل خودش پارک کرد.هربار که چشمش به ان دو چشم درشت که ترس در ان لانه کرده بود می افتاد دلش میلرزید و از این ناراحت بود که هیچ کاری از دستش برای او بر نمیامد.
تا وارد خانه شدند محبوبه خانم پرسید:
ترکها بیشتر نشدند؟
رادین ارام جواب داد:
نه همون طور بودند نگران نباشید.
ریما سعی میکرد پلکهایش را بلند نکند و به بهانه ی لپ تاپش پشت میز ناهارخوری نشست.اما دلش اشوب بود و فکرش حسابی مشغول.
رادین برایش یک لیوان شربت بیدمشک درست کرد و وقتی مادر و محبوبه خانم را گرم گفت وگودید ارام لیوان راروی میز گذاشت و اهسته گفت:
لطا بخورین ارومتون میکنه اینقدر فکر و خیال منفی به ذهنتون راه ندین.خدا بزرگه دلم روشنه که هیچ اتفاقی نمی افته.پس امیدتون به خدا باشه.
ائ از دلداری رادین دلگرم شد و با لبخند استثنائی خود که دل رادین را در سینه لرزاند از او تشکر کرد.رادین تاب نیاورد و بلافاصله او را ترک کرد و به بهانه ای به اتاق خود رفت.هنوز دست و دلش میلرزید.با خود گفت:ای بابا!چرا من این طوری شدم؟خدایا!خودت کمکم کن جلو اون وا ندم.
ریما با صذای زنگ موبایلش که روی ساعت ششو نیم صبح تنظیم کرده بود از خواب بیدار شد.تا لحظاتی موقعیت خود را فراموش کرد و این احساس را داشت که در اتاق خود و روی تختخواب بزرگش است اما با دیدن پتوی نا اشنای رویش و سقف گجبری شده به یاد اورد که کجاست.انگار به او برق وصل کردند با شتاب از جایش بلند شد و با لباس خواب بیرون زد.هیچ کس توی سالن نبود ظاهرا همه خواب بودند.بدون مکث به سوی حیاط دوید.تا در ورودی را گشود باد سرد پاییزی او را لرزاند.اهمیت نداد که لباس خوابش نازک است.صندلهلی طبی مادربزرگش که دم دست بود به پا کرد و به سوی حیاط دوید.با دیدن ساختمان که هنوز پابرجا بود نفس راحتی کشید وشکر خدا را به جای اورد.از بابت ساختمان که خیالش اسوده شد تازه به موقعیت خود پی برد که با ان لباسهای نازک بیرون امده.سرمای اوائل ماه دوم پاییز را به جان پذیرفت و با تمام وجود هوا را که حالا پر از انرژی مثبت و پر از شادی برایش بود ریه هایش نمود و با باز شدن در حیاط و قرار گرفتن رادین بر جای میخکوب شد.
رادین به سز تا پای او در لباس خوابش که بلوز شلوار چین دار ارغوانی رنگ بود با ان موهای بلند و پریشان تبسمی بر لب اورد:
توی این سرما چرا اومدین بیرون؟
ریما به نان سنگک دست او خیره شد:
اومدم ببینم خونه سر جا شه.
در حیاط را بست و این بار از نگاهش را به سمت خانه ی انها دوخت:
خداروشکر که مشکلی پیش نیومد.میبینید که خونه سر جاشه.بهتره بریم تو.
ریما حرفش را گوش کرد و بدون کلمه ای اضافی با هم وارد خانه شدند.رادین به اشپزخانه رفت و او به دستشویی که دستو رویش را بشوید.وقتی قیافه ی خود را در ایینه ی دستشویی نگاه کرد با دیدن موهای اشفته خود گفت:با عجب قیافه ای منو دید!نمیدانست که رادین عاشق سادگی است و صورت اورا بدون ارایش بیشتر دوست دارد.
حوصله ی عوض کردن لباس خوابش را نداشت چون از هر جهت پوشیده بود با همان به اشپزخانه رفت.مادر بزرگ و خانم دلجو و رادین پشت میز بودند سلامی داد و گفت:
من مجبورم برم دانشگاه شما چراغ این قدر زود پا شدین
خانم دلجو گفت:
به یاد ندارم تا به حال بعد از نماز صبح خوابیده باشم
محبوبه خانم گفت:
منم همینطور مگه مواقعی که مریض بودم.......بیا دخترم برات شیر داغ بریزم
ریما صورتش را جمع کرد:
ممنونم خاله من شیر دوست ندارم
خانم دلجو حیرت کرد:
مگه میشه؟اگه شیر نخوری که تا چند سال دیگه نه مو برات می مونه نه یه استخون سالم
محبوبه خانم سرش را با تاسف تکان داد:
من نمی دونم این بچه به کی رفته هیچی دوس نداره اصلا نمی دونم چه طور سر پاست
ریما پشت میز نشست و به شکلات صبحونه اشاره کرد:
عوض شیر اینو می خورم با نون سنگک داغ مزه می ده
رادین با خود فکر کرد از لحاظ سلیقه هرگز نمی تواند با او راه بیابد خانم دلجو ظرف عسل و خامه و سرشیر را جلو دستش گذاشت:
امیدوارم اینا رو دیگه دوس داشته باشی
ریما لقمه ای از نان سنگک جدا کرد:
مرسی خاله جون من فقط شکلات صبحونه می خورم
رادین دیگر نتوانست خونسرد باشد بشقاب تخم مرغ اب پز را جلو دستش گذاشت:
این یکی رو که دیگه می خورین
ریما در جواب سکوت کرد و محبوبه خانم با لبخند گفت:
بمیره لب به تخم مرغ نمی زنه
خانم دلجو گفت:
وای این که خیلی بده دخترم تو الان توی یه سنی هستی که بدنت به تموم این مواد غذیی ها نیاز داره بهتره خودتو کم کم عادت بدی و هر روز مزه ی یکی شونو بچشی مطمئن باش پشیمون نمی شی
ریما دو لقمه دیگر به زور ابمیوه ای که مادر بزرگش برایش داخل لیوان ریخته بود خورد و در حالی که زیر چشمی به رادین نگاه می کرد با اشتهای کامل صبحانه اش را خورد و در حالی که زیر چشمی به رادین نگاه می کرد با اشتهای کامل صبحانه اش را می خورد از خانم دلجو تشکر کرد و از اشپزخانه خارج شد دیرش شده بود با شتاب لباسهایش را پوشید کوله اش را برداشت و با خداحافظی کوتاهی از در خارج شد وقتی اتومبیل رادین را پشت سر اتومبیل خود دید اه از نهادش برخاست خواست برود و از او بخواهد که اتومبیلش را از سر راه اتومبیل او بردارد که خودش از در خارج شد:
تا شما ماشینتونو روشن کنید منم ماشین رو جا به جا کردم
اتومبیلش را که از پارکینگ خارج نمود خواست با رادین خداحافظی کند که دید او بدون این که نگاهش کند در بزرگ پارکینگ را بست عصبی دنده را عوض کرد و زیر لب غر زد:الاغ عوضی ببین یه نگاه کرد من خر رو باش عاشق کی شدم انگار از دماغ فیل افتاده یه حالی ازش بگیرم که حالش جا بیاد اما می دانست بیشتر حال خودش جا می اید تا او


ساعت 5 بعد از ظهر بود که خسته و کوفته از دانشگاه برگشت ترافیک تهران حسابی اعصابش را به هم ریخته بود مخصوصا که پلیس بزرگراه به خاطر نبستن کمربند او را جریمه کرده بود خواست اتومبیلش را توی پارکینگ خودشان ببرد که دید شهریار از در بیرون امد و از او خواست بایستد توقف کرد و شیشه را پایین کشید:
بفرما کجا پارک کنم
شهریار به سر خود اشاره کرد:
روی کله ی این جانب پارک بفرمایید
لوس نشو شری این قدر خسته ام که دلم می خواد کله تو بکنم
فعلا که لوس تویی بعدشم دیواری کوتاه تر از من گیر نیاوردی؟تو رو خدا قیافه شو ببین چهارصد تا چین انداخته تو پیشونیش
می گی ماشینمو کجا پارک کنم و یا راس راسی بیام رو کله ی جناب عالی
به عرض جیگلی خانوم برسونم که این خونه تا اطلاع ثانوی غیر قابل سکونت می باشد .و در حال حاضر شما اغواره و زلزله زده تشریف دارین
با امدن مادرزرگش که چمدان به دست بود همه ی خستگی توی تنش ماند از اتومبیلش پیاده شد و عصبی گفت:
مامانی چی شده؟
الهی دورت بگردم او.مدی؟خسته نباشی خدا برای این مهندسای ناوارد نسازه
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#27
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۶ عصر

که این طور مارو ویلون سیلون کردن.خونه غیر قابل سکونت شده.به اصرار پریوش جون همه وسایل رو انتقال دادیم زیرزمین خونه ی اونا .مال شمارو هم چیدیم طبقه ی بالا تا ببینیم چی می شه.
-مامانی ،چر اون جا؟
شهریار به جای محبوبه خانم جواب داد :
-اولآکه اونا لطف کردن وکلی تعارف،بعدشم چاره ای نداشتیم.با این ضرب الاجل وبا این سرعت ،کاری نمی تونستیم بکنیم.از ساعت ده صبح تا حالا ما با پنج کارگرداریم وسیله جا به جامی کنیم.مادر اینا وشکیلا وفرنوش هم خاله شهلا ودختراش دارن موقتآوسایل شمارو طبقه ی بالا می چینند تا ببینیم چه می شه.محبوبه خانم گفت :
-خدا خیر...شون رو بده وگرنه وسط این سرما این همه وسیله رو باید کجا جا می دادیم...نگران نباش دخترم،این وضع خیلی طول نمی کشه.مهندس برج قول داده سردوماه خونه رو مثل اولش تحویل بده.
شهریار عصبی گفت:
-گفت وشمام باور کردین.مگه به این آسونی هاس مادر جون!...ریما !سوییچ رو بده به من توبرو تو خودم ماشین رو جا به جا می کنم.
ریما انگار نای جواب دادن نداشت.هزار جور فکر وخیال توی سرش بود.با مادر بزرگش که وارد شد رادین بدو جلو آمد وچمدان را از دست مادر بزرگش گرفت.ریما سلام کوتاهی به او داد وبه راهنمایی مادر بزرگش به طبقه بالا ی منزل خانم دلجو قدم نهاد.طبقه ی بالا آن ها به مراتب بزرگتر از خانه ی مادر بزرگش بودودختر عمه هایش سلیقه به خرج داده ،بزرگترین ودلباز ترین اتاق خواب را که پنجره هایش روبه به حیاط گشوده می شد انتخاب کرده بودند.شکیلا که متوجه بهت او شده بود با لبخندی موذیانه ای گفت:
-برای تو یکی که بد نشد.راستشو بگو چه قدر دعا کردی این اتفاق بیفته؟
با آمدن فرینوش ریما فقط با چشم غره جوابش را دادومی دید که هرکدام گوشه ی کاری را گرفتنددرست مثل دفعه پیش که اثاث کشی کرده بودند با این تفاوت که نه پدرش بود ونه مادرش.ناخواسته بغض کرد وبه سراغ موبایلش رفت.صدای مادرش را که شنید انگار انرژی گرفت.اتفاق پیش آمده را مختصر برای مادرش بازگو کردواودر پایان گفت:
-عزیزم این مدتی که اون جایی دختر خوبی باش .می دونی که ...منظور من از خوب بودن از همه لحاظه.
تماس را که قطع کرد بی حوصله به کمک آن ها شتافت وتقریبآتا ساعت نه شب کارجا به جایی طول کشید.
خانم دلجو برای همه شام پخته ومهربانی را به حد کمال رسانده بود.ریما از گرسنگی حالت تهوع گرفته بود.اما وقتی چشمش به خورش قیمه افتاد به کل اشتهایش را از دست دادوبه خاطر جمع نصف کفگیر برنج توی بشقاب خود خالی کردوذره ای آب خورش روی آن ریخت.تنها کسی که متوجه غذا خوردن او شد رادین بود،می خواست بگوید که چرا نمی خورد اما ترسید عنوان کردن در آن جمع شلوغ صورت خوشی نداشته باشد.
چون جمعیت زیاد بود خانم دلجو روی زمین سفره پهن کرده بود.در پایان همه شروع به جمع کردن سفره نمودن به جز ریما.دوسه لقمه ای را که به زور خورده بود از سفره کنار رفت وروی مبل لمید.رادین وقتی همه را در حال کارکردن دیدحسابی حرص خوردکه چه طور اوباخیال راحت روی مبل لم داده وانگار نه انگار بقیه در حال جمع وجور کردن هستن.با خود گفت:«چه محشر !به شلختگی وبی انضباطی تنبلی رو هم اضافه کنم.این دیگه کیه؟!»با صدای مادرش به خود آمد:
-رادین جان مادر!یه نگاهی به اون چای بنداز،اگه دم کشیده از روسماور بیارش پایین تا بیام بریزم.
فرینوش لیوان هایی که دستش بود روی ظرفشویی گذاشت وگفت:
-آقا رادین ،شما بفرمایین من نگاه می کنم.
دیگر جایی برای رادین نبود.دخترها مشغول ظرف شستن وشهین وشهلا با مادرشان ظرف ها را خشک می کردندوخانم دلجو به کمک شکیلا سرجایش قرار می داد.فرینوش برای همه چای ریخت وتوی سالن برد با دیدن ریما که با شهریار کل می انداخت گفت:
به قول شهریار،جیگلی خانوم یه وقت خسته نشی.
ریما پاهایش را روی هم انداخت ویک فنجان چای از سینی برداشت؛
-خسته که هستم.از کله صبح تا بعد از ظهر با این استادا سروکله زدم.
-منظور من چیز دیگری بود.
شهریار از فرینوش خواست کنارش بنشیند،گفت:
-اگه منظورت کارکردنه،این جیگلی خانوم ما عمرآدست به سیاه وسفیدبزنه.این همین طوری حاضری بخوره.
ریما دوست نداشت جلوی رادین از این حرف ها بزنندبا اخم گفت:
-شری خان،بهتره شما نظرتون رو برای خودتون نگه دارین.منم کارکردن ونکردنم به خودم مربوطه.
فرینوش از چهره ی ریما فهمید که ناراحت شده سعی کرد جو را عوض کند:
-راستی ریما جون،چرا دیگه باشگاه نمیای؟
-وقت نمی کنم....
شکیلا وبقیه به جمع پیوستند وهرکدام به نحوی از خانم دلجو ورادین تشکر می کردند.شکیلا کنار ریما نشست:
-چیه تو همی؟!
-نه فقط کمی بی حوصله ام.
-میای توی حیاط با هم حرف بزنیم.
به جای حیاط طبقه بالا رفتند.ریما بی مقدمه گفت:
-اصلآدوس نداشتم این جا باشم.یه جورایی معذب هستم.
-چرا؟اونا که کاری به تو ندارن.تازه باید خوشحال باشی هرروز عشقتو می بینی.
-برو بابا دلت خوشه !اصلآبه من محل نمی ذاره.
-اهاپس دردت اینه!
-هضمش برام سنگینه.یادم نمیادهیچ وقت به جنس مخالف رو داده باشم وهمیشه یه جورایی همه دوروبرموگرفتن...
شکیلا وسط گفته هاش آمد وگفت:
-پس خانم مغرور شده،اون داریوش وامیررضای بیچاره برات غش وضعف می کنن اون وقت تو یه نگام بهشون نمی ندازی.
-واسه این که دوستشون ندارم...یعنی رادین هم منو دوس نداره؟
-می دونی ،حس می کنم رادین به چشم بچه به تو نگاه می کنه.شاید کارخدا بوده که یه جوری بشه تو با این همخونه شی.باید توی این مدت بفهمی که اون چه طور آدمیه واز چی خوشش میاد.
-حتمآمنم اون جوری که اون دوس دارم بشم.
-اگه می خوای دلشو به دس بیاری آره.
-اما من نمی تونم خودمو تغییر بدم.مگه ایراد من چیه؟
-من نگفتم ایراد داری خیلی هم خوبی.شاید از نظر اون ایراد داشته باشی.ریما!...به نظر من ازفکرش بیا بیرون.به هم نمی خورین.طرز فکراتون ونوع زندگیتون اززمین تا آسمون با هم فرق می کنه. تو اهل ساسی مانکن وفری گوگولی واون تو خط شجریان واصفهانی وافتخاریه.آخه کجای شما با هم همخونی داره؟توی این چند ماهه که دل بهش باختی حتی یه بار هم به تو توجه کرده؟(ریما با سر جواب منفی داد.)خب دیگه عقلتو به کار بنداز از فکرش بیا بیرون واگه نمی تونی، همونی باش که اون می خواد.
-سخته شکیل!نوزده سال این طوری بودم حالا یه دفعه تغییر کنم؟بعد شم دوس دارم این طوری باشم....انگار دارن صدات می زنن.
شکیلا کیفش را برداشت:
-باید بریم دیگه،یه عالمه کاردارم.
-کاش می شد بمونی.فردا جمعه اس.
-به خدا کاردارم،تازه فردام خونه کچل خان دعوتیم.
ریما اخم هایش تو هم رفت اما چیزی نگفت وبا فکری پریشان آن ها تا دم در بدرقه نمود.
صفحه 322

پایان فصل12
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#28
۱۳۹۰-۷-۶، ۰۶:۰۷ عصر
که این طور ما رو ویلون و سیلون کردن خونه غیر قابل سکونت شده بود به اصرار پریوش جون همه ی وسایل رو انتقال دادیم زیرزمین خونه ی اونا ماله شما رو هم چیدیم طبقه ی بالا تا ببینیم چی می شه
مامانی چرا اونجا؟
شهریار به جای محبوبه خانم جواب داد؟
اولا که اونا لطف کردن و کلی تعارف بعدشم چاره ای نداشتیم با این ضرب الاجلَ و با این سرعت کاری نمی تونستیم بکنیم از ساعت 10 صبح تا حالا ما با 5تا کارگر داریم وسیله جابه جا می کنیم مادر اینا و شکیلا و فرینوش هم با خاله شهلا و دختراش دارن موقتا وسایل طبقه ی بالا می چینند تا ببینیم چه میشه
محبوبه خانم گفت:
خدا خیر....شون رو بده وگرنه این وسط سرما این همه وسیله رو باید کجا جا می دادیم........نگران نباش دخترم این وضع خیلی طول نمی کشه مهندس برج قول داده سر دو ماه خونه رو مثل اولش تحویل بده
شهریار عصبی گفت:
گفت و شمام باور کردین مگه به این اسونی هاس مادر جون...ریما سوییچ رو بده به من تو برو خودم ماشین رو جا به جا می کنم
ریما انگار نای جواب دادن نداشت هزار جور و فکر و خیال توی سرش بود با مادربزرگش که وارد شد رادین بدو جلو امد و چمدان را از دست مادربزرگش گرفت ریما سلام کوتاهی به او داد و به راهنمایی مادربزرگش به طبقه ی بالای منزل خانم دلجو قدم نهاد طبقه ی بالای انها به مراتب بزرگتر از خانه ی مادربزرگش بود و دختر عمه هایش سلیقه به خرج داده بزرگترین و دلبازترین اتاق خواب را که پنجره هایش رو به حیاط گشوده می شد انتخاب کرده بودند شکیلا که متوجه بهت او شده بود با لبخند موذیانه ای گفت:
برای تو یکی که بد نشد راستشو بگو چه قدر دعا کردی این اتفاق بیفته
با امدن فرینوش ریما فقط با چشم غره ای جوابش را داد و می دید هر کدام گوشه ی کاری را گرفتند درست مثل دفعه ی پیش که اثاث کشی کرده بودند با این تفاوت که نه پدرش بود و نه مادرش ناخواسته بغض کرد و به سراغ موبایلش رفت صدای مادرش را که شنید انگار انرژی گرفت اتفاق پیش امده را مختصر برای مادرش بازگو نمود و او در پایان گفت:
عزیزم این مدتی که اونجایی دختر خوبی باش می دونی که.............منظور من از خواب بودن از همه لحاظه
تماس را که قطع کرد بی حوصله به کمک انها شتافت و تقریبا تا ساعت نه شب کار جابه جایی طول کشید
خانم دلجو برای همه شام پخته و مهربانی را به حد کمال رسانده بود ریما از گرسنگی حالت تهوع گرفته بود اما وقتی چشمش به خورش قیمه افتاد به کل اشتهایش را از دست داد و به خاطر جمع نصف کفگیر برنج توی بشقاب خود خالی نمود و ذره ای اب خورش روی ان ریخت تنها کسی که متوجه غذا خوردن او شد رادین بود می خواست بگوید که چرا نمی خورد اما ترسید عنوان کردن در ان جمع شلوغ صورت خوشی نداشته باشد
چون جمعیت زیاد بود خانم دلجو روی زمین سفره پهن کرده بود در پایان همه شروع به جمع کردن سفره نمودن به جز ریما دو سه لقمه ای را که به زور خورده بود از سفره کنار رفت و روی مبل لمید رادین وقتی همه را در حال کار کردن دید حسابی حرص خورد که چه طور او با خیال راحت روی مبل لم داده و انگار نه انگار بقیه در حال جمع و جور کردن هستن با خود گفت:چه محشر به شلختگی و بی انظباطی تنبلی رو هم اضافه کنم این دیگه کیه؟با صدای مادرش به خود امد:
رادین جان مادر یه نگاهی به اون چای بنداز اگه دم کشیده از رو سماور بیارش پایین تا بیام بریزم
فرینوش لیوانهایی که دستش بود روی ظرف شویی گذاشت و گفت:
اقا رادین شما بفرمایین من نگاه می کنم
دیگر جایی برای رادین نبود دخترها مشغول ظرف شستن و شهین و شهلا با مادرشان ظرف ها را خشک می کردند و خانم دلجو به کمک شکیلا سر جایش قرار می داد فرینوش برای همه چای ریخت و توی سالت برد با دیدن ریما که با شهریار کل می انداخت گفت:
به قول شهریار جیگیلی خانوم یه وقت خسته نشی
ریما پاهایش را روی هم انداخت و یک چای از سینی برداشت:
خسته که هستم از کله ی صبح تا بعد از ظهر با این استادا سرو کله زدم
منظور من چیز دیگه ای بود
شهریار از فرینوش خواست کنارش بنشیند گفت:
اگه منظورت کار کردنه این جیگیلی خانوم ما عمرا دست به سیاه و سفید بزنه این همین طوری حاضری بخوره
ریما اصلا دوست نداشت جلوی رادین از این حرفها بزنند با اخم گفت:
شری خان بهتره شما نظرتون رو برای خودتون نگه دارین منم کار کردن و نکردنم به خودم مربوطه
فرینوش از چهره ی ریما فهمید که ناراحت شده سعی کرد جو را عوض کند:
راستی ریما جون چرا دیگه باشگاه نمیای؟
وقت نمی کنم............
شکیلا و بقیه به جمع پیوستند و هر کدام به نحوی از خانم دلجو و رادین تشکر می کردند شکیلا کنار ریما نشست:
چیه تو همی؟
نه فقط کمی بی حوصله ام
میای بریم توی حیاط با هم حرف بزنیم
به جای حیاط به طبقه ی بالا رفتند ریما بی مقدمه گفت:
اصلا دوس نداشتم این جا باشیم یه جورایی معذب هستم
چرا؟اونا که کاری به تو ندارن تازه باید خوشحال باشی هر روز عشقتو می بینی
برو بابا دلت خوشه اصلا به من محل نمی ذاره
اها پس دردت اینه
هضم ش برام سنگینه یادم نمیاد هیچ وقت به جنس مخالف رو داده باشم و همیشه یه جورایی همه دوروبرمو گرفتن.......
شکیلا وسط گفته هایش امد:
پس خانوم مغرور شده اون داریوش و امیر رضای بیچاره برات غش و ضعف می کنن اون وقت تو یه نگام بهشون نمی ندازی
واسه این که دوستشون ندارم............یعنی رادین هم منو دوس نداه؟
می دونی حس می کنم رادین به چشم بچه به تو نگاه می کنه شاید کار خدا بوده که یه جوری بشه تو با این همخونه شی باید توی این مدت بفهمی که اون چه طور ادمیه و از چی خوشش میاد
حتما منم اون جوری که اون دوس داره بشم
اگه می خوای دلشو به دس بیاری اره
اما من نمی تونم خودمو تغییر بدم مگه ایراد من چیه؟
من نگفتم ایراد داری خیلی هم خوبی شاید از نظر اون ایراد داشته باشی ریما..........به نظر من از فکرش بیا بیرون به هم نمی خورین طرز فکراتون و نوع زندگیتون از زمین تا اسمون با هم فرق می کنه تو اهل ساسی مانکن و فری گوگولی و اون تو خط شجریان و اصفهانی و افتخاریه اخه کجای شما با هم همخوانی داره؟توی این چند ماهه که دل بهش باختی حتی یه بار هم به تو توجه کرده؟(ریما با سر جواب منفی داد)خب دیگه عقلتو به کار بنداز از فکرش بیا بیرون و اگه نمی تونی همونی باش که اون می خواد
سخته شکیل نوزده سال این طوری بودم حالا یه دفعه تغییر کنم؟بعدشم من دوس دارم این طوری باشم........انگار دارن صدات می زنن
شکیلا کیفش را برداشت:
باید بریم دیگه یه عالمه کار دارم
کاش می شد بمونی فردا که جمعه اس
به خدا کار دارم تازه فردام خونهه ی به قول تو کچل خان دعوتیم
ریما اخم هایش تو هم رفت اما چیزی نگفت با فکری پریشان انها را تا دم در بدرقه نمود.



فصل13

سرمای دم صبح اتاق کلافه اش کرده بود اما حاضر نشد بلند شود و پنجره را ببندد پتو را محکم دور خود پیچید چشمهایش از بی خوابی می سوخت دیشب تا صبح را به ریما فکر کرده بود نمی دانست چرا با این که هیچ کدام از رفتارها و اخلاق های ریمابه دلش نمی چسبید و مورد قبولش نیست اما باز هم دوستش دارد و نمی توانست از او دل بکند یک هفته می گذشت که با هم همخونه بودند و در این مدت بیشتر هم همدیگر را می دیدند و وابستگی رادین به او بیشتر شده بودروزهایی که در خانه حضور داشت نزدیک امدن او که می شد دیگر چشم از ساعت بر نمی داشت و وقتی صدای اتومبیلش را می شنید دچار هیجان عجیبی می شد که اضطراب و دلشوره هم چاشنی ان بود در این مدت حتی یکبار هم سعی نکرد سر راه او قرار بگیرد همیشه دزدکی یا از پنجره ی اتاقش و یا از پنجره های زیر زمین که محل کارش به حساب می امد به او نگاه می کرد اصلا نمی خواست که او پی به علاقه اش ببرد اوایل گمان می کرد که او هم بی میل نیست اما در این مدت وقتی او را زیر نظر گرفت فهمید که اشتباه کرده و او هیچ کششی نسبت به این ندارد از این لحاظ مطمئن بود که کسی توی زندگیش نیست چون تا به حال هیچ گونه مورد مشکوکی از او ندیده و تنها همان بود که با تارخ او را دیده بود که با اعتراف خود او نزد مامور پلیس باورش شد که او هیچ علاقه ای به تارخ نداشته و در حد یک شیطنت دخترانه بوده
با صدای در اتاقش از ان حال و هوا خارج شد از لای پتو زیر چشمی نگاه کرد مادرش با چادر نماز وارد اتاق شد مستقیم به طرف پنجره ی اتاق رفت پنجره را بست و پتوی دیگر از کمد خارج نمود و روی پتو رادین کشید با این حرکت مادرش نتوانست بی تفاوت باشد سرش را از طیر پتو بیرون اورد:
سلام صبح به خیر
سلام صبح تو هم به خیر چرا پنجره ی اتاقو توی این سرما باز می ذاری؟نمی گی سرما می خوری
کش و قوسی همراه خمیازه کشید:
خودمم سردم شده بود اما تنبلیم می اومد پاشم پنجره رو ببندم
خانم دلجو روی صندلی کنار تخت نشست و به رنگ چریده و چشمهای پف الود پسرش خیره شد:
از حال و روزت پیداست شب خوبی رو نگذروندی دیشب که تا دیر وقتت چراغ اتاقت روشن بود
حالا از گزمای زیر پتو لذت می برد در حالی که پتو را تا زیر گردنش کشیده بود به مادرش جواب داد:
مشغول درس خوندن بودم
چه درسی؟حتما نه درسه به ریما ختم میشه
به مادرش اخم کرد:
مادر چی می گین؟انگار فراموش کردین دارم برای دکترا می خونم
ولی من می گم تو دیشب لای کتابو باز نکردی
رادین سکوت کرد چون می دید مادرش دستش را خوانده و مادرش گفت:
ریما جون دختر خوب و گلیه فقط یه ذره بچه اس اونم درس می شه شاید باورت نشه احساس می کنم بیشتر از مهناز و مریم دوستش دارم ریما وقتی می ره دانشگاه تا دم در بدرقه اش نکنم طاقتم نمی گیره یا وقتی بر می گرده انگار با خودش یه دنیا هیجان میاره توی این خونه حتی اگه محبوب طبقه ی بالا هم باشه اول میاد به من سلام می ده بعد می ره بالا رادین...........دوس دارم ریما عروس من بشه خونواده دار و با شخصیته
چی می گی مادر برای این حرفا خیلی زوده من هنوز هیچ تصمیمی در مورد اون نگرفتم درسته که دلم پی اونه ولی این یه طرف قضیه اس من که بچه نیستم برم دنبال دلم به قول شما ئر خانومی و با شخصیتی و خوشگلی اون شکی ندارم اما این برای من ملاک نیست اون حاضر نیست حتی بند کفششو ببنده توی عمرم دختر مثل این تنبل و شلخته ندیدم
تقصیر خودش نیست مادر جون این جوری بار اومده
اما هیچ مردی از زن تنبل و شلخته خوشش نمیاد
اما تو خوشت اومده
مادر.........من کی از تنبلی و شلختگی اون خوشم اومده مشکل من همین چیزاس تازه خیلی هم لوس تشریف داره بی صبر و تحمل عقایدمون هم که بمونه زیمن تا اسمون با هم فرق می کنه تفاوت فرهنگی هم که مثل شب و روز دیگه کجای این به درد زندگی می خوره؟
عشقی که تو بهش داری در ضمن اینایی که تو گفتی همه درست می شه حالا راستش رو بگو دیشب تا خود صب به این قضیه فکر می کردی؟
نگاهش را از مادرش دزدید خجالت می کشید:
اره به همین چیزا فکر می کردم کاشکی خونه شون این طور نمی شد حالا که نزدیکمه احساس وابستگی بیشتری بهش پیدا کردم
خانم دلجو به سختی جلو لبخند زدنش را گرفت:
ولی به نظر من بد نشد دو سه ماهی طول می کشه تا خونه شون باز سازی شه توی این فرصت باید سعی کنی اونو به طرف خودت بکشونی و بعد با خودت هم عقیده اش کنی
هرگز چنین کاری نمی کنم از یه ذره جقله عشق گدایی کنم
فعلا که این جقله دل و جانتو برده
رادین خنده اش گرفت و در دل خدا را شکر کرد مادری به این خوبی دارد که به راحتی می تواند درد دل عشقش را پیش او بکند مادرش بلند شد:
خوابت نمی بره پاشو یه دوش بگیر سرحال شی امروز که تعطیله کلی برنامه برات دارم دیشب شهین خانم با شهریار اومده بودند دنبال ریما که ببرن خونه شون......
خانم دلجو عمدا جمله اش را کامل نکرد رادین بی صبرانه گفت:
خب.........رفت؟
در حالی که می خواست از اتاق خارج شود جواب داد:
نه اب پاکی رو ریخت رو دست همه شون گفت که تا پدر و مادرش برنگردن خونه ی هیچکی نمی ره
رادین در دل احساس خوشحالی کرد ولی در حضور مادرش شانه بالا انداخت:
به خودش مربوطه هر جور دوس داره
خانم دلجو در چارچوب در ایستاد و با لبخند نگاهش کرد:
خودتی سرمن کلاه نذار
و از در بیرون رفت رادین با خنده از تخت پایین امد و جلو اینه ایستاد موهاش به هم ریخته و با ته ریشی که گذاشته بود حسابی صورتش خسته و پریشان به نظر می رسید یک طرف زیر پوش رکابی اش توی شلوار گرم سرمه ای رنگش بود و طرف دیگر ان بیرون زده بود دستی به بازوان عضلانی خود کشید و هوس ورزش به سرش زد به جای برس از انگشتهایش استفاده نمود و موهایش را مرتب کرد بلوز گرم ست شلوارش را از کمد برداشت بعد از اینکه دست و رویش را شست به اتاق مادرش رفت که در حال مرتب کردن تختخوابش بود:
مادر دارم می رم دو برگشتن نون سنگک می گیرم چسز دیگه ای نمی خواین؟
نه پسرم فقط زود بیای دیروز به محبوب قول دادم امروز ببرمشون باغ که زحمتش می افته گردن تو
رادین راضی و خوشحال با انرژی مضاعف از در بیرون رفت یک ساعت و نیم تمام دوید و بعد از خریدن نان سنگک به سمت خانه به راه افتاد وسط کوچه که رسید ناخوداگاه نگاهش به سمت طبقه ی بالای خانه ی خودشان چرخید و با دیدن ریما که تاپ قرمز تندی تنش بود که با شلوارک سفید جذب اش از دور جلب توجه می کرد خونش به جوش امد و اخمهایش در هم رفت تمام شور و هیجانی که داشت با دیدن سرو وضع او از بین رفت و رگ غیرتش به جوش امد به گامهایش شتاب داد و همین طور نگاهش به او بود که بی خیال با موهای بلندش که تا کمر می رسید در حال صحبت کردن با موبایلش بود
دلش می خواست نگاهش می کرد تا به او اشاره می داد که با ان سرو وضع بیرون نایستذ اما دریغا که او متوجه اش نشد خیلی دلش می خواست بداند این وقت صبح با کی تلفنی تلفنی صحبت می کند وقتی وارد حیاط شد گوشهایش را تیز کرد صدایش را بشنود اما موفق نشد و عصبی به خانه رفت خواست پیش مادرش عنوان کند اما وقتی شادی او را دید دلش نیامد نان را روی میز گذاشت و یی سمت حمام رفت می خواست با لذت اب عصبانیت خود را برطرف کند اما انگار بی فایده بود مخصوصا وقتی از حمام بیرون امد و فهمید که برنامه تغییر کرده و قراره که برایشان مهمان از شهرستان بیاید و به این دلیل باغ رفتن کنسل شد و حالش بدتر شد دیگر حوصله ی خانه ماندن را نداشت لباس پ.شید و سوییچ اتومبیلش را برداشت و از در خارج شد با دیدن او پشت اتومبیلش خودش را به ندیدن زد و با اخمهای در هم پشت فرمان اتومبیل خود نشست


ریما با دیدن اخمهای در هم رادین لج خود را بر سر گاز اتومبیل خالی کرد و با خود گفت:پسره ی دیونه فکر کرده از دماغ فیل افتاده خاک بر سر من کنن واسه عاشق شدنم خم کوچه را رد نکرده بود که صدای بوق اتومبیلی توجه اش را جلب کرد با دیدن بنز مدل بالایی که پشت سرش بود زیر لب گفت:این دیگه چیکار داره زد روی ترمز و شیشه ی اتومبیلش را پایین داد راننده ی اتومبیل بنز کنارش قرار گرفت و مودب گفت:

خانوم لاستیک سمت راست ماشینتون خیلی کم باده فکر می کنم پنچرید
ریما به یاد دیروز افتاد که توی اتوبام تصادف شده بود و به خاطر سرعت زیادی که داشت نتوانسته بود مسیرش را عوض کند و مجبور شد از روی شیشه های شکسته که سطح جاده را پر کرده بود بگذرد پنچری اتومبیلش را فراموش کرد و محو تیپ او شد بلوز شلوار مشکی براق و شیک با کفش های ورنی و موهای بلند و واکس خورده و ان گردنبند طلای سفید که روی یقه ی بازش جلب توجه می کرد که او را از هم جنسهایش متمایز می ساخت و ان قدر به چشم ریما خوش تیپ امد که با خود گفت:نکنه از بازیگرای هالیوده که از اسمون افتاده این جا و با صدای عصبی رادین به خود امد:
مشکلی پیش اومده ریما خانم؟
دید که رادین هم اتومبیلش را کنار اتومبیل انها پارک کرده تعجب کرد که ان قدر محو راننده ی بنز شده بود که متوجه امدن رادین نشده بود می دانست که او متوجه نگاهش به ان مرد غریبه شده خجالت کشید اما از طرفی دوست داشت از او انتقام بگیرد و تلافی اخم او را در بیاورد:
این اقا لطف کردند و منو متوجه پنجری ماشینم کردند
راننده ی بنز با ژست و لبخندی خاص که ظاهرا مختص خودش بود گفت":
خواهش می کنم خانوم هر کسی دیگه هم جای من بود شما رو متوجه می کرد
رادین نگاهی به سر تا پای مرد انداخت و با غیظ گفت:
خیلی ممنون جناب لطف کردین مزاحمتون نمی شیم شما بفرمایین
مرد نگاهش به ریما بوذ:
اگه کاری هست در خدمتم
رادین عصبی شد:
ممنونم بفرمایید
مرد سوار بنز اخرین مدلش شد و با یک بوق کوتاه در حالی که به ریما نگاه می کرد با تکان سر از او خداحافظی کرد رادین با تکان سر از او خداحافظی کرد رادین در ان لحظه نگاهش به لاستیک اتومبیل ریما بود گفت:
باید عوض شه چی کار کردین با این لاستیک به این روز در اومده حالا خوبه ده روز از عمر این لاستیم نگذشته
ریما فقط سکوت کرد و رادین ادامه داد:
بهتره ماشینو ببریم توی پارکینگ خونه لاستیکش رو عوض کنیم
ریما به اخمهای در هم او و صورت رنگ پریده اش نگاه کرد و دلش ضعف رفت:
خیلی طول می کشه تا پنچر گیری شه
تقریبا یه ربع بیست دقیقه
دیرم میشه با دوستام قرار دارم
ماشینو بذارین توی پارکینگ من می رسونمتون موقع برگشتن هم زنگ بزنین میام دنبالتون
ریما از خوشی در حال پر.واز بود:
اخه این جوری که مزاحمتون می شم
رادین سوییچ اتومبیل خودش را به سمت او گرفت:
بنشینید تو ماشین من خودم ماشین شما رو می برم تا برگردین پنچری شو گرفتم
ریما سوییچ را گرفت و با گفتن لطف می کنین به سوی اتومبیل او رفت از ایینه نگاهش به او بود که با احتیاط اتومبیل را می راند که به اتومبیل فشار نیاید و پس از چند دقیقه او را دید که به سوی اتومبیل می امد شلوار پارچه ای مشکی با پیراهن استین بلند لیمویی رنگ به تن داشت یک تیپ ساده و در عین حال شیک و مردانه ریما او را با راننده بنز مقایسه کرد و با خود گفت:با اینکه اون خوش تیپ بود ولی این جیگر خودمه وای که چقدر می میرم براش



رادین سوار اتومبیل که شد قبل از حرکت گفت:
تهرون می رین دیگه
بله می رم سمت چیتگر شما تا تهرون منو ببرین کافیه بعدش با تاکسی می رم مزاحم کار شما نمی شم
من کاری ندارم می رسونمتون یه سوال البته اگه دوس داشتین جواب بدین خونه ی کسی می رین؟
نه دوستم اونجا اسب داره منم عاشق اسبم قراره به من و چند تا از دوستای دیگه مون اسب سواری یاد بده
رادین خیالش راحت شد:
انشالا بهتون خوش می گذره
در دل گفت:چه عجب و جواب داد:
ممنونم
رادین هنوز به خاطر صبح اعصابش خرد بود خیلی سعی کرد به ان فکر نکند ولی نتوانست صدای پخش اتومبیلش را کم کرد:
ریما خانوم؟
دل تو دل ریما نبود:
بله
ببخشین خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم اما نمی تونم
ریما متعجب شد:
در چه مورد؟
می دونم یه جور فضولیه ولی چون در حال حاضر خونه ی ما هستین وظیفه ی خودم می دونم به شما تذکر بدم
دل ریما هری ریخت:
خطایی از من سر زده؟
نه فقط..........یه جور بی احتیاطی راستش صب که داشتم از دو بر می کشتم خونه شما رو روی بالکن دیدم که بدون روسری و با تاپ و شلوارک بودین حقیقتش من دوس ندارم تا این جا هستین با اون سرو وضع بیاین رو بالکن
ریما تعجب کرد که چطور متوجه او نشده و اینکه حرص او را در اورده بود خوشحال شد:
اون موقع صب کسی بیرون نبود
رادین حرص خورد:
  فکر می کنید به هر حال از ما گفتن بود این جا همه ما رو می شناسن و جور دیگه ای رو ما حساب می کنن خونه ی ما خونه ی شهیده ما سه تا شهید دادیم دو برادر و پدرم و خونه ی حرمت داره
ریما عصبی حرف او را  قطع کرد:
یعنی شما فکر می کنید من حرمت نگه نداشتم؟
نه من همچین جسارتی نمی کنم فقط از شما خواهش می کنم رعایت کنید دوس ندارم همسایه ها خدایی ناکرده همسایه ها خدایی ناکرده پشت سرتون حرف بزنن
فقط به خاطر این که با تاپ و شلوارک اومدم بیرون؟
شما اون تیپی جلو منم ظاهر نمی شین که یه کمی باهاتون اشنایی دارم اون وقت حاضرید غریبه ها پشت پنجره یا توی کوچه شما رو ببینن؟
من که برای دیده شدن نرفتم توی بالکن می دونستم اون موقع صب کسی بیرون نیسته

می دونم چرا بد برداشت می کنین همه ی همسایه ها ما رو می شناسن و تموم خونه های رو به رو که به بالکن ما دید داره پسر جوون دارن توی این سالا فکر نکنم تا به حال تو خونه ی ما کسی با اون وضعیت اومده باشه توی بالکن همه یه جورایی ما رو الگوی خودشون می دونن منم انتظار زیادی از شما ندارم می تونین می تونین یه شال بندازین رو سرتون و یا بلوز و شلوار بیاین بیرون حتی استین کوتاه هم باشه ایراد نداره اما با اون سرو وضع قبول کنید که جلب توجه می شه نمی گم لباساتون ایراد داره اما قبول کنین توی اجتماع ما این چیزا جا نیفتاده و اگه کسی شما رو ببینه خدایی ناکرده جور دیگها ای در مورد شما قضاوت می کنه
ریما در دل حق به او می داد اما مثل همیشه حرف حق تلخ بود و حرفهای او هم تلخ تر از حنظل بود در جواب فقط سکوت کرد او هم دیگر ادامه نداد و صدای پخش اتومبیل را زیاد کرد و تا خود چیتگر در سکوت بودند به جای مورد نظر که رسیدند او گفت:
هر وقت خواستین بر گردین یک ساعت قبلش به من اطلاع بدین ، من همین جا منتظرتون می مونم .
ممنون موقع برگشتن با دوستام میام یکیشون ماشین داره.
او دیگر اصرار نکرده و قبل از خدحافظی گفت:
امید  وارم از حرف های من نرنجیده باشید.
منتظر جواب ریما نماند به سرعت از او دور شد. او قبل از این که پیش دوستانش برود به شکیلا زنگ زد و همه چیز را برایش توضیح داد. شکیلا گفت:
می مردی لخت و پیی نمی رفتی بیرون؟ والا راس می گه بیچاره. نباید به تریج قبات بر بخوره. به قول خودش تو جلو اونم این طوری نمی گردی شکیلا خندید نکنه رادین دوس داره جلوش این طوری برگردی؟
گمشو، دیوونه
به هر حال من هم حق به اون می دم. این جا که اروپا نیست ایرانه بابا، ایران وقتی در ملا عام قرار می گیری بای پوشیده باشی چون قانون ما اینو می گه حالا غلط درستشو کاری ندارم از این خنده م می گیره که گفته با بلوز شلوار بری اشکال نداره، دیده هیچ جوره حریف نمی شه خواسته این طوری خرت کنه.
خودش خره،با تو.
بی تربیت حالا این دوستای تازه پیدات شدت کیا هستن؟نکنه اهل خلاف ملاف باشن
برو بابا تو هم چه قدر منفی فکر می کنی
قربون تو برم مثبت حواست باشه کلاه سرت نذان زیاد بهشون اعتماد نکن
باشه خاله خان باجی کاری نداری؟



پایات ص 333.
از قرار دادن ادامه رمان دهل به دلیل رعایت حق کپی رایت معذوریم

رمان زیر که داستانی واقعی و جذاب دارد را می‌توانید مطالعه کنید
داستان جذاب و واقعی بدون تو هرگز
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط هادی
هادی آفلاین
عضو رسمی
**
امتیاز: 337
تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰
محل سکونت: جوین
اعتبار: 84
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 31
سپاس شده 42 بار در 34 ارسال
#29
۱۳۹۰-۷-۷، ۰۸:۲۹ صبح
سلام فرزندان ایران سلام فرزندان
جوین واقعا از فعالیتی که دارید باید تشکر کرد ولی فکر نمی کنید این روزها زمان انقدر دارد کم می شود که رمان خواندن ......
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
beni آفلاین
عضو جدید
*
امتیاز: 9
تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۲
محل سکونت: تهران
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۲-۱-۱۰، ۱۲:۲۴ عصر
چرا این رمان کامل نیس بقیش کو؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('628')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.