مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › سمت خدا › انقلاب اسلامی / دفاع مقدس / مدافعان حرم v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 11 بعدی »
› داستان واقعی مردی در آینه + نسخه pdf

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
915
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
KirbyBuley امروز
SashaMace1 امروز
KarenLutz دیروز
JustineLen دیروز
JacobGardn دیروز
PenelopePa ۶-۹
RosalynHen ۶-۹
VerlaBoser ۶-۹

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 3.69
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان واقعی مردی در آینه + نسخه pdf

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#61
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۵:۴۴ عصر
قسمت شصت و دو

خیلی آرام و خونسرد به پشتی نیمکت تکیه دادم ... انگار نه انگار چی داشت می گفت و درون من این روزها چه حال و غوغایی بود ... نمی تونستم عقب بکشم ... 
می دونستم اشتباه کرده بودم و تحت شرایط سختی ... حتی نزدیک بود اون بچه رو با تیر بزنم ... بچه ای که مال اون بود ... اما اذعان به اون اشتباه یعنی تمام شدن اعتبارم و پایین اومدن از موضع قدرت ... 
برای چند لحظه نگاهم توی پارک چرخید ... با فاصله چند متری از ما فضای بازی بچه ها بود ... داشتن بین اون تاب و سرسره ها و وسائل، بازی می کردن ... و صدای خنده و شادی شون تا نیکمت ما می رسید ... بچه هایی هم سن یا بزرگ تر از نورا ... 


- قبول دارم اون شب فضای سنگینی بین ما به وجود اومد ... اگه می خوای این رو بشنوی باید بگم بابتش متاسفم ... اما من فقط داشتم به وظیفه ام عمل می کردم ... و به خاطر عمل به وظیفه ام متاسف نیستم ... 

جدی توی صورتم زل زد ... چشم هاش از شدت ناراحتی و عصبانیت می لرزید ... حس می کردم داره محکم دندان هاش رو  روی هم فشار میده ... و من فقط داشتم ارزیابیش می کردم ... استاد ریاضی ای که خودش وسط یه معادله گیر کرده بود ... 
- منظورم این نبود ... 
- پس تا منظورتون رو واضح نگید نمی تونم کمکی بکنم ... 


تظاهر کردم نمی دونم چی توی سرش می گذره ... اما دروغ بود ... می خواستم حلش کنم و به جواب برسم ... می خواستم افکارش رو خودش از اون پشت بیرون بکشه ... 

گام بعدی، شکست حالت کنترلیش بود ... یعنی نقش بستن یک لبخند آرام و با اطمینان خاطر روی چهره من ... 
با دیدن اون حالت ... چند لحظه با سکوت تمام بهم نگاه کرد ... می دیدم سعی داشت دست های نیمه مشت اش رو از اون حالت بسته باز کنه ... اما انگشت هاش می لرزید ... 

موفق شده بودم ... چند لحظه تا شکسته شدن گارد روانیش فاصله بود ... چند لحظه تا دیوارها فرو بریزه ... و بتونم همه چیز رو ببینم ... اما یهو از جاش بلند شد ... نه برای حمله کردن به من ... یا ... 

بلند شد و یه قدم ازم فاصله گرفت ... چرخید سمتم ... هنوز به خودش مسلط نشده بود ... ولی ...
- متشکرم کارآگاه ... و عذرمی خوام از اینکه وقت و زمان استراحت تون رو گرفتم ... 


باورم نمی شد چی دارم می شنوم ... 
من می خواستم مثل یه معادله، تمام مولفه ها رو از هم باز کنم و راه حلش و پیدا کنم ... اما اون دیگه یه معادله چند مجهولی نبود ... جلوی چشم هام به یه ساختار چند بعدی ناشناخته تبدیل شد ... یه کدنویسی غیر قابل هک ... برنامه ای که کدهاش غیر قابل نفوذ بودن ... 

عجیب ترین موجودی که در مقابلم قرار داشت ... چیزی که تا به اون لحظه ندیده بودم ... اون از من دور می شد و حتی نگاه کردن بهش از اون فاصله تمام وجود من رو به وحشت می انداخت ... ترس رو با بند بند وجودم حس می کردم * ... و این قانون ناشناخته هاست ...



پ.ن نویسنده: این قسمت از داستان، به شدت من رو به یاد آیات جنگ و جهاد در قرآن انداخت که خداوند می فرمایند؛ ما ترس و وحشت شما رو در دل های اونها می اندازیم تا جایی که در برابر شما احساس عجز و ناتوانی کنند.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#62
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۵:۴۸ عصر
قسمت شصت و سه


برگشتم توی ماشین ... اما نمی تونستم از فکر کردن بهش دست بردارم ... 
- چرا می خواست بدونه من در موردش گزارش دادم یا نه؟ ... اگه کار اشتباهی ازش سرنزده چرا باید براش مهم باشه؟ ... شاید ... 
اون آدم خطرناکی بود ... یه آدم غیر قابل محاسبه ...کسی که نمی دونستی با چی طرف هستی و نمی تونستی خطوط بعدی فکرش رو حدس بزنی ... 
از طرف دیگه آدم محکم و نترسی بود ... و این خصوصیات زنگ خطر رو در وجود من به صدا در می آورد ... 
نمی تونستم بیخیال از کنارش رد بشم ... از چنین آدمی، انجام هیچ کاری بعید نیست ... اگه روزی بخواد کاری بکنه ... هیچ کس نمی تونه اون رو پیش بینی کنه و جلوش رو بگیره ... 


بدون درنگ برگشتم اداره ... 
دنیل ساندرز ... باید دوباره در موردش تحقیق می کردم و پرونده اش رو وسط می کشیدم ... 
توی ماشین منتظر برگشت اوبران شدم ... اگه خودم می رفتم تو و رئیس من رو می دید ... بعد از مواخذه شدن به جرم برگشتن سر کار ... مجبورم می کرد همه چیز رو توضیح بدم و بگم چرا برگشتم ... همه چیزی که توی اون لحظات توضیح دادنش اصلا درست نبود ... 

چند ساعت بعد ... از ماشین پیاده شد و رفت سمت ساختمون اصلی ... 
سریع گوشی رو در آوردم و بهش زنگ زدم ... 
- من بیرون اداره رو به روی در اصلیم ... سریع بیا کارت دارم ... 

گوشی به دست چرخید سمت ورودی اصلی ... تا چشمش به ماشینم افتاد با سرعت از خیابون رد شد و نشست تو ... 
- چی شده؟ ... چه اتفاقی افتاده؟ ...

رنگش پریده بود ...
- چیه؟ ... چرا اینطوری نگران شدی؟ ...


با دیدن حالت عادی و بیخیال من، اول کمی جا خورد ... و بعد چهره اش رفت توی هم ... 
- تو روزهای عادی باید از کنار خیابون جمعت کرد ... بعد توی مدتی که بهت مرخصی دادن یهو سر و کله ات پیدا شده ... و تیپ جاسوس بازی برداشتی ...

و صداش رو کلفت کرد و ادای من رو در آورد ...
- "من بیرون اداره ام ... سریع بیا کارت دارم" ... 
خوب انتظار داشتی چه ریختی بشم؟ ... 

خنده ام گرفت ... بیچاره راست می گفت ... 
- چیزی نیست فقط اگه سروان، من رو ببینه پوست کله ام کنده است ... موقع رفتن بهم گفت اگه توی این مدت برگردم اداره بقیه تعطیلات رو باید توی بازداشتگاه استراحت کنم ...


خودش رو کمی روی صندلی جا به جا کرد ... هنوز اون شوک توی تنش بود ... 
- ایده بدی هم نیست ... یه مدت اونجا می مونی و غذای زندان رو می خوری ... 
اتفاقا بدم نمیاد برم الان به رئیس بگم اینجایی ... 

خنده اش با حالت جدی من جدی شد ... 
- لوید ... می خوام توی این یکی دو روزه ... بدون اینکه کسی بویی ببره ... پرونده یه نفر رو برام در بیاری ... از تاریخ تولدش گرفته تا تعداد عطسه هایی که توی آخرین مریضیش انجام داده ... بدون اینکه احدی شک کنه یا بو ببره ... 

با حالت خاصی بهم زل زد ... مصمم و محکم ... 
- پس برداشت اولم درست بود ... حالا اسمش چیه؟ ...

دستش رو برد سمت دفترچه توی جیبش ... 
- نیازی به نوشتن نیست ... می شناسیش ... دنیل ساندرز ... دبیر ریاضی کریس تادئو ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#63
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۵:۵۱ عصر
قسمت شصت و چهار

از شنیدن این اسم خوشش نیومد ... 
- اون آدم خوبیه ... به اون پرونده هم که ارتباطی نداشت ... 
- با اون پرونده نه ... اما اشتباه نکن ... آدم خطرناکیه ... خیلی خطرناک ... 
از ماشین پیاده شد و رفت سمت اداره ... هر چند بهم قول داد ته همه اطلاعات ثبت شده اش رو در میاره ... اما از چیزی که بهش گفته بودم اصلا خوشش نیومده بود ... اوبران از همون اوایل نسبت به ساندرز احساس خوبی داشت ... 


حالا دیگه نوبت من بود ... باید از بیرون همه چیز رو زیر نظر می گرفتم ... مثل یه مامور مخفی ... تمام حرکات و رفت و آمدهاش ... تمام افرادی که باهاش در ارتباط بودن ... هر کدوم می تونستن یه قدرت بالقوه برای بروز شرارت باشن ... قدرتی که با اون قدرت و توانای خاص ساندرز می تونست به یه فاجعه بزرگ تبدیل بشه ... 

اوبران توی این فاصله می تونست تمام اطلاعات دولتی و اجتماعی اون رو در بیاره ... اما نه همه چیز رو ... برای اینکه اون رو زیر نظارت کامل اطلاعاتی بگیره باید سراغ افرادی می رفت ... که ظرف چند ثانیه همه چیز لو می رفت ... 
اگه چیز خاصی وسط نبود زندگی یه انسان می رفت روی هوا و نابود می شد ... و اگه چیز خاصی وجود داشت، ساندرز مال من بود ... خودم پیداش کرده بودم و کسی حق نداشت پرونده رو از من بگیره ... و پرونده تروریست ها به دایره جنایی تعلق نداشت ... 


توی مسیر برگشت به خونه ایده فوق العاده ای به ذهنم رسید ... پرونده دو سال پیش ... گروه هکری که اطلاعات بانکی یه نفر رو هک کرده بودن ... و کارفرماشون بعد از تموم شدن کار ... برای اینکه ردی از خودش باقی نزاره، یه قاتل رو برای کشتن شون فرستاده بود ... 
دو نفرشون کشته شدن ... یکی شون راهی بیمارستان شد و رفت زندان ... و آخرین نفر ... کسی که در لحظات آخر از انجام کار منصرف شده بود و ازشون جدا شده بود ... اون هنوز آزاد بود ... و اون کسی بود که بهش احتیاج داشتم ... 

رفتم جلوی در خونه اش ... توی زیر زمینش کار می کرد ... تمام وسائل و کامپیوترهاش اونجا بود ... 
در رو که باز کرد ... اصلا از دیدن من خوشحال نشد ... نگاهش یخ کرد و روی چهره اش ماسید ... مثل زامبی ها به سختی به خودش تکانی داد ... از توی در رفت کنار و اون رو چهار طاق باز کرد ... 

لبخند معناداری صورتم رو پر کرد ... 
- سلام مایکل ... منم از دیدنت خوشحالم ... 

آبجوها رو دادم دستش ... و رفتم تو ... اون هم پشت سرم ... 
- همیشه از دیدن مهمون اینقدر ذوق می کنی؟ ... اونم وقتی دست خالی نیومده؟ ...

چند قدم جلوتر تازه فهمیده چرا اونقدر از دیدنم به هیجان اومده بود ... 
چند تا دختر و پسرِ عجیب و غریب تر از خودش ... مواد و الکل ... نیمه نعشه ... توی صحنه هایی که واقعا ارزش دیدن نداشت ... 

چرخیدم سمتش و زدم روی شونه اش ...
- شرمنده نمی دونستم پارتی خصوصی داری ... من واست یکی بهترش رو تدارک دیدم ... نظرت چیه ادامه این مهمونی رو بزاری واسه بعد؟ ... 

توی چند ثانیه درک متقابل عمیقی بین مون شکل گرفت ... با شنیدن اون جملات ... چهره اش شبیه گوسفندی شد که فهمیده بود می خوان سرش رو ببرن ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#64
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۵:۵۴ عصر
قسمت شصت و پنج

بساط شون رو جمع کردن و از اونجا رفتن ... کمی طول کشید تا اون قیافه های خمار، بتونن درست و حسابی مسیر خروجی رو پیدا کنن ... 
- واقعا می خوای جوونیت رو با این همه استعداد اینطوری دود کنی؟ ... 
ولو شد روی مبل ... گیج بود اما نه به اندازه بقیه ... 
- زندگی من به خودم مربوطه کارآگاه ... واسه چی اومدی اینجا؟ ...

در یکی از آبجوها رو باز کردم و نشستم جلوش ... 
- دفعه قبل که پیشنهادم رو قبول نکردی بیای واسه پلیس کار کنی ... حالا که تو نیومدی ... اداره اومده پیش تو ... 


خودش رو یکم جا به جا کرده و پاش رو انداخت روی دسته مبل ... چنان چشم هاش رو می مالید که حس می کردم هر لحظه دستش تا مچ میره تو ... 
- اون وقت کی گفته من قراره باهاتون همکاری کنم؟ ... هیچ کس نمی تونه منو مجبور کنه کاری که نمی خوام بکنم ...

کامل لم دادم به پشتی مبل ... و پاهام رو انداختم روی هم ... اونقدر کهنه بود که حس می کردم هر لحظه است فنرهاش در بره و پارچه روی مبل رو پاره کنه ... 
حالت نیمه جدی با پوزخند مصممی ضمیمه حالت قبلیم کردم ...
- بعید می دونم ... آخرین باری که یادم میاد باید به جرم مشارکت توی دزدی اطلاعات و جا به جا کردن شون می رفتی زندان ... اما الان با این هیکل خمار اینجا نشستی ... می دونی زندان به بچه های لاغر مردنی ای مثل تو اصلا خوش نمی گذره؟ ...


با شنیدن اسم زندان، کمی خودش رو جا به جا کرد ... اما واسه عقب نشینی کردنش هنوز زود بود ... صداش گیج و بم از توی گلوش در می اومد ...
- اما من که کاری نکردم ... 
- دقیقا ... تو از همه چیز خبر داشتی اما کاری نکردی و چیزی نگفتی ... گذاشتی خیلی راحت نقشه شون رو پیاده کنن ... و ازشون حمایت کردی که قسر در برن ... تازه یادت رفته نوشتن یکی از اون برنامه ها کار تو بود؟ ... 
اگه فراموش کردی می تونم به برگشت حافظه ات کمک کنم ... من عاشق کمک به پیشرفت رشته پزشکی ام ... خیلی نوع دوستانه است ...


با اکراه خودش رو جمع و جور کرد ... پاش رو از روی دسته مبل برداشت و شبیه آدم نشست ...
- دستمزدم بالاست ... 

از روی اون مبل قراضه بلند شدم ... دیگه داشت کمرم رو می شکست ... رفتم سمتش ... دست کردم توی جیبم ... از توی کیف پولم دو تا 100 دلاری در آوردم و گرفتم سمتش ... 
- دویست دلار ... پول اون آبجوهایی رو هم که برات خریدم نمی خواد بدی ... 


باحالت تمسخرآمیزی بهم خندید ... و با پشت دست، دستم رو پس زد ...
- فکر کنم گوش هات مشکل پیدا کرده ... یه دکتر برو ... 
بسته به نوع کاری که بخوای قیمت میدم ... 

با اون صورت خمار و نیمه نعشه بهم زل زده بود ... ابروهام رو انداختم بالا و پوزخند تمسخرآمیزش رو بهش پس دادم ... پول ها رو بردم سمت کیفم پول ... تظاهر کردم می خوام برشون گردونم توش ...
- باشه هر جور راحتی ... انتخابت برای کمک به پیشرفت علم پزشکی رو تحسین می کنم ... واقعا انتخاب فداکارانه ای کردی ... 


مثل فنرهای اون مبل از جا پرید و دویست دلار رو از دستم گرفت ... 
- فقط یادت باشه من هیچ چیزی رو گردن نمی گیرم ... تو پلیسی و هر کاری می خوای بکنی گردن خودته ... چه خوب یا بد ... 

آبجوها رو از روی میز برداشت و رفت سمت یخچال ... لبخند پیروزمندانه ای صورتم رو پر کرد ... قطعا خوب بود ... 
- مطمئن باش ... من هیچ وقت تو رو ندیدم و این صحبت ها هرگز بین ما رد و بدل نشده ... فقط یه چیزی ... 

برگشت سمتم ... 
- تا تموم شدن کار ... نه چیزی می کشی ... نه چیزی می خوری ... می خوام هوشیارِ هوشیار باشی ... باید کل مغزت کار کنه ... نه اینطوری دو خط در میون ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#65
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۵:۵۷ عصر
قسمت شصت و شش

دو روز بعد، سر و کله اوبران با پرونده کامل دنیل ساندرز پیدا شد ... ریز اطلاعاتی که می شد بدون ایجاد حساسیت یا جلب توجه پیدا کرد ... اما همین اندازه هم برای شروع کافی بود ... تمام شب رو روش کار کردم و فردا صبح ساعت 6 از خونه زدم بیرون ... 
چند بار زنگ زدم تا بالاخره در رو باز کرد ... گیج با چشم های بسته ... از دیدنش توی اون حالت خنده ام گرفت ...
- سلام مایک ... خوب نیست تا این وقت روز هنوز خوابی ... 

برگشت داخل ... اول فکر کردم گیج خوابه اما نمی تونست برگرده توی اتاقش ... پاهاش رو روی زمین می کشید ... رفت سمت مبل و روی سه نفره ولو شد ... 
رفتم سمتش و تکانش دادم ... توی همون چند لحظه دوباره خوابش برده بود ... مثل آدمی که می خواد توی خواب از خودش یه مگس سمج رو دور کنه دستش رو روی هوا تکان می داد ... 
- گمشو کارآگاه ... خواهش می کنم ... 


فایده نداشت ... هر چی صداش می کردم یا تکانش می دادم انگار نه انگار ... میز جلوی مبل رو کمی هل دادم کنار ... خم شدم ... با یه دست تی شرتش و با دست دیگه شلوارش رو گرفتم ... و با تمام قدرت کشیدم ... پرت شد روی زمین ... گیج و منگ پاشد نشست ... قهوه رو دادم دستش ... 
- خوبه بهت گفته بودم حق نداری توی این فاصله بری سراغ این چیزها ... 

خودش رو به زحمت دراز کرد و لیوان قهوه رو گذاشت روی میز ... دستش رو به مبل گرفت و پا شد ... 
- تو چطور پلیسی هستی که نمی دونی قهوه خماری رو از بین نمی بره ...


دقیقا همون حرفی که من به اوبران می گفتم ... 
رفت سمت دستشویی ... و من مثل آدمی که بهش شوک وارد شده باشه بهش نگاه می کردم ... عقب عقب رفتم و نشستم روی مبل ... 

تازه فهمیدم چرا آنجلا ولم کرد ... تصویر من توی مایک افتاده بود ... زندگی من ... و چیزهایی که تا قبلش نمی دیدم ... دنبال جواب بودم و اون رو به خاطر ترک کردنم سرزنش می کردم ... اما این صحنه ها کریه تر از چیزی بود که قابل تحمل باشه ... مردی که وسط خونه خودش و قبل از رسیدن به دستشویی بالا آورد ... و بوی الکل و محتویات معده اش فضا رو به گند کشید ... 

باورم نمی شد ... من پلیس بودم ... من هر روز با بدترین صحنه ها سر و کار داشتم ... هر روز دنبال حقیقت و مدرک می گشتم ... تا به حال هزاران بار این صحنه ها رو دیده بودم ... اما چطور متوجه هیچ کدوم از نشانه ها نشدم؟ ...


بلند شدم و رفتم سمتش ... یقه اش رو گرفتم و دنبال خودم تا حموم کشان کشان کشیدم ... پرتش کردم توی وان و آب سرد دوش رو باز کردم ... صدای فریادش بلند شده بود ... سعی می کرد از جاش بلند بشه اما حتی نمی تونست با دستش دوش رو بگیره ... چه برسه به اینکه از دست من بکشه بیرون ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#66
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۶:۰۰ عصر
قسمت شصت و هفت

حالش که بهتر شد پرونده رو گذاشتم جلوش ...
- شماره حساب ها و شماره تلفن های ساندرز توشه ... می خوام ریز گردش های مالیش رو بررسی کنی ... از چه حساب هایی پول وارد حساب شون میشه ... هم خودش و هم زنش ... نه فقط حساب واریز کننده ... 
ردیابی کن ببین حساب های مبدا کجاست؟ ... می خوام بدونم پولی که وارد حسابش میشه چند دست چرخیده ... نفرات قبلی چه افرادی بودن ... 
پولی که به حسابش میاد واریزش از خارج کشوره یا نه؟ ... اگه هست کدوم کشور یا کشورها؟ ... و آیا اونم به حساب کسی پول واریز کرده یا نه؟ ...


همین طور که توی زیرزمین، پشت میز L شکلش و سیستم هاش نشسته بود ... پرونده رو یکم بالا و پایین کرد ... و به پشتی صندلیش تکیه داد ... 
- همین؟ ... فکر نمی کنی دویست دلار واسه همچین کاری یکم زیاده؟ ... 

بدون توجه به طعنه اش، خندیدم و ابروم رو با حالت معناداری انداختم بالا ... 
- کی گفته فقط در همین حده؟ ... قبل از اینکه بررسی گردش های مالی رو شروع کنی ... اول باید گوشی و ایمیلش رو هک کنی ... می خوام تک تک تماس ها و پیام هاش رو ببینم ... و مستقیم حرف هاشون رو بشونم ... 


پرونده رو بست و حل داد طرفم ... 
- من نیستم ... از این پرونده بوی خوبی نمیاد ... اگه بهش مشکوکی اطلاع بده ... می دونی اگه گیر بیوفتیم چه بلایی سرمون میارن؟ ... 

رفتم سمت میز و پرونده رو برداشتم ... دوباره گذاشتم جلوش ... 
- تو فقط هک رو انجام بده ... و همه چیز رو وصل کن به لب تاپ خودم ... هر اتفاقی افتاد من اسمی از تو وسط نمیارم ... به خاطر کشور و مردمت این کار رو بکن ... 


چهره اش شدید برزخ شده بود ... نه می تونست عقب بکشه ... نه جرات وسط اومدن رو داشت ... 
دستش رو حائل صورتش کرد و وزنش رو انداخت روی اونها ... و من ته دلم بهش التماس می کردم قبول کنه ... اگه عقب می کشید و جا می زد نمی دونستم دیگه سراغ کی می تونم برم ... باید کلی می گشتم و احتمال اینکه بتونم یه نفر با توانایی اون پیدا کنم که قابل اعتماد باشه کم بود ... اون هم بدون اینکه توجه واحد تحقیقات داخلی رو به خودم جلب کنم ... که چرا بدون اطلاع مقامات بالاتر، وارد چنین کارهایی شدم ... 

بالاخره سکوت سنگین بین ما تموم شد ... چرخید از سمت دیگه میز، لب تاپ من رو برداشت ... 
- می تونم کاری کنم اطلاعات تماسش بیاد روی سیستمت ... ولی واسه هک کردن اطلاعات بانکی و ردیابی شون ... اونم توی این حجم وسیع سیستم تو به درد نمی خوره ... باید با سیستم خودم انجام بدم ... 


مشخص بود بدجور نگران شده ... حق داشت ... اگه با یه گروه تروریستی سر و کار داشتیم و اونها زودتر سر حساب می شدن ... شاید نمی تونستم از جون اون دفاع کنم ... خودم هم بدم نمی اومد یه گزارش رد کنم و بکشم کنار ... تخصص من توی این زمینه ها نبود ... اما می ترسیدم اون بی گناه باشه ... و من یه احمق که زندگی اون و خانواده اش رو با یه شک پوچ از بین می بره ... 

- نگران نباش ... من نمی خوام دست به اطلاعاتش ببری ... فقط می خوام توی سیستم بانکی رخنه کنی و گردش ها رو کامل چک کنی ... فقط کافیه این بار یکم محتاط تر عمل کنی ... همین ... 
شماها دفعه قبل هم از خودتون ردی نذاشته بودید ... اگه اون طرف، قاتل اجیر نمی کرد عمرا کسی به این زودی متوجه می شد چی شده ...


یکم با دست پیشونیش رو خاروند ... معلوم بود بدجور عصبی شده ... برای چند لحظه با خودم گفتم ... الانه که عقب بکشه و بزنه زیر همه چیز ... نگاهش رو برگردوند روی من ... 
- باشه ... اما یادت نره تا گردن به من بدهکار شدی ... 

با شنیدن این جمله لبخند رضایت صورتم رو پر کرد ... هر چند التهاب عجیبی وجودم رو فراگرفته بود ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#67
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۶:۰۲ عصر
قسمت شصت و هشت

فردا صبح اول وقت صدای زنگ در بلند شد ... هنوز گیج خواب بودم که با زنگ دوم به خودم اومدم ... در رو که باز کردم مایکل بود ... 
- هنوز هوا کامل روشن نشده ... 
سرش رو انداخت پایین و همین طوری اومد تو ... 
- می دونم ... 

و رفت نشست روی کاناپه ... 
در رو بستم ... چشم هام یکی در میون باز می شد ... یکی رو که باز می کردم دومی بی اختیار بسته می شد ...  
- گوشیش رو هک کردم ... فقط یه مشکلی هست ... برای اینکه بتونی حرف هاش رو گوش کنی باید از یه فاصله ای دورتر نشی ... 

روی مبل یه نفره ولو شدم ... اونقدر گیج خواب بودم که مغزم حرف هاش رو پردازش نمی کرد ... 
- اگه هنوز گیجی می تونم ببرمت دوش آب یخ بگیری ... 


چشم هام رو باز کردم ... خنده انتقام جویانه ای صورتش رو پر کرده بود ... ناخودآگاه از حالتش خنده ام گرفت ... 
- اتفاقا تو ترکم ...
- بستگی داره توی ترک چی باشی ... این چشم های سرخ، سرخ خواب نیست ... 

از جا بلند شدم و رفتم سمت دستشویی ... 
- نمی تونستم بخوابم ... مجبور شدم قرص بخورم ...


شیر رو باز کردم و سرم رو گرفتم زیر آب سرد ... حرکت سرما رو از روی پوست تا داخل مغزم حس می کردم ... سرم رو که آوردم بالا، توی در ایستاده بود ... حوله رو از آویز بغل در برداشت و پرت کرد سمتم ... چهره اش نگران بود ... 
- چی شده؟ ...
- منم دیشب از شدت نگرانی خوابم نمی برد ... می خوای بیخیال بشیم؟ ... 

خنده تلخی صورتم رو پر کرد و خیلی زود همون هم یخ زد ... حوله رو انداختم روی سرم و شروع کردم به خشک کردن سر و صورتم ... و از در رفتم بیرون ... 
- مشکل من نگرانی نیست ... من سال هاست اینطوریم ... جدیدا بدتر هم شده ... 


بی خوابی ها و کابووس های هر شب من ... یه داستان قدیمی داشت ... از ترس و نگرانی نبود ... 
عذاب وجدان مثل خوره روحم رو می خورد و آرامش رو ازم گرفته بود ... اوایل تحملش راحت تر بود ... اما بعد از یه مدت و سر و کار داشتن با اون همه جنایت و جنازه ... دیگه کنترلش از دستم در رفت ... بعد از ماجرای نورا ساندرز هم ... 
من دیگه یه آدم از دست رفته بودم ... یه آدمی که مثل ساعت شنی داشت به آخر می رسید ... 

شیوه کار رو کامل بهم یاد داد و قرار شد اولین روز رو همراهم بیاد ... 
توی ماشین اجاره ای، کنار من نشسته بود که ساندرز از خونه اش اومد بیرون ... نمی تونستم با مال خودم همه جا دنبالش راه بیوفتم ... اون ماشین من رو می شناخت ... 
بالاخره اولین روز تعقیب و مراقبت شروع شد ... 
چند ساعت بعد، مایکل برگشت خونه اش تا هک اطلاعات اون رو شروع کنه ... و حالا فقط من بودم و دنیل ... و یه ماموریت 24 ساعته ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#68
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۶:۰۵ عصر
قسمت شصت و نه

یه هفته تمام و هیچ چیز ... نه تماس مشکوکی ... نه آدم مشکوکی ... 
مایکل هم کل اطلاعات مالی اون رو زیر و رو کرده بود ... به مرور داشت این فکر توی سرم شکل می گرفت که یا این همه سال کار کردن توی واحد جنایی ... من رو به آدمی با توهم تئوری توطئه تبدیل کرده ... یا اون همه چیز رو فهمیده و خطوط پشت سرش رو پاک کرده ...
از طرفی هنوز ترس و رعب عجیبی ازش توی وجودم بود ... ترسی که نمی گذاشت به چشم یه آدم معمولی بهش نگاه کنم ... 
آدم پیچیده، چند بعدی و چند مجهولی ای که به راحتی توی چند برخورد، حتی افرادی مثل اوبران نسبت بهش نرم می شدن .. . و بعد از یه مدت می تونست اعتماد اونها رو به خودش جلب کنه ... 
تا حدی که مطمئن بودم اگه سال های زیاد رفاقت و همکاری من با اوبران نبود ... حاضر نمی شد درخواستم رو قبول کنه ... و اطلاعات شخصی ساندرز رو برام در بیاره ... 


چند ساعتی می شد توی مدرسه بود ... و من توی اون گوشه دنج قبل، همچنان منتظر بودم ... بهترین نقطه ای بود که می تونستم فاصله ام رو باهاش حفظ کنم و از طرفی هر جای مدرسه هم که می رفت، همچنان به تماس هاش گوش کنم ... و این به لطف جان پرویاس بود ... 

همین که بهش گفتم لازمه چند وقت مدرسه زیر نظر باشه قبول کرد و نپرسید اون تهدید احتمالی که دبیرستانش رو تهدید می کنه چیه ... سر پرونده کریس ... و دختر خودش اعتمادش نسبت بهم جلب شده بود ...  


چند ساعت توی یه نقطه نشستن واقعا خسته کننده بود ... تا اینکه بالاخره تلفنم زنگ خورد ... مایکل بود ... 
- حدود 45 دقیقه پیش ... خانم ساندرز سه تا بلیط هواپیما به مقصد تورنتو گرفت ... 
- خوب که چی؟ ... تعطیلات نزدیکه ... 
- داری چیزی می خوری؟ ... 

تا این رو گفت بیسکوئیت پرید توی گلوم ... نزدیک بود خفه بشم ... 
- فعلا تنها چیز جذاب اینجا واسه پر کردن اوقات بیکاری، خوردنه ... 

چند لحظه مکث کرد ... 
- اگه میذاشتی حرفم تموم بشه به قسمت های جذابش هم می رسید ... بلیط برای تعطیلات چند روزه ی پیش رو نیست ... 
غیر از بلیط های پرواز تورنتو ... برای فردای اون روز، سه تا بلیط دیگه هم رزرو کرد ... به اسم خودش، همسرش و دخترش ... یک توقفه ... مقصد نهایی، ایران ... 

با شنیدن این اسم دستم شل شد و بقیه بیسکوئیت از دستم افتاد ... سریع دستم رو کردم توی جیب کتم و دفترچه یادداشتم رو در آوردم ... 
- شماره پرواز و شرکت هواپیمایی هر دو پرواز رو بگو  ... 


تلفن رو که قطع کردم هنوز توی شوک بودم ... داشتم به عقلم شک می کردم اما این اتفاق یعنی شک من بی دلیل نبوده ... 
عراق*، یه کشور با تسلط شیعه ... و پر از گروه های تروریستی ... 
اون شاید ثروت زیادی نداشت اما می تونست حامی مالی یا حتی واسطه مالی گروه های تروریستی باشه ... علی الخصوص اگه شیعه باشه ... شیعیان از القاعده و طالبان هم خطرناک ترن ... 

نفسم بند اومده بود ... هر چند هنوز هیچ مدرکی علیهش نداشتم اما انگیزه ای که داشت از بین می رفت دوباره زنده شد ... باید تا قبل از اینکه از کشور خارج می شد گیرش می انداختم ... 
10 دقیقه بعد دوباره تلفن زنگ خورد ... اما این بار مال من نبود ... تلفن دنیل ساندرز ... تماس ورودی: همسرش ... 


* اشتباه شنیداری پای تلفن به علت شباهت تلفظ ایران و عراق در زبان انگلیسی است.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#69
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۶:۰۷ عصر
قسمت هفتاد

دنیل گوشی رو برداشت ... صدای شادش بعد از شنیدن اولین جملات همسرش به شدت ابری شد ... 
- سلام ... چند دقیقه پیش برای هر سه تامون بلیط گرفتم ... برای روزرو هتل با دوستت هماهنگ کردی؟ ...
دنیل سکوت کرده بود ... سکوت عمیقی که صدای پر از انرژی بئاتریس ساندرز رو آرام کرد ...
- اتفاقی افتاده؟ ... چرا اینقدر ساکتی؟ ...

و دوباره چند لحظه سکوت ...
- شرمنده ام بئا ... فکر نمی کنم بتونیم بریم ... 
چند روزی بود که می خواستم بهت بگم اما نتونستم ... هر بار که قصد کردم بگم ... با دیدن اشتیاقت، نتونستم ... منو ببخش ... 


حس می کردم می تونم صدای دل دل زدن و ضربان قلب همسرش رو بشنوم ... اون صدای شاد، بغض کرده بود ... 
- چی شده دنیل؟ ...

نفسش از ته چاه در می اومد ...
- میشه وقتی برگشتم در موردش صحبت کنیم؟ ...

بغض بئاتریس شکست ... 
- نه نمیشه ... می خوام همین الان بدونم چه اتفاقی افتاده؟ ... من تمام سال رو منتظر رسیدن این روز بودم ... 
سال گذشته که نتونستیم بریم تو بهم قول دادی ... قول دادی امسال هر طور شده ما رو می بری ... 
نمی تونم تا برگشتت صبر کنم ... تا برگردی دیوونه میشم ... 


تا به حال ندیده بودم حرف زدن تا این حد سخت باشه ... شاید نمی تونست کلمات مناسب رو پیدا کنه ... و شاید ... 
به حدی حس اون کلمات عمیق بود ... که دلم نمی خواست به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم ... 

دنیل سکوت کرده بود ... و تنها صدایی که توی گوشی می پیچید ... صدای نفس کشیدن هاش بود ... سخت و عمیق ... و این سکوت چیزی نبود که همسرش توان تحمل رو داشته باشه ... 

- به من قول داده بودی ... 
این تنها چیزی بود که توی تمام مدت ازدواج مون با همه وجود ازت می خواستم ... 
منم دلم می خواد مثل بقیه برای زیارت برم ... دلم می خواد حرم های مقدس رو از نزدیک ببینم ... می خوام توی هوای مشهد و قم نفس بکشم ... می خوام اربعین بعدی، من رو ببری کربلا ... می خوام تمام اون مسیر رو همراه شوهر و دخترم پیاده برم ... 
هیچ وقت ... هیچ چیزی ازت نخواستم ... تنها خواسته من توی این سال ها از تو ... فقط همین بود ... 

سکوت دنیل هم شکست ... صدای اشک ریختنش رو از پشت تلفن می شنیدم ... اونقدر که حتی می شد لرزش شانه هاش رو حس کرد ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#70
۱۳۹۹-۱۲-۲۳، ۰۶:۱۰ عصر
قسمت هفتاد و یک

من مات و مبهوت به حرف های اونها گوش می کردم ... مفهوم بعضی از کلمات رو نمی دونستم و درک نمی کردم ... 
اون کلمات واضح، عربی بود ... شاید رمز بود ... اما چه رمزی که هر دوی اونها گریه می کردن ... اونها که نمی دونستن من به تلفن شون گوش می کنم ... 
چند ثانیه بعد، دنیل این سکوت مرگبار رو شکست ... 
- من رو ببخش بئا ... این بار اصلا زمان خوبی برای رفتن نیست ... شاید سال دیگه ... 

و اون پرید وسط حرفش ... 
- مطمئنی سال دیگه من و تو زنده ایم؟ ... یادته کریس هم می خواست امسال با ما بیاد؟ ...

دوباره بغض راه گلوش رو سد کرد ... بغضی که داشت من رو هم خفه می کرد ...
- اما اون دیگه نمی تونه بیاد ... اون دیگه فرصت دیدن حرم های مقدس رو نداره ... کی می دونه سال دیگه ای برای من و تو وجود داشته باشه؟ ...


نفس های ساندرز دوباره عمیق شده بود ... از عمقی خارج می شد که حرارت آتش و درد درونش با اونها کنده می شد و بیرون می اومد ... به زحمت بغضش رو کنترل کرد ... 
- کارآگاهی که روی پرونده کریس کار می کرد رو یادته؟ ... 

و دوباره سکوت ...
- اون رفتارش با من مثل یه آدم عادی نیست ... دقیقا از زمانی که فهمید ما مسلمانیم ... طوری با من برمی خورد می کنه که ... 
بئاتریس ... من نمی تونم علت رفتارش رو پیدا کنم ... اگه به چیزی فکر کرده باشه که حقیقت نداره ... و اگه چیزی رو نوشته باشه که ... 
می دونی اگه حدس من درست باشه ... چه اتفاقی ممکنه برای ما بیوفته؟ ... فکر می کنی کسی باور می کنه ما ... 


صدای اشک های همسرش بلندتر از صدای خسته دنیل بود ... صدایی که با بلند شدنش، همون نفس های خسته رو هم ساکت کرد ... 
فقط اشک می ریخت بدون اینکه کلامی از زبانش خارج بشه ... و من گیج و سردرگم گوش می کردم ... اون کلمات هر چه بود، رمز نبود ... اون اشک ها حقیقی بود ... برای چیزهایی که من اصلا متوجه نمی شدم ... حتی مفهوم اون لغات عربی رو هم نمی فهمیدم ... 

چند بار صداش کرد ... آرام ... و با فاصله ... 
- بئاتریس ... 
بئاتریس ... 

اما هیچ پاسخی جز اشک نبود ... تا اینکه ... 
- فاطمه جان ... 


نمی دونستم یعنی چی ... اما تنها کلمه ای بود که اون بهش پاسخ داد ... 
صدای اشک ها آرام تر شد ... تا زمانی که فقط یک بغض عمیق و سنگین باقی بود ...
- تقصیر تو نیست ... اشتباه من بود دنیل ... من نباید چنین سفری رو ازت می خواستم ... ما هر دو مثل همیم ... 
باید از اون کسی می خواستم که این قطرات به خاطرش فرو ریخت ... 


اونقدر حس شون زنده بود که انگار داشتم هر دوشون رو می دیدم ... حس می کردم از جاش بلند شده ... صداش آرام تر از قبل، توی گوشی می پیچید ... انگار گوشی از دهانش فاصله گرفته بود ... 
- ارباب من ... باور دارم کلماتم رو می شنوی ... و ما رو می بینی ... ما مشتاق دیدار توئیم ... اگر لایق دیدار تو هستیم ما رو بپذیر ... 

این بار صدای اشک های دنیل، بلندتر از کلمات همسرش بود ... و بی جواب، تلفن قطع شد ... 
حالا دیگه تنها صدایی که توی گوش من می پیچید ... بوق های پی در پی تماس قطع شده بود ...
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کتاب داستان کودک ADMIN 0 531 ۱۴۰۲-۴-۱۲، ۰۵:۵۳ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی منوچهر و فرشته‌اش ADMIN 12 1,981 ۱۳۹۹-۱۲-۲۶، ۱۰:۱۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی عاشقانه ای برای تو + دانلود pdf ADMIN 21 4,097 ۱۳۹۹-۱۲-۲۲، ۰۹:۴۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی فرار از جهنم + نسخه pdf ADMIN 64 6,464 ۱۳۹۹-۱۲-۲۱، ۰۶:۵۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی جنگ با دشمنان خدا + نسخه pdf ADMIN 40 4,535 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۶:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی سرزمین زیبای من + نسخه pdf ADMIN 50 4,990 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۸:۵۱ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
Star داستان واقعی همه زندگی من + نسخه pdf ADMIN 47 7,668 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۶:۵۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان واقعی نسل سوخته + نسخه pdf ADMIN 172 12,557 ۱۳۹۹-۱۲-۱۹، ۰۷:۴۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان زندگی شهید ایوب بلندی ADMIN 108 8,687 ۱۳۹۹-۱۲-۱۷، ۰۱:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان جذاب و واقعی بدون تو هرگز + نسخه pdf ADMIN 75 8,190 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۷:۵۴ صبح
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12324')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.