مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › سمت خدا › انقلاب اسلامی / دفاع مقدس / مدافعان حرم v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 11 بعدی »
› داستان واقعی منوچهر و فرشته‌اش

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان واقعی منوچهر و فرشته‌اش

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۲۶، ۱۰:۰۰ صبح
قسمت یازده

شب اول منوچهر بیدار ماند.دوتایی مناجات حضرت علی میخواندیم،تمام که میشد از اول میخواندیم تا صبح. شبهای دیگر برایش حمد میخواندم تا خوابش ببرد.هرجاش درد داشت دست میگذاشتم و 70 تا حمد میخواندم.مدتی هوایی شده بود.یاد دوکوهه و بچه های جبهه افتاده بود به سرش.کلافه بود.یک شب تلویزیون فیلم جنگی داشت.یکی از فرمانده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد "حمله کنید، بکشیدشان نابودشان کنید"
یکهو صدای منوچهر رفت بالا که "خاک برسرتان با فیلم ساختنتان! کدام فرمانده جنگ میگفت حمله کنید؟مگر کشورگشایی بود؟چرا همه چیز را ضایع میکنید؟"
چشماش را بسته بود از عصبانیت بد و بیراه میگفت.تا صبح بیدار بود،فرداصبح زود رفت بیرون.باغ فیض نزدیک خانه مان است.دوتا امامزاده دارد.میرفت آنجا.وقتی برگشت چشماش پف کرده بود.نان بربری خریده بود.حالش را پرسیدم گفت"خوبم،ولی خستلم میخواد بمیرم"
به شوخی گفتم"آدمی که میخواهد بمیرد نان نمیخرد"
خندش گرفت.گفت"یکبار شد من حرف بزنم،تو شوخی نگیری؟"
اما آنروز هرکاری کردم سرحال نشد.خواب بچه ها را دیده بود.نگفت چه خوابی.
گاهی از نمازهاش میفهمید دلتنگ است.دلتنگ که میشد نمازخواندنش زیاد میشد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد.مثل او فکرکند.مثل او ببیند.مثل او فقط خوبیها را ببیند.اما چطوری؟ منوچهر میگفت"اگر دلت با خدا صاف باشد، خوردنت خوابیدنت خنده ها و گریه هات برای خدا باشد، اگر حتا برای او عاشق شوی، آنوقت بدی نمی بینی، بدی هم نمیکنی، همه چیز زیبا میشود"
و او همه ی زیبایی را در منوچهر میدید. بااو میخندید و با او گریه میکرد. با او تکرار میکرد "نردبان این جهان ما و منی ست      عاقبت این نردبان بشکستنی است     لیک آن کس که بالاتر نشست    استخوانش سخت تر خواهد شکست"
چرا اینرا میخواند؟ او که با کسی کاری نداشت.پستی نداشت. پرسید گفت "برای نفسم میخوانم"
اما من نفسیات نمیدیدم، اصلا خودش را نمیدید.یادم هست یکباروصیت کرد"وقتی من را گذاشتید توی قبر،یک مشت خاک بپاش به صورتم"
پرسیدم "چرا؟"
گفت"برای اینکه به خودم بیایم ببینم دنیایی که بهش دلبسته بودم و بخاطرش معصیت میکردم یعنی همین"
گفتم"مگر تو چقدر گناه کرده ای؟"
گفت"خدا دوست ندارد بنده هاش را رسوا کند.خودم میدانم چکاره ام"
حال منوچهر روز به روز وخیم تر میشد.با مرفین و مسکن دردش را آرام میکردند.دی ماه حال خوشی نداشت.نفسهاش به خس خس افتاده بود.گفتم"ولش کن.امسال برای علی جشن تولد نمیگیریم"
راضی نشد.

گفت"ما که برای بچه ها کاری نمیکنیم.نه مهمانی رفتنشان معلوم است نه گردش و تفریحشان.بیشترین تفریحشان اینست که بیایند بیمارستان عیادت من"
خودش سفارش کیک بزرگی داد که شکل پیانو بود.چندنفر را هم دعوت کردیم.
خوشبخت بود و خوشحال.خوشبخت بود چون منوچهر را داشت،خوشحال بود چون علی و هدی پدر را دیدند و حس کردند و خوشحالتر میشد وقتی میدید دوستش دارند.
منوچهر برای خرید عید قانون گذاشته بود.خرید از کوچک به بزرگ.اول هدی بعد علی بعد فرشته بعد خودش، ولی ناخودآگاه سه تایی می ایستادند برای انتخاب لباس مردانه.منوچهر اعتراض میکرد اما آنها کوتاخ نمی آمدند.روز مادر،علی و هدی برای منوچهر بیشتر هدیه خریده بودند.برای فرشته یک اسپری گرفته بودند و برای منوچهر شال گردن،دستکش،پیراهن و یک دست گرمکن.این دوست داشتن برایش بهترین هدیه بود.
به بچه ها میگویم"شما خوشبختید که پدررا دیدید و حرفهاش را شنیدید و باهاش درددل کردید فرصت داشتید سوال هاتان را بپرسید و محبتش را بچشید.به سختی هاش می ارزد"
دو روز مانده بود به عید 79 که دل درد شدیدی گرفت.از آن روزهایی که فکرمیکردم تمام میکند.آنقدر درد داشت که میگفت"پنجره را بازکن، خودم را پرت کنم پایین"
درد میپیچید توی شکم و پاها و قفسه سینه اش.سه ساعتی را که روز آخر دیدم آنروز هم دیدم.لحظه به لحظه از خدا فرصت میخواستم.همیشه دعا میکردم کسی دم سال تحویل داغ عزیزش را نبیند،دوست نداشتم حاطره ی بد توی ذهن بچه ها بماند.
تنها بودم بالای سرش.کاری نمیتوانستم بکنم.یک روز و نیم درد کشید و من شاهد بودم.میخواستم علی و هدی را خبرکنم بیایند بیمارستان،سال تحویل را 4 تایی کنار هم باشیم که مرخصش کردند.دلم میخواست ساعتها سجده کنم.میدانستم مهمان چند روزه است.برای همان چند روز دعا کردم.بین بد و بدتر انتخاب میکردم.منوچهر میگفت"بگو بین خوب و خوبتر و تو خوب را انتخاب میکنی.هنوز نتوانسته ای خوبتر را بپذیری.سر من را کلاه میگذاری"
سال 79 انگار آگاه بود که سال آخر است.به دل ما هم برات شده بود.هرسه دلتنگ بودیم.هدی روی میز کنار تخت منوچهر سفره هفت سین را چید و نشستیم دور منوچهر که روی تختش نماز میخواند.لحظه های آخر هرسال سر نماز بود و سال که تحویل میشد سجده ی آخرش بود.سه تایی شش دانگ

حواسمان به منوچهر بود .از این فکر که ممکن بود نباشد اشکمان میریخت و او سرنماز انگار میخندید. پر از آرامش بود و اشتیاق و ما پر از تلاطم.نمازش که تمام شد دستش را حلقه کرد دور سه تامان.گفت"شما به فکر چیزی هستید که میترسید اتفاق بیفتد.من نگران عید سال بعد شما هستم...

.. اینطوری میبینمتان میمانم چجوری شما را بگذارم بروم"
علی گفت"بابا این حرف چیه اول سال میزنی؟"
گفت"نه باباجان.سالی که نکوست از بهارش پیداست.من از خدا خواستم توانم را بسنجد.دیگر نمیتوانم ادامه بدهم"
تا من آرام میشدم علی باصدا گریه میکرد.علی ساکت میشد هدی گریه میکرد.منوچهر نوازشمان میکرد زمزمه میکرد"سال دیگر چه بکشم که نمیتوانم دلداریتان بدهم؟"
بلند شد رفت روبرویمان ایستاد گفت"باورکنید خستم"
سه تایی بغلش کردیم.گفت "هیچ فرقی نیست بین رفتن و ماندن.هستم پیشتان.فرقش اینست که من شما را میبینم و شما من را نمی بینید.همینطور نوازشتان میکنم.اگر روحمان به هم نزدیک باشد،شما هم من را حس میکنید"
.
سخت تر از این را هم میبیند؟منوچهر گفت"هنوز روزهای سخت مانده"
مگر او چقدر توان داشت؟ یک آدم معمولی که همه چیز را به پای عشق تحمل میکرد.خواست دلش را نرم کند.گفت"اگر قرار باشد تو نباشی من هم صبر ندارم.عربده میزنم.کولی بازی در می آورم به خدا شکایت میکنم"
منوچهر خندید و گفت"صبرمیکنی"
چرا اینقدر سنگدل شده بود؟نمیتوانست جمع کند بین اینکه آدمها نمیتوانند بدون دلبستگی زندگی کنند و اینکه باید بتوانند دل بکنند.
میگفت"من هم دوستت دارم ولی هرچیز حد مجاز دارد.نباید وابسته شد"
بعد از عید دیگر نمیتوانست پاش را زمین بگذارد.ریه اش،دست و پایش،بیناییش و اعصابش همه بهم ریخته بود.آنقدر ورم کرده بود که پوستش ترک میخورد.با عصا راه رفتن برایش سخت شده بود.دکترها آخرین راه را تجویز کردند.برای اینکه مقاومت بدنش زیاد شود باید آمپولهایی میزد که 900 هزار تومان قیمت داشتند.دو روز بیشتر وقت نداشتیم بخریم.زنگ زدم بنیاد جانبازان به مسؤول بهداشت و درمانشان.گفت"شما دارو را بگیرید نسخه ی مهر شده را بیاورید ما پولش را میدهیم"
من 900 هزارتومان از کجا می آوردم؟ گفت"مگر من وکیل وصی شما هستم؟" و گوشی را قطع کرد.
وسایل خانه را هم میفروختم پولش جور نمیشد.برای خانه و ماشین چند روز طول میکشید مشتری پیدا شود.دوباره زنگ زدم بنیاد.گفتم"نمیتوانم پول جور کنم.یک نفر را بفرستید بیاید این نسخه را ببرد بگیرد.همین امروز وقت دارم"
گفت"ما همچین وظیفه ای نداریم"
گفتم"شما من را وادار میکنید کاری کنم که دلم نمیخواهد.اگر آن دنیا جلوی من را گرفتند میگویم مقصرشمایید"
به نادر گفتم هرطور شده پول جور کند.حتی اگر نزول باشد.نگذاشتیم منوچهر بفهمد وگرنه نمیگذاشت یک قطره آمپول برود توی تنش.اما این داروها هم جواب نداد.
آمدیم خانه.بعدازظهر ازبنیاد چندنفر آمدند.برایم غیرمنتظره بود.پرونده های منوچهر را خواندند.
و گفتند"میخواهیم شما را بفرستیم لندن"
یعنی تمام.همیشه اینطور دیده بودم.منوچهر گفت"من را چه به لندن؟دلم پر میزند بروم بقیع،بروم دوکوهه.آنوقت میخواهید من را بفرستید لندن؟"
اصرار کردند که بروید خوب میشوید و سلامت برمیگردید.
منوچهر گفت"من جهنم هم بخواهم بروم همسرم را با خودم باید ببرم" قبول کردند.
نمیتوانستم حرف بزنم.چه برسد به اینکه شوخی کنم.همه قطع امید کرده بودند.چند روز بیشتر فرصت نداشتیم.لباسهاش را عوض کردم که در زدند.فریبا گفت"آقایی آمده با منوچهر کاردارد"
چادر سرم کردم و در را باز کردم.مردی "یاالله" گفت و آمد تو.علی را صدا زدم بیاید ببیند کیست.دیدیم آمده کنار منوچهر نشسته،یک دستش را گذاشته روی سینه منوچهر و یک دستش را روی سرش و دعا میخواند.منو علی بهت زده نگاه میکردیم.آمد طرف ما پرسید"شما خانم ایشان هستید؟"
گفتم بله. گفت"ببین چه میگویم.اینکارها را مو به مو انجام میدهی.چهل شب عاشورا بخوان [دست راستش را با انگشت اشاره بصورت تاکید بالا آورد] با صدتا لعن و صد تا سلام.اول با دو رکعت نماز حاجت شروع کن.بین دعا هم اصلا حرف نزن"
زانوهام حس نداشت.توی دلم فقط امام زمان را صدا میزدم.آمد برود.دویدم دنبالش گفتم"کجا میروید؟اصلا از کجا آمده اید؟"
گفت"از جائیکه دل آقای مدق آنجاست"
میلرزیدم.گفتم"شما من را کلافه کردید.بگویید کی هستید؟"
لبخند زد و گفت"به دلت رجوع کن" و رفت.
با علی از پشت پنجره توی کوچه را نگاه کردیم.از خانه که رفت بیرون یک خانم همراهش بود.منوچهر توی خانه هم او را دیده بود.ما ندیده بودیم.منوچهر دراز کشید روی تخت.پشتش را کرد به ما و روی صورتش را کشید.زار میزد.تا شب نه آب خورد نه غذا. فقط نماز میخواند.به من اصرار کرد بخوابم.گفت حالش خوب است چیزی نمیشود.
تا صبح رو به قبله نشست و با حضرت زهرا حرف زد.میگفت"من شفا خواستم که آمدید من را شفا بدهید؟اگر بدانم شفاعتم میکنید نمیخواهم یک ثانیه دیگر بمانم.تا حالا که ندیده بودمتان،دلم به فرشته و بچه ها بود.اما حالا دیگرنمیخواهم بمانم"و این را تا صبح تکرار میکرد.
به هق هق افتاده بودم.گفتم"خیلی بی معرفتی منوچهر.شرایطی بوجود آمده که اگرشفایت را بخواهی راحت میشوی.ماکه زندگی نکرده ایم.تا بود جنگ بود.بعد هم یکراست رفتی بیمارستان،حالا میشود چندسال باهم راحت زندگی کنیم"
گفت"اگر چیزی را که من امروز دیدم میدیدی تو هم نمیخواستی بمانی"
40 شب با هم عاشورا خواندیم.گاعی میرفتیم بالای پشت بام میخواندیم.دراز میکشید و سرش را میگذاشت روی پام و من صدتا لعن و صدتا سلام را میگفتم.انگشتانم را می بوسیدو تشکر میکرد
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۲۶، ۱۰:۰۴ صبح
قسمت دوازده

همه حواسم به منوچهر بود.نمیتوانستم خودم را ببینم و خدا را.همه را واسطه میکردم که او بیشتر بماند.او توی دنیای خودش بود و من توی این دنیا با منوچهر.برایم مثل روز روشن بود که منوچهر دم از رفتن میزند،همین موقع هاست.کناره گیر شده بود و کم حرف تر.کارهای سفر را کرده بودیم.بلیت رزرو شده بود.منتظر ویزا بودیم.دلش میخواست قبل از رفتن،دوستانش را ببیند و خداحافظی کند.گفتم"معلوم نیست کی میرویم"
گفت"فکرنمیکنم ماه شعبان به آخر برسد.هرچه هست توی همین ماه است"
بچه های لجستیک و ذوالفقار و نیروی زمینی را دعوت کردیم.زیارت عاشورا خواندند و نوحه خوانی کردند.بعد از دعا همه دور منوچهر جمع شدند.منوچهر هی میبوسیدشان.نمیتوانستند خداحافظی کنند.میرفتند، دوباره برمیگشتند.دورش را میگرفتند.
گفت"باعجله کفش نپوشید"
صندلی آوردم.همینکه خواست بنشیند حاج آقا محرابیان سرش را گرفت  و چندبار بوسید.بچه ها برگشتند گفتند"بالاخره سر خانم مدق هوو آمد"
گفتم"خداوکیلی منوچهر من را بیشتر دوست داری یا حاج اقا محرابیان و دوستانت را؟"
گفت"همه تان را به یک اندازه دوست دارم"
سه بار پرسیدم و همین را گفت.نسبت به بچه های جنگ اینطور بود.هیچوقت نمیدیدم از ته دل بخندد مگر وقتی آنها را میدید.با تمام وجود بوشان میکرد و می بوسیدشان،تا وقتی از در رفتند بیرون توی راهرو ماند که ببیندشان.
روزهای آخر منوچهر بیشتر حرف میزد و من گوش میدادم.میگفت"همه زندگیم مثل پرده سینما جلوی چشمم آمده"
گوشه آشپزخانه تک مبلی گذاشته بودم می نشست آنجا،من کار میکردم و او حرف میزد.خاطراتش را از 4 سالگی تعریف میکرد.
منوچهر هوس کرده بود با لثه هاش بجود.سالهاغذاش پوره بود.حتا قورمه سبزی را که دوست داشت فرشته برایش آسیاب میکرد که بخورد.اما آنروز حاضر نبود پوره بخورد.فرشته جگرها رادانه دانه سرخ میکرد و میگذاشت دهان منوچهر.لپش را میکشید و قربان صدقه هم میرفتند.دایی آمده بود بهشان سربزند.نشست کنار منوچهر گفت"اینها را ببین.عین دوتا مرغ عشق میمانند"از یک چیز خوشحالم و تاسف نمیخورم که منوچهر را دوست داشتم و بهش نگفتم.از کسی هم خجالت نمیکشیدم.منوچهر به دایی گفت"یک حسی دارم.اما بلد نیستم بگویم.دوست دارم به فرشته بگویم از تو به کجا رسیدم اما نمیتوانم"
دایی شاعر است.به دایی گفت"..
من به شما میگویم شما شعر کنید.سه چهارروز دیگر که من نیستم برای فرشته از زبان من بخوانید"
دایی قبول کرد گفت"می آورم خودت برای فرشته بخوان"
منوچهر خندید و چیزی نگفت.بعد از آن نه من حرف رفتن میزدم نه منوچهر، اما صبح که بیدار میشدم به قدری فشارم می آمد پایین که میرفتم زیر سرم.من که خوب میشدم منوچهر فشارش می آمد پایین.ظاهرا حالش خوب بود.حتی سرفه نمیکرد.فقط عضلات گردنش میگرفت و غذا را بالا می آورد.من دلهره و اضطراب داشتم.انگار از دلم چیزی کنده میشد،اما به فکر رفتن منوچهر نبودم.
ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرداب بالا آورد.به دکتر شفاییان زنگ زدم.گفت"زود بیاوردیش بیمارستان"
عقب ماشین نشستیم.به راننده گفت"یک لحظه صبرکنید"
سرش روی پام بود.گفت"سرم را بگیر بالا"
خانه را نگاه کرد.گفت"دو روز دیگر تو برمیگردی"
نشنیده گرفتم.چشماش را بست.چنددقیقه نگذشته بود که پرسید"رسیدیم؟"
گفتم"نه،چیزی نرفته ایم"
گفت"چقدر راه طولانی شده.بگو تندتر برود"
از بیمارستان نفرت داشت.گاهی به زور میبردیمش دکتر.به دکتر گفتم"چیزی نیست.فقط غذا توی دلش بند نمیشود.یک سرم بزنید برویم خانه"
منوچهر گفت"من را بستری کنید"
بخش 3 بستری شد.اتاق 311 .توی اتاق چشمش که به تخت افتاد نفس راحتی کشید و خدا را شکر کرد که روبه قبله است.تا خواباندیمش روی تخت، سیاه شد.من جا خوردم.منوچهر تمام راه و توی خانه خودش را نگه داشته بود.باورم نمیشد اینقدر حالش بد باشد.انگار خیالش راحت شد تنها نیستم.شب آرامتر شد.گفت"خوابم می آید.ولی چیز تیزی فرو میرود توی قلبم"
صندلی را کشیدم جلو.دستم را بالای سینه اش گرفتم و حمد خواندم تا خوابید.
هیچ خاطره خوشی به ذهنش نمی آمد.هرچه با خودش کلنجار میرفت،تا می آمد به روزهایی فکرکند که میرفتند کوه،باهم مچ می انداختند، با عصا دور اتاق دنبال هم میکردند و سر به سر هم میگذاشتند، تفأل دایی می آمد به دهانش.
"آیتی بود عذاب اندوه حافظ بی تو    که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود"
منوچهر خندیده بود گفته بود"3-4 روز دیگر صبرکنید"
نباید به این چیزها فکر میکرد.خیلی زود با منوچهر برمیگشتند خانه.
از خواب که بیدار شد روی لبهاش خنده بود ولی چشماش رمق نداشت.گفت"فرشته وقت وداع است"
گفتم"حرفش را نزن"
گفت"بگذار خوابم را بگویم.خودت بگو.اگر جای من بودی میماندی توی دنیا؟"
روی تخت نشستم دستش را گرفتم.
گفت"خواب دیدم ماه رمضان است و سفره اعطار پهن است.رضا محمد بهروز حسن عباس،همه شهدا دور سفره نشسته بودند.بهشان حسرت میخوردم که یکی زد به شانه ام.حاج عبادیان بود.گفت بابا کجایی؟
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۲۶، ۱۰:۱۰ صبح
قسمت سیزده

ببین چقدر مهمان را منتظر گذاشته ای.بغلش کردمو گفتم من هم خستم.حاجی دست گذاشت روی سینه ام.گفت با فرشته وداع کن.بگو دل بکند.آنوقت می آیی پیش ما.ولی به زور نه"
.
اما من آمادگی نداشتم.گفت"اگر مصلحت باشد خدا خودش راضیت میکند"
گفتم"قرار ما این نبود"
گفت"یک جاهایی دست ما نیست.من هم نمیتوانم دور از تو باشم.حالا میخواهم حرفهای آخر را بزنم.شاید دیگر وقت نکنم.چیزی هست که روی دلم سنگینی میکند.باید بگویم.تو هم باید صادقانه جواب بدهی" پشتش را کرد.
گفتم"میخواهی دوباره خواستگاری کنی؟" گفت"نه اینطوری هم من راحت ترم هم تو"
دستم را گرفت.گفت"دوست ندارم بعد از من ازدواج کنی"
کسی جای منوچهر را بگیرد؟؟ محال بود
گفتم"بنظر تو درست است آدم با کسی زندگی کند اما روحش با کس دیگر باشد؟"
گفت"نه"
گفتم"پس برای من هم امکان ندارد دوباره ازدواج کنم"
صورتش را برگرداند رو به قبله و سه بار از ته دل خدا را شکر کرد.او هم قول داد صبرکند.گفت"از خدا خواستم مرگم را شهادت قرار بدهد،اما دلم میخواست وقتی بروم که تو و بچه ها دچار مشکل نشوید.الان میبینم علی برای خودش مردی شده.خیالم از بابت تو و هدی راحت است"
نفسهاش کوتاه شده بود.کمی راهش بردم.دست و صورتش را شستم و نشاندمش و موهاش را شانه زدم.توی آینه نگاه کرد و به ریش هاش که کمی پرشده بودند و تک و توک سیاه بودند،دست کشید.چند روز بود آنکادرشان نکرده بودم.خوشش آمد که پر شده اند.تکیه داد به تخت و چشماش را بست.غذا آوردند.میز را کشیدم جلو.گفت"نه.آن غذا را بیاور" با دست اشاره میکرد به پنجره.من چیزی نمیدیدم.دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم"غذا اینجاست.کجا را نشان میدهی؟"
چشماش را باز کرد.گفت"آن غذا را میگویم.چطور نمیبینی؟"
چیزهایی میدید که نمیدیدم و حرفاش را نمیفهمیدم.به غذا لب نزد.
دکتر شفاییان صدام زد.گفت"نمیدانم چطور بگویم.ولی آقای مدق تا شب بیشتر دوام نمی آورد.ریه ی سمت چپش از کار افتاده.قلبش دارد بزرگ میشود و ترکش دارد فرو میرود توی قلبش"
دیگر نمیتوانستم تظاخر کنم.از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد.منوچهر هم دیگر آرام نشد.از تخت کنده میشد.سرش را میگذاشت روی شانه ام و باز میخوابید.از زور درد نه میتوانست بخوابد نه بنشیند.همه آمده بودند.هدی دست انداخت دور گردن منوچهر و همدیگر را بوسیدند.نتوانست بماند.گفت"نمیتوانم این چیزها را ببینم.ببریدم خانه"
فریبا هدی را برد.
یکدفعه کف اتاق را نگاه کردم.دیدم کف اتاق پر از خون است.آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش میریخت.پرستار داشت دستش را می بست که صدای اذان پیچید توی بیمارستان.منوچهر حالت احترام گرفت.
دستش را زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش.پرسیدم"منوچهرجان.چکارمیکنی؟"
گفت"روی خون شهید وضو میگیرم"
دورکعت نماز خوابیده خواند.دستش را انداخت دور گردنم گفت"من را ببر غسل شهادت کنم"
مستأصل ماندم.گفت"نمیخواهم اذیت شوی"
یک لیوان آب خواست.تا جمشید لیوان آب را بیاورد،پرستار یک دست لباس آورد و دوتایی لباسش را عوض کردیم.لیوان آب را گرفت.نیت غسل شهادت کرد و با دست راستش آب را ریخت روی سرش.جایی از بدنش نمانده بود که خشک باشد.تا نوک انگشتان پاش آب می چکید.
سرم را گذاشتم روی دستش.گفت"دعا بخوان"
آنقدر آشفته بودم که تندتند فاتحه میخواندم.حمد و 3 تا قل هوالله و انا انزلناه میخواندم.خندید.گفت"انگار تو عاشق تری.من باید شرم حضور داشته باشم.چرا قاطی کرده ای؟"
همدیگر را بغل کردیم و گریه کردیم گفت"تورا به خدا.تو را به جان عزیززهرا دل بکن"
من خودخواه شده بودم.منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم.حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد ولی بماند.دستم را بالا آوردم و گفتم"خدایا من راضیم به رضایت.دلم نمیخواهد منوچهر بیشتر از این عذاب بکشد"
منوچهر لبخند زد و شکر کرد.
دهانش خشک شده بود آب ریختم دهانش.نتوانست قورت بدهد.آب از گوشه لبش ریخت بیرون.اما "یاحسین"قشنگی گفت.به فهیمه و محسن گفتم وسایلش را جمع کنند و ببرند پایین.میخواستند منوچهر را ببرند سی سی یو.از سر تا نوک انگشتان پاش را بوسیدم.برانکارد آوردند.با محسن دست بردیم زیر کمرش،علی پاهاش را گرفت و نادر شانه هاش را.از تخت که بلندش کردیم،کمرش زیر دستم لرزید منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشد.او را بردند.
از در که وارد شد منوچهر را دید.چشماش را بست.گفت"تورا همه جوره دیدم.همه را طاقت داشتم.چون عاشق روحت بودم ولی دیگر نمیتوانم این جسم را ببینم"
صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد.سر تا پاش را بوسید.با گوشه روسری صورت منوچهر را پاک کرد و آمد بیرون.
دلش بوی خاک میخواست.دراز کشید توی پیاده رو و صورتش را گذاشت لب باغچه ی کنار جوی آب.علی زیر بغلش را گرفت.بلندش کرد و رفتند خانه.تنها برمیگشت چقدر راه طولانی بود احساس میکرد منوچهر خانه منتظر است اما نبود.هدی آمد بیرون.گفت"بابا رفت؟"
و سه تایی هم را بغل گرفتند و گریه کردند
دلم میخواست منوچهر زودتر به خاک برسد.فکر خستگی تنش را میکردم.دلم نمیخواست توی آن کشوهای سردخانه بماند.منوچهر از سرما بدش می آمد.روز تشییع چقدر چشم انتظاری کشیدم تا آمد.یک روز و نیم ندیده بودمش.اما همینکه تابوتش را دیدم نتوانستم بروم طرفش.
او را هرطرف میبردند میرفتم طرف دیگر.دورترین جایی که میشد.از غسالخانه گذاشتنش توی آمبولانس.دلم پر میزد.اگر این لحظه را از دست میدادم دیگر نمیتوانستم باهاش خلوت کنم.با علی و هدی و دو سه تا از دوستانش سوار آمبولانس شدیم.سالها آرزو داشتم سرم را بگذارم روی سینه اش.روی قلبش که آرامش بگیرم ولی ترکشها مانع بود.آنروز هم نگذاشتندچون کالبد شکافی شده بود.صورتش را باز کردم.روی چشم و دهانش مهر کربلا گذاشته بودند.گفتم"اینکه رسمش نشد.حالا بعد از اینهمه وقت با چشم بسته آمده ای؟من دلم میخواهد چشمات را ببینم"
مهر ها افتاد دو طرف صورتش و چشماش بازشد.هرچه دلم میخواست باهاش حرف زدم.علی و هدی هم حرف میزدند.گفتم"راحت شدی.حالا آرام بخواب"
چشماش را بستم و بوسیدم.مهرها را گذاشتم و کفن را بستم.
دم قبر هم نمیتوانستم نزدیک بروم.سفارش کردم توی قبر را ببینند زیر تنش و زیر صورتش سنگی نباشد.بعد از مراسم خلوت که شد رفتم جلو.گلها را زدم کنار و خوابیدم روی قبرش.همان آرامشی را که منوچهر میداد خاکش داشت.بعد از چند روز بیخوابی دو ساعت همانجا خوابم برد.تا چهلم هرروز میرفتم سرخاک.سنگ قبر را که انداختند دیگر فاصله را حس کردم رفت کنار پنجره.عکس منوچهر را روی حجله دید.تنها عکسی بود که با لباس فرم انداخته بود.زمان جنگ چقدر منتظر چنین روزی بود اما حالا نه.گفت"یادت باشد تنها رفتی.ویزا آماده شده.امروز باید باهم میرفتیم" گریه امانش نداد.دلش میخواست بدود جاییکه انتها ندارد و منوچهر را صدا بزند.این چند روزه اسم منوچهر عقده شده بود توی گلوش.دوید بالای پشت بام.نشست کف زمین و از ته دل منوچهر را صدا زد.آنقدر که سبک شد
تا چهلم نمیفهمیدم چه برسرم آمده.انگار توی خلاء بودم.نه کسی را میدیدم نه چیزی میشنیدم.روزهای سخت تر بعد از آن بود.نه بهشت زهرا و نه خوابها تسلایم نمیدهد.یکشب بالای پشت بام نشستم و هرچه حرف روی دلم تلنبار شده بود زدم.دیدم کبوتر سفیدی آمد و کنارم نشست.عصبانی شدم.داد زدم"منوچهرخان.من باتو حرف میزنم آنوقت این کبوتر را میفرستی؟"
آمدم پایین تا چند روز نمیتوانستم بروم بالا.کبوتر گوشه قفس مانده بود و نمیرفت.علی آوردش پایین.
هرکاری کردم نتوانستم نوازشش کنم.
می آید پیشمان.گاهی مثل یک نسیم از کنار صورتم رد میشود.بوی تنش میپیچد توی خانه.بچه ها هم حس میکنند.سلام میکند و میشنویم.میدانم آنجا هم خوش نمیگذراند.او آنجا تنهاست و من اینجا.تا منوچهر بود،ته غم را ندیده بودم.حالا شادی را نمیفهمم.این همه چیز توی این دنیا اختراع شده، اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست ..
پایان...
منوچهر مدق به روایت همسرشهید..
کتاب اینک شوکران 1 از مجموعه روایت فتح.به کوشش مریم برادران.
شهید منوچهر مدق.
تولد 31 خرداد 1335 
ازدواج با فرشته ملکی 4 تیر 1359 
شهادت 2 آذر 1379
مزار مطهرشهید تهران.بهشت زهرا.قطعه 50 شهدا ردیف 93..
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کتاب داستان کودک ADMIN 0 531 ۱۴۰۲-۴-۱۲، ۰۵:۵۳ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی مردی در آینه + نسخه pdf ADMIN 124 10,051 ۱۳۹۹-۱۲-۲۴، ۰۵:۱۳ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی عاشقانه ای برای تو + دانلود pdf ADMIN 21 4,097 ۱۳۹۹-۱۲-۲۲، ۰۹:۴۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی فرار از جهنم + نسخه pdf ADMIN 64 6,464 ۱۳۹۹-۱۲-۲۱، ۰۶:۵۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی جنگ با دشمنان خدا + نسخه pdf ADMIN 40 4,535 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۶:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی سرزمین زیبای من + نسخه pdf ADMIN 50 4,990 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۸:۵۱ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
Star داستان واقعی همه زندگی من + نسخه pdf ADMIN 47 7,668 ۱۳۹۹-۱۲-۲۰، ۰۶:۵۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان واقعی نسل سوخته + نسخه pdf ADMIN 172 12,557 ۱۳۹۹-۱۲-۱۹، ۰۷:۴۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان زندگی شهید ایوب بلندی ADMIN 108 8,687 ۱۳۹۹-۱۲-۱۷، ۰۱:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان جذاب و واقعی بدون تو هرگز + نسخه pdf ADMIN 75 8,190 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۷:۵۴ صبح
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12330')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.