مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر v
1 2 3 4 5 … 24 بعدی »
› در جبهه هم عکس پانوراما گرفته شده

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 دیروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 33 رأی - میانگین امتیازات: 2.64
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

در جبهه هم عکس پانوراما گرفته شده

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۳۹۴-۲-۱۸، ۱۲:۰۹ صبح
گفت و گوی رجانیوز با دکتر احمد ناطقی عکاس جنگ بسیار خواندنی تقدیم شما


گروه عکس رجانیوز - محمد رضا جوفار : صحبت کردن با عکاس ها همیشه دلنشین و جذاب است به خصوص  زمانی که خودت هم  عکاس باشی و از تجربه های استاد استفاده کنی. دکتر احمد ناطقی عکاسی است که علاوه بر عشق به عکاسی در زمان عمر هنری خود بر خلاف بعضی از هنرمندان که برای کسب جایزه یا احترام به مملکت خود پشت کرده و سیاه نمایی می کنند به رغم پیشنهادهای وسوسه انگیزی که همیشه برای یک عکاس وجود دارد این کار را نکرد و همواره دغدغه هنر انقلاب اسلامی را داشت. وی در هر جایی که مثمر ثمر بود به فکر شیوه اصولی آموزش عکاسی و ارتقای اخلاقی هنرمندان بود، می‌توان شاهد بر این مدعا را تاسیس خانه عکاسان دانست. ناطقی مبدع شیوه جدید آموزش عکاسی و دارای مدرک دکترای درجه یک هنری است. می توان به روشنی از کتاب‌های "مشق عشق" که با موضوع مناسک حج و بمباران شیمیایی حلبچه که با عنوان "صدای سکوت" منتشر شده است به تعهد و هنر  این عکاس انقلابی به راحتی پی برد. متن کامل مصاحبه اختصاصی رجانیوز با این هنرمند متعهد را از نظر می گذرانید:

نقل‌قول:
 سایرین تاریخی شروع می‌کنند و ما از سال‌های اخیر شروع می‌کنیم. شما استاد دانشگاه بودید و دیگر در دانشگاه تدریس نمی‌کنید؟ علت این کار را توضیح دهید.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیمِ. «رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی* وَ یسِّرْ لِی أَمْرِی* وَ احْلُلْ عُقْدَه مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُوا قَوْلِی»(۱) دانشگاه جای خوبی نیست و من هم تدریس نمی‌کنم!
نقل‌قول:
دلیل شما برای اثبات این حرف چیست؟
شرایط اجتماعی امروز به‌گونه‌ای رقم خورده است که دانشجو، خصوصاً در حوزه هنر حال و حوصله درس خواندن و کار کردن ندارد؛ از سوئی بخش اعظم جامعه مدرک‌گرایی را ملاک اصلی قرار داده است و از سوی دیگر دروس هنر به صورتی است که می‌شود استاد و دانشجو برای وقت نگذاشتن باهم کنار بیایند. قرآن فرموده است کم‌فروشی نکنید؛ اساساً خیلی اهل مماشات نیستم؛ نمی‌شود دانشگاه برویم و تدریس کنیم و بچه‌ها بگویند، استاد باهم کنار می آئیم نمره آخر ترممان ردیف؟! ضمناً دانشکده هم خودش برای مماشات کردن یک سر ماجراست. نه به آن‌ها فحش می‌دهم و نه درس، کنار می‌روم.
 یک‌بار رئیس دپارتمان عکاسی دانشگاه آزاد عوض شد و رئیس جدید دپارتمان همه اساتید را جمع کرد و گفت بیاییم یک تغییر فوق‌العاده ایجاد کنیم تا عکاسی درست شود. همه اساتید حضور داشتند و بحث این بود که چه کنیم و چه نکنیم. پیشنهاد دادم این رشته در دانشکده را یک سال تعطیل کنند و یک شرح درس جدید، مدرن درست‌وحسابی تهیه شود. گفتند نمی‌شود دپارتمان را تعطیل کرد. این پیشنهاد عملی نیست. گفتم پس ۴-۵ نفر را انتخاب کنیم حقوقشان را بگیرند و پس از یک کار تحقیقاتی اصولی، سال بعد شرح درس جدید بیاورند. گفتند دانشگاه نمی‌تواند برای این کار هزینه کند این کار شدنی نیست. گفتم وقتی این‌طور است، نمی‌شود تدریس کرد. من این شرح درس و وضعیت فعلی را قبول ندارم. وقتی قبول ندارم چرا باید تدریس کنم؟ به دوستان عرض کردم پس همگی باهم سر کلاس درس نرویم تا دانشگاه که این‌همه از دانشجو پول می‌گیرد، برای این کار هزینه کند. یک‌دفعه دیدم یکی از آن‌طرف گفت: «آقا! بچه‌ام روی گاز است.» یکی دیگر گفت: «الآن باید بروم بیمارستان مادرم فلان.» آن‌یکی گفت: «من که مستأجرم.» و قس علیهذا؛ من که غم نان نام نداشتم از دانشگاه بیرون آمدم. آن‌هایی که ماندند، هنوز هم هستند.
در دورانی که در خانه عکاسان بودم، یک هم‌اندیشی ۳روزه گذاشتیم و همه اصحاب رسانه و آدم‌های حسابی، افراد صاحب‌نام در حوزه‌های گوناگون ازجمله دانشگاه‌ها و رسانه‌ها را جمع کردیم؛ حاصل این هم‌اندیشی یک بیانیه ۲ صفحه‌ای بود. این بیانیه را برای رئیس‌جمهور وقت فرستادیم. پس از پیگیری رونوشت نامه‌ای آمد که جناب آقای ... وزیر آموزش عالی، جهت بررسی و اعلام نظر. از طریق وزیر دنبال قضیه را گرفتیم. رونوشت دفتر وزیر آمد که مثلاً رئیس دانشگاه جهت بررسی و اعلام نظر. همین‌طور تا نامه به رئیس دپارتمان دانشکده رسید؛ دیگر چون آنجا دوستان بودند تماس گرفتیم که چی شد؟! گفت بابا... احمد! نمیشه، چرا این‌قدر پیگیری می‌کنی؟!
آیا واقعاً وجدان بیدار می‌تواند در این فضا تدریس کند؟ به همین دلیل ترجیح دادم بروم درس بخوانم، به‌جای اینکه درس بدهم.
نقل‌قول:
چه می‌خوانید؟
علوم انسانی- اجتماعی. [می‌خندد.
نقل‌قول:
دکترای هنر دارید؟
 دکترای آموزش عالی ندارم. درجه‌یک هنری دارم. این مدرک با امضاء وزارت آموزش عالی، وزارت ارشاد، سازمان برنامه بودجه و تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی است. که این هم مانند سایر مدارج و مدارک ایرانی به‌جز برای حقوق و استخدام ارزش دیگری ندارد.
نقل‌قول:
در رزومه‌تان اشاره‌شده است، بنیان‌گذار شیوه جدید تدریس. دراین‌باره توضیح بفرمایید.
البته بهتر است بگوییم بنیان‌گذار خانه عکاسان و راه‌اندازی شیوه جدید آموزش عکاسی. در خانه عکاسان ایران، وقتی نتوانستم با شرایط دانشگاهی کنار بیایم، شیوه متفاوتی را برای آموزش شروع کردیم و همه شرح درس‌ها را تغییر دادیم و کار را از نقطه‌ای دیگر شروع کردیم که شرح دروسش اگر دور نریخته باشند موجود است. من می‌خواستم با شیوه خودم دانشکده‌ای تأسیس کنم.
به آموزش عالی رفتم و کلی داستان و قصه پیگیری کردیم اما گفتند الا و بالله همین شرح درس باید باشد. تعریف کار ما ۳ساله بود و از لابراتوار شروع نمی‌شد، بلکه آغاز کار مثل حوزه، درس و بحث بود و چون موفق در آنجا نشدیم، این روش را در انجمن عکاسان فردا پیاده‌سازی کردیم؛ اصلاً بحث این مدل آموزش که تا وارد شدی برو عکاسی و زیبایی‌شناسی بخوان نبود، دانشجویان باید دو سال اخلاق، حکمت، فلسفه و امثال این‌ها را با اساتیدی که مرتبط بودند می‌خوانند. تازه در سال آخر رشته هنری خودشان را انتخاب می‌کردند این‌طور نبود که بدو بدو بری لابراتوار و یک‌دفعه بفهمی عجب! و خدای‌نکرده یک عکست در روزنامه چاپ شود و فکر کنی بهترین عکاس دنیا هستی. چنین اتفاقی نمی‌افتاد. البته الآن باوجود دوربین دیجیتال کار بدتر هم شده است. دانشکده صرفاً عکاسی نبود، بلکه دانشکده هنر بود. به شکل وارونگی شروع به کار می‌کردیم، الآن هم امکانش نیست، چون آموزش عالی وضعیتش را تغییر نمی‌دهد؛ بنابراین روی اعضاء انجمن عکاسان فردا اتود زدیم. نسبت خروجی‌های موفق انجمن عکاسان فردا با دانشگاه قابل تحقیق و بررسی است.
نقل‌قول:
درباره دوره‌ای مثل حوزه قدری توضیح بدهید.
اعتقاد به این ندارم تاکسی فرهیخته ذهنی نشده باشد، می‌تواند باسواد، دانشگاهی و آکادمیک شود. اساساً تا وقتی هنرمند انسانیت، اخلاق و همه این ملاک‌ها را درک نکند چگونه می‌تواند با آن‌ها مواجه شود؟ مهم نیست الزاماً چه دینی دارد. وقتی زندگی خیلی از هنرمندان واقعی بزرگ دنیا را بررسی می‌کنید، متوجه می‌شوید آدم‌هایی مبتنی بر اخلاق، حکمت و فلسفه بودند. وقتی از این منظر ورود کردند هنرمندان بزرگی شدند و در تاریخ باقی ماندند.
 امروز هم‌سفرهای گروهی مد شده است. سفرها الزاماً نباید عکاسی صرف باشد، بلکه باید یک سفر اجتماعی، توأمان بادانش، فرهنگ، ادب، اخلاق، حکمت و فلسفه باشد و در کنارش عکاسی هم بکنند. ما اجازه نمی‌دادیم اعضاء انجمن عکاسان فردا گرفتار بازی‌های ظاهری شوند؛ یک نمایشگاه بزنند، برایشان گل بیاورند و سوت بزند و هورا بکشند و بعد هم‌فکر کند خیلی عکاس شده‌اند. عکس‌های این بچه‌ها نقادی می‌شد؛ عکاسانی در حوزه‌های مختلف، از مرحوم بهمن جلالی و راستانی و فرزاد هاشمی و... و حتی جوان‌ترها می‌آمدند و کار بچه‌ها را نقد و راجع به آن‌ها صحبت می‌کردند. این‌جور نبود که بچه‌های انجمن عکاسان فردا در کنجی باشند؛ بلکه آن‌ها را گرفتار بازی‌های نمایشی نمی‌کردیم. معتقدم مهم‌ترین، بزرگ‌ترین وجدی‌ترین جمله درباره هنر، فرمایش حضرت امام خمینی (ره) است: «هنر عبارت است از دمیدن روح تعهد در انسان‌ها.» یعنی از هر زاویه‌ای که آن را بررسی کنید اینکه عکس ما در فلان روزنامه یا فلان نشریه یا سایت منتشر شد یا فلان جایزه را از امریکا یا انگلیس و یا فلان مسابقه گرفته و بهترین در عالم هستم، الزاماً هنر نیست. باید ببینیم آیا حقیقتاً این اتفاق افتاده است یا نه؟ هنر او روح تعهد را در انسانی دمیده است؟ یا عکس اعدام عده‌ای قاچاقچی را با زیرنویس دیگری به مسابقه‌ای فرستادیم و جایزه گرفتیم و نام خودمان را هنرمند گذاشته‌ایم؟
این نوع تربیت در هنر و عکاسی مدنظر بوده و امروز هم‌چنین چیزی مدنظرم است. اصلاً ضرورت ندارد طول رشته هنری در دانشگاه ۴ سال باشد و مثلاً استادی بگوید دوربینت را بگذار روی اتوماتیک و بینداز بالا، بعد عکس‌هایی استثنایی خلق می‌شود. وقتی تربیت دانشگاهی این‌طوری بود، عکاسی ما همین خواهد شد. اگر امروز به من بگویید این خیل عظیم خروجی‌های دانشگاه در حوزه عکاسی توانسته‌اند با عکس‌هایشان اتفاق مهمی در حوزه اخلاق، فرهنگ، ادب و عرصه‌های مختلف جامعه‌مان به وجود بیاورند، مشتاقانه می‌شنوم، مثال بزنید البته فارغ از معدود استثناها.
 دوسالانه درست می‌کنیم، روزنامه روی ماشین می‌چسبانیم و یک سیخ از آن بیرون می‌زند و اسمش را هم می‌گذاریم هنر مدرن، مدرنیته، مینی مالیزم و انواع ایسم ها و پسوندهای دیگر. وقتی می‌پرسی این چیست؟ برایم بگو. چه اتفاقی را داری به وجود می‌آوری؟ خیلی خوش‌شانس باشی می‌گویند تو متوجه نیستی؛ خوب اگر می‌خواهی روزنامه آویزان کنی، یک میخ و حلقه هم رویش بزنی و یک‌تکه چسب هم بچسبانی و چند تا کار عجیب‌وغریب دیگر، اقلاً به این بگو اثر هنری این دیگر عنوانش عکس نیست و جایش هم در مسابقه عکاسی نیست.
مرتب دوسالانه برگزار می‌کنیم و از این‌جور آثار در آن‌ها می‌گذاریم و می‌گوییم امسال خیلی شرکت کرده‌اند. مرتب با اعداد و شماره مسابقات و... کلمات بازی می‌کنیم. اگر همه این حرف‌هایی که می‌زنم اسمش تحجر است، من خیلی آدم متحجری هستم.
تا زمانی که این اتفاقات، این آموزش‌ها، این ادبیات و این شکل نگاه به هنر هست، هیچ روح تعهدی در هیچ انسانی دمیده نخواهد شد. هرکسی هم در مقابل این جمله بحث‌وجدلی دارد، حاضرم در هزاران نفر با او مناظره کنم؛ حاضرم راجع به جزء جزء موضوع بحث کنم که هنر، روح و دمیدن یعنی چه؟ ببینیم همه فلاسفه، حکما و بزرگان درباره روح چه گفته‌اند. روح چیست؟ انسان کیست؟ و هنرمند کیست؟
 
[img=0x0]http://www.rajanews.com/sites/default/files/content/images/story/94-02/15/IMG_9727.jpg[/img]

 

نقل‌قول:
اگر اشتباه نکنم در سال ۷۱ شما بنیان‌گذار خانه عکاسان ایران هم هستید! هدف از تاسیس خانه عکاسان چه بود؟
البته جرقه‌هایش از سال ۶۸ زده شد. واقعیت این است که خانه عکاسان را برای عکاسان درست نکردم، بلکه برای انجمن عکاسان فردا درست کردم، یعنی معتقد بودم کودکان آینده‌سازان جهان هستند. وقتی جشنواره بین‌المللی کودک و نوجوان سوره را راه انداختیم، درواقع بر مبنای همین شعار بود که این کودکان هستند که دنیای ما را می‌سازند و ما از هر جنبه‌ای باید روی آن‌ها کارکنیم؛ بنابراین جایی را درست کردیم که عکاسان را جمع کنیم و آن‌ها بیایند و چراغ این خانه را روشن کنند و این خانه وجود داشته باشد و زیر نور این چراغ کودکان و نوجوانان به‌تدریج بیایند و از پایه تربیت شوند. بر همین اساس جشنواره کودک راه‌اندازی شد. از درون جشنواره کودک، جوانانی را برای انجمن انتخاب کردیم؛ انجمنی با همان تفکری که اشاره کردم، خیلی‌ها اطلاع ندارند انجمن چه‌کار کرد. خیلی هم نمی‌خواستیم هوار هوار کنیم که می‌خواهیم چه کنیم. بروند سابقه‌اش را نگاه کنند. ما در مناسبت‌های مختلف، برای بچه‌های ۷ تا ۱۷ ساله در سه رده سنی ایستگاه عکاسی برگزار می‌کردیم و دوربین به دستشان می‌دادیم. اعضاء باسابقه‌تر انجمن هم مربی بودند و این‌ها دوربین در اختیار بچه‌ها می‌گذاشتند و آن‌ها عکس می‌گرفتند. عکس‌هایشان را بررسی و از میان آن‌ها نخبه‌هایی را پیدا و به انجمن دعوت می‌کردیم. انجمن یک سیکل کادر سازی داشت. مهم‌ترین معضل امروز جامعه ما این است که کادر سازی نمی‌کنیم. این‌ها دائماً کادر سازی و تبدیل به آدم‌های باتجربه‌ای می‌شدند و بعد خودشان مدیریت می‌کردند. شرایطی ایجادشده بود که افراد انجمن هم ارتباطات اجتماعی و مدیریت یاد بگیرند و هم کودکان و نوجوانانی که انگیزه داشتند جذب شوند. این سیکل باید اتفاق می‌افتاد و تا امروز هم ادامه پیدا می‌کرد. از بین این‌ها می‌شد یک گروه بزرگ هنرمند متعهد به وجود بیاید، ولی متأسفانه زورمان نرسید. مثل رجانیوز که ممکن است تعطیل شود!
نقل‌قول:
خدا نکند. در سال ۸۵ به‌عنوان چهره ماندگار انتخاب شدید. نظرتان چیست؟
نظری ندارم. از این چیزها زیاد به آدم‌ها می‌گویند. برخلاف همه جای دنیا، هیچ‌کدام از این نشان‌ها، جوایز و لوح تقدیرها و امثالهم حتی ارزش اعتباری هم ندارند، چون با عوض شدن دولت‌ها یک عده معتبر و عده‌ای دیگر بی‌اعتبار می‌شوند. چرا؟ چون زیرساخت‌هایمان اصولی نیستند. خیلی تفاوتی نمی‌کند مثلاً نشان عالی هنرهای تجسمی داشته یا نداشته باشی. تا زمانی که زیرساخت فرهنگی ما درست نشود، چهره ماندگار شدن یا نشدن هیچ تفاوتی را ایجاد نمی‌کند. به نظرم اگر مباحث فرهنگی را که حضرت آقا مطرح کرده‌اند مرور کنیم، خیلی روشن متوجه می‌شویم دل ایشان کاملاً خون است؛ یعنی ایشان به فرهنگی که امروز در کشور جاری است، به شکل کلان اعتقاد ندارند. چیزی که مدنظر ایشان است، یک زیرساخت فرهنگی فرهیخته که باید اتفاق بیفتد، طبیعتاً یک فرد در جایگاه رهبری که نمی‌تواند کار اجرایی و ساختاری بکند. ایشان رهنمود می‌دهند و اشاره می‌کنند، ولی آن‌هایی که باید کار کنند، نمی‌کنند. فرهنگ ما نیاز به یک پالایش اساسی دارد. بسیاری از متولیان فرهنگی ما تا به امروز بی‌کفایت بوده‌اند.
برای مثال ما به‌صورت سالانه جشن خانه عکاسان را برگزار می‌کردیم، حضور عکاسان از طیف‌های مختلف به‌نوبه خود به‌صورت جمع ضدین منحصربه‌فرد بود؛ اما به‌یک‌باره آدمی که امروز هم در کشور مسئولیت فرهنگی کلان دارد، کنار نامه خانه عکاسان می‌نویسد: «آقای ناطقی! جشن سالگرد عکاسان را چه با پول حوزه، چه با پول خودتان برگزار نکنید.»
همین مدیر می‌گوید شما کار هنری بلد نیستید. ما در آموزش‌وپرورش که بودیم، اگر می‌خواستیم بگوییم صرفه‌جویی یعنی چه، میز و صندلی‌هایی را که روی پشت‌بام ریخته بودند و در تابستان پایه‌هایشان در قیر رفته بود دادیم عکس گرفتند؛ بعد آمدیم از آن پایین هم که سقف چکه می‌کرد. عکس گرفتیم و نشان دادیم اسراف چگونه است! وقتی دیدگاه آدمی که امروز مسئولیت فرهنگی دارد این است، تکلیف معلوم است. ایشان جلوی دوربین تلویزیون می‌رفت و مصاحبه می‌کرد و می‌گفت بله باید با جوانان این‌طور و آن‌طور رفتار کرد؛ الآن هم از سر قحط‌الرجالی می‌رود. بعد به انجمن عکاسان فردا می‌آمد و می‌گفت چرا وقت این جوان‌ها را تلف می‌کنید؟ بفرستید بروند دنبال کار و زندگی‌شان. حالا با چه عواقبی؟ بماند.
تا زمانی که این آدم‌ها در رأس امور و جایگاه تصمیم‌گیری برای مسائل فرهنگی باشند، قطعاً اتفاقی که مدنظر حضرت آقاست نمی‌افتد. حضرت آقا سال‌ها پیش در تذکر به عواقب مسائل فرهنگی فرمودند: « از طرف پرسیدند داری چه‌کار می‌کنی؟ جواب داد دارم دهل می‌زنم گفتند ما که صدایی نمی‌شنویم گفت صدایش بعداً درمی‌آید.» امروز صدای آن دهل در حوزه فرهنگ درآمده است.
نقل‌قول:
چند وقت پیش از عکاس‌هایی که از اعدام‌ها عکس می‌گیرند و به خارج می‌فرستند، عکس‌هایشان را کارکرده بودیم. بعضی‌هایشان با همین عکس‌ها عکاس سال ۲۰۱۳، ۲۰۱۴ اروپا و... شده‌اند. بحث بر سر این است که وقتی سیاه نمایی می‌کنند، جایزه می‌گیرند و از عکس‌هایشان تقدیر می‌شود. نظر شما چیست؟
باید ساده‌لوح باشیم که متوجه نباشیم آنچه امروز شاهد آن هستیم، حاصل جنگ نرم دشمنان است. همین چند وقت پیش بود که حضرت آقا فرمودند اشکال ندارد درباره ۱+۵ و سایر مسائل صحبت شود، ولی مواظب باشید این‌ها خطرناک‌اند و دروغ می‌گویند. این‌ها حیله‌گرند. خیلی ساده‌لوحانه است فکر کنیم جایزه اسکار الزاماً معنای حقیقی یک فیلم هنرمندانه را دارد. خیلی ساده‌لوحانه است که فکر کنم وقتی کسی در world press photo جایزه می‌گیرد، یک عکاس حقیقی است. اگر کسی بپرسد آیا world press photo عکس‌های خوبی هم دارد؟ پاسخ روشن است؛ قطعاً! عکس‌های حرفه‌ای و فوق‌العاده، اما این مغایر با تحلیل من نیست. آیا در پس‌زمینه تفکر world press photo همچون سایر غول‌های رسانه‌ای هیچ سیاست استکباری وجود ندارد؟ کتاب‌های بیست سال اخیر world press photo را بیاورید تا برایتان تحلیل و آنالیز کنم و بگویم توسط این جایزه دادن‌ها و اتفاق‌ها چه چیزی به جامعه جهانی تزریق می‌شود. خیلی ساده‌لوحانه است که بگوییم اسرائیل کشور خوب و متمدنی است؛ و کاملاً اتفاقی است که شرکت‌های اسرائیلی و آمریکائی اسپانسر world press photo هستند!
امروز دولتمردان امریکا را اسرائیل تعیین می‌کنند. چطور فکر کنیم برندگان جوایز جشنواره و مسابقاتی ازاین‌دست بر اساس شایسته‌سالاری انتخاب می‌شوند است؟ برگزارکنندگان و دست‌اندرکاران این مسابقات چه چیزی را از دنیا می‌خواهد؟ می‌خواهند چه چیزی را به دنیا پیشنهاد بدهند؟ می‌خواهند با دنیا چه بکنند؟ در چه صورتی این اثر به نفعشان است؟
و ساده‌لوحانه است که فیلم‌های آخرالزمانی را اتفاقی تلقی کنیم و بگوییم این فیلم‌ها را همین‌طوری ساخته‌اند. همه‌چیز را که ما نمی‌بافیم؛ این ابداً توهم توطئه نیست.
نمی‌گویم همه‌چیز باید همانی باشد که ما می‌خواهیم؛ ابداً. هر کشوری سیاست و استراتژی خودش را دارد؛ و البته آن‌ها بر اساس استراتژی خودشان دارند درست عمل می‌کنند.۵۰ سال ۱۰۰ سال برای کارها و سیاستشان برنامه‌ریزی کرده‌اند.
از قبل روی بعضی از عکاسان کار می‌کنند، در فتنه‌های مختلف با دلارهایشان آنان را وادار به فعالیت می‌کنند نتیجه فعالیت‌هایشان را مستمر منتشر می‌کنند و بعد همین عکاسان می‌شوند همکار آژانس‌هایشان و شرایط مناسب برایشان فراهم می‌شود، بعد جایزه و بازهم جوایز دیگری و بعد در بوق و کرنا و...! و باز خیلی ساده‌لوحانه است اگر کسی فکر کند این جوایز بدون استراتژِی فرهنگی اهداء شده است.
شهرت بسیار لذت‌بخش است. دلار خیلی کارها می‌کند. همین دو تا برای خیلی چیزها کافی است. البته عکاسان و هنرمندان فقط مسئول بخشی از ماجرا هستند و بخش زیادی از آن بر عهده متولیان فرهنگی ماست. باید بفهمیم یک هنرمند به جایگاه، پول، شهرت، محبوبیت و از همه مهم‌تر نیاز به ارائه صحیح آثار و تفکرش دارد. وقتی این را فهمیدیم، با روشی صحیح، خودمان به این‌ها پول و دلار می‌دهیم و آن‌ها را مدیریت می‌کنیم. ولی وقتی کفایت نداریم او را مدیریت کنیم و او هم نیازهایش در اینجا برآورده نمی‌شود، جایی دیگر نیاز او را در قبال خواسته‌هایشان تأمین می‌کند.
برخی از عکاسان خوب ما وقتی می‌روند برای یک آژانس کار می‌کنند، می‌شوند یک مزدور به‌تمام‌معنا. مزدور یعنی کسی که مزد می‌گیرد و هر کاری را که کارفرما بخواهد برایش انجام می‌دهد. چند درصد از این عکاسانی که رفتند و برای این آژانس‌ها کارکردند و دلار گرفتند، وضعیت دستمال‌کاغذی را پیدا نکردند؟ چند درصدشان مؤلف باقی‌مانده‌اند؟
رسانه‌ها، آموزشگاه‌ها و متولیان فرهنگ و هنر چه مقدار با زبان تخصصی و در صورت نیاز عامیانه مردم را با هنرمتعهد و اصولی و رسالت آن آشنا کرده‌اند؟ نگاه من صرفاً نگاه مذهبی به این قضیه نیست. هنرمند در هر جای دنیا می‌تواند هیچ مذهبی هم نداشته باشد اما هنرمند باشد، اعتقاد قطعی‌ام این است که هر هنرمندی که اثری را خلق می‌کند و ماناست، در لحظه خلق اثر با معبودی ارتباطی برقرار کرده و چهارچوب‌های ذهنی درستی داشته است.
نقل‌قول:
نقل‌قول:  نقش عکاسی را در فتنه چگونه ارزیابی می‌کنید؟

نگاهم به فتنه این شکلی نیست. این عکاس نمی‌گرفت، آن‌یکی می‌گرفت. خیلی چیز عجیب‌وغریبی نیست. به نظر من اصلاً عکس این‌طور نیست. آن‌ها با این قضیه بازی کردند که آقا! عکاسی که این دست خونی را گرفته چنین و چنان کرده است! مگر فکر می‌کنید خودشان عکس‌های موردنیازشان را نداشتند؟ تصور می‌کنیم آن‌ها آدم‌های ناتوانی بودند و نتوانستند؟ آن‌ها می‌خواستند با دست و ابزار خود ما جریان سازی کنند. ساده‌لوحانه است اگر فکر کنیم به‌صورت کاملاً اتفاقی یک عکاس ایرانی این عکس‌ها را گرفته است و ارسال کرده است؛ خیر آن‌ها مرتب هنرمندان و افراد مهم و مفید را رصد می‌کنند؛ عکاسان مستعد را از قبل شناسایی و در موردش کار و برنامه‌ریزی و نقشه راه تعریف می‌کنند. به بهانه‌های مختلف آنان را دعوت کرده‌اند، دیدگاه، نگرش و روش کار آنان را موردبررسی قرار داده‌اند بعد سر بزنگاه از آنان استفاده ابزاری کرده‌اند.
یک‌وقتی در رسانه‌ها تیتر شد «توهم توطئه» بله توهم و بافتنی هم داریم، اما توطئه هم وجود دارد. ترور دانشمندان هسته‌ای توهم بود؟ ورود ویروس در سیستم هسته‌ای ما توهم بود؟ تحمیل جنگ به ما توهم بود؟
خیر، تعدادی گزینه را که نزدیک به خواسته‌هایشان هست انتخاب و روی این تعداد کارکردند. بعضی‌ از گزینه‌ها جلو آمدند و بریدند. بعضی‌هایشان به درد نمی‌خوردند. دو سه تا هم موفق شدند و به مراحل بعدی رفتند. برایشان فضا ایجاد کردند.جوری او را بالا می‌برند که همه عکاسان می‌گویند فلانی به فلان توطئه گوش کرد و بالا رفت. پس می‌شود از این طریق بالا رفت. اسمش را هم توطئه نمی‌گذارد. می‌گوید برای فلان جریان عکس گرفت و به آن‌ها داد و بزرگ شد. این طراحی‌شده است، ولی متولیان فرهنگی و جنگ نرم ما در این حوزه‌ها چه‌کار می‌کنند؟
به نظر من خیلی مهم نیست عکاس چه نقشی داشته یا نداشته باشد. درهرصورت قرار بود فتنه‌ای اتفاق بیفتد و یک جریان سازی شود. همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده‌اند و این اتفاق افتاده است. مهم این بود که این اتفاق به سرمان نیاید، ولی از ناکارآمدی خودمان این بلا سرمان آمد. ایجاد فتنه تعطیل هم نشده که تصور کنیم تمام شد. به‌طور طبیعی وقتی کسی حمله می‌کند و موفق نمی‌شود، بلافاصله پس‌فردای آن‌که نمی‌آید دوباره حمله کند. همه مهره‌ها تغییر می‌دهند و جابه‌جا می‌کنند، اتفاقاتی می‌افتد و بعدازآن طراحی و سازمان‌دهی دیگری صورت می‌گیرد.

پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#2
۱۳۹۴-۲-۱۸، ۱۲:۱۰ صبح
نقل‌قول:
نقل‌قول: نظر شما در مورد عکس زیرپوش خونی که احمد باطبی آن را بالاگرفته بود؛ و یکی از عکاسان ایرانی آن را برای تایمز فرستاد و هم آن عکاس و هم سوژه که می‌گفتند از شاگردان عکاس بوده از قبل این عکس پول فراوانی به جیب زده‌اند. چیست؟

ببینید یکی از توانائی‌ها و موفقیت استکبار رسانه‌ای، شناسایی افراد شهرت‌طلب و مزدبگیران واقعی است و مهم هم نیست که این عکاسان و به‌اصطلاح هنرمندان از سواد بصری و یا رسانه‌ای محروم یا کم‌بهره باشند؛ بلکه مهم این است که سفارش آن‌ها را به‌خوبی انجام بدهند؛ بنابراین وقتی آن‌ها را شناسایی کردند بهترین بهره‌کشی را به نفع سیاست‌های خودشان از آنان می‌کنند و دیگر برای آن‌ها مهم نیست که آن‌ها با پول این عکس‌ها حتی بروند کتاب مذهبی هم چاپ کنند.
 
[تصویر:  IMG_9779.jpg]
 
نقل‌قول:
در مورد وضعیت عکاسی در گزارش‌های تصویری خبرگزاری‌ها هم مطالبی را بیان کنید. هدف سرویس عکس در یک خبرگزاری چیست؟
از هرجایی که شروع کنیم به نقطه اول برمی‌گردیم که در فرهنگ جامعه ما چه تعریفی از خبر و رسانه ارائه‌شده است؟ این را باید آنالیز کنیم و بعد ببینیم در حوزه‌های مختلف، متولیان فرهنگی، اعم از وزارت ارشاد، صداوسیما و... تا چه میزان خطوط قرمزهای نامربوط ایجاد و تعریف کرده‌اند؟ یک عکاس یا هنرمند وقتی بااین‌همه خط قرمز مواجه می‌شود، بدیهی است می‌رود و از نمایشگاه لوستر و عروسی عکس می‌گیرد، چون نمی‌تواند از موضوعات اجتماعی و... عکس بگیرد. اگر تنگه واشی را بگیرد که باید آرشیو کند. اگر مگس روی شانه وزیر نشسته باشد و بخواهد عکس بگیرد که واویلا؛ اگر... اگر  و هر کار خلاقانه‌ای بخواهد بکند که کمی خلاف عادت باشد، می‌گویند سیاه نمایی بود، وزیر را کشتند، فرهنگ را نابود کردند، نظام را زیر سؤال بردند و... این اشکال بزرگ فرهنگی ماست. متولیان فرهنگی ما باید بررسی کنند و ببینند اساساً خط قرمز چیست؟ البته در تمام دنیا خط قرمز برای سیاست‌ها، رسانه‌ها و... وجود دارد اما همه‌چیز که خط قرمز نیست. هنرمند واقعاً جسارت هیچ خلاقیتی را پیدا نمی‌کند. باید شرایط هنرمندان را هم در نظر بگیریم. وقتی دست هنرمند را همه‌جوره می‌بندیم، بدیهی است می‌رود از سیمی که روی آن گنجشک نشسته است عکس می‌گیرد. آن‌هم اگر سیم را کمی کج بگیرد، می‌گویند به اداره برق توهین شده است! بخشی از این مهم مربوط به درک و شعور و بخشی دیگر مربوط به حفظ میز و پست و غم نان و نام است. بزرگ‌ترین معضل تولید فرهنگ و هنر ما از سوی متولیان فرهنگی، محدود کردن هنرمندان در حوزه تفکر و خلاقیت و از سوی هنرمندان ضعف دانش و بنیان‌های علمی است.
رسانه بالاخره باید تعریفی داشته باشد. فرض کنید سردبیری که کارش ادبیات است، برای عکاس تصمیم می‌گیرد که این عکس باشد یا نباشد. با این کادر و با این قواره منتشر شود؛ پس نقش عکاس چه می‌شود؟ همان‌طور که می‌دانید سرویس عکس روزنامه ایران را من راه‌اندازی کرده‌ام و اولین شرط ماهم سردبیری مجزا با تصمیمات قطعی برای عکس و رعایت حقوق کپی‌رایت بود، اما همان روز دوم انتشار روزنامه من به دلیل عدول مسئولان از این شروط از روزنامه بیرون آمدم.
یک رسانه خبری باید برخوردار از یک سردبیر مختار، هنرمند، خلاق، جسور و مطلع از امور سیاسی و اجتماعی کشور باشد؛ بروید ببینید سردبیران بخش عکس آژانس یا خبرگزاری‌های مشهور در دنیا چه گونه هستند. او خط قرمزهای کشورش را می‌شناسد و به‌درستی رعایت می‌کند؛ درک مشترک با هنرمند دارد، فرق عکس خوب و بد را می‌فهمد؛ و می‌تواند یک جریان فکری را در بستر جامعه فراگیر کند. آن‌ها برای انتخاب و انتشار عکس‌ها اتاق فکری دارند که خیلی عملیاتی و اصولی کار می‌کند. آیا رسانه‌های ما همین‌طور عمل می‌کنند؟
 
کمی وارد جزئیات شویم و از انقلاب شروع کنیم. موقع انقلاب چند سال داشتید و چه‌کار می‌کردید؟ از همان موقع هم عکاسی حرفه‌ای می‌کردید؟
قبل از انقلاب یک دوربین لوبیتل داشتم. مرتضی معطریان هم از دوستانم بود که او هم یک دوربین لوبیتل داشت و با همدیگر می‌رفتیم از درودیوار و گل‌وبلبل عکاسی می‌کردیم. نه آموزشی دیده بودیم نه هیچی. آن‌طرف چهارراه استانبول یک عکاسی بود به نام فتو واهه خدا رحمت کند واهه را؛ عکاس و چاپچی خوبی بود؛ عکس‌های سیاه‌وسفیدهای درجه‌یکی چاپ می‌کرد. بعداً در خانه عکاسان برای او یک نمایشگاه گذاشتیم. ما نگاتیوهایمان را می‌بردیم می‌دادیم او چاپ می‌کرد. خلاصه یک عکاسی تفننی.
وقتی انقلاب اتفاق افتاد، خیلی در جریان اینکه مثلاً عکاسی مستند کنیم نبودیم؛ اما روز ۱۷ شهریور ۵۷ که آن حادثه روی داد، احساس کردم باید کاری متفاوت با دوربین انجام بدهم؛ همان موقع جو عکاسی مرا گرفت و ۷۰۰با تومان پول قرضی یک دوربین زنیت خریدم. حدود ۲۰ سال داشتم. به خیال خودم گفتم بروم عکاسی اجتماعی از انقلاب کنم. ما که نمی‌دانستیم انقلاب می‌شود. تظاهرات، راه‌پیمایی‌ها و این حرف‌ها بود، چون هیچی بلد نبودم، طبق معمول کسانی که هیچی بلد نیستند، می‌خواستم کارهای بزرگ بکنم و حرف‌های گنده بزنم و فقط اسلاید می‌گرفتم. اسلاید آگفا می‌گرفتیم و برای ظهور هم به آلمان می‌فرستادیم؛ اسلاید گرفتن هم کار سختی است. توی هر حلقه کلی عکس بدردنخور داشتم. ۱۷ شهریور تا ۲۲ بهمن یک پروسه چندماهه بود و ما هم همین‌طور فیلم مصرف می‌کردیم.
 
[تصویر:  01.jpg]
 
[تصویر:  02.jpg]
 
امروز خیلی اذیت می‌شوم که خیلی‌ها دوربین دست می‌گیرند و سه روز بعد هم عکسشان روی سایت است و اصلاً فرق هم نمی‌کند چه گرفته باشند. دوربین دیجیتال را بالا بیندازی و بگیری، به لطف فتوشاپ بالاخره چیزهایی از هزاران فریم درمی‌آید.
تجربه مهمی که باید برای جوانان به آن اشاره‌کنم این بود که هر وقت در تظاهرات و راه‌پیمایی‌ها برای عکاسی می‌رفتم، همه‌چیز آرام بود، ولی به‌محض اینکه به خانه می‌آمدم همه اتفاقات می‌افتادند! به خودم می‌گفتم عجب بدشانسی هستم من! بعدها فهمیدم بدشانس نیستم، بی‌تجربه‌ام، شمّ خبری نداشتم و اصلاً نمی‌توانستم بفهمم این اتفاق قرار است کی بیفتد. نمی‌توانستم داغی و سردی فضا را درک کنم.
تا اینکه اوج این تجربیات روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد. صبح اول وقت می‌خواستم به خیابان بروم؛ حکومت‌نظامی بود و خانواده با خروج من از خانه مخالفت می‌کردند؛ حدود ساعت ۵ و ۶ صبح خودم را به میدان شهدا مقابل تسلیحات رساندم. سنگر بود و جنگ و خون و درگیری. دوربین روی کولم بود و نشسته بودم خشاب پر می‌کردم. آن‌یکی می‌گفت کوکتل مولوتوف بده، آن‌یکی می‌گفت کلاه بده، بعد هم داد زدند آی! تسلیحات آزاد شد! داخل تسلیحات رفتیم. الآن به‌عنوان یک خبرنگار می‌توانید متوجه شوید چقدر سوژه آنجا بود. ملت ریخته بودند و هرکسی اسلحه می‌برد. ما داخل انبار مهمات رفته بودیم و با رفیقمان دو طرف یک جعبه بزرگ فشنگ ژـ ۳ را گرفتیم و بیرون آمدیم.
بعد غروب شد و رفتم به یک کلانتری که در آنجا درگیری بود. همافران از روی ماشین آتش‌نشانی به‌طرف کلانتری تیراندازی می‌کردند و ما کوکتل مولوتف پرت می‌کردیم و بعد از تسخیر کلانتری دنبال اسلحه می‌گشتیم. بعد که رسیدم خانه تازه یادم آمد دوربین عکاسی هم داشته‌ام! این یعنی یک تجربه سنگین. چه‌بسا خیلی از عکاس‌ها آنجاهایی که من بودم نبودند، چراکه از این صحنه‌ها خیلی عکس نداریم؛ اما این بی‌تجربگی محض موجب شده بود هیچ عکس شاخصی از انقلاب نگرفتم نهایتاً آتش زدن لاستیک‌ها و خون روی دیوار و ...
بنابراین، تجربه خیلی مهم است و در دوره انقلاب نه‌تنها برای من که برای بسیاری از عکاسان یک دوره به‌شدت تجربه گران‌قیمتی بود و همین‌طور جنگ؛ اما باکمال تأسف متولیان فرهنگی و دانشگاهی‌هایمان نتوانستند این فرصت‌ها را تبدیل به دانش کنند.
نقل‌قول:
از دوران دفاع مقدس عکس های بسیار خوبی دارید که معروف ترین شان همان عکس های شیمیایی حلبچه است که چند سال قبل نمایشگاه اش برگزار شد و کتابش را هم منتشر کردید. شما در فاجعه حلبچه اطلاع داشتید که عراق شیمیایی زده است؟
نه وقتی عملیات می‌شد ستاد تبلیغات جنگ برای زمان اعزام خبرنگاران تصمیم می‌گرفت؛ آن زمان رئیس اداره عکس خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) بودم، ولی اغلب عملیات‌ها را خودم با یکی دو نفر  از بچه‌ها می‌رفتم. در این سفر با خبرنگاری از ایرنای همدان، یک راننده، آقای بهبودی و آقای سعید صادقی از روزنامه جمهوری اسلامی هم‌سفر بودم. باید به کرمانشاه و ازآنجا به قرارگاه می‌رفتیم. در مقر ستاد تبلیغات جنگ ناهار خوردیم و پس از کمی استراحت و به سمت قرارگاه رفتیم. درراه کرمانشاه بمباران شد و آنجا هم عکاسی کردیم.
حوالی غروب ۱۵ مارس ۱۹۸۸ بود. به دره‌ای خوش آب هوا رسیدیم، هنوز خستگی نشست‌وبرخاست و بدو بایستِ حاصل از بمباران همراهمان بود، یکسر رفتیم به سمت چادر خبرنگارها و همین‌طور که مشغول جابجا کردن دوربین‌ها و تجهیزات بودیم بچه‌های عکاس و خبرنگار با قیافه‌هایی خسته ولی بشاش وارد چادر می‌شدند. هریک ماجرا را به نحوی تعریف می‌کرد. یکی می‌گفت عجب مردمان خون گرمی داره، یکی دیگه از چای خوردن توی قهوه خونه و دیگری از تاکسی سوارشدن حرف می‌زد خلاصه بازار تعریف داغ بود. هرکدام شرح‌حال شهر و مردم شهر آزادشدهٔ حلبچه را از منظر خودش تعریف می‌کرد. ما هم هاج و واج و غبطه خوران گوشمان را به آن‌ها سپرده بودیم. یکی می‌گفت کاش زودتر رسیده بودیم، دیگری زیر لب ناسزا نثار صدام می‌کرد و با غرولند می‌گفت اگر کرمانشاه رو بمباران نکرده بود ما هم الآن از شهر حلبچه می‌گفتیم. من هم گفتم: «آقا صبح اول صبح می ریم شهر»
نقل‌قول:
وضع به‌ظاهر عادی بود؟
بله آن شب بی‌تاب صبح به رختخواب رفتیم و از خستگی به‌سرعت خوابی عمیق را تجربه کردیم. صبح پس از خواندن نماز، صبحانه‌ای جنگی خوردیم و مهیای رفتن شدیم. نوارهای طلائی رنگ آفتاب زمستان انگارچمن های دره را شخم زده بود، ما همون موقع ها بود که زدیم به بیابون. مسیر پر از کوه و دره بود و ما به شوق مواجه با یک شهر زیبای آزادشده، تپه و دره‌ها رو بدون احساس خستگی طی می‌کردیم، گاهی هم توی مسیر با مردمی مواجه می‌شدیم که با الاغشون از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفتند و ما هم هرازگاهی خستگی راه رو با الاغ سواری جبران می‌کردیم، بعضی وقت‌ها هم رزمنده هائی که با موتور به سمت خط مقدم می‌رفتند، کمک می‌کردند تا ما بدون خیس شدن از رودخانه‌های مسیر عبور کنیم.
آفتاب بالاآمده بود و گرمای کوهستان رو احساس می‌کردیم، ناگهان با خیل عظیم اسرائی که به پشت جبهه منتقل می‌شدند مواجه شدیم و عکاسی از همین‌جا آغاز شد.
[تصویر:  01-13%20copy.jpg]
 
مدتی با این سوژه سروکله زدیم و دوباره زدیم به جاده، آفتاب تقریباً به میانه‌های آسمان رسیده بود و تیغ‌های آفتاب دیگه داشت بُرنده می‌شد، از پیچ آخر که گذشیم شهر نمایان شد. شهری سرسبز با دورنمایی زیبا. کنار پیچ جاده سنگری بود و چند جوان کنار اون ایستاده و مراقب اوضاع اون منطقه بودند، به شوخی از آن‌ها پرسیدیم اینجا اتوبوسی، سرویسی چیزی برای رفتن به شهر نداره؟ جواب را هم به طنز گرفتیم که دقیقاً هر ۴۵ دقیقه یک‌بار!
در حال عکس گرفتن از اونا وگپ وگفت بودیم که یک وانت تویوتا که ظاهراً حامل غذای رزمنده‌ها بود از راه رسید. داد زدیم شهر، شهر...، اون بنده خدا هم که ما رو با دوربین و بندوبساط دید جَلدی زد رو ترمز، ما هم پریدیم بالا و راهی شدیم. به جاده اصلی شهر که رسیدیم رانندهٔ تویوتا حالی به ما داد و گفت چند تا غذا از پشت ماشین بردارید. غذا چلوخورشت قورمه‌سبزی بود و توی کیسه‌های پلاستیکی، هرکدام یکی برداشتیم و از راننده تشکر کردیم و خداحافظی. ما که از صبحِ علی-الطلوع کوه و کمر رو طی کرده بودیم حسابی گرسنه بودیم به همین دلیل همان‌جا کنار جاده بساط ناهار را پهن و با پنج‌انگشت قورمه‌سبزی را تبدیل به انرژی برای رفتن کردیم. دراثنای خوردن غذا، هواپیماهای عراقی شیرجه می‌زدند و مناطقی را بمباران می‌کردند و ما متعجب از بمباران شدن یک شهر.
 
[تصویر:  01-14%20copy.jpg]
 
نقل‌قول:
 خودی بودند یا غیرخودی؟
هواپیماهای عراقی بودند؛ کار صرف ناهار خیابانی به انجام رسید، پس از مشورت‌های زیاد به نتیجه رسیدیم برای تهیه عکس و خبر، از انتهای شهر شروع کنیم. بعد از عکاسی و عبور از آتش‌نشانی شهر که خالی از کارکنان بود، به مهدکودکی رسیدیم که از تیر و ترکش بمباران بی‌نصیب نمانده بود. در آن نزدیکی‌ها نیز خانه‌ای بود که عده‌ای از زنان و مردان و کودکان در آن جمع بودند. به خوش‌وبش و عکس گرفتن از آن‌ها پرداختیم و از انتهای یک کوچه وارد شهر شدیم. در بدو ورود، قارچ حاصل از بمباران شهر در فاصله چند صد متری ما، دوربین من را به فعالیت واداشت و با این استقبال عجیب وارد شهر شدیم.
در میانه‌های کوچه با خانه‌های خالی از سکنه یا بعضاً حیواناتِ سقط شده در حیاط خانه‌ها مواجه بودیم. دوربینم از میانِ در نیمه‌باز خانه‌ای به سمت پیر زنی که در ایوان خانه در حال سرخ کردن مرغ بود، نشانه رفت، زیر نگاه سنگین پیرزن که حاکی از نفرتِ جنگ بود تاب نیاوردم و قضیه را با یکی دو فریم خاتمه داده و به ادامه راه مشغول شدیم.
انتهای کوچه به یک ۳راهی ختم می‌شد. در انتهای این ۳راهی من به سمت چپ کوچه پیچیدم و هدایت الله بهبودی که همراه ما بود به سمت راست، در همین لحظه صدای هدایت بلند شد که: «این دختره زنده است» و من به‌سرعت خودم را مقابل دختری ۱۳- ۱۴ ساله که به سینه روی زمین افتاده بود رسوندم، نبض بسیار کمی داشت و صورتش مانند ماسکی که به‌صورت زده باشد سفید بود. با نگاهی به اطراف، تصور کردم کارخانه سیمان و یا چیز دیگری منفجرشده و پودر سفید صورت دخترک، ناشی از آن است. صورتش را با دست‌پاک کردم. او را بغل کرده توی سایهٔ کنار دیوار گذاشتم و به‌منظور آوردن پتویی برای انتقال او، به سمت خانه‌ای رفتم اینجا نیز با جنازه نیمه‌جان کودک دیگری که پسری حدود ۸ ساله به نظر می‌رسید؛ برخورد کردم.
[تصویر:  01-15.2%20copy.jpg]
[تصویر:  01-15%20copy.jpg]
[تصویر:  01-15.1%20copy.jpg]
[تصویر:  01-15.23%20copy.jpg]
 
مواجه‌شدن با این صحنه‌ها بسیار سخت و غیرقابل‌تحمل بود. او را نیز بغل کردم و کنار دختر که فکر می‌کردم خواهر اوست نشاندم. همچنین سعی کردم کاپشن دختربچه را از تنش دربیاورم تا شاید کمی خنکای سایه به او جانی بدهد. مجدداً برای آوردن پتو به سمت یک‌خانه رفتم. در خانه باز بود، وارد شدم؛ به اتاقی که رختخوابی در کنار آن چیده بودند و یک سینی چائی هم وسط اتاق بود رسیدم. نگاهی به اطراف انداختم و باوجودآنکه اتاق با آن وضعیت پتانسیل خوبی برای عکاسی داشت اما فکر کردم الآن وظیفهٔ مهم‌تری دارم و آن نجات جان احتمالی دو کودکی است که در خیابان منتظر انتقال به بیمارستان هستند. پس بدون تأمل رختخواب را بر هم زدم و از میان وسایل رنگارنگ آن، چند پتو را جدا کرده و به‌سرعت بیرون آمدم. در این فاصله سعید صادقی-عکاس- و بچه‌های دیگر به سمت جاده اصلی شهرکه حدوداً ۲۰۰ متر با اینجا فاصله داشت رفته بودند و یک خودروی نظامی عراقی غنیمتی را به محل حادثه آورده بودند تا بتوانیم بچه‌ها را به بیمارستان صحرائی انتقال دهیم، در این شرایط وقتی‌که دوستان مشغول انتقال کودکان مصدوم به ماشین بودند من شروع به عکاسی کردم تا از وظیفه کاریم نیز غافل نباشم.
[تصویر:  %D8%AD%D9%84%D8%A8%DA%86%D9%87%206.jpg]
 
من که به‌شدت مشغول کار بودم، ناگهان استفاده از ماسک ضد شیمیائی توسط سایر همراهان، توجهم را به این واقعیت جلب کرد که مردم شهر به‌واسطه گاز شیمیائی مرده‌اند و منطقه به‌شدت آلوده است. «تا آنجا نباشی و با چنین صحنه‌هایی وحشتناک روبرو نشوی، نمی‌توانی گیجی و گنگی همه‌جانبه که فرصت فکر کردن را از تو می‌گیرد درک کنی» برای لحظه‌ای تصمیم به استفاده از ماسک گرفتم اما به دلیل مزاحمت برای عکاسی از این تصمیم منصرف شده و به عکاسی ادامه دادم.
پس از اتمام انتقال کودکان به بیمارستان، ما که تصور می‌کردیم غائله خاتمه یافته، بلافاصله با واقعهٔ دیگری مواجه شدیم. مردی با لباس کردی درحالی‌که صورت خود را با چفیه پوشانده کودکی شیرخوار را در آغوش گرفته بود و معلوم بود لحظاتی پیش هر دو جان داده‌اند. صورت کودک آن‌قدر زیبا و معصوم بود که انگار در خوابی شیرین پس از خوردن شیر مادر بسر می‌برد. این عکس یکی از عکس‌های تاریخی جهان شد و باوجودآنکه عکاسان زیادی از این صحنه عکس گرفتند ولی جاودانگی این عکس به چند دلیل شکل گرفت: اولاً آنکه عکس لحظاتی پس از فاجعه ثبت‌شده است و عکس‌های سایرین و خبرنگاران خارجی دو روز پس از فاجعه و زمانی که قربانیان تغییر شکل داده و بر اثر عملیات پاک‌سازی صورتشان از گردهای سفید پوشانده شده بود گرفته‌شده است و از سوی دیگر این مرد که بعدها فهمیدم نامش عمر خاوراست، از هنرمندان شهر بوده و فرم این عکس آن را تبدیل به تندیس یادبود حلبچه کرده و در چند نقطه شهر نصب‌کرده‌اند.
[تصویر:  %D8%AD%D9%84%D8%A8%DA%86%D9%87%207.jpg]
 
پس از عکاسی از این صحنه به این تصور که خانه‌ای که او کنارش جان داده خانه اوست و وانت داخل خانه متعلق به وی است، جیب‌های او را برای یافتن سوئیچ وانت جستجو کردم و چون چیزی نیافتم داخل خانه و اتاق‌ها شدم اما آنجا نیز چیزی نبود. به همین دلیل یکی از همراهان قفل فرمان را شکست و بااتصال سیم‌ها، ماشین را روشن کرد اما این پایان ماجرا نبود چراکه در گاراژی خانه قفل بزرگی داشت که آن‌هم با تلاش دوستانمان شکست و ماشین برای انتقال مصدومین آماده شد.
در یک ‌چندراهی ۶۰-۵۰ متر آن‌طرف تر که نامش را ۳راهی مرگ گذاشتم، در یک‌طرف زن جوانی که بیش از ۱۸ سال نداشت کودکی نیمه برهنه را در بغل گرفته و با آرامش به همراه فرزندش این جهان را ترک کرده بود. روبروی این صحنه نیز مادری با پسربچه‌ای حدوداً ۱۰ ساله، دختربچه‌ای در پشت مادر به همراه پسربچه‌ای حدوداً ۵ ساله وجود داشتند که حتی فرصت طی کردن پلهٔ خانه را نیافته و همان‌جا بین در و پله جان داده بودند. «مواجهه با این صحنه‌ها جان آدمی را به لب می‌آورد.»
[تصویر:  01-18%20copy.jpg]
[تصویر:  01-17%20copy.jpg]
 
در سوی دیگر این ۳راهی زنی بالباس قرمز روی زمین دراز کشیده بود و در ادامهٔ مسیر کودکان وزنان دیگری همچون برگ‌های پائیزی روی زمین ریخته بودند. در این‌سو چند زن پیر و جوان درحالی‌که معلوم بود هنگام فرار همدیگر را کمک می‌کرده‌اند روی زمین ریخته بودند. آفتاب ظهر کوهستان گرم بود و مواجهه با صحنه‌هایی ازاین‌دست به‌شدت غیرقابل‌تحمل و غیرقابل‌توصیف.
آن زمان دوربین‌ها آنالوگ و کار با آن به‌سادگی امروز نبود، همچنین برای در نظر گرفتن احتمالات باید در مصرف فریم‌ها دقت زیادی می‌کردی و من که تصور این حجم از حادثه را نداشتم با کمبود نگاتیو مواجه و مجبور بودم بااحتیاط تمام عکاسی و فریم‌ها را برای باقی روز و وقایع احتمالی دیگر تقسیم کنم. درگیر و دار این معادلات بودم که به جنازهٔ پسربچه ۱۵-۱۴ ساله‌ای برخورد کردم که انگار هنگام فرار کودکی را به دوش داشته است و اکنون جسد بی‌جانشان نقش خیابان بود. در ادامهٔ نگاهم به ویزور دوربین، بازهم خانواده دیگری نقش بر زمین بود. فاجعه انگار پایان‌پذیر نبود!
هرکدام از همراهان من به سمتی رفته بودند و من وارد کوچه شمالی شدم. آنجا نیز با یکی از فجیع‌ترین این صحنه‌ها مواجه شدم. وانتی که تعداد زیادی از افراد خانواده‌ای را سوار کرده و آماده ترک روستا بودند، همگی به‌یک‌باره دچار گاز مرگ‌بار اعصاب شده و در دم جان‌باخته و روی‌هم تلنبار بودند. بعدها از دکتر فروتن که در رابطه با گازهای شیمیائی تحقیقات زیادی کرده بود شنیدم گاز خردل فوراً نابود نمی‌کند اما ماناست و در درازمدت تأثیر خود را خواهد گذاشت. گاز اعصاب به‌اندازهٔ چند تنفس وارد خون شده و در چند لحظه باعث مرگ افراد می‌گردد. مردم بیچارهٔ این منطقه گرفتار همین گاز شده بودند وزنده ماندن ما نیز به دلیل آن بود که حدوداً ۱۰ دقیقه دیرتر رسیده بودیم و اثرات گاز به حداقل خود رسیده بود. هرچند ما هم از ثمرات آن بی‌بهره نماندیم.
راننده وانت که در لحظهٔ انفجار داخل اتاقک بوده و تا بیرون آمدنش لحظاتی فرصت دوری از اثرات گاز را داشت، انگار با ته جانی، زیر وانت افتاده و خرخر می‌کرد. در کنار این وانت یک پیرزن،۳ پسر جوان و نوجوان که معلوم بود از بستگان کشته‌شدگان بودند، مات و مبهوت روی زمین نشسته و زانوی غم بغل کرده بودند؛ و نکته بسیار جالب و انسانی این بود که هنگام بمباران شهر، این پیرزن باوجود مواجهه با چنین مصیبتی من را به مواظبت از بمباران توصیه می‌کرد.
[تصویر:  01-19.jpg]
[تصویر:  01-19%20copy.jpg]
 
یکی از همین بازماندگان که پسر جوانی حدوداً ۱۷ ساله بود، روی دیوارهٔ نرده‌ای وانت نشسته و به‌هیچ‌عنوان حاضر به ترک آنجا نبود. در این اثنا بر و بچه‌هایی که به اطراف رفته بودند با تعدادی افراد زنده که از خانه‌های دورتر آورده بودند بازگشتند. وانتی که از خانه بیرون آورده بودیم به همراه آمبولانسی که نمی‌دانم چگونه به آنجا آمده بود، پر از افراد زنده و مصدوم شد. هم‌چنین پسر نوجوانی که روی وانت نشسته بود توسط چند نفر و با زور به داخل آمبولانس انتقال داده شد. ناگهان من با صحنه عجیب دیگری مواجه شدم. مرد جوانی که روبروی وانت و در کنار دیوار کشته‌شده و روی زمین افتاده بود این بار پذیرای چند نفر از افراد زندهٔ خانواده خود بود. دو پسربچه که آن زمان من تصور می‌کردم فرزندان آن مرد هستند، کنار آن فرد دست در گردن او روی زمین خوابیدند و نمی‌خواستند جنازه را ترک کنند. آن‌ها با چشمانی التماس‌آمیز به این مفهوم که ما نمی‌خواهیم اینجا را ترک کنیم مرا هیپنوتیزم کرده بودند و از سوی دیگر پدر که من قبلاً فکر می‌کردم پدربزرگ آن‌هاست درسویی و در سوی دیگر خواهرشان که من باز تصور مادر از او در ذهنم بود، نگران موقعیت موجود، آلودگی محیط و جان بچه‌ها بودند. همان‌جا بود که انگشت من ناگهان دگمه شاتر را فشرد و آن عکس جهانی که در توقف و یا تغیر شرایط جنگ‌های شیمیائی بی‌تأثیر نبود برای تاریخ ثبت شد. این عکس با عنوان من پدرم را ترک نمی‌کنم به‌صورت پوستر و به ۵ زبان در سراسر جهان منتشر شد و در پرونده محاکمه صدام حسین نیز موجود بود.
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#3
۱۳۹۴-۲-۱۸، ۱۲:۲۹ صبح
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek عكسي كه دوسال طول كشيد تا گرفته شد ~~sara~~ 0 779 ۱۳۹۲-۲-۲۲، ۰۹:۳۸ عصر
آخرین ارسال: ~~sara~~
fjump عکس هایی که غیر قانونی از اهرام مصر گرفته شدند ADMIN 0 1,053 ۱۳۹۲-۱-۱۶، ۰۳:۴۰ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('5989')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.