مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان کوتاه جردن جنوبی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه جردن جنوبی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#61
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۴ عصر
خندیدم.‬
‫سورنا-هنوز باورم نمیشه ما تو خوابمون آینده رو دیدیم.‬
‫-منم همینطور. خیلی غیر قابل باوره... سورن؟‬
‫سورنا-جونم؟‬
‫-هنوز دختر بازیتو شروع نکردی. نه؟‬
‫سورنا-نه! به هیچ وجه هم نمی خوام شروعش کنم.‬
‫-سورن نذار سارین با ماهان ازدواج کنه. جلوشو بگیر.‬
‫سورنا-آره...نمی ذارم حتی یه نگاه بهش بندازه.‬
‫-اما سورنا...اون الان با ماهان دوسته.‬
‫سورن ترمز گرفت. برگشت و با تعجب و عصبانیت به من گفت: چی؟ الان سارین با ماهانه؟‬
‫-آره. اون از اول دبیرستان با ماهان بود.‬
‫سورنا داد زد: لعنتی... پسره عوضی.‬
‫***‬
‫همونطور که توی رستوران نشسته بودیم، سورن گفت: خوشگل خانوم دوری ازت واسم سخته ها!‬ ‫چیکار کنم؟ بهت عادت کردم.‬
‫خندیدم. قاشق محتوی برنج و کباب کوبیده رو چپوند تو دهنش.‬
‫-زهر مار. سورن ما فقط خواب دیدیم. واقعاً که با هم زندگی نکردیم.‬
‫با دستش آروم زد روی کله ام و گفت: اما واسه من واقعی بود احمق. انگار واقعاً زن و شوهر‬ ‫بودیم.‬
‫-واسه منم همینطور. حالا چیکار کنیم؟‬
‫سورنا-نمی دونم.‬
‫چونه شو روی کف دستش گذاشت و به من خیره شد.‬
‫سورنا-حیف که دیگه کل کلمون هم نمیاد.‬
‫-خب کاری نداره که. تو برو دوباره دوست دختر بگیر و اون وقت دوباره با هم کل کل می کنیم.‬
‫سورنا-مگه خر مغزمو گاز گرفته که تو رو ول کنم و دنبال دخترای دیگه برم؟‬
‫-اوهوم.‬
‫سورنا-کوفت!‬
‫سورنا یه قاشق دیگه از غذاش خورد و دوباره بهم نگاه کرد. یه اخم کرد و گفت: هوی! موهات‬ ‫بیرون نباشه.‬
‫به شوخی بهش گفتم: ببخشید آقا. شما چه نسبتی با من دارین؟‬
‫سورنا دستشو کوبید روی میز و با خشم گفت: شوخی ندارما. موهاتو بکن تو.‬
‫همه برگشتن و به ما نگاه کردند. مقنعه مو دادم جلو و با دست دیگه ام موهامو توی مقنعه جاسازی‬ ‫کردم.‬
‫-خیله خب حالا. آبروریزی راه میندازه.‬
‫سورن یکی از ابروهاشو انداخت بالا و چپ چپ به من نگاه کرد.‬
‫-چته؟‬
‫سورنا-نمی خوام دیگه ببینم موهات بیرون باشه. ببینم کشتمت. فهمیدی؟‬
‫-برو بابا. به تو چه اصلاً؟‬
‫سورنا-عسل من شوهرتم.‬
‫زدم زیر خنده. سورنا دو تا ابروشو داد بالا و با لبخند گفت: یعنی قراره بشم. ولی...‬
‫دوباره اخم کرد و ادامه داد: دوست ندارم موهات معلوم باشه. اصلاً چادرت کو؟‬
‫من همونطور که می خندیدم گفتم: خل شدی به خدا! بابا من که چادر ندارم. من بعد از ازدواج‬ ‫چادری میشم.‬
‫سورنا-غلط کردی تو! از همین فردا با چادر می بینمت.‬
‫خنده ام بند نمیومد. سورنا هم نتونست جلوی خنده شو بگیره و ادامه داد: عسل به خدا بدون چادر‬ ‫اینور اونور بری کشتمتا!‬
‫-اِ خدا رو قسم نخور خره.‬
‫***‬
‫سورنا خنده ای شیطنت آمیز کرد و گفت: واستا شماره مو بهت بدم.‬
‫-دارم شماره تو. مگه همون نیست که تو خواب دیدیم؟‬
‫سورنا-نچ. این فرق داره.‬
‫-آره دیگه. امون از دوست دخترای متعدد. آدم مجبور میشه خطشو عوض کنه.‬
‫سورنا-خف باآ! یه خودکار و کاغذ بده.‬
‫-خب آی کیو... تو که شماره مو داری.‬
‫سورنا سرشو خاروند و با یه لبخند کج گفت: آره ها... باشه. برو دیگه اینجا واینستا. مستقیم خونه‬ ‫میری!‬
‫-باشه بابا. چه غیرتی بازی در میاره.‬
‫سورنا-چون میدونم چند نفر هستن که میخوان کرم بریزن.‬
‫-کیا مثالً؟‬
‫سورنا پوزخندی زد و به نقطه ای خیره شد. گفت: میدونم الان دارن چه غلطی می کنن. حالشونو‬ ‫می گیرم.‬
‫-کیا سورنا؟‬
‫سورنا اخم کرد و گفت: به تو چه؟ بدو برو خونه!‬
‫ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم. چند وقت دیگه امتحانای لعنتی شروع میشن. اصلاً‬ ‫اعصاب امتحانا رو ندارم. چند بار آخه؟ خدایا چه مصیبتی بود مارو گرفتار کردی!؟ هرچی فکر کردم‬ ‫هیچی از امتحانات اون سال یادم نیومد. مگه کامپیوترم؟! باید درس می خوندم. اما ریاضیاتم همه‬ ‫اش گلابی بود. چون من تو دانشگاه سخت تر از ایناشو پاس کردم. رشتم ریاضی فیزیکه. خب...‬ ‫از لحاظ ریاضی و هندسه و آمار که مشکلی ندارم. می مونه فیزیک و شیمی و دروس عمومی. دارم‬ ‫از درس بالا میارم. ایش! چند بار چند بار؟ عزا گرفتم. وقتی مامانم اومد خونه رفتم بغلش کردم.‬ ‫چقدر بوشو دوست دارم. کاش هیچ وقت ترکم نکنه. کاش همیشه زنده باشه. کاش همیشه سایه‬ ‫اش بالا سرم باشه. خواستم در مورد بابام با مامان حرف بزنم که گوشیم به طرز فجیعی شروع به‬ ‫زنگ زدن کرد. سورنا بود.‬
‫مامان-کیه؟‬
‫-دوستمه مامان.‬
‫خونه که کلاً آنتن دهیش تعطیل بود. اینترنتم که نبود. رفتم توی بالکن. اونجا باز یکم آنتن میداد.‬
‫-الو؟‬
‫سورنا-سلام عشقم! خوبی؟‬
‫-سلام. خوبم. تو چطوری؟‬
‫سورنا-خوبم. بگو چی شده؟‬
‫-چی شده؟‬
‫سورنا-رفتم همه خاطرخواهاتو ادب کردم.‬
‫-کیا رو میگی تو آخه؟‬
‫سورنا-مهدی و شهریار بالکن خونه شما رو با تلسکوپ دید میزدن.‬
‫با تعجب گفتم:چـــی؟!‬
‫سورنا-خودمم توی خوابم فهمیدم. الان رفتم دیدم بـــله! دارن گه خوری اضافه می کنن.‬
‫-آخه بالکن ما به چه درد اونا میخوره؟‬
‫سورنا-منم دارم با همون تلسکوپ تورو نگاه می کنم. به همین درد میخوره.‬
‫دور و برمو نگاه کردم. دیدم یه پسری توی پشت بوم یه ساختمون که دوتا کوچه پایین تر بود،‬ ‫داره بهم دست تکون میده.‬
‫سورنا-دیدی منو؟‬
‫-آره.‬
‫سورنا-از این به بعد خواستی بیای بالکن باید حجاب داشته باشی.‬
‫-آره حتماً! فکر نمی کردم از اون فاصله معلوم بشه. حالا اون دوتا تن لشو چیکار کردی؟‬
‫سورنا خندید و گفت: بچه ها دارن ادبشون میکنن. تو کوچه ان.‬
‫-بسه دیگه. نگام نکن.‬
‫سورنا-اِ چرا؟‬
‫-چون نامحرمی.‬
‫سورنا-بابا ما که با هم بالاخره ازدواج می کنیم.‬
‫-هرموقع ازدواج کردیم. فعالً چشات درویش.‬
‫سورنا خندید و با شیطنت گفت: نمی خوام.‬
‫-تو غلط می کنی. الان میرم تو اصلاً!‬
‫سورنا-باشه بابا. بی مغز!‬
‫-نه جداً می خوام برم تو خونه. سردم شد.‬
‫سورنا-باشه عسلم. برو! مواظب خودت باش.‬
‫-تو هم همینطور عزیزم. خدافس.‬
‫سورنا-خـــدافس!‬
‫***‬
‫-مامان! من میدونم تو نمیخوای بابامو ببینم.‬
‫مامان با تعجب به سمتم برگشت و گفت: چی میگی تو دختر؟‬
‫-من میدونم مامان. نپرس از کجا. ولی من فردا میرم بابامو می بینم.‬
‫مامان-عسل کی بهت همچین حرفیو زده؟‬
‫-مامان منو نپیچون. من میدونم تو نمیذاری من و بابام همو ببینیم.‬
‫مامان-خب بهم بگو از کجا می دونی؟‬
‫-گفتم نپرس. اما من بابامو پیدا کردم و فردا میرم می بینمش.‬
‫هرچی اصرار کرد چیزی بهش نگفتم. خب باورش نمیشد. گفتنم چه فایده ای داشت؟!‬
‫***‬
‫ترس همه وجودمو گرفته بود. ترس از دست دادن! احساس کردم اشتباه شنیدم. احساس کردم‬ ‫سارینا داره باهام شوخی می کنه. یعنی چی؟ یعنی چی که سورنا... ؟ سورن من... همه ی دنیای و‬ ‫هستی من...! با بغض و ترس گفتم: یه بار دیگه... یه بار دیگه بگو!‬
‫سارینا داشت هق هق کنان اشک می ریخت. گفت: روزبه گفت واسه تو رفته حساب اون عوضیا رو‬ ‫برسه. اونا هم با چوب زدن سرش.‬
‫-اما اون داشت با من حرف میزد. گفت دوستاش دارن تو کوچه به حساب اونا میرسن.‬
‫سارینا-آره... اما ظاهراً بعد از اینکه با هم خداحافظی کردین مهدی اومده پشت بوم و با چوب زده‬ ‫سر سورنا.‬
‫به هق هق افتادم. تماسو قطع کردم و از بالکن اومدم بیرون. به سمت بیمارستان فیروز آبادی به‬ ‫راه افتادم. آخه چرا همچین شد؟ تو خوابمون که از این خبرا نبود. تو خوابمون ما صحیح و سلام‬ ‫بودیم. اما الان...!‬
‫***‬
‫-بهم نَگین... نَگین... هیچی بهم نَگین.‬
‫هق هقم بند نمیومد. پاهام سست شدن و نقش زمین شدم. چی دارم می شنوم؟ سورن من...‬ ‫شوهر من... همه ی هست و نیست من... امکان نداره. سارینا نشست رو به روم و اونم گریه می‬ ‫کرد. مامان سورن روی صندلی افتاده بود. حالش خراب بود. بابای سورنا هم سرشو به دیوار تکیه‬ ‫داده بود و داشت بلند بلند گریه می کرد. با عصبانیت از جام پاشدم. با ضجه گفتم: اون مهدی‬ ‫عوضی کجاست؟ اون که سورنا رو از من گرفته کجاست؟ کجاست اون بی همه چیز؟‬ ‫کجــــاست؟‬
‫سارینا با هق هق گفت: بردنش عسل... بردنش.‬
‫دوباره نقش زمین شدم. چهار زانو نشستم و هق هق کنان و با صدای بلند گریه کردم. اما طاقت‬ ‫نیاوردم و دوباره از جام پاشدم. به سمت آی سی یو رفتم. درشو هول دادم و بی توجه به کسانی‬ ‫که مانع ورودم می شدن به سمت سورنا دویدم. افتادم جلوی تختش. بلند شدم. دستشو گرفتم.‬ ‫اون نمرده... اون داره نفس میکشه. فقط خوابه... خواب!‬
‫ضجه زدم: سورنا بلند شو... بلند شو بهشون بگو هستی. اینا فکر می کنن تو مُردی. پاشو بهشون‬ ‫بگو هستی. بهشون بگو... پاشو سورنا. جون عسل پاشو!‬
‫پرستارا منو می کشیدن تا ببرنم بیرون اتاق. اما من همچنان خودمو چسبونده بودم به تخت سورنا‬ ‫و داشتم التماسش می کردم. بالاخره از اتاق انداختنم بیرون. روی صندلی نشستم و های های‬ ‫گریه کردم. بلند بلند با سورنام حرف می زدم.‬
‫-سورنا... عزیزم مگه من و تو خواب آینده مونو ندیدیم؟ مگه من و تو خواب ندیدیم با هم ازدواج‬ ‫کردیم؟ پاشو... پاشو بهشون بگو ما با هم ازدواج می کنیم. بهشون بگو چقدر همدیگرو دوست‬ ‫داریم. سورنا مرگ من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#62
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۵ عصر
پاشو... سورنای من پاشو.‬
‫خونواده ی سورنا هم پا به پای من گریه می کردن. مامان سورنا اسمش نسرینه. یه خانوم چادری‬ ‫و تپل و بامزه و مهربون. چشماش سبزه. سارینا و سورنا به مامانشون رفته بودن. شباهت عجیبی‬ ‫بینشون بود. باباشون هم یه آقای لاغر اندام و اسپرته. همیشه شلوار جین می پوشه. ظاهرش‬ ‫معمولیه. چشمای قهوه ای... ابرو و موهاشم سیاهه! لباش نازک و بینی اش هم کمی استخونیه.‬ ‫چشماش گرده و ابروهای پرپشتی داره. اسمش افالطونه. قدش هم که خیلی بلنده. به سمت‬ ‫مامان سورن رفتم. جلوی پاش زانو زدم و گفتم: خاله... خاله تورو خدا یه کاری کن.‬
‫مامان سورنا بلند بلند گریه می کرد. به سمت باباش رفتم و ضجه زنان گفتم: عمو شما بهشون‬ ‫بگین... بگین سورنا زنده است. عمو تو رو خدا بهشون بگین!‬
‫اما حال اونا هم دست کمی از حال و اوضاع من نداشت. سورنا مرگ مغزی شده بود. سورنایی که‬ ‫توی خوابم باهاش ازدواج کردم... بچه دار شدیم... اون مرگ مغزی شده بود. سورنای غیرتی و‬ ‫مَـــرد من!‬
‫***‬
‫بی حال و پریشون چند ساعتی نشسته بودم توی بیمارستان. کجا باید می رفتم؟ مامانم که با‬ ‫گوشیم تماس گرفت همه چیو بهش گفتم و قطع کردم. حوصله ی هیچ بحثی نداشتم. همونطور به‬ ‫نقطه ای خیره شده بودم و داشتم بی صدا اشک می ریختم که دیدم یه مرد رو به روم ایستاده.‬ ‫سرمو با توی صورتش بالا کشیدم. بابام بود. اما اونجا چیکار می کرد؟‬
‫بابا-عسل تویی بابا؟‬
‫بلند شدم و با گریه بغلش کردم.‬
‫-بابا تو اینجایی؟‬
‫سرمو ناز کرد و گفت: عسل اینجا چیکار می کنی؟ چرا گریه می کنی؟‬
‫***‬
‫بابا-با پسرش اومده بودن نذرشونو توی حرم شاه عبدالعظیم ادا کنن که پسره ایست قلبی کرد.‬ ‫آوردنش همین بیمارستان که نزدیکه حرمه.‬
‫-پس زانیار الان اینجاست؟‬
‫بابا-تو اسم اونو از کجا می دونی؟‬
‫-بی خیال بابا. الان اصلاً حوصله ندارم.‬
‫بابا-دختر چرا با پسرا دوست میشی؟ خجالت نمی کشی تو؟‬
‫-بابا ولم کن. بذار برو می خوام تو حال خودم باشم.‬
‫***‬
‫اصلاً به نصیحت ها و دعواهای بابام اهمیت ندادم. مهم سورن بود. فقط اون. اما اون دیگه... دیگه‬ ‫نیست. بابام به زور منو برد خونه مون. خلاصه یه ماجرایی هم با مامانم داشتن و بحثشون شد و‬ ‫منم بدون هیچ حرفی رفتم اتاقم و شروع کردم به زار زدن. چرا از خواب بیدار شدم؟ کاش همیشه‬ ‫توی اون خواب شیرین می موندم. کاش همیشه پیش سورن خودم می موندم. کاش این خواب‬ ‫باشه و اون واقعیت! ای کاش اینطور بود.‬
‫***‬
‫-چی میگی سارین؟‬
‫سارینا-سورنا خودش می خواست. ما که نمی تونیم به خواستش اهمیت ندیم.‬
‫-آخه شما از کجا می دونید خودش می خواست.‬
‫سارینا بلند شد و رفت اتاق. با یه کارت برگشت و گفت: اینو ببین. واسه سورنه.‬
‫کارت اهدای عضو!‬
‫-سارینا من نمی خوام قلبی که منو دوست داشت تو بدن یکی دیگه باشه. من میخوام فقط واسه‬ ‫سورن باشه. من... من!‬
‫قبلش داشتم بی صدا گریه می کردم. اما با دیدن کارت هق هقم شروع شد و ناله هام تبدیل به‬ ‫ضجه شد. ادامه دادم: من نمی خوام سارینا.‬
‫مامان سورن به سمتمون اومد و گفت: عسل ما هم نمی خوایم. اما این خواسته ی خود سورنا بود.‬
‫به سارین نگاه کرد و گفت: برو نامه شو بیار.‬
‫سارین بلند شد و رفت اتاق و اینبار با یه نامه برگشت. تای نامه رو باز کردم. دست خط عشقم‬ ‫بود. شروع کردم به خوندن.‬
‫ به نام او...‬
‫سلام به عزیز ترینای زندگیم. این کارتی الان جلوی چشمتونه واسه منه. سورنا حق شناس. من‬ ‫میخوام اگر روزی مرگ مغزی شدم جون چند نفرو نجات بدم. میخوام حداقل اینجوری یکم از بار‬ ‫گناهامو کم کنم. شاید الان ندونید که من عاشقم. اما الان بهتون میگم که قلب من فقط به اسم یه‬ ‫نفر می تپه. به امید دیدن اون هر صبح از خواب بیدار میشم. من عاشق عسلم. عسلو میشناسید.‬ ‫عسل عبادی! من عاشق اونم. میخوام قلبی که واسه اون میزنه بعد از منم بتپه. من میخوام قلبم‬ ‫اهدا بشه. دوست دارم تا جایی که امکانش هست اعضای بدنمو اهدا کنید. نه بیارین ازتون نمی‬ ‫گذرم. این خواسته ی قلبی منه. اگر روزی قلبم می تپید اما زنده نبودم، اعضای بدنمو اهدا کنید. با‬ ‫اینکار به من کمک بزرگی می کنید. این تنها خواسته ی من از شماست. نوکر تک تکتون: امضا‬ ‫سورنا حق شناس ‬
‫***‬
‫افتاده بودم روی خاک و ضجه میزدم. صداش می کردم. اما جوابی نمی داد. داد میزدم:‬ ‫سورنـــــا! تو رو خدا از پیشم نرو. سورنای من ترکم نکن. من تورو میخوام سورنا. پیشم بمون.‬
‫مامان سورنا و سارین هم از یه طرف داشتن زاری می کردن. مامانم منو بغل کرده بود و سعی‬ ‫داشت از روی خاک بلندم کنه. کم کم همه رفتن. حتی خونواده اش. اما من تکون نمیخوردم.‬
‫مامان-پاشو بریم دخترم. همه رفتن.‬
‫-نمی خوام مامان. خاکش بوی خودشو میده. بیا بو کن. عطر سورنا رو داره.‬
‫مشتی از خاک برداشتم و با دستای لرزونم جلوی بینی مامانم گرفتم.‬
‫-بو کن مامان. بوی سورنو میده. چطوری ازش جدا بشم؟ چجوری اینجا تنهاش بذارم؟ شب اول‬ ‫قبرشه. باید کنارش باشم. تنها می ترسه. تنها باشه می ترسه. باید پیشش باشم.‬
‫مامانم دستمو از جلو بینیش آورد پایین و در حالی که اشک می ریخت گفت: پاشو بریم داره شب‬ ‫میشه دخترم. پاشو.‬
‫بابام و ژیال هم اونجا بودن و داشتن گریه می کردن. قلب سورنا توی سینه ی پسر ژیال در حال‬ ‫تپیدن بود. قلب عشق من! بابام سمتم اومد و به همراه ژیال و مامان منو از روی خاک بلند کردن.‬
‫-صبر کنید. تو رو خدا. فقط یه دقیقه.‬
‫منو رها کردن. روی زانوم خودمو انداختم روی زمین. دو کف دستمو روی خاک گذاشتم و گفتم: یا‬ ‫امام حسین! امشب هوای سورنا رو داشته باش. ازت خواهش می کنم.‬
‫داد زدم: یـــا حسیــــن!‬
‫رو کردم به مامانم و گفتم: مامان با خودت کتاب دعا آوردی؟‬
‫مامانم همیشه کتاب دعاش همراهش بود. سرشو تکون داد.گفتم: کتابتو بده.‬
‫کتابشو گرفتم و ورق زدم. رسیدم به زیارت عاشورا. رو کردم به جمع و گفتم: چند دقیقه تنهام‬ ‫بذارین واسش زیارت عاشورا بخونم.‬
‫رفتن و شروع کردم به خوندن. امشب شب اول قبرشه. باید... باید یه جوری کمکش کنم. یه‬ ‫جوری که کم نیاره. یه جوری که سربلند بشه... یه جوری که امام حسین شفاعتش کنه. زیارت‬ ‫عاشورا خوندنم که تموم شد کتابو بستم. خاکشو بوسیدم و گفتم: همیشه به یادتم. هر لحظه از‬ ‫عمرم به یادتم. امشب کم نیاریا. عشقم دوستت دارم. خیلی دوستت دارم!‬
‫براش فاتحه و صلواتی خوندم و بلند شدم و سمت ماشین بابام رفتم. نشسته بودن تو ماشین و‬ ‫منتظر من بودن. در عقب ماشینو باز کردم و کنار مامانم نشستم. همه ی خوابم تبدیل به یه رویا‬
‫شده بود! یه رویای شیرین. کاش واقعی بود. حداقل تو خوابم زنش شده بودم. تو خوابم یکی دو‬ ‫سال باهاش زندگی کردم. تو خوابم ازش بچه دار شدم. دلمو به همون خواب خوش کرده بودم.‬
‫***‬
‫در اتاق زانیارو زدم. بعد از عملش خونه ژیال و بابام مونده بود. البته الان خونه نداره. چند سال بعد‬ ‫خونه دار میشه. با باباش زیاد رابطه ی خوبی نداشت. اینو از خوابم فهمیده بودم. بچه ننه است!‬
‫زانیار-بفرمایید.‬
‫در اتاقو باز کردم. چهره اش مریض و بی حال بود. با دیدن من به سختی جا به جا شد و روی‬ ‫تختش نشست.‬
‫-سلام.‬
‫زانیار-سلام...شما؟‬
‫-من... عسل عبادی دختر آقا ایرج هستم.‬
‫زانیار-شما دختر ایرج خان هستین؟ بفرمایید داخل.‬
‫در اتاقو بستم و رفتم تو. اونم مثل سورنا موهاش بلنده. منتهی بالای موهاشو با کش بسته. یه تی‬ ‫شرت سفید تنشه. پاهاشم زیر پتوش پنهونه و شلوارشو نمی تونم ببینم. رفتم روی صندلی کنار‬ ‫تختش نشستم. چشمه اشکم خشک شده بود. فقط با یه هدف اومدم دیدن زانیار. فقط یه هدف!‬
‫-خوب هستین؟‬
‫زانیار-ممنونم.‬
‫-من... من فقط دختر آقا ایرج نیستم.‬
‫پرسشگرانه نگاهم کرد. ادامه دادم: من... کسی هستم که قلب عشقش توی سینه ی شما در حال‬ ‫تپیدنه. من و سورنا...‬
‫آه کشیدم و ادامه دادم: من و سورنا عاشق هم بودیم... .‬
‫زانیار نگاهم می کردم. نگاهش مبهم بود. اشکی از گوشه ی چشم چپش چکید و گفت: شما عشق‬ ‫سورنا بودین؟‬
‫سرمو تکون دادم. دوباره چشمه اشکم به کار افتاد و گریه کنان و ملتمسانه بهش گفتم: میذارین‬ ‫صدای تپش قلب سورنا رو بشنوم؟‬
‫بهم نگاه می کرد. اونم مثل من داشت بی صدا گریه می کرد. چشماشو روی هم فشرد و سرشو‬ ‫بالا گرفت. لباشو روی هم فشار داد. دستی به صورتش کشید و دوباره به منی که ملتمسانه بهش‬ ‫چشم دوخته بودم نگاه کرد.‬
‫-آقا زانیار خواهش می کنم. بذارین صدای قلبشو بشنوم. فقط همین قلبش ازش مونده. خواهش‬ ‫می کنم بذارین صداشو بشنوم.‬
‫چشمای خیسشو روی هم فشرد و سرشو به نشونه ی جواب مثبت تکون داد. کنار تختش نشستم.‬ ‫سرمو به سمت سینه ی چپش بردم. گوشمو چسبوندم به سینه اش. صدای قلب عشقمو به وضوح‬ ‫می شنیدم. نامنظم و تند میزد. به هق هق افتادم و با صدایی که فقط خودم و زانیار می تونستیم‬ ‫بشنویم گفتم: سورنا... دارم صدای قلبتو که به اسم من میزنه میشنوم. دوستش دارم. کاش این‬ ‫قلب واسه من بود. کاش می تونستم با خودم ببرمش خونه و صبح تا شب بهش نگاه کنم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#63
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۶ عصر
نیار-عسل خانوم خواهش می کنم تمومش کنید.‬
‫با صدای لرزون حرفشو بهم زد. سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. داشت گریه می کرد. بهش‬ ‫اخم کردم و با خشم اما با صدای آروم گفتم: چرا سورنای من باید بمیره که تو زنده بمونی؟‬
‫سرشو به زیر انداخت. صدای هق هق مردونه اش بلند شد. شونه هاش از شدت هق هق بالا و‬ ‫پایین می شدن.‬
‫زانیار-منو ببخش... ببخش!‬
‫از روی تخت بلند شدم. اما پاهام توان ایستادن نداشتن. افتادم زمین. چهار زانو نشستم و منم با‬ ‫صدای بلند گریه کردم. اگر توی اون خواب زنش نبودم شاید الان انقدر خاطرتشو نمی خواستم.‬ ‫اما خواب من خیلی واقعی بود. من توی خواب عاشق اون شده بودم. بابام و ژیال اومدن اتاق و منو‬ ‫از روی زمین بلندم کردن.‬
‫***‬
‫از بهشت زهرا برگشتم و رفتم آشپزخونه یه لیوان آب بخورم. مامانم اومد و بهم گفت: دختر این‬ ‫چه وضع نمره هاته؟ رد میشدی سنگین تر بودی.‬
‫بدون اینکه جوابشو بدم رفتم اتاقم و درو بستم و از داخل قفلش کردم. مامانمم می دونست نباید‬ ‫زیاد رو اعصاب من رژه بره. پیش روانپزشک می رفتم و قرص اعصاب مصرف می کردم. واسه‬ ‫همین مامان هم زیاد کاری به کارم نداشت. یه کاغذ آچهار برداشتم و طرحی از چهره ی سورن‬ ‫کشیدم. بهش نگاه کردم. بازم زیاد شبیهش نشده. اما یکم که شبیهش هست! نگاه می کردم و‬ ‫گریه می کردم. سارینا به گوشیم زنگ زد.‬
‫-الو؟‬
‫سارینا-سلام عسل!‬
‫-سلام.‬
‫سارینا-پاشو بیا اینجا کارت دارم.‬
‫-چیکار داری؟‬
‫سارینا-بیا اینجا بهت میگم.‬
‫-الان بیام؟‬
‫سارینا-آره.‬
‫-باشه.‬
‫خداحافظی کردم و بی خیال از اتاقم زدم بیرون. رفتم توی کوچه. سیگارمو روشن کردم و پک‬ ‫عمیقی بهش زدم. سیگار... چیزی که همیشه ازش نفرت داشتم. حتی الانم ازش بدم میاد. اما‬ ‫آرومم می کنه. اعصاب داغونمو آروم میکنه. پسر همسایه مون منو دید و بهم گفت: چه خبر عسل‬ ‫خانوم؟ عسل شدی امروز.‬
‫به سمتش قدم برداشتم. رو به روش ایستادم و دستشو گرفتم. سیگارمو از گوشه ی لبم برداشتم‬ ‫و روی دست پسره له اش کردم. کاری رو کردم که اگر سورنا بود ده برابرشو انجام میداد. دادش‬ ‫بلند شد.‬
‫-اینو یادگاری داشته باش از طرف سورنا.‬
‫دستشو رها کردم و به راهم ادامه دادم. می دونستم ممکنه دنبالم بیاد. دستمو بردم تو جیب مانتوم‬ ‫که دیدم رو به روم سبز شد. صورتش سرخ شده بود. خواست چیزی بگه که چاقوی ضامن دارمو‬ ‫از جیبم درآوردم و جلوی چشماش گرفتم.‬
‫-بخوای غلط اضافه کنی طرف حسابت این چاقو میشه.‬
‫به چشمام نگاه کرد و با تعجب چند قدم به عقب برداشت. بعد با فاصله از کنارم رد شد و گفت:‬ ‫دیوونه شده.‬
‫آره از وقتی سورن رفته دیوونه شدم. یه دیوونه ی زنجیری.‬
‫به سمت خونه ی سورنا... سارینا اینا راه افتادم. رسیدم خونه شون.‬
‫***‬
‫چشمم بهش افتاد که با عصبانیت به سارینا گفتم: واسه چی گفتی بیام اینجا؟ مگه نمی دونی‬ ‫خودم نمیخوام این پسره رو ببینم؟‬
‫سارینا با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت: به خدا خواهش کرد که بهت زنگ بزنیم بیای اینجا.‬
‫چشم غره ای به سارینا رفتم و به زانیار چشم دوختم. از روی زمین بلند شد و گفت: خواهش می‬ ‫کنم بذارین باهاتون حرف بزنم. خواهش می کنم عسل خانوم.‬
‫-چی میخوای بگی؟ هر وقت تو رو می بینم احساس می کنم تو باعث شدی سورنا بمیره. حس‬ ‫می کنم سورنا مُرد تا تو زندگی کنی.‬
‫حرفامو با هق هق می زدم. اونم اشکش در اومده بود. همه اشکشون دراومد بود. من... زانیار...‬ ‫سارینا... مامان و بابای سورنا. ملتمسانه گفت: می دونم از من نفرت دارین. اما خواهش می کنم‬ ‫فقط چند دقیقه وقتتونو به من بدین. بخاطر این قلب...!‬
‫به سینه چپش نگاه کردم. با عصبانیت گفتم: چیکارم داری؟‬
‫زانیار-بریم تو ماشینم بهتون میگم.‬
‫رفتیم سوار ماشینش شدیم و اونم راه افتاد. جلوی پارک هجرت که رسیدیم بهش گفتم: نگه دار‬ ‫بریم اینجا.‬
‫رفتیم توی پارک. من جلوتر راه میرفتم و اونم دنبالم میومد. نشستم روی یه نیمکت که اونم‬ ‫نشست کنارم. دستمو بردم توی جیبم. پاکت سیگار و فندکمو از تو جیبم برداشتم و سیگاری‬ ‫روشن کردم. سنی نداشتم. اما سیگاری شده بودم متأسفانه. پک عمیقی بهش زدم و گفتم: چی‬ ‫میگی؟‬
‫برام اهمیتی نداشت سیگار اذیتش می کنه یا نه. هیچ چیز و هیچ کس برام اهمیتی نداشت.‬
‫زانیار-این قلب... این قلب الان تو سینه ی منه.‬
‫-چشم بسته غیب گفتی. خب؟‬
‫زانیار-قلبی که واسه شما میزد، هنوزم داره واسه شما میزنه. منتهی توی سینه ی من!‬
‫بهش با تعجب نگاه کردم. با عصبانیت بهش گفتم: خجالت نمیکشی تو؟ منو کشوندی اینجا که‬ ‫این چرندیاتو تحویلم بدی؟‬
‫زانیار-باور کن دست خودم نیست. این قلب عاشق شماست. شاید اگر قلب خودم بود هیچ وقت‬ ‫طرف شما نمیومدم. اما این قلب هر وقت یادتون میفتم تندتر میزنه. اون روز که سرتونو روی سینه‬ ‫ام گذاشتین تند تر میزد.‬
‫-آره میدونم اگر قلب سورنو نداشتی الان عاشق سارینا میشدی. خب که چی؟‬
‫زانیار با تعجب نگاهم کرد و گفت: نه... سارینا رو مثل خواهرم دوستش دارم.‬
‫پوزخند زدم و گفتم: هه! چون این قلب متعلق به سورناست. برادر سارینا. اما اگر یه قلب دیگه تو‬ ‫سینه ات بود عاشقش می شدی. یه درصد هم شک نکن!‬
‫زانیار-نمی فهمم این موضوع چه ربطی به سارینا خانوم داره؟‬
‫پک عمیقی به سیگارم زدم. به چشماش خیره شدم. اخم کردم و گفتم: می خوای بدونی؟‬
‫زانیار-بله. میخوام بدونم.‬
‫-قول میدی هرچی گفتم باور کنی؟‬
‫زانیار-قول میدم.‬
‫سیگارمو زیر پام له کردم.‬
‫-پس خوب گوش کن. من و سورنا جفتمون تو یه شب یه خواب مشترک دیدیم. یه خواب از آینده.‬ ‫خواب دیدیم که...‬
‫به طور خلاصه همه چیو برای زانیار تعریف کردم. با تعجب به حرفام گوش میداد.‬
‫-اگر سورنا نمیرفت سراغ مهدی و شهریار الان زنده بود. تو هم قلب یکی دیگه رو توی سینه ات‬ ‫داشتی. تقدیر من و سورنا با یه تصمیم عوض شد.‬
‫زانیار-یعنی شما خواب آینده رو دیده بودین؟‬
‫-آره. پیشرفت تکنولوژی... پیشرفت علم... همه اینا بود. من بلدم از اون وسایل مدرن استفاده‬ ‫کنم. تو میدونی آندرویید چیه؟‬
‫زانیار-نه.‬
‫-آندرویید یه سیستم عامله که چند سال دیگه غوغا به پا می کنه. گوشی هایی میان که می تونی‬ ‫باهاشون کیف کنی. فیلم و عکس و اس ام اس از طریق اینترنت و هرکجا که باشی بفرستی به‬ ‫دوستات. اینا همه واسه آینده است.‬
‫زانیار-شما مطمئنید؟‬
‫-آره. زانیار خواب ما واقعی بود. بخدا قسم که واقعی بود.‬
‫زانیار-من... من میخواستم به شما... تجاوز کنم؟‬
‫به رو به روم خیره شدم و سرمو تکون دادم.‬
‫-تو سارینا رو از اول دوست داشتی. وقتی باهاش اس ام اس بازی می کردم گوشیمو گرفتی و‬ ‫عکسشو نگاه کردی. وقتی دیدی با سورنا میاد مهمونی فارق التحصیلیت ازم پرسیدی اون خانوم‬ ‫ساریناست؟ اینا یعنی از اولم اونو دوست داشتی و من فقط برات جذاب بودم. فقط بهم کشش‬ ‫داشتی. شایدم یکم دوستم داشتی. اما وقتی فهمیدی سارینا طلاق گرفته کلاً رفتی سمت اون و‬ ‫بعدشم که بهت گفتم چی شد.‬
‫زانیار-اما الان همه چی فرق می کنه. من به سارینا خانوم عشقی ندارم. فقط مثل خواهرم‬ ‫دوستش دارم.‬
‫-به خاطر قلب سورناست.‬
‫زانیار-قلب سورنا هنوزم عاشق شماست.‬
‫-قلب سورنا بدون خود سورنا!‬
‫زانیار-من با این قلب چیکار کنم؟‬
‫-نمیدونم... هیچی نمی دونم.‬
‫زانیار-اما من عشقتونو توی قلبم احساس می کنم.‬
‫-قلب تو نه. قلب سورنا!‬
‫زانیار-حالا چیکار کنم؟‬
‫-نمیدونم.‬
‫بهش نگاه کردم. می خواستم بازم صدای قلب عشقمو بشنوم. اشک توی چشمام حلقه بست.‬ ‫بغضمو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: میشه دوباره صدای قلب سورنا رو بشنوم؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#64
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۶ عصر
اخمی کرد و سرشو تکون داد. سرمو بردم سمت سینه اش. گوشمو چسبوندم تخت سینه اش و‬ ‫شنیدم. قلبش تند میزد. خیلی تند.‬
‫زانیار-می بینی چقدر تند میزنه؟ عاشق توئه!‬
‫گریه ام گرفتم. از تو جام بلند شدم. راه افتادم که برم سمت خیابون آذر که دستمو از پشت سرم‬ ‫گرفت. برگشتم سمتش. دستمو با عصبانیت از توی دستش بیرون کشیدم و بهش با اخم خیره‬ ‫شدم.‬
‫زانیار-نرو عسل!‬
‫یاد خوابم افتادم. وقتی سورنا جلوی تلویزیون خوابش برده بود. وقتی دوتایی توی خونه اش تنها‬ ‫بودیم و اون دستمو گرفت و بهم گفتش نرو عسل! دلم آتیش گرفت. چقدر واقعی بود. به هق هق‬ ‫افتادم. عین بیچاره ها روی زمین نشستم و های های گریه کردم. زانیار رو به روم روی زانوش‬ ‫نشست و با گریه گفت: چی شده؟‬
‫ساعت شش بعد از ظهر بود و همه توی پارک داشتن به ما نگاه می کردن.‬
‫-تو نمی فهمی من چی می کشم. تو هیچی نمی فهمی. درد منو نمی فهمی.‬
‫زانیار-چرا با خودت اینکارو می کنی؟‬
‫صدای روزبه رو شنیدم که سمت چپ من و زانیار ایستاده بود.‬
‫روزبه-چی شده آبجی؟ مزاحمتون شده؟‬
‫به روزبه نگاه کردم. با گریه بهش گفتم: آقا روزبه... قلب سورنا الان واسه اینه. قلب سورنای من‬ ‫واسه این پسره. قلب دوست تو الان تو سینه ای این پسره.‬
‫روزبه چونه اش لرزید. بغضشو قورت داد و به زانیار چشم دوخت.‬
‫-بیا! بیا صدای قلبشو گوش کن. صدای قلب سورنا رو گوش کن.‬
‫چشماش اشکی شد که روشو ازمون گرفت و دور شد. خودمو جمع و جور کردم و از روی زمین بلند‬ ‫شدم. خواستم برم که زانیار جلوم ایستاد و گفت: کجا میری؟‬
‫با حرص و گریه گفتم: میخوام برم قدم بزنم. اون قدر قدم بزنم که از خستگی بمیرم.‬
‫زانیار-منم میخوام قدم بزنم. باهات میام.‬
‫-نمیخوام. خودم میخوام برم.‬
‫زانیار-نه. منم میخوام بیام. قلب سورنا میخواد من باهات بیام.‬
‫حوصله ی بحث نداشتم. همراه هم شروع کردیم به قدم زدن. خواستم سیگاری روشن کنم که‬ ‫ازم گرفت و پرتش کرد اونور.‬
‫-چیکار می کنی؟!‬
‫زانیار-سورنا دوست نداره تورو با این حال ببینه. دوست نداره تو سیگار بکشی.‬
‫-تو از کجا میدونی؟‬
‫زانیار-من هرچی قلبم میگه دارم بهت میگم. هرچی که قلب سورنا میگه!‬
‫به یاد اون شب که سورنا با تلسکوپ منو نگاه می کرد دوباره گریه ام گرفت.‬
‫زانیار-تورو خدا انقدر گریه نکن.‬
‫-دلم... دلم... داغ داره. دارم می سوزم زانیار. دارم آتیش می گیرم.‬
‫زانیار گریه اش گرفت و گفت: سورنا دوست نداره اشکاتو ببینه.‬
‫دوباره به هق هق افتادم.‬
‫-کاش الان پیشم بود. کاش هیچوقت نمیرفت سراغ اون پست فطرتا. دلم براش تنگ شده زانیار.‬
‫زانیار-دل سورنا هم برات بی تابه.‬
‫دستمو گرفت و گذاشت روی سینه ی چپش.‬
‫زانیار-حسش می کنی؟ خیلی تند میزنه. خیلی.‬
‫***‬
‫ادامه داستان از زبان شخصیت سوم: زانیار‬
‫قلبی که الان توی سینه ی منه، دیوانه وار داره به عشق عسل میزنه. من همچین آدمی نبودم. تا‬ ‫حالا انقدر به یه دختر علاقه نداشتم. فقط یه چند وقتی رو با هر کدومشون می گذروندم و بعد از‬ ‫اینکه خودشونو در اختیارم قرار میدادن و ازشون استفاده می کردم، دلمو میزدن و ولشون می‬ ‫کردم. بعضی هاشونم بدون اینکه باهاشون رابطه ی آنچنانی داشته باشم ترکشون می کردم. اما‬ ‫عسل... اما این قلب! رو به روم ایستاد. چشماش اشک آلود بود. دستش همچنان توی دستم و‬ ‫روی سینه ی چپم بود. به چشمام خیره شده بود. ناراحتی توی نگاهش موج میزد. قلب سورنا برای‬ ‫من شده و داره به عشق عسل میزنه. دختر خوشگلیه. اما نه اونقدر که من بخوام عاشقش بشم.‬ ‫اما این قلب... این قلب عاشقشه! خیلی هم عاشقشه. هر بار بهم نگاه می کنه، تندتر از حد معمول‬ ‫میزنه.‬
‫عسل-تو از من چی میخوای؟‬
‫-ازت میخوام گریه نکنی... بخاطر این قلب!‬
‫عسل-منم ازت میخوام همیشه مواظب سلامتیت باشی. نذاری قلب سورنا اذیت بشه. باشه؟‬
‫سرمو با گریه تکون دادم. نمی دونم گریه هام واسه چیه. ناخودآگاه جاری میشن. دستشو از توی‬ ‫دستم بیرون کشید و دوباره راه افتاد. باهاش رفتم.‬
‫عسل-منو تنها بذار.‬
‫-نمی تونم.‬
‫عسل-ازت خواهش می کنم بذار تنها باشم.‬
‫-نمیشه. میذارمت خونه تون و بعد میرم. سورنا میخواد همراهت باشه.‬
‫عسل برگشت و به من نگاه کرد. آب بینی شو کشید بالا و همونطور که گریه می کرد گفت: سورنا!‬ ‫سورنای من ازت خواهش می کنم بذار الان تنها باشم.‬
‫دوباره ضربان قلبم شدت گرفت. روشو ازم برگردوند و به راهش ادامه داد. قلبم بهم می گفت‬ ‫دنبالش برم. حتی شده یواشکی اما باید دنبالش برم. وقتی راهشو کج کرد منم دویدم و پشت‬ ‫سرش راه افتادم. در جاش ایستاد. سریع خودمو مخفی کردم. چند لحظه صبر کردم و سرمو خم‬ ‫کردم که ببینم رفته یا نه. رفته بود. دوباره دنبالش رفتم. به سر خیابون که رسید، پیچید و رفت‬ ‫سمت راست. جمعیت زیادی اونجا بودن. اما می تونستم ببینمش. پنج دقیقه بعد سوار یه تاکسی‬ ‫شد. روی صندلی جلوی تاکسی نشست. منم رفتم بی سر و صدا روی صندلی عقب تاکسی‬ ‫نشستم. متوجه من نشد. تو حال خودش بود. بیست دقیقه بعد رسیدیم شاه عبدالعظیم. کرایه‬ ‫تاکسی رو وقتی توی تاکسی بود به راننده داد. از ماشین پیاده شد و راه افتاد. منم کرایه تاکسی رو‬ ‫دادم و بدون اینکه باقی پولمو بگیرم دنبال عسل رفتم. توی جمعیت به اون زیادی سعی کردم‬ ‫گمش نکنم. از خیابون حرم رد شد. به بازار حرم رسیدیم. قیامت بود. رفت داخل. منم پشت‬ ‫سرش بودم. رسید جلوی در حرم که یه چادر گرفت و سرش کرد. رفت زیارت. توی حیاط لب‬ ‫حوض نشسته بودم و منتظرش بودم. قلبم بهم می گفت مواظبش باشم. بعد از بیست دقیقه اومد‬ ‫بیرون. منو ندید. چادرو تحویل داد و از حرم رفت بیرون. توی یکی از فرعی ها پیچید و جلوی یه‬ ‫کبابی ایستاد. از پشت شیشه به گوشه ای از رستوران خیره شد. اشک هاش بی صدا صورتشو‬ ‫خیس کردن. اون میزی که بهش خیره بود، خالی شد. رفت داخل و پشت اون میز نشست. پشتش‬ ‫به من بود و منو نمی دید. اما من داشتم می دیدمش. غذا سفارش داد. شونه هاش داشتن می‬ ‫لرزیدن و همه آدمایی که توی رستوران بودن، به اون نگاه می کردن. معلوم بود داشت بلند بلند‬ ‫گریه می کرد. غذا شو که آوردن رفت یه کیسه گرفت و کشید روی غذا. با ظرف غذا از رستوران‬ ‫خارج شد. از خیابون پشت حرم سر درآورد. غذا رو گذاشت جلوی یه بچه گدا و شنیدم که بهش‬ ‫گفت: فاتحه بخون.‬
‫بعد هم به راه افتاد. به بچه که رسیدم نگاهش کردم. داشت زیر لب فاتحه می خوند و به غذا نگاه‬ ‫می کرد. دلم براش سوخت. صد هزار تومن از جیبم درآوردم و بهش دادم. اونم خوشحال شد. من‬ ‫اهل این چیزا نبودم. اینا همه اش تحفه ی دل سورناست برای من! چشممو چرخوندم که دیدم‬ ‫عسل نیست. دویدم و وقتی بهش رسیدم دیدم سه تا پسر دوره اش کردن. از اون التا بودن. از‬ ‫اونایی که مزاحم دخترا می شدن و اذیتشون می کردن. عسل یه چاقو از جیبش درآورده بود و به‬ ‫هرکدومشون که نزدیکش میشدن چاقو شو نشون میداد. اونا هم بهش می خندیدن. یکیشون‬ ‫چاقو رو از تو دست عسل قاپید و پرت کرد روی زمین. مردم هم فقط داشتن نگاه می کردن. کسی‬ ‫جرئت نمی کرد سمت اون خلافا بره. یه حسی درونم شعله ور شد. حس غیرت. کتمو درآوردم و‬ ‫پرت کردم روی زمین. رفتم سمتشون و در حالیکه آستینامو بالا میزدم نعره زدم: آهای عوضیا!‬
‫هر چهارتاشون برگشتن و به من نگاه کردن. عسل با تعجب گفت: زانیار!‬
‫یکی از اون التا یه خنده ی مسخره کرد و گفت: ههه. بوی فرندشم پیداش شد.‬
‫بهش پوزخند زدم. منم برای خودم کسی بودم. عسل بهم گفته بود توی خوابش سورنا منو میزنه.‬ ‫ولی مطمئنم با یه چیزی به سرم زده بود که من بیهوش شدم. من پسر قوی ای هستم. اون التا‬ ‫تقریباً بیست و سه چهار ساله بودن. اما من نوزده سلامه. با این حال قوی ام. به سمت گنده‬ ‫التشون قدم برداشتم؛ همراه با یه پوزخند.‬
‫عسل-زانیار اینا خطرناکن. نزدیکشون نشو.‬
‫عربده زدم: هر گهی هستن باشن. حســـابشونو میرسم.‬
‫با سرم به عسل اشاره کردم که بره. اما اون وایساده بود و به من نگاه می کرد. داد زدم: دِ برو!‬
‫دوید و رفت.‬
‫گنده الت-ببینم جوجه! تو میخوای حساب مارو برسی؟‬
‫بعد هر سه خندیدن. با عصبانیت یقه شو گرفتم و پرتش کردم رو زمین و نشستم روش. یه مشت‬ ‫خوابوندم پای چشمش که اون یکی اومد از پشت بهم حمله کرد. دستشو گرفتم و با یه حرکت‬ ‫چرخوندمش و انداختمش زمین. سومی اومد و منو بلند کرد و چند تا مشت بهم زد و دستامو برد‬ ‫پشت کمرم. اون گنده الته از رو زمین بلند شد. گوشه لبشو که خونی شده بود پاک کرد. یه چاقو‬ ‫از جیبش درآورد و با یه لبخند مسخره یه سمتم خیز برداشت که با لگد هولش دادم و خورد زمین.‬
‫خواستن سه نفری بهم حمله کنن و تیکه پارم کنن که پلیس رسید و دستگیرشون کرد. عسل هم‬ ‫همراه پلیسا بود. گوشه لبم خونی شده بود. پای چشمم کبود بود. عسل کت منو از روی زمین‬ ‫برداشت و با گریه به سمتم اومد و گفت: مگه نگفتم خطرناکن؟ چرا باهاشون درگیر شدی؟‬
‫-میذاشتم هربالیی میخوان سرت بیارن؟‬
‫قلبم تیر کشید. دستمو روی سینه ام گذاشتم. عسل هول شد و گفت: زانیار حالت خوبه؟‬
‫نمی تونستم حرف بزنم. لبامو روی هم فشار دادم و نقش زمین شدم.‬
‫***‬
‫وقتی چشمامو باز کردم عسلو بالا سرم دیدم. بیمارستان بودیم. گوشه ی تختم نشسته بود و‬ ‫داشت منو نگاه می کرد و اشک می ریخت. با صدایی که معلوم بود درد داره گفتم: عسل!‬
‫عسل-خوبی زانیار؟‬
‫سرمو تکون دادم.‬
‫عسل-مگه ازت نخواستم مواظب قلب سورنا باشی؟‬
‫بهش لبخند زدم.‬
‫عسل-چرا دنبالم راه افتاده بودی؟‬
‫-نمی دونم. یه حسی بهم می گفت باید مراقبت باشم.‬
‫عسل-اونا آدمای شرورین. کاش دخالت نمی کردی.‬
‫-که اونا هر بالیی خواستن سرت بیارن؟‬
‫عسل-بالاخره یکی پیدا میشد که به دادم برسه دیگه.‬
‫-تو پلیس آوردی؟‬
‫عسل-آره. سر خیابون حرم پلیس هست همیشه. زنگ زدم صد و ده و اونا هم سریع خودشونو‬ ‫رسوندن.‬
‫سرشو به زیر انداخت. بعد از چند لحظه بهم خیره شد و گفت: ممنونم که نجاتم دادی.‬
‫بهش لبخند زدم.‬
‫-میشه شماره تو داشته باشم؟‬
‫عسل-میخوای چیکار؟‬
‫-میخوام هر چند وقت یه بار صداتو بشنوم.‬
‫عسل بهم اخم کرد و سرشو به نشونه ی جواب منفی تکون داد.‬
‫-خواهش می کنم عسل!‬
‫قلبم برای اون می تپه. عشق عجیبی بهش دارم. خیلی عجیب!‬
‫عسل-من نمی تونم بجز سورنا با هیچ کس دیگه ای باشم.‬
‫-من که ازت نخواستم با من باشی. فقط میخوام صداتو بشنوم.‬
‫عسل-نه زانیار.‬
‫-عسل! فکر کن یه جورایی با هم فامیلیم. مامان من و بابای تو باهم ازدواج کردن. یه جورایی‬ ‫فامیل میشیم. نه؟‬
‫عسل پوزخند زد و گفت: آره. خواهر و برادر میشیم.‬
‫وقتی اونو گفت قلبم یکم درد گرفت. ولی به اون بهونه حداقل می تونستم دلمو آروم کنم و صداشو‬ ‫بشنوم. می تونستم به اون بهونه گاهی ببینمش. باید دروغ می گفتم تا بهش نزدیک بشم. دروغ‬ ‫عشق!‬
‫-آره... راست میگی. خواهر و برادر میشیم. حالا شماره تو به برادرت میدی؟‬
‫***‬
‫دو سال از اون روز گذشته. بعد از اون اتفاق دیگه به عسل نگفتم دوستش دارم. دیگه نگفتم قلبم‬ ‫واسه اون میزنه. الان به عنوان خواهر و برادر باهمیم. برای قصاص مهدی، پول لازم بود. باید دیه‬ ‫شو میدادن. خونواده ی سورنا که اون قدر پول نداشتن. اما عسل از باباش پول گرفت تا بتونه‬ ‫مهدی رو قصاص کنه. بالاخره هم قصاصش کردن. عسل خوشحال بود؛ خوشحال از اینکه خون‬
‫سورنا پایمال نشده. جلوی درشونم. دوتا بوق زدم و منتظرش موندم. بدو از در خونه خارج شد و‬ ‫به سمت ماشین اومد. درو باز کرد و کنارم نشست.‬
‫-سلام عسل خانوم.‬
‫عسل-سلام داش زانی. چطور مطوری؟‬
‫بهش یه چشمک زدم و گفتم: خوبم. بریم؟‬
‫عسل-گرچه می دونم این انتخابات به نفع کی تموم میشه... اما بریم.‬
‫در حال حرکت به سمت تجمعی که کاندیدای ریاست جمهوری مد نظرمون قرار بود برامون‬ ‫صحبت کنه بودیم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#65
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۷ عصر
عسل-می دونی زانیار؟ اینایی که دم از خیلی چیزا میزنن، فقرو ندیدن تاحالا. ندیدن مردم‬ ‫چجوری رنج میشن. من بچه ی جنوب شهرم. شاهد خیلی چیزا هستم. درسته محله ی ما مثل‬ ‫جاهای خوب تهرانه... اما باور کن یکم که پایین تر بری، بدبختی بیداد می کنه.‬
‫آه کشید. من تا حالا فقر و نداری مردمو ندیدم. تا حالا حسش نکردم. من توی ثروت غوطه ورم.‬ ‫اما عسل توی نگاهش غم نشسته. اون دیده. مردم بدبختو دیده. سختی کشیدن واسه به دست‬ ‫آوردن پولو لمس کرده. دیدش نسبت به من خیلی باز تره. شاید من انتخاباتو واسه تفریح و‬ ‫خوشگذرونی میرم. اما اون با اینکه از آینده خبر داره و می دونه قراره چی پیش بیاد، بازم داره‬ ‫تلاششو می کنه. گرچه فعالً حق رأی نداره. فنچه هنوز.‬
‫-خیله خب حالا. واسه ما اقتصاددان شده.‬
‫لبخند زد و گفت: یه آهنگ بذار صفا کنیم.‬
‫ضبطو روشن کردم. آهنگ مشکی از رضا صادقی پخش شد.‬
‫عسل-شیطونه میگه دوباره مشکی پوش بشما.‬
‫-شیطونه غلط می کنه. تازه مشکیو گذاشتی کنار!‬
‫آه کشید و هیچی نگفت. فهمیدم یاد سورنا افتاده. آهنگو عوض کردم تا بیشتر از اون غصه اش‬ ‫نگیره.‬
‫عسل-ببین زانی هنوزم وقت داریا. برو سراغ سارینا. این سال 19 با ماهان ازدواج می کنه و‬ ‫خودشو بدبخت می کنه ها. از ما گفتن بود.‬
‫-گیری دادیا عسل.‬
‫عسل-باور کن عاشقش میشی بعداً!‬
‫من عاشق عسلم. سارینا برای من مثل خواهرمه. اما نمی تونستم به عسل حرفی بزنم.‬
‫-حالا که فعالً نشدم. هرموقع عاشقش شدم چشم... هرچی شما بگی! خوبه؟‬
‫عسل لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اوهوم.‬
‫-بهش بگو با ماهان ازدواج نکنه. از خوابت واسش بگو.‬
‫عسل-چند وقت پیش بالاخره بهش گفتم. ولی کو گوش شنوا؟ باهام قهر کرده.‬
‫-چرا؟‬
‫عسل-چون قضیه رو به ماهان گفته و ماهانم بهش برخورده. مخصوصاً گفته سارین جلوی تو‬ ‫آفتابی نشه.‬
‫خندیدم و با تعجب پرسیدم: چرا من؟ به من چه ربطی داره؟‬
‫عسل-آی کیو خب بهش گفتم توی خواب دیدم با تو ازدواج می کنه دیگه. واسه همین گفته.‬
‫-عجب گاگولی هستیا. نباید می گفتی.‬
‫عسل-هو! گاگول خودتی.‬
‫***‬
‫عسل-من باید بهش بگم.‬
‫-وایسا عسل. میخوای بهش چی بگی؟ فکر می کنی باورش میشه؟‬
‫عسل-زانیار داره میره. بیا بریم دنبالش.‬
‫با هم به سمت کاندیدای ریاست جمهوری مورد نظرمون رفتیم. اما اون سوار ماشینش شد و‬ ‫ازمون دور شد.‬
‫عسل-اَکه هِی! رفتش.‬
‫-بیا بریم یه چرخی بزنیم. بی خیال.‬
‫عسل-چه راحت میگی بی خیال.‬
‫-خب چیکار کنم؟ خودمو اینجا تیکه پاره کنم؟‬
‫عسل-آخه اون...‬
‫-اَه عسل ول کن دیگه. بیا بریم.‬
‫بازوشو گرفتم و سمت خودم کشیدمش. اجازه نداشتم دستشو بگیرم. پرتش کردم تو ماشینم و‬ ‫درو بستم. با هم رفتیم یه کافی شاپ. یه کافی شاپی که پاتوقمون شده بود. همه جای اون قهوه‬ ‫ای رنگه. حتی میزها و فنجون هاش. توی کافی شاپو مثل کلبه درست کردن. عسل و من‬ ‫عاشقشیم.‬
‫عسل-الان من جزو کدوم طبقه از جامعه هستم دقیقاً؟‬
‫-چطور؟‬
‫عسل-آخه نگاه کن. توی بهترین کافی شاپ شهر نشستم و دارم با داآش پولدارم حرف میزنم.‬ ‫اما بعد میرم خونه ام که توی جنوب شهره. الان من دچار دوگانگی شخصیت شدم.‬
‫-میای امشب خونه ی ما؟‬
‫عسل-راستی توی خواب ازت نپرسیدم چه سالی خونه می خری؟ بابا کِی چترتو از خونه ی بابای‬ ‫من جمع می کنی؟‬
‫-فعالً که همچین قصدی ندارم.‬
‫عسل-اصلاً تو خوابم نپرسیدم کِی با نگین رفیق میشی!‬
‫وقتی عاشق اونم چجوری می تونم به دختر دیگه ای حتی فکر کنم؟ نمی تونم.‬
‫-حالا ول کن این حرفا رو. میلک شیکتو بخور بابا!‬
‫بعد از کمی مکث گفتم: نگفتی؟ میای امشب خونه ما؟‬
‫عسل-خونه ی منم هستا.‬
‫-بله. خونه ی شما هم هست. میای یا نه؟‬
‫عسل-آره میام.‬
‫-ایول. پلی استیشن دیگه. آره؟‬
‫عسل یه لبخند ناز همراه با یه چشمک تحویلم داد و گفت: آرّه!‬
‫***‬
‫مامان عسلو بغل کرد و گونه اشو بوسید و گفت: خوب شد اومدیا. چند روزی نبودی حوصله مون‬ ‫سررفته بود.‬
‫عسل-قربونت برم ژیال جون.‬
‫مامان-فدات خوشگلم. برو لباساتو عوض کن بیا پایین شام بخور.‬
‫عسل-اول بگو خودت درست کردی یا نازی جون(خدمتکار)؟‬
‫مامان-خودم.‬
‫عسل-جونم. پس من برم سریع لباسامو عوض کنم و بیام.‬
‫باهم به سمت اتاقامون راه افتادیم. دست پخت مامانمو خیلی دوست داره. روی پله ها پاش سُر‬ ‫خورد و از پشت داشت میفتاد که من گرفتمش. کنارش بودم. تو بغلم افتاد. جوری بودیم که انگار‬ ‫همون موقع رقص دو نفره مون تموم شده بود. به چشماش خیره شده بودم. اونم به چشمای من‬ ‫زل زده بود. سینه هام بالا و پایین میشد. قلبم تند میزد... قلب سورنا! یه دستم روی قسمت گودی‬ ‫کمرش بود و دست دیگه ام روی شونه اش. اونم دستاش دور گردنم حلقه شده بود. چند بار پلک‬ ‫زد و نگاهشو ازم دزدید. از بغلم کنده شده و خودشو جمع و جور کرد و گفت: ببخشید زانیار. پام‬ ‫سُر خورد.‬
‫لبخند زدم و گفتم: اشکلای نداره دیوونه!‬
‫***‬
‫دور میز نشسته بودیم. عسل گفت: پس بابام کجاست؟‬
‫مامان-امشب دیرتر میاد خونه.‬
‫عسل-ژیال جون حواست به بابام باشه ها. یه وقت نره دوباره سراغ اون کوفتی.‬
‫مامان-نه عسل جون. حواسم هست. خیالت جمع.‬
‫-بخور غذاتو عسل. یخ زد.‬
‫یه تونیک بنفش و شلوار جین راسته ی طوسی به تن داشت. روی سرش هم یه شال طوسی که از‬ ‫شلوارش روشن تر بود داشت. دختر ساده ایه. ساده تفریح میکنه... ساده می پوشه... ساده می‬ ‫خنده...! اما سخت عاشق میشه. سخته! خیلی سخت. جوری که توی این دو سال، نتونستم هیچ‬ ‫حرکتی کنم. بهش کشش دارم. مطمئنم اگر قلب سورنا هم نبود باز جذبش می شدم. اما این قلب‬ ‫منو عاشق کرده. من؛ زانیار درخشنده برای اولین و آخرین بار عاشق شدم. عاشق کسی که مهر‬ ‫قلب منو توی سینه اش داره... نه مهر خودمو. بعد از صرف غذا با عسل رفتیم اتاق من تا پی اس‬ ‫بازی کنیم. خیلی حال میداد. کلی واسه هم کری می خوندیم. توی تنیس همیشه اون میبرد و توی‬ ‫بازی تِیکِن همیشه می باخت. اما بازم برای هم رجز می خوندیم.‬
‫-الان میزنم له و لوردت می کنم.‬
‫عسل-هه هه هه! عددی نیستی داآشم.‬
‫-الان جین کازاما رو برمیدارم کف کنی.‬
‫عسل-بیشین بینیم باو!‬
‫-التی حرف نزن.‬
‫عسل-داآشم ما بچه ی پایین مایینایم. نمی تونی مارو عوض کنی. حالیته؟‬
‫-سعی کن همیشه ظرافتتو حفظ کنی.‬
‫عسل-ظرافت می خوام چیکار؟‬
‫-پسرا از دخترای ظریف خوششون میاد.‬
‫عسل-پس همون بهتر التی حرف بزنم.‬
‫مقاومت میکنه. خیلی ضدحال میزنه.‬
‫***‬
‫توی مهمونی ای که دعوت شدم عسل هم بردم. لباسای پوشیده می پوشه. یه بارم ندیدم نقطه‬ ‫ای از بدنش معلوم باشه. حتی یقه شو هم با یه چیزی می پوشونه. مجبور بودم به همه بگم خواهر‬ ‫ناتنیمه. جلوی عسل هیچی نمی تونستم بگم.‬
‫-میای بریم برقصیم؟‬
‫عسل-دیگه چی؟ برو بابا.‬
‫-از همون رقصایی که می گفتی اشکلا نداره چی؟‬
‫عسل-نه بابا. بی خیال.‬
‫دو نفر از دوستام به سمتم اومدن. همراهشون سه تا دختر بود. پویا و نوید بودن. دوست‬ ‫دختراشونم می شناختم. دوست دختر پویا اسمش گالره بود. دوست دختر نوید هم مهتاب بود. اما‬ ‫اون یکی دختره رو نمی شناختم. دختره خیلی سفیده و چشماشم آبیه. بی نمکه و بی روحه. با پویا‬ ‫و نوید و گالره و مهتاب دست دادیم و با هم سلام و احوال پرسی کردیم.‬
‫-بچه ها معرفی می کنم... عسل خواهر ناتنیم.‬
‫عسل با خجالت گفت: سلام.‬
‫با گالره و مهتاب و اون دختره دست داد؛ اما به پویا و نوید نه.‬
‫گالره-چه خواهر بچه مثبتی داریا.‬
‫همه شون خندیدن بجز من و عسل. عسل سرشو پایین انداخته بود. با یه لبخند با تحسین به‬ ‫عسل نگاه کردم و گفتم: عسل گُله!‬
‫برگشت و با تعجب منو نگاه کرد. اما من یه قیافه ی بی تفاوت به خودم گرفتم و رومو سمت اونا‬ ‫چرخوندم.‬
‫پویا-چه جمله ی سنگینی. کمرم شکست.‬
‫دوباره همه شون خندیدن. اما من اینبار فقط یه لبخند زدم. عسل انگار از جمع دوستام خوشش‬ ‫نیومد.‬
‫-عسل جان! اینا نوید و مهتاب... پویا و گالره و ...‬
‫با دستم داشتم نشونشون میدادم و معرفیشون می کردم. رسیدم به اون دختری که نمی‬ ‫شناسمش. عسل گفت: ایشونم نگین جون هستن.‬
‫نگین با تعجب به عسل نگاه کرد و گفت: منو از کجا می شناسی؟‬
‫عسل لبخند زد و گفت: میشناسم دیگه.‬
‫نگین-آخه من تورو نمی شناسم.‬
‫عسل-فکر کن توی خوابم دیدمت.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#66
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۷ عصر
نگین-واه!‬
‫-قضیه اش مفصله.‬
‫رو کردم به عسل و گفتم: همین بود؟‬
‫عسل سرشو تکون داد. اما من اصلاً از اون دختر خوشم نیومد. حتی بهش کشش هم نداشتم.‬ ‫شاید واسه خاطر عسله... بخاطر قلب سورنا! عسل زیر گوشم آروم گفت: برو تو کارش.‬
‫بهش اخم کردم و رومو ازش برگردوندم.‬
‫***‬
‫عسل-اِ اِ اِ! دستی دستی موردو پروند.‬
‫-عسل خب ازش خوشم نیومد!‬
‫عسل-اِی کلک! توی خوابم که محو تماشاش بودی.‬
‫-خواب تو یه نمه با واقعیت فرق کرده. قبول کن دیگه.‬
‫عسل-آره خب. مثل...‬
‫آه کشید و گفت: مثل اینکه سورنا دیگه نیست.‬
‫اما قلب سورنا هنوز هست. داره از دوریت دیوونه میشه. داره از پس زدنت آتیش میگیره. قلبش‬ ‫هنوز به خاطر تو داره میزنه. فقط بخاطر تو!‬
‫-دوباره رفتی شبکه ی عزا؟ ول کن. پایه ای بریم شهربازی؟‬
‫عسل-مثالً خیر سرم کنکوریما.‬
‫-بابات که هست. میری دانشگاه آزاد. راحـــت! فکر کنکورو نکن.‬
‫عسل-راستیا. می تونم مهندس بشم بجای اینکه ریاضی محض بخونم. مهندس معمار. چه حالی‬ ‫میده. پول میدی نمره میگیری. پیام نور که اینجوری نیست. هر ترم سر امتحانات که میشه انگار‬ ‫باید خودتو واسه کنکور آماده کنی. بیچاره ات می کنن. پوستت کنده میشه.‬
‫-حالا میای بریم شهربازی؟‬
‫عسل-تو دانشگاه نداری؟ چرا نمیری دانشگاه؟‬
‫-میرم بابا. فعالً یه ترم مرخصی گرفتم.‬
‫عسل-اِ چرا؟‬
‫-حس درس خوندن نبود جون تو!‬
‫عسل-توی خوابمم بیست و چهار سالت بود که مدرک گرفتی. الان بیست و یک سالته. زودتر‬ ‫تمومش کن دیگه. خنگ بازی در نیار.‬
‫-عسل؟ میای بریم شهربازی یا نه؟‬
‫عسل خندید و گفت: نیکی و پرسش؟‬
‫***‬
‫شهریور سال 19 هستیم. سالی که عسل توی خوابش منو دیده بود. دو سال پیش پدر و مادر‬ ‫سورنا در اثر یه تصادف از دنیا رفتن. سارینا با همون ماهان ازدواج کرد. قبل از ازدواجش با ماهان،‬ ‫پیش عمو مسعودش می موند. عموش مجرده. واسه همین خیلی راحت باهاش زندگی کرد. عسل‬ ‫رشته ی مهندسی معماری دانشگاه آزاد یادگار امام قبول شده بود. چون نزدیک بهشت زهراست،‬ ‫پاتوقش شده اونجا. همه اش میره سر مزار سورنا. درسشم خوبه. چون عاشق رشته شه. دائماً‬ ‫باهاشم. میبرمش... میارمش. همه زندگیم شده اون. خودشم گواهی نامه داره. اما از رانندگی‬ ‫بیزاره. ماشینم داره. باباش براش مازراتی خریده. از مدل ماشین من منتهی زردش. واسه من‬
‫سفیده. اما عسل زیاد ازش استفاده نمی کنه. چون دائماً پیش منه. منم درسمو تموم کردم.‬ ‫برخلاف خواب عسل دو ترم پیش درسم تموم شد. شاید بخاطر گیر دادنای عسل بود. انقدر گفت‬ ‫زود باش زود باش که منم تمومش کردم صاب مرده رو! کارمو توی یکی از شرکت های بابام‬ ‫شروع کردم. مدیر یکی از شعبشم. عسل هم فعالً باباش هواشو داره تا درسش تموم بشه. جلوی‬ ‫دانشگاهش به ماشینم تکیه دادم و منتظر عشقم هستم که پیداش شد. عینک آفتابی مو از روی‬ ‫چشمم برداشتم و سر جام صاف ایستادم و اون دستم که باهاش عینکو نگه نداشته بودمو توی‬ ‫جیب شلوارم فرو کردم. یه مانتوی سرمه ای براق با دکمه ها و کمربند طلایی تنش بود. یه شلوار‬ ‫جین پاچه گشاد پاش کرده بود. کفشاش هم مثل اکثر مواقع اسپرت بود. امروزم یه جفت کفش‬ ‫اسپرت آدیداس مشکی پاش کرده بود. تیپ دانشجوییشو دوست دارم. خیلی جذابش می کنه. رو‬ ‫به روم ایستاد و گفت: سلـــام داش زانی.‬
‫-سلام عسلی. خوبی؟‬
‫عسل-قربان شما. بریم؟‬
‫-سوار شو بریم.‬
‫درو براش باز کردم و نشست توی ماشین. منم نشستم پشت رل و راه افتادم.‬
‫-اولین روز این ترم چطور بود؟‬
‫عسل-عالی بود. یه خبر خوش هم واست دارم.‬
‫-واسه من؟‬
‫عسل-آره. نیلو رو می شناسی؟ دوستم...‬
‫-خب؟‬
‫عسل-دیدی چقدر خوشگله که! تو کف توئه.‬
‫باز شروع شد.‬
‫-خب چیکارش کنم؟‬
‫عسل-بابا طرف جونشم واست میده.‬
‫-چیکار کنم من الان؟‬
‫عسل-باهاش رفیق شو دیگه.‬
‫-عسل ول کن جون مادرت.‬
‫عسل-نخیرم جدی میگم.‬
‫-عسل!‬
‫عسل-خب چرا با کسی رفیق نمیشی؟‬
‫-چون دوست ندارم.‬
‫عسل-یه بار... جون من... این تن بمیره.‬
‫-چرا انقدر اصرار می کنی آخه؟‬
‫عسل-جون من گفتم...‬
‫عصبی شدم. چرا جون خودشو قسم میخوره؟ مگه نمی دونه چقدر واسم ارزش داره؟‬
‫-فقط یه بار اونم در حضور تو!‬
‫عسل خندید و دست زد و گفت: جونم! بالاخره کوتاه اومد. کجا بگم بیاد؟‬
‫-عسل گفتم فقط یه بارا.‬
‫عسل-بــــاشه...خیله خـــب! کجا؟‬
‫-چه بدونم. بگو بیاد همون کافی شاپ.‬
‫عسل گوشیشو درآورد و بلافاصله اطلاع رسانی کرد. طبق گفته هاش آندرویید و همه اون‬ ‫تکنولوژی هایی که ازشون حرف میزد به بازار اومده بود.‬
‫-وایسا کلامم منعقد بشه بعد خبر رسانی کن.‬
‫عسل-فردا خوبه؟‬
‫-آره بابا. همون فردا.‬
‫عسل-ساعت چند باهاش قرار بذارم؟‬
‫-هر ساعتی خودت وقت داری. برای من فرقی نداره.‬
‫عسل-ساعت 5 عصر قرار میذارم.‬
‫-میری سر خاک سورنا؟‬
‫عسل-آره.‬
‫رفتیم سر خاک رقیب بی جونم. دیگه گریه نمی کنه. فقط یه فاتحه می خونه و بعدشم سوار‬ ‫ماشین میشیم و راه میفتیم. واسه اینکه عسلو بیشتر ببینم پیش مامانم اینا موندگار شدم. پولشو‬ ‫دارم اما خونه نمی خرم. میخوام بیشتر پیش عسل باشم. گذاشتمش دم خونه ی مامانشو خودمم‬ ‫راه افتادم سمت شرکت.‬
‫***‬
‫عسل-داره میاد. پاشو.‬
‫-واسه چی پاشم؟‬
‫عسل-پاشو بهش سلام کن دیگه.‬
‫از جام پاشدم به نیلوفر نگاه کردم که داشت به سمتمون میومد. مثل عسل نبود... .‬
‫عسل-سلام نیلو جون.‬
‫-سلام.‬
‫نیلوفر-سلام.‬
‫نشست رو به روی من کنار عسل.‬
‫نیلوفر-خوبی زانیار؟‬
‫-ممنون. شما چطورین؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#67
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۸ عصر
نیلوفر از رسمی حرف زدنم تعجب کرد. ناسلامتی مثالً میخواست دوست دخترم بشه. اما من عسلو‬ ‫دوست دارم. نه هیچ کس دیگه ای رو! به عسل نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می کرد.‬
‫نگاهش یه جوری بود. نمی تونستم مفهومشو درک کنم. با صدای نیلوفر به خودم اومد و نگاهمو به‬ ‫اون دوختم.‬
‫نیلوفر-منم خوبم مرسی.‬
‫سرمو پایین انداختم و یادم افتاد اومدیم کافی شاپ. رو کردم به نیلوفر و گفتم: چی میل دارین‬ ‫بگم بیارن؟‬
‫نیلوفر-شیرموز.‬
‫رو کردم به عسل. چهره اش جدی بود. نمی فهمیدم چرا قیافه اش اونطوری شده. یه جوری بود.‬ ‫نگاهش مبهم بود.‬
‫-تو چی عسل؟‬
‫عسل اخم کرد و سرشو به زیر انداخت و گفت: فرقی نداره.‬
‫گارسونو صدا زدم و سه تا شیرموز سفارش دادم. دوباره رو کردم به عسل و نگاهش کردم. باز‬ ‫توی همون فاز بود.‬
‫-چیه عسل؟‬
‫سرشو بلند کرد و با اخم به من نگاه کرد. چندتا پلک زد و اخماشو باز کرد و با یه لبخند گفت: چی‬ ‫چیه؟‬
‫-چرا قیافت اینجوریه؟‬
‫عسل-راستش میخوام برم یه آبی به صورتم بزنم.‬
‫از جاش بلند شد و با یه لبخند به نیلوفر گفت: با اجازه.‬
‫بعد هم از ما دور شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت. نگرانش شدم. نفهمیدم یهو چش شد.‬ ‫لابد از مشکلات زنونه واسش پیش اومده. چه بدونم! با صدای نیلوفر نگاهمو سمتش چرخوندم.‬
‫نیلوفر-می تونم بپرسم رشته ات چی بوده؟‬
‫-من مدیریت خوندم.‬
‫دستامو روی میز گذاشت و پنجه هامو به هم گره زدم و به دستام خیره شدم. داشتم به عسل فکر‬ ‫می کردم که نیلوفر گفت: عسل می گفت پسر سر به زیری هستی. اما فکر نمی کردم تا این حد‬ ‫سر به زیر باشی.‬
‫سرمو بلند کردم و با اخم به چشماش نگاه کردم.‬
‫-چطور مگه؟‬
‫نیلوفر-آخه سرت همه اش پایینه.‬
‫-اکثراً همینجوریم.‬
‫نیلوفر-پس دیگه خیلی نجیبی.‬
‫دلم پیش عسل بود. گوشیشم روی میز جا گذاشته بود. به نیلوفر گفتم: میشه برین ببینین عسل‬ ‫کجا مونده؟‬
‫نیلوفر متعجبانه نگاهم کردم. با اخم از جاش بلند شد و سرسنگین بهم گفت: بله.‬
‫رفت سمت سرویس بهداشتی که عسل خودش درو باز کرد و به سمتمون اومد.‬
‫عسل-چرا پاشدی نیلو؟‬
‫نیلو به من چشم غره رفت و گفت: داداشت گفت بیام دنبالت.‬
‫روی کلمه داداش تأکید کرد. به منظور اونجوری گفت. عسل برگشت و یه نگاه بهم انداخت. دوباره‬ ‫به نیلوفر چشم دوخت و گفت: بیا بریم بشینیم.‬
‫اومدن و سرجاشون نشستند. شیرموزها رو آوردند و شروع کردیم به خوردن. نیلوفر سرسنگین‬ ‫شده بود و دیگه حرفی نمیزد. منم حرفی نداشتم باهاش بزنم. عسلم هیچی نمی گفت. کلاً قرار‬ ‫مضحکی شده بود. شیرموزمون که تموم شد، نیلوفر گفت: ممنون. من دیگه میرم.‬
‫عسل-کجا؟‬
‫نیلوفر به من نگاه کرد. بعد یه چشم غره رفت و گفت: برم دیگه. کار دارم. فعالً بای.‬
‫عسل و من از جامون بلند شدیم و راش انداختیم.‬
‫-خداحافظ.‬
‫عسل-خداحفظ عزیزم.‬
‫انگار منتظر چیزی بود. یه چند لحظه ایستاد و بعد گفت: خداحافظ.‬
‫رفتش و من و عسل تنها شدیم.‬
‫عسل-خره چرا شماره تو بهش ندادی؟‬
‫-شماره مو؟‬
‫عسل-آره دیگه. پس فکر کردی واسه چی یه ساعت واستاده بود؟‬
‫خنده ام گرفت و گفتم: خوشم نیومد ازش.‬
‫عسل-پوففف! چرا؟‬
‫-زود صمیمی شد. خوشم نیومد.‬
‫عسل لبخند زد و گفت: بریم؟‬
‫-بریم.‬
‫***‬
‫-میری سر خاک سورنا؟‬
‫عسل-نه... امروز حسش نیست. از همینجا واسش فاتحه می خونم.‬
‫تعجب کردم. محال ممکن بود بعد از دانشگاه بهشت زهرا نره. شروع کرد به فاتحه خوندن. بعد از‬ ‫فاتحه خودن با خنده به من گفت: نیلوفر با من قهر کرده. فکر کرده اسکولش کردیم.‬
‫-خدا شفاش بده. ولش کن بابا. خیلی بی نمکه.‬
‫عسل-خداییش ازش خوشت نیومد؟‬
‫-نه. از اونجوریا خوشم نمیاد.‬
‫عسل-بابا اون که خیلی جیگره. پس از چجوریا خوشت میاد؟‬
‫-واسه چی می پرسی؟‬
‫عسل-خب میخوام بدونم که همونجوری که خوشت میاد واست پیدا کنم.‬
‫-بی خیال عسل!‬
‫عسل-نه جدی. بگو دیگه. جون من! از چجوریا خوشت میاد؟‬
‫باز قسم خورد. قسم هم میخوره باید جوابشو بدم. بهش با چشم و ابروم اشاره کردم و گفتم: از‬ ‫اینجوریا خوشم میاد.‬
‫خشکش زد. با تردید پرسید: یعنی می خوای مثل من باشه؟‬
‫مثل تو نه. خود تو! فقط و فقط خودت.‬
‫-خب حالا که فهمیدی دیگه دست از سر کچلم بردار.‬
‫عسل-خب سارینا هم مثل من بود دیگه. هی بهت گفتم برو مخشو کار بگیر گوش ندادی.‬
‫-عسل تمومش کن.‬
‫عسل-چرا خب؟‬
‫-دیگه نمیخوام واسم دنبال دختر بگردی. اگر بخوام خودم یکیو پیدا می کنم. تمومش کن.‬
‫روشو ازم برگردوند و دست به سینه نشست. شش ساله باهاشم اما حق ندارم از احساساتم‬ ‫چیزی بهش بگم.‬
‫***‬
‫سلفیمو واسش فرستادم. بهم گفت: اینو توی خوابم دیده بودم.‬
‫-همین بود؟‬
‫عسل-دقیقاً. همین بود.‬
‫اونم واسم سلفیشو فرستاد. مثل همیشه با حجاب بود.‬
‫-چه خوشگل شدی امشب!‬
‫عسل-چشات خوشگل میبینه داش زانی. ما که همون عسل همیشگی هستیم.‬
‫-عسلِ خوشگلِ همیشگی.‬
‫جوابمو نداد. انگار که تعجب کرده بود. تا حالا بهش نگفته بودم خوشگل و این حرفا.‬
‫-عسل کجا غیبت زد؟‬
‫عسل-من میخوام بخوابم. شب بخیر.‬
‫-وایسا کارت دارم.‬
‫عسل-چی شده؟‬
‫-فردا بیا اینجا.‬
‫عسل-چه خبره؟‬
‫-هیچی بیا دور هم باشیم خوش میگذره.‬
‫عسل-باشه.‬
‫-بیام دنبالت؟‬
‫عسل-نه. خودم میام.‬
‫- مطمئنی؟‬
‫عسل-آره. میام.‬
‫-باشه. برو استراحت کن. شبت قشنگ.‬
‫عسل-شب بخیر.‬
‫فردای اون شب، عسل اومد خونه مون. مامانم اکثراً خودش غذا درست می کرد. مخصوصاً وقتی‬ ‫عسل اینجا بود. ایرج خان هم سرکارش بود. من و عسل نشسته بودیم توی باغ روی چمنا. داشتم‬ ‫کلیپای گوشیمو بهش نشون میدادم.‬
‫عسل-خیلی باحال بود.‬
‫-آره. پسره عجب حرکتی زد.‬
‫بهم نگاه کرد. منم چشممو از گوشیم گرفتم و بهش نگاه کردم. با تردید گفت: میتونم به صدای‬ ‫قلبت گوش کنم؟‬
‫برای اولین بار بود که نگفت صدای قلب سورنا. گفت صدای قلبت. قلب من! یکی دو ماهی می شد‬ ‫که صدای قلبمو گوش نداده بود. بهش لبخند زدم و سرمو تکون دادم. روی چمنا به پشت دراز‬ ‫کشیدم و دوتا دستامو باز کردم. بهش چشمک زدم و گفتم: بیا گوش بده.‬
‫سرشو سمت سینه ام خم کرد. گوششو چسبوند به سینه ام. چشماشو بست. بهش نگاه کردم.‬ ‫عاشقشم. چجوری شش سال واسش صبر کردم؟ چجوری شش سال هیچ کسیو جز اون به دلم‬ ‫راه ندادم؟ این قلب شش دنگ واسه عسله. سورنا رو درک می کردم. این قلب توی سینه ی هر‬ ‫مردی بره، به عشق عسل میزنه... به عشق عسل می تپه. دستمو بلند کردم که بذارم روی سرش‬ ‫که یک سانتی متر مونده بود به سرش برسه، به دستم ایست دادم. آروم دستمو مشت کردم و‬ ‫دوباره گذاشتمش روی زمین. همینجور به چهره ی زیباش خیره شده بودم. سینه هام بالا و پایین‬ ‫میشد. قلبم انگار توی گوشم میزد. می شنیدم صداشو؛ به وضوح. تند میزد. خیلی تند! عسل یه‬ ‫لبخند ملیح زد و چشماشو آروم باز کرد. همونجوری که سرش روی سینه ام بود گفت: قلبت خیلی‬ ‫تند میزنه.‬
‫منم بهش لبخند زدم و گفتم: بایدم تند بزنه.‬
‫سرشو از روی سینه ام برداشت و گفت: بریم تو خونه.‬
‫خواست از جاش بلند بشه که دیگه صبر ایوبم تموم شد و بازوشو گرفتم. سمتم برگشت و به‬ ‫چشمام نگاه کرد. لبخندش آروم از روی لباش محو شد. چهره ام خیلی جدی بود.‬
‫-نرو عسل!‬
‫یک بار یه پلک طوالنی زد و آب دهنشو قورت داد. سینه هاش بالا و پایین میشد. به هم خیره شده‬ ‫بودیم. مردد گفت: چرا نرم؟‬
‫کشیدمش سمت خودم. از پهلو افتاد رو زمین کنار من. سرش روی بازوی دستم بود. با دست‬ ‫دیگه ام بازوشو توی مشتم گرفته بودم. همونجوری که به چشماش خیره شده بودم، گفتم: چون‬ ‫من دوستت دارم!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#68
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۹ عصر
داشت نگاهم می کرد. هیچی نمی گفت. فقط به هم خیره شده بودیم. بالاخره یه حرکت کردم و به‬ ‫پشت خوابوندمش روی زمین. سمت چپم بود. دست چپمو روی زمین به آرنجم تکیه داده بودم و‬ ‫دستم راستمو سمت دیگه اش، درست کنار صورتش قرار دادم. به چشماش زل زدم. هیچی نمی‬ ‫گفت. حتی مقاومت هم از خودش نشون نمی داد.‬
‫-چرا هیچی نمیگی؟ میخوای منو دیوونه کنی؟‬
‫عسل-چ... چی بگم؟‬
‫نفس عمیق کشید. گرمای نفسش به صورتم خورد که باعث شد چشمام آروم بسته بشه. آب‬ ‫دهنمو قورت دادم و چشمامو باز کردم. صورتمو به صورتش نزدیک کردم. به لباش چشم دوختم.‬ ‫فاصله ی لب هامون از هم شاید کم تر از سه سانتی متر بود. چشامشو بست. نفس هامون به‬ ‫صورت همدیگه می خورد. مونده بودم چیکار کنم؟ می خواستم ببوسمش. اما... مطمئن نبودم.‬ ‫مطمئن نبودم اونم راضیه!‬
‫-چشماتو باز کن.‬
‫آروم چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد.‬
‫-تو هم منو دوست داری؟‬
‫عسل-من... من...‬
‫-منو! نه قلب سورنا رو. زانیارو... زانیارو دوست داری؟‬
‫داشت می لرزید. نفس هاشو با دهان باز بیرون میداد. موهاش یکم از توی شالش بیرون اومده‬ ‫بود. دستمو به همون موهاش کشیدم و اون دوباره چشماشو بست. همونطور که به موهاش نگاه‬ ‫می کردم گفتم: بگو عسل! خواهش می کنم حرف بزن. بهم بگو. بگو زانیار دوستت دارم. بهم بگو‬ ‫عسل!‬
‫بهش نگاه کردم. همون طور که چشماش بسته بود، با صدایی لرزون گفت: زانیار... دوستت...‬ ‫دوستت دارم!‬
‫و بعد نفسشو بیرون داد. لبخند زدم. فاصله ای که بینمون بود رو پر کردم. مقاومت نکرد. چند ثانیه‬ ‫که گذشت به خودش اومد و با ترس زل زد به چشمام. من داشتم به لبهاش نگاه می کردم.‬
‫دستاشو روی بازوهام گذاشت و هولم داد عقب. ازش جدا نشدم. سرشو تکون داد که باعث شد‬ ‫ازش کنده بشم. با لبهاش چشم دوختم. سرخ و برجسته شده بود. با ترس گفت: زانیار بذار برم.‬
‫دست راستمو از کنار صورتش برداشتم و اونم پا گذاشت به فرار. با لبخند به دویدنش نگاه می‬ ‫کردم. رفت توی ویلا. از شدت خوشحالی خودمو از پشت انداختم روی چمنا و دستامو گذاشتم زیر‬ ‫سرم.‬
‫***‬
‫مامان-نازی برو به عسل بگو بیاد ناهار بخوریم.‬
‫نازی-چشم خانوم.‬
‫-صبر کن نازی. خودم میرم.‬
‫به سمت اتاق عسل به راه افتادم. دق الباب کردم و منتظر شدم اجازه ورود بده.‬
‫عسل-بیا تو!‬
‫رفتم داخل اتاقش و درو بستم. روی تختش نشسته بود و به من نگاه می کرد. با یه لبخند به‬ ‫سمتش رفتم و رو به روش روی تخت با فاصله ی کمی ازش نشستم.‬
‫-پاشو بریم پایین ناهار بخوریم.‬
‫سرشو با خجالت به زیر انداخت. دستمو بردم جلو و چونه اش رو گرفتم و آوردم بالا. همون طور‬ ‫که لبخند روی لبام بود، گفتم: عسل... ببخشید اگر زیاده روی کردم.‬
‫اشکش در اومد و با دندونای بالاش، لب پایینشو گاز گرفت و گفت: زانیار ما چی کار کردیم؟‬
‫-حس بدی داری؟‬
‫عسل-احساس گناه می کنم.‬
‫-اما من به خاطر هوس اون کارو نکردم.‬
‫عسل-اما گناه کردیم. یه گناه بزرگ!‬
‫-می دونم اعتقاداتمون با هم فرق داره. اما من هرکاری که تو بگی انجام میدم. دیگه تکرارش‬ ‫نمی کنم. به جون تو قسم میخورم که تکرارش نمی کنم.‬
‫عسل پوزخند زد و گفت: توی خوابم هم از این قوال زیاد داده بودی.‬
‫-ول کن اون خواب لعنتیو. دیگه باید خودمون آینده مونو بسازیم.‬
‫عسل-می تونم روی قولت حساب کنم؟‬
‫-آره عزیزم. وقتی جون تورو قسم می خورم یعنی صد در صد می تونی رو قولم حساب کنی.‬
‫عسل-می تونی با من کنار بیای؟ می تونی اعتقادات منو بپذیری؟ می تونی دیگه لب به مشروب‬ ‫نزنی؟ میشه محرم و نامحرم حالیت شه؟ میشه نمازخون بشی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#69
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۵۰ عصر
بهش لبخند زدم و گفتم: هرکاری تو بخوای می کنم. هرچیزی تو بگی همون میشه. مطمئن باش.‬ ‫حالا یه سوال می پرسم راستشو بهم بگو. باشه؟‬
‫سرشو تکون داد. بهش گفتم: نسبت به بوسه چه حسی داشتی؟‬
‫عسل-حس گناه کردم.‬
‫-این که واسه بعدش بود. همون لحظه چه حسی داشتی؟‬
‫عسل سرشو به زیر انداخت و هیچی نگفت.‬
‫-بهم بگو عسل. تو هم مثل من عشقو احساس کردی؟‬
‫دوباره چونه شو گرفتم بالا. پلک زد و گفت: احساس کردم.‬
‫-می تونم بغلت کنم؟‬
‫بهم لبخند زد و سرشو به نشونه جواب منفی تکون داد.‬
‫-خسیس.‬
‫عسل-اما تو نباید حریص باشی.‬
‫-چی؟‬
‫عسل-توی خوابم بهم گفتی خسیس و بعدش گفتی که خودت خیلی حریصی.‬
‫-توی خوابت عاشقت نبودم که خانوم خانوما. اما الان عاشقتم...شدید!‬
‫عسل-نمی دونم چطور شد اما... اما منم بهت علاقه مند شدم. وقتی با نیلوفر رفتیم کافی شاپ‬ ‫فهمیدم.‬
‫-دوستم داری؟‬
‫عسل-آره.‬
‫-منو یا قلبمو؟‬
‫عسل-هر دوتا رو.‬
‫بهش لبخند زدم.‬
‫عسل-زانیار؟ پس سارینا چی میشه؟‬
‫-هیچی. چی میخواد بشه؟‬
‫عسل-آخه تو باید با اون ازدواج می کردی.‬
‫-عسل از اولم گفتم من به اون هیچ حسی ندارم. بعدشم اون شوهر داره. این حرفا چیه میزنی؟‬
‫عسل-اما اون از شوهرش جدا میشه.‬
‫-جدا بشه یا نشه به من مربوط نمیشه. اصلاً تو یادته بهم چی گفتی؟ گفتی اون رها واسه اینکه از‬ ‫سورنا انتقام بگیره سمت ماهان رفت. الان که دیگه سورنایی نیست که رها بخواد انتقام بگیره.‬ ‫پس واسه زندگی اونا هم مشکلی بوجود نمیاد.‬
‫عسل-آره... راس میگی.‬
‫***‬
‫عسل-چی فکر می کردم و چی شد.‬
‫-همه چیز فرق کرد. همه چیز با خوابی که دیدی فرق کرد.‬
‫عسل-همه چیز که نه. یه سری اتفاقات فرق کرد.‬
‫آه کشید و گفت: مامانمو چیکار کنم؟ اگر اتفاقی واسش بیفته من...‬
‫گریه اش گرفت. همونطور که توی باغ کنار هم با فاصله به پهلو دراز کشیده بودیم و با هم حرف‬ ‫میزدیم، دستمو از روی شالش روی سرش کشیدم.‬
‫-گریه نکن عزیزم. قلب سورنا... قلب من... طاقت دیدن اشکاتو نداره.‬
‫به چشمام خیره شده بود و بی صدا اشک می ریخت. با سرِ انگشتم اشکاشو پاک کردم. بهم‬ ‫لبخند زد. وقتی گریه اش بند اومد گفت: اگر قلب سورنا رو نداشتی عاشقم نمی شدی.‬
‫-اگر قلب سورنا رو نداشتم الان یه آدم دیگه بودم. میشدم همون آدمی که توی خوابت دیدی. اما‬ ‫این قلب کلاً منو عوض کرده. عسل! الان فقط دلم درگیر تو نیست... فکرمم پیش توئه. فکرم...‬ ‫ذهنم واسه خودمه. نه واسه سورنا.‬
‫عسل نگاهم می کردم. پلک نمیزدیم. عشق عمیقی رو نسبت بهش احساس می کردم. یه عشقی‬ ‫که هیچوقت تموم نمیشه. یه عشقی که لحظه ای نیست. ابدیه!‬
‫***‬
‫-من همین اطرافم. اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد سریع باهام تماس بگیر. باشه؟‬
‫عسل سرشو تکون داد و به سمت خونه مادرش رفت. شیشه رو دادم پایین و داد زدم: خداحافظ.‬
‫برگشت و نگاهم کرد. نگرانی توی چشماش موج میزد. آب دهنشو قورت داد و گفت: خداحافظ.‬
‫ساعت یازده صبح بود. رفتم یه شیر کاکائو و کیک از سرکوچه ی عسل اینا خریدم و نشستم توی‬ ‫ماشینو نوش جان کردم. عسل می گفت تقریباً ساعت دو و خورده ای بود که تو خواب دیده بود‬ ‫مامانش خوابیده. رفتم سینما و یه فیلم مزخرف دیدم. ساعت شد یک و نیم. اومدم دولت آباد و یه‬ ‫فالفل خریدم و خوردم. قلبم احساس خاکی بودن می کرد. توی اون محله هیچ حس غریبگی بهم‬ ‫دست نمی داد. انگار سالهای ساله که اونجا زندگی می کنم. روزبه رو توی فالفلی دیدم. با هم‬ ‫رفیق شده بودیم. سمتم اومد. یه فالفل هم دستش بود. از جام بلند شدم و باهاش دست دادم و‬ ‫سلام علیک کردیم.‬
‫روزبه-چطوری داداش؟ این طرفا؟‬
‫-با عسل اومدیم. رفته خونه ی مامانش منم گرسنه ام شد اومدم اینجا!‬
‫روزبه-خوب واسه آبجی عسل برادری می کنیا. دمت گرم.‬
‫-برادری نیست. من و عسل با همیم.‬
‫روزبه چشماش گرد شد و پرسید: جدی میگی؟‬
‫بهش لبخند زدم و گفتم: قلب سورنا کار خودشو کرد.‬
‫روزبه-سورن خیلی خاطر آبجی رو می خواست. خدا بیامرزتش.‬
‫-خدا رحمتش کنه.‬
‫داشتیم با روزبه گپ میزدیم که ساعت دو شد. بخاطر عسل استرس گرفته بودم. از روزبه‬ ‫خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم. رفتم سر کوچه ی عسل اینا پارک کردم. یه آدامس‬ ‫انداختم دهنم و شروع کردم به جویدنش. اما خیلی استرس داشتم. ساعت دو و بیست دقیقه شد‬ ‫که عسل باهام تماس گرفت.‬
‫-الو عسل؟‬
‫داشت گریه می کرد.‬
‫عسل- زانیــــار!‬
‫-حرف بزن عسل.‬
‫عسل- بیا اینجا.‬
‫کوچه شون جای پارک نبود. از ماشین پیاده شدم و دروقفل کردم و به سمت خونه ی مادر عسل به‬ ‫راه افتادم. زنگ آیفونو زدم. درو باز کرد. در خونه شون از بیرون دستگیره داشت. دستگیره رو‬ ‫کشیدم و رفتم تو. دیدم عسل سر مادرشو تو بغلش گرفته و داره بلند گریه می کنه.‬
‫-عسل؟‬
‫برگشت و به من نگاه کرد. به هق هق افتاد و گفت: زانیــــار! مامانم.‬
‫***‬
‫آدم هرچی سعی کنه که تقدیرو عوض کنه، بازم یه چیزایی هستن که تغییر ناپذیرن؛ مثل مرگ!‬ ‫عسل نتونست جلوی مرگ مادر و پدر سورنا و مادر خودشو بگیره. چهلم مادر عسل تموم شده بود.‬ ‫عسل پیش ما می موند. توی اتاقش بود که درو زدم.‬
‫عسل-بیا تو!‬
‫رفتم داخل اتاقش. روی تختش نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده و داشت اشک می ریخت؛ بی‬ ‫صدا. رو به روش با فاصله ی کمی کنار تختش نشستم. دستمو روی سرش کشیدم و گفتم: انقدر‬ ‫گریه نکن عسلم.‬
‫عسل-زانیار من مامانمو میخوام.‬
‫به هق هق افتاد. بغلش کردم. دستمو روی کتفش می کشیدم تا یکم آروم بشه.‬
‫-آروم باش عشقم... آروم باش.‬
‫اونقدر بلند گریه می کرد که در اتاق باز شد و مامانم اومد تو. مارو توی بغل هم دید و به‬ ‫هرجفتمون با تعجب نگاه کرد. عسل که چشمش به مامانم خورد، خودشو از بغلم بیرون کشید و‬ ‫سرشو به زیر انداخت. مامانم سمتمون اومد. بالا سر عسل ایستاد و دستی روی سرش کشید.‬ ‫سمتش خم شد و گونه شو بوسید و گفت: عسل جان! انقدر خودتو اذیت نکن دخترم.‬
‫عسل دستشو انداخت دور گردن مامانم و همونطور اونو بغلش گرفته بود. هق هق کنان گفت: ژیال‬ ‫جون! احساس خالء می کنم. چیکار کنم؟‬
‫مامانم روی تخت کنار من نشست و عسلو بغل کرد و گفت: عزیزم ما هستیم. غصه نخور.‬
‫مامانم سرشو سمت من چرخوند و با چشم و ابرو اشاره کرد که برم بیرون. منم از اتاق رفتم بیرون‬ ‫و به سمت اتاق خودم راه افتادم. بعد از چند دقیقه مامانم اومد اتاقم و نشست کنارم و گفت: عسلو‬ ‫بغل کرده بودی؟‬
‫-بله. چطور مگه؟‬
‫مامان-واسه چی بغلش کردی؟ ایرج بفهمه ناراحت میشه. میدونی که عسل مثل بقیه دخترا نیست.‬
‫-مامان! باید بدونی من و عسل همدیگرو دوست داریم.‬
‫مامانم با تعجب نگاهم کرد و گفت: چی میگی زانیار؟‬
‫خنده ای عصبی کردم و گفتم: چرا انقدر واکنش نشون میدی؟ مگه چه ایرادی داره؟‬
‫مامان-زانیار یه وقت زیاد از حد بهش نزدیک نشیا.‬
‫-خودم می دونم مامان. عسل با بقیه فرق داره.‬
‫***‬
‫-میخوام تورو از بابات خواستگاری کنم.‬
‫عسل-الان؟‬
‫-آره. همین الان میرم و به ایرج خان میگم تو رو دوست دارم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#70
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۵۱ عصر
عسل-اما من تازه مادرمو از دست دادم.‬
‫-عسل مگه من گفتم همین الان ازدواج کنیم؟ عروسی رو میندازیم بعد از سالگرد مادرت. خوبه؟‬
‫سرشو تکون داد. جفتمون استرس داشتیم. خواستم راه بیفتم سمت پذیرایی که عسل گفت:‬ ‫وایسا!‬
‫برگشتم سمتش. بهم نزدیک شد و یقه ی پیراهنمو صاف کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: حالا‬ ‫برو.‬
‫همونجا ایستاد. منم رفتم توی پذیرایی. از بالا داشت مارو نگاه می کرد. به سمت باباش رفتم.‬ ‫روی مبل لم داده بود.‬
‫-ایرج خان! می خواستم باهاتون صحبت کنم.‬
‫ایرج-بیا بشین پسرم. چی می خوای بگی؟‬
‫رفتم روی مبل رو به روییش نشستم. مامانم هم بود. کنار شوهرش نشسته بود. چشمامو بستم و‬ ‫یه نفس عمیق کشیدم. به عسل که داشت از بالا منو نگاه می کردم زیر چشمی نگاهی انداختم و‬ ‫رو کردم به ایرج خانو گفتم: من... میخواستم عسلو از شما خواستگاری کنم.‬
‫ایرج که شوکه شده بود گفت: چی؟‬
‫-من به دخترتون علاقه دارم. میخوام ازش خواستگاری کنم.‬
‫ایرج-اما الان عسل حال و اوضاع خوبی نداره.‬
‫-می دونم... می دونم. ولی...‬
‫به عسل نگاه کردم و بلند گفتم: بیا پایین عسل.‬
‫عسل سرشو با خجالت به زیر انداخت و اومد پایین و کنار من با فاصله نشست و خودشو جمع‬ ‫کرد. سرش همچنان پایین بود.‬
‫-من و عسل همدیگرو دوست داریم.‬
‫ایرج به عسل نگاه کرد. تو نگاهش تعجب بود.‬
‫ایرج-عسل! بابا جون زانیار راست میگه؟‬
‫عسل لبشو تر کرد و سرشو تکون داد. و گفت: بله بابا.‬
‫***‬
‫بین من و عسل صیغه محرمیت خونده شد. اما عسل نمیذاشت باهاش رابطه برقرار کنم.‬
‫-عسّـــل خانومی! کم واسه ما کلاس بذار.‬
‫عسل-اِ زانیار نداشتیما.‬
‫-بابا خب زنمی.‬
‫عسل-اول عقد دائم بعد!‬
‫سرکوچه شون که رسیدیم گفت: بپیچ تو آپارتمانا.‬
‫پیچیدم و ازم خواست یه گوشه پارک کنم.‬
‫عسل-می خوام جایی رو بهت نشون بدم که سورنا توی خوابم بهم گفته بود دوستم داره.‬
‫از ماشین پیاده شدیم. دلم نمیخواست یاد سورنا بیفته. اما من مدیون سورنا هستم. هرچی که‬ ‫هستم و هرچی که دارم رو مدیون اون هستم. مدیون قلب پاکش! رسیدیم به همونجا. دستمو‬ ‫گرفت و رفتیم یه جای خیلی تنگ که بین دو تا دیوار بود. بهم لبخند زد و گفت: همینجا بود. درست‬ ‫همین جا.‬
‫بغلش کردم. گونه شو بوسیدم و گفتم: دوستت دارم عسل. میخوامت!‬
‫همونجوری بهش گفتم که سورنا بهش گفته بود. همونجوری!‬
‫عسل-دوستت دارم... زانیار.‬
‫-تموم هست و نیستم تویی عسل. تموم زندگیم تویی.‬
‫نفس عمیقی کشیدم و از بغلم جداش کردم. بازوهاش هنوز تو دستام بود. به چشمای هم نگاه می‬ ‫کردیم. به همدیگه لبخند میزدیم.‬
‫-داشتن تو رو مدیون سورنا هستم. مدیون قلبی هستم که بهم زندگی داد... قلبی که تورو بهم داد.‬
‫***‬
‫پایان داستان از زبان شخصیت دوم: سورنا‬
‫نگاهشون می کردم. قلبی که واسه من بود به اسم عسل میزنه. اون قلب منه. عسل کنار اون مرد‬ ‫خوشبخت تر میشه. کنار اون مرد و همراه با قلب من! وقت برگشتمه. باید برگردم. با لبخند به‬ ‫هرجفتشون نگاه کردم و بعدش به آسمون خیره شدم.‬
‫پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  متون کوتاه با موضوع شهادت امام حسین ADMIN 8 1,056 ۱۴۰۰-۵-۲۳، ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12195')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.