مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان کوتاه جردن جنوبی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه جردن جنوبی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۷ عصر
جدا شدن و ماهان هر ماه مهریه ی سارینا رو به صورت‬ ‫قسطی پرداخت می کنه. تقریباً سه ماهه که جدا شدن. آهنگ صد بار از باران پخش شد. اما سورنا‬ ‫ده تا زد جلو و آهنگ ضربان از شهاب تیام رو گذاشت:‬
‫هی میگم به این دلم دست از سرِ تو برداره‬
‫تورو راحت بزاره‬
‫نه دیگه نمیتونه‬
‫آخه عاشقت شدم عاشقی ِِ سر داره‬ ‫درد‬
‫همیشه تو عاشقی‬
‫تویه راهِ عاشقی دست و دلم کم میاره‬
‫ضرب ِِ ِِ من تند میزنه‬ ‫ان قلب‬
‫میخواد آروم بزنه‬
‫نه دیگه نمی تونه‬
‫از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه‬ ‫ی‬
‫داد و فریاد میزنه‬
‫نه کسی نمیدونه... ‬
‫سورنا آهنگو زمزمه می کرد و با انگشتاش به صورت هماهنگ به فرمون ماشین ضربه می زد.‬
‫وقتی قسمت دوم آهنگ شروع شد، خود سورنا هم شروع کرد به خوندن و هر از گاه یه نگاه زیر‬ ‫چشمی بهم مینداخت:‬
‫ِِ من بودی برام تو سرنوشت‬ اگه تو قسمت‬
‫با تو میشه خط به خط‬
‫قصه ِِ قلبمو نوشت‬ ‫ی‬
‫ِِ من‬ ‫اگه تو باشی یه عاشق همیشه برای‬
‫ِِ ِِ من... ‫واسه تو میزنه تند تند ضربان قلب‬
‫خندم گرفت.اونم داشت با لبخند می خوند که منم باهاش شروع کردم به خوندن:‬
‫ِِ ِِ من تند میزنه میخواد آروم بزنه‬ ضربان قلب‬
‫نه دیگه نمی تونه‬
‫از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه‬ ‫ی‬
‫داد و فریاد میزنه‬
‫نه کسی نمیدونه !‬
‫وقتی داشتم باهاش می خوندم، برمی گشت و بهم نگاه می کرد. لبخند روی لباش بود. آهنگ تموم‬ ‫شد و ما جفتمون خنده مون گرفت. توی اون رفت و آمدایی که با سورنا داشتم، مردم محل حرفایی‬ ‫پشت سرمون میزدن. اما اهمیتی نداشت. گرچه جلومون خوب برخورد می کردن.‬
‫سورنا-از این آهنگ خوشت میاد؟‬
‫-آره. خیلی رمانتیکه.‬
‫سورنا-منم دوستش دارم.‬
‫***‬
‫-همه مونو دعوت کرده؟‬
‫سورنا-آره. کل بچه های شرکتو دعوت کرده.گفته هرکیو هم خواستیم می تونیم ببریم. سارینو‬ ‫میبرم یه کم حالش عوض بشه.‬
‫-مهمونی به چه مناسبته؟‬
‫سورنا-به مناسبت فارق التحصیلی شازده.‬
‫-شازده کیه؟ زانیار؟‬
‫سورنا-آره دیگه. فقط یه بچه داره. زنش تقریباً بیست سال پیش ازش جدا شده و رییس هم‬ ‫دیگه ازدواج نکرده. این پولدارا هم خوشی میزنه زیر دلشون. الکی از هم جدا میشن.‬
‫-زانیار به من چیزی نگفته بود.‬
‫اخماش رفت تو هم. لحنش جدی شد و گفت: توهم می خوای بیای؟‬
‫-نه.‬
‫سورنا-آره. نباید بیای.‬
‫تو راه برگشت به خونه بودیم. جلوی در خونه ام نگه داشت. قبل از اینکه پیاده بشم، گفت: میای‬ ‫امشب بریم خونه ی ما؟‬
‫-برای چی؟‬
‫سورنا-بریم سه تایی فیلم ببینیم. مثل دفعه ی اول!‬
‫-لبخند پت و پهنی زدم و گفت: باوش!‬
‫سورنا هم دنده عقب گرفت و سر کوچه پیچید و رفت سمت خونه ی خودش.‬
‫***‬
‫-اوا! این که خوابش برده!‬
‫من روی مبل نشسته بودم و سارین سرشو روی پام گذاشته بود و هنوز نیم ساعت از فیلم نگذشته‬ ‫بود، به خواب رفت.‬
‫سورنا-اگر می دونستم اون ماهان انقدر عوضیه، با ازدواجشون مخلافت می کردم. اما چون دیدم‬ ‫سارینا دوستش داره هیچی نگفتم. ببین سارینا به چه روزی افتاده فقط!‬
‫-حالا خدارو شکر سارینا تورو داره. من چی بگم که هیچ کیو ندارم. یه مثالً بابا دارم که رفته گم و‬ ‫گور شده. بخوام ازدواج کنم باید بگردم دنبالش تا رضایتشو بگیرم. نه که خیلی در حقم پدری‬ ‫کرده...واسه اون!‬
‫سورنا-نگران نباش. هیچ کس تورو نمی گیره که بخوای از بابات اجازه هم بگیری!‬
‫اون حرفشو به شوخی گفت. ولی نمی دونم چرا ازش ناراحت شدم. با ناراحتی به چشماش نگاه‬ ‫کردم. ناخودآگاه اخمی بین دوتا ابروم افتاد و سرمو زیر انداختم.‬
‫-من دیگه میرم خونه.‬
‫سورنا که روی زمین، زیر قسمتی که سارینا روی مبل دراز کشیده بود، نشسته بود چهار دست و‬ ‫پام به سمتم اومد و از همون پایین به چشمام نگاه کرد.‬
‫سورنا-چی شد یهو؟‬
‫-هیچی...فقط می خوام برم خونه.‬
‫آروم سر سارینا رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم روی مبل. کیفمو برداشتم و رفتم سمت در.‬ ‫سورنا دوید سمتم و جلوم ایستاد و گفت: عسل چی شده؟‬
‫-گفتم که هیچی. می خوام برم.‬
‫سورنا-از حرف من ناراحت شدی؟‬
‫-سورنا می خوام برم. خداحافظ.‬
‫رفتم سمت در و بازش کردم. از پله ها دویدم که سورنا هم دنبالم اومد و گفت: صبر کن عسل!‬
‫اما بهش توجه نکردم و راه خودمو رفتم. با همون لباس های راحتی خونه دنبالم تا در خونه ام‬ ‫اومد. اصرار می کرد که وایسم. نامرد حداقل ازم عذرخواهی هم نمی کنه. دم در ساختمونمون‬ ‫برگشتم و بهش گفتم: ولم کن سورنا. برو پی کارت.‬
‫سورنا- عسل به خدا شوخی کردم. چقدر بی جنبه شدی تو!‬
‫جوابشو ندادم و در ساختمونو تو صورتش بستم. خیلی بیش از حد واکنش نشون دادم. اما دست‬ ‫خودم نبود. خب می خوامش. صبح که از خواب بیدار شدم، یه صبحونه توی تنهایی و خلوت لعنتی‬ ‫و حال بهم زن خودم خوردم. جمعه بود و دلم می خواست بزنم بیرون. ساعت 22 بود که سورنا‬ ‫باهام تماس گرفت. جوابشو ندادم. پیام میداد. اما من بازم جوابشو نمی دادم. همه اش برام می‬ ‫نوشت شوخی کرده و از این حرفا. ولی از عذرخواهی خبری نبود. عصر خواستم برم بیرون که‬ ‫برای عید واسه خودم لباس بخرم و خودمو از عزا در بیارم! خسته شده بودم از لباس مشکی.‬ ‫افسرده ام می کرد. یهو دلم یاد دوران مدرسه رو کرد و بی هوا رفتم توی آپارتمانا. از دروازه رد‬ ‫شدم. رفتم داخل و چشمم افتاد به جایی که چند ماه قبل با سورنا اومده بودیم و اون می خواست‬ ‫حس منو بدونه. اما چی میبینم؟ اینا...این...این دو نفر! با صدایی که انگار از ته چاه در میومد، با‬ ‫بهت و ناباوری گفتم: سورنا؟!‬
‫با اخم برگشت و به من نگاه کرد. اشکام ناخودآگاه از چشمام جاری شدن. بی صدا اشک می‬ ‫ریختم و بی توجه به رها که با فاصله ی کمی از سورنا ایستاده بود، به سورن نگاه می کردم. خدایا‬ ‫آخه چرا رها رو خوشگل تر از من آفریدی؟ واسه اینکه عشقمو ازم بگیره؟ چشمای مشکیشو بهم‬ ‫دوخته بود و با لب های غنچه ای که رژ قرمز هم بهش زده بود، بهم پوزخند میزد. موهاشو فرق‬ ‫وسط باز کرده بود و بدون اینکه با کش پشت سرش ببندتش، از شالش ریخته بود بیرون.‬ ‫موهاش مشکی خالص و نابه. خوش به حالش که انقدر تو دل برو و جذاب و خوشگله. البته بینی‬ ‫اش عملیه. اما اون موقع ها هم که عمل نکرده بود، بازم خوشگل بود. سورنا سمتم دوید که رومو‬ ‫برگردوندم و به جهت نامشخصی حرکت کردم. پاهام می لرزیدن. با همون پاهای لرزونم کم کم‬ ‫سرعت گرفتم و شروع به دویدن کردم. نمی دونستم کجا میرم...فقط می دویدم. دیگه به هق هق‬ ‫افتاده بودم. سورنا داد میزد.‬
‫سورنا-صبر کن عسل. تورو خدا صبر کن!‬
‫از دروازه کوچیکه زدم بیرون و رفتم به سمت قسمت دیگه ای از آپارتمانا. اما راهمو کج کردم و‬ ‫خیابون باریک رو پیش گرفتم و دویدم. به سمت بازارچه هجرت می دویدم.‬
‫سورنا-عسل تورو خدا وایستا. مرگ من وایسا.‬
‫پاهام لرزشش کم شده بود. واسه همین تند تر دویدم. هنوز به بازارچه هجرت نرسیده بودم، که‬ ‫رفتم سمت یه قسمت دیگه از آپارتمانا و از دروازه اش رد شدم و خودمو بین ساختمونا گم و گور‬
‫کردم. صدای سورنا به گوشم می خورد: عسل کجایی؟ بیا بیرون بهت توضیح میدم. تورو خدا‬ ‫عسل.‬
‫اشکامو پاک کردم و دوباره شروع کردم به دویدن. رسیدم محله ی عرب زبان ها. از بین زنها و‬ ‫مردهای عرب رد شدم و راه پایینی رو پیش گرفتم و به فلکه سوم رسیدم. انقدر دویده بودم که‬ ‫جونی واسم نمونده بود. سورنا هم منو گم کرده بود. ازش عصبانی بودم. خیلی زیاد. فردا مهمونی‬ ‫درخشنده است. از لج سورن هم که شده باید برم مهمونی. با اینکه چشم دیدن زانیار رو نداشتم‬ ‫اما واسه اینکه یکم از سورنا انتقام بگیرم، تصمیم گرفتم برم مهمونی. گوشیم مدام زنگ می‬ ‫خورد. اما من خاموشش کردم. سمت پاساژ مروارید رفتم و یه لباس خریدم. پوشیده بود. بعدش‬ ‫رفتم سمت ایستگاه تاکسی ها و یه ماشین دربست گرفتم و رفتم خونه ی دایی بزرگم. شب موقع‬ ‫خواب گوشیمو روشن کردم. بهم پیام نداده بود. خب دیده بود گوشیم خاموشه پیام نداده دیگه. اما‬ ‫چند بار زنگ زده بود. به سارینا پیام دادم: من فردا توی مهمونی درخشنده می بینمت.‬
‫سارینا-کجایی عسل؟‬
‫دیگه جواب ندادم و گوشیمو خاموش کردم.‬
‫***‬
‫با وسایل دختر داییم آرایش غلیظی کردم و لباسمو تنم کردم و آژانس گرفتم و رفتم. برگشتنی هم‬ ‫یه کاریش می کنم دیگه. مجبورم با آژانس بیام. چون دیگه حتی نمی خوام ریختشو ببینم. خائن‬ ‫نامرد.‬
‫لباسم یه کت یقه بسته ی مشکیه که روی قسمت سینه هاش، سنگ دوزی داره و به همراه یک‬ ‫دامن بلند که بالای دامن تنگه و پایینش آزاد و رهاست. البته قسمت بالای دامنش زیاد تنگ‬ ‫نیست؛ فقط نسبت به پایینش تنگه. چشم گیر نیست. ولی لباس پوشیده فقط همین بود. یه شال‬ ‫مشکی مجلسی و مدل دار هم از دختر داییم گرفتم و سرم کردم و دو طرفشو دور گردنم انداختم.‬ ‫کفش پاشنه بلند هم واسه زن داییمو پوشیدم. مشکی و ساده بود. وارد مجلس شدم. اوه! چه خبره‬ ‫اینجا. همکارا هم بودن. اما من باهاشون زیاد گرم نگرفته بودم. زیاد ازشون خوشم نمیومد. با بی‬ ‫تفاوتی از کنارشون گذشتم و به سمت رییس رفتم. داشت با یکی دو نفر صحبت می کرد.‬
‫-سلام آقای درخشنده.‬
‫درخشنده-سلام دخترم. خوبی؟‬
‫زانیار نقطه مقابل باباش بود. هرچقدر پدرش مرد شریفی بود، زانیار هوس باز بود. اما از لحاظ‬ ‫ظاهری، زانیار شباهت عجیبی به باباش داره. منتهی موهای پدرش کم پشته و پیر شده. قدش‬ ‫بلنده و شکمش زده بیرون. دوست داشتنیه. کاش بابای من بود. البته بگم که رییس هم مشروب و‬ ‫اینجور چیزا تو کارش بود. ولی خداییش خیلی مرد خوبیه. هوای زیر دستاشو داره. یعنی الاقل‬ ‫انسانیت داره. چیزی که بقیه مردا ازش محرومن. یا حداقل الان که من دلم شکسته این دیدو‬ ‫نسبت به مردا دارم.‬
‫-ممنونم. تبریک میگم.‬
‫درخشنده-مرسی. زانیار که لیاقت نداشت تورو عروس گل ما بکنه. دیگه به این بچه چه امیدی‬ ‫میشه داشت؟ همین که تونسته به زور لیسانسشو بگیره هنر کرده و باید براش جشن گرفت.‬
‫خجالت کشیدم و سرمو به زیر انداختم.‬
‫-مزاحمتون نمیشم. با اجازه... .‬
‫بهم لبخند زد و من ازش دور شدم. اونم سمت اون هم صحبتای قبلیش رفت و با اونا مشغول‬ ‫صحبت شد. وای حالا کجا برم تنهایی؟ چیکار کنم؟ همینجوری یه گوشه ایستاده بودم و داشتم به‬ ‫جمعیتی که توی جایگاه میرقصیدن نگاه می کردم که دیدم زانیار جلوم سبز شد.‬
‫زانیار-به به! عسل خانوم. خوش اومدی.‬
‫یه لبخند کاملاً مصنوعی بهش زدم و به خشکی گفتم: ممنون.‬
‫و بلافاصله با چشم غره ای رومو ازش برگردوندم.‬
‫زانیار-پس سورنا کجاست؟ همسر محترمتونو میگم.‬
‫بهش با اخم نگاه کردم و گفتم: جدا میاد.‬
‫زانیار-پس چرا جدا جدا؟‬
‫-چون من از یه جا دیگه دارم میام.‬
‫دوباره بهش چشم غره رفتم که دیدم سورن و سارین دارن به سمتون میان. سورنا اخم کرده بود.‬ ‫صورتش از خشم قرمز شده بود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۸ عصر
زانیار-سورنا هم داره میاد. اون خانوم ساریناست؟!‬
‫جوابشو ندادم و پا گذاشتم به فرار. زانیار هم دنبالم اومد.‬
‫زانیار-کجا میری؟ نکنه باهاش قهری؟‬
‫-آقای درخشنده به شما مربوط نمیشه.‬
‫زانیار-پس قهری باهاش.‬
‫فرصت نداشتم وایسم. نمی دونم چرا داشتم از دست سورنا فرار می کردم. با اینکه نقشه ام چیز‬ ‫دیگه ای بود. می خواستم جلوی همه بهش بی محلی کنم. می خواستم جلوی زانیار تحویلش‬ ‫نگیرم و یکم دلم خنک بشه. اما الان دارم یه کار دیگه می کنم.‬
‫زانیار-صبر کن عسل.‬
‫-آقا زانیار برو رد کارت لطفاً.‬
‫وای! رسیدم به ته سالن. یه دونه اتاق هم اینجا پیدا نمیشه. همه اتاقا ظاهراً طبقه ی بالای قصر‬ ‫رییسه. سورنا و سارینا به من و زانیار رسیدن. سورنا با خشم اما جوری که صداش بلند نباشه‬ ‫گفت: عسل! اینجا چیکار می کنی؟‬
‫دیگه چاره نبود. باید نقشه مو عملی می کردم. زانیار هم بود. جوابشو ندادم و به سارینا نگاه کردم.‬ ‫یه لبخند تحویل سارینا دادم و گفتم: خوب شد اومدی عزیزم. یکم از فکر اون مرد خائن بیرون‬ ‫میای.‬
‫خائنو جوری گفتم و روش تأکید داشتم که سورنا سه سوت متوجه شد.‬
‫زانیار-مرد خائن؟ همسرتونو میگن سارینا خانوم؟‬
‫سارینا سرشو به زیر انداخت و گفت: اون دیگه همسر من نیست.‬
‫زانیار لبخندی زد و گفت: جداً؟!‬
‫سورنا با عصبانیت بازومو گرفت و منو سمت دیگه ای کشوند. آبروریزی راه ننداختم و همراهش‬ ‫رفتم. منو برد زیر پله و بهم گفت: اینجا چیکار می کنی؟‬
‫چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: به تو ربطی نداره.‬
‫سورنا-این چه وضع آرایشه؟چرا انقدر غلیظ آرایش کردی؟‬
‫-گفتم به تو مربوط نمیشه.‬
‫سورنا-عسل؟‬
‫-سورنا نمی خوام دیگه ریخت نحستو ببینم.‬
‫سورنا-بذار بهت توضیح بدم.‬
‫-نه بذار من بگم. آره؛ حق باتو بود. هیچ مردی با من ازدواج نمی کنه. کی حاضره با دختری ازدواج‬ ‫کنه که اونجوری آبروش تو محل رفته و تنها زندگی می کنه؟ به تو هم حق میدم. وقتی بابام ولم‬ ‫کرد، دیگه چرا باید از تو انتظار وفاداری داشته باشم؟ تو هم برو با رها خوش باش. اینجوری هم‬ ‫خودت سر و سامون میگیری هم سارینا برمیگرده پیش ماهان. من چه مزیتی نسبت به رها دارم؟‬ ‫هیچی! اون از همه لحاظ از من بهتره.‬
‫سورنا-چرت و پرتات تموم شد؟‬
‫دوباره بهش چشم غره رفتم و رومو برگردوندم. اشکم داشت در میومد که بغضمو قورت دادم و‬ ‫جلوشو گرفتم. باید محکم و قوی جلوه کنم.‬
‫سورنا-اون طور که تو فکر می کنی نیست. من با رها هیچ رابطه ای ندارم.‬
‫-رابطه نداری و باهاش رفته بودی اونجایی که معروفه به...‬
‫سورنا-بذار حرفم تموم بشه بعد زر بزن.‬
‫پوف کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد: من داشتم با رها دعوا می کردم. چند وقتی بود دوباره‬ ‫گیر داده بود به من. منم بردمش اونجا تا باهاش اتمام حجت کنم. بردمش بهش بگم که من‬ ‫تورو...‬
‫مستقیم به چشماش نگاه کردم. حرفشو ادامه نداد و دستی به موهاش کشید و سرشو تکون داد.‬
‫-چرا به من نمیگی؟ چطور قربون صدقه ی دوست دخترات می رفتی. به من که میرسه لال مونی‬ ‫می گیری؟‬
‫سورنا-چون یه مشت دروغ سر هم کردن آسونه. اما اینکه آدم بخواد به طرفش حرف دلشو بزنه،‬ ‫سخته. من به اونا خالی می بستم. مثل همه ی آدمای دیگه دروغ می گفتم. دروغ گفتن برای همه‬ ‫آسونه. اما ابراز احساسات حقیقیم واسم سخته. هربار که می خوام بهت بگم زبونم بند میاد. تو‬ ‫ذهنم هزار بار تکرار می کنم. اما جلوی تو نمی تونم. قدرتشو ندارم.‬
‫-تو یه بزدلی!‬
‫سورنا-آره من اصلاً یه بزدل. ولی تو بگو تا منم جرئت پیدا کنم.‬
‫-کجای دنیا یه زن اول میگه؟ همیشه مردا پیش قدم میشن.‬
‫سورنا-تو جردن جنوبی همه چی فرق داره. آدما فرق دارن...عشقا فرق دارن...خونه ها فرق‬ ‫دارن...اینو خودت نمی گفتی؟ عسل ما بچه ی جنوب شهریم. ما هم با بقیه فرق داریم. با این آدما‬ ‫فرق داریم. نمیگم ما خاصیم. ما معمولی هستیم. اینا هستن که خاصن. تو هم با این آدما فرق کن‬ ‫و اول تو بگو.‬
‫-من با همه دخترا فرق می کنم و صبر می کنم اول تو بگی. من دختر جنوب شهرم!‬
‫سورنا خندید و گفت: باشه...هرکار کنم باز تو حرف خودتو میزنی.‬
‫با خنده سرمو چرخوندم و به سمت دیگه ای نگاه کردم. زانیار داشت با خوشحالی با سارینا حرف‬ ‫میزد. لابد از اولم چشمش سارینا رو گرفته بود و من فقط واسش بازیچه بودم. آره دیگه! اون همه‬ ‫نگاه های مشکوک که به سارینا مینداخت، خودش گواه این مسئله بود. به من فقط کشش داشت.‬ ‫اونم چه کشش منحرفانه ای. عشقی بهم نداشت. اومدم دوباره به سورنا نگاه کنم که درجا خشکم‬ ‫زد. خودشه؟ همونه؟ اینجا چیکار می کنه؟ اونم بعد از این همه سال! عوضی.‬
‫-سورنا! اونجارو باش.‬
‫با چشمام به سمتش اشاره کردم.‬
‫سورنا-باباته؟‬
‫-آره. خود بی غیرتشه!‬
‫سورنا-بابات پیدا شد. برو اجازه ی ازدواجمونو بگیر.‬
‫برگشتم و با تعجب نگاهش کردم.‬
‫-ازدواجمونو؟‬
‫سورنا-آره دیگه. احساسمو نمی تونم ابراز کنم. اما میتونم ازت درخواست ازدواج کنم که. نمی‬ ‫تونم؟‬
‫-نچ! تا احساستو نگی از ازدواج خبری نیست!‬
‫سورنا-اِ اذیت نکن دیگه عسل.‬
‫-همین که گفتم.‬
‫سورنا-اول آخرش زن خودم میشی.‬
‫با اینکه نمیگه دوسم داره، اما داره غیرمستقیم به همون عشقش اشاره می کنه. داشتم به بابام‬ ‫نگاه می کردم. یه زن به ظاهر جلف رفت پیشش. اما با اون حال توی حرکاتش سنگینی و وقار‬ ‫موج میزد .بابام مو کاشته بود. خیلی هم خوشتیپ کرده بود. اون زن هم یه خانومی بود که موهاشو‬ ‫طلایی رنگ کرده بود. چشماش قهوه ای بود و هیکل تو پری داشت. قدش بلنده و لباس بازی‬ ‫پوشیده. لباش باریکه و بینی اش گوشتیه. خوشگله، اما نه مثل مامان من.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۹ عصر
زنه کیه؟‬
‫سورنا-شاید زن گرفته!‬
‫-لابد دیگه. مامانمو بدبخت کرد تا یکی دیگه رو خوشبخت کنه. به قیافشم نمی خوره دیگه معتاد‬ ‫باشه.‬
‫سورنا مچ دستمو از روی آستینم گرفت و منو برد سمت بابام.‬
‫-چیکار می کنی سورنا؟‬
‫سورنا-می خوام خواستگاری کنم!‬
‫خنده ام گرفته بود. تا بحال سورنا رو اونجوری ندیده بودم. بخوام رک باشم باید بگم قند داشت‬ ‫تو دلم آب می شد با این رفتارش. رسیدیم به بابام. هیچ استرسی نداشتم. انگار یه آدم بی خودو‬ ‫دارم میبینم. بابام همونطور به من خیره شده بود. یعنی منو شناخته؟ سورنا چند قدم مونده بود که‬ ‫برسیم به بابام، دستمو رها کرد.‬
‫سورنا-سلام آقای عبادی!‬
‫بابا-سلام پسر جان. منو می شناسی؟‬
‫سورنا-منو یادتون نمیاد؟ سورنام...سورنا حق شناس.‬
‫بابام کمی فکر کرد و بعد اخماش رو از هم باز کرد و با دستش به شونه ی سورنا زد و گفت:‬ ‫چطوری پسر؟ خوبی؟ چقدر بزرگ شدی!‬
‫سورنا-خوبم. ممنون.‬
‫-منم خوبم. مرسی که انقدر به فکرمی.‬
‫اون زن با افاده به من نگاه کرد و گفت: ایرج این دختر کیه؟‬
‫بابام به من نگاه کرد. منو نشناخته بود. هه! خب البته از حق نگذریم منم کم آرایش نکرده بودم.‬
‫-من دخترشم.‬
‫و بعد رو کردم به بابام و گفتم: دخترتو نشناختی. نه؟‬
‫اشکی توی چشماش حلقه بست و چونه اش لرزید. اما این چیزا دل منو به رحم نمی آورد. اون از‬ ‫مادرم طلاق گرفته بود؛ ولی من که دخترش بودمو چرا ترک کرد؟ فکر نکرد به پدر...به تکیه گاه‬ ‫احتیاج دارم؟‬
‫بابا-عسل؟! تویی بابا؟‬
‫-هه! بابا...چه کلمه ی نا آشنایی. انگار ده ساله نشنیدمش.‬
‫به سمتم اومد و منو در آغوش کشید. ولی من بدون هیچ واکنشی همونجوری ایستاده بودم. حتی‬ ‫گریه هم نمی کردم. ازم فاصله گرفت و بهم نگاه کرد. اشکاش جاری شده بودن. اما نگاه من بی‬ ‫تفاوت و نامفهوم بود. خیلی نامفهوم. حتی خودمم معنی نگاهمو نمی دونستم.‬
‫بابا-خوبی عسل بابا؟! چقدر بزرگ شدی!‬
‫یاد مادرم افتادم و یهو زدم زیر گریه. بلند بلند بهش توپیدم: عسل بابا؟ کدوم بابا؟! هیچ میدونی‬ ‫من چی کشیدم وقتی تو نبودی؟ هیچ می دونی مامانم مُرده و من دارم تنها زندگی می کنم؟ هیچ‬ ‫می دونی نگاه مردم به دختری که تنها زندگی می کنه چیه؟ کجا بودی این همه سال؟ چرا در حقم‬ ‫پدری نکردی؟ چرا حتی بهم سر نزدی؟ چرا حتی یه زنگ...یه زنگ کوچولو بهم نزدی؟‬
‫بازوهامو تو دستاش گرفته بود و شونه های اونم از گریه می لرزید. چرا گریه می کرد؟ چون‬ ‫بدبختی منو می دید؟‬
‫-گریه ات واسه چیه؟ واسه اینکه می بینی دخترتو بدبخت کردی داری گریه می کنی؟ مگه تو‬ ‫وجدانم داری؟‬
‫همه دور ما جمع شده بودن. ازش فاصله گرفتم و خودمو از حصار دستاش بیرون کشیدم.‬
‫-اگه میبینی اومدم جلو تا باهات صحبت کنم، فقط واسه اینه که هستی و باید اجازه ی ازدواجمو‬ ‫بدی! فقط همین. منم نیومدم. سورنا منو آورد.‬
‫بابا-دخترم به من هم اجازه بده تا باهات حرف بزنم.‬
‫زانیار-مامان چی شده؟‬
‫اون زن پرافاده به زانیار گفت: پسرم...ایرج دخترشو پیدا کرده.‬
‫زانیار پسر اون زن بود.‬
‫-پیدا کرده؟ مگه من گم شده بودم؟ ایرج آقای شما می دونست من کجام. می دونست دخترش‬ ‫کجاست. ولی انقدر پدر نمونه ای بود که نیومد به دخترش یه سر بزنه. ایرج آقای شما گم شده‬ ‫بودن...نه من!‬
‫بابا-دخترم بذار منم حرف بزنم. بخدا من می خواستم بیام ببینمت. اما نازنین نمیذاشت.‬
‫-چی؟ بهونه از این بهتر گیر نیاوردی؟‬
‫بابا-به نازنین گفتم ترک کردم. اما اون بازم نمیذاشت من تورو ببینم. می گفت تأثیر بد میذارم‬ ‫روی تو.‬
‫ماتم برده بود. یعنی داشت راست می گفت؟! مگه میشه آخه؟‬
‫-از کجا بدونم داری راست میگی؟‬
‫بابا-به پیر...به پیغمبر...به جون خودم...به جون تو...به جون این ژیال...‬
‫به زن اشاره کرد.‬
‫بابا-دارم راست میگم.‬
‫زانیار-راست میگه.‬
‫-تو از کجا میدونی؟ اصلاً تو بابای منو از کجا می شناسی؟‬
‫زانیار-بابات همسر مامان منه.‬
‫-زانیار منو می شناخت. چرا اون منو پیش تو نیاورد؟ ها؟ چرا شماره مو بهت نداد؟‬
‫بابام به زانیار نگاه کرد و گفت: تو عسلو می شناسی؟ چرا بهم چیزی نگفتی؟‬
‫زانیار به مامانش نگاه کرد و سرشو پایین انداخت. بابام به ژیال چشم دوخت. گفت: تو گفتی بهم‬ ‫نگه؟‬
‫ژیال چشم غره ای به بابام کرد و گفت: حالا مگه چی شده؟ الان که دیدیش!‬
‫بابام با گریه گفت: ژیال تو چرا انقدر بد ذاتی؟ عسل مگه با تو چیکار داشت؟! چقدر زن بد ذاتی‬ ‫هستی تو ژیال.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۹ عصر
-مگه من هووت بودم که نذاشتی بابامو ببینم؟ من دخترشم. نمی دزدیدمش که آخه!‬
‫اونقدر به هق هق افتادم که سورنا منو تو بغلش گرفت. پناهی جز شونه های اون برام نمونده بود.‬ ‫مامانم چرا منو از بابام جدا کرد؟ اصلاً می فهمید من بدون بابام چی می کشم؟ میدونست من‬ ‫چقدر بابامو دوست دارم؟ بابام به سمتم اومد و منو از آغوش سورنا گرفت و خودش بغلم کرد.‬ ‫اینبار منم بغلش کردم و های های گریه کردم. زانیار می دونست من تنها نیستم. می دونست بابام‬ ‫مشتاق دیدن منه، اما بعد از فوت مامانم به من گفت برم با خودش زندگی کنم! نگفت بابامو می‬ ‫شناسه تا برم پیش اون زندگی کنم. عوضی پست فطرت! با خشم به زانیار که پشت سر بابام‬ ‫ایستاده بود چشم دوختم. از بابام جدا شدم و به سمت زانیار رفتم و یه کشیده خوابوندم توی‬
‫گوشش و داد زدم: توی عوضی! توی آشغال می دونستی بابام منو می خواد و بعد از فوت مامانم‬ ‫بهم نگفتی تنها نیستم. نگفتی بابام منو می خواد و ازم خواستی با تو زندگی کنم. در حالیکه که می‬ ‫تونستی منو به پدرم برسونی تا با اون زندگی کنم. تف به روت بیاد!‬
‫زانیار-عسل بخدا من هم تو معذوریت بودم.‬
‫-چه معذوریتی؟ تا دیروز فکر می کردم عشقت واقعیه! اما الان فهمیدم همه ی اون عشقی که‬ ‫ازش دم میزدی پوچ و تو خالی بوده!‬
‫بابا- تو می خوای با زانیار ازدواج کنی؟‬
‫برگشتم و به بابام نگاه کردم. سرمو تکون دادم و گفتم: نه. قراره با سورنا ازدواج کنم.‬
‫بابا-پس زانیار...‬
‫سورنا-نه آقای عبادی. زانیار کاری کرد که عسل از ازدواج با اون پشیمون بشه.‬
‫بابا به زانیار با عصبانیت نگاه کرد و داد زد: چیکار کردی تو؟‬
‫سورنا-آقای عبادی بهتره خصوصی راجع به این مسئله صحبت بشه.‬
‫و بعد به من لبخند زد. سورنا آدمی نبود که آبروی کسی رو توی اون همه جمعیت ببره. حتی اگر‬ ‫اون آدم دشمنش می بود.‬
‫کسانی که دور و اطرافمون بودنو پراکنده کردیم و رفتیم نشستیم یه گوشه ای.‬
‫بابا-خب زانیار. بگو.‬
‫زانیار-آقا ایرج نمی دونم چطور بگم. اما...اما من واقعاً از اتفاقاتی که افتاد متأسف و پشیمونم.‬
‫-بابا. اون می خواست...می خواست به من...‬
‫بابا-چی بابا جان؟ حرفتو بزن!‬
‫دوباره گریه ام گرفت. یاد اون صحنه ها که میفتم گریه ام میگیره.‬
‫سورنا-بذارین من بهتون بگم. اگر من دیر رسیده بودم، به دخترتون توسط این آقا زانیار...‬
‫با نفرت به زانیار نگاه کرد. ادامه داد: تجاوز شده بود.‬
‫-اگر می بینید آزاده و داره خیلی ریلکس زندگیشو می کنه، واسه اینه که من نرفتم ازش شکایت‬ ‫کنم. چون خودمم مقصر بودم که بهش اعتماد کرده بودم.‬
‫زانیار تمام مدت سرش پایین بود.‬
‫ژیال-زانیار چطور تونستی همچین غلطی بکنی؟‬
‫رییس-پسر تو عقل نداری؟!‬
‫زانیار سرشو به زیر انداخت و گفت: بخدا پشیمونم.‬
‫بابا-غلط کردی تو حرف زدی پسره ی حمال.‬
‫بابام با عصبانیت پاشد تا به زانیار حمله کنه که من و سورن دستاشو گرفتیم و دوباره نشوندیمش‬ ‫سر جاش.‬
‫-بابا ولش کن. وقتی میگه پشیمونه حتماً هست دیگه. خداروشکر سورنا نذاشت واسم اتفاقی‬ ‫بیفته.‬
‫سورنا-آقای عبادی همه چیز تموم شده. بهتره از حالا به بعد هوای عسلو داشته باشین. عسل‬ ‫خیلی تنهاست. شبا تنها می خوابه. بهتره از این به بعد پیشش باشین.‬
‫بابا-پس چی؟ میارمش خونه ی خودم. پیش خودم زندگی می کنه از این به بعد.‬
‫-نه بابا.‬
‫همه با تعجب منو نگاه کردن.‬
‫-اونجوری نگاهم نکن بابا. اگر می خوای از این به بعد در حقم پدری کنی، بیا و هر از چند گاهی‬ ‫بهم سر بزن.‬
‫بابا-اما عزیزم. خونه ی من خیلی بزرگه. اونجا راحتی و هرکار که بخوا...‬
‫-نه بابا. اندازه ی خونه ات واسه من فرقی نداره. من بهرحال دارم ازدواج می کنم. من اونجا رو‬ ‫دوست دارم. تو هم اگر منو دوست داری بهم سر بزن. بیا باهم مثل قدیما بریم بی بی‬ ‫شهربانو...بریم چشمه علی! بریم بازار شاه عبدالعظیم و برام کباب بخر.‬
‫بابام منو بغلم کرد و اشک ریخت.‬
‫بابا-پس واقعاً می خوای با سورنا ازدواج کنی؟‬
‫-آره بابا.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۹ عصر
بابام به سورنا نگاهی انداخت و گفت: من مادر عسلو دوست نداشتم. مادر عسلم منو دوست‬ ‫نداشت. برای یه ازدواج پایدار عشق لازمه. حالا بهم بگو تو عسل منو دوست داری؟‬
‫سورنا به من نگاهی انداخت. باید به عشقش اعتراف می کرد. اونم جلوی من. می دونستم براش‬ ‫خیلی سخته. اما الان مجبور بود.‬
‫سورنا-بَ...بَ...بَله.‬
‫بابا-چرا انقدر با تردید میگی؟‬
‫سورنا-نه...با تردید نگفتم.‬
‫بابا-پس چرا من من کردی پسر؟ بهم بگو عسلو دوست داری! اگر دوستش داری بگو...مثل یه‬ ‫مرد!‬
‫سورنا سرشو به زیر انداخت و چشماشو بست و گفت: من... به عسل خانوم علاقه دارم. خیلی هم‬ ‫علاقه دارم.‬
‫قلبم عین چی داشت خودشو می کشت. پدرم در اومد تا آقا به عشقش جلوی من اعتراف کنه. اما‬ ‫الان اعتراف کرده بود. اگر من نبودم راحت می گفت دوستم داره. اما نمی دونم چرا جلوی من لال‬ ‫مونی می گرفت. چشماشو آروم باز کرد. اما سرش همچنان به زیر بود. بابام رو کرد به من و گفت:‬ ‫تو چی عسل؟ دوستش داری؟‬
‫لبخند زدم و گفتم: بله بابا.‬
‫***‬
‫منو برد همون جایی که دختر پسرا با هم خلوت می کنن. هولم داد سمت دیوار. به دیوار تکیه دادم‬ ‫و اونم سمتم خم شدم و دستشو گذاشت کنار صورتم روی دیوار و با یه لبخند شیطنت آمیز بهم‬ ‫نگاه کرد. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: بگو. یاال!‬
‫-اِ سورن گفتم دیگه.‬
‫سورنا-اون قبول نیست. فقط گفتی...‬
‫صداشو نازک کرد و گفت: بله بابا.‬
‫خندیدم.‬
‫-خب اون یعنی گفتم دیگه.‬
‫سورنا-بگو عسل.‬
‫-اصلاً نمیگم. اول تو...‬
‫سورنا-اِ بی شرف من گفتم دیگه.‬
‫-یه بار دیگه. فقط به خودم.‬
‫به چشمام خیره شد. لبخندش آروم آروم محو شد. به لباش چشم دوخته بودم. صورتشو بهم‬ ‫نزدیک تر کرد و لباشو آورد زیر گوشم و زمزمه وار گفت: دوستت دارم عسل! می خوامت.‬
‫خواست سرشو بکشه عقب که نذاشتم. گردنشو گرفتم. منم زیر گوشش زمزمه وار گفتم: دوستت‬ ‫دارم سورنا.‬
‫دستمو از روی گردنش برداشتم. سرشو آروم کشید عقب و زل زد به چشمام. باز هم به چشمای‬ ‫هم قفل شدیم؛ عینهو فیلم هندی! سورنا صورتشو بهم نزدیک کرد. چهره اش جدی بود. به لبام‬ ‫چشم دوخت. چند بار پلک زد و خودشو عقب کشید و با لبخند پت و پهنی گفت: لعنت بر شیطون!‬ ‫بیا بریم.‬
‫بهش لبخند زدم و کنار هم به سمت فضای سبز جلوی ساختمونا رفتیم و اونجا نشستیم. کنار هم‬ ‫نشسته بودیم و دستامونو عقبمون روی چمنا گذاشتیم و پاهامونو دراز کردیم. سورنا با شیطنت‬ ‫گفت: تو نامه چی نوشته بودی؟ دوستدار نگاه تو؟‬
‫-اِ سورن مسخره نکن دیگه.‬
‫سورنا-آی دلم لک زده واسه تیکه انداختنات عسل! یاال شروع کن.‬
‫-چند وقته حموم نرفتی؟‬
‫سورنا-صبح حموم بودم. چطور؟‬
‫-اما تنت حسابی میخاره.‬
‫سورنا-بی مغز کله پوک!‬
‫-خب بگو جدیداً مخ کدوم دخترو زدی؟!‬
‫سورنا-مخ خوشگل ترین دختر دنیارو زدم. تو که ندیدیش. نمیدونی چقدر جذابه!‬
‫-اِ جداً؟‬
‫سورنا-آره. اصلاً وقتی میبینمش زبونم بند میاد.‬
‫-اتفاقاً منم با یه پسره ام. خیلی گوگولیه.‬
‫سورنا-اِ گوگولی چیه میگی؟ خوشم نمیاد.‬
‫-پس چی بگم؟ بگم ناناسه؟‬
‫سورنا- حرف مفت نزن بابا. اِ!‬
‫-خب تو بگو بهش چی بگم.‬
‫سورنا-بگو خیلی مرده!‬
‫-اون که بـــله! خیلی مرده. اونم از نوع علی بی غمش.‬
‫سورنا عشق فیلم گنج قارونه. عاشق فردین و شخصیت علی بی غمه.‬
‫سورنا-غم نخور دنیا دو روزه...این دو روزم روز به روزه!‬
‫-غم نخور دنی...‬
‫سورنا-اِ تو نخون. صداتو می شنون.‬
‫-خب بشنون. مگه چیه؟‬
‫سورنا-همین وسط خونتو می ریزما عسل!‬
‫-اِ چطور خودت آهنگایی که خواننده شون خانومه رو گوش میدی؟ اگر گناهه واسه مردا هم گناهه!‬
‫سورنا-خب دیگه گوش نمیدم. خوبه؟‬
‫-قول؟‬
‫سورنا-باران چی؟ اونم گوش ندم؟‬
‫-اون که عشق خودمه. ولی به هیچ وجه! چون صداش حرف نداره.‬
‫سورنا-دعوات می کنما.‬
‫-چـــرا؟!‬
‫سورنا-عشق تو فقط منم. فهمیدی عسل من؟‬
‫-بله. شوما عشق مایی آق سورن.‬
‫سورنا-تاج سری.‬
‫-گل پسری.‬
‫سورنا-آسِ منی.‬
‫دستامو به نشانه ی تسلیم آوردم بالا و گفتم: ما تسلیم. دیگه هم قافیه پیدا نمی کنم.‬
‫خندیدیم و به رو به رو خیره شدیم. چند لحظه بعد سرمو چرخوندم و مازراتی زانیار رو دیدم که از‬ ‫دروازه وارد آپارتمانا شده و داره ماشینو پارک می کنه. اما پیاده نمیشه.‬
‫-اِ اِ سورن. اونجا رو باش.‬
‫سورن سرشو چرخوند و به زانیار نگاه کرد.‬
‫سورنا-این اینجا چیکار می کنه؟‬
‫-پیاده هم نمیشه!‬
‫سورنا-بریم ببینیم چه خبره.‬
‫بلند شدیم و رفتیم قسمت آسفالت که دیدیم سارینا داره به سمت ماشین زانیار میره. سورنا‬ ‫دستمو گرفت و منو برد پشت یکی از ساختمونا. پنهان شدیم تا ببینیم با هم چیکار دارن! سارینا‬ ‫سوار ماشین زانیار شد. زانیار هم لبخند زد و باهاش یکم حرف زد. بعد ماشینو روشن کردن و‬ ‫رفتن.‬
‫-اینا با هم چیکار دارن؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۲۰ عصر
سورنا سریع شماره ی سارینا رو گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن: سلام...کجایی تو؟...دروغ‬ ‫نگو سارین...خودم دیدم با زانیار رفتی بیرون...سریع برگردین آپارتمانا...همین الان!‬
‫-تورو خدا به سارین کاری نداشته باشا.‬
‫سورنا-نه کاریش ندارم. می خوام بدونم با زانیار چیکار داره.‬
‫به دو دقیقه هم نکشید که ماشین زانیار وارد آپارتمانا شد. سمشون رفتیم. سورنا در عقب ماشین و‬ ‫باز کرد و به من با سرش اشاره کرد که بنشینم و خودش هم کنار من نشست. با عصبانیت و غیرت‬ ‫گفت: خب؟‬
‫سارینا-سلام.‬
‫سورنا-علیک. اینجا چیکار می کنی؟‬
‫زانیار-من واست توضیح میدم سورنا.‬
‫سورنا-یه کدوم بنالین بفهمم چه خبره.‬
‫زانیار-من و سارینا با همیم.‬
‫سورنا-نفهمیدم؛ چی گفتی تو؟‬
‫سارینا-سورن تو رو خدا قاطی نکن.‬
‫سورنا-تو عقل نداری سارینا. نه؟‬
‫زانیار-من سارینا رو دوست دارم.‬
‫سورنا از همون پشت یقه ی زانیارو که سمت ما برگشته بود گرفت و گفت: تو یکی خفه شو.‬
‫سارینا-سورن صبر کن بهت بگم.‬
‫سورنا یقه ی زانیار رو رها کرد و گفت: بگو بینم. چی میخوای بگی؟‬
‫سارینا آب دهنشو قورت داد و به زانیار نگاه کرد و گفت: من و زانیار می خوایم ازدواج کنیم.‬
‫***‬
‫اون روز یه دعوای حسابی راه افتاد. اما اینبار فقط سورن داشت زانیار رو میزد و زانیار ساکت و بی‬ ‫حرکت مونده بود. سورنا کلاً بزن بهادر محل بود. حالا که پای خواهر خودشم در میون بود دیگه‬ ‫قضیه بدتر شده بود. بابام و ژیال برای خواستگاری سارین به منزل سورنا اومدن. اوایل سورنا قبول‬ ‫نمی کرد. خیلی از زانیار بدش میومد. اما وقتی دید زانیار چقدر به سارین علاقه داره، گذاشت بیان‬ ‫خواستگاری. منم بودم. البته سورنا هنوز خواستگاری من نیومده. باید اول تکلیف سارینا رو‬ ‫مشخص می کرد. یعنی دیگه زانیار یه جورایی برادر از پدر سوا از مادر جدای من حساب میشد.‬ ‫چه روابط قاراش میشی شده بود!‬
‫-خب! اومدیم داداشمو به غلامی قبول کنید.‬
‫ژیال که توی اون مدت از من خوشش اومده بود، خندید. زانیار هم خندید و گفت: خوبه این وسط‬ ‫خواهر دار هم شدم تا یکی واسه سارینا خواهر شوهر بازی در بیاره.‬
‫به شوخی یه قیافه شبیه به خونواده ی شوهر گرفتم و چشمامو باریک کردم و گفتم: ببین از الان‬ ‫بهت بگم سارینا! بخوای داداشمو اذیت کنی من می دونم توها!‬
‫چقدر حس خوبیه داداش داشتن. درسته زانیار یه زمانی دوست پسرم بود، اما الان حسی جز‬ ‫خواهر و برادری بینمون نبود. آدم شده بود. من که نتونستم آدمش کنم. اما سارینا خوب کارشو‬ ‫انجام داده بود. عشق همه چیو عوض می کنه. زانیار عاشق من نبود تا بخواد بخاطر من عوض‬ ‫بشه؛ اما عاشق ساریناست. خودشو کشت تا سورنا اجازه ی خواستگاری رو بهش داد. سارینا‬ ‫کاری کرد زانیار دیگه لب به مشروب نزنه. کاری کرد محرم و نامحرم حالیش بشه. زانیار به کسی‬ ‫مثل سارینا احتیاج داشت؛ نه به من. من و سورنا مرغ عشقای هم بودیم. از اول واسه هم ساخته‬ ‫شده بودیم. فقط اون وسط یه سوء تفاهم همه چیو بهم ریخته بود؛ که دیگه حل شده.‬
‫سارینا-منم امروز فردا خواهر شوهر تو میشم دیگه. اون موقع می بینیم کدوممون بیشتر خواهر‬ ‫شوهره.‬
‫خندیدیم و راجع به اصل مطلب که همون ازدواج بود صحبت کردیم.‬
‫***‬
‫مانعی برای ازدواجشون نبود. یه هفته بعد مزدوج شدن و رفتن ماه عسل. عید تموم شده بود.‬ ‫برگشتیم سرکار. جالب بود که زانیار خیلی به سارینا ابراز علاقه می کرد. نمی دونستم چجوری‬
‫اینجوری عاشق سارین شده. اما واقعاً عاشقش شده بود. به هرحال سارینا خیلی خیلی از من‬ ‫خوشگل تر و تو دل برو تر بود. بابام بهم گفت برم شرکتش و اونجا مشغول بشم اما من ترجیح‬ ‫دادم پیش سورنا بمونم. شب که برگشتیم خونه، سورنا هم ماشینو پارک کرد. همونجوری که‬ ‫داشت قفل فرمون رو میزد، گفتم: تو کجا؟‬
‫سورنا-همسایه هات هنوز از مسافرت برنگشتن. میام می مونم پیشت.‬
‫توی تمام مدت تعطیالت عید پیش بابام مونده بودم و هرازگاهی با سورنا قرار میذاشتیم و همو‬ ‫میدیدیم. حالا که برگشته ام خونه، میبینم چراغ خونه ی همه همسایه های ساختمونمون بجز چراغ‬ ‫خونه ی اون همسایه ام که یه پسره دانشجوئه خاموشه.‬
‫-پررو نشو.‬
‫سورنا-بهت بگم عسل! من سیب زمینی نیستم که تورو با یه پسر توی ساختمون تنها بذارم.‬
‫-بی خیال باو. این پسره از من کوچیکتره. اصلاً منو تاحالا ندیده.‬
‫سورنا-غلط می کنه تورو ببینه.‬
‫از ماشین پیاده شدیم و به سمت آپارتمانم رفتیم. پشت سرم وارد شد و درو بست. کیفمو روی‬ ‫مبل پرت کردم و دستمو آوردم بالا و به بدنم کش و قوس دادم که همون حین حجم اندامم‬ ‫مشخص شد و سورنا به اندامم نگاه کرد.‬
‫-هوی هوی هوی! چشات درویش.‬
‫سورنا خندید و چشماشو تا توی چشمام بالا آورد. نشستم روی مبل و سورنا هم اومد کنارم‬ ‫نشست.‬
‫سورنا-فیلم میلم چی داری؟‬
‫-یه فیلم هندی دارم. شاهرخ خان بازی کرده.‬
‫سورنا-ای بابا. فیلم هندی دیگه چیه؟‬
‫-مگه دیدی تا حالا؟‬
‫سورنا-تلویزیون نشون میده. همه شون بی نمکن.‬
‫-تلویزیون سانسورشون می کنه خب. معلومه بی نمک میشه. رقص و آوازاشونو میزنن. فیلم هندی‬ ‫هم که به رقص و آوازاشونه.‬
‫سورنا-بذار ببینیم چی هست حالا!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۲۰ عصر
-چلته چلته. قشنگه.‬
‫سورنا-چی چی؟‬
‫-چلته چلته. یعنی آروم آروم.‬
‫رفتم فیلمو تو دستگاه گذاشتم و نشستیم روی مبل به فیلم دیدن. فیلم زیر نویس داشت.‬
‫-یاد بگیر. ببین شاهرخ خان چقدر عاشق رانی موکرجیه. تا دختره خواست با یکی دیگه عروسی‬ ‫کنه، باهاش رفت تا بلکه نظرشو عوض کنه. اما تو چیکار کردی؟‬
‫سورنا-منو یاد اون موقع ننداز. تموم شد و رفت.‬
‫لبمو برچیدم و با مظلومیت هرچه تمام تر بهش خیره شدم. بهم لبخند زد و دستشو انداخت روی‬ ‫شونه ام و منو سمت خودش کشید و منم سرمو گذاشتم روی شونه اش.‬
‫سورنا-اینجوری نکن قیافه تو عشقم.‬
‫دستشو گذاشت روی سرم و اونو بیشتر به شونه اش فشار داد. ناخودآگاه دستمو دور شکمش‬ ‫حلقه کردم. برگشت و بهم نگاه کرد. اما من بهش نگاه نکردم و سرم همچنان روی شونه اش بود.‬ ‫دستشو آروم از روی شالم کشید پایین و کمرمو محکم گرفت. منم دستمو بالا کشیدم و گذاشتم‬ ‫روی سینه اش. به تلویزیون نگاه می کردیم. آهنگ سونونا سونونا پخش شد:‬
‫‪Tumne Na Jaana Ki Mai.n Diwaana‬‬ ‫تو نمیدونی که من دیوانه تو هستم‬
‫‪Lekar Aaya Hu.n Dil Ka Nazaraana‬‬ ‫قلبم را برات هدیه آوردم‬
‫‪Mere Dil Ki Hai Jo Daastaan‬‬ ‫داستانی که قلب من دارد را‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Hamsafar Mujhi Ko Chun Lo Na‬‬ ‫من را همسفر خودت انتخاب کن‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Tumne Na Jaana Ki Mai.n Diwaana‬‬ ‫تو نمیدونی که من دیوانه تو هستم‬
‫‪Lekar Aaya Hu.n Dil Ka Nazaraana‬‬ ‫قلبم را برات هدیه آوردم‬
‫‪Mere Dil Ki Hai Jo Daastaan‬‬ ‫داستانی که قلب من دارد را‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Hamsafar Mujhi Ko Chun Lo Na‬‬ ‫من را همسفر خودت انتخاب کن‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Tum Jo Gumsum Ho To Mai.n Hairaan Hu.n‬‬ ‫تو که ساکت هستی من حیران میشم‬
‫‪Ye Raaze.n Kaise Tum Ko Bataa u.n‬‬ ‫که این راز را چطوری بهت بگم؟‬
‫‪Tum Jo Gumsum Ho To Mai.n Hairaan Hu.n‬‬
‫تو که ساکت هستی من حیران میشم‬
‫‪Ye Raaze.n Kaise Tum Ko Bataa u.n‬‬ ‫که این راز را چطوری بهت بگم؟‬
‫‪Tum Par Marta Hu.n Mai.n Sach Kehta Hu.n‬‬ ‫برای تو میمیرم راست میگم‬
‫‪Maa.ngke Dekh Lo Mujhse Jaan‬‬ ‫جانم را ازم بخواه و ببین‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Hamsafar Mujhi Ko Chun Lo Na‬‬ ‫من را همسفر خودت انتخاب کن‬
‫‪Suno Na Suno Na Sun Lo Na‬‬ ‫گوش کن ،گوش کن ،گوش میکنی؟‬
‫‪Mai.n Bhi Hu.n Tanhaa Tum Bhi Tanhaa Ho‬‬ ‫من هم تنهام تو هم تنهایی‬
‫‪Gar Saath Ham Ho.n To Socho Kya Ho‬‬ ‫تصور کن که اگر ما با هم باشیم چی میشه...‬
‫آهنگ که تموم شد سرمو بلند کردم و به عشقم چشم دوختم. اونم برگشت و به من نگاه کرد. قفل‬ ‫کردیم دوباره.‬
‫سورنا-نوکرتم به موال!‬
‫-چاکّــریم.‬
‫سورنا-خاک زیر پاتیم.‬
‫-آتیش سر قلیونتیم.‬
‫سورنا-قربونت برم مــن!‬
‫-خدا نکنه عزیزم.‬
‫دستشو آورد بالا و با پشت انگشتاش گونه مو نوازش کرد. چشمام بسته شد و یه لبخند نشست‬ ‫روی لبام.‬
‫سورنا-عسل؟‬
‫بهش نگاه کردم و گفتم: بله؟‬
‫سورنا-پس کی بیام خواستگاریت؟‬
‫بهش لبخند زدم و گفتم: هرموقع خواستی!‬
‫بلند شد و ایستاد. دستمو گرفتو راه افتاد و منم عین تسخیر شده ها دنبالش رفتم. رفتیم توی اتاقم‬ ‫و درو بست. منو به در تکیه داد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و صورتشو توی گودی بین گردن و‬ ‫شونه ام فرو برد و گفت: چی میشه الان مال من بشی؟‬
‫و بعد شالمو پس زد و گردنمو بوسید. مو به تنم سیخ شد. ولی قدرت خودمم تحلیل رفته بود. نمی‬ ‫تونستم هیچ حرکتی کنم. اما گناه بود...گناه کبیره. تا همین جاشم خیلی کوتاه اومدم. اونم فقط‬ ‫بخاطر عشق پاکمون بود و بس. چون وسط اون دست گرفتن ها و امثالهم، شیطون نبود...عشق‬ ‫بود! یا حداقل من اونطور احساس می کردم. فقط صدام خیلی آروم به گوشش رسید که گفتم:‬ ‫سورنا! الان نه!‬
‫سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد. قفسه ی سینه ام بالا و پایین میشد. واسه اونم همینطور.‬ ‫نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم. دستاشو آروم از دور کمرم برداشت و دستگیره درو پایین‬ ‫کشید و در باز شد.کنار کشیدم و اون از در خارج شد و دوباره رفت روی مبل نشست.‬
‫***‬
‫موقع صرف ناهار، بهم گفت: رییس گفت مدیر یکی از شعبه ها بشم.‬
‫با خوشحالی گفتم: جدی می گی سورن؟‬
‫سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد. خوشحال نبود. اخم کرده بود.‬
‫سورنا-آره.‬
‫-پس چرا خوشحال نیستی؟‬
‫دوباره سرشو پایین انداخت و گفت: چون...چون باید برم دبی!‬
‫وا رفتم. با بغض گفتم: چی؟ چرا اونجا آخه؟‬
‫سورنا-نمی دونم. خب چون شعبه اش اونجاست دیگه.‬
‫با دلهره پرسیدم: میخوای بری؟‬
‫به چشمام زل زد و گفت: آره!‬
‫نه...نــه...نــــه! می خواد منو تنها بذاره و بره دبی. این رسمش نیست.‬
‫-واقعاً؟‬
‫سورنا-اونجوری نگاهم نکن. واسه ساختن یه زندگی ایده آل واسه تو مجبورم برم.‬
‫-اما من یه زندگی ایده آل نمی خوام. من خود تو رو می خوام.‬
‫سورنا-عسل! می دونی چرا تا حالا ازت خواستگاری نکردم؟ چون موقعیت ملایم در حد زانیار‬ ‫نیست. تو یه مدت با اون بودی و به خرج کردنای اون عادت کردی. می خوام برات تا اون حد مایه‬ ‫بذارم. نمیخوام همیشه با سر شکستگی بهت بگم پول ندارم، نمیشه و این حرفا. می خوام تو رو‬ ‫خوشبخت کنم.‬
‫-من اون خوشبختی رو نمی خوام سورن. خودت واسم مهمی.‬
‫سورنا-صبر کن برم و بیام. فقط صبر کن. وقتی اونجا اسم و رسمی پیدا کردم میام و تورو هم با‬ ‫خودم می برم.‬
‫از روی صندلی با عصبانیت بلند شدم و راه افتادم. اونم دنبالم اومد.‬
‫سورنا-صبر کن عسل! بخدا این تصمیم به نفعمونه.‬
‫-تنها موردی که بهش اهمیت نمیدی منم.‬
‫سورنا-اتفاقاً تنها موردی که بهش اهمیت میدم تویی. بخاطر تو می خوام برم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۲۱ عصر
داستان از زبان شخصیت دوم: سورنا‬
‫توی فرودگاهیم. باور نمیشه تا چند وقت نمی تونم ببینمش! تا همین جاشم راضی نیست من برم.‬ ‫اما خود خدا شاهده واسه خاطر آینده مون دارم میرم...بخاطر اینکه بتونم یه زندگی آروم و بی‬ ‫دغدغه واسش بسازم. اون لیاقتشو داره. سارینا و زانیار و بابای عسل هم باهامون بودن. اگر اونا‬ ‫نبودن بغلم می گرفتمش و از همون حرفایی بهش میزدم که چندین سال پشت زبونم گیر کرده‬ ‫بودن. با چشمای خیس بهش نگاه کردم. بی صدا اشک می ریخت. چمدونم و برداشتم.‬
‫-به امید دیدار.‬
‫روشو از من برگردوند و به سمت مخلافم دوید و دور شد. داد زدم: عسل؟‬
‫سارینا-آروم میشه سورن. نگرانش نباش.‬
‫ازشون خداحافظی کردم و راه افتادم. اما دلم پیش عسل بود. چجوری ازش دور بمونم؟ یه عمره‬ ‫آرزوی داشتنشو دارم. اما حالا که می تونستم پیشش باشم، باید برم...چرا باید برم؟ بخاطر‬ ‫عسل؟ خب اون خودمو می خواد...نمی تونم. نمی تونم ازش دل بکنم.‬
‫سوار اتوبوسی که مارو میبره سمت هواپیما شدم. خدایا چیکار کنم؟ دلم پیش عسله...نمی تونم‬ ‫تنهاش بذارم. نمی تونم. من توانایی شو ندارم. برام سخته. برام دردناکه. من اگر نبینمش دیوونه‬ ‫میشم. اون خودمو می خواد نه پولمو. اون خودمو می خواد نه جایگاه اجتماعیمو. اون منو می‬ ‫خواد...منم فقط و فقط اونو می خوام. لحظه ی آخر، قبل از اینکه اتوبوس حرکت کنه، زدم به چاک.‬ ‫اونا رفته بودن. یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه ی عسل! زنگشو زدم. نبود! لابد رفته ی‬ ‫خونه سارینا و زانیار. رفتم سمت خونه ی خودم و ماشینمو از پارکینگ برداشتم و رفتم به سمت‬ ‫خونه ی سارین. می خواستم غافلگیرش کنم. زنگ درو زدم. نبودن. شاید عسل رفته خونه ی‬ ‫باباش. زنگ زدم به گوشی سارین.‬
‫سارینا-الو سورنا؟‬
‫-سلام. خوبی؟‬
‫سارینا-سلام. نرفتی هنوز؟‬
‫-نه...پشیمون شدم برم.‬
‫سارینا-راس میگی؟‬
‫-آره. عسل پیش توئه؟‬
‫سارینا-نه سورن. ماهم داریم دنبالش می گردیم. غیبش زده.‬
‫-یعنی چی غیبش زده؟‬
‫سارینا-نمیدونم کجاست. وقتی دوید از پیشت رفت، بعدش که تو رفتی ماهم رفتیم دنبالش. ولی‬ ‫هرچی گشتیم نبود. گوشیشم خاموشه.‬
‫تماسو قطع کردم و هراسون به موهام دست کشیدم. خدایا عسل کجاست؟ رفتم فرودگاه. گشتم‬ ‫همه جاشو. نبود. عسل من کجاست؟ کجا غیبش زده؟ به گوشیشم زنگ میزدم اما خاموش بود.‬ ‫همه ی محل رو دنبالش گشتم. اما آب شده بود رفته بود تو زمین.‬
‫***‬
‫دو ماهه گم شده. انگار آب شده و رفته توی زمین. هیچ خبری ازش نیست.خسته شدم انقدر‬ ‫گشتم و پیدا نکردم. خسته شدم خدا! سارین و زانیار اومدن خونه ام. اما من از اتاق بیرون نمیام.‬ ‫اونارو می خوام چیکار وقتی همه هستیمو از دست دادم؟ یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟ کجاست؟‬ ‫نکنه... نه حتی فکر کردن بهش آزارم میده. اون زنده است. من میدونم. اون هست...اما کجاست؟‬ ‫سارینا در اتاقو باز کرد و اومد کنارم نشست. پشت بندش زانیار هم اومد و اونم رو به روم ایستاد.‬ ‫عین دختربچه ها زانوهامو بغل گرفتم و روی تختم نشستم.‬
‫سارینا-سورن بیا بریم. بخدا حال و هوات عوض میشه.‬
‫-نمی خوام سارینا. برو از اتاقم گمشو بیرون اعصاب ندارم.‬
‫سارینا-سورنا یکم به حرف من گو...‬
‫نذاشتم به حرفاش ادامه بده و به خشم و عصبانیت رو به زانیار عربده کشیدم: دست اینو بگیر از‬ ‫اتاق ببرن بیرون تا همینجا یه بالیی سرش نیاوردم. گم شین از اینجا برین. تنهام بذارین.‬
‫سارینا گریه اش گرفت و منو بغل کرد.‬
‫سارینا-سارینا قربونت بره انقدر خودتو اذیت نکن عزیزم.‬
‫-سارینا ولم کن.‬
‫زانیار-سورنا یه باره. بیا یکم حالت عوض میشه. دل خواهرتو نشکن.‬
‫-باشه میام. حالا برین بیرون.‬
‫سارینا پیشونیم رو بوسید و از اتاق رفتن بیرون. لابد رفتن خونه ی خودشون. دو روزه غذا‬ ‫نخوردم. هر وقت احساس کنم دارم از گرسنگی می میرم میرم یه لقمه غذا می خورم و میام‬ ‫دوباره رو تختم و به عکس عسل نگاه می کنم. عسل کجایی؟ بیا! بیا به خدا غلط کردم. دیگه‬ ‫ترکت نمی کنم. قول میدم. تو فقط پیدا شو...قول میدم همیشه کنارت بمونم. به موال پیشت می‬ ‫مونم. به ابوالفضل دیگه ولت نمی کنم. دارم راست میگم.‬
‫***‬
‫به زور زانیار و سارین یه کت و شلوار پوشیدم و باهاشون رفتم اون مهمونی لعنتی. ریشام بلند‬ ‫شده بود. حسش نبود بزنم. به جهنم که بلند شده. چیکارش کنم؟ واسه کی بزنم؟ عسل که دیگه‬ ‫پیشم نیست تا بهم نگاه کنه. اصلاً نمی دونم لباسم چجوریه. برام اهمیتی نداره. رفتم یه گوشه ی‬ ‫خونه ی رییس نشستم. مشروب آوردن. یه دونه برداشتم. خواستم بخورم که یاد حرف عسل‬ ‫افتادم. بهم گفته بود حداقل تو این یه مورد آدمم. گیالس نوشیدنی رو گذاشتم روی میز و بی‬ ‫خیالش شدم. وقتی عسل دوست نداره نباید بهش لب بزنم؛ هرچقدر هم که حالم خراب باشه. می‬ ‫خواستم دور شم از این دنیا...میخواستم بدون عسل اصلاً زنده نباشم. اما چجوری؟ صبح تا شب‬ ‫التماس خدا رو می کنم. میگم جونمو بگیر و منو راحت کن. زندگی بدون اون برام معنا نداره. بدون‬ ‫عسل...بدون کل کل هاش...بدون چشماش...بدون عشقش...دیگه هیچی برام معنی نداره.‬
‫بعد از نیم ساعت زانیار با عجله یه سمتم اومد و بازومو گرفت و بلندم کرد.‬
‫-چی میگی؟‬
‫زانیار-بیا سورنا. بیا خودت ببین.‬
‫-ولم کن بابا. اَه!‬
‫اما اون منو می کشوند سمت خودش. از پله های قصر رییس بالا رفتیم. منو برد یه گوشه و گفت:‬ ‫می خوام یه چیزی بهت بگم. ولی قول بده ظرفیتشو داشته باشی.‬
‫-چی شده زانیار؟‬
‫زانیار سرشو چرخوند و بعدشم به من نگاه کرد و سرشو به زیر انداخت و گفت: عسل پیدا شده!‬
‫با خوشحالی دستمو به صورتم کشیدم و با خنده ای بین گریه هام گفتم: چی داری میگی زانیار؟‬ ‫کو؟ کجاست؟‬
‫زانیار-صبر کن بهت بگم. عسل پیدا شده اما...اما فراموشی گرفته بود.‬
‫-چی؟!‬
‫زانیار-همراهم بیا.‬
‫با هم پشت در یکی از اتاقا رفتیم که یه خانوم تقریبا چهل ساله اونجا ایستاده بود.‬
‫زانیار-ایشون خانوم دکتر غفاری هستن.‬
‫دکتر-سلام.‬
‫-سلام.‬
‫پرسشگرانه به زانیار نگاه کردم. ادامه داد: عسل پیش ایشون بودن. ایشون از عسل نگه...‬
‫نذاشتم به حرفاش ادامه بده و رو به دکتر گفتم: عسل کجاست؟ عسل منو بهم نشون بدین.‬
‫دکتر-آروم باشین. عسل رو بهتون نشون میدیم. اما قبلش باید یه چیزایی رو بدونید.‬
‫-چی؟ زود باشین بهم بگین تا زودتر بتونم ببینمش.‬
‫دکتر-عسل فراموشی گرفته بود. من رییس بیمارستانم. اونو بردم پیش...‬
‫با کلافگی داد زدم: باشه...باشه...میخوام ببینمش. بعداً بهم بگین.‬
‫زانیار-نمیشه سورنا. باید اول اینا رو بدونی بعد عسلو ببینی.‬
‫-اَه...خب بعداً می فهمم. الان عسل کجاست؟‬
‫زانیار-سورنا...عسل تورو یادش نمیاد.‬
‫-خب آره گفتی فراموشی گرفته. ولی...‬
‫زانیار-الان با دیدن من و سارینا حافظه اش برگشت.‬
‫-چی؟ عسل اینجاست؟ کو؟‬
‫زانیار-سورنا گوش کن. عسل الان فقط یه قسمتی از حافظه اش برگشت. اونم زمانی که با من...‬
‫آه کشید و ادامه داد: زمانی که با من بود.‬
‫-یعنی چی؟ درست حرف بزن بفهمم چی میگی؟‬
‫زانیار-عسل اون زمانی که با تو بوده رو یادش نمیاد. زمانی که با من بودو یادشه. الانم فکر می‬ ‫کنه...آه...چطوری بگم؟ فکر می کنه با منه.‬
‫با عصبانیت داد زدم: زانیار حرف مفت نزن. مگه میشه؟‬
‫دکتر-بله متأسفانه میشه! اون ممکنه حافظه اش به طور کامل برنگرده. بخاطر همین شاید از شما‬ ‫دوری کنه. باید یه راه حلی برای این مشکل پیدا کنیم.‬
‫-خب...خب بهش میگیم. میگیم داره اشتباه می کنه.‬
‫دکتر-عسل ممکنه آسیب روحی ببینه. گیج بشه و می دونید؟ این ممکنه اذیتش کنه. اون الان‬ ‫شرایط روحی مناسبی نداره.‬
‫-یعنی بهش نگم که با منه؟ نگم می خوایم باهم ازدواج کنیم؟‬
‫دکتر-می تونید بگید. اما عسل مقاومت می کنه. باور نمی کنه و ممکنه اونو گیج تر از قبل کنه.‬
‫-پس شما میگین چیکار کنیم؟‬
‫دکتر-به نظر من باید از اول شروع کنید. دوباره کاری کنید که دیگه دلبسته ی آقای درخشنده‬ ‫نباشه و با شما باشه. میتونید همه ی خاطراتشو از اول بسازید.‬
‫-از اول؟ نمیشه...این امکانش نیست!‬
‫دکتر-این بهترین راه حل ممکنه بود. حالا خودتون می دونید.‬
‫-حالا عسل کجاست؟ باید ببینمش.‬
‫دکتر با دستش به اتاق اشاره کرد. سریع درو باز کردم و رفتم تو. عسل کنار سارین ایستاده بود و‬ ‫داشتن به یه تابلوی نقاشی نگاه می کردن. یک پیراهن صورتی کمرنگ تنش بود که دستاشم‬ ‫کاملاً معلوم بود. وقتی برگشت دیدم یقه اش بازه و قسمتی از بالاتنه اش معلومه. عصبی شدم.‬ ‫غیرتم اجازه نمیداد عسل اونجوری جلوی مردا باشه. مخصوصاً جلوی زانیار. با اینکه زانیار واقعاً‬ ‫عاشق سارینا شده بود اما قبالً با عسل جیک تو جیک بودن. به سمت عسل رفتم. برگشت و به من‬ ‫چشم غره رفت و به سمت زانیار اومد. رو به روش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۲۱ عصر
ایستاد.‬
‫عسل-زانیار کتتو نمیدی؟‬
‫زانیار به من نگاه کرد و من بهش اخم کردم. کت زانیارو می خواست چیکار؟ دوباره با اخم بهم‬ ‫نگاه کرد و گفت: می بینم که یه سلام دادن هم بلد نیستی.‬
‫من که محو زیباییش توی اون لباس و موهای آرایش کرده اش و صورت مثل قرص ماهش شده‬ ‫بود، به خودم اومد و با خوشحالی گفتم: سلام عسل. خوبی؟‬
‫رفتم سمتش تا بغلش کنم. اما ازم فاصله گرفت و به زانیار نگاه کرد. دوباره برگشت و به من نگاه‬ ‫کرد.‬
‫عسل-چیه؟ می خوای کتکم بزنی؟ نمیبینی زانیار کنارم وایساده؟ زانیار یه چیزی بهش بگو دیگه.‬
‫سارین و زانیار با ناراحتی به هم نگاه کردن و زانیار سرشو به زیر انداخت.‬
‫-عسل! تو چت شده؟‬
‫عسل-واه! من چمه یا تو احمق؟ می دونم لباسم بده. اما به تو مربوط نمیشه که بخوای بهم حمله‬ ‫کنی.‬
‫بهم چشم غره رفت و بازوی زانیارو گرفت تو دستش. رگ غیرتم زد بالا و به سمتش رفتم و‬ ‫دستشو کشیدم.‬
‫-چیکار میکنی؟‬
‫عسل-به تو چه؟‬
‫به زانیار نگاه کرد و گفت: زانیار گفته همیشه دستمو دور بازوش حلقه کنم.‬
‫زانیار با دستپاچگی به چهره ی برافروخته از خشم من و بعدش به چهره ی غم زده و چشمای‬ ‫بارونی سارینا نگاه کرد و گفت: الان خوب نیست. بعداً.‬
‫عسل-یه چیزیت میشه ها زانیار. خودت گفتی مخصوصاً جلوی جمع باید اینکارو کنم. بهتر اصلاً!‬
‫و بعد چشم غره ای به زانیار کرد. رو به سارینا گفت: راستی آقا ماهان کجان؟‬
‫زانیار اخمی کرد و گفت: ماهان اینجا نیست.‬
‫عسل با تعجب برگشت و به زانیار نگاه کرد.‬
‫سارینا-اون اینجا نیست. وقتی تو...تو توی خونه ی خانم دکتر بودی من و ماهان از هم جدا شدیم.‬
‫عسل-اوا خاک به سرم. چرا؟‬
‫سارینا-بهم خیانت کرد.‬
‫عسل-اون که اصلاً بهش نمیومد. از کجا فهمیدی؟‬
‫سارینا-گوشیشو چک کردم. با دختر داییش بود.‬
‫زانیار-بسه دیگه. بیا بریم.‬
‫این جمله شو با اخم به سارین گفت و عسل با تعجب به زانیار نگاه کرد.‬
‫عسل-با سارینا کجا می خوای بری؟‬
‫زانیار به من و سارین و خانوم دکتر نگاه کرد و با دستپاچگی گفت: هی...هیجا. با تو بودم.‬
‫عسل-آخه به سارینا نگاه کردی.‬
‫زانیار-همینجوری. چون داشتن حرف میزدن واسه همین بهشون نگاه کردم.‬
‫سارینا چونه اش لرزید. فهمیدم بغضش گرفته.‬
‫عسل-زانیار منو ببر خونه ام. خسته شدم. راستی مراسم هفت مادرم چی شد؟‬
‫یعنی فقط تا قبل از هفتم مادرشو یادش بود. روز هشتم هم که زانیار می خواست بهش تجاوز کنه.‬ ‫یعنی بدشانسی تا چه حد؟ من من کنان گفتم: برگزار شد. دایی هات برگزار کردن.‬
‫عسل-می خواستم خودم برگزار کنم. چهلمشم تموم شد. نه؟‬
‫-آره.‬
‫عسل-خیلی بد شد که من نبودم.‬
‫رو به زانیار کرد و آه کشید و گفت: زانیار منو ببر خونه.‬
‫بالاخره با اصرار عسل ما رفتیم خونه. سارینا رو خونه ی خودم آوردم و به زانیار پیام دادم که‬ ‫بلافاصله بعد از اینکه عسلو برد خونه خود عسل، به سمت خونه ی من بیاد. تو خونه بودیم که‬ ‫زانیار اومد. من خشمگین بودم. غیرتم قبول نمی کرد. تو کتم نمی رفت. داشتم می مردم.‬
‫-خب؟‬
‫زانیار-چی خب؟‬
‫-عسل چیکارت داشت که اصرار می کرد با تو بیاد؟‬
‫زانیار به سارین نگاه کرد و با ناراحتی گفت: بهم میگه چرا اونجوری باهاش رفتار می کنم. میگه‬ ‫چرا همه اش سارینا رو نگاه می کنم.‬
‫-خب تو چی گفتی؟‬
‫زانیار-من ساکت موندم. چی باید بهش می گفتم؟‬
‫پاشدم و عرض پذیرایی رو با بی قراری قدم زدم. دستمو به موهام کشیدم و گفتم: خدا چیکار‬ ‫کنم؟‬
‫داد زدم: دارم دیوونه میشم.‬
‫سارینا سمتم اومد و گفت: فردا میریم خونه ی خانوم دکتر ببینیم اون چی میگه؟‬
‫-خونه شو نمی شناسیم که.‬
‫زانیار-از آشنایان ماست. من می شناسم.‬
‫***‬
‫دکتر-من اون روز جلوی فرودگاه با عسل تصادف کردم. بردمش بیمارستانی که خودم رییسشم.‬ ‫چیزیش نشده بود و فقط فراموشی گرفته بود. یک روز نگهش داشتیم و بعد آوردمش خونه ی‬ ‫خودم. من تنهام. گفتم تا وقتی حافظه اش برگرده بمونه خونه ی خودم.‬
‫-من همه ی بیمارستانا رو گشتم. شما کدوم بیمارستانین؟‬
‫دکتر-بیمارستان...‬
‫-من اونجا اومدم. گفتن مریض مجهول الهویه ای ندارن. گفتن یکی بود که بردنش.‬
‫دکتر-بله. همین عسل خودمون بود.‬
‫-فکر نمی کردم عسل باشه. گفتم اگر عسل بود که نمی بردنش. حتماً کس و کاری داشته که‬ ‫بردتش. خب ادامه بدین.‬
‫دکتر-بله...عسلو آوردم خونه ی خودم. اتفاقاً اسم مستعارشم گذاشتم عسل. چون چشماش‬ ‫عسلیه. اون روزم مهمونی آقای درخشنده دعوت شدم و عسلم همراه خودم بردم.‬
‫-اون لباسا رو شما براش گرفتین؟‬
‫دکتر-بله.‬
‫-عسل اینجوری لباس نمیپوشه. اون محجبه است. حتی قرار بود بعد از ازدواجمون چادری بشه.‬
‫دکتر-بله. همون موقعی که آقا زانیار و همسرشو دید حافظه اش برگشت و احساس معذب بودن‬ ‫کرد.‬
‫سارینا-به زانیار گفت کتشو بده بندازه رو شونه هاش. زانیار خواست کتشو دربیاره که عسل گفت‬ ‫بدو زانیار تا کسی دوست دخترتو با این وضع ندیده.‬
‫زانیار-منم همینجوری موندم و به سارینا نگاه کردم. خانوم دکتر ما رو کشوند گوشه ای و همه چیو‬ ‫بهمون گفت.‬
‫سارینا-عسل هی می گفت زانیار کتتو بده به من. اما ما می خواستیم بفهمیم قضیه چیه.‬
‫زانیار-واسه همین بهش گفتم همینجا باش تا ما بریم و برگردیم. میخواستم بدونم چرا عسل‬ ‫اونطوری شده. میخواستم برم ببینم خانوم دکتر چی میگن.‬
‫دکتر-عسل همونجا موند تا من همه چیو به زانیار خان و همسرشون توضیح دادم.‬
‫-حالا باید چیکار کنیم؟ من که نمی تونم همینجوری وایسم تا اون حافظه اش برگرده. تازه باباشم‬ ‫هست. اونم می خواد ببینتش.‬
‫دکتر-باباش میتونه ببینتش. مگه مشکلی هست؟‬
‫-عسل باباشو بعد از بهم زدن با زانیار پیدا کرد. اون فکر می کرد باباش اونو ترک کرده . ولی سوء‬ ‫تفاهم بود.‬
‫دکتر-مشکلی نیست. پدرشون می تونن از اول همه چیو براش توضیح بدن. یعنی از اول براش‬ ‫توضیح بدن و نگن که قبالً اینارو براش گفته. انگار که تازه باباشو پیدا کرده.‬
‫-پس چرا من نمی تونم بهش چیزی بگم؟‬
‫دکتر-چون پیدا شدن پدرشون یه هیجان خوبه. اما اینکه بفهمه تو عشق شکست خورده براش‬ ‫بده. اونم یهویی بفهمه. اگر کم کم بهش بگید ایرادی نداره. اما من پیشنهاد می کنم دوباره صحنه‬ ‫ی تموم شدن رابطه شونو بازسازی کنید.‬
‫-اما اون از اول منو دوست داشت. زانیار فقط واسه مدت کوتاهی بود.‬
‫دکتر-مشکل چیه؟ همونطور که رابطه شون باهم تموم شد، الانم همونکارو کنید که تموم بشه.‬
‫-نمیشه خانوم دکتر...نمیشه.‬
‫دکتر-چرا نمیشه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۲۳ عصر
-چون رابطه شون بخاطر...‬
‫نتونستم ادامه بدم.‬
‫زانیار-نمیشه خانوم دکتر. به هیچ وجه نمیشه.‬
‫-من این حرفا حالیم نیست. همین الان میرم و همه چیو به عسل میگم.‬
‫دکتر-گفتم که. موردی نیست اگر به عسل بگین. ولی به قول شما جوونا تا چند وقت هنگه. ممکنه‬ ‫چند وقتی گیج بشه.‬
‫-عیب نداره. بهتر از اینه که جلوی من با زانیار...‬
‫حرفمو قورت دادم و از جام بلند شدم. به حرف دکتر جماعت اعتقادی ندارم. فقط بلدن آدمو‬ ‫مریض و بیچاره جلوه بدن. اصلاً بهشون اعتقاد ندارم. وقتی دیگه دارم از مریضی می میرم، راهی‬ ‫درمونگاه و بیمارستان میشم. در غیر این صورت؛ نمی خوام ریختشونو ببینم.‬
‫-خانوم دکتر... ممنونم که توی این مدت از عسل نگهداری کردین. هرچقد هزینه کردین براش‬ ‫بنویسید که بهتون برگردونم.‬
‫دکتر-این حرفا چیه؟ من عسلو مثل دختر خودم میدونم.‬
‫از جام پاشدم برم که عسل اومد و گفت: پردیس جون! خونه ای؟اومدم کلیدای خونه تو...‬
‫ما رو که دید ایستاد وگفت: شما اینجایین؟‬
‫به زانیار و سارین که پیش هم نشسته بودن نگاهی انداخت.‬
‫دکتر-بفرما تو عسل جان. خوش اومدی.‬
‫***‬
‫-عسل!‬
‫عسل-تو چت شده سورنا؟‬
‫-عسل تاحالا به تقویم نگاه کردی؟‬
‫عسل-آره. خب که چی؟‬
‫-مادرت کی فوت شد؟‬
‫عسل تاریخ فوت مادرشو گفت.‬
‫-الان که تاریخی هستیم؟‬
‫دوباره تاریخو گفت.‬
‫-خب. تو دوماه فراموشی گرفته بودی. اما الان خیلی وقته از فوت مادرت گذشته. نزدیک 9 ماهه.‬ ‫اما تو فکر می کنی قبل از مراسم هفتم مادرت فراموشی گرفتی. میبینی؟ باهم جور در نمیان.‬
‫عسل رفت تو فکر و با گیجی گفت: یعنی چی؟ یعنی چی؟ چرا اینجوری؟‬
‫-عسل. تو قسمتی از حافظه ات برگشته. بعد از مراسم هفتم مادرتو یادت نمیاد.‬
‫عسل-یعنی نصفه نیمه حافظم برگشته؟‬
‫-دقیقاً.‬
‫عسل-چرا زانیار همون موقع بهم نگفت.‬
‫-لعنت به تو عسل...لعنت.‬
‫عسل-چرا داد میزنی خره؟ چرا لعنت به من؟‬
‫-چون تو قراره با من ازدواج کنی. نه با زانیار.‬
‫عسل اشکی از گوشه ی چشمش چکید و گفت: چی؟ با تو؟‬
‫با سرعت رفتم خیابون آذر و ماشینو بردم جلوی اون جایی که بهش گفتم دوستت دارم.‬
‫عسل-سورنا میدونم بهم علاقه داری. اما من با زانیارم. اونو دوست دارم. از حرفات سردرنمیارم.‬
‫-الان سر در میاری.‬
‫از ماشین پیاده شدم و دستشو گرفتم و بردمش همونجا. گرفتن دستش برام مسئله ای نبود.‬ ‫گرچه گاهی عسل می گفت گناهه و این حرفا. اما من بخاطر هوس دستشو نمی گرفتم. از روی‬ ‫عشق و علاقه بود. مثل همون روز با هیجان به دیوار هولش دادم و اونم به دیوار تکیه داد. سرمو‬ ‫سمتش خم کردم. زیر گوشش آروم گفتم: دوستت دارم عسل. می خوامت!‬
‫یعنی یادش میاد؟ میخوام یادش بیاد خدا. میخوام اون روزو یادش بیاد. هرچی منتظر شدم‬ ‫دستشو روی گردنم نذاشت و بهم نگفت دوستت دارم. سرمو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم.‬
‫اشکی از چشمش چکید و یه سیلی بهم زد. دستمو روی جای سیلی اش گذاشتم و با تعجب گفتم:‬ ‫عسل!‬
‫عسل-کی برگشتی از دبی؟‬
‫یادش اومد...آره! یادش اومد.‬
‫ادامه داد: چرا منو تنها گذاشتی؟ چرا منو ول کردی و رفتی؟‬
‫-عسل جان...من...من اصلاً نرفتم دبی.‬
‫عسل با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چی؟‬
‫-نتونستم برم. نتونستم تنهات بذارم. لحظه ی آخر از فرودگاه زدم بیرون. اما تو نبودی. هرچی‬ ‫گشتم نبودی.‬
‫عسل بین گریه هاش خندید و خودشو انداخت توی بغلم. بغلش کردم. سرشو از همون روی‬ ‫شالش بوسیدم و گفتم: عسل...خوشحالم که حافظت برگشته. نوکرتم به موال!‬
‫عسل هیچی نمی گفت و فقط گریه می کرد. دستمو روی سرش کشیدم و منم از گریه اون گریه ام‬ ‫گرفت. با صدای لرزون گفتم: به خدا عاشقتم...عاشــقتم.‬
‫عسل-منم همینطور سورنا.‬
‫***‬
‫فقط داشتم به آیه های قرآن خدا نگاه می کردم. خـــدایا با اسم تو شروع می کنم. همین اول‬ ‫کاری هوامونو داشته باش. توی این مدت زیاد بنده ی خوبی نبودم. اما از این به بعد خوب میشم.‬ ‫دیگه اون سورنا مُرد. این سورنا یه سورنای جدیده. بسم اهلل!‬
‫عسل-با اجازه پدرم...بله!‬
‫همه دست زدن. باور نمیشه عسل برای من شده. داشتم می مردم براش. قرآنو بستیم و اول عسل‬ ‫و بعدش من بوسه ای به جلدش زدیم. به عسل نگاه کردم. اونم داشت با لبخند به من نگاه می‬ ‫کرد. دستشو توی دستم گرفتم؛ اینبار خیلی محکم تر از قبل. دیگه زنمه. هیچ ایرادی نداره اگر‬ ‫دستشو بگیرم. سارینا جا حلقه ای رو سمتم گرفت. حلقه رو از توش درآوردم و داخل انگشت‬ ‫ظریف عسل کردم. سارینا به سمت عسل رفت و جا حلقه ای رو به سمتش گرفت و اینبار عسل‬ ‫حلقه رو دستم کرد. دو تا دست همو گرفته بودیم و به هم نگاه می کردیم. بابای عسل اومد و به‬ ‫عسل یه سرویس طال و به من یه سوییچ هدیه داد.‬
‫عسل-ممنونم بابایی.‬
‫با تعجب به سوییچ نگاه کردم و گفتم: این چیه آقای عبادی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  متون کوتاه با موضوع شهادت امام حسین ADMIN 8 1,056 ۱۴۰۰-۵-۲۳، ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12195')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.