۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۶:۱۷ عصر
جدا شدن و ماهان هر ماه مهریه ی سارینا رو به صورت قسطی پرداخت می کنه. تقریباً سه ماهه که جدا شدن. آهنگ صد بار از باران پخش شد. اما سورنا ده تا زد جلو و آهنگ ضربان از شهاب تیام رو گذاشت:
هی میگم به این دلم دست از سرِ تو برداره
تورو راحت بزاره
نه دیگه نمیتونه
آخه عاشقت شدم عاشقی ِِ سر داره درد
همیشه تو عاشقی
تویه راهِ عاشقی دست و دلم کم میاره
ضرب ِِ ِِ من تند میزنه ان قلب
میخواد آروم بزنه
نه دیگه نمی تونه
از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه ی
داد و فریاد میزنه
نه کسی نمیدونه...
سورنا آهنگو زمزمه می کرد و با انگشتاش به صورت هماهنگ به فرمون ماشین ضربه می زد.
وقتی قسمت دوم آهنگ شروع شد، خود سورنا هم شروع کرد به خوندن و هر از گاه یه نگاه زیر چشمی بهم مینداخت:
ِِ من بودی برام تو سرنوشت اگه تو قسمت
با تو میشه خط به خط
قصه ِِ قلبمو نوشت ی
ِِ من اگه تو باشی یه عاشق همیشه برای
ِِ ِِ من... واسه تو میزنه تند تند ضربان قلب
خندم گرفت.اونم داشت با لبخند می خوند که منم باهاش شروع کردم به خوندن:
ِِ ِِ من تند میزنه میخواد آروم بزنه ضربان قلب
نه دیگه نمی تونه
از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه ی
داد و فریاد میزنه
نه کسی نمیدونه !
وقتی داشتم باهاش می خوندم، برمی گشت و بهم نگاه می کرد. لبخند روی لباش بود. آهنگ تموم شد و ما جفتمون خنده مون گرفت. توی اون رفت و آمدایی که با سورنا داشتم، مردم محل حرفایی پشت سرمون میزدن. اما اهمیتی نداشت. گرچه جلومون خوب برخورد می کردن.
سورنا-از این آهنگ خوشت میاد؟
-آره. خیلی رمانتیکه.
سورنا-منم دوستش دارم.
***
-همه مونو دعوت کرده؟
سورنا-آره. کل بچه های شرکتو دعوت کرده.گفته هرکیو هم خواستیم می تونیم ببریم. سارینو میبرم یه کم حالش عوض بشه.
-مهمونی به چه مناسبته؟
سورنا-به مناسبت فارق التحصیلی شازده.
-شازده کیه؟ زانیار؟
سورنا-آره دیگه. فقط یه بچه داره. زنش تقریباً بیست سال پیش ازش جدا شده و رییس هم دیگه ازدواج نکرده. این پولدارا هم خوشی میزنه زیر دلشون. الکی از هم جدا میشن.
-زانیار به من چیزی نگفته بود.
اخماش رفت تو هم. لحنش جدی شد و گفت: توهم می خوای بیای؟
-نه.
سورنا-آره. نباید بیای.
تو راه برگشت به خونه بودیم. جلوی در خونه ام نگه داشت. قبل از اینکه پیاده بشم، گفت: میای امشب بریم خونه ی ما؟
-برای چی؟
سورنا-بریم سه تایی فیلم ببینیم. مثل دفعه ی اول!
-لبخند پت و پهنی زدم و گفت: باوش!
سورنا هم دنده عقب گرفت و سر کوچه پیچید و رفت سمت خونه ی خودش.
***
-اوا! این که خوابش برده!
من روی مبل نشسته بودم و سارین سرشو روی پام گذاشته بود و هنوز نیم ساعت از فیلم نگذشته بود، به خواب رفت.
سورنا-اگر می دونستم اون ماهان انقدر عوضیه، با ازدواجشون مخلافت می کردم. اما چون دیدم سارینا دوستش داره هیچی نگفتم. ببین سارینا به چه روزی افتاده فقط!
-حالا خدارو شکر سارینا تورو داره. من چی بگم که هیچ کیو ندارم. یه مثالً بابا دارم که رفته گم و گور شده. بخوام ازدواج کنم باید بگردم دنبالش تا رضایتشو بگیرم. نه که خیلی در حقم پدری کرده...واسه اون!
سورنا-نگران نباش. هیچ کس تورو نمی گیره که بخوای از بابات اجازه هم بگیری!
اون حرفشو به شوخی گفت. ولی نمی دونم چرا ازش ناراحت شدم. با ناراحتی به چشماش نگاه کردم. ناخودآگاه اخمی بین دوتا ابروم افتاد و سرمو زیر انداختم.
-من دیگه میرم خونه.
سورنا که روی زمین، زیر قسمتی که سارینا روی مبل دراز کشیده بود، نشسته بود چهار دست و پام به سمتم اومد و از همون پایین به چشمام نگاه کرد.
سورنا-چی شد یهو؟
-هیچی...فقط می خوام برم خونه.
آروم سر سارینا رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم روی مبل. کیفمو برداشتم و رفتم سمت در. سورنا دوید سمتم و جلوم ایستاد و گفت: عسل چی شده؟
-گفتم که هیچی. می خوام برم.
سورنا-از حرف من ناراحت شدی؟
-سورنا می خوام برم. خداحافظ.
رفتم سمت در و بازش کردم. از پله ها دویدم که سورنا هم دنبالم اومد و گفت: صبر کن عسل!
اما بهش توجه نکردم و راه خودمو رفتم. با همون لباس های راحتی خونه دنبالم تا در خونه ام اومد. اصرار می کرد که وایسم. نامرد حداقل ازم عذرخواهی هم نمی کنه. دم در ساختمونمون برگشتم و بهش گفتم: ولم کن سورنا. برو پی کارت.
سورنا- عسل به خدا شوخی کردم. چقدر بی جنبه شدی تو!
جوابشو ندادم و در ساختمونو تو صورتش بستم. خیلی بیش از حد واکنش نشون دادم. اما دست خودم نبود. خب می خوامش. صبح که از خواب بیدار شدم، یه صبحونه توی تنهایی و خلوت لعنتی و حال بهم زن خودم خوردم. جمعه بود و دلم می خواست بزنم بیرون. ساعت 22 بود که سورنا باهام تماس گرفت. جوابشو ندادم. پیام میداد. اما من بازم جوابشو نمی دادم. همه اش برام می نوشت شوخی کرده و از این حرفا. ولی از عذرخواهی خبری نبود. عصر خواستم برم بیرون که برای عید واسه خودم لباس بخرم و خودمو از عزا در بیارم! خسته شده بودم از لباس مشکی. افسرده ام می کرد. یهو دلم یاد دوران مدرسه رو کرد و بی هوا رفتم توی آپارتمانا. از دروازه رد شدم. رفتم داخل و چشمم افتاد به جایی که چند ماه قبل با سورنا اومده بودیم و اون می خواست حس منو بدونه. اما چی میبینم؟ اینا...این...این دو نفر! با صدایی که انگار از ته چاه در میومد، با بهت و ناباوری گفتم: سورنا؟!
با اخم برگشت و به من نگاه کرد. اشکام ناخودآگاه از چشمام جاری شدن. بی صدا اشک می ریختم و بی توجه به رها که با فاصله ی کمی از سورنا ایستاده بود، به سورن نگاه می کردم. خدایا آخه چرا رها رو خوشگل تر از من آفریدی؟ واسه اینکه عشقمو ازم بگیره؟ چشمای مشکیشو بهم دوخته بود و با لب های غنچه ای که رژ قرمز هم بهش زده بود، بهم پوزخند میزد. موهاشو فرق وسط باز کرده بود و بدون اینکه با کش پشت سرش ببندتش، از شالش ریخته بود بیرون. موهاش مشکی خالص و نابه. خوش به حالش که انقدر تو دل برو و جذاب و خوشگله. البته بینی اش عملیه. اما اون موقع ها هم که عمل نکرده بود، بازم خوشگل بود. سورنا سمتم دوید که رومو برگردوندم و به جهت نامشخصی حرکت کردم. پاهام می لرزیدن. با همون پاهای لرزونم کم کم سرعت گرفتم و شروع به دویدن کردم. نمی دونستم کجا میرم...فقط می دویدم. دیگه به هق هق افتاده بودم. سورنا داد میزد.
سورنا-صبر کن عسل. تورو خدا صبر کن!
از دروازه کوچیکه زدم بیرون و رفتم به سمت قسمت دیگه ای از آپارتمانا. اما راهمو کج کردم و خیابون باریک رو پیش گرفتم و دویدم. به سمت بازارچه هجرت می دویدم.
سورنا-عسل تورو خدا وایستا. مرگ من وایسا.
پاهام لرزشش کم شده بود. واسه همین تند تر دویدم. هنوز به بازارچه هجرت نرسیده بودم، که رفتم سمت یه قسمت دیگه از آپارتمانا و از دروازه اش رد شدم و خودمو بین ساختمونا گم و گور
کردم. صدای سورنا به گوشم می خورد: عسل کجایی؟ بیا بیرون بهت توضیح میدم. تورو خدا عسل.
اشکامو پاک کردم و دوباره شروع کردم به دویدن. رسیدم محله ی عرب زبان ها. از بین زنها و مردهای عرب رد شدم و راه پایینی رو پیش گرفتم و به فلکه سوم رسیدم. انقدر دویده بودم که جونی واسم نمونده بود. سورنا هم منو گم کرده بود. ازش عصبانی بودم. خیلی زیاد. فردا مهمونی درخشنده است. از لج سورن هم که شده باید برم مهمونی. با اینکه چشم دیدن زانیار رو نداشتم اما واسه اینکه یکم از سورنا انتقام بگیرم، تصمیم گرفتم برم مهمونی. گوشیم مدام زنگ می خورد. اما من خاموشش کردم. سمت پاساژ مروارید رفتم و یه لباس خریدم. پوشیده بود. بعدش رفتم سمت ایستگاه تاکسی ها و یه ماشین دربست گرفتم و رفتم خونه ی دایی بزرگم. شب موقع خواب گوشیمو روشن کردم. بهم پیام نداده بود. خب دیده بود گوشیم خاموشه پیام نداده دیگه. اما چند بار زنگ زده بود. به سارینا پیام دادم: من فردا توی مهمونی درخشنده می بینمت.
سارینا-کجایی عسل؟
دیگه جواب ندادم و گوشیمو خاموش کردم.
***
با وسایل دختر داییم آرایش غلیظی کردم و لباسمو تنم کردم و آژانس گرفتم و رفتم. برگشتنی هم یه کاریش می کنم دیگه. مجبورم با آژانس بیام. چون دیگه حتی نمی خوام ریختشو ببینم. خائن نامرد.
لباسم یه کت یقه بسته ی مشکیه که روی قسمت سینه هاش، سنگ دوزی داره و به همراه یک دامن بلند که بالای دامن تنگه و پایینش آزاد و رهاست. البته قسمت بالای دامنش زیاد تنگ نیست؛ فقط نسبت به پایینش تنگه. چشم گیر نیست. ولی لباس پوشیده فقط همین بود. یه شال مشکی مجلسی و مدل دار هم از دختر داییم گرفتم و سرم کردم و دو طرفشو دور گردنم انداختم. کفش پاشنه بلند هم واسه زن داییمو پوشیدم. مشکی و ساده بود. وارد مجلس شدم. اوه! چه خبره اینجا. همکارا هم بودن. اما من باهاشون زیاد گرم نگرفته بودم. زیاد ازشون خوشم نمیومد. با بی تفاوتی از کنارشون گذشتم و به سمت رییس رفتم. داشت با یکی دو نفر صحبت می کرد.
-سلام آقای درخشنده.
درخشنده-سلام دخترم. خوبی؟
زانیار نقطه مقابل باباش بود. هرچقدر پدرش مرد شریفی بود، زانیار هوس باز بود. اما از لحاظ ظاهری، زانیار شباهت عجیبی به باباش داره. منتهی موهای پدرش کم پشته و پیر شده. قدش بلنده و شکمش زده بیرون. دوست داشتنیه. کاش بابای من بود. البته بگم که رییس هم مشروب و اینجور چیزا تو کارش بود. ولی خداییش خیلی مرد خوبیه. هوای زیر دستاشو داره. یعنی الاقل انسانیت داره. چیزی که بقیه مردا ازش محرومن. یا حداقل الان که من دلم شکسته این دیدو نسبت به مردا دارم.
-ممنونم. تبریک میگم.
درخشنده-مرسی. زانیار که لیاقت نداشت تورو عروس گل ما بکنه. دیگه به این بچه چه امیدی میشه داشت؟ همین که تونسته به زور لیسانسشو بگیره هنر کرده و باید براش جشن گرفت.
خجالت کشیدم و سرمو به زیر انداختم.
-مزاحمتون نمیشم. با اجازه... .
بهم لبخند زد و من ازش دور شدم. اونم سمت اون هم صحبتای قبلیش رفت و با اونا مشغول صحبت شد. وای حالا کجا برم تنهایی؟ چیکار کنم؟ همینجوری یه گوشه ایستاده بودم و داشتم به جمعیتی که توی جایگاه میرقصیدن نگاه می کردم که دیدم زانیار جلوم سبز شد.
زانیار-به به! عسل خانوم. خوش اومدی.
یه لبخند کاملاً مصنوعی بهش زدم و به خشکی گفتم: ممنون.
و بلافاصله با چشم غره ای رومو ازش برگردوندم.
زانیار-پس سورنا کجاست؟ همسر محترمتونو میگم.
بهش با اخم نگاه کردم و گفتم: جدا میاد.
زانیار-پس چرا جدا جدا؟
-چون من از یه جا دیگه دارم میام.
دوباره بهش چشم غره رفتم که دیدم سورن و سارین دارن به سمتون میان. سورنا اخم کرده بود. صورتش از خشم قرمز شده بود.
هی میگم به این دلم دست از سرِ تو برداره
تورو راحت بزاره
نه دیگه نمیتونه
آخه عاشقت شدم عاشقی ِِ سر داره درد
همیشه تو عاشقی
تویه راهِ عاشقی دست و دلم کم میاره
ضرب ِِ ِِ من تند میزنه ان قلب
میخواد آروم بزنه
نه دیگه نمی تونه
از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه ی
داد و فریاد میزنه
نه کسی نمیدونه...
سورنا آهنگو زمزمه می کرد و با انگشتاش به صورت هماهنگ به فرمون ماشین ضربه می زد.
وقتی قسمت دوم آهنگ شروع شد، خود سورنا هم شروع کرد به خوندن و هر از گاه یه نگاه زیر چشمی بهم مینداخت:
ِِ من بودی برام تو سرنوشت اگه تو قسمت
با تو میشه خط به خط
قصه ِِ قلبمو نوشت ی
ِِ من اگه تو باشی یه عاشق همیشه برای
ِِ ِِ من... واسه تو میزنه تند تند ضربان قلب
خندم گرفت.اونم داشت با لبخند می خوند که منم باهاش شروع کردم به خوندن:
ِِ ِِ من تند میزنه میخواد آروم بزنه ضربان قلب
نه دیگه نمی تونه
از تو پس کوچه ِِ دل داد میزنه ی
داد و فریاد میزنه
نه کسی نمیدونه !
وقتی داشتم باهاش می خوندم، برمی گشت و بهم نگاه می کرد. لبخند روی لباش بود. آهنگ تموم شد و ما جفتمون خنده مون گرفت. توی اون رفت و آمدایی که با سورنا داشتم، مردم محل حرفایی پشت سرمون میزدن. اما اهمیتی نداشت. گرچه جلومون خوب برخورد می کردن.
سورنا-از این آهنگ خوشت میاد؟
-آره. خیلی رمانتیکه.
سورنا-منم دوستش دارم.
***
-همه مونو دعوت کرده؟
سورنا-آره. کل بچه های شرکتو دعوت کرده.گفته هرکیو هم خواستیم می تونیم ببریم. سارینو میبرم یه کم حالش عوض بشه.
-مهمونی به چه مناسبته؟
سورنا-به مناسبت فارق التحصیلی شازده.
-شازده کیه؟ زانیار؟
سورنا-آره دیگه. فقط یه بچه داره. زنش تقریباً بیست سال پیش ازش جدا شده و رییس هم دیگه ازدواج نکرده. این پولدارا هم خوشی میزنه زیر دلشون. الکی از هم جدا میشن.
-زانیار به من چیزی نگفته بود.
اخماش رفت تو هم. لحنش جدی شد و گفت: توهم می خوای بیای؟
-نه.
سورنا-آره. نباید بیای.
تو راه برگشت به خونه بودیم. جلوی در خونه ام نگه داشت. قبل از اینکه پیاده بشم، گفت: میای امشب بریم خونه ی ما؟
-برای چی؟
سورنا-بریم سه تایی فیلم ببینیم. مثل دفعه ی اول!
-لبخند پت و پهنی زدم و گفت: باوش!
سورنا هم دنده عقب گرفت و سر کوچه پیچید و رفت سمت خونه ی خودش.
***
-اوا! این که خوابش برده!
من روی مبل نشسته بودم و سارین سرشو روی پام گذاشته بود و هنوز نیم ساعت از فیلم نگذشته بود، به خواب رفت.
سورنا-اگر می دونستم اون ماهان انقدر عوضیه، با ازدواجشون مخلافت می کردم. اما چون دیدم سارینا دوستش داره هیچی نگفتم. ببین سارینا به چه روزی افتاده فقط!
-حالا خدارو شکر سارینا تورو داره. من چی بگم که هیچ کیو ندارم. یه مثالً بابا دارم که رفته گم و گور شده. بخوام ازدواج کنم باید بگردم دنبالش تا رضایتشو بگیرم. نه که خیلی در حقم پدری کرده...واسه اون!
سورنا-نگران نباش. هیچ کس تورو نمی گیره که بخوای از بابات اجازه هم بگیری!
اون حرفشو به شوخی گفت. ولی نمی دونم چرا ازش ناراحت شدم. با ناراحتی به چشماش نگاه کردم. ناخودآگاه اخمی بین دوتا ابروم افتاد و سرمو زیر انداختم.
-من دیگه میرم خونه.
سورنا که روی زمین، زیر قسمتی که سارینا روی مبل دراز کشیده بود، نشسته بود چهار دست و پام به سمتم اومد و از همون پایین به چشمام نگاه کرد.
سورنا-چی شد یهو؟
-هیچی...فقط می خوام برم خونه.
آروم سر سارینا رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم روی مبل. کیفمو برداشتم و رفتم سمت در. سورنا دوید سمتم و جلوم ایستاد و گفت: عسل چی شده؟
-گفتم که هیچی. می خوام برم.
سورنا-از حرف من ناراحت شدی؟
-سورنا می خوام برم. خداحافظ.
رفتم سمت در و بازش کردم. از پله ها دویدم که سورنا هم دنبالم اومد و گفت: صبر کن عسل!
اما بهش توجه نکردم و راه خودمو رفتم. با همون لباس های راحتی خونه دنبالم تا در خونه ام اومد. اصرار می کرد که وایسم. نامرد حداقل ازم عذرخواهی هم نمی کنه. دم در ساختمونمون برگشتم و بهش گفتم: ولم کن سورنا. برو پی کارت.
سورنا- عسل به خدا شوخی کردم. چقدر بی جنبه شدی تو!
جوابشو ندادم و در ساختمونو تو صورتش بستم. خیلی بیش از حد واکنش نشون دادم. اما دست خودم نبود. خب می خوامش. صبح که از خواب بیدار شدم، یه صبحونه توی تنهایی و خلوت لعنتی و حال بهم زن خودم خوردم. جمعه بود و دلم می خواست بزنم بیرون. ساعت 22 بود که سورنا باهام تماس گرفت. جوابشو ندادم. پیام میداد. اما من بازم جوابشو نمی دادم. همه اش برام می نوشت شوخی کرده و از این حرفا. ولی از عذرخواهی خبری نبود. عصر خواستم برم بیرون که برای عید واسه خودم لباس بخرم و خودمو از عزا در بیارم! خسته شده بودم از لباس مشکی. افسرده ام می کرد. یهو دلم یاد دوران مدرسه رو کرد و بی هوا رفتم توی آپارتمانا. از دروازه رد شدم. رفتم داخل و چشمم افتاد به جایی که چند ماه قبل با سورنا اومده بودیم و اون می خواست حس منو بدونه. اما چی میبینم؟ اینا...این...این دو نفر! با صدایی که انگار از ته چاه در میومد، با بهت و ناباوری گفتم: سورنا؟!
با اخم برگشت و به من نگاه کرد. اشکام ناخودآگاه از چشمام جاری شدن. بی صدا اشک می ریختم و بی توجه به رها که با فاصله ی کمی از سورنا ایستاده بود، به سورن نگاه می کردم. خدایا آخه چرا رها رو خوشگل تر از من آفریدی؟ واسه اینکه عشقمو ازم بگیره؟ چشمای مشکیشو بهم دوخته بود و با لب های غنچه ای که رژ قرمز هم بهش زده بود، بهم پوزخند میزد. موهاشو فرق وسط باز کرده بود و بدون اینکه با کش پشت سرش ببندتش، از شالش ریخته بود بیرون. موهاش مشکی خالص و نابه. خوش به حالش که انقدر تو دل برو و جذاب و خوشگله. البته بینی اش عملیه. اما اون موقع ها هم که عمل نکرده بود، بازم خوشگل بود. سورنا سمتم دوید که رومو برگردوندم و به جهت نامشخصی حرکت کردم. پاهام می لرزیدن. با همون پاهای لرزونم کم کم سرعت گرفتم و شروع به دویدن کردم. نمی دونستم کجا میرم...فقط می دویدم. دیگه به هق هق افتاده بودم. سورنا داد میزد.
سورنا-صبر کن عسل. تورو خدا صبر کن!
از دروازه کوچیکه زدم بیرون و رفتم به سمت قسمت دیگه ای از آپارتمانا. اما راهمو کج کردم و خیابون باریک رو پیش گرفتم و دویدم. به سمت بازارچه هجرت می دویدم.
سورنا-عسل تورو خدا وایستا. مرگ من وایسا.
پاهام لرزشش کم شده بود. واسه همین تند تر دویدم. هنوز به بازارچه هجرت نرسیده بودم، که رفتم سمت یه قسمت دیگه از آپارتمانا و از دروازه اش رد شدم و خودمو بین ساختمونا گم و گور
کردم. صدای سورنا به گوشم می خورد: عسل کجایی؟ بیا بیرون بهت توضیح میدم. تورو خدا عسل.
اشکامو پاک کردم و دوباره شروع کردم به دویدن. رسیدم محله ی عرب زبان ها. از بین زنها و مردهای عرب رد شدم و راه پایینی رو پیش گرفتم و به فلکه سوم رسیدم. انقدر دویده بودم که جونی واسم نمونده بود. سورنا هم منو گم کرده بود. ازش عصبانی بودم. خیلی زیاد. فردا مهمونی درخشنده است. از لج سورن هم که شده باید برم مهمونی. با اینکه چشم دیدن زانیار رو نداشتم اما واسه اینکه یکم از سورنا انتقام بگیرم، تصمیم گرفتم برم مهمونی. گوشیم مدام زنگ می خورد. اما من خاموشش کردم. سمت پاساژ مروارید رفتم و یه لباس خریدم. پوشیده بود. بعدش رفتم سمت ایستگاه تاکسی ها و یه ماشین دربست گرفتم و رفتم خونه ی دایی بزرگم. شب موقع خواب گوشیمو روشن کردم. بهم پیام نداده بود. خب دیده بود گوشیم خاموشه پیام نداده دیگه. اما چند بار زنگ زده بود. به سارینا پیام دادم: من فردا توی مهمونی درخشنده می بینمت.
سارینا-کجایی عسل؟
دیگه جواب ندادم و گوشیمو خاموش کردم.
***
با وسایل دختر داییم آرایش غلیظی کردم و لباسمو تنم کردم و آژانس گرفتم و رفتم. برگشتنی هم یه کاریش می کنم دیگه. مجبورم با آژانس بیام. چون دیگه حتی نمی خوام ریختشو ببینم. خائن نامرد.
لباسم یه کت یقه بسته ی مشکیه که روی قسمت سینه هاش، سنگ دوزی داره و به همراه یک دامن بلند که بالای دامن تنگه و پایینش آزاد و رهاست. البته قسمت بالای دامنش زیاد تنگ نیست؛ فقط نسبت به پایینش تنگه. چشم گیر نیست. ولی لباس پوشیده فقط همین بود. یه شال مشکی مجلسی و مدل دار هم از دختر داییم گرفتم و سرم کردم و دو طرفشو دور گردنم انداختم. کفش پاشنه بلند هم واسه زن داییمو پوشیدم. مشکی و ساده بود. وارد مجلس شدم. اوه! چه خبره اینجا. همکارا هم بودن. اما من باهاشون زیاد گرم نگرفته بودم. زیاد ازشون خوشم نمیومد. با بی تفاوتی از کنارشون گذشتم و به سمت رییس رفتم. داشت با یکی دو نفر صحبت می کرد.
-سلام آقای درخشنده.
درخشنده-سلام دخترم. خوبی؟
زانیار نقطه مقابل باباش بود. هرچقدر پدرش مرد شریفی بود، زانیار هوس باز بود. اما از لحاظ ظاهری، زانیار شباهت عجیبی به باباش داره. منتهی موهای پدرش کم پشته و پیر شده. قدش بلنده و شکمش زده بیرون. دوست داشتنیه. کاش بابای من بود. البته بگم که رییس هم مشروب و اینجور چیزا تو کارش بود. ولی خداییش خیلی مرد خوبیه. هوای زیر دستاشو داره. یعنی الاقل انسانیت داره. چیزی که بقیه مردا ازش محرومن. یا حداقل الان که من دلم شکسته این دیدو نسبت به مردا دارم.
-ممنونم. تبریک میگم.
درخشنده-مرسی. زانیار که لیاقت نداشت تورو عروس گل ما بکنه. دیگه به این بچه چه امیدی میشه داشت؟ همین که تونسته به زور لیسانسشو بگیره هنر کرده و باید براش جشن گرفت.
خجالت کشیدم و سرمو به زیر انداختم.
-مزاحمتون نمیشم. با اجازه... .
بهم لبخند زد و من ازش دور شدم. اونم سمت اون هم صحبتای قبلیش رفت و با اونا مشغول صحبت شد. وای حالا کجا برم تنهایی؟ چیکار کنم؟ همینجوری یه گوشه ایستاده بودم و داشتم به جمعیتی که توی جایگاه میرقصیدن نگاه می کردم که دیدم زانیار جلوم سبز شد.
زانیار-به به! عسل خانوم. خوش اومدی.
یه لبخند کاملاً مصنوعی بهش زدم و به خشکی گفتم: ممنون.
و بلافاصله با چشم غره ای رومو ازش برگردوندم.
زانیار-پس سورنا کجاست؟ همسر محترمتونو میگم.
بهش با اخم نگاه کردم و گفتم: جدا میاد.
زانیار-پس چرا جدا جدا؟
-چون من از یه جا دیگه دارم میام.
دوباره بهش چشم غره رفتم که دیدم سورن و سارین دارن به سمتون میان. سورنا اخم کرده بود. صورتش از خشم قرمز شده بود.


