مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 2

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.11
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 2

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۰۸ عصر
وقتی وارد گاراژ شدم،از دیدن موتور قرمز که روی چرخ هایش ایستاده بود،حیرت کردم.حالا واقعا" شبیه به یک موتور سیکلت بود،نه تَلی از اهن پاره های لبه تیز و ناهموار.
زیر لب گفتم:جاکوب تو فوق العاده ای!
او دوباره خندید و گفت:وقتی پروژه ای رو شروع می کنم،دیگه تا تموم کردن اون،دست از پا نمی شناسم.
بعد شانه ای بالا انداخت و گفت:اگه مغز داشتم،کمی از اون رو بیرون می کشیدم!
-چرا؟
او،سرش را پایین انداخت و مکثی طولانی کرد،انقدر طولانی که فکر کردم شاید پرسش ام را نشنیده باشد.سرانجام پرسید:بلا،اگه من به تو می گفتم که از عهده ی تعمیر این موتور بر نمی ام،چی می گفتی؟
من هم مثل او ،برای دادن جواب عجله نکردم و او مجبور شد برای بررسی حالت چهره ام،به من نگاه کند.
-می گفتم...خیلی بد شد،اما می تونیم یه راه دیگه پیدا کنیم.اگه واقعا" از انجام این کار ناامید می شدیم،می تونستیم حتی با تکالیف مدرسه خودمون رو سرگرم کنیم.
جاکوب لبخندی زد و شانه هایش را شُل کرد.کنار موتور نشست و آچاری را برداشت و گفت:پس،تو فکر می کنی اگه من کار تعمیر موتور ها رو تموم کنم،بازم به دیدن من می ای؟
-منظورت همین بود؟
بعد سرم را تکان دادم و ادامه دادم:فکر می کنم الان دارم از مهارت های مکانیکی ارزون قیمت تو نهایت استفاده رو می کنم،اما بعد از این هم،تا موقعیکه تو اجازه بدی،من به اینجا می ام.
با لحن موذیانه ای گفت:به این امید که کوئیل رو ببینی؟
-وای! تو منو غافلگیر کردی.
خندید و با لحن تعجب امیزی گفت:تو واقعا" از اینکه وقت خودت رو با من می گذرونی،خوشحالی؟
-خیلی خیلی زیاد.اینو ثابت می کنم.من باید فردا سر کار برم،اما روز چهارشنبه می تونیم سر خودمون رو با کاری به جز تعمیرات گرم کنیم.
-مثلا" چه کاری؟
-نمی دونم.مثلا" تو می تونی به خونه ی ما بیای،تا دوباره وسوسه نشی که سراغ موتورها بری.می تونی تکلیف مدرسه تو با خودت بیاری،حدس می زنم که از کلاس ها عقب افتادی،چون خودم هم چنین وضعیتی دارم.
او شکلکی در اورد و گفت:انجام دادن تکالیف مدرسه،فکر خوبیه.
و من در این فکر بودم که او انجام چقدر از تکالیفش را به عهده ی من خواهد گذاشت!
با لحنی موافق گفتم:بله.گهگاهی هم باید به فکر مسئولیت های دیگه مون باشیم وگرنه بیلی و چارلی یواش یواش سختگیرتر میشن.
بعد با حرکتی به او نشان دادم که در این صورت،سرنوشت مشابهی در انتظار ماست.او از این حرکت من خوشش امد و تبسم کرد.
بعد پیشنهاد کرد:انجام تکالیف،هفته ای یه بار باشه.
به یاد انبوه تکالیفی که همان روز داشتم،افتادم و گفتم:شاید دوبار در هفته بهتر باشه.
اه عمیقی کشید.بعد دستش را از روی جعبه ابزارش به طرف یک پاکت کاغذی دراز کرد و از درون ان،دو قوطی فلزی نوشبه را بیرون اورد،یکی از ان ها را باز کرد و به دست من داد.نو.شابه ی دوم را هم باز کرد و ان را با حالتی رسمی بالا برد و گفت:می نوشیم به خاطر وظیفه شناسی.انجام تکالیف،دوبار در هفته.
من تاکید کردم:و ماجراجویی،یه روز در میون.
************دیر تر از موقعی که می خواستم،به خانه رسیدم و متوجه شدم که چارلی به جای اینکه منتظر من بماند،پیتزا سفارش داده است.به من اجازه ی عذرخواهی نداد و با لحن اطمینان بخشی گفت:مهم نیست.به هرحال،بعد از این همه اشپزی،باید یه نفسی بکشی.
می دانستم که او فقط از این موضوع خوشحال و اسوده خاطر بود که،من مثل یک ادم عادی رفتار می کردم،و او نمی خواست این روند را به هم بزند.
قبل از اینکه انجام تکالیفم را شروع کنم،نگاهی به ایمیل هایم انداختم و پیامی طولانی را از جانب رِنی دیدم.او در مورد همه ی جزئیاتی که برایش شرح داده بودم،هیجان زده شده بود و برای همین من شرح کامل دیگری درباره ی فعالیت های روزانه ام برایش فرستادم.برای او درباره ی همه چیز به جز موتورسیکلت ها،نوشتم.چون این موضوع حتی رِنی بی خیال را هم دچار نگرانی می کرد.
روز سه شنبه،مدرسه باز اُفت و خیزهای خودش را داشت.به نظر می رسید که آنجلا و مایک اماده بودند تا دوباره با اغوش باز،من را به جمع خودشان بپذیرند و مهربانانه از رفتار غیرعادی من طی چند ماه گذشته،چشم پوشی کنند.جِس تمایل کمتری داشت.یا خودم فکر کردم شاید او منتظر است تا من عذرخواهی کتبی و رسمی خودم را در مورد اتفاقی که در پورت انجلس افتاده بود،برایش بفرستم.
در محل کار،مایک،سرحال تر و پرحرف تر شده بود.به نظر می رسید که او تمام حرف های ترم تحصیلی را،برای حالا جمع و ذخیره کرده بود و حالا دیگر حرف هایش سرریز شده بودند.متوجه شده بودم که می توانم او را در لبخندها و خنده هایش همراهی کنم،البته نه به ان اسانی که جاکوب را همراهی می کردم.به نظر می رسید که این کار ضرری نداشته باشد،تا اینکه زمان تعطیلی فروشگاه رسید. ایک تابلوی تعطیل را پشت شیشه گذاشت و من در همان حال،لباس کارم را تا کردم و زیر پیشخوان گذاشتم.
مایک با خوشحالی گفت:امروز خوش گذشت.
با لحن موافقی گفتم:آره
اگرچه در همان لحظه آرزو کردم که ای کاش بعدازظهر ان روز را،در گاراژ جاکوب سپری کرده بودم.
مایک گفت:خیلی بد شد که هفته ی پیش،تو زود از سالن سینما بیرون اومدی!
این فکر ناگهانی او،کمی من را گیج کرد.شانه ای بالا انداختم و گفتم:فکر کنم من خیلی ترسو هستم.
-منظورم این بود که تو باید فیلم بهتری رو ببینی.فیلمی که بتونی ازش لذت ببری.
درحالیکه هنوز گیج بودم،زیر لب گفتم:اوه.
-مثلا" شاید همین جمعه،با من.بریم و یه فیلمی رو ببینیم که اصلا" ترسناک نباشه.
لبم را گاز گرفتم.من نمی خواستم مسائلم را با مایک در میان بگذارم،حتی نه در این موقعیتی که او یکی از افراد معدودی بود که حاضر شده بود دیوانه بودن من را فراموش کند.اما چنین وضعیتی بیش از حد برایم اشنا بود.سال گذشته نیز او برای مهمانی رقص از من دعوت کرده بود.امیدوار بودم سال گذشته ان اتفاق نیفتاده بود.دلم می خواست این بار هم می توانستم جِس را به عنوان بهانه مطرح کنم.
پرسیدم:یعنی با هم قرار بذاریم:
احتمالا" در این موقع،صداقت بهترین روشی بود کهمی توانستم به کار ببرم.
لحن صدایم او را کمی به تأمل واداشت،بعد گفت:اگه تو بخوای.اما لازم نیست حتما" اونطوری باشه.
با صدای اهسته ای که لحن صادقانه ای داشت،گفتم:نه!من با کسی قرار نمی ذارم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۰۹ عصر
به راستی،واقعیت را گفته بودم.تمام دنیا،فاصله ی غیر قابل باوری با من داشت.
او پیشنهاد کرد:فقط مثل دو تا دوست؟
حالا دیگر چشم های آبی او اشتیاق اولیه را نداشتند.امیدوار بودم منظور او واقعا" این باشد که ما در هرحال بتوانیم،با هم دو دوست معمولی باشیم.
گفتم:می تونست خوش بگذره.اما من برای این جمعه برنامه هایی دارم.شاید هفته ی دیگه؟
-چی کار می خوای بکنی؟
سعی کرده بود لحنش بی تفاوت به نظر برسد،اما چندان در این کار موفق نبود.
-تکالیف مدرسه.قراره...با یکی از دوستام درس بخونیم.
-اوه.باشه.شاید هفته ی دیگه.
او تا نزدیکی اتومبیلم همراهی ام کرد،اما دیگر زیاد سرحال نبود.او من را به وضوح به یاد اولین ماه هایی که به فورکس امده بودم،می انداخت.گویی،به نقطه ی آزاد برگشته بودیم و حالا دیگر همه چیز شبیه به یک پژواک بود.یک پژواک پوچ،عاری از عشق و علاقه ای که پیش تر وجود داشت.
شب بعد،برای چارلی اصلا" تعجبی نداشت که جاکوب و مرا با کتابهایی که روی کف اتاق نشیمن،در اطرافمان پخش شده بودند،ببیند.برای همین،حدس زدم که او و بیلی در مورد ما صحبت کرده اند.
چارلی گفت:هی بچه ها
و در همان حال چشم هایش را به طرف اشپزخانه حرکت داد.بوی لازانیایی که تمام بعدازظهر،برای پختن ان وقت صرف کرده بودم و جاکوب در تمام مدت،مشغول نگاه کردن به من و ناخنک زدن به ان بود-از اشپزخانه به درون حال می امد.وظیفه ام را خوب انجام داده و سعی کرده بودم جبران همه ی پیتزا خوری ها را کرده باشم.
جاکوب برای شام ماند و یک بشقاب از لازانیا را برای بیلی برد.اما پیش از رفتن،با بی میلی یک سال دیگر به سن من اضافه کرده بود،چون اشپز خوبی بودم.
جمعه را در گاراژ سپری کردیم ،و شنبه ،بعد از پایان شیفت کاری من در فروشگاه نیوتون،نوبت انجام تکالیف درسی بود.چارلی که دیگر خیالش از سلامت عقلی من راحت شده بود،با هری برای ماهیگیری رفته بود.وقتی برگشت،همه ی تکالیف ما تمام شده بود.احساس پختگی و غرور می کردیم و مشغول تماشای فیلم مانستر گاراژ از شبکه ی دیسکاوری بودیم.
جاکوب آهی کشید و گفت:احتمالا" باید برم.از اون چیزی که فکر می کردم،دیرتر شده.
غرولندکنان گفتم:باشه،من تو رو می رسونم.
او با دیدن ناخشنودی من از رفتن خودش،خندید.به نظر راضی می امد.
وقتی که به تنهایی درون اتومبیل من نشستیم،گفتم:فردا،کارمون رو ادامه می دیم.من چه وقت بیام؟
در لبخند او هیجان مبهمی دیده می شد او گفت:صبر کن تا بهت زنگ بزنم،باشه؟
اخم کردم و گفتم:باشه.
و در همان حال در حیرت بودم که چه اتفاقی افتاده است.لبخند جاکوب پهن تر شد.
*************
صبح روز بعد،درحالی که منتظر تماس تلفنی جاکوب بودم و سعی می کردم آثار کابوس شب گذشته را از ذهنم برانم،خانه را تمیز کردم .منظره ی کابوسم عوض شده بود.شب گذشته،درمیان انبوه سرخس هایی که همچون امواج دریا من را دربر گرفته بودند،به این سو و ان سو می رفتم.درخت های عظیم الجثه ی شوکران،در میان دریای سرخس ها دیده می شدند.چیز دیگری انجا نبود.من گم شده بودم و تنها و بی هدف به دور به دور خودم می چرخیدم،بی انکه به راستی در جستجوی چیزی باشم.دلم می خواست به خاطر سفر ابلهانه ای که به محل خانه ی خالی کالن ها کرده بودم،لگد جانانه ای به خودم بزنم.کابوس را از ذهن خوداگاهم بیرون راندم و امیدوار بودم ان را در گوشه ای به زنجیر بکشم و مانع فرارش شوم!
چارلی در بیرون از خانه،کروزر خودش را می شُست.برای همین هم وقتی که تلفن زنگ زد،من بُرِس نظافت حمام را زمین انداختم و به طبقه ی پایین دویدم تا گوشی را بردارم.
نفس زنان گفتم:الو؟
جاکوب گفت:بلا
صدایش لحن رسمی و عجیبی داشت.
-هی جِیک.
-فکر می کنم که...ما امروز با هم قرار داریم.
در لحن صدایش،چیزهای زیادی حس می شد.
لحظه ای طول کشید تا منظور او را بفهمم.پرسیدم:تعمیر موتورها تموم شده؟باورم نمیشه!عجب زمان بندی فوق العاده ای!
به راستی به چیزی احتیاج داشتم تا ذهن مرا از کابوس ها و احساس پوچی برهاند.
جاکوب گفت:آره،اونها حرکت می کنن و عیب و ایرادی هم ندارن.
-جاکوب،بدون شک تو با استعدادترین و عجیب ترین ادمی هستی که من می شناسم.برای این کارِت،ده سال به سن تو اضافه می کنم.
-عالیه!پس حالا دیگه من میونسال هستم.
خندیدم و گفتم:من هم دارم بزرگ می شم.
وسایل نظافت را به زیر سکوی حمام انداختم و به سرعت ژاکتم را چنگ زدم.
وقتی با سرعت از کنار چارلی می گذشتم،او پرسید:داری می ری جِیک رو ببینی؟
این را به عنوان سوال نگفته بود.
وقتی به درون اتومبیلم می پریدم،گفتم:آره.
چارلی پشت سرم فریاد زد:کمی بعد من می رم اداره.
درحالیکه سوئیچ را می چرخاندم،فریاد زدم:باشه.
چارلی چیز دیگری هم گفت،اما غرش موتور اتومبیل مانع از شنیدن صدای او بود.شبیه صدای اتومبیل اتش نشانی بود،که عازم ماموریت مهار اتش باشد.
اتومبیلم را کنار خانه ی بلک ها،نزدیک درختها، پارک کردم تا گذاشتن مخفیانه ی موتورها به پشت اتومبیل،با سهولت بیشتری انجام شود.وقتی پیاده شدم،رنگ براق و درخشانی به چشمم خورد-انجا،در مقابل من،دو موتورسیکلت براق،یکی قرمز،یکی سیاه-زیر درخت صنوبر قرار داشتند و از اطراف خانه دیده نمی شدند.جاکوب اماده بود.
دورِفرمان هریک از موتورها،تکه ای ربان ابی رنگ به شکل پاپیون کوچکی بسته شده بود.وقتی جاکوب از خانه بیرون دوید،من هنوز مشغول خندیدن به ان روبانها بودم.
درحالیکه چشمهایش برق می زد با صدای آهسته ای گفت:حاضری؟
من از روی شانه ی او نگاهی انداختم،اما هیچ اثری از بیلی نبود.
گفتم:آره
اما حالا کمی از هیجانم کاسته شده بود؛سعی کردم خودم را روی موتورسیکلت مجسّم کنم.
جاکوب به راحتی موتورها را روی کف اتومبیل گذاشت و انها را با دقت به پهلو خواباند تا دیده نشوند.
بعد درحالیکه صدایش از فرط هیجان،بلندتر از همیشه بود،گفت:بریم.من بهترین جا رو می شناسم-هیچ کسی اونجا ما رو پیدا نمی کنه.
به سمت جنوب شهر رانندگی کردیم.جاده ی خاکی با پیچ و خم زیادی در میان جنگل امتداد داشت.گاهی به جز درخت ها چیزی وجود نداشت و گاهی منظره ی نفس گیر اقیانوس آرام،نیز به چشم می خورد.که امتداد ان به افق وصل شده بود و آب های ان در زیر ابرها،رنگ خاکستری تیره داشت.ما بالاتر از ساحل بودیم و روی جاده ای پیش می رفتیم که از فراز پرتگاه هایی که ساحل را احاطه کرده بودند،می گذشت.به نظر می رسید که منظره ی پیش رو و اطرافمان تا بی نهایت گسترده شده باشد.
اتومبیل را با سرعت کمی پیش می بردم،طوری که بتوانم هنگام پیچ خوردن جاده و نزدیک شدن ان به صخره های ساحلی،با خیالی اسوده نگاهی به اقیانوس بیافکنم.جاکوب،مشغول صحبت کردن در مورد اتمام تعمیر دوچرخه ها بود، اما توضیحات او رفته رفته فنی شده و من توجه زیادی به انها نداشتم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۰ عصر
ناگهان-چهار نفر را دیدم که روی سنگ برامده ای،با فاصله ی بسیار اندکی از لبه ی یک پرتگاه،ایستاده بودند.از ان فاصله نمی توانستم سن و سال انها را تشخیص بدهم،اما به نظر می امد که همگی مرد باشند...برخلاف سرمای گزنده ی هوای ان روز،به نظر می رسید که انها چیزی به جز شلوارک نپوشیده بودند!
همچنان که نگاهم به انها بود،بلند قامت ترین فرد در میان انها،به لبه ی پرتگاه نزدیکتر شد.بی اختیار سرعت اتومبیل را کاهش دادم؛هنوز پایم را با تردید روی پدال ترمز نگه داشته بودم.
وبعد...ان مرد خودش رااز لبه ی پرتگاه به پایین پرت کرد!
فریاد کشیدم:نه!
و پایم را محکم روی ترمز فشار دادن.
جاکوب با لحن وحشت زده ای فریاد زد:چی شده؟
-اون مرد-اون همین الآن از پرتگاه پایین پرید!چرا اونای دیگه جلوشو نگرفتن؟باید امبولانس خبر کنیم!
در اتومبیل را به سرعت گشودم و با حرکت بی معنایی پیاده شدم.سریع ترین راه برای تلفن کردن،این بود که به خانه ی بیلی برگردیم.اما من نمی توانستم چیزی را که دیده بودم،باور کنم.شاید به طور ناخوداگاه،از اتومبیل پیاده شده بودم تا چیزی را ببینم که با انچه که از پشت شیشه ی اتومبیل دیده بودم،تفاوت داشته باشد!جاکوب خندید و من به سرعت به طرف او برگشتم و به چهره اش خیره شدم.چگونه ممکن بود او تا این حد بی عاطفه و خون سرد باشد؟جاکوب با لحن شیطنت امیزی گفت:اونها فقط مشغول پرش از روی صخره هستن؛بلا.فقط دارن تفریح می کنن.می دونی که لاپوش،مرکز خرید و تفریح نداره.
اما آزردگی عجیبی در لحن صدایش احساس می شد.
-من،مات و مبهوت، تکرار کردم:پرش از روی صخره؟
بعد با ناباوری به نفر دوم نگاه کردم که به لبه ی پرتگاه نزدیک شد.مکثی کرد و بعد با ظرافت خاصی،خودش را در آغوش آسمان رها کرد.زمان سقوط او،برای من به اندازه ی ابدیت طول کشید و سرانجام او به نرمی،سینه ی امواج خاکستری دریا را شکافت.
دوباره روی صندلی اتومبیلم نشستم و درحالی که هنوز با چشم های گشاده به دو پرش کننده ی دیگر خیره شده بودم،گفتم:عجب!ارتفاع خیلی زیاده.باید بیشتر از سی متر باشه.
-خوب،آره.بیشتر ما از ارتفاع پایین تری می پریم،از روی سنگی که روی صخره ای با نصف این ارتفاع قرار داره.
بعد از پشت پنجره ی پهلویی اش به نقطه ای اشاره کرد که ارتفاع بسیار معقول تری داشت.
جاکوب گفت:اینا دیوونه شدن.احتمالا" می خوان قدرتشون رو به رخ بکشن!منظورم اینه که امروز هوا واقعا" خیلی سرده.فکر نمی کنم افتادن توی این آب لذت بخش باشه.
بعد،طوری چهره اش را درهم کشید که گویی از ان پرش ها خیلی ناراحت شده بود.کمی تعجب کردم.فکر می کردم که هیچ چیزی نمی تواند او را ناراحت کند.
کلمه ی «ما»هنوز در خاطرم مانده بود.پریدم:تو هم از صخره می پری؟
-خوب معلومه.
بعد شانه ای بالا انداخت و لبخند زد و گفت:لذت بخشه کمی هم ترسناکه،به خاطر سرعت زیاد.
برگشتم و دوباره نگاهی به صخره ها انداختم،جایی که نفر سوم به طرف لبه به راه افتاده بود.در تمام عمرم،عملی تا به ان حد جسورانه ندیده بودم.چشم هایم باز مانده بودند و لبخند می زدم.گفتم:جِیک،تو باید منو برای پرش از صخره ببری.
او اخم کرد و حالتی حاکی از ناخشنودی در چهره اش نقش بست و گفت:بلا،تو همین الآن می خواستی برای سام امبولانس خبر کنی.
در حیرت بودم که او چگونه توانسته بود از ان فاصله،سام را بشناسد.
درحالیکه دوباره از اتومبیل پیاده می شدم،گفتم:می خوام یه امتحانیبکنم.
جاکوب،مچ دستم را گرفت و گفت:امروز نه،باشه؟ حداقل می تونیم منتظر یه روز کرم تر بمونیم.
با لحنی موافق گفتم:باشه.عالیه.
در باز بود و نسیم سرد،بازویم را بی حس کرده بود.گفتم:اما من می خوام زودتر برم.
او چشمهایش را چرخی داد و گفت:زود:بلا،گاهی تو خیلی عجیب می شی.اینو می دونستی؟
آهی کشیدم و گفتم:آره
-اینم بگم که قرار نیست ما از بالای صخره بپریم.
من با علاقه نگاه می کردم و دیدم که پسر سوم،با جهش بلندتری نسبت به دو نفر اول،خودش را به آسمان افکند.درحال سقوط،او بدنش را پیچ و تاب می داد و حرکاتی شبیه به حرکت چرخ و فلک در ژیمناستیک انجام می داد؛گویی درحال انجام سقوط آزاد از هواپیما بود.او مطلقا" آزاد و رها و البته بی پروا و غیرمسئول به نظر می رسید!
با لحن موافقی گفتم:باشه.دفعه ی اول نمی پریم.
جاکوب آهی کشید.
بعد با بی حوصلگی پرسید:بالاخره قراره ما امروز موتورها رو امتحان کنیم یا نه؟
نگاهم را از چهارمین نفری که خودش را برای پرش از پرتگاه آماده می کرد،گرفتم و گفتم:باشه،باشه.
کمربند ایمنی ام را بستم.موتور،هنوز روشن بود و همچنان که درجا کار می کرد،صدای غرش ان به گوش می رسید.در را بستم و دوباره به سمت پایین جاده راه افتادیم.
پرسیدم:راستی اون چهار نفر چه کسانی بودن-اون دیوونه ها رو می گم.
او صدای مشمئز کننده ای از بیخ گلویش دراورد و گفت:گروه خلاف کارهای لاپوش!
پرسیدم:شما یه گروه دارین؟
بعد احساس کردم که به موضوع علاقه مند شده ام.
او به واکنش من خندید و گفت:نه به اون شکل.قسم می خورم که اونها هیچ وقت برای دعوا پیش قدم نمی شن،همیشه دنبال صلح و ارامشن.
بعد صدایی از بینی اش در اورد و ادامه داد:یه روز یه یارو که از جایی نزدیک به ماکارِز می اومد و خیلی گنده بود و ظاهر ترسناکی داشت،به ایجا اومد.خوب،شایع شده بود که اون به بچه ها مِتادون می فروشه،و سام اولی و طرفدارانش،اونو از منطقه ی ما بیرون کردن.همه ی این بروبچه ها به فکر سرزمین ما هستن،به فکر غرور قبیله ای...حتما" فکر می کنی که موضوع دیگه داره خنده دار میشه.بدترین قسمت موضوع اینه که شورای قبیله هم اونها رو جدی می گیره.اِمبری گفت که شورا همیشه با شام ملاقات می کنه.جاکوب سرش را تکان داد و با چهره ای کاملا" آزرده ادامه داد:اِمبری از هری کلی یرواتر شنید که اونا اسم خودشون رو محافظان یا چیزی مثل اون گذاشته ان.
دستهای جاکوب مشت شدند،گویی دلش می خواست به چیزی ضربه بزند.تا ان موقع،هرگز چنین حالتی را در او ندیده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۰ عصر
بودم.
شنیدن نام سام اولی،حیرتم را برانگیخت.نمی خواستم ذکر این نام،تصاویر مربوط به کابو.سم را به ذهنم باز گرداند،بنابراین با تلاش سریعی،فکرم را متوجه موضوع دیگری کردم.
از جاکوب پرسیدم:تو زیاد از اونها خوشت نمی اد.
با لحن کنایه امیزی جواب داد:این طور به نظر می اد؟
-خوب،به نظر نمی اد که اونها کار بدی بکنن.
سعی داشتم اورا تسکین دهمتا دوباره شاد و سرحال شود.ادامه دادم:خوب،اونها دلشون می خواد ادای یه باند رو دربیارن.البته کمی آزار دهنده اس.
-آره.تازه آزار دهنده کلمه ی خوبیه.اونها همیشه در حال خودنمایی هستن.اونها مثل...مثل...نمی دونم چی بگم.اونها مثل ادمهای خشن رفتار می کنن.یه روز،توی ترم گذشته،من همراه با اِمبری و کوئیل توی فروشگاه بودم که سام با دو تا از طرفداراش،جَرید و پُل،از رته رسیدن.کوئیل بهشون تیکه پروند،می دونی که چه دهن گشادی داره.خلاصه این حرف اون به پُل برخورد.چشم هاش به کلی تیره شد و یه جور خاصی لبخند زد-نه،دندوناشو نشون داد اما لبخند نزد-به نظر می رسید اونقدر عصبانی بود که بدنش می لرزید.اما سام،دستش رو روی سینه ی پل گذاشت و سرش رو تکون داد.پل یه دقیقه ای به سام نگاه کرد و بعد اروم شد.راستش،به نظر می رسید که سام جلوی اونو گرفته بود-مثل این بود که اگه سام این کارو نمی کرد،اون می خواست ما رو تیکه پاره کنه!
جاکوب،ناله ای کرد و ادامه داد:مثل یه فیلم وسترن بود.می دونی که سام کم و بیش سنش از ما بیشتره.اون بیست سالشه.اما پل مثل ما،شونزده ساله اس.قدش از من کوتاه تر و هیکلش ام به کوئیل نمی رسه.فکر می کنم هرکدوم از ما دو نفر؛می تونست حساب اونو برسه.
با لحنی موافق گفتم:آدم های خشنی هستن.
وقتی جاکوب مشغول تعریف کردن ان ماجرا بود،می توانستم ان را در ذهنم تجسم کنم،و به یاد چیزی افتادم...یک گروه سه نفری ازز مردان تیره پوستی که بسیار نزدیک به هم و کاملا" بی حرکت در اتاق نشیمن خانه ی پدرم ایستاده بودند.این تصویر در ذهنم،یک وری ثبت شده بود،چون وقتی دکتر گِراندی و چارلی روی من خم شده بودند،سر من روی صندلی راحتی قرار داشت...آیا این همان تصویر گروه سام بود؟
برای اینکه ذهنم را از خاطره های تیره برهانم،دوباره با سرعت شروع به صحبت کردم:فکر نمی کنی سن سام برای این جور کارها،کمی زیاد باشه؟
-همین طوره.قرار بود اون به دانشگاه بره،اما نرفت.و هیچ کس هم برای این کار،اونو سرزنش نکرد.وقتی خواهر من یه بورسیه ی جزئی رو قبول نکرد و ازدواج کرد،همه ی اعضای شورای قبیله ناراحت شدند.اما،اوه نه،سام اولی هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
خطوط نااشنای خشم،چهره اش را پوشاندند-خشم و چیز دیگری که ابتدا نمی توانستم ان را تشخیص دهم.
جاکوب ادامه داد:واقعا" ناراحت کننده و ...عجیب به نظر می اد.اما من نمی فهمم که تو چرا از این قضیه تا این حد ناراحتی.
نگاه مخفیانه ای به صورت او انداختم و امیدوار بودم که او را نرنجانده باشم. او ناگهان ارام گرفته بود و از پنجره ی کناری اتومبیل به بیرون نگاه می کرد.
با لحن ملایمی گفت:پیچ رو رد کردی.
من بدون متوقف کردن اتومبیل،دور بسیار سریع و U شکلی زدم که باعث شد نیمی از اتومبیل از جاده خارج شود و چیزی نمانده بود که با درختی برخورد کنیم.
وقتی وارد جاده ی کناری شدم،زیر لب گفتم:ممنون که حواست جمع بود.
لحظه ی کوتاهی سکوت برقرار شد.
بعد،او با لحن ارامی گفت :هر جا که دلت بخواد،می تونی توقف کنی.
اتومبیل را کنار جاده متوقف و موتور را خاموش کردم.گوشهایم در سکوتی که حاکم شده بود، زنگ می زدند. هردو پیاده شدیم و جاکوب به عقب اتومبیل رفت تا موتورها را پایین بیاورد.سعی کردم از رنگ رخسارش،به راز درونی اش پی ببرم.چیزی او را ناراحت کرده بود. گویی من روی نقطه ی حساسی انگشت گذاشته بودم.
وقتی او موتور قرمز را کنار من روی زمین گذاشت،با بی میلی لبخندی زد و گفت: تولد به تاخیر افتادت مبارک!برای این کار آماده ای؟
-فکر می کنم باشم.
موتور،ناگهان هیبت تهدید کننده و ترسناکی پیدا کرده بود،یعنی وقتی به یاد اوردم به زودی باید پشت ان بنشینم.
او با لحن مطمئنی گفت: با سرعت کم شروع می کنیم.
وقتی که جاکوب برای اوردن موتور خودش رفت،من با احتیاط موتور خودم را به گلگیر اتومبیل تکیه دادم.
وقتی جاکوب اتومبیل را دور زد و برگشت،با تردید گفتم: جِیک.
-بله؟
-در مورد سام،چیه که واقعا" تو رو ناراحت می کنه؟ موضوع دیگه ای هم هست؟
به دقت به چهره ی او نگاه کردم.او اخم کرو،اما به نظر نمی رسید که عصبانی باشد.نگاهی به خاک کفش هایش انداخت و پایش را چندین بار به لاستیک جلوی موتورش زد،مثل اینکه بخواهد وقت کشی کند.
بعد آهی کشید و گفت:به خاطر- رفتاریه که اونها با من دارن.اینه که منو کُفری می کنه.
بعد،ناگهان کلمات به تندی از دهانش خارج شدند:می دونی،شورای قبیله باید از افراد هم شأن تشکیل بشه،اما اگه قرار باشه،رهبری انتخاب بشه،اون کسی جز پدر من نمی تونه باشه.من هیچ وقت نفهمیدم که چرا اونها با پدر من چنین رفتاری دارن.چرا باید پدر من حرف آخرو بزنه؟ این موضوعیه که به پدرش و پدرِ پدرش مربوط می شه.جَد من، افرایم بلک، آخرین رهبری بود که ما داشتیم،و شاید برای همینه که افراد قبیله هنوز به حرف بیلی گوش می کنن.اما من مثل هرکس دیگه ای هستم.پیش تر،هیچ کس با من طور خاصی رفتار نمی کرد،البته تا حالا.
من که غافلگیر شده بودم، پرسیدم:سام با تو رفتار خاصی داره؟
-آره.
بعد سرش را بالا اورد و با چشم های نگرانش به من نگاه کرد و گفت:اون،طوری به من نگاه می کنه که انگار منتظر اتفاق خاصی هست...مثل اینکه فکر می کنه ممکنه من یه روز به اون گروه مسخره اش ملحق بشم.اون بیشتر از هر کس دیگه ای، به من توجه نشون می ده. حالم ازش بهم می خوره.
-تو که مجبور نیستی به گروه اون ملحق بشی.
لحن صدایم عصبانی بود،چون این موضوع واقعا" جاکوب را ناراحت کرده بود و ناراحتی جاکوب خشم مرا بر می انگیخت.
این گروه به اصطلاح محافظان چه تصوری از خودشان داشتند؟
جاکوب گفت: آره،درسته. 
وهمچنان با همان ریتم قبلی، به لگد زدن به لاستیک موتور ادامه داد.
می دانستم که چیزهای دیگری هم بود.
جاکوب اخم کرده بود، و ابروهای او طوری بالا رفته بودند که به جای اینکه عصبانی به نظر بیاید،غمگین و نگران به نظر می رسید.
به نظر نمی امد همه ی موضوعات بهم ربط داشته باشد، اما ناگهان از خود پرسیدم که آیا من باعث به وجود آمدن مشکل برای دوستان او بوده ام یا نه. پرسیدم: مدتیه که تو خیلی با من این ور و اون ور می ری.
ناگهان،احساس کردم که خودخواهی من اورا از دوستانش جدا کرده بود.
-نه،موضوع این نیست. فقط به من مربوط نمیشه- به کوئیل و به هرکس دیگه ای هم مربوط میشه.اِمبری یه هفته به مدرسه نیومد ،اما هروقت که ما به سراغش رفتیم تا اونو ببینیم، خونه نبود، و وقتی که برگشت... به نظر... به نظر آدم دیگه ای می اومد. وحشت زده بود. کوئیل و من ،هر دو مون سعی کردیم اونو وادار کنیم تا مشکل خودشو به ما بگه، اما اون با هیچ کدوم از ما حرف نزد.
با نگرانی به جاکوب خیره شدم و لب پایینم را گاز گرفتم -او واقعا" وحشت کرده بود،اما به من نگاه نمی کرد. او به پای خودش که به لاستیک چرخ موتور لگد میزد، خیره شده بود. گویی ان پا متعلق به کس دیگری بود. سرعت لگد زنی او رفته رفته افزایش یافت.
-بعد، این هفته، یه دفعه اِمبری رو دیدیم که با سام و دارو دسته ی اون قدم می زنه. امروز روی لبه ی پرتگاه بود.
لحن جاکوب،آرام و ناراحت بود. سرانجام ، به من نگاه کرد و گفت: بلا، اونا بیشتر از اینکه منو اذیت کنن، اِمبری رو اذیت کرده ان. اون نمی خواست هیچ ارتباطی با اونها داشته باشه. اما حالا طوری دنبال سام راه افتاده که انگار عضو یه فرقه شده باشه.
او مکثی کرد و ادامه داد: این همون اتفاقیه که برای پل افتاده، درست به همون شکل. اون اصلا" با سام دوست نبود. بعد، چند هفته ای تو مدرسه پیداش نبود و وقتی که برگشت، ناگهان سام مالک اون شده بود! نمی دونم معنی این چیه؟ سر در نمی ارم.اما فکر می کنم که باید ته و توی قضیه رو در بیارم، چون اِمبری دوست منه...سام، با تمسخر به من نگاه می کنه... و ...
او جمله اش را ناتمام گذاشت.
پرسیدم: در این مورد، با بیلی صحبت کردی؟
حالا وحشت جاکوب به من هم سرایت کرده وپشت گردنم یخ کرده بود.
چهره ی جاکوب حالت طعنه امیزی به خود گرفت ، و وقتی شروع به صحبت کرد، صدایش مثل صدای پدرش کلفت شده بود: جاکوب! لازم نیست نگران چیزی باشی . اگه تا چند سال دیگه تو تبدیل...خوب ،باشه بعدا" برات توضیح می دم.
بعد جاکوب صدایش را به لحن عادی برگرداند و ادامه داد: چی ممکن بود از این جمله ی نصفه نیمه ی اون دستگیرم بشه؟ شاید، منظور اون این بود که من دارم به سن بلوغ، یا سن قانونی نزدیک می شن. این یه موضوع دیگه اس. یه چیز غلطه.
حالا او داشت لب پایینش را گاز می گرفت و مشت هایش را گره می کرد. به نظر می رسید چیزی نمانده به گریه بیفتد.
با لحن مطمئنی گفتم:اوه، جِیک، مشکلی پیش نمی اد. اگه اوضاع از اینی که هست، بدتر بشه، تو می تونی بیای با من و چارلی زندگی کنی. نترس! یه فکری براش می کنیم!
او لحظه ای کاملا" بی حرکت ماند و بعد با حالت تردید امیزی گفت: متشکرم، بلا.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۱ عصر
صدای او گرفته تر از همیشه بود.
لحظه ای، به همان وضع ماندیم.
جاکوب گفت: اگه همیشه اینطوری واکنش نشون بدی، من سعی می کنم حالم بیشتر از این ها بد بشه!
حالا دوباره لحن او شاد و عادی بود و صدای خنده اش در گوشم می پیچید.
انگشت های او با ملایمت و احتیاط ،موهای من را لمس کردند.
خوب، این برای من به معنای دوستی بود.
گفتم: سخت میشه باور کرد که من دو سال از تو بزرگتر هستم. در همان حال، روی کلمه ی بزرگتر تاکید کرده بودم. ادامه دادم: تو باعث میشی که احساس کنم کوتوله هستم.
حالا که تا ان حد نزدیک به او ایستاده بودم، واقعا" مجبور بودم گردنم را برای دیدن صورت او بالا بکشم.
-یادت نره که با حساب تو ،من الآن چهل سال رو هم رد کردم.
-اوه ،درسته.
او سرم را نوازش کرد و با لحن موذیانه ای گفت: تو مثل یه عروسکی.
گفتم: البته عروسک چینی.
چشم هایم را چرخی دادم و گام دیگری به سمت عقب برداشتمو گفتم: پس بیا مواظب باشیم، این عروسک تَرَک نخوره.
-بلا، واقعا" فکر نمی کنی که شبیه به یه عروسک هستی؟
بازوی قهوه ای رنگش را به طرف بازوی من دراز کرد. رنگ پوست ها با هم در تضاد بودند.
جاکوب گفت: من هیچ وقت کسی رو ندیده ام که پوستش روشن تر از پوست تو باشه... خوب، به جز...
او حرفش را قطع کرد و من نگاهم را از او دور کردم و سعی کردم چیزی که او خیال گفتن ان را داشت، درک نکنم.
پرسید: خوب، حالا قراره سواره بریم یا اینکه چی؟
با لحنی موافق گفتم:بیا شروع کنیم...
حالا مشتاق تر از چند لحظه ی پیش بودم. جمله ی ناتمام او به یاد من انداخت، که برای چه کاری انجا بودم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۱ عصر
فصل هشتم
آدرِنالین
جاکوب پرسید:بسیار خوب، کلاج کجاست؟
به میله ای که سمت چپ فرمان موتور بود،اشاره کردم. رها کردن ان میله،کار اشتباهی بود.موتورسیکلت بزرگ، در زیر من تکان خورد و چیزی نمانده بود که از یک طرف به پایین بیفتم.دوباره فرمان را چسبیدم و سعی کردم ان را صاف نگه دارم.
با لحن گله مندی گفتم: جاکوب، موتور سرپا نمی مونه.
او با لحن مطمئنی جواب داد:اگه تو حرکت کنی، سرپا می مونه. حالا، بگو ببینم ترمز کجاست؟
-پُشت پای راست من.
-غلطه.
او دست راست من را محکم چسبید و انگشت هایم را دور میله ای که بالای ساسات بود، پیچید.
گفتم: اما تو گفتی که...
-این، ترمزیه که تو لازم داری. فعلا" نباید از ترمز عقب استفاده کنی ،اون برای بعده ،یعنی برای وقتی که واقعا" بدونی چی کار باید بکنی.
با بدگمانی گفتم: به نظر درست نمی اد. مگه هر دو نوع ترمز مهم نیستند؟
-ترمز عقب رو فراموش کن، باشه؟ اینجا...
او دستش را دور دست من پیچید و با فشاری که به دست من اورد، باعث شد میله را به طرف پایین فشار دهم. یک بار دیگر دستم را فشار داد و گفت: این طوری باید ترمز کنی. یادت نره.
با لحنی موافق گفتم: باشه.
من دستگیره ی سمت راست را پیچاندم.
-دنده ؟
با پشت ساق پا ضربه ای به ان زدم.
-خیلی خوبه . فکر می کنم همه ی قطعات پایین رو یاد گرفتی. حالا فقط باید موتورو راه بندازی.
زیر لب گفتم: آها
می ترسیدم بیشتر از این چیزی بگویم. معده ام به طور عجیبی پیچ می خورد و فکر کردم شاید صدایم بشکند. وحشت کرده بودم. سعی کردم به خودم تلقین کنم که ترسم بی اساس است.تا همان موقع هم بدترین دوره ی ممکن را از سر گذرانده بودم. در مقایسه با ان، چطور ممکن بود حالا چیزی باعث وحشتم بشود؟ حالا دیگر می توانستم به چهره ی مرگ خیره شوم و بخندم!
اما معده ام گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.
به امتداد طولانی جاده ی خاکی خیره شدم که در دو طرف با پوشش سبزی احاطه شده بود. جاده شنی و مرطوب بود، اما به هر حال بهتر از یک جاده ی گلی بود.
جاکوب دستور داد: از تو می خوام که کلاج رو محکم نگه داری.
انگشتهایم را دور کلاج پیچیدم.
بعد جاکوب با حالت تاکید امیزی گفت: اینی که می خوام بگم، خیلی مهمه بلا. نذار کلاج از دستت دربره. باشه؟ فکر کن که من یه نارنجک به دست تو داده ام. سوزن نارنجک بیرون اغومده و حالا تو ضامن اونو نگه داشتی.
کلاج را محکم تر فشار دادم.
-خوبه. فکر می کنی بتونی موتورو راه بندازی؟
از بین دندان های بهم فشرده ام ،گفتم :اگه پای خودمو تکون بدم، می افتم.
در همان حال، انگشتهایم را محکم دور ان نارنجک لرزنده نگه داشته بودم.
-باشه، من این کارو می کنم. نذار کلاج دربره.
او قدمی به طرف عقب برداشت و ناگهان پایش را محکم روی پدال فشار داد.صدای گوشخراش کوتاهی شنیده شد و نیروی ضربه ی او موتورسیکلت را تکان داد.چیزی نمانده بود که به یک طرف بیفتم، اما قبل از اینکه همراه با موتور به زمین برخورد کنم، جِیک موتور را گرفت.
او با لحن تشویق امیزی گفت: همون جا بایست. کلاج رو که هنوز ول نکردی؟
نفس زنان گفتم: نه.
-چاهاتو محکم کن- دوباره امتحان می کنم.
اما ناگهان دستش را هم روی پشت موتور گذاشت تا خیالش راحت تر شود.
جاکوب مجبور شد، چهار ضربه ی دیگر به پدال وارد کند تا سرانجام موتور روشن شود.احساس می کردم موتور در زیر من، مثل حیوان خشمگینی می غرد. ان قدر کلاج را نگه داشته بودم، که انگشتهایم به درد امده بودند.
او پیشنهاد کرد:ساسات رو خیلی یواش امتحان کن. و بازم کلاج رو نباید ول کنی.
دستگیره ی سمت راست را با تردید پیچاندم.اگرچه پیچشش اندکی بود، اما باعث شد موتور زیر من به غرش دربیاید. حالا ان حیوان ،خشمگین ،عصبانی و گرسنه به نظر می امد! جاکوب با خشنودی زیاد لبخند زد.
بعد پرسید: یادت میاد که چطور باید موتورو توی دنده ی یک بذاری؟
-آره.
-پس زود باش، این کارو بکن.
-باشه.
او چند لحظه منتظر ماند و بعد گفت: پای چپ.
گفتم: می دونم.
بعد نفس عمیقی کشیدم.
جاکوب پرسید: مطمئنی که می خوای این کارو بکنی؟ به نظر وحشت زده میای؟
با لحن تندی گفتم: حالم خوبه.
دنده را یک درجه به طرف پایین فشار دادم.
او من را تحسین کرد: خیلی خوبه. حالا، خیلی اروم فشار دست رو روی کلاج کم کن.
او یک قدم از موتورسیکلت فاصله گرفت.
با ناباوری پرسیدم: از من می خوای که ضامن نارنجک رو ول کنم؟
تعجبی نداشت که خودش عقب رفته بود!
-بلا، برای حرکت کردن، باید این کارو بکنی. فقط کلاج رو کم کم ول کن.
وقتی فشار دستم را روی کلاج کم کردم، ناگهان صدایی شنیدم که من را به حیرت انداخت، چون این صدا به پسری که کنارم بود، تعلق نداشت!
صدای نرم مخمل مانند، گفت: بلا، این کار جسورانه، بچگانه و ابلهانه است.
نفس زنان گفتم: اوه.
و ناگهان دستم کلاج را رها کرد.
موتور حرکتی تند و شدید کرد و من را به طرف جلو کشید و بعد روی زمین افتاد، درحالیکه نیمی از ان روی من افتاده بود. غرش موتور به طور ناگهانی قطع شد.
جاکوب، موتور سنگین را به ارامی از روی من برداشت و پرسید: بلا، صرمه دیدی؟
اما من به او گوش نمی کردم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۲ عصر
صدای نرم، با وضوح کاملی به گوشم رسید: من که بهت گفتم!
جاکوب، شانه ام را تکان داد و گفت:بلا.
مات و مبهوت، زیر لب گفتم: حالم خوبه.
در واقع، حالم بهتر از این نمی شد. صدای درون سرم دوباره بازگشته بود، و هنوز با پژواک های نرم و مخملی در گوش هایم زنگ می زد.
ذهنم به سرعت در میان احتمالات موجود به جستجو پرداخت. اینجا هیچ نوع اشنایی وجود نداشت- روی جاده ای که هرگز ان را ندیده بودم و درحال انجام کاری که پیش تر هرگز انجام نداده بودم. پس این توهم ها حتما" خاستگاه دیگری داشت... احساس کردم هورمون آدرنالین باز هم به سرعت در رگهایم جاری شده است و فکر کردم که پاسخ را یافته ام. شاید ترکیبی از آدرنالین و احجساس خطر، ان صدا را در ذهنم ایجاد می کرد... و شاید هم منشأ ان حماقت محض بود!
جاکوب کمک کرد تا بلند شوم و روی پاهایم بایستم.
او پرسید: ببینم، سرت به زمین خورد؟
-فکر نمی کنم.
بعد سرم را به عقب و جلو تکان دادم و امتحان کردم.
پرسیدم: به موتور که آسیب نرسوندم، رسوندم؟
این فکر نگرانم کرده بود. می ترسیدم دوباره امتحان کنم.حداقل، نه ان موقع.جسور بودن، عاقبتی بدتر از انچه که تصور کرده بودم، داشت.می توانستم تقلب کردن را فراموش کنم.شاید من راهی برای ایجاد توهم پیدا کرده بودم- این موضوع،اهمیت بسیار بیشتری داشت.
جاکوب،رشته ی سریع افکارم را پاره کرد و گفت:نه، تو فقط موتورو خفه کردی. کلاج رو خیلی سریع ول کردی.
سرم را تکان دادم و گفتم: بذار دوباره امتحان کنم.
-مطمئنی؟
-کاملا"
این بار سعی کردم،خودم استارت بزنم. کار پیچیده ای بود. باید کمی به طرف بالا می پریدم تا با نیروی کافی، پایم را روی پدال استارت فشار دهم. هر بار که سعی کردم این کار را بکنم،چیزی نمانده بود از روی موتور بیفتم. دست جاکوب روی میله ی فرمان موتور در حرکت بود،و اماده بود درصورت نیاز، به کمکم بشتابد.
چند بار به خوبی سعی کردم، دفعات بیشتری هم تلاش ناموفق داشتم تا اینکه موتور روشن شد و لرزش ان را در زیر خودم احساس کردم. یادم امد که نارنجک به دست داشتم! گاز موتور را کمی افزایش دادم. با کوچکترین فشاری به دستگیره، غرش موتور بیشتر می شد. حالا من و جاکوب هردو لبخند می زدیم.
او یاداوری کرد:مواظب کلاج باش.
دوباره صدای توی سرم،با لحن تندی گفت: می خوای خودتو به کشتن بدی؟ همه ی کارها برای اینه؟
لبخند خفیفی زدم- پس روش مؤثری بود- و پرسش های ان صدارا نادیده گرفتم. جاکوب انجا بود و به طور حتم نمی گذاشت اتفاق بدی برای من بیفتد.
صدا دستور داد: برو خونه،پیش چارلی.
زیبایی محض صدا،حیرتم را برانگیخت. نمی توانستم به حافظه ام اجازه دهم چنین صدایی را فراموش کند، مهم نبود چه بهایی برای ان می پرداختم.
جاکوب،با لحن دلگرم کننده ای گفت: کلاج رو اهسته رها کن.
گفتم:همین کارو می کنم.
اما وقتی متوجه شدم این پاسخ کوتاه ممکن بود جوابی هم برای جاکوب، و هم برای ان صدا محسوب شود، ناراحت شدم. غرش موتور باعث شد که صدای توی سرم، غرولند کند.
این بار، ذهنم را متمرکز کردم تا به ان صدا اجازه ندهم غافلگیرم کند. فشار دستم را به دور کلاج،ذره ذره کم کردم. ناگهان دنده گرفت و من را به طرف جلو پرت کرد.
و من درحال پرواز بودم!
حالا بادی را احساس می کردم که قبل از حرکت موتور وجود نداشت. باد روی پوست سرم می وزید و موهایم را با چنان نیرویی به طرف عقب تاب می داد که گویی کسی درحال کشیدن ان بود. صبر کردم تا معده ام حال عادی پیدا کند؛آدرنالین در سرتاسر بدنم جریان داشت و رگ هایم را به سوزش انداخته بود. درخت ها با سرعت از کنارم می گذشتند و شبیه به دیوار سبزی بودند.
ام این، تازه دنده ی یک بود. دستگیره ی سمت راست را برای گاز بیشتر کمی پیچاندم و در همان حال پایم به طرف پدال دنده حرکت کرد.
صدای عصبانی که به شیرینی عسل بود، در گوشم گفت: نه، بلا! به کاری که می خوای بکنی، فکر کن!
از افزایش سرعت منصرف شدم و در همان موقع متوجه شدم که جاده با پیچ نرمی به طرف چپ می رود، درحالی که من هنوز مستقیما" به طرف جلو می رفتم...جاکوب به من نگفته بود که چطور باید بپیچم!
زیر لب با خودم گفتم: ترمز، ترمز.
و بی اختیار، همان طور که هنگام رانندگی با اتومبیلم عادت داشتم، پای راستم را محکم به طرف پایین فشار دادم.
ناگهان، تعادل موتور در زیر من بهم خورد.موتور ابتدا به یک طرف لرزش کرد و بعد به طرف دیگر. حالا موتور داشت من را به طرف دیوار سبز درخت ها می کشید و سرعت زیادی هم داشتم. سعی کردم فرمان را به طرف دیگر بپیچانم، اما تغییر ناگهانی مرکز ثقل وزن من، موتور را به طرف زمین فشار داد و موتور با حرکتی چرخشی به طرف درخت ها رفت.
باز هم موتور سیکلت روی من افتاد درحالی که با صدای بلندی می غرید، مرا روی شن های مرطوب کشید تا اینکه به چیز ساکنی برخورد کرد. نمی توانستم ببینم. صورتم میان خزه ها فرو رفته بود. سعی کردم سرم را بلند کنم اما چیزی مانع شد.
گیج و سردرگم بودم. مثل این بود که ناگهان سه چیز باهم به غرش در امده باشند- موتوری که رویم افتاده بود، صدایی که در سرم طنین انداز بود و یک چیز دیگر!...
جاکوب نعره زد: بلا!
بعد شنیدم که صدای غرش موتور قطع شد.
حالا دیگر موتو.رسیکلت من را به زمین ندوخته بود ومی توانستم به پهلو برگردم و نفسی بکشم. همه ی غرش ها فرو نشستند. زیر لب گفتم: عجب!
هیجان زده بودم. خودش بود! دستور ساخت صدای توهم امیز را یافته بودم: آدنالین به اضافه ی کمی خطر به اضافه ی کمی حماقت!!
یا چیزی بسیار شبیه به این.
جاکوب ،با نگرانی روی من خم شده بود. او گفت: بلا! بلا، زنده ای؟
با خوشحالی گفتم: حالم خیلی خوبه.
بازوها و پاهایم را باز و بسته کردم. به نظر می رسید که همه ی انها سالم بودند. گفتم: بیا دوباره امتحان کنیم.
جاکوب که هنوز نگران به نظر می رسید، گفت: بهتره نکنیم! فکر می کنم بهتره اول من تورو به یه بیمارستان برسونم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۲ عصر
-حال من خوبه.
-اوم، بلا، یه شکاف بزرگ روی پیشونیت درست شده و داره ازش خون می اد!
دستم را روی سر و پیشانی ام کشیدم. پیشانی ام مرطوب و چسبنده بود. تنها بویی که مشامم را پر کرده بود، بوی خزه ی خیس بود که نمی گذاشت بوی خون را حس کنم و برای همین بود که هنوز احساس تهوع نداشتم.
گفتم:اوه، متاسفم جاکوب.
بعد دستم را محکم روی زخم فشار دادم، گویی می خواستم خون را به درون سرم بازگردانم!
جاکوب بازوی درازش را دور کمرم حلقه کرد و درحالی که کمک می کرد از زمین بلند شوم، پرسید: زخمی شدن که عذر خواهی نمی خواد. بیا بریم. من رانندگی می کنم.
بعد دستش را به طرف من دراز کرد تا سوئیچ اتومبیلم را از من بگیرد.
سوئیچ را به دست او دادم و پرسیدم: پس موتورها چی می شن؟
او لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: همین جا بمون. اینم بگیر.
پیراهنش را که خونی شده بود، از تن در اورد و ان را به طرف من انداخت. من ان را بالای سرم بردم و محکم دور پیشانی ام بستم. حالا رفته رفته بوی خون را حس می کردم؛ نفس عمیقی از راه دهان کشیدم و سعی کردم فکرم را روی چیز دیگری متمرکز کنم.
جاکوب روی موتورسیکلت سیاه پرید و با یک حرکت ان را روشن کرد و درحالی که پشت سرش شن ها و سنگریزه ها را به هوا می فرستاد با سرعت به طرف جاده برگشت. وقتی روی فرمان موتور خم می شد، هیبتی ورزشکارانه و حرفه ای داشت: سر پایین، صورت به طرف جلو، و شلاغ موهای براقش روی پوست فندقی ِ پشتش به چشم می خورد. چشم هایم را با غبطه جمع کردم. مطمئن بودم که من روی موتورسیکلت، چنان هیبتی نداشتم!
مسافتی که طی کرده بودم، من را به حیرت انداخت. به زحمت می توانستم جاکوب را در دور دست ببینم، که سرانجام به کنار اتومبیل رسید. از موتور پیاده شد و ان را روی کف ماشین انداخت و به سرعت خودش را به صندلی راننده رساند و پشت ان نشست.
وقتی او موتور اتومبیل را با غرش کَر کننده ای به جریان انداخت و با سرعت به طرف جایی که من بودم راه افتاد، هیچ احساس بدی نداشتم. سرم کمی سوزش داشت و معده ام ناراحت بود، اما شکاف پیشانی ام چندان جدی به نظر نمی رسید. زخم های سر، کمی بیشتر از جاهای دیگر بدن خونریزی می کنند؛ شتاب او ضرورتی نداشت.
جاکوب، موتور اتومبیل را روشن گذاشت و با شتاب به طرف من امد و دوباره بازویش را دور کمرم انداخت.
وقتی به من کمک می کرد تا سوار اتومبیل بشوم، گفتم: واقعا" حالم خوبه. لازم نیست دست و پاتو گم کنی. فقط کمی خون اومده.
وقتی که برای اوردن موتور می رفت، شنیدم که زیر لب جمله ی من را اصلاح کرد: فقط یه عالمه خون اومده!
وقتی سوار ماشین شد، گفتم: حالا بیا کمی در این مورد فکر کنیم. اگه تو منو با این وضع به اورژانس ببری، بدون شک چارلی از قضیه خبر دار می شه.
بعد نگاهم را به شن و خاکی که به شلوارم چسبیده بود، انداختم.
-بلا، فکر می کنم که تو به بخیه و پانسمان احتیاج داری؛ من که نمی تونم بذارم تو در اثر خونریزی بمیری.
به او قول دادم: نترس، نمی میرم. بیا اول موتورها رو برگردونیم سر جاشون. بعدشم، جلوی خونه ی من یه نیش ترمز می زنی تا من قبل از رفتن به بیمارستان، مدارک و شواهد رو از بین ببرم.
-چارلی چی می شه؟
-گفت که امروز می ره سر کار.
-مطمئنی؟
-به من اعتماد کن. من از این خونریزی ها زیاد دیده ام. اون قدرها که به نظر می اد، ترسناک نیست.
جاکوب خوشحال نبود، دهان او به طور کامل با اخم نامعمولی به طرف پایین امده بود. او نمی خواست من را به دردسر بیندازد. درحالی که پیراهن خون الود او را روی سرم نگه داشته و از پنجره ی اتومبیل به بیرون خیره شده بودم، جاکوب من را به سوی فورکس می برد.
موتورسیکلت بهتر از ان چیزی بود که تصور کرده بودم. در واقع، هدف اصلی من از موتور سواری محقّق شده بود. من تقلّب کرده بودم- قولی که به ادوارد در مورد پرهیز از جسارت و حماقت داده بودم را، شکسته بودم. به بی پروایی بیهوده ای دست زده بودم. حالا که قول ها از جانب هردو طرف زیر پا گذاشته شده بودند، کمتر احساس اندوه می کردم.
و مهم تر از همه اینکه راز تولید توهم های شنیداری ام را کشف کرده بودم! امیدوار بودم که این کار را کرده باشم. تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت ممکن، این نظریه را ازمایش کنم. شاید کار معالجه ی من در اتاق اورژانس زود به پایان می رسید و می توانستم همان شب دست به نظریه ازمایی بزنم.
حرکت در جاده با ان سرعت ،لذت بخش بود. بادی که چهره ام را نوازش می داد، حس سرعت، و حس آزادی... این حالت، من را به یاد زندگی گذشته ام می انداخت، پرواز از میان جنگلی که جاده ای در میان ان وجود نداشت، کولی گرفتن از کسی که با با سرعت باد می دوید- در همین جا بود که دست از فکر کردن کشیدم و گذاشتم خاطره ای که دردی ناگهانی بر وجودم حاکم کرده بود، گسیخته شود. اخم کردم. 
جاکوب پرسید: هنوز حالت خوبه؟
-آره
سعی کردم لحن صدایم را همچنان متقاعد کننده نگه دارم.
او سری تکان داد و گفت: به هر حال، من امشب ترمز پایی موتورِ تورو قطع می کنم.
اولین کاری که در خانه کردم، این بود که در آینه نگاهی به خودم انداختم؛ ظاهر کمابیش ترسناکی پیدا کرده بودم. خون به شکل رگه های قطوری روی گونه ها و گردنم خشک شده و موهای گل الودم را بهم چسبانده بود. از لحاظ بالینی خودم را معاینه کردم؛ خون را رنگ قرمز فرض کردم تا معده ام اشفته نشود.وقتی از راه دهان نفس عمیقی کشیدم، احساس خوبی به من دست داد.
تا انجا که می توانستم، خودم را شستم.بعد، لباس های کثیف و خون الود را در پایین ترین قسمت سبد لباس های شستنی، زیر لباس های دیگر، مخفی کردم و با احتیاط تمام، شلوار جین تازه و پیراهن دکمه داری پوشیدم تا مجبور نشوم ان را روی سر مجروهم بکشم. توانستم این کارها را با یک دست انجام دهم و هردو لباس تمیز را از اغشته شدن به خون حفظ کنم. 
جاکوب صدا زد: عجله کن.
در پاسخ فریاد کشیدم: باشه، باشه.
بعد از اینکه مطمئن شدم هیچ مدرکی را پشت سرم جا نگذاشته ام، از پله ها پایین رفتم.
از جاکوب پرسیدم: سر و وضعم چطوره؟
-بهتر شده.
-میشه گفت که توی گاراژ تو، پای من به چیزی گیر کرده و سرم به یه چکش خورده، چطوره؟
-فکر می کنم بشه گفت.
-پس بزن بریم.
جاکوب بت عجله همراه من از خانه خارج شد و دوباره با اصرار پشت فرمان نشست. در نیمه ی راه رسیدن به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۲ عصر
بیمارستان بودیم که متوجه شدم، او هنوز هم پیراهن به تن ندارد.
با احساس گناه اخم کردم و گفتم: باید یه ژاکت هم برای تو بر می داشتیم.
-ممکن بود این کار مارو لو بده. در ضمن، هوا که سرد نیست.
-شوخیت گرفته؟
بعد، لرزیدم و دستم را به طرف بخاری نزدیک کردم تا ان را روشن کنم.
به جاکوب خیره شدم تا ببینم او فقط برای جلوگیری از نگرانی من، ادای ادم های پوست کلفت را در می اورد یا نه. اما او راحت به نظر می رسید. یک بازویش را پشت صندلی من گذاشته بود و من بدنم را جمع کرده بودم تا سردم نشود.
سنّ جاکوب به راستی بیشتر از شانزده سال به نظر می رسید. البیته نه چهل ساله! اما شاید بزرگتر از من. کوئیل از لحاظ ساختار ماهیچه ای، برتری چندانی نسبت به جاکوب نداشت، و جاکوب بیهوده خودش را بیش از حد لاغر می دانست.ماهیچه های او دراز و سیمی شکل بودند اما در زیر پوست نرم جاکوب، برجستگی ان ها حس می شد. پوست او رنگ زیبایی داشت و حسادت من را بر می انگیخت.
جاکوب، متوجه نگاه کنجکاو من شد.
بعد با لحن محتاطانه ی غیر منتظره ای پرسید: چیه؟
-هیچ چی. فقط متوجه چیزی شدم که پیش تر ندیده بودم. هیچ می دونی تو یه جورهایی خیلی جذاب هستی؟
همین که کلمه ها از دهان من بیرون امدند، نگران شدم که مبادا او نگاه بی اختیار مرا طور غلطی تعبیر کند.
اما جاکوب، فقط چشم هایش را چرخی داد و گفت: سرت محکم به زمین خورده، مگه نه؟
-جدی گفتم.
-خوب، پس من هم یه جورهایی ممنونم.
با لبخندی گفتم: یه جورهایی خواهش می کنم.
**************
زخم پیشانی ام، هفت بخیه خورد. بعد از انجام بی حسّی موضعی، بخیه ها بدون درد زده شد. وقتی دکتر اِسنو مشغول بخیه زدن بود، جاکوب دستم را گرفته بود و من سعی داشتم بفهمم که چرا این وضعیت برایم کنایه امیز است.
ما مدتی طولانی در بیمارستان ماندیم. تا وقتی که کار بخیه زدن تمام شود، انقدر دیر شده بود که مجبور شدم جاکوب را جلوی خانه شان پیاده کنم و بعد با عجله خودم را به خانه برسانم و برای چارلی شام درست کنم. به نظر می رسید چارلی داستان زمین خوردن من در گاراژ جاکوب را باور کرده باشد. در هر حال، به نظر نمی امد که توانسته باشم به تنهایی و بدون کمک کس دیگری، خودم را به اتاق اورژانس بیمارستان برسانم. 
این شب، به بدی شب اول نبود. یعنی شبی که من ان صدا را برای اولین بار در پورت انجلس شنیده بودم. حفره ی سینه ام دوباره برگشته بود، همان طور که همیشه هنگام دوری از جاکوب، برمی گشت. اما حالا دیگر لبه های این حفره چندان دردناک نبودند. من در حال برنامه ریزی برای ایجاد توهّم های بیشتر بودم و این برایم نوعی سرگرمی بود. در ضمن می دانستم که فردا، به محض دیدن جاکوب، حالم بهتر می شد. این یاداوری، باعث شد تا حفره ی خالی سینه ام و درد اشنای ان را راحت تر تحمل کنم؛ آسودگی ازراه رسیده بود، حتی کابوس شبانه ام هم تا حدی قدرتش را از دست داده بود. همچون همیشه، احساس پوچی، من را به وحشت می انداخت. اما وقتی منتظر لحظه ای از کابوسم بودم که من را وادار به جیغ کشیدن و بیدار شدن می کرد،به طور عجیبی، بی قرار بودم. می دانستم که کابوس به پایان خود نزدیک شده است.
****************
چهار شنبه، قبل از اینکه من از اتاق اورژانس به خانه برسم، دکتر گراندی به پدرم تلفن کرده بود تا بگوید که من احتمالا" دچار ضربه ی مغزی شده ام و به او توصیه کرده بود که ان شب تا صبح، هر دو ساعت من را از خواب بیدار کند تا مطمئن شود خطر جدی نیست. چشم های چارلی جمع شدند، گویی در مورد توضیح نه چندان معقولی که درباره ی زمین خوردن خودم در گاراژ جاکوب داده بودم، تردید پیدا کرده بود.
ان شب، موقع شام، چارلی به من گفت: بلا، فکر می کنم دیگه بهتره به اون گاراژ نری.
وحشت کردم، نگران بودم که مبادا چارلی دستوری در مورد ممنوعیت رفتن من به لاپوش صادر کند و در نتیجه من را از موتورم محروم نماید. اما دست بردار نبودم- در واقع ان روز، من جالبترین توهم خودم را تجربه کرده بودم؛ کمابیش پنج دقیقه قبل از اینکه پایم را به طور ناگهانی روی ترمز بفشارم. و به درخت ها کوبیده شوم، توهم من با صدایی به نرمی و لطافت مخمل، بر سرم فریاد کشیده بود. برای همین حاضر بودم همه ی درد ناشی از این توهم را امشب بی هیچ گلایه ای تحمل کنم.
با لحن معترضانه ای، به سرعت گفتم: این اتفاق توی گاراژ نیفتاد. ما در حال راهپیمایی بودیم که من زمین خوردم.
چارلی، با لحن مشکوکی پرسید: از کی تا حالا راهپیمایی می کنی؟
-وقتی تو فروشگاه نیوتن هستم، بعضی وقت ها جیم میشم. می دونی، وقتی آدم هر روز مشغول فروختن وسایل راهیمایی باشه، بالاخره خودش هم کنجکاو می شه.
چارلی که متقاعد نشده بود، نگاه غضبناکی به من انداخت.در حالی که انگشتهایم را مخفیانه در زیر میز فرو برده بودم، قول دادم: از این به بعد، بیشتر مواظب می شم.
-از نظر من اشکالی نداره اطراف لاپوش قدم بزنی، اما زیاد از شهر دور نشو، باشه؟
-چرا؟
-خوب، این اواخر ما شکایت های زیادی درمورد حیوانات وحشی داشتیم. اداره ی جنگل بانی قراره در این مورد تحقیق کنه، اما در حال حاضر...
با یاداوری ناگهانی گفتم: اوه، خرس بزرگ. آره. بعضی از راهپیماهایی که به فروشگاه نیوتن سرزده ان، خرس رو دیده ان. به نظر تو ممکنه خرس گریزلی ِ بزرگ بزرگ و جهش یافته ای این حوالی پیدا بشه؟
چین هایی روی پیشانی چارلی ظاهر شدند و او گفت: بالاخره یه چیزی هست دیگه. از شهر دور نشو، باشه؟
به سرعت گفتم: حتما"،حتما"
اما هنوز می دیدم که خیال او کاملا" راحت نشده بود.
**********
وقتی روز جمعه، بعد از تمام شدن مدرسه، به سراغ جاکوب رفتم، غرولند کنان به او گفتم: چارلی داره بو می بره 
جاکوب گفت: شاید بهتر باشه دیگه بی خیال موتورها بشیم.
اما بعد که حالت اعتراض امیز چهره ی من را دید، اضافه کرد: حداقل برای حدود یه هفته. بعد از یه هفته دیگه لازم نیست بیمارستان هم بری ،درسته؟
با لحن تندی گفتم: چی کار می خوایم بکنیم؟
او با خوشحالی خندید و گفت: هر کاری که تو بگی.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۴:۱۳ عصر
حدود یک دقیقه، درباره ی چیزی که می خواستم، فکر کردم. از این که بخواهم حتی لحظه های کوتاهی خاطره های بی زبانم را از دست بدهم، بیزار بودم. خاطره هایی که به خودی خود از راه می رسیدند بدون اینکه من اگاهانه درباره ی انها بیاندیشم. اگر موتورسیکلت ها را از دست می دادم، باید راه دیگری برای رفتن به استقبال خطر و ترشح آدرنالین در بدنم، می یافتم و بدون شک دوباره باید سخت فکر می کردم تا قوّه ی ابتکارم را به کار بیندازم. از طرفی، دست روی دست گذاشتن هم صلاح نبود. ممکن بود؛ دوباره دچار افسردگی شوم؛ حتی با داشتن دوستی همچون جیک. باید خودم را سرگرم نگه می داشتم.
شاید راه دیگری هم بود، یک روش یا دستورالعمل دیگر... یا حتی جای دیگر.
بدون شک، رفتن به خانه ی کالن ها، کار اشتباهی بود. اما حتما" در جایی نشانی از حضور ادوارد، ثبت شده بود. جای دیگری به جز قلب من! حتما" جای دیگری بود که ادوارد در انجا واقعی تر به نظر می رسید، جایی به جز مرزهای آشنایی که خاطره های انسانی اطرافشان را انباشته بودند.
جایی به ذهنم می رسید، که ممکن بود با این نظریه سازگار باشد. جایی که همیشه به او، و نه به هیچ کس دیگر، تعلق داشت. یک مکان جادویی، پر از نور و روشنایی. چمنزار زیبایی که من فقط یک بار در زندگی ام ان را دیده بودم. چمنزاری که نور آفتاب و روشنی پوست او، انجال را روشن می کرد. 
این ایده، به شدت در ذهنم قوت گرفت- البته ممکن بود به طور خطرناکی درداور باشد. حتی فکر کردن به چمنزار او، سینه ی تهی ام را به درد می اورد.
دشوار بود که خودم را نبازم و بتوانم سرپا بمانم.
اما بدون شک، از میان همه ی جاها و مکان ها، چمنزار، جایی بود که می توانستم صدای او را بشنوم. از طرفی به چارلی گفته بودم که گاهی به راهپیمایی می روم، بنابراین..
جاکوب پرسید: چی باعث شده که اینطور تو فکر بری؟
با صدای اهسته ای گفتم: راستش- داشتم به جایی فکر می کردم ک توی جنگل دیده ام- موقع... هوم...راهپیمایی بود که به اونجا رسیدم. یه چمنزار کوچیک... زیباترین مکان ممکن. نمی دونم دوباره تنهایی می تونم اونجا رو پیدا کنم یا نه. حتما" باید چند بار سعی کنم تا بتونم...
جاکوب با حس همکاری مطمئنی گفت: می تونیم از یه قطب نما و از یه نقشه ی شبکه بندی شده یا شطرنجی استفاده کنیم.. فقط... ببینم، یادت می اد از کجا شروع کرده بودی؟
-آره، درست پایین تر از اون جاده ی خاکی، جایی که جاده ی شماره ی یک-ده تموم می شه. فکر می کنم بیشتر مسیرم به طرف جنوب بود.
-عالیه، پیداش می کنیم.
جاکوب، مثل همیشه برای انجام هر کاری که من می خواستم، آماده بود. مهم نبود که ان کار، تا چه حد عجیب باشد!
بنابراین، بعدازظهر روز شنبه بود که پوتین های راهپیمایی ام را پوشیدم . این پوتین ها را صبح همان روز و برای اولین بار، با استفاده از تخفیف بیست درصدی به عنوان کارمند فروشگاه نیوتن، از انجا خریده بودم. بعد، نقشه ی توپوگرافی شبه جزیره ی المپیک را برداشتم و با اتومبیلم راهی لاپوش شدم.ما بلافاصله راه نیفتادیم؛ ابتدا جاکوب برای بیست دقیقه ی تمام روی کف اتاق نشیمن خانه شان ولو شده و تمام سطح ان را پوشانده بود تا بتواند شبکه ی پیچیده ای را در قسمت مهم نقشه رسم کند. در همان حال، من روی صندلی اشپزخانه نشسته بودم و با بیلی حرف می زدم. بیلی اصلا" نگران راهپیمایی هدفمند ما نبود. از اینکه جاکوب مقصد راهپیمایی مان را به بیلی گفته بود، حیرت زده بودم، البته با در نظر گرفتن شایعه هایی که در مورد دیدن خرس ها بر زبان مردم جاری بود. می خواستم به بیلی بگویم که درمورد این راهپیمایی، حرفی به چارلی نزند، اما از این هراس داشتم که شاید چنین درخواستی، نتیجه ی معکوس داشته باشد!
جاکوب با لحن طنزامیزی گفت: شاید ما اون اَبَر خرس رو ببینیم.
در همان حال، چشم هایش را روی طرح شطرنجی اش دوخته بود.
نگاه سریعی به بیلی انداختم و می ترسیدم واکنشی شبیه به واکنش چارلی داشته باشد. اما بیلی، فقط به پسرش خندید و گفت: شاید بهتر باشه یه شیشه عسل با خودت ببری، شاید لازم بشه.
جیک خندید و جواب داد: بلا، امیدوارم بتونی با پوتین های جدیدت تند بدوی. یه شیشه عسل نمی تونه یه خرس گرسنه رو مدت زیادی سرگرم نگه دره.
-من فقط باید تندتر از تو بدوم.
جاکوب گفت: امیدوارم که شانس با تو یار باشه.
بعد چشم هایش را چرخی داد، نقشه را تا زد و گفت: بریم.
بیلی غرولند کنان گفت: خوش بگذره.
و بعد صندلی چرخدارش را به طرف یخچال هدایت کرد.
زندگی کردن با چارلی کار سختی نبود، اما به نظر می رسید که از این لحاظ، جیک حتی از من هم خوش شانس تر بود.
با اتومبیل تا انتهای جاده ی خاکی رفتیم و در کنار تابلویی که اغاز کوره راه را نشان می داد، توقف کردیم. مدت زیادی از اخرین باری که انجا بودم، گذشته بود و نگرانی ام باعث واکنش معده ام شد. ممکن بود اتفاق بسیار بدی بیفتد، اما در هر صورت ارزش داشت چون من مجبور بودم صدای او را بشنوم. 
پیاده شدم و به دیوارضخیم و سبز درخت ها نگاه کردم.
زیر لب گفتم: من از این طرف رفتم.
بعد مستقیما" به طرف جلو اشاره کردم.
جیک زیر لب گفت: هوم.
-چیه؟او به جهتی که من نشان داده بودم، نگاه کرد و بعد نگاهی به کوره راهی که به وضوح نشان داده بود، انداخت و نگاهش را به طرف من چرخاند.
بعد گفت: باید فکرشو می کردم که می شه از تو یه دختر راهپیما ساخت.
لبخن غمگینی زدم و گفتم: نه. من یه شورشی هستم.
او خندید و بعد نقشه را بیرون اورد و گفت: یه لحظه صبر کن.
بعد قطب نما را با مهارت در دست نگه داشت و نقشه را به اطراف چرخاند تا زاویه ای را که او می خواست، گرفت.
بعد گفت: بسیار خوب- اولین خط روی شبکه. بیا امتحان کنیم.
معلوم بود که من باعث کندی حرکت جاکوب بودم، اما او گله ای نداشت. سعی کردم به اخرین باری که با یک رفیق کاملا" متفاوت، از این جنگل گذشته بودم، فکر نکنم. خاطره های عادی هنوز، خطرناک بودند. اگر به خودم اجازه ی لغزش می دادم، کارم به جایی می کشید که مجبور می شدم لبه های حفره ی خیالی سینه ام را با دو دست محکم بچسبم و به نفس نفس بیفتم، در ان صورت، چه توضیحی برای جاکوب داشتم.
متمرکز ماندن روی زمان حال، ان قدرها که فکر می کردم، دشوار نبود. جنگل نیز تا حد زیادی شبیه به قسمت های دیگر شبه جزیره بود و جاکوب، در مقایسه با من، حال و هوای بسیار متفاوتی داشت.
او با خوشحالی، اهنگ اشنایی را با صوت می نواخت و در حالیکه بازوهای درازش را تاب می داد، به اسانی از روی پوشش علف ها و بوته های زیر درخت ها عبور می کرد. سایه ها کمتر از حد معمول تیره بودند.
جاکوب هر چند دقیقه یک بار، نگاهی به قطب نما می انداخت و بعد با کمک یکی از خطوط شبکه ای که روی نقشه رسم کرده بود، در خط مستقیم پیش می رفتیم. واقعا" چنین به نظر می رسید که در کار خودش مهارت دارد. دلم می خواست از او قدردانی کنم، اما خودداری کردم، چون بدون شک باز هم چند سالی به رقم متورّم سنش می افزود!
همچنان که پیش می رفتم، ذهنم فعال شده و کنجکاوی ام را بر انگیخته بود. من گفتگوی خودم و جاکوب را در کنار پرتگاه های ساحل دریا، هنوز فراموش نکرده بودم، منتظر بودم تا او بار دیگر این موضوع را پیش بکشد اما به نظر نمی مد که چنین اتفاقی بیفتد.
با لحن تردیدامیزی پرسیدم: هی... جیک ؟
-چیه؟
-از امبری... چه خبر؟ اون به حال عادی برگشته یا نه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12204')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.