مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 3

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 2 3 4 5 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 3

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۱ عصر
فصل6
سوییس
زمانی که از کنار خانه هاي کنار جاده می گذشتم توجهء به جاده اي که در زیر نور مستقیم خورشید می درخشید
نداشتم. تمام هوش و حواسم بر روي اطلاعاتی بود که جیکوب سخاوتمندانه با من تقسیم کرده بود. سعی می کردم به
آنها سر و سامان ببخشم، و سعی کنم آنها را باور کنم. با وجود حجم بالاي افکارم، احساس سبکی می کردم. وقتی
لبخند جیکوب را دیدم، که رازهایش را با من در میان گذاشته بود ، خوب همه چیز عالی نبود ، ولی دست کم همه چیز
بهتر شده بود. حق داشتم آنجا را ترك کنم. جیکوب به من نیاز داشت. و مشخصاً ، همه چیز برایم معلوم بود، به هیچ
وجه خطري وجود نداشت .
ناگهان از زمین سبز شد. تا یک دقیقه قبل در آینه جلویی ماشینم فقط جاده خالی دیده میشد، یک دقیقه بعد، خورشید
بر سطح صاف و صیقلی اتوموبیل ولوو اي نقره اي می تابید که پشت سرم به سرعت حرکت می کرد .
« . اَه ه ه. لعنتی » : زیر لب گفتم
تصمیم گرفتم کنار بزنم. اما من بزدل تر از آن بودم که بتوانم با او روبرو شوم. مثل بچه هاي کلاس اولی ترسو شده
بودم، و خانه چارلی هم نزدیک بود. می توانستم از او به عنوان سپر دفاعی ام استفاده کنم. لا اقل مجبور می شد
صدایش را پایین نگه دارد.
ولوو درست در فاصله یک اینچی من پیش می آمد. نگاهم را به جاده روبرویم دوختم .
ترسان و لرزان، به سمت خانه ي آنجلا رفتم، بی آنکه به آینه جلویم نگاه کنم. می دانستم نگاهش بر روي آینه جلو
سوراخی به وجود آورده .
او تا زمانی که من جلوي خانه ي وِبِر ها ترمز کردم، به دنبالم می آمد. اما توقف نکرد. زمانی که از کنارم می گذشت
هم نگاهش نکردم. نمی خواستم حالت صورتش را ببینم. در امتداد پیاده رو به سمت در ورودي خانه دویدم تا او از آنجا
دور شد .
قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
« ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
خانه غرق شدم.
و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
می کشید .
« آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
« بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
« . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
« . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
« ؟ خانواده ات کجان »
پدر و مادرم دوقلو ها رو به یه مهمانی در پورت آنجلس بردن. باورم نمیشه اومدي کمکم کنی. بِن واسه اینکه از زیر »
شکلکی در آورد. « . کار در بره خودش رو به مریضی زد
وارد اتاق آنجلا شدم و در آنجا، دسته اي از پاکت هاي نامه انتظارمان را می کشیدند . « . اصلا مهم نیست »
نفسم در سینه حبس شد. آنجلا با نگاهی عذر خواهانه به من نگاه کرد. حالا می فهمیدم چرا این همه « . اوه »
عذرخواهی می کرد. و چرا بِن فرار کرده بود .
« . فکر می کردم داري اغراق میکنی »
« ؟ کاش اینجوري بود. مطمئنی می خواي اینکارو بکنی »
« . بریم سر کار. من همه روز رو وقت دارم »
آنجلا پاکت هاي نامه را از وسط نصف کرد و تقسیم کرد، سپس دفترچه آدرس هاي مادراش را برداشت و بین مان
روي میز تحریر گذاشت. براي مدتی سخت مشغول شدیم، و تنها صداي قلم هایمان که بر سطح کاغذ می لغزید به
گوش می رسید.
« ؟ ادوارد امشب چیکار میکنه » : بعد از یک دقیقه پرسید
« . امت آخر هفته رو اومده خونه. الانم رفتن کوهنوردي کنن » . قلمم به داخل پاکتی که در دستم بود افتاد
« . یه جوري میگی انگار خودتم مطمئن نیستی »
شانه اي بالا انداختم .
شانس آوردي ادوارد یه برادر داره که میتونه باهاش بره کوهنوردي یا کمپ بزنه. نمی دونم اگر آستین نبود تا بِن رو »
« . ببره تا کاراي پسرونه بکنن، باید چیکار می کردم
« . آره، من زیاد اهل گردش نیستم. همیشه از بقیه تو کوهنوردي جا می مونم »
« . من گردش رو ترجیح میدم » آنجلا خندید
او یک دقیقه روي نوشتن متمرکز شد. من چهار آدرس دیگر را هم نوشتم. نیازي نبود کنار آنجلا وارد بحث هاي
بیهوده شوم. مثل چارلی، او هم با سکوت میانه ي خوبی داشت. اما مثل چارلی او هم گاهی اوقات بیش از حد مراقب
میشد.
« به نظر یکم… نگران میرسی » : با صدایی آهسته پرسید « ؟ چیزي شده »
« ؟ یعنی اینقدر معلومه » . ساده دلانه خندیدم
« نه اونقدرام »
احتمالا دروغ می گفت، تا حال من بهتر شود.
« . اگر نمی خواي راجع بهش حرف نمی زنیم. اما اگر کمک میکنه من گوش میدم » به من اطمینان داد
نزدیک بود بگویم ممنون، ولی نمی خوام ، هر چی باشه من کلی راز داشتم تا در دلم نگه دارم. دلم می خواست کمی
درد دل کنم، مثل هر دختر نوجوانی. کاش مشکلاتم ساده بودند اما بد نبود فردي خارج از دنیاي خون آشام ها و
گرگینه ها به حرف هایم گوش میداد ، فردي بیغرض.
لبخندي زد و دوباره روي دفترچه آدرس هایش خم شد . « . من سرم به کاره خودمه » قول داد
« نه. حق با توست. من یکم ناراحتم… راستش… به خاطر ادوارده »
« ؟ مگه چی شده »
صحبت کردن با آنجلا بسیار آسان بود. وقتی او سؤالی این چنینی می پرسید، بر خلاف جسیکا، مطمئن بودم دنبال
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۱ عصر
جریانات خاله بازي و غیبت کردن نیست. او به ناراحتی من اهمیت میداد .
« . اوه، اون از دستم عصبانیه »
« ؟ تصورش سخته. حالا دلیل عصبانیت اش چی هست »
« ؟ تو جیکوب بلک رو یادت میاد » آهی کشیدم
« آه ه ه »
« آره »
« ؟ چیه؟ حسودیش میشه »
باید دهانم را بسته نگاه می داشتم. به هیچ وجه ي نمیشد توضیح واضحی براي این اتفاقات داد. « . نه، حسودي نه »
ادوارد فکر میکنه جیکوب… یه جورایی » . متوجه شدم شدیدا براي درگیر شدن در صحبت هاي انسانی عطش دارم
رو من تاثیر منفی داره. فکر کنم، میگه دوست نابابه… و خطرناکه. خودت می دونی من چند ماه گذشته چقدر بلا سرم
« . اومد… گرچه به نظرم احمقانه اس
با تعجب دیدم که آنجلا به نشانه مخالفت سري تکان داد .
« ؟ چیه » : پرسیدم
« بلاّ، من دیدم که جیکوب بلک چطوري نگاهت می کرد. شرط می بندم مشکل اساسی حسودیه »
« جیکوب اینجوري ام نیست »
« … براي تو، شاید، اما براي جیکوب »
« . جیکوب می دونه من چه احساسی دارم. من همه چیز رو بهش گفتم »
«. ادوارد هم یه انسانه ، بلاّ. اونم مثل بقیه پسر ها برخورد میکنه »
شکلکی درآوردم. جوابی برایش نداشتم.
« باهاش کنار میاد » دستم را نوازش کرد
« امیدوارم ، جیک داره دوران سختی رو می گذرونه، اون به من احتیاج داره »
« ؟ تو و جیک خیلی به هم نزدیک هستین، اینطور نیست »
« مثل یه خانواده »
« ؟ و ادوارد هم خوشش نمیاد… حتماً براش خیلی سخته. خیلی دلم می خواست بدونم اگر بِن بود چی کار میکرد »
« . مطمئناً مثل بقیه پسرها » لبخند نصفه نیمه اي زدم
« احتمالاً » : غرغر کنان گفت
و بعد موضوع را عوض کرد. نباید در کار آنجلا فضولی می کردم. او هم به خوبی می دانست که من اینکار را نخواهم
کرد… هرگز .
« من خوابگاهم رو دیروز تحویل گرفتم. یه جایی تو ساختمان هاي انتهایی دانشگاهمون »
« ؟ بِن میدونه قراره کجا بره »
« ؟ یه خوابگاه نزدیک من، احتمالاً خیلی خوش شانسِ. خودت چی؟ تصمیم گرفتی کجا بري »
به پایین خیره شدم، دسخت خرچنگ قورباغه ام در زیر دستم خودنمایی میکرد. براي چند دقیقه غرق در تصور آنجلا و
بِن در دانشگاه واشینگتون شدم. احتمالاً تا چند ماه آینده هم به سیاتل نقل مکان می کردند. آیا تا آن زمان سیاتل امَن
شده بود؟ آیا تا آن زمان خون آشام تازه متولد شده و جوان به شکارگاهی جدید رفته بود؟ یعنی جایی جدید را پیدا کرده
بود؟ شاید حالا نام شهر جدیدي به سر تیتر ترسناك روزنامه ها راه پیدا کرده بود.
سرم را تکانی دادم تا افکارم را از آن برانم، و به سؤالی که حالا براي جواب دادنش خیلی دیر شده بود، جواب بدهم
« فکر میکنم، آلاسکا. یه دانشگاه تو جِنیو »
آلاسکا؟ واقعا؟ منظورم اینه که... این عالیه. فقط فکر می کردم تو بري یه » می توانستم تعجب را در صدایش بشنوم
« جاي ... گرمتر
« آره، فورکس روش زندگی ام رو خیلی تغییر داده » . همانطور که به پاکت نامه نگاه می کردم، خندیدم
« ؟ و ادوارد »
« آلاسکا واسه ادوارد هم اونقدرا سرد نیست » شنیدن اسمش دلم را به پیچ و تاب انداخت. به بالا نگاه کردم
اونجا خیلی دوره. اینجوري نمی تونی زیاد به خونه سر بزنی. میشه به » و بعد آهی کشید « . البته که نه » . او هم خندید
« ؟ من اي - میل بزنی
تمام وجودم لبریز از غم شدم ، شاید نزدیک شدن به آنجلا کار غلطی بود. اما نمی خواستم آخرین شانسم را از دست
بدهم. افکار ناخوشایند را از سرم بیرون کردم، تا بتوانم جواب سؤالات سخت آنجلا را بدهم .
و به انبوهی از پاکت هاي نامه اشاره کردم. « . اگر بتونم بازم با این انگشت ها تایپ کنم »
و بعد خندیدیم، و بحث مان به سمت درس ها و کلاس ها و جواب امتحانات رفت ، فکرم منحرف شد. و از این گذشته
موضوعاتی مهم تر وجود داشت تا نگران آنها باشم .
از ترس رفتن به خانه، در زدن تمبر ها هم کمک کردم.
« ؟ انگشت ات چطوره » : آنجلا پرسید
« فکر کنم یه روزي دوباره بتونم ازشون استفاده کنم » انگشتانم را مالیدم
در ورودي خانه محکم باز شد و ما هر دو از جا پریدیم.
« ؟ آنجی » صداي بِن از پایین پله ها به گوش رسید
« . فکر کنم حالا وقتش رسیده که من برم » . سعی کردم لبخند بزنم، اما لب هایم یاري نمیک ردند
«. مجبور نیستی بري. گرچه فکر کنم اون هر چی بشه فیلمی که دیده رو تا آخرش برام تعریف میکنه... جزء به جزء »
« چارلی نگران من میشه »
« ممنون که کمکم کردي »
« خواهش میکنم »
ضربه اي آرام به در اتاق خواب خورد.
« بیا تو بِن » : آنجلا گفت
از جا بلند شدم و استخوان هایم را کشیدم.
کارتون خوبه. فکر » بِن با من احوالپرسی کرد و بعد به نتیجه زحماتمان نگاهی انداخت « ؟ هی بلاّ. هنوز زنده اي »
آنجی! باورم » او حرفش را قطع کرد و با شوق و ذوق به آنجلا گفت « ! نمی کردم از پس اش بربیاین. خیلی خوبه
نمیشه که این فیلم رو از دست دادي. شاهکار بود! آخرش یه بزن بزن داشت که نگو و نپرس. خیلی باحال بود. یه یارو
« بود... خوب، بایدخودت ببینی تا باور کنی
آنجلا نیم نگاهی به من انداخت.
« تو مدرسه می بینمت » با خنده اي تصنعی گفتم
« تا بعد » آهی کشید
با سرعت به سمت تراکم رفتم، و مرتب به خیابان خالی نگاه می کردم. در تمام مدت رانندگی به آینه جلو خیره بودم.
اما نشانی از ماشین نقره اي رنگ وجود نداشت .
ماشین اش جلوي خانه هم پارك نشده بود، و این نشان خوبی نبود.
« ؟ بلاّ » وقتی در را باز کردم صداي چارلی به گوشم رسید
« سلام بابا »
او را در اتاق نشیمن و جلوي تلویزیون یافتم.
« ؟ روز خوبی رو گذروندي »
باید همه چیز را تعریف می کردم ، او دیر یا زود از بیل همه چیز را می شنید. تازه او از شنیدن این اتفاقات « . خوب »
« امروز سر کار لازمم نداشتن. واسه همینم رفتم به لاپوش » . خوشحال میشد
زیاد متعجب نشد. بیل قبلاّ تماس گرفته بود.
« ؟ حال جیک چطور بود » چارلی که سعی میکرد صدایش را هیجان زده نشان دهد گفت
« خوب بود »
« ؟ پیش وِبِرها ام رفتی »
« آره، تمام آدرس ها رو نوشتیم »
حس می کردم یک بازي در میان است چرا که بی نهایت متمرکز بود. « . خیلی خوبه » چارلی لبخند گَل و گشادي زد
« خوشحالم که امروز وقتتو با دوستانت گذروندي »
« منم همینطور »
به سمت آشپزخانه چرخیدم، به امید پیدا کردن یک کار سخت. متاسفانه چارلی همه ي کارهایش را انجام داده بود.
براي چند دقیقه همانجا ایستادم، و به کف تمیز و براق زمین که آفتاب بر سطح آن می تابید خیره شدم. اما
نمی توانستم تا ابد آنجا بایستم .
« من میرم درس بخونم » به سمت راه پله رفتم
« بعداً می بینمت » چارلی پشت سرم گفت
به خودم گوشزد کردم، اگر زنده بمونم.
در اتاقم را آرام بستم و بعد رویم را به سمت اتاق برگرداندم.
البته ، او آنجا بود. به دیوار روبرویی من تکیه داده بود، و خودش را در سایه کنار پنجره پنهان کرده بود. بدنش سفت
مثل مجسمه شده بود و چهره اش بی روح بود. با اندوه به من نگاه کرد.
نفسم را در سینه حبس کردم، و منتظر سیل شدم. اما او به نگاه کردن به من ادامه داد، احتمالاً عصبانی تر از آن بود که
جوابم را بدهد.
« سلام » : بالاخره گفتم
انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. در ذهنم تا صد شمردم، اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
« ام م م... خوب من هنوزام زنده ام » : من شروع کردم
صداي غرشی از سینه اش شنیده شد، اما چهره اش تغییر نکرد.
« هیچ صدمه اي ندیدم » : با اصرار گفتم
تکانی خورد. چشمانش بسته شد، و با انگشتان دست راستش پایین بینی اش را گرفت.
بلاّ. هیچ می دونی امروز من تا شکستن مرز تعهدمون چقدر کم فاصله داشتم؟ تا بیام دنبالت؟ میدونی » : زمزمه کرد
« ؟ این یعنی چی
نفسم در سینه حبس شد. چشمانش را گشود. مثل شب سرد و سخت بود .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۱ عصر
سعی کردم صدایم را در حدي نگه دارم تا چارلی چیزي نفهمد . اما دلم « . تو حق نداري » با صداي بلندي گفتم
ادوارد، اونا دنبال یه بهانه ان تا بجنگن، عاشق جنگیدن هستن. تو نمی تونی قوانین رو » . می خواست فریاد بزنم
« بشکنی
شاید اونها تنها کسانی نباشند که از جنگیدن لذت می برن." »
« شروع نکن... خودت این مرزو گذاشتی... خودتم بهش پایبند می مونی »
« ... اگر بهت صدمه اي میزدن »
« . جیکوب به هیچ وجه خطرناك نیست » . حرفش را قطع کردم « . کافیه »
« . بلاّ. تو نمی دونی دقیقا چی خطرناکه و چی نیست »
« . من جلوي جیکوب احساس خطر نمی کنم. همونجوري که جلوي تو نمی کنم »
دندانهایش را به هم سایید. دستان اش را محکم مشت کرد. هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و من متوجه فاصله بینمان
شدم.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت دیگر اتاق حرکت کردم. وقتی دستانم را دورش حلقه کردم تکان نخورد. در مقایسه با
گرماي آفتاب امروز بعد از ظهر که از پنجره به داخل می تابید، بدن او بی نهایت سرد بود. او هم مثل سرماي بدنش،
سر جایش یخ زده بود.
« منو ببخش. خیلی ناراحتت کردم » زمزمه کردم
آهی کشید، و بعد آرامتر شد. دستانش در دور کمرم حلقه شدند.
« امروز خیلی طولانی بود » زمزمه کرد « . ناراحتی ماله یه لحظه اش بود »
« قرار نبود تو خبر دار شی. فکر می کردم شکارت بیشتر طول میکشه »
به صورتش نگاهی کردم، چشمانی که به خود حالت تدافعی گرفته بود. با وحشت متوجه شدم که چشمانش مثل زغال
سیاه بود. حلقه اي بنفش رنگ در زیر چشمانش پدیدار شده بود. با حیرت اخمی کردم.
« وقتی آلیس دید تو ناپدید شدي، منم دوباره برگشتم »
« نباید اینکارو می کردي. الان هم باید برگردي بري شکار کنی »
« میتونم صبر کنم »
« ... خیلی مسخره اس. منظورم اینه که، درسته که اون نمی تونه منو با جیکوب ببینه. اما لازم نبود تو بدونی »
« ... اما من باید می اومدم. و توقع نداشته باش که بازم بهت اجازه بدم »
« ... من کار خودمو میکنم. و من دقیقا همین توقع رو دارم » حرفش را قطع کردم
« . این اتفاق دیگه هرگز پیش نمیاد »
« . درسته! چون دفعه دیگه تو این همه از خود بی خود نمیشی »
« . چون دفعه ي دیگه اي وجود نداره »
« ... وقتی تو بري، من درکت می کنم. حتی اگر خوشم نیاد »
« اینجوري نیست. من زندگیمو تو خطر نمیندازم »
« منم همینطور »
« . گرگینه ها منشاء خطرن »
« قبول ندارم »
« . ما راجع به این بحث نمی کنیم، بلاّ »
« منم نمی کنم »
دستانش دوباره مشت شده بود. آنها را روي کمرم حس می کردم.
« ؟ یعنی اینا همش به خاطر امنیت منه » : از سر بی حرفی گفتم
« ؟ منظورت چیه »
منظورم اینه که... تو که » نظریه آنجلا حتی از قبل هم احمقانه تر بود. فکرش را نیمه کاره گذاشتم « ... تو که »
« ؟ حسودیت نمیشه؟ درسته
« ؟ من » یکی از ابرو هایش را بالا برد
« . جدي باش »
« آسونه... هیچ نکته ي خنده داري تو این جریان وجود نداره »
یا... روي هم رفته چیز دیگه اي در میونه؟ یه جریان خون آشام - گرگینه - همیشه - » با سوءظن اخمی کردم
« ؟ دشمن؟ یه هورمون خاص
« . این فقط به خاطر خودته. من فقط به امنیت تو اهمیت میدم » چشمانش درخشید
آتش سیاه چشمانش در آن لحظه غیر قابل تصور بود.
باشه . باور کردم. ولی میخوام یه چیزي رو بدونی... وقتی شما وارد این مزخرفات دشمن بازي بشید، » آهی کشیدم
من دیگه نیستم. میرم یه کشور دیگه. میرم به سوئیس. اصلا حال جنگ بین جانوران افسانه اي رو ندارم. جاکوب
خانواده ي منه. تو... خوب، دقیقا نمی تونم بگی عشق زندگی منی. چون قراره بیشتر از این حرف ها دوست داشته
باشم. تو عشق هستی من به حساب میاي. برام مهم نیست کی خون آشامه و کی گرگینه. اگر آنجلا هم جادوگر باشه،
« میتونه بیاد قاطی ما
با چشمانی خیره و در سکوت به من نگاه کرد.
« ؟ سوئیس » با تاکید تکرار کرد
حرفش را قطع کرد و بینی اش را با انزجار بالا کشید. « ... بلاّ » خنده اي کرد وبعد آهی کشید
« ؟ دیگه چیه »
« خوب... یه وقت بهت بر نخوره... ولی بوي سگ میدي » : به من گفت
و بعد با شادمانی خندید، و من فهمیدم جنگ تمام شده. نفس راحتی کشیدم.
ادوارد باید به زودي به شکار نیمه کاره اش می رسید و روز جمعه با جاسپر، امت و کارلایل به شمال کالیفرنیا سفر
می کردند.
ما در رابطه با مشکل گرگینه ها به توافق رسیدیم؛ . اما من براي دیدار با جیک احساس ناراحتی نمی کردم. براي اینکه
دوباره به نزد گرگ ها روانه نشوم، حضور ادوارد و اتومبیل ولوواش در زیر پنجره من مانع از فرصت فرار میشد. من هم
زیاد ول گردي نمی کردم، اما ادوارد از احساسات من خبر داشت. و اگر دوباره ماشینم را خراب میکرد، به جیکوب
می گفتم تا دنبال من بیاید. فورکس خیلی طبیعی بود، مثل سوئیس... درست مثل من.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۲ عصر
پس وقتی از کار به خانه برگشتم، آلیس به جاي ادوارد درون ولوو منتظرم بود. در ابتدا مشکوك نشدم. در کنار راننده باز
بود و صداي موسیقی ناآشنایی که ماشین را به لرزه انداخته بود، به گوش می رسید.
« ؟ پس برادرت کجاست » سوار شدم « . هی آلیس »
او با صداي آواز موسیقی همخوانی میکرد، صدایش زیباتر از صداي آوازي بود که پخش میشد. به من توجهی نکرد و
به خواندن اش ادامه داد .
در را پشت سرم بستم و گوش هایم را با دست گرفتم. اخمی کرد، و بعد صداي ضبط را کم کرد. و بعد با دیدن چشمان
خیره من به خودش، نگاهی به من انداخت .
« ؟ چی شده؟ ادوارد کجاست » با نگرانی پرسیدم
« . اونا صبح خیلی زود رفتن » شانه اي بالا انداخت
سعی کردم ناامیدیم را مخفی کنم. به خودم یادآوري کردم اگر او صبح زود رفته، پس زودتر برمیگردد. « . اوه »
پسرا همشون رفته ان. بنابراین ما امشب یه مهمونی مجردي » با صدایی که از فرط شادي مثل آواز شده بود گفت
« داریم
بالاخره مشکوك شدم. « ؟ مهمونی مجردي » تکرار کردم
« ؟ خوشحال نشدي »
براي چند لحظه به او خیره شدم.
« ؟ تو داري منو می دزدي، مگه نه »
فقط تا شنبه. ازمه با کارلایل هماهنگ کرده. تو دو شب پیش ما میمونی. و من خودم میارمت مدرسه و » : بلند خندید
« برت می گردونم
صورتم را به سمت پنجره چرخاندم، دندان هایم را به هم فشردم.
« ببخشید. اون به من باج داده » آلیس با صدایی که بی حوصله به نظر میرسید گفت
« ؟ چطوري » با صدایی از بین دندان هایم گفتم
ماشین پورشه. درست مثل همونی که تو ایتالیا دزدیده بودم. البته نباید در فورکس باهاش رانندگی کنم. اما اگر تو
بخواي می تونیم وقت بگیریم ببینیم از اینجا تا لوس آنجلس با پورشه چقدر طول میکشه. شرط میبندم تا نصفه شب
« برگشتیم
بر خودم لرزیدم. « . فکر نکنم دلم بخواد » . نفس عمیقی کشیدم
ما چرخی زدیم، و بعد با سرعت در جاده به راه افتادیم. آلیس کنار در گاراج پارك کرد. جیپ بزرگ امت هم در کنار
ماشین قرمز رزالی پارك شده بود . و در میان آنها هم پورشه اي زرد قناري قرار داشت .
خوشگله، مگه » آلیس از ماشین بیرون جهید و با شادي به سمت ماشین جدیدش رفت و دستی بر سطح آن کشید
«؟ نه
« ؟ اون اینو فقط واسه اینکه دو روز مواظب من باشی بهت داده » با ناباوري گفتم « . خیلی هم گرونه »
آلیس شکلکی درآورد .
« ؟ این واسه تمام وقت هایی که اون میره؟ مگه نه » یک ثانیه بعد، همه چیز با وحشت برایم روشن شد
سري تکان داد.
در ماشین را محکم بستم و به سمت خانه به راه افتادم. آلیس هم رقص کنان به دنبالم می خرامید .
« ؟ آلیس فکر نمی کنی یکم بیش از حد دارین کنترلم می کنین؟ شاید مثل دیوونه هاي زنجیري »
نه شاید. تو نمی خواي قبول کنی که یه گرگینه ي جوان چقدر میتونه خطرناك باشه. مخصوصاً وقتی من نمیتونم »
« ببینمشون. هیچ راهی نیست که خیال ادوارد از امنیت تو راحت باشه. تو نباید این همه بی پروا باشی
« آره، حالا نیست مهمونی مجردي با خون آشام ها خیلی کم خطره » صدایم لحن تندي گرفت
« تازه میخوام ناخن هاتو واست سوهان بکشم. قول میدم » آلیس خندید
اینقدر هام بد نبود، گرچه باید بر خلاف میلم عمل می کردم.
ازمه غذاي ایتالیایی درست کرده بود... یه چیز درست و حسابی. و آلیس هم با فیلم هاي محبوبش آنجا بود. حتی رزالی
هم آنجا بود، آرام در پس زمینه حضور داشت. آلیس براي سوهان زدن ناخن هایم اصرار کرد، و من حدس میزدم او از
روي یک لیست کار هایش را انجام میداد... شاید آنها را از روي یک شبکه تلویزیونی ناجور یاد گرفته بود.
ناخن هاي سوهان زده ام حالا قرمز شده بود. « ؟ چقدر قراره تا دیروقت بیدار بمونی »
« نمیخوام زیاد بیدار بمونم. صبح باید برم مدرسه »
لب هایش را رژ کشید .
نمیشد تو منو تو خونه ي خودم زیر نظر » . نگاهی به کاناپه کردم. کمی کوتاه به نظر میرسید « ؟ من کجا باید بخوابم »
« ؟ بگیري
« تو قراره تو اتاق ادوارد بخوابی » چهره آلیس تغییر کرد « . اونجا که نمیشد مهمونی مجردي گرفت »
نفس راحتی کشیدم. کاناپه راحتی چرمی اتاق ادوارد از این بلند تر بود. از این گذشته، فرش طلایی رنگ اتاق اش هم
مثل یک رخت خواب عمل میکرد.
« ؟ لااقل میشه برگردم خونه و وسایلم رو بیارم »
« . قبلاّ انجام شده » : زیر لب گفت
« ؟ میشه از تلفن استفاده کنم »
« . چارلی میدونه که اینجایی »
« . نمی خواستم به چارلی زنگ بزنم. میخوام یه قرارو بهم بزنم
« . اوه. من مطمئن نیستم » : با تعمد گفت
« . بزار دیگه. یالا » ناله بلندي کردم « . آلیس »
و « . اون صریحاً این کارو منع کرده » . از اتاق خارج شد و بعد از چنذ ثانیه با یک تلفن همراه بازگشت « . باشه. باشه »
بعد تلفن را به من داد.
شماره جیکوب را گرفتم. امیدوار بودم شب را با دوستانش به بیرون نرفته باشد. شانس با من بود... جیکوب جواب تلفن
را داد.
« الو سلام »
آلیس با چشمانی بی حالت به من خیره شد. و بعد به آرامی چرخید و در وسط رزالی و ازمه « . سلام جیک، منم »
« . نشست
« ؟ چی شده » ناگهان با صدایی نگران گفت « . هی بلاّ » جیکوب گفت
« . خبراي خوبی ندارم. نمی تونم شنبه بیام اونجا »
زالوي احمق. فکر می کردم داره گورشو گم میکنه. وقتی نیستش تو نمیتونی زندگی کنی؟ یا » . یک دقیقه سکوت شد
« ؟ شایدم کرده ات تو تابوت و درشو قفل کرده
خندیدم.
« . فکر نکنم خنده دار باشه »
« . خندیدم چون تقریبا نزدیک حدس زدي. او شنبه شب برمیگرده. بنابراین زیاد مهم نیست »
« ؟ یعنی داره تو فورکس تغذیه میکنه » با بی میلی پرسید
« . اون صبح زود رفته » . اجازه نمی دادم اعصابم را تحریک کند. نباید عصبانی میشدم « . نه »
« . اوه، خوب، پس بیا اینجا. زیاد دیر نشده. من میام جلوي خونه ي چارلی دنبالت »
« . کاش میشد. من خونه چارلی نیستم. یه جورایی زندانیم کردن »
صدایش خشک و جدي شده بود. « . ما میایم دنبالت » سکوت کرد، و بعد غرید
وسوسه کننده اس. منو شکنجه میکنن... آلیس » : عرق سردي از پیشانیم لغزید، اما با صدایی آرام و معمولی گفتم
« ... ناخن هامو کشیده
« . جدي گفتم »
« . جدي نگیر. اونا فقط میخوان جاي من امن باشه »
دوباره غرید.
« . می دونم مسخره به نظر میرسه، ولی اونها از ته قلب هاشون خیر و صلاح منو میخوان »
« ! قلب هاشون » : با ناخشنودي گفت
اما به زودي بهت زنگ » . نگاهی به مبل سفید رنگ انداختم «. واسه قرارمون معذرت میخوام. باید برم بخوابم »
«. میزنم
« ؟ مطمئنی بهت اجازه میدن » با لحن زننده اي پرسید
« . شب بخیر جیک » نفس عمیقی کشیدم « . نه زیاد »
« . بعداً می بینمت
آلیس کنار من ایستاده بود. دستش را براي تلفن دراز کرده بود، اما من دوباره شماره گیري کردم. او به شماره نگاهی
انداخت .
« . فکر نکنم بتونه جواب تلفن هاشو بده »
« . براش پیغام میزارم »
تلفن چهار بار بوق زد و بعد بدون هیچ خوش آمد گویی صداي بوق به گوش رسید.
توي بد دردسري افتادي. یه دردسر گنده. خرس هاي بزرگ گریزلی در مقابل بلایی که » به آرامی و شمرده گفتم
« . اینجا توي خونه منتظره توست هیچی نیستن
« . تموم شد » . تلفن را قطع کردم و در دستان منتظر آلیس گذاشتم
« . قسمت گروگان گیري و دزدي خیلی بانمک بود » نیش خندي زد
به سمت را پله رفتم وآلیس هم دنبالم به راه افتاد . « . الان می خوام بخوابم »
آلیس. من که نمی خوام در برم. اگر نقشه اي تو سرم باشه خودت میبینی. و اگر بخواي میتونی گیرم » آهی کشیدم
« . بندازي
« . من فقط میخوام جاي وسایلتو بهت نشون بدم » با حالتی معصومانه گفت
اتاق ادوارد در آخرین قسمت طبقه ي سوم قرار داشت. با وجود بزرگی خانه به سختی میشد آنجا را اشتباه گرفت. اما
وقتی چراغ را روشن کردم، با تعجب ایستادم. یعنی اتاق را اشتباه گرفته بودم؟
آلیس نخودي خندید.
سریع متوجه شدم که آنجا همان اتاق بود. فقط مبلمان عوض شده بودند. کاناپه به سمت دیوار عقب کشیده شده بود و
دستگاه پخش استریو هم به قفسه سی دي ها چسبیده بود تا جا را براي یک تخت خواب بسیار بزرگی که در وسط
اتاق قرار داشت، باز کنند.
دیوار شیشه اي دور نمایی از سیاهی شب را به نمایش گذاشته بود.
همه چیز به هم می اومد. روتختی طلایی رنگ، تنها کمی از دیوارها روشن تر بود. قاب تخت از آهن صیقل خورده اي
ساخته شده بود. زرهاي آهنی، در کناره هاي تخت خود نمایی می کردند. لباس خوابم در پایین تخت مرتب تا شده بود.
کیف لوازم شخصی ام هم کنارش قرار داشت.
« ؟ معلومه اینجا چه خبره »
« ؟ نکنه فکر می کردي اون میزاره تو روي مبل بخوابی »
با نارضایتی غرولندي کردم و وسایلم را از روي تخت برداشتم.
« . خوب دیگه من تنهات میزارم. صبح می بینمت » آلیس خنده اي کرد
بعد از اینکه دندان هایم را مسواك زدم و لباس خوابم را پوشیدم، بالش پر غویم را از روي تخت برداشتم و روي مبل
طلایی رنگ انداختم. می دانستم اینکار احمقانه بود، اما مهم نبود. تختی بزرگ و آهنی که هیچکس از آن استفاده
نمی کرد. این فراتر ازحدي بود که به من برمی خورد. چراغ را خاموش کردم و روي کاناپه خزیدم. امیدوار بودم خوابیدن
روي آن سخت نباشد .
در تاریکی، شیشه ها دیگر مثل آینه اي سیاه نبودند. ماه ابرهاي بیرون را روشن کرده بود. وقتی چشمهایم به تاریکی
عادت کردند، توانستم بخش روشن بالاي درخت ها را ببینم. و روشنی بخشی از رودخانه زیر آنها. به نور نقره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۳ عصر
اي
مهتاب خیره شدم. منتظر شدم تا چشم هایم سنگین شوند.
ضربه ي آرامی به در خورد.
صدایم حالتی تهاجمی گرفته بود. او را در حالی که مرا بیرون از تخت خواب مجلل ام « ؟ چیه آلیس » زمزمه کردم
میدید، تصور کردم.
و بعد در باز شد... و من توانستم انعکاس نور مهتاب را بر صورت زیباي رزالی « . منم » صداي آرامی به گوش رسید
ببینم.
« ؟ میشه بیام داخل »
فصل7
پایانی ناخُشایند
رزالی در درگاه در ایستاده بود، صورت بی نقص اش در دودلی موج میزد.
« بیا تو » صدایم در اثر تعجب به لرزش افتاده بود « . البته »
نشستم، خودم را روي مبل جمع کردم تا جایی باز کنم. معده ام به خاطر دیدن تنها کالنی که چشم دیدن مرا نداشت،
به درد افتاده بود. سعی کردم بفهمم دلیل دیدار شبانه او چه می تواند باشد؛ اما ذهنم کاملاً قفل شده بود.
نگاهش از تخت خالی به سمت مبل حرکت « ؟ چند دقیقه از وقت تو به من میدي؟ بیدارت که نکردم، کردم » : پرسید
کرد.
نمی دانستم که آیا او هم می تواند به خوبی خودم هشداري که به « . نه، من بیدار بودم. البته ، می تونیم حرف بزنیم »
راحتی در صدایم پیدا بود را بشنود یا نه.
اون به ندرت تورو تنها میزاره. به خودم گفتم بهتره به » . به آرامی خندید، خنده اي مانند زنگ زنگوله اي دلنشین
« بهترین نحو از این فرصت دست به اومده استفاده کنم
یعنی او می خواست چه چیزي به من بگوید که در جلوي ادوارد نمی توانست؟! دستانم در کنار حاشیه کاناپه باز و بسته
شدند.
صداي رزالی صاف و شفاف بود. دستانش را روي زانو هایش « . خواهش می کنم فکر نکنی من قصد مزاحمت دارم »
می دونم در گذشته خیلی به احساسات تو صدمه زدم ، ولی دیگه نمی خوام تکرار » . گذاشت و به آنها چشم دوخت
« . بشه
« ؟ نگران نباش رزالی. احساسات من خوبِ خوبه! چی شده »
می خوام سعی کنم برات توضیح بدم که چرا فکر میکنم تو باید » . دوباره خندید. صدایش شرمنده به نظر می رسید
« . انسان بمون ، و چرا اگر میشد خودم هم انسان باقی می موندم« اوه »
او به شوك نهفته در صدایم خندید، و بعد آهی کشید.
آیا تا به حال ادوارد برات تعریف کرده که من چه جوري خون » در حالی که بدن فنا ناپذیرش را جمع میکرد پرسید
« ؟ آشام شدم
ادوارد گفت یه چیزایی مثل بلایی که تو پورت آنجلس براي من رخ داد، » نفس عمیقی کشیدم، ناگهان غم زده شدم
با یادآوري این خاطره بر خودم لرزیدم. « . سر تو هم اومده. تنها فرقش این بوده که هیچکس نبوده که تو رو نجات بده
« ؟ واقعا این چیزیه که اون به تو گفته »
« ؟ چیز دیگه اي هم هست » : شگفت زده پرسیدم « . آره »
به بالا نگاه کرد و به من لبخندي زد. لبخندي تلخ و جگر سوز ، اما بسیار زیبا و درخشان.
« آره. یه چیز دیگه هست » : او گفت
به بیرون پنجره خیره شد و من منتظر ماندم. به نظر می رسید سعی میکند خودش را آرام کند.
دوست داري داستان منو بشنوي بلا؟ پایان ناخُشایندي داره ، اما آخه عاقبت کدوم یکیمون خوش بوده که مال من »
« باشه؟ ما الان همگی زیر سنگ قبریم
آهی کشیدم؛ گرچه به خاطر حالت صدایش ترسیده بودم.
من در دنیایی متفاوت با تو زندگی کردم، بلاّ . دنیاي انسانی من به مراتب ساده تر از دنیاي تو بود. سال نهصد و سی »
« وسه بود ، من هجده سال داشتم، و بسیار زیبا بودم. زندگی عالی داشتم
از پنجره به ابرهاي نقره اي خیره شد. افکارش دور دست ها را می کاوید.
والدین من از طبقه متوسط جامعه بودند. پدرم شغل صابتی در یک بانک داشت، چیزي که حالا درك میکنم چرا این »
همه مغرور بود ، اون دارایی هاش رو با ذکاوت و سخت کوشی به دست آورده بود. اما شانس هم دخیل بود. همه اینها
در اختیار من بود. در خانه ما، تنها مشکل، شایعه رکود اقتصادي بود. البته من مردم فقیر را می دیدم. اونهایی که
خوش شانس نبودن. نظر پدرم این بود که دلیل بدبختی این مردم خودشان هستند .
وظیفه نگهداري از خانه با مادرم بود ، و همینطور من و دو برادر کوچک ترم که دوران کودکی را بی خیالیمی گذراندند. من فرزند اول و عزیز دردانه والدینم بودم. در اون زمان من درك نمی کردم، اما والدینم با داشتن من،
گنجی بزرگ را در مالکیت خود داشتند. ما هم چیز داشتیم. اما باز هم بیشتر می خواستیم.
ما دوستان خوبی داشتیم ، از رده ها بالاي مملکت و زیبایی من براي آنها مثل یک نعمت بود. دیگران بیشتر از خودم
به این امر توجه داشتند.
بر عکس من والدینم هیچ وقت راضی نبودند. .ولی من از خودم بودن راضی بودم ، از رزالی هیل بودن. بعد از دوازده
سالگی چشم همه مردان اطرافم به من بود. از اینکه دوستان دخترم وقتی که دستانم را در موهایم فرو می کردم، از
حسرت دق می کردند. از اینکه مادرم به من افتخار می کرد و پدرم برایم لباس هاي زیبا می خرید شاد بودم.
من دقیقاً می دانستم در دنیاي بیرون چه می خواهم و هیچ راهی نبود که به آنها نرسم. می خواستم دوستم داشته
باشند، می خواستم دستور بدهم ، دلم می خواست یک عروسی بزرگ داشته باشم ، با یک عالمه گل. طوري که تمام
مردم شهر مرا ببینند که دست در دست پدرم به سمت همسر آینده ام حرکت می کردم. من زیبا ترین پدیده اي بودم
که آنها به چشم دیده بودند. تعریف و تمجید برایم حکم هوا را داشت، بلاّ . من احمق و ازخود راضی بودم. اما خوشنود
لبخندي زد و با تصور تغییراتش خندید. « . هم بودم
رفتار پدر و مادرم همیشه همان چیزي بود که من توقع داشتم. با تمام وسایلی که دوست داشتم وآدم هایی که در »
آشپزخانه مدرنمان تمیز کاري و آشپزي می کردند. همونطور که گفتم من از خود راضی بودم. جوان و بی نهایت از خود
راضی. و دلیلی نمی دیدم که چرا نباید اینطور رفتار می کردم.
چیزهایی هم بود که خواستار آ نها بودم ، چیزهایی معقول تر ، یک چیز مخصوص ، نزدیک ترین دوستم دختري به
اسم وِرا بود. او در جوانی ازدواج کرد، وقتی هفده ساله بود. با مردي که والدینم هرگز براي من مناسب نمی دیدند ،
یه نجار ساده ، یک سال بعد اون صاحب یه پسر شد یه پسر کوچولوي خوشگل و تپل مپل با موهاي سیاه رنگ. براي
« اولین بار در زندگی ام به داشته ي یک نفر دیگه حسادت کردم
زمان سختی بود . من هم سن تو بودم اما من آماده بودم. براي داشتن فرزند » با چشمانی دردمند به من خیره شد
خودم. من خانه و همسر خودم را می خواستم که قبل از رفتن به سر کار مرا ببوسد ، درست مثل وِرا . فقط من
« ... خانه ایی دیگر را در سر می پروراندم
تصور دنیایی که رزالی برایم تصویر کرده بود بسیار سخت بود. داستان زندگی اش بیشتر شبیه قصه هاي پریان بود تا
واقعیت . با حیرت متوجه شدم، این همان دنیایی است که ادوارد هم تجارب انسانی اش را در آن گذرانده بود. دنیایی
که در آن بزرگ شده بود ، وقتی رزالی در سکوت فرو رفت ، من به فکر فرو رفتم که آیا همانقدر که دنیاي رزالی
براي من ناآشنا بود دنیاي من هم براي ادوارد ناشناخته بود؟
رزالی نفسی کشید، و وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد صدایش تغییر کرده بود. آرزومندي در صدایش آشکار بود.در روچستر ، تنها یک خانواده سلطنتی زندگی می کردند. پادشاه به تنهایی کافی می نمود . پادشاه رویس مالک »
با « ... بانکی بود که پدرم در آن کار می کرد. تمام مشاغل شهر از آن پادشاه بود. و اینطوري بود که پسر پادشاه رویس
منو براي اولین بار دید. او می خواست صاحب بانک بشود و به سرپرستی آن بپردازد. دو » . گفتن این نام لبانش را گزید
روز بعد، مادرم فراموش کرد تا ناهار پدرم را همراهش به سر کار بفرستد. مادرم از تعجب شاخ درآورد وقتی دید که من
رزالی به خشکی از هر «. لباس ابریشمی زیبایم را به تن کردم و موهایم را دور سرم جمع کردم و به سمت بانک دویدم
طنزي خندید.
من متوجه نشدم که تمام حواس رویس به من معتوف شده است. همه به من نگاه می کردند. همان شب اولین دسته »
گل رز سرخ به در خانه مان رسید. البته او هر شب یک سبد گل رز به خانه مان می فرستاد . اتاقم همیشه مملو از گل
بود. وقتی خانه را ترك می کردم، تمام وجودم رایحه گل سرخ میداد. رویس خیلی خوش تیپ بود. رنگ موهاش از من
روشن تر بود. و چشمان آبی رنگ داشت. می گفت چشمان شبیه گل بنفشه است، و به گل هاي رز که همیشه در بغلم
بود میآید.
خانواده ام راضی بودند ، همه چیز حل شده بود. این همه آن چیزي بود که آرزویش را داشتم. و رویس هم مرد
رویاهاي من بود. شاهزاده پریان من، آمده بود تا شاهزاده خانمش را با خود به قصرش ببرد. هر چه که می خواستم، اما
هنوز هم همه چیز را بدست نیاورده بودم. دو ماه از آشنایی مان نگذشته بود که نامزد کردیم.
ما زمان زیادي را با هم نمی گذراندیم. رویس گفته بود در بانک وظایف بسیاري را بر دوش دارد، و وقتی ما با هم
بودیم، دوست داشت مردم ما را با هم ببینند. مرا در بازوان او ، من هم خوشم میآمد. ما با هم به مهمانی هاي بسیاري
می رفتیم . می رقصیدیم ، و لباس هاي زیبا می پوشیدیم ، وقتی تو پادشاه باشی تمام درها برایت باز هستند، و فرش
قرمز جلوت پهن می شود .
نامزدي طولانی داشتیم. و بعد همه چیز براي یک مراسم عروسی مجلل آماده بود. من به تمام چیز هایی که
می خواستم می رسیدم. وقتی دوباره وِرا را دیدم، دیگر احساس حسادت نمی کردم. فرزاندانم را در حیاط قصر
« پادشاه در حال بازي کردن تصور می کردم. و برایش افسوس می خوردم
ناگهان رزالی سکوت کرد . دندان هایش را بر هم سایید. من از داستان دور شدم و فهمیدم قسمت ترسناك ماجرا
نزدیک شده. همونطور که گفته بود، پایان خوشی در کار نبود. ترسناك به این دلیل که او بیشتر از بقیه به خاطر
گذشته اش رنج می کشید ، شاید به این خاطر که او تمام ثروت و قدرتش را با هم از دست داده بود.
هنري کوچولو واقعاً » . صورتش زیبا و بی حالت بود. و سخت .« . من آن شب را در خانه ي ورا بودم » زمزمه کرد
دوست داشتنی بود. وقتی می خندید گونه هاش گود می افتاد ، دیگه خودش می تونست راه بره و بشینه. وقتی من
داشتم می رفتم، وِرا پشت سرم به جلوي در آمد ، فرزندش در آغوشش بود و دست همسرش هم دور کمرش گره شدهبود. وقتی فکر میکرد من نگاه نمی کنم، گونه همسرش را بوسید . اصلاً راضی نبودم ، وقتی رویس مرا می بوسید،
« اصلاً اینگونه نبود ، مهربان و صمیمی ، فکرم را منحرف کردم. رویس شاهزاده من بود. یک روز، من ملکه میشدم
گفتنش به خاطر نور نقره اي ماه سخت بود، اما استخوان هاي صورتش برجسته شده بودند.
آن شب خیابان خیلی تاریک بود. حتی با وجود لامپ هاي کنار خیابان که روشن شده بودند. متوجه نبودم که تا »
هوا خیلی سرد بود. سردتر » صدایش دیگر تقریباً غیر قابل شنیدن شده بود. زمزمه کرد « . دیر وقت در خیابان مانده ام
از آنچیزي که باید در ماه آوریل انتظارش را داشت. فقط یک هفته تا موعد ازدواج باقی مانده بود و از آنجا که
نمی خواستم مریض شوم با سرعت به سمت خانه حرکت کردم . همه چیز خیلی واضح در ذهنم مونده. جزء به جزء
اتفاقات آن شب را به یاد دارم. اوایل ، یادآوري این چیزا برام خیلی سخت بود. به هیچ چیز غیر از این نمی تونستم فکر
« بکنم. تمام خاطرات خوش گذشته از ذهنم ناپدید شده بودند
آره، من نگران سرماي هوا بودم ، نمی خواستم مراسم را داخل یک فضاي » : آهی کشید و دوباره زمزمه کنان گفت
در بسته برگزار کنیم...
وقتی تنها چند خیابان با خانه مان فاصله داشتم، صدایش را شنیدم. چند تا مرد زیر یه چراغ شکسته جمع شده بودند.
خیلی بلند می خندیدن. مست بودن ، می خواستم فریاد بزنم و پدرم را صدا کنم تا مرا به سمت خانه همراهی کند، اما
با توجه به فاصله ي کمم تا خانه، به نظر احمقانه می رسید. و بعد یک نفر اسمم را صدا زد.
و بقیه خندیدند. « رز » یک نفر فریاد زد
متوجه شدم مردهاي مست لباس هایی گرانقیمت و زیبا پوشیده اند. رویس و دوستان اش بودند. فرزندان طبقه اشرافی
شهر.
رویس فریاد زد این رز منه! با بقیه می خندید. به نظر می رسید عقلش را از دست داده باشد. به من گفت چرا اینقدر دیر
کردي؟ ما سردمونه ، تو مارو معطل کردي .
تا به حال این همه مست ندیده بودم اش. گاهی در مهمانی چیزي نوشیده بود. به من گفته بود که از شامپاین
خوش اش نمی آید . حتی فکرش را هم نمی کردم که او به مشروبات قوي علاقه اي داشته باشد .
دوستان جدیدي پیدا کرده بود ، دوستان دوستان اش از آتلانتا.
گفت بهت چی گفته بودم جان ! بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. این از هلو هاي گرجستانی ام خوشمزه
تره.
مردي که جان نام داشت موهاي سیاه و بدن برنزه اي داشت. طوري به سر تا پاي من نگاه کرد انگار داشت یک اسب
می خرید.جان گفت گفتنش سخته ، و بعد به آهستگی گفت آخه خیلی پوشیده اس .
همگی خندیدن. رویس هم مثل بقیه.
ناگهان، رویس ژاکت من را از روي شانه گرفت و به سمت پایین شکافت ، ژاکت هدیه خودش بود . دگمه هاي ژاکت
به اطراف پرت شدند و در کف خیابان پخش شدند.
رویس بلند خندید و گفت بهمون نشون بده چی داري. و بعد کلاهم را هم از روي سرم کشید. بر اثر کشیده شدن
موهایم، درد تا ریشه مو نفوذ کرد و من فریادي زدم. اما به نظر می رسید آنها از شنیدن فریاد درد مند من لذت برده
« ... بودند
رزالی نگاهی ، ناگهانی به من انداخت، انگار فراموش کرده بود که من آنجا هستم. مطمئن بودم صورتم به سفیدي او
شده است.
مجبور نیستی بقیه اش رو بشنوي. اونا منو تو خیابون رها کردند. همونطور که دور میشدند » : خیلی سریع گفت
می خندیدند. اونا فکر می کردند من مرده ام. به شوخی به رویس می گفتند که باید دنبال یه عروس تازه بگردي ،
رویس هم خندید و گفت اول باید یکم عزاداري کنم .
من در کف جاده منتظر مرگ بودم. هوا سرد بود، و درد شدیدي تمام بدنم را فرا گرفته بود و من شوکه شده بودم، در
تعجب بودم که مرگم کی فرا خواهد رسید. بی صبرانه منتظر مرگ بودم تا از شر درد خلاص شوم. اما خیلی طول
کشید...
اونوقت بود که کارلایل منو پیدا کرد. اون بوي خون رو شنیده بود و براي تحقیق آمده بود. یادم میآید از اینکه او سعی
کرد مرا نجات بدهد عصبانی شده بودم. من هیچوقت از دکتر کالن خوشم نمی آمد، همینطور همسرش و برادرش که
ادوارد باشه. همیشه از اینکه زیبایی آنها بیش تر از من بود حسودي می کردم. مخصوصاً زیبایی مردها شون. اما اونها
زیاد قاطی مردم نمی شدند ، من فقط دوبار دیده بودمشون.
وقتی منو بلند کرد و شروع به دویدن کرد، احساس کردم مرده ام ، به خاطر سرعت ، احساس می کردم پرواز می کنم.
یادم میاد از اینکه درد هنوز پابرجا بود ترسیده بودم...
و بعد من در یک اتاق خیلی روشن و گرم بودم. من خوابیده بودم، و درد داشت آرام آرام از بین میرفت. اما بعد چیزي
خیلی تیز در گردنم فرو رفت ، در مچم ، در قوزك پایم. با وحشت جیغ کشیدم. فکر می کردم او مرا بیشتر شکنجه
می دهد. و بعد آتش در درونم شعله کشید و من به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم. التماس اش کردم که مرا بکشد.
وقتی ازمه و ادوارد به خانه برگشتند، از آنها خواستم تا مرا بکشند. کارلایل کنارم نشسته بود. به من می گفت که خیلی
معذرت می خواهد و همه چیز تمام خواهد شد. او همه چیز را به من گفت، و من هم گاهی گوش میدادم. به من گفتکه چه موجودي است، و اینکه من به زودي به چه چیزي تبدیل میشدم. باورم نمیشد. هر بار که من جیغ می کشیدم،
او از من معذرت می خواست .
ادوارد خوشحال نبود. صدایشان را می شنیدم که راجع به من حرف میزنند. گاهی از جیغ زدن دست می کشیدم. جیغ
کشیدن فایده اي نداشت .
رزالی به بهترین شکل صداي ادوارد را تقلید کرد. « ؟ ادوارد می گفت تو به چی فکر می کردي کارلایل؟، رزالی هیل
اونجوري که اسمم رو می برد رو دوست نداشتم. انگار من ایرادي داشتم . »
کارلایل سریع جواب داد نمی تونستم بزارم اون بمیره. خیلی ترسناك بود ، خیلی بیهوده.
ادوارد گفت می دونم و من لحن تحقیر آمیزاش را شنیدم. خشمگین بودم. نمی دانستم آیا او می تواند ماجرا را از دید
کارلایل ببیند.
کارلایل با آرامی پاسخ داد خیلی ازش خون رفته بود. نمی تونستم ولش کنم.
ازمه با موافقت گفت البته که نمی تونستی.
ادوارد با صدایی خشک و خشن گفت مردم همه میمیرن. فکر نمیکنی اون خیلی قابل شناساییه؟ پادشاه الان یه گروه
بزرگ رو براي جستجو فرستاده. هیچ کس به اون مرد شرور مشکوك نمیشه.
خوشحال بودم که کالن ها از مقصر بودن رویس با خبر بودن.
متوجه شدم همه چیز داشت تمام میشد ، اینکه من داشتم قوي تر میشدم و به راحتی می توانستم صداي حرف
زدنشان را بشنوم. درد به آرامی از نوك انگشتانم خارج میشد .
ادوارد با حالتی رقت آور پرسید که باید با من چیکار کنن؟ ، البته فکر کنم لحن اش اینجوري بوده.
کارلایل گفت این بستگی به خود من داره. شاید دلش بخواد راه خودش رو بره .
من تقریباً حرف او را باور کرده بودم و این دردناك بود. می دانستم زندگی ام به پایان رسیده، و هیچ راه برگشتی وجود
ندارد. نمی خواستم به تنها ماندن فکر کنم...
بالاخره درد کاملاً قطع شد. و آنها دوباره برایم توضیح دادن که من به چه چیزي تبدیل شده ام. اینبار حرفشان را باور
کردم. احساس تشنگی می کردم. پوستم سخت شده بود. و بعد چشمان قرمز و زیبایم را دیدم.
در ژرفاي وجودم، وقتی تصویر بی نقص ام را در آینه دیدم حالم بهتر شد. با کینه اي در چشمانم ، زیباترین چیزي که
مدتی گذشت و من از زیبایی خسته شدم ، از چیزي » . براي یک دقیقه پیش خودش خندید « . در زندگی ام می دیدمکه بودم متنفر بودم. آرزو می کردم اي کاش زیبا نبودم در عوض مثل وِرا معمولی بودم. آن وقت می توانستم با کسی
که دوستم داشت ازدواج کنم. و فرزندان خوشگل داشته باشم. این چیزي بود که واقعا می خواستم. هنوز هم اینو از ته
« قلب می خوام
او به فکر فرو رفت. انگار دوباره حضور مرا فراموش کرده بود. اما بعد دوباره به من خندید. چهره اش ناگهان حالتی
پیروز مندانه به خود گرفته بود.
می دونستی گذشته من تقریبا مثل کارلایل پاکه. پاکتر از ازمه . خیلی پاکتر از ادوارد. من هرگز طعم » : با افتخار گفت
« خون انسان را نچشیده ام
او به حالت بهت زده چهره من نگاهی کرد که به جمله تقریباً پاکتر فکر می کردم.
البته اگر بشه گفت انسان ، مواظب بودم که خونشون » . صدایش راضی به نظر می رسید « من پنج انسان را کشتم »
رو نریزم می دانستم که نمی توانم در برابر وسوسه ام مقاومت کنم. و نمی خواستم قسمتی از وجود آنها در
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۳ عصر
بدنم جاري
شود.
رویس رو براي آخر نگه داشتم. می خواستم بفهمه اون چیزي که دوستان اش رو کشته احتمالاً سراغ خودش هم میاد
فکر کنم کار کرد. اون خودشو تو یه اتاق بی پنجره و پشت یه در قفل شده که بیرونش سرباز هاي مسلح نگهبانی
میدادن پنهان کرده بود. وقتی بهش رسیدم، اوووخ... شد هفت تا کشته . سرباز ها رو یادم رفته بود. تموم کردن کار اونا
فقط یه ثانیه طول کشید.
رفتارم اون شب خیلی نمایشی شده بود. درست مثل بچه ها ، لباس عروسی که براي این روز دزدیده بودم را به تن
کرده بودم. وقتی منو دید از وحشت جیغ کشید. اون شب خیلی جیغ کشید. نگه داشتن اون براي آخر فکر خوبی بود
« ... کنترل کردن خودم برام راحت تر بود، تا به آرامی کارم را انجام بدهم
معذرت می خوام. من ترسوندمت. مگه » : ناگهان حرف اش را قطع کرد و به من نگاه کرد. با صدایی متفاوت گفت
«؟ نه
« من حالم خوبه » : به دروغ گفتم
« زیاده روي کردم »
« خودت رو ناراحت نکن »
« تعجب میکنم ادوارد اینا رو بهت نگفته بوده »
: اون داستان زندگی بقیه آدم ها رو تعریف نمی کنه ، اون به افکار دیگران خیانت نمی کنه. چون اون بیشتر از اون
« چیزي که به خودش اجازه میده شنیده« ؟ مثل اینکه باید بیشتر بهش احترام بزارم. اون خیلی نجیبه، مگه نه » لبخندي زد و سري تکان داد
« فکر کنم »
«؟ من با تو هم عادلانه رفتار نکردم بلاّ . بهت نگفته چرا؟ یا شاید اینهم محرمانه اس » . آهی کشید « فکر می کردم »
« گفته به خاطر انسان بودن منه. چون تو می ترسی من راز شما را بیرون فاش کنم »
حالا واقعاً احساس گناه میکنم. اون خیلی خیلی بیشتر از اونی که من » . خنده ي موسیقیایی او حرف ام را قطع کرد
حالا گرمتر و صمیمی تر از گذشته می خندید. انگار دیوار دفاعی بین مان را « . لیاقت اش رو دارم با هام مهربون بوده
دوباره خندید. « ! عجب دروغایی میگه این پسر » . براي همیشه خراب کرده بود
« ؟ مگه دروغ گفته » : با نگرانی پرسیدم
خوب، البته نه به این شدت که تو گفتی. اون فقط همه جریان رو برات توضیح نداده. چیزي که بهت گفته حقیقته. »
باعث » حرف اش را قطع کرد، و با نگرانی خندید « ... حتی بیشتر از گذشته حقیقت داره. گرچه، در این زمان
« شرمندگیه. می دونی، اون اوایل، بهت حسودیم میشد چون ادوارد تو رو انتخاب کرده بود، نه منو
این حرف موجی از وحشت را در درونم جاري کرد. او در زیر نور ماه نشسته بود، و زیبا تر از هر چیزي بود که تصورش
را می کردم. من در برابر رزالی هیچ بودم.
« اما تو... امت رو دوست داري »
من ادوارد رو اونجوري نمی خوام بلاّ . هیچ وقت نخواستم، اون مثل » . با شادي سرش را به عقب و جلو تکان داد
برادرم می مونه. اما اون از اولین باري که حرفش را شنیدم ، با من عصبانی بوده. تو باید درك کنی. گرچه من همیشه
دلم می خواسته بقیه خیلی زیاد دوستم داشته باشن. و ادوارد هیچوقت به من علاقه اي نداشته. گاهی به من بر
می خوره. اما اون هیچ وقت کسی رو واسه خودش نخواسته، واسه همینم زیاد ناراحت نمیشم. حتی وقتی ما با گروه
تانیا ملاقات کردیم... اونا همشون مونث هستن!... ادوارد حتی ذره اي علاقه به اونا نشون نداد. و بعد اون با تو آشنا
او نگاهی متعجب به من انداخت. حواسم پرت شده بود. داشتم به ادوارد و تانیا و بقیه گروه دختران فکر می کردم. «. شد
لب هایم را محکم بهم فشار دادم.
نه اینکه تو خوشگل نیستی، بلاّ . اون توي تو جذابیتی دید که تو » در حالی سعی میکرد به من امیدواري بدهد گفت
« من ندیده بود. اینو از ته دل میگم
اما تو گفتی اون اوایل... یعنی دیگه این تورو آزار نمیده؟ منظورم اینه که... ما هر دومون می دونیم که تو زیباترین »
« فرد روي این سیاره هستی
از اینکه این حرف را زده بودم خنده ام گرفت... این کاملاً واضح بود. رزالی نیازي به تایید من نداشت .دوباره خندید. « . ممنونم بلاّ . و نه، این دیگه منو آزار نمیده. ادوارد همیشه یکم عجیب بوده » رزالی هم خندید
« اما تو هنوزم از من خوشت نمیاد » زمزمه کردم
« منوببخش بلا » لبخندش محو شد
ما براي چند دقیقه در سکوت نشستیم، اما انگار او قصد رفتن نداشت.
یعنی او به خاطر قرار گرفتن خانواده اش...امت اش در خطر از من متنفر « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ من کار بدي کردم »
بود؟ پشت سر هم ، اول جیمز و بعد هم ویکتوریا.
« هنوز هیچی » . زمزمه کرد « . نه، تو هیچ کاري نکردي »
با حیرت به او خیره شدم.
صدایش به شکل ناگهانی حالتی مهربان و دلسوز به خود گرفته بود. حتی بیشتر از زمانی که « ؟ متوجه نیستی بلا »
تو الان دیگه همه چیزو می دونی. تو وقت داري که زندگی کنی، همه » . داستان ناخشایند اش را برایم تعریف میکرد
اون چیزي که من می خوام. و حالا تو می خواي همش رو به باد بدي. متوجه نیستی که من حاضرم هر چی دارم بدم
« ! تا جاي تو باشم؟ تو حق انتخاب داري ، چیزي که من نداشتم ، و تو داري اشتباه انتخاب میکنی
من با دیدن حالت ترسناك چهره او به خودم لرزیدم. متوجه شدم دهانم باز مانده و محکم آنرا بستم .
او براي یک دقیقه به من خیره شد، و خیلی آرام، درخشش درون چشمان اش به خاموشی گرایید. او شرمسار شده بود.
سري تکان داد. به نظر می رسید در اثر جو اتاق به سرگیجه « . منو بگو که می خواستم این کارو آروم انجام بدم »
« حالا از قبل سخت تر شده. حالا بیشتر به نظر بیهوده میرسه » . افتاده باشد
او به ماه نقره اي خیره شد، و سکوت کرد. قبل از اینکه شجاعت پرسیدن سؤالی مهم را داشته باشم.
« ؟ یعنی اگر من انسان بمونم تو بیشتر منو دوست داري »
« شاید » . سرش را به سمت من چرخاند، و لب هایش به شکل لبخند درآمد
« تو یکمی از یک پایان خوش نصیبت شده ، تو الان امت رو داري
تو می دونی که من امت رو از له شدن توسط یه خرس گریزلی نجات دادم و » . نیشخندي زد « فقط نصف اش رو »
« ؟ تا پیش کارلایل آوردم اش. اما می دونی چرا نزاشتم خرسه بخورتش
سري تکان دادم.یه چیز آشنا ، حتی وقتی داشت اونجا درد می کشید ، یه حالت معصومانه و کودکانه که در چهره ي یه مرد بزرگسال »
دیده میشد ، اون منو یاد پسر کوچولوي وِرا، هنري انداخته بود. نمی خواستم اون بمیره، خیلی زیاد حتی با وجود اینکه از
این نوع زندگی متنفر بودم . من خیلی خودخواه بودم که از کارلایل خواستم که اونو هم تغییر بده .
من خیلی خوش شانس بودم. امت همه اون چیزي بود که من می خواستم. اون دقیقاً کسی بود که یکی مثل من لازم
داره. و خیلی عجیبه اونم به من نیاز داره. اینجاش حتی از اونی که می خواستم هم بهتره. اما هرگز بیشتر از دوتا
« نخواهیم بود. من نمی تونم تو ایوون بشینم، با اون که کنارم نشسته و دور و برمون پر از بچه است
به نظرت خیلی غمناك میرسه، مگه نه؟ یه جورایی، تو خیلی طبیعی تر از اون چیزي » لبخند اش مهربان تر شده بود
هستی که من در هجده سالگی بودم. ولی یه جورایی تو به خیلی چیزاي مهم توجه نمی کنی. تو جوون تر از اونی
« هستی که بدونی ده سال دیگه، پانزده سال دیگه چی می خواي. تو نباید براي جاودان شدن عجله کنی،بلاّ
آهی کشیدم .
فقط بهش فکر کن. وقتی انجام شه، دیگه راه بازگشتی وجود نداره. ازمه با ما مثل افراد خانواده اش برخورد میکنه، و »
« آلیس هم چیز زیادي راجع به گذشته انسانیش به یاد نمیاره ، اما تو به یاد میاري...خیلی چیزا رو از دست میدي
ممنونم رزالی. خیلی خوبه که آگاه شدم ، که تو رو » . اما در عوض خیلی چیزا بدست میاري ، جرات نکردم بلند بگویم
« بهتر شناختم
از این به بعد سعی میکنم » . نفس عمیقی کشید « . ازت معذرت می خوام که اینقدر باهات مثل هیولا برخورد کردم »
« رفتار بهتري داشته باشم
در جواب به او لبخندي زدم.
ما هنوز هم دوست محسوب نمی شدیم، اما مطمئن بودم دیگر از من متنفر نخواهد بود.
می دونم از اینکه اینجا » چشمان رزالی روي تخت دوري زد و لب هایش را کج و ماوج کرد « حالا میرم که بخوابی »
تحت مراقبت گذاشتت خیلی عصبانی هستی، ولی وقتی که برگشت زیاد بهش سخت نگیر. اون تو رو بیشتر از اون
به آرامی بلند شد و به سمت در رفت. زمزمه « چیزي که فکر میکنی دوست داره. دور شدن از تو براش غیر قابل تحمله
و در را پشت سرش بست. « شب خوش بلا » کرد
« شب بخیر رزالی » : من با چند ثانیه تاخیر گفتم
زمان طولانی سپري شد تا به خواب رفتم.وقتی بالاخره خوابم برد، کابووسی دیدم. روي زمین سرد و تاریک خیابانی ناآشنا و زیر نور ضعیف چراغی افتاده بودم و
سینه خیز خودم را به جلو می کشیدم و رد خونم را در پشت سرم جا می گذاشتم. فرشته اي با رداي سفید در سایه ها
ایستاده بود و با چشمانی بی میل تقلا کردنم را نگاه میکرد .
صبح روز بعد، آلیس مرا با ماشین به سمت مدرسه برد و من به با دلخوري از پنجره جلویی به بیرون خیره شده بودم.
احساس کم خوابی می کردم. و این باعث میشد خشمم از زندانی بودم بیشتر جلوه کند.
« ؟ امشب می ریم به المپیا یا یه جایی مثل اون. خوش میگذره، مگه نه » به من قول داد
« . دیگه لازم نیست بهم خوش بگذره » ادامه دادم « ؟ چرا منو تو انباري حبس نمی کنی »
وقتی برگرده پورشه اش رو پس می گیره. من اصلاً کارم رو خوب انجام نمیدم. مثلاً تو » : آلیس نق نق کنان گفت
« قراره بهت خوش بگذره
« موقع ناهار می بینمت » . باورم نمیشد که مقصر واقعی خودم هستم « . این که تقصیر تو نیست »
با قدم هاي آهسته به سمت کلاس زبان انگلیسی به راه افتادم. بدون حضور ادوارد، روزي دراز و غیر قابل تحمل در
انتظارم بود. کلاس اولم را با بدخلقی سپري کردم، می دانستم این نوع برخورد چیزي را درست نمی کرد.
وقتی زنگ پایان کلاس به صدا در آمد، با بی صبري از جا بلند شدم. مایک جلوي در خروجی ایستاده بود، و آن را برایم
باز نگه داشته بود.
« ؟ ادوارد آخر هفته رو رفته کوه نوردي »: وقتی به سمت محوطه باز و باران زده راه افتادیم مایک از روي عادت پرسید
« آره »
« ؟ می خواي امشب جایی بریم »
چطور می توانست همچنان امیدوار باشد؟
با حالتی شگفت زده به چهره خشمگین من خیره ماند . « نمی تونم. امشب مهمونی مجردي دعوت دارم »
« ... خونه کی »
سوال مایک با صدایی بلند و گوش خراش قطع شد. صداي غرش موتوري از پشت سرمان در پارکینگ به گوشمان
رسید. همه کسانی که در پیاده رو بودند برگشتند تا عامل صدا را بیابند، و با ناباوري به موتور سیکلت سیاه رنگ و پر
سر و صدایی که در جلوي ورودي پارکینگ ایستاده بود نگاه کردند. موتور به غرش اش ادامه داد.
جیکوب مصرانه برایم دست تکان میداد .« فرار کن بلا. بدو » بر فراز صداي بلند موتور فریاد زد
قبل از اینکه متوجه چیزي بشوم، سر جایم میخکوب شده بودم.
به مایک نگاه سریعی انداختم. می دانستم فقط چند ثانیه فرصت دارم.
آلیس براي جلوگیري از فرار من تا چه حد می توانست در میان مردم از قدرت هایش استفاده کند؟
صدایم بر اثر هیجان ناگهانی می لرزید. « ؟ من حالم خیلی بده و مجبور ام برم خونه، باشه » : به مایک گفتم
« باشه »
و از او دور شدم. « ! مرسی، یکی طلب تو » گونه مایک را به آرامی نیشگون گرفتم
جیکوب موتورش را گاز میداد و موتور هم در جواب نعره می کشید. من به پشت زین شاه موتور پریدم و دستانم را دور
کمر جیکوب حلقه کردم.
یک نظر آلیس را دیدم، که جلوي در ورودي کافه تریا خشک اش زده بود. چشمان اش از فرط خشم می درخشید .
لب هاش به پشت دندان هاي عریان اش جمع شده بود .
نگاه عذر خواهانه اي نثار اش کردم.
و بعد آنچنان با سرعت به راه افتادیم که احساس کردم معده ام را در پشت سرم جا گذاشته ام .
« محکم بشین » : جیکوب فریاد زد
وقتی وارد بزرگراه شدیم صورتم را در پشت ژاکت سیاه اش پنهان کردم. می دانستم وقتی به منطقه کوئیلید ها برسیم
از سرعت اش می کاهد. فقط باید تا آنجا تحمل می کردم. خدا خدا می کردم آلیس دنبالم نیاید و از همه بدتر چارلی
مرا نبیند .
به راحتی متوجه شدم وارد منطقه امن شده ایم. موتور سرعت اش را کم کرد، و جیکوب با هیجان و شوق خندید.
چشمانم را باز کردم.
« ؟ موفق شدیم. نقشه فرار از زندان خوبی بود، نه » فریاد زد
« خوب فکري کردي جیک »
یاد اون حرفی افتادم که تو گفتی اون زالوي روانی نمی تونه منو دید بزنه و بفهمه من می خوام چیکار کنم. خوشم »
« میاد به ذهن خودتم نرسیده ، اون نباید می گذاشت تو بري مدرسه
« واسه همین بود که بهش فکر نکرده بودم »« ؟ خوب امروز می خواي چیکار کنی » فاتحانه خنده اي سر داد
آزاد بودن لذت بخش بود . « همه کار » در جواب خندیدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۴ عصر
فصل8 غضب بی اراده دوباره در امتداد ساحل بالا می رفتیم. جیکوب هنوز بخاطر طراحی فرار من غرق در خودش بود. « !؟ فکر می کنی بیان دنبالت »: امیدوارانه پرسید « . به هر حال امشب باهام بداخلاقی می کنن » . مطمئن بودم « ! نه » « پس برنگرد » او یک سنگ برداشت و به طرف امواج پرتاب کرد و پیشنهاد داد « چقدر هم که چارلی خوشش میاد » : با نیشخندي گفتم « شرط می بندم اهمیتی نمی ده » پاسخ ندادم احتمالاً جیکوب حق داشت . فکرش باعث شد دندان هایم را به هم فشار دهم. افراط چارلی در ارجعیت دادن به دوستان کوئیلید ام عادلانه نبود. در عجب بودم اگر حقیقتاً می دانست این انتخاب بین خون آشام ها و گرگینه هاست آیا باز همین احساس را داشت ؟ « ؟ خوب , آخرین افتضاح گله چیه » : با آرامش پرسیدم جیکوب خشکش زد و با چشمان شوکه شده به من زل زد . « چیه ؟ فقط شوخی کردم » « اوه » نگاهش را برگرداند منتظرش شدم تا دوباره راه بیفتد اما به نظر می رسید در افکارش گمشده است . « ؟ افتضاحی پیش اومده » شگفت زده پرسیدم یادم رفته چطوریه , نداشتن کسی که همیشه همه چیزرو می دونه , داشتن یک » : جیکوب یک خنده ي نخودي کرد « منطقه ي آرام و خصوصی داخل سرم چند دقیقه اي در سکوت در طول ساحل سنگی قدم زدیم . « ؟ چی شده ؟ که همه اونایی که توي سرت هستن می دونن » : آخر سر پرسیدم کوئیل نشانه » : او دقیقه اي تامل کرد انگار که مطمئن نبود چقدر قصد داشت به من بگوید. سپس آهی کشید و گفت گذاري کرد. حالا سه تا هستند ، بقیه امون داریم نگران می شیم. شاید این امر از اونی که افسانه ها میگن شایع تره." او اخمی کرد و سپس برگشت و به من خیره شد . « ؟ به چی خیره شدي » : او بدون کلامی به چشمهاي من زل زد. ابروانش گره خورده بود. با حسی از آگاهی پرسیدم « هیچی » آهی کشید جیکوب دوباره راه افتاد. بدون اینکه بنظر برسد به چه فکر می کند، برگشت و دستم را گرفت. در سکوت از روي صخره ها عبور کردیم. به این فکر کردم که چقدر باید دست در دست هم در طول ساحل راه برویم ، مطمئناً مثل یک زوج ، و شگفت آور آنکه باید اعتراض می کردم. اما با جیکوب همیشه اینطوري بوده ، الان هیچ دلیلی وجود نداشت که عجله اي کنم . چرا نشانه گذاري کوئیل اینقدر افتضاحه؟ چون »: وقتی بنظر رسید او دیگر نمی خواهد ادامه دهد، من پرسیدم « ؟ جدیدترین مورده « هیچ دخلی به جدید بودن نداره » « ؟ پس مشکل چیه » این یکی دیگه از اون موردهاي افسانه ایه. نمی دونم تا کی قراره از اینکه همه ي اونها واقعیت دارن شگفت زده » « . بشیم « ؟ بالاخره می خواي بگی یا خودم باید حدس بزنم » تو حتی فکرشم نمی کنی. ببین , کوئیل تا این اواخر به ما ملحق نشد. بنابراین خیلی دور و بر محل سکونت امیلی » « . نبوده « ؟ یعنی کوئیل هم امیلی را نشان کرد » : بریده بریده گفتم نه . گفتم که حدس نمی زنی.امیلی دو تا خواهرزاده داشت که به دیدنش اومده بودند ، اونجا بود که کوئیل، کلر رو » «. دید او دیگر ادامه نداد. من یک لحظه در موردش فکر کردم . که یک کم ریاکارانه است . « . امیلی نمی خواد خواهرزاده اش با یه گرگینه باشه » : گفتم اما می توانستم درك کنم که چرا از بین آن همه آدم امیلی چنان احساسی داشت. من دوباره به زخم بزرگی فکر کردم که صورت او را از شکل انداخته بود و تا بازوي راستش امتداد یافته بود. سام یکبارفقط وقتی که امیلی خیلی به او نزدیک ایستاده بود کنترلش را از دست داده بود. یکباري که همه چیز را گرفت، من رنجی را در چشمان سام دیده بودم , زمانیکه به آنچه که با امیلی کرده بود نگاه می کرد . میشه لطفاً حدس زدنو متوقف کنی؟ تو از مرحله پرتی. امیلی به اون قسمت اهمیتی نمی ده، این فقط ، یه کمی » « ... زوده « ؟ سعی کن قضاوت نکنی، باشه » جیکوب با چشمانی تنگ مرا برانداز کرد محتاطانه سرم را تکان دادم . « کلر دو ساله است » : جیکوب گفت باران شروع کرد به باریدن. من قطراتی که به صورتم می خوردند را با عصبانیت نادیده گرفتم. جیکوب درسکوت منتظر شد. طبق معمول هیچ ژاکتی نپوشیده بود. باران لکه هایی از نقطه هاي تیره روي تی شرت سیاهش به جا گذاشت، قطرات باران از میان موهاي زبر و پرپشتش می چکید. صورتش همچنان که به من نگاه می کرد فاقد هر حسی بود. « ؟ کوئیل یه بچه دو ساله رو نشان کرده » : عاقبت توانستم بپرسم یا » او خم شد به قلوه سنگ دیگري چنگ زد و آنرا به خلیج کوچک پراند « پیش می آد » جیکوب شانه بالا انداخت « . افسانه ها که اینطور می گن « اما اون یه طفل کوچیکه » اعتراض کردم لحن کلامش تا حدي « . کوئیل هم دیگه رشد نمی کنه » او نگاه گیج و سیاهش رو به من دوخت و یادآوري کرد سوزاننده بود. « . من ... نمی دونم چی بگم » همه ي سعی ام را کردم تا منتقد نباشم اما واقعاً وحشت زده شده بودم. تا الان ، از روزي که فهمیده بودم آنها آن طوري که بهشان مشکوك بودم مرتکب قتلی نمی شدند, دیگر هیچ چیز در مورد گرگینه بودن آنها آزارم نداده بود. « تو داري قضاوت می کنی. می تونم اینو توي صورتت ببینم » او مرا متهم کرد « متاسفم اما این واقعا غیر عادي به نظر میاد » : زیر لب گفتم اون طوریام نیست , تو واقعاً همه را اشتباه فهمیدي. من از » جیکوب ناگهان با حرارت تمام در دفاع از دوستش گفت دریچه ي چشم کوئیل دیدم که اون حس چه جوریه .اصلاً هیچ چیز رمانتیکی در حسش وجود نداره ، نه واسه کوئیل ، « نه الان توضیح دادنش مشکله . این واقعاً مثل عشق در نگاه اول نیست . بیشتر مثل » : او نفس عمیقی کشید با ناامیدي گفت ... حرکت جاذبه ایه. وقتی تو اون دختر رو می بینی ، ناگهان مثل اینکه دیگه این جاذبه زمین نیست که تو رو اینجا نگه داشته بلکه اون دختره. و دیگه هیچ چیز از اون دختر مهمتر نیست و تو همه کار براي اون دختر انجام میدي ، هر چیزي براي اون میشی.... تو میشی هر چیزي که اون بهش احتیاج داره ، هر چیزي که یه محافظ ، یا یه عاشق ، یا یه « . دوست ، یا یه برادر هست کوئیل بهترین و مهربان ترین برادر بزرگیه که یه بچه تا حالا داشته ، کودکی روي زمین نیست که بیشتر از این » دختر کوچولو تحت مراقبت قرار بگیره. و بعد وقتی اون بزرگتر بشه وبه یه دوست احتیاج پیدا کنه ، کوئیل فهمیده تر و قابل اعتماد تر و قابل اتکا تر از هرکس دیگري که آن دختر می شناسد ، خواهد بود . بعدش وقتی آن دختر بالغ شد « آنها به خوشبختی سام و امیلی خواهند بود زمانی که از سام صحبت می کرد یک طعم تلخ و غریب و گزنده در لحن کلامش بود . " کلر اینجا حق انتخاب نداره؟" البته ، اما چرا آخر سر او کوئیل را انتخاب نکنه؟ اونو کلر کاملاً با هم جور خواهد بود . مثل اینکه اونو براي کلر » « ساخته باشن دقیقه اي را در خاموشی قدم زدیم . تا اینکه من براي پرتاب سنگی بسوي اقیانوس متوقف شدم. سنگ چندمتر آنطرف تر روي ساحل افتاد. جیکوب به من خندید. « نمی تونیم در عین دمدمی مزاج بودن محکم و قوي باشیم » زمزمه کردم او آه کشید . « ؟ فکر می کنی کی این اتفاق براي تو بیفته » : سریعاً پرسیدم « . هرگز » پاسخش صریح و بلادرنگ بود « ؟ این چیزي نیست که تو بتونی کنترلش کنی ، درسته » او دقایقی خاموش بود . ناخودآگاه هردو آهسته تر راه می رفتیم. انگار که اصلاً حرکت نمی کردیم . « . گمان نکنم اینطور باشه . اما تو باید اون دختر رو ببینی... دختري که فرضاً براي تو معنی بده » او اقرار کرد و تو فکر می کنی اگه تا حالا اون دختر رو ندیدي پس وجود خارجی نداره. جیکوب ، تو واقعاً چیز زیادي از » : پرسیدم « دنیا ندیده اي .... حتی کمتر از من دیده اي اما بلاّ ، من هرگز کس » ناگهان نگاه تیزي به صورت من انداخت « نه ندیده ام » : او با صداي آهسته اي گفت دیگري را نخواهم دید. من فقط تو را می بینم. حتی وقتی که چشمامو می بندم و سعی می کنم به چیز دیگه اي فکر « کنم. از کوئیل و آمبري بپرس. این کارم همه اشونو دیوونه می کنه من نگاهم را به پایین به سنگها دوختم. دیگر راه نمی رفتیم. تنها صدا متعلق به امواجی بود که به کرانه ساحل برخورد می کرد. در غرش امواج صداي باران را نمی توانستم بشنوم. « شاید بهتر باشه برم خونه » من زمزمه کردم « ! نه » او در حالیکه از این نتیجه متعجب بود اعتراض کرد سرم را بالا آورده دوباره به او نگاه کردم و الان چشمانش بیمناك و دلواپس بود. « تو تمام روز مرخصی داري ، درسته ؟ زالو هنوز خونه نیومده » من چپ چپ نگاهش کردم. « قصد توهین نداشتم » : او سریعاً گفت « ... بله من تمام روز رو وقت دارم . اما جیک » « ببخشید . نمی خواهم دیگه اونجوري باشم. فقط جیکوب خواهم بود » دستانش را بالاگرفت و عذر خواهی کرد « ... اما اگه تو اینطوري فکر می کنی » آهی کشیدم « نگران من نباش فقط اگه ناراحتت می کنم بگو » او با لبخندي بسیار درخشان و شادي تصنعی اصرار کرد « ... من فکر نمی کنم » « بسه بلاّ !. بیا بریم خونه و موتورهامون رو ورداریم . واسه کوك نگه داشتن موتور باید مرتب سوارش بشی » « واقعا فکر نمی کنم اجازه اش رو داشته باشم » « ؟ اجازه از کی ؟ چارلی یا اون زال...اون » « هردو » جیکوب در پاسخ نیشخندم لبخندي زد و ناگهان او همان جیکوبی بود که خیلی دلم براش تنگ بود آفتابی و گرم. نمی توانستم لبخندش را جبران بکنم . باران ملایم تر شد ، به سمت مه شدن رفت . « . به هیشکی نمی گم » قول داد « جزء همه دوستات » « قول میدم درباره اش فکر نکنم » او سرش را عاقلانه تکان داد و دست راستش را بالا برد « اگه صدمه ببینم (میگم) بخاطر زمین خوردنه » خندیدم « هرچی تو بگی » ما آنقدر موتورهایمان را در جاده هاي کمربندي اطراف لاپوش راندیم تا حسابی گلی شدند و جیکوب می گفت اگر آن روز آنقدر زود غذا نخورده بود حتماً همه را بالا می آورد. وقتی به خانه رسیدیم بیلی خیلی راحت با من احوالپرسی کرد انگار که ظهور دوباره و ناگهانی من هیچ معناي پیچیده تر از اینکه من خواسته بودم روزم را با دوستم بگذرانم نداشت . بعد از اینکه ساندویچ هایی را که جیکوب درست کرده بود خوردیم ، به گاراژ رفتم و من در تمیز کردن موتورها به او کمک کردم. ماهها بود که اینجا نبودم ... از زمانی که ادوارد برگشته بود ... اما هیچ حسی نداشتم . این فقط یک بعد از ظهر دیگر در گاراژ بود. « اینجا قشنگه . دلم براي اینجا تنگ شده بود » وقتی او یک سوداي گرم از کوله پشتی اش بیرون می کشید گفتم آره . » او در حالیکه به آلونک پلاستیکی که به هم پیچ شده و بالاي سرمان بهم رسیده بود نگاه میکرد لبخند زد « میتونم درك کنم. تمام شکوه و جلال تاج محل بدون دردسر و هزینه ي سفربه هندوستان نوشیدم. « به سلامتی تاج محل کوچولوي واشینگتن » : در حالیکه قوطی نوشابه ام را بالا گرفته بودم گفتم او قوطی نوشابه اش را به قوطی نوشابه ي من زد. آخرین والنتاین رو یادت می آد ؟ فکر کنم آخرین باري بود که اینجا بودي . منظورم آخرین باریه که همه چیز هنوز » « ... نرمال بود البته که یادم میاد. من یه عمر بندگی رو در ازاي یک جعبه ي قلبهاي سخن گو به جان خریدم. این » من خندیدم « چیزي نیست که من احتمالاً فراموشش کنم انگار که سالها » سپس آهی کشید « . درسته ، ا م م م ، بندگی، مجبورم به یه چیزاي خوب فکر کنم » او با من خندید « . پیش بود ، روزگار دیگه ، یکی از اون شادترهاش من نمی توانستم با او موافق باشم. الان روزگار شاد من بود. اما از درك اینکه چه چیزهاي را از روزگار سیاه شخصی ام از دست داده بودم غافلگیر شدم. به ورودي جنگل تیره خیره شدم . باران دوباره شروع شده بود . اما در گاراژ کوچک با نشستن کنار جیکوب هوا گرم بود. او به داغی تنور بود. انگشتانش دستم را نوازش می کرد. « همه چیز واقعاً تغییر کرده » و خودم را عقب کشیده به چرخ موتورم تکه دادم. « آره » : گفتم لبم را گزیدم. « . چارلی داره از من خوشش میاد . امیدوارم بیلی راجع به امروز چیزي بهش نگه » نمی گه. اون چیزا رو اونطوري
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۴ عصر
که چارلی دلش می خواد پیش نمی بره. هی ، من هیچ وقت رسماً بخاطر اون حرکت » احمقانه درمورد موتور عذرخواهی نکردم. واقعا بخاطر اینکه تو رو به چارلی فروختم متاسفم. اي کاش این خیانت رو « . مرتکب نشده بودم « من هم همینطور » من چشمهایم را گرداندم « من جدي جدي متاسفم » او امیدوارانه به من نگاه می کرد. موهاي سیاه خیس و درهم برهمش به همه جهت اطراف صورت پوزش طلبش سیخ سیخ شده بود . « اوه . باشه، بخشیده شدي » « ممنون بلز » براي ثانیه اي به هم لبخند زدیم و بعد دوباره چهره اش گرفته شد. میدونی , اون روز که موتور رو برگردوندم می خواستم یه چیزي ازت بپرسم . اما تقریباً ... » : با صداي آهسته اي گفت « . بی خیالش شدم خشکم زد ، واکنشی به استرس . عادتی بود که از دست ادوارد پیدا کرده بودم . « ؟؟ سرسختی اون روز تو بخاطر عصبانیتت از من بود یا واقعا جدي بودي » زمزمه کرد هرچند مطمئن بودم که می دونستم منظورش چه بود. « ؟ درباره چی » در جوابش زمزمه کنان گفتم به وضوح چهره اش « می دونی وقتی گفتی به من هیچ ربطی نداره ، اگه.... اگه اون گازت بگیره » او به من خیره شد منقبض شد. گلویم مسدود شده بود . نمی توانستم حرفم را تمام کنم. « ... جیک » کمی می لرزید . چشمانش بسته ماند . « ؟ آیا جدي می گفتی » او دیدگانش را بست و نفس عمیقی کشید « بله » زمزمه کردم « فکر کنم اینو می دونستم » نفسی فرو داد آرام و عمیق به صورتش خیره شدم تا چشمانش را باز کند. «؟ تو می دونی این یعنی چه؟ تو نمی فهمی , درسته؟ اگه اونا پیمان رو نقض کنن چه اتفاقی می افته » : ناگهان گفت « ما قبلش از اینجا می ریم » : با صداي ضعیفی پاسخ دادم بلاّ ! براي پیمان محدوده جغرافیایی وجود » . چشمانش ناگهان باز شد . عمق تاریکی چشمانش پر از خشم و درد بود نداره . نیاکیان بزرگوار ما فقط براي این با صلح موافقت کردند که کالن ها قسم خوردند که متفاوتند , که انسانها از جانب آنها در خطر نیستند. آنها قول دادن که دوباره هرگز کسی را نکشند یا تغییر ندهند. اگر اونا از حرفشون برگردند عهدنامه معناشو از دست میده و اونا دیگه فرقی با بقیه خون آشام ها نخواهند داشت.تعهد برقرار شده و زمانی که ما « ... بفهمیم دوباره اما جیک , آیا تو قبلاً تعهد رو نشکستی؟یکی از قسمتهاش این نبود » : من در حالیکه به علفها چنگ می زدم پرسیدم که راجع به خون آشام ها با کسی صحبت نکنید ؟ ولی تو به من گفتی . در اینصورت الان تعهد یه جورایی « ؟ دیگه مصداق نداره بله من تعهد رو » . جیکوب از این یادآوري خوشش نیامد , درد درون چشم هایش به کینه ي شدیدي می مانست او با اطمینان از « ! شکستم , قبل از اینکه هیچیش رو باور داشته باشم و مطمئنم که اونا از این کارم با خبر شده ان حرفش بدون اینکه نگاهش با نگاه خیره ي شرمنده ي من تلاقی کند به پیشانی ام زل زد. اما اینطوري هم نیست که اونا خلاص شده باشن یا هر چیز دیگه. اشتباه رو که با یه اشتباه دیگه جواب نمی دن » اونا اگه به خطاي من اعتراض دارن فقط یه راه دارن . همون راهی که اگه اونا پیمان رو بشکنن ما در پیش می گیریم : « ! حمله , شروع جنگ طوري گفت که به نظر قریب الوقوع می اومد . به خود لرزیدم. « جیک , احتیاجی به اون راه نیست » « راهش همینه » . دندانهایش را به هم سایید بعد از اظهارات او سکوت خیلی پرجلوه بنظر اومد. به محض اینکه کلمات از دهانم خارج شد , پشیمان شدم. « ؟ جیکوب , هیچ وقت منو می بخشی » : نجوا کنان گفتم نمی خواستم جوابش را بشنوم. تو دیگه بلاّ نخواهی بود . دوست من وجود نخواهد داشت . کسی براي بخشیدن وجود نخواهد » : او به من گفت « داشت « یعنی نه » : پچ پچ کنان گفتم براي لحظه ي بی پایانی چهره در چهره هم دوختیم . پس این یه خداحافظیه جیک ؟ » چرا ؟ ما هنوز چند سالی زمان داریم . تا » . او به سرعت مژه زد , با بیرحمی چهره اش در این غافلگیري ذوب شد « ؟ وقتمون تموم نشده نمی تونیم دوست بمونیم « سالها ؟ نه , جیک , نه سالها ...، هفته ها دقیقتره » سرم را تکان دادم و خنده ي خشکی کردم انتظار چنین واکنشی از او نداشتم . ناگهان سر پا شد و قوطی سودایی که در دستش بود با صداي بلندي ترکید . سودا به همه جا پاشید و سر تا پاي مرا خیس کرد انگار که از شیلنگی پاشیده شده باشد. می خواستم توضیح دهم اما وقتی دیدم تمام بدنش از شدت خشم بلرزه افتاده ساکت شدم . با غرشی از « ! جیک » اعماق سینه با توحش تمام به من خیره شد . سرجایم خشکم زد , شوکه تر از آن بودم که بخاطر بیاورم چگونه حرکت کنم . لرزش تمام بدنش رو در بر گرفت و هی سریعتر می شد تا حدي که بنظر می رسید روي ویبره افتاده باشد. هیکلش محو و نامشخص بود... سپس جیکوب دندانهایش را به هم سایید و غرش را متوقف کرد . چشمهایش را تنگ کرد و تمرکز کرد, تکانهایش آنقدر آهسته شد تا اینکه فقط دستهایش تکان می خوردند. « چند هفته » : با صداي صاف و یکنواختی گفت من هنوز منجمد شده بودم و نمی توانستم پاسخ بدهم. او چشمانش را گشود. اکنون آنها خالی از خشم بودند. «؟ اون می خواد تو رو به یه زالوي کثیف تبدیل کنه اون هم فقط ظرف چند هفته » : جیکوب زیر لبی گفت حیرت زده تر از آن بودم که متوجه اهانت کلامش بشوم , فقط بی هیچ کلامی سرم را به نشانه تائید تکان دادم . صورتش زیر پوست قهوه اي اش سبز شد. البته ، جیک ، اون هفده ساله است و من هر روز به نوزده سالگی » : بعد از دقایق طولانی سکوت نجوا کنان گفتم نزدیکتر میشم , علاوه بر این انتظار چه فایده اي داره ؟ اون همه ي چیزیه که من می خوام . چه کار دیگه اي ازم بر « ؟ میاد منظورم از آن سوال یک امر بدیهی بود « هرکار ، هرکار دیگه . واست بهتره که بمیري. من ترجیح می دم که مرده باشی » صدایش مثل ضربه ي شلاق بود از جا پریدم انگار که به من سیلی زده باشه . بدتر از سیلی دردم گرفت.سپس همچنانکه رنج مرا در بر می گرفت خشمم می رفت که شعله ور شود . ممکنه شانس بیاري . ممکنه تو راه برگشتنم برم زیر یه » : همینطور که روي پاهایم تلو تلو می خوردم غمگنانه گفتم « کامیون چنگ انداختم به موتورم و آنرا بیرون کشیدم به زیر باران آوردم. از کنارش که رد شدم هیچ حرکتی نکرد. به زودي روي جاده ي گلی باریک بودم. پریدم روي موتور و گاز دادم. چرخ عقب فورانی از گل به طرف گاراژ پاشید و امیدوار بودم به جیکوب خورده باشه. همینطور که در بزرگراه لیز با سرعت بطرف منزل کالن ها می راندم حسابی خیس شده بودم. انگار که باد باران را روي بدنم منجمد می کرد و قبل از اینکه به نیمه ي راه برسم دندانهایم از سرما بهم می خورد. موتور سیکلت در واشینگتن به هیچ دردي نمی خورد . من در اولین فرصت این چیز احمقانه را می فروشم . موتور را به داخل گاراژ غار مانند کالن ها بردم و از دیدن آلیس که با آرامش روي کاپوت پورشه اش در انتظار من نشسته بود غافلگیر شدم. « من حتی فرصت روندنش هم پیدا نکرده ام » : آهی کشید « متاسفم » از لاي فک لرزانم پراندم « بدجوري حالت گرفته است » : همینطور که به نرمی روي پاهایش می لغزید بی مقدمه گفت « آره » « ؟ می خواي راجع بهش حرف بزنیم » با دقت چهره ام رو در نظر گرفت و لبهایش را به هم فشرد « نخیر » به معناي تسلیم سرش را تکان داد , اما چشمانش انباشته از کنجکاوي بود. « ؟ می خواي امشب بریم المپیا » « ؟ واقعا نه . می تونم برم خونه » شکلکی در آورد. « ولش آلیس. می مونم ، اگه این اوضاعت رو بهتر می کنه » : گفتم « . متشکرم » از روي آسودگی خیال آهی کشید آن شب زود خوابیدم , باز خودمو روي کاناپه ي ادوارد گلوله کردم. وقتیکه بیدار شدم هنوز تاریک بود.منگ بودم اما می دونستم که هنوز نزدیک به صبح هم نبود.چشمهایم را بستم , کش و قوسی به بدنم دادم و غلتیدم . فقط یک ثانیه طول کشید تا تشخیص بدهم این حرکت باید مرا به کف اتاق می کوباند. و اینکه جایم واقعاً زیادي راحت بود . به پشت چرخیدم , سعی کردم ببینم . هوا از دیشب تاریک تر بود ، ابر ها ضخیم تر از آن بودند که نور ماه از آنها عبور کند. « ببخشید » « نمی خواستم بیدارت کنم » . او به حدي نرم نجوا کرد که صدایش قسمتی از شب به نظر می رسید ناراحت بودم ، منتظر خشم هر دویمان بودم ، اما در اتاق فقط آرامش و سکوت موج می زد. تقریباً می توانستم شیرینی هواي دوباره زنده ي اتاق رو بچشم ، یک رایحه اي غیر از عطر نفسش، خلاءایی بود که از زمان جدا شدنمان تلخی اش مانده بود ، چیزي که تا زمانی که از بین نرفته بود متوجه اش نشده بودم . اصطکاکی در فضاي بینمان باقی نمانده بود .سکوت مسالمت آمیز بود ، نه مثل آرامش قبل از طوفان , بلکه مثل شب صافی که حتی رویاي طوفان ندیده است. و من اهمیت نمی دادم که احتمالاً از دستش عصبانی بودم. اهمیت نمی دادم که از احتمالاً از دست کسی عصبانی باشم. خودم را به طرفش کشیدم دستانش را در تاریکی پیدا کردم و به او نزدیکتر شدم. دستانش به دورم حلقه شد و مرا به سینه اش چسباند. لبهاي تشنه ام روي گلویش , به سمت چانه اش جستجو می کرد تا سرانجام لبهایش را یافت . ادوارد با لطافت لحظه اي مرا بوسید و سپس بی صدا خندید . کمربندمو محکم بسته بودم واسه ي یه قهر و دعواي جانانه که گیزلی ها رو هم شرمنده کنه ، اما با چی روبرو » « شدم ؟ باید گاهی وقتها حرصت رو بیشتر در آرم « . یه دقیقه وقت بده تا به اون هم برسیم » : همچنانکه می بوسیدمش با لحن نیشداري گفتم « . تا هر وقت که بخواي منتظر میشم » روي لبهایم زمزمه کرد انگشتهایش داخل موهایم گره خورده بود . « شاید تا صبح » نفسم به شماره افتاده بود « هر طور ترجیح میدي » « به خونه خوش اومدي . خوشحالم که برگشتی » : وقتی لبهایش را به زیر فک ام فشار می داد گفتم « خیلی خوبه » موافق بودم . بازوانم را بدور گردنش محکم گره زدم. « هم م م م » دستش را بدور انحناي آرنجم لغزاند , به آرامی به سمت بازویم حرکت داد , از روي دنده هایم گذشت و روي کمرم , با ترسیم زاویه لگنم به سمت رانها و روي زانویم کشید . انگشتانش بدور ساق پایم حلقه شد و آنجا متوقف ماند.ناگهان پایم را بالا کشید و بدور ران خودش انداخت . نفسم بند آمد. این از آن نوع کارهایی نبود که او اجازه انجامش را داشت. علی رغم سردي دستانش ناگهان داغ شدم. لبهایش در گودي گردنم کنار گلویم حرکت می کرد . « ؟ اولاً از کوره در نرو . اما میشه به من بگی این تخت چشه که باهاش مخالفی » : زمزمه کرد قبل از اینکه بتونم جواب بدم , قبل از اینکه حتی متمرکز بشم تا کلماتش رو درك کنم , در حالیکه مرا به روي خودش می کشید به پهلو چرخید . صورتم را در دستانش نگه داشت و آنقدر بالا گرفت که دهانش می توانست به گلویم برسد.صداي نفسهایم خیلی بلند بود ... تقریباً خجالت آور بود، اما من نمی توانستم آنقدر اهمیت بدهم که شرمنده شوم. « تخت !؟ فکر می کنم قشنگه » : او دوباره پرسید « بهش نیازي نیست » بریده بریده نفسی کشیدم صورتم را به سمت صورت خودش کشید , لبهایم ، لبهایش را در بر گرفت. این بار آرامتر چرخید تا بدنش روي من قرار گرفت . خودش را چنان به دقت نگه داشته بود که من وزنش را احساس نمی کردم. قلبم با صداي بلندي می تپید بحدي که شنیدن صداي خنده ملایم او سخت بود. « جاي بحث داره . این کار روي نیمکت باید سخت باشه » با من مخالف بود زبانش به سردي یخ ، به نرمی طرح لبهایم را دنبال می کرد . سرم به دوران افتاده بود. هوا خیلی سریع و سطحی می آمد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۵ عصر
شاید در همه قواعد مراقبتی اش تجدید نظر کرده بود. شاید این تخت « ؟ نظرت عوض شد » با نفسی بریده پرسیدم مفهومی بیشتر از آنچه که من حدس زده بودم داشت . همینطور که منتظر پاسخش بودم قلبم تقریباً به نحو دردناکی سنگینی می کرد. ادوارد آهی کشید و به عقب چرخید به طوریکه هردو دوباره به پهلو بودیم. من فقط » . او منظورم را فهمید، به وضوح مخالفت و انکار در صدایش موج می زد « مسخره بازي در نیار بلاّ » : گفت « داشتم سعی می کردم فواید تختی که بنظر می رسید دوستش نداري رو واست روشن کنم. تحریک نشو « و از این تخت خوشم می آد » و اضافه کردم « دیگه خیلی دیره » غرغر کردم « منم همینطور » : وقتی پیشانی ام را می بوسید می توانستم خنده را در صدایش بشنوم که می گفت « خوبه » « ؟ اگه قرار نیست تحریک بشیم پس فایده اش چیه » ; « . اما هنوزم فکر می کنم اون لازم نیست » ادامه دادم « براي هزارمین بار بلاّ ، این خیلی خطرناکه » دوباره آهی کشید « از خطر خوشم میاد » من اصرار کردم لحنش تند بود و فهمیدم که باید موتورسیکلت را در گاراژ دیده باشد . « می دونم » من بهت می گم چی خطرناکه . یکی از همین » : قبل از اینکه بحث را به یک موضوع جدید بکشاند به سرعت گفتم « روزا من خودبه خود تبدیل به خاکستر میشم و تو هیشکی رو جز خودت نداري که سرزنشش کنی او شروع کرد به عقب هل دادن من. « ؟ چکار می کنی » مخالفت کردم و به او چسبیدم « ... از خطر سوختن حفظت می کنم . اگه این واست خیلی زیاده » « می تونم باهاش کنار بیام » اصرار کردم اجازه داد دوباره در آغوشش بخزم . « نمی خواستم غمگینت کنم . اون کار خوب نبود » ; « ببخش که احساس اشتباه بهت القا کردم » : گفت « در واقع , کار خیلی خیلی دلپذیري بود » « خسته نیستی؟ باید بذارم بخوابی » نفس عمیقی کشید « نه نیستم . اهمیت هم نمی دم اگه بخواي دوباره احساس اشتباه به من القا کنی » « این احتمالا ایده ي بدیه . اونوقت تو تنها کسی نیستی که تحریک میشه » « چرا ، هستم » نالیدم « بلاّ , فکرشم نمی کنی . اشتیاق بی حد تو واسه شکستن خودداري من فایده اي نداره » خنده بی صدایی کرد « من بخاطرش نمی خوام عذرخواهی کنم » « ؟ می تونم من عذرخواهی کنم » « ؟ واسه چی » « ؟ تو از من عصبانی بودي . یادت میاد » معذرت می خوام . من اشتباه کردم. وقتی من تو رو اینجا در امان می بینم خیلی راحت » بازوانش به دورم گره خورد می تونم دیدگاه درست داشته باشم . وقتی می خوام ازت دور بشم یه کم دیوونه میشم. فکر نمی کنم دیگه جاي دوري « برم . ارزشش رو نداره « ؟ هیچ شیر کوهی پیدا نکردي » لبخند زدم واقعاً پیدا کردم . هنوزم ارزش این همه نگرانی رو نداره . بنابراین متاسفم که گذاشتم آلیس تو رو اسیر کنه. عقیده » «. بدي بود موافق بودم . « بله » « دیگه اینکارو نمی کنم » درحالیکه لبهایم را . « ... اما پارتی هاي مجردي فواید خودشو داره » . او قبلاً بخشیده شده بود « باشه » : راحت گفتم تو می تونی منو هروقت می خواي اسیر » . به برجستگی استخوان ترقوه اش می چسباندم خود را به او نزدیکتر کردم « کنی « با این حرفت ممکنه بلندت کنم » آه کشید « هم م م » « ؟ پس حالا نوبت منه » صداش گیج بود « ؟ نوبت تو » « عذرخواهی » « ؟ واسه چی باید عذرخواهی کنی » « ؟ از من عصبانی نیستی » « نه » بنظر می رسید واقعاً منظورش همان بود. « ؟ وقتی خونه رسیدي آلیس رو ندیدي » حس کردم ابروهایم به هم گره خورد « ؟ بله ... چرا » « ؟ می خواي پورشه اشو ازش پس بگیري » « البته که نه . اون هدیه بود » کاش می توانستم چهره اش را ببینم . صدایش طوري بود که انگار به او توهین کرده باشم . داشتم از بی علاقگی آشکارش به موضوع گیج می شدم . « ؟ نمی خواي بدونی چکار کردم » : پرسیدم من همیشه به هر کاري که تو می کنی علاقمندم – اما تو مجبور نیستی به من بگی مگر » حس کردم منقبض شد « اینکه خودت بخواي « اما من رفتم لاپوش » « می دونم » « از مدرسه در رفتم » « منم در رفتم » به تُن صدایش دقیق شدم , ضمن نوازش ترکیب چهره اش با انگشتانم , سعی کردم حالت روحی اش رو بفهمم. « ؟ این همه بردباري از کجا اومده » تقاضا کردم آه کشید . پذیرفتم که تو حق داشتی. قبلاً مشکل من درباره ي تعصب ضد گرگینه اي ام از هرچیز دیگه بیشتر بود. دارم سعی » « می کنم معقول تر باشم و به قضاوت تو اعتماد کنم. اگه تو میگی اون بی خطره پس منم باورت می کنم « وااااااي » « و ... مهمتر از همه ... نمی خوام بذارم این مساله بینمون فاصله بندازه » در نهایت رضایت , سرم را روي سینه اش گذاشتم و چشمانم را بستم . « ؟ نقشه اي کشیدي که به این زودي ها به لاپوش برگردي » با لحن غیر جدي نجوا کرد « بنابراین » جواب ندادم. سوالش خاطره ي حرفهاي جیکوب را برگرداند و ناگهان بغضی در گلویم گیر کرد. او سفتی بدنم و سکوتم را سوء تعبیر کرد . فقط طوري که من بتونم نقشه هاي خودمو پیاده کنم ، نمی خوام احساس کنی چون من بیرون » فوراً توضیح داد « لاپوش منتظرت نشسته ام ، مجبوري عجله کنی زود برگردي « نه ، برنامه برگشتن ندارم » : من با صدایی که براي خودم هم غریبه بود گفتم « اوه . مجبور نیستی بخاطر من اینکارو کنی » « فکر نمی کنم دیگه اونجا راهم بدن » زمزمه کردم می دانستم که نمی خواست بزور ماجرا را از زبانم بیرون بکشد اما « ؟ گربه ي کسی رو لگد کردي » با آرامش پرسید می توانستم کنجکاوي را که وراي کلماتش شعله می کشید استشمام کنم . فکر کردم جیکوب تشخیص داده باشه که ... فکر » نفس عمیقی کشیدم و من من کنان و سریع توضیح دادم « نه » « نمی کردم اون مساله غافلگیرش کنه ادوارد منتظر بود درحالیکه من مردد بودم . « اون انتظار نداشت ... که اون به این زودي باشه » « آه » : ادوارد به ارامی گفت در اداي آخرین کلمات صدایم شکست. « . اون گفت که ترجیح میده منو مرده ببینه » ادوارد لحظه اي طولانی ساکت بود , براي کنترل واکنشی که نمی خواست من ببینم . « من خیلی متاسفم » . سپس با ملایمت مرا به سینه اش فشرد « فکر کردم خوشحال بشی » زمزمه کردم « من اینطور فکر نمی کنم , بلاّ » در موهایم نجوا کرد « ؟ خوشحال براي چیزي که تو رو رنجانده » من آهی کشیدم و راحت شدم , خود را روي هیکل سنگی او جابجا کردم . اما او دوباره بی حرکت و ناراحت بود. « ؟ چی شده » : پرسیدم « هیچی » « میتونی بهم بگی » « ممکنه عصبانیت کنه » دقیقه اي مکث کرد « هنوزم می خوام بدونم » « واقعاً بخاطر حرفی که به تو زده می تونستم بکشمش.می خوام که بکشمش » آهی کشید « حدس می زنم خیلی چیز خوبیه که اینقدر خودداري » از نیمه ي دل نه از ته دل ! خندیدم لحنش اندیشناك بود. « می تونستم سوا یه کارایی کنم » صورتش را جستجو کردم و « اگه می خواي یه ذره کنترلت رو از دست بدي , من یه جاي بهتر واسش سراغ دارم » خود را بالا می کشیدم تا ببوسمش . در حالیکه خود را مهار می کرد بازوانش مرا محکمتر در آغوش فشرد. « ؟ آیا همیشه من باید مسئول باشم » آه کشید « نه . بذار من مسئول همه چیز باشم لا اقل واسه چند دقیقه ... یا چند ساعت » نیشخندي در تاریکی زدم « شب بخیر ، بلاّ » « صبر کن یه چیز دیگه اس که می خوام راجع بهش ازت بپرسم » « ؟ چی » « ... اونشب داشتم با روزالی صحبت می کردم » بله . وقتی رسیدم خونه داشت راجع بهش فکر می کرد. سوژه ي فکري حسابی بهت داد. ». بدنش دوباره منقبض شد « ؟ نه لحنش عصبی بود و فهمیدم فکر می کرد من می خواستم راجع به دلایلی که روزالی براي انسان بودن داده بود صحبت کنم. اما من به چیز دیگري که خیلی بیشتر به من فشار می آورد فکر می کردم. « اون یه چیز کوچیکی به من گفت ... درباره ي وقتی که شما با خانواده ي دنالی زندگی می کردین » « ؟ خوب » مکث کوچکی باعث شد که او غافلگیر شود « او اشاره کرد به یه چیزي در مورد یه دسته خون آشام مونث... و تو » جواب نداد. فکر می کرد ، مدت طولانی منتظر موندم. نگران نباش . روزالی گفت تو ... هیچ توجهی نشون » : بعد از سکوت طولانی که داشت ناراحت کننده میشد گفتم ندادي .اما من فقط نگرانم , می دونی , چطور هیچ کدوم از اونا اولویتی براي تو نداشتن . منظورم اینه که توجهت رو « جلب نکردن باز چیزي نگفت. یا بیشتر از » سعی کردم صدایم را معمولی و غیر جدي جلوه دهم و نه برنامه ریزي شده « ؟ کدوم یکی » : پرسیدم « ؟ یکی بودن جوابی نداد. کاش می توانستم صورتش را ببینم یا می توانستم حدس بزنم معناي این سکوت چیست . « آلیس بهم میگه ، یا اینکه میرم همین الان ازش می پرسم » : گفتم آغوشش محکم تر شد ؛ نمی توانستم حتی یک اینچ تکان بخورم. صدایش رگه ي کوچکی داشت که چیز جدیدي بود.به نوعی عصبی شاید هم دستپاچه بود. « دیروقته » : گفت « ... بعلاوه , فکر کنم آلیس رفته بیرون » همچنانکه رقیب باشکوه غیر طبیعی که هرگز نفهمیده « ؟ واقعاً که بد نیست . نه » داشتم می ترسیدم « این بده » بودم چنین رقیبی دارم ،را تصور می کردم سرعت ضربان قلبم زیاد و زیادتر می شد . « آروم بگیر , بلاّ ، داري خنگ میشی » : همینطور که نوك بینی ام را می بوسید گفت « ؟ من؟ پس چرا نمی خواي بهم بگی » « چون چیزي واسه گفتن نیست. تو داري بیش از حد این مساله رو بزرگ می کنی » « ؟ کدوم یکی » اصرار کردم تانیا یه کم اظهار علاقه کرد. من خیلی مودبانه , نجیبانه با کلاس بهش فهموندم که علاقه ي متقابل » آه کشید « ندارم. پایان داستان « ؟ یه چیزو بهم بگو ... تانیا چه شکلیه » تا جایی که ممکن بود صدایم را کنترل کردم « درست مثل بقیه ما پوست سفید , چشماي طلایی » به سرعت جواب داد « ! و ،البته ، بطور غیر معمول و ناگفتنی ، زیبا » حس کردم منقبض شد. « ؟ گمان کنم ، به چشم انسانها ، هرچند ، می دونی چیه » : او بی غرض گفت صدایم رنجیده بود « ؟ چیه » « من موي مشکی رو ترجیح می دم » او لبهایش را درست روي گوشم گذاشت , نفس سردش غلغلکم داد « اون مو طلاییه . خوش تراشه » « طلایی توت فرنگی ، اصلا تو گروه خون من نیست » درباره اش یه مدتی فکر کردم همینطور که لبهایش به آرامی روي گونه ام , پایین روي گلویم و دوباره به سمت بالا حرکت می کرد, در حالیکه سعی می کردم تمرکز کنم . « پس ،فکر کنم ، باشه » تصمیم گرفتم وقتی که حسودي می کنی خیلی با مزه میشی. حسادتت بطور غافلگیر » روي پوستم نجوا کرد « هم م م م » « کننده اي لذت بخشه در تاریکی اخم کردم . صدایش که الان تقریباً به آواز می مانست نرمتر از ابریشم بود. « دیر وقته » : دوباره زمزمه کنان گفت بخواب ، بلاّ ي من . خواب هاي شاد ببین. تو تنها کسی هستی که تا حالا دستش به قلب من رسیده . قلبم همیشه » « متعلق به تو خواهد بود. بخواب ، تنها عشقم او شروع به زمزمه لالایی ام کرد و می دانستم تا زمانی که تسلیم خواب شوم ادامه می دهد. بنابر این چشمهایم را بستم و بیشتر در آغوشش فرو رفتم فصل9 ھدف صبح روز بعد ، بعد از تمام شدن مهمانی مجردي نمایشی مان، آلیس مرا به خانه برگرداند . زمانی نگذشته بود که ادوارد هم از سفر کوه نوردي اش بازگشت . همه نقش هایشان را به خوبی بازي کرده بودند و من نمی خواستم نقش انسان بودنم را خراب کنم. چارلی که صداي بهم خوردن در ماشین را شنیده بود به پشت پنجره آمده بود. او براي آلیس دستی تکان داد و بعد به سمت در آمد تا آن را براي من باز کند . « ؟ خوش گذشت » : چارلی پرسید « . آره.با حال بود. خیلی ، دخترونه بود » وسایلم را به داخل بردم، و آنها را جلوي پله ها گذاشتم، و بی خیال به سمت آشپزخانه رفتم تا چیزي براي خوردن پیدا کنم. « یه پیغام داري » : چارلی صدا زد بر روي کابینت آشپزخانه، دفترچه پیغام هاي تلفن، درست کنار ظرف روغن، باز گذاشته شده بود .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۵:۵۵ عصر
چارلی نوشته بود : جیکوب تماس گرفت. گفته بود منظوري نداشته، و اینکه متاسف بود. اون می خواد تو بهش زنگ بزنی. یالا دیگه، بهش یه فرصت دیگه بده و باهاش تماس بگیر ، به نظر پشیمان می رسید. شکلکی در آوردم. معمولاً چارلی براي نوشتن پیغام هاي من سلسله مقاله نمی نوشت . بزار جیکوب پشیمون بمونه. نمی خواستم با او حرف بزنم. آخرین چیزي که شنیدم، اونا اجاز ندارن که تلفن طرف مقابلشون رو جواب بدن. اگر جیکوب مرده من را ترجیح می داد ، پس شاید بهتر بود به سکوت عادت می کرد . اشتهایم را از دست دادم. چرخی زدم و رفتم تا وسایلم را جا به جا کنم. حالا به سمت راه پله آمده بود و به بالا نگاه می کرد . « ؟ نمی خواي به جیکوب زنگ بزنی » : چارلی پرسید « نه » از پله ها بالا رفتم. « بخشش از بزرگانه » : چارلی ادامه داد « این رفتارت خیلی ناشایسته » « سرت به کار خودت باشه » : طوري که او نتواند بشنود زیر لب گفتم می دانستم لباس هاي کثیف آرام آرام دارند زیاد می شوند، بنابراین وقتی خمیردندان را سر جایش گذاشتم لباس هاي چرك را داخل سبد ریختم. بعد رفتم که روتختی هاي چارلی را جمع کنم. روتختی ها را جلوي پله ها گذاشتم و رفتم تا مال خودم را هم جمع کنم. کنار تخت متوقف شدم، سرم را از بالاي تخت به پایین حرکت دادم. پس روبالشی هایم کجاست؟ دور خودم چرخی زدم و اتاق را دید زدم. روبالشی در کار نبود. متوجه شدم اتاق به طرزي مرتب شده است. مگر لباس خاکستري رنگم در پایین تختم مچاله نشده بود؟ و می توانستم قسم بخورم که دو جفت جوراب کنار صندلی راحتی ام افتاده بود، درست کنار بولوز قرمزم که صبح دو روز پیش پوشیده بودم، اما وقتی فکر کردم براي روز مدرسه مناسب نیست، از تن درآورده بودم... دوباره شروع به گشتن اطرافم کردم. ظرف لباس هاي کثیفم پر نبود، بلکه قبلاً لبریز شده بود، یا فکر کنم که اینطور بوده. یعنی چارلی رخت شسته بود؟ اصلاً به شخصیت اش نمی آمد . « ؟ بابا، تو رخت ها رو شستی » : از کنار در فریاد زدم « ؟ یعنی باید میشُستم » : چارلی با صدایی بلند جواب داد « آم م م... نه » « ؟ نه، خودم باید بشورم. تو به وسایل من دست زدي » « ؟ نه، چطور مگه » « ... نمیتونم ... تی شرتم رو پیدا کنم » « من اونجا نیومده ام » و بعد به یاد آوردم که آلیس لباس خوابم را از اتاقم برداشته بود. اما فکر نکنم او روبالشی ام را هم آورده باشد ، لااقل روي تخت اتاق ادوارد که نبود . یعنی او وقتی از اینجا رد می شده اتاقم را تمیز کرده بود ، به خاطر شلختگی ام شرمنده شدم. اما اون تی شرت قرمز اصلاً کثیف نبود، پس رفتم تا آن را از بین بقیه لباس هاي چرك بردارم. توقع داشتم آن را بر روي بقیه لباس ها پیدا کنم، اما اصلاً آنجا نبود. دستم را تا ته به داخل سبد لباس ها چپاندم اما باز هم چیزي پیدا نکردم. فکر کردم دارم به بیماري فراموشی گرفتار می شوم. به نظر می رسید چیزي گم شده باشد. شاید هم بیشتر از یک چیز. روتختی ام را از تخت کندم و بعد سر راهم روتختی هاي چارلی را هم از کنار پله ها برداشتم. ماشین لباسشویی خالی بود. به امید اینکه مهربانی آلیس باعث شده باشد رخت هاي شسته شده در خشک کن انتظارم را بکشند، آنجا رو هم گذاشت ، هیچ چیز نبود . اخمی کردم ، گیج شده بودم. « ؟ اونی که دنبالش میگشتی پیدا کردي » : چارلی هوار زد « نه هنوز » دوباره بالاي پله ها رفتم تا زیر تختم را بگردم. فقط یک کف دست خاك پیدا کردم. شروع به گشتن کمد لباس هایم کردم. شاید لباس قرمز ام را جمع کرده بودم و یادم رفته بود. وقتی صداي زنگ به گوشم رسید تسلیم شدم. احتمالا ادوارد آمده بود . « دررررر » . وقتی از بالاي سر چارلی رد می شدم بلند یادآوري کرد « به خودت زحمت نده پدر » در را با لبخندي گشاد بر صورتم باز کردم. چشمان طلایی ادوارد گشاد شده بود، پره هاي بینی اش باز شده بود، و لبهایش بالا رفته بود و دندان هایش عریان شده بود. « ؟... چی شده » . صدایم در اثر دیدن حال ادوارد به لرزش افتاده بود « ؟ ادوارد » « از جات تکون نخور » : زمزمه کرد « . دو ثانیه بهم وقت بده » . انگشت اش را روي لبهایم گذاشت من جلوي در خشک شده بودم و او ... ناپدید شد . آنقدر سریع حرکت کرد که حتی چارلی متوجه عبورش نشد . قبل از اینکه بتوانم خودم را جمع و جور کنم و تا دو بشمارم، او برگشته بود. دست اش را دور کمرم انداخت و مرا به سمت آشپزخانه کشاند. چشمان اش دور خانه می گشت و طوري مرا جلوي خودش گرفته بود انگار سعی داشت از اصابت چیزي به من جلوگیري کند. نگاه نگرانی به سمت چارلی کردم. اما او ما را ندیده گرفت . « یه چیزي اینجا بوده » . وقتی به آشپزخانه رسیدیم، در گوشم زمزمه کرد صدایش خشک بود، با توجه به صداي بلند ماشین لباسشویی، شنیدن صداي آهسته اش دشوار بود. « ... قسم می خورم هیچ گرگینه اي اینجا نبود » : شروع به حرف زدن کردم « یکی از ماها » . سري تکان داد « اونا رو نمیگم » حرف ام را قطع کرد صدایش طوري بود که مطمئن بودم اعضاء خانواده خودش را نمی گوید . احساس کردم خون از چهره ام پرید . « ویکتوریا » : با ترس گفتم « این بویی نیست که من بشناسم » « ؟ یکی از ولتوري ها » : حدس زدم « احتمالاً » « ؟ چه وقتی » واسه همینه که فکر میکنم یکی از اونا بوده ... زمان زیادي نگذشته. طرف هاي صبح وقتی چارلی خواب بوده. و هر » « کی هم بوده به چارلی دست نزده. پس احتمالاً منظور دیگه اي داشته « ؟ دنبال من می گشته » پاسخی نداد. بدنش خشک شده بود . و بعد با کاسه خالی « ؟ شما دو تا دارین راجع به چی اینجا پچ و پچ می کنین » : چارلی با صداي شکاکی پرسید ذرت بو داده وارد آشپزخانه شد . احساس تهوع کردم. یک خون آشام وقتی چارلی خواب بوده وارد خانه شده بوده تا دنبال من بگردد. ترس بر من قلبه کرد . گلویم خشک شده بود. جوابی ندادم و در وحشت نگاهش کردم . اگر شما دو تا دارید دعوا می کنید... خوب... پس من » : صورت چارلی عوض شد. ناگهان نیشخندي زد و گفت « مزاحمتون نمیشم دوباره نیشخندي زد و بعد کاسه خالی را در سینک گذاشت و قدم زنان از آشپزخانه خارج شد . « باید از اینجا بریم » : ادوارد با صدایی سخت و خشک گفت ترس سینه ام را فشرد و نفس کشیدن را برایم سخت کرد . « ! ولی، چارلی » براي چند ثانیه تعمدي کرد ، و سپس گوشی تلفن همراه اش در دست اش بود . او شروع به حرف زدن کرد، اما صدایش برایم غیر قابل شنیدن بود. بیشتر از یک « امت » : در دهانه گوشی گفت دقیقه بیشتر طول نکشید. او مرا به سمت در کشاند . اونا رفتن که جنگل » : وقتی با تقلاي من براي ماندن مواجه شد زمزمه کرد « امت و جاسپر همین الان راه افتادن » « رو بگردن. حال چارلی خوبه اجازه دادم مرا به دنبال خود بکشد، شدت ترس به قدري بود که نمی توانستم فکر کنم. پوزخند چارلی با دیدن حالت وحشت زده چهره من تبدیل به اخمی شد. قبل از اینکه چارلی بتواند حرفی بزند، ادوارد مرا از در بیرون برد. نمی توانستم از آرام حرف زدن دست بردارم، حتی وقتی در ماشین بودیم . « ؟ ما داریم کجا میریم » صدایش محکم ولی غم زده بود. « داریم میریم با آلیس حرف بزنیم » « ؟ فکر میکنی اون چیزي دیده باشه » « شاید » با چشمانی متفکر به جاده چشم دوخت بعد از تماس ادوارد، بقیه با نگرانی منتظر ما بودند. انگار به وسط یک موزه قدم گذاشته بودم. همه با حالت تشویش و اضطراب مثل مجسمه هاي سنگی در جاي خودشان خشک شده بودند . از اینکه دیدم ادوارد با فریاد با آلیس حرف میزند « ؟ چه اتفاقی افتاد » : به محض اینکه وارد خانه شدیم ادوارد پرسید شوکه شدم. دست هایش از فرط خشم مشت شده بود . نمی دونم. من » . آلیس دست به سینه و بدون حرکت بر جایش خشک شده بود. فقط لبهایش تکان می خوردند « هیچی ندیدم « ؟ چطور ممکنه » : با صداي زیري گفت طرز حرف زدن اش با آلیس را دوست نداشتم. « . ادوارد » : با لحن سرزنش کننده اي گفتم « این که پایه علمی نداره ادوارد » . کارلایل با صداي دلگرم کننده اي مداخله کرد « اون تو اتاقش بوده آلیس ، می تونست هنوز اونجا باشه... منتظرش » « من چیزي ندیدم » « ؟ آره ؟ جداً ؟ مطمئنی » . ادوارد دستانش را با حالتی عصبی در هوا تکان داد تو از من خواستی که ولتوري ها رو زیر نظر بگیرم. همین طور ویکتوریا رو ، » صداي آلیس در جواب مثل یخ سرد بود و هر قدمی که بلاّ برمی داره رو زیر نظر دارم. می خواي یه چیز دیگه اي هم به اینا اضافه کنی؟ می خواي اتاق خواب چارلی یا بلاّ رو هم تماشا کنم؟ یا همه خیابون رو؟ ادوارد، اگر همینجوري کارم رو بیشتر کنی چیزاي بیشتري رو از « دست میدم « الانم داره از دست میره » : ادوارد فریاد زد « اون در هیچ خطري نبوده. چیزي براي دیدن وجود نداشت » « ؟... اگر ولتوري ها رو زیر نظر داري پس چطور ندیدي اونا یکی رو فرستادن » « اگر بود می دیدم » آلیس سریع اضافه کرد « . فکر نکنم از طرف اونا بوده باشه » « ؟ آخه کدوم خون آشامی چارلی رو زنده میزاره » بر خودم لرزیدم. « نمی دونم » : آلیس گفت « چقدر کمک کرد » « تمومش کن ادوارد » : زمزمه کردم رویش را به سمت من برگرداند، هنوز هم عصبانی بود، دندان هایش را بر هم می فشرد. براي چند ثانیه به من خیره شد. و بعد ناگهان، نفس عمیقی کشید. آرواره هایش به حالتی آرام برگشت . منوببخش، آلیس. نباید این همه ازت توقع » بعد نگاهی به آلیس انداخت « حق با توست بلاّ . معذرت میخوام » « می داشتم. این باعث شرمندگی منه « منم خوشحال نیستم » : آلیس با حالتی اطمینان بخش گفت « درك میکنم » « ؟ خیلی خوب. بیاید منطقی باشیم. احتمالات الان چیه » : ادوارد نفس عمیقی کشید انگار یخ همه یکباره آب شد. آلیس نفسی کشید و به پشتی مبل تکیه داد. کارلایل به آرامی به سمت اش رفت، ولی نگاه اش در دوردست سیر می کرد. ازمه روي مبل روبروي آلیس نشست، و پاهایش را روي مبل جمع کرد. فقط رزالی بی حرکت باقی ماند، پشت اش به ما بود، و از دیوار شیشه اي به بیرون نگاه میکرد. ادوارد مرا روي مبل نشاند و خودش کنار ازمه، که به سمت من خیز برداشته بود، آرام نشست. او یکی از دستان مرا در بین دو دست خودش گرفت . « ؟ ویکتوریا » : کارلایل پرسید نه، من بو شو نمی شناختم. احتمالاً از طرف ولتوري ها فرستاده شده بوده، کسی که من هرگز » ادوارد سري تکان داد « ... باهاش آشنا « آرو هنوز از کسی نخواسته که دنبال بلاّ بیاد. اگر بود من می دیدم. من منتظرش بودم » آلیس سري تکان داد « ؟ تو منتظر یه دستور رسمی هستی » ادوارد از جا پرید « ؟ تو فکر میکنی یه نفر داره سرخود اقدام میکنه؟ آخه واسه چی » چهره اش دوباره در هم کشیده شد . « شاید کایوس بوده » ادوارد نظر داد « اونا هر دوتاشون نیروهایی دارن که هیچکس نمی شناسه » آلیس ادامه داد « ... یا شایدم جین » « و انگیزه » ادوارد آب دهان اش را قورت داد گرچه این معنی نمیده. اگر کسی منتظر بلاّ بوده باشه، اونوقت آلیس می دیدش. اون مرد...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 2 3 4 5 … 10 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 11 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12205')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.