مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 3

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 3

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#91
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۷:۰۰ عصر
« آره، من میدونم »
راستی بلا، کارلایل گفت به زودى جیک سالم و » چارلى به دقت مرا نگاه کرد ، چشم هایش ناگهان متمرکز شدند
« سر پا خواهد بود. به نظر من که خیلی بدتر از آن چیزي که گفت به نظر میرسید. اون خوب میشه
من فقط سر تکان دادم.
جیکوب هم نگاه میکرد بنابراین ... به شکل عجیبی من باید عجله می کردم تا هر چه زودتر وقتی چارلی میخواست
که برود او را ببینم . اون مراقبت هاي احساسی کارلایل هر نقطه و قسمتی رو درمان میکرد ، به سرعت او داشت
شفا می یافت . صورت او رنگ پریده بود و درد می کشد ، عمیقاً بیهوش بود ، با این وجود او آنجا بود ، شکستنى. او
بزرگ بود، ولی خیلى شکستنى به نظر میرسید . شاید که این فقط تصور من بود، جفت شده با شناختی که من قصد
داشتم او را بشکنم.
اگر فقط من به وسیله رعد و برق را میتوانستم خودم را به دونیمه تقسیم کنم ، ترجیحاً به طور دردناك. براى اولین
بار، تسلیم شدن یک انسان با علاقه براي حقیقت ، خودش را قربانى کند . و اگرهم دوست داشته باشد چیزاي خیلى
زیادي را از دست بدهد .
من شام چارلى را روى میز نزدیک به آرنجش گذاشتم ، و به سوى در راه افتادم .
« ؟ ام م ، بلا؟ میتونی یک لحظه منتظر باشی »
« ؟ من یک چیزى را فراموش کردم » : به بشقابش نگاه کردم و پرسیدم
بنشین » با کمی پریشانی گفت « نه ، نه ، من فقط ... یک خواهش ازت داشتم » چارلى اخم کرد و به زمین نگاه کرد
« زیاد طول نمیکشه
« ؟ به چه احتیاج داري ، بابا » من نزدیک او نشستم ، و سعی کردم تمرکز کنم
اینجا نکته مهمی هست، بلا ... شاید من فقط حس میکنم ... خرافاتى که در برابر بیلی وجود » چارلى دچار آشوب بود
دارد در حالی که اون تمام روز خیلى غریبه به نظر میرسید . اما من این را دارم... من حسش کردم... من دارم تو رو از
« . دست میدهم
« ؟ احمق نباش، بابا، شما میخواهید من به مدرسه بروم ، مگه نه » : من گناهکارانه زیرلبى گفتم
«. فقط به من یک چیز را قول بده »
« ... قبول » . من درنگی کردم ، آماده براى لغو کردن
« ؟ میشه قبل از اینکه کار بزرگی بکنی . قبلش به من بگی؟ قبل از اینکه با اون فرار کنی یا هرچیزي »
«... بابا » ناله اي کردم
جدي هستم ، من نمی خواستم سر و صدا یک هیاهو راه بندازم ، فقط قبلش به من اطلاع بده . به من یک فرصت »
« . بغل کردن و خداحافظی بده « . این احمقانست . اما اگر شما را خوشحال می کند... من قول میدهم ». ذهنم منقبض شد ، دستم بالا نگه داشتم
« متشکرم بلا، من دوستت دارم . بچه »: گفت
اگر شما به هر چیزى احتیاج ». من شانه اش را لمس کردم و سپس او را از میز دور کردم « . منم دوستت دارم، بابا »
« داشتید، من پیش بیلى هستم
من وقتی به بیرون دویدم پشت سرم را نگاه نکردم . فقط بدون نقص بود ، و این چیزي بود که الان احتیاج داشتم.
من تمام راه تا لا پوش به خودم غرغر کردم .
مرسدس سیاه کارلایل در جلوى خانه بیلى نبود . آن هم خوب بود و هم بد . آشکارا من احتیاج داشتم با جیکوب تنها
صحبت بکنم . مثل گذشته من آرزو کردم گه میتوانستم هنوز به طریقى دست ادوارد را بگیرم ، وقتی که جیکوب
بیهوش بود . غیرممکنه. اما به نظر می رسید من ادوارد را از دست دادم شبیه یک بعد ازظهر خیلى بلند تنها با آلیس.
من تصور کردم پاسخم را کاملاً آشکار بیان کردم . من قبلاً می دانستم که من نمیتوانم بدون ادوارد زندگى بکنم .
آن حقیقت نمیتوانست براى کمتر شدن درد کمکی بکند .
من در جلو را آهسته زدم .
خیلی راحت منو از غرش کامیونتم شناخت ، رفتم داخل . « بیا تو، بلا » : بیلى گفت
« ؟ اون بیدار شده » : پرسیدم « سلام، بیلی »
« نیم ساعت پیش بیدار شد ، درست قبل از رفتن دکتر . بیا داخل من فکر میکنم که اون منتظر تو بود »
« ممنون » شانه خالى کردم و بعد یک نفس عمیق کشیدم
پشت در اتاق جیکوب مردد بودم ، مطمئن نبودم که آیا باید در بزنم ؟ من از ترس تصمیم گرفتم اول صدایی در
بیاورم امیدوار بودم که شاید او خوابیده باشد . میخواستم فقط چند دقیقه بیشتر وقت را تلف کنم .
من شکاف در را باز کردم و به طور سرریع به در تکیه دادم.
جیکوب منتظر من بود، صورتش که آرام و نرم نشان میداد . به نظر لاقر و فرسوده میرسید اما فقط یک سفیدى با
دقت جاى آنرا گرفته بود. در چشم هاى تاریکش هیچ نشان از حیات نبود .
با علم به اینکه من به او علاقمند بودم ولی سخت بود که به صورتش نگاه کنم ، خیلی بیشتر از تصور من تغییر کرده
بود . میخواستم بدانم این همیشه براى او سخت بود ، تمام این مدت.
خدا رو شکر، یک کسى او را با یک لحاف پوشانده بود . خودش یک نوع تسکین بود تا مقدار آسیبد دیدگی او را نبینم
. وارد شدم و آهسته از پشت در را بستم.
« سلام، جیک » : زمزمه کنان گفتم
اون ابتدا پاسخ نداد. او براى یک لحظه طولانی به صورتم نگاه کرد . بنابراین، با مقدارى کوشش، او بیانش را در
یک لبخند به طور جزئى مسخره کننده از نو مرتب کرد .
آره، من تقریباً فکر میکنم به آن علاقه داشتم. امروز قطعاً روز بدي است. اول من جاى نادرست را » او با آه بیان کرد
انتخاب کردم ، بعدش بهترین دعوا را از دست دادم و دست آخر تمام افتخارم را . بنابراین لیا مثل یک احمق میخاست
او دست چپش را به طرف من تکان داد . « ! ثابت کنه که مثل ماست و من احمقم که او را نجات دادم . و حالا این
جایى که جلوي در ایستاده بودم.
چه سؤال مسخره اي . « ؟ حالت چطوره » : زیر لبی گفتم
یعنی دندان ناب) مطمئن نبود من چه مقدار داروى درد احتیاج دارم بنابراین fang) یکم مثل سنگم . دکتر فانگ »
« او شروع کرد به آزمون و خطا. فکر کنم او زیاده روى کرده
« اما تو دیگه درد نداري »
و دوباره مثل مسخره ها میخندد . « نه حداقل، من نمیتوانم صدماتم را احساس بکنم » : او گفت
لبم را گاز گرفتم . من هرگز نمیخواستم که اینو بفهمه که چرا هیچوقت کسى سعى نکرد مرا بکشد وقتى میخواستم
که بمیرم .
پوزخند صورتش را ترك کرد و چشم هایش پرحرارت شدن. با نگرانی پیشانیش را چین داد .
« ؟ حالت خوبه » . پرسید واقعا به صدا توجه کردي « ؟ تو چی »
« ؟ چرا » . من با او شروع کردم . شاید مواد زیادي مصرف کرده « ؟ من »
خوب منظورم ، من نسبتاً مطمئن بودم که او نمیخواست واقعا به تو صدمه بزنه اما من مطمئن نیستم چقدر بد داشت
پیش میرفت . از وقتى که من بیدار شدم داشتم قدرى دیوانه وار درباره چطور رفت؟ آیا او با تو بود؟ من متأسفم اگر
« .... بد بود . من فکر نمیکنم بزاره تو تنهایی بري تا بررسی کنی. داشتم فکر میکردم منم باید اونجا میبودم
حتى به من فرصت نداد تا حرفاشو بفهمم. او همینطور پر حرفی میکرد ، او چه چیزى داشت میگفت. بنابراین من
عجله کردم تا او را مطمئن بکنم .
« ! نه، نه، جیک! من خوبم. بسیار خوب، واقعا ، البته او منظوري نداشت . من آرزو میکنم » « ؟ چرا ». چشم هاى او پهن شد و ترسناك نگاه کرد
او نه از من و نه از تو عصبانی ! او بسیار متواضع است و این حتى احساس منو بدتر میکند . من آرزو میکنم او بر »
سر من داد میزد یا یک چیزى . نه اینکه شایسته من باشد ... خوب خیلى بدتر از فریاد زدن هم هست اما براي اون
« مهم نبود. او فقط میخواهد من شاد باشم
« ؟ او ناراحت نیست » : جیکوب ناباورانه پرسید
« نه نیست... خیلى خیلى مهربانه »
« ! خوبه ، لعنتی » جیکوب به ناگهان اخمی کرد و ادامه داد
دستهاى من به طور بی فایده می لرزیدن و دنبال دارویش به اطرافم نگاه کردم . « ؟ چی شده، جیک؟ درد داري »
« ؟ من نمیتونم باور کنم! او هیچ اتمام حجتی به تو نداد یا هر چیزى »: نه ، او در یک لحن بیزار غرغر کرد »
« ؟ نه حتی نزدیکشم نشد ، تو چت شده »
من تقریباً در حال شمردن عکس العملش بودم . لعنت به همه چی. او بهتر از » او اخمی کرد وسرش را تکان داد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#92
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۷:۰۰ عصر
« اونیه که من فکر می کردم
با این وجود من احترام ادوارد به جیکوب نداشتن رفتار در چادر را و عصبانیت امروز صبح را یادآور شدم . چرا جیک
هنوز امیدوارد بود که بتواند دعوا راه بیندازد .
« اوهر بازى را بازى نمی کند ، جیک » : آهسته گفتم
البته ، او به سختى در حال بازى هر ذره با من بود ، و فقط اون میدونه چیکار میکنه نه من . من رو مقصرندون »
« چون اون بهتر مرد عمل کرده و من زیاد دور و بر نبودم تا بتونم کلکهاي اون رو یاد بگیرم
« ! اون نمیتونه به من رو اداره کنه »
« ؟ بله ، این اونه! تو کی قصد داري بیدار بشی و درك کنی که او کامل نیست ، اونطوري که تو فکر میکنی »
وقتى که کلمات بیرون « حداقل او تهدید نکرد که خودش را میکشد ، براى اینکه من را مجبور بکند تا او را ببوسم »
صبر کن ، نمیتونی از زیرش در بري . من با خودم قسم خوردم بودم که هیچ » . آمدند من از خجالت سرخ شدم
« چیزي در باره آن نگویم
« ؟ چرا نه » . او یک نفس عمیق کشید . وقتى که صحبت کرد آرام تر بود
« براى اینکه من نیامدم به اینجا که تو را براى هر چیزى سرزنش کنم » « من او کارو کردم » : با این وجود ، او متعادل گفت « حقیقت دارد »
« برام مهم نیست، جیک. من عصبانى نیستم »
من دیگه اهمیت نمیدم. من میدونستم تو مرا می بخشی و من خوشحالم که آنرا انجام دادم . باز هم » او لبخند زد
انجامش میدم. حداقل من اونکارو میتونم بکنم . در آخر من کاري میکنم تو عاشق من بشی. این چیزي هست که
« ارزش دارد
« ؟ حقیقتاً بهتر از اینه که هنوز من در تاریکی بایستم »
نمیتونی حس کنی که باید بدونی که روزي شگفت زده میشی ، وقتی که خیلی دیر شده و متوجه میشی که همسر »
« ؟ یک خون آشام شدي
هیچ چیز براي من بهتر از این نیست . من چیز بهتري برات سراغ دارم . آیا براى تو چیزها را » من سرم را تکان دادم
بهتر یا بدتر میکند وقتی میدونی من عاشق تو هستم؟ وقتى که راه هاي دیگري هم داشته باشی . آیا براى تو بهتر و
« ؟ آسانتر نبود اگر هرگز من داخل نمیشدم
بله ، بهتر که تو هم بدونی، او بالاخره تصمیم گرفت . اگر تو هنوز متوجه » قبل اینکه جواب دهد با دقت فکر کرد
نشدي... من همیشه تعجب کرده ام که تصمیم تو همیشه متفاوت بود. حالا من میدانم من هر کاري میتوانستم انجام
او یک نفس سست کشید و چشم هایش را بست . .« دادم
این مرتبه من نتوانستم در مقابل آسودگى او مقاومت کنم . من عرض اتاق کوچک را طی کردم و جلوي سرش زانو
زدم ، میترسیدم که روي تختش بشینم که یک موقع بهش صدمه بزنم و پیشانی ام را به گونه اش تکیه دادم ..
جیکوب آه کشید و دستش را گذاشت را روي موهایم گذاشت و من رو تو همون حالت نگه داشت.
« خیلى متأسف، جیک »
« من همیشه می دانستم این یک نماى دور بود . این تقصیر تو نیست، بلا »
« لطفاً » من ناله کردم « نه تو »
« ؟ چیه » او خودش را جا به جا کرد تا به من نگاه بکند
« این تقصیر منه و خیلى در این حال خسته از گفتن نه بودم »
« ؟ تو می خواهی من تو را روى زغال سنگ ها بکشم » او پوزخندي زد و چشمهایش اصلآ فرقی نکرده بود
« در واقع... من فکر میکنم انجامش بدم » او ل بهایش را غنچه کرد تا بفهمد که من تا چه اندازه جدى بودم . مختصرا یک لبخند از میان صورتش برق زد و
سپس او قیافش را در یک اخم درنده پیچ داد .
اگر ». او کلمات را در روي من بیرون ریخت « بوسیدن من در حالی که به کس دیگه علاقه داشتم نبخشیدنى بود »
« تو میدانستی جایگاهت رو پس باید بري و برشگردونی، شاید تو نباید درباره آن کاملاً خیلى قانع کننده باشی
« من خیلى متأسفم » . من خود را عقب کشیدم و سر تکان دادم
« ؟ پشیمانی نمیتونه هر چیزى را بهتر کند، بلا. تو راجع به چه چیزي داري فکر میکنی »
« من فکر نمیکنم » من نجوا کردم
« ؟ تو باید بگی من بروم بمیرم . این چیزیه که تو میخواي »
« نه! هرگز » من ناله کردم دعواي بر ضد اشکهاي تازه « ، نه جیکوب »
صدایش به طور ناگهانى به لحن عادي اش برگشت. او با بی صبري روي « ؟ تو نباید گریه کنی » او درخواست کرد
تخت تکان خورد.
من غرغر کردم ، پیش خودم خندم گرفت خنده اي که به طور ناگهانی به گریه تبدیل شد. « آره »
او سنگینی اش را روي تخت عوض کرد ، با پرتاب پاى خوبش بیرون بستر مثل اینکه او میخواست سعى بکند
بیایستد.
استراحت بکن، تو احمقی، تو به خودت آسیب » من از میان اشکها درخواست کردم « ؟ چیکار داري میکنی »
من روي پاهایم بلند شدم و شانه سالمش را با دو دست به سمت پایین فشار دادم . « ! می زنی
او تسلیم شد، به پشت تکیه داد و با نفس تنگی اش که از درد بود دستانش را دور من گرفت و من رو که عصبانی
شده بودم رو روي تخت نشوند کنار قسمت سالمش . من آنجا پیچ خوردم، در حالی که تلاش میکردم گریه هاي
« احمقانه ي خودم رو در مقابل پوست داغش متوقف کنم
من نمی توانم به گریه تو باور داشته باشم ، تو میدانی فقط براى اینکه تو از من خواستی گفتم. » : او زیرلبى گفت
دستش را روى شانه هایم مالید. « من منظوري نداشتم
من یک نفس ناصاف عمیق کشیدم، در حال تلاش براي کنترل خودم بودم . من چطور میتونم گریه « می دانم »
« با این وجود .حقیقت هنوز همونه تشکر براى گفتن آن » ؟ نکنم در حالی او سعی میکرد با کارهایش مرا آرام کند
« ؟ امتیازي میگیرم از تو براي گریه انداختنت » « به اندازه اي که تو میخواهی » من سعىکردم لبخند بزنم « البته، جیک »
« نگران نباش، بلا، عزیزم. همه چی درست میشه »
« چطور من نمیتونم ببینم » : غرغر کردم
« خوب من میرم تا تسلیم بشم » او به آرامی روي سرم دست کشید
تعجب کردم ، بخاطر اینکه بتوانم صورتش را ببین ، چانه ام ک جشده بود . « ؟ بازیهاى بیشتر »
« اما من میخوام سعى بکنم » شاید. به زحمت خنده اي کرد و بهد خود را عقب کشید »
اخمی کردم .
« نباید اینقدر زیاد بدبین باشی، به من یکم اطمینان داشته باش » او غرولندي کرد
« ؟ منظور تو چیه که همه چی درست میشه »
« من دوست تو هستم، بلا، من نمیخواستم بیشتر تقاضا بکنم » : او آهسته گفت
من فکر میکنم براي این دیر شده باشه جیک. ما چطور دوستی می توانیم باشیم، تا کی ما همدیگر را اینطوري باید »
« ؟ دوست داشته باشیم
شاید... یک رابطه دوستی از راه دور » او به سقف نگاه کرد، و به آن خیره شد. انگار یک چیزى آنجا نوشته شده بود
« داشت
من دندانهایم را به هم گره کردم . خوشحال بودم که به صورتم نگاه نمیکرد ، بازهم دعوا بر ضد گریه هایی که مرا
تهدید می کرد . من احتیاج داشتم قوى باشم و من هیچ نظري نداشتم چطور ....
یک » : جیکوب در حالی که هنوز به سقف خالی نگاه میکرد به طور ناگهانى پرسید « ؟ تو داستان بایبل را میشناسی »
« ؟ پادشاه بود با دو زن که بخاطر بچه با هم دعوا میکردند
« البته. پادشاه سلیمان »
بچه را نصف کنند... اما فقط یک آزمایش بود. که ببینید کدام یکی براي » : تکرار کرد سلیمان و گفت « درسته »
« محافظت از فرزندش ،از سهم خودش دست میکشه
« آره، من به یاد می آورم »
« من نمیخوام تو را نصف کنم، بلا » او دوباره به صورتم نگاه کرد منظورش را فهمیدم . او داشت میگفت که به من بیسار علاقمند است ، براي همین تسلیم میشود. من می خواستم از
ادوارد دفاع کنم، که به جیکوب بگم ادوارد چطور همان چیز را انجام میدهد اگر من می خواستم .اگر به او اجازه می
دادم من تنها کسی بودم آنجا که باید متهم میشد. اما هیچ امتیازي نبود که این بحث رو من شروع کنم . این به او
بیشتر فقط آسیب میزد.
من چشم هایم را بستم، میخواستم که دردم را کنترل کنم. من نمیخواستم آن را به او تحمیل کنم .
ما براى یک لحظه ساکت بودیم. به نظر میرسید او منتظر بود تا من چیزي بگم ؛ من سعی میکردم به چیزي فکر
کنم تا به او بگم .
آیا ممکن » . وقتى که من هیچ چیزي نگفتم او به طور مردد پرسید « ؟ میخواي بگم بدترین فسمت کار کجاس »
« است؟ من خوب میشم
« ؟ آیا کمک خواهد کرد » من نجوا می کنم
« امکان دارد. نباید آسیب بزند »
« ؟ بنابراین بدترین بخش چیه »
« میدانی بخش بدتر چه بوده »
« چه قدرتی داشتند » من با آه بیان کردم
نه ، من دقیقاً جلوي تو هستم، بلا . براى ما بدون کوشش براحتی نفس کشیدن بوده » جیکوب سرش را تکانی داد
او براي لحظه اي خودش را جابه جا کرد و من منتظر ماندم. « .... است . من میخواهم تو زندگی طبیعی داشته باشی
« ... اگر راه دنیا مقید بودن بود اگر هیچ هیولاها و هیچ جادویی نبود »
من میتوانستم ببینم چیزى را که او میدید و من میدانستم او درست میگوید . اگر دنیا جاى عاقلا و مقید بودن بود،
جیکوب و من شاید با هم بودیم. و ما خوشحال بودیم. او معشوقم در آن دنیا بود و آن دنیاي معشوقم بوده است اگر
ادعایش نبود که به وسیله یک چیز قویتر تحت الشعاع قرار گیرد ، یک چیزى خیلى قوى در یک دنیاى منطقى
نمی توانست وجود داشته باشد
همچنین آیا در آنجا جایی براي جیکوب هم بود ؟ چیزى که در حکم یک معشوق انجام دهد؟ من مجبور بودم اعتقاد
داشته باشم .
دو آینده، دو معشوق... بیش از حد براى هر کسى. بنابراین بی انصافی که من فقط باید براى آن بها به بپردازم. درد
جیکوب یک قیمت بسیار بالا به نظر میرسید. از ترس آن قیمت نزدیک بود کمرم خم بشود از فکر اینکه اینقدر من
متزلزلم. ممکن بود که همون اول هم من ادوارد رو از دست نمیدادم اگر من نمیدانستم چیزى را که علاقه داشت که بدون او زندگى کند. من مطمئن نیستم. آن شناخت یک بخش خیلى عمیق من بود، من نمیتوانستم تصور کنم چطور
بدون آن احساس باشم.
من میبینم تو نمی توانی بدون او ». صداى او هنوز ملایم بود و اصلاً بحرانى نبود « او مثل یک دارو براى تو، بلا »
« . زندگى کنی. دیگه دیر شده. اما من براى تو سالم تر بوده ام. نه یک دارو ، من هوا بوده ام، تو خورشید
قبلاً من از این راه به تو فکر کردم، تو میدونی که خورشید من ». گوشه بالاى دهانم یک نیم لبخند مشتاق میچرخد
« هستی. خورشید خصوصى من. تو ابرهاى بیرون را به خوبى براى من میزان می کنی
« ابرهایی که من میسازم . اما من نمی توانم با یک کسوف جنگ بکنم » . او با آه بیان کرد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#93
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۷:۰۱ عصر
من به صورتش دست زدم و بر گونه اش گذاشتم. او نوازش من را جواب داد و چشم هایش را بست. خیلى ساکت بود.
براى یک دقیقه من ضربان قلبش را میتوانست بشنوم ، آهسته .
« به من بدترین بخش خودت را بگو » او نجوا کرد
« من فکر میکنم این یک فکر بد باشد »
« لطفاً »
« من فکر میکنم درد خواهد داشت »
« لطفاً »
من چطور او را در این نقطه از هر چیزى می توانستم محروم بکنم؟
بدترین بخش آن » . من تأمل میکنم و سپس به کلمات اجازه دادم در یک سیل حقیقت بروند « ... بدترین بخش »
این است که من تمام آنرا تمام زندگیم را دیدم . و من بدجوري آنرا میخواهم جیک، من همه آنرا میخواهم. من
میخواهم همینجا بمانم و هرگز حرکت نکنم . من میخواهم عاشق تو باشم و تو را خوشحال کنم و من نمی توانم و
این منو میکشه . درست مثل علاقه سام و امیلی، جیک من هرگز یک انتخاب نداشتم. من همیشه میدونستم هیچی
« رو نمیتونم تغییر بدهم. شاید این چیزي هست که اینقدر سخت با تو مبارزه میکنم
او متمرکز بود و با تعادل تنفس میکشید.
« من میدونستم که نمیتونم بهت بگم »
او روى سرم را بوسید و سپس « نه. من خوشحالم تو انجامش دادي . متشکرم ». سرش را به آهستگى تکان میدهد
« حال من خوبه » . او با آه بیان کرد من نگاه کردم و او داشت لبخند میزد.
« ؟ بنابراین شما میخواهید که ازدواج کنید. ها »
« ما نباید در مورد اون قضیه صحبت کنیم »
« من علاقه دارم بعضى از جزئیات را بدانم . من نمیدانم کی دوباره با تو صحبت میکنم »
من براى یک دقیقه مجبور بودم منتظر بشوم پیش از اینکه بتوانم صحبت بکنم. وقتى که من نسبتاً مطمئن بودم که
صدایم نمی شکند، به سؤالش پاسخ دادم.
« ؟ واقعاً این نظر من نبود... اما، بله. خیلی به او معنى میدهد . من حساب میکنم، چرا نه »
« این حقیقته. این یک چیز بزرگ براي مقایسه نیست » جیک سر تکان داد
صداى او خیلى آرام بود، خیلى در دسترس. من با او شروع کردم، و کنجکاو در مورد اینکه چطور اون اداره می کنه و
که آنرا هم خراب کنه. چشم هایمان براى یک ثانیه برخورد می کند و سپس سرش را بر میگرداند. من منتظر بودم
صحبت بکنم تا وقتی تنفسش زیر کنترل بود.
« بله. در مقایسه » موافقت کردم
« ؟ تو چقدر وقت داري »
من جلو فریاد خودم رو گرفتم ، بخاطر تصور « آن بستگی دارد که آلیس کی مارو کنار هم در مجلس عروسی ببیند »
کردن آلیس که چیزى را که انجام میدهد.
« ؟ قبل یا بعدش » : او آهسته پرسید
« بعدش » من چیزى را که قصد داشت بگه میدانستم
این یک تسکین به او بود. میخواستم بدانم فکر فارغ التحصیلی ام چند شب بیخوابی به او داده » او سر تکان داد
« بود
« ؟ میترسی » : آروم گفت
« آره »
من حالا صدایش را به سختى می توانستم بشنوم. او پایین دستهایم را گرفت. « ؟ تو از چی میترسی »
من هرگز مثل خیلى مبتلاء ها به » من سعی کردم صدایم را سبکتر بکنم اما من راستگو ماندم « خیلى از چیزها »
ماسوخیسم مشتاقانه منتظر درد نیستم. و من آرزو میکنم یک جورى او را به دور نگهدارم و من نمیخواهم او با من رنج ببرد اما من هیچ فکر نمیکنم راهی باقی مانده باشد. آنها با چارلى طرف بشوند، همچنین و فرار... و سپس بعداً،
من امیدوار هستم قادر باشم خودم را زود کنترل کنم . شاید من یک چنین تهدید هستم که مجبور خواهد بود مرا
« بیرون ببرد
« من هریک از برادرانم را که سعى بکند ، عاجز میکنم ». او بصورت ناپسندي نگاه میکرد
« متشکرم »
اما این نمیتواند بیشتر از قبل خطرناك باشد ؟ در کل داستانها ، آنها » . او با بی علاقگى لبخند زد. و بعد او اخم کرد
او آب دهانش را قورت داد « .... آنرا بسیار سخت می گویند... آنها از کنترل خارجند... مردم می میرند
« ؟ نه، من از آن نمی ترسم. جیکوب احمق تو نمیتونی بهتر از آنها داستانهاى خون آشامان را باور داشته باشی «
او آشکارا نمیتواند از تلاش مزوحانه من قدردانى بکند .
« خوب به هر حال،چیز هاي زیادي براي نگران شدن هست . اما .نهایتاً. ارزشش را دارد »
او به طور ناراضى سر تکان می دهد و من فهمیدم که او با من به هیچ طریقى موافق نبود .
تو می دانی من به تو علاقمند ». من گردنم را نزدیک گوش او می کشم، گونه ام بر پوست گرمش قرار میگیرد
« هستم
تو می دانی من چه قدر آرزو می » . او نفس کشید، بازویش به طور خودکار دور کمرم سفت میشود ، « می دانم »
« کنم این کافی بود
« بله »
صدایش آرام شد و بازویش را شل کرد . من باحرکت « من همیشه پشت پرده منتظر هستم، بلا، قول میدهم »
کندي کنار کشیدم ، انگار چیزي را گم کردم ، احساس جدایى پارگى انگار قسمتی از وجودم را جا گذاشتم ، درست
روى بستر نزدیک به او. تو همیشه انتخاب دومی هم داري .اگر که بخواهی .
« تا وقتی ضربان قلبم متوقف شود » . من سعی می کنم که لبخند بزنم
میدانی، من فکر می کنم شاید هنوز باید تورو بدست بیارم. نمیتونم تصور کنم تو ممکن است چقدر » . او پوزخند زد
« بوي بد بدهی
« ؟ من باید براي دیدن تو برگردم؟ یا تو ترجیح میدهی من نیام » من امکان دارد به ه مصحبت » جیکوب ادا در می آورد و گفت ، « من درباره آن باید فکر بکنم و پیشت برگردم »
احتیاج داشته باشم که نگذارد دیوانه بشوم. خون آشام جراح فوق العاده می گوید من در این مرحله نمی توانم تا وقتی
.« اون نگفته تکان بخورم چون ممکنه ترمیم استخانها رو با مشکل روبرو کنم
« خوب باش و کاري که کارلایل می گوید را انجام بده . تو خیلی زود خوب میشی »
« حتما ، حتما »
« میخواهم بدانم چطور این اتفاق افتاد، کی اون دختر چشمت رو گرفت » : گفتم
« زیاد امیدوار نباش، بلا ، صداي. با این وجود من مطمئنم این تسکینی براى تو بود » جیکوب ناگهان تند شد
« شاید ، شاید نه. من فکر نمیکنم اون زیادي برات خوب بوده باشه. می خواهم بداند من چقدر حسود هستم »
« آن بخشش تا حدى امکان دارد مفرح باشد » او پذیرفت
« بزار ببینم اگر تو بخواهی من برگردم و من اینجا باشم، من قول میدهم »
با یک آه، او گونه اش را به طرف من می چرخاند.
« دوستت دارم، جیکوب » من تکیه دادم و صورتش را به نرمى بوسیم
« من بیشتر دوستت دارم » . او آهسته خندید
او رفتن مرا از اتاقش با یک قیافه غیرقابل درك با چشم هاى سیاه اش تماشا می کند
فصل27
احتیاجات
قبل از اینکه رانندگی غیر ممکن بشه خیلی دور نرفتم.
وقتی اصلا نمی تونسم ببینم ، چرخ هاي ماشینو گذاشتم به شانه ي خاکی جاده کشیده بشه و آهسته فرمونو پیچوندم و
ایستادم . دوباره در صندلی فرو رفتم وبه بدنم اجازه سستی دادم ، با جنگیدن در اتاق جیکوب خرد شده بودم. بدتر از
چیزي بود که فکر می کردم ، اجباري که اون در حفظم داشت باعث تعجبم شده بود. بله ، درست این بود که اینو از
جیکوب پنهان می کردم . هیچکدوم از ما نباید هیچوقت اینو میدید .
اما من زمان زیادي تنها نبودم ، به اندازه کافی طولانی که آلیس بتونه منو ببینه ، این باعث این شد که اون رانندگی
کنه و چند دقیقه بعد در با غژ غژ باز شد و اون منو بین بازوهاش فشار داد .
در اول بدتر بود . چون اون قسمتی کوچیکی از من بود ،کوچیکتر ، اما جیغ زدن در آرامش من هر دقیقه بلندتر و
عصبانی تر میشه ، این اشتیاق در بازوهاي اون متفاوت بود . بنابراین اون در دوره درد یک موضوع تازه بود .
اون هیچی به من نگفت ، فقط به من اجازه داد آروم گریه کنم تا با گفتن اسم چارلی با صداي بلند گریه کردم .
« ؟ ایا واقعا حاضري که بري خونه » : با حالت مشکوکی پرسید
بعد اینکه چند بار تلاش کردم اصلا حالم به این زودي ها نمی خواست خوب بشه ، ترتیبشو دادم که به خونه رسونده
بشم باید خودمو به چارلی برمی گردوندم تا وقت کنه به بیلی زنگ بزنه . اون منو برد خونه براي اولین بار حد درونی
سرعت تراك من دو برابر شده بود . یکی از دستهاشو دور من سفت گرفته بود. کل راه ، من براي کنترل کردن خودم
جنگیده بودم . از اول هم معلوم تلاش بیهودهاي و اخرش همراه با شکست اما من تسلیم نشدم ، و به روي خودم
نیاوردم . فقط چند ثانیه ، به خودم گفتم . تنها زمان براي معذرت خواهی کوتاه و یا کمی دروغگویی وبعد می تونستم
دوباره در اعماق وجودم بشکنم . من براي انجام اون باید توانایی داشته باشم در حالی که براي دریافت نیرو و زخیره ي
قواء با شدت دنبال راهی بودم و با تمام وجودم در دلم جیغ می کشیدم. این براي بی صدا گریه کردن من کافی بود . جلو هق هق ام را می گرفتم اما پنهانش نمی کردم . اشکهایم اروم
نمی شدن . من نمی تونستم ببینم تا بتونم حرکت دوباره اي شروع کنم .
« اون بالا منتظر من بمون » وقتی جلوي خونه بودیم زمزمه کردم
براي یک دقیقه منو محکمتر به خودش فشار داد ، اما بعد رفته بود.
من فقط مستقیم بالا رفتم.
.« بلا » وقتی از کنار مبل همیشگی رد شدم چارلی صدام کرد
بدون اینکه حرفی بزنم به طرفش چرخیدم تا نگاش کنم .
« ... چی شده ؟ در مورد جیکوب » : او پرسید
قول می دم ، اون خوبه » در حالی که سعی می کردم صدام و تشخیص بدم تا در بیاد با حالت عصبی سرمو تکان دادم
صدام گرفته و خشک بود. و جیکوب خوب بوداز نظر جسمی تنها چیزي که چارلی چند لحظه قبل بابتش « ، اون خوبه
نگران بود.
« ؟ چه اتفاقی برات افتاده » . به شونه هام چنگ زد ، چشماش هنوز گشاد و دلواپس بود « ؟ اما چی شده »
قیافم از چیزي که تصور می کردم بدتر بود.
« هیچی پدر. من ...فقط داشتم با جیکوب در مورد ...چیزایی که برام سخت بودند. من خوبم »
اون نگران بود ، اما اونو با سکوت پنهان کرده بود .
« ؟ این واقعا زمان خوبی بود » : پرسید
احتمالا نه ، پدر ، اما من چاره ي دیگه اي نداشتم ، این فقط چیزي بود که من انتخاب کردم ... بعضی اوقات ، »
« . بعضی اوقات راهی براي توافق و مصالحه نیست
« ؟ چه جوري با این قضیه برخورد کرد » . اون سرشو به آرومی تکان داد
من جواب ندادم .
براي دقایقی به صورتم نگاه کرد ، سرشو به علامت موافقت تکون داد . سکوتم براش کافی بود .
« امیدوارم اونو آشفته نکرده باشی »
« خوب میشه. زود » زمزمه کردم چارلی داشت بررسی میکرد .
احساس کردم کنترلی روي لرزشم ندارم.
وقتی دستهاشو برداشت شونه هام منقبض بود. « باید برم تو اتاقم » : بهش گفتم
چارلی تو خودش بود. اما اون احتمالا فواره که جاري بود می تونست ببینه . هیچی مثل اشک حال چارلی را بد « ك »
نمی کرد .
راه اتاقمو پیدا کردم ، مانند کورها سکندري می خوردم.
اولش ، با قفل دستبندم جنگیدم ، تلاش کردم اونو با وجود اینکه انگشت هام میلرزید باز کنم .
« این قسمتی از چیزي که تو هستی » ادوارد با حالت نجوا گفت و دست ها مو گرفت « نه ، بلا »
اون منو به طرف آغوش دست هاش فشار داد و هق هق من دوباره راه افتاد .
این روزهاي طولانی به نظر هی کش می آمد و کش می آمد و کش می آمد. در عجب بودم که کی می خواست تمام
بشه.
اما ، با اینکه شب با بیرحمی سایه انداخته بود ، اون شب بدي تو زندگی من نبود ، من باهاش آرامش گرفتم و من تنها
نبودم . یک چیز تسلی بخش هم اونجا بود.
ترس چارلی از طغیان احساسات من باعث شده بود که مواظبم باشه ، با اینکه که من آروم نبودم ، اون نتونست به
اندازه اي که من خوابیدم بخوابه .
امشب به نظر می رسید در پاك کردن ادراکم شکست ناپذیرم . می تونستم هر اشتباهی که انجام داده بودم را ببینم. هر
اندازه از آسیبی که انجام داده بودم ، چه چیز هاي کوچک و چه چیز هاي بزرگ . هر درد جیکوب که سبب اش من
بودم ، و هر جراحتی که من به ادوارد زده بودم توده اي شده بود بزرگ که نمیتونستم اونو انکار یا رد کنم .
و من فهمیدم که در مورد این قطب هاي اهنربا اشتباه کرده بودم . من نباید تلاشی براي دیدن ادوارد با جیکوب و
اجبار براي با هم بودن بکنم ، این دو قسمت از وجود من بود ، بلاي ادوارد و بلاي جیکوب . اما آنها با هم وجود ندارند
و من نباید هیچ وقت تلاش می کردم .
من خیلی صدمه زدم .
من بخاطر آوردم قولی را که صبح زود به خودم داده بودم و بعضی از هدف ها در شب که کاري نکنم که ادوارد اشک
ریختن دیگري بخاطر جیکوب بلک ببینه. این موضوع باعث به هم خوردن فکرش به خاطر اشک ریختنم باشه . اما
این می گذشت ، زمانی که من این دوره رو پشت سر گذاشتم . ادوارد می گفت کوچولو ، اون منو تو تخت نگه داشت و اجازه داد لباسشو با آب شور لکه لکه کنم.
گریه کردنم نسبت به چیز کوچیکی که فکر می کردم زمان بیشتري گرفت ، قسمت شکسته من براي قسمت دیگر من
گریه می کرد . به هر حال این اتفاق افتاده بود و من بلاخره به اندازه کافی براي خواب خسته شده بودم . بطور
ناخود آگاه اون براي من آسودگی کامل از درد و نیاورده بود فقط حالتی مثل ، بی حسی ،کند شدن فکر ، مثل
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#94
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۷:۰۲ عصر
خوردن
دارو آورده بود. اونو قابل تحمل کرده بود . ولی اون هنوز اینجا بود ، ومن ازش آگاه بودم . حتی زمان خواب و کمک
می کرد که من زمان احتیاج بهش فکر کنم .
با همه اینها دوباره صبح می شد ، اگر چه چشم انداز همیشگی رو نداشت ، اگر چه کنترل این فشارکمی پذیرفتنی بود .
بطور غریزي اینو می دونستم که این جراحت قلب من همیشه تمایل به درد گرفتن دارد . این قضیه میرفت تا بخشی از
وجود من بشه . زمان اینو برام آسون تر میکنه ، این چیزیه که همه همیشه می گفتن . ولی من اهمیت نمی دهم که
زمان این درد رو شفا می ده یا نه ، اما زمان باعث میشه که جیکوب بهتر بشه ، بتونه خودشو دوباره شاد احساس کنه.
زمانی که بیدار شدم . هیچ چیزي را انکار نکردم ، چشم هامو باز کردم ، بلاخره بدون اشک و خشک ونگاه دلواپس
اونو دیدم .
گلومو صاف کردم . « سلام » : با صداي گرفته گفتم
اون جواب نداد. منو نگاه کرد و صبر کرد تا من ادامه بدم .
« این هیچوقت دیگه اتفاق نمی افته » قول دادم « نه ، من خوبم »
با چشم هاش بروي حرف هام تمرکز کرده بود.
« من متاسفم که مجبور شدي اون وضعیتو ببینی ، این انصاف نبود » : گفتم
اون دست هاشو دو طرف صورت من گذاشت .
صداش در کلام آخر شکست . « بلا ... تو مطمئنی؟ تو کار درست و کردي؟ من تو رو هیچ وقت انقدر غمگین ندیدم »
اما من درد بدتري داشتم .
« بله » لبهاشو لمس کردم
« ؟ اگه این باعث صدمه تو میشه ، چه طور ممکنه براي تو چیز خوبی باشه ». ابروش چین خورد « ... من نمی دونم »
« ادوارد ، من میدونم بدون چه کسی نمیتونم زندگی کنم »
« .... ، اما » تو متوجه نیستی. تو ممکنه به اندازه کافی شجاع ، به اندازه کافی قوي براي زنگی کردن بدون من » سرمو تکون دادم
باشی ، اگر چه اون انتخاب بهترین باشه .اما من نمی تونم خودمو قربانی کنم . من می خوام با تو باشم . این تنها راهی
« که من میتونم زندگی کنم
اون هنوز دو به شک بود . من هرگز نباید اجازه میدادم دیشب بمونه . اما من به اون خیلی احتیاج داشتم ....
« ؟ این کتاب دم دستت مگه نه » با اشاره به بالاي شونه او پرسیدم
ابروهاش پریشان وار به هم فشار آوردن ، اما کتابو سریع بهم داد.
« ؟ دوباره این » : پرسید
« ..... من فقط می خوام اون قسمتی که به خاطر می آوردم پیدا کنم....تا ببینم اون چه جوري اینو می گه »
وسط کتابو باز کردم و اون صفحه اي در انتظارش بودم به آسونی پیدا کردم .گوشه اون به خاطر توقف هاي زیاد من
تو دلم اون « کتی هیولا ، اما اینجا یه چیز هایی هست که اون حق داره » روي این صفحه تا خورده بود . زمزمه کردم
اگه همه چیز ها نابودمی شد و اگه اون باقی بمونه ، من باید به » خطو خوندم ، کلمه به کلمه ، فقط براي خودم
من دوباره با حالت « زندگی ادامه بدم و اگه همه چیز باقی بمونه و اونو از بین ببرند جهان می تونه ادامه پیدا کنه
« من دقیقا می دونم منظورش چیه . و بدون چه کسی نمی تونم زندگی کنم » : توافق به خودم گفتم
ادوارد کتابو از میان دست هاي من گرفت و اونو به وسط اتاق پرت کردو اون با صداي خفه اي بروي میز من فرود
آمد.با دستهاش دور منو پوشوند.
یک لبخند کمرنگ روي صورت فوق العاده اش پیدا شد ، اگرچه هنوز رگه هاي از نگرانی روي پیشونی اش خود نمایی
وقتی این کلمه هارو انقدر عالی زمزمه می کرد دیگه احتیاجی « هیث کلیف هم لحظه هایی داشته » : می کرد. گفت
من نمی تونم بدون هستیم به زنگی ادامه بدم! من » به کتاب نبود. منو به خودش فشار داد و تو گوش من نجوا کرد
« ! نمی تونم بدون روحم به زنگی ادامه بدم
« بله ، مشکل کارم همینه » : گفتم
« ... بلا ، من نمی خوام شاهد ناراحتیت باشم . شاید »
نه ادوارد . من الان دارم روي آشفته ي همه چیزو می بینم و دارم آماده میشم تا باهاش کنار بیام . اما ، اما »
« می دونم چی میخوام ، و چی احتیاج دارم.... و الان چه کاري می خوام انجام بدم
« ؟ ما الان چه کاري می خوایم انجام بدیم »
« میریم تا آلیس و ببینیم » از تحصیح جمله لبخند نخودي کردم ، اشاره کردم آلیس روي ایوان ایستاده بود . بی قرار و عصبیت از اون بود بتونه تو خونه منتظر ما بشه.دست شکسته منو موشکافانه
براي مجلس رقص مورد بررسی قرار داد ، ودر مورد اینکه من چجوري نجات پیدا کرده بودم تعجب کرده بود .
« ممنون ، بلا » : وقتی ما از طرف تراك به سمتش می رفتیم بهم گفت
من فقط » . حرکت سریع دست من براي بالا بردن باعث شادي آلیس شد « بس کن آلیس » : با حالت هشدار گفتم
« یک سري شرط دارم
می دونم ، می دونم ، می دونم . من تا سیزده آگوست وقت دارم ، تو فقط قدرت مخالفت با لیست مهمانو داري ، »
« واگر من روي دنده لج بیافتم , تو دیگه هیچوقت باهام صحبت نمی کنی
« آه باشه . بله ، خوب اونوقت ، تو قانونشو می دونی »
« ؟ نگران نباش بلا ، این عالی میشه . می خواي لباس خودتو ببینی »
« چند تا نفس عمیق کشیدم . به خودم گفتم این باعث خوشحالیش میشه
« حتما »
آلیس پیروزمندانه لبخند زد .
« ؟ کی وقت کردي لباس منو بگیري » : حالت عادي گرفتم ، سعی در آرامش تو صدام گفتم « اوم ، آلیس » : گفتم
البته احتمالا نتونستم اونو خوب نشون بدم .ادوارد دستمو فشار داد .
« این چیزا وقت میگیره , بلا » آلیس براي خودش بین ما راه باز کرد و سرشو بالا گرفتو توضیح داد
یعنی من مطمئن نیستم نوبتت کی میشه ، اما مطمئنا می » صداش طوري بود انگار ..... داشت از جواب طفره می رفت
« .... ارزه
« ؟ کی » : دوباره پرسیدم
تیکه هاي اصلی رئیس هر شب اتفاق نمی افته » : این دفعه حق به جانب گفت « میدونی ، پرین برویر منتظر لیست »
« ! ، اگه من به این چیز ها زودتر فکر نکنم ، تو حتما یه چیز ي از جا لباسیت می پوشی
« ؟ پر .... کی » من طوري نشون نمی دادم که بخوام بی پرده حرف بزنم
اون یک طراح لباس بزرگ نیست بلا . پس لازم نیست بخاطر ش غش کنی . با وجود این قول داد دقیقا چیز »
« ویژه اي که من مورد نظرم انجام داده « من براش غش نکردم »
« نه ، تو غش نکردي » با چشماش به صورت بد گمان من نگاه انداخت
« شما ، بیرون » اون موقع ما به سمت اتاقش راه افتادیم .او به سمت ادوارد چرخید
« ، بلا » اون ناله کرد
« تو قانونشو میدونی , اون نباید تا اون روز تورو تو این لباس ببینه »
این براي من مهم نیست . و میدونی اون بلاخره اونو با خوندن فکر تو میبینم ام » من یک نفس عمیق دیگه کشیدم
« ... اگه این چیزیه که تو می خواي
اون دوباره با ادوارد بیرون درو نشون داد . اون حتی نگاش نکرد ، چشماش روي من بودند ، با احتیاط ، وترسان از تنها
گذاشتن من .
من سرمو به حالت توافق تکون دادم ، به امید اینکه حالت آرام چهره من باعث قوت قلبش بشه .
آلیس درو روي صورتش بست .
اون غرغر کرد « بسیار خوب »
مچ دست منو گرفتو به طرف کمدش کشید و منو به کنار آن گوشه کشید ، جاییکه که یک جعبه بزرگ سفید کل جا
لباسیشو گرفته بود.
اون در حرکت اول جعبه رو باز کرد . با دقت اونو از جا رختی در آورد .یک قدم به عقب رفت. با دست هاش لباس رو
نگه داشت مانند میزبانی که تو بازي بود.
« ؟ خوب » : مشتاق پرسید
براي دقایق طولانی اونو ارزیابی کردم ، با تکه اي از پارچه اش بازي کردم .
صورتش حالت نگرانی میگرفت .
« می فهمم ». و لبخند زدم . گذاشتم اون آرامش پیدا کنه « آه » : گفتم
« ؟ چی فکر میکنی » : پرسید
دوباره فکر آن شرلی در گرین گیبل منو در بر گرفت .
« البته که فوق العادست .دقیقا درسته . تو یک نابغه اي » « می دونم » : اون با نیشخند گفت
« ؟ نوزده – هیجده » حدس زدم
« .... این یک سري طراحی منه ، ترتیب قرار گرفتنش ، تورش » سرشو تکون داد « ؟ بیشتر یا کمتر » : گفت
« ؟ جنس یراقش ، دوسش داري » همینطور که به ساتن سفید دست می زد
« واقعا زیباست . دقیقا براي این ساخته شده »
« ؟ این دقیقا همون چیزي هست که می خواستی » : با پا فشاري گفت
آره فکر می کنم همونه ، آلیس . فکر می کنم دقیقا همون چیزي که احتیاج دارمش . میدونم تو بهترین کارو با این »
« انجام دادي ... اگه میتونی پیش خودت نگه دار
اون درخشید .
« ؟ می تونم لباس تو رو ببینم » : پرسیدم
صورت سفیدش شروع به درخشش کرد .
« نکنه تو لباس ساقدوشیتو همون موقع سفارش ندادي؟ من نمی خوام ساقدوشم چیزي از کمد لباساش بپوشه »
وانمود کردم خودمو از وحشت عقب کشیدم .
« ممنون ، بلا » دستش دور کمر منو گرفت
آلیس ساقدوش شدنشو ندیده بود ) موهاي میخیشو با ) « ؟ تو چطور نتونستی حدس بزنی که این اتفاق می افته »
« ! بعضی از ویژگی هاي تو داري » . دست هام به هم ریختم و بعد منو بوسید
من کلی کار دارم تا انجام بدم .برو با ادوارد » آلیس به طرف عقب رقصید و صورتش با اشتیاق تازه اي می درخشید
« تفریح کن. من باید برم به کارام برسم
« ازمه » با سرعت از اتاق بیرون رفت و نا پدید شد و فریاد کشید
من به جاي اولیه ام رفتم . ادوارد تو کریدور منتظرم بود ، به قاب چوبی روي دیوار تکیه داده بود .
« اون نهایت خوبی تورو میرسونه » : به من گفت
« اون شاد به نظر می رسید » : با خوشنودي گفتم
صورتمو لمس کرد چشم هاش عمیقا سیاه بود ، به نظر از زمانی که من ترکش کردم اینطوري شده بود . دقایقی در
صورتم جستجو کرد. « بریم به چمنزار خودمون » یک دفعه پیشنهاد کرد « بزن بریم از اینجا »
« ؟ حدس می زنم من بیرون نمی تونم پنهان بشم ، می تونم » این آوا برام خوش آیند بود
« نه ، خطر همیشه ما رو تهدید می کنه »
زمانی که می رفت اون سا کت و اندیشمند بود . باد به صورتم می وزید . باد گرمتري بود بعد از طوفان واقعی که
گذرونده بودیم . ابر آسمونو پر کرده بود ، معمولا کاري که اونها انجام می دادند .
چمنزار آرامش بخش بود ، مکان شادي در امروز .تکه هایی از گلهاي آفتاب گردان تابستانی ، با صداي تکان خوردن
علف هاي سفید و زرد تابستونی. من بی توجه به زمین پوشیده از نم و رطوبت به پشت دراز کشیدم . و به تصویري که
ابرها ساخته بودند نگاه کردم . خیلی صاف بودند ، خیلی نرم . بدون هیچ تصویري ، لطیف با پوشش خاکستري .
ادوارد بعد من دراز کشید و دست منو گرفت.
بی مقدمه پرسید بعد از چند دقیقه سکوت همرا با آرامش . «؟ سیزدهم آگوست »
« این یک ماه با تولد من فاصله داره . دوست ندارم خیلی به هم نزدیک باشند »
می دونستی ازمه 3 سال از کارلایل پیرتر ، از نظر فنی ؟)) ». نگاهم کرد
سرمو تکون دادم .
« این هیچ چیزو بین اونها تغییر نداد »
سن من واقعا مهم نیست. ادوارد ، من حاضر . زندگیمو انتخاب ». صدام صاف بود ، نقطه مقابل تشویش و اضطراب
کردم ، حالا می خوام شروعش کنم .
« ؟ با مخالفت لیست مهمانها » موهامو لمس کرد
من » تامل کردم ، دوست نداشتم اینو توضیح بدم . بهتر بود که تمومش کنم « ... من واقعا اهمیت نمی دم ، اما »
مطمئن نیستم اگه آلیس تمایل داشته باشه دعوت کنه... یه سري گرگینه . من نمی دونم اگه ...جیک خودشو طوري
احساس کنه مایل باشه .... مایل باشه بیاد طوري که احساس کنه که اون کار درستیه که انجام میده ، یا به روحیه من
« آسیب میزنه ، اگه بیاد. اون نباید تو دوراهی گیر کنه
ادوارد براي یک دقیقه ساکت بود . من به نوك دخت ها خیره نگاه کردم ، تقریبا سیاه بر خلاف خاکستریه آسمون.
ناگهان ، ادوارد دور کمرمو گرفت ومنو به سینه ي خودش فشار داد.
« ؟ بهم بگو چرا این کارو میکنی بلا . حالا، چرا تصمیم گرفتی که حکمرانی آزاد به آلیس بدي » براش از گفتگوي مکرري که دیشب داشتم قبل از دیدن جیکوب ، با چارلی گفتم.
واین به معنی رِنه و فیل . » نتیجه گرفتم « من تمایل نداشتم بیشتر از این براي از طرف چارلی باز خواست بشم »
همینطور من تواناییشو داشتم به آلیس اجازه شادي بدم . شاید این کل این چیزها رو براي چارلی آسون کنه ، اگه یک
خداحافظی مناسب و شایسته داشته باشه . اگر چه اون فکر میکنه این خیلی زود .من توانایی تقلب زدن به اون براي راه
پدر و مادر تورو انتخاب می کنن » توي لغت ها گیر کرده بودم ، نفس عمیق دیگه اي کشیدم « رفتن زیر راهرو ندارم
و می دونند ما با هم خواهیم بود . اونها می فهمند من شادم . هر جا که باشم . فکر کنم این بهترین چیزیه که
می تونم براشون انجام بدم .))
ادوارد صورتمو گرفت و زمان کوتاهی به جستجو در اون پرداخت .
« قرارمون به هم خورد » : ناگهان گفت
« ! چی؟ پشیمون شدي؟ ، نه » بریده نفسی کشیدم
من پشیمون نشدم ، بلا . من فقط دارم طرف معامله خودمو حفظ می کنم . اما تو گیر افتادي . هرچی تو بخواي ، »
« نمی خوام توش گیر بیوفتی
« ؟ چرا »
بلا ، من می فهمم تو داري چی کار می کنی . تو داري تلاش می کنی همه رو شاد کنی . اما من به احساسات »
دیگران اهمیت نمی دم . من فقط احتیاج دارم تو رو شاد ببینم . نگران شکستن خبر ها براي آلیس نباش . من مراقبت
« این هستم . بهت قول میدم اون کاري نمی کنه که تو احساس گناه کنی
« ... اما ، من »
نه ، اینو ما به روش تو انجام دادیم . چون این روش من نبود . من بهت میگم لج باز و یکدنده ، اما ببین خودم چی »
کار کردم . من به لجاجت احمقانه اي چسبیدم که از نظر من چی برات خوبه ، در حالیکه این فقط باعث آزار و اذیت
تو شده . بصورت عمیقی بهت ضربه زده ، هر دفعه و پشت سر هم . من دیگه به خودم اعتماد ندارم . تو میتونی به
« روش خودت خوشحال باشی. بنا براین روش هاي من همیشه اشتباه است
ما اینو به روش تو انجام میدیم بلا ، امشب ، امروز هرچه زودتر بهتر ». خودشو زیر من جابجا کرد و شونهاشو تکون داد
من میرم با کارلایل صحبت می کنم . دارم فکر میکنم اگه ما بهت اندازه کافی آرامبخش بدیم ، زیاد بد پیش نمیره و
دندوناشو به هم سابید . « ارزش تلاش کردنو داره
« ... ادوارد ، نه »
« نگران نباش بلا ، عشق من ، درخواست هاي تورو براي آرامش فراموش نمی کنم » انگشتشو روي لب هام گذاشت دست هاش درون موهام بود ، لب هاش با ملایمت حرکت میکرد ، اما خیلی جدي ، برخلاف من ، وقتی چیز هایی که
گفتشو درك کردم ، وقتی فهمیدم می خواست چی کار منه .
زمن زیادي براي واکنش دادن نبود . اگرچه منم زمان زیادي صبر کرده بودم . توانایی به یاد آوردن اینو نداشتم چرا من
باید جلوشو بگیرم.پیش از این ، نمی تونستم درست نفس بکشم . دست هام به بازوهاش چنگ انداخته بودند ، خودمو
بهش فشار میدادم .لب هامو بهش چسبیده بود و جواب هر سوال بی جوابی رو بهم داده بود .
سعی کردم ذهنمو پاك کنم ، دنبال راهی براي صحبت کردن باشم .
اون نقش یک آقا رو بازي کرده بود ، و حالا داشت منو به علف هاي سرد فشار می داد .
اوه ، مهم نیست ! قسمت کوچیک آزاد من هیجان داشت . سر من پر از شیرینی نفسش بود .
نه ، نه ، نه ، من با خودم در جدال بودم . سرمو تکان دادم ، با این حرکت و دهان او به طرف گردنم حرکت کرد ، و
فرصتی براي نفس کشیدن بهم داد .
در اوج خواستن صدام شکست . « بسه ، ادوارد . صبر کن »
«؟ چرا » : نجوا کنان در گودي گردنم گفت
« من الان نمی خوام این کارو بکنم » تلاش کردم قطعیت تصمیممو کمی در صدام نشون بدهم
تکونی خورد و به طرفم چرخید و باعث شد صحبت برام غیر ممکن «؟ تو نمی خواي » : با تبسمی در صداش پرسید
بشه.
به زور تمرکز کردم براي گرفتن ، این یک تصمیم بزرگ براي تلاشی که فقط دستهامو مجبور کنم که از موهاش
آزاد بشند ، و اونها به طرف سینه اش هدایت کنم . اما این کارو کردم ، ائنها رو برخلافش پرتاب کردم ، به کناري
هلش بدم ، زیاد موفق نشدم ، اما با این کار منظورمو فهمید .
چند میلیمتري عقب رفت تا بتونه منو ببینه ، در چشماش هیچ چیزي براي یاري رسوندن به تصمیمم نداشت. اونها
قرمز آتشی بودن . خاموش می سوختند.
« من دوستت دارم . می خوامت همین حالا » . صداش آروم و خشک بود « ؟ چرا » : دوباره پرسید
دل پیچه اي که داشتم باعث خیس شدن پوستم شده بود . او از سکوت من برداشت دیگه اي داشت .
« وایسا , وایسا » سعی کردم اطراف لبش بگویم
« براي من نیست » با مخالفت زمزمه کرد « ؟ لطفا » : با نفس بریده گفتم
ناله اي کرد و خودشو ازم دور کرد ، دوباره به طرفش چرخیدم .
ما دو تا براي یک دقیقه دراز کشیدیم ، سعی کردیم نفس هامون براي یک دقیقه آروم باشه .
« بهتر در مورد من نبوده باشه » در خواست کرد « به من بگو بلا چرا نه »
هر چیزي تو جهان من در مورد اون بود ، چه چیز احمقانه اي انتظار داشت .
« ادوارد ، این براي من خیلی مهم و میخوام اینو درست انجامش بدم »
« ؟ معنی درست چیه »
به طرف بازوش چرخید و خیره بهم نگاه کرد ، صورتش نپذیرفته بود. « من »
« ؟ چطوري می خواي اینو درست انجام بدي »
با مسئولیت . همه چیز درست تنظیم شده .من چارلی و رنه رو با بهترین تصمیمی که می تونم » نفس عمیقی کشیدم
بهشون بدم ترك می کنم . شادي آلیس و ضایع نمی کنم ، آگر چه من بلاخره عروسی میکنم و من میخوام با هر
کسی تو این راه برابر باشم ، قبل از اینکه از تو بخوام جاودانه بشم . من همه نقش ها رو اجرا میکنم ، ادوارد. روح تو
« دور تر . دور تر از اون که بخواي بهم یک فرصت با اون بودنو بهم بدي . و تو نمیتونی منو منصرف کنی
اینو زمزمه کرد ، وچشمهاش دوباره آتش گرفت . « شرط می بندم که میتونم »
« نمیدونی این تنها چیزیه که من می خوام » و سعی کردم صدام موزون باشه « اما تو نمیتونی » : گفتم
« خوب نجنگیدي » : با حالت اتهام گفت
« نگفتم که این کارو کردم » بهش پوزخندي زدم
« .... اگه نظرت عوض بشه » لبخنش بر گشت ، مشتاق
« تو اولین کسی هستی که میفهمی » قول دادم
در اون زمان از ابري قطره اي بارون چکید. در حالی که بروي علف می چکید قطرهاي کوچکی به اطراف پراکنده
می شد.
با اخم به آسمون نگاه کردم .
اون قطره کوچکی که بروي گونه من بود و پاك کرد . « من باید برم خونه » بارونه مشکلی نیست ، این فقط به این معنی زمانی که بریم و کارهایی رو انجام بدیم که خیلی خوشایند » گله کردم
« نیست .و حتی ممکن خطرناك باشه
چشماش از هراس گشاد شد .
این طور که پیش میرم ، به اون حلقه احتیاج دارم . زمانشه که به ». آه کشیدم « این چیز خوبیه که تو مانعش میشی »
« چارلی بگیم
خوشنود بود . دوباره خندید و بدرون جیب شلوار جینش « خطر بالایی داره » . به حالتی که روي صورتم بود خندید
دست برد اما حداقل احتیاج نیست خودم تنها بهش بگم .
او دوباره حلقه رو به طرف سومین انگشت دست چپم فرو برد.
جاییکه اون باید می بود ، چیزي که امکان استراحت ، تا ابد بهم می داد
 پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (10): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12205')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.