مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان ایرانی پدر خوانده

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ایرانی پدر خوانده

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۳۶ عصر
بده ..؟تا کی باید مثل سه تا پرستار تورو تروخشک کنیم ..؟ دوباره سرخوردم -کســــرا..!!! داد زد .. -تا کی ..؟ من هم به طبع ترس واضطرابم داد زدم .. -نمیدونم به خدا ....نمیدونم ..دارم میوفتم کمکم کن .. -چرا کمکت کنم ..؟تو که تا همین چند دقیقه ءپیش میخواستی بمیری ..؟ اشکام بدون وقفه میریخت .. -غلط کردم ..بکشمم بالا ..من از ارتفاع میترسم .. -ترس ..؟واقعا ..؟تو که چیزی رو نمیبینی فرقی برات نداره یه طبقه باشه یا دو طبقه یا صد طبقه ..اصلا ترس برای چی ..؟ کسی که مدام داره برای مردن لحظه شماری میکنه که از این ارتفاع ناقابل نمیترسه ..؟ دستم داشت در میرفت که فشار انگشتهاش روی مچ دستم بیشتر شد وبالاتر کشیده شدم .. داشت خیالم راحت میشد که بازهم سرجام وایسادم .. دیگه واقعا کم اورده بودم ...معلق بودن تو ارتفاعی که حتی چشمهات نمیدیدشون فاجعه بود .. زار زدم .. -میخوای من رو بکشی ..؟ -نه این تویی که دست رو دست گذاشتی تا مرگ به سراغت بیاد ..فکر کردی حالا که چشمهات رو از دست دادی یه موجود مفلوکی که همه وظیفه دارن بهش کمک کنن .. با گریه داد زدم .. -خفه شو ..من مفلوک نیستم .. -اِ ..پس نظرت راجع به وضعیت الانت چیه ..؟ قبول کن ایرن ..تو یه بچهءترسویی که ازترس اقا حتی قدم ازقدم برنمیداره .. تو بی جربزه ترین دختری هستی که تاحالادیدم ... فقط بلدی ادای ادمهای نترس رو در بیاری ..تو مثل یه موش ترسو میمونی که از ترس اقا حاضری خودت رو تو هفت تا سوراخ قائم کنی ... واقعا برات متاسفم ..تو یه بزدلی ایرن ..و تنها کاری که از دست من برمیاد اینه که این بزدل رو به زند گیش برگردوندم .. دستم بالا کشیده شد .. سرپنجه هاش دور کمرم پیچید ولی من مثل بید میلرزیدم .. همین که پاهام سالمت وسلامت روی زمین بالکن نشست ..خشم تو وجودم جای ترس رو پر کرد .. انگشتهام رو مشت کردم وهمونجوری که تو بغلش بودم کوبیدم به صورتش .. صدای آخش بهم فهموند که درست هدف گرفتم ... -این مشت رو زدم که دیگه با من بازی نکنی ...درضمن نظرم عوض شد ..احتیاجی برای مردن ...به دست توی اشغال ندارم هنوز دستش دور کمرم حلقه بسته بود ..نفس های هردومون پرازحرارت ومنقطع بود -میدونی ایرن ...این مدلی رو بیشتر دوست دارم ..اینکه با همین چشمهایی که جایی رو نمیبینه تو پک وپوزه ام بکوبونی تا اینکه مثل یه ننه مرده یه گوشه بشینی وحسرت چشمهایی که ممکنه بازهم داشته باشیشون رو بخوری .. سرانگشتهاش رو به زور از دور کمرم بازکردم وتکیه زدم به نرده هایی که تا چند لحظه ءقبل تنها پناهم بودن .. -بهتره دیگه این حرف رو تکرار نکنی ...چشمهای من نمیبینه اصراری هم دیگه برای دیدن ندارم .
*ضیاء*-دیشب دوباره همون کابوس رو دیدم پری ...-کدوم کابوس ..-کابوس همیشگی غرق شدن تو آب ..بی هوایی ..بی نفسی ...دارم دیوونه میشم پری ..تو تمام این مدت لحظه ای نبوده که راحت باشم ..یه وقتهایی یاد کارهای اقا روانیم میکنه ..-چرا بهش میگی اقا ..؟-چون برای همه اقا بود ..منصورخان نبود ..فقط میگفتن اقا ..-کیا میگفتن ...؟-نوچه هاش ..وردستهاش ..زینت ..لبهام لرزید وواژهءحبیب رو بغض دار کرد ..-حبیب ..یه مکث کرد ..-حبیب کیه ..؟دست راست اقا ..همه کاره وهیچ کاره ..یه قطره اشک از گوشهءچشمم سرخورد ..-ازش میترسیدم پری ..-چرا ..؟-به خاطر اینکه اگه اقا از دستم راضی نبود من رو میداد دست حبیب ..چند لحظه سکوت میشه ..-از جبیب میترسیدم ..دو سه دفعه پرم به پرش گیر کرده بود وشاکیش کرده بودم ..میدونستم اگه دستش بهم برسه یه لحظه هم راحتم نمیذاره ..یه بار ..یه بار ..تنها گیرم اورد ..اقا نبود یا شاید هم مست وخمار بود ..اومد سروقتم ........در باز شد ..اروم ونم نم ..تو این چند وقته خواب شب وروز نداشتم ..ترس نمیذاشت که چشمهام گرم بشه ..که تنم سرد بشه ..سایهءمرد توی اطاق سنگینی کرد ..وبعد در بسته شد ..برق که روشن شد ...تو جام سیخ نشستم ..حبیب بود کابوس بعد از اقا-سلام خوشگله ..تنم به رعشه افتاد -تو اینجا چی کار میکنی ...-اومدم یکم ریلکس کنم .مشکلیه ..؟-برو بیرون وگرنه داد میزنم اقا بیاد ..-هه ..تو هیچ غلطی نمیکنی ..اقا نیست که بخواد به دادت برسه ..تو هم مثل یه پیشی ملوس ساکت واروم باش وبذار حالمونو ببریم ..به سمتم که اومد زودی از جا بلند شدم ..حالت دو تا دوئل کننده رو داشتیم که مراقب حرکت طرف مقابل بودیم ..-چی از جونم میخوای؟ ..گمشو برو بیرون ..میدونی اگه به اقا بگم اومدی سر وقتم پوست از سرت میکنه ..-نمیخواد تهدیدم کنی ..چون اولین کسی که بعد از شنیدن این حرف از دور خارج میشه تویی ..بعد هم اقا به من محتاجه ..من رو ول نمیکنه توی بی مصرف رو بچسبه .-گمشو بیرون حبیب ابرویی بالا انداخت ..-نوچ نمیرتم تو هم هرگوهی که میخوای بخور ..یه قدم دیگه جلو گذاشت که از همونجا مچم رو گرفت وکشیده شدم تو بغلش ...با ناخون هام صورتش رو خراش دادم ولی اون زبل تر از من بود دستهام رو از دو طرف گرفت وپرتم کرد رو تخت ..جیغ کشیدم وسعی کردم که ازش فاصله بگیرم ..چنگ انداخت تو موهام وثابتم کرد ..بانوک انگشت روی چونه ام خط کشید -میبینی ...؟تو مثل یه موش تله گیر کردی ..نه اقا هست که به دادت برسه ..نه خودت جراتش رو داری که کاری کنی ..فشار روی موهام رو بیشتر کرد وکشیده شدم به سمتش ..نوک انگشتش رو از روی چونه ام به روی گردنم چرخوند وپائین اومد ..تا رسید به قفسهءسینه ام ..سرشو به گوشم نزدیک کرد ..-تاالان ادمی به چموشی تو ندیدم ..که این همه کتک بخوره ولی بازهم جفتک بندازه ..از لابه لای دندوهای بهم فشرده شده غیریدم ..-برو به درک پوف--سآناً یه تودهنی بهم زد ..گوشهءلبم به پرش افتاد ..به جای اینکه ازش بترسم یا دست وپام رو جمع کنم فقط میخواستم یه جوری خودم رو خالی کنم ..تو این چند وقته واقعا ازارم داده بود ..حالا که تو دستهاش اسیر بودم وکاری از دستم برنمیومد ..حداقل با این حرفها میتونستم حرصش بدم ...به هرحال اون کار خودش رو میکرد ..چه با این حرفها وچه بی این حرفها ..با لوندی خندیدم وگفتم ..-تو یه اشغال خوری حبیب ..یه لاشخور ..همیشه تفاله ها رو به تو میدن ..فکرکردی که چی ..؟اومدی به لقمهءاقا ناخنک بزنی ...نه ..؟خون روی لبم جاری بود ..سرم رو با شجاغت بهش نزدیک کردم وخیره شدم تو چشمهاش ..-من یه تفاله بیشتر نیستم ..هیچی باقی نمونده که بهت بدم ...اقا هر چی رو که داشتم ونداشتم برده ..این ته مونده هم واسهءتو ..عیبی نداره ...یه تو دهنی دیگه ..ولی این تودهنی ادامه دار بود ..چون موهام رو رها کرد وبا مشت افتاد به جونم از ته دل نعره میزدم ..ضرباتش واقعا فلج کننده بود ..-اشغال هرجایی ..کسی مثل تو لایق بغل خوابیدن هم نیست ..باید دادت دست سگ ها --------نمیدونم ضربهءچندمی بود که در به شدت کوبیده شد ..حییب دست نگه داشت ..-حبیب حبیب ..؟-چه مرگته مگه نگفتم نیا سروقتم ..-ضیا ءضیاءاومده ..-ضیاء؟...!-اره ..بدو ...صدای ناله های این سلیطه بلند شدوفهمید ..میترسم به اقا بگه ..-خوب بگه ..معلومه که اقا از سرو وضعش میفهمه جریان چیه ..زینت دست حبیب رو گرفت ودنبال خودش کشوند ..-قرار ما این بود که به اقا بگیم میخواسته فرار کنه تو زدیش ..نه اینکه تو اومدی سروقتش ..؟میدونی اگه ضیاءبه اقا بگه چی میشه ..؟همون جوری که دست حبیب رو میکشید نالید -بجنب حبیب کارمون دراومده ..-ولی ..؟-ولش کن این جنازه رو ..وقت واسه اینکار زیاده ..بیا یه جوری سر وتهش رو هم بیار ..وگرنه حسابمون با اقاست ..حبیب دست از پا درازتر یه نگاه عصبانی بهم کرد وبرگشت ..موقع بیرون رفتن گفت ..-اینبارو جستی ایرن ..ولی دفعهءبعد ...؟نیشخندش تنم رو لرزوند ..خدا رو صدهزار مرتبه شکر که دیگه دفعهءبعدی در کار نبود ..........-حالت خوبه عزیزم ..؟بغض تو گلوم چونه ام رو لرزوند ...-نه نیستم پری ...خیلی وقت که خوب نیستم ...بغضم شکست وتو بغل پریدخت شروع کردم به زار زدن ...پری فقط نوازشم کرد ..کمکم کرد تا تموم اون ترس واضطرابم رو بیرون بریزم ..حالا شاید میتونستم بازهم با دیدن کابوس حبیب ارومتربخوابم ...
*گل سنگ*-بیا لباست رو عوض کن ...خیلی کثیف شده ...نرمی لباس رو حس میکنم صدای در میاد واطاق از حضور مسیح خالی میشه با انگشت روی گلهای روی لباس میکشم ..نمیدونم چی به سر لباسم اومده ..ولی قاعدتا باید عوضش کنم ....نرمی لباس اعصاب خواب رفته ام روتحریکم میکنه ..یه حس اشنا دوباره به سراغم میاد سرانگشتهام رو رو پارچهءلباس میکشم ..زبری گل های کار شده ءروی لباس دوباره خاطراتم رو زنده میکنه ..همون خاطرات لجن گذشته ..همون حس حقارت لعنتی ..همون ترس همیشگی از حبیب ..........زینت میاد تو ...چرک وکثیف وبد شکل ..دیگه یه جورهایی بهش عادت کردم ..وقتی میبینمش میفهمم که وقت بَزَک کردنم رسیده ...وقت عطر و...رژلب و...یه شب کثیف دیگه ..دوباره مثل یه بچه حمومم میکنه ..لباس زیر سفید تنم میکنه ..وبعد هم سرو وصورتم رو جلا میده ..اینبار موهام رو بالای سرم جمع میکنه درست مثل گیشاهای ژاپنی ..چوبهای باریک ونوک تیز رو لا به لای موهام میزنه ..کج وراست ..گلهای خوشگل سفید روی سرم میشونه ..نگاهم که به خودم میوفته زیبایی وتنفر رو باهم حس میکنم ..من زیبام ..زیبای زیبا ..قشنگ وافسانه ای ..جوون وبراق ..ولی روحم زشته ..زشت زشت ..مشمئز کننده ..تهوع اور..پیرو چروکیده ..لباس سفید رو با سنگ ریزه های برجستهءگل مانند تنم میکنه ...یه لباس یقه هفت باز که تا روی زانو...یه سره تنگه واز زانوهام مثل ابشارپر از گلهای ریز ودرشت طلایی میشه ...گلهای خوشگل وریز ریز که از بالا کم کم شروع میشه وبعد هم دامنم رو پراز گل میکنه ..سفیدی ساتن لباس تو ذوقم میزنه ..شاید یه خاطرهءدور رو به یادم میاره ..خاطرهءلباس عروس ومرد رویاها ..تو ذهنم سریع خطشون میزنم ..بهتره تو این لحظه ها به رویاهام فکر نکنم ..چون اگه بخوام بهشون بال وپر بدم باید همینجا بشینم واونقدر زار بزنم که دیگه ایرنی باقی نمونه ..حبیب منحوس بازهم سرو کله اش پیدا میشه ..-به به عروس خانم ..دیدی گفتم ..؟شبیه عروس ها شدم ..فقط یه تور و یه دسته گل کمه ..البته منهای مرد رویاها یا همون داماد قصه ام ..-خب بذار قبل از رفتن یه چیزی رو خوب حالیت کنم ..امشب شب رقصه ..اقا ودوستهاش یه جشن خودمونی گرفتن که رقاصش تویی ..تو چشمهام نگاه میکنه تا عکس العملم رو ببینه ..ولی به نظرت بعد از این همه اتفاق وحادثه دیگه چیز شگفت انگیزی باقی مونده که متعجبم کنه ..؟-میخوام امشب کولاک کنی ..سرمی چرخونم ..-من نمیرقصم ..چشمهای حبیب برق میزنه ...-جدا ..؟این که عالیه ..عالی ترین خبر امشب ..چون اقا گفت اگه امشب از دستت راضی نباشه امشب میایی پیش خودم ..نیشش باز میشه ..-عالیه مگه نه ...؟همون بهتر ...با این لباس وسرو شکل ترجیح میدم تو بغل خودم باشی ..چی میگی ..؟قبوله عروسکم ..؟نفرت توی صدام پررنگ میشه ..-چه جوری اینقدر رذل شدی ..؟یه گوشهءلبش با لبخند کج میشه ..برام مجهوله که پوزخند زده یا لبخند ...ابرویی بالا میندازه ..-سالها تمرین وممارست ..نگران نباش ..تو هم به زودی عادت میکنی ..حالا جواب چی شد ...؟ببرمت پیش اقا ...؟ با سرانگشت سینهءلختم رو لمس میکنه ..-یا قراره بیایی اطاق من ..؟دندونهام رو با حرص فشار میدم وانگشتش رو کنار میزنم ..-ترجیح میدم برقصم تا بوی گند تو اشغال رو تحمل کنم ..بازوم رو مشت میکنه ..وبه سمت خودش میکشه ..گوشش رو بیخ گوشم میچسبونه ..گرمای دهنش روی شونه ام که پخش میشه تموم تنم مورمور میشه ..-ببین ملوسک دیرو زود داره ولی سوخت وسوز نداره ..اخرش زیر منی ..ووای به روزی که اون روز برسه واقا دیگه نخوادتت ...من میدونم وتو ..لالهءگوشم رو گاز میگیره ورهام میکنه ..با کف دست رطوبت روی گوشم رو پاک میکنم.... لعنت تمام زمینیان بر توحبیب ...لعنت بر تو ..
تموم شب رقصیدم وخون گریه کردم ..تموم شب ...تموم ساعت ها ...من رقصیدم وچشمهای هرزهءمردها بدنم رو چاک چاک کرد ..تمـــــــوم ...شب ...اقا شراب ریخت و...شراب خورد و...رقصیدنم رو دید ..عرقهای روی سر وسینه ام رو ..موجهای بدنم رو ..گلهای رو زانوم رو که دیگه قشنگ نبودن .. دیگه رخت تنم رخت عروسی نبود .. پر بود ازخون ابهءنگاه های بی رحم اقا ودوستهاش .. میرقصیدم تا بهشون خوش بگذره ..تا با دیدن سینه های لرزان وموج های ریز ریز کمرم لذت شبشون بیشتر بشه .. کی حالم رو درک میکنه ...؟هیچ کس ... کی دردهام رو میفهمه ..؟هیچ کس ... کی حسرت روزهای گذشته ام رو میخوره ..؟هیچ ..کـــــــــــس.. رقصیدم ..اون چیزی که تو توانم بود ...باید میرقصیدم ..باید اقا از دستم راضی میبود ..وگرنه دوباره من میموندم وحبیب زالو صفت ..که منتظر یه اشاره بود تا خونم رو تا قطرهءاخرش بمکه .. این دیگه فاجعه بود ..به خودم گفتم ( برقص ایرن ..مثل همیشه ..مثل وقتهایی که با بابا میرقصیدی ..با ایرما .. بامامان برقص وفکر کن که فامیل جمعن وتو داری هنرنمایی میکنی ..کاری نداره که ..چشمهاتو رومردها ببند و یاد گذشته ها بیفت ... ومن بستم و...رقصیدم .. فکر میکنی نتیجهءاون همه رقص ولذت بردن اقا ودوستهاش چی شد ..؟ یه شب دیگه زیر پیکر اقا و....یه خط گوشتی دیگه .. حالم از گلها بهم میخوره ..گلهای بی روح ِدوخته شده ..گلهایی که اَلَکی گل هستن ..گل نیستن که ...یه مشت سنگن ..سنگی که رفتن تو جِلد گل .. دستم رو پارچه لغزید ..یقهءلباس رو بالاتر اوردم وبا تموم زورم کشیدم ..ازهم دریدمش ..دیگه دوست نداشتم روی لباسم پراز گل سنگ مانند باشه ...گل سنگ به درد تن چاک چاک من نمیخوره ...به درد این جسم پانگرفته .. یقهءلباس جرخورد وصدای تیک تیک افتادن سنگهای گل نما روزمین بلند شد .. اخر سر طلسم رو شکوندم ..گل ها رو از بین بردم .. یه تقه به درخورد .. -بیام تو ایرن ..؟ -بیا تو .. در باز شد ومکث مسیح نشون از حیرتش بود .. -چی کار کردی تو ..؟ -...... -میگم چرا اینکاروکردی ..؟ -مسیح ...؟.....میشه برام یه لباس ساده بیاری ...؟بدون این گل ها ..؟ -جوابم رو بده تا بیارم .. -سوالت چیه ..؟ -چرا اینکار وکردی ..؟ -مهمه ..؟ -معلومه که مهمه .. روم رو به سمت باد مطبوعی که از سمت پنجره میوزید چرخوندم ...موهای کوتاه وبلندم در نوسان بود .. -یه روزی اقا مجبورم کرد که یه لباس پراز گل مثل همین گلها بپوشم ..پوشیدم ..خوشگل شدم ..سفید بود وپراز گلهای طلایی که با همین سنگها دوخته شده بود .. باورت میشه مسیح ؟..انگار که عروس بودم ..نبودم... ولی حس یه عروس رو داشتم .. اقا مجبورم کرد تمام شب رو برقصم ..جلوی خودش ودوستهاش ..جلوی تک تک اون کثافتها ..رقصیدم مسیح ..میدونی چرا ..؟ لباس تو دستم فشرده شد .. -چون اگه نمیرقصیدم خوابیدن با حبیب هم تو پروندهءسیاهم نوشته میشد ..نمیخواستم با حبیب باشم ..حبیب .. دوباره بغض به سمت گلوم حمله ور شد .. -اقا و...خط ها و...چاقو و...سگگ کفش به کنار ...وجود حبیب مثل جهنم تو برزخ بود .. مسیح دیگه برام از این لباسها نیار ...ببخش که پاره اش کردم.. دست خودم نبود لباس از لابه لای انگشتهام سوا شد ... صدای پاره شدن پارچه موهای تنم رو سیخ کرد ..ای کاش اینکارو اون شب انجام میداد تا با اون لباس عروسِ پراز گل نرقصم واین همه ازار نبینم .. بوی عطر مسیح نزدیکم میشه ..دستهام رو تو دستهاش گرفت .. -بهشون فکر نکن ایرن ... -میتونم ..؟ جوابی نداشت ..داشت ..؟ -زنگ میزنم پریدخت بیاد .. روی دستش رو نوازش میکنم این دستها تو این چند ماه تنها پناه من بی پناه بودن .. -لازم نیست حالم خوبه ..عقده ام رو خالی کردم حالا فقط یه لباس میخوام ویه قرص خواب ویه فراموشی .. فردا ارومه ارومم ..نگرانم نباش مسیح ..به زندگیت برس ..ایرن سعی داره که ازاین به بعد خودش رو پای خودش وایسه ..دیگه نه کمک تو رو میخوام نه انی ...ونه حتی کسرا -ولی ... -میخوام سرپا شم ..قدم اول رو فقط همراهم باش .. دستهام فشرده شد .. -هرچی که تو بخوای ...تو فقط بخواه .. سرانگشتهام بوسیده میشه ..نه گرم میشم ..نه سرد ..بوسه ها برام عادی شدن ...لمس لبها ... به خوبی میدونم که این بوسه برام مثل قدردانی میمونه ...قدردانی از برگشت به زندگی .. یه حس جوشش برای زنده شدن دوباره ...هیچ حس دیگه ای نداشت ...پس لطفا اشتباه نـــــــــــکن ...
 
*اولین قدم ..*با کمک انی پشت میز میشینم ...این اولین باریه که بعد ازعمل چشمهام تصمیم گرفتم که سر میز بشینم وغذا بخورم .. -چی میخوری برات بکشم .. بوی سوپ وکوکوسبزی مشامم رو پر میکنه .. -سوپ میخورم .. صدای ظرف وظروف میاد .. -بفرما این هم از سوپ ایرن خانم ما .. مسیح –چه قدر خوب شد که از اطاق اومدی بیرون ... -ممنون مسیح گفتم که سعی میکنم رو پای خودم وایسم .. انی –این عالیه عزیزم ...بیا دهنت رو باز کن .. -بده به خودم میخوام خودم بخورم .. -ولی .. -بده انی...همیشه یه بار اولی هست ... قاشق رو تو دستم میذاره گوشهءظرف سوپ رو تو دستم میگیرم وقاشق رو فرو میبرم .. سعی میکنم قاشق رو درست تو دهنم فرو ببرم ..ولی ...اشتباه میکنم ونیمی از محتویات قاشق رو لباسم میریزه ... گرمای سوپ ودل داغدیده ام ازارم میده .. دوباره سعی میکنم ولی اینبار هم نمیتونم کارم رو درست انجام بدم .. -ایرن جان .. قاشق رو تو دستم فشار میدم .. -هیچی نگو انی ... -حداقل بذار .. از ته دل مینالم -هیچی ...نگو ..خواهش میکنم .. یه بار دیگه سعی میکنم نه یه بار ..نه دو باره ..نمیشه ..نمیشه ..واقعا چرا ..؟ دستهام بی اختیار مشت میشه ...بغض تو گلوم فکم رو به لرزش میندازه ..سرم رو پائین میندازم ..طاقت سنگینی نگاه انی ومسیح رو ندارم .. دست انی رو دستم میشینه ..ولی من با کلی بغض پسش میزنم ..سکوت کل اطاق رو گرفته .. -ایرن عزیزم ..قطرهءاول اشک رو صورتم میشینه -نمیتونم حتی یه قاشق غذا دهنم بذارم ..حتی یه لقمه غذا بخورم ..بدون وجود شما دوتا ...اشکام دونه به دونه راه میوفتن ..کارشونو خوب بلدن وبه این روش عادت کردن ..تا دلم به درد میاد بی اراده جاری میشن ... -حتی نمیتونم زندگی کنم .. -ناراحت نباش اولشه . قاشق تو دستم رو با حرص پرت میکنم واز جام بلند میشم .. -نمیفهمی انی ..؟اول واخر نداره ..من مثل یه زالو بهتون چسبیدم وولتون نمیکنم .. اشکام تندتر شده صدام میلرزه .. -انی من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ...هیچی .. بوی انی احاطه ام میکنه وتو بغل انی فرو میرم .. -عزیزم همه چی درست میشه ..فقط باید صبر کنی وبه خودت فرصت بدی .. اشکام رو پاک میکنه -تحمل کن قول میدم همه چی درست بشه ..حالا هم بیا لباست رو عوض کنیم ودوباره با هم تمرین کنیم باشه ..؟ فقط سرتکون میدم ..مگه چارهءدیگه ای هم دارم ..باید به این زندگی عادت کنم ..
*ذره ذره به فنا رفتن *چند روزه که بهتر شدم ..اخلاقم ..خلق و خوم ..سعی میکنم کارهامو خودم انجام بدم ولی مدام گند میزنم وخرابکاری میکنم .. هرراهی که میرم منشعب به هزار تا راه دیگه میشه وبازهم ...من تو پیچ وخم اول باقی میمونم .. اگه بخوام غذا بخورم باید حواسم به همه چی باشه ..اگه بخوام تو خونه راه برم باید سرحوصله وصبر برم که نکنه به مبل یا میز بخورم ودست وبالم رو کبود کنم .. سعی میکنم تا جایی که میتونم نه از انی کمک بخوام نه از مسیح ...ولی بازهم خرابکاری میکنم ومحتاج کمکشون میشم .. ظهر بود وداشتم فضای پذیرایی رو تو ذهنم ثبت میکردم ...برای خودم نشونه میذاشتم وتو خونه میچرخیدم تا چم وخم راه دستم بیاد .. صدای تلوزیون مثل یه تیر تو تاریکی قلبم فرو رفت .. (کارشناسان اعلام کرده اند که متاسفانه روند رشد بیماری ایدز در بین قشر جوان ونوجوان رو به افزایش است ..) ضربان هام کند شد ..کند وکندتر..تا جایی که حس کردم دیگه نبضم نمیزنه ...چطور تو این چند وقته بهش فکر نکردم ..؟چه جوری موضوع به این مهمی رو فراموش کردم ..؟ ایدز ..؟همون بیماری شایع روابط جنسی نامشروع ..؟ روابط ازاد وبدون مراقبت ..؟ یعنی یه نفر ...دقیقا یه نفر شبیه به من ..؟ یکی با پیشینهءمن ..؟ایدز ..؟ حالا دیگه قلبم ثابت وایساده ...یعنی زندگی وایساده ..ایدز ..؟ همون بیماری مهلک کشنده ..؟همونی که اگه بگیری دیگه خلاصی نداری ..؟همونی که ادم به مرور سیستم دفاعیش ضعیف میشه وتو عرض چند سال به طرز بدی میمیره ..؟ همونی که همیشه ازش میترسیدم ..؟ نه نه ..خدایا نه ..تحمل این یکی رو ندارم ..نابینایی ام ..درد دوری از خونواده ..افسردگی هام ..زندگی بر بادرفته ام ..همه رو قبول کردم وجون گرفتم ولی این یکی رو نه ... ترو به همون وحدانیت قسم ..این یکی رو تاب نمیارم ..میشکنم ..دیگه نمیتونم از زیر بار درد این یکی قد راست کنم .. -چی شده ایرن ..؟چرا داری گریه میکنی ..؟ دستم رو بلند میکنم تا بتونم به مسیح تکیه کنم ...بی رمق تر از اونم که بتونم رو پاهام وایسم .. باخودم میگم اگه ایدز داشته باشم ؟..اگه از اقا گرفته باشم ..؟دیگه راه درمانی ندارم ..دیگه ... -چته ایرن ..حالت خوب نیست ..؟ نبود ..حالم خوش نبود ..مثل کسی که توان پاهاش رو ازدست داره ازکنار مسیح گذشتم .. -اخه چی شده ..؟یه حرفی بزن ... بازوم رو میگیره وبرم میگردونه .. -این اشکها برای چیه ..؟ تو که خوب شده بودی ..؟میگفتی میخوای دوباره شروع کنی ..؟بازوم رو از تو دستش میکشم ..وضعم خراب تر از اونیه که فکرشو میکردم ..با لفظ مرگ مشکلی نداشتم ..از خدام بود که آناً بمیرم واز شر این جهنم خلاص بشم .. ولی زجر تدریجی ..؟قدم به قدم نزدیک شدن به مرگ ..؟توانش رو نداشتم .. هنوز دستم تو دستهای مسیح بود که زانوهام سست شد واوار شدم .. هق هقم دوباره اطاق رو پر کرد .. -حرف بزن ایرن اخه چی شده ..؟بذار زنگ بزنم انی بیاد .. دستش رو میگیرم ..بزو رجلوی خودم رو میگیرم -نه خوبم .. -دِ نیستی لعنتی ..میدونی که چند وقته این جوری زار نزدی ..؟یه خبری شده ..یه اتفاقی افتاده ..به من بگو چی تو اون کلهءپوکت میگذره ..؟ -من ومیبری به اطاقم ..زانوهام جون ندارن .. لحن مسیح از عصبانیت به محبت تغیر مسیر میده .. -بهم بگو چی شده ..؟اخه چرا داری این بلا رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۳۷ عصر
به سرخودت میاری ..؟ دست میندازه زیر بازوم و همراهیم میکنه .. مثل چند هفتهءپیش کمکم میکنه رو تخت بخوابم .. -چیزی نمیخوای .. ؟-یه قرص خواب اور .. -ولی .. -خواهش میکنم مسیح ..واقعا بهش احتیاج دارم .. -باشه میارم .. کلمهءایدز وعکسهایی که از این مریضی دیده بودم جلوی چشمهام ردیف میشه .. قرص روبهم میده ولیوان اب رو تو دستهام میذاره . -مسیح ..؟ -بله چیز دیگه ای میخوای ..؟ -نه فقط میخواستم بگم ..اگه یه روزی مردم وندیدمت ..ازت ممنونم ..تو وانی تو این چند وقته من رو مدیون خودتون کردید .. -چی میگی ایرن ..؟این حرفها چیه که میزنی ..؟کی گفته که قراره بمیری ...؟ -لازم نیست کسی بگه ...اخر زندگی ِهممون مرگه ..فقط خواستم بگم ..دوباره اشکام راه باز میکنن .. -تو منو میبخشی مسیح ...؟ دستم رو دراز میکنم تا دستش رو بگیرم ...دستش رو تو دستهام میگیرم والتماسش میکنم ...-اگه رفتم ..اگه دیگه ندیدمت ...تروخدا من رو به خاطر اذیتهام ببخش ... کف دسته دیگه اش رو رو گونه ام میذاره ...با نوک انگشت اشکهام رو پاک میکنه -این حرف رو نزن ایرن ..چرا باید بمیری ..؟ با ارامش دستهاش ..پلکهام ناخواسته بسته میشه ..دستهای مهربون مسیح رو دوست دارم ..دستهایی که یه وقتهایی بوی خاک وعلف میدن ..بوی گلهای رز باغ رو .. -فقط بگو میبخشی .. صداش خش دار میشه .. -اره میبخشم ...تو که کاری نکردی .. چشمهام رو باز میکنم وبه فضای تاریک جلوم خیره میشم .. -مرسی مسیح ...ممنون .. دستهاش رو رها میکنم وتو جام دراز میکشم ...دستهای مسیح پتو رو روم بالا میکشه ... زودتر از اون چیزی که بفهمم خواب من رو با خودش میبره ودوباره از عالم وادم جدا میشم ..
-ایرن چرا دیگه باهام حرف نمیزنی ..؟از دستم دلخوری ..؟-نه انی ...-پس چی شده باز ..؟دوباره یاد گذشته ها افتادی ..؟شاید هم دلت برای خونواده ات تنگ شده ...؟-نه انی به خدا چیزی نیست ..-چرا هست ..فقط نمیخوای بگی ..باپریدخت که حرف نمیزنی ..من ومسیح رو هم که اصلا ادم حساب نمیکنی ..حداقل به کسرا بگو چته ..-انی خواهش میکنم فقط بذار به حال خودم باشم ..-به حال خودت ..؟سه روزه که تو این حالی ...اصلا معلوم هست چت شده ..؟تو که خوب شده بودی ..؟تو که ..با داد من انی ساکت میشه ..-بسه دیگه بسه ..من هیچ وقت خوب نمیشم ..هیچ وقت ..پس خواهشا اینقدر این جمله رو تکرار نکن ..سرم رو تو دستهام قائم میکنم وزار میزنم ..-خوب شدن به من نیومده ..امیدوار بودن وشاد بودن ..غم ودرد من تمومی نداره ..-اخه حرف بزن ..-برو انی ..فقط برو وتنهام بذار ..-باشه هرجور راحتی ..دیگه چیزی ازت نمیپرسم ..کسرا-سلام بر دوبانوی زیبای بهشتی ..انی –سلام کسراکسرا-سلام ..سلام عرض شد ایرن خانم ..فقط سرمو کج میکنم واشکاهای جاری شدهءگوشهءچشمم رو پا ک میکنم ..-چی شده ..؟-از این خانم بپرس که سه روزه همه چی رو به مازهر کرده ..-ایرن باز چی کار کردی ..؟-اَههههههههههه من نمیدونم چرا همه وکیل وصی من شدن ..بابا حالم خوبه ..برید وتنهام بذارید همین ...کسرا –همین ..؟خوب چرا تنهاش نمیذاری انی ..؟-من توروهم گفتم ..-اوه اوه اوه چه توپت هم پره ...انی از کنارم بلند میشه وقدم های کسرا بهم نزدیک میشن ..بوی عطرش تو دو وجبیم متوقف میشه ..-خب گوش میدم ..-چی رو گوش میدی ..؟-درد ودل هات رو ..-من درد ودلی ندارم ..فقط میخوام به حال خودم باشم ..که شماها نمیذارید ..-مثلا با تنها گذاشتن تو چه اتفاقی میوفته ..؟-وای کسرا...بسه خواهش میکنم ..-من هم ازت خواهش میکنم که حرف بزنی ..پوزخندی میزنم وبه طعنه میگم ..-چیه؟ مسیح وانی از پَس ِمن برنیومدن وَلیشون رو اوردن ..؟-دقیقا همین طوره خب بگو ...با کلافگی نالیدم ..-چی رو بگم ..؟-همونی که سه روزه مثل خوره داره روح وروانت رو میخوره ..همونی که تو رو برگردونده به چند ماه پیش ...دِحرف بزن دیگه ایرن ..بغض گلوم رو میگیره ..-چه حرفی ..؟کدوم حرف ..؟مثنوی بدبختی من ...که یه مَن دومَن نیست هفتاد مَنه ..ازکدومش برات بگم ...؟دستم رو تو دستش میگیره...-از همونی که تو این سه روزتو رو به کل از زندگی ناامید کرده ..دوبه شکم ...نمیدونم بگم یانه ..اون هم به کسرا ..نمیدونم ..اخه چی بگم ..؟بگم میترسم ایدز داشته باشم ..؟یا ..دستم روتو دستش مشت میکنم ..سعی میکنم چشمهام رو به صورتش بدوزم ..تاریکه ولی میدوزم ..-میشه فردا من رو ببری ازمایشگاه ..؟دستم تو دستش فشرده میشه ..-ازمایشگاه برای چی ..؟-میبری یا نه ..؟-اول جوابم رو بده ..-میخوام از یه چیزی مطمئن بشم ..-از چی ..؟نگاهم رو ازش میگیرم ...زمزمه میکنم-ایدز ..سرانگشهاش زیر چونه ام میشینه ..-چه جوری به این بیماری رسیدی ..؟سردم میشه وشونه هام میلرزه .توضیح همچین چیزی واقعا سخته ...کم کم دارم تو خودم گوله میشم ..دستهام رو دور تنم حلقه میکنم -خب ..من واقا ..یه نفس سرد میکشم ...واقعا یاداوری اون لحظه ها برام سخته ..-تو واقا چی ..؟باهم بودید ..؟شرم میکنم ..بودم ...ولی نه به این واضحی ..فقط سرتکون میدم ..-نمیخواد بی خودی نگران باشی ..تو ایدز نداری ..متعجب به سمت صداش برمیگردم ..دنبال دستهاش میگردم تا بهش اطمینان کنم ..دستش رو تو دستهام میگیرم ..-از کجا میدونی ..اصلا تو چی میدونی ..؟-گفتم که بهت بی خودی داری خود خوری میکنی تو چیزیت نیست ..روزی که به این خونه اوردنت ..همه نوع ازمایشی ازت گرفتن خیالت راحت ..-تو...تو مطمئنی ..؟؟-اره همون قدری که مطمئنم تو اینجا کنارم نشستی ..مطمئنم که تو نه ایدز داری نه بیماری دیگه ..خیالم راحت میشه ونفسم اروم ویواش از تو سینه ام بیرون میره ..دستم رو از رو دستهاش روی سینه اش میکشم وبالاتر میرم ..کف دست رو روی گونه اش میذارم وسعی میکنم به جهت دستهام نگاه کنم ..-ممنون کسرا خیالم رو راحت کردی ..کف دستش روی دست روی گونه اش میشینه -خوشحالم ایرن ...هوای تنفسش روی دستهام پخش میشه ...ارامیش ریخته شده تو قلبم باعث میشه لبخند بزنم ..حالا دیگه با خیال راحت میتونم به زندگیم برگردم ...
*برجستگی های کم وزیاد *همینکه پام رو از در تو گذاشتم خونه رو یه جور دیگه دیدم .. مامان همین جوری مدام از این ور به اون ور میرفت .. -سلام .. -سلام چقدر دیر اومدی ..؟بدو برو یه دوش بگیر که هزار تا کار داریم .. -چه کاری ..؟ -تو برو بعدا بهت میگم .. -خب یک کلام بگید من هم بدونم .. -خواستگار قراره بیاد .. -خواستگار ..؟برای ایرما ..؟ -نه برای جنابعالی .. -من ..؟ -اره مگه چیه ..؟ -اخر مادر من ..مگه من هزار بار بهتون نگفتم تا ایرما شوهر نکنه من شوهر بکن نیستم .. -اره تو گفتی ولی کیه که گوش بده .. ابروهام بالا پرید .. -واقعا مرسی از این همه توجه وارزشی که برای من قائلید ..ترو خدا اینقدر شرمنده ام نکنید یه موقع قلبم طاقت نمیاره انفکتوس ناقص میزنم .. -خوبه خوبه جمع کن خودت رو ..هی من هیچی نمیگم باز همینجا وایساده .. -خب چی کار کنم ..؟عربی براتون برقصم ..؟ -خیر شما علی القاعده بپر تو حموم یه دوش جنگی بگیر که الانه که مهمونها سر برسن .. -حداقل بگید این خواستگار بنده کیه ..؟ -فریبرز ..؟ -چــــــی ..؟فریبرز ..؟ای چشم در اومده ..من که بهش گفتم نه ...دیگه چه احتیاجی به اومدنشون بود ..؟ مامان یه دفعه تو همون گیر ودار سرو سامون دادن به خونه جلوی پام استاپ کرد .. -ایرن میشه لطفا دهنت رو ببندی وبری یه دوش بگیری ...؟مهمونها تا یه ساعت دیگه میان وتو هنوز با مانتو ومقنعه اینجا وایسادی وداری برای من نطق میکنی ... -مامان ..؟ -کوفت ومامان ..بحنب دیگه ... یه دونه خوابوند پس کله ام که درد گرفت .. -اِ ...مامان ..خشن شدی ها .. -ایـــــــــــرن .. -باشه باشه من تسلیمم ..همین الان میرم .. -خوب کاری میکنی بجنب .. یه نفس عمیق کشیدم ..ای بترکی فریبرز ..خوبه حالا سنگامو باهات واکنده بودم اگه بهت نمیگفتم چی کار میکردی ..؟ دوباره صدای مامان پارازیت انداخت .. -ایــــــــــــــــرن ...؟ -باشه بابا من رفتم چرا داد میزنی ..؟ مثل اینکه هرجوری هست باید این خواستگاری رو بگذرونم ..خدایا به امید تو .. پریدم تو حموم ویه دوش دو دقیقه ای گرفتم وخودمو گربه شور کردم .. بند های حوله رو دور کمرم محکم کردم واز حموم اومدم بیرون .. مامان توی اطاق داشت سرک میکشید .. -بجنب ایرن ..دست بجنبون .که نیم ساعت دیگه میرسن .. -وای مامان تو چقدر هولی ...پسرشاه پریون که قرار نیست بیاد .. -پسر شاه پریون یا پسر اصغر مکانیک ..فرقی نداره ..حالا که خواستگا ره دخترمه من همه چی رو مرتب برگذار میکنم ..تو هم سعی نکن با این کارهات من رو شاکی کنی که بدجوری ازدماغت درمیارم ..یه تقه به در خورد .. -ایرن ..؟ -سلام .. -سلام ایرما جان .. -سلام به گل روی ماه هردوتون ..مادرودخترخوب خلوت کردید .. -خلوت چیه ..؟بیا این خواهرتو اماده کن که همین الانه که خواستگارها سر میرسن ..تو این بل بشو خدا تو رو برای من فرستاد .. -اِ مامان ...من تازه از سرکار اومدم .. -اذیت نکن ایرماجان ..این دختر مثل کش تنبون هی فرار میکنه اگه دست خودش باشه تا اخر مجلس هم اماده نمیشه .. نگاهش دوباره به ساعت اطاق افتاد .. -وای خدا یه رب دیگه میرسن ..ایرما جان قربون قدت مادر ..یه لباس مرتب تن این ورپریده کن الانه که برسن .. -باشه برو خیالت تخت خودم یه ایرنی بسازم که همه انگشت به دهن بمونن .. -باشه پس من برم ..؟ ایرما درحالی که داشت لباسها رو تو کمد جا به جا میکرد سری تکون داد .. -اره برو یه ربع دیگه حاضر واماده تحویلش میدم .. منم که اونجا نقش چوب لباسی رو ایفا میکردم ..نه نظری ..نه حرفی ..مامان رفت ومن موندم وایرما ورخت ولباس ویه رب وقت برای اماده شدن .... یه لبخند با یاد اوری اون شب رو لبم میشینه ...چه شبی بود اون شب ..چقدر حرص خوردم ..چقدر فریبرز بیچاره رو فحش دادم ..اونقدر بهش چشم غره رفتم که نگو ولی فریبرز مثل سیب زمینی پشندی عین خیالش ن بود ..انگار نه انگار که اومده بود خواستگاری ...نه یه ذره خجالت ..نه یکم سر به زیری ...انگار اومده بود مراسم عروسی .چنان نیشش تا ته حلقش باز بود که ادم از اون همه خونسردی وراحتیش کف بر میشد .. اخر سر هم طاقت نیاوردم وبا یه نهءقاطع جوابم رو دادم ورسما سنگ رو یخش کردم . یه نفس سنگین دیگه .. چی میشد که غرور رو کنار میذاشتم وجواب مثبت میدادم؟ ..اگه جوابم مثبت بود حالا به این وضع وحال نمیوفتادم ..وچشمهام هنوز میدید .. -به چی فکر میکردی ..؟ جا خوردم ..جه طوری متوجه اومدنش نشدم .. -به گذشته .. -به قسمت خوبش یا بدش ..؟ -نمیدونم به اشتباهاتم فکر میکردم ..به وقتهایی که قدر ندونستم .. -اشتباه؟ ..کدوم اشتباه..؟ -یادمه یه هم دانشکده ای داشتم ..اسمش فریبرز بود ..خیلی سوسول وتیتیش مامانی بود ولی به جاش انسان بود .. از من خوشش میومد ..اولش بهم پیشنهاد دوستی داد ولی وقتی که قبول نکردم بعد از یه سال درخواست ازدواج کرد .. بازهم قبولش نکردم ..به نظرم خیلی فشن بود وبه درد من نمیخورد ...ولی اخلاقش خوب بود با اینکه اذیتش میکردم ولی صبور بود .. اخر سرهم سرخود پاشد اومد خواستگاریم .. الان که یادش میوفتم حسرت اون نهءقاطعی ای که بهش دادم رو میخورم .. میدونی مسیح شاید اگه قبول میکردم یا موقعیتهای دیگه ام رو با اون همه غرور رد نمیکردم ..الان وضعیتم این نبود...یه سری اشتباه های کوچیک وپی در پی میتونه یه زندگی اروم رو به فاجعه تبدیل کنه .. یه نفس دیگه کشیدم وغم گذشته رو عقب فرستادم ...تو این چند وقته به خوبی فهمیده بودم که یاد اوری روزهای خوش گذشته هیچ نقطهءمثبتی نداره که هیچ بلکه بدتر افسرده ام میکنه .. برگشتم به سمت مسیح .. -خب چه خبر..؟چی شده که بهم سر زدی ..؟ یه چیزی برات اوردم .. -چی ..؟ یه جسم سنگین مثل کتاب رو تو دستهام گذاشت با سرانگشت لمسش کردم ..واقعا کتاب بود .. -کتابه ..؟ -اره .. -خب به چه درد من میخوره ..؟ سرانگشت سبابه ام رو گرفت وروی یه سری برجستگی کشید .. -این کتابه ولی نه یه کتاب معمولی ..این کتاب مخصوص افراد نابیناست یه جرقه تو ذهنم زده شد ..افراد نابینا ..؟یعنی یکی مثل من ..؟یکی که ممکنه دیگه نبینه ..؟ قلبم مچاله شد .. کم کم داشت باورم میشد که نابینام ودیگه چیزی نمیبینم .. انگشت دستم هنوز تو دست مسیح بود .برجستگی ها... کم وزیاد میشد ومن معنیش رو درک نمیکردم .. -از فردا باید شروع به یاد گیری زبان بریل کنی ...من هم کمکت میکنم
*لوح وقلم*تووهلهءاول که صداش رو شنیدم .تنم از اون همه صلابت وجدیتش لرزید ...-سلام ..من حامد سعیدی هستم ..برای اموزش خوندن ونوشتن خط بریل اومدم .. با صدایی که خودم هم نمیتونستم بشنوم جواب سلامش رو دادم واسمم رو گفتم .. راستش رو بخوای پشیمون شدم که چرا قبول کردم که مسیح معلم برام بگیره ..اون هم همچین معلمی ..؟سخت گیر وجدی .. نیومده شروع کرد به توضیح .. -خب جلسهءاول یه توضیح کلی بهت میدم تا دستت راه بیوفته ..بعد از اون هم شروع میکنم به اموزش الفبا .. از اونجایی که تو با سوادی و...خوندن ونوشتن رو هم بلدی کارمون سریعتر پیش میره ..فقط کافیه دقت کنی ویاد بگیری که هرحرفی چه جوری خونده ونوشته میشه .. یه چهار چوب پلاستیکی به اندازهءدو تا کف دست گذاشت رو دستهام ...بهم دستور داد تا لمسش کنم .. بیست وهشت تا خونه داشت ..خونه هایی که هرکدوم به شیش تا خونهءکوچیکتر تقسیم میشدن .. بهش میگفت ..لوح ...بعد یه قلم تقریبا نوک تیز که دستگیرهءپهنی داشت وتو دست راحت جا میشد تو دستم گذاشت ...وبهم توضیح داد که چه جوری باید بوسیلهءاون بیست وهشت تا خونه واون شیش تا دونهءکوچیک حروف الفبا رو بنویسم .. یه برگهء تقریبا کلفت رو گذاشت لابه لای لوح ..وبعد هم بهم اموزش داد که چه جوری بوسیلهءقلم نقطه بذارم ..وحرف بسازم .. اولین حرف ازحروف الفباءرو که یاد گرفتم غرق لذت شدم .. الف یه نقطه وشمارهءیک .. اونقدر سرگرم لوح زیر دستم وفشار دادن به قلم برای ایجاد حروف بودم که وقتی انی بهمون خسته نباشید گفت ویه لیوان شربت بهمون تعارف کرد احساس میکردم ساعتهای زیادی رو تو دنیای نقطه ها وبرجستگی ها غرق بودم .. -اقای سعیدی ..؟ -حامد ..حامد صدام کن .. -حامد ..؟تو هم نابینایی ..؟ -نه .. -پس چه جوری ..؟ نفس سنگینی کشید که دلم رو خون کرد .. -نامزد من مشکل بینایی داشت ...به مرور اونقدر مشکلش پیشرفته شد که مجبور شدم برای برگردوندنش به روال زندگی بهش امید بدم ..خودم خوندن ونوشتن خط بریل رو به سختی بهش یاد دادم واون پیشرفت کرد تا جایی که بدون کمک من میتونست بخونه وبنویسه .. یه لحظه از موفقیت همسرش خوشحال شدم ..-واقعا تبریک میگم بهت ..الان نامزدت چی کار میکنه ...؟ -فوت کرده .. نفس تو سینه ام حبس شد .. -چرا ..؟ -یه رانندهءبی وجدان با سرعت بالا بهش میزنه ودر میره ..سمیرا تازه یه سال بود که جون گرفته ورو پاهاش وایساده بود ..ولی اون بی شرف .. دوباره یه نفس سنگین دیگه میکشه .. -واقعا برات متاسفم ..خدا بیامرزتش .. -ممنون ...خب درد ودل کافیه ..بریم سرحرف بعدی .. به شوخی گفتم .. -مثل اینکه تو قصد کردی یه هفته ای به من خوندن ونوشتن یاد بدی ..؟ -اره مشکلی هست ..؟ شونه ای بالا انداختم وگفتم -نه چه مشکلی ..؟به نفع منه .. -پس بجنب تا بتونی به زودی هم بخونی وهم بنویسی ..
*بوسهءسرانگشت *اومدن حامد به زندگی سراسر درد وغم من مثل خورشید درخشان بود ..خورشیدی که دنیام رو روشن کرد وباعث شد تا هم بتونم از اون حالت افسردگی در بیام وهم یه امید تازه برای شروع زندگیم داشته باشم .. ترس ها وکابوسهام هنوز سرجاشون بودن ولی فکر یه زندگی تازه وفراموش کردن خاطره های تلخ گذشته تا حدی ارومم کرده بود .. یه هفته از اومدن حامد گذشته بود وشبها تا دیروقت میشستم وتمرین میکردم ...میشستم وبا قلم بریل نقطه پشت نقطه میذاشتم .. سخت بود واقعا سخت بود ...به یاد سپاری اینکه کدوم نقطه ها چه معنی ای میدن وهر حرف چه جوری نوشته میشه واقعا دشوار بود ولی هرچی بیشتر کار میکردم ..ولع بیشتری برای یاد گرفتن این خط داشتم ..انگارکه دست اویز بهتری برای زندگیم پیدا کرده بودم .. تو بالکن اطاقم نشسته بودم و مینوشتم . نوشتن که نه ..نقطه میذاشتم ..پشت هم ..یک ...دو .........سه .. -مسیح ..؟!!بالاخره اومدی ...؟ صداش تن خنده گرفت ... -تاحالا نتونستم غافلگیرت کنم ...خوبی ..؟ -اره ..کجا بودی ..؟از انی پرسیدم گفت رفتی سفر .. -اره باید میرفتم ..چه خبر؟ ..شنیدم پیشرفت کردی ومیتونی بنویسی وبخونی .. لب ولوچه ام رو جمع کردم .. -نه نمیتونم خیلی سخته .. -چیش سخته ..؟ -به یادم نمیمونه که کدوم به کدومه مثلا چ ..123 یا 124 -بذار ببینم .. بوی عطرش کنارم متوقف شد .. صدای برگه های روی میز بلند شد .. -اهان ..123 ..اون ف ..که 124 -وای من یه چیز دیگه فکر کردم ..میبینی واقعا گیج کننده است .. -نگران نباش درست میشه من بهت کمک میکنم .. سرانگشت اشاره ام رو لمس کرد .. -دستت چی شده..؟ -هیچی ...حروف رو باهم قاتی کردم عصبانی شدم قلم رو که فشار دادم... کاغذ رو سوراخ کرد وانگشتم پشت بندش زخم شد .. انگشت اشاره ام رو بالا اورد .. دوست داشتم بدونم هدفش چیه ..؟چرا دستم رو بالا برده ؟...که با احساس لبهای مسیح روی انگشتم مسخ شدم ... اروم اسمش رو زمزمه کردم ... -مسیح!! لبهاش از رو انگشتم جدا شد ..ولی سرانگشتم هنوز سِر بود .. -مراقب خودت باش ایرن ..دوست ندارم یه بار دیگه برم سفر و موقع برگشت تو رو بدون انگشت ببینم .. خوب میدونستم که این حرف رو زد تا فکرم رو از بوسهءسرانگشتم منحرف کنه ولی من دیگه گول نمیخورم ... بوسه اش واقعا برام عجیب بود ..تو این چند وقته من ومیسح از نظر جسمی خیلی بهم نزدیک بودیم ..من یه دختر بی پناه وترسیده بودم که واقعا به اغوش مهربون مسیح ودستهای حمایت گرش احتیاج داشتم دراغوش کشیدن من ونوازش کردنم یه امر عادی بود ..تو روزهایی که کابوس شبهای بودن با اقا رو میدیدم اغوش مسیح بود که ارومم میکرد .. نوازش پنجه های مسیح بود که خواب گریخته از چشمهام رو برمیگردوند .. ولی بوسه تا حالا نداشتیم ..یا اگر داشتیم اون قدر جزئی وبی احساس بود که اصلا به حساب نمیومد .. ولی این بوسه فرق داشت ..بهت که گفته بودم حس هام قوی تر شده ..حس لمس بوسهءمسیح بهم میگفت..که کلی مِهر ته این بوسه تلنبار شده .. ولی چرا ..؟چرا باید این بوسه ...تااین حد با محبت باشه ..؟ -ایرن ..؟کجایی دختر ..؟ به خودم اومدم ... -هان ..؟اینجام ..چی گفتی ..؟ -میگم اگه زخم دستت اذیتت میکنه پماد بزنم ..؟ -نه نه لازم نیست خوب شده دیگه ... حرفم رو مزمزه میکنم .. -مسیح ..؟ -هوم .. -هیچی ولش کن .. -خب حرف دلت رو بزن -نه ولش کن اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم .. دروغ میگفتم... یادم بود ..یادم بود که میخواستم ازش بپرسم چرا بوسه ات تا این حد پرمهره ..؟چرا حس ام بهت یهوعوض شده ..؟چرا فکر میکنم پشت تمام حمایت هات ونوازش هات ..یه حس دیگه به غیر از ترحم ودلسوزی خوابیده ..؟ این سوالها توی ذهنم موند وریشه دار شد ..ریشه دووند ووسعت گرفت وتنومند شد . رفتار میسح کم کم مثل یه علامت سوال بزرگ توی سرم ...پررنگ وپررنگ تر شد .. نمیتونستم قبول کنم که میسح عشقی به من داره ...به منی که دیگه دختر نبودم ..پاک نبودم ..حتی سالم هم نبودم .. اصلا این محبت به نظرم احمقانه میومد ..
*سرفه های نفس بر*از وقتی که پریدخت گفته بود مسیح مشکل تنفسی داره بیشتر بهش توجه میکردم ..بیشتر رو حرکاتش دقیق میشدم ..کنار من عادی بود ...صدای بمش مردونه ومعمولی بود ..مشکلی نداشت ولی یه بار ...........مثل همیشه تو بالکن بودم بوی چوبهای سوخته شده تمام باغ رو پرکرده بود داشتم وسائلم رو جمع میکردم که صدای سرفه های میسح درجا خشکم کرد ..صدای سرفه مال میسح بود ..حاضر بودم قسم بخورم که این میسحه که داره به این شدت وحدّت سرفه میکنه ..سرفه های بلند وطولانی کش دار وارشه کش ...تمومی نداشت ..میسح بیچاره خلاصی نداشت ..اونقدر سرفه کرد وسرفه کرد که نگران نفس کشیدنش شدم ..واقعا که با اون همه سرفهءخشک وکشیده وقتی برای نفس کشیدن نداشت ..شاید پنج دقیقهءمداوم سرفه کرد وسرفه کرد وتمام این پنج دقیقه دل ورودهءمن پیچ خورد وقلبم به تپش افتاد ..حال مسیح خرابتر از اون چیزی بود که فکر میکردم ..دیگه طاقت نیاوردم کم مونده بود تمام ریه هاش رو با سرفه ها سوراخ سوراخ کنه کورمال کورمال وبا شتاب اومدم تو اطاق ..باید آنی رو پیدا میکردم براثر سرعت زیادم چند بار خوردم زمین ولی باز بدون مکث بلند شدم میسح درحال خفه شدن بود ومن خیلی خوب میفهمیدم که وقتی اکسیژن از دست بدی ..وقتی نتونی حتی یه ذره اکسیژن وارد ریه هات کنی ؟به چه حالی میوفتی ..-آنی ..؟آنی ..؟-بله اینجام .-میسح ..؟صدای آنی نزدیک شد ..-مسیح داره تو حیاط از حال میره ...پنج دقیقه است که یه بند سرفه میکنه ..-چــــی ..؟صدای قدمهاش نشون از رفت وبرگشت به اطاق میسح بود ..دنبالش راه افتادم ..هرچند که انی اونقدر عجله داشت که اصلا به گرد پاش هم نرسیدم ..سرفه های مسیح کش دار تر شده بود ... صدای انی رو میشنیدم که داشت ملامتش میکرد ..-چرا مراقب خودت نیستی ..؟چرا اهمیت به خودت نمیدی ..؟اخه این وضع وحالِ که تو داری ..؟صدای پاف های اسپری تو سینهءمسیح اومد وصدای نفس های کشدارش که انگار میخواست تمام هوا رو ببلعه ..صداش کردم-مسیح ...خوبی ...؟-اره ....خو ...بم ...برو... تو ...پله ...ها خط...رنا...که ...خوب بود ..؟فکرشو نکنم ..اون صدای خس دار واز ته سینه ...صدای مسیح نبود ...
*معنی گل سرخ *شاید یه ماهی طول کشید که تونستم بخونم وبنویسم .یه ماهی که حامد مثل یه دوست کمکم کرد وهمراهم بود ..کسرا رو خیلی وقت بود که ندیده بودم .سرفه های میسح بهتر نشده بود که هیچ بدتر وبدتر شده بود ..وآنی یه وقتهایی بود ویه وقتهایی هم نبود ..این جور که از حرفهاش فهمیده بودم پرستار بود وشبهایی که شیفت بود من ومیسح تنها بودیم ..از بعد از اون بوسهءسرانگشت ..ازش دوری میکردم ..مسیح هیچی نمیگفت نمیدونم میدید وهیچ حرفی نمیزد یا این دوری کردن ها رو هم رو حساب شرایط واحوال خرابم میذاشت ..اومدن های پریدخت خیلی کم شده بود ..فکر میکنم یه جورهایی من رو با خوندن ونوشتن خط بریل تنها گذاشته بود تا کمی به خودم بیام ورو پای خودم وایسم .کاغذ خط بریل رو لا به لای لوح گذاشتم وفشار دادم تا خوب جا بیفته ..یاد شعری که تو یکی از داستانهاخونده بودم افتادم ..اروم وبا حوصله شروع کردم به نوشتن ..وبعد هم پشت رو کردم ویه دست روی نوشته ها کشیدم .بوی عطر گل سرخ تو بینیم پیچید وبعد هم صدای قدم هابوی مسیح وعطر گل سرخ تو هم قاطی شده یه جورهایی دستپاچه ام کرد -خسته نباشی ..-مرسی ممنون ..صندلی رو نزدیک کشید وکنارم نشست ..از ته دل بوی گل رو تو سینه ام فرو کردم ویه نفس عمیق چاشنی لذتم کردم با حس نزدیک شدن عطر گل ها دستم رو بلند کردم وچشمهام رو بستم ..یه عالم گل لابه لای دستهام نشست ...بینیم رو تو گلها فروبردم وبازهم نفس کشیدم ..-وای مسیح چه گلهای خوش بویی ...من عاشق گل رزم ..-خوشحالم که خوشت اومد ..دوباره یه لبخند از ته دل رو لبم نشست ..بوی گل ها مستم کرده بود ..لوح از رو پام کشیده شد ..-چی مینوشتی .؟-یه شعر که خیلی دوستش دارم -برام میخونیش ..؟-اره که میخونم ..دوباره یه نفس عمیق کشیدم وبدون اینکه برگه رو تو دستم بگیرم ..همون جوری که غرق بوی عطر گلهام ..براش میخونم (چشمانم را ببند ...نگذار که تلخی روزگار را ببیندچشمانم را به زور ببند ..این چشمان کنجکاو بادیدن تلخی واقعیت سرشکسته میشوند ..نگذار چشمانم باز بماند ..چشمانم رااز من بگیر ..اما نگذار ببینم انچه را که ندیده میدانم ..طاقت دیدنش را ندارم ..)متنم که تموم شد سکوت کردم ..بوی خوش گلها هوای عالی ...لذت خوندن متنی که از ته دل دوست دارم ....یه جورهایی داشتم زندگی رو دوباره لمس میکردم -خیلی قشنگ بود ..-خواهش میکنم وای خدا چقدر این دسته ءگل خوش بواِ...-مسیح .؟-هوم ..؟-این گل رزها چه رنگین ..؟سرخ یا صورتی ..؟شاید هم زرد ..؟-خودت چی فکر میکنی ..؟گل سرخ رو خیلی دوست دارم ..فکر کنم سرخ باشن ..-اره یه دسته گل سرخه ..یه نفس دیگه ..-ایرن ..؟-هوم .-میدونی گل سرخ معنیش چیه ..؟ابرهام بالا پرید ..-معنی گل سرخ ..؟خب گل عشاقه ..گل عشق ..-ومیدنی کی اونو هدیه میدن ..؟داشتم دوباره نفس تازه میکردم که با این سوال نفسم حبس شد زل زدم به شبح مسیح ..منظورش از این سوال چی بود؟ گل عشق رو کی هدیه میدن ..؟خب معلومه ..وقتی کسی رو دوست داری ..وقتی عاشق کسی هستی ..وقتی خاطر کسی رو خیلی میخوای ....وقتی ...دوباره سرانگشتم همونی که مسیح بوسه زده بود سر شد .چی میگفتم ..؟خدایا چی جوابش رو میدادم .صدای نجواش جلوی فکرهام ر وگرفت ..-ایرن ..؟جوابی ندادم ..میترسیدم اگه بگم بله حرفی رو ازش بشنوم که خیلی وقته ازش میترسم ..بازوم رو به ارومی لمس کرد ..ودوباره اسمم رو برد -ایرن ..جوابم رو نمیدی ..؟-چی میخوای بشنوی ..-حقیقت رو ..-حقیقتی وجود نداره ..حقیقت چشمهای منه ..زندگی گند من ..دنبال چی هستی مسیح ..؟-دنبال یه ذره ارامش ..پوزخندی زدم ودسته گل رو پائین اوردم ..-به نظرت تو وجود من ذره ای ارامش وجود داره ..؟-داره وجود داره که حالا طالبش شدم ..-مسیح ..شماتت کنده سرم رو برگردوندم ..
-ایرن ازم رو نگیر ..چیز بدی نخواستم ...-من کاری به نَفسِ کار ندارم ..کاری به این حرفها.... ولی از تو توقع نداشتم ..تو من رو میشناسی چند ماهه که داریم با هم زندگی میکنیم ..تو روح وروان داغون شده ءمن رو دیدی ..امیدی تو زندگیم ندارم ..اون قدر ترس واضطراب تو وجودم زیادشده که حتی نمیتونم خونواده ام رو ببینم ..بعد تو ..؟-من چی ایرن ..؟یعنی اینکه بخوام مثل تمام این مدت پیشم باشی ومن درکنارت به یه ذره ارامش برسم ..اینقدر مضحکه ..؟-اره مضحکه ..چون خودمن که میدونم دلیل این حرفها چیه ..من که میدونم پشت سر این پیشنهاد چه حسی خوابیده ..-خب اگه میدونی بگو تا من هم بفهمم ...-مسیح با مــــــن بــــــــازی نکن ...درسته که قابل ترحمم .درسته که دلت به حالم میسوزه ..درسته که یه آدم متلاشی شده ام ..ولی باور کن با وجود تمام این حس ها نمیتونم تحمل کنم که دوستی مثل تو به خاطر یه حس ترحم ودلسوزی بخواد باهام باشه ..-ایــــــــــــــرن ..؟-چیه ..؟-خفه میشی یا نه ..؟کی گفته من به خاطر ترحم میخوام باهات باشم ..؟-اگه ترحم نیست پس چیه ..؟نگو که عاشق جمال وکمالاتم شدی که همینجا این دسته گل رو تو سرت خورد میکنم ..-باشه عاشق نیستم ..-خدا پدرت رو بیامرزه ..پس داری بهم ترحم میکنی دیگه ..؟-گفتم عاشقت نیستم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۳۸ عصر
..نگفتم که دوستت ندارم ...-وای مسیح ...-جان مسیح ..خلع سلاح شدم ..شیرینی این جان تا ته دهلیزهای چپ وراستم رسوخ کرد -اینکارو بامن نکن ..-چه کاری ...؟-من بازیچه نیستم ..اونقدر خرابم ...اونقدر ویرونم ...که طاقت بازی خوردن روندارم .. -کی گفته میخوام بازیت بدم؟ ..من دوستت دارم ایرن ..-دِ نداری لعنتی ..اخه چه جوری میشه ادم کوری مثل من که تازه چند وقته تونسته گذشتهءلجنش رو فراموش کنه دوست داشته باشی ..؟اون هم کسی که حتی پاک نیست ..حتی حتی ..-ایرن اخه چرا با این حرفها هم خودت رو ازار میدی هم من رو ..؟من به گذشتهءتو چیکار دارم ..؟من الان رو میبینم ..مگه تو راجع به گذشتهء من خبر داری که من بخوام به پشت سرت نگاه کنم ..؟من وتو چند ماهِ که باهم زندگی میکنیم ..ازت خوشم میاد ..چون مثل منی ..یه آدم نابود شده که داره سعی میکنه رو پاهاش وایسه ..لجبازی درست مثل من ..اسیب دیدی درست مثل من ..نمیگم چرا شبیه به منی ..نمیگم چه خاطراتی من رو شبیه به تو کرده ..فقط میگم هردو هم دردیم ..هردو سختی کشیدیم ..دستم رو که روی دسته گل بود گرفت ..-بذار با هم سرپاشیم ..من وببین ایرن ..من مشکل تنفسی دارم ..بدون اسپری نمیتونم نفس بکشم ..ولی هنوز میگم میخندم ..به تو امید میدم ..چه اشکالی داره که من ریه نداشته باشم وتو چشم ..؟من میشم چشمهای تو ..تو بشو نفس های من ..بذار باهم باشیم ایرن ..بذار کنار هم قد راست کنیم ..دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون ..-نه مسیح ..این نه به خاطر مشکلت نیست به خاطر مشکل منه ..اصلا طاقت گذروندن روزهام رو درکنار یه مرد ندارم ..من از هرچی مرده زده شدم ..اقا من رو ویرون کرده اصلا نمیتونم درکنارت باشم ...تا بخوام بشم نفس های تو ..میسخ این ادم شکسته به هیچ درد تو نمیخوره ..به دلت بگو دور ایرن رو خط بکشه ..چون ایرن دیگه سرپا نمیشه ..صدای زمزمه اش رو شن یدم ..-میدونی مشکل کجاست؟ ..این که حرف تو گوش دلم نمیره ..اسم تو حک شده رو لوح قلبم ..درست مثل همین نقطه هایی که رو برگه میذاری ..پاک نمیشه حذف نمیشه ایرن من بدون تو نمیتونم ..روم رو برگردوندم ..-حرفم همونه میسح ..بیشتر از این اصرار نکن چون مجبور میشم از اینجا برم ..دوست ندارم بعد از این همه محبت اذیتت کنم پس مجبور میشم که برم ..صدای صندلی اومد ..-نه تو بمون منم که میرم ..-میسح ..؟-فکراتو کن ایرن ...درِ ِ قلب من به جز تو رو هیچ کس باز نمیشه ..صدای قدم هاش رفت بوی عطرتنش موند ..حالا من بودم وعطر یه عالم گل سرخ که نشون از محبت مسیح بود ...ولی حیف که جسمم هنوز نمیتونست وجود یه مرد رو درکنار خودش تحمل کنه


جنس ها رو چی کار کردی ضیاء؟با شنیدن اسم ضیاءگوشهام تیز شد ..خودشه ..همون کسی که با حضور ناگهانیش من ر و از چنگ حبیب نجات داد .. حتم داشتم که ادم خوبی نیست ولی یه جورهایی مدیونش بودم .. -خوبه ..باشه ..حواست به اون کله شق هم باشه نمیخوام دوباره دسته گل به اب بده .. یه مکث چند ثانیه ای -حرف تو گوشش نمیره ... عصبانی شد وبا پرخاش گفت -یعنی چی که میگی کاری به کارش نداشته باشم ..؟من این امپراطوری رو درست نکردم که اقا از بالای دماغش بهم نگاه کنه .. لاقیدانه شونه ای بالا انداخت .. -اون هم لنگهءاین .. -ببین ضیاءمن نمیدونم چیکار میکنی وچه جوری میخوای جلوی خریت هاش رو بگیری ..فقط میگم نذار دوباره به کار من گند بزنه .. برو بهش بگو منصور گفت پاتو از تو کفش من دربیار ...کاری به کار من وگروهم نداشته باش ... اصلا بهش بگو هرکی رو تو قبر خودش میذارن من دوست دارم تا خرخره برم تو لجن 
  .......
-اَه... همینکه گفتم ....خوش ندارم دوباره سرو کله اش اینجا پیدا بشه ..-باشه از من گفتن بود .. کی داشت پاش رو تو کفش اقا میکرد ..؟اون کی بود که اقا دوست نداشت تو کارش سرک بکشه ...ولی از یه طرف دیگه اونقدری ازش بدش نمیاد که بهش فحش بده ....که دادهاش رو براش قطار کنه ..؟؟؟؟ بازوی اقا دور کمرم حلقه شد .. داشتم میرفتم برای خط هشتم... ولی ته ذهنم ..داده ها پشت سر هم قطار میشد .. (اون کیه که هم اقا دوستش داره هم ازش فراریه ..؟) 
کاش بیشتر وقت برای فکر کردن ومعادله حل کردن داشتم ..ولی لبهای اقا ورد چاقوی بعدی روی بازوم اصلا نذاشت که ادامه بدم ..
*درد مسیح *-تو میدونی مسیح چش شده ..؟خودم رو زدم به اون راه ودوباره با سرانگشتهای اشاره ام شروع به خوندن شعرهای مریم حیدزاده کردم ..-ایرن ..؟اتفاقی بین تو ومسیح افتاده ..؟ دستهام استپ شد- چه اتفاقی ..؟ -یعنی میخوای بگی هیچ خبری نشده ..؟ -چی میگی آنی ..؟چه خبری قراره باشه .. ؟-نمیدونم ولی هرچیزی که هست مال این دو سه روزه که من شیفت بودمه.. مسیح که اصلا سمت تو نمیاد تو هم که خودتو دوباره تو اطاقت حبس کردی ..وقتی هم که سر میز غذا مجبورید کنار هم بنشینید ..تو سرتو تو چونه ات فرو میکنی اون هم که بدون حرف زل میزنه به تو .. چرا بهت زل میزنه ..؟ -من چه میدونم ..مگه من اصلا میبینم که زل میزنه یا نه... که دلیلش رو بدونم ..؟ -چرت نگو ایرن ..تو قشنگ متوجهءسنگینی نگاه ها میشی ...بارها شده زل زد بهت ..تو انا سرت رو بلند کردی اصلا اگه نمیفهمی که مسیح بهت نگاه میکنه... چرا سر میز سرتو بلند نمیکنی ..؟چرا تا چهار تا لقمه غذا میخوری زودی تشکر میکنی ومیری تو اطاقت .؟ ایرن حرف بزن چی بین تو ومسیح گذشته .؟ سرم رو دوباره پائین انداختم دوست نداشتم حرفی بزنم ..جواب نهءمن به مسیح دلایل خاصی داشت که هر کسی متوجه نمیشد انی هم پشت سر داداشش بود واگه میفهمید که من با جواب منفیم مسیح رو اذیت کردم حتما ازم دلخور میشد .. حق هم داشت که بشه بعد از این همه محبت و...دِین ...باید جواب مثبت میدادم ... دوباره شروع کردم به خوندن ..-من هیچ حرفی ندارم...از خودش بپرس .. -فکر میکنی نپرسیدم ؟نگفت ..هیچی نگفت ..ایرن مسیح حالش جسمیش خوب نیست ..با حرفهایی هم که بینتون رد وبدل شده حالش داره وخیم تر میشه .. ببین حرف دلش چیه ..باهاش کنار بیا .میترسم با این خود خوری ها خودشو نابود کنه .. کم کم داشتم عصبانی میشدم ..با حرص توپیدم .. -میشه بس کنی انی ..؟به من چه ...برو از خودش بپرس ..حتما یه صلاحی میدونه که بهت نگفته ...درضمن مریضی مسیح به من هیچ ربطی نداره .. -اوف از دست تو که اینقدر لجباز ویه دنده ای ..من که میدونم دوروز دیگه پشیمون میشی ..حالا هی کار خودت رو بکن .. عذاب وجدان ازارم میداد ..اگه واقعا بلایی به سرش میومد چی ..؟اگه به خاطر جواب منفی من دست از تلاش برمیداشت چی ..؟ صدا یدر اطاق بلند شد .که انی رو دوباره صدا کردم ..-اناهید .؟؟ عصبی جوابم رو داد .. -حالا حالش خیلی بده ..؟ -اره افتضاحه ..خودت که صدای سرفه هاش رو میشنوی ..قرار بود امروز بره پیش دکتر ولی قبول نمیکنه ...هرکاری کردم میگه نمیخوام برم ..تو باهاش حرف میزنی ایرن ...؟اگه واقعا این حالتهاش به خاطر تو نیست پس باهاش حرف بزن وقانعش کن که بره دکتر ..وضع سینه اش خیلی بهم ریخته ... فقط سرتکون دادم که انی در وبست ورفت درسته که نمیتونستم جواب مثبت بدم ...درسته که درکنار مسیح بودن غیر ممکن بود ...ولی اونقدر بهش مدیون بودم که نذارم بلایی سرخودش بیاره ..باید باهاش حرف میزدم وقانعش میکردم ..با این اوصافی که آنی میگفت مطمئنم اخر سر یه بلایی سرخودش میاورد .. کتاب رو روی میز گذاشتم واروم وبا احتیاط از اطاق زدم بیرون میدونستم اطاقش دومین در از اطاقمه .. اطاق انی رو رد کردم وحالا رسیدم به اطاق مسیح .. دستگیرهءدر رو تو دستم گرفتم وتقه زدم به در .. -بله بیا تو .. دروباز کردم .. به خاطر رفت وامد کمم به اطاق مسیح... نقشهءاطاقش رو حفظ نبودم .. بلاتکلیف تو چهارچوب در وایسادم -ایرن تویی .؟.. برگشتم به سمت صدا . -اره میشه کمکم کنی ...؟ بازوم رو گرفت وروی تخت نشوند .. خنکای تحت که به خاطر باد کولر لذت بخش شده بود زیر پوستم خزید ... -چه عجب مشرف فرمودید ؟...چی شده که یاد این دلباختهءحقیر افتادید ..؟ -مسیح ..؟ -جان دلم ..؟ -اومدم باهات حرف بزنم .. -حرف بزن شیرینم .. ابروهام بالا پرید ..مسیحِ دلباخته.... یه جوردیگه شده بود .. صدای سرخوش مسیح وتیکه کلامهاش ازارم میداد نکنه فکر کرده به خاطر جواب مثبت به اطاقش اومدم ..؟ -چیه خانمی ..؟منتظر سراپا گوشم ...(یه تک سرفه )...امر بفرما ..(دو تا تک سرفه) .. - امروز وقت دکتر داشتی .؟..لحن صداش به کل برگشت ..یه جورهایی تهاجمی شد ..
-منظور .؟؟-منظورم واضحه ..آنی میگفت وقت دکتر داشتی وبا لجبازی نرفتی .. -نرفتم ..که نرفتم ...انی باید شکایت من رو به تو کنه .. ؟صدای پایه ءصندلی باعث شد من هم بلند شم وبرای گرفتنش دستم رو دراز کنم .. گوشهءاستینش به دستم اومد که کشیدم و مسیح مجبور شد وایسه .. -کجا میری ..؟صبرکن حرفم تموم بشه .. -چه حرفی ..؟وقت دکتر من به خودم ربط داره ..نه به انی ونه به تو مربوط نمیشه .. -چرا خیلی هم مربوطه ..هیچ معلوم هست چه غلطی میکنی ..؟ استینش کشیده شد که با زور ِدو تا دستم ...دستش رو کشیدم وهولش دادم عقب .. -بهت میگم صبر کن ..حرف تو گوشت نمیره ..؟صدای پوزخند مسیح رو از کنار گوشم شن یدم ..-مثل اینکه جای من و تو عوض شده ..یه روزی من جلوی کارهای تو رو میگرفتم حالا تو همین کارهارو برای من میکنی ..؟ واقعا که ..؟-چرا چرت وپرت میگی مسیح ..؟من دارم میگم هدفت از اینکارها چیه ..؟چرا به قول انی چند روزه تو خودتی ..؟چرا دکتر نمیری ..؟نکنه قصد خودکشی داری ..؟ -یعنی تو نمیدونی ..؟ نجواش اونقدر اروم بود که یه لحظه شک کردم همچین جمله ای شنیدم یا نه ... -چی رو نمیدونم ..؟تو پیشنهاد دادی من رد کردم ..حالا این اداها چیه ..؟ -این ها ادا نیست .. -وای مسیح ..جمع کن این بچه بازی هات رو .. بهت که گفتم موضوع تو نیستی ...هرکس دیگه ای هم جای تو بود همین جواب رو میدادم ..من نمیتونم کنار تو باشم ..اصلابه هرنوع جنس مذکری الرژی پیدا کردم ..-یعنی تو من رو با هرکس دیگه ای یکی میدونی ...؟ -وای خدا تو چرا اینقدر بی منطق شدی ..؟چرا داری سفسطه میکنی ..؟حرف من چیز دیگه ایه ..نمیتونم مسیح ...به خدا دست خودم نیست ..من از مردها بدم میاد .. بازوهام لمس شد وبوی نفس های مسیح روی صورتم پخش .. -خب بذار تا کمکت کنم ..بذار با همکاری خودت این مشکل رو حل کنیم .. دستش رو پس زدم .. -من احتیاجی به همکاری تو ندارم ..میبینی که الان خوبه خوبم .. تو اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی... به جای کمک به من برو به فکر سلامتی خودت باش که با سهل انگاریت ...داری به باد فنا میدیش .. -یعنی باورکنم که برای من نگرانی؟ ..که احساسی تو قلبت داری ...؟ نالیدم .. -مسیح ...میفهمی داری چی میگی ..؟من به تو مدیونم ..میدونی چند بار زندگیم رو نجات دادی... میدونی چند بار تو بدترین شرایط پناهم بودی ..؟ شاید اگه تو وکمک هات نبود من الان به این راحتی باهات حرف نمیزدم .. تو وآنی منجی منید ..از اون همه گند وکثافت بیرونم کشیدید ودردهام رو پاک کردید ..من رو مدیون خودتون کردید ..حالا به نظرت میتونم تو شرایطی که تو احتیاج به کمک داری ولت کنم ..؟ اونقدر نسبت بهت دین دارم که حتی شده از سلامتی خودم هم میزنم تا شماها سلامت باشید .. - فقط میخوای جبران کنی ..؟پشت احساست هیچی نیست ..؟ برگشتم ...طاقت نداشتم تو صورتش بگم .. -اگه هم احساسی باشه به درد تو نمیخوره ..مسیح درکم کن من از مردها فراریم .. اونقدر شکنجه شدم که تا عمر دارم بسمه ..فکر نکنم دیگه بتونم نقش یه زن رو تو زندگیم ایفا کنم .. ازش فاصله گرفتم وبا قدمهایی اروم به سمت در رفتم .. دستم که به دستگیره رسید برگشتم .. -برو مسیح ...برو دکتر ..به فکر سلامتیت باش..واقعا دوست ندارم که تورو بیمارتر از الانت ببینم ...درسته که هیچ وقت ندیدمت ولی مسیح تو ذهن من همیشه قویه ..همیشه مثل کوه پشت سر من ومشکلاتمه ... -خوب باش مسیح تا من وآنی مثل همیشه بهت تکیه کنیم .. درو بازکردم واز اطاق زدم بیرون ..از ته دل دعا کردم که مسیح خریت رو کنار بذاره وبره دکتر .. این بهترین ارزویی بود که تو اون لحظه داشتم .. با صدای باز شدن در اطاق مسیح قلبم به ضربان افتاد .. -آنی ..آنی کجایی ..؟ -بله ..اشپزخونه ام . -من دارم میرم دکتر ..کاری نداری ..؟ صدای سرخوش انی نزدیک تر شد .. -نه به سلامت ... -پس من رفتم خداحافظ ..خداحافظ ایرن .. -درپناه خدا ..مراقب خودت باش .. -حتما خانمی ... دوباره سرشدم ..مسیح هنوز جبههءخودش رو حفظ کرده بود ...
*شیرین اقا *منم واقا ویه تخت ....درست مثل روزهای قبل ..مثل همون 9 تا خط کشیده .ولی اینبار ..یه فرق کوچیک داره ..واون فرق اینه که من واقا وتخت ..تنها نیستیم ..یه زن دیگه هم هست ..بهش نگاه میکنم ..از بالا تا پائین ..موهای بلوندش ..عشوه های ریخته شده تو رفتارش ..ناخن های مانیکور شده اش ...نگین روی بینیش ..احساس میکنم یه عالم تفاوت هست بین من واون ...یکی از این تفاوتها اینه که من راضی نیستم موافق نیستم واون هست ..من به میل خودم اینجا نیومدم ولی اون اومده ..یه جورهایی دلم برای جفتمون میسوزه ..هردو اسیریم ..هردو گرفتاردست اقائیم ..حالا اون با میل خودش من بی میل خودم ..نمیدونم کیه ..؟اصلا اسمش چیه ..؟چرا اینجاست ..فقط میدونم که اقا بهش میگه شیرین من ..واقعا شیرینشه ..؟درست مثل شیرین فرهاد ..؟حرکاتش که میگه راضیه ...راضیه که با اقا باشه ..ولی ته قلبش ..خدا میدونه ..شاید هم راضی نباشه ..شاید هم مثل من مجبوره ..شاید فقط عادت کرده ..که شیرین باشه ..شاید اونقدر زخم خورده که زده به طبل بی عاری ..درکل ارومه ..ملوسه ..لبخند رو لبش برای اقاست ..نگاهم به اقا میوفته ..چی تو فکرته اقا ..؟تا کجا میخوای بری ..؟این همه لذت ولذت ولذت وهوس بسِ ت نبود ..؟دیگه چی میخوای از این زندگی ..؟دست اقا دور کمرم حلقه میشه ..یه بازو دور کمر من ..یکی دور کمر شیرین اقا ..من وشیرین اقا شدیم ملعبهءدست اقا ..اقا یه سوال دیگه ام رو هم جواب بده ..اخر این راه به کجا ختم میشه ..؟مرگ من ..؟مرگ تو ..؟یا مرگ شیرینت ..جوابش رو زودی بده ...چون برای مردن زیاد از حد عجله دارم ...........*راز مشترک مسیح وکسرا*-اگه بفهمه چی ..؟-برای چی باید بفهمه ..؟تو اگه حرفی نزنی اون چیزی نمیفهمه ..-ولی من سختمه ..این جوری نمیتونم ادامه بدم ..بالاخره که یه روزی میفهمه ..-تا اون روز همه چی حل شده ..-تو خونسردی ولی من نه ..من دارم غرق میشم ..همهءزندگیم شده اون ..کسرا اگه من رو نخواد اگه نخواد اینجا بمونه ..من نابود میشم ..-اون که هنوز جواب مثبت به تو نداده ..-مهم نیست همین که اینجاست برام کافیه ..بیشتر از اون انتظاری ندارم ..صدای پوزخند کسرا اومد ..-هه ...چه کم توقع ..؟یه قدم جلوتر گذاشتم که پام به گوشهءصندلی گرفت وپایهءصندلی هم هراه با من کشیده شد ..دراطاق بی هوا باز شد ..کسرا :تو اینجا چی کار میکنی ..؟-من؟ ..خب اومدم اب بخورم ..که صداتونو شنیدم ..برای منحرف کردن ذهنش ادامه دادم ..-تو کی اومدی .؟-یه ساعتی میشه وقتی اومدم خواب بودی ..-اره اره تشنه ام بود ازخواب بیدار شدم ..میشه یه لیوان اب بهم بدی ..؟-باشه همینجا وایسا ..صدای قدمهای کسرا ازم دور شد ..جمله هاشون توی سرم میچرخید ..اصلا درک نمیکردم که راجع به چی حرف میزدن ..اونی که قرار نبود جریان رو بفعمه کی بود ..؟من بودم ؟..شاید من بودم ..چون مسیح میگفت همینکه کنارمه برام کافیه ..خب جریان من ومسیح هم همین بود دیگه ..من بهش جواب رد دادم ..هنوز هم تو این خونه بودم .
-حالت خوبه ایرن ..؟صدای مهربون مسیح بود ..برگشتم سمتش .. -اره ممنون .. -چرا نخوابیدی .. -تشنه ام بود ..اومدم اب بخورم .. -بیا بیا اینجا بشین .. بازوم رو کشید .. -نمیخوام مزاحمتون بشم .. -مزاحم نیستی عزیزم ...بشین کنارم .. -مسیح ..؟ -جان مسیح .. خجالت کشیدم .. اون همه محبت ِتوی صداش واقعا دلم رو میلرزوند ...-چیه خانمی ..؟حرفت رو بزن ..؟ -میشه دیگه این جوری جوابم رو ندی ..؟ صداش تن خنده گرفت ..-چه جوری ..؟همینکه وقتی اسمت و میگم.... میگی ؟..منظورت جان دلم بودنته ..؟ دوباره خجالت کشیدم .. -اره این جوری جوابم رو نده ..خجالت میکشم .. -میدونی چیه ایرن ..؟ -چیه ..؟-وقتی این جوری حرف میزنی دوست دارم اونقدر تو بغلمت بچلونمت که مثل لیمو آبلمو بشی ..ازتجسم حرفش سرخ شدم ولبم رو گاز گرفتم .. -مســــــــیح ؟؟!!!... -خب بابا خب ...دیگه باهات مهربون حرف نمیزنم .. -ایرن اینجایی ..؟ بیا .. لیوان رو تو دستم گذاشت- مرسی .. یه قلپ از اب خنک خوردم وگفتم .. -خب حالا بگید راجع به چی وکی حرف میزدید ؟ کسرا :منظورت چیه ..؟ -خودت رو به کوچهءعلی چپ نزن کسرا..من میدونم که مسیح یه چیزی رو به یه نفر که از قضا خیلی شبیه به منه میخواد بگه ولی تو نمیذاری ..حالا بگو ببینم اون چیه که من باید بدونم .. ؟کسرا :ما اصلا راجع به تو حرف نمیزدیم .. مسیح :اره اره اصلا راجع به تو نبود .. -خب راجع به کی بود که هنوز بهت جواب مثبت نداده ؟نکنه همزمان با من از کس دیگه ای هم خواستگاری کردی ..؟ کسرا :ببینم تو داری از ما بازجویی میکنی ..؟ -بازجویی یا سوال محترمانه ..جواب بدید برگشتم سمت مسیح .. -مسیح تو بگو ..من چی رو باید بدونم؟ کسرا عصبی پوفی کرد .. -اَه هی سوال بی خود میپرسی؟ ..خب ما که با تو خُرده بُرده ای نداریم ..حرفی داشتیم میزدیم .الان هم دیر وقته بهتره بری بخوابی .. دوباره برگشتم سمت مسیح -مسیح نمیخوای بهم بگی ..؟ سکوت .. -مسیح .؟؟ -حرفی ندارم بهت بزنم ..حق با کسراست بهتره بری بخوابی .. با حرص از جام بلند شدم- باشه نگید... بالاخره که میگید ووای به حال اون روزی که من بفهمم چی رو ازم مخفی کردید ..من میدونم وشما دوتا ..مخصوصا تو مسیح .. مسیح:ایرن ..خواهش میکنم .. -حرف نزن ..همینکه گفتم ...یاالان بهم بگو یا اصلا دیگه راجع بهش حرف نزن ..بازهم سکوت کرد...واقعا عصبانی شدم ...-مسیح ...فکر میکردم میتونم بهت اطمینان کنم .؟ روم رو برگردوندم ...-شب خوش اقایون .. از در اومدم بیرون وبا عصبانت برگشتم تو اطاقم ..از دست این دو تا...معلوم نیست قراره چه بلایی به سرم بیارن ..
*بازگشت اقا *دراطاقم بدون اینکه زده بشه ..بی هوا باز شد ..-بجنب ایرن .. -چیه مسیح ..این چه وضع تو اومدنه ..؟ -بجنب دارن میان .. سرشدم ..این جمله خیلی خوف انگیز تر از اون چیزی بود که به چشم میومد .. -کی ...کیا میان ..؟ صدای کشوها وطرق وطروق میومد .. -چی کار میکنی ...؟؟ -باید بریم .. -کجا ؟؟کی داره میاد ..؟ -لباسهات تو همین کشوهاست .؟ با حواس پرتی فقط تائید کردم .. مدام صدای بازوبسته شدن کشوها وتنفس های تند مسیح وگه گاهی سرفه هاش میومد .. -مسیح چی شده ..؟کیا میان ..؟ -کتابت رو بده . -مسیح ..؟ بازوم رو گرفت وزیر گوشم نجوا کرد .. -منصور خان ...منصورخان داره میاد .. قدم هام وایساد اگه بگم مرگ برام راحت تر بود دروغ نگفتم ..واژهءمنصورخان حتی از عزرائیل هم سنگین تر بود .. -بیا ایرن واینستا ..رفتن سراغ انی ..فهمیدن که زنده ای .. نفس هاش تو صورتم پخش شد انگار که به سمتم برگرده .. -تو چی کار کردی ایرن ..؟ -من ..من هیچی .. -تو که گفتی زنگ نمیزنی به خونواده ات ..؟تو که گفتی قیدشون رو زدی وخیال ما رو راحت کردی ..؟ بغض به گلوم چنگ انداخت ..همزمان که همراه مسیح کشیده میشدم از پله ها پائین رفتیم ...سرفه های مسیح دوباره شروع شده بود .. -نتونستم ...فقط فقط زنگ زدم صداشون رو بشنوم ... -خب همینه دیگه ..فهمیده ..گند زدی ایرن ..خراب کردی ..اگه میدونستم قراره همچین کاری کنی کل تلفن های خونه رو جمع میکردم ..اصلا فکرشو نمیکردم که بهشون زنگ بزنی .. صدای خرش خرش برگ درختها تو ذهنم پژواک میشد .. -حالا چی میشه ..؟ -نمیدونم ..نمیدونم ..زود باش ایرن دیره .. چند بار نزدیک بود بیوفتم که با کشش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۳۸ عصر
دستم ثابت شدم ..در حیاط رو باز کرد وصدای دزدگیر اومد ..قلبم با سرعت هزار تا در ثانیه میزد .. درماشین رو بازکرد ونشوندم رو صندلی دروکوبید ...جمع شدم تو خودم .. منصورخان ..؟اقا ..؟خطها ..؟چشمها ..؟ دوباره پشت پلکم شروع به پرش کرد .دستهام میلرزید ..اونقدری که مجبور شدم تو بغلم بگیرمشون .. مسیح نشست کنارم ..سرفه هاش یه روند شده بود .. صدای داشبرد اومد وچند تا پاف تو دهنش .. نفس هاش عمیق شد ..خیلی عمیق ..حتی به جای من هم نفس کشید .. -مسیح ..؟ -هیچی نگو ایرن ..وضعیت خراب تر از اونیه که فکر میکردیم .. (فکر میکردن ..؟) -یعنی چی ..؟چی میگی ..؟ -بعدا ایرن الان نه ..فعلا باید بریم .. پاش رو رو پدال گاز گذاشت ولی به فاصلهءده ثانیه هم نشد که با یه ترمز شدید وایساد .نزدیک بود با سر تو شیشه برم -چی کار میکنی دیوونه ..؟ فقط شنیدم که نالید ..-نه خدایا .. درهای ماشین به شدت باز شد ودستی بازوم رو کشید ..احساس کردم دارم از مسیح دور میشم وتو یه گودال میوفتم .. -جیغ زدم مسیح ... سعی کردم دستها رو پس بزنم وفرار کنم .. صدای داد مسیح میومد .. -ولش کن عوضی ..بهش دست نزن .. -مسیح ...اینا کین ..؟ -ولش کنید ... پرت شدم تو ماشین
پرت شدم تو ماشین ...هنوز مسیح رو صدا میکردم که با ضربه ای که تو دهنم خورد ساکت شدم ..-خفه شو وگرنه یکی دیگه هم میزنم .. -تو کی هستی ..؟ با توام ...؟یه ضربهءدیگه ..-آییییییییی ... -بهت گفتم خفه شو ...وقتی رسیدیم خیلی راحت میتونی جواب سوالات رو بگیری ..ولی تا اونجا ....صدات رو ببـــــر ... اشکام بی مهابا میریخت ..(خدایا اینها دیگه کین ..؟نکنه از نوچه های اقان ..؟نکنه واقعا آقا پیدامون کرده ..؟) جرات نداشتم از ترس ِیه تو دهنی دیگه جیک بزنم .. ماشین با سرعت زیاد حرکت میکرد ودل ورودهءمن رو تو هم گره میزد ... اسم اقا ..لحظه های اخر بودن باهاش ..سگک کفشش ...خط های گوشتی ..خدایا نه ..من طاقتش رو ندارم ..دیگه نمیتونم برگردم پیشش .. نمیدونم چقدر گذشت ..چقدر تو بی خبریِ من از مسیح ودنیا گذشت .. ولی گذشت وماشین وایساد ..دربازشد و یه نفر ازماشین کشیدم بیرون ..نزدیک بود بیفتم که با دو دست به بازوی مرد اویزون شدم ..-اقا ترو خدا بگید اینجا چه خبره .؟شما کی هستید ..؟ -به وقتش اون روهم میفهمی .. صدای خش خش برگها میگفت که تو یه باغیم وتصویر باغ اقا رو برام تازه میکرد ..صدای کلاغها ...از یه سری پله بالا رفتیم ..تو ذهنم شمردمشون .. هفت تا ..درست مثل پله های ...باغِ ...اقا ... همین جوری کورمال کورمال کشیده میشدم وتمام مقدسات رو قسم میدادم که دوباره من رو به دامن اون اهریمن برنگردونن .. یه درباز شد ودوباره پرت شدم رو زمین .. -همین جا باش تا به سوالات جواب بدن .. ودرپشت سرش بسته شد ..روزمین دست کشیدم وسعی کردم بلند شم .. نمیدونستم کجام ..هیچ احساسی نسبت به اطاقی که توش بودم نداشتم ..دوباره در بازشد وبوی سیگار به اطاق سرک کشید .. دردوباره بسته شد ولی بوی سیگار موندگار شد .. دستهام رو تو هوا بلند کردم ومحتاطانه جلو رفتم .. -کسی اینجاست ..؟اقا ...؟خانم ..شما کی هستید ..؟ صدای قدم هایی از سمت چپم رد شد .. -شما کی هستید ..؟خواهش میکنم حرف بزنید ..من رو چرا گرفتید .. ؟دوباره صدای قدم ها ..با همون دستهای شناور به سمت صدا میچرخیدم والتماس میکردم .. -حرف بزنید ..؟شما .. پام به یه جسم سخت گرفت وبا صورت خوردم زمین ..که صدای خنده بلند شد .. از سر تا به پا ...یخ زدن رو تو اون لحظه بازخونی کردم ...دیدی ..؟خودشه ..صدای حبیبه ..مرد درجهءدو ..شیطان مجسم بعد از اقا .. سعی کردم بلند شم .. -اخ اخ اخ ایرن جونم کور شده ..چشمهاش نمیبینه .. بالاخره قد راست کردم ..وبه سمت صدا برگشتم .. -حبیب .؟؟؟!!! -اوه پس من رو خوب یادته ؟ دندونهام رو رو هم فشردم ..حسم همون حس سابق بود ..با اینکه ازش میترسیدم ولی نفرتم بیشتر از ترسم بود ..لفظ ترس فقط مال اقا بود -اره لاشخوری مثل تو رو هیچ وقت فراموش نمیکنم .. موهام کشیده شد .. -ای ای .. -مثل اینکه هنوز زبونت درازه ..؟بهتر بود اقا به جای چشمهات زبونت رو از تو حلقومت میکشید بیرون ... بایه پوزخند گفتم .. -اونوقت کی میخواست ذات کثافت تو رو بهت نشون بده کفتار ..؟ همون جوری که موهام تو دستش بود پرتم کرد رو زمین .. -خیلی دوست دارم بدونم وقتی اقا رو هم میبینی بازهم اینقدر بلبل زبون هستی یا نه ..؟)این دیگه واقعا از تحملم خارج بود .. با بغض نالیدم -حبیب .. -چیه ..؟چرا کرک وپرت ریخت ..؟بگو ...زبون درازی کن ...میدونی اقا چند وقته که دنبالته ..؟ تن صداش برگشت جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه ... -بهش گفتم ..هی بهش گفتم که این ضیاءادم ناتو- ایه ..گوش نداد ..همینه دیگه ..مرده زنده میشه ...جنازه ای که باید کلاغها ریز ریزش میکردن از گور پا میشه ..سرو مر وگنده ..هه اون احمق فکر کرد میتونه من رو دودره کنه ..دیدی که نتونست ... کنار صورتم زمزمه کرد -دیدی که گیرت اوردم ..اونقدر زاغ سیاه اون خونوادهءاحمقت رو چوب زدم تا اخر سر بعد از چند ماه وا دادی ..خراب کردی ایرن ..فقط موندم اون دی-ث چه جوری تونست مسیح رو خر کنه زیر بازوم رو میگیره .. -بیا بریم ایرن ..اقا کلی کار باهات داره .. خواستم ممانعت کنم ولی نه انرژیش رو داشتم نه انگیزه اش رو ..اون چیزی که نباید به سرم اومده بود ..
 
-راستی از چهرهءجدیدت خوشم اومد ..هرچند همون ایرن قبلی هستی ولی فک وگونه ات بهتر شده ...لبهات هم باحال تر شده ..خودمونیم ها خیلی جیگر شدی ..من رو چسبوند به خودش وگردنم رو به عادت همیشه لیسید ...با انزجار خودم رو کنار کشیدم ولی هنوز بازوم توی دستش اسیر بود .. درها روپشت سر هم بازکرد وبست ..ولی وقتی دراخری رو هم پشت سرش بست وجلو رفت .. نفس تو سینه ام سنگین شد ..سنگین چیه ..؟به کل قطع شد .. خودش بود ...بوی اقا بود ...بوی عطر وسیگار وودکا ..همون بویی که نمیدونم چند روز یا چند هفته تحملش کردم ... همون بویی که تا قیام قیامت هم فراموشش نمیکردم ..اصلا مگه میشه عامل کوری چشمهام ..عامل ده خط ماندگار روی بازوم ..عامل بدبختی وتنهایی هام رو فراموش کنم ..؟ -به به ببین کی اینجاست ..؟ایرن من .. صداش لرزه به پیکرم انداخت .. -چه طوری دختر ..؟وای چقدر عوض شدی ..؟بیا ببینت .. پوزخند حیبب کنار گوشم موهای تنم رو سیخ کرد ..حیبب وایساد ودستش رو از دور کمرم باز کرد .. شونه هام بواسطهءبوی اقا لمس شد وتو بغل منزجر کنند هاش فرورفتم ..تو این لحظه واقعا شاکر خدا بودم که چشمهام صورت کریه واون سر تراشیده اش رو نمیدید .. -اصلا باورم نمیشه این تو باشی ..؟چقدر عوض شدی .. زیر بازوم رو گرفت ومنو کشوند ... -بیا بیا اینجا بشین ..تعریف کن ببینم ..چه خبر ..؟کجا ها رفتی ..؟اصلا چه جوری زنده موندی ..؟ گلوم خشک خشک بود ..بایر بایر ...خدایا این دیگه خارج از تحملمه .. -شنیدم کور شدی ..اره .؟ دوباره اب گلوم رو فرستادم پائین ..نمیدونم چرا تو بحبوحهء اون همه استرس واضطراب یاد سرفه های مسیح ازارم میداد ... (یعنی کجاست ..؟با اون وضع ریه اش ..نکنه به اسپری احتیاج پیدا کنه ...نکنه کشته باشنش ..؟) قلبم وایساد ...حتی کنار اقا بودن هم ...به اندازهءتصورمرگ مسیح ازار دهنده نبود -نوچ نوچ ..حتما به خاطر کتکهای اون روز اخربود ..همون روزی که زخمیم کردی ...عجب شبی بود ..چه حماقتی کردم ...واقعا از من همچین اشتباهی بعید بود هرچند که جبرانش کردم .. دوباره صدای سرفه های مسیح تو گوشم پیچید ..مسیح داشت سرفه میکرد ..بدجور هم سرفه میکرد ..نفس نداشت ..کلمات بی اراده رو لبم جاری شد .. -مسیح کجاست ..؟ تنها چیز مهم همین بود .. -مسیح کجاست !!(تعجبی ) مسیح ..؟مسیح کیه ..؟ یکم مکث کرد .. -اهان منظورت مسیح ِ...اخ ببخشید من حواس ندارم که ..همه چی رو قاتی کردم .. -حبیب ...؟مسیح جون رو بیارید ..؟ایرن جان هوس مسیح کردن .. حبیب رفت بیرون ..گوش به زنگ اومدنش بودم ..شاید بتونه کاری کنه ... سرانگشتهای اقا روی پوست دستم رو لمس کرد ..درست همونجایی که همیشه مسیح لمس میکرد ...خط های عمودی میکشید ..افقی ..مورب ..دایره مانند .. درست مثل مسیح ...چرا اینقدر شبیه ؟..انگار که سرپنجه های مسیح داره رو دستم میلغزه ... یکم که منتظر شدیم ..صدای داد وقال مسیح میومد .. -ولم کن لاش خور ...دستت رو بکش .. چه جالب!!... من ومسیح هردو راجع به حبیب... یه ایده رو داشتیم ..لاشخور همینکه در اطاق باز شد ..صدای مسیح به وجودم ارامش ریخت .. -ایرن ..حالت خوبه ..؟ -مسیح ..؟ از جام بلند شدم که دست اقا مچم رو گرفت ... -کجا !!بشین سرجات ... -اذیتت کردن ایرن ..؟ -نه تو خوبی .. ؟-اوه جالب شد ..چه دل وقلوه ای بهم میدین ..البته میبخشید که وسط بق بقوی شما دو تا کفتر عاشق میپرم .ولی بهتره حواستون به بقیه هم باشه .. -کثافت .. صدای اقا برگشت .. -دهنت رو ببند ..بفهم با کی حرف میزنی .. -با کی ..؟یه اشغال ..یه مواد فروش ..یه جانی ..یه بی ناموس لجن .. -چرا این همه خودت رو اذیت میکنی پسرجان ...یه کلام بگو بابا ..
 
بابا ..؟بابا ..؟کلمهءبابا تو ذهنم پیچید وپیچید وپیچید واونقدر تورگ وپی ام چرخ خورد که وارد دهلیزهای قلبم شدودوباره پاره پاره اش کرد ..(مسیح پسراقا بود ..؟پسر مردی که این همه بلا به سرم اورده ..؟پسر منصور خان ..رئیس باند قاچاق مواد وانسان ..؟) صدای مسیح موج فکریم رو بهم ریخت .. -خفه شو ..تو بابای من نیستی ..هزار بار بهت گفتم یه بار دیگه هم بهت میگم ..تو خوک کثیف هیچ نسبتی با من نداری ... -شاید با تو نداشته باشم ..ولی قطعا با اون انی نفهم واون مادرخدابیامرزت دارم ..حیف خیلی زود مرد ...هنوز جوون بود .. سرفه های مسیح دوباره شروع شد .. -اشغالِ بی ناموس مادر من از دست توی بی همه چیز جوون مرگ شد .از دست تو .. -خفه شو مسیح من برات پدری کردم .. -پدری ..؟منظورت ...(سرفه )..همون محبتی که درحق ایرن کردی ..؟ -چیه ناراحتی ..؟کجات میسوزه مسیح ..؟نکنه از اینکه قبل از تو لای دست وبال خودم بوده شاکی هستی .. سرفه های مسیح بی هوا شروع شد ..شروع شد وتموم نشد ..سرفه کرد وسرفه وسرفه .. با تموم گیجیم ..با تموم نفرتم ..با تموم حسهای منفی دنیا ...که تو دلم تلنبار شده بود ونمیذاشت درست فکر کنم .. ولی به یه چیز اطمینان داشتم ..حساب مسیح از اقا جدا بود ...اگه پدر ناتنیش بود ..حتی اگه پدر خونی اناهید بود .. بازهم این دو نفر چندین ماه من رو حمایت کردن واز منجلابی که اقا برام ساخته بود بیرون کشیدن ... احمق نبودم ..جنس محبتهای مسیح وانی رو میشناختم ..میدونستم همش از ته دلشون بود .. درسته که بهم نگفته بود ..درسته که تا یه حدیش رو دروغ گفته بود ..ولی منجی من تو تمام این چند ماه این دو نفر بودن .. اقا دستم رو ول کرد...صدای قدمهاش رو میشنیدم که ازم دور میشه ..یه کشو کشیده شد وبعد هم صدای پرتاب یه جسم .. -ورش دار یه چند تا نفس بگیر حداقل بتونی از پس من بربیایی .. ولی سرفه ها ادامه داشت .. (چرا ورنمیداشت ..؟چرا باز هم سرفه میکرد ..؟) صدای اقا عصبی شد .. -میگم ورش دار احمق تا نفست ته نکشیده .. باز هم سرفه ها ..برنمیداشت ..بر..نمی ..داشت .. ناخواسته به سمت صداش رفتم ...وظیفم بود ...این همه اون کمکم کرد حالا نوبت من بود ... اسمش رو صدا کردم .. -مسیح ورش دار .. سرفه ها تمومی نداشت ..ولی مطمئن بودم که نفس تو سینهءمسیح بالاخره تموم میشه به سمتش رفتم که پام به بدنش خورد ..کنارش زانو زدم ..(پس کجاست ...؟چرا برش نمیداشت ..؟) میون سرفه های شدیدش که نفس بریده بود گفت .. -میخو..اس..تم...بهت ...بگ...م ...ولی ...تر..سی..دم .. زیر لب گفتم -اون کجاست ..؟اون اسپری لعنتی کجاست مسیح ..؟ مچ دستم رو تو دستش گرفت ..ولی همچنان سرفه میکرد .. -ترس..ی..دم...از..پیش....م ..ب..ری ...ترکم...کنی.... -باشه باشه مهم نیست فقط اون اسپری رو بزن .. دستم رو رها نکرد وادامه داد ..انگار که اصلا اینجا نبود انگار نمیفهمید که دیگه هوایی تو ریه هاش باقی نمونده .. -تو ..تما...م ..لحظ..هایی ..که کا..بوس...میدی...زجر...کشیدم ... -مسیح بسه حرف نزن ... دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون وبا کف دست دنبال اسپری گشتم ..نبود ..لعنتی نفرین شده نبود .. صدام رو بلند کردم وداد زدم .. -مگه نمیگی مثل پسرته ...پس بهم کمک کن اون اسپری لعنتی رو بده به من ..خواهش میکنم داره میمیره .. صدای سایِش یه وسیله وبعد هم تماس دستم با اسپری .. در اسپری رو بازکردم وبا دستم شونه های مسیح رو بالا کشیدم .. -بیا بزن .. سرش چرخید ... -همه اش...زجر کشیدم ...که چرا ..زودتر ...نجاتت ندادم ..چرا... بعد از اون که.... از اب ....کشیدمت ...بیرون ..ولت کردم .. -چی داری میگی ..؟ترو خدا بس کن... بزن این وامونده رو ..داری میمیری .. یه نفس گرفت -من نجاتت.... دادم ایرن ...اون شبی که... این ملعون... پرت....ت کرد...تو اب ... مات موندم ...مسیح من رو نجات داده بود ؟...کسی که من رو از میون دلفین های ملوس واون همه کاشی های تیره بالا کشید..مسیح بود..؟شونه هام رو بی رمق تو دستهاش گرفت .. -باید... خودم ...میبردمت ..نباید میذ...اشتم.. اینجا ب...مونی .. به خودم اومدم وبا کف دست اشکام رو پاک کردم .. -مسیح بس کن ..نمیتونی حرف بزنی ... -وقت ...هایی که ازش می..ترسیدی به خو..دم لعن..ت میفرستادم... که چر..ا دنبالت... نیومدم ..-مسیح تروخدا .. ولی مسیح نمیشنیدیا نمیخواست بشنوه ..انگار یه عمری این حرفها تو دلش مونده بود وداشت عقده گشایی میکرد ..دیگه حتی نمیتونست درست حرف بزنه .. -التماست میکنم مسیح ..اگه تو بری من چی کار کنم ؟..میخوای من رو بسپاری دست اقا ..؟ بدون تو چی کار کنم ..؟ تو بغلش پناه گرفتم .. سینه اش اونقدر کند واهسته بالا وپائین میرفت که سایهءمرگ رو کنارش حس میکردم .. -بزنش مسیح ..تروخدا .. اسپری از دستم کشیده شد وچند تاپاف تو سینه اش خالی کرد ..نفس کشید ..خش دار وسنگین .. اونقدری با ولع که انگار یه عمره که هوا رو استشمام نکرده ..بازوش دور شونه ام حلقه شد .. -گریه نکن ..من هیچ ....جا نمیرم .. یه نفس کش دار دیگه ... -تا تو رو... نجات ندم ...هیچ جا نمیرم ..
داشتم تو اغوشش هق هق گریه میکردم که صدای دست اقا بلند شد ..-افرین ایرن ..پس تو هم از این کارها بلد بودی ونمیدونستیم ...خب مسیح حالا که سرنوشتِ تو وگنجشک کوچولوت تو دستهای منه ..چه جوری میخوای نجاتش بدی ..پسرجان ..؟ بی هوا ول شدم ومسیح از کنارم دور شد . صدای دادش رو میشنیدم که به سمت اقا میره وبعد هم صدای داد وفریاد اقا ..انگار با هم گلاویزشدن -اقا ؟؟-تو دخالت نکن حبیب مشکل من ومسیحه.. یه دفعه ای صدای داد مسیح بلند شد وصدای قدمهای اقا ... صداش کردم مسیح ...؟اقا :تو مثل اینکه زبون خوش حالیت نیست ..نه ..؟میدونم باهات چی کار کنم .. صدای قدمهاش به سمتم میومد ..(نکنه داره میاد سراغ من ..؟) همون جوری عقب میرم که قدم هاش به من میرسه .. -به اون چی کار داری ..؟ موهام کشیده شد .. -ببین تو دستهای منه و...تویِ اش ولاش هیچ کاری نمیتونی بکنی .. موهام دوباره کشیده شد ومن جیغ زدم .. -ولم کن .. -ولش کن .. -نوچ....تازه گیرش اوردم ..این همه پیش تو بوده حالا نوبت به منه .. مچ دستش رو چنگ زدم ..تار موهام تو دست اقا بیشتر کشیده شد ..ولی افاقه نکرد .. سرم رو تکون داد وزیر گوشم گفت .. -اروم بزغاله .. -ولش کن هرحرفی داری به من بگو ..تو با من طرفی نه اون .. -اتفاقا فعلا با این خوشگله طرف حسابم .. نفس هاش بهم نزدیک شد ولبهام حبس شد بواسطهءلبهای اقا .. مسیح:بی ناموس ... با تمام توانم سعی کردم کناربزنمش ..که بی هوا ول شدم وباز هم صدای زد وخورد البته اینبار زیاد طول نکشید .. صدای کشیده شدن گلن گدن اسلحه باعث شد چه من.. چه مسیح ثابت شیم .. صدای خفهءمسیح رو شنیدم .. -میخوای من رو بکشی ..؟ -هرکسی که سرراهم باشه میکشم .. توی اشغالی که بعد از اون همه محبت با دشمن من دست به یکی کردی باید ذره ذره سوزوندت ... تو یه بدبختی مسیح ..تو یه بیچارهءنابود شده ای .. تو هیچی نداری ...تو تمام این مدت من بودم که زیر بال وپرت رو گرفتم ..من بودم که از بدبختی نجاتت دادم ...من بودم که اون همه کار برات انجام دادم ولی تو درجواب اون همه محبتم چی کار کردی ..؟بهم ناروزدی ..تو کارم موش دوئوندی ..گند زدی به تمام نقشه های من .. با اون ضیاءبی پدر دست به یکی کردی وبه جای اینکه کمکم کنی ...این دختر رو پناه دادی ..اون هم تو خونهءمن .. -اونجا خونهءمادر من نه تو ... -هیچ فرقی نداره ..خیلی وقته که میخوام بکشمت وازشرت راهت بشم . -باشه اگه میخوای بکشی من رو بکش ..ولی قبلش بذار ایرن بره .. -چرا اتفاقا میخوام این نمایش رو جلوی ایرن عزیزت اجرا کنم ..فقط حیف که چشمهاش نمیتونه خونی که ازت میره رو ببینه .. خودمو جلو کشیدم .. -نه نکشش .. -اوه اکسیوزمی لیدی ..این یه جنگه ...بهتره توش دخالت نکنی .. -ایرن جلو نیا .. -اون میخواد تو روبه خاطر پناه دادن به من بکشه .. قدم جلو گذاشتم ... -دارم میگم جلو نیا ...دخالت نکن ایرن .. -مسیح .. صدای شلیک گلوله باعث شد جیغ بکشم ...یه دفعه ای زمان ومکان رو فراموش کردم ..اصلا حتی به ذهنم هم نرسید که شلیک گلوله از یه مسیر دوره ...فقط تو ذهنم یه چیز میچرخید ..کشتش ..مسیح رو کشت .. با عجز اسمش رو صدا کردم .. -مسیح ..؟حالت خوبه ؟... -اره برو عقب ..جلو نیا ..نفس حبس شده ام رو ازاد کردم .. -اقا اقا ...؟ -چی شده ؟صدای شلیک برای چی بود .. ؟-پلیسها ریختن تو خونه .. قفسهءسینه ام بالا وپائین شد .. دوباره بازوم کشیده شد ..-تو با من میایی ..داشت من رو میبرد ؟.اما کجا ..؟-دست بهش نزن .. -برو کنار مسیح نذار دم اخری جنازه ات رو بندازم .. -اون نمیببنه من رو به جاش ببر ... -باشه حالا که اصرار داری تو رو به جاش میبرم ...
دوباره صدای شلیک ونشستن هرسه مون صدای شلیک از هر طرفی میومد ...انگار وسط یه میدون جنگ وایسادم وجیغ میزدم .. -بیا ایرن باید بریم .. دستم رو کشید ولی دستم دوباره بی هوا ول شد .. مسیح:چی کار میکنی ..؟ اقا:همون کاری که باید زودتر از این انجامش میدادم .. بیا ببینمت ..-مسیح نرو .. -ایرن فرار کن .. صدای شلیک گلوها تو ذهنم پیجید .. -ایرن .. زار زدم ..-مسیح تنهام نذار ..صداهای قدمهاشون ازم دور میشد ..نمیدونم چرا ولی حس میکردم ممکنه دیگه مسیح رو نبینم .. سعی کردم دنبالشون برم ..ولی با شنیدن صدای شلیک گلوله سرجام میخکوب شدم .. ترس تو جونم نشسته بود ..بازهم صدای قدم ها ..ولی اینبار با شتاب وسریع ...با دستم دنبال یه پناه بودم ..یه جایی که دیده نشم .. پام که به مبل خورد پشت نشیمنش رفتم وسنگر گرفتم .صدای قدم ها ازم دور شدن...دور ودورتر .. صدای شلیک همچنان مثل موسیقی متنِ رو فیلم درجریان بود ...اشکام رو پاک کردم وتو دلم به خدا التماس کردم که مسیح رواز دست اون شیطان نجات بده ... نمیدونم چقدر گذشت که صدای شلیک کم وکمتر شد ..تا جایی که کلا قطع شد ...ولی هنوز جرات نداشتم از مخیگاهم بیرن بیام .. میترسیدم ادمهای اقا گیرم بندازن ... بازهم صدای قدم ها ...میومدن ومیرفتن ...ومن تو خودم جمع ترمیشدم ... یعنی اونها کین ..؟نکنه ..نکنه دارن دنبال من میگردن؟ ..ای خدا یعنی میشه پلیسها اقا رو گرفته باشن ..؟ -ایرن ...کسرا ...؟صدای کسراست .. اشکام با سرعت بیشتری چکیدن ..صدام از بغض وترس میلرزید وضعیف شده بود ...اسمشو زیر لب صدا کردم .. -کسرا ...؟ سعی کردم با همون انرژی ای که تو دست وپام باقی مونده از پناه مبل بیرون بیام ...دوباره صداش کردم .. -کسرا من اینجام .. اغوشش وحشیانه من رو تو خودش حبس کرد ..بوی عطر تنش که همیشه بهم ارامش میداد وجودم رو بلعید ...برای یه لحظه دنیام تغیرکرد اون همه ترس وترس ونگرانی حالا شده بود امنیت و امنیت وارامش ... بوی کسرا رو تو سینه ام پر کردم ...واقعا که خوب موقعی به دادم رسیده بود ..درست مثل همیشه ..مثل همهءاون وقتهایی که سر بزنگاه میرسید ... -حالت خوبه ...؟بلایی سرت نیاورد ..؟اذیتت نکرد ؟همین جوری پشت سر هم سوال میپرسید ...-نه ...ولی مسیح رو برد ...اقا .. بعض دوباره گلوم رو گرفت ...چنگ انداختم به لباسش ... -مسیح رو با خودش برد ...نکنه کشته باشدش .. -نه حالش خوبه ...نگرانش نباشه .. -پس اقا چی شد .؟.. -تموم کرد ... یخ زدم ..درست مثل همون اب استخری که یه روزی من رو توش انداخته بود ..تموم کرد ..؟یعنی نفسش قطع شد ؟..درست مثل همون ده باری که نفس من رو تو سینه قطع کرد یعنی تو عرض چند دقیقه یا چند ساعت مرد ... ؟درست مثل روح من که بواسطهءخباثتش کشته شد ...؟ نفسم تازه بالا اومد ...پس مرد ..پس تموم کرد ...چونه ام لرزید ...پس سزای کارش رو دید ...؟پس شرش کم شد ...؟خدایا چقدر مردنش اسون بود ونمیدونستم .. بازوهام به ارومی لمس شد ...-ایرن شنیدی ؟...کابوس هات تموم شد ... بعضم ترکید وتو دستهای کسرا زار زدم ..نمیدونم به خاطر ترس بود یا خوشحالی مردن اقا ...یا شاید هم وداع اخر با شیطان .. نجوا کردم ...-این همه وقت بامن بود ..کابوسش ..خودش ..حالا رفته ...ولی باورم نمیشه ...تو ذهن من هنوز هست ...هنوز هم اون همه ترس تو دلمه ..با کف دست پشتم رو نوازش کرد -اروم خانمی ...اروم ..همه چی تموم شده ...اون مرده ... سردم بود ...تمام هیجان وترس گذشته سُستَم کرده بود ..دوست داشتم فقط از این جا برم ودیگه برنگردم ..اینجا قبرستان زندگی وجوونی من بود ..نجوا کردم -منو از اینجا میبری ..؟ احساس کردم صداش مثل من بغض دار شد .. -اره که میبرم ..پاشو بریم خانمی .. از جام بلند شدم وبهش گفتم .. -یه روزی باید همه چیز رو برام تعریف کنی ..اینکه تو کی هستی؟ ...اینکه چرا بهم دروغ گفتین ...؟ شنیدی کسرا ..؟-باشه باشه میگم همه رو میگم .. درسالن رو که بازکرد لرز تو جونم نشست ..یه پتوی گرم دورم پیچیده شد ... با کمک دستهای کسرا از پله ها پائین رفتم ..شمارششون رو از حفظ بودم ... صدای برگهای ریخته روزمین ...خدا رو شکر که دیگه از این جهنم راحت شدم .. هوا پرشده بود از بوی باروت همهمه بود وهمهمه .. -اقا چه جوری مرد ..؟ یه لحظه وایساد .. -همین جا مرد ... من هم وایسادم ... -همین جا ..؟مگه اینجا کجاست ...؟ -استخر .. پس انتقامم رو گرفتن ...دلفین های ملوس ..کاشی های ریز ریز ...ممنونم ازتون ...قدم هام راه افتادن ..دوست داشتم برم وهمه ءاین تلخی ها رو پشت سر بذارم ..اقا وسایه اش دیگه نیستن ...دیگه رفتن ...حالا نوبت به زندگی من رسیده .. سوار ماشینم کرد ..اونقدر صدا دورو برم بود که نمیتونستم حدس بزنم اونجا چه خبره ... درحال حاضر فقط وفقط دستهای قوی کسرا بود که دلم نمیخواست حتی یه لحظه رو هم بدون اونها سر کنم ...
*قول بده *آنی :ایرن ..؟مسیح میخواد ببینتت -به هوش اومد ؟ صدای خش دار انی چنگ انداخت به بند دلم ... -اره میخواد تو رو ببینه .. ازجا بلند میشم که دست انی رو میگیرم .. -حالش خوبه آنی ..؟ سکوت تلخ جواب منه .. -آنی ..؟ -بهتره خودت باهاش حرف بزنی .. یه سری لباس تنم میکنه و یه کلاه هم رو موهام میکشه .. صدای دستگاههای اطاق مراقبت های ویژه تو سرم پژواک میشه ... دلم به درد میاد ..اصلا نمیتونم باورکنم از دیروز تا الان چی به سر مسیح اومده .. اونجوری که کسرا میگفت اقا مسیح رو گروگان میگیره بلایی به سرش نمیاد ..ولی ریه های چرک کرده اش اخر سرکار دستش میدن وراهی بیمارستانش میکن انی من رو میشونه رو صندلی ..اروم اسمش رو نجوا میکنم .. -مسیح ..؟ -جان مسیح ..؟ صدای خش دارش که ازته سینه اش به گوشم میرسه ..چشمهام رو پرازاشک میکنه .. دنبال دستهاش میگردم ..دوست دارم مثل همیشه دستهای گرمش رو لمس کنم .. -چی شدی تو ..؟چرا صدات این قدر خرابه ..؟ -خوبم عزیزم ..کنار تو که باشم خوبم ... دستش رو تو دستم میذاره ... -منو میبخشی ایرن .. انگشتهام رو دور دستش مشت میکنم .. -اره چرا نبخشم ...؟ -به خاطر دروغ هام ..-تو دروغ نگفتی ... -اره ولی حقیقت رو هم ....نگفتم .. -من بخشیدمت مسیح ..خودتو ناراحت نکن .تو بیشتر از اینها به گردنم حق داری .. -ایرن ...؟ اشکم چکید ..صدایی نمونده بود تا با همون تن قشنگش اسمم رو واگویه کنه .. -جان ایرن ...؟ -اگه یه روزی چشمهات دوباره دید قول میدی که ازم زده نشی ..؟ -چی میگی مسیح ...؟چرا باید ازت زده بشم ..؟ -دلیل نپرس فقط قول بده .. مسیح تو رُستَمِ قلب منی ..همیشه هم میمونی ..اگه زشت باشی ..سیاه باشی ..حتی کچل ... یه لبخند میزنم وادامه میدم .. -بازم تو قلب من تکی .. -دوستم داری ایرن ..؟ یه قطره اشک دیگه هم میچکه ..ناخواسته جوابش رو میدم -دوستت دارم مسیح .. روی دستم رو میبوسه ...قطرهءاشکش روپوست دستم میریزه ..اشکام شدیدتر میبارن ..چرا بوی وداع میاد ..؟ -مسیح زود خوب شو ..باشه ..؟ -باشه ..فقط تو یه قول دیگه به من بده ..؟ -چی ..؟ -چشمهات رو عمل کن .. -نه مسیح...من که به تو گفتم نمیتونم دوباره امید ببندم وبعد هم امیدم ناامید بشه .. -ولی اینبار فرق میکنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۳۹ عصر
..به خاطر من ایرن .. انگشتهام رو تو دستش میگیره و تک به تک میبوسه ..تک به تک داغ میزنه ...تو دلم نجوا میکنم .. -اینکارو نکن ..دلم رو بیشتر از این ریش نکن .. -ایرن قبول کن تا ر احت باشم ...-چرا راحت باشی ..؟مگه قراره چه اتفاقی بیفته ..؟-ایرن بهم قول بده .. -اول بگو قراره چی بشه ...؟ -نمیتونم ...نفسش داره ته میکشه .نفس من هم .. -ایرن به خاطر من ...به حرمت این همه وقت کنار هم بودنمون .. بغضم دوباره سرباز میکنه ..چرا؟ ..واقعا چرا بوی وداع میاد ...؟-باشه به خاطر تو ..به خاطر نشکستن حرمت این روزها ..باشه عمل میکنم ..به شرط اینکه تو هم زود خوب بشی ... -میشم ایرن ..بالاخره از این درد خلاص میشم .. با تجسم روزهای خوش اینده لبخند میزنم ...اشکام رو پاک میکنم ودستش رو دوباره تو دستم میگیرم .. -وای مسیح... یعنی میشه من اون روز رو ببینم ..؟اینکه تو خوب شی وچشمهای من هم سلامت بشن .. -چرا که نه ..؟فقط قولت یادت نره .. -باشه قول مردونه میرم .. آنی :ایرن بسه دیگه ..مسیح باید استراحت کنه .. برمیگردم به سمت مسیح .. -مسیح زود خوب شو باشه ..؟ دستم رو میبوسه ..بازهم پوست دستم از اشک چشمش خیس میشه ...-باشه .. با کمک انی بلند میشم .. -ایرن قولت یادت نره .. با لبخند میگم -تو هم قولت یادت نره ..زود برگرد پیشم .. از اطاق خارج میشم واز ته دل دعا میکنم که مسیح به قولش عمل کنه ..
*آمدی جانم به قربانت * با بوی مامان شریانهای صورتم رگ به رگ شد ..این همه مدت چه جوری سرکردم ..بی اغوش گرمش ...؟ -ایرن من ..دخترکم ..فکرکردیم مردی ..؟فکر کردیم ....؟چه بلایی سرت اوردن عزیزکم ..؟سرچشمهات ...؟ گریه اش به های های گریه تبدیل میشه .. دوباره بوش میکنم ..میخوام تا عمر دارم ذخیره داشته باشم .. -گریه نکن مامان ..حالم خوبه .. -ولی چشمهات .. -به جاش زنده ام ..دوباره پیشتم .. -اره عزیز دلم شکر خدا که پیشمی .. -ایرن ...؟ (صدای باباست ..؟ولی چرا اینقدر پیر ...؟) -بابا ..؟ -جان دلم ..؟کجا بودی موش موشی من ...؟ وقتی تو بغلش کشیده میشم ..تازه میفهمم که بودنش چقدر خوبه ونبودنش چقدر بد ...چقدر قویه ..چه پناه خوبیه ...درست مثل مسیح که تو این مدت پناهم بوده ..بغض گلوم رو میگیره .. یه سوال تو ذهنم رژه میره ..چرا اغوش با اغوش فرق میکنه؟ ..چرا تو اغوش مامان قوی میشم ..بهش دلداری میدم ..ولی تو اغوش بابا ..میشم همون ایرن شکسته که قدمهاش نای حرکت نداره ..؟ -ایرما ...؟ایرما خواهری ..صورتش خیسه ...با انگشتهام اشکاش رو پاک میکنم ..-برام گریه نکن خواهری ..زود خوب میشم ..خوب خوب .. حرفی برای گفتن نداره ..هردومون نداریم ..لمس ودراغوش گرفتن کافیه که بفهمیم بعد از این همه سختی چقدر وجودمون برای همدیگه غنیمته .. ......... -ایرن هنوز نمیخوای بگی چه بلایی به سرت اوردن ..؟ -گفتن نداره ..حتی دوست ندارم خاطره هاش رو هم بازخونی کنم .. -صورتت خیلی تغییر کرده ... -چند تا عمل زیبایی داشتم .. یه نفس از ته دل میکشم وبالشتم رو بغل میکنم .. -جات این چند وقته خیلی خالی بود ..مامان هرشب تو رختخواب تو میخوابید .. -بیچاره مامان ...-نه بیچاره بابا ...باز مامان با گریه خودش رو تخلیه میکرد ولی بابا ..نه ..بابا وضعش خیلی خراب بود ..تو ندیدیش.. از دوریت پیر شد .. اشکی از گوشهءچشمم سرازیر شد ..-منم پیر شدم ایرما .. -چقدر عوض شدی خواهر کوچولو .. -اونقدر زجر کشیدم که آبدیده شدم .. -شنیدم یه پلیس نجاتت داده .. -اره تو این مدت خونهءاون ها بودم .. -ایرن ..؟ -هوم ..؟ چشمهام داره گرم میشه ..خاطره های خوش کودکی دوباره برگشتن .. -خوشحالم که برگشتی ... زیر لب نجوا میکنم ..-من هم خوشحالم که برگشتم .. ...........*نگاهی تازه *دکتر شونه ام رو لمس میکنه .. -برای عمل اماده ای ..؟ دروغ چرا ..اماده نبودم ..ولی تو بگو چاره ای جز عمل داشتم ؟؟...نه ..درضمن به مسیح قول داده بودم ..قول دادم که عمل کنم ..یاد مسیح ولحظه های اخر ...تو ذهنم جون گرفت .. یعنی الان کجاست ؟..کاش میتونستم به کسرا زنگ بزنم ..ولی شماره ای ازش نداشتم ..اون بی معرفت هم من رو تنها گذاشت .. (مسیح؟؟ پس تو کجایی ..؟تویی که میگفتی دوستم داری ..؟تو یی که همیشه به فکرم بودی ..؟کجایی مسیح ..؟دلم برای بوی خاک دستهات تنگ شده ...) -بریم ایرن ..؟؟صدای نگرانه مامانه .. -مامان من میترسم ... دستش رو رو گونه ام گذاشت .. -نترس دخترکم ..دکتر خیلی به این عمل امیدواره ...میگفت قرنیه های پیوندی یکیشون خوبه ویکی عالی ...ایشالله هردو پیوندت بگیره ومشکلی پیش نیاد .. -ولی اخه من باید بدونم این چشمها مال کیه ... -یه داوطلب ...یه انسان ..چه فرقی میکنه ..تو بهشون احتیاج داری .. -اگه گروه خونیم بهش نخوره چی .. ؟صدای دکتر که از بیخ گوشم اومد باعث شد سربرگردونم .. -نه دخترم عمل پیوند برخلاف عمل های دیگه احتیاجی به شباهت گروههای خونی نداره ...فقط باید قرنیه سالم باشه ..که خداروشکر یکیش درحد عالیه ویکیش درحد خوب ...این میتونه موفقیت عمل رو تضمین کنه .. -اون کسی که صاحب این چشمهاست ...(یه مکث) ...مرده ..؟ نفس عمیق دکتریه چیز رو بهم میگفت ... -اره فوت کرده ..؟ -مرگ مغزی شده ..؟ -نه دخترم ...برای پیوند قرنیه احتیاجی به مرگ مغزی نیست ..تا بیست وچهار ساعت بعد از مرگ طبیعی هم میشه قرنیه رو پیوند زد .. یه لبخند کج وکوله میزنم ....چاره ای هم دارم ..؟قول دادم ..باید رو قولم بمونم ..به خاطر مسیح ..به خاطر خودم ..به حرمت روزهایی که نجاتم داد -بریم مامان ..از جا که بلند میشم زمزمه میکنم ...(دلم برات تنگ شده مسیح ...پس چرا پیشم نمیایی ..؟)
*معنی گل پرپر*نشستم کنار سنگ قبر ..دست کشیدم رو نوشته ها ..اسم مسیح رو سنگ سیاه قبر میدرخشیدوتیرهءپشتم رو لرزوند مسیح این زیر بود ..؟زیر این سنگ سیاه ..؟تو این برهوت تنهایی ...؟گلهای رز قرمز رو روی سنگ قبر کنار اسمش گذاشتم .. -سلام مس... بعض نذاشت اسمش رو کامل بگم .. اشکام جاری شد ..باورم نمیشد ..باورم نمیشد ...با یأس نالیدم ..-تو چی کار کردی مسیح ..؟چی کار کردی ..؟اخه این چه کاری بود ..؟اصلا چرا ..؟مگه من کی بودم ..؟چی بودم ..؟چرا ؟..چرا اینهمه برام فداکاری کردی ..؟چرا پای همهءبدبختی های من وایسادی ..؟ بغضم ترکید ..از ته دلم با همون سینهءسوخته داد زدم .. -چرا من رو مدیون خودت کردی ..؟چرا چشمهات رو بهم دادی ..؟اصلا چرا رفتی که بخوای چشمهاتو بهم بدی ..؟ مگه تو قول ندادی ..؟مگه دستم رو فشار ندادی و باهمون صدای خس خس سینه ات قسم نخوردی که زود خوب میشی ..؟مگه من به قول ام عمل نکردم ..؟ پس تو چرا زدی زیر حرفت ..؟زیر پیمانت؟ ..نامردی کردی مسیح ...گولم زدی ..ازم قول گرفتی که خودت رو قصابی کنی ؟..که زیر این خاک بدون چشم بری ..؟اخه چرا ..؟چرا ..؟اشکام میریخت ...اشکام از چشمهای مسیح میریخت ..-حالا من با چشمهای تو چی کار کنم ؟...زار بزنم برای صاحبشون ..؟چه جوری دلت اومد ..؟چه جوری دلت اومد تنهام بذاری ..؟ گل اول رو برداشتم وبو کردم .. -یادته ..یادته یه عالم گل تو دستهام گذاشتی ..یادته ازم معنی گل سرخ رو پرسیدی ..؟ حالا برات گل سرخ اوردم ..یه عالم گل سرخ ..تو معنی شون رو برام بگو تا حفظ بشم .. -مسیح ..؟زود از پیشم رفتی بی معرفت ..دوست داشتم تا عمر دارم چشم نداشته باشم... ولی تو کنارم باشی ..پیشم باشی .. گل رز رو پرپرکردم ورو سنگ قبر ریختم .. -حالا یه سوال بپرسم مسیح ..؟معنی گل سرخ پرپر شده چی میشه ..؟من معنی گل سرخ رو گفتم حالا تو بهم بگو ..این یه جواب رو بهم مدیونی مسیح ...گل پرپر یعنی چی ..؟یعنی عشق مرده ..؟یعنی دردِ تو دل ..؟ -یعنی من ومسیح ... -کسرا ..؟؟؟؟؟ نشست کنارسنگ قبر وشروع به فرستادن فاتحه کرد .. برای اولین بار بعد از این همه وقت به صورتش خیره شدم ..دوست داشتم مرد ذهنم رو با مرد رو به روم مقایسه کنم ..صورتش مردونه بود ..نه قشنگ نه زشت ..موهاش ..موهاش عین موهای شبح تو ذهنم بود ..لغزان وچین وشکن دار .. نگاهم رو صورتش چرخید وبه مثلث میون چونه اش رسید ..شبح ذهن من هم این جوری بود ..نگاهم پائین تر اومد ورو دستهاش استپ کرد .. دستهاش ..دستهای کسرا ..همون دستهایی که یه روزی ازشون اویزون بودم ..همون دستهایی که یه وقتهایی مهربون میشدن ودراغوشم میگرفتن و...یه وقتهایی سرد میشدن وسنگدلانه تنبیهم میکردن .. -خب چه طورم ..؟ نگاهم تو چشمهاش قفل شد ... مرد ذهن من چشم نداشت ..ولی چشمهای کسرا ...؟چقدر شفاف بودن ..انگار که تو حفرهءچشمهاش کشیده میشدم .. -با مرد تو ذهن من فرق داری .. -این بده یا خوب ..؟ -نمیدونم ..ولی باهات غریبه نیستم .. یه لبخند قشنگ گوشهءلبش نشست .. لبخندش رو بلعیدم ..این مرد کسراست ..مرد همیشه در پس پرده .. -تو هنوز به من بدهکاری .. ابروهاش بالا پرید .. -چه طلبی ازم داری که خودم نمیدونم ..؟ اشکام رو با دستمال پاک کردم ودوباره یه فاتحه خوندم ..با دست گلهای پرپر ودور اسم مسیح پرکردم وبلند شدم .. (خداحافظ مسیح ..ممنون به خاطر لطفی که درحقم کردی ولی ای کاش نمیکردی ..ترجیح میدادم رو قولت میموندی.. به جای اینکه من رو قولم بمونم ...) نگاهم رو از سنگ قبر گرفتم ..کسرا هم پشت بندم بلند شد .. -جوابم رو نمیدی ..؟ -قراربود همه چی رو برام تعریف کنی ...هرچی رو که میدونی .. -هنوز هم دلت میخواد بدونی ..؟ -اره بهم بگو ..هرچی که مربوط به تو ومسیح و...(یه نفس سنگین )..اقاست .. حتی اسمش هم سنگین بود .. -باشه من دراختیارتم .. -پس اول از همه من رو ببر به خونهءمسیح .. -ایرن ...؟؟ -بریم کسرا خیلی چیزها هست که دوست دارم به یادشون بیارم ...
*رج زدن خاطره ها *در حیاط رو که باز کرد ..کلی خاطره به سمتم سرازیرشد ..خاطره هایی که تصویر نداشتن بلکه فقط بعد وفضا بودن ..چشمهام رو بستم وراه افتادم ..ده قدم شمردم ..دم تک نیمکت باغ بودم ..چشمهام رو باز کردم ونیمکت چوبی رو با سرانگشت لمس کردم ..نگاهم به پله ها رسید ..-چقدر از این چند تا پله میترسیدم ..تا حالا صد دفعه ازشون افتادم ...-اره یادمه ...یه بار چنان کله پا شدی که دلم میخواست یه چند تا کشیدهءابدار بهت بزنم ..خیلی خودم رو کنترل کردم که نیام سروقتت ..پله ها رو بالا رفتم ..درهال وباز کردم وخونه ...خونهءمسیح ...جلو روم قد کشید ..مبل ها همون طوری تو گوشه گوشه ءخونه نامرتب ومضحک چیده شده بود ..اونقدری که هرسری باهاشون تصادف میکردم ودست وپام کبود میشد مسیح هم به تب وتاب افتادتوی اون لحظه هایی که کور بودم این کار مسیح واقعا برام لذت بخش بود چون خیلی راحت میتونستم تو خونه حرکت کنم ..ولی الان که با چشمهام خونه رو میدیدم واقعا منظرهءبدی بود ..وسط سالن خالی واطرافش پراز مبل وصندلی بود ..(مسیح ...دلم برات تنگ شده لعنتی ..)پاهام بی اراده به سمت اطاقم میرفت ..دروکه بازکردم ..چشمهای مسیح همه چی رو بلعید ..میز کنار در ...تخت رو به پنجره ..میزتوالت ..ودراخر پردهءبالکن ..پرده رو کنار زدم ورفتم تو بالکن ..تمام حیاط زیر پام بود ..جلوتر رفتم ..بازهم جلوتر ..نرده های بالکن روبه روم ردیف شد ..همون نرده هایی که یه بار تنها پنهاهم شدن ..-یادته کسرا ؟..تویِ قسی القلب یه دفعه من رو ازهمین نرده ها اویزون کردی ..حقته الان به چهار میخت بکشم ..یه خندهءقشنگ دیگه کرد ..چرا تا حالا خندهءکسرا رو تو ذهنم نقاشی نکرده بودم ..؟-حقت بود ..اونقدر مفلوک وبدبخت شده بودی که واقعا ازته دلم میخواست پرتت کنم پائین ...اخم هام تو هم شد ..خودم رو اویزون نرده ها کردم ...فاصلهءزیادی تا زمین نداشت ولی تو اون لحظه هایی که چشمهام نمیدید واویزون مچ دستم بود به نظرم فاصله اش از زمین تا اسمون بود ..-من داشتم از ترس سکته میکردم لازم نبود پرتم کنی ...بازهم یه لبخند دیگه جوابم شد ..برگشتم واز پشت به نرده ها تکیه دادم ..-خب بگو ..با یه حالت معذب دستی به موهاش کشید ..تارهای سیاه موهاش از لابه لای انگشتهاش لیز خورد ..-ازکجا بگم ..؟-از اولش ..چند وقته من رو میشناسی ؟..مسیح وانی رو ؟..پیش اقا چی کار میکردی ..؟اصلا تو چی کاره ای ..؟اسمت واقعا کسراست ..؟همون صندلی ای رو که من همیشه روش میشستم رو عقب کشید ونشست ..-خب اولین سوال ..اسم اصلیم کسراست ...بهت دروغ نگفتم ..ولی منصور من رو به اسم ضیاءمیشناخت ..چشمهام گرد شد ..-تو تو ؟..ضیاءتویی ...؟اره ..؟شونه ای بالا انداخت ..-اره منم ..-میدونی تا حالا دو بار من رو نجات دادی ...؟-چهار بار ..چشمهام ریز شد ..-چرا چهار بار ..من همه اش دو بارش رو یادمه ..؟دستی رو که رو میز بود رو مشت کرد ..-لازم نبود همه چی رو تو بدونی ..دوباره کلافه شده بود ...-بهتره راجع بهش حرف نزنیم ..-یعنی اون کسی که شب اخرمن رو اش ولاش از دست اقا بیرون کشید تو بودی ..؟-اره ..-اصلا تو کی هستی ..؟-سروان کسرا سپهری ..-پلیسی ...؟-با اجازتون ..-چه جوری تونستی تا این حد به اقا نزدیک بشی ..؟ابرویی بالا انداخت ..-به سختی ..-خب چرا من رو نجات دادی ..؟ممکن بود خودت تو خطر بیفتی ..؟-شب اخر رو یادته ..؟همون شبی که ..یه مکث کرد ..یادم بود ..شب مرگ چشمهام رو خوب به یاد داشتم ..یه نفس سنگین کشید انگار که براش سخت بود ..-همون شبی که لباس شرابی پوشیده بودی ..با اون پرهای رنگی روی موهات ...سرش رو بالا اورد ..نگاهش خاص بود ..یه جوری که انگار برگشته به همون شب ..همون شبی که من شرابی پوش بودم با کلی پرهای سفید وشرابی ..-اره مگه میشه یادم نباشه ..؟-خب اون شب من هم بودم ..البته جایی که من بودم خیلی تاریک بود ..ولی تو من رو دیدی ..نگاههای کنجکاوم رو دیدی...راستی اصلا من رو چه جوری دیدی ..؟اصلا چرا اینقدرکنجکاو بودی که من رو ببینی ...؟چرا وقتی منصورحواسش به تو نبود بهم نگاه میکردی ..؟-چون برام عجیب بودی ..همه میگفتن میخندیدن ولی تو فقط تو سایه وایساده بودی ..نه گیلاس مشروب دستت بود ..نه سیگار ..نه دستت تو دست زنی بود ...هیچی ..تو فقط وایساده بودی وبین اون همه ادم به من نگاه میکردی ...با اینکه نمیدیدمت ولی سنگینی نگاهت رو قشنگ حس میکردم ..-من خیلی وقت بود که میخواستم فراریت بدم ..میدیدم با اینکه منصور اذیتت میکنه بازهم کوتاه نمیایی وتسلیم نمیشی ولی نمیشد ..اون شب هم اومدم سراغ منصور تا شاید کاری پیش ببرم ولی ..دندونهاش رو رو هم سابید ..-وقتی منصور رو با اون زخم تو پهلوش دیدم مطمئن بودم که کشتت ..وقتی هم که چشم بهت افتاد انگار که یه جنازه دیدم ..خیلی خودمو کنترل کردم که نپرم رو منصور وخفه اش نکنم ..تمام صورتت خونی بود نزدیکتر که اومدم چنان خونی از کاسهءچشمهات میرفت که انگار حمام خون راه افتاده بود ..اگه همون لحظه ازم میپرسیدن که به نظرم مردی یا زنده ای؟ بدون مکث میگفتم تموم کردی ..تو رسما یه جنازه بودی ..ولی نبضت رو که گرفتم نفس راحتی کشیدم ...توی جونور زنده بودی ..)خنده ام گرفت ..الحق که اسم برازنده ای بود... کسی که بعد از اون همه زخم زنده بمونه کم از جونور نیستاز نرده ها سوا شدم واز کنارش رد شدم..دلم هوای اطاق مسیح رو کرده بود ..دستم رو دستگیرهءدر ثابت موند ...دلم میتپید بی جهت بود یا نبود رو نمیدونستم ولی ...میتپید ..چشمهام رو بستم ..یه نفس عمیق کشیدم واروم دستگیره رو پائین دادم ..درباز شد واطاق مسیح ...بوی مسیح ...خاطرات مسیح زنده شد ..عین اطاق من بود ..با تفاوت یه میز کامپیوتر ..بالکن نداشت ..ولی پنجرهءقدی دلبازی تمام اطاق رو روشن کرده بود ..
*چهره ها *بارون میومد وصدای شرشربارون با اهنگ ستایش مرتضی پاشایی دل ادم رو اروم میکرد .. (دوباره نم نم بارون ...صدای شرشر ناودون ..دل بازم بی قراره .. دوباره رنگ چشاتو ..خیال عاشقی با تو .این دل امون نداره نداره نداره ...) تو اهنگ غرق بودم ولذت میبردم .. -ایرن ..؟ -هوم ..؟ -صورتها چقدر برات مهم ان ...؟ -منظورت چیه ..؟ -منظورم اینه که چهرهء یه ادم مثل من چقدر مهمه ...؟میتونه رو نظرت تاثیر بذاره ..؟ -اگه تا قبل از این جریانها ازم میپرسیدی میگفتم صورت مهمه ..ولی الان میبینم سیرت مهمتره .. کسایی رو تو این چند وقته دیدم که برخلاف خوش چهره بودن... ذاتشون پلید بود ..زنهای فرشته مانندی رو دیدم که ذاتشون نجس بوده ...مثل حبیب ... صورتش خوب بود شاید اگه نمیشناختمش حتی میگفتم عالیه ولی نبودمسیح... حبیب یه زالو بود ..یه اشغال ... یه خوک ...یه کفتار... یه لاشخور ...هرچی بود ادم نبود ... (شبام و خواب نوازش... دوباره هق هق وبالش ..گریه یعنی ستایش ..ستایشِ تووچشمات ..دلم هنوز تورو میخواد.... دل بازم پرزده واسه عطر نفسهات .....) -ولی شماها ..شماها سیرتت خوبی دارید ..تو... انی وکسرا ...ندیدمتون ولی ادمهای خوبی هستید حتی اگه زشت هم باشید برای من همون ادمهای خوب باقی میمونید . ........سرک کشیدم تا یه عکس ازش پیدا کنم ..یه عکس ازتکیه گاه این چند ماه ...ولی نبود ..نه رو میز کامپیوتر ..نه بالای تخت ..نه حتی رو پاتختی ودیوار ..هیچ عکسی نبود .. -دنبال چی میگردی ..؟ -یه عکس از مسیح .. -نیست ...دنبالش نگرد .. متعجب برگشتم به سمتش .. -چرا ..؟ -خود مسیح خواست که هرچی عکس داره جمع کنیم .. (یعنی چی ..؟چرا ..) برگشتم سمتش ..-چرا ؟ چرا همهءعکسهاش رو جمع کرد ...؟ -چون نمیخواست تو ببنیشون .. کم کم داشتم عصبی میشدم ..همهءسوالهای من رو با یه نیم خط جواب میداد .. -خب چرا نمیخواست ..؟ -اینهمه کنجکاوی برای چیه ..؟بهتره به نظرش احترام بذاری .. -کــــــــــسرا ..؟ عصبانی شده بودم ..من فقط یه دلیل قانع کننده میخواستم .. -چیه ..؟ -چرا ..؟ کلافه پوفی کشید ورو چرخوند .. -کســـــــــــــــــرا ..؟ -خیل خب ...باشه خودت خواستی ...مسیح ..صورت عادی نداشت ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۴۰ عصر
اَداش رو دراوردم ..
-یعنی چی که صورت عادی نداشت ..؟ 
یه نگاه ناراحت بهم کرد ..دوست نداشت بگه ..اخه چرا ..؟ 
یه نفس عمیق دیگه کشید وخیره شد تو چشمهام ...بالاخره تصمیمش رو گرفت که بگه ... 
-تمام گردن مسیح به اضافهءشونه وپیشونیش سوخته بود .. 
-چی ..؟ 
وارفتم .. 
-مگه میشه؟ ..من خودم صورتش رو لمس کردم ..پوستش سالم بود ..چرا بهم دروغ میگی ..؟ 
-مسیح چند تا عمل زیبایی کرده بود ..پوست گونه وصورتش تا پیشونی خوب شده بود ولی به خاطر جراحت نه مژه داشت نه ابرو .. 
پوست گردن وپیشونیش هم پوست جدید رو قبول نکرد وهمون جوری موند ..ایرن... صورت مسیح خیلی افتضاح تر از این چیزیه که دارم بهت میگم .. 
-پس به خاطر همین میگفت با دیدنش زده نشم ..؟ 
کسرا نفسی تازه کرد وسری تکون داد ... 
-چرا بهم نگفتید ..؟ 
-تو نمیدی ..دلیلی نداشت که بدونی ..درضمن خود مسیح نمیخواست که بفهمی .. 
-پس به خاطر همین همیشه دستمال گردن داشت ؟..به خاطر همین عکسهاشو جمع کرده ؟...
بغض گلوم روگرفت .. 
-بیچاره مسیح .. 
از رو تخت بلند شدم ..دلم ریش شده بود وطاقت موندن تو اطاقش رو نداشتم ..

(اطاقم عطر تو داره ..دلم گرفته دوباره ..کارمن انتظاره ..
یه عکس ودرد دلهام و ..میریزه اشک چشمهامو ..غم تمومی نداره نداره نداره )
بی اراده به سمت حیاط راه افتادم و روی تک نیمکت حیاط نشستم .. 
-مسیح رو از کجا میشناختی ؟..
کنارم نشست ودستهاش رورو پشتی نیمکت باز کرد یکی پشت من ...یکی دیگه ازاد .. 
-وقتی وارد باند منصور شدم مجبور بودم خودم رو یه جوری بالا بکشم ..مسیح رو دیدم وبواسطهءدوستی با اون به منصور نزدیک شدم ..منصور علارقم تمام حرفهاش یه جورهایی از مسیح حمایت میکرد ..ولی مسیح نه . 
منصور هم که دید من هوای مسیح رو دارم و مثل خودش مراقبشم ...دلش باهام نرم شد ومن رو پذیرفت .. 
-پس چرا بعد از اینکه جنازه ام رو پیدا کردی من رو اوردی اینجا ..؟ 
-این باغ مال مادر مسیحه ..هیچ کس حتی خود منصور هم اینجا رو به یاد نداشت ..ولی من بواسطهءمسیح اینجا رو یاد گرفتم .. 
اوردمت اینجا چون عقل جن هم به اینجا قد نمیداد ..کی فکرشو میکرد که تو پیش پسر ناتنی منصور باشی ...؟ 
-مسیح میدونست پلیسی ...؟ 
-اره از همون اول فهمید ...وقتی دید که دارم کلی جلز وولز میکنم که یه جوری وارد حریم منصور بشم ....دوزاریش افتاد وبعد هم کمک کرد ..مسیح زخم خورده ءمنصور بود .. 
مثل اینکه تمام سوختگی های مسیح به خاطر سهل انگاری منصور بوده ...) 
دوباره یخ کردم ...منصور بی همه چیز حتی از پسرناتنی خودش هم نگذشته بود 
-این جوری که خودش تعریف میکردتقریبا ده پونزده سال پیش تو یه لج ولجبازی گروهی یکی از رقیب های منصور خونه اش رو که از قضا مسیح ومادرش هم توش بودن اتیش میزنه ..که به اصطلاح خودشون زهر چشم بگیرن ... 
مسیح میسوزه وریه هاش اسیب میبینه ومادر مسیح جلوی چشم های مسیح گُر میگیره وخاکستر میشه 
برای بار هزارم تو دلم مینالم .. 
(بیچاره مسیح ...) 
-اون موقع ها مسیح خیلی کوچیک بوده منصور دچار عذاب وجدان میشه ویه جورهای دنبال کار مسیح رو میگیره ..حتی نصف عمل ها رو هم اون به روی صورت مسیح انجام میده .. 
به خاطر همین بود که منصور برخلاف تمام کارهای مسیح بازهم هواش رو داشت ..منصور مسیح رو مثل پسر خودش دوست داشت 
نفسی از ته سینه میکشم وبغضم رو قورت میدم .. 
تو دلم نجوا میکنم .. 
ممنونم مسیح که با جمع کردن عکسهات خودت رو برام قوی نشون دادی ... 
مسیح تو ذهن من بدون سوختگی ودرد بود ..مسیح... تنها پناه من... تو تصویرهام همونجوی قوی بوده ومیمونه ..ممنونم ازت مسیح 
از جام بلند میشم ..این خونه رو با خاطرات بد وخوبش رها میکنم ... 
باید برم.. زندگی با چشمهای مسیح هنوز ادامه داره .. 
کنار کسرا میشینم واستارت میزنه ..افتاب داره غروب میکنه وچشمهای مسیح رنگهای زیبای خلقت رو تماشا میکنن ... 
******* 
دم خونه وایساد ..
گوشیت رو بده ...گوشیم رو که دادم دستش ...یه سری شماره زد وگفت ... 
-این شمارهءمنه به اسم کسرا سیوش کردم ..اگه یه موقع کاری داشتی... 
-مثلا چه کاری ...؟ 
-نمیدونم هرکاری من هستم ..مسیح تو رو دست من سپرده .. 
(امان از دست مسیح وکارهاش ...) 
-من دیگه حالم خوب شده ..میتونم از پس خودم بربیام .. 
کلافه رو فرمون ضرب گرفت .. 
-گفتم اگه کاری داشتی .. 
اخم هام رو تو هم کردم .. 
-امیدوارم صدسال سیاه کارم به تو وپلیس گیر نکنه .. 
نگاهش رو صورتم چرخید ورو چشمهای مسیح ثابت شد ... 
-ولی من امیدوارم نه به خاطر پلیس بودنم ..بلکه به خاطر یه ذره دلتنگی یه وقتهایی حالی ازم بپرسی .. 
حرف چشمهاش رو میخوندم ..؟یا نه ؟شاید هم نمیخواستم بخونم ... 
جوابش رو بدم؟؟ ..بگم ممکنه دل من هم مثل تمام روزهای قبل برات تنگ بشه؟؟ ..یا نه حرفی نزنم .؟؟. 
چرا نگاهش هر لحظه یه رنگی بود ..؟چرا رنگین کمان رنگ بود ...؟چرا نمیتونستم چشمهای مسیح رو از باتلاق چشمهاش بیرون بکشم ...؟ 
سینه ام سنگین شده بود ...باید میرفتم ..اگه میموندم بعید نبود که اب بشم زیر اون همه رنگ وحس توی چشمهاش .. 
چشمهام رو بستم ورو گرفتم ... 
-من باید برم ..خداحافظ ... 
جوابی نداد یا شاید هم داد ومن نشنیدم ..
چون زودتر از اون که جوابی بشنوم از ماشین پیاده شدم ودروبا کلید بازکردم ..درد مسیح هنوز به قلبم نیشتر میزد ..
*التماسهای بی تاثیر*
هنوز داشتم التماس میکردم .. 
-نه اقا تروخدا رحم کنید ..اشتباه کردم ببخشید ...تروخدا هرچی میخواید بهتون میدم ولی بهم کار نداشته باشید .. 
دکمه های پیرهنش رو دونه به دونه بازکرد اشکام بیشتر بارید ..نفسم بیشتر به خس خس افتاد .. 
-اقا تورو جون زن ودخترتون ..تروجون مادرتون اینکارو با من نکنید .. 
لباسش رو به کل از تنش دراورد وبه سمتم اومد .. 
دوراطاق چرخیدم وزار زدم ..چرخیدم والتماس کردم .. 
-اقا توروخدا من غلط کردم ..دیگه از این گوه های زیادی نمیخورم .. 
دستهام رو رو هم سائیدم وبازهم زار زدم .. 
-توروجون عزیزتون بذارید برم .. 
اطاق ته کشید که مرد کت وشلواری بهم رسید وموهام رو از پشت چنگ زد ..سرش رو به گوشم نزدیک کردونفسش رو تو صورتم به شدت دمید .. 
-چیه؟ ..چند روز پیش که خوب بلبل زبونی میکردی ..؟حالا از چی میترسی ..؟تو که دنبال حقت بودی ..؟باید درک کنی که منم دنبال حقمم .. 
به دستی که موهام رو چنگ زده بود اویزون شدم .. 
-اقا توروخدا نه ..بذار برم ..مامانم نگرانمه..قول میدم هیچی نگم ..قول میدم هرچی دارم وبراتون بیارم ..اذیتم نکن ..توروجون عزیزت 
کشیدن موهام بیشتر شد وهمونجوری که موهام تو دستش بود من رو کشید وپرت کرد رو تخت .. 
خواستم از سمت دیگه تخت پائین برم که مثل یه حیوون رو تمام بدنم چمبره زد .. 
-راستی بهت گفتم تو این لباسها خیلی خوشگل شدی ...؟ 
با مشت ولگد سعی کردم ازش فاصله بگیرم ..ولی مرد سر تراشیده خیلی راحت مهارم کرد .. 
پاهام رو حبس کرد ودستهام رو تو یه دست گرفت ..زارمیزدم ..التماس والتماس و...التماس .. 
-اینکارو با من نکن ..بی ابروم نکن .. 
ولی نمیشنید ..قوی وپرزور بود ومن مثل یه جوجهءهراسون هیچ راه فراری نداشتم .. 
درد بود ..زجر وننگ وبی ابروگی ...نجاست ...کثافت وهوس ... 
نعره زدم ..زار زدم واخر سر سکوت کردم واشک ریختم .. 
کار دیگه ای هم از دستم ساخته بود ..؟نبود .. 
مرد کت وشلواری لذتش رو برد ومثل یه تفاله پرتم کرد کنار .. 
اونقدر زارزده والتماس کرده بودم که دیگه رمقی برای حرکت نداشتم ..مرد سر تراشده پیپِ ش رو روشن کرد ...ودست تو جیب کتش فرو کرد ویه چاقو بیرون کشید 
خدایا نه ..دیگه جایی برای تحمل ضربهءاین چاقو ندارم .. 
-میدونی این چیه ..؟ 
واقعا تو این موقعیتی که تموم وجودم له شده بود برام مسئله طرح میکرد ..؟ 
اروم نالیدم .. 
-چاقو 
-اره چاقواِ ..یه چاقوی قدیمی ..دوستم بهم داده ...ببینش رو دسته اش اسمم رو حک کرده ..خیلی دوستش دارم .. 
بی پناه وبی انرژی فقط نگاهش میکردم .. 
-من یه عادتی دارم ..بگو چی ..؟ 
ضعیف جواب دادم .. 
-چی ..؟واشکم دوباره چکید .. 
-وقتی که با یکی باشم ... 
برگشت به سمتم وتو عرض چند ثانیه با چاقو رو بازوم شیار کشید خون از بازوم جاری شد ودرد پیچید ..پوستم شروع به گز گز کرد 
مرد سرتراشیده انسان نبود ..حیوان بود ..یه دیوانه ... 
-به ازای هر عشق وحال یه خط رو بازو یا رُون پات میکشم ..چون بازوهای خوش تراشی داری پس چه بهتر که رو بازوت باشه .. 
هررابطه مسایه با یه خط ..دخترهایی باهام بودن که روی جفت بازوهاشون پراز خط بوده ..نمیدونی شمارش این خط ها چه حالی میده ..یه وقتهایی با شمردنشون دوباره به هوس میوفتم.. 
(دیوونه بود ..نبود ..؟حیوون بود.... نبود ؟) 
-پس از این به بعد هروقت که باهات بودم خودت رو امادهءیه خط جدید کن ..دو یو اندرستند؟(do you anderstand) 
بریدگی رو با دست فشردم وسر تکون دادم ..چارهءدیگه ای هم داشتم ..؟
*واقعیتی تلخ تر از تلخ*
..........
ازخواب پریدم ..زخم های روی دستم انگار تازه شده بودن .. 
هوای اطاق تاریک تاریک مثل قیر وهم الود شده بود ..دوباره اب گلوم رو قورت دادم ..عطش داشتم بی نهایت عطش داشتم ... 
از اطاق اومدم بیرون وپاورچین پاورچین به سمت اشپزخونه رفتم که .. 
صدای خش خش برگهای حیاط وبعد هم سایش کف کفش روی برگها گوشهام رو تیز کرد ..سایه هایی پشت در وردی نرم نرمک وایسادن . 
با چشمهایی گشاد شده بهشون زل زده بودم ..که با قفل وکلید درورودی درگیربودن وبه فاصلهءدو ثانیه دروباز کردن ... 
یه کلمه تو ذهنم تکرار میشد .. 
(اومدن اومدن ..) 
دیگه وقت رو تلف نکردم جونم درخطر بود ..بی اراده از پله ها بالا رفتم وخودم رو تو اطاقم حبس کردم .. 
(لعنتی لعنتی چرا باید همین امشب ایرما پیشم نباشه ..چی کار کنم ..خدایا چی کارکنم ..؟) 
با دستهای لرزون شمارهءکسرا رو گرفتم ..یه بوق .. 
ضربان قلبم بینهایت بود .. 
دو بوق .. 
(وردار کسرا ..) 
سه بوق .. 
-الو ایرن .. 
-کسرا ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۴۰ عصر
صدای ترسیده ام کسرا رو به هوش اورد .. 
-چیه چی شده .. ؟ 
-اونها اینجان .. 
-کیا ..؟ 
-نمیدونم ...پشت در ورودی خونه ان .. 
-چی میگی ایرن ..شاید خواب دیدی .. 
با تمام هنجره ام به ارومی غریدم .. 
-کسرا ..اونها اینجان ..برای بردن من اومدن .. 
-خیل خب .اروم ..(صداش در نوسان بود انگار داره میدوئه ..) 
-تو خودت دیدیشون ..؟ 
-اره با جفت چشمهام دیدمشون .. 
-اونها چی ؟تورو دیدن ..؟ 
-نه حواسشون به من نبود .. 
-چند نفرن ..؟ 
-فکر کنم سه نفر .. 
-خب خب اروم ویواش برو زیر تخت یا کمد قایم شو .. 
-باشه بذار درو قفل کنم .. 
-وای ایرن خب اگه درو قفل کنی که میفهمن تو اطاقی برو ایرن برو قائم شو الان پیدات میکنن ..هراتفاقی هم که افتاد صدات درنیاد .. 
ایرن یادت نره به هیچ عنوان خودت رو نشون نده ..من دارم میام ..(صدای دزدگیر ماشین تو گوشی پیچید ..) 
-فقط همین جوری با من درارتباط باش .. 
همزمان صدای جیرجیر قدمها رو پارکت خونه موهای تنم رو سیخ کرد ... 
اومدن اومدن ..خدایا کجا قایم بشم ..؟زیر تخت رو نگاه کردم ...نه نمیشد کاملا تو دید بود 
حموم ؟؟؟نه میفهمیدن... پس کجا ؟نگاهم به تک کمد اطاق افتاد .. 
دروبازکردم وچپیدم توش ..تمام بدنم نبض گرفته بود .. 
-ایرن قایم شدی ...؟ 
زمزمه کردم 
- اره ..دارن میان کسرا .. 
صدای قدمها بهم نزدیک تر میشد ..چشمهام رو بستم وسعی کردم بواسطهءقدرت شنواییم حدس بزنم که چه چیزی داره اون بیرون اتفاق میوفته .. 
-اینجا که نیست ..؟ 
-اَه پس کجاست ..؟بگردید دنبالش ..میدونم یه جایی تو همین خونه است .. 
از اون همه ترس ودلهره کرخت شدم ..واقعا خودش بود ..همون کثافت ..همون بی شرف ..همون دست راست اقا ..حبیب ... 
صدای کسرا تو گوشم پیچید .. 
-ایرن اونجان ..؟ایرن ..؟؟ 
قدم ها از اطاق دور شد وصدای سائیده شدن کفش ها از راهرو به گوشم رسید .. 
بغضم اروم ترکید واشکام روون شد .. 
-ایرن ؟؟.. چی شده ..؟ 
-حبیب .. 
-حبیب ..؟اون که فراریه ..اونجا چی کار میکنه ..؟ 
-اومده سروقتم ..کسرا ..تو کجایی ؟ 
-نزدیکم عزیزم .. 
-کسرا اگه گیرم بندازه ...؟ 
-اروم باش هیچ غلطی نمیکنه ..تو کجا قائم شدی ..؟ 
-تو کمد .. 
-ندیدنت ...؟ 
-فکر کردی اگه دیده بودتم ..الان داشتم با تو حرف میزدم ..؟ .. کسرا میترسم ..
-من کنارتم ..پناه تو منم .. 
-نه نیستی... هیچ کس پناه من نیست .. 
اشک میریختم وسعی میکردم که با کمترین صدا حرف بزنم .. 
-ایرن ..به خدا نزدیکم ...تحمل کن .. 
-از خودم بدم میاد ..چرا نمیتونم جلوش دربیام .. 
-ایرن .. 
-میخوام بکشمش ..میخوام چشمهاشو از تو کاسه اش در بیارم . 
-ایرن ایرن گوش بده من قبلا هم تو رو نجات دادم ..یادته ؟یادته همون شبی که منصور کتکت زد ؟همون شبی که با چاقو تو پهلوش زدی ..من اونجا بودم .. 
-اره ولی دیر اومدی چشمهام کور شد واومدی ..اینبار هم دیر میایی ... 
-دیر اومدم ولی اومدم ..پس جای نگرانی نیست .. 
-چرا هست... تو جای من نیستی اگه اینبار دیر برسی ...اگه دستش بهم برسه ..خودمو میکشم کسرا ..دیگه طاقت یه امتحان دیگه رو ندارم ... 
-گوش کن ایرن ..اخه بذار من هم حرف بزنم ..تو فقط اروم باش وسعی کن توجهشونو جلب نکنی ..من تا چند دقیقهءدیگه اونجام .. 
-نمیتونم ..کسرا اونها اینجان وتو میگی که من اروم باشم ..؟
خب فکر کن نیستن ..اصلا به یه چیز دیگه فکر کن ..اینکه دوباره به زندگیت برگشتی
- اره برگشتم ولی با کلی بدبختی وبا زخمهای روی بازوم ..کسرا اقا رو بازوم خط میکشید ..هردفعه که باهام بود .. 
اشکام قطع نمیشد وکم کم به هق هق میوفتادم ..میدونستم خطرناکه ...میدونستم ممکنه صدام رو بشنون ولی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم .. 
اصلا نمیدونستم این همه دردی که یه دفعه ای به سمتم هجوم اورده به خاطر بازگشت حبیب بوده یا ترس از دوباره زندانی شدن .. 
-میدونم میدونم ایرن 
-تو نمیدونی ..تو چی میدونی وقتی کنارش بودم چقدر میترسیدم ؟..اون مرد یه هیولابود ...حبیب هم بدتر ازاون ..یادته یه بار اومد سروقتم ..یادته کسرا ..؟ 
-یادمه ایرن ..ولی دیدی که نذاشتم 
-اره نذاشتی ولی اینبار چی ..؟ 
-من دارم میرسم ایرن ...طاقت بیارواروم باش ..صداتو میشنون .. 
-چه جوری ساکت باشم؟ دارم از ترس زهره ترک میشم ..کسرا تو کجایی ؟..من الان میخوام پیشم باشی 
-دارم میرسم ..ببین گوش کن ..اصلا بذار من حرف بزنم ..تو فقط گوش کن باشه ... 
با بغض گوشی رو بین گوشم ودیوار کمدتکیه دادم ونالیدم .. 
-باشه تو بگو ... 
-بذار یه داستان برات تعریف کنم ..از یه مرد پلیس ..ازیکی که همیشه کارش براش مهمتر از هرچیز دیگه ای بود ..از یه مردی که تقریبا قلب ومروت نداشت .. 
عشق تو زندگیش مرده بود ...چون یه نفر به اسم منصور اقبال خواهرش رو فروخته بود ..
فروخته بود به عربها تا هربلایی که دلشون میخواد سرش بیارن ... 
اصلا اون مرد انسان نبود یه رباط بود که بودن ونبودن ادمها رو با هدفش میسنجید ..
واون هدف نابود کردن منصور اقبال بود ..هرجوری ...به هر طریقی مهم نبود ..فقط باید منصور رو هلاک میکرد تا دلش اروم بگیره .. 
یه روزی به خاطر همین هدف با کلی نقشه وارد گروه منصور شد ..گروهی که هرکاری از دستشون بر میومد انجام میدادن .. 
قتل... خرید وفروش مواد ..قاچاق انسان ..فروش اعضای بدن ..تجاوز ...وحتی فروش دختر بچه ها به اعراب ... 
اون مرد مجبور بود مثل اونها بشه ..مثل اونها ..پس وقتی که گفتن یه نفر رو بدزد ...قبول کرد .. 
قبول کرد مثل اونها باشه تا باورش کنن ..تا بتونه خودش رو بالا بکشه ..تا بتونه دست راست منصور بشه وازنزدیک به قلبش خنجر بزنه ... 
با سه نفر دیگه رفت سر وقت اون دختر ..یه دختر با یه مانتوی مشکی معمولی ویه کوله ویه مقنعه ..یه دختر سادهءساده .. 
دزدیدتش ..حتی تو دهنش زد ..میخواست برتریش رو نسبت به اون سه تای دیگه ثابت کنه ..میخواست اونقدر شبیهشون بشه که منصور اون رو یکی از خودشون بدونه 
دست وپای دختر رو بست ویه گونی هم کشید رو سرش ..اون دختر بیچاره نمیدونست جریان چیه ..گریه میکرد ومیلرزید وبا همون کیسهءروی سرش دنبال راه نجات بود ..ولی راه نجاتی نبود .. 
دل مرد پلیس برای دختر میسوخت ولی هدف مهمتربود ..وقتی رسیدن برای خودشیرین پیش منصور دختر ومثل گوشت قصابی رو دوشش انداخت وبرد وتحویل رئیس داد ...رئیس رفت سراغ دختره .. 
مرد پلیس بود ونبود ادمها براش اهمیت نداشت ..هیچی جز هدفش مهم نبود .ولی اینبار اون دختر دست وپا بسته براش مهم بود .. 
اخه خودش دزدیده بودتش ..یه جورهای اون دختر مرد پلیس رو یاد خواهرش مینداخت ..خواهری که دیگه اصلا زنده نبود که بخواد شبیه به دختر باشه ... 
حالا اون مرد پلیس مقصر درد اون دختر ساده بود ..مقصر داد وفریادها والتماسهای پشت در بود ... 
مردپلیس پشت در بسته زجر میکشید ونفس نمیکشید ..حرص میخورد وتو خودش میریخت ..
میدونست دو حالت بیشتر نداره یا بره تو وتو صورت رئیس بکوبه ودختر رو فراری بده که احتمالش خیلی ضعیف بود یا اون دختر رو فعلا قربونی کنه ..چرا؟ چون هدف مهمتر بود .. 
رئیس دختر روزد... ازارش داد وبعد هم ولش کرد وازاطاق بیرون اومد .. 
مرد پلیس نفس تازه ای کشید... پیش خودش گفت 
-من کارمو انجام دادم... شب که شد با کمک افراد بیرون دختر رو فراری میدم..تا هم کارم رو خوب انجام داده باشم وهم دختر نجات پیدا کرده باشه .. 
ولی برخلاف تموم نقشه های قبلی مرد پلیس ...همه چی خراب شد .. 
رئیس به زور اون رو به همراه ده نفر دیگه راهی شهر دیگه ای کرد ومرد پلیس موند وعذاب وجدانی که داغونش میکرد .. 
مات بدون حتی یه قطره اشک زل زده بودم به تاریکی توی کمدکه صدای شکستن شیشه باعث شد جیغ خفه ای بکشم .. 
-الو..الو .. ایرن خوبی ..؟ 
خواستم جواب بدم که در بی هوا باز شد ودستی من رو بیرون کشید ..حتی تو تاریکی هم میتونستم بشناسمش ..حبیب بود ..
-سلام ایرن کوچولو ..قایم موشک بازی میکنی شیطونه ...؟
دوباره صدای شیشه وهمهمه ...شونه ام رو گرفت ودنبال خودش کشوند .. 
-بیابریم عروسک خیلی وقته که دنبالتم .. 
از ترس زبونم بند اومده بود تحمل حبیب واقعا سخت بود بازوم رو گرفت ودنبال خودش کشوند ..از اطاق بیرون اومدیم وپله ها رو پائین رفتیم .. 
هنوز از بیرون صدای همهمه وتکاپو میومد .. 
دست برد تو کمرشو اسلحه اش رو دراورد ...با سر لولهءاسلحه اش به شونه ام کوبید .. 
-این همه گند کاری به خاطر توی اشغاله ..بذار از این جهنم خلاص بشم من میدونم وتو .. 
ومن ...از ته دل دعا کردم ...تا اخر عمر از این جهنم خلاص نشم... که حبیب بدونه ومن .. 
درو بازکرد ومن رو هول داد بیرون ..لولهءتفنگ رو گذاشت رو گیجگاهم واز پشت به من چسبید .. 
از بیخ گوشم فریاد زد .. 
-هیچ کس جلو نیاد وگرنه میکشمش .. 
یاد فیلمها افتادم ..درست مثل فیلمهای جنایی من تو دستهای حبیب گیر افتاده بودم وکلی اسلحه به سمت من ومرد پشت سرم نشونه رفته بود .. 
اونقدر دوباره دیدن حبیب ازارم میداد که حتی جرات مقاومت هم نداشتم ..تو یه جوربی حسی مطلق گیر کرده بودم .. 
دور وروم پراز ادم بود ...ماشین ونورو پلیس و....کسرا ... 
-ولش کن حبیب ..خودت رو تسلیم کن این جا اخر راه .. 
اسلحه رو بیشتر رو شقیقه ام فشرد ... 
-فکر کردی... اگه اخر راه منه ...اخر راه این عروسکت هم هست .. 
-خرنشو حبیب اگه الان تسلیم شی میتونم تو مجازاتت تخفیف بگیرم ... 
-کورخوندی ضیاءمن با این حرفها تسلیم نمیشم .. 
دوباره اسلحه روبه شقیقه ام فشرد ... 
-جلو نیا وگرنه کشتمش ...به اونها هم بگو تفنگهاشون رو بندازن .. 
-خیل خب اروم کسی به تو کاری نداره ..بذار ایرن بره ...
عصبی دوباره فریاد زد 
-گفتم بهشون بگو تفنگهاشون رو بندازن .. 
کسرا با دست اشاره کرد سراسلحه ها پایئن اومد .. 
-خودت هم بندازش ... 
کسرا مستاصل یه نگاه به حبیب کرد ویه نگاه به من ...اسلحه رو اروم پائین اورد .. 
-بفرستش پیش من .. 
کسرا واقعا نمیدونست چی کار کنه ...دو دل بودنش رو میدیدم .. 
اسلحه رو انداخت وبا نوک پا هولش داد جلو ..
حبیب راه افتاد وتو امتداد دیوار حرکت کرد 
چشمم به کسرا بود که نزدیک ونزدیک تر میشد ..ولی چه اهمیتی داشت ..؟مقصر تمام بلاهایی که سر من اومده بود کسرابود ..اگه من رو نمیدزدید؟.. .اگه ..من رو پیش اقا نمیبرد ..؟اگه ..اگه ..؟ 
وجدانم فریاد زد .. 
(خنگ نشو ایرن ..حتی اگه کسرا هم تو رو نمیدزدید کس دیگه ای به جاش اینکارو انجام میداد ..تمام بلاهایی که سرت اومده به خاطر حماقت خودته .. 
به خاطر اینکه فکر میکردی یه تنه همهءدنیا رو حریفی... ولی حریف نبودی ..تو حتی از پس خودت هم بر نمیومدی ..) 
دوباره با تمام خشمم به وجدانم غریدم 
(ولی اون بود که من رو تو بغل اقا انداخت ..؟) 
(اون یا یکی دیگه ...برو خدا روشکر کن که باز بود وتونست جنازه ات رو از زیر دست وپای منصور جمع کنه ... وگرنه دیگه اینجا تو دستهای حبیب کشیده نمیشدی ..) 
-من یه ماشین میخوام همین الان .. 
دوباره فشار لولهءاسلحه ... 
قطرهءاول اشکم چکید ..نمیدونم چرا فکر میکردم لحظه های اخر عمرمه ...میدونستم که حبیب اون قدر ازم متنفر هست که حتی به قیمت مرگ خودش هم ازم انتقام میگیره .. 
با همون نگاه ناامید زل زدم به کسرا ...نگاه کسرا از حبیب جدا شد وتو نگاه خیسم گره خورد .. 
پلک زدم ...یه قطره اشک دیگه ...قرار بود بمیرم ..این رو میفهمیدم . 
صداها رو نمیشنیدم ..حرفها رو ...نگاهم تو نگاه کسرا گیر کرده بود .. 
چشمهای مسیح حرف نگاه کسرا رو خوب میخوند ...اون هم نگران بود ...بیشتر از حد هم نگران بود ...با نگاهم التماسش میکردم نجاتم بده .. 
ولی نمیتونست ...چشمهام رو بستم...معلوم بود که کاری از دست کسرا هم بر نمیومد .. 
با همون اسلحهءروی گیج گاهم من و به سمت یه ماشین برد .. 
-بشین پشت رل .. 
نالیدم .. 
-بلد نیستم .. 
دوباره با تحکم هولم داد 
-گفتم بشین پشت ماشین .. 
کسرا داد زد .. 
-مگه نمیشنوی میگه بلد نیست .. 
حبیب مردد بود وقت هم نداشت 
-بذار ایرن بره من رو به جاش ببر ... 
صدای پوزخند حبیب رو بیخ گوشم شنیدم ... 
-حالا که اینقدر خاطرشو میخوای جفتتونو میبرم ..بشین پشت رل ..فقط حواست باشه دست از پا خطا کنی یه گوله تو مخشه .. 
کسرا نشست پشت رل ومن وحبیب هم عقب نشستیم .. 
-بجنب راه بیفت .. 
کسرا هم دست دست نکرد وماشین تو عرض دو ثانیه پرواز کرد .. 
-کجا برم ..؟ 
-فعلا یه جوری برو که گممون کنن .
یه نگاه از تو ائینه بهم کرد وپرسید 
کسرا:ایرن تو حالت خوبه ...؟ 
حبیب:خفه شو تا خفه ات نکردم .. 
کسرا:ایرن ..؟ 
اونقدر بهم فشار اومده بود که دادزدم .. 
-انتظار داری خوب باشم ؟...ببین چه گندی زی ..؟ 
کسرا:دست من نبود .. 
حبیب:هی باجفتتونم خفه شید ... 
کسرا:مجبور بودم 
دوباره قاطی کردم اصلا فراموش کردم که کجام وحبیب چه کاره است ...فقط میخواستم اون همه عذاب رو تخلیه کنم ... 
-مجبور بودی من رو بدزدی ؟..مجبور بودی این همه بلا سرم بیاری ..؟مجبور بودی من رو تو دامن این کثافت بندازی ..؟ 
-اره اره به خدا مجبور بودم .. 
دنده رو عوض کرد ویه نگاه از ائینه به من وپشت سرم انداخت .. 
-اگه نمیدزدیدمت همین کثافت میدزدیدتت ..اونوقت معلوم نبود چی به سرت میاره ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۴۱ عصر
-نه اینکه الان معلومه؟ ..نه اینکه خیلی مراقبم بودی؟ ..دستامو نگاه کن پرازخطه ..خطهایی که تو باعثش شدی .. 
جبیب:با جفتتونم خفه شید ... 
من وکسرا همزمان با هم دادزدیم .. 
-تو خفه شو .. 
برگشتم سمت کسرا .. 
-حالا خوبه ..؟راضی شدی ..؟انتقام خواهرتو گرفتی ...؟ببین حال وروز من رو ..زندگی برام نمونده ..به خاطر چی ...؟همه اش به خاطر یه انتقام مسخره .. 
-مسخره نبود .خواهر من به خاطر منصور مرد ... 
حبیب:به به موضوع جالب میشه ...پس از دست منصور خان شاکی بودی وما نمیدونستیم .. 
-خواهرت مُرد وانتقامت رو گرفتی ...من چی ..؟من که تقریبا مثلا مرده ها شده ام چی ..؟اینبار میخوای از کی انتقام بگیری ؟...از خودت ..؟تو گند زدی به زندگی من .. 
-میدونم میدونم ..ولی بفهم مجبور بودم .. 
-دِ مجبور نبودی... مجبور نبودی من رو بدزدی ..دزدیدی... عیب نداره ..چرا بعدش فراریم ندادی ..؟چه جوری حاضرشدی من رو ول کنی واون همه وقت تنهام بذاری ..؟نگفتی چه بلایی به سرم میارن ..؟نگفتی من و میکشه ..؟ 
-گفته بود نمیکشه ..گفته بود فعلا کاریت نداره .قرار بود بدتت به من ..به خاطر همین رفتم ..خیالم راحت بود که کاری به کارت نداره .. 
-هه ..توام باور کردی ...؟تو منصور رو نمیشناختی ..؟نمیدونستی چه جور ادمیه ؟..چه جوری تونستی بهش اطمینان کنی ؟..اصلا مگه من اب نبات قیچیم که بین خودتون تقسیمم کردید .. 
حبیب یه شیشکی بست ... 
-الان داره مسخره ات میکنه ضیاءجـــــــون .. 
برگشتم سمتش وتو صورتش گفتم .. 
-تو ببند کثافت .. 
-هوی حرف دهنت رو بفهم ...کاری نکن ماشه رو بچکونم ... 
با نفرت صورتم رو جمع کردم .. 
-عرضشو نداری... منو بکشی که همینجا سوراخ سوراخت میکنه ..واسهءمن قپی نیا حبیب .. 
صدای خندهءملایم کسرا بلند شد .. 
-خوب جوابشو دادی ایرن .. 
-تو یکی خفه شو که هرچی میکشم از گور تو بلند میشه ..ببین توروخدا حال وروزمو... افتادم تو دست یه نفر که ادعای رفاقت میکنه ولی من رو میدزده ...یا یه کفتار که اصلا معلوم نیست ادمه یا نه .. 
-ایرن من که گفتم چاره ای نداشتی .. 
با تموم هنجره ام داد زدم .. 
-داشتی ..مگه میشه نداشته باشی ..؟فقط اونقدر خودخواه بودی ...اونقدر به فکر انتقامت بودی که من رو هم قربونی کردی ... 
حبیب:اوی جیغ نزن... توهم خفه بمیر کسرا ..دهنت رو ببند ورانندگیت رو کن ..برو سمت خونهءدوم .. 
-اونجا چرا ..؟ 
همینکه گفتم .. 
فرمون رو چرخوند وبا چشمهای پرالتماسش از ائینه بهم نگاه کرد ..ولی من با حرص رو گرفتم وزل زدم به بیرون ..واقعا عصبانی بودم وهیچ چیزی نمیتونست ارومم کنه .. 
-ایرن ..؟ایرن جان ..؟ 
حبیب :اوه چه عاشقانه .. 
دوباره من وکسرا باهم بهش توپیدیم .. 
-خفه شو .. 
-بمیر حبیب .. 
-شما دو تا خفه شید..مثل اینکه شماها فراموش کردید اسلحه دست منه ..؟ 
با اخم های تو هم یه چشم غره بهش رفتم که یه لبخند پلید رو لبش نشوند ..
*ترس*
بعد از نیم ساعت چرخ خوردن تو خیابون ها ..دم یه خونهءویلایی نگه داشت ..
خدایا اینجا دیگه کجاست ..؟فاصلهءخونه ها انقدر زیاد بود که مطمئن بودم هیچ کس به دادمون نمیرسه .. 
بازوم رو چنگ زد وبزور پیاده ام کرد ..کسراهم پیاده شد ..کلید رو به سمتش پرت کرد وگفت .. 
-راه بیفت جلو ما پشت سرت میایم .. 
کسرا درو باز کرد وبا یه نگاه نگران تو رفت ..یه خونهءبزرگ ِویلایی و قدمی ساز بود که تمام نمای خونه رو برگ های رونده پر کرده بودن .. 
پنجره های چوبی قدیمیش شکسته بود وفضای خونه رو خوفناک کرده بود .. 
لرز تو جونم نشست ..تازه یاد سر وضعم افتادم ..با یه تیشرت وشلوار ساده ...سرباز بدون هیچ پوشش اضافه ای تو سرمای پائیزی میلرزیدم .. 
دوتا پله رو بالا رفتیم ووارد سالن خونه شدیم ...از سالن رد شد ووارد راهرو شدو بعد هم به یه سری پله که به سمت زیر زمین میرفت اشاره کرد .. 
وای نه من از تاریک وفضاهایی مثل زیر زمین وحشت داشتم ..قدم هام بی اراده ثابت شد .. 
-راه بیفت ببینم .. 
-نمیرم .. 
اسلحه رو رو گلوم فشار داد .. 
میگم راه بیفت .. 
کسرا نگران برگشت به سمتم .. 
-چیه ایرن ..؟ 
-نمیام ... 
یه قدم عقب گذاشتم ... 
-تو غلط میکنی ..به زور میبرمت .. 
-میگم نه ..میترسم .. 
نیش حبیب یه دفعه ای باز شد وچنان شروع به خنده کرد که یه لحظه جا خوردم .. 
کسرا که موقعیت رو مناسب دید خواست خیز ورداره به سمت حبیب که ..حبیب فهمید وعقب کشید .. 
-اوع اوع ..جناب سروان ..دست از پا خطا کنی کشتمش ها .. 
کسرا چشمهاش رو با حرص بست وقدمی عقب گذاشت .. 
-پس ایرن کوچولوی ما میترسه ..نیگاه تروخدا ضیاءرو سنگ کی یادگاری نوشتی ..؟خانم از هیچی میترسه .. 
نفسم رو با غیض فوت کردم .. 
-به تو هیچ ربطی نداره . 
-نه تو خیلی پرروشدی ..بهت میگم گم شو پائین ..یعنی گم شو .. 
دستش رو بلند کرد وبا قنداق اسلح اش تو دهنم کوبید ..مزهءخون تو دهنم پخش شد ولبم بی حس شد .. 
-ولش کن اشغال .. 
اسلحه اش رو دوباره به سمت پیشونیم گرفت وگفت .. 
-سرجات وایسا تا نکشتمش .. 
خون از گوشهءلبم سرازیز شده بود ..اب دهنم رو تف کردم ودوباره داد زدم .. 
-من نمیرم ..من رو بکشی هم نمیرم .اصلا هرغلطی که میخوای بکن .. 
برگشتم وخواستم به سمت در برگردم که یه تیر درست از کنارم گذشت وموج صداش گوشم رو کرد .. 
دیوونه واقعا میخواست من رو بکشه صدای داد کسرا باعث شد برگردم .. 
-ایــــــــــرن ..؟ 
اب دهنم رو به سختی قورت دادم ..چشمهای کسرا پراز ترس بود .. 
-دفعهءدیگه درست میزنم وسط مخت ..پس باهام بازی نکن ..برو تو زیر زمین ..یالله .. 
-ایرن بیا لج بازی نکن ..میبینی که عقل وحال درست وحسابی نداره نا کارت میکنه ها .. 
با لجاجت گفتم .. 
-ن..می ..یام ...میترسم .. 
-من باهاتم ..از چی میترسی ..؟ 
-گفتم نمیام .. 
چشمهاش رو با حرص مالید .. 
-ایرن لوس نشو ...میدونی که خر بشه حساب زندگی خودش رو هم نمیکنه بیا خانمی .. 
دستش رو به سمتم دراز کرد .. 
مردد یه نگاه به پله ها ویه نگاه به دستش انداختم که انتظار دست من رو میکشید .. دستم رو به سمتش دراز کردم .درست مثل همون موقع هایی که چشم نداشتم .. 
دستم رو که گرفت گرم شدم ..ارامش عالم ریخت تو دلم ..از دستش شاکی بودم درست ..من رو تو دهن شیر فرستاده بود اون هم درست .. 
ولی همیشه باهاش ارامش داشتم ..از ته دلم به این قضیه ایمان داشتم ...این دیگه دست خودم نبود کسرا درست مثل مسیح بهم ارامش میداد .. 
البته یه تفاوت کوچیک هم با مسیح داشت ..وقتی کنار مسیح بودم ارامش داشتم... محبت ..دوست داشتن... ولی کنار کسرا ..علاقه وعشق رو با پوست وگوشتم درک میکردم .. 
من با کسرا رو ابرها بودم ..دست خودم نبود باورکن که دست خودم نبود با اینکه از مردها وجنس ذکور عاصی بودم ولی کسرا فرق میکرد .. 
از مرد بودن کسرا لذت میبردم... از اینکه همیشه همراهم بود ونمیذاشت صدمه ببینم .حتی ازاینکه اون روز تو بالکن تنبیهم کرد لذت میبردم .. 
کسرا قوی بود ...خیلی قوی... به خاطر همین هم برای من بی پناه بهترین تکیه گاه به حساب میومد .. 
انگشتهام رو تو دستش قفل کرد واروم راه افتاد ..
با پائین رفتن از پله ها ترس من هم بیشتر شد ...میترسیدم ..به معنای واقعی کلمه از اون حجم تاریکی که توش فرو میرفتیم ..وحشت داشتم ...انگشتهای دست دیگه ام رو دور بازوش گره زدم ..-کسرا ..؟-نترس اینجام ..-میترسم ...-نباید بترسی ..آتو دستش نده ..فقط نگاهش کردم تا شاید با نگاه کردن به چشمهاش ترسم کمتر بشه ...ولی نور به قدری کم شده بود که دیگه چشم چشم رو نمیدید ..پله ها تموم شد وبازهم ادامه داد ..انگار که میدونست منظور حبیب کجاست ...تا جایی پیش رفتیم که به یه در رسیدیم ..نالیدم -کسرا ..ولی کسرا حواسش به من نبود دستگیرهءدر رو کشید ودر با صدای خیلی بدی باز شد ..به محض باز کردن در...چند تا جسم کوچیک از کنار پام رد شدن که جیغم هوا رفت ..از ترس فقط دستهام رو دور بازوی کسرا گره کردم وجیغ میزدم -نترس چیزی نیست موش ان ..با این حرف دوباره شروع کردم به جیغ زدن که دوباره صدای شلیک گلوله از کنارم بلند شد ..صدامآناً تو سینه خفه شد ..حتی جرات نداشتم نفس بکشم ..حبیب گوشیش رو روشن کرد وزیر پامون گرفت ..-راه بیفت بچه ..یه بار دیگه این جوری جیغ بزنی خودم میفرستمت اون دنیا ..حالا برو تو تا عصبانی نشدم ..-نِ.نِ.نِ می..رم ..هق هق نمیذاشت حرفم رو کامل کنم ..-میری... خوبم میری ..کسرا جونت میبرتت ..دستم کشیده شد ولی من سرجام ثابت موندم ..-نمیام کسرا ...من رو تیکه تیکه هم کنی از این در تو نمیرم ..حبیب غرید-ضــــیاء این عتیقه رو ببر تو... تا روانی نشدم ونفری یه تیر تو مخ خودت وخودش خالی نکردم ..کسرا بازهم دستم رو کشید .اونقدر ترسیده بودم که حتی با کشش دستم هم از جام حرکت نمیکردم ..کسرا همچنان تقلا میکرد که اینباربا مقاومت من دست انداخت زیر زانوهام ومن رو مثل همون روز اولی که دزدیده بود رو دوشش انداخت وتوی اطاق تاریک برد ..-بذارم پائین ...مگه با تو نیستم ..من وبذار زمین ..میترسم کسرا من رو نبر اونجا توروخدا ..ولی کسرا بیخیال به راهش ادامه داد ..بوی نا ورطوبت نفس ادم رو کم میکرد ..فضای زیرزمین وهم الود وترسناک بود وپنجره های نورگیرش به قدری سیاه وکدر بود که هیچ نوری به داخل نمیومد ..احساس میکردم تمام تنم از سرما وترس میلرزه ..کم کم به التماس افتاده بود ..-توروخدا کسرا میترسم .بذارم زمین ..حبیب:نه صبر کن ..همین جوری برو تا بهت بگم ..اهان بذارش اینجا با نور موبایلش اشاره کرد ..کسرا هم مثل پرکاه رو زمینم گذاشت ..همینکه پام رو زمین ثابت شد دستم رو مشت کردم وبا تمام زورم تو صورتش کوبیدم
-اخ چی کار میکنی ایرن ؟
-بی شعور ..چرا من و اینجا اوردی ..؟حبیب کلید برق رو زد ونور ضعیف لامپ رو صورتهامون پخش شد ...ولی بازهم دیدمون کم بود ..هنوز با خشم تو نگاه ناامید کسرا خیره شده بودم ..که حبیب دو تا تیکه طناب به سمتمون پرت کرد ..-دستشو به اون ستون ببند دوباره شروع کردم به داد وقال که حبیب یه هو قاطی کرد واسحله رو یه راست تو حلقم فرو کرد ...با همون چشمهای قرمزش که همیشه ازشون میترسیدم داد زد ..-فقط کافیه یک کلام .فقط یک کلام دیگه ازت بشنوم ..تا یه تیر تو حلقت خالی کنم ..افتاد ..؟فقط با حرکت خفیف سرو چشم تائید کردم ..واقعا اونقدر عصبانی بود که بدون صبر اینکارو انجام میداد...دوباره با سر به کسرا اشاره کرد ...-یالله ببندش دیگه ..مظلوم وبی پناه فقط اشک میریختم ...کسرا کنار ستون وایساد ودستهاش رو پشت ستون برد ..بهم خیره شده بود وحرفی نمیزد 
طنابها رو دور دستش چرخوندم وگره زدم ولی تو طول انجام اینکار ... حتی یه لحظه هم بهش نگاه نکردم ..غصه دار تر از این حرفها بودم ..حبیب با سر اسلحه اش به شونه ام کوبید ..-درست ببندش ...چون اگه درست نبندیش اون وقت یه معاملهءدیگه باهات میکنم ..طناب رو دور دستش محکمتر بستم وحبیب پشت بندش طنابها رو امتحان کرد ..بعد هم دستهای خودم رو بست وچراغ رو خاموش کرد ورفت ...بی شرفِ بی انصاف ..میدونست من از تاریکی وحشت دارم بازهم چراغ رو خاموش کرد ..فاصله ام با کسرا زیاد نبود ..شاید یه قدم ..شاید هم کمتر ..میتونستم با دقت کردن صورتش رو ببینم ولی سر بلند نکردم ..همهءاینها به خاطر اون بود ..به خاطر انتقام کورکورانه اش ..بی حس وحال همون جوری پشت به ستون سر خوردم وپائین اومدم ..کسرا هم همین جور ..
اشکام تو هم قاطی شده بود ..سردم بود خیلی سرد ..حالا که اون همه تب وتاب خوابیده بود وتو این زیر زمین نمور وتاریک بین یه مشت حشرات موزی اسیر شده بودم ..داشتم ازترس وسرما منجمد میشدم ..
هوای سرد ونمور زیر زمین هم مزید برعلت شد ورسما کلیک کلیک میلرزیدم ..صدای زمزمه اش رو شنیدم ..انگار سرش رو به سمتم نزدیک تر کرده بود -چی شده؟ ..چرا میلرزی ..؟هیچی نگفتم ..فقط سعی میکردم با جمع شدن یکم از لرزشم کم کنم ..-ایرن با توام این صدای دندوناته که رو هم میخوره ..؟چرا میلرزی ..؟سردته ..؟-......-لرز کردی ..؟ایرن ..؟اونقدر عصبانی بودم که فقط صورت اشکیم رو به شونه ام مالیدم وبازهم تو خودم جمع تر شدم ..-ایرن اینکاروبامن نکن ...هرچی میخوای سرم داد بزن ...فحشم بده ..اصلا دستهات که باز شد من رو بزن ..ولی باور کن اگه به اینجا نمی اوردمت خرمیشدو یه بلایی سرت میاورد ..ایرن جان ..؟نکن این کارو ...کم محلی نکن ...من همین جوری داغون هستم ..داغون ترم نکن خانمی ...-من خانم تو نیستم ..-هستی ..یه عمرمه که هستی وخودت خبر نداری ..خیلی وقته که تو دلم بهت میگم عزیزم ..اسمت رو که صدا میزنم دلم میلرزه ..ولی به خاطر مسیح چیزی نگفتم ..تمام این چند ماه به عشق تو زندگی میکرد ...به عشق تو حرف میزد ...حتی نفس میکشید ...اخلاقش بهتر شده بود ..از اون انزوا دراومده بود ومیخواست با تو به زندگیش برگرده ...حقش نبود بعد از اون همه زحمتی که برات کشیده وخودش رو وقف تو کرده بود اونجوری ناعادلانه تو رو ازش بگیرم ..پاگذاشتم رو دلم که اسم تو روش بود ..با خودم گفتم حق مسیحه ..حقشه بعد از این همه وقت ایرن رو داشته باشه ..اون همه عشقی که تو وجود مسیح ِ..میتونه با محبتی که سر تاپاش رو گرفته ایرن رو نجات بده ..به خودم گفتم قیدش رو بزن کسرا...ولی ..(یه مکث)-ولی نتونستم ..میفهمی ایرن ..اشتباه کردم ..اشتباه کردم که دزدیدمت ورهات کردم ...ولی باور کن از همون روز اول تاوان دادم ودارم زجر میکشم ..تو رو که میبینم ... اون خطهای گوشتی رو که میبینم نفس کم میارم ..با فکر اینکه اون بی ناموس با گل من چه کرده عذاب میکشم ..نگو تو تنها زجر کشیدی ..نه منم با تو بودم ..همیشه بودم ..همهءروزهایی که پیش مسیح بودی من جون کندم تا با همهءتوانم بتونم منصوررو دستگیر کنم 
مدارکم کامل شده بود وداشتم همه چی رو هماهنگ میکردم که تو زنگ زدی به خونواده ات وکارما رو خراب کردی ..دوباره با یاد اوری اون لحظات واون همه ترس سرتا پالرز گرفتم ..دست خودم نبود ..دندونهام ناخواسته طلق طلق بهم میخورد ..-ایرن حالت خوب نیست ..؟-توجیهات خوبیه برای گند کاریهایی که کردی ..میدونم که عذاب وجدان داری ولی لازم نیست به دروغ دم از عشق افلاطونیت بزنی ..-ایرن ...؟من اگه میخواستم به خاطر عذاب وجدان کاری کنم اینجا پیش تو نشسته بودم ...چرا همه چی رو از پشت عینک بد بینی میبینی ...؟من دوستت دارم ...اخر واول حرفم هم همینه تو هم نمیتونی با این حرفها من رو خُرد کنی ..دوباره لرز سرتاپام رو گرفت ..-سردمه کسرا ..دارم یخ میزنم .. یه هو صدای کسرا بلند شد ..-حبیب ...؟حبیب ..؟اهای بی ناموس کجا موندی ؟..مردی ..؟حبیب ..؟-چته چرا داد میزنی ...؟چراغ روشن وحبیب تو چهارچوب در ظاهر شد ..-داره میلرزه ..به جهنم ..چرا صداتو انداختی سرت ..؟-میگم حالش خوش نیست ..یه چیزی بیار بنداز روش ..حبیب برگشت وگفت ..-همون بهتر بذار اونقدر سگ لرزه کنه که جون بده ..فقط با تموم انرژی ای که برام مونده بود نالیدم ..-حبیب .. -حبیب ومرگ ..جفتتون دهنتون رو ببندید میخوام ببینم چه خاکی به سرم کنم .نبینم صداتون بلند شه که من میدونم وشما واون گلوله ای که قراره تو ملاج ایرن خانم چکونده بشه ..دوباره برق رو خاموش کرد ورفت ..ومن موندم ولرزه هایی که حتی نمیتونستم کنترلشون کنم ..-ایرن طاقت بیار میان دنبالمون ..جوابی ندادم ...-ایرن جان ..خیلی خوب میتونستم نگرانی تو صداش رو بفهمم ولی عکس العملی نشون نمیدادم ..-ایرن تورو خدا یکم درکم کن ..ایرن ..دوباره چونه ام رو تو یقه ام فرو بردم ..کاش دستهام باز بود تا خودم رو بغل بگیرم ...با این وضع تا صبح فردا رو هم نمیتونستم سرکنم ..کم کم کسرا دست از صدا کردنم برداشت ...ولی شروع کرد به کلنجار رفتن با طناب دور دستش ..میدیدم داره تقلا میکنه ولی همچنان مسکوت تو خودم جمع شده بودم ..احساس میکردم تمام وجودم یخ زده ودارم منجمد میشم ..شاید سرمای هوا زیاد نبود ولی لرز من به خاطر استرس زیادی بود که داشتم ..ترس از حبیب وزیر زمین یه طرف ..واقعیت هایی که کسرا تو روم گفته بود هم از طرف دیگه من رو اوار میکرد ..داشتم شل میشدم ..بی حال ..یه جور بی حسی مطلق ..سردم بود ولی دیگه نمیلرزیدم ..دوست داشتم بخوابم ..دوست داشتم چشمهام رو ببندم ودیگه وا نکنم ...یه حس شیرین وملس زیر پوستم خزیده بود ...کسرا بالاخره پیروز شد ویه دستش رو ازاد کرد به دو سه دقیقه نکشید که کلا خودش رو از بند جدا کرد وبه سمت من اومد ..
اروم پج پچ کرد ..
-ایرن ..؟چته اخه ..؟ 
گره هارو از دستم که باز کرد بی حال تو بغلش افتادم ..پلیورش رو دراور دو به زور تن من کرد ..
-چی شدی عزیزم ..؟اخه این همه ترس برای چیه ...؟چرا اینقدر سردی ..؟ 
من وتو بغلش گرفت وبا کف دست بازوهام رو مالید ...واقعا بی حس بودم ..حتی نوازش دست کسرا رو هم متوجه نمیشدم ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۴۱ عصر
میخواستم دستهاش رو کنار بزنم ..میخواستم از اغوشش بیرون بیام ...ولی اونقدر سست بودم... اونقدر ترسیده وبی پناه بودم که اغوشش برام از همه چیز مهمتر بود ..
بوی نفسهاش وعطر ملایمش گیجم کرده بود ...عقلم میگفت این درست نیست ..این عشقی که داری توش اب تنی میکنی خطاست ولی دلم ..دلم که این چیزها حالیش نبود ...
فقط میخواست تا ابد تو اغوشش بمونه وسیراب بشه از محبت های نم نم کسرا ...
از لابه لای دندونهای کلید شده ام نالیدم .. 
-منو از اینجا ببر ...میترسم .. 
-میبرمت ..فقط طاقت بیار خانمم .. 
زیر بازوم رو گرفت وبلندم کرد ..بی حال درحالی که شدیدا میلرزیدم بلند شدم
دوباره نیمهءخودخواه مغزم فرمان داد ازش دور شو ...بهش مجال نزدیکی نده ...بی میل دستش رو پس زدم 
-ایرن ..!!(متعجب بود ...) 
سعی کردم بدون کمکش قدم بردارم که بازهم نتونستم وسست شدم .. 
با حرص دست انداخت دور شونه ام وبه ارومی نجوا کرد .. 
-این لوس بازی ها رو بذار برای وقتی که از این جهنم خلاص شدیم ...فعلا باید سعی کنی تا نیومده از اینجا بریم .. 
دروبازکرد واروم بیرون رفت ..دستهام میلرزید وبدن اینکه تلاشی کنم فقط دنبال کسرا کشیده میشدم .. 
به پله ها که رسیدیم ..بهتر میتونستم نفس بکشم ...زیر گوشم گفت .. 
-میتونی خودت بیایی .. ؟
با سر تائید کردم
اروم رهام کرد وجلوتر ازمن رفت تا سروگوشی اب بده ... همین که دید کسی نیست به کمکم اومد وپله ها رو با هم بالا رفتیم .
صدای حبیب از یه جای دور میومد ..
-نه بابا ریختن همه رو گرفتن ..چه جوری ردم میکنی ...؟
سالن که جلوی رومون ظاهر شد کسرا کنار صورتم نجوا کرد ..
-ار وم وبی صدا میریم تو حیاط ازاونجا به بعد فقط بدو باشه ...؟؟
سرتکون دادم وپشت بندش اروم قدم برداشتم ..
حبیب :با لنج ..؟طرفت اینکاره است یا نه ..؟
حالا ذیگه دمای بدنم متعادل تر شده بود ومیتونستم بدون لرزیدن راه برم ... 
حبیب :نمیدونم پول زیادی تو دست وبالم نیست ...
سالن که تموم شد وبه در ورودی رسیدیم کسرا وایساد ...من رو با دست به بیرون هل دادودرگوشم گفت .. 
-فقط بدو باشه ؟برو خانمی .. 
ته دلم خالی شد ...یعنی تنهایی باید میرفتم ...؟ 
-پس تو چی ..؟ 
-تو برو من میام ..
-خب چرا با من نمیایی ..؟
با ناراحتی نگاهش رو ازمن گرفت ..
- من باید حبیب رو بگیرم .. اگه نگیرم بازهم میاد سر وقتت ..نمیتونم ریسک کنم
- ولی دست خالی نمیتونی ..
دوباره هلم داد .. 
- مثل اینکه یادت رفته من پلیسم ..برو ایرن نمیخوام بیشتر از این صدمه ببینی .. 
دستش رو گرفتم ..نمیتونستم بذارم به همین راحتی خودش رو به کشتن بده ..
-نمیرم .. 
اخم هاش سریعا تو هم شد .. 
-باید بری اگه تو باشی من نمیتونم کاری انجام بدم .. 
-اگه بگیرتت چی ؟..اگه بکشتت ...؟ 
با فک منقبض شده غرید .. 
-برو .. 
دوباره هلم داد ..دو سه قدم جلو رفتم ودوباره سر برگردوندم ..
-کسرا .. 
بازهم اشاره کرد وبا لبهاش زمزمه کردکه برم ..دوسه قدم دیگه .. 
نمیتونستم برم ..به درک که من رو دزدید میخوام پیشش بمونم ..هیج جا به اندازهءاغوش کسرا برای من امن نبود .. 
خواستم برگردم که باز اخم کرد وبا دست اشاره کرد که برم .. 
سری به معنی نه تکون دادم ..چشمهاش نگران شد .. 
با سرانگشت به من اشاره کرد بعد هم انگشتهاش رو مشت کرد ورو قلبش گذاشت .. 
چشمهام پراز اشک شد با اشاره بهم میگفت که تو قلبشم .. 
دوباره با لبهاش وبی صدا گفت .. 
-فقط برو .. 
دلم اتیش گرفت از برق نگاه وچشمهای لرزونش ..بی اراده ازش چشم گرفتم وشروع کردم به دوئیدن ..حتی برنگشتم که ببینم چی کار میکنه .. 
اشکام دیدم رو تارکرده بود ...ولی من بازهم میدوئیدم ..دقیقا همون کاری رو که گفته بود انجام میدادم ..میخواستم برای یه بار هم که شده حرفش رو گوش بدم 
به در که رسیدم یه نگاه به پشت سرم انداختم ..جای خالی کسرا بهم دهن کجی میکرد ...
دستگیره رو که کشیدم به محض باز شدن در یه نفر دوئ ید تو ..یه جیغ خفیف کشیدم که مرد عقب نشینی کرد



-اروم خانم من پلیسم ..سروان کجاست ...؟
با سر اشاره به داخل خونه کردم .. 
-شما برید بیرون ..
همزمان صدای شلیک گلوله از خونه بلند شد ..دوباره جیغ کشیدم ..و رو زمین نشستم ..میدونسیتم یه بلایی به سرش میاره میدونستم .... 
خواستم برم تو که مرد جلوم رو گرفت .. 
-خانم خطرناکه ..
دروکاملا باز کرد که چند تا مرد شخصی پوش هم وارد حیاط شدن ..یه زن چادری پر چادرش رو رو سرم انداخت ومن رو به زور به سمت ماشین کشوند ... 
همین جوری اشک میریختم والتماس میکردم که بذارن برم تو ..مطمئن بودم حبیب بی شرف یه بلایی به سر کسرا اورده .. 
زن روسریش رو بازکرد ورو سرم انداخت یه کاپشن هم تنم کردوبه زور نشوندم تو ماشین .. 
نمیدونم چقدر طول کشید که حبیب رو کت بسته بیرون اوردن .. 
اون قدر عصبانی بودم که دستهای زن رو پس زدم واز ماشین پریدم بیرون به سمت حبیب دوئیدم ..
وتا سربازهابه خودشون بیان صورت حبیب رو چنگ زدم وبا ناخون روی پلک چشمهاش شیار انداختم .. 
-بی شرف کثافت .. 
تنها عکس العمل حبیب یه نیشخند بود که نفهمیدم به وضع وحال من زد یابه سرنوشت خودش .. 
زن دوباره من رو از حبیب جدا کرد فقط اسم کسرا روزیر لب میبردم .. 
-کسرا ..کسرا کجاست ..؟تروخدا بگید حالش خوبه ..؟زخمی شده ..؟ 
یه برانکارد از در حیاط اومد بیرون .. 
قلبم وایساد ..نه نه اون کسرا نیست میدونم اون کسرای من .. 
اشکام شدت گرفت .. 
چرا کسراست ...دوئیدم جلو . 
اشکام اونقدر تند تند میبارید که نمیتونستم مرد روی برانکارد رو درست ببینم .. 
نزدیکش که شدم قدم هام ثابت شد خودش بود ..کسرا .مرد قوی وهمیشه استوار من ..ولی چرا اینجوری ..؟چرا چشم بسته ..؟چرا اینقدر ثابت ..؟ 
اسمش رو زیرلب بردم .. 
-کسرا ..؟ 
مرد سفید پوش داشت برانکارد رو میبرد که خودم رو جلوش انداختم .. 
-کسرا ..؟چش شده اقا ..؟چش شده ..؟ 
-چیزی نیست ایرن .. 
چشمهاش باز بود ..چشمهاش رو باز کرده بود .. 
نالیدم 
-کسرا .. 
-جان ..
-تیرخوردی ..؟اون بیشرف زدتت ..؟ 
-چیزی نیست .. 
-چرا چیزی نیست داره ازت خون میره ..تو هم م ی خوای مثل مسیح تنهام بذاری ..؟میخوای بری کسرا .؟
-نه حالم خوبه .. 
-من میدونم تو هم میخوای بری .. 
-نمیرم گریه نکن ایرن .. 
-خانم بذارید رد شیم حالش خوب نیست .. 
عقب گرد کردم ..حالش خوش ن بود ..نباید وقتشون رو میگرفتم کسرای من حالش خوش نبود ..
اشک ریزان پشت سرشون رفتم ..خواستن در وببندن که به زور نشستم تو امبولانس .. 
زن دستم رو کشید که باالتماس گفتم ... 
-بذارید باهاش برم .. 
دست زن شل شد ودر امبولانس بسته شد ..پرستار سرم رو وصل کرد وماسک اکسیژن رو رو دهن کسرا گذاشت .. 
دست خونیش رو تو دستم گرفتم ..پلک چشمهاش پرید .. 
-کسرا نمیر ..باشه ..؟کسرا تروخدا ؟ 
مرد یه امپول تو سرم خالی کرد وگفت ..
-خانم این چه حرفیه ..ایشاللهحالش خوب م یشه ..
-پس چرا چشمهاش رو باز نمیکنه ...؟ 
-کلی خون از دست داده ..باید مداوا بشه .. 
صدای اژیر امبولانس رعشه به پیکرم مینداخت 
مرد لباس پر ازخون کسرا رو بازکرد سو راخ توی پهلوش بزرگتر وازاردهنده تر از هرچیز دیگه ای بود ..
با دیدن زخمش هق هقم بیشتر شد ... 
-چه بلایی به سرت اورده ..؟ 
دستش رو تو سینه ام کشیدم .. 
مرد زخم رو تمیز کرد ولی خون ریزی همچنان ادامه داشت .. 
کسرا ..کسرای من ..داشت از دستم میرفت ..همه اش هم به خاطر من ..من لعنتی ..من نفرین شده ..
اگه تنهاش نمیذاشتم اگه فرار نمیکردم ومجبورش میکردم با من بیاد .الان سالم بود ..الان کنارم بود . 
امبولانس وایساد ومرد با سرعت درها رو بازکرد وپیاده شد .. 
پایه های برانکارد رو بازکرد وبه سمت داخل بیمارستان رفت .. 
اخرین چیزی که از کسرا تو خاطرم موند صورت سفید ولکه های خون رو دستهام بود ...
=======
*باهام وداع نکن *
دراطاق عمل که بسته شد با همون دستهای خونی تا شدم از درد ..
حقم نبود... حالا که میفهیمیدم تا چه حد به کسرا عادت کردم ودوستش دارم حقم نبود که خدا اینجوری ازم بگیرتش .. 
سرم رو تو سینه ام گرفتم وزار زدم برای بخت شوم خودم . 
من کسرا رو دوست داشتم ومیدونستم که اون هم من رو دوست داره ..ازش دل چرکین بودم ..ولی نه تا این حد که بخوام بمیره که بخوام نباشه ..
دوستم داشت یا نداشت دیگه برام مهم نبود ..فقط ارزو داشتم برگرده ..زنده بمونه ...نه مثل مسیح بره وتنهام بذاره 
-خانم ..؟
با همون چشمهای اشکی سرم رو بلند کردم ..
-بله .. 
-شما باید همراه ما بیاید ..
یه نگاه به چهره های مصممشون انداختم .. 
-ولی من .. 
-بهتره با ما بیاید ..یه سری سوالها هست که باید جواب بدید .. 
نگاهم دور اطاق عمل چرخید ..پس کسرا چی ...؟اون چی ..؟
نمیتونستم بدون اینکه بدونم کسرا سالمه یا نه جایی برم .. 
-نمیتونم باید بمونم ..کسرا .. 
-شما تشریف بیارید ..هر افتاقی بیفته به ما خبر میدن .. 
با سر دوباره نفی کردم .. نمیتونستن من رو به زور ببرن ..
-خانم شما باید همراه ما بیاید ..
تو این بین در اطاق عمل باز شد ودکتر ازاطاق بیرون اومد .. 
با همون چشمهای خیس تلوتلو خوران جلو رفتم .. 
-اقای دکتر ..حالش خوبه؟ ...زخمش ناجوره؟ ...خوب میش ه ...؟
-اروم دختر جان ..عمل خوبی بود..حالش هم خوبه ..نگران نباش ..
چشمهام رو بستم قطره های اشک از بین پلک هام لیز خورد 
نفسم رو با حوصله بیرون دادم ..حالا که زنده بود میتونستم با خیال راحت با اون مردها برم .. 
تو ماشین که نشستم ذهنم دوئید دنبال کسرا .. 
یعنی تا حالا از اطاق عمل بیرون اوردنش ؟...به هوش اومده ؟.... 
ولی ذهن حسابگرم سعی کرد اسم کسرا رو خط خطی کنه ..
-به تو چه ..؟تو چرا نگرانشی ..؟مگه اون نگران تو بود که تو هم دلواپسش باشی ..؟ 
-اما اون جون من و نجات داد .. 
-اره همون جونی که خودش به خطر انداخته بود ،نجات داد ..وظیفش رو انجام داد ..تو هیچ دینی بهش نداری .. 
- ممکن بود بمیره .. 
-اره تو هم ممکن بود بمیری ..هرچند که الان هم هیچ فرقی با یه جنازه نداری ...اعصابت خراب شده ..جسمت تباه شده .. ویرون شدی .. 
به خودت بیا ایرن ..کسرا گند زده به زندگیت ...اگه نجاتت داد ..اگه کمکت کرد وخودش رو به خطر انداخت فقط به خاطر عذاب وجدان خودش بود
لجوجانه با خودم مجادله کردم 
- پس عشق توی چشمهاش چی ؟..اون دوستم داره ..
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۴۲ عصر
-داره یا نداره مهم نیست ..مهم اینه که تو رو انداخت تو باتلاق ..مهم اینه که تو رو کشت ..مهم خطهای روی بازوته ..مهم درد جسم وروحته ..ایرن خر نشو .. 
کسرا رو از ذهنت بیرون کن ..علاقه ات رو تو خودت بکش ..این مرد مرد زندگی تو نیست ..بهتره ازش فاصله بگیری ... 
اخر سر عقل پیروز شد و فکرکسرا رو از سرم خارج کرد..یعنی سعی کردم که دیگه بهش فکر نکنم ..حتی به قلبم هم هشداد دادم که دیگه با شنیدن اسمش محکم نکوبه ...
اخه من هنوزعادت به جدائیش نداشتم ..عادت به اینکه تو فکرم پسش بزنم هم نداشتم ...
......
یه روزم شد یه هفته و....یه هفته ام شد یه ماه ..
خبری ازش نداشتم ...هیچی ...نه میدونستم خوبه... نه میدونستم چی کار میکنه ...هیچی به هیچی .. 
دلم هنوز بعد از یه ماه بازهم به اسمش که میرسید میطپید ..سرتا به پا گر میگرفت وواله میشد ...
اخه دست خودش نبود عاشق شده بود ..عاشق مردی به اسم کسرا ...عاشق وجودگرمش ..تکیه گاه بودنش 
یه ماهم شد دوماه وبازهم هیچ خبری نشد ...نمیدونستم چرا علارقم اون همه حسی که داشت حالا سراغم نمیومد ..فقط این رو میدونستم که با اون همه دلخوری وناراحتی ...دلم به قد دنیا براش تنگ شده ...
*دلتنگی *
از خونه که زدم بیرون دلم بی هوا هوای کسرا رو کرد ...بی انصاف دو ماه که حتی یه زنگ خشک وخالی هم نزده ...
شالم رو جلوتر کشیدم وخواستم از عرض خیابون رد بشم که یه نفر صدام کرد ..
کسرا ..؟کسرا بود ...؟چه حلال زاده!!! 
با حرص سرم رو چرخوندم ..بعد از دو ماه بی خبری حالا اومده که چی؟ ..میخوام صد سال سیاه نیاد ... 
درسته که دلم هواش رو کرده بود ولی اونقدر دل خور وناراحت بودم که حتی نمیخواستم باهاش همکلام بشم .. 
برای هردومون بهتربود که از هم جدا باشیم ..نه اون یاد عذاب وجدانش نمیوفتاد ..نه من یاد بلایی که به سرم اورد .. 
رفتم تو پیاده رو که دوباره صدام زد .. 
-ایرن ..؟ 
اصلا سرنچرخوندم که بخوام ببینمش ..بازوم به شدت کشیده شد ونفس های تند کسرا رو صورتم پاشید .. 
-مگه با تو نیستم ..چرا جوابم رو نمیدی ..؟ 
-ولم کن .. 
بیا ... 
بازوم رو کشید .. 
-گفتم ولم کن ..وگرنه داد میزنم مردم بریزن سرت ... 
-خوب داد بزن ..داد بزن ببینم با کارت شناسایی من بازهم میریزن سرم ...؟ 
ناخواسته پشت سرش کشیده میشدم ..درجلوی ماشین رو بازکرد وبه زور نشوندم توش .. 
-همینجا میشینی فهمیدی ...؟
تو چشمهاش براق شدم .. 
-نه نفهمیدم ....من با تو هیچ جا نمیام ..اصلا کی به تو اجازه داده بهم زور بگی..؟
یه لحظه نفس هاش طوفانی شدو رگ های پیشونیش برجسته ..
-به خدای احد وواحد اگه نشینی من میدونم وتو .. 
اونقدر عصبانی وکبود شده بود که جرات نکردم سرپیچی کنم ..با اخم سرجام نشستم وکسرا هم درومحکم بهم کوبید وخودش هم نشست پشت رول .. 
دستهاش رو رو فرمون گذاشت ویه نفس عمیق کشید .. 
-خوب بگو ..
به مسخره گفتم 
-چی رو بگم ..داستان حسین کرد شبستری رو ..؟ 
دوباره طوفانی شد وباهمون چشمهای خون چکانش برگشت به سمتم .. 
-ایرن ...؟حرف بزن ..بگو چه مرگته ..؟چرا دو ماهه به من سر نزدی ..؟ 
-چی ؟چرا باید بهت سر بزنم ...؟
-چون خیر سرم زخمی بودم ..چون چشمم به در خشک شد تا تو با یه شاخه گل فکستنی بیایی دیدنم ..
چون بیشتر از یه ماهِ که تو اون خراب شده اسیر شده ام وتو حتی یه تلفن خشک وخالی هم بهم نزدی .. 
-نزدم که نزدم ..تو چرا به من زنگ نزدی حالم رو بپرسی ..؟ 
-چون مریض بودم .. 
-والله تا اونجایی که من میدونم دست وزبونت مشکلی نداشته میتونستی به هم زنگ بزنی ..اصلا اصلا تو به چه حقی سر من داد میزنی ؟..
اقاجان نخواستم بیام ..نمیخوام باهات حرف بزنم ..اصلا من حرفی با تو ندارم .. 
خواستم پیاده بشم که دروقفل کرد وراه افتاد .. 
-هوی کجا میری ..؟ 
هیچی نگفت .. 
-کسرا با توام ..من رو پیاده کن میخوام برم خونه ..مامانم نگرانم میشه .. 
-نخیر نمیشه ..کسی که داره برای خرید میره بیرون دوازدهءشب هم برگرده خونه عیب نداره ... 
نفسم به شماره افتاد .. 
-تو برام به پا گذاشتی ..؟ 
یه لبخند مسخره زد .. 
-نخیر از مامان جونتون تلفنی پرسیدم ..فرمودن تشریف بردید خرید وتا شب هم برنمیگردید .من دارم از صبح تاشب تو غصهءدوری خانم کباب میشم بعد مادمازل عین خیالش نیست وتشریف میبرن دَدَر دودور... 
-به تو چه ..دوست دارم برم ...باید از تو هم اجازه بگیرم ..؟ 
-نخیر لازم نکرده از من اجازه بگیری ..من میگم یه ذره انصاف وعاطفه داشته باشی بد نیست ...
دوباره برگشتم سمتش .. 
-دلم میخواد این مدلی باشم مشکلیه ...؟
-اره سر تاپاش مشکله . 
-پس پیاده ام کن چون اب من وتوتو یه جوب نمیره ... 
-بشین سرجات ...دارم رانندگی میکنم .. 
-نمیخوام میخوام برگردم خونه .. 
-ایـــــــــــرن ... 
وای چقدر قاطی بود ...این مدل عصبانیتش رو تاحالا ندیده بودم ..واقعا که وحشتناک شده بود ..سرجام صاف نشستم وچشم دوختم به خیابون .. 
شاید یه نیم ساعتی بدون حرف چرخید که دیدم همه چی برام اشناست ..راه خونهءمسیح بود ..این رو مطمئن بودم .. 
-کجا میری ...؟ 
-..... 
-با توام ..؟داری میری خونهءمسیح ..؟ 
-....
-کسرا ..؟ 
برگشت وبا طمانینه گفت .. 
-ساکت باش وحرف نزن .. 
-دلم میخواد حرف بزنم ..ببینم چه غلطی میکنی ...؟
-خدایا تو امروز قصد کردی من رو دیوونه کنی نه ..؟ 
اره اونقدر میگم تا من رو برگردونی من با تو حرفی ندارم .. 
-ولی من دارم پس وظیفه اته به خاطر تموم اون سختی هایی که برات کشیدم مثل ادم بشینی وبه حرفهام گوش بدی .. 
-نمـــــــــــی خــــــوام ... 
عصبی پوفی کرد ودوباره بدون حرف به کارش ادامه داد ..
* نازونیاز *
دم خونهءمسیح نگه داشت وازماشین پیاده شد ..
-پیاده شو .. 
-نمیخوام ...تا نگی برای چی اومدی اینجا پیاده نمیشم .. 
-ایرن .. 
دروباز کرد وبزور کشیدم بیرون ..کلید انداخت تو درو من رو همچنان دنبال خودش کشوند .. 
نیروی سر پنجه اش واقعا داشت بازوم رو خرد میکرد ..
-اوی دیوونه دستم رو کندی ..ولم کن .. 
بازهم بدون حرف کارخودش رو کرد ... 
از پله ها بالارفت و درهال رو با ضرب باز کرد ....بازوم رو کشید وهلم داد وسط سالن .. 
با حرص از کنارم گذشت وبه سمت اشپزخونه رفت بازوم رو مالیدم وتو دلم بهش فحش دادم ...بی ادب زور بازوش رو به رخ من میکشید .. 
لیوان اب رو یه سره بالا رفت وتــــــق رو اپن کوبید ... 
چشمهاش رو ریز کرد وزبونش رو روی دندونهاش کشید ...واقعا ترسناک شده بود .. 
باهمون نگاهش اومد بیرون وبهم نزدیک شد ...همین که به یه قدمیم رسید از ترس یه قدم عقب گذاشتم ولی اون بازهم جلو اومد .. 
-چیه ..؟چرا این جوری نگام میکنی ..؟ 
تو یه وجبیم وایساد وزل زدتو چشمهام .. 
-میخوای من رو بزنی ..؟ 
ابروهام بالا پرید ..چی داشت میگفت ...؟ 
از حالت تدافعیم دراومدم 
-چـــــــی ..؟ 
-دوست داری من رو بزنی ..؟ 
-خل شدی کسرا این چه سوالیه .. 
-جواب من رو بده اره یا نه ..؟ 
تو دلم جواب این سوال رو میدونستم ..دوست داشتم اونقدر بزنمش که از جاش پا نشه ..ولی همچین چیزی تو واقعیت نشدنی بود .. 
انگار از نگاهم حرف دلم رو خوند .. 
-میخوای بزنیم نه ..؟ 
گونه اش رو پائین تر اورد ..
-پس بیا بزن ..هرچه قدر که دوست داری بزن ..جای همهءاون زجرهایی که با هم کشیدیم من رو بزن ..اصلا اونقدر با مشت ولگد به جونم بیفت که حرصت بخوابه ..که دیگه از دستم عصبانی نباشی .. 
متعجب گفتم .. 
-کسرا ..؟چی میگی ..؟دیوونه شدی ...؟ 
دستهاش رو محکم روی صورتش کشید وبا زور لابه لای موهاش فرو کرد ...تمام صورتش گر گرفته بود .. 
-اره اره به خدا دیوونه شدم ..از دست تو ..ازدست اون منصور وحبیب بی شرف ..حتی از دست مسیح ..میخوای من رو بزنی ؟..
خوب بزن ..اونقدر بزن که دیگه از دستم ناراحت نباشی ..ولی بهم بی محلی نکن ..بذار برات مثل قدیم باشم ..مثل همون موقع هایی که فقط به من اعتماد داشتی ..مثل همون موقعی که از بالکن اویزون بودی ولی میدونستی که پرتت نمیکنم ..مثل همون موقعی که دستت رو تو دستم گذاشتی وبه اون زیر زمین اومدی .. 
دستهاش رو با بی حسی پائین انداخت .. 
-دیگه نمیکشم ایرن ..من رو ببین ..شدم یه روانی ..چشمم همه جادنبالته ..اسمت رو لبمه ..کارها ورفتارت تو ذهنمه ..ایرن یکم ...فقط یکم درکم کن ..
کارم بود ..شغلم بود ازهمه مهمتر اینکه فکر میکردم برنده ام ولی نبودم .. 
اون منصور بی شرف تو رواز خونه کشید بیرون وبعد هم دستم بهت نرسید .. 
تو هیچی نمیدونی ..تو اصلا نمیدونی برای پیدا کردنت چی کشیدم ..برای اینکه زنده از دست منصور نجاتت بدم چه بلاهایی که به سرم نیومد .. 
ایرم من تا پای مرگ رفتم وبرگشتم ..همه اش هم به خاطر پیدا کردن تو بود .. 
با دلخوری رو ازش گرفتم .. 
-نه به خاطر من نبود ...به خاطر عذاب وجدانت بود... به خاطر اینکه خودت هم میدونستی چه جوری زندگی من رو خراب کردی ... 
دستش رو زیر چونه ام گذاشت وسرش رو خم کرد . 
-اره اره اولش همین طور بود ولی بعدش نه ..اون لحظه ای که جنازه ات رو دیدم دیگه به خاطر عذاب وجدان نبود ..به خاطر دلم بود که کشیدمت بیرون .. 
دستش رو پس زدم . 
-دیگه برام مهم نیست ..دیگه نمیخوام بشنوم ...میخوام همه چی رو فراموش کنم ..حتی تو رو .. 
-دیدی؟ ..دیدی گفتم هنوز از دستم ناراحتی؟ ..دیدی هنوز میخوای من رو بزنی ..؟ 
با حرص غریدم .. 
-اره میخوام بزنمت ..اونقدربزنمت که درد من رو وقتی که اقا کتکم میزد بفهمی ..
رفتم جلو ودست مشت شده ام رو بالا اوردم ..
- میخوام با این مشت چنان بزنمت که ..
صورتش رو با درد پائین تر اورد ..
-خوب بزن ..چرا نمیزنی ...؟
دستم رو تو دستش گرفت وگذاشت رو صورتش 
-بزن ایرن ..هرچقدر که دوست داری بزن ...ولی این جوری نباش ...این جوری سرد وبی روح..این جوری نباش عزیزم ..
دستم تو دستش شل شد ...چه جوری میتوستم بزنمش وقتی که تک تک سلولهای وجودم اسمش رو صدا میکرد ..
-ایرن من دوستت دارم ..
بغض کردم ..شنیدن این جمله نهایت ارزوم بود ولی این شک لعنتی نمیذاشت که لذت ببرم ..
-نداری ..همه اش عذاب وجدانه ..
-ایــرن ..؟!!
دستم رو بیشترفشرد ..
همهءوجودم تمنای دستهاش رو داشت ..دستهایی که همیشه پناهم بودن ..
-نیست ..اینی که داره من رو از تو میسوزونه عذاب وجدان نیست ..علاقه است ..
دستم رو پائین تر اورد وکف دستم رو رو سینه اش گذاشت ..
-ببین فقط به خاطر تو میزنه ..فقط به عشق تو ..
-نمیتونم کسرا ..
-باهام بمون ایرن ..
من باید چی کار میکردم ..با اون همه عشق توی چشمهاش چی کار میکردم ؟...طپش پر ضرب وزور قلبش زیر بند بند انگشتم رو چی کار میکردم ..
-دوستم نداشتی ...چون اگه داشتی تو این دو ماه بهم زنگ میزدی ..
-عزیزک من ..تو از کحا میدونی که من زنگ نزدم وحالت رو نپرسیدم ..؟از کجا میدونی که ازت خبر نگرفتم ..؟
-پس چرا من ..
سرش رو خم کرد وباهمون چشمهای سیاهش زمزمه کرد ..
-خواستم خودت بیایی سراغم ..خواستم ببینم که دوستم داری یا نه ..دوستم نداشتی ایرن نه ..؟
اشکام سرازیر شد ..من با این همه بغض توی صداش چیکار میکردم ..؟
سرش رو نزدیکتراورد و روی رد اشک رو بوسه زد ..
اروم وطولانی ..ملس وگرم ..چشمهام ناخواسته از اون همه ارامش ولذت بسته شد ..
لبهاش رو از رو گونه ام جدا کرد وروی پلک چشمم رو بوسید ...
هوای نفسش صورتم رو پر کرده بود ...چه لذتی داشت نفس کشیدن تو هرم نفسهاش ..
با بغض بازهم نجوا کرد ..
-دوستم نداری ایرن ..؟
مگه میشد دوستش نداشته باشم ...؟اون همه عشق که بی خودی نبود ..؟
لبهاش از پلکم سوا شد ورو پلک دیگه ام نشست ..
قطره های اشک بی اجازه سر ریز میشدن ..
ضربان قلبش پرضربتر شده بود ..درست مثل قلب من ..
پلکم رو رها کرد 
-دوستم نداری ایرن ..؟
اشکم با قطرهءاشکش قاتی شده بود ..دوباره رد اشک رو گونهءدیگه ام رو بوسید ...
قلبم داشت میترکید ..خودم که میدونستم دوستش دارم ...خودم که میدونستم هرچی دارم وندارم مال اونه ..
خودم که میدونستم تو این دو ماه بی حضورش چی کشیدم ..
زمزمه کردم ..
-دوستت دارم کسرا ..
لبهاش از گونه ام جدا شد ورو لبم نشست ..اروم وبی صدا ونَم نَم 
....دوستش داشتم خودم که خوب میدونستم ..
این لبها رو با همه ءوجودم میخواستم ..ضربان قلبش رو که برای من میتپید ..
دستش رو دورکمرم حلقه کرد ودست دیگه اش رو دور شونه ام پیچید ..
هرم نفس هاش رو میخواستم ..مزهءشیرین لبهاش رو ..انگار که با کسرا برمیگشتم به همون دختر باکره ..همون روح دوشیزه ..همون من ِسابق 
لبهاش از لبهام جدا شد ..
-دوستم داری ایرن ..؟
-دوستت دارم ..
اینبار محکم تر وراسخ تر گفتم..بدون شک دوستش داشتم ..
لبهام رو پرمهر تر بوسید ..
بوسید وبوسیدم ..گرم شدم وداغ ..همین بود حس تازهءمن ..
حس خواستن وخواسته شدن ..پرستش وپرستیدن ..ناز ونیاز وناز ..
کسرا مرد من بود ..بوسه هاش ....طعم لبهاش ..دیگه حرفی نبود ..کلامی هم نبود ..
همه ش بوسه بود وعشق وگرمای اغوشش ..من بودم وکسرا ....مرد من ...

(این روزها تنم یک آغوش گرم میخواهد با طعم عشق نه هوس
لبانم رطوبت لبهایی را میخواهد با طعم محبت نه شهوت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12226')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.