مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان کیش و مات

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 2.14
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کیش و مات

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۴ عصر
سبگیر نبود ان کشیدم ز تو ای اتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود ایتی بود عذاب انده حافظ بی تو که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
لبخند رضایت روی لب آورد گفت -اگر چه سخته ولی ممکنه -چی ؟
-نیتی که کرده بودم فکر کنم آب جوش آمد . می رم چای دم کنم در حالی که نگاهش می کردم گفت -بارم این سوال مطرحه که چرا عموی شما این قدر اصرار داشت مدیر شرکت بشه .با وکالتی که مادرتون می دادند که صاحب اصلی شرکت نمی شد . برای چی این قدر اصرار داشت ؟ -عموی من پیش از این مسئله اصرار داشت به عقد فرشاد در بیام . گر چه فرشاد خودش هم تمایل به این ازدواج داشت ولی من با جواب منفی تمام نقشه های عمو و زن عمویم را به هم زدم . حالا به فکر گرفتن شرکت افتاده کسرا در حالی که با لیوان چای به سمت من آمد و گفت -چرا شما تا حالا ازدواج نکردید ؟ البته می توانید جواب ندید -چند سال پیش ..در زندگیم به مردی اعتماد کردم ..با تمام وجودم او را دوست داشتم . حاضر شدم هر آنچه داشتم را بدم . ولی اون تنهام نذاره . ولی تمام التماس هاو خواهش های من رو نادیده گرفت و هر چه مال داشتم گرفت و رفت . از ان روز به بعد دیگه نتوانستم به مرد دیگه ای اعتماد کنم -عجب .پس شما کسی رو دوست داشتید ؟ سر تکان دادم -فکر نمی کردم کسی بتونه قلب منو به دست بیاره ؟ چرا ؟ نکنه فکر می کنی من قلب ندارم ؟ خندید و در حالی که خنده او به لبخند تبدیل می شد گفت -نه چون . خیلی جدی هستید . و به نظرم کمی بی تفاوتید -البته همون یک بار معجزه ای شد و قلبم رو به دست یه نامرد دادم که تا امروز حسرت می خورم چرا آنقدر خودم و احساساتم رو در مقابلش خرد کردم به لیوان چای نگاه کردم گفتم -شما چی ؟ -نه خوشبختانه تا حالا کسی چنین بلایی سر قلب من نیاورده خندیدم و گفتم -خوب علتش معلومه پیش از انکه چیزی بگویم گفت -چون مغرور و خودخواهم نه ؟ هر دو خندیدیم .کسرا گفت -بگذریم . چای سرد شد
8
پس از بازگشت از ان سفر کاری خیلی چیزها تغییر کرد . از جمله اخلاق تند من نسبت به کسرا و بدبینی نسبت به او و برخی از رفتارهای او ان روز وقت ناهار لیلا به اتاقم آمد و گفت : -اجازه هست ؟ -بله عزیزم وارد اتاق شد گفت-می خواستم ببینم یک هفته می تونم مرخصی بگیرم ؟ -برای چی ؟ -قراره با خانواده به مسافرت بریم خندیدم گفتم -لابد چند دقیقه دیگه داداشت می اد و از من درخواست مرخصی می کنه ؟ -نه پدر هر چه به کسرا گفت با ما بیاد قبول نکرد . گفت این جا خیلی کار داره . پدر به شوخی به من گفت ازت بپرسم به پسرش چرا این قدر کار می دی که وقت سر خاروندن نداره خندیدم و در حالی که لیلا را دعوت به نشستن می کردم گفتم -ولی این طور نیست . هم تو و هم اون می تونید برید به مسافرت . دیگه برای یک هفته که می تونم تنها باشم
همان موقع در باز شد و کسرا نگاهی از لای در به داخل اتاق انداخت و گفت: «به به... پس درسته می گن وقتی خانم ها به هم می رسن کار رو کنار می ذارن.»گفتم: «در مورد کار صحبت می کردیم... شما هم آمدی مرخصی بگیری؟»با تعجب نگاهی به من انداخت و بعد با عصبانیت به لیلا نگاه کرد و گفت: «تو چیزی گفتی؟»«فقط یه کمی»خواست با لیلا دعوا کند که گفتم: «ولی من آن قدر کار ندارم که نخوای مسافرت بری.»«من هم برای مسافرت وقت دارم که نخوام کارم رو به خاطرش تعطیل کنم.»در حالی که پشت میز می نشستم گفتم: «حرف نباشه... یک هفته مرخصی به هر دوی شما می دم... خوبه؟»لیلا با اشتیاق گفت: «عالیه.»کسرا گفت: «نه... من مرخصی نمی خواهم.»«باید مرخصی بگیری، چون خودم هم می خوام برم مسافرت.»کسرا با تعجب پرسید: «راستی؟»خندیدم. «آره... عمو به خاطر کار شرکت خیلی با ما سرد برخورد می کند. مادر هم که انگار از ناراحتی خواب نداره... می خوایم یک هفته بریم پیش اونا، بلکه هم از دل عمو دربیاریم و هم خیال مادر راحت بشه.»کسرا سکوت کرد. لیلا با خنده گفت: «پس شرکت تعطیل دیگه.»ابرویی بالا انداختم و گفتم: «تو روت شد جلوی من حرف از تعطیلی شرکت بزنی؟»لیلا خندید و گفت: «ببخشید خانوم زمانی.»«ولی فکر کنم اگه تعطیل کنیم بهتره، گرچه آقای وکیل که هستند.»کسرا لبخند زد و گفت: «نه خیر خانوم زمانی... اگر قراره همه تشریف ببرن من یکی نمی مونم.»آن روز برای یک هفته از همدیگر خداحافظی کردیم. گرچه نمی دانستم چند روز دیگر به کمک کسرا نیازمند می شوم. من و مادر روز بعد برای دیدن عمو راه افتادیم. مادر دلشوره عجیبی داشت که مرا کلافه کرده بود. مرتب از من می پرسید: «دلم می خواد هم عموت راضی باشه و هم پدرت... به نظرت پدرت راضی؟»«پدر راضی نبود شرکت دست عمو بیفته.»«حتم دارم راضی هم نیست تو صبح تا شب خودت رو وقف شرکت کنی.»وقتی رسیدیم، در حالی که ماشین را داخل حیاط می بردم به مادر نگاه کردم که با زن عمو غرق صحبت شده بود. رفتارهای مادر کمی برایم عجیب بود، اما حدس نمی زدم که مادر...وقتی وارد خانه شدیم عمو مرا در آغوش کشید و گفت: «به به، رویاجان... خوش آمدی عمو.»فرشاد هم از دور سلامی کرد. همگی وارد اتاق پذیرایی شدیم. روی صندلی راحتی که نشستم گفتم: «مادرم من رو کُشت... یکسره به من می گه بریم یه سری به عموت بزنیم.»عمو لبخند زد و گفت: «خوب کردید آمدید.»زن عمو با سینی چای وارد اتاق شد و کنار عمو نشست. نمی دانم چرا همه سکوت کرده بودند. چشم چرخاندم و خانه عمو را که خیلی وقت بود ندیده بودم نظاره کردم، اما همین که نگاهم به عمو، زن عمو و فرشاد افتاد متوجه شدم همگی در سکوت به من خیره شده اند، با تعجب گفتم: «چیزی شده؟»عمو شانه ای بالا انداخت و گفت: «نه عمو جان، از فرط خوشحالی دارم نگات می کنم.»زن عمو با لبخند گفت: «می دونی رویاجان... امشب یه مهمونی کوچیک برای شما ترتیب دادیم.»«ممنون، چرا شرمنده می کنید زن عمو!»عمو با لبخند گفت: «قابل برادرزاده خوشگلم رو نداره.»متعجب، لبخند بر لب آوردم و سر برگرداندم. نگاهی به مادر اندختم. او سر به زیر انداخته بود. پرسیدم: «مامان، مگه نگفتی بریم خونه عمو... خُب آمدیم، دیگه چرا این قدر ناراحتی؟»عمو گفت: «زن داداش، اَخمات رو باز کن. به خدا فرخ هم راضی نیست شما این وضع رو داشته باشید.»«کدوم وضع؟!»عمو با تعجب به من نگاه کرد، بعد گفت: «زن داداش، به رویا هیچی نگفتی؟»مادر از جا برخاست و گفت: «نه... شما بهش بگید.»عمو به بازوی فرشاد زد تا از اتاق بیرون برود. بعد از رفتن فرشاد و مادر، عمو گفت: «خدا می دونه رویاجان که پدرت چقدر مایل بود که تو و فرشاد...»تا آخر را فهمیدم. گفتم: «نه، هیچ هم راضی نبود.»عمو با لبخند گفت: «تو از کجا می دونی دختر؟ من برادرم رو می شناختم.»از روی صندلی برخاستم و با عصبانیت گفتم: «این طور نیست... اگه می دونستم موضوع این حرف هاست پام رو اینجا نمی ذاشتم.»عمو با عصبانیت گفت: «بشین رویا.»تا به حال ندیده بودم عمو سرم داد بزند. تعجب کردم. دستش را محکم روی شانه ام فشرد تا مرا مجبور به نشستن کند، بعد گفت: «چطور مادرت هیچی بهت نگفته...»«چی رو؟»عمو روی صندلی کنار من نشست و گفت: «چندین سال پیش، از ارث پدری که به ما رسید شرکت رو راه انداختیم. من سهم خودم رو هم به برادرم دادم تا بتونه شرکت رو تأسیس کنه... قرار شد من سهمم رو هر وقت خواستم از پدرت بگیرم، اما او شرط گذاشت که یا سهم منو بپردازه یا تو رو به عقد فرشاد درمی آره... چون فرشاد هم خیلی تو رو دوست داشت ما راضی شدیم، چون به هر حال سهم شرکت رو داشتیم، اما اگر فرشاد ان شاءالله با تو ازدواج کنه هم سهم شرکت ما سر جاشه و هم تو به عقد فرشاد درآمدی.»با عصبانیت بلند شدم و گفتم: «خجالت بکشید عمو... انگار دارید معامله می کنید. من که سهم شرکت نیستم که این طوری حرف می زنید!»عمو گفت: «بشین رویا... حرفم تموم نشده.»«من به دروغ های شما گوش نمی دم.»عمو اشاره ای به زن عمو کرد و گفت: «ما از پدرت امضا داریم... خودش همه چی رو روی کاغذ آورده.»خنده ای کردم و گفتم: «به روباه می گن شاهدت کو... می گه دُمم.»عمو چنان با عصبانیت تویِ صورتم زد که بهت زده سر جایم خشک شدم. باور نمی کردم از عمو سیلی بخورم. زن عمو برگه ای آورد و به دستم داد. در حالی که از روی ناباوری دستم را روی صورتم گذاشته بودم و محل سیلی عمو را می فشردم چشمم به برگه افتاد.اینجانب فرخ زمانی، صاحب و مدیر شرکت آذین فرش دست باف ایرانی، به برادرم فرهاد زمانی، این اجازه قانونی و حقوقی را می دهم که به ازای سهمش در شرکت، یا مابه ازای آن را دریافت کند یا دخترم را به عقد برادرزاده ام در بیارم.حیرتزده به برگه خیره شدم. باور نمی کردم. نه... اینها همه خواب بود... پدر من هیچ وقت چنین کاری نمی کرد. مطمئن بودم.عمو برگه را از من گرفت و گفت: «اجازه پدر شرطه عقد ازدواجه... نه؟»با عصبانیت گفتم: «سهمتون رو می دم.»عمو خندید، با صدایی که سرم را به درد آورد. «عموجان... من سهمم رو نمی خوام... من... تورو می خوام.»از جا برخاستم و گفتم: «من از اینجا می رم... شما حق ندارید با من این رفتار رو داشته باشید.»از اتاق بیرون رفتم و به سمت حیاط دویدم. هنوز باور نکرده بودم. مادر کنار ساحل راه می رفت. به سمتش دویدم و گفتم: «مادر... مادر...»سربرگرداند. پرسیدم: «این حقیقت داره؟»چشمان بارانی مادر حقیقت را به من گفت. فریاد زدم: «یعنی پدر... پدر من... من رو معامله کرد؟ نه... این دروغه!»مادر شانه هایم را گرفت و گفت: «پدرت مطمئن بود هیچ کس مثل فرشاد نمی تونه تو رو خوشبخت کنه... مطمئنم به خاطر همین اون برگه رو امضا کرده.»«شما این موضوع رو می دونستید!»«نه... نه به این شکل. فقط به من گفته بود می خواد به هر طریقی شده تو رو به عقد فرشاد دربیاره.»دیوانه کننده بود. یعنی پدرم مرا معامله کرده بود. فریاد زدم: «نه... اینا دروغه... اینا حقیقت نداره.» محل تبليغات شما ختم صلوات
مادر خواست مرا در آغوش بکشد که از دستش فرار کردم و به خانه برگشتم زن عمو با دیدنم گفت -بیا برو بالا کمی استراحت کن . این قدر زود تصمیم نگیر ...چمدانت رو فرشاد برده به اتاقت .با عجله از پله ها بالا رفتم . و در یکی از اتاق ها را گشودم کسی در اتاق نبود . در اتاق بعدی را گشودم .فرشاد را دیدم که کنار پنجره ایستاده . وارد اتاق شدم و در را بستم -تو این جوری می خوای ؟ اره ؟ جواب بده ...می خوای به زور با هم ازدواج کنیم ؟ فرشاد سر برگرداند و به آرامی گفت -به خدا من تو رو خوشبخت می کنم رویا ..فریاد زدم -برو بیرون فرشاد از اتاق بیرون رفت و من در اتاق را قفل کردم . سرم درد می کرد .فکرش رو نمی کردم سفر مان این طوری شود . زهرم شده بود .در حالی که از فرط عصبانیت راه می رفتم . مرتب زیر لب می گفتم -نه ..نه ...این امکان نداره ...پدر من ؟ نه ...پدر من رو دوست داشت ...نه ...دروغه اشک هایم بی امان می بارید و من سعی می کردم خودم را از این کابوس بیدار کنم . فکری به سرم زد . موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم بعد از چند بوق صدایش را شنیدم -سلام -سلام ..باید ببینمت با نگرانی گفت -چیزی شده ؟ -باید ببینمت ..می تونی بیای ؟ نشونی رو یادداشت کن وقتی نشونی را نوشت با تعجب گفت -چه جالب !از خونه دایی من تا ویلای عموی شما نیم ساعت بیشتر راه نیست -منتظرم ...رسیدی یه تک زنگ به موبایلم بزن حالم خوش نبود . داشتم دیوانه می شدم .من منی که زیر بار زور نمی رفتم ..چطور تن به این ازدواج اجباری می دادم . باور نمی کردم .پدر بخواد زندگی و آینده مرا معامله کند!تازه اگر از زندگی و آینده ام هم می گذشتیم .احساس من چه می شد ؟ یعنی دوره اجبار پدران برای ازدواج دخترا نشان تمام نشده بود ؟ از ویلا خارج شدم و در حالی که منتظر تمام کسرا بودم همان اطراف قدم می زدم .عاقبت ماشینش را دیدم .او داشت شماره پلاک خانه ها را نگاه می کرد .که به سمت ماشینش دویدم .در جلو را گشودم . گفتم -برو با حیرت گفت -کجا ؟ -هر جایی که از این جا دو ر باشه ..نمی خوام عموم یا زن عمو تو رو ببینند کسرا در حالی که داشت دور می زد گفت -چی شده ؟ اتفاق بدی افتاده ؟ خیلی نگران شدم با عصبانیت گفتم :-نمی دونم ..خودم هم نمی دونم ..فکر می کنم دروغه ..اما وقتی یاد امضای پدر می افتم . می گم نه .دروغ نیست -چی دروغه یا دروغ نیست ؟ در حالی که دست روی پیشانی ام گذاشته بودم و به سر دردم فکر می کردم گفتم -برات می گم کسرا کنار رستورانی نگه داشت . وقت روی تخت های محوطه بیرونی نشستیم گفت -چیزی می خوری ؟ -فقط چای
-راستش شک کرده بودم که یه نقشه ای هست که مادر این قدر اصرار به این مسافرت داره .اما فکر نمی کردم این طوری باشه -چطور ؟ حرف بزن ..نگرانم کردی ؟ در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم .گفتم -پدر من رو به جای سهمی که عمو در شرکت پدر داره معامله کرده . یعنی در عوض ازدواج من و فرشاد عمو سهمش رو نگیره یا سهمش رو نقد بگیره و از شرکت کنار بکشه کسرا با تعجب گفت -خدای من . آقای زمانی ؟ بعید می دونم این کار رو کرده باشه دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم -حالا ببین . من چطوری باید باور کنم -شاید دروغ می گن ؟ -امضای پدر رو خودم دیدم .برگه رضایت پدر دست عمو بود کسرا سکوت کرده بود گفتم -تورو خدا یه کاری کن . دارم دیوونه می شم . می شه شکایت کنم ؟ در حالی که فکر می کرد گفت -نه .یعنی نمی دونم ..گیج شدم ..تا حالا چنین موردی نداشتم ..کاش تهران بودیم تا نگاهی به کتاب هایم می کردم شاید یه بندی .تبصره ای پیدا می کردم که بتونم کمکمون کنه با در ماندگی گفتم -من الان نیاز به کمک دارم .یه کاری بکن . نمیدونم چه کار کنم . آخه بدتر از همه اینه که مادرم هم با حرف این ها موافقه . انگار تنها کسی که براش ارزش قائل نیستند منم دستمالی از کیفم در آوردیم .اشک هایم را پاک کردم .کسرا سینی چای و کلوچه را از پیشخدمت گرفت .پیدا بود که او هم عصبی و ناراحت شده است .سخت در فکر فرو رفته بود .ان قدر که حتا نگاهم نمی کرد .عاقبت گفت -باید فکر کنم . نمیدونم چه جوری میشه از عموت شکایت کنیم .تا فردا در موردش فکر می کنم بهت زنگ می زنم با نگرانی گفتم -فردا دیره .این عمویی که من می بینم ان قدر عجله داره که ...و سکوت کردم کسرا با لحنی عصبی گفت -می گی چه کار کنم ؟ نمیشه که از روی هوا حرف در بیارم و بذارم توی دادخواست ..باید صبر کنی در حالی که از او هم ناامید شده بودم گفتم -نمیدونم چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه .نمی تونم صبر کنم کسرا در حالی که از عصبانیت نفسش را فرو می خورد مکثی کرد گفت -نمیشه .باید صبر کنی .من الان دسترسی به هیچی ندارم .چه کار کنم ؟ -نباید دلم رو به تو خوش می کردم با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : -تو یک دفعه من رو خبر کردی و موضوع رو گفتی .می خوای من از خودم قانون صادر کنم ؟ خب نمیشه ...باید تحقیق کنم .باید فکر کنم باید به کتاب قانون از جا برخاستم و با عصبانیت گفتم -باشه . با خیال راحت برید تحقیق کنید فکر کنید و به کتاب قانون رجوع کنید . خودم می دونم با این مشکل چه جوری کنار بیام از رستوران بیرون اومدم و در حالی که نا امیدانه اشک می ریختم در ذهنم دنبال چاره ای بودم با قدم های بلند از آنجا دور می شدم که کسرا با ماشین دنبالم آمد و گفت -سوار شو
با عصبانیت در حالی که اشک می ریختم گفتم -شما بفرمایید تحقیقاتتون رو انجام بدید و به کتاب قانون رجوع کنید با عصبانیت گفت -چرا این جوری می کنی ؟ خب الان کاری از دستم بر نمی آد ایستادم گفتم -پس وقتی کاری ازت بر نمی آد چرا دنبالم راه افتادی ؟ برگرد برو ویلای دایی ات دیگه کسرا از ماشین پیاده شد ولی من به راهم ادامه دادم .صدایش را شنیدم که گفت -من رو بی خبر نذار با عصبانیت و بدون انکه سر برگرداندم گفتم -برو تعطیلات رو خوش بگذرون دیوانه وار می گریستم . خدای من باور نمی کردم پدر باعث و بانی این اتفاق هاست . دیوانه شده بودم .حرف های عمو و زن عمو مرا دیوانه کرده بود .به خانه عمو که رسیدم فرشاد در حیاط قدم می زد .وقتی مرا دید به سمتم دوید گفت -نگرانت شدم رویا با عصبانیت نگاهش کردم گفتم -مگه تو احساس هم داری ؟ اگه احساس داشتی به جای نگرانی برای چند لحظه نبودن من نگران حالم می شدی که دارم از دست پدر و مادرت دیوونه می شم -به خدا می تونم تو رو خوشبخت کنم . تو از من برای خودت یه هیولا ساختی فریاد زدم -من به زور نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم .اینو می فهمی یا نه ؟ بعد به سمت خانه دویدم مادر از صدای فریادم متوجه ورود من شده بود دنبالم آمد و وارد اتاقم شد گفت -عموت برات یه انگشتر خریده فریاد زدم -نمی خوام ... بابا چرا متوجه نمی شید ..دست از سرم بر دارید ..من فرشاد رو نمی خوام مادر آرام کنارم نشست گفت -رویا .باور کن فرشاد پسر خوبیه ..هیچ کس مثل اون نمی تونه تو رو خوشبخت کنه -به چه زبونی باید بگم ...من از همه مرد ها متنفرم ..بیزارم مادر دستم را گرفت گفت -به خدا وقتی من و پدرت هم ازدواج کردیم .من دوستش نداشتم . ولی ان قدر مهربون بود که عاشقش شدم -من این طوری نیستم . مادر من این طوری نیستم
 
مادر آهی کشید و گفت: «تو در اشتباهی رویا... فرشاد عاشق توست.»«اگر یک کلمه دیگه درباره فرشاد بشنوم خودم رو می کشم.»مادر از جا برخاست و از اتاق خارج شد. با صدای بلند زدم زیر گریه. نمی دانم چرا هیچ وقت روی آرامش را نمی دیدم.همان طور که خودم را روی تخت انداخته بودم و می گریستم در فکر چاره ای بودم که حرفی که ناخودآگاه به مادر زده بودم را به یاد آوردم. خودم رو می کُشم. به فکرم رسید عمو را تهدید کنم که خودم را می کُشم، شاید دست از سرم برمی داشت. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق پذیرایی رفتم. مادر داشت با عمو صحبت می کرد که وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم: «من سهم شمارو از شرکت می دم.»عمو گفت: «من سهم نمی خوام.»«من هم فرشاد رو نمی خوام.»خندید و گفت: «یه وکیل گرفتم و برگه رضایت پدرت رو بهش نشون دادم. گفت حق انتخاب با منه که سهم رو بخوام یا تو رو.»نمی دانم بلوف می زد یا حقیقت را می گفت. فریاد زدم: «من خودم رو می کشم... دست شما به من نمی رسه.»مادر از نگرانی دستش را روی قلبش گذاشت، ولی عمو از جا برخاست و در حالی که جلو می آمد گفت: «رویا... نمی خوام ناامیدت کنم، ولی هیچ راه فراری نداری... ببین همه راضین... پدرت هم راضی بود. این قدر لجبازی نکن. به جهنم... مغازه تهران رو به اسمت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۵ عصر
می کنم، هرچی بخوای به پات می ریزم، اما دل فرشاد رو نشکون.»«دل فرشاد؟! پس دل من چی؟»«آخه فرشاد ناراحتی قلبی داره... بذار خوشبخت بشه و کنار تو احساس آرامش کنه... اینا رو که خودتم می دونی... تو که نمی خوای برای فرشاد اتفاقی بیفته.»«پس من چی؟! چرا همش می گید فرشاد؟ من آدم نیستم... فقط فرشاد باید آرامش داشته باشه؟ پس من نباید آرامش داشته باشم؟»مکثی کردم و گفتم: «به خدا قسم داغ فرشاد رو به دلتون می ذارم اگه...»عمو چنان توی صورتم کوبید که دهانم پر از خون شد. با عصبانیت فریاد زد: «غلط می کنی دختره پررو... فرشاد چی کمتر از اونای دیگه داره که باهاشون بودی؟!»متعجب و عصبی به عمو خیره شدم. چگونه این قضیه را فهمیده بود! از اتاق خارج شدم. در حالی که با دستمالی خون لبم را پاک می کردم چشمم به فرشاد افتاد که از حیاط وارد ساختمان شد. با نگرانی نگاهم کرد و گفت: «چی شده؟»«این جوری من رو می خوای؟»دستمال را از روی لبم برداشتم و گفتم: «این زیرلفظی پدرته.»به سمت اتاقم رفتم و در را بستم. نمی دانستم گریه کنم. فرار کنم یا به کسرا زنگ بزنم. روی تخت نشستم. مادر وارد اتاق شد و گفت: «رویا... می خوام باهات حرف بزنم.»با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: «راضی شدید؟ این اول کاره... از فردا برای هر بله ای باید زیر مشت و لگد عمو بیفتم... نه؟»در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت: «یه فکری به سرم زده... تو الان انگشتر عموت رو قبول کن، بذار اینا آروم بشن... رفتی تهران ازشون شکایت کن... آقای صدرایی هم کمکت می کنه.»سکوت کردم، انگار در آن شرایط بهترین کار بود. مادر پرسید: «باشه؟»«باشه... ولی به خدا اگر قرار باشه اینا من رو سر سفره عقد بنشونن، خودم رو می کشم.»مادر در حالی که آرام اشک می ریخت گفت: «اگه می دونستم تو این قدر از فرشاد بدت می آد به حرف عموت گوش نمی دادم و اینجا نمی آمدم.»«چی فکر کردید؟ فکر کردید عاشق و دلباخته اش هستم؟ یعنی شما نمی دونستید؟»مادر حرفی نزد. با ناراحتی ادامه دادم: «از شما توقع نداشتم... به خدا از شما دیگه توقع نداشتم.»مادر به سختی بغضش را فرو خورد و گفت: «خواهش می کنم کوتاه بیا تا این موضوع تموم بشه... من می رم انگشتری که عمو خریده رو برات بیارم.»مادر رفت و من باز اشک ریختم. چند دقیقه بعد، زن عمو در حالی که هلهله می کرد وارد اتاقم شد. دلم می خواست خودم را می کُشتم تا زن عمو را با آن حالت مسخره نمی دیدم. دستم را گرفت و انگشتر را به دستم کرد و بعد شروع به کف زدن کرد. مادر آرام و بی صدا اشک می ریخت. فرشاد پشت در اتاق بود. وقتی همه بیرون رفتند وارد اتاق شد و کنار پای من زانو زد و گفت: «رویا... من خوشبختت می کنم... باور کن.»دلم می خواست او را با دست های خودم خفه می کردم. حالم داشت از او به هم می خورد مرد بی غیرتی که راضی شده بود برای ازدواج با من تحقیر شوم و کتک بخورم. به نظرم فرشاد بیمار روانی بود که متوجه این چیزها نمی شد.آن قدر سکوت کردم که دوباره اشک هایم جاری شد. دست دراز کرد تا اشک هایم را پاک کند که گفتم: «دست به من نزن.»«پس گریه نکن... خواهش می کنم.»«اگه می خوای گریه نکنم برو از اتاق بیرون.»با لبخندی کمرنگ قبول کرد و بیرون رفت. موبایلم را برداشتم تا تصمیمی را که گرفته بودم به کسرا هم اطلاع بدهم.«سلام... چی شد؟»آهی کشیدم و گفتم: «انگشتر رو به اصرار مادر قبول کردم تا دست از سرم بردارند. وقتی رسیدیم تهران ازشون شکایت می کنم.»فریاد زد: «برای چی انگشتر رو قبول کردی؟»«چاره دیگری هم داشتم؟ یا باید کتک می خوردم و تحقیر می شدم یا به قول جنابعالی صبر می کردم.»آهی کشید و با لحنی عصبی گفت: «قبول کردن انگشتر یعنی اینکه تو برگه ای رو که پدرت امضا کرده قبول داری.»«نه... من نمی خوام با فرشاد ازدواج کنم.»«پس چرا انگشتر رو قبول کردی؟»«برای اینکه دست از سرم بردارند.»سکوت کرد. با نگرانی پرسیدم: «حالا باید چه کار کنم؟»«هر کار خواستی بدون مشورت با من کردی، حالا می پرسی باید چه کار کنی؟ کاری نمی تونی بکنی.»«نگو... این طوری حرف نزن... ناامیدم نکن.»«چه بخوای چه نخوای، خودت همه چیز رو خراب کردی.»با صدای بلند گریستم. در حالی که صدای هق هق گریه ام در گوشی می پیچید گفتم: «هیچ کاری نمی شه کرد؟»«نه... تو با این کارت یعنی همه چیز رو قبول کردی... خدای من... آخه چطور به فکرت نرسید نباید انگشتر رو قبول کنی؟»گوشی از دستم افتاد روی زمین، در حالی که صدای کسرا را هنوز می شنیدم.«صدام رو می شنوی؟ چی شد؟ الو...»دوباره گوشی را برداشتم و گفتم: «فردا صبح زود بیا جلوی در ویلای عمو... می خوام یه چیزی بهت بدم.»پیش از آنکه چیزی بپرسد گوشی را قطع کردم. کیفم را زیر و رو کردم و برگه ای از دفتر یادداشتم کندم و روی آن چنین نوشتم:
سلام،این نامه رو وقتی می خونی که دیگه من رو نخواهی دید... این نامه رو به تو خواهم داد، چون تو تنها کسی هستی که بهش اطمینان دارم. خواهش می کنم لطف کن و حرف هایی که در این نامه نوشتم را برای مادر، عمو و زن عمو و فرشاد بخوان. من خواستم با این کار به مادر و پدرم ثابت کنم هر کسی برای خودش می تواند نظر دهد. من پدرم را نخواهم بخشید که بدون توجه به خواست من از طرف من به فرشاد قول ازدواج داده. از مادرم هم گله دارم، چون بعد از این همه مدت، هنوز مرا نشناخته. فکر می کرد می تواند با اجبار مرا به این ازدواج وادار کند. از عمو و زن عمویم هم نخواهم گذشت که مرا وادار کردند مرگ را به زنده ماندن ترجیح دهم... اما این سؤال در ذهنم بی جواب ماند که مگر ازدواج آغاز عشق نیست؟ پس چرا مرا وادار به پذیرش عشقی کردند که هرگز در سینه نداشتم؟ مگر نه اینکه در ازدواج دو طرف باید با رضایت و عشق زندگی ای را بسازند تا در پناهش احساس امنیت و آرامش کنند، پس چرا برای احساسات من ارزش قائل نشدند؟ من هیچ حق انتخابی نداشتم. دختری لال و کور و کر که نباید اعتراض می کردم و نباید چیزی را می دیدم و نباید چیزی غیر از
حرف های دیگران می شنیدم ..پس بهتر که چنین ادمی که اختیاری از خود ندارد به جای زندگی کردن و زنده ماندن . بمیرد تا بلکه با مرگ او چند نفر چشمشان به روی حقیقت باز شود . گر چه بعید می دانم با مرگ من کسی حقیقت این اتفاق را بفهمد ..کسرا تو تنها کسی بودی که به او اطمینان کردم . از تو می خوام به عنوان اخرین امیدم از من دفاع کنی . پس از مرگم حامی من باشی .و حرف های که به خاطر گفتن شان دهانم پر از خون شد را به دیگران بزنی .به مادرم و به دادگاه شاید پس از مرگ من داد گاهی تشکیل نشود . ولی من واسطه این نامه اعلام می کنم که به اختیار خود مرگ را ترچیح ندادم . بلکه به اجبار این ازدواج تحمیلی مرگ را بهتر از ان زنده ماندن و زندگی کردن دانستم
کاغذ را تا کردم و در حالی که از زور سردرد نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم .روی تخت دراز کشیدم .موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم -سلام با نگرانی گفت -چی شده ؟ -چیزی نشده ...فردا ساعت شش صبح جلوی در ویلای عمو می بینمت -اتفاقی افتاده ؟ -فردا خودت متوجه می شی ..خداحافظ چشمانم گرم خواب شد و به خواب رفتم . پریشان ترین خوابی که در طول زندگی ام داشتم .
ان شب با تمام آشفتگی اش به پایان رسید .ساعت شش بود که از خواب بیدار شدم . لباس پوشیدم . و سوییچ ماشینم را برداشتم و همراه نامه ای که نوشته بودم پاورچین از پله ها پایین رفتم .خانه غرق سکوت بود .وقتی از ویلا بیرون اومدم کسرا را دیدم که کنار ماشینش ایستاده بود . به سمتش رفتم با نگرانی گفت -سلام چه کاری کردی ؟ -کاری نکردم -آخه چرا انگشتر رو قبول کردی ؟ با بی حوصلگی گفتم -حوصله توضیح ندارم .این نامه را بگیر دست دراز کرد نامه را بگیرد که گفتم -فقط باید قلبش به قولی به من بدی -چه قولی ؟ -وقتی رسیدی ویلای دایی ات نامه را بخونی . بعد بیای دنبالم -کجا ؟ -دره گل ها را بلدی ؟ -دره گل ها ..اهان یادم آمد . چند دفعه ای برای گردش انجام رفتیم -من رو آنجا پیدا می کنی .فقط بعد از خواندن نامه . اون هم وقتی رسیدی خونه دایی ات متعجب شده بود نگاهی به برگه تا شده کرد و بعد نگاهی به من کرد و گفت -چه نقشه ای کشیدی ؟ -همه چیز رو برات توضیح دادم .فقط قولت یادت نره نامه را به سمتش گرفتم و دوباره گفتم
در این مدت که وکیل پدر بودی و بعد هم در کارهای شرکت کمکم کردی ازت ممنونم .کاش می تونستم جبران کنم لبخند زد گفت -ربطی به موضوع الان نداره .می تونی بعد هم تشکر کنی لبخند کمرنگی زدم و گفتم -شاید دیگه ندیدمت -چرا می بینی تازه دادگاه و شکایت و این چیزها مونده از این که نمی دانست همان روز همه چیز برای من تمام خواهد شد لبخند به لب آوردم گفتم -برو -مراقب خودت باش .نگران هم نباش .درستش می کنیم سر تکان دادم . سوار ماشین شد و رفت . پس از رفتن او ماشین را از چیاط ویلا عمو بیرون آوردم و سوار شدم . در حالی که بی اختیار اشک می ریختم . به سمت دره گل ها رفتم . دره ای که بارها و بارها روز سیزده هم فروردین به آنجا رفته بودم . اما این بار برای شادی و خندیدن و گره زدن سبزه ها به آنجا نمی رفتم . برای خداحافظی از زندگی و آرزوهایم به ان محل می رفتم . درست وقتی به آنجا رسیدم تازه خورشید بالا آمده بود .دره زیر نور خورشید می درخشید .از ماشین پیاده شدم و به سمت بالای دره . رفتم .از بالا به گل های زیبا خیره شدم .گر چه شب دره تند بود و پر از صخره و سنگ . اما مردم روز سیزدهم فروردین به هر سختی که بود خودشون رو به پایین دره می رسوندند گوشه ای نشستم هنوز ترس داشتم که خودم را از ان بالا به پایین پرت کنم . سراشیبی از سنگ های ریز و درشت تیز پوشیده شده بود ترس وجودم را فرا گرفت . از جا برخاستم و با صدای بلند گفتم . -پدر هیچ وقت نمی بخشمت . اگه این بلا رو سرم نمی آورید .اگه با من مثل فرش های شرکت رفتار نمی کردی . اگر من و با سهم عمو معامله نمی کردی حالا کارم به جایی نمی رسید که مرگ رو به زندگی ترچیح بدم چشمانم را بستم و دستانم را باز کردم -رویا ...نه خواهش می کنم ..نه صدای فریاد کسرا بود . سر برگرداندم . در حالی که می دوید به من نزدیک شد بعد برای انکه مرا دستپاچه نکند ایستاد و آرام آرام جلو آمد -از جات تکون نخور .ببین راهش این نیست .من فهمیدم چه کار می تونیم بکنیم .بعد دست به سمت من دراز کرد و گفت -بدون اینکه سرت رو به سمت دره برگردونی ..دست من رو بگیره اشک ریزان گفتم -فقط می خوای دل من رو خوش کنی ..می دونم که نمی تونی کاری بکنی -نه باور کن این دفعه یه راهی به سرم زده .خواهش می کنم . بیا کنار رو برگرداندم گفتم -نه فایده نداره .ان چیزهایی که نباید اتفاق می افتاد . شده . دیگه حتی اگر همه چیز درست هم بشه . رابطه و صمیمیت قبلی من و عمو بر نمی گرده -این راه ایجاد صمیمیت نیست رویا ..فراموشت می کنن . یادشون می ره تو برای چی خودت رو از بین بردی . تو فقط زندگی خودت رو فنا می کنی .ولی اونا بعد از تو هم به زندگیشون ادامه می دن . رویا دستم رو بگیر. -نه جلو آمد بود . ان قدر که می توانست دستم را بگیرد . اما همین که سر برگرداندم دیدم درست در یک قدمی من است . و دست دراز کرد تا مرا بگیرد . جلو رفتم و خودم را پرت کردم . پس از چندین بار غلت زدن روی تخته سنگی افتادم که مانع از سقوطم شد . سرم را به شدت درد می کرد .نگاهی به آسمان انداختم . سپس به لب دره خیره شدم . دستم درد می کرد .ان قدر که نمی توانستم تکانش بدهم کسرا ا با نگاهی لب دره دراز کشیده بود و در حالی که مرا نگاه می کرد فریاد زد -حالت خوبه ؟ اشکم جاری شد . با ناله گفتم -من لیاقت مردن هم ندارم ..نه ؟ با عصبانیت نگاهم کرد گفت -دیوونه ..این بار به حرفم گوش کن ...تکون نخور ..الان میام پایین در حالی که تمام لباس هایش خاکی شده بود آرام از بالای دره به سمت من پایین آمد . سعی میکرد با تکیه به صخره ها و سنگ های بزرگ تعادل خودش را حفظ کند . دستش را به سمت من دراز کند . نمی توانستم دستم را بلند کنم -دستم تکون نمی خوره -باشه الان می ام پایین تر همین که خواست یک قدم بیشتر به من نزدیک شود پایش سر خورد و بی اختیار فریاد زدم -کسرا خوشبختانه توانست تعادلش را با کمک سنگی حفظ کند و سقوط نکند . با نگرانی پرسید م -حالت خوبه ؟ سر تکان داد . و به زحمت سعی کرد خودش را به من برساند . مرا به زحمت از جا بلند کرد و در حالی که پشت من ایستاده بود در بالا رفتن به من کمک می کرد وقتی خودم را روی سطح صاف بالای دره رساندم اشک از چشمانم جوشید .کسرا هم بالا آمد و رو برویم نشست . نفس نفس می زد گفت -اگه لیلا بودی چنان سیلی محکمی به صورتت می زدم که دیگر هوس چنین کاری به سرت نزنه سکوت کردم و رو از او برگرداندم . تا اشک هایم را نبیند . وقتی متوجه ناراحتی ام شد به شوخی گفت -دست کم دفعه بعد که خواستی خودت رو بکشی قرص بخور که این همه دردسر برای دیگران درست نکنی به کمک دست سالمم برخاستم گفتم -حق با توست من درست مردن رو هم بلند نیستم . اما این رو بدون که تو به قولت وفا نکردی .مطمئنم نامه رو زودتر خوندی . تو باید وقتی به اینجا می رسیدی که نفس های اخرم رو
می کشیدم. آن وقت باعث دردسر تو هم نمی شدم.»با ناراحتی نگاهم کرد و با لحنی مهربان که تا آن روز از او نشنیده بودم گفت: «رویا... بسه دیگه... می خوای اشک من رو دربیاری؟ من شوخی کردم... به خدا اگه اتفاقی برات می افتاد خودم رو نمی بخشیدم که نتونستم کمکت کنم...»در میان اشک هایی که صورتم را خیس کرده بود اشاره ای به دستم کردم و گفتم: «فقط دستمه که فکر می کنم شکسته.»با چشمانش به سرم هم اشاره کرد و گفت: «سرت هم خونی شده... بیا سوار شو... با هم می ریم بیمارستان... بذار ماشینت همین جا بمونه... یه نقشه خوب دارم.»وقتی به بیمارستان رسیدیم، دستم را گچ گرفتند و از سرم عکس گرفتند. دکتر به خاطر فشار پایینم دستور داد سرمی هم تزریق کنند.در فکر آن روز بودم و اتفاقی که افتاده بود که کسرا وارد اتاق شد و گفت: «بهتری؟»سرم را به علامت مثبت تکان دادم. کسرا گفت: «من معذرت می خوام... عصبانی بودم... من هیچ وقت چنین کاری نمی کنم.»«منظورت چیه؟»«اینکه اگه لیلا بودی...»«آهان... حق داری... منم اگه جای تو بودم و کسی این قدر برایم دردسر درست می کرد به جای یک سیلی، دو تا سیلی بهش می زدم.»«گفتم معذرت می خوام... حالا ولش کن و در موردش دیگه حرف نزنیم... با پلیس تماس گرفتم و گفتم تو رو پایین دره پیدا کردم. قراره پلیس اونارو باخبر کنه... بذار یه ذره اشک بریزن و نگرانت بشن تا حالشون جا بیاد.»از حرفش خنده ام گرفت. دوباره گفت: «ولی ازت خواهشی دارم. نه، خواهش نه... تمنا دارم... دیگه حتا فکر چنین کارهایی هم به سرت نزنه... خواهش می کنم. الان هم زیاد باهات حرف نمی زنم، می رم بیرون تا بتونی کمی استراحت کنی.»با رفتن کسرا به فکر فرو رفتم. تا آن روز نظرم درباره همه مردها یکی بود، ولی از آن روز به بعد احساس کردم باید یک نفر را از این قاعده بیرون بکشم، کسی که احساسی غیرعادی نسبت به او پیدا کرده بودم، احساسی که برایم باور کردنی نبود.
9
کسرا چنان مادر، عمو و زن عمو را ترسانده بود که تا مدتی عقب نشستند. مادر برایم گفت فرشاد دیگر حاضر نیست با من ازدواج کند. این کار او باعث شد تا عمو هم منصرف شود. البته این تنها عامل انصراف عمو نبود، فشارهایی که کسرا به عمو می آورد و سعی می کرد او را از شکایت و دادگاه بترساند هم بی تأثیر نبود. خدا را شکر که به هر سختی بود دست از سرم برداشتند. من با دستی که وبال گردن شده بود کار شرکت را بعد از یک هفته از سر گرفتم. به خاطر دستم نمی توانستم رانندگی کنم به همین دلیل کسرا سراغم می آمد و مرا می برد و آخر وقت هم به خانه می رساند. روزی به شوخی به او گفتم: «ببین، دیگه راننده شخصی شدی ها.»خندید و در حالی که نیم نگاهی به من می انداخت گفت: «انگار تمام آرزوهات داره برآورده می شه... رفتارم رو اصلاح کردی، غرور و خودخواهی ام رو گرفتی، حالا هم که راننده شخصی ات شدم. راستی امروز یکی از کسانی که می خواست با ما قرارداد ببنده ساعت نُه می آد شرکت.»«اِ... چه عجب... بعد از این همه مدت تازه یادش افتاده!»«گفتم که اینها همه بدقول هستند.»ساعت نه بود که در اتاقم منتظر آقای صفایی بودم. کسرا هم انتظار می کشید. نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که با کلافگی دستی به موهایش می کشید گفت: «دیر کرده.»«ای بابا... تا کی باید منتظرش بمونیم؟»«نمی دونم.»همان موقع چند ضربه به در خورد و مردی وارد اتاق شد. «سلام... صفایی هستم.»ما از جا بلند شدیم. کسرا در حالی که با آقای صفایی دست می داد گفت: «فکر نمی کنید خیلی زود تشریف آوردید؟»او نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: «شرمنده ام... خیابونا شلوغ بود... خوب هستید خانوم زمانی؟»«ممنون.»آقای صفایی به نظرم مرد جوانی آمد که انگار تجربه ای در این کار نداشت. پرسیدم: «چند ساله در کار فرش هستید؟»لبخند زد و گفت: «اگه بگم سن و سالم معلوم می شه.»با خنده گفتم: «مگه شما هم مثل خانوم ها نمی خواین سنتون معلوم بشه؟»خندید و گفت: «مگه شما این طوری نیستید؟»سر تکان دادم که ادامه داد: «منم این طوری هستم.»کسرا گفت: «خُب بگذریم... نمونه فرش های مارو در نمایشگاه دیدید... نظرتون چیه؟»آقای صفایی در حالی که به من نگاه می کرد گفت: «می دونید خانوم زمانی... من خیلی از فرش های شرکت شما خوشم آمده، فقط مسئله اینه که می ترسم کیفیتش اونی که من می خوام نباشه.»از حرفش خنده ام گرفت. نگاهی به کسرا انداختم که نیشخندی هم به لب نداشت. سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم، اما آقای صفایی گفت: «تازه بدتر... می ترسم رنگ پس بده، چون اون وقته که مشتری ها می ریزن سرم که صفایی فلان فلان شده... فرشی که به ما فروختی کارگاه رنگرزی از آب درآمده.»دوباره خنده ام گرفت. کسرا با لحنی جدی گفت: «آقای صفایی، ما داریم جدی صحبت می کنیم. فکر نمی کنم نه من و نه خانوم زمانی وقت شوخی داشته باشیم.»آقای صفایی رو به من کرد و گفت: «خانوم زمانی که انگار وقتشون از شما آزادتره.»با لبخند گفتم: «ما به شما اطمینان می دیدم، چون فرش های دستباف ما زیر نظر متخصصان بافته شده و از نظر نخ و نقش جزو بهترین و عالی ترین فرش هاست.»خندید. من متعجب نگاهش کردم که گفت: «خانوم زمانی، روی یه نوشابه هم که نگاه می کنی هم تاریخ تولید زده و هم انقضا، ولی وقتی درش رو باز می کنی می بینی توش مگس افتاده.»باز هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.کسرا با چهره ای جدی نگاهم کرد، بعد گفت: «آقای صفایی، ما با شما معامله نمی کنیم... بفرمایید خواهش می کنم.»«من که حرف بدی نزدم.»«خواهش می کنم... تازه یادم آمد فرش هایی که شما دیدید رو فروختیم... بفرمایید.»کسرا به هر زحمتی بود آقای صفایی را از اتاق بیرون کرد. کمی بعد پرسیدم: «چرا نذاشتی بنده خدا حرفش رو بزنه.»
کسرا نگاهم کرد و گفت -یعنی متوجه نشدی برای چی آمده ؟-نه برای چی آمده ؟ -برای مسخره و شوخی کردن . یک سره داشت چرت و پرت می گفت شما هم هی به مزخرف اتش می خندیدید-ولی چرت و پرت های بامزه ای می گفت با تعجب و حالتی که مرا به تمسخر گرفته بود گفت -ا چطور شما به چرت و پرت های من نمی خندی ؟ خنده ام گرفت درحالی که ریسه می رفتم نگاهش کردم . عاقبت روی لب او هم لبخند نشست با خنده گفتم : -راضی شدی ؟ به چرت و پرت های شما هم خندیدم خودش هم خنده اش گرفت گفت -جدی می گم .با این جور ادم ها نباید بگو بخند کرد -چرا ؟ -خب !اینها مریضن ..به نظر من این آقا برای خرید فرش نیامده بود -پس برای چی این همه راه آمده بود ؟ مکثی کرد گفت -هیچی بابا ..ولش کن -امروز رفتار ت عوض شده -زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم .ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم منظورش را نفهمیدم گفتم -چی گفتی ؟ -هیچی ...می رم سر کار خودم ..کارهام مونده ان روز کسرا رفتارش خیلی عجیب بود به خصوص وقتی دوباره آقای صفایی برگشت و وارد اتاق من شد -سلام خانم زمانی -شما که رفته بودید -برگشتم .اخه هر چی باشه یه دل نه صد دل عاشق فرش های شما شدم با لبخند او را دعوت به نشستن کردم گفتم -من در خدمتم -میشه دوباره کاتالوگ فرش ها تون رو ببینم ان را به دستش دادم . خودم هم مشغول کارم شدم . همان موقع دراتاق باز شد . صفایی متوجه حضور کسرا نشد . من با حرکت دست و صورت به کسرا فهماندم عصبانی نشود . اما به حرفم توجه نکرد . بالای سر آقای صفایی ایستاد -آقای صفایی !آقای صفایی به من نگاه کرد با دستپاچگی گفت -بله ..ا شما هستید -بله منم . کاتالوگ رو لطف کنید کسرا کاتالوگ رو از او گرفت و بعد او را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد . هنوز نگاه خنده دار آقای صفایی در ذهنم بود که دیدم کسرا برگشت -بابا دست از سر این بیچاره بردار . داشت فرش انتخاب می کرد -فرش انتخاب می کرد ؟ نه . زیر چشمی جنابعالی رو زیر نظر داشت -خب که چی ؟ حالا چون یه نگاه به من انداخته باید از شرکت بندازیش بیرون ؟ با عصبانیت گفت -به چه زبونی بگم برای خرید فرش نیامده بود .همون موقعی که توی نمایشگاه دیدمش متوجه رفتار و نگاه های عجیبش به تو شدم ..حالا می فهمم چرا آقا این همه راه تشریف آوردند چنان زدم زیر خنده که او را بیشتر عصبانی کردم خودم را روی صندلی انداختم و گفتم -خیلی بامزه شدی تازگی ...کلی من رو می خندونی ..می خوای بگی عاشق چشم و ابروی من شده که این همه راه آمده ؟ -نه پس عاشق چشم و ابروی من شده باز از حرفش خندیدم .او هم به ناچار لبخند زد گفت -این از اون بچه پول دارهایی بود که توی کیش قدم می زنن و هر چی که خوششون بیاد می خرن . برای تفریح آمده بود نمایشگاه و در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم -اینا همه خیالاته . آخه از کیش بلند شده آمده تهران !مگه این آقا خل باشه
با لحن جدی گفت -ا باز می خنده ...جدی دارم می گم .چرا باور نمی کنی ؟ -خیلی خب .باور کردم .حالا بگو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۶ عصر
ببینم برای چی آمدی به اتاقم ؟ نگاهی به برگه های دستش انداخت و گفت -اومدم اینها را بدم برگه ها را از او گرفتم گفتم : -خب آقای کارگاه ..بفرمایید سر کارتون ..پیام بازرگانی تموم شد ان روز تا آخر وقت دیگر کسرا را ندیدم .فقط آخر ساعت کاری بود که دنبالم آمد تا مرا به خانه برساند . از وقتی دستم شکسته بود مطب نرفته بودم .به همین خاطر تا آخر ساعت کاری در شرکت می ماندم ان روز موقع برگشتن کسرا سکوت کرده بود که پرسیدم -حالا چرا این قدر ساکتی ؟ لبخند کمرنگی زد گفت -چی بگم ؟ حرف بزنم که باز بخندی ؟ -از حرفش لبخند زدم که ادامه داد -تازگی خیلی خوش خنده شدی .این جوری نبودی سر سنگین تر بودی -می خوای بگی بده سر سنگین نیستم ؟ -برای من بد نیست . ولی برای ادمی مثل صفایی مریض ...بده -باز تو دست از سر کچل این صفایی بیچاره بر نداشتی ؟ بابا بنده خدا رفت -نه بابا .می دونم باز فردا پیداش میشه ...حالا ببین جلوی خانه که رسیدیم گفتم -خداحافظ از ماشین که پیاده شدم گفت-حافظ نمی خونی ؟ -حافظ ؟ چرا ...ولی ربطی به صفایی داره ؟ با لبخند گفت -نه ...به من ربط داره -منظورت چیه ؟ -هیچی ...خداحافظ
پس از رفتن او خیلی فکر کردم .تا منظورش را بفهمم .چند ساعت بعد . وقتی مادر سفر ه شام را می چید .کتاب حافظ را در دست گرفتم .ورق زدم . ورق زدم .تا اینکه این غزل به نظرم آشنا آمد
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن . تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افروز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو .ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در اصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از ان روز که در بند تو ام آزادم
با خواندن این غزل یادم آمد کسرا زیر لب بیت اول همین غزل را خوانده بود . لبخند روی لبم نشست . حافظ را به سینه فشردم گفتم -مجبوری می کنم حرف دلت رو به زبون بیار ی...حالا ببین آقا صداریی
فردای ان روز وقتی در ماشین کسرا نشسته بودم و به شرکت می رفتیم . گفتم -ببین اگه امروز این آقای صفایی پیداش شد حق نداری اونو از اتاقم بیرون کنی سکوت کرد من ادامه دادم -می خوام باهاش صحبت کنم ببینم حرف دلش چیه ؟ در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه گفت -خواهش می کنم بهش رو نده -چرا ؟ گناه داره بنده خدا ..بذار ببینم حرف دلش چیه ؟ -من گناه دارم . نه اون خودم را به اون راه زدم گفتم -چی گفتی ؟ سکوت کرد . در دل با خودم گفتم : -ای لج باز .چرا می ترسی اعتراف کنی ؟ وقتی وارد شرکت شدیم کسرا دنبال کارهای خودش رفت . من هم تصمیم گرفتم کاری کنم تا حرف دلش را به زبان بیاورد . سرگرم کار بودم که در اتاقم باز شد . آقای صفایی با لبخند وارد اتاق شد -سلام از دیدنش خنده ام گرفت -سلام ..بفرمایید چند قدمی جلو آمد گفت -چرا این آقای صدرایی نمی ذاره من خرید کنم ؟




در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم: «یه کمی سخت گیری می کند.»روی صندلی کنار میز نشست و گفت: «پدرم چند تا تخته فرش دستباف می خواد برای خونه، من هم بهش گفتم فرش های شما هم باکیفیته و هم خوش نقش.»لبخند زدم و با خودم گفتم: عجب دروغ گویی هستی. تا دیروز که فرش های ما کاغذی بود و رنگ پس می داد. بعد مکثی کردم و گفتم: «شما انتخاب کنید من در خدمتتون هستم.»چند برگی از مجله را ورق زده بود که در اتاق باز شد. کسرا در چارچوب در ظاهر شد. گفتم: «ببخشید... چند لحظه.» بعد از اتاق خارج شدم. وقتی در اتاقم را بستم گفتم: «چی شده؟»کسرا در حالی که عصبانی بود گفت: «دیدی گفتم... باز امروز پیداش شد.»«بابا این بنده خدا چند تحته فرش برای خونشون می خواد.»با لحنی تمسخرآمیز گفت: «لابد بعدش هم می خواد خواستگاری کنه.»«خب مگه بده... مگر من نباید خواستگار داشته باشم؟»دستش را به کمر زد و گفت: «اگه آمد، می خوای چی جوابش رو بدی؟»از اینکه داشتم حرصش را در می آوردم ذوق زده شده بودم. با لحنی جدی گفتم: «قبول می کنم.»«چی دیوونه شدی... این آقا خل وضعه.»«خُب باشه بهتر،... کاری به کارم نداره.»در حالی که از عصبانیت نمی دانست چه کار بکند نگاهم کرد. من با لبخند گفتم: «حالا به جای حرص خوردن برو سفارش غذا رو به آقاکاظم بده... ناهار مهمان منه.»«چی؟! داری خیلی پرروش می کنی.»«خواهش می کنم.»کسرا در حالی که با عصبانیت نگاهم می کرد کاغذهایی که دستش بود را محکم به دستم داد و رفت. در حالی که لبخند رضایت روی لبم نشسته بود زمزمه کردم: «تا تو باشی حرف دلت رو بزنی.»باور نمی کردم کسرا علاقه ای نسبت به من داشته باشد، ولی نمی دانم چرا بدم نمی آمد بدانم نظرش نسبت به من چیست. بعد از رفتن آقای صفایی، کسرا به اتاقم آمد و گفت: «حرفی زد؟»«در مورد؟»«چه می دونم... با این رویی که داشت گفتم الان خواستگاری هم کرده.»با لبخند گفتم: «نترس... این کار رو هم می کنه.»کسرا مکثی کرد و گفت: «راستش یه نفر هست که می خواد ببینتت.»«کی؟! بگو بیاد تو.»«نه... اینجا نیست... آمده خونه ما، کلی هم حرف برای گفتن داره.»«بگو کیه؟»«نمی شه... باید خودت بیای ببینیش.»«کی؟»«آمدم ببینم اگه وقت داری الان ببرمت آنجا... آخر وقت هم می آم دنبالت.»با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «حالا چرا خونه شما آمده؟»«گفتم که، باید خودت بفهمی.»«باشه... کاری ندارم... بریم.»کیفم را برداشتم و همراهش راه افتادم. جلوی شرکت در ماشین را برایم باز کرد. در فکر بودم چه کسی انتظار مرا می کشد. وقتی کسرا پشت فرمان نشست گفتم: «من می شناسمش؟»با لحنی جدی گفت: «دیگه به هیچ سؤالی جواب نمی دم تا به خونه برسیم.»به فکر فرو رفتم و در سکوت گه گاهی به چهره کسرا نگاهی می انداختم... عاقبت به خانه آقای صدرایی رسیدیم. و این اولین باری بود که به آنجا پا می گذاشتم.کسرا در را برایم باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد. از حیاط بزرگ خانه که گذشتیم جلوی در ورودی ایستادم. او در را برایم گشود. در حالی که نگاهی به باغچه بزرگ و پر از گل سرخ حیاط می انداختم کفش هایم را درآوردم و گفتم: «خونه قشنگی دارید.»خیلی جدی جوابم را داد. «ممنون.»کفش هایم را در راهروی خانه روی جا کفشی گذاشتم و همراه کسرا وارد شدم. خانه ای بزرگ بود که اتاق پذیرایی آن با ستون هایی زیبا از آشپزخانه و اتاق خواب ها جدا شده بود. کسرا در یکی از اتاق ها را برایم گشود. اتاق بسیار دلبازی بود. تخت یک نفره ای کنار پنجره قرار داشت و گیتاری هم به دیوار آویخته شده بود. چند قفسه پر از کتاب هم کنار دیوار ردیف شده بود. لبه تخت نشستم و گفتم: «پس مادرت، نسرین خانوم خانه نیست؟»بدون هیچ حرفی دفترچه ای را از میان قفسه کتاب ها بیرون کشید و به دستم داد. با تعجب نگاهی به آن انداختم و گفتم: «این چیه؟»بدون آنکه نگاهم کند گفت: «بخون، متوجه می شی.»به سمت در رفت. در حالی که با تعجب به او می نگریستم دوباره پرسیدم: «کو... پس کو کسی که می خواست من رو ببیند؟»انگار سؤالم را نشنید. از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد هم دیدم داره از حیاط می گذرد. با عجله از اتاق بیرون دویدم و به سمت حیاط رفتم. از ایوان خانه فریاد زدم: «کسرا، کجا؟ این دفتر چیه؟ پس کو کسی که گفتی؟»برگشت و گفت: «تو فقط دفترچه رو بخون، بعد زنگ بزن می آم دنبالت.»«تنها اینجا نمی مونم.»اعتنایی به حرفم نکرد و رفت. کمی ترسیده بودم. شاید ترسم بی مورد بود، ولی در آن لحظه به فکرم نرسید کسرا برای چه این کار رو کرده است. دوباره به خانه برگشتم. گرچه اضطرابی شدید وجودم را فراگرفته بود، اما دوباره وارد اتاق شدم. با عجله گوشی موبایلم را برداشتم و شماره کسرا را گرفتم.«کسرا... تا نگی چرا این کار رو کردی دفترچه رو نمی خونم.»«اگر دفترچه رو بخونی همه چیز رو متوجه می شی.»«من دارم از ترس غَش می کنم. تو می گی دفترچه رو بخونم؟»با خنده گفت: «نترس... کسی خونه نمی آد تا تو راحت باشی... هر وقت هم مشکلی بود تلفن بزن، ولی ازت خواهش می کنم در این چند ساعتی که تنهایی دفترچه رو بخون.»«اما آخه...»صدای بوق در گوشم پیچید. گوشی را با عصبانیت روی تخت انداختم و دفترچه را گشودم. سرآغاز هر کار نام خداستکه ستایش فقط او را سزاست تا به حال از این لوس بازی ها نکرده بودم... چه می دونم، دفتر خاطرات بگیرم و شعر بنویسم و حرف از عشق و عاشقی بزنم، اما... انگار هرچه آدم ازش بدش می آد، سرش می آد. آن قدر حرف توی گلوم جمع شده بود که نمی تونستم به کسی بزنم. آخر سر مجبور شدم دفترچه ای بردارم و توش حرف هام رو بنویسم. آخه نمی دونم چرا من این جوریم؟ حرف زدن در بعضی موارد برام خیلی سخته، ولی بعضی اوقات هم حرف هایی رو می زنم که نباید بزنم. این حرف هایی که می خوام بنویسم از آن دسته حرف هاییه که نه مادر، نه لیلا، نه پدر و نه هیچ کس دیگه ازش خبر نداره. چرا راستی، خدا به همش آگاهه... همه این داستان از موقعی شروع شد که می رفتم به محل کار جدیدم. ماشین که روشن نشد. از حرصم چنان لگدی به چرخش زدم که پام درد گرفت. پیاده در یه روز بارونی راه افتادم. هرچه دست برای این ماشین و اون ماشین بلند کردم نه خیر، انگار طلسم شده بودم که زیر اون بارون سر کارم نرسم. از بداقبالی ام می نالیدم چرا روز اول کار باید ماشین خراب بشه، بارون بگیره، کت گران قیمتم خیس بشه، کسی سوارم نکنه یکدفعه راننده بی ملاحظه ای چنان گِل و شلی به سر تا پایم پاشید که دلم خواست شیشه ماشینش رو خُرد کنم. ایستادم و با عصبانیت نگاهی به سر و وضعم انداختم. سر و صورت خیس و گلی... به هر بدبختی که بود به دفتر جدیدم رسیدم. تازه آنجا بود که کفرم بیشتر بالا آمد. همون کسی که کت نازنینم رو گِلی کرده بود، از بدبختی و بداقبالی همسایه آپارتمان بود... هرچه توانستم بهش نیش و کنایه زدم، اما وقتی خانم دکتر با ناراحتی و عصبانیت از کنارم گذشت بیشتر از دست خودم عصبانی شدم که چرا جواب بی توجهی او را با بی فرهنگی دادم. این عذاب وجدان داشت اذیتم می کرد که متوجه شدم چرخ ماشین خانم دکتر پنچره. خواستم جبران کنم، اما درست آخر پنچرگیری یه ضرب المثل بی موقع گفتم و همه کارها رو خراب کردم. خُب من چه تقصیر داشتم، فکر   می کردم می تونم شوخی کنم اما انگار حرف یکی از دوستانم در مورد شوخی کردن من با دیگران درست بود که می گفت تو ان قدر چهره جدی و مغروری داری که اگر شوخی هم کنی طرف مقابل جدی فرض می کند . خلاصه به جای تشکر بلایی سرم آمد . خانم دکتر ماشینش رو روشن کرد و در کمال ناباوری رفت . حالا من ماندم و یه سرو وضع گلی و سیاه از پنچر گیری . دلم می خواست فریاد بزنم که دست کم تشکر می کردی روز بعد بود که آقای به دفترم آمد و از من خواست وکیل شرکتش بشوم .شباهت فامیلی بین او و خانم دکتر بی رحم طبقه بالا مرا متعجب کرد اما به فکرم نمی رسید که این خانم دکتر دختر موکل جدیدم باشد . تا انکه یه شب که منزل آقای زمانی دعوت بودم .از نزدیک با اون دختر خانم آشنا شدم . ان قدر مغرور بود و خودخواه که تا خواستم به شوخی حرفی از پنچرگیری و تشکر ش بزنم خانم باز ناراحت شد و هر نیش و کنایه ای بلد بود بارم کرد ان شب خیلی از رفتارش ناراحت شدم . احساس کردم به خاطر موقعیت مالی و فرهنگی اش مرا به تمسخر گرفته و سعی در تحقیرم دارد داستان لج و لجبازی من و این خانم دکتر از همان شب شروع شد . بدم نمی آمد به این خانم دکتر بفهمانم هر چقدر هم که در مرتبه بالاتری از من قرار گرفته باشد باز هم دلیل نمی شود رفتارش این گونه توهین امیز باشد .بماند که از ان شب به بعد چه لج و لج بازی هایی که نکردیم . پارچ نوشابه ی را به عمد روی کتم ریخت و به بهانه کرد که پایش پیچ خورده . گر چه تمایلی به ادامه این بازی نداشتم اما او معتقد بود حمله سگ در ویلا به عمد بوده . گر چه من قصد نداشتم اذیتش کنم اما وقتی در اتاقی از ویلا را براش گشودم و با طعنه و کنایه هایش مواجه شدم از حرص و عصبانیت جمله ای گفتم که انگار به این بازی دامن زد . اول سعی کردم با نیش و کنایه های جزیی که اذیتش کنم . چرا که مرا با حرف هایش عصبانی می کرد اما فهمیدم نه .این روش زیاد کار ساز نیست چرا که روز بعد حسابی مرا با شلنگ آبیاری خیس کرد و بعد در مقابل دیگران کارش را انکار می کرد تا حالا با چنین دختر لجبازی مواجه نشده بودم دلم می خواست یه جوری حرصم را سرش خالی کنم . عاقبت در کلبه درختی حرف هایم را زدم و به او فهماندم من خدمتکار شخصی اش نیستم .که با من این برخورد را می کند . همان روز بعد از حادثه ای که برای لیلا پیش آمد از او و لیلا معذرت خواهی کردم . اما در کمال ناباوری چنان بحث را عوض کرد که فهمیدم با دختری لج باز و یک دنده و لجبازی من و او وقتی جای خودش را به محبت و عشق داد که آقای زمانی فوت کرد . در کمال ناباوری دخترش . صاحب شرکت شد . بماند که چند روز اول با حرف هایش کلی تحقیرم کرد اما در مسافرتی که برایمان پیش آمد . همه چیز عوض شد .فکر می کردم موضوع بیماری و دل درد او هم بهانه ای است برای انکه در مسافرت کارهایش را بر عهده من بگذارد . اما وقتی نیمه شب با صدای فریاد او از خواب بیدار شدم .همه چیز تغییر کرد . وقتی در را گشودم باور نمی کردم .رویا را ببینم . چنان از درد به خودش می پیچید که از ترس خواب از سرم پرید چنان معصومانه گفت من رو ببر دکتر که همه چیز را فراموش کردم . حتا از عصبانیت نتوانستم جلوی دهانم را بگیرم . و بهش توپیدم .که چرا الان باید بگوید او را دکتر ببرم . همین که دنبال ماشین رفتم دیدم از درد روی پله های هتل از حال رفته . به یاد نمی اورم تا ان روز برای کسی ان قدر نگران شده باشم . به هر زحمتی بود او را به بیمارستان رساندم . اما وقتی به هوش آمد همه چیز را از یاد برد . انگار بدهکار شده بودم که او را به بیمارستان رساندم . وقتی به نمایشگاه رفتم او را دیدم که با همان حال و روز به غرفه مان آمده . از ترس هر چه خواهش و التماس کردم به هتل برنگشت . شب وقتی به هتل برگشتیم .انگار دیگر ان دختر مغرور و خودخواه قبلی نبود . رفتارش تغییر کرده بود حتا لبخند می زد !این اولین باری بود که لبخند را روی لب هایش دیدم ان شب وقتی برایش فال حافظ گرفتم و بعد او برایم فال گرفت عجیب ترین احساس به قلبم وارد شد . احساسی که تا ان روز تجربه نکرده بودم ان شب نه تنها حسش کردم . بلکه با تپش های قلبم هر لحظه صدایش را می شنیدم رابطه من و رویا از ان روز تغییر کرد تا روزی که موضوع اصرار عمویش برای ازدواج با فرشاد پیش آمد . چنان جلوی رویم اشک ریخت که دلم می خواست به او بگویم خواهش می کنم گریه نکن اشک هایش را این چنین ندیده بودم انگار تمام غرور و خودخواهی که از او سراغ داشتم یک باره پاک شده بود او دختری شده بود که من برای دیدنش لحظه شماری می کردم . تمام سعی خودم را کردم تا برایش کاری کنم . اما او با پذیرفتن انگشتری از سوی عمویش تمام نقشه های حقوقی مرا نقش بر آب کرد . همان شب به من تلفن کرد .وقتی او را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش کردم از من خواست روز بعد جلوی ویلای عمویش او را ملاقات کنم . با چهره ای افسرده و غمگین که مرا بیشتر نگران کرده . نامه ای به دستم داد و گفت وقتی به ویلای دایی ام رسیدم ان را بخوانم .اما من از سر دلواپسی و دلشوره ای که داشتم نامه را وسط راه گشودم .به همین دلیل با سرعت خودم را به دره گل ها رساندم .که دیدم لب دره ایستاده است .ان روز بود که بخاطر علاقه ای که نسبت به او داشتم به او التماس کردم این کار را نکند وقتی از ان بحران در اومدیم .خواستم به او بگویم رویا . تو برایم خیلی عزیزی و خوشحالم که اتفاقی برات نیافتاد . ولی زبان در دهانم نچرخید تا حرف دلم را بزنم .ان روز احساس کردم چقدر دوستش داشته و دارم . تازه احساس کردم در همه روزهای لج و لج بازی من و او . به امید روزی بودم تا حقیقت قلبم را برایش فاش کنم از ان روز به بعد بود که تمام تلاشم را کردم . تا به هر زبانی که شده . حرف دلم را به او بزنم . اما انگار حرف دلم را از نگاهم و از رفتارم نمی خواند . گاهی وقت ها ان قدر بالای سرش می ایستادم و بهش خیره می شدم .که می گفت چیز دیگه ای می خوای ؟ دلم می خواست بگویم . یک نگاه با محبت ...اما این زبان لعنتی همیشه برای گفتن این حرف ها لال می شد عاقبت روزی فرا رسید که احساس حسادت کردم روزی که آقای صفایی وارد شرکت شد از خنده های چندش اورش فهمیدم چه قصدی دارد .اما با چه زبانی باید به رویا می فهماندم ؟ وقتی به من گفت رفتارم خیلی عوض شده در جوابش زبانم برای اولین بار چرخید . و این بیت را زمزمه کردم زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم باز هم از بداقبالی .مفهوم حرفم را نفهمید...خدای من دیگر چه کار باید می کردم ؟ تمام دیشب بیدار بودم و نوشتم و پاره کردم . نوشتم و پاره کردم تا عاقبت همین حرف هایی را که نوشتم را آماده کردم . نمی دانم چرا احساس کردم این حرف ها نمی تواند عشق مرا ثابت کند . تصمیم گرفتم او را به اتاقم بیاورم . و دفتر را به دستش بدهم تا همه چیز را بخواند حالا که از همه چیز با خبری بدان ..گر چه زبانم از گفتن این حرف ها کوتاه است . ولی همیشه نگاهم از عشق تو سرشار است همیشه قلبم برای تو می تپد ..دیشب فالی به یادت گرفتم . حافظ جوابم را داد بیشتر در مورد من فکر کن و دست رد به احساس پاکم نزن در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سر بازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی اید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع   رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شدهمچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمعگر کمیت اشک گلگونم نبود، گرم روکی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمعدر میان آب و آتش همچنان سرگرم تو استاین دل زار نَذار اشک بارانم چو شمعدر شب هجران مرا پروانه وصلی فرستورنه از درد جهانی را بسوزانم چو شمعبی جمال عالم آرای تو روزم چون شب استبا کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمعکوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمتتا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمعهمچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار توچهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمعسرافرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین.تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمعآتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفتآتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع دفترچه را بستم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. یک ساعتی بود که از ورودم به خانه آقای صدرایی می گذشت. احساس عجیبی داشتم. نمی دانستم چگونه باید در چشمان کسرا نگاه کنم، در چشمانی که حالا برایم نگاهش معنا پیدا کرده بود. نمی دانم چرا بعد از سال ها یکبار دیگر قلبم برای کسی به تپیدن افتاد. نمی دانم چطور او، کسی که در روزهای اول آشنایی، آن قدر از دستش عصبانی می شدم و حاضر نبودم لحظه ای تحملش کنم توانسته بود در قلبم جا باز کند. چطور توانسته بود کینه و نفرت سال ها را از قلبم بزداید و مرا دوباره عاشق کند... خدای من، او با قلب من چه کرده بود که دلم برایش می تپید و چشمانم در انتظار دیدنش لحظه شماری می کرد...باور نمی کردم همان رویای قبلی باشم. بار دیگر قلبم مملو از عشق شده بود، بار دیگر به مردی اطمینان پیدا کرده بودم. بار دیگر می خواستم عشقم را ابراز کنم، اما این بار امیدوار بودم شکست نخورم.موبایلم را برداشتم و شماره اش را گرفتم. «سلام... بیا دنبالم.»گوشی را قطع کردم. نگذاشتم حرفی بزند. از خانه بیرون رفتم و کنار در منتظرش شدم. وقتی ماشینش جلوی پایم ایستاد سوار شدم. سکوت کرده بود، من هم سکوت کردم. وقتی مرا جلوی خانه پیاده می کرد گفت: «فردا بیام دنبالت؟»از دستش عصبانی بودم، چون دلم می خواست حرف های قشنگی را که در دفترش نوشته بود به زبان بیاورد، به همین خاطر گفتم: «نه.»با تعجب نگاهم کرد و گفت: «نیام؟!»«نه.»مکثی کرد و گفت: «ناراحتی؟»با عصبانیت گفتم: «بله... هستم، خیلی هم ناراحتم... چون دلم می خواست حرفات رو به خودم می زدی.»«اما... فکر کردم...»از ماشین پیاده شدم و در حالی که در را می بستم گفتم: «اشتباه فکر کردی.» و وارد خانه شدم.همین که در را بستم پشیمان شدم. پشت در به انتظار ایستادم که صدای ماشینش را شنیدم که از آنجا دور شد. من با عصبانیت وارد خانه شدم.روز بعد منتظر بودم دنبالم بیاید. وقتی از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاهی انداختم و ماشینش را دیدم که مثل همیشه منتظرم است لبخند روی لبم نشست. لباس پوشیدم و کیفم را برداشتم، اما نمی دانم چرا از جلوی آینه نمی توانستم تکان بخورم. مرتب به چهره ام خیره می شدم. با خودم فکر می کردم آیا امروز حرفش را می زند یا نه؟ آن قدر جلوی آینه ایستادم و غرق در فکر شدم که موبایلم زنگ زد.«بله؟»«سلام خانم زمانی... راننده شخصی تون آمده.»از حرفش نزدیک بود بزنم زیر خنده، اما جلوی خودم را گرفتم و با لحنی جدی گفتم: «صبر کن آمدم.» از پله ها پایین رفتم. در را که گشودم دیدم آن قدر دیر کردم که ماشین را خاموش کرده و پیاده شده و قدم می زند. مرا که دید سلام کرد.از سلام سرد و جدی ام، هم متعجب شد و هم ناراحت. تا شرکت حرفی نزد که همین مرا عذاب می داد. در دل با خود گفتم: حالا چی می شد مثل آدم سلام می کردی؟ اگر هم می خواست چیزی بگه که تو دهانش رو قفل کردی. پشیمان شده بودم، اما انگار
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۷ عصر
کمی دیر شده بود. آن روز حال و حوصله هیچ کاری نداشتم. روی کاغذ باطله ای خط خطی می کردم که چند ضربه به در خورد. کسرا بود. به سرعت پوشه ای را از کشوی میزم بیرون کشیدم و گفتم: «کاری داری؟»جلو آمد و در حالی که چند برگه به دست داشت گفت: «امروز ناهار افتخار می دی مهمون من باشی؟»نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: «نه... سرم خیلی شلوغه... فکر نمی کنم.»نگاهی به پوشه باز جلوی دستم انداخت و گفت: «اگه بخوای کمکت می کنم تا ظهر تموم بشه.»مکثی کردم و گفتم: «شاید بقیه کارها رو گذاشتم برای فردا.»«پس ظهر می آم دنبالت.»«باشه.»رفت و من با لبخند از سر رضایت و خوشحال از اینکه می خواهد حرف بزند مشغول کار شدم. تا نزدیک ظهر او را ندیدم. ساعت نزدیک یک بود که کیفم را برداشتم و به انتظار او در اتاقم قدم زدم. وقتی وارد اتاقم شد با انگشت ساعت مچی ام را نشانش دادم و گفتم: «کم کم داشتم فکر می کردم شاید برای عصرانه دعوتم کردی.»خندید و گفت: «رفتم بیرون کار داشتم... یه کم دیر شد... بریم؟»سر تکان دادم و راه افتاد. بین راه بود که گفت: «یه رستوران سنتی هست که غذاهای خوبی داره.»«برای من فرقی نمی کنه.»وقتی وارد رستوران شدیم روی یکی از تخت های چوبی آن نشستیم. در حالی که از هر وقت دیگری بی تاب تر بودم تا حرف هایش را بشنوم گفتم: «حالا مناسبت این دعوت چیه؟»از جیبش جعبه کوچکی بیرون آورد و جلویم گذاشت. گفت: «خواستم به خاطر پایان دوستی مان ازت تشکر کنم.»با تعجب نگاهش کردم. «چی؟»با لبخند گفت: «فکر می کنم دیگه رابطه ما به پایان رسیده... مگه نه؟ خواستم با این هدیه از تو تشکر کنم و به خاطر این مدت که...»با عصبانیت برخاستم و گفتم: «فکر می کردم تو با بقیه فرق داری... فکر می کردم حالا که بعد از آن شکست عشقی، به یک نفر اطمینان کردم این بار دیگه حرفی از بی وفایی پیش نمی آد... اما اشتباه کردم... نمی بخشمت کسرا... به خدا نمی بخشمت...» و در حالی که بی اختیار اشک می ریختم از رستوران خارج شدم. اَه... چه حال بدی داشتم. احساس کردم دوباره خاطرات جدایی از سهیل برایم تکرار می شود. در حالی که می گریستم به سمت خیابان رفتم تا ماشین بگیرم که کسرا دوان دوان به سمتم آمد و گفت: «رویا... سوءتفاهم شده... بذار برات توضیح می دم.»با عصبانیت و در حالی که اشک می ریختم گفتم: «چه سوءتفاهمی؟! جز اینکه فقط خواستی من رو بازیچه خودت قرار بدی؟»«تو رو خدا اشک نریز رویا... اشتباه فکر کردی... من منظورم این نبود. بیا بریم برات توضیح می دم... خواهش می کنم.»حرفش را باور کردم و همراهش رفتم. وقتی روی تخت رستوران نشستم گفت: «آخه من که بهت گفتم نمی تونم حرف بزنم. دیدی؟ اینم نتیجه اش.»«طفره نرو، بهانه هم نیار... خوب می دونی داری چی می گی.»«به خدا قسم منظورم این نبود که تو فکر کردی... کادو رو باز کن، خودت می فهمی... باز کن دیگه.»در جعبه را باز کردم. میان گلبرگ های مریم که عطرش مرا مست کرد انگشتری از طلا خوابیده بود. آن را برداشتم خیره نگریستم که گفت: «خواستم بهت بگم دوستی ما به پایان رسیده، چون دیگه نمی خوام تو برام مثل یه همکار یا یه دوست باشی... می خوام همسرم باشی، می خوام بهت بگم من خیلی وقته که... که دوستت دارم. پیشنهاد ازدواجم رو قبول می کنی؟»بی اختیار لبخند روی لبم نشست و او با شادمانی سر تکان داد و گفت: «خدای من... راستی من رو به عنوان همسرت قبول می کنی؟»باز هم لبخند زدم. او در حالی که می خندید گفت: «ولی تو رو خدا به کسی نگو که من بلد نبودم ازت خواستگاری کنم و باعث شدم برات سوء   از حرفش خنده ام گرفت . او در حالی که با لبخند به من خیره شده بود . گفت -فکر می کنم دارم خواب می بینم که دختر مغرور و خودخواهی که می شناختمش مرا به عنوان همسرش پذیرفته -مواظب باش داری چی می گی ...من مغرور و خودخواه نیستم .این تو بودی که ان قدر مغرور بودی که حاضر نشدی غرور رو به خاطر گفتن حرف دلت زیر پا بذاری -ا ...پس کی بود که الان ازت خواستگاری کرد ؟ -خیلی خوب ...قبوله ...هم تو مغروری ..هم من 10 چند روز بعد کسرا همراه خونواده اش به طور رسمی به خواستگاری آمد . مادر از وقتی شنید کسرا می خواهد به خواستگاری بیاید سکوت کرده بود . سکوتی که نمی دانستم از رضایت است یا نارضایتی ان شب وقتی خانواده صدرایی به خانه ما آمدند . کت و دامن سبز رنگی پوشیده بودم . وقتی کسرا را با کت و شلوار مشکی رنگ دیدم خنده ام گرفت به جای سلام گفت : -این یکی کتم رو دیگه نمی ذارم خراب کنی راستش خنده من هم به همین دلیل بود . دسته گل را از او گرفتم و وارد اتاق پذیرایی شدم . صفورا خانم سنت شکنی کرد .و سینی چای را آورد . نسرین خانم در حالی که فنجان چای را بر می داشت گفت -مزاحم شدیم ...ببخشید مادر با لحن سردی گفت -خواهش می کنم از رفتار مادر عصبانی شدم نمیدانم چرا ان طور رفتار می کرد ان هم با نسرین خانم که در تعطیلات عید باهم ان قدر گرم گرفته بودند کمی بعد مادر سر صحبت را باز کرد گفت -راستش جا خوردم وقتی از رویا شنیدم آقای صدرایی می خواد برای خواستگاری بیاد ..هنوز مدت زیادی از فوت پدرش نگذشته ..راستش من هنوز آمادگی ندارم رویا رو هم از دست بدم با عصبانیت در دل گفتم -چطور آمادگی داشتید اگر فرشاد رو قبول می کردم آقای صدرایی گفت -ما همه به خوبی به اوضاع و احوال شما اگاهیم . ولی فکر می کنم آقای زمانی هم اگر بودند راضی نمی شدند برای امر خیر صبر کنیم .اگر چه ما قصد نداریم به این زودی مراسم ازدواج این دو را برگزار کنیم ..تا سال آقای زمانی صبر می کنیم ولی تا ان وقت فقط یه خطبه عقد می خوانیم تا به هم محرم باشند مادر سکوت کرده بود . من با اضطراب منتظر پاسخ او بودم . خنده دار بود . من ..من که از همه مردها بیزار شده بودم . دوباره قلبم برای یک نفر می تپید . نمی دانم چگونه کسرا توانسته بود مرا تحت تاثیر قرار دهد . ولی آنچه می دانستم این بود که او را خیلی دوست داشتم .و احساس می کردم این عشق دو طرفه است . نه به خاطر پول و نه به خاطر شرکت . بلکه به خاطر خودم است . می دانستم کنار هم خوشبخت می شویم مادر گفت -من چه جوابی می تونم بدم . هر مادری خوشبختی فرزندیش رو می خواد .من فقط از پسر شما توقع دارم رویای من رو خوشبخت کند کسرا با لبخند گفت -تمام سعی ام را می کنم مادر با لبخند رضایتش را اعلام کرد . قلب من از ان نگرانی بیرون آمد . نسرین خانم یک بسته کوچک کادو شده روی میز گذاشت و گفت -حقیقتش رو بخواهید از روزی که من رویا را دیدم احساس عجیبی نسبت به او داشتم .خیلی خوشحالم قراره عروس ما بشه مادر در حالی که هنوز هم رفتار سرد قبلی را داشت گفت -در مورد مهریه ..می خوام از پسرتون بپرسم چقدر می خواد مهر دخترم بکند ؟ کسرا با تعجب گفت -نمی دونم ...شما چه صلاح می دونید ؟ مادر با لبخند گفت -راحت باشید آقای صدرایی شما باید مهریه ای بگید که بتوانید پرداختش کنید . نمی خوام چیزی رو به شما تحمیل کنم که از عهده تان خارج باشد کسرا کمی مکث کرد گفت -باور کنید نمی دونم مادر خندید گفت -خب پس من می گم ..به نیت خوشبختی دخترم سیصد و سیزده سکه به نیت یاران امام زمان ..و سیزده شاخه گل نرگس آقای صدرایی با صلوات رضایت خودش را اعلام کرد و کسرا گفت -من تمام سعی خودم را می کنم که خوشبختی رویا رو تضمین کنم آقای صدرایی گفت -به سلامتی ان شالله به نظر من همین پنج شنبه برای عقد خوبه . تا ان روز آزمایشات رو هم انجام می دن . یه مراسم مختصر هم با سلام و صلوات می گیریم که امیدوارم روح آقای زمانی هم راضی باشد نسرین خانم با شوق گفت -ناهار هم منزل ما باشید تا بعدازظهر بریم محضر برای مراسم عقد آقای صدرایی گفت -شام که بهتره . چون بعد از مراسم عقد . همگی شام منزل ما .اگر هم خواستید مهمانی دعوت کنید به ما اطلاع بدید مادر مکثی کرد گفت -فکر کنم اگه کسی نباشه بهتره همه با سکوت رضایت شان را اعلام کردند آقای صدرایی دوباره گفت -برای شادی روح آقای زمانی صلوات پس از خواندن فاتحه برای پدر .نسرین خانم از جعبه کادو شده انگشتری درآورد گفت -فقط به عنوان نشونه ..ان شالله فردا پس فردا با هم برید حلقه بخرید ان شب با خیر و خوشی به پایان رسید .فردای ان روز قرار شد بعد از وقت ناهار من و کسرا برای تدارک مقدمات عقد با هم بیرون برویم صبح زود بعد وقتی کسرا دنبالم آمد در ماشین را برایم باز کرد و با تعظیم گفت -دستی دستی راننده شخصی شما شدم خندیدم وقتی پشت فرمان می نشست گفتم -من چه کار کنم ؟ با نگرانی گفت -برای چی ؟ خندید گفت -ترسیدم ...فکرکردم می خوای چی بگی ...اشکالی نداره ...ولی گفته باشم ها . ببین با دست شکسته زنم شدی ..این دست شکسته رو باید از مهریه ات کم کنم در شرکت اولین کسی که برای تبریک سراغم آمد لیلا بود . با این که ان شب به من تبریک گفته بود باز هم مرا در آغوش کشید .و چند دور با هم چرخیدیم . از این همه شوق او متعجب بودم . همان موقع کسرا وارد اتاق شد گفت-لیلا خانم ..این سه روز دست نگه دار تا ما عقد کنیم بعد هر بلایی خواستی سر رویا بیارابروهایم را در هم کشیدم گفتم -ای دو به هم زن لیلا صورتم را بوسید گفت -خیلی خوشحالم رویا ...باورم نمیشه تو زن داداشم شده باشیکسرا به شوخی گفت -اشتباهی به عرضتون رسوندن ..هنوز زن داداشت نشده با لحن جدی گفتم -چرا این قدر امروز بامزه شدی ؟ با لبخند گفت -خب دیگه ..اینها همه از حسن همسرتونه دیگه از حرفش خنده ام گرفت . -کوتاه بیا حالا .هنوز مونده .اگر منصرف بشم چی ؟ -شوخی نکن . انصراف در کار نیست   هرچه اصرار کردیم لیلا برای خرید حلقه نیامد. من و کسرا حلقه هایمان را خریدیم و بعد برای گرفتن نامه به دفتر ازدواج رفتیم.همه چیز تا شب پنجشنبه به خوبی پیش رفت، اما درست شب پنجشنبه عمو و زن عمو بی خبر به دیدنمان آمدند. وای که چه حالی پیدا کردم. فردا را چه می کردم. داشتم دیوانه می شدم. عاقبت مادر به آن دو گفت: «حقیقتش... می خواستیم فردا رویا رو برای آقای صدرایی عقد کنیم.»زن عمو با تعجب گفت: «عقد!»عمو با عصبانیت گفت: «بله دیگه، این رویا خانم فقط برای ما ناز و افاده می آد که من از همه مردها بیزارم.»با لحنی جدی گفتم: «من هنوز همین رو می گم، ولی کسرا با بقیه فرق داره.»عمو با عصبانیت پرسید: «چه فرقی داره؟»«فرقش رو شما نمی تونید متوجه بشید.»عمو با عصبانیت فریاد زد: «اگه برادرزاده ام نبودی چنان توی دهنت می زدم که دیگر این جوری با من حرف نزنی.»«نه اینکه نزدید.»عمو با خشم از جا برخاست و چنان محکم توی صورتم کوبید که برای چند لحظه گونه ام از درد بی حس شد، بعد با همان عصبانیت گفت: «پس اگه زدم اینم روش... می دونی چیه زن داداش، من نمی ذارم با اون پسره عقد کنه...»با عصبانیت گفتم: «شما مگه حق نظر دادن هم دارید؟»«ساکت شو رویا... برو توی اتاقت.» مادر این را گفت.من گوش به حرفش ندادم و گفتم: «چرا باید ساکت بشم؟ حالا که این طوره من این دفعه از دستتون شکایت می کنم... شما حق ندارید برای ما تعیین تکلیف کنید... آره... بذارید خیالتون رو راحت کنم. من فقط از فرشاد بیزارم.»مادر با عصبانیت از جا برخاست و در حالی که مرا به سمت اتاقم هُل می داد فریاد زد: «برو توی اتاقت گفتم.»صدای عصبانی عمو را شنیدم که گفت: «کسی که باید شکایت کنه منم... نه تو...»زن عمو گفت: «بلند شو بریم فرهاد، گفتم نمی خواد اینجا بیایم ها.»مادر با ناراحتی گفت: «چرا حالا ناراحت می شید... تو رو خدا بشینید براتون می خوام چای بیارم.»عمو با صدایی بلند که می خواست من هم بشنوم گفت: «به دخترت بگو... نوبت ما هم می رسد... از کجا معلوم که این آقای صدرایی هم آدم درستی باشد.»بالشت را محکم روی سرم فشردم تا صدای عمو را نشنوم. کمی بعد سکوت در خانه حاکم شد. مادر در اتاقم را گشود و گفت: «چرا این جوری می کنی رویا؟ چرا نمی تونی دو ثانیه جلو زبونت رو بگیری!»«خسته شدم مادر از بس سکوت کردم... دیگه تا کی؟ یادش رفته، می خواست فرشاد با من ازدواج کنه تا به شرکت مسلط بشه... حالا بند کرده به کسرا.»«چیزی ازت کم نمی شد یه دقیقه حرف نمی زدی... حالا بلند شو شامت رو بخور.»«میل ندارم... می خوام بخوابم.»مادر مرا تنها گذاشت. و مرا با فکر آشفته ام به حال خود گذاشت. به هر زحمتی بود خوابیدم.صبح روز بعد حوصله کاری نداشتم. سعی کردم تا می توانم خودم را به خواب بزنم، اما مادر نمی گذاشت و مرتب به اتاقم می آمد و می گفت: «بلند شو دیگه عروس خانوم، سر سفره عقد چشمات باز نمی شه.»«خوابم می آد.»مادر چند بار پتو را از رویم کشید و گفت: «اِ... بلند شو دیگه.»«حوصله ندارم، سرم درد می کنه.»«بلند شو برو حمام تا حالت جا بیاد.»از جا برخاستم. با بی حالی خودم را به حمام رساندم. زیر دوش بودم که صدای تلفن را شنیدم. چند دقیقه بعد مادر گفت: «رویا... کسرا زنگ زد... زود بیا بیرون، دوباره زنگ می زنه.»از حمام که بیرون آمدم داشتم موهایم را با سشوار خشک می کردم که کسرا زنگ زد.«سلام... عافیت باشد.»«ممنون... چه کار داشتی؟»با ناراحتی پرسید: «چیزی شده؟»«نه... ولی حال و حوصله ندارم.»«امروز هم؟!»«خب بگو دیگه.»«گفتم بهت بگم ساعت یک می آم دنبالت.»«باشه... خداحافظ.»گوشی را گذاشتم. مادر با تعجب به من خیره شده بود. گفت: «برات متأسفم که از همین امروز می خوای برای همسرت حوصله نداشته باشی.»«دستم درد می کنه، به خاطر همینه.»مادر نگاهی به دستم انداخت و گفت: «مقصر خودتی که یک هفته زودتر رفتی گچ دستت رو باز کردی.»«با دست گچ گرفته می رفتم محضر؟»مادر لبخند زد و گفت: «رویا خانم... برو لباست رو بپوش دیر می شه.»کت و شلوار سفیدم را به تن کردم و با آرایشی ملایم چهره بی حوصله و عبوسم را تغییر دادم. اشتها نداشتم چیزی بخورم. اضطرابی شدید داشتم که هر کار می کردم قادر به برطرف کردنش نبودم. مادر با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «بسه دیگه، سرم گیج رفت... چقدر راه می ری؟»ایستادم و گفتم: «خیلی می ترسم.»«چرا؟»«نمی دونم... اضطراب دارم، دلهره دارم.»«طبیعیه...»نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: «این ساعت هم که انگار از جاش تکون نمی خوره... چقدر زمان دیر می گذره.»مادر با لبخند گفت: «باتری آن ساعت تموم شده... الان ساعت دوازده و نیم است.»ساعت یک بود که کسرا دنبال من و مادر آمد. مادر به اتاق رفته بود تا مانتواش را بپوشید که کسرا از پله ها بالا آمد و در حالی که یک سبد زیبای گل در دست داشت وارد خانه شد. کیفم را برداشتم. متوجه شدم با دیدن من چهره اش تغییر کرد. پرسیدم: «چیزی شده؟!»لبخند کمرنگی زد و گفت: «نه.»مادر سوار ماشین آقای صدرایی شد و من و کسرا هم با ماشین اون رفتیم. کسرا ساکت بود. گفتم: «من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم... صبح حالم خوب نبود... کمی بد حرف زدم.»با لبخند گفت: «باید عادت کنم... این آشیه که خودم برای خودم پختم.»«اِ... کسرا... خب چه کار کنم، اعصابم به هم ریخته بود. آخه تو که خونه ما نبودی که ببینی دیشب چه جنجالی داشتیم.»«برای چی؟»«هیچی بابا،... نمی دونم از اقبال بد من عموم از کجا پیداش شد... چه سر و صدایی راه انداخت، یه سیلی هم نثارم کرد.»با عصبانیت فریاد زد: «چی؟ چه کار کرد؟»«هیچی بابا از سیلی عموم نَمردم، ولی انگار الان جونم رو به خاطر رانندگی تو از دست می دم... جلوت رو نگاه کن.»کسرا با عصبانیت گفت: «آدم تا این اندازه پررو ندیده بودم... بگو آخه به تو چه مربوطه که تو زندگی بقیه دخالت می کنی.»«حالا جوش نزن... همون دیشب رفتند. حالا من رو می بخشی؟ اعصابم از دیشب به هم ریخته بود. به همین خاطر کمی بد حرف زدم.»«باید ببخشم؟ اما نمی بخشم.»«چرا؟»«چون می خوام تو مال من باشی... تو رو نمی بخشم، فقط مال منی.»خندیدم و در دل گفتم: ای دیوونه... کاش حالا که به تو اطمینان کردم همیشه همین طور بمونی.وقتی به دفتر ازدواج رسیدیم اضطرابم بیشتر شده بود. چند دقیقه بعد همه چیز با گفتن یک بله تمام می شد.صدای صلوات آقای صدرایی که بلند شد فهمیدم بله را گفتم. اولین نفر که به من و کسرا تبریک گفت هم خودش بود. در حالی که صورتم سرخ شده بود پیشانی ام را بوسید و گفت: «ان شاء الله که خوشبخت بشید.»مادر، نسرین خانم و لیلا هم گونه ام را بوسیدند و به من و کسرا تبریک گفتند.از دفتر ازدواج که بیرون آمدیم همگی به خانه آقای صدرایی رفتیم. خانه ای که قبل از عقد هم، به آنجا پا گذاشته بودم. نسرین خانم زودتر از همه وارد خانه شد تا اسپند دود کند.   مراسم ساده عقد ما این گونه برگزار شد همین که وارد اتاق پذیرایی شدیم لیلا گفت -راحت باش رویا . تو دیگه جزیی از خانواده ما هستی شال و مانتوات رو بده برات آویزان کنم درحالی که از این کار اکراه داشتم شال را از سرم برداشتم و موهای بسته ام را روی شانه ام ریختم نسرین خانم با سینی چای وارد اتاق شد گفت -امیدوارم که با هم خوشبخت بشید لیوان چای را برداشتم و روی میز گذاشتم . کسرا که به اتاق آمد مادر رو به او گفت -آقا کسرا . من رویا رو به شما سپردم . خیلی مراقبش باشید چون درمورد ازدواج فقط من و رویا رضایت داشتیم . عمو و زن عموی رویا مخالف بودند و هستند خودتون که در جریانی برای چی ...خواهش می کنم من رو ناامید نکنید کسرا سرش را پایین انداخت گفت -من تمام سعی ام را می کنم که همسر خوبی برای دختر شما باشم مادر در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت -ببخشید نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم آقا ابراهیم گفت -همه پدر و مادر ها همین طورند . به خصوص برای دخترشون . اگر لیلا هم سر و سامان بگیره ما هم می زنیم زیر گریه لیلا گفت -ا بابا ...من که حالا حالا ها نمی خوام برم کسرا به شوخی گفت-راست می گه .اگه لیلا بره پس کی می خواد خواهر شوهر بازی در بیاره لیلا اخمی کرد گفت -کسرا !مادر و نسرین خانم و لیلا گرم صحبت بودند . کسرا با اصرار خواست به اتاقش برویم وقتی به اتاقش را باز کرد گفت -امروز که مثل ان روز از این که وارد اتاق شوی نمی ترسی ؟ خندیدم -نه امروز دیگه نه در حالی که به گیتار که به دیوار آویزان بود دست می کشیدم گفتم -ولی هنوز باورش برام سخته که پسر پر رویی که هر چی دلش خواست در کلبه درختی به من گفت .حالا همسرم شده باشه در حالی که روی تخت می نشست و نگاهم می کرد گفت -من هم باورم نمیشه دختر لجبازی که پارچ نوشابه رو به عمد روی لباسم ریخت به دروغ گفت پایش پیچ خورده همسرم شده باشه -یک به یک مساوی -نه من حالا دیگه سکوت نمی کنم تا دیروز هنوز دختر آقای زمانی بودی . اما امروز همسر منی ..تلافی می کنم .مطمئن باش -ای کینه جو -حالا چرا آنجا ایستادی ؟ نکنه می ترسی کنارم بشینی ؟ به سمتش رفتم و روی تخت نشستم گفتم : -نمی ترسم دیدی ؟ چنان دقیق نگاهم کرد که خجالت زده نگاهم را از او گرفتم به حلقه ام نگاه کرد دستش را زیر چانه ام زد و سرم را بلند کرد گفت -گر چه دیگه اجازه لازم نیست . ولی بازم چون از تو خیلی می ترسم می خوام ازت اجازه بگیرم -در مورد چی ؟ چشمان درشت و مشکی رنگش رو به چشمانم دوخت و لبان قلوه ای را جمع کرد که به سرعت از جا برخاستم گفتم -خیلی تشنه ام ..می رم آب بخورم در حالی که از اتاق بیرون می رفتم چهره دل خورش در ذهنم نقش بست . وارد آشپزخانه شدم و لیوان ابی سر کشیدم و به اتاق برگشتم گفتم : -خسته نشدی از پس توی اتاق موندی ؟ در حالی که به وضوح رنگ ناراحتی و دلخوری را در صورتش می دیدم گفت -نه از توی اتاق موندن خسته نشدم از بی مهری تو خسته شدم -چه جالب !ببینم از کی به این نتیجه رسیدی ؟ -از چند دقیقه پیش -خب اشکالی نداره ولی اینو از من بشو .چند دقیقه برای قضاوت کردن یه کم زدوده .نه آقای وکیل ؟ -هیچی دیگه ...محاکمه هم شدیم از فردای ان روز می خواستم با ماشین خودم به شرکت بروم اما همین که در را باز کردم . دیدم کسرا جلو در خانه منتظر من است سوییچ را در کیفم گذاشتم و در را بستم و سوار ماشینش شدم با لبخندی گفت -سلام زیبای خفته -قراره هر روز بیای دنبالم ؟ -دلم طاقت نمی اره . می خواستم نیام ولی نشد . آخه می دونی رویا من قهر کردن بلد نیستم -خدا رو شکر . تازه بلد نیستی و توی ویلای دایی ات ان طوری رفتار کردی -ببین رویا . قراره گذشته رو بذاریم کنار ...باشه ؟ -باشه وقتی به شرکت رسیدیم .کسرا در حالی که کیفش را بر می داشت تا به سمت اتاقش برود گفت -رویا خانم .ناهار با هم هستیم -باشه تا وقت ناهار سرم خیلی شلوغ بود ظهر که شد کسرا به اتاقم آمد در حالی که در اتاق را می بست گفت -بریم ؟ -کجا ؟ -رستوران . دیگه در حالی که برگه های روی میز را جمع میکردم گفتم -چند دقیقه صبر کن اینا رو جمع کنم او در حالی که قدم به قدم به سمت میزم می آمد گفت -مرخصی می خوام با
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۸ عصر
تعجب سرم را بلند کردم گفتم -چی ؟ -مرخصی ..یک هفته -امکان نداره ...توی این اوضاع نمیشه -خب پنج روز -حرفش رو نزن -سه روز سرم را بلند کردم گفتم -وقتش نیست در حالی که به پشت میزم رسیده بود کف دست ها روی میز گذاشت وزنش را روی دست ها انداخت . صورتش را به سمت من جلو آورد گفت -حتا یک روز ؟ -هیچی ..حرفش هم نزن درحالی که دوباره سرم را پایین می انداختم تا بقیه برگه ها را جمع کنم گفت -پس این رو دیگه رد نکن سرم را که بلند کردم دیدم چشمانش را بسته و لبانش را برای بوسیدن من غنچه کرده است . کف دستم را روی لبانش گذاشتم و کف دستم را بوسید . بعد چشمانش را باز کرد . نگاهی به کف دستم کرد و درحالی که می خندیدم گفت -خیلی ..خیلی ..خیلی -خیلی ...چی ؟ -بد جنسی -الان وقتش نیست . من خیلی گرسنه ام ..اگر یه سلول های مغزم غذا نرسه غش می کنم -پایین منتظر تم در حالی که لبخند می زدم با خودم گفتم : -خدایا یعنی باور کنم این بار خوشبختی نصیبم شده یک ماهی از عقد من و کسرا می گذشت. دیگر خودم هم از کار و کار و کار خسته شده بودم. آن روز بود که به کسرا پیشنهاد مسافرت دادم. وارد اتاقش شدم و گفتم: «اجازه هست؟»سر بلند کرد و در حالی که با نفسی خستگی از تن بیرون می کرد گفت: «بله... برای شما همیشه اجازه هست.»در اتاقش را که بستم خودم را روی صندلی او انداختم و گفتم: «خسته شدم.»در حالی که پرونده ها را از قفسه بیرون می کشید و ورق می زد گفت: «خُب برو خونه.»«نه... دیگه حوصله این استراحت های کوتاه رو ندارم. توی تقویم نگاه کردم دیدم چهارشنبه تعطیله. می شه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه بریم مسافرت؟»«حرفش رو نزن، توی این اوضاع؟!»«خُب فقط پنجشنبه و جمعه.»«هیچی... وقتش نیست.»تازه آن لحظه بود که متوجه شدم دارد حرف های خودم را تکرار می کند، به همین خاطر گفتم: «پس این یکی رو رد نکن.»تا خواست به سمت من بیاید بوسه ای روی هوا فرستادم و گفتم: «خیلی خب، زنگ تفریح تموم شد... برو سر کارت.»با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «وای رویا... دلم می خواد...»«چی می خواد؟ بگو.»«می خواد که حالت رو بگیرم حسابی.»خندیدم. «باشه هر وقت تونستی... منتظرم.»آخر وقت کسرا به اتاقم آمد و گفت: «در مورد مسافرت فکر کردم.»«اِ... متأسفم، دیگه وقتش رو ندارم.»«اذیت نکن... خوبم داری.»«حالا... تا بعد.»در حالی که کیفم را برمی داشتم شنیدم گفت: «پشیمون نشی... اگه من منصرف شم دیگه اصرار هم بکنی قبول نمی کنم ها.»«خیلی خُب باشه... قبوله.» اولین سفر من کسرا بود.خوشحال بودم. از وقتی با کسرا عقد کرده بودم به قول او رفتارم خیلی تغییر کرده بود.انگار احساس آرامش می کردم که کنارش هستم، کنار کسی که روزهای اول آشناییمان چشم دیدنش را نداشتم.خنده دار بود، ولی دیگر گذشته از ذهنمان پاک شده بود و هر دو سعی می کردیم جبران خطاهایمان را بکنیم.آخر هفته وقتی همراه کسرا بودم خستگی چند ماه از تنم بیرون رفت. مشغول پوست کندن سیب بودم که گفت: «راستی یه خبر جدید دارم.»«چی؟»«پسردایی ام و همسرش هم می آن.»«اِ... چه خوب. با هم آشنا می شیم.»«آره، خیلی تعریف تو رو پیشش کردم. حالا یه داستان داره که باید برات بگم.»«داستان داره؟! بگو.»«اینکه وقتی اسم تو رو بهش گفتم و از تو براش تعریف کردم...»«خب چی شد؟»و در حالی که تکه ای سیب به سمتش می گرفتم گفتم: «بگو دیگه.»«هیچی، حرف هایی که از تو براش زدم او رو یاد فردی انداخت که خصوصیاتش مثل تو بوده.»«اِ... چه جالب، نکنه من خواهر دارم و خودم نمی دونم.»خندید و گفت: «حالا حرفی به همسرش نزنی ها... هیچی نمی دونه.»«من که چیزی نمی دونم که بخوام بگم.»«بعد جریان قبل از ازدواجش رو برات می گم... مطمئنم اشکت درمی آد.»«وای، مشتاق شدم بشنوم... بگو.»لبخند زد و گفت: «اِ... مشتاق شدی؟ ولی می دونی من وقتش رو ندارم برات توضیح بدم.»با تعجب نگاهش کردم. چشمان درشتش را لحظه ای به من دوخت و گفت: «یادته یا نه؟ در مورد مسافرت می گفتی وقتش رو ندارم.»خندیدم. او در حالی که دستش را روی لبه پنجره ماشین تکیه می داد و چشم به جاده دوخته بود گفت: «بله رویا خانم... تازه یادته گفتم دلم می خواد اساسی حالت رو بگیرم... یادته یا نه؟ تا وقتی پسردایی ام و همسرش بیان ما توی ویلا تنهاییم... چنان...»با لحنی تهدیدآمیز گفتم: «چنان چی؟»«هیچی... چنان به ما خوش بگذره که نگو.»«اِ... این طوریه؟»نزدیک ظهر بود که به ویلا رسیدیم. در را که باز کرد دستم را محکم دور بازویش حلقه کردم و گفتم: «این دفعه دیگه گولت رو نمی خورم... می خوای باز ویلی رو بجونم بندازی؟»خندید. «آره، اگه حرفم رو گوش ندی.»چمدان را با دست دیگر گرفت و وارد ویلا شدیم. ویلی با چنان سرعتی به سمت ما می دوید که فریاد زدم: «وای خدا...»«نترس... نمی خواد حمله کنه.»وقتی ویلی به کسرا رسید چنان دُمش را از شادی تکان می داد و صدا از خودش درمی آورد که دلم به حالش سوخت. کسرا نگاهم کرد و گفت: «می خوای تا فردا صبح فقط بگی آخی، خُب بریم دیگه.»از کنار ویلی گذشتیم و وارد خانه شدیم. چمدان را کنار در گذاشت و گفت: «این دفعه باید بریم طبقه دوم، چون پسردایی ام و همسرش توی اتاق قبلی تو می خوابند.»«باشه... بریم.»کسرا در یکی از اتاق های بالا را گشود. یک تخت دو نفره در اتاق بود و یک مبل راحتی و یک میز آرایش. در حالی که لباسم را عوض می کردم گفتم: «خیلی گرسنه ام، ناهار چه کار کنیم؟»دستی به کمر زد و گفت: «نکنه نمی خوای برام غذا درست کنی؟»«ببخشید... من رو آوردی مسافرت یا آوردی برات آشپزی کنم؟ شما که خرج یه سفر چند روزه رو نمی تونی بدی چرا آمدی خواستگاری من؟»با لبخند و لحنی طنزآلود ادای مرا درآورد و گفت: «ببخشید، شما که نمی تونی عشق و محبت همسرت رو درک کنی چرا زنش شدی؟»«ببخشید کدوم عشق؟ اینکه من رو به هزار التماس و خواهش آوردی اینجا، یا اینکه از من توقع داری برات آشپزی کنم؟!»لبخندی به تمسخر زد و گفت: «هیچ کدوم.» بعد جلو آمد و بازوهایم را گرفت و گفت: «آن قدر دلم می خواد یک بار، فقط یک بار...»«خب چی؟»«ولش کن، طاقت شنیدنش رو نداری.»با کنجکاوی پرسیدم: «باید بگی، یک بار چی؟»در حالی که بازوهایم را رها کرده بود گفت: «گفتم که ولش کن. اشتباه کردم حرفش رو زدم، یادم نبود طاقت شنیدن نداری.»با لحنی عصبی و ناراحت تهدیدش کردم.گفتم: «به خدا قسم اگه الان نگی دیگه باهات حرف نمی زنم.»«خیلی خُب... می گم، ولی به من چه اگه ناراحت شدی.»جلو آمد و در حالی که صورتش با من یک وجب بیشتر فاصله نداشت به چشمانم خیره شد.با عصبانیت از دروغی که گفته بود نگاهش کردم. هنوز در آغوشش بودم. چنان نیشگون محکمی از گونه اش گرفتم که مرا رها کرد و فریاد زد.گفتم: «من هم آن قدر دلم می خواست همچین نیشگون محکمی ازت می گرفتم که نگو.»عصبانی نگاهم کرد و بعد در حالی که با دستش جای نیشگون را مالش می داد گفت: «می دونم چه کار کنم... انگار باید مثل خودت باهات رفتار کرد، محبت و عشق سرت نمی شه... نه؟»بعد به سمتم دوید. من که از عاقبت کارم و از عصبانیت او ترسیده بودم پا به فرار گذاشتم . بی هوا وارد حیاط شدم و پلهها را به سمت دریا طی کردم .اما دست بردار نبود . دنبالم میدوید و تهدیدم می کرد -اگه دستم بهت برسه .می دونم چی کارت کنم رویا -خسته شدم .تو رو خدا بسه . در حالی که می دویدم گفتم -بسه دیگه -بسه نداره .گفتم که دلم می خواد اساسی حالت رو بگیرم ..می دونی عقده چندین ماه قبل از عقدمون هم انگار برام تازه شده ..فقط دعا کن دستم بهت نرسه -از نفس افتادم بسه سر برگرداندم .بلکه ایستاده باشه .هنوز دنبالم که می دوید هیچ .با چنان سرعتی می امد که هر لحظه ممکن بود مرا بگیرد اما من دیگر از نفس افتاده بودم .و طاقت نداشتم مثل او بدوم .سرعتم کم شد .چنان از پشت بازویم را گرفت که هر دو زمین خوردیم در حالی که روی چمن های ویلا افتاده بودیم .و هر دو نفس نفس می زدیم .بالای سرم نشست و هر دو بازویم را محکم گرفت .چنان بر من مسلط شده بود که نمی توانستم تکان بخورم -شوخی ...نکن ...حالش رو ...ندارم او هم در حالی که نفس نفس میزد گفت -حالا ...که نوبت عذاب ..اخروی شده ...حالش رو نداری ..صبر کن ..یک بار که ا زمن بترسی ..دیگه من رو دست نمی اندازی -شوخی ..کردم .جنبه ..داشته باش -ندارم ..چطور وقتی ...من شوخی می کنم ..ناراحت می شی -دستم درد گرفت ول کن صورتش را جلو اورد .اول پیشانی و بعد گونه ها و بعد چانه و بعد لبانش را بوسیدم گفتم -حالا ولم کن دستمانم را رها کرد .از جا برخاستم گفتم -زور گیر ..باج گیر ..ظالم در حالی که می خندید گفت -هر چی می خوای بگو ..ناراحت نمی شم -غش کردم .از گرسنگی ..ناهار نمی خوریم ؟ -چشم ..ولی کمی خرج داره -توام ...نمیخواد.نون خشک می خورم .منت تو رو نمی کشم به ویلا که برگشتم کسرا را ندیدم مطمئن بودم رفته غذا بگیرد من که داشتم از گرسنگی غش می کردم بعد از ناهار چشمانم خواب می طلبید .در حالی که خودم را روی کاناپه اتاق نشیمن می انداختم گفتم -خیلی خوابم می اد .میز رو تو تمیز کن به تمسخر گفت-چه دستور هم می دن خانم ..بدون مزد هیچ کاری از این به بعد برات نمی کنم انگشتانم را روی لبم گذاشتم و بوسه ای برایش فرستادم گفتم -آفرین پسر خوب ..جمع کن -با این بوسه یه نمک دون هم نمیشه از روی میز برداشت از باج گیری او لبخندی بر لب آوردم گفتم -زور گیری دیگه .چه کارت کنم روی کاناپه نشستم که به سمتم امد گفت -خب این برای یه بشقاب کافی بود -ای بابا .نمیخواد.تو همون یه بشقابی که مزدش رو گرفتی بردار .من .وقتی بیدار شدم بقیه رو جمع می کنم خندید گفت -باشه بخواب عزیزم ..چه کار کنم دیگه یه زن که بیشتر ندارمچشمانم را بستم .صدای خوردن بشقاب ها را به هم می شنیدم .در همان حالا صدای آرامش بخش او را شنیدم که این ابیات را زمزمه می کرد کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا با صد هزار جلوه برون امدی که من با صد هزار ديده تماشا کنم تو را صدایش کم کم داشت برایم نامفهوم می شد که بوسه ای را روی پیشانی ام احساس کردم .صدایش را شنیدم که گفت -هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از اون همه لج و لجبازی . .دختر خوبی بشی و مرا قبول کنی با صدای خواب الود گفتم -من از اول هم دختر خوبی بودم .تو بد بودی ارام خندید گفت -چه جالب ..حالا دیگه ما بد شدیم در حالی که در خوابی عمیق که چشمانم را فرا گرفته بود فرو می رفتم ارام زمزمه کردم -اره ...تو بد بودی صدایی خنده اش را شنیدم و به خواب رفتم .جالب بود که دختر سر سختی مثل من رام شده بود ان هم مقابل عشقی که با کدورت شروع شده بود .جالب تر انکه هیچ کس باور نمی کرد من روزی عاشق شوم اما انگار خدا می خواست این اتفاق برای من بیفته وقتی چشمانم را باز کردم .کسرا را در اطراف ندیدم .پتویی که رویم انداخت بود را کنار زدم .و سر بلند کردم .نگاهی به ساعت انداختم .چهار بعدازظهر بود و من یک ساعت و نیم خوابیده بودم با صدایی ارام گفتم -کسرا از طبقه دوم صدایش را شنیدم .-بله -کجایی ؟ نمی بینمت -اومدم از پله ها پایین امد -سیر خواب شدی ؟ -اره می دونی دلم چی می خواد ؟ -چی ؟ یه نی شگون دیگه بگیری ؟ خندیدم -نه چایی می خواد ..بریم لب ساحل بنشینیم و چایی بخوریم ؟ -باشه ..می رم سماور رو روشن کنم او که رفت .در حالی که پتو را تا زیر گردن بالا می کشیدم گفتم -پس این پسر دایی ات کی می اد ؟ از آشپزخانه بیرون امد و کنارم نشست گفت -هوا یه کم خرابه ..لب ساحل نریم بهتره -چرا ؟ -به نظرم هوا طوفانیه -یعنی بیرون نریم -نه دیگه ...می خوای مشاعره کنیم ؟ -نه حوصله ندارم مکثی کردم گفتم -ولی دلم یه چیز دیگه می خواد -چی ؟ -این که فردا بریم کلبه درختی -باز هوس کردی ؟ -صبح بریم که ناهار را اونجا باشیم .غروب هم بر می گردیم ..باشه ؟ -به شرطی که مثل ان دفعه اعصابم رو به نریزی و حرف گوش کنی چشمانم را بستم و رضایتم را نشان دادم ان شب بعد از شامی مفصلی در رستورانی نزدیک ویلا زود برگشتیم .هوا طوفانی بود .وقتی کسرا ماشین را داخل پارکینگ گذاشت گفت -تو برو تا من برم ویلی رو ببندم . حیوون زیر بارون سرما می خوره از پشت شیشه به دریای طوفانی و باران شدید نگاه کردم .هر چه صبر کردم کسرا نیامد . با نگرانی در خانه را گشودم .در حالی که از صدای مهیب رعد و برق و امواج دریا ترسیده بودم گفتم: -کسرا خبری نشد .تا ان روز دریای طوفانی ندیده بودم .دوباره فریاد زدم ولی باز هم خبری نشد .دنبالش رفتم.در حالی که زیر باران فریاد می زدم .اطراف ویلا را گشتم تا عاقبت دیدمش . حسابی خیس شده بود .مرا که دید گفت -چرا بیرون اومدی ؟ -نگران شدم -ویلی رو پیدا نکردم به خانه برگشتیم .پتوی برایش آوردم .او را کنار شومنیه نشاندم .در حالی که از صدای رعد و برق و امواج دریا ترسیده بودم گفتم: -من امشب خوابم نمی بره -چرا ؟ -با این سرو صدا بخوایم ؟ خندید گفت -عادت می کنی شب همان طوری شد که گفتم . کسرا خیلی زود خوابش برد .ولی من ان قدر غلت زدم و از ترس بالشت را محکم روی گوش هایم فشردم که بدتر   خواب از سرم پرید. آخر سر هم از ترس، خودم را به کسرا چسباندم و محکم بازویش را گرفتم. بیدار شد و فهمید ترسیدم. چشمان خواب آلودش را گشود و گفت: «خوابت نمی بره؟»«نه... می ترسم.»لبخند زد و با دست آرام موهایم را از روی صورتم کنار زد و پیشانی ام را بوسید، بعد مرا در آغوشش جا داد و گفت: «نترس... من اینجام.»به شوخی گفتم: «من از تو می ترسم.»خندید. «بخواب عزیزم...»احساس آرامش کردم، احساسی که تا آن روز هرگز نداشتم، انگار تازه متوجه شدم اگر کسرا به من محبت نکند چقدر دلگیر و افسرده می شوم. در حالی که با آرامش چشمانم گرم خواب می شد زمزمه کردم: «ممنونم کسرا.»صبح پس از خوابی شیرین روی تخت غلت زدم. چشمانم را که باز کردم جای کسرا خالی بود. روی تخت نشستم. در اتاق نبود. از پنجره نگاهی به حیاط ویلا انداختم. دریا آرام گرفته بود و هوا صاف و آفتابی شده بود. کسرا را دیدم که دسته گلی چیده بود و به سمت خانه می آمد. از اتاق خارج شدم و از کنار نرده های طبقه دوم او را دیدم که وارد ساختمان شد.سرش را بالا آورد و نگاهی کرد و گفت: «سلام.»دسته گل را در گلدانی گذاشت و گفت: «تونستی بخوابی یا نه؟»سر تکان دادم. گفت: «صبحانه رو حاضر کردم، بیا پایین.»صورتم را شستم و از پله ها پایین رفتم، کسرا فنجان های چای را سر میز گذاشت. گفتم: «انگار امروز هوا خوبه.»«چه هوا خوب باشه و چه نباشه کلبه درختی نمی ریم.»با تعجب نگاهش کردم. «چرا؟!»«چرا نداره... وقتی می گم نه، یعنی نه.»در حالی که به آشپزخانه می رفت دنبالش رفتم و بازویش را گرفتم تا بایستد. وقتی با عصبانیت به چشمانش خیره شدم گفت: «خُب، حالا صبحونه بخوریم، بعد فکر می کنم ببینم بریم یا نه.»با عصبانیت گفتم: «کسرا؟!»لبخند زد و گفت: «وقتی این طوری سرم داد می زنی... نمی تونم رو حرفت حرف بزنم... باشه می ریم، ولی می دونی که راه طولانیه و من باید خسته بشم و حوصله ام سر بره که به تو خوش بگذره. همه اینها یه کمی خرج داره... می دونی که.»با لبخند گفتم: «خیلی باجگیر شدی... ولی باشه.»گفتم: «دیگه خسته نمی شی و حوصله ات هم سر نمی ره... مگه نه؟»با لبخند گفت: «آره عزیزم، حسابی شارژم کردی.» بعد گونه ام را بوسید و گفت: «اگر همیشه این قدر دختر خوبی باشی... هرجا بخوای می برمت.»خودم را برایش کمی لوس کردم و گفتم: «هرجا؟!»«هر جا.»در حالی که یقه پیراهنش را مرتب می کردم گفتم: «دلم می خواد فردا من رو ببری دره گل ها.»«چی؟! نکنه باز به سرت زده که... می دونی رویا... از آنجا خاطره خوبی ندارم... یه جای دیگه بریم.»«نه دیگه، من دوست دارم برم آنجا.»«گفتم که از آنجا خاطره خوشی ندارم.»با کنجکاوی پرسیدم: «راستی چرا خاطره خوبی نداری؟»«چون نزدیک بود خداوند من رو راحت کند، ولی نکرد.»«چی؟!»«هیچی... همین که تو رو نجات دادم و خدا قسمتم نکرد تا از دستت راحت بشم را می گم.»با ناراحتی گفتم: «خیلی بی مزه ای... از شوخی ات خوشم نیامد.»در حالی که به سمت اتاق می رفتم بازویم را محکم گرفت و مرا به سمت خودش برگرداند. مرا در آغوش کشید و در گوشم گفت: «تو که می دونی اگه اتفاقی برات بیفته من می میرم، پس جنبه شوخی داشته باش دیگه.»«ندارم... از این جور شوخی ها خوشم نمی آد، چون حتا شنیدنش هم ناراحتم می کنه.»«باشه... ببخشید... نمی دونستم.» بعد در حالی که گونه ام را می بوسید ادامه داد: «تا من رو نبخشی ولت نمی کنم.»چنان مرا محکم به سینه اش می فشرد که گفتم: «خیلی خب، اگر قول بدی دیگه از این جور حرف ها نزنی می بخشمت.»پس از صبحانه وسایل ناهار را برداشتیم و به سمت کلبه درختی رفتیم. شاید تکرار خاطره روزی که به آنجا رفته بودیم برای هر دویمان جالب بود. وقتی رسیدیم کسرا در را باز کرد و گفت: «خواهش می کنم.»لبخندزنان از پله ها بالا رفتم و وارد شدم. کلبه سرد بود و تاریک. پنجره را گشودم تا با نور خورشید آنجا روشن شود. کسرا سعی می کرد شومینه را روشن کند تا چای درست کنیم که گفتم: «وای خدای من... چه هواییه!» و در حالی که به سمت کسرا برمی گشتم گفتم: «راستی، تا کی اینجا می مونیم؟»«تا کی؟! منظورت چیه؟ خُب بعد از ناهار برمی گردیم.»«نه... می خوام شب اینجا بمونم.»با تعجب چند بار پلک زد و چشمان درشتش را برایم تنگ کرد و گفت: «چی؟! تا شب؟! به اینجا نمی شه اطمینان کرد. اگه بارون بیاد تمام اینجا خیس می شه... تازه شب ها خیلی سرده... به این شومینه که اعتمادی نیست.»«کسرا...»«کسرا کسرا نکن... گفتم ممکنه پسردایی ام و همسرش هم بیان، بهتره برگردیم.»«باشه... ببین حرفم رو گوش ندادی ها.»«آخه من یک بار اینجا خوابیدم... طعمش رو چشیدم، می دونم نمی شه.»سکوت کردم و با ناراحتی روم را از او برگرداندم که گفت: «قهر نداریم ها...»«با من حرف نزن.»«اِ... رویا... قبول کن. اینجا شب موندن صحیح نیست.»«خُب حالا... یک بار تو تجربه کردی، من که نکردم.»«اِ... خُب چون من تجربه کردم نمی خوام تو هم تجربه کنی دیگه.»سکوت کردم و در حالی که با حلقه ام بازی می کردم شنیدم که گفت: «قهر کنی می آم و...»سربلند کردم که دستش را دراز کرد و ادامه داد: «بیا اینجا... شومینه رو روشن کردم... بیا گرم شو.»به سمتش که می رفتم گفتم: «چی می شد یه شب اینجا خوابیدن رو امتحان کنیم؟!»در حالی که دستم را به سمتش دراز می کردم گفت: «عزیزم، به خدا اذیت می شی... باور کن من برای خودت می گم.»«من اذیت نمی شم... خوبه.»نفس عمیقی کشید. دیگر نمی دانست به چه زبانی برایم دلیل بیاورد که قانع شوم. با لبخند نگاهش کردم و گفتم: «باشه؟»مردد بود. هنوز نمی دانست قبول کند یا نه که من گونه اش را بوسیدم و گفتم: «دستت درد نکنه.»با تعجب گفت: «من که چیزی نگفتم.»«قبول کردی دیگه... می دونم.»«آخه اگه امشب طوفانی بشه چی؟»«نمی شه... کسرا چقدر بی رحمی... ببین چقدر ازت خواهش می کنم و تو قبول نمی کنی.»«خُب... باشه، ولی من می دونم و تو... اگه امشب هوا طوفانی بشه.»خندیدم و گفتم: «تهدید می کنی؟»«بله... تهدید می کنم، چون باز رگ لجبازی ات گل کرده و هرچی من می گم قبول نمی کنی.»با خوشحالی به دیوار کلبه تکیه دادم و در حالی که پاهایم را توی بغلم جمع می کردم گفتم: «این کلبه من رو یاد قصه ها می اندازه.»کسرا با چوب بزرگی آتش شومینه را زیر و رو کرد و گفت: «اما من رو یاد خاطره های بچگی ام با لیلا و پسردایی می اندازه.»«راستی کی می آن؟»«نمی دونم، شاید هم اومدن... ما که نیستیم.»«خانوم پسردایی ات اسمش چیه؟»«رزا.»«آلمانیه؟ پس باید سفید و چشم آبی باشه.»«از وقتی ازدواج کردن من ندیدمشون. ازدواجشون یکدفعه پیش آمد، حتا دایی و زن دایی هم غافلگیر شدند. از اون وقت تا حالا هم ایران نیامدند.»کسرا از جا برخاست تا چای درست کند. در حالی که به او خیره شده بودم چهره اش را بار دیگر و دقیق تر از همیشه مرور کردم. چشمان درشتش درست شبیه لیلا بود. مشکی، با مژه های بلند که سایبان آن چشمان درشت شده بود. ابروان پهنی داشت، لب های قلوه ای اش وقتی جدی حرف می زد   کمی مرا می ترساند . چهره جذابی داشت چهره جذابی که روزگاری حرصم را در می آورد .اما حالا ان قدر برایم دلنشین و جذاب بود که از دیدنش سیر نمیشد .بعد از ناهار کسرا روی تخت دراز کشید گفت -خیلی خوابم می اد صبح زود از خواب بیدار شدم -بخواب -تو چی ..نمی خوابی ؟ -نه ....خوابم نمی اد -رویا ..از کلبه بیرون نری ها ..اتفاقی که برای لیلا افتاد که یادته ؟ خندیدم گفتم -کاش اون اتفاق برای من افتاده بود می خواستم بدونم چه کار می کردی ؟ روی تخت نشست و مرا که بالای سرش نشسته بودم در آغوش کشید و گفت -ان وقت می امدم و این طوری بغلت می زدم و فریاد می زدم رویا ...عزیزم . نترس ..من شاهزاده ای هستم که با اسب سپید امدم نجاتت میزدم با لبخند گفتم-منم این طوری می زدم توی گوشت و می گفتم خجالت بکش . دختر مردم رو بغل کردی که چی بشه ؟ خندید گفت-نه دیگه اگه بغلت می کردم دیگه ولت نمی کردم می دزدی دمت و فرار می کردم -به آقای وکیل نمی اد تو کار ادم دزدی هر سر رشته داشته باشه -ادم باید همه فن حریف باشد -خب حالا قهرمان بازی بسه .بخواب تا خواب از سرت نپریده روی تخت دراز کشید . در حالی که چشمانش را می بست دستم را گرفت گفت -همینجا بمون تا خوابم ببره با دست دیگرم موهای مشکی را نوازش کردم . به چهره اش خیره شده بودم .از آرامشی که بعد از عقد با کسرا احساس می کردم راضی بودم .به قول مادر خیلی تغییر کرده بودم .باور کردنی نبود که من با ان همه لجبازی .عاشق کسی شده بودم که روزی با حرف ها آزارش دادم .به قول کسرا لج بازی های من هم خاطره ساز شده بود کسرا به خواب رفته بود و من همچنان به چهره اش خیره بودم .این عشق و احساس آرامش را مدیون الطاف الهی بودم .که بعد زا ان توبه واقعی شامل حالم شده بود کسرا که در خوابی عمیق فرو رفت . پیمان شکنی کردم و از کلبه خارج شدم .با احتیاط قدم برداشتم .مراقب بودم .کمی دورتر از کلبه گل های زیبایی نظرم را جلب کرد . ان قدر مشغول جمع کردن گل ها بودم که زمان را از یاد بردم .با دسته گل بزرگی به سمت ویلا رفتم . دیدم در باز است . ولی کسرا نبود .حدس زدم که نگران شده . همین که خواستم صداش کنم دیدم به سمت ویلا می اید .وقتی مرا دید ایستاد .عصبانی عصبانی بود .گوشه لبم را گاز گرفتم .به زحمت لبخند زدم .وقتی به من رسید با عصبانیت گفت -اولین و اخرین باری بود که اوردمت این جا بعد به سمت کلبه رفت -چرا ؟ -چرا ؟ هنوز نیم ساعت نشده چشم روی هم گذاشتم .برای خودت رفتی بیرون ..خوبه بهت گفتم بیرون نری -خب آخه ..حوصله ام سر رفت -منم حوصله ام از دست این کله شقّی تو سر رفته وارد کلبه شد من هم دنبالش در را که بستم گفت -وسایل را جمع کن بر می گردیم -کسرا ؟ -چیه تا هر چی . میشه می گی کسرا ..یه بار شده یه چیزی بگم به جای کسرا بگی چشم سکوت کردم . با ناراحتی روی تخت نشستم گفتم -خودت وسایل رو جمع کن -بفرما ..این یه نمونه اش در حالی که کنار شومینه اش ایستاده بود دستانش را گرم می کرد گفت -بلند شو . دیگه .می خوای تنها بمونی ؟ من دارم می رم -اره تنها می مونم باورش نمیشد کله شقی ام گل کرده باشه با تعجب به سمتم برگشت و نگاهم کرد -خب آخه می دونم من رو تنها نمی ذاری -چی می شد رویا ؟ چی میشد تو یک بار به حرف من گوش بدی ؟ -امکان نداره خودت که می دونی عاقبت لبخند روی لبش نشست گفت -بله خودم هم به همین نتیجه رسیدم که امکان نداره -پس می مونیم -این دفعه دیگه جدی می گم رویا ..اگه به حرفم گوش ندی -خب چی ؟ -هیچی دیگه .با این بار .دو دفعه می شه که گوش ندادی . بعد جدی گفت -به خاطر خودت می گم خواهش می کنم دیگه تکرار نکن -باشد . ببین چه گل هایی برات چیدم کسرا با تعجب نگاهی به گل ها انداخت و باز حالت چهره اش عصبی شد گفت -این گل ها رو از کجا چیدی ؟ -کمی دورتر از کلبه با عصبانیت گل ها را داخل شومینه انداخت گفت -راستی که ..دلم می خواد .چی بهت بگم آخه ؟ فهمیدی چه کار کردی ؟ این گل ها فقط اطراف با تلاق رشد می کنن با تعجب نگاهش کردم .نگاهی به گل ها که دم در شومینه می سوخت و با ناراحتی گفتم -حالا برای چی ریخیتشون توی شومینه ؟ برای جنابعالی جمع کرده بودم -من از این گل ها نمی خوام .نزدیک بود به خاطر من خودت رو بندازی توی باتلاق -توام .با این باتلاق کردنت . اگر توی باتلاق می افتادم بهتر از این بود که الان جلوی چشمام دسته گل رو انداختی توی شومینه -تو خودت گلی -بسه .خودت رو لوس نکن . دسته گل به این قشنگی رو انداختی توی شومینه .حالا به خاطر این که عصبانی نشم می گی خودت میگی هوا تاریک شده بود تا وقت شام هر دو سکوت کردیم گر چه از این سکوت خسته شده بودم اما دلم می خواست حرف بزند . شب را مانده بودیم . کلی مرا خوشحال کرده است .صدای باران توجه هر دویمان را جلب کرد .عاقبت کسرا سکوت را شکست و با لحنی کنایه امیز گفت -بله ...نمی اد ..بارون نمی اد ..طوفان نمیشه ..ما هم امشب این جا می مونیم-تا حالا کسی به چهار تا قطره بارون نگفته بود طوفان ..اینم از شما شنیدیم -بله ..تازه تا آخر شب باید چیزهایی عجیب تری هم بشنوید . خدا کند که فقط طوفان نشه . چون اگه بشه من می دونم و اون لجبازی که اصرار کرد شب این جا بمونیم -کسرا ..بسه دیگه .حالا دیگه این قدر برای موندن منت سرم نذاره .دوباره سکوت کرد . این بار دیگر حاضر نبود سکوتش را بشکند .به ناچار از جا برخاستم و کنارش رفتم گفتم -قهر کردی ؟ جوابم را نداد دوباره گفتم -قهر کردی اشکال نداره . ولی با من حرف بزن لبخند روی لبش نشان از پایان قهر بود . سر برگرداند و با مهربان گفت -می دونی چیه ؟ تو تا من رو دیوونه نکنی و راهی تیمارستان نکنی دست از این لجبازی بر نمی داری -باشه ..به خاطر تو از این دفعه می گم چشم ..ببین چشم گفتم دستش را که دور پاهایش حلقه کرده بود باز کرد و دور شانه اش انداخت و گفت : -چه کار کنم دیگه .نه توان قهر کردن با تو رو دارم نه توان حرف نزدن -من خیلی گرسنه ام .نمی خوای شام بخوریم ؟ -موضوع شام با موضوع قهر نکردن و حرف نزدن من ربطی داشت ؟ -نه ولی آخه دیگه کم مونده غش کنم . اون وقت مطمئنم بازمی گی .تو می خوای من رو دیوونه کنی .خب بگو خیلی گرسنه ای با لبخند از جا برخاست و وسایل شام را مهیا کرد گفت -بفرمایید تا غش نکردید بعد از شام خواب سراغ چشمانم آمد گفتم -کسرا جان .سفره رو جمع کن من خسته ام سر تکان داد و درحالی که مشغول بود گفت -می دونم ... خوابت می آد... راحت باش.»روی تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد. تازه داشتم شیرینی خوابی راحت را بعد از روزی طولانی می چشیدم که با صدای کسرا از خواب بیدار شدم.«بلند شو... بلند شو رویا...»چشم که گشودم صدای مهیب باد کمی مرا ترساند. با تعجب پرسیدم: «چی شده؟»با لحنی کنایه آمیز گفت: «طوفان نمی شه دیگه... پس این چیه؟»با دست اشاره ای به بیرون کرد. گفتم: «حالا که چیزی نشده من رو بیدار کردی.»«چیزی نشده؟ از فرط طوفان و بارون شومینه خاموش شده. آب داره می ریزه تو کلبه، شیشه های پنجره هم کم مونده بشکنه... من به محکم بودن این کلبه شک کردم... می ترسم آن قدر استقامت نداشته باشه... ببین چه طوفانیه.»روی تخت نشستم و گفتم: «خب چه کار کنیم؟»«بلند شو برمی گردیم ویلا.»«تا ویلا که خیلی راهه... توی این هوا!»«بهتره که چهار تا چوب این کلبه رو سرمون خراب شه... من وسایل رو برمی دارم تو پشت سرم بیا.»با چشمانی خواب آلود از جا برخاستم. کسرا سبد وسایل را برداشت. وقتی در را باز کرد از شدت باد لرزم گرفت. تازه متوجه شدم چقدر هوا خراب است. کسرا از پله ها پایین رفت و من در را بستم و پشت سر کسرا راه افتادم، اما از شدت باد و باران نمی توانستم سرم را بلند کنم. صدای بلند کسرا را میان صدای باد و تکان خوردن شاخ و برگ درختان شنیدم.«دستم رو بگیر رویا.»«نمی خواد، تو برو... من پشت سرت می آم... دستت پره.»کسرا کمی مکث کرد و گفت: «پس پشت سرم بیا.»آن قدر باد شدید بود که حرکت کردن برایمان مشکل بود. به خودم گفتم کاش اصرار نکرده بودم.از صدای رعد و برق خشکم زد. از ترس دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و در دل گفتم: خدایا، خودت به خیر بگذرون.جنگل تاریک بود و گاهی با رعد و برق روشن می شد. ترسیده بودم. از ترس دویدم تا خودم را به کسرا برسانم تا دستش را بگیرم که تا زانو در گِل فرو رفتم. نگاهی به پاهایم انداختم و گفتم: «اَه... لعنتی...»شلوارم تا زانو گِلی شده بود. در تاریکی تلاش کردم از آن گودال پر گِل خارج شوم که تا کمر فرو رفتم. تازه متوجه شدم در باتلاق افتاده ام. هرچه تقلا کردم زمین سفتی پیدا نکردم که با تکیه به آن بیرون آیم. آن لحظه بود که از ترس فریاد زدم: «کسرا...»اما کسرا خیلی از من دور شده بود و زیر آن باران شدید صدایم را نمی شنید. هر لحظه بیشتر فرو می رفتم که با ترس فریاد زدم: «کسرا... تورو خدا... صدام رو می شنوی؟»خدای من، چه کار می کردم در تاریکی محض جنگل و زیر باران شدید که بر سر و رویم می بارید در باتلاق گیر کرده بودم. زیر لب گفتم: «عجب غلطی کردم... ای خدا... کمکم کن.»هرچه تلاش می کردم بیشتر در باتلاق فرو می رفتم. فکر کردم اگر کسرا پیدام نکنه چی می شه؟عاقبت مقاومتم شکست و اشک هایم جاری شد. تا گردن در باتلاق فرو رفته بودم. در حالی که می گریستم کسرا را صدا می زدم. ناگهان صدایش را شنیدم. با خوشحالی فریاد زدم: «من اینجام... من اینجام... تو رو خدا... زود باش.»نور چراغ قوه کسرا روی صورتم افتاد. با دیدن من چهره اش دگرگون شد. «نمی دونم چی شد... کسرا تورو خدا زود باش.»با چراغ قوه اش دنبال شاخه درختی گشت. دوباره زیر پایم خالی شد و تا چانه در گِل فرو رفتم. هم با صدای بلند می گریستم و هم فریاد می زدم.«زود باش... کسرا...»«صبر کن... الان می آم.»«نرو... تورو خدا نرو...»«چیزی اینجا نیست. می رم طناب توی ماشین رو بیارم.»«نه... تو رو خدا نه...»او رفت و من با صدای بلند گریستم. انگار باران شدیدی که می بارید مرا بیشتر در باتلاق فرو می برد. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فقط کافی بود کمی دیگر فرو روم، مطمئن بودم نمی توانم نجات پیدا کنم. همان لحظه دوباره زیر پایم خالی شد و من در حالی که به سختی سرم را بالا نگه می داشتم تا نفس بکشم فریاد می زدم و می گریستم.کسرا برگشت. طناب را به سمت من انداخت، اما در میان آن همه گِل و تاریکی طناب را نمی دیدم. در حالی که از ترس می لرزیدم و می گریستم با التماس گفتم: «کسرا تورو خدا... کمکم کن... دیگه نمی تونم.»کسرا هرچه سعی می کرد نمی توانست سر طناب رو به دستم برساند. دنبال راه حل دیگری می گشت که دوباره زیر پایم خالی شد و با فریاد زیر گِل رفتم. نفسم داشت قطع می شد. دیگه نمی توانستم هیچ کاری بکنم. دست هایم را که از بالا گرفته بودم هم کم کم در گل فرو می رفت. ناگهان فشار دست کسرا را احساس کردم. وقتی سرم را از میان گِل بالا آورد صدای رعد و برق شدیدی را شنیدم. احساس کردم هیچ نیرویی برایم نمانده است. وقتی کسرا به زحمت مرا روی علف های خیس جنگل کشاند از ترس از حال رفتم.نمی دانم چقدر گذشت که با قطره های باران که به صورتم خورد چشم گشودم. باران گل روی صورتم را شسته بود. کسرا با سر و صورتی گلی و با عصبانیت نگاهم می کرد. به زحمت لبخند زدم و گفتم: «ممنونم.»از جا برخاست و بدون هیچ حرفی دستم را گرفت تا از جا برخیزم. به سمت ماشین رفتیم. لباس های گلی ام زیر باران کمی شسته شده بود. گفتم: «صندلی ماشینت کثیف می شه اگه...»حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت: «سوار
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۹ عصر
شو.»سکوت کردم و سوار شدم. تا ویلا هر دو ساکت بودیم. وقتی رسیدیم از داخل شدن به خانه با آن سر و وضع اکراه داشتم، اما کسرا باز با عصبانیت گفت: «می خوای تا صبح اینجا واستی!»به سمت اتاقمان رفتم. ملحفه ای پهن کردم و لباس های کثیفم را روی آن گذاشتم و به حمام رفتم. وقتی بیرون آمدم تا خواستم حرفی بزنم کسرا به حمام رفت. ناچار باز هم سکوت کردم و تنها روی تخت نشستم تا بیاید. وقتی در حمام باز شد و کسرا با حوله از حمام بیرون آمد گفتم: «متأسفم.»فکر نمی کردم دیگر عصبانی باشد، ولی اشتباه کردم. با چنان حرصی فریاد زد ساکت باش که ترسیدم بقیه حرفم را بزنم. با بغضی سنگین گفتم: «باشد... ولی ازت ممنونم.»پتو را رویم کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. منتظر بودم کنارم بیاید، ولی نیامد. صدای بسته شدن در اتاق باعث شد اشک هایم جاری شود. هرچه منتظرش ماندم تا برگردد نیامد. و من با چشمانی بارانی خوابیدم.صبح وقتی از خواب بیدار شدم جای کسرا روی تخت خالی بود. صورتم را که شستم از پله ها پایین رفتم. نگاهم به پتوی مچاله شده و بالشت روی کاناپه افتاد. آن قدر از دستش عصبانی شدم که تصمیم گرفتم جواب این کارش را بدهم. میز صبحانه را چیدم که کسرا با نان تازه برگشت. در حالی که خودم را سرگرم چیدن سفره نشان می دادم متوجه شدم به سمت میز صبحانه می آید. صدایش را شنیدم که گفت: «صبح به خیر.»جوابش را ندادم. پشت میز نشستم و با نانی که سر سفره گذاشته بود لقمه درست کردم.کسرا گفت: «جالبه! انگار خانم طلبکار هم شده!»حرفش را نشنیده گرفتم. او هم پشت میز نشست. هر دو ساکت بودیم که صدای زنگ در به صدا درآمد. کسرا به سمت اف اف رفت و گفت: «بله... سلام... چه به موقع... بفرمایید.»در را باز کرد و گفت: «پسردایی و همسرش هستن.»نگاهش هم نکردم. کسرا در ورودی خانه را باز کرد. چند دقیقه بعد رزا وارد خانه شد، همان طور که فکرش را می کردم، اما نه به آن زیبایی که تصورش را کرده بودم. قیافه ای معمولی داشت. چشمانی آبی، پوستی سفید و قدی بلند. از پشت میز برخاستم و گفتم: «سلام.»با لبخند نگاهم کرد. همان موقع کسرا وارد ساختمان شد و گفت: «خوش آمدید.»به سمت رزا رفتم و با او دست دادم. در باز شد. سربرگرداندم تا سلام کنم که مات و مبهوت شدم. باور نمی کردم! مسعود بود، همان کسی که عاشقم شده بود و به خاطر من سفرش را به تعویق انداخته بود، همان که هر روز دنبالم می آمد تا مرا به بیمارستان ببرد. او هم حیرت زده سر جا مبهوت ماند.کسرا گفت: «پسردایی ام مسعود... همسرم رویا.»   مات و مبهوت به مسعود خیره شده بودم که متوجه نگاههای پرسش گر کسرا شدم -می رم چایی بریزم کسرا پشت مسعود زد گفت -خب تعریف کن ..چه خبر ؟ عصبی بودم اضطراب و نگرانی هم سراغم آمده بود نفهمیدم چطور چای می ریزم . روی سینی می گذارم .همه حواسم به حرف های مسعود بود که گفت -هیچی دیگه .بعد از ان اتفاقی که برام افتاد همدیگر رو ندیدم -خب اشکال نداره . بعضی شکست های عشقی ادم رو می سازه صدای مسعود را شنیدم که گفت -نه .من هر جور شده پیداش می کنم و او را به سزای بلایی که سرم آورد می رسونم فنجان چای از دستم رها شد و آب جوش روی دستم ریخت .فریاد کوتاهی کشیدم و شیر سماور را بستم . تا خرده شیشه ها را جمع کنم که کسرا وارد آشپزخانه شد گفت -چی شد ؟ در حالی که از شدت سوختگی دستم تکان می دادم با دست دیگرم خرده شیشه ها را جمع کردم گفتم -هیچی مچ دستم را گرفت و مرا بلند کرد . دستم را زیر شیر آب گرفت گفت -خودت رو سوزندی -چیزی نیست صدای مسعود را شنیدم گفت -کسرا جان . ما چای نمی خوریم . بیا کسرا در یخچال را باز کرد در حالی که پماد سوختی بر می داشت گفت -این سماورتون هم که خرابه . از شیرش درست آب نمیاد . دست خانومم رو سوزنده سر بلند کردم لبخند کمرنگ مسعود را دیدم سرم را که زیر انداختم مسعود گفت -بله دیگه هر چه عیب و ایراد از وسایل این ویلا ست کسرا در حالی که پماد را روی دستم می زد گفت -زبونت رو گاز بگیر .می خوای بگی خانم باعث شد فنجان چای بشکند ؟ -نه من جسارت نکردم کسرا در حالی که به صورتم نگاه می کرد گفت -معلوم هست حواست کجاست ؟ آرام گفتم -خوب شد . بسه ..هر چی پماد بود روی دستم زدی لبخند زد و به آرامی گفت -به خاطر دیشب ازت معذرت می خوام . خواهش می کنم دیگه حواست رو جمع کن . اون از دیشب این هم از امروز . خدا می دونه تا پس فردا که برگردیم می خوای چه بلایی دیگه ای سر خودت بیاری سکوت کردم کسرا گفت خودش چای می اره و پیشنهاد کرد برم به اتاق کنار رزا نشستم ..او آرام با لهجه ای شیرین گفت -خیلی دوستت داره با تعجب نگاهش کردم . مسیر نگاهش را متوجه کسرا کرد . آهسته گفت -ارزوم بود مسعود هم مثل اون دوستم داشت نگاهی به مسعود کردم که سرش را به سمت من برگرداند . نگاهش مرا ترساند . سرم را پایین انداختم .کسرا با سینی چای وارد اتاق شد گفت -لابد خسته اید . بعد از صبحانه برید کمی استراحت کنید بعد از صبحانه مسعود و همسرش برای استراحت به اتاق خودشان رفتند . به کسرا گفتم -کسرا یادته گفتی پسر دایی ات ماجرایی داره که باید برام بگی ؟ -اهان اره . چطور مگه ؟ -می خوام بشنوم -بدون معذرت خواهی و قول دادن برای این که دیگه لجبازی نمی کنی و حرف رو گوش می دی هیچی نمی گم -معذرت می خوام قول میدم -چه عجله ای داری برای شنیدن -بگو دیگه -هیچی مسعود قبل از ازدواجش عاشق دختری به نام رویا بود درست هم اسم تو . دختری که مسعود خیلی عاشقش بود ولی بی وفایی می کند و در مقابل اصرار های او برای ازدواج بهش می گه که از همه مردها بیزاره و دل مسعود را می شکند . مسعود چند وقتی سعی می کنه دل او رو به دست بیاره . ولی موفق نمیشه و دست آخر از ایران می ره .ازدواجش با رزا هم به قول خودش فقط برای تفریح بوده . چون هنوز هم دلش پیش اون دختره است . می خواد پیداش کنه و بهش نشون بده که از عشق او افسردگی گرفته . می خواد نشونش بده که به خاطر لجبازی با او تن به ازدواجی داده که براش عذاب اور است تا آرامش بخش با عصبانیت گفتم -دیوونه ...دیوونه -چی ؟ با عصبانیت روی میز زدم گفتم -خیلی این پسر دایی ات احمقه . . خب لابد اون دختره دوستش نداره -حالا تو چرا این قدر عصبانی هستی ؟ -کی بر می گردیم تهران ؟ -فردا هم بمونیم -من می خوام برگردم -رویا زشته . مسعود و رزا تازه امروز آمدن . زشته تنهاشون بذاریم با ناراحتی گفتم -من خسته شدم . می خوام برگردیم -چشم عزیزم .فردا هم تحمل کن . بر می گردیم کسرا را تنها گذاشتم . به اتاق خودمان رفتم . در را قفل کردم تا کسرا وارد اتاق نشود . در حالی که از فرط عصبانیت در طول اتاق راه می رفتم با خودم فکر کردم بهتره همه چیز را برای کسرا بگم . تا نذاره مسعود با حرفاش من رو اذیت کنه . عجب بدبختی شد . اینم از اقبال من .صدای در به گوشم رسید -رویا ..چرا در و قفل کردی ؟ -حالم خوب نیست می خوام استراحت کنم -درو باز کن ببینم چی شده در را که باز کردم کسرا متعجب نگاهم کرد گفت -یک دفعه چی شده ؟ -حالم خوب نیست . دیشب نخوابیدم . سرم سنگینه .می خوام استراحت کنم -دستت چطوره ؟ دستم را گرفت تا نگاهی بندازه که دستم را از میان دستش کشیدم گفتم -خوبه -چرا این جوری می کنی ؟ انگار نگرانی .نگران نباش . کارهای شرکت عقب نمی مونه -نگران نیستم . فقط سرم درد می کنه -می خوای بریم دکتر ؟ -نه کسرا . نه می خوام بخوابم بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت . کنار چارچوب در ایستادم و من من کنان گفتم -کسرا برگشت به وضوح ناراحتی را می شد از چهره اش خواند طاقت نیاوردم گفتم -بیا برگشت و کنار در ایستاد دستش را گرفتم و او را به داخل اتاق کشیدم در را بستم و دستانم را دور گردنش آویختم گفتم -من رو ببخش . نباید عصبانی می شدم دستانش را دور کمر م حلقه کرد دلم خواست همه چیز را به زبان بیاورم . به چشمانش خیره شدم . اما طاقت نداشتم ان روز زیر ان نگاه مهربان همه داستان را برایش بگویم . من که خلافی نکرده بودم . که بخواهم اعتراف کنم . مسعود حتا به خواستگاری من نیامده بود . با افکارم در جدال بودم که گفت -تا کی باید نگات کنم ؟ -یه چیزی می خوام بهت بگم به شرط این که بعدش مسخره ام نکنی . دستم هم نندازی و نخندی -چی ؟ -من ..من زبانم یاری نمی کرد تا جمله دوست دارم را به زبان بیارم . بعد از ان همه سال کینه و نفرتی که از مردها داشتم با این معجره عشق که پیش آمده بود .کسرا با سهیل فرق می کرد .از نگاهش می خواندم هیچ تردیدی در عشقش نبست به من نیست . ولی زبانم یاری نمی کرد . وقت سکوتم طولانی شد گفت -چی شد ؟ نمی خوای بگی ؟ به چشمانش نگاه کردم رویم را برگرداندم چون زیر نگاهش تاب حرف زدن نداشتم . در حالی که با یقه پیراهنش بازی می کردم گفتم -من ..من خیلی ...دوستت دارم ساکت بود . سر بلند کردم و نگاهش کردم . ان قدر حالت چشمانش جذاب شده بود که مات و مبهوت چشمانش شدم لبش به لبخند شکفت و در کمال ناباوری اشک از چشمانش جاری شد.«اِ... کسرا... گریه می کنی؟»خندید و با دست اشک هایش را پس زد و گفت: «تو به اینها می گی گریه؟ این اشک خوشحالیه... اشک شوقه... نمی دونی چقدر منتظر شنیدن همین یه جمله بودم... دیگه ازت ناامید شده بودم.»خندیدم و گفتم: «جرأت گفتنش رو نداشتم... وگرنه تو قبل از عقدمون توی قلبم جا گرفته بودی.»دوباره مرا در آغوش گرفت و پیشانی ام را بوسید و گفت: «برو استراحت کن... تنهات می ذارم تا بخوابی.»«نه... پیشم بمون.»با لبخند موافقتش را اعلام کرد. کنارم روی تخت دراز کشید. گفتم: «کسرا، یه چیزی می خوام ازت بپرسم.»«دو تا چیز بپرس عزیزم.»«نظر تو در مورد مسئله مسعود چیه؟ به نظر تو کی مقصر بوده؟»«نمی دونم. ولی این طوری که مسعود می گه دختره قصد اذیت داشته... می دونی، این طور که مسعود برام تعریف کرده انگار دختره می دونسته مسعود عاشقش شده، ولی از همون اول نگفته قصد ازدواج نداره تا مسعود رو بیشتر اذیت کنه.»«آخه دختره چه گناهی داشته... خُب نمی خواستتش.»«این جوری! بعد از مدتی طولانی که هر روز باهاش رفته و آمده، بهش گفته قصد ازدواج ندارم و از مردها بیزارم و این چرت و پرت ها... تو نمی دونی رویا، ولی من حال مسعود را دیدم... شاید باور نکنی، ولی اگه بگم از عشق اون دختر سنگدل سوخت، دروغ نگفتم.»قلبم از حرف های کسرا به درد آمده بود. دلم می خواست بهش بگم اگه الان آن دختر جلوی روت حاضر بشه چه کار می کنی؟ و بی اختیار این جمله را به زبان آوردم. کسرا گفت: «می دونم چی بگم.»«چی می گی؟»مکثی کرد و گفت: «نمی دونم، ولی مطمئن باش آن قدر از کاری که کرده و بلایی که سر جوان مردم آورده می ترسونمش تا دیگه چنین غلطی با کس دیگه ای نکنه.»انگار با پتک توی سرم کوبیدند که چشمانم را از زور درد فشردم. کسرا دستم را گرفت و گفت: «چی شد رویا؟!»دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و گفتم: «سرم تیر کشید.»«آخه تو با این سردردت چرا از مسعود و ماجرای او می پرسی؟ استراحت کن تا حالت بهتر شه.» و بعد موهایم را بوسید و گفت: «من می رم تا بخوابی.»کسرا از اتاق بیرون رفت و من بی اختیار زدم زیر گریه. این دیگه چه مصیبتی بود سرم آمد! مسعود دیگه از کجا پیداش شد. خودم هم گیج شده بودم که تاوان چه چیزی را دارم پس می دهم.این شروع ماجرایی جدید برای من و کسرا بود، ماجرایی که هنوز هم در حیرت آن مانده ام. 12 نخستین مسافرت ما درست در همان دو روز آخر خراب شد. به اصرار من و به بهانه سردرد به تهران برگشتیم. کسرا اصرار داشت به خاطر سردردهایم به دکتر بروم، اما من به زبان قبول کردم و در عمل پشت گوش انداختم.بعد از سفر چند روزه ما، دیگر مسعود را ندیدم. گرچه از کسرا شنیدم خانه پدر و مادرش است. آنها ما را برای شام دعوت کردند. هرچند اکراه داشتم، ولی به خاطر کسرا قبول کردم.وقتی می خواستیم برای شام به منزل دایی کسرا برویم، من از فرط ناراحتی ساکت و گوشه گیر شده بودم. با خودم فکر کردم همه چیز را به کسرا بگویم تا بلکه از آن فشار راحت شوم. در افکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد. مادر در را گشود و گفت: «اگه گفتی کی آمده دیدنت؟»«کسرا دیگه.»آرام وارد اتاق شد و گفت: «اشتباه کردی... منم.»از شوق از جا برخاستم و گفتم: «آرام!»او مرا در آغوش کشید و گفت: «می گن آدم هرچه پولدارتر، خسیس تر، تویی دیگه... بابا چی می شد اگه یه تلفن به من بزنی؟ می دونی از کی تا حالا ندیدمت!»حالت نگاهش تغییر کرد و گفت: «راستی فوت پدرت رو تسلیت می گم.»«ممنونم.»«شنیدم خبرایی شده... همون پسر پروریی که حرصت رو درآورده بود... چی شد یکدفعه شد همسرت؟!»خندیدم و او را دعوت به نشستن کردم. در حالی که خودم هم رو به روی او می نشستم گفتم: «نمی دونم... فقط می دونم خیلی دوستش دارم.»با صدای بلند خندید. «عشق؟ دوست داشتن؟ تو! بعیده... چه نقشه ای برای این یکی کشیدی؟»با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «نه... باور کن دیگه هیچ نقشه ای توی سرم نیست. من خیلی وقته توبه کردم. خیلی دوستش دارم آرام... باورت می شه؟ من؟ یکی رو دوست داشته باشم؟»لبخند روی لبش محو شد. «راستی؟ یعنی تو قبولش کردی؟ باورم نمی شه.»«باور کن... شاید به خاطر توبه ای که کردم خدا کسرا را به من هدیه داد.»نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: «تازه دارم دوباره عشق و محبت را باور می کنم، ولی این رو هم بگم که کسرا با بقیه فرق داره.»«اُه... حالا ببین چه تعریف هم می کنه.»«فقط یه مشکلی پیش آمده.»«چی؟»«مسعود یادته؟ پسر سمجی که دست از سرم برنمی داشت و من رو هر روز می برد بیمارستان... بعد هم ازم خواستگاری کرد و به هزار بدبختی اَزم دل کند؟!»«خُب خُب!»«پسردایی کسرا است.»محکم دست هایش رو به هم زد و گفت: «چه عالی... عجب ماجرا جنایی شد!»«مسخره... مگه با تو شوخی دارم... می ترسم.»«نترس، تو که کاری نکردی... اون دنبالت بود.»«اما به بقیه این طوری نگفته.»«یعنی کسرا می دونه؟»«نه، فقط فکر می کنه یه شباهت اسمی بوده... آرام چه کار کنم؟»«به کسرا بگو.»«نمی دونم چرا نمی تونم بگم... از نگاهش خجالت می کشم.»«اُه اُه... رویا بهت نمی آد این قدر عاطفی شده باشی. کسرا با تو چه کار کرده؟»«هُوی... مؤدب باش... آقا کسرا.»«خُب حالا... این قدر پرروش نکن تا مثل سهیل در نره.»«کسرا مثل سهیل نیست... فهمیدی؟»«ببینم، تو با من دعوا داری؟ خُب چه کار کنم؟»«اَه... تو هم که به درد هیچی نمی خوری... پس این یه نخود مغزی که توی سرته به چه درد می خوره؟ خُب فکر کن دیگه.»«آهان... توی سر من یه نخود مغزه؟! پروفسور، توی سر تو که هیچی نیست و پوکه.»«شوخی نکن که حوصله ندارم.»«داشته باش... باید حوصله داشته باشی. عاشقی دردسر داره عزیزم.»«یعنی یک بار نشد انرژی مثبت به من بدی ها!» آن شب در فکر گفتن یا نگفتن ماجرا به کسرا بودم. پیش از آمدن او مادر   بیشتر از من وسواس به خرج می داد برای انکه چه لباسی بپوشم .مادر کنار کمدم ایستاده بود و کت و دامن هایم را بیرون می کشید و می گفت -نه این ..نه . اینم ..نه ...اهان این خوبه مادر کت و دامن بلند مغز پسته ام را بیرون کشید و گفت -این محشره . رویا . خیلی بهت می اد می دانستم ان کت و دامن خیلی به من می آمد . ولی چون نمی خواست زیاد توی چشم مسعود باشم گفتم -نه مادر .کت و شلوار مشکی ام بهتره . -نه مگه داری می ری مجلس عزا ؟ کلافه بودم آخر هم اصرار های مادر کار دستم داد . همان کت و شلوار را پوشیدم . جلوی اینه به چهره ام خیره شدم که مادر گفت -وا ...چرا این جوری نگاه می کنی ؟ خیلی هم قشنگه -آخه مادر . این خیلی مجلسیه -خب دایی کسرا اولین باره که تو رو می بینه . بهتره که مجلسی تر باشد صدای زنگ در هولم کرد . با عجله شال همرنگ لباسم را سرم کردم .مادر مانتوام را آورد و مرا بوسید گفت -خوش بگذره در حیاط را که می بستم . کسرا در ماشین را برایم باز کرد گفت -سلام بین راه سکوت کرده بودم . دلشوره اذیتم می کرد . از این که کسرا همراهم بود دلم قرص بود جلوی خانه آقای حکیمی که رسیدیم کسرا گفت-چیزی شده -نه چطور مگه -به نظرم خیلی نگرانی -چیزی نیست . باز این سردرد لعنتی سراغم آمده -مگه نرفتی دکتر ؟ -نه بابا .مگه بچه ام تا یه چیزیم میشه برم دکتر -خب . من میدونم چه کار کنم . فردا با هم می ریم دکتر در باز شد و همراه کسرا وارد خانه شدیم .زن دایی کسرا در چوبی بزرگ را برایمان گشود و به ما خیره مقدم گفت همراه کسرا وارد خانه شدیم . نمی خواستم مانتوام را در بیاورم . که خانم حکیمی گفت -مانتو رو بدید به من براتون آویزان کنم مردد بودم ولی عاقبت در آوردم . جلوی اینه در ورودی نگاهی به خودم کردم . ان لحظه با خودم گفتم -عجب اشتباهی کردم این کت و دامن رو پوشیدم . حالا مسعود فکر می کند به عمد خواستم بیشتر دلش را بسوزانم خانمی حکیمی گفت -بفرمایید وارد اتاق پذیرایی شدم . جز آقای حکیمی کسی نبود . نفسم بالا آمد . لبخند روی لبم نشست . سلام کردم . کسرا نگاهی به من کرد و ارام گفت -می خوای من رو دیوانه کنی ؟ -برای چی ؟ -این چه لباسیه پوشیدی ؟ با ناراحتی گفتم -تقصیر مامان بود . گفتم نمی خوام بپوشم ولی ..حرفم را قطع کرد در گوشم گفت -ماه شدی عزیزم . دلم می خواد صورتت ببوسم ..ولی حیف که دایی به ما خیره شده و گرنه خندیدم گفتم -کسرا یه چیزی بگو انگار دایی و زن دایی ات فقط به من خیره شدند کسرا با صدای بلند گفت -خب چه خبر ؟ مسعود کجاست ؟ -توی اتاق شه . الان می اد از شنیدن این حرف دوباره نگران شدم . طولی نکشید که مسعود همراه رزا به جمع ما پیوستند . با اکراه به او سلام کردم مسعود درست روبه رویم نشست . درحالی که به من خیره شده بود گفت -شما خوب هستید ؟ در حالی که نگران بودم جوابش را ندادم . اما کسرا همان طوری که با دایی اش صحبت می کرد با دست روی پایم زد گفت-با شما هستند -بله خوبم مسعود جوری لبخند زد که حالم را بد کرد . می خواستم به هر طریقی شده از زیر نگاهش فرار کنم . بلند شدم گفتم -ببخشید وقتی از اتاق پذیرایی خارج شدم نمی دانستم باید چه کار کنم . جلوی در خروجی مردد ایستاده بودم که صدایی شنیدم -چیزی شده ترسیدم . دستم را روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم . با لبخند گفت -ترسوندمت ؟ ببخشید در حالی که به وضوح از ترس صدایم می لرزید از شدت نگردانی دستهایم به لرزش افتاده بود گفتم -تو چی می خوای ؟ -هیچی اومدم . بگم چیزی لازم داری برات بیارم ؟ -نه نه مکثی کرد گفت -باشه ولی اگه بخوای ابی به صورتت بزنی دستشویی از این طرفه باشه خواست به سمت اتاق برگردد گفتم -مسعود -بله ؟ -تو تو هیچی ..هیچی برو متوجه نگرانی ام شده بود . لبخندی زد که دوباره منقلب م کرد گفت -نمیدونم چرا زمانه چیزی ها را عوض می کنه . یه روز من به تو التماس می کردم و از نگرانی داشتم هلاک می شدم حالا نوبت تو است با همان لبخند وحشتناک به اتاق برگشت . از شنیدن این حرفش خیلی حالم بد شد . با عجله وارد دستشویی شدم ابی به صورتم زدم . در فکر بودم که مسعود چه نقشه ای برایم کشیده که صدای چند ضربه به در دستشویی مرا از افکارم بیرون کشید -رویا ..حالت خوبه ؟ چی شده ؟ -حالم خوبه کسرا -در رو باز کن در را که باز کردم . با نگاه نگران کسرا مواجه شدم . که روی صورتم دقیق شده بود با نگرانی گفت -ولی انگار حالت خوب نیست ...نه -یه کم ..چیزی نیست الان خوب میش م دستم را گرفت گفت -دستت یخ کرده . فشارت پایینه ؟ دستم را بیرون کشیدم گفتم -گفتم چیزی نیست با لحنی عصبی گفت -فردا با هم می ریم دکتر . باید علت این سردرد هات معلوم بشه -کدوم سردرد ؟ فشارم پایینه ..می خوای بری دکتر بگی آقای دکتر دست خانمم سرده ؟ -خوش نمک شدی ؟ حالا برات نقشه ها ریختم وارد اتاق پذیرایی شدیم . خانم حکیمی میز شام آماده کرده بود سر میز حالم بهتر شده بود سعی کردم به مسعود نگاه نکنم . -غذات سرد شد چرا نمی خوری ؟ صدای کسرا در گوشم می پیچید . سرم را به سمتش گرفتم -میل ندارم -رویا . تو یک دفعه چت شده ؟ تو که گفتی حالت بهتر شده ؟ -سرم درد می کنه . نمیتونم چیزی بخورم . ببخشید خانم حکیمی خیلی خوشمزه بود -شما که چیزی میل نکردید !-ممنون کافی بود . سرم درد می کنه . شرمنده شما شدم ..ببخشید -خواهش می کنم همین که شما رو زیارت کردیم . خوشحال شدیم . ولی آخه یه چیزی می خوردید . می خواهید براتون سوپ بریزم ؟ -ممنون عالی بود . لطف دارید اخر شب کسرا سردرد را بهانه کرد تا زودتر به خانه بگردیم در راه برگشت گفت -رویا فردا شرکت نیا . یه روز استراحت کن . برات خوبه -استراحت ؟ نه استراحت لازم نیست . حالم خوب شد-می خوام بدونم حالا اگه فردا نیای چی میشه ؟ -دلم برات تنگ می شه سکوت کرد . وقتی جلوی در خانه ایستاد گفت -امشب خیلی ماه شدی ؟ حالا نمی خوای دستمزد این همه صبر رو بدی ؟ گونه اش را بوسیدم و گفتم -شب به خیر از ماشین که پیاده شدم گفت -رویا ..اگه دیدی حالت خوب نیست فردا شرکت نیا -باشه ان شب به قدری در فکر مسعود بودم که ساعت ها برایم ماند ثانیه ای گذاشت وقتی از فکر و خیال بیرون آمدم ساعت نزدیک چهار صبح بود. سعی کردم بخوابم. چشمانم را بستم، اما هرچه کردم خوابم نمی برد. انگار خواب از سرم پریده بود. به فکرم رسید به خاطر اینکه دیگر این قدر فکر و خیال نکنم بعد از شرکت هر روز به مطب بروم. از زمانی که دستم شکسته بود هفته ای یک بار به مطب سر می زدم، آن هم روزی که شرکت تعطیل بود.همان روز به خانم سارمی، منشی شرکت، تلفن زدم و گفتم به مریض هایی که وقت گرفته اند تلفن بزند که همان روز بعدازظهر به مطب بیایند.صبحانه خوردم به شرکت رفتم. وقتی ماشینم را در پارکینگ می گذاشتم ماشین کسرا را در پارکینگ دیدم. تعجب کردم چرا دنبالم نیامده است.آن روز در شرکت کارم زیاد بود. نزدیک ظهر بود که خواب بر چشمانم فشار آورد. روی صندلی ام نشستم و سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم که در باز شد. چشم باز کردم دیدم کسرا است.«حساب های شرکت رو می خوام برات بیارم.»«وای نه.. حوصله ندارم.»سکوت کرد. من که انگار خواب از سرم پریده بود گفتم: «امروز نیامدی دنبالم؟»«گفتم امروز استراحت کنی.»از روی صندلی برخاستم و گفتم: «استراحت؟!» بعد در حالی که جلوی آینه روسری ام را مرتب می کردم گفتم: «خداحافظ.»«کجا؟»«می رم مطب.»«مطب؟! تو که پنجشنبه ها می رفتی مطب!»«می خوام از این به بعد هر روز بعد از شرکت برم مطب.»با عصبانیت گفت: «تو همین شرکت رو هم که می آیی، سردرد داری، آن وقت...»حرفش را قطع کردم و گفتم: «خداحافظ.»«فردا اگه حوصله داشتم حساب های شرکت رو برام بیار.»کسرا را متعجب جا گذاشتم و به مطب رفتم. اگر کسی هم نمی فهمید، خودم می دانستم که به زور دارم می روم تا بلکه از خستگی شب راحت تر بخوابم و فکر و خیال نکنم. می خواستم به این طریق از فکرهای بیهوده در مورد مسعود بیرون بیایم.برعکس آنچه فکر می کردم آن روز مطب شلوغ بود. من تا ساعت پنج بعدازظهر ماندم. از گرسنگی و خستگی دیگه نای راه رفتن نداشتم، چه برسد به رانندگی. آخر وقت یک مریض اورژانسی برایم آمد و مجبور شدم برای او بیشتر بمانم، بعد هم با خستگی از مطب بیرون آمدم. آن قدر خسته و خواب آلود بودم که وقتی پشت فرمان نشستم سرم را روی آن گذاشتم تا بلکه چند دقیقه ای بخوابم. کمی بعد چند ضربه به شیشه ماشین خورد. سر بلند کردم. افسر راهنمایی و رانندگی بود. شیشه را پایین کشیدم. گفت: «خانم، حالتون خوبه؟»«بله.»«پس حرکت کنید.»«چَشم.»ماشین را روشن کردم، اما باید اعتراف کنم در خواب رانندگی کردم. گاهی صدای بوق اعتراض ماشین های دیگر را می شنیدم، اما با بی حوصلگی از کنارشان می گذشتم. نمی دانم چرا یکدفعه چنان به ماشین جلویی کوبیدم که جلوی ماشینم له شد. اگر کمربند نبسته بودم خودم هم باید به بیمارستان می رفتم. از ماشین پیاده شدم. راننده نگاهی به ماشینش انداخت و گفت: «اینکه می گن خانم ها نمی تونن خوب رانندگی کنن حقیقت داره.»در حالی که به ماشینم تکیه داده بودم گفتم: «برات یه چک می نویسم، حوصله افسر ندارم... چقدر؟!»راننده متعجب نگاهم کرد. شاید فکر می کرد معتادم که چشمانم باز نمی شود، با صدایی متعجب گفت: «سیصد هزار تومن.»یک چک برایش نوشتم و به دستش دادم و سوار ماشین شدم. این بار دیگر خدا مرا سالم به خانه رساند، چون نمی تونستم خودم رو بیدار نگه دارم. وقتی در پارکینگ را باز می کردم مادر را دیدم که جلوی پله ها ایستاده. مرا که دید با عجله به سمتم دوید و گفت: «معلومه کجایی؟ چرا موبایلت رو جواب نمی دی؟»تازه یادم آمد موبایلم را در شرکت جا گذاشته ام. با بی حوصلگی گفتم: «شرکت جا مونده.»«بیچاره کسرا رو هم نگران کردم... یه تلفن بهش بزن. وای خدا... تصادف کردی؟»«چیزی نیست.»«چیزی نیست؟! ماشینت داغون شده... خودت سالمی؟»«آره... مامان حالم خیلی بده، یه قرص بده بخورم دارم از سردرد می میرم.»«باشه، تو برو بالا من ماشینت رو می آرم تو.»از پله ها بالا رفتم. لباسم را عوض کردم و خودم را روی کاناپه انداختم. از زور سردرد خوابم نمی برد. مادر با عجله از پله ها بالا آمد و گفت: «آخه تو چی فکر کردی؟ مگه چقدر جون داری که بخوای هم شرکت بری و هم مطب؟»مادر با یک لیوان آب میوه برایم قرصی هم آورده بود، گفت: «برم به کسرا زنگ بزنم که لابد اون هم الان خیلی نگرانته.»مادر کنار تلفن نشست و من روی کاناپه دراز کشیدم. صدای مادر را شنیدم. «سلام کسرا جان... رویا الان رسید... موبایلش رو شرکت جا گذاشته که جواب نمی داده... حالش خوب نیست. سردرد داره، داره استراحت می کنه.»مادر گوشی را گذاشت و گفت: «کسرا داره می آد اینجا.»با بی حوصلگی گفتم: «وای... نه... الان می خواد از استراحت و این چیزا برام حرف بزنه.»مادر با ناراحتی گفت: «حق داره... از فردا حق نداری بعدازظهر بری مطب.»«مگه دست خودمه مامان.»«تو آخر سر دیوونه ام می کن... از پا درمی آی مادر.»«نترسید... من هفتاد تا جون دارم.»مادر با دست اشاره ای به من کرد و گفت: «من که دارم یه نیمه جون می بینم.»طولی نکشید که چشمانم مست خواب شد و همان جا روی کاناپه خوابیدم. کم کم از سر و صدای مادر و کسرا از خواب بیدار شدم. چشمان خواب آلودم را گشودم.کسرا با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «ماشینت رو که داغون کردی!»با چشم به مادر اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید... به جای اینکه حالم رو بپرسد نگران ماشینه. نترس، از جیب خودم خرجش رو می دم.»بدون هیچ حرفی از جا برخاست، رو به مادر گفت: «ببخشید مزاحمتون شدم خانم زمانی.»مادر با تعجب گفت: «کجا؟!»کسرا با لحنی عصبی با چشم به من اشاره کرد و با کنایه گفت: «بمونم چیزای دیگه هم می شنوم. متوجه این همه نگرانی نیست... فقط پول تو جیبش رو به رخم می کشه.»حرفی نزدم. حوصله منت کشی نداشتم. کسرا در مقابل اصرارهای مادر کوتاه نیامد و رفت.آن شب باز خوابم نبرد. هرچه با موبایل کسرا تماس گرفتم گوشی اش را برنداشت که نداشت. اعصابم را به هم ریخته بود. نمی دانم چرا باز لج و لجبازی بچگانه ما شروع شده بود. برایش پیامک فرستادم: آقای لجباز یه دنده... کوتاه بیا. ببخشید... گوشی ات رو جواب بده.در جوابم فرستاد: جواب ابلهان خاموشی است.با عصبانیت در جوابش به یاد خاطرات گذشته نوشتم: بچرخ تا بچرخیم. او تنها به همین چند کلمه اکتفا کرد. هِه هِه هِه... خندیدم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۵:۵۹ عصر
از عصبانیت گوشی را روی تخت پرت کردم و گفتم: «به... ولش کن.»
دوستش داشتم، آن قدر که دلم نمی آمد بیشتر از آن اذیتش کنم. اگر کسرا را از دست می دادم می دانستم دیوانه می شوم؛ هر چند حال آن شب من هم کمتر از دیوانه ها نبود، چرا که وقتی از در محبت هم وارد شدم و برایش نوشتم: کسرا جان... منظوری نداشتم... تورو خدا این قدر ناز نکن. او برایم فرستاد: باید ادب بشی تا دیگه از این حرف هایی که کُفر من رو بالا می آره نزنی... حالا هم خودت رو خسته نکن می خوام بخوابم.
از آن لحظه به بعد هرچه برایش فرستادم جوابم را نداد. من از عصبانیت و لجبازی آن شب را هم خوب نخوابیدم.
صبح خواب آلود بودم و به زحمت از رختخواب دل کندم. وقتی چشمم به ساعت افتاد از جا پریدم. ساعت هشت بود. با عجله از جا برخاستم و گفتم: «مامان... چرا بیدارم نکردی؟»
«خواستم بیشتر استراحت کنی.»
در حالی که با عجله لباس می پوشیدم گفتم: «حالا دیرم شده، خوبه؟»
مادر با لبخند لقمه ای به دستم داد گفت 
-مواظب خودت باش 
-چشم 
با ان ماشین که نمی تونستم شرکت برم در خیابان یک تاکسی دربست گرفتم و رفتم در اتاق را آرام گشودم . کسرا پشت به من جلوی میزم ایستاده بود وقتی صدای در را شنید گفت 
-لیلا برگه ها رو بذار روی میز خودم نگاشون می کنم . رویا امروز نمیاد 
حرف نزدم 
گفت 
-اگه بشه استراحت کنه خیلی خوبه 
جلو رفتم و دستی به شانه اش زدم گفتم 
-منظورت منم عزیزم ؟ 
-رویا ..برای چی آمدی ؟ 
-اومدم چون نمیخوام کارهای شرکت عقب بمونه . بعدش هم دیگه با من حرف نزنی ها .چون حسابی از دستت دل خورم . برای چی این همه دیشب 
توجهی به حرفم نکرد و از اتاق بیرون رفت . دست به سینه نگاهش کردم در اتاق را که بست گفتم 
-لج باز تویی 
چند دقیقه بعد لیلا وارد اتاق شد گفت 
-سلام . فکر کردم نیامدی 
-این دادا شت حسابی اعصابم رو به هم ریخته ها 
اولین باره که لیلا طرفداری کسرا کرد گفت 
-اشتباه می کنی رویا . خیلی دوستت داره . نگران حال ته . امروز خوشحال بود که تو نمی ای و کمی استراحت می کنی . دیشب همش غر می زد که تو با خستگی شرکت رفتن و مطب خودت رو از بین می بری . حرفش رو گوش کن 
-تا با من حرف نزنه . حرفش گوش نمی کنم ..اگه نگرانم بود وقتی دیشب این همه بهش تلفن کردم موبایلش رو بر می داشت 
لیلا خندید گفت 
-می خواسته تنبیهت کنه . آخه به خاطر تصادف برات نگران بود . ولی تو بهش گفتی پول تصادف رو از جیب خودت می دی ..نمی دونی چقدر از این حرفت ناراحت شده 
-حالا می گی چه کار کنم ؟ تحمل ندارم باهام حرف نزنه 
-برو اتاقش و خودت براش لوس کن 
-لیلا جان . این کارها رو از کجا بلدی ؟ 
-حالا دیگه 
پشت در اتاق کسرا ایستادم و چند ضربه به در زدم . 
-بفرمایید 
در را که گشودم وقتی نگاهش به من افتاد . سرش را پایین انداخت و مشغول کارش شد جلو رفتم و دستش را گرفتم 
-کسرا . باز قهر کردی کوچولو ؟ چند دفعه باید بگم قهر می کنی بکن . ولی حرف بزن 
بدون توجه به من کشوی میزش را باز کرد . کتابی بیرون کشید . دفتر حساب رسی بود . داشتم جوش می آوردم . بالای سرش ایستادم دستم را دور گردنش آویختم و در گوشش گفتم 
-خب چه کار کنم ؟ با معذرت خواهی راضی می شی ؟ 
با لحن جدی گفت 
-سرم خیلی شلوغه ..کار دارم رویا
-دیگه حتا برای من وقت نداری ؟ 
سکوت کرد 
با عصبانیت گفتم 
-به خاطر لج و لجبازی هم که شده در این شرکت رو تخته می کنم تا ببینم دیگه بهونه ات چیه ؟ 
با لحن خودم گفت 
-بهتر ...دیگه منت این شرکت و پول تو جیبی ات رو سرم نمی ذاری . خودتم یه نفس راحت می کشی 
با عصبانیت به سمت در رفت . نگاهش کردم . نگاهم کرد . ابرویی بالا انداخت 
-بله رویا خانم . این جوریه 
لحظه ای چشمانم تار شد و سرم گیج رفت . از خستگی و بی خوابی بود 
دستم را به چار چوب در گرفتم . صدایش مهربان شد پرسید 
-رویا ...چی شده ؟ 
سرم را که بلند کردم حالم بهتر شده بود . ولی بد ندیدم کمی نمکش را زیاد کنم . در حالی که دستگیره در را گرفته بودم آرام روی زمین نشستم کسرا به سمتم آمد گفت 
-چی شده ؟ 
در حالی که دستم روی پیشانی ام بود گفتم 
-سرم گیج رفت 
کمکم کرد تا روی صندلی بنشینم . بعد از اتاق بیرون رفت . لبخند زدم . دلم نیامد این فرصت را از دست بدهم .به همین خاطر سرم را به صندلی تکیه دادم و دستم را روی پیشانی گذاشتم .چشمانم را بستم و خودم را بی حال نشان دادم . کسرا برگشت . در حالی که صدای به هم خوردن قاشق چای خوری را به لیوان می شنیدم چشمانم را باز کردم 
لیوان آب قند را به دستم داد گفت 
-بیا یه خورده بخور 
همان طور که آب قند را می خوردم به چهره اش نگاه کردم گفت 
-چی بگم ؟ قهر کنم می گی حرف بزن . حرف بزنم می گی در مورد استراحت و کم کردن کارها حرف نزن 
لیوان را به دستش دادم گفتم 
-دستت درد نکنه 
خواستم از روی صندلی بلند بشم که گفت 
-خواهش می کنم چند دقیقه بشین حالت خوب بشه 
-من خوب نمیشم 
-این چه حرفیه 
-خوب نمیشم تا وقتی که تو اذیت و آزار دیشب رو جبران نکن ی
لبخند زد و گونه ام را بوسید گفت 
-راضی شدی ؟ 
-همین ؟ باید ناهار هم بریم بیرون وای کسرا . دلم می خواد یه غذای درست و حسابی مهمونم کنی 
-چشم عزیزم . ولی شرط داره امروز مطب نری 
-نمیشه کسرا . مریض ها منتظرم هستند 
-پس از فردا دیگه نمی ری 
-حالا یه کاریش می کنم 
-همین که گفتم 
-خب ..باشه ..نمی رم 
-ساعت دوازده و نیم آماده باش 
از روی صندلی برخاستم که گفت 
-مراقب باش .. می خوای تا اتاقت باهات بیام ؟ 
-چه کار کنم . عذاب وجدان ولم نمی کنه . کسرا همش نقش بازی کردم 
-چی ؟ 
-حالم بد نشده بود . فقط یک لحظه سرم گیج رفت . اما وقتی دیدم داری اشتی می کنی و مهربون میشی کمی پیاز داغش زیاد کردم 
-ای دختر بلا . یه آب قند و یه بوسه .یه ناهار ازم گرفتی . حالا می گی این ادها همه الکی بوده ؟ 
-خداحافظ . نهار سر جاشه ها 
-هر چی می کشم از دست تو است 
ان روز فکر می کردم همه چیز همان گونه خوب خواهد بود . اما اصل ماجرا هفته بعد شروع شد . وقتی قبول کردم مطب رو فقط روزهای پنج شنبه باز کنم . کسرا هم خوشحال شد و همه چیز دوباره مثل قبل شده بود تا این که کسرا روزی به اتاقم آمد گفتم 
-امروز یه جایی دعوتم ..می شه برم ؟ 
-تنها ؟ دلت می اد ؟ 
-خب آخه از دوستای قدیمیه . او هم می خواد تنها بیاد و یاد گذشته کنیم . بگیم و بخندیم 
کف دستانم را روی میز گذاشتم و به سمتش خم شدم گفتم 
-چه جالب . رفیق باز هم بودی و ما نمی دونستیم 
خنده ای سر داد گفت 
-رویا دیرم شد . برم یا نه ؟ 
-چه من اجازه بدم یا نه . تو می ری . پس برو . ولی یادت باشه من یادم نمیره من رو تنها گذاشتی 
چشمکی زد و با همان لبخند گفت 
-عوضش شام با همیم ..خوبه ؟ 
-فقط از حقوقت کم می کنم 
با خنده به سمت در رفت گفت 
-اشکالی نداره . منم می دونم چطوری اذییت کنم 
او رفت و من سرگرم کارم شدم . در غیاب کسرا مزه نداشت . کار کنم . تا بعد از ظهر منتظر کسرا شدم عجیب بود که آنقدر دیر کرده بود .دست آخر کلافه شدم . به موبایلش زنگ زدم ولی جواب نداد . کم کم نگرانش شدم چند بار دیگر تماس گرفتم . جواب نداد . توی اتاق راه می رفتم . که در اتاق باز شد و کسرا وارد شد . با نگرانی گفتم 
-معلومه کجایی ؟ 
جوابی نشنیدم 
-چرا موبایلت رو جواب نمی دی نگرانت شدم 
-بیا بریم 
-چی ؟
 با لحنی عصبی گفت: «گفتم بیا بریم.»
کیفم را برداشتم و دنبالش رفتم. وقتی پشت فرمان نشست گفتم: «چت شده کسرا؟ از کجا دلت پره.»
جوابم را نداد. با صدایی بلندتر گفتم: «با تو هستم... حواست کجاست؟»
در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را مخفی کند گفت: «می شه با من حرف نزنی.»
با تعجب نگاهش کردم: «چی؟!»
صدایش را برایم بلند کرد. «حرف نزن... ساکت شو.»
آن قدر از این رفتارش ناراحت شدم که با بغض سنگینی که در گلو داشتم ساکت شدم. در سکوتی تلخ دنبال علت رفتار کسرا می گشتم که جلوی در خانه رسیدیم. پیاده نشدم. وقتی سرش را به سمتم برگرداند با بغضی سنگین گفتم: «نمی دونم چی شده... ولی کسرا... این جواب سؤالم نبود... شام دعوتی هم پیش کش خودت.»
از ماشین پیاده شدم. او حتا حرف هم نزد، اصرار نکرد و معذرت هم نخواست.
آن شب تا صبح از غصه و عصبانیت روی تخت چمباتمه زدم و فکر کردم. از کسرا بعید بود چنین رفتاری با من داشته باشد. دلم می خواست به موبایلم زنگ بزند و حرفی بزند تا کمی آرام بگیرم، ولی این کار را نکرد و چشمان من تا صبح باز ماند.
صبح از فرط بیخوابی به زحمت از جا برخاستم و لباس پوشیدم تا به شرکت بروم. آن قدر بی حوصله بودم که صبحانه نخورده راه افتادم.
در شرکت به جای رفتن به اتاقم پشت در اتاق کسرا ایستادم. در اتاق را باز کردم. داشت وسایل روی میزش را مرتب می کرد. در را بستم و به او خیره شدم. بدون آنکه نگاهم کند گفت: «می خوام چند روزی خونه بمونم... از کارهای شرکت خسته شدم.»
کیفش را روی میز گذاشت و سر بلند کرد و به من که از تعجب و ناراحتی کنار در ایستاده بودم نگاهی انداخت. اشک هایم بی اختیار از چشمانم روان شد. علت کارهایش را نمی دانستم این عذابم می داد. نمی دانستم برای چه گناهی مجازات می شوم؟ سرش را برگرداند و گفت: «اشک هات رو پاک کن، چون من تصمیمم رو گرفتم و با این کارهای تو هم راضی نمی شم.»
بعد کیفش را برداشت و به سمت در آمد.
جلوی در ایستاده بودم. او هم در فاصله یک قدمی من ایستاد و در حالی که از نگاه کردن به چشمان بارانی ام اکراه داشت گفت: «می شه بری کنار.»
«نه... باید بدونم به چه گناهی داری مجازاتم می کنی؟»
سرش را برگرداند. از اینکه با شنیدن حرف هایم کلافه می شد سخت ناراحت شدم. او همیشه مشتاق شنیدن حرف هایم بود. حالا نمی دانم چه شده بود که او دیگر نمی خواست کلامی بشنود. جلو رفتم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم: «کسرا، این کار رو با من نکن. طاقت این کارهات را ندارم... دارم دیوونه می شم. دیشب تا صبح منتظر بودم دست کم یه تلفن بزنی... تو از دست کارهای شرکت خسته نشدی، از من خسته شدی. راستش رو بگو من دیگه رویای تو نیستم؟»
دستانش را دور کمرم حلقه کرد. این باعث شد کمی آرام بگیرم، اما کاش حرفی می زد و قلبم را از هجوم تیرهای غم رها می کرد، ولی حرفی نزد سر بلند کردم و با چشمانی بارانی نگاهش کردم. نمی دانم چرا از نگاه کردن به چشمانم اکراه داشت.
گفتم: «چرا نگام نمی کنی؟ می ترسی با چشمام جادوت کنم؟»
از آغوشش جدا شدم و از سر راهش کنار رفتم و گفتم: «برو... من جلوت رو نمی گیرم. اگه از من خسته شده باشی هیچ کاری نمی تونم بکنم.»
با نفس عمیقی بار سنگینی که روی شانه هایش تحمل می کرد را کم کرد و گفت: «رویا، چند روز به من فرصت بده... با من تماس نگیر و به دنبالم نیا... می خوام فکر کنی. فکر کن کسرایی وجود نداره... باشه؟»
خدای من، چه می شنیدم! در حالی که با دست جلوی دهانم را گرفته بودم تا صدای شکسته شدن بغضم را کسی نشنود گفتم: «پس درست حدس زدم... از من خسته شدی؟ فکر می کردم این بار که به یک نفر اعتماد کرده ام دیگر شکست نمی خورم، اما اشتباه کردم. تو هم مثل سهیل می خوای تنهام بذاری؟ باشه... باشه کسرا، فقط این رو بدون وقتی سهیل رفت من تونستم با غم دوری اش کنار بیام، ولی اگه تو بری نابود می شم. باور کن اگر تو تنهام بذاری می میرم... می شنوی؟»
سکوت کردم تا او حرفی بزند. کسرا با تردید گفت: «چند روز رو می تونی تحمل کنی... می دونم.»
و از اتاق خارج شد.
به دیوار تکیه دادم و گریستم. خدایا، یعنی من یک بار دیگر شکست خورده بودم؟ اما این بار چرا؟ او که مرا دوست داشت. چی شده بود که یکدفعه همه چیز خراب شده بود؟
سرم درد می کرد. به زحمت به اتاقم برگشتم. روی صندلی کنار میزم نشستم و در سکوت اتاق حرف های کسرا را مرور کردم. صدای ضربه هایی به در مرا از عالم خود بیرون کشید.
در باز شد و لیلا وارد اتاق شد. رو به رویم نشست و گفت: «چی شده رویا؟ چه بلایی داره سرمون می آد؟»
سکوت کرده بودم و با چشمانی که از فرط اشک و بی خوابی به زحمت باز می شد، نگاهش کردم. دوباره گفت: «دیشب کسرا همه مارو نگران کرد. مثل دیوانه ها شده بود. در اتاقش را قفل کرده بود و از اتاقش بیرون نمی آمد، حتا امروز صبح با کسی حرف نزد.»
«من هم نمی دونم... تمام دیشب رو نخوابیدم. داشتم فکر می کردم که چه گناهی مرتکب شدم که لایق این رفتارش هستم.»
لیلا سکوت کرد. خیلی ناراحت بود. دوباره اشک هایم جاری شد و زبانم به یاری قلبم شتافت تا از بار غم قلبم بکاهد. «لیلا... دارم دیوونه می شم. باور کن منم نمی تونم تحمل کنم. به من می گه فکر کنم دیگه کسرایی وجود نداره. می خواد من رو از فکر و قلبش بیرون کنه. می دونم نمی تونم لیلا، به خدا نابود می شم.»
لیلا کنارم آمد و در حالی که سرم را روی شانه اش می گذاشت گفت: «بیا امروز بریم خونه ما... اگه تو بیای همه با هم می شینیم و حرف می زنیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده که رفتارش این قدر تغییر کرده.»
«اما به من گفت دیدنش نیام.»
«چون می دونسته اگه به دیدنش بری مجبوره احترام و ارزش مهمان رو نگه داره... بیا رویا... بیا بریم.»
«باشه... کی بریم؟»
لیلا با لبخند گفت: «تو باید بگی... تو مدیر شرکتی.»
«الان بریم... تا ظهر دوام نمی آرم.»
همراه لیلا به خانه شان رفتیم. وقتی نسرین خانم در را برایمان باز کرد گفت: «رویاجان، چی شده؟ به من بگو.»
لیلا جواب نسرین خانم را داد و گفت: «مامان، رویا هم چیزی نمی دونه.»
آرام وارد خانه شدیم. لیلا پشت در اتاق کسرا ایستاد و چند ضربه به در زد. صدای کسرا را شنیدم که گفت: «چیه؟ چرا نمی ذارید چند دقیقه راحت باشم؟»
«کسرا... می دونی داری چه کار می کنی؟ بیچاره رویا داره دیوونه می شه... حالش خوب نیست. چرا باهاش این جوری رفتار می کنی؟»
صدای فریادش قلبم را لرزاند. «می خوام تنها باشم. نه با رویا و نه با تو و نه با هیچ کس دیگه حرفی ندارم. دست از سرم بردارید بابا.»
دستم را جلوی دهانم گرفتم و آرام گریستم. لیلا اشاره کرد آرام باشم. دوباره گفت: «در رو باز کن... مهمون داریم.»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۰ عصر
«به من چه.»
«آخه یه نفر آمده تو رو ببینه.»
چند لحظه بعد در باز شد. کسرا با چهره ای عصبی جلوی در آمد. وقتی چشمش به من افتاد فریاد زد: «نگفتم به دیدنم نیا... چرا راحتم نمی ذاری؟ می خوام تنها باشم... نمی خوام ببینمت رویا... می فهمی؟»
و بعد در را محکم بست.
انگار با تیری زهرآلود قلبم را هدف گرفته بود. پاهایم سست شد و گوشه اتاق افتادم.
لیلا فریاد زد: «مامان... یه لیوان آب بیار.»
بعد با صدایی بلند، در حالی که او هم مثل من می گریست گفت: «خدا بگم چه کارت کنه کسرا...»
نسرین خانم با ناراحتی لیوانی آب آورد و در حالی که به دستم می داد گفت: «چرا این جوری می کنه؟»
در حالی که می گریستم گفتم: «باشه می رم... تنهات می ذارم... ولی این رو بدون هیچ وقت نمی بخشمت... چون ندونسته داری مجازاتم می کنی.»
با صدای بلند گفتم: «آخه بی انصاف، بگو گناهم چیه که داری با من این رفتار رو می کنی؟»
در اتاق به شدت به هم خورد. کسرا با عصبانیت میان چارچوب در ظاهر شد و گفت: «باشه... می گم... خودت خواستی بدونی.»
 دستم را محکم کشید لیوان آب از دستم افتاد بعد گفت 
-می برمت همون جایی که می خوای در موردش بدونی . نمی خواستم بهت بگم ولی حالا که اصرار می کنی باشه 
سوییچ ماشینش را از روی جا کلیدی برداشت و درحالی که دستم را محکم گرفته بود مرا دنبال خودش کشید 
نسرین خانم و لیلا با ناراحتی دنبال مان دویدند . لیلا جلو آمد گفت 
-کسرا می خوای چه کار کنی ؟ زده به سرت ؟ 
-برو کنار . به تو هیچ ربطی نداره 
نسرین خانم جلو امد و با گریه گفت 
-کسرا جان .بگو می خوای کجا بری ؟ 
-من حق ندارم با زنم تنها باشم ؟ مگر شما نمی گفتید چرا رفتارم این جوری شده . خب می خوام علت رفتارم رو به رویا بگم ...حالا از سر راهم برید کنار 
لیلا از سر راه مان کنار رفت گفت 
-تو رو خدا کار احمقانه ای نکنی 
نسترن خانم در حالی که از فرط اضطراب محکم روی دستش می کوبید گفت 
-وای خدای من .به خیر بگذرون 
کسرا ان قدر محکم دستم را کشید که نتوانستم کفش هایم را بپوشم ایستادم و گفتم 
-بذار کفشام رو بپوشم 
صبر کرد از عصبانتیش ترسیده بودم سوار ماشین که شدیم پرسیدم 
-کجا می ریم ؟ 
-حرف نزن 
غم رفتارش کم بود اضطراب و نگرانی از حرکات ان روزش هم به ان اضافه شد . جلوی در خانه ای ترمز کرد . با تعجب نگاهی به خانه کردم گفتم 
-این جا کجاست ؟ 
با عصبانیت گفت 
-پیاده شو 
از ماشین پیاده شدم . زنگ خانه را به صدا درآورد .صدای ناآشنا مردی را شنیدم 
-بله ؟ 
-منم کسرا 
-بفرمایید 
در باز شد من با دلهره وارد خانه شدم .به طبقه دوم رفتیم . در خانه باز شد و کسرا مرا به داخل هل داد . با نگرانی گفتم 
-کسرا من می ترسم . این جا کجاست ؟ 
-برو می فهمی 
وارد اتاق پذیرایی شدم سه مرد ایستاده بودند وقتی نگاهم به چهره شان افتاد به سمت در خروجی برگشتم کسرا با عصبانیت گفت 
-کجا فرار می کنی ؟ امروز روز جواب پس دادنه . 
دستم را گرفت و مرا به جلو کشید 
مسعود و شاهین و نیما جلوی رویم ایستاده بودند . قلبم داشت از شدت ترس از حرکت باز می ایستاد . شاهین از جا برخاست گفت 
-به به ..سلام رویا خانم . یادته من رو چطوری سر انگشت چرخوندی ؟ 
نیما هم لبخند زنان گفت 
-من رو که دیگه یادته ..همون کسی که وقتی با سهیل بودی همراهتون می اومدم .یادته بعد از سهیل چند ماهی دنبالت بودم وقتی از گردش با من خسته شدی گفتی از همه مردها بیزاری و دست رد به سینه ام زدی 
مسعود فقط لبخند میزد حالم بد بود . شاید داشتم خواب میدیدم .به سمت کسرا برگشتم گفتم 
-کسرا ..من رو از این جا ببر 
لبخند او از روی عصبانیت بود مرا ترساند گفت 
-تازه می خوام تو و دوستای قدیمی ات رو تنها بذارم تا حرفاتون رو بزنید 
بعد از اتاق بیرون رفت 
صدای قفل شدن در را شنیدم .از ترس به در تکیه دادم .نیما جلو آمد و گفت 
-فکر نمی کردم روزی سعادت دیدنت رو پیدا کنم 
شاهین با لبخند زشت و نگاه هرزه ای که در ذهنم نقش بست گفت 
-امروز یه روز پر خاطره ای میشه نه ؟ خوشحال نیستی همه ما رو این جا می بینی ؟ 
مسعود رو صندلی نشسته بود نگاهم کرد گفتم 
-همه این کارها زیر سر تو است . چرا ؟ چرا این کار رو با من کردی ؟ 
-دلم نمی خواست کسرای بیچاره ندانسته در دام تو بیفته
در حالی که از ناتوانی گریه می کردم گفتم 
-من مدت ها بود توبه کرده بودم .قبول دارم که اشتباه کردم .ولی کسرا را دوست دارم . به خدا دوستش دارم 
صدای خنده شاهین مرا ترساند 
-خانم پر مدعا عاشق هم شده !چه جالب 
لحنش عصبانتیش را به خوبی نشان می داد دوباره گفت 
-ولی من هیچ وقت یادم نمیره دوستت . آرام خانم . زنگ زد و گفت تو بهش گفتی به من بگه یه نامرد پست فطرتم 
نیما نگاهی به مسعود کرد گفت 
-حالا به نظرت با این خانم عاشق چه کار کنیم ؟ نامزدش هم که رفته . خونه ام که خالیه ..ما هم که جمعمون جمعه 
مسعود دستی بلند کرد گفت 
-صبر کنید . یادته رویا ..چقدر بهت التماس کردم و گفتم دوستت دارم یادته ؟ تا اون روز ان قدر خوار نشده بودم از همه بدرت وقتی بود که فهمیدم کارت همینه . اینکه پسر های بیچاره ای مثل ما رو عاشق کنی و بعد جلوی چشمات بهت التماس کردند تا عشقشون رو باور کنی جواب رد به سینه شون بزنی . رویا داشتم دیوونه می شدم .وقتی فهمیدم من هم یه طعمه بودم . وقتی کسرا رو دیدم وقتی فهمیدم نامزدش شدی حالم بد شد . دلم نمی خواست اون بیچاره ساده دل رو هم مثل من گرفتار خودت کنی .اوایل به حرف هام می خندید . وقتی بهش گفتم خیلی دخترا هستند که مریض هستید می خوان انتقام بگیرند . حرفم رو قبول نمی کرد . اما وقتی شاهد برای کارهای تو پیدا کردم .حرفم را قبول کرد . من و شاهین و نیما به کسرا گفتیم .یا تو رو طلاق بده یا یه روز بیارتت این جا تا ما هم انتقام خودمون رو از تو بگیریم .حیف بود که تو هم مزه دامی که برای دیگران می ذاشتی رو نچشی . ما همه این جا جمع شدیم تا کسرا تصمیمش رو بگیره .حالا اهوی خوشگل ما توی دام افتاده 
از ترس بند بند بدنم لرزید . با صدای لرزان گفتم 
-شما خودتون هم نامرد بودید . چرا خودتون رو نمی گید که دنبال دخترهای مثل من بودید تا دو سه روزی باهاش خوش باشید بعد ولش کنید تا با داغ عشقی که براش گذاشتید بسوزه 
مسعود از جا برخاست گفت 
-ببین رویا . امروز وقت مجازات توست .نه ما .این مسئله باشه برای یه روز دیگه .حالا دیگه بچه ها هم راضی باشند .دوست داریم صدای التماس و خواهش های تو رو بشنویم 
لبخند رو لب ان سه نفر مرا ترساند . خواستم به سمت در بدوم که نیما مرا محکم گرفت گفت 
-کجا ؟ عزیزم 
با عصبانیت و تمام نیرو صورتش را چنگ زدم گفتم 
-ولم کن کثافت 
شاهین شالم را کشید گفت 
-ولش کن دیگه نیما 
-شالم رو بده 
در محاصره ان سه نفر داشتم از ترس می لرزیدم . سعی داشتم کاری کنم که دست به من نزنند اما در مقابل آنها قدرت نداشتم . شالم را از سرم کشیدند . مانتوام را به تنم پاره کردند . مرتب فریاد می کشیدم 
-ولم کنید . کثافت ها ..ولم کنید . کسرا ...کسرا 
چنان وحشیانه به ستم هجوم آورده بودند . هر کدام با لبخندی زشت نگاهم می کردند که از پا در اومدم . در حالی که با صدای بلند می گریستم کسرا را صدا می کردم . موهایم در دست مسعود بود از درد جیغ می زدم 
-تو رو خدا ولم کنید ..خواهش می کنم 
اما در نگاه آنان چیزی بود که مرا به وحشت می انداخت . هوس گناهی که در نگاهشون بود باعث می شد با تمام قدرت فریاد بزنم 
-خدا ...یه کسی کمکم کند ...کسرا 
در باز شد اما ان ها آنقدر مست بودند که متوجه باز شدن در نشدند مسعود مرا محکم در آغوش گرفته بود .که کسرا جلو آمد و هر سه را هل داد فریاد زد 
-کثافت ها ..قرار بود فقط بترسونیدش 
مسعود رهایم کرد . من وحشت زده از اتاق فرار کردم .صدای کسرا را شنیدم . که گفت 
-تو حق نداشتی .حق نداشتی این کارو کنی .تو قول دادی فقط بترسونیش 
صدای سیلی محکمی را شنیدم . از ترس مثل بید می لرزیدم . سر و وضعم آشفته بود نگاهی به مانتوی پاره ام کردم .شالم را با عجله روی سرم انداختم در حالی که هنوز می لرزیدم به سمت در رفتم . کسرا جلویم را گرفت 
-حالت خوبه ؟ 
با عصبانیت توی گوشش زدم .در حالی که می لرزیدم اشک هایم جاری شد فریاد زدم 
-بی غیرت ..تو چطوری تونستی چنین کاری کنی ...نمی بخشمت 
بازوهایم را محکم گرفت گفت 
-اره رویا ..اره ...من بهشون اجازه ....
دادم... چون احساس کردم حق دارند انتقام بگیرند... چون احساس کردم من هم طعمه کارهای کثیف تو شدم.»
در حالی که به شدت می لرزیدم و صورتم از اشک خیس شده بود گفتم: «تو مگه جای خدایی که حق رو به اونا دادی... من توبه کرده بودم... کسی که باید توبه ام رو می پذیرفت و مجازاتم می کرد تو نبودی... به چه حقی به خودت اجازه دادی جای خدا مجازات من رو تعیین کنی؟»
او را کنار زدم و از پله ها پایین رفتم. سرم درد می کرد. سرگیجه و حالت تهوع ولم نمی کرد. وقتی به خیابان رسیدم آدمایی که از کنارم می گذشتند با چشمانشان سرزنشم می کردند. بعضی هم برایم دلسوزی می کردند. خانومی زیر لب گفت: «حقشه... می خواست کمتر بکشه.»
همان طور که از پیاده رو می گذشتم و اشک می ریختم فکر کردم دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم. من همه چیز را باخته بودم، زندگی، عشق، امید و... چطور توانسته بود؟ خدایا... من که توبه کرده بودم، آیا لایق چنین عقوبتی بودم؟ من توبه کرده بودم، قسم خورده بودم که دیگر مثل قبل نباشم، توبه ام را نپذیرفته بودی؟
روی پله ای نشستم. سربرگرداندم به امید اینکه شاید دنبالم آمده باشد، اما چشمانم از اشک پر شد، ولی او را ندیدم. سرم را به دیوار تکیه دادم و ناله کردم. دیگر ناامید شده بودم، از زندگی و از نفس کشیدن. همه این اتفاقات آن قدر عذابم نمی داد که احساس می کردم خدا توبه ام را نپذیرفته است و ناله ها و اشک ها و طلب بخششم را نادیده گرفته است. در حالی که به سختی راه رفتم متوجه هیچ چیز نبودم. دیگر صداهای اطرافم را هم نمی شنیدم. تنها صدایی که در گوشم می پیچید این صدا بود: تو حق نداشتی... حق نداشتی این کار رو کنی. تو فقط قول دادی می ترسونیش.
باورم نمی شد، یعنی باید باور می کردم همه این ها خواب نبود؟ یعنی بیدار بودم و عقوبت کاری را می کشیدم که روزگاری خودم بر سر دیگران می آوردم. همه آن صداها داشت دوباره در گوشم می پیچید: آره رویا... من بهشون اجازه دادم، چون احساس می کردم حق دارند.
وای خدایا، من چی شنیده بودم؟ از چه کسی شنیده بودم؟ از کسی که عشقش را باور کرده بودم؟ ناگهان همه صداها در گوشم محو شد و من صدای بوق بلند ماشینی را شنیدم، سپس صدای جیغ چند رهگذر...
در خواب بودم. خدایا شکرت، خواب بودم... همه خواب، خواب... اما نه، خواب نبودم، بیهوش بودم. انگار تمام لحظه های گذشته جلوی چشمانم مانند فیلمی می گذشت. از همان اول... از روزی که وارد این بازی شوم شدم... من کیش و مات تقدیری شدم که روزی خودم برای دیگران رقم می زدم... این بار خودم در صفحه زندگی کیش و مات شده بودم.
13
وقتی چشم گشودم نور چراغ های اتاق به چشمانم افتاد. مادر بالای سرم بود با مهربانی گفت: «چیزی نیست رویا... حالت خوبه... دکتر گفته اگه چشمات رو باز کنی خطر رفع شده.»
چشمانم دور اتاق چرخید. دلم می خواست کسرا را در اتاق می دیدم، ولی جز مادر کسی نبود.
چون صدمه شدید نبود خیلی زود از بیمارستان مرخص شدم. مادر مرتب می گفت: خدارو شکر که به خیر گذشت، اما من دلم می خواست می مُردم و این سرنوشتم نمی شد.
وقتی به خانه برگشتیم، انگار دوباره خاطرات برایم زنده شد. روی تخت اتاقم نشستم و زانوهایم را بغل کردم. مرتب صدای کسرا توی گوشم می پیچید: آره رویا... آره... من بهشون اجازه دادم.
چند بار موبایلم را برداشتم تا به او زنگ بزنم، اما هر دفعه وقتی یاد کاری که کرده بود می افتادم پشیمان می شدم. چطور توانسته بود چنین کاری کند! مرا با آن کثافت ها توی خانه تنها گذاشت! وقتی خوب فکر می کردم به او حق می دادم. اگر کسی به من هم می گفت همسرم با کسانی در ارتباط بوده و از آنان به عنوان طعمه استفاده می کرده تا انتقام سرنوشت تلخ خودش رو از اونا بگیره جوش می آوردم و فکر می کردم نکند رابطه او با من هم نقشه ای بیش نبوده... داشتم دیوانه می شدم. نه می توانستم خبری از کسرا بگیرم و نه می توانستم از او بی خبر بمانم.
آن روز به بهانه استراحت تا وقت شام در اتاقم را قفل کردم و بیرون نیامدم.
شب، بعد از شام، مادر گفت: «مسئول بخش لباس هات رو به من داد، مانتواَت خیلی پاره شده بود!»
«به ماشین گیر کرده.»
«کسرا چرا دنبالت نیامد؟»
«چه می دونم مادر... اشتها ندارم.»
به اتاقم برگشتم، اما باز نه خوابم می برد و نه می توانستم آرام بگیرم. 
روز بعد صبح زود به خانه آرام رفتم. مادرش در را برایم باز کرد.
«وای رویا جان... خیلی وقته ندیدمت.»
«سلام، آرام هست؟»
«آره، بیا تو.»
وارد خانه شدم. محبوبه خانم گفت: «آرام حمومه. تا بیاد می خواستم یه چیزی بهت بگم.»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۰ عصر
«بفرمایید.»
«راستش چند وقت پیش آرام به من گفت قراره پسری بیاد خواستگاریش. از اون برام گفت، شرایطش خوب بود، انگار این طوری که آرام می گفت خیلی همدیگر رو می خواستند، اما درست چند روز پیش گفت همه چیز بینشون به هم خورده... از اون روز حالش خیلی خرابه و تو خودشه. با کسی هم زیاد حرف نمی زنه... خواستم باهاش حرف بزنی، بپرسی چی شده، شاید بشه مشکل این دو تا جوون رو حل کرد.»
«چَشم.»
آرام در حالی که حوله ای دور سرش پیچیده بود از حمام بیرون آمد و گفت: «به به، سلام... چه عجب خانوم چند تا اسکناس خرج کرده و آمده اینجا!»
«بیا بریم... کارت دارم.»
با هم به اتاق آرام رفتیم. در حالی که موهایش را خشک می کرد گفت: «چی شده؟»
«چطوری بگم... همه چیز نابود شد...»
«چی؟!»
باز اختیار اشک هایم را از دست دادم و در حالی که گریه می کردم گفتم: «کسرا... چند روز پیش اخلاقش عوض شد. آن قدر ازش پرسیدم چی شده که من رو برد به یه خونه ای... مسعود و نیما و شاهین رو اونجا دیدم.»
«خُب؟!»
«هیچی، کسرا من رو اونجا تنها گذاشت و رفت. دوره ام کردند و هر کسی هرچی خواست گفت. شالم رو کشیدند و مانتوام رو به تنم پاره کردند. کمی بعد کسرا سررسید. وقتی بهش گفتم به چه حقی چنین کاری کرده گفت حق داشتند ازت انتقام بگیرند... آرام هم چیز در عرض یک ساعت نابود شد. عشق و محبت و امید و آرزوهایی که داشتم. از اون روز هم دیگه ندیدمش... دیدی؟ دیدی همه چیز چطوری نابود شد؟»
آرام با لبخند مرا به مسخره گرفت و گفت: «دیدی بهت گفتم یه روزی اون بلایی که سر دیگرون آوردی سر خودت می آد!»
«من نیامدم پند و نصیحتم کنی، آمدم بگی چه کار کنم.»
«همه اینها زیر سر مسعوده.»
به علامت تأیید حرفش سر تکان دادم و گفتم: «مطمئنم کار خودشه.»
-پس خودش باید همه چیز رو درست کنه . میریم اونجا 
آرام مرا قانع کرد مشکل من به دست او حل می شود تصمیم گرفتم این راه حل را امتحان کنم . همراه آرام به منزل آقای حکیمی رفتیم . وقتی پشت در خانه شان توقف کردیم گفتم 
-مطمئن نیستم این جا باشد تا دیروز که هر سه توی یه خونه دیگه بودند 
-حالا زنگ بزن 
از ماشین پیاده شدم و زنگ در را به صدا در آوردم . صدای خودش بود که پرسید 
-کیه ؟ 
-باز کن 
انگار مرا شناخت .در را باز کرد با عصبانیت وارد خانه شدم .جلوی در ایستاده بود. از پله ها بالا رفتم .لبش ورم کرده بود آنقدر که به وضوح پیدا بود مشت محکمی توی دهانش خورده .شاید وقتی او را با ان لب دیدم دلم به حالش سوخت . با عصبانیت گفتم 
-چه حالی داری ؟ لابد خیلی خوشحالی نه ؟ زندگی من و کسرا رو نابود کردی . می خوام یه چیزی بهت بگم من حق نداشتم توبه کنم ؟ پس چرا سو استفاده کردی و همه چیز رو به کسرا گفتی ؟ چرا ؟ من کسرا رو دوست داشتم . ولی تو با این کارت همه چیز رو از من گرفتی .عشق و محبت کسرا را از من گرفتی .حالا خودت بگو . من چطور انتقام این کار رو ازت بگیرم ؟ 
-این رو می بینی ؟ اشاره به لبش کرد . این کار کسرا است . وقتی تو رفتی این مشت نثارم شد . مطمئن باش هنوز دوستت داره .همه چیز درست میشه 
با فریاد گفتم 
-چطوری همه چیز درست میشه ؟ من اگر در حق شاهین و نیما بد کردم در حق تو کاری نکردم . جز این که دوست نداشتم . و نمی خواستم باهات ازدواج کنم . آیا این گناه ؟ تو به چه جرمی اون بلا رو سرم اوردی ؟ تو که ادعا داشتی دوستم داری چطور تونستی این کارو بکنی ؟ از خدا می خوام بلایی که سرمن و زندگی من اوردی روزی همسرت سر تو بیاره 
دستش را جلو آورد تا سکوت کنم . ساکت شدم . در حالی که از شدت غم تمام بدنم می لرزید . صدایش را شیندم 
-باهات می ام . می برمت پیش کسرا 
-چطوری بهت اطمینان کنم ؟ تو که دیروز می خواستی از من انتقام بگیری ؟ 
-شاید تا دیروز می خواستم .ولی از کسرا نمی خواستم . انتقام بگیرم . ولی همون موقع فهمیدم ناخواسته از کسرا . از بهترین دوستم . از کسی که از بچگی تا حالا همراه م بود انتقام گرفتم . می خوام اگه بشه جبران کنم 
صدای آرام از پشت سرم گفت 
-نه ..رویا نه ..بهش اطمینان نکن . دروغ میگه ..میخواد بلایی سرت بیاره 
-نه ..رویا دروغ نمی گم .باور کن 
آرام دستم را گرفت درحالی که مرا می کشید با عصبانیت به مسعود گفت 
-تو اگه می خواستی کمکش کنی همون موقع این کارو می کردی .نه حالا 
-صبر کن . رویا ..داری اشتباه می کنی ...من 
آرام فریاد زد 
-ساکت شو . دیوونه .تو همه چیز این دختر رو نابود کردی ..دیگه چی ازش می خوای ؟ 
آرام من رو به سمت ماشین برد گفت 
-همین جا باش .می رم شاید بتونم نشانی کسرا را ازش بگیرم 
سرم را روی فرمان گذاشتم نمی دانستم به مسعود اطمینان کنم یا نه 
آرام برگشت گفت 
-بریم 
-کجاست ؟ 
-داره می ره 
-کجا ؟ 
-نمی دونم ..مسعود گفت برای امروز ساعت چهار بعد از ظهر بلیت اتوبوس گرفته
درحالی که از فرط ناراحتی اشک در چشمانم جمع شده بود گفتم 
-باشه آقا کسرا . به این زودی میخوای من رو رها کنی 
-می خوای چی کار کنی رویا ؟ 
-می ریم خونه آقا صدرایی 
-پس من می بر می گردم شب با من تماس بگیر ببینم چه کار کردی 
-باشه خداحافظ 
آرام رفت من به منزل آقای صدرایی رفتم . درست وقتی رسیدم که لیلا . نسرین خانم و آقا ابراهیم سعی داشتند جلوی کسرا را بگیرند تا به سفر نرود . از سر و صدای آنان فهمیدم در حیاط هستند . صدای لیلا را شنیدم که گفت 
-بابا تورو خدا یه کاری کن ..نذار بره 
صدای آقای ابراهیم بلند شد 
-آخه پسر جون . بگو چی شده ؟ 
در زدم لحظه ای همین ساکت شدند . وقتی چشمم به چشمان کسرا خورد بدون سلام و حتا کلمه ای حرف جلو رفتم ورود به رویش ایستادم گفتم 
-هر جا بری . منم باید ببری 
روش را برگرداند . گفتم 
-تا وقتی این انگشتر دستمه . هر جا بری باهات می ام 
همه سکوت کردند . کسرا چمدانش را برداشت و از کنارم گذشت 
دوباره صدای پدر و مادرش بلند شد 
-آخه چی شد ه ؟ کجا می ری ؟ 
دویدم جلوی در خانه ایستادم . این بار دیگر نتوانستم اشک نریزم . در حالی که بی اختیار صدایم بلند شده بود گفتم 
-نمی ذارم از این در بری بیرون ..فهمیدی ؟ 
با عصبانیت گفت 
-باشه . با هم می ریم . بعد به سمت عقب برگشت تا در ماشین را باز کند . وقتی دید در قفل است گفت 
-لیلا سوییچ رو بیار 
لیلا مردد مانده بود که چه کار کند . آقا ابراهیم گفت 
-برو لیلا . با هم می روند .خالیمون این طوری راحته 
لیلا رفت نسرین خانم آرام در گوش آقا ابراهیم چیزی گفت او هم گفت 
-هر چی هست بین خود شونه . خوبه که با هم برند و مشکلشون رو حل کنن 
لیلا سوییچ را آورد گفت 
-داداش .یواش برو ..تورو خدا 
کسرا بی توجه به لیلا سوار ماشین شد . سوییچ ماشینم را به دست آقا ابراهیم دادم گفتم 
-زحمت ماشین منو بکشید . بعد به سمت ماشین کسرا دویدم 
در مقابل چشمان نگران آنان من و کسرا با هم از آنجا دور شدیم 
سخت بود سکوت را بشکنم . به همین خاطر ساکت ماندم . به مادر زنگ زدم و بهانه سفری اجباری برای شرکت پیش آمده که باید همراه کسرا بودم . مادر با اصرار زیاد بعد از کلی سفارش از من خداحافظی کرد تا شب هر دو ساکت بودیم .ان قدر در فکر حرف هایی بودم که می خواستم بزنم که نفهمیدم کجا می رویم .وقتی ماشین را نگه داشت پیاده شدم به سمت خانه ای رفت و چند دقیقه بعد برگشت .در ظاهر کلید ویلای یکی از اشنایانش را گرفته بود . وقتی در را باز کرد دنبال فرصتی می گشتم تا سر صحبت را باز کنم . چمدانش را گوشه ای انداخت و با عصبانیت و ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت جلو رفتم گفتم 
-می خوام باهات حرف بزنم 
-نمی خوام حرف بزنی 
-چرا می خوام بگم . تو هم باید بشنوی . انگار یادت رفته . ما یک به یک شدیم . من اشتباهی در گذشته انجام دادم و تو یه اشتباهی بزرگ تر مرتکب شدی 
-اشتباه بزرگتر ؟ من ؟ می خوای خودت رو بی گناه جلوه بدی . من رو مقصر ؟ 
مکثی کرد و ادامه داد 
-دارم دیوونه می شم 
بعد با چنان قدرتی فریاد زد که احساس کردم سرم تیر کشید 
-رویا چطوری باور کنم که تو ..هم با شاهین . و هم با نیما . هم با سهیل ..هم با مسعود دوست بودی ؟ چرا تا حالا نگفته بودی ؟ 
-فکر کردم 
از جا برخاست در حالی که راه می رفت دستهایش را به سکوت بلند کرد گفت 
-نه تو هیچی رو نمی تونی بفهمی . نمی تونی بفهمی وقتی از مسعود شنیدم تو سالها با پسرهای هرزه مثل اون اشغال ها بودی چه حالی شدم . نمی تونی بفهمی وقتی اونا از من خواستند در ازای کارای تو بهشون یه فرصت بدم تا با تو حرف بزنند . چه حالی شدم . بعد روبروی من ایستاد گفت 
-تو نمی تونی بفهمی وقتی فکر کردم می تونی همون بلایی که سر اونا اوردی سر من هم بیاری چه حالی شدم 
بعد در حالی که رمقی برایش نمانده بود . در حالی که جلوی چشمانم اشک هایش جاری شده بود خودش را روی صندلی انداخت گفت 
-رویا من ..کسی که عشقش رو باور کردم . کسی که دوستش داشتم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۱ عصر
اشک ریختنش عذابم می داد. خم شد و با دو دست صورتش را پوشاند. در همان حال گفت: «دیگه هیچی برام نمونده... نه عشق، نه امید، نه آرزو... می خوام تنها باشم، تنهای تنها... دیگه نمی خوام ببینمت رویا.قلبم درد گرفت. نباید این حرف را می زد. ما می توانستیم همه چیز را درست کنیم. رو به رویش نشستم و گفتم: «نه کسرا... نه... ما می تونیم از اول...»با فریاد حرفم را قطع کرد: «کدوم اول؟! من دیگه حتا نمی خوام نگات کنم... وقتی به سرم می زنه که این دو تا چشمای تو، یه روزی توی چشمای شاهین و نیما خیره می شده و بهشون می گفته دوستت دارم، دیگه چطوری توی چشمات نگاه کنم؟ وقتی فکر می کنم یه روز دستای تو، توی دست شاهین و نیما و مسعود بوده و با هم می گفتید و می خندیدید، دیگه چطوری دستت رو بگیرم؟»اشک های بی گناهی ام جاری شد. با عصبانیت گفتم: «نه... نه آقا کسرا. من قبول دارم که با شاهین و نیما و مسعود دوست بودم، اما نه برای دوستی و خوشگذرونی، برای انتقام، چون تو همه اونا یه رگ بی غیرتی می دیدم که منو یاد سهیل می انداخت. می خواستم انتقام سهیل رو که من رو رها کرد و رفت رو از اونا بگیرم.»«به چه قیمتی؟! به چه قیمتی رویا؟!»از جا برخاستم. تمام بدنم از یادآوری صحنه آن روز به لرزه افتاد. زبان گشودم تا رنجی که آن روز کشیده بودم را بیان کنم. «به چه قیمتی؟ برات می گم... من در تموم اون سالها نذاشتم حتا دست اونا به من بخوره... ازشون بیزار بودم. فقط اونا رو تشنه محبت خودم می کردم، ولی نمی گذاشتم اون کثافت ها دستم رو لمس کنند... ولی تو، تو کسرا... تو به چه قیمتی حاضر شدی من رو با اونا اونجا رها کنی تا به من بی احترامی کنند و مانتوام را به تنم پاره کنند...»از جا برخاست و مجکم توی گوشم زد. سرم را دوباره به سمتش برگرداندم و به چشمانش نگاه کردم. «این جواب گناهیه که مرتکب شدی؟! باشه... باشه... دیگه حرف نمی زنم، ولی بذار این جمله آخر رو بگم... اگه آن روز چند دقیقه دیرتر می آمدی و می دیدی که اونا...»فریاد زد: «ساکت شو.»در حالی که هق هق گریه ام صدایم را بریده کرده بود گفتم: «ساکت نمی شم... اگر دیر می آمدی و می دیدی کار از کار گذشته و همون مسعود... دوست صمیمی ات... بهت خیانت کرده... به همسرت...»شانه هایم را محکم گرفت و گفت: «بس کن... تمومش کن... نمی خوام بشنوم.»چنان مرا روی صندلی انداخت که سرم به لبه صندلی خورد. خودش هم با عصبانیت از ساختمان خارج شد.خدای من... خدای من... تو که می دونی... می دونی که من گناهی مرتکب نشدم. من توبه کردم... من سر توبه ام هستم. خدایا... از خودت می خوام همه چیز رو دوباره درست کنی.در تاریکی اتاق به انتظار کسرا نشستم. در فکر بودم. چاره ای نبود. باید صبر می کردم تا کم کم همه چیز فراموش شود که خیلی بعید به نظر می آمد. شاید هم باید از کسرا جدا می شدم.صدای بسته شدن در باعث شد سربلند کنم. کسرا وارد خانه شد و بدون هیچ حرفی سوییچ را برداشت و رفت. دوباره در سکوت و تنهایی ماندم که چه کنم. کاغذی از کیفم برداشتم و روی آن برای کسرا چند خطی از دلم نوشتم:
احساس می کنم دیگه تحمل من برات سخت شده... می دونم... در مواردی که تو گفتی مقصر منم. باید حقیقت را بهت می گفتم، ولی نمی دانستم به خاطر گناهی که به درگاه خدا از آن توبه کرده بودم دوباره بازخواست می شوم. حالا که تصمیم خودم را گرفتم می خوام همه چیز را برایت بنویسم. من اشتباه کردم. حق با تو است و باید بهت می گفتم، ولی کسرا، به خدا که از نگاهت خجالت می کشیدم. آن روزها آن قدر حس کینه و نفرتم نسبت به مردها زیاد بود که فکر نمی کردم روزی به خاطر این کار عشق و امید دوباره ام را به زندگی از دست بدهم. من تو را دوست داشتم، نه به خاطر انتقام. تو کسی بودی که روزهای اول می خواستم هر طور شده رنگ عصبانیت رو به چهره ات بنشانم، ولی کم کم تو رنگ عشق را به چهره ام زدی و من بی اختیار در پس پرده لج و لجبازی های بچگانه ام عوض شدم، تغییر کردم. تو از قلب رویای بی احساس و پرکینه، رویای عاشقی ساختی که قلبش سراسر از نام تو پر شد. من قشنگ ترین روزهای زندگیم را کنارت تجربه کردم. هنوز هم باور نکردم و نمی کنم چگونه قلب مرده مرا با عشق خودت زنده کردی! اگر حرف هایم را باور نمی کنی از خودت بپرس چرا این قدر اصرار دارم که عشقمان پایدار بماند؟ چرا نمی خواهم از تو جدا شوم؟ چرا با تو به اینجا آمدم؟ چرا به خاطر خطایی که تو مرتکب شدی سیلی خوردم و نگفتم که چقدر دلم از این کار تو گرفته است؟ کسرا، من هنوز هم دوستت دارم... اما انگار تو دیگر مرا نمی خواهی... باشد، اشکالی ندارد. من به بی وفایی مردها عادت کردم. نمی خوام تو را مجبور کنم مرا تحمل کنی. حلقه ام را برایت روی این نامه می گذارم. این نوشته ها را که خواندی فکر کن و تصمیم بگیر. گرچه ما هر دو باید همدیگر را به خاطر خطاهایی که انجام دادیم ببخشیم، ولی خیالت را از بابت خودم راحت می کنم. گرچه بابت تصمیم اشتباهی که ممکن بود به قیمت از بین رفتن آبرویم تمام شود خیلی ناراحت شدم، ولی امروز روی این کاغذ برایت می نویسم که می بخشمت عزیزم. تو هم باید خطاهای مرا ببخشی. دوست دارم خوب فکر کنی، بعد تصمیم بگیری. اگر مرا بخشیدی در شرکت منتظرت هستم. حلقه ام پیشت امانت باشد تا آن روز، اما اگر مرا نبخشیدی بیشتر از این به قلبت آتش نزن و درخواست طلاق بده. در هر دو صورت بدان هیچ وقت از قلب من بیرون نخواهی رفت.رویا
نامه را خواندم و خواستم حلقه ام را درآورم که کسرا از راه رسید. نامه را در جیب مانتوام گذاشتم. غذا گرفته بود. بدون هیچ حرفی ظرف غذا را جلوی رویم گذاشت. در ظرف را باز کرد. زیر چشمی نگاهش کردم. هنوز عصبی بود و با چنان عصبانیتی قاشق را درون ظرف غذا فرو می کرد که فکر می کردم هر لحظه ممکن است قاشق بشکند.بعد از چند قاشق دست از خوردن کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد. نگاهش می کردم که ناگهان نگاه غضبناکش را به من دوخت و بعد با چنان عصبانیتی ظرف غذایش را به سمت پنجره پرت کرد که از ترس به صندلی ام چسبیدم. فریاد زد: «زهرمارم کردی... خیالت راحت شد؟»سکوت کردم، اما از فرط فشار بغضی که گلویم را می فشرد کف دستانم را جلوی دهانم گرفتم تا بغضم نشکند. کلافه و عصبی سکوت کرد. گاهی به من نگاه می کرد. نمی دانم در چهره ام چه می دید که هر بار که به من می نگریست، عصبی تر می شد تا اینکه دوباره با عصبانیت گفت: «یه چیزی بگو.»من از فشار بغض نمی توانستم حرفی بزنم. وقتی دید ساکت هستم محکم روی میز کوبید و گفت: «خیالت راحت شد؟ دنبالم آمدی که باهات این طوری رفتار کنم؟ آره؟ خوشت می آد سرت داد بزنم یا خوشحال می شی که من رو این جوری عصبی می بینی؟»از جا برخاستم و به سختی گفتم: «می رم بخوابم.» و به سرعت به طبقه بالا رفتم.از رفتار کسرا پیدا بود که دیگر هیچ چیز مثل گذشته نمی شد.آن شب تلخ تر از هر زهری گذشت. صدای گریه هایم را در بالشت خفه کردم.صبح وقتی آرام در اتاق را باز کردم کسرا را دیدم که روی مبل خوابیده است. آرام از پله ها پایین رفتم و کاغذ را روی میز گذاشتم. حلقه ام را از دستم بیرون آوردم و روی آن نهادم. نگاهش کردم. برای آخرین بار اشکم جاری شد. این مرد چه بلایی سرم آورده بود که به هیچ وجه نمی توانستم عشقش را از قلبم بیرون کنم.از ویلا بیرون رفتم. سر جاده به مقصد تهران ماشین گرفتم. بین راه بودم که آرام به موبایلم زنگ زد.«خدا خفه ات کند... قرار بود دیروز یه زنگ به من بزنی... چی شد؟»«هیچی آرام... همه چی تمام شد... حلقه ام رو پس دادم.»آرام سکوت کرد. در حالی که می گریستم ادامه دادم: «دارم می آم تهران، نمی تونم زیاد حرف بزنم، برسم دوباره بهت زنگ می زنم.»«باشه... باشه.»موبایلم را در کیفم گذاشتم و زار زار گریستم نزدیک ظهر به خانه رسیدم . حوصله رفتن به شرکت را نداشتم .حوصله حرف زدن با مادر را نداشتم به همین خاطر خستگی را بهانه کردم و به اتاقم رفتم . دلم خیلی گرفته بود هنوز بغضی در گلویم مانده بود .که می خواستم از شرش راحت شوم .به همین خاطر کاست مورد علاقه ام را در ضبط گذاشتم .صدای غمگین خواننده کم کم مرا به گذشته های تلخ و شیرین برد و اشک های افسوس را به گونه ام نشاند
بازم دلم گرفته . چند روزیه که رفتی می گی به خاطر من .از عشقمون گذشتی بمون بذار از اسمت . یه شعر نو بسازم نذار به جرم دیروز . امروزم رو ببازم دارم می میرم برات .نذار بیفتم به پات مگه گناهم چی بود . که سرد شده اون نگات به من یه فرصت بده تا دستات رو بگیرم یا اینکه مال من باشی . یا پای تو بمیرم
روی تخت دراز کشیدم و آرام اشک هایم را با نوای غمگین موسیقی خالی می کردم . که صدای چند ضربه به در مرا از ان حال و هوا بیرون آورد -رویا حالت خوبه ؟ -بله -صدات در نمیاید .نگران شدم -ای بابا . مامان . نمی تونم یه نوار گوش بدم سکوت مادر باعث شد دوباره یاد حرف های کسرا بیفتم . صدای فریادهایش در گوشم زنده شد . کدوم اول ؟ من دیگه حتا نمی خوام نگات کنم ترانه دیگری که پخش می شد حال زارم را بدتر کرد دارم از چشات می خونم باورش سخته هنوزم تو نباشی توی شعرام من دیگه از کی بخونم حالا که می خوام بمونم شعر رفتن رو می خونی قلب من عاشق ترینه این رو از چشمام می خونی دست تو . توی دست من بود که نمی دونم کی تو رو ازم گرفت نمی دونم که کدوم نگاه شوم قصه جدایی رو برام نوشت
بالشتم را روی سرم گذاشتم و برای انکه مادر صدایم را نشنود بغضم را میان ان شکستم .تا بعدازظهر در اتاقم ماندم . موبایلم که زنگ زد چنان به سرعت به سمت ان دویدم که مادر با تعجب گفت -چی شده ؟ با عجله ان را از داخل کیفم که روی میز بود برداشتم -می کشمت . آخه دختر بی فکر .چرا زنگ نزدی ؟ تمام نگرانی ام برای شنیدن صدای کسرا فرو کش کرد . ایستادم و دستی به موهایم کشیدم گفتم -خیلی خسته بودم مادر در حالی که نگاهم می کرد می خواست بداند چه اتفاقی افتاده آرام گفت
-ببین رویا . زیاد خودت رو اذیت نکن . لابد تقدیر تو این طوری بوده دیدم در مقابل مادر نمی تونم حرف بزنم . به سمت اتاقم رفتم . به حرفای آرام گوش می کردم -وقتی تو رو به این سادگی رها می کنه . مطمئن باش بعد از زندگی مشترک هم می تونست خیلی راحت تو رو ول کنه در اتاقم را بستم گفتم : -چی داری برای خودت می گی ؟ کدوم تقدیر ؟ کدوم سادگی ؟ اینها همه زیر سر مسعود -ازت خواهش می کنم دیگه سراغ اون دیوونه نرو . احمق جون . ممکنه دوباره بلایی سرت بیاره -کی خواست بره دیدن مسعود -گفتم که دوباره به سرت نزنه و کار احمقانه ای نکنی -آرام . من دیوونه می شم . اگه از کسرا جدا بشم -چقدر عاشق ؟ حالم رو به هم می زنی رویا . تو رو خدا یه وقت به سرت نزنه بری غرور ت رو بشکنی و به پاش بیفتی که تورو ببخشه ها -نه نمی خوام به زور تحملم کند -زیاد هم خودت رو به خاطر رفتار اون ناراحت نکن . لیاقت رو نداره .-نه نه آرام . من لایق اون نیستم -کم کم حالم ازت به هم می خوره رویا . از کی تا حالا این قدر عاشق شدی ؟ دیوونه تو هم حق داری از اون ناراحت باشی . یادت رفته چه بلایی نزدیک بود سرت بیاره ؟ -نه ولی همش تقصیر خودم بوده و هست . آرام .فقط برام دعا کن -باشه . کاری نداری ؟ -نه -خداحافظ
روز بعد به شرکت رفتم . سعی کردم کارهای عقب افتاده را سرو سامان دهم . اما به وضوح جای خالی کسرا را احساس کردم . بی انکه بخواهم گاهی ان قدر در خاطرات گذشته غرق میشدم که وقتی به خودم می اومدم . مدت زمان زیادی از دست رفته بود . دست لیلا را جلوی چشمانم دیدم که با تعجب بالا و پایین میبرد -حالت خوبه رویا ؟ -سلام -سلام . فکر نمی کردم امروز شرکت بیای -برای چی ؟ لیلا نگاهی دقیق به چهره ام انداخت گفت -آخه کسرا دیشب دیروقت از راه رسید . گفت خسته است به خاطر خستگی هم نتوانست شرکت بیاد . تو چطوری توانستی با این همه خستگی بیای ؟ -حالش چطوره ؟ -کی ؟ -کسرا رو می گم لیلا لبخند زد و پیشانی ام را بوسید گفت -معجزه کردی رویا ؟ خیلی اروم شده .گرچه کمی تو خودشه .ولی دیگه عصبی نیست اهی کشیدم گفتم -باشه این ها رو ببر. چند دقیقه دیگه می ام به اتاقت لیلا که رفت به فکر فرو رفتم . پس تصمیمش را گرفته بود که آرام تر شده بود و آرام شده بود و من در اتش عشقی می سوختم که روبه خاکستر شده می رفت . زیر لب گفتم -رویا ...رویا ..اروم باش .اون راهش رو انتخاب کرده تو هم باید تصمیمش رو بپذیری با نفسی عمیق بغضم را فرو خوردم به اتاق لیلا رفتم و ان روز با مرور خاطرات گذشت ان شب خواب به چشمم نمی آمد چرا که می دانستم امروز و فردا ست که کسرا مرا از تصمیمش اگاه سازد . علاوه بر ان شرکت بدون وجود اون هیچ لطفی نداشت صبح روز بعد به زحمت دل از خواب کندم . با تاخیر از رختخواب جدا شدم و تا حاضر شدم .سوییچ را برداشتم . نیم ساعتی تاخیر داشتم وقتی در را باز کردم . چشمم به کسرا افتاد که کنار ماشینش ایستاده بود . ناباورانه نگاهش کردم با انگشت ضربه ای به ساعت مچی اش زد گفت -خانم زمانی .اگه قرار باشه هر روز نیم ساعت تاخیر داشته باشد دیگه راننده شخصی شما نمیشم لبخند زدم در حالی که اشک شادی از چشمانم روان بود به سمتش رفتم . دستانش را گرفتم گفتم -کسرا لبخند زد که برایم به اندازه همه لحظه های تلخ گذشته می ارزید . سکوت را شکست گفت -امروز نیامدم بریم شرکت -پس کجا ؟ نکنه منظورم را فهمید . برای انکه خیالم را راحت کند حلقه ام را دستم کرد و گفت -نه ..اونجا همی نمی ریم . می ریم به جایی که ...حالا سوار شو بعد می گم برات و راه افتادیم در حالی که با حلقه ام بازی می کردم . خدا رو شکر کردم که بار دیگر مرا از عقوبت گناه گذشته ام نجات داده بود . کسرا سکوت کرده بود . من به چهره اش خیره مانده بود -اون جوری نگاهم نکن -چرا ؟ سر تکان داد گفت -از نگاهت خجالت می کشم -چرا ؟ با لبخند گفت -می شه این قدر نپرسی چرا خندیدم و گفتم: «چرا؟!»جلوی یه پارک زیبا توقف کرد و گفت: «اینجاست.»با تعجب نگاهی به اطرافم انداختم. درختان بلند و صندلی های پر از برگ های زرد پاییزی توجهم را جلب کرد. از ماشین پیاده شدم. دستش را دراز کرد و من با اشتیاق فراوان دستم را به سمتش دراز کردم. در حالی که قدم می زدیم گفت: «من... برای کاری که کردم...»فهمیدم چه می خواهد بگوید. ایستادم و کف دستم را جلوی دهانش گرفتم و گفتم: «نگو... همه چیز تموم شده... دیگه نمی خوام چیزی از گذشته بشنوم. مهم اینه که تو من رو بخشیدی و یه فرصت دیگه به من دادی.»دستم را که جلوی لب هاش گذاشته بودم بوسید، بعد با لحنی جدی گفت: «باید بگم، گرچه برای خودم هم تکرار آن خیلی سخته، ولی... می خوام با گفتنش هم از این بار سنگینی که روی قلبم احساس می کنم خلاص بشم و هم خودم را تنبیه کنم که دیگه یادم نره چه کار کردم.»با تعجب نگاهش کردم. مرا به سمت یکی از صندلی ها کشید و کنارم روی صندلی نشست. دستش را روی لبه صندلی گذاشته بود. به سمت من برگشت، ولی از نگاهم فرار می کرد. در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «آن قدر عصبانی بودم که متوجه هیچ چیز نبودم. تا به حال دچار چنین حال وحشتناکی نشده بودم، حالی که شبیه جنون بود. باورم نمی شه تنها گذاشتن تو با اون سه نفر کار من باشد.»مکثی کرد و سر بلند کرد و ادامه داد: «از کار خودم پشیمان بودم و به همین خاطر نمی خواستم چند روزی ببینمت تا هم خودم را تنبیه کرده باشم و هم در مورد کار تو فکر کرده باشم. بهترین کار یه سفر چند روزه بود، اما تو همراهم آمدی و من دوباره مثل روزی شدم که مسعود همه چیز را به من گفت. نمی خواستم حرف های تو رو بشنوم، چون به اندازه کافی اعصابم خراب بود. شاید اگه تو همراهم نمی آمدی زودتر به حال اول برمی گشتم، ولی با آمدنت و یادآوری اتفاقات چند روز پیش دوباره به سرم زد، به خصوص وقتی کار احمقانه ای که انجام داده بودم را یادآوری کردی. نمی دونم... نمی دونم چرا نمی خواستم باور کنم اشتباه من می تونست چقدر وحشتناک تر از گناه تو باشد، ولی آن روز حقیقت دوباره جلوی چشمان غافل من برملا شد.»مکثی کرد و در حالی که دستم را می گرفت گفت: «تو راست گفتی... من سیلی به صورتت زدم که خودم بیشتر از تو لایقش بودم... وقتی برای قدم زدن به ساحل رفتم می دانستم کار بدی کرده ام، وقتی برگشتم بغض تو و اون نگاه پر اشکت مرا دیوانه کرد. انگار داشتی با نگاهت و سکوتت مرا محاکمه می کردی، برای همین عصبانی شدم و...»در سکوت به قلبم اجازه دادم تا با آرامشی که احساسش می کردم و بعد از آن همه اضطراب و نگرانی برای عشقی که خدا دوباره به ما هدیه اش کرده بود عاشقانه بتپد.«وقتی نامه ات رو خوندم، مفهوم نگاهت و بغض سنگینی را که به وضوح می دیدم، برایم معنا شد... همون روز تا شب فکر کردم و تصمیمم را گرفتم. تو درست می گفتی که ما هر دو باید همدیگر رو می بخشیدیم. چون هر دوی ما اشتباه کرده بودیم. وقتی برگشتم نمی دونستم چطور باید ازت معذرت بخوام. تا امروز که همه حرف هایم را تمرین کردم و آمدم. دلم می خواد هیچ خاطره ای از اون چند روز، نه توی ذهن تو بمونه و نه توی ذهن من. می خوام همه چیز مثل اول بشه، باشه؟»با لبخند گفتم: «باشه.»بعد از چند روز اضطراب و نگرانی، شیرین ترین لحظه های زندگی ام را گذراندم. روزی که خداوند عشق، این هدیه زیبای زندگی را دوباره به ما هدیه کرد.من و کسرا به قولمان عمل کردیم و خاطره آن چند روز را برای همیشه از ذهنمان پاک کردیم. گاهی باید بعضی از خاطرات را از دفتر ذهنمان حذف کنیم تا با یادآوری آن عذاب نکشیم. و من در طول زندگی مشترکمان دو خاطره را بعد از نوشتن در این دفتر، از ذهنم پاک کردم. اولی موضوع همین چند روز بود و دومی بعد از ازدواجمان رخ داد که آن قدر مرا منقلب کرد که اگر از ذهنم حذفش نمی کردم به یقین دیوانه می شدم.
14
زمستان می گذشت و کم کم رو به سوی بهار می رفتیم که من و کسرا مشتاق رسیدنش بودیم، چرا که در این بهار تاریخ ازدواجمان را تعیین کرده بودیم، اما درست چند روز مانده به عید اتفاق شگفت انگیز دیگری رخ داد.برای آنکه نمی خواستم عمو به خاطر عقد من و کسرا باز هم از ما دلخور بماند به مادر پیشنهاد کردم عید به ویلای آنان برویم، اما مادر که از همه چیز باخبر بود گفت: «عجله نکن، به همین زودی مارو خبر می کنند.»«خبر می کنند؟»«اِ... چند روز صبر داشته باش.»حق با مادر بود. عمو چند روز بعد مارا به ویلایش دعوت کرد. از همه عجیب تر آن بود که خانواده صدرایی را هم دعوت کرده بود. من با خیال راحت از اینکه عمو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12233')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.