مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان کیش و مات

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 2.14
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کیش و مات

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۱ عصر
قصد آشتی کردن دارد خوشحال بودم که عید آن سال همه چیز درست می شود.من و کسرا در یک ماشین و مادر و لیلا و نسرین خانم و آقا ابراهیم در ماشین دیگر راه افتادیم، البته کمی متعجب بودم. بین راه به کسرا گفتم: «چرا این همه اصرار کردیم لیلا بیاد توی ماشین ما قبول نکرد؟»کسرا در حالی که نگاهی به ماشین پدرش می انداخت که پشت سرمان بود گفت: «باید حرفاشون رو بزنند دیگه.»«این همه حرف؟! خُب توی ویلای عمو وقت زیاد است.»«نه دیگه، این حرفا باید قبل از رسیدن زده بشه.»با تعجب به کسرا نگاه کردم. «تو چیزی می دونی که من نمی دونم.»با خنده گفت: «به خدا تقصیر من نبود رویا... به من گفتند به تو نگم.»«چی رو؟!»«قضیه نامزدی لیلا رو.»با ناراحتی به کسرا نگاه کردم و گفتم: «تو دیگه چرا... چرا به من نگفتی؟ یعنی من نباید می دونستم.»«این نه تقصیر من بود و نه تقصیر لیلا... تقصیر عموت و فرشاد بوده که اصرار داشتند تا رسیدن به ویلا به تو نگیم.»«چرا؟»«چراش رو از اونا بپرس... خودت رو هم به ندونستن بزن، چون نمی خوام فکر کنن من دهن لقم.»وقتی به ویلا رسیدیم عمو و زن عمو با خوشحالی از ما استقبال کردند، اما من آن قدر از کار اونا ناراحت بودم که وقتی زن عمو صورتم را بوسید گفتم: «دست شما درد نکند.»«چرا؟»کسرا در حالی که دستم را می کشید گفت: «منظورش اینه که دستتون با این همه زحمتی که دادیم درد نکند.»زن عمو متعجب لبخند زد و من با عصبانیت به کسرا گفتم: «چرا نذاشتی حرفم رو بزنم؟»«رویا جان... یعنی تو نمی دونی.»«راستی که... چرا نباید بدونم؟» ان قدر از ان کار اونا ناراحتبودم که در تمام مدتی که مشغول صحبت در مورد مراسم نامزدی بودند اخم هایم در هم بود . کسرا به پهلویم زد گفت-خوابت برده ؟ دست بزن همه چی تمومشدباعصبانیت نگاهش کردم و دستش را کشیدم بعد او را از اتاق بیرون بردم گفتم-چطور تو راضی شدی خواهرت رو به فرشاد بدن ؟-اشکالی داره ؟-یادت رفته فرشاد چه به روز من داشت میاورد ؟-منفقط می دانم فرشاد چند وقت پیش به عموت گفته لیلا رو دوست داره . هفته پیش هم آمدنخواستگاری-آخه فرشاد لیلا رو کجا دیده ؟-جشن تولد تو-انگار لیلا هم بی میل نبود چون تمام حرفهای من و مادر و پدر را گوشداد . ولی بازم حرف خودش را زد . دیگه می گی چه کار کنم ؟ زندانی اش کنم تا شوهرنکنه . تازه زن عمو و عموت هم نخواستن تو بفهمی . چون می دانستند مخالف هستی-بهمن چه . .اگه حرفاشون رو زدن که من چه کاره اموقتی به اتاقم برگشتیم عمو دربارهمهریه صحبت می کرد باورم نمی شد عمو مغازه تهران را به نام لیلا کند . قرار عقد رابرای روز دوم عید گذاشتند . فرشاد و لیلا برای صحبت های خصوصی به حیاط رفتند . نسرین خانم و زن عمو و مادر هم گرم صحبت بودند . آقا ابراهیم هم برای کاری از ویلاخارج شد . من درحالی که سرم را گرم کرده بودم . سعی کردم به حرفهای عمو و کسرا گوشکنمعمو گفت-نه رویا ؟-چی عمو ؟عموبار دیگر جمله اش را تکرار کرد-می گم کیف کردی چی به نام عروسم زدم ؟لبخندی به تمسخر زدم گفتم-هنوز که نزدید . در ضمن مهریه کهخوشبختی نمی ارهعمو بی پروا جلوی کسرا گفت-تو حسودیت می شه چون آقا کسرا فقطسکه مهرت کردهبا عصبانیت به کسرا نگاهی انداختم که چرا حرفی نمی زنه . کسرا اشارهای کرد که آرام باشمعمو ادامه داد-به کوری چشم حسوداش مغازه تهران روبه نام عروسم زدم تا به بعضی بفهمونم که برای بله گفتن این قدر ناز نکنندیگرنتوانستم جلوی دهانم را بگیرم . گفتم-چشمای من با این چیزها کور نمیشه عمو . در ضمن شما مواظب باشید زیر مهریه ای که قبول کردید نزنید . چون برادر عروستونوکیل زبر دستیه و ممکنه مچتون رو بگیرهعمو خواست چیزی بگوید که کسرا با دستبه پای عمو زد گفت-آقای زمانی . رویا راست می گه . مهم اینه که آقا فرشاد و لیلا بتوننبا هم خوشبخت بشن و گرنه شما هستید که توی این معامله باخت یدازجا برخاستم . کسرا همراهم آمد . وقتی از ویلا خارج شدیم . کسرا گفت-نمیشد چند دقیقه ای جلوی زبونت رو می گرفتی و اون حرف های رو نمی زدی ؟-تودیگه چرا ؟ ندیدی چه حرفایی زد ؟-رویا ...نمی خوام اول زندگی لیلا و فرشاد با آقایزمانی درگیر شوم-برای من مهمه که بدونم تو مگه عموی من رو نمی شناختی ؟ پس چرا قبولکردی و حرفی نزدی که کار به این جا بکشه ؟-چون فرشاد پسر خوبیه . اون چه گناهیداره عموت این جوریه ؟با عصبانیت دست به سینه ایستادم و نگاهش کردم-پسانگار فقط من این جا گناه کارم که باید حرف های مسخره عموم رو بشنوم-ببین رویا . نمی خوام دیگه یه کلمه در مورد این موضوع بشنوم-باشه به سمت خروجی ویلا حرکت کردم که گفت-کجا داری می ری ؟-می رم یه کسی رو پیدا کنم که بخواد حرف دلم رو بشنوهخندید و دستی برایم تکان داد تا بایستم . بعد خودش را به من رساند وگفت-می خوای بریم برای عقد کنون لیلا لباس بخریم ؟-من پول نیاوردم-ای کلک . باشه پولش رو حساب می کنم و می ذارم به حساب کادوی تولدت-هنوز یک ماه و نیم تا تولدم مونده . نه ولش کن-خب حالا . تو بیاهمراه کسرا به چند مغازه لباس فروشی رفتیم تا عاقبت یک کت و دامن انتخاب کردم . کسرا برخلاف انتظارم گفت-تو خسته نشدی از بس کت و دامن پوشیدی ؟ یه چیز دیگه بخربه اصرار کسرا یه لباس بلند خریدم . که کت حریری روی انداشت از مغازه که بیرون اومدیم مادر آرام را دیدم-سلام .شما کجا . این جا کجا ؟-سلام .حال آرام مساعد نبود پیشنهاد داد به سفر بیاییم-خودش کجاست ؟-اون طرفه . می شه باهات چند دقیقه صحبت کنم ؟همراه مادر آرام رفتم گفت-رویا جان . تو صمیمی ترین دوست آرام هستی یه کاری کن . داره افسردگی می گیره-چرا ؟-به خاطر همون پسری که در موردش باهات حرف زدم-اهان باشه-باهاش حرف بزن . می ترسم سر این عشق کار احمقانه ای کنه-باشههمراه مادر آرام به سمت او رفتم . در ماشین نشسته بود . به پدر ارام سلام کردم و رو به دوستم گفتم-خانم خانما . چه عجب ما شما رودیدیم ؟-این شمایید که وقت مشکل دارید سراغم می ایید و وقتی همه چیز رو به راهه من رو فراموش می کنید-اشتباه کردی امروز اومدم تا برای چند روز دعوتت کنم بیای ویلای عموم . البته با اجازه پدرتپدر آرام لبخند زد گفت-هرجا بره که از این افسردگی در بیاد . اشکالی ندارهآرام لبخند زد و از ماشین پیاده شدگفتم-پس حالا که اجازه دادید آرام تا عقد کنون لیلا پیش ما بمونه . مطمئنم براش خوبهپدر آرام گفت-باشه فقط هر وقت اذیت کرد بگید بیام دنبالش-باشه-اگه ماشین ندارید برسونمتونن-ممنونم . ماشین هستمادر آرام به من گفت-باهاش حرف بزن رویا جان . و تشکر کرد-چشمهمراه آرام به سمت کسرا رفتم و او را معرفی کردم گفتم-این همون دوست صمیمی ام است که برات تعریفش رو کرده بودمکسرا لبخند زد گفت-خوش بختم خانمآرام سرش را پایین انداختم گفت-منم همین طورکسرا به شوخی گفت-خب قبل از آمدن شما قرار بود یه بستنی رویا رو مهمون کنم . حالا اگه اجازه بدین با هم بریم بستنی بخوریممن با هیجان گفتم-منکه خیلی موافقموقتی پشت میز نشستیم . کسرا سفارش بستنی داد . رو به آرام کرد گفت-خب شما بگید . شما که دوست صمیمی رویا هستید .چطوری می شه اذیتش کرد ؟-کسرا ؟ !به شوخی دستش را چند سانتی بالای سرش قرار داد گفت-دیگه به اینجام رسیدهخندیدم و نگاهی به آرام کردم که حتا لبخند هم نمی زد . سرش را پایین انداخته بود . کسرا به من اشاره کرد چرا آرام حرف نمی زندزیر لب گفتم-چیزی نیستکسرا رفت که سفارش مان را بگیرد . کهبا دست به پهلوی آرام زدم . -قرار نیست اشک ما رو در بیاری هاباعصبانیت که فکرش را نمی کردم گفت-می خواستی اصرار نکنی بیام-آرام چته ؟ تو که این جوری نبودی ؟-همه چیز برام تموم شده رویا . میفهمی ؟-ای بابا . مگه این پسره کیه که این قدر تورو عاشق خودش کرده . بذارمن برم باهاش حرف بزنمچنان اهی کشید که قلبم به درد آمد گفت-فکرمی کردم دوستم داره . اما اون عاشق یه نفر دیگه است-خب حالا اشکالی نداره . مگه اسمون سوراخ شده و همین یه پسر افتاده پایین ؟ یه روزی کس دیگه ای می اد سراغت که خیلی دوستت داره ؟
 
آرام در حالی که سعی می کرد گریه نکند گفت: «نمی فهمی عشق یعنی چی؟ من هنوز دوستش دارم، می فهمی؟»«خُب، تو بگو اسمش چیه و کیه تا من برم باهاش حرف بزنم. شاید تو اشتباه کردی و اون دوستت دارد.»با لبخند گفت: «یعنی این کار رو می کنی؟»«خب آره... چرا که نه.»کسرا از راه رسید و سینی را روی میز گذاشت. گفت: «بستنی بخورید و تا خود ویلا بلرزید.»من و آرام خندیدیم. بستنی را برداشتیم و مشغول خوردن شدیم.به ویلا که رسیدیم آرام کمی معذب بود، ولی وقتی او را معرفی کردم همه با لبخند از او استقبال کردند.شب عید یکی از خاطره انگیزترین شب ها شد. زن عمو سبزی پلو با ماهی درست کرده بود. بعد از شام هم همگی به سوی ساحل رفتیم. زیر الاچیق چوبی کنار ساحل جمع شدیم. کسرا و فرشاد کنار هم نشستند. کسرا سر شوق آمده بود و سر به سر فرشاد می گذاشت.«ببین آقا فرشاد، مَرد اگه مَرد باشه، اگه غیرت داشته باشه، اگر بخواد اصالت مرد بودنش رو حفظ کنه...»با کنجکاوی پرسیدم: «خُب، آخرش چی آقاکسرا؟»کسرا دستی به شانه فرشاد زد و گفت: «باید زن ذلیل باشه عزیزم.»همه خندیدند. گفتم: «چقدر که شما هم زن ذلیلی!»لیلا به شوخی گفت: «رویاجان، بیچاره داداشم دیگه چه جوری باید زن ذلیلی اش رو نشون بده که تا حالا نشون نداده؟»«اِ... لیلا جون... حالا چی شده که خواهرشوهر بازی درمی آری؟ خودت خیالت راحت شده که خواهرشوهر نداری و این حرف رو می زنی؟»آرام خندید و گفت: «من به عنوان یه بی طرف اعتراف می کنم آقا کسرا مظلومه.»با تعجب نگاهی به آرام انداختم و گفتم: «تو طرف کی هستی؟»کسرا در حالی که کف می زد گفت: «بفرمایید. خداوند یه داور بی طرف برام فرستاد تا مظلومیت من اثبات بشه... شما بگید آرام خانم، دیروز تو ماشین، شما که بودید. شاهدید من بیشتر چَشم می گفتم یا رویا»آرام با لبخند گفت: «شما.»کسرا با صدای بلند گفت: «آخرش یه خانم پیدا شد که حامی حقوق آقایان باشد.»دست بلند کردم و گفتم: «صبر کنید... آرام خانم... شما که توی ماشین بودید و شاهدید برای چه مواردی چشم گفتند. آیا غیر از اینکه من گفتم برای عقدکنون لیلا سکه کادو بخریم و آقا فرمودند چَشم... خوب معلومه که آقا کسرا به نفع خواهرش چَشم فرمودند، نه از روی مظلومیت.»همه خندیدند. کسرا گفت: «اِ... رویا... حالا برای عقدکنون لیلا هدیه ما لو رفت.»لیلا در حالی که برای همه چای می ریخت گفت: «هیچ کس نشنید جز من و آقا فرشاد.» صدای خنده همه مثل بمب صدا کرد.کسرا در حالی که لیوان چای را از روی سینی برمی داشت گفت: «بذارید از یه راه دیگه ثابت کنم من چقدر زن ذلیل و مظلوم هستم... آرام خانم، شما به عنوان یه فرشته نجات که خداوند برای حمایت از من فرستاده بگید قبل از عقد ما رویا در مورد من به شما چی گفته بود؟»با لبخند به آرام نگاه می کردم که گفت: «می گفت شما یه پسر کله شق و پررو هستید که دلش می خواد حرص شمارو دربیاره.»با تعجب به آرام نگاه کردم و گفتم: «آرام؟!»همه خندیدند. کسرا که از خنده غش کرده بود گفت: «آرام خانم، از حق گویی شما خیلی خوشم آمد. می شه چند روزی بیشتر پیش ما بمونید، آخه اطلاعات شما برای ما مهمه.»در حالی که سعی می کردم مثل بقیه همه چیز را به شوخی بگیرم گفتم: «کاش یه نفر هم بود اطلاعاتی در مورد کسرا به من می داد.»آقا ابراهیم سرفه ای کرد و گفت: «من هستم رویا خانم.»با اشتیاق گفتم: «شما بگید ببینم این آقای مظلوم و زن ذلیل، قبل از عقد از من چی می گفت؟»آقا ابراهیم لب گشود که صدای اعتراض کسرا برخاست.«من اعتراض دارم آقای قاضی... آقای صدرایی شاهد و طرفدار منه، اما انگار می خواد از متهم طرفداری کند.»آقا ابراهیم گفت: «اعتراض وارد نیست.»و بعد از مکثی ادامه داد: «اعتراف می کنم که این آقا کسرا، قبل از عقد، از رویا خانم این طوری حرف می زد، می گفت من تا به حال دختری به این لجبازی، خودخواهی، مغروری و چند صفت دیگه که به خاطر مسائل امنیتی نمی تونم بگم، ندیدم.»همه خندیدند. نسرین خانم گفت: «بسه دیگه، انگار می خواید رابطه عروسم و پسرم رو به هم بزنید. پس من از هردوشون حمایت می کنم و می گم هردوشون همدیگر رو دوست دارند و من خیلی خوشحالم این قدر به فکر هم هستند.»این بار همه برای من و کسرا کف زدند که عمو گفت: «حالا که ماجرای آقا کسرا و رویا تموم شد بریم سراغ عروس خودم... شما بگو عزیزم، نظرت در مورد فرشاد چیه؟»لیلا در حالی که گونه هایش سرخ شده بود گفت: «چی بگم؟ آقایی و متانت رو همه از ایشون می بینند.»کسرا محکم پشت دستش زد و گفت: «یاد بگیر رویا خانم... دست کم جلوی مَردم آبرو داری می کند... ببینم کی بود دیشب به مامان می گفت بعد از عقد حساب آقا فرشاد رو می رسه و گربه رو دم حجله می کشه؟»لیلا با ناراحتی گفت: «کسرا!»فرشاد با لبخند گفت: «ناراحت نشید، می دونم شوخی می کنند.»کسرا با لحنی جدی که همه را به شک انداخت گفت: «مگه من با شما شوخی دارم؟!»فرشاد مردد مانده بود که صدای خنده کسرا، آقا ابراهیم و من، دیگران را هم به خنده واداشت. خلاصه آن قدر گفتیم و خندیدیم که همه خوابشان گرفت. به جای خنده صدای خمیازه ها پایان جلسه را اعلام کرد. همه به اتاق هایشان رفتند. وقتی کسرا به اتاق آمد تا بخوابیم گفتم: «هیچ خوشم نیامد... شوخی شوخی هرچی خواستی به من گفتی.»با لبخند گفت: «رویا...می دونی که تو عزیز قصه هامیآخه تو شعر رو لبامیآخه جون تو بسته به جونماگر بری دیگه نمی تونمآخه اسم تو رو که می آرممی شی همه دار و ندارم.بعد در خالی که با دست به من اشاره می کرد ادامه داد:«از چی می ترسی ای مهربونممن که رو عشق تو موندگارم.»«برام شعر نخون... جوابم رو بده.»پیشانی ام را بوسید و در حالی که مرا کنار خودش می کشید گفت: «حالا بخواب... فردا صبح بقیه شعر رو برات می خونم.»در حالی که نگاهش می کردم چشم روی هم گذاشت و به خواب رفت. صبح روز بعد لباس عوض کردیم و همگی سر سفره هفت سین زن عمو به انتظار بهار نشستیم. وقتی صدای مجری تلویزیون برخاست و آغاز سال نو را تبریک گفت، همگی از جا برخاستند و روی همدیگر را بوسیدند، بعد نوبت عیدی گرفتن بود. اول آقا ابراهیم به من و کسرا، لیلا و فرشاد و آرام نفری هزار تومان عیدی داد، بعد عمو دست به جیب شد و نفری دو هزار تومان به ما عیدی داد.در گوش آرام گفتم: «ببین، اگه اینجا نمی آمدی سه هزار تومان از دستت می پرید.»«الان هم دو هزار تومن عیدی مامان و بابام از دستم پریده.»با تعجب گفتم: «اِ... دو هزار تومن؟!»آرام سر تکان داد و من منتظر ماندم تا کسرا عیدی مرا بده، اما انگار یادش رفته بود. صبرم تمام شد و گفتم: «کسرا جان... عید شده ها... نمی خوای یه دستی توی جیبت کنی و ببینی چقدر توی جیبت پوله؟»با لبخند گفت: «نه، چون آن طوری پول توی جیبم کم می شه.»«باشه... یعنی پول توی جیبت از من مهم تره؟»خندید و گفت: «نه عزیزم، تو برام از همه چیز مهم تری.»عاقبت دست در جیبش کرد و جعبه کوچکی بیرون کشید و گفت: «می خواستم وقتی تنها شدیم بهت بدم، ولی انگار اگر الان ندم دیگه زنده نمی مونم تا توی تنهایی خودمون بهت بدم.»خندیدم و هدیه را از او گرفتم. آویز کوچکی به شکل قلب بود که درست وسط آن نگینی می درخشید. با لبخند گفتم: «ممنونم.»آویز را به سمت آرام گرفتم و گفتم: «می بینی آرام... قشنگه، مگه نه؟»«آره... خیلی قشنگه.»بعد از برگزار کردن مراسم سال تحویل همه به تکاپو افتادند تا تدارک عقدکنان را ببینند. کسرا برای خرید میوه و شیرینی رفت. من و آرام هم در تزئین اتاق عقد به زن عمو کمک کردیم. مادر هم برای همه غذا درست کرد.
لیلا و فرشاد هم که خیال شان از خرید حلقه و دسته گل و آرایشگاه راحت شده بود با هم برای قدم زدن به ساحل رفتند با دیر کردن کسرا همه نگرانش شدیم .به خصوص من که هر چند دقیقه به موبایلش زنگ می زدم . می دیدم خاموش است .وقتی کسرا آمد دیدم سپر ماشینش داغون شده . با ناراحتی به سمتش دویدم گفتم -چی شده ؟ با عصبانیت به سپر ماشین اشاره کرد گفت -به نظرت چی شده ؟ -حالت خوبه ؟ وای پیشانی ات خونیه -چیزی نیست . شلوغش نکن -چطور چیزی نیست دستش را گرفتم او را بردم داخل پنبه و الکل از زن عمو گرفتم و به اتاق برگشتم . کسرا از جا برخاست گفت -این بچه بازیها چیه ؟ رفتی پنبه و الکل اوردی ؟ -کسرا ....پیشونی ات زخم شده -نه ..لازم نیست هر چه گفتیم قبول نکرد . تا عاقبت صدای آرام برخاست -آقا کسرا . از شما بعیده که نتوانید سوزش یه پنبه الکلی رو تحمل کنید انگار حرف آرام کار خودش را کرد و کسرا روی صندلی میخکوب شد نسرین خانم اسپند دود کرد گفت -از بس دیشب خندیدی این جوری شد-چه ربطی داره مادر جون ؟ -صبح دیدم دلم شور می زنه ها نسرین خانم گفت -حالا چی شد تصادف کردی ؟ -هیچی بابا . خیابون ها شلوغ بود دیگه -آخه توی عید هم خیابون ها شلوغ میشه مگه ؟ کسرا رو مادرش گفت -مادر جون این جا تهران نیست که عید همه ازش فرار کنن . این جا لب دریاست ..جنگل و سبزه همه رو می کشونه این جا نسرین خانم در حالی که اسپند دود می کرد گفت -خدا بلا رو از این خونه دور کند آرام در گوش کسرا گفتم -کاش سر من زخمی می شد تا این همه نازم رو بکشن -همین طوری هم نازت رو می کشم خانم . دیگه خدا نکنه سرت به جایی بخوره پس از ناهار کسرا سردرد را بهانه کرد و دستم را گرفت و مرا به اتاقمان برد . وقتی در را بست گفتم -خنده داره ها ...اخه تو سرت درد می کنه . من رو چرا با خودت آوردی ؟ -آخه اگه تو نباشی که سر دردم . خوب نمیشه ..حالا زود باش -چی رو زود باش ؟ -لباسی رو که خریدی بپوش توی تنت ببینم -نه ..فردا می بینی -می گم امروز می خوام ببینم -من می گم نمیشه ...فردا می بینی -ای لج باز . با من لج می کنی ؟ تلافی می کنم . اگه نمی خوای لباست رو بپوشی برو بیرون ..خوابم می اد با خنده بوسه ای روی پیشانی اش نهادم گفتم -فدای اون سر دردت که انگار وصلش کردن به لباس من که اگه بپوشم خوب میشی . و اگه نپوشم درد می گیره -پس می پوشی -نه عزیزم باشه فردا ابروهایش رو در هم کرد گفت -پس برو بیرون تا بخوابم -دلت می اد ؟ -ای بابا . من سرم درد می کنه -خیلی خب . می رم بیرون . بخواب از اتاق بیرون اومدم . آرام را دیدم که پشت در ایستاده با تعجب گفتم -چیزی شده ؟ -نه ..ولی می خواستم صدات کنم . نمیشه من برگردم -چرا ؟ -دیگه خیلی دارم مزاحمت ایجاد می کنم -از کی تا حالا خجالتی شدی ؟ لوس نشو . تا فردا بعد از عقد لیلا که موندنت قطعیه . بعدش هم چه عجله ای داری ؟ با هم بر میگردیم تهران ماشین ما جا داره ؟ -آخه -بسه دیگه . بهت نمی اد خجالتی شده باشی ان روز به جز لیلا و فرشاد که تمام روزشان را با حرف زدن گذراندند بقیه کارهای عقد رو انجام دادند وقتی شب فرا رسید همه مشتاق فردا بودند . دعا می کردن فرشاد و لیلا با هم خوشبخت شوند . روز بعد کار خیلی زیاد بود من و آرام در پختن نهار برای مهمانان به مادر کمک کردیم . زن عمو و نسرین خانم هم میوه ها را شستند . بعد از ناهار هر کس به فکر آرایشگاه و لباس پوشیدن خودش بود . من هم با کمک آرام لباسم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم بعد گفتم -خوب شد ؟ -اه دیگه از دستت خسته شدم رویا ؟ -چرا ؟ -آخه نشد تو یه لباس بپوشی بهت نیاد خندیدم و درحالی که با لباسم چرخی می زدم گفتم -عزیزم همین طوری دل آقا کسرا رو بردم دیگه -خب حالا من یه چیزی گفتم . راستی یه کم از اخلاق کسرا بگو چطوریه ؟ کنار آرام روی تخت نشستم گفتم : -خیلی عاشق . دوست داشتنی . باور نمی کردم بعد از ان همه کینه و نفرت از مردها چنین همسری نصیبم بشه چند ضربه به در خورد -خانم ها حاضرید یا نه ؟ مادرم بود -بله مادر وارد شد گفت -وای رویا ...چقدر این لباس بهت می اد -سلیقه کسرا است . خواستم کت و دامن بگیرم . ولی گفت خسته شده از بس کت و دامن پوشیدم -خب بیایید که مهمونا آمدن -مامان نگو که با این لباس باید کار هم بکنم -نترس کار ان چنان نمی کنی . زن عموت سه تا پیش خدمت آورده . ولی اگر کاری هم بکنی چیزی ازت کم نمیشه از اتاق بیرون رفتم . کسرا پایین پله ها ایستاده بود . با موبایلش حرف می زد . که نگاهش به من افتاد گفت -باشه . بعد با هات تماس می گیرم کسرا پایین پله ها آمد و دستانش را دراز کرد گفت -فرشته زیبای من ...چقدر این لباس بهت می اد ناگهان لبخند روی صورتش محو شد دستانش را انداخت گفتم -چی شد ؟ به همین زودی از دیدن لباسم خسته شدی ؟ کسرا سرفه ای کرد گفت -توی حیاط منتظر تم -چرا این جوری کردی ؟ صدای آرام را از پشت سرم شنیدم -آخه من پشت سرت بودم با عصبانیت گفتم -حالا نمیشه دو دقیقه دیرتر می آمدی ؟ -رویا ؟ -تازه داشتم خودم را براش لوس می کردم ؟ آرام که از لحنم ناراحت شده بود گفت -شما بفرمایید توی حیاط و خودتون رو برای آقا کسرا لوس کنید با عجله به سمت حیاط رفتم . کسرا منتظرم بود . به سمتش دویدم . با لبخند در حالی که خیال مان راحت بود کسی ما را نمی بیند دستانش را برایم گشود خودم را در اغوشش انداختم -اگه می دونستم این قدر با این لباس دلفریب می شی . دیروز بیشتر اصرار می کردم تا لباس رو بپوشی خندیدم دستم را گرفت گفت -حالا عروس و داماد رو ول کن . می ای بریم قدم بزنیم ؟ دست در دست هم با هم قدم می زدیم . کسرا ان قدر بی تاب مراسم خودمان بود که گفت -وای رویا . کی مراسم ما می شه ؟ -عجله نکن . دو ماه دیگه -وای تا دو ماه دیگه من دیوونه می شم -نه ..دیوانه نمیشی . عاشق تر می شی خندید و ایستاد . در حالی که بازوهایم را گرفته بود تا جلوی چشمانش بی حرکت بایستم گفت -به نظرت من چقدر دوستت دارم ؟ -زیاد -اشتباه کردی . تو را به اندازه زندگیم دوست دارم . چون برای هیچ کس
چیزی مهم تر از زندگی و زنده موندن نیست.»با لبخند گفتم: «کسرا جان، اگه تا چند دقیقه دیگه خودمون رو به مراسم لیلا نرسونیم مطمئن باش دیگه زنده نمی مونیم تا مراسم ازدواج خودمون رو ببینیم.»خندید و با هم به خانه برگشتیم. چیزی تا آمدن عروس و داماد نمانده بود. من مشتاق دیدن لیلا در لباس عروس بودم. شال بلندی که تا نزدیک کمرم می رسید و دست های لختم را می پوشاند روی سرم انداختو جلوی در ایستادم تا اولین نفر باشم که لیلا را می بیند. وقتی لیلا وارد شد من ذوق زده از آن همه زیبایی برایش کف زدم و گفتم: «آرام، آرام... بیا نگاه کن... چقدر تغییر کرده!»آرام لبخند زد. «آره، خیلی خوشگل شده.»همراه عروس وارد اتاق عقد شدیم. لیلا در حالی که با لبخند نگاهم می کرد گفت: «رویا، برام دعا کن.»«باشه عزیزم، خیالت رو از بابت فرشاد راحت کنم، مرد زندگیه.»لیلا لبخند زد و چند لحظه بعد فرشاد کنار او نشست. در حالی که اقوام نزدیک دور عروس را گرفته بودند، عاقد آمد.دستم را دور بازوی کسرا حلقه کردم و کنار همه به انتظار بله گفتن لیلا ایستادیم. وقتی صدای لیلا بلند شد همه کف زدند و اسپند دور سر عروس و داماد دود کردند. بعد از عقد اقوام کادوهایشان را که بیشتر سکه بود تقدیم عروس و داماد کردند، بعد آن دو را تنها گذاشتند تا شروع زندگیشان را با حرف های عاشقانه جشن بگیرند.همراه کسرا از اتاق عقد خارج شدیم. مادر و نسرین خانم در تکاپو بودند که از مهمانان پذیرایی کنند.مادر سینی خالی را به دستم داد و گفت: «برو از بالا چند تا دیس شیرینی بیار.»«مامان... با این لباس؟!»مادر گوشه لبش را به دندان گرفت. «اِ، زشته... برو... یه کم کار کنی چیزی ازت کم نمی شه.»از پله ها بالا رفتم. نمی دانم آرام کجا رفته بود که نمی توانستم این کار را به او بسپارم و از شرش راحت شوم. با چند دیس شیرینی آرام و با احتیاط از پله ها پایین می آمدم که کسرا را دیدم که قدم زنان با آرام وارد خانه شدند. متعجب نگاهشان می کردم که پله بعدی را ندیدم و همراه دیس شیرینی ها از پله ها سقوط کردم. چنان دردی در دست و پا و کمرم پیچید که بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.کسرا با عجله به سمت دوید و گفت: «چیزیت شد؟ حالت خوبه؟»در میان خرده شیشه های دیس شیرینی نگاهی به کف دستانم انداختم که خونی شده بود. کسرا دست دراز کرد و گفت: «می تونی پاشی؟»به زحمت از جا برخاستم. مرا روی کاناپه ای کنار در آشپزخانه نشاند. آرام جلو آمد و گفت: «وای... دستات رو ببین... با خرده شیشه بریده!»مادر سراسیمه از آشپزخانه بیرون آمد و با عصبانیت گفت: «آبروم رو بردی رویا... با این کار کردنت. اِی وای... دستات چی شده؟!»«نمی دونم.»کسرا از راه رسید. خون کف دستانم را با دستمال پاک کرد و آنها را خوب وارسی کرد تا خرده شیشه کف دستم نمانده باشد، بعد دستم را بست و گفت: «چرا این جوری از پله ها پایین می آی؟!»«تقصیر این کفش های لعنتی شد... به دامنم گیر کرد.»مادر گفت: «تقصیر من شد، بچه ام گفت با این لباس نمی تونه دیس های شیرینی رو بیاره، ولی من گفتم باید بیاره.»صدای نگران مادر و تهدیدهای کسرا برای درست راه رفتن و کار کردن کم بود که نسرین خانم هم اضافه شد. «ای وای، خاک به سرم... چی شده؟»«چیزی نیست... از پله ها افتادم.»«چشمت زدند... می دونم... تو و کسرا را چشم زدند، اون از تصادف کسرا، اینم از تو.»نسرین خانم دوید تا اسپند بیاورد که کسرا کنارم نشست. مادر و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۲ عصر
آرام هم به آشپزخانه رفتند. گفتم: «دیدی؟ فقط یه کم دیگه مونده بود تا تموم زندگیت رو نابود کنم.»«چی؟!»«خُب اقبالت بلند نبود که من رو از دست بدی دیگه.»«لوس نشو... بی مزه.»«آرام چی می گفت؟»«در مورد چند مسئله حقوقی داشت ازم می پرسید.»«چه مسئله ای؟!»«نمی شه مسائل حقوقی دیگران را برات بگم.»«اِ... از کی تا حالا این قدر رازدار شدی؟»«بودم.»خواستم از جا بلند شوم که گفت: «این کفش های مسخره رو دربیار بنداز دور.»«اِ... پس چطوری تا آخر مجلس امروز رو سر کنم؟»«بعد از مجلس بنداز دور... معلومه که با این پاشنه نازک از پله می افتی پایین.»«باشه... چَشم.»«حالا کجا با این عجله؟ هستند که به جای تو کمک کنند. بشین تا حالت بهتر بشه.»«من که حالم خوبه.»کسرا لبخند زد و گفت: «پس بیا بریم لب ساحل.»«آهان، از اون نظر حالم بهتر بشه؟! باشه... بریم.»با چشمک حرفم را تأیید کرد. با هم لب ساحل رفتیم و زیر آلاچیق نشستیم. در حالی که نگاهی به دامن بلند ماکسی ام می انداختم گفتم: «خدا کنه لباسم رو کثیف نکرده باشم.»کسرا دستش را دور شانه ام انداخت و گفت: «این قدر وسواس به خرج نده... یکی دیگه برات می خرم.»وقتی قلب کوچکی که عیدی داده بود را دور گردنم دید آن را با دو انگشتش گرفت و گفت: «چقدر بهت می آد!»«این قشنگ ترین هدیه ای بود که امسال گرفتم.»دستش را زیر چانه ام زد و سرم را به سمت خودش برگرداند. نگاهش دوباره پر شده بود از مهربانی. لب گشود و گفت: «تو بهترین هدیه ای هستی که خدا در همه این سال ها به من داده.»لبخند زدم. به چشمانش خیره شدم تا با آن نگاه زیبا از محبتش سیراب شوم. لبش را برای بوسیدن من غنچه کرد. دیگر دلم نمی آمد مثل اوایل عقدمان اذیتش کنم. نمی خواستم همان بوسه ساده، ولی پر از محبت را از او دریغ کنم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: «کسرا... باور کنم که مثل قبل دوستم داری؟»شانه اش را از زیر سرم کشید و با لحنی جدی گفت: «قرار بود گذشته رو فراموش کنیم.»«می دونم، ولی جواب منو ندادی.»«رویا... بس کن دیگه، معلومه. البته اگه بذاری گذشته رو فراموش کنیم.»لبخند زدم و از شوق بخشش او را در آغوش گرفتم و گونه اش را بوسیدم. همان موقع صدای مادر را از دور شنیدیم.«عروس و داماد آینده... بیایید با عروس و داماد فعلی عکس بگیرید.»با کسرا به ساختمان برگشتیم، دستانم را در عکس مخفی کردم تا باند روی آن پیدا نباشد.مراسم عقد لیلا و فرشاد بعد از ظهر به پایان رسید. آن دو با همان لباس ها زیر آلاچیق نشستند و تا شب با هم حرف زدند. در حالی که از کنار پرده به آن دو می نگریستم به کسرا گفتم: «چقدر حرف می زنند؟ چی می گن که این همه طول کشیده!»کسرا دستم را کشید و مرا کنار خودش نشاند و گفت: «نگاه نکن، بذار راحت باشند، من که یادم نمی ره... بعد از عقدمون وقتی من و تو تنها شدیم، چطوری تمام ذوق و شوقم را کور کردی.»«اِ... کسرا! عوضش الان دارم تلافی می کنم.»«هر چقدر هم تلافی کنی، جبران اون لحظه نمی شه. همیشه اولین بوسه به یاد ماندنیه.»«اِ... این قدر ناراحتم نکن دیگه.»با لبخند گفت: «شوخی کردم. همه لحظه های من کنار تو، همیشه اولینه.»تا وقت شام لیلا و فرشاد دست از حرف زدن برنداشتند. وقتی لیلا لباسش را عوض کرد و سر سفره شام نشست آقا ابراهیم به شوخی گفت: «چی شد لیلا جان؟»«چی، چی شد پدر؟»«بحث شما دو تا دیگه... نتیجه ای داد یا نه؟»همه خندیدند. فرشاد گفت: «اگر اجازه بدید. تصمیم گرفتیم برای جشن عروسی دیگه مراسمی نگیریم. یه سفر زیارتی داشته باشیم و بعد شروع
زندگیمون
آقا ابراهیم سکوت کرد نسرین خانم گفت -ما که مسئله ای نداریم فقط باید یه مراسم کوچک بعد از برگشتن از سفر زیارتی برای مهمانان خودمانی بگیریم فرشاد گفت -مسئله ای نیست قرار جشن عروسی لیلا و فرشاد چند ماه بعد از مراسم من و کسرا تعیین شد ان شب باز بساط شادی پهن شد . این بار همه به اتفاق عمو سوار قایق موتوری او شدیم که کنار ساحل بود . به علت زیاد بودن جمعیت در دو نوبت سوار شدیم . دفعه اول من و کسرا و آرام .همراه لیلا و فرشاد سوار شدیم . فرشاد و لیلا کنار هم نشسته بودند . فرشاد در حالی قایق را با یک دست هدایت می کرد با دست دیگر لیلا را کنار خودش نگه داشته بود . کسرا گفت -ولم کن رویا . بذار غیرتم رو نشون بدم . آخه ببین جلوی چشمان من ..ای بابا ..می خوان ادم غیرتی نشه فرشاد با خنده گفت -اگه زیاد غیرتی بشید اون وقت مجبورم همین وسط دریا ...ولتون کنم و برم -ولم کن دیگه رویا . بذار برم به این آقا نشون بدم ..می خواد چه کار کنه ؟ با خنده گفتم -من که جلوت رو نگرفتم برو کسرا خودش را به نشنیدن زد گفت -فقط به خاطر رویا که این قدر اصرار می کنه غیرتی نشم و دعوا راه نندازم کوتاه اومدم . بعد با لبخند رو به من گفت -جلوی چشمام رو بگیر که غیرتی نشم -اگه کارت با بستن چشمات درست میشه باشه -نه نه ..پشیمون شدم . باید ببینم و گرنه ممکنه از ندیدنم سو استفاده کنند لیلا با ناراحتی گفت : -بسه دیگه کسرا کسرا گفت -لیلا قبل از عقد بیشتر جنبه شوخی داشتی لیلا با ناراحتی سکوت کرد . در گوش کسرا زمزمه کردم -زیادی دیگه داری با لیلا و فرشاد شوخی می کنی ..ناراحت می شن کسرا نگاهی به لیلا کرد گفت -اگه این قدر از حرفام ناراحت شدی ....بعد ایستاد گفت -می خواهید خودم رو بندازم تو دریا تا از دستم راحت شید ؟ در حالی که به سمت آب خیز بر می داشت من و لیلا و آرام فریاد زدیم -نه ایستاد و دست بلند کرد لبخند زد گفت -چشم ..باشه خودم رو تو دریا نمی اندازم بعد کنارم نشست با عصبانیت گفتم -خیلی بی مزه بود کسرا هیچ هم نترسید م -از فریادتون معلوم بود لیلا درحالی که به وضوح پیدا بود با کسرا قهر است گفت -میشه برگردیم ساحل ؟ فرشاد با تکان سر قبول کرد با سوار شدن مادر و نسرین خانم و عمو و زن عمو دوباره جمع دوستانه ما جمع شد . همه دور اتشی که کنار ساحل روشن کردیم . جمع شدیم .
لیلا در حالی که کنارم نشسته بود آرام گفت -به کسرا بگو یه شعر برامون بخونه -مگه کسرا شعر هم میخونه ؟ -اره زیر نور اتش به کسرا خیره شدم کمی بعد گفت -باز چی شده آین طوری نگاهم می کنی ؟ -تو بلدی آواز بخونی ؟ با لبخند نگاهم کرد . بعد سرش را جلو آورد . نگاهی به لیلا انداخت که کنار من نشسته بود گفت -اگه اونی که ازت خواسته من آواز بخوانم بگه می خونم لیلا در حالی به اتش خیره شده بود لبخند زد گفت -میشه یه شعر برامون بخوانی ؟ کسرا سر تکان داد گفت -فقط به خاطر خواهش و التماس های لیلا باشه با اعتراض گفتم -فقط به خاطر لیلا ؟ -نه ...فقط به خاطر لیلا نه ...ببخشید . فقط به خاطر رویا و لیلا و حضار محترم می خونم ..خوبه ؟ -خب حالا بخون ببینیم چی می خونی کسرا مکثی کرد گفت -خواهش می کنم سکوت رو رعایت کنید همه منتظر بودند که کسرا شروع کرد
آمدی با شوری شیرین تا که فرهادم کنی بندی از غم بزدایی و دلم شاد کنی گفته بودی که طبیب دل بیمار منی مانده بودم که چگونه دلم اباد کنی حرف ها گفتی و رفتی و ندیدم امروز کز من و این دل عاشق لحظه ای یاد کنی می سپارم به خدا آنچه که با من کردی کز سزای عمل خویش چه فریاد کنی
اولین کسی بودم که با اشتیاق برایش کف زد به دنبال من . لیلا و فرشاد و آرام هم کف زدند . گفتم -وای کسرا چقدر خوب می خونی . چرا تا به حال برام نخونده بودی ؟ به شوخی گفت -وقتش رو نداشتم . حالا حرف رو عوض نکنید و نفری دو هزار تومان به این جانب بپردازید فرشاد اولین باری بود که با کسرا شوخی می کرد گفت -حالا که خوب فکر می کنم می بینم صدات زیاد هم خوب نبود لیلا هم به طرفداری همسرش گفت-منم می بینم گوش هام درد گرفته آرام با لبخند گفت -اما من از صدای شما لذت بردم . و حاضرم هزینه را متقبل بشم آهسته زمزمه کردم -عیدی هات رو جمع کردی که این قدر پول دار شدی ؟ نیش خندی زد کسرا گفت -اختیار دارید شما که مهمون هستید این دفعه رو مهمان من باشید از دفعه بعد هزینه رو بپردازید صدای آقا ابراهیم را شنیدیم گفت -وای . الان یه چای داغ می چسبد همگی کنار اتش چای نوشیدیم . و کمی بعد برگشتیم . صبح زود بعد هم عازم تهران شدیم . فرشاد چون مغازه عمو را در تهران اداره می کرد همراه ما آمد . این بار لیلا و فرشاد با ماشین خودشان و من و کسرا هم با ماشین خودمان آقا ابراهیم و نسرین خانم و مادر هم مثل همیشه با هم بودند آرام را هم سر راه به پدر و مادرش سپردیم
15
 
باور نمی کردم دوباره همه چیز ان قدر آرام و دوست داشتنی شود . همه چیز داشت بهتر و آرام تر از قبل می شد . لیلا بعضی از روزها اجازه می گرفت و همراه فرشاد برای گردش بیرون می رفت روزی به او گفتم -ببین لیلا الان بهت اجازه می دم ولی وقتی من ازدواج کردم دیگه سرم خیلی شلوغ میشه . باید قسمتی از کارها را به تو بسپارم و برم خندید گفت -باشه تا اون موقع .در حالی که از اتاق خارج میشد گفت -دستت درد نکنه عزیزم او رفت و من از این کارهای عجیب و غریبش که نشان از عشقی عمیق در قلبش داشت لبخند به لب آوردم کسرا به اتاقم آمد گفت -چند تا نامه داری . ولی این یکی یه ذره مشکوکه -مشکوکه ؟ منظورت چیه ؟ کسرا جلو آمد و نامه ها را به دستم داد . در میان نامه ها پاکتی بود بدون نام و نشان با تعجب نگاهش کردم گفتم -نه نشانی فرستنده و نه گیرنده . از کجا آمده ؟ نگاهش می کنم . تو برو ..ممنون کسرا لبخند زد و گفت: «اِ... یادت رفت؟»با کف دست به پیشانی زدم. «آخ... حواسم کجاست؟ دیدم لیلا امروز مرخصی گرفت ها، ولی آن قدر سرم شلوغ بود که پاک یادم رفت.»«خُب زود باش دیگه، نکنه می خوای غذاهارو بخورند، بعد ما برسیم؟»کیفم را برداشتم و با عجله نامه ها را داخل کیفم گذاشتم و همراه کسرا برای ناهار دعوتی فرشاد راهی شدیم. او من و کسرا را به مناسبت اولین ماهگرد عقدشان به رستوران دعوت کرده بود. پیش از رسیدن غذا، فرشاد گفت: «امروز یک ماه می شه که من و لیلا عقد کردیم. من به سپاس از لیلا که یک ماه تونسته من رو تحمل کنه امروز جشن کوچولویی گرفتم.»ما خندیدم. کسرا با خنده گفت: «فرشاد، آخه چرا تو این قدر ساده ای که دلم برات می سوزه؟ بابا این لیلا داره از خوشحالی بال بال می زنه که همسرت شده، اون وقت تو به خاطر اینکه فکر می کنی یک ماه تحملت کرده ناهار می دی؟»لیلا به اعتراض گفت: «اِ... کسرا این چه حرفیه؟!»در حالی که نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم گفتم: «آفرین لیلا، آفرین... تا ماه دیگه هم تحمل کن تا یه ناهار دیگه مهمون شما باشیم.»فرشاد دست در جیب کتش کرد و جعبه کوچکی بیرون آورد و گفت: «تقدیم به همسر عزیزم.»کسرا به شوخی دستم را گرفت و گفت: «وای رویا... قضیه داره خیلی عاشقانه می شه... بیا بریم.»خندیدم و گفتم: «من الان نزدیک یک ساله دارم تحملت می کنم... پس چرا ناهار نمی دی؟»فرشاد با خنده به لیلا گفت: «عزیزم، ماهگرد بعدی دیگه این بی جنبه ها رو دعوت نکنیم.»کسرا به پهلویم زد و گفت: «رویا... صاف بشین... مبارکه، مبارکه... ان شاءالله خدا به لیلا صبر جلیل عطا کنه که هر ماه تو رو تحمل کند و تو ما رو ناهار دعوت کنی...»از بس گفتیم و خندیدیم همه نگاه ها به سوی ما جلب شد. لیلا در جعبه را باز کرد. یک سکه بهار آزادی بود. لبخندی زیبا روی لب های لیلا شکفت و گفت: «ممنونم فرشاد.»«ببین فرشادجان، اگه ماه دیگه هم خواستی ناهار بدی من و رویا دیگه نیستیم.»فرشاد- «چرا؟!«بابا، آخه حالمون بد شد. این اِفه ها چیه می آی؟ دیگه آدم این قدر هم عاشق؟! کمی مرد بودنت رو نشون بده. از حالا داری به لیلا رو می دی که چی بشه؟»لیلا- «اِ... کسرا تو چرا این جوری می کنی؟»فرشاد مکثی کرد و گفت: «نه، حالا از شوخی گذشته برای من و لیلا خیلی مهم بود که یک ماهگرد کوچک بگیریم.»«بله خوبه، به شرط آنکه فقط همین یکی باشه، نه ماه بعد و ماه بعد و چندین سال بعد و سیصد و پنجاه و نهمین ماهگرد رو بگیری.»پس از صرف ناهار خسته بودم. به همین خاطر همراه کسرا و لیلا و فرشاد به پارک رفتم. وقتی به خانه رسیدم یاد نامه ها افتادم. آنها را تک تک از کیفم بیرون کشیدم. در میان آنها نامه بی نام و نشان را برداشتم و نگاهی به آن انداختم. در پاکت را باز کردم. خیلی عجیب بود! من تا به حال نامه ای بدون نشانی فرستنده و گیرنده نداشتم. عجیب تر اینکه نامه تایپی بود. با کنجکاوی متن نامه را خواندم. با خواندن آن ترس وجودم را فراگرفت. باور نمی کردم باز ماجرایی جدید در راه باشد. با عجله شماره کسرا را گرفتم و گفتم: «سلام.»«به به... سلام خانم... نکنه خوابت نمی بره زنگ زدی برات لالایی بخونم؟»«شوخی نکن، می تونی بیای اینجا؟»«آهان... لالایی از پشت خط رو هم قبول نداری؟»«شوخی ندارم، جدی می گم کسرا، بیا اینجا.»«چَشم... گیتارم رو هم بیارم یا بدون گیتار هم خوابت می بره؟»با عصبانیت گفتم: «وای کسرا، من دارم از ترس می میرم. تو همه چی رو به شوخی می گیری؟»«ترس! چرا ترس؟»«بیا اینجا بهت می گم.»«چشم عزیزم، نگران نباش، آمدم.»تا آمدن کسرا چند بار دیگر هم نامه را خواندم. هر بار که خواندم بیشتر ترس وجودم را پر کرد. عاقبت کسرا رسید. صدای سلام و احوالپرسی اش را با مادر شنیدم. در اتاقم را باز کردم. با لبخند گفت: «سلام... نخوابیدی هنوز؟»«شوخی نکن، بیا تو.»وارد اتاقم که شد در را بستم و روی تخت نشستم. گفتم: «خوب گوش بده، می خوام همون نامه مشکوکی که امروز برام آمده رو برات بخونم.»کسرا سکوت کرد و من شروع به خواندن کردم.سلام نمی گویم، چون قصد دوستی و آشنایی ندارماین نامه اخطاری است که به نفع شماست به آن گوش بدهید، چون در غیر این صورت با کسی طرف هستید که تمام قلبش را کینه و نفرت نسبت به شما فراگرفته و ممکن است هر لحظه دست به کار خطایی بزند که به ضرر شما باشد. بهتر است این اخطار را جدی بگیرید.دلیل این کینه و نفرت به سال ها قبل برمی گردد که به طور حتم شما، خانم زمانی، خوب از آن آگاهید. نمی دانم چقدر به خودتان مطمئن بودید که بعد از آن همه کینه و نفرت نسبت به عشق و عاشقی، این قدر با اطمینان عاشق شدید و از عشق حرف می زنید... ولی من می خواهم تقاص روزهای عاشقی خودم را از شما بگیرم و خواهم گرفت. دلم نمی خواهد این تقاص پس دادن به جایی بکشد که همه در آتش آن بسوزند، پس بهتر است هرچه زودتر و به هر بهانه ای که می دانید از همسرتون جدا شوید. این تهدید مرا جدی بگیرید تا در امان بمانید، وگرنه مجبورم تلافی تمام سال هایی که به عشق من خندیدید را سر شما دربیاورم. یک ماه به شما فرصت می دهم که از همسرتون جدا شوید... در غیر این صورت خودتان با دست خودتان طناب عقوبت گذشته را به گردن انداختید.نامه را پایین آوردم و نگاهی به کسرا انداختم. آن قدر نگران و دلواپس بودم که سعی کردم با شوخی او را از آن اضطراب بیرون بکشم. به همین خاطر خنده ای کردم و گفتم: «به نظرت شوخیه؟»با چشمان تیزبینش نگاهم کرد و گفت: «رویا... داری شوخی می کنی؟»«شوخیت گرفته؟! من؟!»خندیدم. با عصبانیت بازویم را گرفت و مرا محکم تکان داد. گفت: «شوخی کردی؟!»از نگاه عصبانیش ترسیدم و گفتم: «نه... باور کن نه... این نامه کار من نیست.»انگار نگرانی روی چهره اش یخ زده بود که از آن حالت بیرون نمی آمد. گفتم: «کسرا به نظرت شوخیه... یه شوخیه بی مزه.»«کار کی می تونه باشه؟»«معلومه... یا نیما یا شاهین یا... مسعود.»«برای چی این کار رو کردن؟»«محض خنده... چه می دونم... من نامه رو نشون تو دادم که راهنمایی ام کنی نه اینکه من رو بیشتر بترسونی.»با تکان دادن سر حرفم را تأیید کرد. «راست می گی... یه شوخیه... یه شوخی مزخرف و بی مزه.»نامه ها را از روی تخت جمع کردم و گفت: «ولی باید بیشتر مراقبت باشم.»با خنده گفتم: «آخ جون، از این به بعد بادیگارد دارم.»در حالی که لبخند کمرنگی روی لب داشت گفت: «حالا بدون شوخی، راستش رو بگو... این نامه کار خودت نیست؟ خواستی من رو بترسونی؟»«اِی بابا... چند بار بگم نه... به جون کسرا نه... باور کن.»باز هاله ای از نگرانی را در چهره اش دیدم. گفتم: «اِ... کسرا... این قدر نگران نباش دیگه... همین طوری هم که نیست هر کی بخواد بتونه آدم رو تهدید کنه و بلایی سر آدم بیاره... ناسلامتی شوهرم وکیله و نمی ذاره بلایی سرم بیاد.»با لبخند دستم را کشید و سرم را روی پایش گذاشت. در حالی که با موهایم بازی می کرد گفت: «می ترسم جدی باشه... آخر سر من از دست تو دیوونه می شم. آخه هیچ وقت فکر نکردی با اذیت و آزار اون همه مَرد، یه روز ممکنه یکی بخواد تلافی کند؟»«نه... چون توی هیچ کدومشون وجودش رو نمی دیدم.»«آهان... پس این یکی کیه که قصد تلافی داره؟»«کسرا، باور کن همش شوخیه.» ان روز کسرا تا حدودی قانع شد که همه چیز یک شوخیه . ولی گر چه کسرا را قانع کردم اما خودم در تردید باقی ماندم همه چیز تا شب تولدم فراموش شد . مادر همه را دعوت کرد . ان روز زودتر از شرکت اومدم تا در کارها به مادر کمک کنم . پیش از خروج از شرکت به اتاق کسرا رفتم -من دارم می رم شب منتظر تم . باز نیای و بگی مگه شما از دیدنم خوشحالم می شید . ؟ باشه ؟ خندید و دستی تکان داد گفت -مواظب خودت باش -خداحافظ
از شرکت که بیرون اومدم دنبال خرید های مادر در خیابان ها چرخیدم کیک و شیرینی و میوه و تزیینات جشن تولد . پشت ماشین را پر کردم . چیزی که مرا نگاه می کرد ماشینی بود که دنبالم می آمد . هر جا توقف می کردم او هم توقف می کرد . کنار گل فروشی نگاه داشتم . از اینه ماشین پشت سرم را نگاه کردم . راننده پیاده نشد . از ماشین پیاده شدم به سمت گل فروشی رفتم . چند شاخه گل خریدم . وقتی به ماشین برگشتم . سعی کردم از میان گل های مریم به ماشین مشکوک نگاه کنم . ان قدر محتاط بود که قابل شناسایی نبود . غیر از فاصله که با من داشت عینک دودی هم زده بود نتوانستم او را ببینم . درست تا سر کوچه خانه آمد . این بیشتر مرا نگران میکرد . خرید ها را به صفورا خانم دادم و خودم با ترس به سمت ماشین مشکوک رفتم . اما همین که متوجه شد پایش را روی گاز فشرد . به سمت من آمد . اگر خودم را به سمت پیاده رو پرت نمی کردم به طور حتم مرا زیر می کرد در حالی که به پیاده پرت شدم . دور شدن ماشین را نگاه کردم صفورا خانم که داشت خرید ها را به خانه می برد . فریاد زد وای خانم ...چی شده ؟ در حالی که کمکم می کرد مرا از روی زمین بلند کند گفتم -یه دیوونه عوضی نزدیک بود من رو زیر بگیره -وای خاک عالم . مواظب باشید خانم . این دوره زمونه نامرد زیاد شده با سرو وضعی خاکی وارد خانه شدم مادر گفت -این چه ریخت و قیافه ایه ؟ خواستم دروغ بگم که صفورا خانم گفت -به خیر گذشت خانم . یه راننده دیوونه نزدیک بود خانم رو زیر بگیره مادر خشکش زد -کجا ؟ -همین جا . جلو در خانه مادر بر گونه اش زد گفت -وای حالت خوبه رویا ؟ -اره مادر خوبم -جاییت که زخمی نشده ؟ -نه خودم رو انداختم توی پیاده رو -بشین تا برات یه لیوان آب قند بیارم -حالم خوبه مامان -من دارم می بینم .رنگت پریده . فشارت پایین آمده . ترسیدی مادر یک لیوان آب قند برایم آورد و درحالی که با قاشق ان را هم می زد گفت -دیگه دارم از دست تو دیوونه می شم آخه چرا حواست رو جمع نمی کنی ؟ -آخه -آخه نداره ...بهانه نیار ...بیا این آب قند رو بخور سعی کردم تا شب از فکر اتفاق ان روز بیرون بیایم . با شوخی و خنده سعی کردم هم خودم از ان ترس و نگرانی که سراغم آمده بود خلاص شوم . تا شب در کارم موفق بودم . کت و شلوار سفیدم را پوشیدم . و منتظر اومدم مهمانان شدم . اول از همه آقا ابراهیم و نسرین خانم رسیدم .کسرا و لیلا نبودند . انگار باز کسرا لجبازی کرده بود کنار در خشکم زد . باز برای چی نیامده بود گفتم -پس کسرا کجاست ؟ -می ان -می ان ؟ نسرین خانم خندید رو به مادر گفت -وقتی بچه ها سر و سامان می گیرن دیگه با مادر و پدرشان جایی نمی رند متعجب مانده بودم . که صدای زنگ در برخاست . کسرا با سبد گل بزرگی از پله ها بالا آمد . با لبخند گفتم -ببخشید در را پشت سرم بستم و آرام گفتم -کجا بودی ؟ گفتم این دفعه هم می خوای اذیتم کنی -نه این دفعه نمی خوام اذیتت کنم سبد گل را به دستم داد گفت -حالا تا لیلا و فرشاد نیامدند نمی خوای ازم تشکر کنی ؟ -ای باج گیر بعد صورتش را بوسیدم لیلا و فرشاد از پله ها بالا آمدند کسرا گفت -همش تقصیر فرشاد بود . گفتم اگر سر ساعت نرسیم رویا در رو رومون می بنده . ولی قبول نکردید ....حالا بفرما ..اینم رویا ..اینم در بسته -اگه قول بدید دیگه به موقع بیاید در رو باز می کنم لیلا خندید گفت -فرشاد برگردیم . کادو که هنوز دست مونه ...برگردیم با خنده گفتم -خب خب باشه بیاید در زدم صفورا خانم در را باز کرد . همه وارد خانه شدیم کنار لیلا نشسته بودم که نگاهم به مادر افتاد . کنار در آشپزخانه با کسرا حرف میزد . از نگاه کسرا فهمیدم که مادر دارد ماجرای ان روز را به کسرا می گوید . با لبخند به لیلا گفتم -می رم شربت بیارم به سمت مادر و کسرا رفتم شنیدم که مادر گفت -دیگه دارم از دستش دیوونه میشم . باهاش حرف بزن بازوی کسرا را گرفتم گفتم -چقدر حرف می زنید مهمونا منتظرند
کسرا نگاهم کرد گفت
-مادر چی می گه ؟ -چی می گه ؟ همش نگرانه . انگار یه نفر می خواد من رو بدزده . چه می دونم کسرا دستم را محکم گرفت گفت -چی شده ؟ -کسرا الان وقتش نیست . باشه بعد . بیا بریم در مقابل نگاه میهمانان کسرا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۲ عصر
دستم را کشید و مرا به سمت اتاقم برد . در حالی که با لبخند به بقیه نگاه می کردم گفتم -ببخشید ..چند لحظه -چرا این جوری می کنی ؟ جلوی بقیه زشته با عصبانیت گفت -بهت می گم بگو چی شده ؟ -خب خب . می گم بشین . بشین تا بگم -راحتم بگو -وای خدا . از دست مادر . هیچی باور کن یه اتفاق بود با عصبانیت نگاهم کرد گفت -رویا ...داری عصبانیم می کنی . بگو دیگه نمی خواستم نگرانش کنم . می دانستم قضیه نامه و تهدید را فراموش کرده به همین خاطر مکثی کردم تا راه حلی پیدا کنم -می گی یا فریاد بزنم . و حسابی جلوی بقیه -باشه . می گم خونسرد . باش . باشه ؟ هیچی یه دیوونه نزدیک بود جلوی در خونه من رو زیر بگیره -چی ؟ اما مادر گفت خودت حواست نبوده -نه ..نه تازه متوجه شدم کار رو خراب تر کردم گفتم : -نه ..یعنی همونی که مادرم گفت درسته فهمید دارم دروغ می گویم چنان با عصبانیت نگاهم کرد که گفتم : -باشه راستش رو می گم . از شرکت که بیرون اومدم یه ماشین تعقیب م کرد تا سر کوچه .وقتی از ماشین پیاده شدم به سمتش رفتم تا ببینم کیه که یک دفعه پاش رو روی گاز گذاشت و به سمت من آمد . منم خودم رو انداختم توی پیاده رو . همین حالا بریم پیش بقیه ...زشته تنها توی اتاق باشیم انگار کسرا صدایم را نمی شنید در عالم دیگری بود .زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . دستش را گرفتم گفتم -حالا که چیزی نشده با عصبانیت گفت -بس کن رویا . یعنی می خوای بگی نمی دونی چه اتفاقی داره می افته ؟ -خب یعنی داره چه اتفاقی می افته ؟ جز این که ابرومون داره جلوی مهمونا می ریزه . بیا بریم پیش بقیه -من شوخی دارم ؟ رویا چرا متوجه نیستی ؟ تهدیدهای نامه داره عملی می شه -توام ....همش یه اتفاق بود -چه اتفاقی ؟ چشمات رو باز کن رویا . باید یه کاری بکنیم -باشه تو همین جا بشین و یه کاری کن . من هم می رم پیش مهمونا او را تنها گذاشتم از اتاق خارج شدم . وقتی کنار لیلا نشستم گفت -کسرا چش شد یک دفعه ؟ -هیچی ..چیزی نشده آوینا آفلاين است
لیلا متعجب نگاهم کرد و گفت: «تو چرا عصبی هستی؟»«من؟! نه... عصبی نیستم... می خواستم چه کار کنم؟ آهان... شربت بیارم.»لیلا در حالی که مبهوت کارهای من و کسرا شده بود لیوان شربتش را نشان داد و گفت: «زحمت نکش... صفورا خانم آورد.»«اِ... دستش درد نکنه.»کسرا آن قدر در اتاق ماند که صدای بقیه بلند شد. آقا ابراهیم به شوخی و با صدای بلند که می خواست کسرا هم بشنود گفت: «آخه قهر کردن زشته... حالا هرچی شده این دفعه رو کوتاه بیا.»فرشاد با خنده گفت: «کسرا جان، بهت نمی آد مثل دخترا ناز و افاده داشته باشی، بیا دیگه.»با لبخند گفتم: «من درستش می کنم.»به سمت اتاقم رفتم. در را گشودم. کسرا روی تخت نشسته بود. آرنجش را روی زانو گذاشته بود و دستانش را مانند پُلی زیر چانه زده بود. گفتم: «کسرا جان... زشته. جون رویا... تمومش کن.»آهسته گفت: «تمومش می کنم... باشه... فردا می ری کلانتری.»«چی؟!»«کلانتری... باید بفهمیم کار کیه؟»«خب... باشه، حالا پاشو.»کسرا از جا برخاست و به سمتم آمد. با عصبانیت گفت: «من می دونم و تو، اگه از این به بعد اتفاقی بیفته و به من نگی.»«باشه... حالا تو بیا.»کسرا از اتاق خارج شد و همه کف زدند. آقا ابراهیم گفت: «به به، داماد مثل یه عروس ناز داره.»همه خندیدند، اما کسرا لبخند هم نزد. روی صندلی نشست و به فکر فرو رفت. داشتم از دست کارهایش دیوانه می شدم. به زحمت لبخند زدم و تا وقت شام او را زیر نظر داشتم. سر سفره رو به روی کسرا نشستم و در حالی که ظرف سالاد را به سمتش می گرفتم گفتم: «بسه دیگه... تمومش کن.»«چی رو تموم کنم؟ انگار...»«می دونم داره چه اتفاقی می افتد، ولی الان این مهمه که بقیه دارند در مورد من و تو چه فکری می کنند.»کسرا نگاهی به مهمانان انداخت و لبخند زد، بعد رو به من کرد و گفت: «خوبه؟»«بی مزه.»تا وقت باز کردن هدیه ها داشتم از دست رفتارهای کسرا دیوانه می شدم. همه هدیه ها باز شد جز مال کسرا. لیلا به پهلوی او زد و گفت: «کادوت کجاست؟»کسرا که انگار تازه از عالم خودش بیرون آمده بود گفت: «کادوم؟ آهان... اینجاست.»لیلا آرام گفت: «معلوم هست حواست کجاست؟» بعد هدیه کسرا را که یک زنجیر طلا بود از جعبه بیرون کشید.به زحمت گفتم: «ممنون... لطف کردید.» و در دل گفتم پاک آبروی مرا بردی.تا آخر شب کسرا در فکر بود. حتا موقع خداحافظی هم با من حرف نزد. صبح روز بعد می دانستم چطوری جواب کارهایش رو بدهم. وقتی وارد پارکینگ شدم تا در را باز کنم دیدم دنبالم آمده. در را بستم و سوار ماشین شدم و با عصبانیت گفتم: «دیشب...»حرفم را قطع کرد و گفت: «یه کلام حرف بزنی سرت داد می زنم. حرف نباشه... اول می ریم کلانتری... بعد اگه وقت شد می ریم شرکت.»«چی گفتی؟! من امروز چند تا ملاقات مهم دارم.»با عصبانیت صدایش را بلند کرد. «بسه دیگه... هنوز می خوای همه چی رو شوخی بگیری؟»حرف نزدم و ساکت ماندم تا با گفتن حرف هایش آرام شود.«از دیشب تا حالا چشم روی هم نذاشتم، اون وقت خانم فکر ملاقاتای شرکته.»من هم عصبانی شدم گفتم: «کسرا، اگه به ملاقاتم نرسم من می دونم و تو.»سکوت کرد. به کلانتری رفتیم، اما همین که خواست وارد اتاق شود گفتم: «ببین... من هیچ شکایتی ندارم... هر کار می خوای بکنی خودت بکن.»«لوس نشو رویا.»«اِ... برم از کی شکایت کنم؟ از کسی که نمی دونم کیه؟»«باشه... خودم می رم.»او رفت و من روی صندلی راهرو منتظر نشستم. بعد از نیم ساعت از اتاق بیرون آمد و گفت: «نامه ای که برات اومده بود رو چه کار کردی؟»«چه کارش می کردم... انداختمش دور.»«چه کارش کردی؟!م«نکنه باید قابش می کردم؟»با عصبانیت نگاهم کرد و دوباره وارد اتاق شد. چند دقیقه بعد بیرون آمد و به سمت در خروجی رفت. من هم دنبالش رفتم. وقتی داشت در ماشین را باز می کرد گفتم: «چی شد؟»با عصبانیت نگاهم کرد. سوار که شدم دیگه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم: «اون از دیشبت که جشن تولدم رو خراب کردی، اینم از امروز که من رو از ملاقات های شرکت محروم کردی... کسرا، خسته شدم.»با کف دست محکم روی فرمان ماشین کوبید و گفت: «بسه دیگه، این تویی که خسته ام کردی... نامه رو انداختی دور؟»«اَه... دیگه نمی تونم تحملت کنم.»از ماشین پیاده شدم و سر خیابان رفتم تا ماشین بگیرم، اما جلوی پایم ترمز کرد و گفت: «سوار شو.»«برای چی سوار شم؟ می خوای بازم غُر بزنی.»«باشه... سوار شو.»«نمی خوام... خودم راه شرکت رو بلدم، گم نمی شم.»در ماشین را برایم باز کرد و با فریاد گفت: «سوار شو.»نمی دانم چرا سوار شدم. هر دو سکوت کردیم. به شرکت نمی رفتیم. فریاد زدم: «بسه دیگه. دیرم شد. کجا داری من رو می بری؟»جوابم را نداد و در حالی که از آینه به پشت سرش نگاه می کرد زیر لب گفت: «لعنتی... حسابت رو می رسم.» بعد با چنان سرعتی به کوچه ای پیچید که اگر کمربند نبسته بودم، محکم به در می خوردم.«چه کار می کنی؟»«ساکت.» و بعد نگاهی از آینه به پشت سرش کرد و با عصبانیت گفت: «می دونم چه کار کنم.»از ماشین پیاده شد. کمربندم را باز کردم و دنبالش دویدم. کسرا به سمت ماشین پشت سرمان دوید و پیش از آنکه راننده فرار کند در سمت راننده را باز کرد. چند متری با ماشین دوید تا عاقبت راننده ترمز کرد. دعوایی سخت شروع شد. با عجله جلو دویدم. کسرا و مسعود بودند که با هم درگیر شده بودند.کسرا فریاد زد: «دلم می خواد بندازمت زندان... فقط به خاطر دایی سکوت می کنم.»«ولم کن.»«می خوام تلافی کار دیروزت رو سرت دربیارم... برای چی دنبالش کردی، برای چی می خواستی زیرش کنی؟»مسعود فریاد زد: «دیوونه شدی؟ من کاری نکردم.»مشت محکم کسرا به صورت مسعود خورد. او فریاد زد: «نمی خوام دست روت بلند کنم، ولی انگار خودت این رو نمی خوای.»جلو رفتم تا بلکه بتوانم کسرا را از مسعود جدا کنم. در حالی که فریاد می زدم گفتم: «بس کنید... ولش کن کسرا.»درست میان آن دو ایستاده بودم که ناگهان مشت محکمی توی صورتم خورد. مسعود که ناخواسته به صورتم زده بود گفت: «من... من نمی خواستم...»دستم را جلوی بینی ام گرفتم. خون می آمد. بینی ام رو گرفتم و کنار خیابان رفتم. دستمالی از جیبم درآوردم. صدای کسرا را شنیدم که می گفت: «می کشمت مسعود.»«ولم کن.»صدای ماشین مسعود را شنیدم که از ما دور می شد. کسرا جلو آمد و کنارم زانو زد. «حالت...»نگذاشتم حرف بزند. فریاد زدم: «همین رو می خواستی؟»کمکم کرد تا سوار ماشین شدم، بعد در حالی که دستمالی به دستم می داد گفت: سرت رو بالا بگیر.» سرم را به لبه صندلی تکیه دادم و سکوت کردم. کسرا هم ساکت شد. ماشین را روشن کرد و راه افتادیم. حالم کم کم داشت بد می شد. از درد بینی ام ضعف می کردم.به زحمت گفتم: «حالم... بده...»ترمز کرد و از ماشین پیاده شد. چند دقیقه بعد با یک لیوان آب میوه و کیک آمد و گفت: «بیا از این بخور... مشت محکمی خوردی.» ا لحنی عصبی به زحمت گفتم -جای تو این مشت رو خوردم -می دونم خیلی متاسفم کمی از آب میوه را سر کشیدم گفتم -می شه تمومش کنی ؟ کلافه و عصبی نگاهم کرد گفت -آخه رویا این بازی نیست که تمومش کنم داره جدی میشه .می ترسم می ترسم اتفاق بدتری بیفته -دیگه اتفاقی نمی افتد . یعنی تو فکر می کنی مسعود ادم کشه ؟ نه نمی کشه . برای چی نگرانی ؟ اون فقط می خواست ما رو بترسونه دستمالی برداشت و درحالی که روی بینی ام می گرفت گفت -من متاسفم .بدجوری به خاطر من مشت خوردی -خدا کنه هر روز نخوام به خاطر دعوای تو و مسعود نقش جان فدا رو بازی کنم با لبخند پیشانی ام را بوسید گفت -دلم می خواست می ذاشتی حسابش رو برسم -بسه دیگه . برای من قلدر بازی در نیار خندید گفت -بهتری ؟ می خوای بریم درمانگاه ؟ -نه حالم خوبه .فقط اگر جایی پیدا کنم و صورتم را بشورم بهتر می شم -بریم خونه ما می ترسم اگه با این سر و وضع بری خونه مادرت پوست سرم رو بکنه -خودت می دونی با کسرا به خانه شان رفتم وقتی نسرین خانم مرا با ان صورت خونی دید نزدیک بود غش کند -کسرا چی شده ؟ -چیزی نیست . خون دماغ شده به دستشویی رفتم و آب به صورتم زدم . ولی درد بینی ام آرام نمی شد وقتی از دستشویی بیرون اومدم نسرین خانم نگاهم کرد با عصبانیت گفت -راستش رو بگو . چی شده کسرا ؟ -گفتم که مادر ..خون نسرین خانم فریاد زد -بینی رویا ورم کرده . خون دماغ شده ؟ بعد گریه کرد گفت -کتکش زدی ؟ کسرا از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورد گفت -مادر ...من ؟ خندیدم گفتم -نه ..کتک نزده . دعوا کرد . من رفتم کسرا را جدا کنم . این نصیبم شد -دعوا کردی ؟ او نگاهی به من کرد گفت -رویا . نه مادر یه عوضی دیوونه باعث شد که نسرین خانم با عصبانیت گفت -اگه بلایی سر دختر مردم می آمد اون عوضی دیوونه جواب می داد یا تو ؟ کسرا گفت -من ..ولی مادر این دختر مردم . همسر منه . منم نگران شم -معلومه روی صندلی نشستم چند لحظه بعد کسرا جلوی پایم زانو زد دستی زیر چانه ام زد . در حالی که سرم را به این طرف و ان طرف می چرخاند گفت -حالا اگه مادرت ببینه چی می گی ؟ -چی باید بگم ؟ می گم کسرا زده توی صورتم -چرا دروغ می گی ؟ -نکنه توقع داری توی دعوا این مشت رو خوردم که تو رو توبیخ کنه -حالا اگه بگی کسرا زده توی صورتم توبیخ نمی کنه ؟ نسرین خانم با یک لیوان شربت وارد اتاق شد با عصبانیت به کسرا گفت -بلند شو برو اون ور ببینم . برو چند تا تکه یخ بنداز توی یه کیسه نایلون و بیا ر. این رو بخور رویا جان کسرا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت -اگه این مشت توی بینی من می خورد هم همین کار ها رو می کردید ؟ -حرف نزن . حالا هم قراره یه مشت محکم بزنم توی بینی ات که دیگه چنین بلایی سر دختر مردم نیاری در حالی که می خندیدم . به نسرین خانم نگاهی کردم . با خنده چشمکی زد گفت -بهتری ؟ با سر جواب مثبت دادم . با کلی دوا درمون نسرین خانم ورم بینی ام خوابید . البته کسرا هم کلی غر شنید . ان قدر که توبه کرد دیگه یقه کسی را نچسبدماجرای ان روز تا دو هفته بعد ..تا مراسم سالگرد پدر و تدارک مراسم ازدواج من و کسرا فراموش شد بعد از مراسم سالگرد پدر من و کسرا دنبال مراسم عروسی مان بودیم . ان قدر سرگرم کارهای شرکت و مطب و عروسی بودم که اتفاقات گذشته از ذهنم پاک شد اما این ماجرا تازه شروعی بود برای اتفاقاتی که من و کسرا از ان بی خبر بودیم . من بدون انکه بخواهم باعث و بانی اتفاقاتی شدم که ان روز شرکت به اتاق لیلا رفتم
-لیلا ...من دارم می رم ...زحمت کارها با تو با لبخند گفت -بله ..می دونم الان هفته دومیه که زحمت کارهای شما با منه -لیلا آخه این هفته عروسی من و کسرا است کار زیاد دارم -باشه عزیزم .برو مشکلی نیست . عوضش چند ماه دیگه که نوبت عروسی من و فرشاد بشه . بهت می گم -باشه . منتظر می مونم . خداحافظ بیرون شرکت کسرا منتظرم بود . در ماشین را که باز کردم گفت -معلوم هست داری چی کار می کنی ؟ -ببخشید . تقصیر لیلا بود . بریم همراه کسرا به یک گل فروشی رفتیم . دسته گل و تزیینات ماشین عروس را سفارش دادیم . بعد برای پرو . لباس عروس رفتم . وقتی لباس را پوشیدم . کسرا از پشت در پرسید -پوشیدی ؟ -اره صبر کن در را باز کردم لبخند زد در حالی که جلوی چشمانش چرخ می زدم گفتم -چطوره ؟ در حالی که دستی به سینه زده بود دست دیگرش را به چانه گرفته بود گفت -چی بگم . نگاه کردنت قشنگ تره تا حرف زدن خندیدم و جلو رفتم گفتم -عالیه خواستم در را ببندم که گونه ام را بوسید گفت -فرشته من . حالا که این لباس رو پوشیدی بگو من چطوری تا پنج شنبه صبر کنم ؟ -این طوری در را بستم لباس را در آوردم . از اتاق پرو بیرون اومدم . کسرا آرام گفت -نمیشه لباس رو هم با خودمون ببریم تا یه بار دیگه بپوشی ؟ در حالی که آرام می خندیدم گفتم -شوخی نکن -شوخی نمی کنم -به جای این حرف ها بیا بریم نهار بخوریم که دارم غش می کنم کسرا دستانش را باز کرد گفت -بیا با تعجب نگاهش کردم گفت -غش کن دیگه ناهار را در یک رستوران خانوادگی خوردیم . به یاد نمی آوردم که در طول عمرم به اندازه ان یک هفته خسته شده باشم . صبح شرکت بعد از ظهر دنبال کارهای عروسی . عصر هم سری به بیمارستان می زدم . اینها مرا خسته کرده بود
عاقبت روز عروسی فرا رسید. اما نمی دانم چرا همیشه درست موقعی که باید احساس راحتی می کردم نگرانی به سراغم می آمد روز پیش از مراسم نامه ای به دستم رسید که مرا ترساند . ان روز سر مادر خیلی شلوغ بود . کسرا هم به علت کارهای زیادی که باید انجام می داد نمی توانست به من و مادر کمک کند . ناچار آرام تلفن کرد تا اگر کار مهمی ندارد به کمک من و مادر بشتابد آرام گفت -چه کنیم دیگه . می ام کمک . بلکه فردا شب بری خونه شوهر و من از دستت راحت بشم منتظر آرام بودم که صدای زنگ برخاست . در را برایش باز کردم . بالای پله ها منتظرش شدم . دیدم که پاکت نامه ای در دست دارد . نمی دانم چرا اضطراب به دلم افتاد. آرام جلو اومد گفت -چه جالب !همه نامه هایی که می اد در خونه شما این جوریه ؟ نه نشانی فرستنده و نه گیرنده انگار آب یخ روی سرم ریخته باشند. نامه را از او گرفتم . با عجله وارد اتاقم شدم . با شتاب پاکت را باز کردم آرام گفت -خب حالا چرا این قدر عجله می کنی ؟ مگه چیه ؟ روی صندلی اتاقم افتادم نامه را خواندم
فکر کردید شوخیه ؟ انگار از تهدیدهای من نترسیدید ؟ مطمئن باشید اگه دلم به حال شما و همسرتون نمی سوخت این فرصت دوباره را به شما نمی دادم . نمیدانم . ولی اگر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۴ عصر
دوست داشتید این فرصت رو به عنوان کادوی عروسی قبول کنید. باورش برایم سخته. چطور بعد از آن همه رسوایی که به بار آوردید، حاضر شدید با مردی ازدواج کنید! شاید هم یادتون رفته چه بلایی سر مردان دیگر آوردید؟ و حالا من می خواهم یادتون بندازم. شما لایق مرد پاک و ساده ای چون همسرتون نیستید. چرا از زندگی او خارج نمی شید تا راهش رو خودش انتخاب کند و دختری رو انتخاب کنه که لایقش باشه، دختری که مثل شما دست به دست مردها نداده باشد. شما هم برید با یکی از همون مردهایی ازدواج کنید که هنوز دوستتون دارند و حاضرند با همه رسوایی شما رو بپذیرند... انصاف نیست شما با این وضعی که دارید همسر یه مرد پاک و ساده بشید که از گذشته شما فقط یه قصه می دونه که شما براش تعریف کردید. به هر حال من علاوه بر فرصتی که به عنوان کادوی عروسی براتون دارم، یه هدیه غافلگیرکننده هم برای شب عروسی شما تدارک دیدم. شاید با این هدیه کمی تهدیدهای من رو جدی بگیرید.
نامه را روی میز گذاشتم. خشکم زده بود. دلم می خواست گریه کنم. آرام جلو آمد و نامه را برداشت و خواند، بعد گفت: «این چیه؟»«دومین نامه ایه که برام آمده... می بینی که، تهدیده.»«کسرا می دونه؟»«از اولی خبر داره، ولی از این... نه.»«باید بهش بگی.»«دیوونه نشو آرام... بعد از نامه اول و اتفاقی که برام افتاده شب تولدم رو زهرمارم کرد.»«یعنی چی؟ غیرتی شد و بهت شک کرد؟!»«نه بابا... اعصابم رو به هم ریخت از بس نگرانم شده بود.»«آه... فکر کردم بهت شک کرده.»«بهش می گم، ولی الان نه... بعد از مراسم.»«اما اینکه نوشته برای شب عروسی هدیه ای تهیه کرده!»«آه... منو نترسون... چه کار کنم خُب... شاید هم شوخی کرده.»«فکر نمی کنم. بهتره تو هم این تهدیدها رو جدی بگیری و یه کاری کنی.»«می گی چه کار کنم؟ از کسرا جدا بشم؟»آرام سکوت کرد. از او قول گرفتم حرفی از نامه به مادر و کسرا نزند. احساس کردم تمام ذوق و شوقم برای مراسم خاکستر شد.صبح، وقتی موبایلم به صدا درآمد از خواب بیدار شدم. دلهره شدیدی داشتم. موبایلم را برداشتم، کسرا بود. «بله؟»«سلام عزیزم... صبحت بخیر... حاضر باش تا نیم ساعت دیگه می آم ببرمت آرایشگاه.»نگاهی به ساعت انداختم. ساعت هشت بود. «کسرا فکر نمی کنی خیلی زود زنگ زدی؟»«نه دیگه.. تا بیام دنبالت و ببرمت آرایشگاه ساعت نه شده. مگه وقت نگرفتی؟»«باشه... خداحافظ.»«صبر کن، صبر کن.»«چیه؟»«خیلی دوستت دارم رویا.»لبخند زدم و گفتم: «می دونم... منتظرتم.»گوشی ام را روی میز گذاشتم و از اتاق خارج شدم. مادر میز صبحانه را حاضر کرده بود. وقتی جلوی آینه ایستادم و صورتم را با حوله خشک کردم دیدم مادر اشک هایش را پاک می کند.«ای بابا... مگه من می خوام کجا برم که داری اشک می ریزی مادر؟»«توی این خونه فقط تو رو داشتم که...»«قول می دم هر روز بیام پیشت... خوبه؟»پشت میز نشستم. مادر در حالی که لقمه ای کره و عسل درست می کرد گفت: «الان می گی... از فردا یادت می ره.»«این چه حرفیه، مگه می شه من مادر نازنینم رو یادم بره.»مادر لقمه را به سمت من گرفت و گفت: «بیا.»«من که کره و عسل نمی خورم.»«اِ... دیگه از این نمی خورم و از اون نمی خورم نداریم، تازه به کسرا هم سفارشات لازم رو کردم.»در حالی که لقمه را از مادر می گرفتم گفتم: «خب چی گفتید؟»لقمه را در دهان گذاشتم که مادر گفت: بهش گفتم صبح بعد از عروسی برات لقمه کره عسل بگیره، من هم برات کاچی با روغن محلی درست می کنم.»لقمه در گلویم گیر کرد. با چایی راه گلویم را باز کردم و گفتم: «این حرف ها رو به کسرا زدید؟!»«آره، مگه چیه؟ باید هوای تو رو داشته باشه.»«روتون شد بهش این حرف هارو بزنید؟»«اینکه چیزی نیست، سفارشات شب عروسی رو هم بهش کردم.»سرفه امانم نداد. مادر در حالی که به پشتم می زد گفت: «چی شد؟»با جرعه ای چای نفسم بالا آمد و گفتم: «مادر چی بهش گفتی؟»«اِ... این دیگه به تو ربطی نداره.»«کسرا همین طوری ایستاد و به حرف های شما گوش داد؟»مادر لبخند زد و گفت: «نه دیگه... بنده خدا از خجالت سرش رو پایین انداخت.»از این همه بی پروایی مادر لبخندی روی لب آوردم و گفتم: «پس خدا به داد من برسه که شما و کسرا قراره پدر من رو دربیارید.»مادر با لبخند نگاهم کرد و گفت: «خیلی مراقب خودت باش، دیگه من نیستم بهت بگم چی بخوری و چی نخوری. از فردای عروسی آب سرد نخور، عسل و کره برات گذاشتم، چای نبات هم زیاد بخور.»«مامان!»«مامان نداره... حرف گوش بده.»«مامان، خیر سرم من دکتر زنانم، می دونم باید چه کار کنم.» بعد پیشانی او را بوسیدم و گفتم: «فدات بشم که این قدر به فکر منی.»بعد از صبحانه لباس پوشیدم. کسرا که آمد مادر مرا از زیر قرآن رد کرد و یه اسکناس پانصد تومانی به کسرا داد و گفت: «این برای هر دوتونه... بنداز صندوق صدقات.»کسرا لبخند زد و گفت: «باشه، ممنون.»همراه کسرا رفتم. او بی خبر از دلشوره من گفت: «رویا... دارم بال درمی آرم. دیروز با لیلا رفتیم سری به آپارتمانمون زدیم، بعد منتظر شدیم تا بیان گاز و ماشین لباسشویی رو وصل کنند، باورت می شه از امشب دیگه خونه خودمون می خوابیم؟ چرا این قدر ساکتی؟ خوشحال نیستی؟»«چرا... چرا هستم... خیلی.»«معلومه.»«نه... باور کن خوشحالم، فقط مثل همه عروس ها دلشوره دارم.»جلوی در آرایشگاه کسرا گفت: «سعی کن زیاد خوشگل نشی، چون دیدی آمدم دزدیدمت ها.»«امشب چه من رو بدزدی و چه ندزدی می آم خونه.»«خونه؟»«خونمون.»با لبخند گفت: «وای خونمون... تا شب من زنده نمی مونم.»«اِ... کسرا!»«از خوشحالیِ زیاده دیگه.»«مواظب خودت باش.»کسرا که رفت دوباره در عالم فکر و خیال رفتم. آن قدر که گذر زمان را احساس نکردم. از فرط دلشوره نتوانستم غذا بخورم.عاقبت وقتی لباسم رو پوشیدم و جلوی آینه بزرگ آرایشگاه ایستادم لبخند زدم و چند دقیقه از نگرانی بیرون آمدم. دلم می خواست بدانم وقتی کسرا مرا ببیند از این همه تغییر چه خواهد گفت؟منتظر آمدن کسرا نشستم. دلم می خواست همه آن تهدیدهای نامه شوخی باشد. برای آنکه از اضطراب و نگرانی بیرون بیایم با خودم گفتم: همش شوخیه. یکی می خواد شب عروسی مارو خراب کنه. می دونم... کار مسعوده... لابد نیما و شاهین هم باهاش همدستند و محض خنده این نامه رو نوشتند.با آمدن فیلمبردار و کسرا فکر و خیال ها را فراموش کردم. وای که چقدر کسرا در آن کت و شلوار خاکستری جذاب شده بود. آن قدر دوست داشتنی شده بود که دلم می خواست او را در آغوش بکشم. موهایش را خیلی قشنگ درست کرده و چند تار مو هم روی پیشانی انداخته بود. با لبخند سلام کردم.وقتی از دست دوربین و فیلمبردار خلاص شدیم به چهره ام دقیق شد و
-رویا شدی . مثل رویاهای من -مگه چند تا رویا داری ؟ -یه رویای زیبا دارم که عاشق شم با لبخند دستم را به دستش سپردم و همراهش سوار ماشین شدیم . مهمانان در تالار انتظارمان را می کشیدند . کسرا دستم را روی دنده ماشین گذاشت گفت -همه چی تموم شد رویا -چی تموم شد ؟ -دوران سخت نامزدی -این قدر بهت سخت گذشته ؟ -بیشتر از اینکه فکرش رو بکنی . لحظه شماری می کردم کی میشه شب ها کنارم باشی . کی تو برام صبحانه آماده می کنی . و کتم رو به دستم می دی و منو می فرستی شرکت -از سرت این خیال ها رو بیرون کن . که صبحانه آماده کنم . تا دم در بدرقه ات کنم . من تا لنگ ظهر باید بخوابم -پس کار بی کار . نه ؟ چون هم شرکت و هم به خونه و مطب رسیدن سخته -کی گفت شرکت بی شرکت ؟ هم به آنجا می رسم هم مطب و هم خونه با تعجب گفت -حالا بعد مفصل در موردش صحبت می کنیم -بله باید هم مفصل در موردش صحبت کنیم . چون من صد در صد مخالف کار کردن تو هستم -کسرا . شب عروسیمان رو خراب نکن . بعد با هم صحبت می کنیم وقتی رسیدیم اولین کسی که جلو دوید . به ما تبریک گفت . لیلا بود مرتب دور من می چرخید می گفت -اسپند . اسپند . ماشالله چقدر به می ان کنار کسرا نشستم آرام جلو آمد گفت -مبارکه بعد در گوشم گفت -بهش گفتی ؟ -یواش ....می شنوه-می خوای من بگم ؟ گوشه لبم را گزیدم که کسرا را به سمت ما برگرداند آرام به کسرا گفت -خیلی مراقب رویا باشید -هستم -نه ..اخه ...ممکنه ..امشب با آرنج به پهلوی آرام زدم . کسرا کنجکاو گفت -چی ؟ -هیچی ...مراقبش باشید ممکنه یه نفر ...بخواد شما رو اذیت کنه
وای از دست آرام همه چیز را گفت و زود از ما دور شد کسرا گفت -منظورش چی بود ؟ -هیچی شوخی می کرد جدی نگیر -این دیگه چه شوخی بود -مرده شورش رو ببرن . شوخی هاش هم مثل آدمیزاد نیست کسرا نیش خندی زد تا وقت شام من هم ماجرا را فراموش کردم . آخر شب همه ماشین ها ا ماده بودند ما را تا خانه مان همراهی کنند مادر همان جا پیشانی ام را بوسید گفت -آقا کسرا . جون شما و جون رویای من -چشم . خیالت ون راحت باشه مادر در حالی که سعی می کرد رفتارش مسلط باشد گفت -خیلی مراقبش باشید . فردا هم صبح زود بیایید تا صبحانه رویا رو بدم بهتون ببرید -چشم کسرا دستانش را روی چشمانش گذاشت گفت -مطمئن باشید مراقبش هستم مادر همراه آرام به خانه رفت . وقتی سوار ماشین مان شدم کسرا گفت -می خوام همه رو جا بذارم . چطوره ؟ -عالیه کسرا پایش را روی گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد . ان قدر با سرعت می راند که خیلی زود همه را جا گذاشتیم . در حالی که از خوشحالی کف می زدم گفتم -وای من عاشق این جور فرارها هستم کسرا همان طور که با سرعت در خیابان ها پیش می رفت دستم را روی دنده گذاشت و ان را فشرد . خبری از ماشین های دیگر نبود . با خنده گفتم : -کسرا همه رو جا گذاشتی جز این موتوری که پشت سر مونه کسرا از اینه نگاهی به موتوری انداخت گفت -اره چطور اینا هنوز پشت سرمونند ؟ -اینا ساق دوش ما هستند و به هیچ وجه ما رو ول نمی کنند بعد در حالی که برای نگاه کردن به کسرا به در تکیه دادم گفتم -چه احساسی داری ؟ -دارم از خوشحالی توی ابرها هنوز حرفش تمام نشده بود که نگاهی به من انداخت و فریاد زد -رویا احساس کردم در باز شد نزدیک بود وسط خیابان بیفتم که کسرا دستم را محکم گرفت و پایش را روی ترمز فشرد . کسرا نتوانست دستم را محکم بگیرد . من از ماشین پرت شدم . مسافت زیادی را روی زمین غلت خوردم گیج و منگ بودم نمی دانم از ترس بود یا از صدای فریاد کسرا که از حال رفتم وقتی لای چشمانم را باز کردم جمعیتی را دیدم که بالای سرم جمع شدند . با همان حالت منگی گفتم -کسرا ..کسرا
یکی از خانم هایی که بالای سرم بود گفت -نترس عزیزم . شوهرت رفته برات آب قند بیاره . خدا لعنت کند این موتوری های بی پدر و مادر رو . شب عروسی این دو جوونه رو خراب کردند نمیدانم چرا یاد تهدید نامه افتادم . ترس وجودم را پر کرد .نیم خیز شدم . فریاد زدم -کسرا . کسرا .کجایی ؟ خانم هایی که دورم را گرفته بودند . سعی کردند آرامم کنند -چیزی نیست عزیزم . نترس الان . شوهرت می اد . اهان آمد . ببین آمد خانم ها را ه را برای کسرا باز کردند . او را که دیدم خیالم راحت شد . اشک هایم بی امان می بارید . عاقبت بغضم ترکید صدای گریه ام بلند شد کسرا با ناراحتی نگاهم کرد -جانم . عزیزم . بیا اینو بخور بعد ایستاد گفت : -ممنون خانم ها . لطف کردید . خواهش می کنم بفرمایید وقتی جمعیت پراکنده شد کسرا کنارم لب جوی آب نشست گفت -حالت خوبه ؟ زحمتی شدی ؟ جاییت درد نمی کنه ؟ در حالی که اشک می ریختم . سرم را به علامت نفی بالا بردم -پس چرا داری گریه می کنی ؟ -کسرا ...تو حالت خوبه ؟ لبخند در میان چهره نگرانش نشست -عزیزم . تو از ماشین افتادی من که حالم خوبه دستانم را دور گردنش آویختم و گریستم گفت -رویا !من که گفتم : حالم خوبه . اما انگار تو بدجوری ترسیدی . چیزی نیست عزیزم . خدا رو شکر به خیر گذشت . تو رو خدا دیگه گریه نکن . یه ذره دیگه از این آب قند بخور . بهتر می شی از میان چشمان بارانی ام به کسرا خیره شدم . لیوان را از او گرفتم . و جرعه جرعه نوشیدم . هنوز نگران بود. در حالی که دستم را گرفته بود زیر لب گفت -خدا لعنتشون کنه . دیوونه ها ..مست بودند لیوان را به کسرا دادم . دستش را دور کمرم حلقه کرد و کمکم کرد از جا برخیزم . در حالی که هنوز از ترس می لرزیدم . روی صندلی نشستم کسرا پشت فرمان نشست گفت -رویا جان . تورو خدا اگر حالت خوب نیست بریم درمانگاه در حالی که بدنم می لرزید گفتم -نه فقط ...فقط ...می لرزم کسرا کتش را در آورد و روی شانه ام انداخت . بعد در حالی که دستم را گرفته بود صندلی را کمی خواباند تا استراحت کنم . در فکر نامه تهدید امیز بودم که به کسرا بگویم یا نه . همان موقع گفت -رویا ؟ بیداری ؟ حالت چطوره ؟ -نترس خوبم -اگه دستم بهشون می رسید . می دونستم چه کارشون کنم وقتی به خانه رسیدیم . حتا یک ماشین هم جلوی خانه مان نبود . ان قدر دیر رسیده بودیم که همه به خانه برگشته بودند . وقتی وارد خانه شدیم . تلفن به صدا در آمد . کسرا گوشی را برداشت . از ترس انکه مبادا تهدیدی دیگر باشد به او خیره شدم . صدایش را شنیدم -سلام چه کار کنم . خب ...مگه دست خودم بود ...موبایلم ؟ وای لیلا ....
 
موبایلم رو توی خیابون انداختم... نه حواسم پرت نیست. تو که نمی دونی چی شد... نه بابا، تصادف نکردیم... یه دیوونه در سمت رویا رو باز کرد... نه... یعنی چرا، از ماشین پرت شد پایین، ولی خدا به ما رحم کرد و چیزی نشد... نه... الان خوبه... نه بابا، نمی خواد چیزی به بقیه بگی... بگو رفتن بگردن... آره... خداحافظ.»گوشی را گذاشت. نگاهم کرد و گفت: «می خوای یه لیوان آب قند دیگه بهت بدم؟»«نه خوبم.»«دستات داره می لرزه.»«چیزی نیست.»کسرا دستم را گرفت و مرا به اتاق خواب برد، بعد برای آنکه مرا از فکر اتفاقی که افتاده بیرون بیاورد گفت: «خوابت که نمی آد؟»«نه.»«می رم میوه بیارم. کمی با هم حرف می زنیم تا حالت بهتر بشه... خوبه؟»آن شب آن قدر حرف زدیم و خندیدیم که همه چیز را فراموش کردم، حتا یادم رفت نزدیک بود جانم را از دست بدهم. نمی دانم ساعت چند بود که هر دو از خستگی از هوش رفتیم.صبح زودتر از کسرا بیدار شدم. به حمام رفتم و آرایش ملایمی کردم و بساط صبحانه را چیدم. کمی بعد صدای کسرا مرا از جا پراند. «چه کار می کنی؟»با لبخند به سمتش برگشتم و در حالی که دستم را روی سینه می فشردم گفتم: «ترسوندی منو.»دستم را گرفت و گفت: «یعنی اگه مادرت بفهمه... پوست از سرم می کنه... آخه عروس روز اول که نباید کار کنه.»مرا به اتاقمان برد و روی تخت نشاند. پتو را رویم کشید و گفت: «از جات تکان نمی خوری تا خودم صبحانه ات رو بیارم.»«کسرا... تا تو بری دوش بگیری من صبحانه رو حاضر می کنم.»«حرفش رو نزن، می خوای مادرت منو بکشه؟ اول می رم صبحانه سفارشی ات رو از مادرت می گیرم، بعد می آم به کارام می رسم.»در حالی که نگاهش می کردم روی تخت دراز کشیدم. کمی بعد با لقمه کوچکی وارد اتاق شد و گفت: «این لقمه رو بخور تا من برگردم تو ضعف نکنی.»«وای... من کره و عسل دوست ندارم.»«نشنوم... دیگه نشنوم... دوست ندارم نداریم.»«کسرا...»اخمی مصنوعی به چهره آورد و گفت: «تو چطور دکتر زنانی هستی که نمی دونی عروس خانم، روز بعد از عروسی چی باید بخوره؟»خندیدم. «تو هم که مثل مامانم حرف می زنی.»«بحث رو عوض نکن. تا سه می شمارم، لقمه ات رو باید خورده باشی وگرنه خودم می خورمت.» لقمه را در دهانم گذاشتم.کسرا گفت: «آفرین دختر خوبِ نازنین، حالا تا برگردم توی رختخواب می مونی، از جات بلند نمی شی تا برگردم.»با لحنی بچگانه گفتم: «باشه... بابایی برام چی چی می خری؟»«اگه برگشتم و دیدم دختر خوبی بودی برات یه آبنبات می خرم.»پیشانی ام را بوسید و رفت. چشمانم را بستم و کم کم خوابم برد. وقتی چشمانم را با صدای کسرا باز کردم لبخند او را دیدم. کاچی مخصوص مادر را برایم آورده بود. در حالی که صدایم می زد گفت: «وای رویا... چه رنگی، چه بویی... این کاچی خوردن داره.»روی تخت نشستم. برایم کاسه کوچکی کشید و گفت: «آفرین، حالا مثل یه دختر خوب همش رو بخور.»نگاهی به ظرف مادر انداختم و گفتم: «اما آخه...»«ببین، آخه بی آخه. حیف این کاچی با این رنگ و بو نیست که لب نزنی.»«باشه، می خورم، اما به یه شرط... اینکه تو هم یه کاسه کوچک برای خودت بکشی.»«من! من چرا؟»«اگه تو شدی پرستار من، منم می شم پرستار تو... اگه کاچی برای من خوبه، برای تو خوب تره... زود باش.»«آخه رویا... من... کاچی نمی خورم... آخ آخ... کم بریز.»«کم نداریم، هر چی ریختم می خوری.»کاسه را که به دستش دادم سرش را برگرداند و گفت: «وای رویا... این بو می ده.»خندیدم. «آهان، پس کی بود چند دقیقه پیش می گفت عجب بویی، عجب رنگی... خب کاچی با روغن محلیه دیگه.»بینی اش را گرفت. کاسه را سر کشید و بلند شد و گفت: «ببین من رو به چه کارهایی وامی داری. در عمرم چنین چیزی نخورده بودم.»در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت: «رویا... موبایلم رو دیشب توی خیابان گم کردم. فردا باید برم سیم کارتم رو بسوزونم.»یاد حادثه دیشب افتادم. دلم شور می زد. می دانستم باید قضیه را به کسرا بگویم.«شنیدی چی می گم؟ حواست کجاست رویا؟»دستم را با نگرانی به سمتش دراز کردم. جلو آمد و دستم را گرفت و گفت: «چیه؟ حالت بده؟»«نه... ولی باید یه چیزی رو بهت بگم.»در حالی که دستش را محکم گرفته بودم گفتم: «راستش... دو روز پیش برام یه نامه دیگه آمد... به خاطر تو، چیزی نگفتم.»«نامه؟! دوباره؟! بده ببینم.»نامه را از کیفم درآوردم و به دستش دادم. وقتی آن را خواند با عصبانیت گفت: «تو چطور تونستی هیچی به من نگی؟»«آخه... با خودم گفتم مثل دفعه قبل که جشن تولدم رو خراب کردی، این دفعه هم عروسیمون رو خراب می کنی.»سری از تأسف تکان داد و نامه را محکم روی پاتختی کنار تخت کوبید و از اتاق بیرون رفت. پتو را کنار زدم و دنبالش به اتاق پذیرایی رفتم.«کسرا، از دستم عصبانی نباش... می دونستم چه رفتاری نشون می دی که بهت نگفتم.»در حالی که با نگاه عصبانیش به من خیره شده بود گفت: «دیشب دیدی چی شد، یه هدیه ویژه برامون فرستادند... فردا این نامه رو می برم کلانتری.»جلو رفتم و روی پایش نشستم و گفتم: «خُب دیگه، همه چی تموم شد، حالا دیگه اخم نکن... باشه؟»به زحمت لبخند زد و گفت: «فقط این دفعه رو می بخشم، چون روز اول زندگیمونه... دفعه بعد...»نگذاشتم حرفی بزند و دستم را روی لبش گذاشتم و گفتم: «می دونم دفعه بعد من رو می کُشی.»با لبخند دستم را بوسید و گفت: «نه، دفعه بعد می خورمت...»ماجرای نامه و تهدیدها برای مدتی فراموش شد، اما تهدیدها و اینکه چه کسی پشت پرده بود از دو ماه بعد از ازدواجمان رنگ دیگری به زندگیمان داد.
 
اضطراب و نگرانی زیادی داشتم . نمی خواستم کسرا هم بفهمد . چون می دانستم ان قدر سرگرم کارهای شرکت است که حوصله شنیدن چنین خبری را نداره . من هم آمادگی شنیدن این خبر را نداشتم . آخه فقط دو ماه از ازدواج مان می گذشت . با مشغله کاری که داشتم وقتی برایم نمی ماند . تا به چیز دیگری فکر کنم . ان قدر روی صندلی آزمایشگاه نشستم و به برگه جواب خیره شدم که صدای موبایلم برخاست -معلوم هست کجایی ؟ مگه قرار نبود هر جا می ری به من بگی ..نگرانت شدم -من .من -کجایی ؟ می ام دنبالت کیفم را برداشتم و از آزمایشگاه بیرون اومدم گفتم -من جلوی ازمایشگاهم -آزمایشگاه ؟ -خیابان سحر . آزمایشگاه فلامک -باشه اومدم گوشی را قطع کردم و جلوی در منتظرش شدم . وقتی صدای بوق ماشینش را شنیدم . نگرانی ام برای گفتن خبر بیشتر شد وقتی سوار ماشین شدم گفت -باید مجبورت کنم توی خونه بمونی ؟ چرا نگفتی می ای این جا ؟ بدون هیچ حرفی جواب ازمایشم را بهش دادم گفتم -بیا نگاهی به ان انداخت و روی داشبورد گذاشت گفت -این چیه ؟ -تو باید بگی چیه ؟ -من ؟ من که دکتر نیستم . تو باید بگی -من باردارم وسط خیابان چنان روی ترمز زد که از ترس فریاد زدم صدای بوق اعتراض ماشین های پشت سرمان برخاست -دیوونه . این چه وضع رانندگیه برای راننده های پشت سر دست تکان داد و ماشین را کنار خیابان هدایت کرد با عصبانیت نگاهش کردم . با کمال ناباوری لبخند زد گفت -من ..من پدر شدم ؟ از این همه خونسردی اش متعجب کردم -یعنی عصبانی نیستی ؟ -نه برای چی عصبانی باشم . این یه هدیه است که خدا به ما داده -چی ؟ هدیه ؟ این دسته گلیه که شما به آب دادید . هدیه با عصبانیت گفت :-رویا ...می فهمی چی داری می گی ؟ -اره می فهمم . من توی کارهای شرکت و مطب و خونه موندم . حالا اینم اضافه شد -خب نرو . شرکت و مطب نرو -چی ؟ نرم ؟ حرفش رو نزن ؟ که شده این با عصبانیت نگاهم کرد و گفت -اگه بخوای بلایی سر این بیاری . هیچ وقت نمی بخشمت حیرت کردم . در حالی که لبخند روی لبم می نشست گفتم -من برات مهم نیستم ؟ تو فکر بچه هستی نه من -فکر هر دوتون هستم . بدون تو هم شرکت می چرخه . مطب رو هم می تونی هفته ای یکی دو روز بری با حرص فریاد زدم -تو همه چی رو خراب کردی از ماشین پیاده شدم با عصبانیت به شرکت رفتم خیلی کلافه بودم . ان قدر که نمی توانستم کارهای شرکت را انجام بدهم . در اتاقم باز شد لیلا بود
-رویا ...من اومدم -لیلا حوصله ندارم . هر کاری داری بذار برای بعد -نه کاری ندارم . اتاق کسرا بودم . همه چی رو گفت سر بلند کردم و به لیلا نگاهی انداختم . جلو آمد و با لبخند صورتم را بوسید گفت -رویا . این فرصت رو از دست نده . اگه خوب دقت کنی می بینی از امروز به بعد چطوری زندگی بهت لبخند می زنه سکوت کردم . او دستانم را با اشتیاق گرفت گفت -تو بهتر از من می دونی چه اتفاق قشنگی توی زندگیتون افتاده . خواهش می کنم دست به کار خطرناکی نزن -من همه اینا رو می دونم لیلا . ولی چیزی که خیلی اعصابم رو به هم می ریزه اینه که به من میگه بچه براش مهم تر از منه -منظورش این نبود که -چرا منظورش همین بود . نمی دونستم اگه چنین اتفاقی بیفته کسرا من رو فراموش می کنه . من ان قدر هم سنگدل نیستم که بخوام دست به کار احمقانه ای بزنم . ولی از کسرا انتظار این حرف را نداشتم -رویا . تو که می دونی چقدر دوستت داره . پس برای چی نگرانی ؟ در حالی که هنوز عصبی بودم گوشه ناخنم را زیر دندان گرفته بودم گفتم -باور نمی کنم لیلا . کسرا بدجوری دلم را شکست . شاید اگر اون حرف رو نمی زد خیلی راحت همه چی رو قبول می کردم در باز شد . و کسرا در میان در ظاهر شد . رویم را از او برگرداندم . لیلا را دیدم که شانه ای به علامت تاسف بالا انداخت گفت -مشکل خودتونه . باید دو تایی با هم حلش کنید بعد از اتاق بیرون رفت کسرا جلو آمد رو به رویم ایستاد انگار او را نمی دیدم . خودم را مشغول کردم -رویا بچه بازی رو بذار کنار . باشه ؟ -من با تو حرفی ندارم -مسخره بازی در نیار . اگه حرفی داری به خودم بزن نه لیلا خنده ای عصبی کردم گفتم -چه جالب . کی بود که حرف هاش رو به لیلا زده ؟ -گفتم شاید لیلا بتونه راضی ات کنه دست به کار خطرناکی نزنی -حالا می زنم ..ببین شانه هایم را محکم تکان داد گفت -لوس نشو رویا . از این لج و لج بازی دست بردار . باهات جدی صحبت می کنم . اگه بلایی سر نگذاشتم حرفش تموم بشه گفتم -نترس دست به کاری نمی زنم که بچتون چیزیش بشه خوبه ؟ با عصبانیت فریاد زد -بس کن دیگه . زده به سرت ؟ من به فکر هر دوتونم کیفم را برداشتم و از پشت میز بلند شدم گفتم -می دونم معلومه . من می رم خونه -صبر کن با هم می ریم -خودم می تونم برم دستم را محکم گرفت گفت -خسته ام کردی رویا . چقدر بچه بازی در می اری . تمومش کن . دیگه .دستم را کشید و در را بست . گفت -ناهار می ریم بیرون و با هم حرف می زنیم ساکت شدم و روی کاناپه نشستم . کسرا روبه رویم نشست و در حالی که آرام تر شده بود گفت -باشه . اگه طوری حرف زدم که ناراحتت کردم ببخشید در سکوت با چرخاندن حلقه ام سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم دست دراز کرد گفت -رویا . نگام نمی کنی ؟ قرار شد قهر کنی ولی حرف بزنی لبخند روی لبم نشست . سر بلند کردم گفتم -کسرا باور کن با حرف هایی که زدی دست به علامت سکوت بلند کرد گفت -گفتم که اشتباه کردم گفتم که ببخشید . گر چه حرفی نزدم که به خاطرش معذرت خواهی کنم . ولی به خاطر تو که خیلی دوستت دارم و این که عصبانی نشی می گم ببخشید -دیدی بازم گفتی . نباید عصبی بشم . چون برام خوب نیست -رویا . چرا این جوری می کنی ؟ باور کن من به فکر خودتم . آخه یه ذره مغز خوشگلت رو به کار بنداز . اگه تو نباشی بچه به دردم می خوره . تازه من گفتم عصبی نشی . چون برای خودت خوب نیست . دستانم را گرفت و با لبخند گفت -اذیتم نکن . رویا . این قدر هم با من لجبازی نکن . حرف گوش بده . به خاطر خودت می گم
ناهار را با هم در رستوران خوردیم. از آن روز به بعد باور نمی کردم حرف لیلا به واقعیت بپیوندد و زندگی به من لبخند بزند، البته لبخند که چه عرض کنم زندگی داشت برایم قهقهه می زد. نمونه اول اینکه آن روز سر ناهار در حالی که تکه ای کباب را با چنگال به سمت دهانم گرفته بود گفت: «بیا.»«اِ... کسرا زشته!»«همین یکی...»چنگال را از او گرفتم و گفتم: «پس این چیه که توی بشقابمه؟»«بیشتر بخوری که بد نیست.»«من به اندازه می خورم عزیزم.»«پس کاهو هم بخور... خوبه.»خندیدم. «بابا، ناسلامتی من خودم دکتر زنان و زایمانم... می دونم چی باید بخورم.»«فقط گفتم بدونی برای منم مهمه که تو مراقب خودت باشی.»«ممنون از این همه لطفتون.»و امان از وقتی که مادر و نسرین خانم و آقا ابراهیم باخبر شدند. هیچ وقت آن شب را از یاد نمی برم. لیلا به همه گفته بود. کسرا هم از نقشه آنان باخبر بود.جلو تلویزیون نشسته بودم و برنامه شرکت را مرور می کردم که زنگ در به صدا درآمد. کسرا از آشپزخانه دست بلند کرد تا از جا بلند نشوم. خودش در را باز کرد.«به به... سلام.»صدای آقا ابراهیم را شنیدم. «مهمون نمی خواید؟»«سلام... خوش آمدید... بفرمایید.»آقا ابراهیم غافلگیرم کرد و پیشانی ام را بوسید. گفت: «خوبی؟ کوچولو چطوره؟»متعجب شدم. وقتی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۵ عصر
لبخند آقا ابراهیم را دیدم سرم را پایین انداختم و گفتم: «ممنون...»نسرین خانم جلو دوید و مرا در آغوش کشید. «سلام خانم خانم ها... چطوری؟» «خوبم.»و زیر گوشم گفت: «مراقب خودت که هستی؟»نمی دانستم چه کار کنم. به زحمت لبخند زدم و گفتم: «اِ... بله... هستم.»لیلا با لبخند جلو آمد و گفت: «شرمنده، فرشاد کار داشت نیامد.»با تعجب گفتم: «وای خدای من... فرشاد؟ فرشاد هم می دونه؟»«اِی بابا، رویا جان... ناسلامتی شوهرعمه است ها!»گوشه لبم را گزیدم و نگاهی غضبناک به کسرا انداختم، بعد با لبخندی ظاهری گفتم: «الان خدمت می رسم.»به آشپزخانه رفتم. آهسته، ولی با عصبانیت گفتم: «لازم بود همه رو این طوری خبر کنی؟»«عصبانی نشو... دست من نبود... تقصیر لیلا شد.»«حالا من چطوری برم جلوی اونا بشینم؟»«رویا، تو که خجالتی نبودی.»«آخه این فرق می کنه.»«بیا با هم بریم.»همراه کسرا به اتاق پذیرایی برگشتم. او کنارم نشست و گفت: «خیلی خیلی خوش آمدید.»آقا ابراهیم با لبخند گفت: «وقتی لیلا به ما خبر داد، دیگه تاب نیاوردیم خونه بشینیم و صبر کنیم. تازه فکر کنم خانم زمانی هم الان دیگه باید پیداش بشه.»با تعجب گفتم: «مادرم؟!»آقا ابراهیم لبخند زد و گفت: «بله... گفتم می رم دنبالش، قبول نکرد و گفت خودش آژانس می گیره.»از جا برخاستم که همه فریاد زدند: «نه.»«چی نه؟»نسرین خانم با چشم به کسرا اشاره کرد. «تو بلند شو مادر.»«فقط خواستم برم چایی بریزم.»لیلا با لبخند گفت: «تو دیگه لازم نیست این قدر خم و راست شی، هی بلند شی و هی بشینی. هر کاری هست باید بگی کسرا انجام بده.»نسرین خانم با لبخند گفت: «تازه من آمدم بهت سفارش کنم کارهای شرکت و مطب رو هم کمتر کنی... دیگه خوب نیست زیاد خسته بشی.»خواستم چیزی بگویم که آقا ابراهیم گفت: «ببین دخترم، همه اینها رو به خاطر خودت می گیم، چون نمی خوایم خدای ناکرده مشکلی برات پیش بیاد... تو برای همه ما عزیزی.»به زحمت لبخند زدم. از دست لیلا که ندانسته همه برنامه های من رو به هم ریخته بود عصبانی بودم. با آمدن مادر شوخی و خنده شروع شد. کسرا هم به سفارش نسرین خانم هی چای ریخت و میوه آورد و ظرف ها را شست. من در حالی که نگاهش می کردم گاهی به او می خندیدم که زیر لب زمزمه می کرد: «بذار مهمونا برن... خندیدن رو نشونت می دم.»آن شب وقتی خانه خلوت شد، کسرا داشت بشقاب ها را جمع می کرد که گفتم: «این جوری که تو فکر می کنی هم نیست.»«چی این جوری نیست؟»«من نباید این قدر هم تنبل بشم، چون ممکنه وزنم زیادی بالا بره و این خوب نیست.»دست از کار کشید. بشقاب ها را روی میز گذاشت و روی صندلی رو به رویم نشست. «لابد می خوای بگم پس کار کن تا وزنت زیاد نشه... تو هم تمام هفته رو دنبال کارهای شرکت و مطب و خونه بدوی.»«نه... تقسیم کار می کنم... ببین کسرا، نمی تونم مطب رو ول کنم، شرکت رو هم همین طور.»به مسخره لبخندی روی لب آورد. «لابد می تونی خونه رو ول کنی... آره؟»«نه... خوب گوش بده ببین چی می گم. تا چهار پنج ماهگی می تونم هم به شرکت و هم به مطب برسم. می دونم که می تونم، قول می دم از پنج ماهگی توی خونه بمونم و فقط سه روز در هفته به مطب سر بزنم... خوبه؟»«نه رویا... من تو رو می شناسم. اگه بهت بگم آره، آن قدر سرگرم کار می شی که خودت رو فراموش می کنی.»«نه، باور کن نه... بابا آخه من خودم دکترم، چرا حرفم رو قبول نمی کنی؟ عجب بساطی با شما دارم!»«شماها منظورت کیان؟»«تو، مادر، لیلا، مادرت، پدرت... همه دیگه.»«ببین رویا، تو برای بقیه دکتر خوبی هستی، ولی برای خودت نه... تو به فکر خودت نیستی. یادت رفته هر روز هم شرکت می آمدی و هم مطب می رفتی تا از خستگی از پا درآمدی.»«اون فرق می کرد.»«نه... نه... دیگه تمومش کن. باید بین شرکت و مطب یکی رو انتخاب کنی.»«نه کسرا، خواهش می کنم.»«باور کن به خاطر خودت می گم رویا... تو همیشه فکر می کنی از پس همه کارها به تنهایی برمی آی... من از این رفتارت می ترسم، چون ممکنه زیادی به خودت فشار بیاری.»با عصبانیت گفتم: «نه... خواهش می کنم کسرا، همین یک بار... به من این فرصت رو بده. قول می دم زیاد کار نکنم.»مکثی کرد و در سکوت به من خیره شد. گفتم: «پس تا چهار ماهگی... باشه؟ بعدش قول می دم خونه بمونم،حتا مطب رو هم هفته ای یک روز می رم، خوبه؟»«نمی دونم دارم چه کار می کنم. می ترسم قبول کنم و پشیمون بشم چرا بهت اجازه دادم.»دستانش را از آن سوی میز گرفتم و گفتم: «نه کسرا، پشیمون نمی شی.»لبخند زد و گفت: «باشه، ولی رویا، این یه فرصت نیست، این یه قوله که دوست دارم سرش واستی. اگر هم سر قولت نموندی دیگه به حرفات اعتماد نمی کنم.»«باشه، قول می دم.»از جا بلند شدم و بشقاب ها را از او گرفتم که گفت: «من برای کار شرکت و مطب اجازه دادم، نه کار خونه.»بشقاب ها را از دستم گرفت و گفت: «تو برو بخواب... منم می آم.»این طوری شد که من تا چهار ماهگی اجازه پیدا کردم به کار شرکت و مطب برسم، اما خبر نداشتم هیچ وقت وارد چهار ماهگی نمی شوم. نزدیک مراسم عروسی لیلا بودیم. دیگر نوبت لیلا بود که کار شرکت را ول کند و دنبال کارهاش برود.به خاطر رفتن لیلا سرم خیلی شلوغ بود. کسرا مرتب سری به اتاقم می زد و به هر بهانه ای می خواست بداند خسته شدم یا نه. هر وقت وارد اتاق می شد روی صندلی می نشستم تا فکر کند کارم آن روز راحت است.آن روز وقتی در اتاقم را باز کرد گفت: «چقدر روی اون صندلی می شینی؟ بلند شو چند دقیقه هم راه برو.»
 
-چشم آقای دکتر خیلی خوشت می اد . دکتر من بودی ؟ -من بیشتر وقتی خوشم می اد که حرفم رو گوش می دی خندیدم . جلو آمد گفت -اگه خسته شدی بقیه کارها رو بسپار به من -نه خسته نشدم . ولی می دونی دلم چی می خواد ؟ -چی عزیزم ؟ -یه بسته لواشک ترش -لواشک ؟ -اره کسرا . غش می کنم برای یه ذره لواشک خندید -توی برای چی غش نمی کنی ؟ وقتی گرسنه ای غش می کنی . وقتی خسته ای غش می کنی . حالا هم که برای یه ذره لواشک غش می کنی -وای دلم خیلی لواشک می خواد . بی انصاف برو بخر دیگه -باشه به یه شرط .بیا بریم خونه . یه کم استراحت کن .بین راه لواشک هم می خرم -آخه ..این همه کار دارم -تو این همه کار داری و به من نگفتی ؟ -نه یعنی اره . کار زیادی نبود . لیلا کارش رو انجام نداد و رفت من مجبور شدم -این لیلا رو ببینم .تو کارهای خودت رو هم به زور انجام می دی . اون وقت -خب بنده خدا چه گناهی داره ؟ دو هفته دیگه مراسم عروسی شونه -خب به ما چه ؟ به تو چه که کارهاش رو انجام بدی خندیدم گفتم -کسرا . لیلا خواهر ته ها -یادم رفته بود . پس ..می مونیم و کارهای لیلا رو هم انجام می دیم . آخه بنده خدا چه گناهی کرده . دو هفته دیگه مراسم عروسی شه خندیدم .دستم را گرفت و مرا از روی صندلی بلند کرد روی کاناپه نشاند -تو دراز بکش و استراحت کن . من کارها رو تموم می کنم در حالی که دراز می کشیدم . دستم را زیر سرم گذاشتم و گفتم -راستی جریان پیگیری اون نامه تهدید آمیز چی شد ؟ -هیچی . جناب سروان گفت داره پیگیری می کنه . ولی انگار کار هر کی بود از ترس دیگه نامه ننوشت -اره خدا رو شکر انگار همه چی تمام شد -هنوز نه . باید مراقب باشیم چند ضربه به در خورد . با عجله نشستم گفتم بفرمایید . در باز شد و دسته گلی میان در دیدم . آرام با لبخند گفت -سلام -سلام آرام از جا برخاستم . دسته گل را از او گرفتم . به کسرا هم سلام کرد گفت -چه کار کنم ؟ هر وقت خونه زنگ زدم تا بیام دیدنت نبودی مجبور شدم بیام این جا -خوبی آرام ؟ کنارم نشست گفت -بد نیستم . تو چطوری ؟ -می بینی که . در استراحت م آرام در گوشم گفت -نکنه خبریه ؟
-مگه مادر بهت نگفت ؟ -نه چی رو ؟ -نزدیک یک ماهه -مبارکه ..گونه ام را بوسید . بعد اشاره به کاناپه کرد گفت -برای همین در استراحتی ؟ چشمکی زدم گفتم -اره دیگه -قدر بدون رویا خانم -بله می دونم -خب تعریف کن چه خبر ؟ خیلی آهسته جوری که کسرا نشنود گفت -نمی دونی چه دعوایی داشتیم برای این بچه -چی ؟ بلند بگو نمی شنوم -صبر کن ..کسرا جان . من و آرام می ریم اتاق لیلا با هم حرف بزنیم کسرا با لبخند گفت -فقط حرف کار نکنی به اتاق لیلا رفتیم . رو به روی هم نشستیم . گفتم -هیچی بابا . سر اینکه باردار شدم حسابی دعوا داشتیم -برای چی ؟ -فکر می کردم نظر کسرا هم اینه که زوده . ولی وقتی فهمید ان قدر خوشحال شد که نگو . سر این دعوا داشتیم که فکر می کرد من می رم بلایی سر بچه می ارم . که به کارهای شرکت برسم . بعد سر این بحث داشتیم که کار نکنم -ولی الان که خیلی هوات رو داره در حالی که مثل کسرا حرف می زد گفت -فقط حرف کار نکنی ها خندیدم گفتم -دیوونه ام کردند آرام . نمی گذارند از جام بلند شم دست به ظرف ها نمی زنم . حق کارهای خم شدنی ندارم . مثل جارو و گردگیری . فقط خدا خیرشون بده . اجازه آشپزی دارم . اون هم برای خودم و کسرا . وقتی مهمون داریم دیگه نگو . خونه میشه پر از ادم که می خوان کمک کنن به قول کسرا . لیلا که باید بیاد چون عمه خانومه . نسرین خانم هم که مادر بزرگه . مادرم که همین یه نوه رو داره . پس باید همه اینا بیان کمک خندید کم کم . لبخندش محو شد و اهی کشید گفت -خیلی بی انصافی زندگی به این قشنگی داری .همه به فکر تو هستند . اون وقت تو -اون وقت من چی ؟ من که نا شکری نمی کنم . تو چی . تو از خودت بگو آرام کف دستانش را به هم کوبید و با اشتیاق گفت -فکر کردی فقط خودت یه خبر خوب داری . بذار برات بگم رویا . قراره به همین زودی با اون پسری که گفتم . نامزد کنم -وای آرام . راست می گی ؟ چطوری همه چی درست شد ؟ مکثی کرد گفت -راستش . هنوز درست درست نشده ولی این جوری که بوش میاد داره درست میشه -خب چطوری ؟ سرش را پایین انداخت گفت -تا چند ماه دیگه از همسرش جدا میشه ..بعد با هم ازدواج می کنیم -چی ؟ آرام ؟ -اونا با هم مشکل دارند . هر دوشون این رو فهمیدن -آرام . اشتباه نکن . اگر همسرش رو طلاق نده . من برات نگرانم -نگران نباش . ما همدیگه رو دوست داریم . خودش می دونه . نمی تونه با همسر اولش زندگی کنه -یه وقت اشتباه نکنی . به خاطر عشق و عاشقی زن دومش بشی -نه بابا . این قدر هم خل نیستم . می دونم دارم چی کار می کنم -کاش پسره رو می دیدم تا خیالم راحت میشد -حالا یه روز نشونت می دم . الان وقتش نیست . زنش رو طلاق بده . بعد -زنش می دونه تو رو دوست داره ؟ -نمی دونم . برام مهم نیست . بدونه یا نه . مهم مرده که همسرش رو نمی خواد . دیگه دوستش نداره . این طوری بگم . دیگه نمی تونه زندگی با همسر اولش رو تحمل کنه . می فهمی ؟ -خب خدا کنه این طوری باشه . نگران تم آرام -ای بابا . من چه کار کنم از دست تو . نترس . من مراقب هستم چند ضربه به در خورد . کسرا بود گفت -با عرض معذرت اگر صحبت خانم ها تمام شده آرام از جا برخاست و صورتم را بوسید گفت -خیلی مراقب خودت و کوچولو باش -هستم آرام رفت کسرا گفت -حالا بریم یا نه ؟ -لواشک یادت نره -چشم . بریم تمام مسیر تا خانه را در فکر آرام بودم . برایش خیلی نگران بودم چون بهترین دوستم بود . نمی خواستم ناراحتی اش را ببینم . شب وقتی کسرا داشت کارهای عقب افتاده شرکت را انجام می داد در حالی که لواشک می خوردم به فکر آرام بودم
 
همان طور که او حق دوستی را ادا کرده بود، من هم برایش کاری کنم.دست کسرا را روی شانه ام احساس کردم. سر برگرداندم که نگاهش را روی چهره ام ثابت دیدم. لب هایش با لبخندی زیباتر شد.«چیه؟! چرا این قدر تو فکری؟ اون قدر تو فکر بودی که همۀ لواشک ها رو خوردی. خدا فردا رو به خیر کنه.»خندیدم و گفتم: «دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود.»«دیگه دلت چی می خواد عزیزم؟ بگو... راحت باش.»مکثی کردم و گفتم: «دلم می خواد... فردا بریم بیرون دیزی بخوریم.»خندید. با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: «چرا می خندی؟»«ببخشید عزیزم... آخه می بینم ماشاالله داری هر روز پیشرفت می کنی. از لواشک شروع شد، خدا آخرش رو به خیر کنه.»«اِ... کسرا، تو ناراحتی من هوس چیزی می کنم؟»«نه عزیزم، خوشحالم حالت این قدر خوبه که همه چی می خوری.»
کسرا به حرفم گوش داد و فردای آن روز مرا به دیزی مهمان کرد. به قول مادر کم کم داشتم چاق می شدم، ولی چه کنم. کسرا و نسرین خانم خیلی مراقبم بودند و نمی گذاشتند زیاد کار کنم و مرتب غذاهای لذیذ و مقوی به من می دادند.یک هفته بعد، عروسی لیلا بود و همگی برای مراسم به ویلای عمو رفتیم. لیلا سفارش کرده بود آرام هم بیاید. گرچه آرام قبول نمی کرد، ولی اصراهای من کارساز شد و او هم آمد. چه سفر به یادماندنی شد. هیچ وقت فراموش نمی کنم چه اتفاقات جالبی برایم افتاد.آرام در ماشین ما بود. هر دو مرتب حال مرا می پرسیدند که گفتم: «ای بابا... من که حالم خوبه... چرا این قدر حالم را می پرسید؟»کسرا در حالی که دستش را روی لبه پنجره ماشین گذاشته بود گفت: «چیزی هوس نکردی؟»دستانم را محکم به هم کوبیدم و گفتم: «وای چرا... یه لواشک دیگه برام می خری؟»کسرا نگاهی به من انداخت و گفت: «رویا جان، این قدر لواشک می خوری کار دست خودت ندی!»آرام در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: «من هم همین فکر رو کردم.»نگاهش کردم و گفتم: «من خودم می دونم چقدر بخورم، حالا می شه بخری؟»«چَشم عزیزم... می خرم، بذار یه مغازه پیدا کنم.»کسرا کنار مغازه ای توقف کرد. از ماشین پیاده شدم تا کمی راه برم. به مغازه ها خیره شدم که آرام گفت: «رویا... خیلی لواشک می خوری، خوب نیست ها.»«دست خودم نیست آرام.»او در حالی که می خندید گفت: «حالا وقتی دنبال دستشویی گشتی دیگه دست خودته.»«خندیدم بامزه.»کسرا در حالی که به سمت ماشین می آمد، گفت: «خریدم.»در ماشین به آرام تعارف کردم. او کمی کند و بعد در حالی که از حالت چشمانش می خواندم چقدر ترش است گفت: «مریض می شی رویا... این خیلی ترشه.»«نه بابا، دلم می خواد.»«آخه حرف گوش کن، فشارت می آد پایین.»خندیدم و گفتم: «نه عزیزم، تو مواظب باش فشار خودت پایین نیاد.»کسرا دوباره سوار ماشین شد و راه افتادیم. نزدیک ظهر بود که به خانه عمو رسیدیم. بعد از ناهار برای استراحت به اتاق هایمان رفتیم. روی تخت که دراز کشیدم چشمانم از فرط خستگی می سوخت. کم کم به خوابی عمیق فرو رفتم. وقتی از خواب بیدار شدم حالم خوب نبود. انگار حرف های آرام درست از آب درآمد. دل درد شدیدی داشتم. از اتاق خارج شدم و به اتاق پذیرایی طبقه پایین رفتم. نسرین خانم در آشپزخانه بود. سلام کردم.پرسید: «خوب خوابیدی؟»«بله.»«چی شده؟ حالت خوب نیست؟»با دست اشاره کردم تا کسی چیزی نشنود. «دل درد دارم.»اما گفتن به نسرین خانم همان و فهمیدن همه، همان. چنان با صدای بلند گفت وای خاک به سرم شد که لیلی به آشپزخانه آمد. با نگرانی پرسید: «چی شده مامان؟»نسرین خانم در حالی که دستم را می گرفت و مرا روی صندلی می نشاند گفت: «رویا حالش بده.»نگاهی به لیلا و نسرین خانم کردم و گفتم: «نه...»«نه!»«چرا... ولی زیاد نه.»لیلا با ناراحتی گفت: «تو که خوب بودی؟»«فکر می کنم از لواشک ها باشد.»مادر وارد آشپزخانه شد و گفت: «چی شده همه اینجا جمع شدید؟»«حال رویا به هم خورده.»«اِ... لیلا جان... من که حالم خوبه...»«اِ رویا، تو گفتی حالت بده!»مادر با نگرانی نگاهم کرد و گفت: «اِی وای، رنگت هم پریده.»«رنگم؟!»مادر با نگرانی گفت: «چه کار کنیم نسرین خانم؟ من می گم نکنه زبونم لال...»«نه... چیزی نیست. اگه این چایی نبات رو بخوره و حالش خوب نشه می بریمش درمونگاه.»آرام هم با سر و صدای خانم ها به آشپزخانه کشیده شد. «چی شده؟»این بار نگذاشتم کسی حرف بزند و گفتم: «هیچی نشده... کمی دل درد دارم.»«وای... این از همون لواشک هایی است که خوردی.»مادر با نگرانی گفت: «تو نگفتی ممکنه مسموم بشی؟ چرا از وسط راه چیزی خریدی؟»«مادر من، باور کن آن قدر حالم بد نیست... اگه این چای نبات رو بخورم خوب می شم.»زن عمو وارد آشپزخانه شد و پرسید: «چرا همه اینجایید؟ اِ، رویا جان، چیزی شده؟»سرم را از درماندگی روی میز گذاشتم که همه یکصدا گفتند: «حالت خوبه رویا؟»سر بلند کردم و گفتم: «بابا به خدا خوبم... چرا این جوری می کنید؟ سردیم کرده، این چایی نبات رو بخورم خوب می شم.»زن عمو با عجله از آشپزخانه خارج شد. گفتم: «مامان، الان زن عمو می ره به بقیه می گه.»«نه بابا.»«آخه شما زن عمو رو نمی شناسید؟»همان موقع کسرا و فرشاد و عمو هم به سمت آشپزخانه آمدند. فرشاد گفت: «اگه چیز مهمیه بریم درمونگاه.»از خجالت سرم را روی میز گذاشتم. کسرا جلو آمد و گفت: «چی شده؟»هر کس چیزی گفت. اول لیلا گفت: «داداش، حالش بده، بریم درمونگاه.»نسرین خانم بعدش گفت: «نه کسرا جان، دل درد داره، اگه خوب نشد می بریمش.»مادر با نگرانی گفت: «ولی رنگش پریده... ببریمش، من نگرانش هستم.»زن عمو گفت: «خُب درمونگاه که همین نزدیکیه. اگه حالش بدتر شد می بریمش.»کسرا دستی روی شانه ام زد. در حالی که از حرف های اطرافیان خنده ام گرفته بود، سر بلند کردم و گفتم: «نه... خوب می شم... چیز مهمی نیست.»کسرا رو به روی من نشست و گفت: «این از همون لواشک هاست که گفتم نخور.»«باور کن حالم خوبه... این چایی نبات رو بخورم بهتر هم می شم.»بله... دعا کن با همین چایی نبات خوب بشی وگرنه دور لواشک رو باید یه خط بزرگ بکشی.»«بابا حالم بد نیست. از لواشک هم نیست.»وقتی چای را سر کشیدم به جز کسرا و مادر بقیه از آشپزخانه بیرون رفتند. مادر کنارم نشسته بود و دستم را میان دستانش گرفته بود. رو به کسرا گفت: «دستاش سرده.»«اِ... مادر...»کسرا عصبی بود. گفتم: «باور کن حالم خوبه.»با لحن عصبی گفت: «چه حالت خوب باشه یا نه... لواشک بی لواشک.»
 
مادر هم از کسرا جانبداری می کرد -اون لواشک ها جاده از دست کسرا و مادر کلافه بودم که نسرین خانم وارد آشپزخانه شد گفت -چطوری ؟ -بهتر شدم مادر و نسرین خانم با خیال راحت از آشپزخانه بیرون رفتند . کسرا دستم را گرفت گفت -راستش رو بگو . اگه حالت بده دعوات نمی کنم . خوب شدی ؟ دستم را روی پیشانی گذاشتم گفتم -وای خدا . کلافه شدم . به خدا خوبم . باور کن -باشه . بعد در مورد لواشک و این بی احتیاطی تو صحبت می کنیم ان روز خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاد . چرا که با ان نگرانی که در چشمان همه بود اگر اتفاقی می افتاد فکر می کنم مراسم لیلا پاک به هم می ریخت ان روز ها همه برایم خاطره شدند . روز قبل از عروسی سر همه شلوغ بود نسرین خانم سعی می کرد کارهای سخت به من ندهد . من یا میوه را می چیدم یا شیرینی . در واقع کاری انجام نمی دادم . ولی نمیدانم چرا ان روز زیاد حالم خوش نبود . هر از گاهی احساس می کردم دچار تهوع می شوم . در حالی که با دستمالی میوه خشک می کردم احساس کردم حالم دارد بد می شود . به سمت دستشویی دویدم . حالم بد شد . وقتی بیرون اومدم دلم می خواست دراز بکشم . دیگر رمق نداشتم . به سمت کاناپه رفتم . ان قدر خانه شلوغ بود که رویم نشد دراز بکشم نسرین خانم گفت -دستت درد نکنه میوه ها رو چیدی ؟ -نه یه کم دیگه مونده -باشه . پس چند دقیقه دیگه می ام می برم رویم نشد بگویم حالم خوش نیست . به هر زحمتی که بود کار را تمام کردم اما دوباره حالت تهوع سراغم آمد . مادر صدای مرا که شنید پشت در آمد -رویا چی شده ؟ -حالم خوب نیست مادر از جا بلند شد دستش را محکم گرفتم -تو رو خدا آبروریزی نکنی مادر . یه لیوان آب قند برایم بیار مادر سر تکان داد و با یک لیوان آب قند برگشت -بیا . بخور . خوب می شی همان طور که به در تکیه داده بودم شربت را خوردم . اما حالم بدتر شد . صورتم بی رنگ و رویم را آب زدم و بیرون اومدم . خیلی عجیب بود که یک روزه این قدر تغییر در حالم ایجاد شده بود . تا به حال چنین ویاری ندیده بودم . که کسی دقیقه به دقیقه حالت تهوع داشته باشد . در دستشویی را که باز کردم نسرین خانم را هم دیدم . کمکم کرد روی کاناپه بنشینم . چشمانم از شدت بی حالی بسته بودم . صدای نسرین خانم را شنیدم -نه . نه الان یه ذره عرق نعنا بهش می دم . خوب خوب میشه چشم گشودم .که بگویم نه که دیدم نسرین خانم . رفته است . مادر با نگرانی نگاهم می کرد . نسرین خانم با یک استکان عرق نعنا برگشت -وای نه . هر چی بخورم حالم بدتر می شه -رویا جان . بخور برات خوبه با یک دست بینی ام را گرفتم و با دست دیگر استکان را سر کشیدم . اما هنوز از گلویم پایین نرفته بود که به سمت دستشویی دویدم . وای چی حالی داشتم . هیچی وقت یادم نمیره . احساس کردم هر لحظه ممکن است به جای عرق نعنا . روده هایم بالا بیاید . به زحمت روی پا ایستادم . از ضعف بود یا فشارم پایین آمده بود نمی دانم ولی دست و پایم می لرزید . سرم سنگین شده بود و گوش هایم وز وز می کرد . مادر زیر بازویم را گرفت در حالی که بغض کرده بود گفت -بمیرم الهی . خیلی حالش بده صدای نسرین خانم را شنیدم -خدای من رویا . یه ذره دیگه برات عرق نعنا بیار . یه ته استکان
دست بلند کردم که بگویم نه که مادر گفت -اره اون رو که نخورده بالا آورد نسرین خانم که رفت درحالی که به زحمت زبانم را در دهانم می چرخاندم گفتم : -مامان . من رو ببرید درمانگاه . من . مسموم . شدم -مسموم ؟ از چی مسموم شدی ؟ این جا که غذای مونده نخوردی ؟ نکنه باز لواشک خوردی ؟ -نه لواشک نخوردم . ولی این علائم بارداری نیست . مسموم شدم -خب اگه مسموم شدی . عرق نعنا برات خوبه کم مانده بود گریه کنم . مادر مرا روی کاناپه نشاند در حالی که شانه هایم را می مالید صدای نسرین خانم را شنیدم -کم آوردم . بخوری خوب می شی همان موقع چشمم به کسرا افتاد که وارد خانه شد . لیوان را پایین آوردم و دست بلند کردم . تا مرا ببیند . کسرا جلو ا آمد -چی شد -حالش بده الان نیم ساعتی می شه که هر پنج دقیقه بالا می اره -خب ببریمش درمانگاه ولی که دلم می خواست دست کسرا را بگیرم و بگویم من رو از دست این دو تا راحت کن نسرین خانم گفت -نه مادر . اگه این عرق نعنا را خورد و خوب نشد می بریمش به زحمت گفتم -بابا به خدا من مسموم شدم . این ویار نیست نسرین خانم محکم پشت دستش زد گفت -وای خاک بر سرم . حالا خوبه . زن عموت این جا نیست . بشنوه . بنده خدا هر روز غذای تازه درست می کنه . آخه از چی مسموم شدی عزیزم ؟ -نمی دونم . ولی می دونم این به خاطر بارداری نیست . کسرا با مهربانی گفت -خواهش می کنم این دفعه رو هم گوش کن . عرق نعنا رو بخور . اگه خوب نشدی می برمت درمانگاه دیگر داشت گریه ام می گرفت . نمی دانم چرا هیچ کس حرفم را باور نمی کرد . از بس که همه برای خودشون دکتر بودند. ناچار عرق نعنا را خوردم . همه با لبخند نگاهم می کردند . مادر گفت -دیدی . دیدی . حالت خوب شد . بالا نیاوردی . بابا آخه ما هم یه چیزی سرمون میشه . حرف گوش کن دختر دستم را جلوی دهانم گرفتم و به سمت دستشویی دویدم . اما این بار رگه های خون هم بالا آوردم . هم ترسیده بودم هم دست و پایم به شدت می لرزید . فشارم هم پایین بود . وقتی از دستشویی بیرون اومدم به زحمت دست مادر را گرفتم و دیگه هیچی نفهمیدم نمی دانم چند دقیقه در ان حال بودم احساس کردم راحت شدم . احساس آرامش می کردم . چشمانم را به آرامشی عمیق سپردم . صدای اطراف را به خوبی می شنیدم . ولی نمی خواستم دل از ان خواب شیرین بکشم -دیدی . دیدی نسرین خانم . بچه ام گفت مسموم شدم . ولی ما قبول نکردیم صدای عصبانی کسرا را شنیدم -آخه مادر من . چرا سر خود دکتری می کنی ؟ وقتی خودش می گه می دونه مسموم شده شما می گی با عرق نعنا خوب میشی نسرین خانم با صدایی که معلوم بود گریه می کند گفت -فکرکردم عرق نعنا براش خوبه -حالا دیدی که دکتر چی گفت ؟ گفت خدا بهتون رحم کرده . فشارش خیلی پایین بود . فشار پایین هم برای مادر و هم برای جنین خطرناکه -حالا چه کار کنیم ؟ کسرا گفت -هیچی . دکتر گفت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۵ عصر
امروز زیاد اصراری به غذا خوردن نکنید . معده اش تحریک شده . از فردا غذای کم . ولی در وعده های زیاد . این طوری معده اش تحریک نمیشه چشم گشودم . مادر کسرا . نسرین خانم بالای سرم آمدند . کسرا با لبخند دستم را گرفت گفت -چطوری خانم دکتر ؟ -خیلی بهترم . داشتم می مردم -خدا نکنه عزیزم . آخه تو چی خوردی که مسموم شدی ؟ -راستش رو بگو . لواشک خوردی ؟ -نه باور کنید نه نسرین خانم گفت -شاید غذایی بهش نساخته بعد از تمام شدن سرم به خانه برگشتیم . من به اتاقمان رفتم تا استراحت کنم . روی تخت دراز کشیدم . چند دقیقه بعد کسرا وارد اتاق شد گفت -این میوه ها رو مادر داد گفت هر وقت میلت کشید بخور -ممنون کنارم نشست با دست موهایم را نوازش کرد -داشتی من رو می کشتی -داشتم خودم هم می مردم . من از اول فهمیدم مسموم شدم . ولی نمی دانم چرا هیچ کس حرف مرا قبول نمی کند
 
لبخند زد. «حرف هر دکتری رو غیر از تو قبول دارن... این از مضرات دکتر بودنه.»آن روز نتوانستم لب به غذا بزنم، اما روز بعد حالم بهتر شد. همراه آرام به آرایشگاه رفتیم و کسرا دنبالمان آمد. آن قدر تغییر کرده بودم که کسرا وقتی ما را سوار کرد گفت: «مطمئن باشم تو رویایی؟»من و آرام خندیدیم. گفتم: «نمی دونم... تو چی فکر می کنی؟»با لبخند گفت: «رویا بردی آرایشگاه، حوری تحویل گرفتیم.»باز من و آرام خندیدیم. وقتی به ویلا رسیدیم و آرام از ما جدا شد، کسرا دستم را گرفت و مرا رو به روی خودش نگه داشت و بعد با دقت به چهره ام خیره شد. لبخند روی لبش برایم آرامش بخش بود. با مهربانی پیشانی ام را بوسید و گفت: «تو رو خدا امروز خیلی مراقب خودت باش. سر من شلوغه، می ترسم که...»«نه... مواظب هستم... نگران نباش.»خواستم به سمت خانه بروم که دستم را گرفت. ایستادم و گفتم: «بله؟»با لبخند نگاهم کرد. «آخه... آخه دلم نمی آد بذارم بری.»«خُب می خوای تا شب اینجا بمونم؟»«نه... چند دقیقه صبر کن، بعد برو.»چند دقیقه ای ایستادم تا خوب نگاهم کرد، بعد گونه ام را بوسید و گفت: «برو... مراقب خودت باش.»لبخند زدم و از او جدا شدم. مادر با دیدنم گفت: «وای رویا! چقدر زیبا شدی! حالت چطوره؟ امروز مراقب خودت باش.»«باشه، چشم.»به طبقه دوم رفتم تا لباس بپوشم. آرام هم دنبالم آمد و گفت: «امروز حالت چطوره؟»«خیلی بهترم... دیروز مرگ رو جلوی چشمام دیدم.»با لبخند گفت: «اِ... پس بگو ببینم عزرائیل چه شکلی بود؟»به شوخی گفتم: «شبیه تو بود.»لبخند از روی لبش پرید و گفت: «بی مزه.»به کمک آرام لباس پوشیدم. از پله ها که پایین آمدم همه مشغول کار بودند. روی کاناپه نشستم. کم کم از بیکاری حوصله ام سر رفته بود که مادر گفت: «آرام جان.. زحمت بردن شربت پای شما.»آرام در حالی که شربت ها را می ریخت گفت: «خوب همه هوات رو دارن ها؟»با لبخند گفتم: «تازه کافیه یه آخ بگم، همه می ریزن سرم. خدا رو شکر چیزی هم که توی این خونه کم نیست دکتره... هر کی یه دارویی برام تجویز می کنه.»آرام خندید و سینی شربت ها را برداشت و رفت. من هم به دنبالش سینی شربت بعدی را به باغ بردم. کسرا پایین پله ها منتظر بود و با عمو صحبت می کرد. آرام و با احتیاط، در حالی که به او نگاه می کردم از پله ها پایین رفتم. یک پله مانده به آخر سر برگرداند و نگاهم کرد. با نگاه عصبانی اش به من فهماند که نباید سینی شربت را بلند می کردم. از ترس نگاه او بی اختیار پایم پیچ خورد و نزدیک بود بیفتم. چشمانم را از ترس بستم، اما انگار کسی مرا بین هوا و زمین گرفت. چشم که باز کردم در آغوش کسرا بودم و تمام شربت ها را روی کتش ریخته بود. با خنده گفتم: «بله... به فهرست کت هایی که خراب کردم اینم باید اضافه کنی.»با عصبانیت نگاهم کرد و در حالی که بازویم را رها می کرد نگاهی به کتش انداخت و گفت: «خوبه به همه گفتم به تو کار ندن ها... آخه کار کردن هم بلد نیستی.»«اِ... خب پام پیچ خورد.»نگاهی به کفش هایم انداخت و عصبانی تر شد. «باز این کفش های پاشنه بلند رو پوشیدی؟» با عصبانیت بازویم را گرفت و مرا به ساختمان برگرداند. روی کاناپه نشاند و با صدای بلند گفت: «کی سینی شربت رو داده به رویا؟»آرام، زن عمو و نسرین خانم دورمان جمع شدند. همگی گفتند: «ما که ندادیم.»با ناراحتی گفتم: «کسرا چرا آبروریزی می کنی؟»با عصبانیت گفت: «دیگه از جات تکون نمی خوری.» بعد خم شد و کفش هایم را از پام درآورد.با تعجب نگاهش کردم. «کجا؟ کفش هام رو کجا می بری؟»زن عمو گفت: «بابا حرف گوش کن رویا... مراسم فرشاد رو به هم نریز.»«من؟!»نسرین خانم هم گفت: «خواهش می کنم کار نکن... می بینی که کسرا عصبانی می شه.»مادرم گفت: «کمی استراحت کن رویا.»«بابا، چقدر استراحت کنم؟»آرام در حالی که می خندید گفت: «عین فیلم های سینمایی شده.»«بی مزه.»کمی بعد همه سر کارشون برگشتند. کسرا کنارم نشست. هنوز عصبانی بود، حتا نگاهم هم نکرد، فقط با لحنی عصبی گفت: «می دونم تا یه بلایی سر خودت و اون بچه نیاری، خیالت راحت نمی شه... از همون اول هم همین رو می خواستی؟»«چی؟ کسرا می فهمی چی می گی؟»«آره... اون از دیروز، اینم از امروز...»با ناراحتی سرم را از او برگرداندم. «خُب حالا، دست خودم که نبود، پام پیچ خورد.»«حالا وقتی تا بعد از مراسم تو اتاق موندی، دیگه پات پیچ نمی خوره، مسموم هم نمی شی.»با عصبانیت گفتم: «تو زده به سرت کسرا... دیوونه شدی؟»«آره... آره... تو دیوونه ام کردی.»این را گفت و رفت. دیگر دعواهایمان هم بچگانه شده بود. تحمل رفتارها و سختگیری های کسرا برایم مشکل بود. کسرا قهر کرده بود، حتا سر میز شام هم قصد آشتی نداشت، اما نگاهش را به بشقابم دوخته بود تا ببیند چقدر غذا می خورم. من هم از روی لجبازی تکه های ماهی بشقابم را کنار زدم و گفتم: «دست شما درد نکنه.»مادر نگاهی به بشقابم انداخت و گفت: «تو که هیچی نخوردی عزیزم.»«ممنون... میل ندارم.»از مراسم عروسی لیلا چیزی نفهمیدم جز نگاه های عصبی کسرا و شنیدن جمله های مواظب خودت باش عزیزم اطرافیان. شب هم کسرا دست از لجبازی برنداشت و پشتش را به من کرد و خوابید. داشت روی اعصابم راه می رفت، دیگر از دست این کارهایش خسته شده بودم. روز پاتختی هیچ حالم خوب نبود، انگار همه چیز بو می داد. سر میز صبحانه هر کار کردم نتوانستم لقمه ای بخورم. نگاه عصبانی کسرا را می دیدم که فکر می کرد با او لج کرده ام. از پشت میز برخاستم که مادر دنبالم آمد و پرسید: «چی شده رویا؟»«نمی تونم بخورم... حالم بده.»«کسرا نگرانته، لجبازی رو بذار کنار.»«اگه نگرانم بود، خودش می آمد دنبالم و حالم رو می پرسید.»مادر با چشم به پشت سرم اشاره کرد. سر برگرداندم، کسرا بود. مادر تنهایمان گذاشت. کسرا کنارم نشست، عصبی و کلافه. در حالی که سعی می کرد صدایش را بالا نبرد گفت: «خسته ام کردی رویا... هنوز بچه ای... هنوز نمی تونی مادر بشی... تو راست می گفتی مادر شدن برات زود بود.»با عصبانیت گفتم: «چرا متوجه نمی شی؟ نمی تونم بخورم.»سر تکان داد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «می دونم... آخه من تمام فوت و فن های لجبازی تو رو از حفظم.»«من هم خسته شدم از دست سخت گیری های تو و آبروریزی هایی که جلوی دیگران می کنی.»«باشه، من دیگه هیچ کاری بهت ندارم. هر بلایی خواستی سر خودت بیاری مختاری.»کسرا رفت. از ناراحتی و عصبانیت مانده بودم چه کار کنم. تا وقت ناهار حالم خیلی بد بود. حالت تهوع داشتم، ولی چیزی بالا نمی آوردم. وقت ناهار همه سر سفره نشسته بودیم. بوی غذا حالم را بیشتر به هم می زد. هر کار کردم نتوانستم بخورم. مادر با چشم و ابرو تهدیدم می کرد. تکه ای مرغ به دهان گذاشتم، اما هر کار کردم نتوانستم از گلو پایین بدهم. از پشت میز برخاستم و به سمت دستشویی رفتم. مادر دنبالم آمد و پرسید: «چی شد؟!»«حالم به هم خورد.»مادر لبخند زد و گفت: «این دفعه دیگه مسمومیت نیست... ویاره.»لبخند زدم و گفتم: «این رو خودم هم می دونم. به آقا کسرا بگید که فکر می کنه دارم لجبازی می کنم.»مادر با لبخند گفت: «اون با من... حالا برو بالا استراحت کن.»به اتاقم رفتم و تا شب بیرون نیامدم. شب لیلا برایم یک کاسه سوپ
 
آورد و کنار تخت گذاشت گفت -عمه قربونش بره . انگار خیلی شیطونی می کنه -مثل باباش لج بازه -باباش . که می گه مثل مامانش لج بازه -اگه آقا لج باز نبود از صبح تا حالا سری به من می زد . و حالم رو می پرسید -این سوپ به سفارش اقاتون درست شده -اهان . از خودت خوب حرف در می اری . که طرف آقا داداشت رو بگیری -نه راست می گم . به خدا . و گرنه من از کجا می دونستم تو سوپ یا رشته فرنگی زیاد دوست داری راست می گفت . فقط کسرا این را می دانست . چون به مادر هم نگفته بودم . که از وقتی باردار شدم سوپ یا رشته فرنگی زیاد خیلی دوست دارم . لبخند روی لبم نشست لیلا گتف -دیدی راست می گم ؟ تازه سفارش کرد دستت رو هم بگیرم . ببینم سرد نیاشه . چون در اون صورت فشارت پایینه -حالا چرا خودش کاسه سوپ رو نیاورد ؟ -منم همین رو ازش پرسیدم . گفت می خواد تنبیهت کنه تا به حرفش گوش بدی و بیشتر مراقب خودت باشی -این جوری بدتر عصبی ام می کنه . نه تنبیهم سر تکان داد -بهش اینا رو می گم . حالا تو سوپت از دهن نیفتاده بخور لیلا رفت و من سوپم را خوردم . نمی دانم از گرسنگی بود یا ان سوپ خیلی خوشمزه بود که ان قدر چسبید صبح روز بعد قرار بود به تهران برگردیم . کسرا وسایل را در ماشین چید . مادر و لیلا هم سعی داشتند . صبحانه به خوردم بدهند . مادر در حالی که لقمه ای برایم می گرفت گفت -حالت بد میشه . این یه لقمه رو بخور -نمی تونم مادر جون . به خدا نمی تونم مادر کلافه گفت -ای بابا . از دست تو چه کار کنم ؟ لباس پوشیدم . از اتاق بیرون رفتم . مادر را دیدم که به کسرا می گفت لب به صبحانه نزدم . خودم را به اون راه زدم . ولی شنیدم کسرا گفت -برایش بیسکوئیت می خرم که اگه گرسنه شد بخوره روی کاناپه نشسته بودم که کسرا جلو آمد نگاهی به من انداخت و از پله ها بالا رفت همین که ماشین راه افتاد حالم بد .شد فقط توانستم روی داشبورد بزنم و بگویم -نگه دار نگه دار کنار جاده حالم به هم خورد . سر که بلند کردم کسرا یک بطری آب برایم آورد . تا دست و صورتم را بشورم . اما حرف نزد وقتی دوباره سوار ماشین شدم کسرا صندلی را خواباند تا استراحت کنم . آرام که صندلی عقب ماشین نشسته بود گفت -راحتی ؟ -من راحتم . ولی انگار جای تو رو تنگ کردم ؟
-نه من که راحتم کسرا راه افتاد . من سعی کردم بخوابم . اما نمیشد . دوباره روی صندلی نشستم . ضعف داشتم و گرسنه بودم . در حالی که به مغازه های کنار جاده نگاه می کردم دیدم روی شیشه یک اغذیه فروشی نوشته سوپ داغ بی اختیار از دهانم پرید -وای سوپ داغ کسرا توقف کرد و پیاده شد به آرام گفتم -باز چی شد ؟ من که چیزی نگفتم با لبخند گفت -رفت برات سوپ بخره حدس آرام درست بود . کسرا با دو کاسه سوپ برگشت . یکی را به من و یکی را به آرام داد چقدر ان سوپ چسبید . وقتی آرام برای شستن دست و صورتش از ماشین پیاده شد -خیلی خوشمزه بود ممنون اخرش به حرف آمد گفت -نوش جان سر برگرداندم نگاهش کردم . لبخند زد گفت -بهتر شدی ؟ با سر جوابش را دادم . دستش را روی دستم احساس کردم . زبانم به شکایت باز شد -توقع نداشته باش بعد از دو روز کم محلی . باور کنم نگرانم بودی ؟ -این دیگه مشکل خود ته با امدن آرام سکوت کردیم . کم کم هوا بارانی شد و حال من دگرگون . دیگر خودم هم از خودم خسته شده بودم . باران گرفته بود باران شدیدی که مرا به یاد طوفانی شدن دریا می انداخت . دوباره گفتم -نگه دار نگه دار کسرا نگه داشت . از ماشین پیاده شدم . کنار جاده نشستم . اما چیزی بالا نیاوردم . احساس کردم سرم سنگین شده . سر برگرداندم . کسرا بود که کتش را روی سرم انداخته بود . تا خیس نشوم . حالم بد بود . گاهی به دلم زود می آمد که فکر می کردم الان است که حالم به هم بخورد . اما اتفاقی نمی افتاد . کسرا کنارم نشست دستش را دور شانه ام انداخت گفت -چیزی نیست . الان خوب میشی سکوت کردم -می خوای بری توی ماشین بشینی ؟ حرفی نزدم . دستم را گرفت و مرا بلند کرد . در ماشین را برایم گشود . ان لحظه بود که چشمم به کسرا افتاد . که سر تا پا خیس شده بود نگرانش شدم . می ترسیدم سرما بخورد . وقتی پشت فرمان نشست . از کیفم شال نخی بلندی بیرون کشیدم و گفتم
-سرت رو خشک کن . سرما می خوری لبخند زد و با مهربانی که نشان از پایان قهر بود گفت -ممنونم عزیزم بعد از ظهر بود که به خانه رسیدیم . اول آرام را به منزل رساندیم . بعد به خانه خودمان رفتیم . حوله ای به کسرا دادم گفتم -برو حمام . خستگی از تنت بیرون میره او رفت و من تا اومدنش برایش چای آماده کردم . وقتی از حمام بیرون آمد جلوی تلویزیون نشست . برایش چای بردم گفتم -می ترسم سرما بخوری -نترس . من مقاوم تر از اونم که فکر می کنی . اون قدر در مقابل سردی رفتار های تو مقاومت کردم که سرما نمی خورم -بی مزه . چرا خودت رو نمی گی ؟ دستم را کشید تا سرم ا روی شانه اش بگذارم . بعد در حالی که دستم را میان دستانش می فشرد گفت -عصبانی ام کردی رویا . و گرنه خودم بیشتر از تو ناراحت بود م که چرا با تو حرف نمی زنم . و حالت را نمی پرسم . می خواستم تنبیهت کنم بعد با بوسه ای شیرین پایان این بحث را روی لبانم مهر زد
17
دیگر خبری از نامه های تهدید آمیز نبود .البته من و کسرا فکر می کردیم همه چیزی به پایان رسیده . ولی ماجرای دیگری انتظارمان را می کشید لیلا و فرشاد خانه ای در تهران خریدند و مثل ما ساکن تهران شدند . عمو و زن عمو هم در تلاش بودند تا همه زمین ها و ویلا های شان را بفروشند و به تهران بیایند . تا همه دور هم باشیم سه ماهه شده بودم ویارم بر طرف شده بود . در شرکت از همه خجالت می کشیدم . چون با رفتارهای کسرا احساس می کردم همه موضوع را می دانند . برنامه غذایی مرا کسرا تنظیم کرده بود . حتا در شرکت هم دست بردار نبود ان روز سر ساعت یازده با یک لیوان آب پرتقال وارد اتاقم شد گفت -زنگ تفریحه . زنگ تفریح -بازم ؟ -بازم نداره .اب پرتقالت رو می خوری و طبق قولی که دادی بر می گردی خونه -اما کسرا خوب شدم . دیگه کمر درد ندارم -من این حرف ها حالیم نیست . باید بری خونه
«باشه... پس تو چی؟»نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «من هم تا ساعت دو خودم رو می رسونم... خوبه؟» آب پرتقال را به دستم داد و گفت: «راستی، جناب سروان گفت امروز جواب انگشت نگاری حاضره.»یاد خاطره آن روز افتادم و خنده ام گرفت. همه فامیل و دوست و آشنا را دعوت کردیم شرکت و نفری یه لیوان شربت به همشون دادیم، بعد روی هر لیوان اسم شخص را نوشتیم. لیوان ها را برای انگشت نگاری به جناب سروان دادیم. خنده دار بود، همه تعجب کرده بودند به چه مناسبت به شرکت دعوت شدند. کسرا بهانه کرد می خواسته مرا غافلگیر کند و برایم جشن خداحافظی از شرکت رو بگیرد. آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم. لیلا و آرام مرا به مسخره گرفتند و گفتند شوهرت می خواد از شرکت خداحافظی کنی و برگردی خونه، چون کم کم باید به جای پرونده امضا کردن کهنه بچه بشوری.کسرا گفت: «حواست کجاست؟»خندیدم. «این کار از همون اولش هم بی فایده بود، چون کار هیچ کدوم اونا نیست.»«منم که همین رو می گم، ولی جناب سروان بنا به شواهد می گه کار خودیه.»«پس شاهین و نیما و مسعود چی می شن؟»«گفت اگه جواب انگشت نگاری منفی بود می ره سراغ اونا.»«حالا می خوای بگی دیر می آی خونه؟»«ای با هوش، از کجا فهمیدی؟»خندیدم و کیفم را برداشتم و گفتم: «پس من رفتم.»با دست جلویم را گرفت و گفت: «اول اینکه همه آب پرتقالت رو نخوردی، در ضمن مواظب خودت باش.»لیوان را گرفتم و سر کشیدم. گفتم: «خب، سوم چی؟»صورتم را بوسید و گفت: «اینم سوم... برو به سلامت.»از اتاقش که بیرون آمدم موبایلم زنگ زد.«سلام خانم... کجایی؟»«دارم می رم خونه... چطور؟»«وقت داری؟»«آره، امروز تا ساعت سه که کسرا بیاد خونه تنهام... چطور؟»«باید بیام یه چیزی رو بهت بگم.»«چی؟»«در مورد... در مورد... نمی شه، باید بیام خونه بهت بگم.»«باشه بیا... تا یک ساعت دیگه خونه ام.»وقتی به خانه برگشتم، چای آماده کردم و منتظر آمدن آرام شدم. با صدای زنگ در، دست از کار کشیدم و در را برایش باز کردم.«سلام... دیگه داشتم از آمدنت ناامید می شدم.»لبخندی زد و وارد خانه شد. گفتم: «راستی، خیلی فکر کردم در چه مورد می خوای حرف بزنی.»روی مبل نشست و در حالی که نگاهم می کرد گفت: «اول بگو کسرا می آد تا بدونم چقدر وقت دارم سرت رو بخورم.»از حرفش خنده ام گرفت. «فکر نمی کنم به این زودی بیاد. امروز خیلی کار داره. زودتر از ساعت سه نمی رسه.»نگاهی به ساعت انداختم، حدود یازده بود. «کلی وقت داری، ولی یادت باشه همه این چهار ساعت حرف نزنی که سرم درد می گیره.»در حالی که به سمت آشپزخانه می رفتم تا چای بریزم گفت: «بیا بشین تا برات چای بیارم.»سینی را که روی میز گذاشتم گفتم: «خُب، از حالا وقتت شروع شد.»به جلو خم شد و دستانم را گرفت. «رویا، خیلی وقته می خوام این حرف ها رو بزنم، ولی نمی تونم... من... من... دیگه نمی تونم... دیگه خسته شدم... باید کمکم کنی.»«چی شده؟!»در حالی که گریه می کرد گفت: «از اول هم دست خودم نبود، اما... هر کاری کردم نتوانستم از فکرش بیام بیرون.»«آه... دیوونه ام کردی آرام، بگو از چی حرف می زنی؟»صدای تلفن نگذاشت آرام حرف بزند. با کلافگی گفتم: «اَه... الان می آم. تا تو چای را بخوری آمدم.» به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم.«سلام رویا... منم کسرا.»«بله می دونم... بگو چه کار داری؟»«راستش از کلانتری می آمدم خونه... جواب انگشت نگاری رو گرفتم.»«خوب؟»«حدس بزن چی شده.»«نمی دونم... بگو.»«اثر انگشت مال آرام بود.»«چی؟! کی؟!»«آرام، دوستت... بابا آرام دوستت رو می گم... الو... رویا؟»ماتم برد. نگاهی به آرام کردم که داشت نگاهم می کرد. باورم نمی شد. آرام، دوست صمیمی من؟ آخر چرا؟!آهسته گفتم: «کسرا... آرام اینجاست.»«وای خدای من... اون جا چه کار می کنه؟»«گفت می خواد با من حرف بزنه. گفت کار داره... تو مطمئنی اشتباه نشده؟»«آره... مطمئنم. خودم هم تعجب کردم... آخه چرا؟!»«دارم دیوونه می شم... آخه برای چی اون نامه ها رو نوشته؟»«نمی دونم، ولی دلم خیلی شور می زنه... سرش رو گرم کن، من هم سعی می کنم خودم رو برسونم... نذار بره... باشه؟»«باشه... باشه.»«رویا، خیلی مراقب باش.»«باشه... خداحافظ.»گوشی را گذاشتم و به سمت آرام برگشتم. رو به رویش نشستم و در حالی که سعی می کردم نشان دهم خیلی آرامش دارم گفتم: «خُب، خُب... می گفتی.»نگاه آرام تغییر کرد. «چیزی شده؟»«نه... نه... چطور؟»«آخه دستات داره می لرزه.»نگاهی به لیوان چای انداختم که در دستم بود. به وضوح لرزش دستانم را دیدم. لیوان را روی میز گذاشتم و در حالی که دستانم را به سینه می فشردم گفتم: «بگو.»دیگر چشمانش اشک آلود نبود، آن قدر که کمی مرا می ترساند. «مطمئنی چیزی نشده؟!»در حالی که از ترس و دلهره نفسم بریده بریده شده بود گفتم: «نه... چیزی نشده.»لبخندی زد که نفس در سینه ام حبس شد. خیلی جدی گفت: «لابد کسرا بهت حرفی زده.»«اِ... نه... چی رو؟»«اینکه من دوستش دارم.»«چی؟!«خودت رو به اون راه نزن... من کسرا را دوست دارم... این ماجرا به قبل از ماجرای نامزدی تو برمی گرده... از همون روزی که کسرا رو کنار در مطبت دیدم عاشقش شدم... اون قدر که می خواستم خودم بهش پیشنهاد ازدواج بدم، اما تو همه چی رو خراب کردی رویا... درست موقعی که من از عشق کسرا خواب نداشتم و شب ها کارم اشک ریختن بود و روزها به یادش بودن، تو عشق رو از من گرفتی... داشتم دیوانه می شدم، اما خیلی با خودم کلنجار رفتم فراموشش کنم، اما نشد... خودم رو راضی کردم بیام دیدنت، اما دیگه آرام دوست صمیمی ات نبود، کینه و نفرتی از تو در سینه داشتم که به زحمت می تونستم مثل همیشه با تو بخندم و شوخی کنم، اما به امید روزی بودم که بتونم انتقام این عشق رو ازت بگیرم... وقتی نامزدیت رو بهت تبریک گفتم هم تو فکر بودم چطوری تو رو از سر راهم بردارم، که خودت کمکم کردی و مسعود رو به یادم انداختی... گفتی سر و کله مسعود پیدا شده. خوشحال شدم که می تونم از طریق مسعود، کسرا را از تو جدا کنم. مسعود را پیدا کردم و باهاش حرف زدم. قرار شد با هم نقشه این جدایی رو بکشیم، من سهم کسرا بشم و تو هم سهم مسعود. نقشه ما خوب پیش رفت... به مسعود کمک کردم تا نیما و شاهین رو هم پیدا کنه، نقشه ام بی عیب و نقص بود. مسعود به کسرا همه چیز رو گفت، همه چیز راجع به گذشته تو.»حیران نگاهش می کردم و گیج شده بودم.دستانش را به هم مالید و دوباره شروع کرد. «وقتی به من گفتی همه چیز نابود شده و کسرا تو رو با سه مرد در آن خانه تنها گذاشته، خوشحال شدم. داشتم بال درمی آوردم، از خوشحالی نتونستم جلوی زبونم را بگیرم و گفتم:
 
دیدی بهت گفتم یه روزی اون بلایی که تو سر دیگران می آوری ، سر خودت آمد . همه چیز درست شده بود که تو دوباره خرابش کردی و با کسرا رفتی سفر و اون قدر احساساتی اش کردی که دوباره بخشیدت . بین راه خیلی بهت زنگ زدم تا خیالم راحت بشه که کار تموم شده ، تو گفتی تموم شده و من خوشحال شدم ، اما درست چند روز بعد دوباره رابطه شما مثل قبل شد ... دوباره سراغ مسعود رفتم تا نقشه دیگری برات بکشیم ، اما مسعود پاش رو کنار کشیده بود ... دیوونه می خواست عقب بکشه . همون وقتی که رفتی سراغ کسرا رو ازش بگیری هم زد به سرش که همه چی رو بهت بگه که نذاشتم . تو رو توی ماشین نشوندم و خودم رفتم تا به بهونه گرفتن نشونی کسرا باهاش حرف بزنم . اون قدر ترسوندمش که تا ماه دیگه هم صبر کنه و حرفی نزنه . اشک هایم بی اختیار جاری شد . با عصبانیت خم شدم و یقه مانتواش را گرفتم . فریاد زدم :- دیوونه ... دیوونه تو داشتی زندگی من رو خراب می کردی.مرا هُل داد و محکم به دیوار خوردم و نقش زمین شدم . از جا برخاست و در حالی که قدم می زد گفت : - مگه نگفتی بگو ... پس بذار بگم ... این حرف ها رو خیلی وقته که می خوام بگم . باور نمی کردم آرام به خاطر عشقی یک طرفه بخواهد زندگی ام را نابود کند . آخر آن عشق جز هوس چیزی نبود .آرام دوباره گفت : - در نقشه بعدی زیاد کاری به مسعود نداشتم ، چون از طریق نامه اقدام کردم. نامه را یک بار در صندوق شرکت انداختم و دفعه بعد هم وقتی خواستم به منزل مادری ات بیایم، با خودم آوردم و طوری نشون دادم که نامه را از جلوی در برداشتم ، اما نقشه آن تعقیب و زیر گرفتن تو با ماشین ، کار نیما بود . او هنوز تشنه انتقام بود ، اما متأسفانه فرصت خوبی رو از دست دادم و نتونست موفق شود ... نقشه باز کردن در ماشین در شب عروسی هم فکر شاهین بود ، خودش هم این کار رو کرد ... مسعود دیگه پا پَس کشیده بود ، حتا یک روز تعقیبتون کرده بود تا حقیقت رو به کسرا بگه ، ولی وقتی از کسرا کتک خورد فهمید اگر هم حرفی بزند کسی حرفش رو باور نمی کنه ... مسمویت شمال رو یادت می آد ؟ من توی چایی ات چیزی ریختم ... اما طبق معمول قِسِر در رفتی ... اما این دفعه دیگر فراری در کار نیست . از جا برخاستم و به سمتش رفتم . در حالی که عصبی بودم و باور نمی کردم آن قدر کسرا را دوست داشته باشد که بخواهد آن بلاها را سرم بیاورد ، فریاد زدم : - آرام زده به سرت ... تو یه مشکل روانی پیدا کردی ...با صدای بلند خندید و گفت : - آره ... مشکل روانی پیدا کردم .بعد چنان دستانش را محکم دور گردنم فشرد که احساس خفگی به من دست داد .آرام فریاد زد :- من دیوونه کسرا بودم ... من بیشتر از تو دوستش داشتم ... تو لایق کسرا نیستی رویا ... یه دختر هرزه خیابونی کجا و پسری که من عاشقش شدم کجا ؟! اما تو ... تو خودت بذر کینه و نفرت رو تو قلبم کاشتی . جلوی چشمان من ... طوری با کسرا حرف می زدی که قلبم آتش می گرفت . اگه تو نبودی کسرا عاشق من می شد ... اگه تو نبودی من رو دوست داشت ...اشک از چشمانش می چکید . دستانش را گرفتم و به زور از دور گردنم باز کردم . فریاد زدم :- آرام ... تو چطوری ... چطوری تونستی ؟ ما دوستای قدیمی بودیم . تو کمکم کردی تا توبه کنم ، تو مجبورم کردی دست از کارایی که می کردم بردارم ... آخه تو ... تو دیگه چرا باید از من انتقام بگیری ؟با عصبانیت دندان هایش را به هم فشرد . - آخه تو عشقم رو از من گرفتی ، این همه مرد دوستت داشتن ... چرا عاشق اونا نشدی ؟ چرا ؟ چرا عاشق کسی شدی که اگه تو نبودی با من ازدواج می کرد ؟محکم توی گوشش زدم و گفتم : - از خواب بیدار شو آرام ، این عشق نیست ، این دیوانگیه .در حالی که با یه دست جای سیلی ام را نوازش می کرد گفت: - دیوانگی نیست ، یه عشقه ... عشقی تا مرز جنون ... اما رویا ... امروز همه چی تموم می شه ... تو برای همیشه از زندگی کسرا می ری بیرون و من با او ازدواج می کنم .- احمق ... کسرا می دونه تو نامه ها رو نوشتی ، الانه که سر برسه .
رنگ عصبانیت در چشمانش نشست و مرا محکم به زمین زد و در حالی که روی زانوانم می نشست و گلویم را می فشرد گفت : - نمی خواستم ... ولی مجبورم ... دلم می خواد با همین دو دست خودم خفه ات کنم رویا ... ازت متنفرم ... تو زندگی و عشقم رو از من گرفتی .به زحمت دست بلند کردم و به موهایش چنگ زدم و با دست دیگر صورتش را خراشیدم . نفسم کم کم داشت قطع می شد . بیشتر موهایش را کشیدم و صورتش را چنگ زدم که جیغی کشید و دستش را شل کرد ، در حالی که از شدت فشار روی گلویم سرفه می کردم چهار دست و پا به سمت آشپزخانه دویدم و از کِشوی کابینت ، چاقوی بزرگی برداشتم . در حالی که از ترس می لرزیدم گفتم : - آرام ... مجبورم نکن دست به کار خطرناکی بزنم .آرام با صورتی خراشیده و خونی وارد آشپزخانه شد . در حالی که از نگاهش قلبم به لرزه درآمده بود گفتم : - آرام تو ... تو نمی تونی .آن نگاه مهربانانه گذشته ، جایش را به نگاهی پر از کینه و نفرت داده بود ، نگاهی که انگار آن را نمی شناختم . با لبخندی عصبی گفت : - رویا ... تو نمی تونی بزنی ... چاقو رو بده به من .گریه ام گرفته بود . با عجز و ناتوانی و با لحنی پر التماس گفتم : - آرام ... خواهش می کنم ... از اینجا برو ... نمی خوام بلایی سرت بیارم .دستش را جلو آورد و گفت : - پس چاقو رو بده به من .در حالی که اشک هایم از ناباوری و ترس جاری شده بود گفتم :- برو ... از اینجا برو ... کسرا دوستت نداره ... باور کن این عشق یک طرفه است .با لبخندی که بیشتر مرا ترساند گفت : - اگه تو از زندگی اش بری بیرون ... عاشق من می شه ... قول می دم خوشبختش کنم .هق هق گریه ام بلند شد .- آرام ... نه ... نه ... جلو نیا ... خواهش می کنم .با همان لبخندی که به لب داشت گفت : - تو نمی تونی من رو بزنی ... من حق به گردنت دارم ، یادت رفته ؟ چقدر کمکت کردم تا از منجلابی که توش بودی نجات پیدا کنی ؟!حق با او بود . چاقو از دستم افتاد و در حالی که می گریستم به او خیره شدم . چاقو را برداشت و گفت :- اما من ... می تونم تو رو از سر راهم بردارم ، چون ... نه تنها در ازای کمک هایی که بهت کردم ، کمکم نکردی ، بلکه عشقم رو هم زدیدی ... این دیگه قابل جبران نیست .- می خوای چه کار کنی ؟ آرام تو ... حالت طبیعی نداری ... می ترسم کاری کنی ... که بعد پشیمون بشی .خندید :- نه ... من خیلی وقته تصمیم گرفتم تو را از سر راهم بردارم ... مثل وقتی که مسمومت کردم . این دفعه دیگه فرصتی برای فرار پیدا نمی کنی .از ترس به یخچال چسبیدم . در حالی که راه فرارم را بسته بود گفتم : - آرام ... من نخواستم بهت صدمه بزنم چون هنوزم باور نمی کنم اون کارها رو تو کردی ... پیش از آمدن کسرا برو ... بذار دوستی ما این جوری تموم بشه .- اِ ... به همین راحتی ؟ من آمدم تو رو از سر راهم بردارم تا به کسرا برسم ، نه اینکه خودم برم .- می خوای ... می خوای منو بکشی ؟سرش را به علامت مثبت تکان داد . از ترس می لرزیدم و خاطرات شیرین دوستیمان مثل فیلم به سرعت از جلو چشمانم می گذشت که چاقو را در شکمم فرو کرد . از درد فریاد کشیدم . دوباره با حرص گفت : - یادته چطور جلوی من ، کسرا رو صدا می زدی ... دلم می خواست همون لحظه خفه ات می کردم، چون اگر تو نبودی من توی قلب اون می نشستم ... اگه تو نبودی ، الان همه نگران من بودند ، حال من رو می پرسیدند ، کسرا نگران حال من بود ... تو همه اینا رو از من گرفتی ...چشمانم داشت تار می شد که از درد فرو رفتن دوباره چاقو نفسم در گلو حبس شد .- اینم به خاطر کوچولویی که دلم می خواد هیچ وقت به دنیا نیاد ، چون ثمره عشق تو و کسرا است .آرام به من خیره شد و زد زیر گریه . فریاد زد :- اگه تو نبودی ، الان من مادر اون بچه بودم ، می فهمی ؟هنوز به چشمان پر اشکش خیره بودم که روی زمین افتادم . آرام با لبخند گفت: - یادته رویا ؟ بهت گفتم یه نفر رو دوست دارم که می خواد از زنش جدا بشه ... چون دیگه نمی تونه زنش رو تحمل کنه ، گفتم اون منو دوست داره ... تو نذاشتی این اتفاق بیفته ... نمی بخشمت ، هرگز تو کسرا رو ازم گرفتی .آرام با خونسردی به طرف میز رفت و کیفش را برداشت و از در بیرون رفت . کنار یخچال افتاده بودم . دستم را از روی شکمم برداشتم . لباسم غرق خون بود . در حالی که به دستان پر خونم می نگریستم اشک از چشمانم جاری شد . بیشتر از آنکه از درد گریه کنم از ناراحتی می گریستم . فکر کردم چطور آرام ، دوست صمیمی ام را نشناخته بودم ! خاطرات گذشته جلوی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۶ عصر
چشمانم باز شد . کسرا در حالی که با نگرانی نگاهم می کرد دستی به پیشانی ام کشید و گفت :
- چیزی نیست عزیزم ... خواب دیدی .
گریم امانم نداد . خودم را در آغوش او انداختم . در حالی که با نوازش هایش آرامم می کرد گفت :
- عزیزم ... رویای من ... چرا این قدر به اون روز فکر می کنی ؟ فراموشش کن .
- کسرا ... نمی تونم ... باور کن نمی تونم .
سرم را از روی سینه اش بلند کرد و پیشانی ام را بوسید .
- می تونی ... تو بدی های منو فراموش کردی ... سیلی که اون روز در اوج عصبانیت به صورتت زدم ، فریادهایی که سرت کشیدم ... چطور اینا رو فراموش کردی ؟ این رو هم می تونی فراموش کنی .
سرم را روی بالش گذاشت و موهایم را با دست نوازش کرد و گفت :
- عزیزم ... مهم اینه که بازم تو رو دارم ... اگه اون روز به جای بچه تو رو از دست می دادم ... مطمئن باش به جای آرام الان من زیر خاک خوابیده بودم .
دستش را محکم میان دستم فشردم . گفتم :
- کسرا ، یه چیزی می خوام بپرسم .
- بپرس .
- تو ... تو به خاطر بچه که ناراحت نیستی ؟
لبخند زد .
- این از اون سؤال ها بود ... درسته که تا قبل از اون ماجرا خیلی سختگیری می کردم، ولی اونم به خاطر خودت بود ... می ترسیدم دست به کاری بزنی که جون خودت رو هم به خطر بندازی ... اما روزی که در رو باز کردم و تو رو غرق خون دیدم خدا رو شکر کردم که فقط بچمون رو از من گرفت ... تو نمی دونی من چی دیدم ... یه خونه غرق خون ... با یه جسم بی حرکت که رنگ صورتش مثل گچ سفید بود ... من در تموم اون لحظه ها دعا می کردم فقط تو خوب بشی که خدا رو شکر شدی .
- من می ترسم کسرا .
- از چی ؟!
- اگه ... دیگه باردار نشم ... اگه ...
دستش را جلوی دهانم گرفت .
- وای رویا ... نصفه شبی داری با حرفات دیوونه ام می کنی .
- یعنی اگه به خاطر اون ضربه های چاقو دیگه باردار نشم ... تو ناراحت نمی شی ؟
- هنوز که هیچی معلوم نیست ، در ضمن تا یک سال به خاطر مشکلات جراحی باید صبر کنیم ... دنیا رو چه دیدی ... شاید معجزه شد .
- معجزه ؟! نکنه دیگه ...
سر برگرداند و گفت :
- آره ... دکتر گفته .
- یعنی من ...
خدایا ، باورم نمی شه . یعنی من به خاطر آن اتفاق دیگر طعم مادر شدن را نمی چشیدم ؟ اشک چشمانم را پر کرد . کسرا هرچه گفت ، نتوانست جلوی اشک های مرا بگیرد . دیگر آنچه نباید می فهمیدم را فهمیده بودم . کسرا به دروغ به اطرافیان گفته بود ماشین به من زده . همه پشت در اتاق عمل فهمیده بودند موضوع چیه و من دیگر باردار نمی شوم. من هم از رفتارهای مشکوک آنها شک کرده بودم ، ولی فکر نمی کردم واقعیت داشته باشد .
چند روز بعد مادر آرام نامه ای برایم آورد و گفت این را در اتاقش پیدا کرده . وقتی اسم مرا روی پاکت خوانده فهمیده متعلق به من است . نامه را گشودم . به خط آرام بود .
سلام رویا
وقتی این نامه را می خوانی من زیر خروارها خاک خوابیده ام و این حرف ها هیچ سودی ندارد . می دانم ، ولی باز هم می نویسم تا از این بار گناهی که روی دوش دارم، خلاص شوم . وقتی از خانه تو بیرون آمدم فهمیدم چه اشتباهی کردم ، ولی شیطان وسوسه ام کرد منتظر جواب بمانم . وقتی همسرت حرف هایش را زد و سرم فریاد کشید چرا پا به خانه اش گذاشتم و فریاد زد که از دستم شکایت می کند و در کمال ناباوری گفت هرگز علاقه ای به من نداشته ، دلم می خواست بمیرم . من تو را ، زندگیم را ، عشقم را و دنیا دنیا آرزو را از دست داده بودم . می دانم مادرم این نامه را می خواند . شاید با خواندن نامه تحمل داغ مرگ من برایش راحت تر شود ، چون من باعث و بانی مرگ بچه ای بودم که بی گناه در شکم مادرش خوابیده بود و من به خاطر حسادت او را کشتم .
رویا ، نمی دانم مرا می بخشی یا نه ؟ پشیمان شدم ، ولی حتا روی آمدن به بیمارستان را هم ندارم . وقتی کسرا جلوی در خانه مان فریاد زد : برو خدا رو شکر کن که همسرم زنده ماند وگرنه چنان بلایی سرت می آوردم که دیگه نام رویا رو هم نتونی به زبون بیاری ، خیالم از بابت زنده ماندن تو راحت شد ، ولی داغ مرگ بچه بی گناه تو آن قدر تحملش سخته که دوباره جنون به من دست داد .
امشب که این نامه را می نویسم قصد دارم خودم را بکشم ، همان طور که تو را می خواستم بکشم . تیغی آماده کرده ام که تا چند لحظه دیگر شاهرگم را می برد ... شاید بتوانم دردی که تو کشیدی را بچشم . مرا ببخش رویا ، اشتباه کردم ... دچار خیالاتی شدم که باعث شد دوستیمان را فراموش کنم . از من این نصیحت را گوش کن ، هیچ وقت از عشق و علاقه همسرت برای کسی ، حتا صمیمی ترین دوستت حرفی نزن ، چون شاید کسی مثل من پیدا شود که به عشق شما حسادت کند ...
آنکه به امید بخشش تو مرگ را انتخاب کرد ... آرام

با خواندن نامۀ آرام حال عجیبی به من دست داد، احساسی که تا سال ها بعد هم به عمق آن پی نبردم و همیشه در تردید ماندم آیا او را بخشیده ام یا نه ؟
18
چهار سال از آن حادثه گذشته ، چهار سال . من و کسرا در کنار هم روزها را سپری کردیم . کسرا هرگز حرفی از بچه نمی زند ، گرچه من همیشه در چشمانش حسرت پدر شدن را دیدم ، اما ...
آن روز لیلا به مطبم آمد . در حالی که روی تخت دراز می کشید تا صدای قلب بچه اش را بشنوم گفت :
- رویا ... دلم می خواد روزی تو رو روی این تخت ببینم .
لبخند زدم . لیلا فکر می کرد به خاطر تصادف دیگر باردار نمی شوم . لبخند زدم ، لبخندی به تلخی نگاه کسرا که هیچ وقت حاضر نشد از حسرت پدر نشدن حرفی بزند .
- عالیه ... می شنوی که ... داره می گه مامان لیلا ... دستات رو بیار جلو که من تا یک ماه دیگه آمدم .
لیلا خندید .
- وای رویا ... این روزها خیلی دیر برام می گذره ... فرشاد هم دیگه خسته شده ، دلم می خواد زودتر بیاد .
- می آد ... پیاده روی یادت نره ، کمکت می کنه راحت زایمان کنی .
از روی تخت برخاست و گفت :
- کاش بتونم یه جوری جبران کنم .
- اِ ... می خوای سرت داد بزنم ... برو دیگه .
«ممنون رویا.»
او رفت و من آه کشیدم و نگاهی به عکس کسرا انداختم که روی میز بود. در حالی که دستم را روی عکسش گذاشته بودم گفتم: «اخم هات رو باز کن... این همه جذبه بهت نمی آد!»
در باز شد. خانم سارمی بود. گفت: «آقای زمانی می خوان شما رو ببینند.»
«بله... بگید بیان تو.»
لیلا دوباره همراه فرشاد وارد اتاق شد. فرشاد گفت: «رویا... دیوونه ام کرده، یه چیزی بهش بگو.»
لیلا با ناراحتی گفت: «اِ... فرشاد کوتاه بیا... خواهش می کنم چیزی نگو.»
با تعجب گفتم: «چی؟ چی شده؟»
لیلا فریادی از درد کشید و من با عجله به سمتش دویدم. او را روی صندلی نشاندم. «چی شد؟»
«آخ... درد دارم.»
تعجب کردم. چطور چند دقیقه پیش چیزی نگفته بود. فرشاد در حالی که با نگرانی بالای سر لیلا می چرخید گفت: «هیچ مراقب خودش نیست... دیشب خیلی کار کرده.»
با عصبانیت گفتم: «پس تو چه کار می کردی؟»
«دیشب دیر از مغازه برگشتم... نتونستم زود بیام.»
لیلا آهسته گفت: «خوبم، خوبم... بهتر شدم.»
پرسیدم: «خونریزی داری؟»
لیلا گفت: «نه... درد دارم.»
«زیاد مهم نیست. اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد، زبونم لال... من رو زود در جریان بذارید.»
لیلا رفت. من که نگران حالش بودم به فکر فرو رفتم چرا حرفی از دردش با من نزد. شاید فکر می کرد مرا یاد حادثه چهار سال پیش می اندازد.
دو هفته بعد، یک سری آزمایش کامل دادم. باز دچار اختلالات ماهانه شده بودم. بعد از اون جریان این اتفاق زیاد می افتاد. گاهی دو سه ماه تأخیر داشتم. تمام آزمایشات نشان می داد در اثر آن حادثه آسیب شدیدی دیده ام و این اختلالات ناشی از همان ضربه هاست.
حال لیلا وخیم بود. برای آنکه اتفاق بدی نیفتد برایش استراحت مطلق تجویز کردم.
در آن هفته آن قدر مشغله داشتم که بیشتر از لیلا خودم به استراحت نیاز داشتم. کسرا سرم را خورده بود از بس با من دعوا کرده بود که کارم را کم کنم. آن شب هم یکی از شبهای جنجالی ما بود. سر میز شام از خستگی چشمانم باز نمی شد ببینم دارم چه می خورم. کسرا چنان قاشق را محکم به بشقابش کوبید که چشمانم را باز کردم و با نگاه عصبانی او مواجه شدم.
«اَه... رویا... از فردا دیگه حق نداری به شرکت بیای... صبح تا شب کار، کار، کار، وقتی می آم خونه می خوام سرحال باشی و بخندی و حرف بزنی... ولی همیشه خواب، خواب، خواب.»
«مگه من عروسکم که تو دلت رو به خندیدن و حرف زدن من خوش کردی؟!»
از پشت میز بلند شد و گفت: «خوب؟ شام نمی خوام... بیا بریم بخوابیم.»
با ناراحتی گفتم: «می دونم... می دونم توی سرت چی می گذره.»
با تعجب ایستاد و گفت: «چی می گذره؟!»
«اینکه من... من...»
حرفم را با اشک هایم فرو خوردم و به سمت اتاق خواب دویدم.
آن شب در اتاق را قفل کردم و نگذاشتم کسرا وارد شود، اما صبح پشیمان شدم، ولی او به شرکت رفته بود تا هم به جای من و هم به جای لیلا کارها را انجام دهد.
در مطبم بودم که برایم پیامک فرستاد که خودش می رود جواب آزمایشاتم را می گیرد. دلم شکست از اینکه حتا تلفن نکرد تا صدایم را بشنود.
آن روز به زحمت در مطب دوام آوردم، به همین دلیل زودتر به خانه برگشتم. کسرا هنوز به خانه نیامده بود. دلم می خواست آشتی کنیم. تمام وقتم را برای شام درست کردن گذاشتم. فسنجان خوشمزه ای درست کردم و میز را با حوصله چیدم. به تلافی قهر دیشب می خواستم خودم را برایش لوس کنم تا دلش را به دست بیاورم. صورتم را هم نقاشی کردم تا بلکه بوسه آشتی روی صورتم بنشاند.
پشت میز منتظر نشستم که صدای باز شدن در به شوقم آورد. کسرا میان در خشکش زد، انگار خیلی وقت بود مرا با آن قیافه ندیده بود.
بدون سلام وارد خانه شد. جلو رفتم و خم شدم تا کیفش را بگیرم که گفت: «نه... سنگینه.»
کیفش را کنار در گذاشت و در حالی که کت چرمی اش را آویزان می کرد گفت: «چیه؟ مراسم منت کِشونه؟»
«یعنی نمی خوای آشتی کنی؟»
باز عصبانیت در چشمانش نشست. «دیشب پشت در اتاق یادته؟ خودت راحت خوابیدی، ولی من نه...»
«کسرا، عصبی شدم... نفهمیدم چه کار می کنم.»
آهی کشید و گفت: «می دونی رویا، گاهی به بعضی رفتارهایی که ازت می بینم به خودم شک می کنم که چطوری هیچی نمی گم؟»
انگار قلبم به درد آمد. «آه... کسرا این طوری حرف نزن... من تمام شب تو فکر بودم. خیلی ناراحت بودم، اما بعد... با خودم گفتم لابد خواست خدا اینه.»
«چی رو خدا خواسته؟ اینکه منو پشت در اتاق بذاری؟»
در حالی که بی اختیار اشک هایم جاری می شد گفتم: «نه، اینکه نخواسته ما... بچه دار بشیم.»
«خُب، بخشیدمت... اشکات رو پاک کن.»
«باشه... برو سر میز بشین تا شام رو بیارم.»
«چه عجب ما امشب این طوری شام می خوریم، خبری شده؟»
«آره... فکر کنم دارم آدم می شم.»
خندید، پشت میز نشست و گفت: «اِ... فکر کنم اشتباه می کنی.»
«اشتباه؟!»
«آره... چون تو فرشته ای.»
خندیدم. «از این فرشته شدن ها زیاد شنیدم، ولی هیچ وقت نشدم.»
وقتی پشت میز شام نشستم گفت: «ولی این بار با دفعه های قبل فرق داره، تو به راستی فرشته ای.»
«کسرا... عزیزم، تو هم فرشته ای که منو تحمل می کنی.»
با لبخند گفت: «نه، این بار رو اشتباه کردی. معجزه فقط برای فرشته ها اتفاق می افته... و تو یه فرشته ای که خدا معجزه ای در حقت انجام داده.»
«لابد برای اینکه قلب تو رو به دست بیارم؟»
«نه... برای اینکه بتونی دوباره طعم مادر شدن رو بچشی.»
«اُه... چه شوخی بامزه ای بود، مُردم از خنده... چقدر می خوری برات بکشم؟»
«بسه... زیادم هست.»
در حالی که بشقاب را از من می گرفت از جیب پیراهنش ورقه آزمایش را روی میز گذاشت. دست دراز کردم تا برگه را بردارم که دستش را روی دستم گذاشت و نگذاشت بردارم. گفت: «معجزه امروز اتفاق افتاد... تو سه ماهه بارداری رویا... باورت می شه؟»
لبخند روی لبم خشک شد. «اذیتم نکن بی مزه.»
با لبخند گفت: «نه... شوخی نیست، نگاه کن.»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۰۷ عصر
برگه آزمایشم را ورق زدم. اشک در چشمانم نشست. در حالی که از شادی به هق هق افتادم به کسرا نگاه کردم. لیوان آبی برایم ریخت و با صدایی بلند و سرشار از شادی گفت: «از فردا شرکت تعطیل، مطب هفته ای دو روز... کارهای خونه هم با من... دیگه چی می خوای؟»
از پشت میز بلند شدم و به سمتش رفتم و او را در آغوش کشیدم.
«رویا... یادته چهار سال پیش وقتی بهت گفتم دیگه نمی تونی مادر بشی مگه معجزه ای رخ بده... باورت نشد... فکر نمی کردی معجزه به این زودی در خانه ما رو بزنه... نه؟!»
سرم را از روی شانه اش بلند کرد و گفت: «حالا، خانم رویا زمانی، دکتر متخصص زنان و زایمان، برای کسی که بعد از چهار سال به طور معجزه آسایی باردار شده... چه نسخه ای می پیچید؟»
در میان اشک هایی که می ریختم لبخند زدم و گفتم: «بهش می گم این فرصت رو از دست ندهد و فوق العاده مراقب باشد، چون معجزه یک بار در خونه آدم رو می زنه... شرکت و مطب هم تعطیل... تعطیلِ تعطیل... کسرا من... من باورم نمی شه... خواب نیستم؟»
پیشانی ام را بوسید و گفت: «فکر می کنی توی خواب هم این قدر محکم می بوسمت؟ عزیزم تو بیداری... اما این رو بدون که باید بیدار بمونی و از همه این لحظه ها که یک بار دیگر برات اتفاق افتاده لذت ببری.»
در یکی از روزهای بارداری ام، وقتی دستم را روی شکمم گذاشته بودم و حرکت بچه ام را حس می کردم، فهمیدم آرام را از ته دل بخشیدم. در دفتر خاطراتم خطاب به او نوشتم:
باور نمی کردم روزی نگاهش برایم غریبه شود. عشق درون سینه ام را سر چه چیز معامله کردی؟
عشق من؟ یا خودخواهی خودت؟
باور نمی کردم و نخواهم کرد کسی که روزی جزوی از زندگی ام بود و مرا به توبه واداشت عشقم را بخواهد، تمام زندگی ام را بخواهد.
تو به چه حق از من چنین چیزی طلب کردی؟ به حق محبتی که سال ها نثارم کردی یا به حق آنکه از همه رازهایم باخبر بودی؟ باور نکردم و نخواهم کرد این گونه مرا در بهت رها کردی. دشمنی شدی که پایان محبتمان را با کینه و نفرت امضا کرده است.
نمی دانم تو را از خاطراتم محو کنم یا به یاد کاری که کردی هرگز تو را نبخشم.
هنوز نمی دانم!
شاید تا دیروز هم نمی دانستم، ولی اکنون، ما به خاطر هدیه الهی که خداوند در بسته ای به نام معجزه به ما بخشید، تو را می بخشم... می خواهم به حق این معجزه تو هم بخشیده شوی... شاید روحت با بخشش من، از عذابی بزرگ نجات پیدا کند...

پــــایـــان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12233')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.