مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان پشت ابرهای سیاه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM امروز
Mehdi_Mohammadi امروز
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 3.75
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پشت ابرهای سیاه

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۲ عصر
ھمروبرو می شدیم!با لحنی کلافھ گفتم:- لطفا ھر حرفی دارین بزنین! صبر من ھم یھ حدی داره! این رفتارھای شما جزتوھین و بی احترامی معنی دیگھ ای نداره!با لحنی حرصی گفت:- توھین! یعنی می خوای بگی دارم اشتباه می کنم؟با دلخوری بھ نیم رخمش نگاه کردم، این حالت کھ نیمی از موھاشو پشت سرشجمع کرده بود و بقیھ اش رو رھا کرده بود، اون رو شبیھ بھ گلادیاتور ھای رومیکرده بود، کھ توی سریال اسپارتاکوس دیده بودم! بھ ھمون ترسناکی!از گوشھ چشم نگاھی بھ من انداخت و گفت:- بیش از ده بار بھتون تذکر دادم کھ با من روراست باشین. ھم بھ شما و ھم بھداریوش ... پدر من برای زنده نگھ داشتن ثروتش جون کنده و من برای حفظ قرون بھقرونش زحمت کشیدم.سرم رو تکون دادم و گفتم:- کسی قرار نیست ثروت شمارو ازتون بگیره. من واقعا نمی دونم چھ چیزی باعثاین ھمھ بدبینی شده؟نفسش رو فوت کرد:- حرفای منو فقط بھ خودت نگیر! من بھ داریوش خیلی بیشتر شک دارم، خودشھم دید کھ اصلا دلم نمی خواست پولم رو دوباره وارد سھام کنم، خانم حمیدی پولشرو احتیاج داشت و داریوش خان با شست و شو دادن فکر مادرم باعث شد پول منجایگزین سھام خانم حمیدی بشھ.88برای لحظھ ای بھ سمتم برگشت و نگاه عمیقی بھم انداخت و بعد در حالی کھنگاھش رو دوباره بھ روبروش می دوخت ادامھ داد:- بھ پدرت قلباً اعتماد داشتم ... بھم حق بده بترسم.با بھ خاطر آوردن حرکتش توی پارکینگ کارخونھ گفتم:- میشھ دقیق بدونم چی بین شما و پدرم گذشتھ؟وارد خیابون ما شد و گفت:- سر فرصت برات تعریف می کنم، فعلا ھمین حد بدون کھ از اعتمادم ضربھخوردم!با اخم گفتم:- متوجھ منظورتون نمیشم!درست جلوی خونھ ام توقف کرد و گفت:- شاید بھتر باشھ یھ روز منو بھ نوشیدن چای یا قھوه دعوت کنی تا برات گذشتھرو روشن کنم!حرفای داریوش و پیشنھاد عجیب کیانمھر بھ خاطرم اومد و پوزخندی زدم ودرحالی کھ در رو باز می کردم گفتم:- آدرس دقیق خونھ رو ھم کھ بلد بودین!نگاھی بھ خونھ انداخت و بعد بھ سمتم برگشت و گفت:- خونھ ی آقای شیخیھ دیگھ! ھمھ می دونن شمارو مثل دخترش می دونستھ ومحبتش بیشتر از یھ پدرواقعی بوده!ھزارتا متلک تو ھمین دوسھ تا جملھ اش بود کھ باعث شد لبام بھ ھم دوختھ بشھ.البتھ یھ بغض ضعیفی ھم از تھ گلوم شروع کرده بود بھ جوشیدن؛ دلم می خواست بگممن دختر محمد نبودم!در حال پیاده شدن از ماشین گفتم:- ممنون کھ منو رسوندین.و در رو بستم و ماشین رو دور زدم کھ بھ سمت خونھ برم. صداش باعث شد توییھ قدمی خونھ متوقف بشم:- یادت بمونھ من زیادی محافظھ کارم و البتھ دقیق ... بھتره اگر چیزی ھست، تاقبل از اینکھ خودم بفھمم منو در جریان بذارید وگرنھ من وحشتناک تر از اون چیزیبرخورد می کنم کھ توی تصورتون می گنجھ!« روز خوش » بھ سمتش چرخیدم و خالی از ھر حسی نگاھش کردم، با گفتنماشین رو بھ حرکت درآورد و از جلوی چشمام دور شد. با شونھ ھای افتاده دوباره بھسمت خونھ چرخیدم و قفل در رو باز کردم و وارد شدم.حدسم درست بود، اونھا نمی دونستن کھ من ھمسر محمد بودم. مسالھ محرمیت منو محمد بین خودمون خفھ شد و فامیل از ترس آبروی خودشون اجازه ندادن کسی از89ماجرا بوی ببره. ھمونطور کھ من و محمد اجازه ندادیم کسی از عقدمون با خبر بشھ... بھ جز مھسا!***اردیبھشت/ ١٣٨٩قبل از بستن در سالن با صدای بلند گفتم:- خداحافظ.محمد ھم با دھن پر جوابمو داد. سخت بود ولی گذشت یک ماه ونیم باعث شده بودتا حدودی عادت کنم کھ دیگھ عمو صداش نزنم، البتھ گاھی یادم میرفت و عمو صداشمیزدم ولی نسبت بھ اوایل خیلی کمتر شده بود. از بس کھ کوفت و مرگ و از این قبیلعنایات نثارم کرده بود، مجبور بودم حواسمو جمع کنم!ھمزمان کھ بھ سمت ماشینم رفتم ریموت در حیاط رو ھم زدم اما قدمی مونده بھماشین، حس کردم کسی پشت در حیاط ایستاده!با چرخوندن سرم مھسا رو دیدم کھ با چشم ھای سرخ داره نگاھم می کنھ.ناخودآگاه آب دھنمو قورت دادم، نپرسیده میدونستم مھسا خبردار شده! اگر خبردارنمیشد جای تعجب داشت، باز ھم ھمین کھ فامیلاش یک ماه ونیم طاقت آوردن و بھشخبر ندادن خودش کلی جای تعجب داشت!از ماشین فاصلھ گرفتم و بھ سمتش رفتم، با لحن شلی گفتم:- خوبی مھسا جان؟! چھ بی خبر!انگار ھمین جملھ آتیشش زد کھ با قدمھای بلند خودش رو بھم رسوند و تا بھ خودمتکونی بدم یک طرف گونھ ام سوخت. بغض خودش ھم شکست:- ھنوز یک سال ھم نشده کھ مامانم زیر خاک خوابیده ... کثافت تو قرار بود دختربابام باشی! این بود جواب محبت ھای خانواده ام؟لبامو بھ ھم فشردم و سرمو پایین انداختم.- بھ من نگاه کن ... بھت گفتم ھوای بابامو داشتھ باشی نھ اینکھ ... زنش بشی.ھق ھقش اوج گرفت. بدون حرکت اضافی با ریموت در کھ ھنوز توی دستم بود درحیاطو بستم کھ توجھ رھگذرھا جلب نشھ.مھسا کھ دید جوابشو نمیدم با قدم ھای بلند خودشو بھ خونھ رسوند. اما قبل ازورودش با صدای بلند خطاب بھم گفت:- بیا تو با ھردوتون کار دارم.و در سالن رو محکم بھ ھم کوبید. سرمو بالا گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم تابغضمو پس بزنم. بعد از دقیقھ ای کھ کمی حالم جا اومد دستھ ی چمدونی رو کھ چندقدمیم روی زمین افتاده بود گرفتم و با قدمھای شل و وارفتھ بھ سمت خونھ رفتم.وقتی درو باز کردم محمد پشت بھ من رو بھ مھسا ایستاده بود و سعی داشت باآرامش توجیھش کنھ.90- مھسا جان این ھمھ عصبانیت چرا! من اگر قرار بود احترام مادرت رو نگھندارم تا زمانی کھ زنده بود ازدواج می کردم! خودت ھم کھ شاھدی مادرت چقدراصرار داشت!مھسا خواست حرفی بزنھ کھ محمد مانع شد و گفت:- من نمیدونم عمھ ھات چی برات تعریف کردن! ولی اگھ برام مھم نبودی صبرنمی کردم کھ تو رضایت بدی بعد غزالھ رو عقدش کنم.و ھمون لحظھ بھ سمت من چرخید و گفت:- مگھ نھ غزا....و حرف تو دھنش ماسید و در جا اخم وحشتناکی صورتش رو پوشوند:- صورتت چی شده؟چمدون رو کنار مبل گذاشتم و چیزی نگفتم. محمد کھ خودش فھمید شاھکاردخترشھ رو بھ مھسا گفت:- تو چھ غلطی کردی؟!!مھسا کھ از تغییر حالت یھویی پدرش جا خورده بود، سعی کرد حق بھ جانب دستپاچگیشو مخفی کنھ:- بھم حق بده بابا ...با صدای بلند محمد حتی من ھم تکون خوردم چھ برسھ بھ مھسا کھ مخاطب اینفریاد بود:- تو خیلی بیجا کردی! کی بھ تو اجازه داد دست روش بلند کنی؟خواستم حرفی بزنم اما ترجیح دادم عقب تر برم و با حالتی دلجویانھ بھ مھسا زلبزنم. مھسا دستش رو جلوی دھنش گرفت و در حالی کھ مثل ابر بھاری اشکمیریخت، ھق زد:- سر ... سرِ من ... داد ...نتونست ادامھ حرفشو بزنھ و روی مبل نشست و ھق ھقش اوج گرفت. محمد ھم باکلافگی دستش رو توی موھاش برد و بعد با قدمھای بلند بھ سمت اتاق کارش رفت.بعد از چند دقیقھ ای کھ مثل یھ ستون وسطخونھ ایستادم بالاخره تکونی بھ خودم دادم ودر حالی کھ چمدون مھسا رو دنبال خودم می کشیدم با صدای آرومی گفتم:- چمدونت رو میذارم توی اتاق.با صدای دورگھ گفت:- نمیخواد ... میرم خونھ خالھ ام.کمی خودمو بھش نزدیک کردم و با صدای آروم تری گفتم:- تو تنھا کسی ھستی کھ برای پدرت مونده ... بقیھ برخوردی بھ مراتب بد و تلخ ترداشتن!سرشو بالا گرفت و با لحنی غیردوستانھ گفت:- چرا من تنھا کسی باشم کھ براش مونده! پس سوگلیش اینجا چیکاره اس؟91و بھ سر تا پای من اشاره کرد. نفس عمیقی گرفتم و در حالی کھ دوباره بھ سمتاتاق می رفتم گفتم:- در ھر حال ... من دیگھ دخترش نیستم!!!مھسا ھم در سکوت نگاھم کرد و مانعم نشد. بھتر بود پدر و دختر رو تنھا میگذاشتم پس، بعد از بیرون اومدن از اتاق مھمان از خونھ خارج شدم و بھ سمت شرکترفتم.تا ظھر اونقدر توی خودم بودم کھ بقیھ ھم فھمیدن حالم خوب نیست. ھمیشھ ھمینطور بوده! ھیچ وقت تعداد کسانی کھ باھاشون صمیمی موندم بیشتر از دو سھ نفرنبوده؛ انگار طبق یھ قانون نانوشتھ ای باید برای حضور یھ سری آدم جدید قبلی ھا ازمیون برداشتھ بشن!اونقدر توی فکر بودم کھ حتی متوجھ نشدم داریوش اومده توی اتاقم. با صداش تویجام تکونی خوردم، ھنوز لباس سیاه عزای پدرش رو بھ تن داشت اما صورتش رواصلاح کرده بود. لبخند عمیقی صورتش رو پوشونده بود، با بی حالی علت لبخندشرو پرسیدم و با ھیجان جواب داد:- تا سھ چھار روز دیگھ واگذاری سھامم بھ طور کامل انجام میشھ و پول کاملمیره توی حسابم و میتونم برای وام اقدام کنم.نفسمو بیرون فرستادم و بدون ھیچ ذوقی بھ صندلیم تکیھ دادم:- پس باید خودمو برای یھ جنگ حسابی آماده کنم.لبخندش کمرنگ شد:- جنگ؟!با انگشت شصت و اشاره م پیشونیمو ماساژ دادم و گفتم:- مطمئنا آقای شیخی روی خوشی بھ این موضوع نشون نمیده.بھ پشتی راحتی تکیھ داد و گفت:- برای من رضایت شما مھمھ نھ ایشون.ناخودآگاه اخم کردم:- یادتون رفتھ ایشون حسابدار رسمی این شرکت ھستن؟دست بھ سینھ شد و با لحن حق بھ جانبی گفت:- فکر می کنین چقدر کار داره تا شما بھ جای ایشون ...اخمی کھ روی ابروھام ھر لحظھ عمیق تر میشد باعث شد ادامھ حرفشو بخوره.وقتی کامل ساکت شد نفسمو فوت کردم و بھ فضای بیرون پنجره چشم دوختم و باصدای آرومی گفتم:- خودم باھاشون حرف میزنم.فھمید کھ امروز حال خوشی ندارم برای حرف زدن و مرور نقشھ ھاش، پس باگفتن چند جملھ ی کلیشھ ای پیرامون کار و وام از اتاق بیرون رفت.92ظھر دیرتر از ھمیشھ از شرکت بیرون زدم، اصلا دل و دماغ رفتن بھ خونھ رونداشتم؛ با این حال بعد از یک ساعت وقت کشی و گشتن توی خیابون ھا رسیدم خونھ.برخلاف ھمیشھ بدون سر و صدا وارد خونھ شدم و در جواب حمیده خانم بھ تکوندادن سر اکتفا کردم و یکراست بھ اتاق محمد رفتم.پشت میزتحریرش نشستھ بود و چشم بھ لپ تاپش دوختھ بود کھ در حال روشنشدن بود، با دیدن من لبخندی از تھ دل زد:- علیک سلام! خستھ نباشی.روی تخت نشستم و کیفم رو بغل گرفتم:- چھ خبر از مھسا؟سرش رو بھ دستش تکیھ داد و با لحن بامزه ای گفت:- خیلی ممنون منم خوبم!لبخند بی حالی زدم:- اذیت نکن! خیلی داغونم بھ خدا.بھ لپ تاپش اشاره کرد و گفت:- تا من بھ سایت سنجش وصل میشم تو برو گوشِت رو چرب کن کھ اگر قبول نشدهباشی میخوام اساسی بپیچونمش.با این حرفش یھو ناراحتیم از یادم رفت و استرس افتاد بھ جونم، سریع از رویتخت بلند شدم:- وای امروز اعلام میشھ؟!در حالی کھ آدرس سایت رو تایپ میکرد جواب داد:- این طور میگن!!بی توجھ بھ لحنش کھ منو مسخره کرده بود گفتم:- اگر قبول نشده باشم چی؟!- در درجھ اول ھمونطور کھ گفتم گوشتو درست درمون میپیچونم در درجھ دومدست بھ دعا میشیم کھ تو نتایج دانشگاه آزاد کھ شھریور ماه میاد گند نزده باشی.بعد از دادن مشخصاتم و بالا اومدن کارنامھ ھر دو سکوت کردیم و منتظر موندیم،ھمونطور کھ حدس میزدم قبول نشده بودم و لحظاتی بعد گوشم داشت توی دست محمدچلونده میشد و دستش رو ھم جلوی دھنم گرفتھ بود کھ صدای جیغم بیرون نره.وقتی ولم کرد، ھمونطور کھ گوشمو می مالیدم، غر زدم:- گوشمو کندی!دست بھ کمر بالای سرم ایستاد:- بھت ھشدار دادم! لابد فکر کردی شوخی می کنم!از روی زمین بلند شدم و ھمونطور کھ دست روی چروک مانتوم می کشیدم، گفتم:- اگر صدامونو شنیده باشن چی؟!93دیدم صدایی ازش در نمیاد، سرمو بلند کردم و با ابروھای در ھمش مواجھ شدم،قدمی بھم نزدیک شد و با صدای آروم و لحن گرمی گفت:- غزالھ جان! عزیز من! از چی می ترسی؟ من بھت ثابت نکردم کھ حاضرم ازھمھ چیز بگذرم؟ناخودآگاه از دھنم پرید:- حتی از مھسا؟چند ثانیھ سکوت کرد و بعد گفت:- حالش نسبت بھ صبح خیلی بھتره ... سعی کن مثل قبل باھاش برخورد کنی.نفس عمیقی کشیدم و در حالی کھ خم می شدم تا کیفم رو از روی تخت بردارمگفتم:- باشھ.اما قبل از اینکھ بھ در برسم توی آغوش امنش فرو رفتم و صدای گرمش رو کنارگوشم شنیدم:- دلم میخواد ھر دوتون رو باھم داشتھ باشم اما ... اگر پاش بیفتھ از مھسا ھم میگذرم!!حتی اگر با ھمھ ی وجودم حس کنم کھ تھ جملھ اش صداقتی نیست، اما ھمین کھ بھزبون می آورد واسم دلخوشی بزرگی بود.*** فروردین/ ١٣٩٣از اینکھ مجبورم زیر نگاه تیز بین کیانمھر کار کنم حرصم در اومده بود. داریوشھم خیالات برش داشتھ بود کھ مثلا اگر بھ گرمی برام پلک بزنھ یا موقع رد شدن ازمن آروم میشم. « سخت نگیر، ندید بگیرش » کنارم آروم در گوشم پچ پچ کنھ کھبرای بار ھزارم گوشیم زنگ خورد و شماره صدری افتاد روی صفحھ. با بیحوصلگی دستم رو از روی ماوس برداشتم و بھ تماس جواب دادم:- باز چیھ؟با لحنی جدی جواب داد:- بابا من میگم نیست! من نمیدونم شما چھ اصراری داری حتما پنیرلبنھ رو بھ مافروختھ باشین!!ناخودآگاه صدام بالا رفت:- یعنی من دروغ میگم دیگھ! مرد حسابی من لیست ھمھ ی فروش ھامون جلو رومبازه! خیر سرت کارمند داری؟ برو ھمھ رو بریز تو جوب آب کھ نھ یھ خرده ریزبلکھ کل یھ محصول رو ثبت نکردن!با حرص بھ تماس خاتمھ دادم و موبایل رو روی میز انداختم. کیانمھر کھ تا اونلحظھ مشغول صحبت با محمود طالبی (یکی از بچھ ھای تیم حسابداری) بود، ازشفاصلھ گرفت و بھ سمتم اومد و با صدای آرومی گفت:94- این ھمھ تماس ... ضروریھ؟ناخودآگاه با لحن تند و البتھ صدای آرومی گفتم:- برای تماس ھام باید بھ شما جواب پس بدم؟اون ھم متقابلا اخم کرد و در حالی کھ عقب می کشید گفت:- تا موقعی کھ بھ ضرر شرکت تموم نشھ خیر ... اما اگر با این لحن تندتون باعثدشمنی ایشون با ما بشین ...با بی حوصلگی گفتم:- این برنامھ ی ھر فصل من و آقای صَدریھ و اونقدر با ھم صمیمی ھستیم کھچھار تا داد و بیداد بھ روابطمون لطمھ نزنھ!یھ ابروش بالا رفت و با حالت نھ چندان دوستانھ ای بھم زل زد، سریع فھمیدم تویذھنش تا کجاھا کھ پیش نرفتھ! باز بدون فکر جملھ ام رو کامل کردم:- روابط کاری البتھ!پوزخند کمرنگی کنج لبش نشست و ھمونطور کھ از میز فاصلھ میگرفت زمزمھکرد:- من کھ چیزی نگفتم!و بھ سمت آقای طالبی رفت. با حرص دستم رو مشت کردم و توی دلم چند تاناسزای درست درمون بار خودم کردم! اصلا کی بھ من گفت واسھ این دیو سھ سررفع و رجو کنم؟!!! بھ فرض کھ پیش خودش راجع بھ من و عرفان صدری فکر بدکنھ! بھ جھنم سیاه!چند ثانیھ بعد کھ بھ خودم مسلط شدم، دوباره شروع کردم بھ چک کردن لیست ھا وجواب دادن بھ تلفن حسابدارھایی کھ باھاشون برای معاملات فصلی ھماھنگ بودیم.البتھ قرار نبود برای ھمھ معاملات زیرآبی بریم. اقلام و رقم ھای ریز با شرکتھای کوچک تر رو درست ھمونچھ کھ بود ثبت می کردیم. فقط با چند شرکت کھبھشون اعتماد داشتیم و دستشون زیر سنگ ما بود ھماھنگ بودیم برای اینکھ ازمیزان اصلی کمتر گزارش بدیم.تقریبا ساعت دو بود کھ ھمھ چیز درست شده بود و لیست ھا آماده، داشتم چایمیخوردم کھ دوباره شماره صدری افتاد روی گوشیم. ھمھ ی بچھ ھای تیم بھ سمتگوشی من برگشتن و سیما کرامتی با خنده گفت:و خبر خوش پیدا کردن اسنادش! ? - آقای صدریھ ایشاگفتن. بدون اینکھ نگاھمو از نگاه ریزبین و مشکوک « آمین » ھمھ بھ جز کیانمھرکیانمھر بردارم بھ تماس جواب دادم.- بلھ؟پر « کوفت » صدای خنده اش رو پشت گوشی شنیدم، دلم میخواست از تھ دلم یھقدرت نثارش کنم ولی بھ جاش گفتم:- چی شد؟95- من ھی میگم شما بھ ما فروختی ولی انکار میکردی!در حالی کھ سعی میکردم لبخند حرصیمو کنترل کنم گفتم:- آره شما کھ راست میگی! کجا بودن؟- یکی از بچھ ھا گفت کھ فاکتورھاشو جدا کرده و کنار گذاشتھ کھ کارمون راحتباشھ برا ھمین ما تو زونکن ھا می گشتیم و پیدا نمی کردیم.روی مبلم نشستم و گفتم:- اون وقت این یکی از بچھ کھ میفرمایین از صبح نبود کھ اینقدر روی اعصاب ماناخن نکشید؟با صدای بلند خندید گفت:- ناخنم کجا بود؟!! نھ مرخصی بود.بدون اینکھ بخندم گفتم:- پس ھمھ چی اوکیھ! من تا یک ساعت دیگھ اظھارنامھ رو میفرستم.لحنش حالت جدی گرفت و گفت:- موفق باشی. فعلا.بھ تماس خاتمھ دادم و رو بھ اعضای تیم گفتم:- جمیعاً خستھ نباشید.بچھ ھا نفس راحتشون رو ول کردن و بعد از گفتن خستھ نباشید بھ من و ھمدیگھ ازاتاق بیرون رفتن. با توجھ بھ اینکھ صدری ھم فاکتورھا رو پیدا کرده بود محصولپنیرلبنھ رو ھم توی لیست زدم و شروع بھ پر کردن اظھارنامھ کردم. روند قانون اینطور بود کھ اگر یکی از دو طرف معاملھ فاکتورھا یا مبالغ رو کمتر از طرف دیگھی معاملھ ثبت کنھ، درصدی از اونچھ کھ کم ثبت کرده رو جریمھ میشھ.با اینکھ نیمی از حواسم پیش کیانمھر کھ ھنوز داخل اتاقم داشت با دخترش تلفنیحرف میزد، بود ولی از اونجایی کھ ثبت اظھارنامھ حواس جمع می طلبھ سعیمیکردم حضورش رو نادیده بگیرم. ھر چند کھ برام نوع حرف زدنش با دخترشجالب بود! بیشتر ساکت می موند. گاھی ھم آه می کشید! دلم یھ لحظھ براش سوخت.مشخص بود بدجور حسرت دیدنشو داره.- ھمگی خستھ نباشید، کاری با من ندارید؟سرم رو بالا آوردم و رو بھ داریوش کھ حاضر و آماده توی قاب در ایستاده بودگفتم:- شمام خستھ نباشید.رفت. دیگھ تقریبا « خدانگھدار » کیانمھر ھم جوابش رو داد و داریوش با گفتنآخرای کار بود کھ با صدای کیانمھر حواسم بھ سمتش جلب شد:- بعد از شرکت قراره جایی بری؟96دست از کار کشیدم و با اخم کمرنگی گفتم:- نھ، چطور؟یھ دونھ قند خالی انداخت توی دھنش و گفت:- با ھم حرف بزنیم.سرم رو تکون دادم و و دوباره مشغول بھ کار شدم گفتم:- در خدمتم.لحظھ ی بعد کار ارسال ھم تموم شد و بالاخره یھ نفس راحت کشیدم و کامپیوتر روخاموش کردم و رو بھ کیانمھر گفتم:- وسایلم رو جمع کنم، بریم.اون ھم بلند شد و گفت:- من ھم میرم کتم رو ...نسترن سراسیمھ خودش رو انداخت توی اتاق:- جناب عابدی ... آقای رییس!!!و دوباره بھ سمت بیرون دوید، من و کیانمھر ھم غیرارادی دنبالش دویدیم و بھسمت پارکینگ شرکت کھ حدود ده نفری دور ماشین داریوش جمع بودن، رفتیم.کیانمھر کارمندھا رو کنار زد با داریوش مواجھ شدیم کھ بھ ماشینش تکیھ زده بودو لباسش، قسمت پھلوش خونی شده بود. با دیدن خون ھول زده پرسیدم:- چھ اتفاقی افتاده؟بیاتی کھ یکی از بچھ ھای طبقھ پایین و بایگانی بود گفت:- ما ھم ھمین الان اومدیم.کیانمھر با عصبانیت رو بھ داریوش گفت:- تو یھ ربع پیش خداحافظی کردی، اینجا چیکار میکنی؟؟قبل از اینکھ داریوش جواب بده رو بھ کیانمھر توپیدم:- نمی بینیند داره ازشون خون میره؟!انگار تازه بھ خودش اومد کھ زیر بغل داریوش رو چسبید و روی صندلی جلویماشین نشوند، داریوش در حالی کھ صورتش از درد جمع شده بود گفت:- حالم خوبھ، ضربھ سطحی بود بابا!در رو بستم و کیانمھر ماشین رو بھ حرکت در آورد، برای چند دقیقھ ای بینکارمندھا ھمھمھ بود و بعد ھر یک خداحافظی کردن و رفتن. یک ساعتی از تایماصلی شرکت گذشتھ بود و بھ ھمین علت پارکینگ توی اون ساعت نسبتا خلوت بود.چشمم بھ ماشین کیانمھر افتاد کھ ھنوز توی پارکینگ بود، نسترن نزدیکم شد وگفت:- زنگ بزنیم بھ پلیس؟بھش نگاه کردم و در حالی کھ دوتایی بھ داخل شرکت بر می گشتیم گفتم:- فعلا نھ، ببینیم خود آقای محمودی چی میگھ! تو دیدی چی شد؟97سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- من ھم وقتی رسیدم کھ ھمھ دورش جمع شده بودن، خودش گفت یکی از پشتسر بھش چاقو زده!ابروھام بالا رفت و با چند ثانیھ تاخیر گفتم:- دوربین ھا فیلمش رو گرفتن ... میخوای بری برو، شرکت میمونم تا آقای عابدیبیاد.لبخند کمجونی زد و گفت:- کار خاصی خونھ ندارم، اگر بخوای پیشت میمونم.لبخندی بھ روش زدم و گفتم:- نمیخواد عزیزم، ممنون.اون ھم از خداخواستھ خداحافظی کرد و دوباره مسیر رو برگشت. در اصلی روبستم و بھ سمت اتاقم رفتم.چشمم افتاد بھ موبایل کیانمھر کھ روی میز وسط اتاق بود. سعی کردم بی تفاوت بھسمت میزم برم اما قدمی مونده بھ میز کنجکاوی بھم غلبھ کرد و برگشتم و موبایل روبرداشتم.خوشبختانھ رمز نداشت و وارد لیست تماس ھاش شدم، در کمال تعجب دیدم کھآخرین تماسش مال دو ساعت قبلھ!! ولی اینکھ جلوی چشم خودم نیم ساعت پیش بادخترش حرف زد!!قسمت پیام ھاش رفتم ولی جلوی خودم رو گرفتم، واقعا کار نادرستی بود و جایمحمد خالی کھ گوشمو بپیچونھ!با کلی عذاب وجدان و خجالت بابت این کار زشتم گوشی رو برگردوندم روی میزو بھ سمت میز خودم رفتم. موبایل خودم رو برداشتم و با خط داریوش تماس گرفتم وکیانمھر جواب داد، گفتم:- سلام، چھ خبر؟با بد عنقی جواب داد:- اگر امکانش ھست نیم ساعتی توی شرکت بمونین تا ما برگردیم، زخمش سطحینیست.و خداحافظی سرسری کرد و بھ تماس خاتمھ داد، نفسم رو فوت کردم و رویصندلیم نشستم. از شدت بیکاری، سالنامھ ام رو از توی کیفم در آوردم و شروع کردمبھ چک کردن تاریخ ھا.ھجدھم خرداد، رضایت مھسا.98روزی کھ مھسا با پدرش تماس گرفت و ھر چند با اکراه اما رضایت خودش رواعلام کرد. روزی کھ بعد از گذشت چند ھفتھ از برگشتن مھسا بھ کانادا لبخند رویلبھای محمد نشست.بیستم خرداد، ماه عسل.البتھ لازم نبود کھ توی سررسیدم بنویسم روز قبلش خواھر محمد تماس گرفت ومنو بست بھ توھین و ناسزا کھ دختر برادرش رو ھم خام خودم کردم و ... و از اونجاکھ مشخص شد مھسا بھ عمھ اش چیزی نگفتھ محمد در جا حمیده خانم رو اخراج کردکھ باعث ھمھ ی ناراحتی ھا شده بود. ھر چند یھ زمانی خیلی دوستش داشتم اما ھمینکھ خواستم پادرمیونی کنم محمد چنان تشری بھم زد کھ تھ دلم خالی شد.با خودکارم چند تا قلب کوچیک کنار عدد بیست کشیدم و لبخند کم جونی روی لبمنشست. ھمھ ی روزھای عمرم یک طرف، اون سھ روز توی ویلای کوچیک اجارهای و کنار محمد بودن، یھ طرف دیگھ!ھمون سھ روزی کھ دنیای دخترونھ ام تموم شد و کنار محمد زندگی جدیدمون روآغاز کردیم. ھمونجا بھم ثابت شد کھ محمد علیرغم ھمھ تلاشی کھ می کرد باز ھم سنو سالی ازش گذشتھ بود و من باید کمی توقعاتم رو پایین می آوردم تا از زندگیم لذتببرم.نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم، حالا اون سھ روز خاطره انگیز تبدیل شدهبودن بھ کابوس ھر شبم! نھ اینکھ یادآوریش تلخ باشھ! اون چیزی کھ باعث آزارممیشھ اینھ کھ می دونم مسبب نابود شدن ھمھ ی اون روزھای خوب ... خودمم!بیست و پنجم خرداد، محمد جریان وام داریوش رو فھمید.درست مثل ھمون روز قلبم شروع کرد بھ محکم تپیدن و استخون فکم کھ کم موندهبود توی دستھای محمد خرد بشھ، ناخودآگاه تیر کشید و اشک توی چشمم حلقھ زد.انگار تصاویر پیش چشمم جون گرفتن، محمدی کھ عصبانی وارد خونھ شد و قبل ازھر حرفی محکم فکمو چسبید و سرم داد می کشید و ازم توضیح می خواست!شروع کردم بھ خط زدن اونچھ کھ توی روز بیست و پنجم نوشتھ بودم؛ نباید تویسالنامھ ام از اتفاقات بد می نوشتم.با صدای در سالن، سررسید رو بھ کیفم برگردوندم و ھمزمان با کیانمھر بھ درخودش «؟ چھ خبر » اتاقم رسیدیم. کنار کشیدم تا وارد اتاق بشھ و قبل از اینکھ بپرسمشروع کرد بھ توضیح دادن:- زخمش عمیق نبود، پانسمانش کردن؛ مامور کھ اومد منم برگشتم.سرم رو تکون دادم و بھ سمت میزم رفتم و کیف و موبایلم رو برداشتم.- فکر می کنی کار کی باشھ؟بھ سمتش برگشتم و شونھ ام رو بالا انداختم:- من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۳ عصر
از کجا بدونم؟خم شد و موبایلش رو از روی میز برداشت و با نگاه مشکوکی گفت:99- خونسردیت غیرطبیعیھ!ناخواستھ خندیدم و گفتم:- باید الان چیکار کنم؟! دوربین ھا فیلم گرفتن ... آقای محمودی ھم کھ حالشونخوبھ!خواستم از کنارش رد بشم کھ راھمو سد کرد، اخم کردم و بھش زل زدم، اون ھماخم کرده بود:- چیزی ھست کھ من ازش بی خبرم؟!با حرص لپھامو باد کردم و نفسم رو فوت کردم و با کلافگی گفتم:- اگر منظورتون زخمی شدن آقای محمودیھ، بھ خاک پدرم قسم می خورم ازشاطلاعی ندارم.از جلوی راھم کنار رفت و با تعجب گفت:- نمی خواستم قسم بخوری ... فقط پرسیدم!سرم رو بھ نشونھ ی دونستن تکون دادم و خواستم از اتاق خارج بشم کھ گفت:- قرار بود امروز با ھم حرف بزنیم.بھ سمتش چرخیدم:- الان؟!!! اینجا!خونسرد نگاھی بھ دور و برش انداخت و گفت:- مگھ الان چھ اشکالی داره؟! اینجا ھم کھ کسی جز ما نیست!شونھ بالا انداختم:- ھیچی ... می شنوم.با دست آبدارخونھ رو اشاره کرد و گفت:- یھ استکان چای بعد از یھ روز پرکار بدجور می چسبھ.خنده ام گرفت، از صبح بیشتر از یک بشکھ چای خورده بودیم! ولی بھ روشنیاوردم و بھ ھمراھش بھ سمت آبدارخونھ رفتم و پشت میز نشستم و بھش نگاه کردمکھ بھ سمت چای ساز رفت و بعد روبروم نشست؛ دستھاشو بھ ھم قلاب کرد و باخونسردی گفت:- خب ... در خدمتم.ابروھامو بالا فرستادم:- چھ خدمتی؟!!خنده اش رو کنترل کرد:- یک ھفتھ پیش توی ماشینم ازم در مورد پدرت پرسیدی و من ھم گفتم سر فرصتتوضیح میدم. حالا ھر سوالی ھست بپرس کھ دیگھ این فرصت رو بھت نمیدم.100خنده ام گرفت. مرتیکھ ی روان پریش!! کیفم رو روی میز گذاشتم و ژستی شبیھخودش گرفتم و گفتم:- از کجا شروع کنم؟سرش رو بھ یھ سمت خم کرد و گفت:- ھر جا دوست داری.لبامو بھ ھم فشردم و بعد از چند ثانیھ مکث گفتم:- چرا یھو غیب شدین؟نگاھش رنگ غم گرفت:- حالم بد بود. ھمھ چیز بھ ھم ریختھ بود، شرایط روحی افتضاحی داشتم ... بعدی؟اخم کردم، مشخص بود قصد جواب دادن نداره و فقط می خواد کدورت احتمالیبین من و خودش رو از بین ببره! اما کوتاه نیومدم و پرسیدم:- چرا وقتی پدر من مقصر شناختھ شد، نیومدین کمکش؟!نفس عمیقی گرفت و گفت:- کاری از دستم بر نمی اومد.نفسم رو فوت کردم و بعد از چند ثانیھ خیلی سریع کیفم رو برداشتم و بلند شدم.نگاھش باھام بھ سمت بالا کشیده شد و من با حرص گفتم:- من اصرار کردم برای من چیزی رو توضیح بدین؟ اجباری روی سرتون بوده؟با تعجب دستھاشو باز کرد:- خودم می خواستم شک و شبھھ ات رو از بین ببرم.دندونم رو بھ ھم فشار دادم و گفتم:- پس با جواب ھای سربالا و تلگرافی نھ خودتونو مسخره کنید نھ منو!و بھ سمت در رفتم.- نمی تونستم بھ پدرت کمک کنم چون من ھیچ کاره بودم.در حالی کھ توی چارچوب در آبدارخونھ ایستاده بودم با نگاه مشکوکی بھش زلزدم. اخم عمیقی صورتش رو پوشونده بود:- ھمھ چیز بھ نام پدرت بود ... دور بودن من از شرکت باعث شده بود با وکیلمروی ھم بریزن و ھمھ چیزو از چنگم در بیارن.سینھ اش از خشم بالا و پایین می شد:- عملا ھمھ ثروت و مقامم رو از دست داده بودم، پدرت شده بود رییس و نائبرییس و حسابدار و ھر کوفت و زھرماری کھ بھ شرکت مربوط می شد. اگر گندمخفی کاریش در نمی اومد حالا حالا ھا کسی نمی فھمید کھ چھ کاری کرده و زمانیبھ خودم می اومدم کھ دستم حتی بھ یک قرون از اون پول نمی رسید.دستم رو مشت کردم و قدمی بھ سمتش برداشتم، از روی صندلیش بلند شد وچشمھاش رو با حالت عصبی درشت کرد:101- اولش خواستم از جفتشون شکایت کنم اما دیدم باید خودشون تاوان بدن. وقتیپدرت صاحب قانونی ھمھ اون اموال بود پس وظیفھ اش بود ضرر مالی شرکت روھم خودش بپردازه. وقتی ھمھ ی بدھی ھا افتاد گردنش و دادگاه محکومش کرد، پدرمن ھم با وکالت از من و با کمک وکیل خودش شکایت جدید رو تنظیم کردن و وکیلدغل بازم و پدرت توی این زمینھ ھم محکوم شدن.صداش رو کمی پایین آورد:- اگر پدرت خودکشی نمیکرد اون ھم الان مثل وکیلم پشت میلھ ھای زندان بود.شاید بعد از مدتی ضرر مالیم جبران شد اما بھ لطف انتقام احمقانھ ی پدرت ھیچ وقتنمیتونم اعتبار گذشتھ ام رو بھ دست بیارم.دلم میخواست با یھ چیزی محکم بزنم توی دھنش. بھ سختی لب از لب باز کردم:- چرا باید پدرم چنین کاری میکرد! انتقام چی رو از شما گرفت؟!باز ھم تو فکر فرو رفتھ بود، با اخم عمیقی نگاھم کرد، بعد از مزه مزه کردنحرفش گفت:- از من نھ ... میخواست با بھ ھم زدن زندگی من و ... با نابود کردنم از مادرزنمانتقام بگیره.ناخواستھ پوزخند صداداری زدم:- آقای عابدی خواھش میکنم منو احمق فرض نکنید. قصھ ای کھ تعریف کردینحتی برای خواب بچھ ھا ھم زیادی بچگونھ اس.با حرص گفت:- من دروغ نمیگم! حرفام قصھ نیست. برای حرفام مدرک دارم.با عصبانیت گفتم:- چرا باید پدر من با خانم حمیدی لج باشھ؟! چھ چیزی باعث میشھ بابام از یھزندگی آروم دست بکشھ و دست بھ چنین کلاه برداری بزرگی بزنھ؟! برای این ھممدرک بیارید!سعی کرد با لحن آروم تری جملھ اش رو ادا کنھ:- بعد از مرگش فھمیدم پدرت مشکل اعصاب ...صدام بالا رفت:- در موردش درست صحبت کنین.اون ھم صداش بالا رفت:- اگر مشکل اعصاب نداشت چرا باید خودشو دار میزد؟!!بغض لعنتیم باعث شد صدام بلرزه و جیغ جیغو بھ نظر بیام:102- چون پشتشو خالی کردین، چون اعتبارش رو از دست داد ... چون ... لعنت بھھمتون ... الان ھم میخواین بابامو از چشمم بندازین. اونقدر خودخواھین کھ برای نابودکردن شخصیت یکی دیگھ، از راه پول حتی مدرک و سند جعلی ھم جور می کنید!و قطره اشکی از چشمم چکید، با خودم گفتم کوتاه میاد، اما صداش بالاتر رفت:- ازم حقیقتو خواستی و بھت گفتم، گریھ ات برای چیھ؟اشکھای بعدیم ھم روون شد:- آره، گفتم حقیقت! نھ یھ مشت چرت و پرت و زاییده توھماتتون! معلوم نیست چیتو ذھن مسمومتون میگذره کھ دست بھ ھر کاری میزنین تا ...داد زد:- من دروغ نمیگم!من ھم داد زدم:- پس دشمنی بابام با خانم حمیدی چھ علتی داشت؟!- بابات باھاش مشکل داشت چون ...چشم درشت کردم:- چون چی ؟مِن و من کرد:- چون ....دوباره لبھام لرزید:- ھیچ علتی وجود نداره. بس کنید!یھ لحظھ انگار بھش حملھ عصبی دست داد کھ گلدون کریستال روی میز آبدارخونھخورد بھ دیوار کنار یخچال و ھر تیکھ اش یھ جا پخش شد.با چشمھای گرد شده بھ دیوار پشت سرم چسبیدم، صداش ستونھای شرکت رولرزوند:- با اعصاب من بازی نکن!!!بھ معنی واقعی ھنگ کردم! درستش این بود کھ من این حرکتو انجام می دادم؛یعنی من باید عصبانی میشدم و فریاد میزدم! اما آقا دست پیشو گرفتھ کھ پس نیفتھ. درھر حال، فریادش کارساز افتاده بود و من خفھ شده بھ دیوار آبدارخونھ چسبیده بودم وبھ حرکات عصبیش نگاه می کردم.با حرص عرض آبدارخونھ رو طی می کرد و مدام دست تو موھاش می برد وچنگ می زد و بھ عقب می کشید! کش موھاش شل و درست شبیھ درویش ھا شدهبود! یھو کنار میز ایستاد و با چند تا نفس عمیق بھ خودش مسلط شد و بھم نگاه کرد.با این کھ حسابی ترسیده بودم ولی دوباره اخم کردم تا یکم ظاھرم حفظ بشھ. حیفکھ داخل اتاق ھا دوربین نیست؛ ... تازه اگر ھم باشھ جز داریوش کسی اونھا رو چکنمی کنھ! با حالتی کلافھ گفت:- برو ... الان حرف ھمو نمی فھمیم.103حتی برای یک ثانیھ ھم صبر نکردم. کیفمو توی بغلم جمع کردم و با قدم ھای بلندخودم رو بھ بیرون شرکت رسوندم.وقتی ماشین رو از پارکینگ خارج کردم تازه یادم افتاد کھ باید نفس بکشم! باصدای بلند گفتم:- مرتیکھ ی روانی!!از وقتی اومده بود شده بود سوھان روحم! بھ ھمھ چیز گیر داده بود؛ بھ ھمھکارھام شک کرده بود. اصلا نمی خوام نگران داریوش بشم!! من واقعا نمی فھمم چراباید نگران بشم؟! خب وقتی حالش خوبھ!!! اون پسر خودش سرتاپاش مشکوکھ، ھمینممونده دل بسوزونم کھ باز آقا کیانمھر با خودش بررسی کنھ کھ من حسی بھ داریوشدارم.دیگھ از ھمھ چیز گذشتھ بود و امروز رسیده بود بھ کینھ ی بین پدرم و خانومحمیدی!با حرص دندونھامو بھ ھم فشار دادم و ماشین رو وارد خیابون اصلی کردم. لابداونم می دونست کھ من کسی رو ندارم کھ ازش اصل ماجرا رو بپرسم! نھ بابام ھست،نھ محمد! داریوش و خانم حمیدی ھم کھ توی تیم خودش ھستن.تازه ھمون بابا و محمد ھم تا وقتی کھ بودن چیزی بھ من نمی گفتن! محمد ھم کھفقط می خواست منو از اینھا دور کنھ.آھی کشیدم ... چقدر ھم کھ موفق شده بود!٢٠ / خرداد / ١٣٨٩ ***پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستمچلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصلھ با عطسھ ی محکمی کھ زدمسرم بھ جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاھم می کنھ، با صدای بلند خندیدم.از روی صندلی بلند شد و بھ نرده ھای تراس تکیھ زد و صدای محکمش تویساحل پیچید:- سرما میخوری دختر، بسھ دیگھ بیا بالا.و من سرتق تر از ھمیشھ باز ھم خندیدم و دوباره بھ سمت دریا دویدم، قدمی موندهبھ آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش کھ کمی خنده ھم چاشنیش بود تویمحوطھ پیچید:- چیکار میکنی دیوونھ؟!دیوونھ بودم ... مست بودم ... مرزھا شکستھ شده بودن و دنیام تغییر کرده بود ...خیلی وقت بود از تھ دل نخندیده بودم .... لذت و ھیجان کل وجودمو گرفتھ بود، شادیمتکمیل میشد اگر اون ھم از تراس پایین می اومد و بی توجھ بھ فاصلھ ھامون دستھاشودورم حلقھ میکرد و سرھامونو زیر آب میبردیم و ھر بار کھ بیرون می اومدیم ھمومی بوسیدیم.104اما اون ھنوز ھمونجا بود و فقط تذکر میداد و اسممو صدا می زد ... درست مثلپیرمردھا ... !! ...یک ساعت بعد وقتی جلوی شومینھ روی زمین و تکیھ بھ کوسن ھای طلایی رنگاز جنس ساتن نشستھ بودیم، بھ این فکر میکردم کھ من واقعا ھمھ ی ماجراھای بد روپشت سر گذاشتم و بھ خوشبختی رسیدم.سرم رو بیشتر بھ سینھ اش فشردم، لبخند صداداری زد:- حسابی خودتو خستھ کردی!صورتم رو بھ سمتش چرخوندم، لبخندش کمرنگ شد و صورتش رو جلو آورد اماقبل از اینکھ لبھاش رو بھ لبھام برسونھ سرم رو چرخوندم و بھ آتش شومینھ خیره شدمو زمزمھ کردم:- ھمھ چیز زیادی قشنگھ.دستاش رو دورم محکم تر کرد و من رو بیشتر بھ خودش فشرد:- و قشنگ ھم میمونھ.نفس عمیقی گرفتم و زمزمھ کردم:- باورم نمیشھ ھمھ چیز روبراه شده! اینکھ مھسا ...لبھاشو بھ گوشم چسبوند و آروم زمزمھ کرد:- مھم اینھ کھ من و تو مال ھمیم.فقط برای چند لحظھ یھ صدای احمقانھ از توی سرم رد شد:- من نخواستم کھ تو مال من باشی ... محمد!اما سریع پسش زدم و بھ جاش آروم گفتم:- خوشحالم کھ مال منی!با شونھ ھام کھ بھ قفسھ سینھ اش چسبیده بود، تندتر شدن تپش قلبش رو حس کردمو باعث شد لبخندم عمیق تر بشھ.دستش کھ روی رون پام لغزید و لبھ ی پیراھن کوتاه یاسی رنگم بالا رفت، لبخندشیطونی روی لبم نشست و دستم رو روی دستش گذاشتم و کمی صورتم رو بھ سمتشچرخوندم:- محمد؟لبھاشو بھ گونھ ام چسبوند:- جون محمد؟!دستش رو توی دستم گرفتم و از روی رونم برداشتم و آروم گفتم:- الان ... نھ!ھمراه با لبخندش اخم کمرنگی روی ابروھاش نشست:- چرا؟ دیشب اذیت شدی؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم.- پس چی؟105نمیخواستم بھ روش بیارم ... محمد زود تشنھ میشد و زود ھم سیراب ... ھنوزمنتظر جوابم بود و میدیدم کھ لبخندش کمرنگ میشھ اما اخمش ھنوز پابرجاست. یادمھاستاد آیین زندگی می گفت ھمیشھ یادمون بمونھ کھ ھیچ آدمی کامل نیست و نبایدمنتظر یھ آدم بی عیب و نقص باشیم ... منتظرش نذاشتم و لبم رو بھ لبش چسبوندم ...باید قبل از اینکھ بھش بلھ می گفتم بھ این موضوع فکر میکردم، پس الان دیگھ نبایددلش رو می شکستم.وقتی خودم دوباره دستش رو روی پام گذاشتم توی بغلش لب زدم:- ھمیشھ بھم لبخند بزن.مثل ماری کھ با قدرت دور طعمھ اش می پیچھ منو در آغوش کشید و سرم روروی یکی از کوسن ھا گذاشت و در حالی کھ روم خم میشد گفت:- مگھ چیزی جز این ممکنھ؟نیم ساعت بعد من تنھایی بھ آتش شومینھ خیره بودم و محمد پشت سرم روی کوسن ھاخوابش برده بود، دست خودم نبود ولی اشک ھام بی وقفھ می باریدن. ھر چند دقیقھھم بھ پشت سرم نگاه می کردم کھ یھ وقت محمد بیدار نباشھ و متوجھ گریھ ام نشھ.محمد رو دوستش داشتم و ھمھ کار ھم برام می کرد اما زمین تا آسمون با رویایدخترانگی ھام تفاوت داشت، من ھمون دختری ام کھ دست نیافتنی ترین پسر دانشگاه،امیرعلی، برام جون می داد!من ھمون غزالھ ای ام کھ بابام اجازه نمی داد ھر خواستگاری بھ خونھ راه پیدا کنھ!خدایا نمی خوام ناشکری کنم ... فقط دلمو یک دل کن!می دونم قراره حسرت خیلی چیزھا بھ دلم بمونھ؛ حسرت لباس عروس ... حسرتشیطنت ھای یک زوج جوون ... اینکھ بخوام با آرامش ھمسرم رو بھ اطرافیان نشونبدم و با افتخار بگم محمد شوھرمھ!نھ اینکھ از داشتن محمد خجالت بکشم! اما طرز تفکر بقیھ نسبت بھ این موضوع آدموبھ خجالت وادار می کنھ.ھر چند من کھ دیگھ دوست و رفیقی نداشتم! با ھیچ کدوم از ھمکارھا ھم اونقدرصمیمی نبودم کھ بخوام حرفی از ازدواجم با محمد بزنم! ... یاد امیر علی افتادم کھتوی آخرین دیدار محمد رو بھ عنوان ھمسرم معرفی کرده بودم؛پوزخندی روی لبم نشست .. اون روز حتی یک درصد ھم احتمال نمی دادم کھ ایناتفاق بیفتھ! ... حتما آه امیرعلیھ! بدجور دلشو شکستم ... خدا کنھ ھر جا ھستخوشبخت باشھ.نفس عمیقی گرفتم و از روی زمین بلند شدم، زیر دلم تیر کشید. نباید با وجود اتفاقدیشب امروز توی آب می رفتم! ھمچین ھم دخترانگیم رو بی ارزش از دست ندادم!سند شش دانگ خونھ ی محمد بھاش بود کھ بھ عنوان مھریھ سر عقد بھ نامم شد.بی درنگ بغض کردم و بھ سمت آشپزخونھ رفتم، حس یھ احمق رو داشتم کھ با وجودآگاھی بھ اشتباھش ھمچنان داره جلو میره! ھمھ اش بیست و چھار سالم بود و زن یھ106کاملھ مرد پنجاه سالھ شده بودم! می دونستم ھیچ وقت جامعھ با دید خوبی بھم نگاه نمیکنھ و مجبور بودم خیلی جاھا از ھمسرم حرف نزنم تا قبولم کنن! محمد گفتھ بود اگرفکر می کنم اذیت میشم، توی شرکت حرفی از ازدواجمون نزنم. می دونستم محمدبچھ نمی خواد و حسرت این یکی ھم قراره بھ دلم بمونھ اما ...آھی کشیدم ... اگر محمد بعد از مرگ بابا منو بھ خونھ اش نمی برد واقعا نمی دونمکارم بھ کجا می کشید! اصلا می تونستم درسم رو تموم کنم؟! حالا کار داشتم، یھ خونھی بزرگ بھ نامم بود و ھمسری داشتم کھ بھ خاطر من ھمھ ی نزدیکانش رو از دستداده بود و دخترش کھ پاره ی تنش بود رو ھم بھ طور کامل نداشت!ناشکری بود اگر بھ خاطر حرف مردم ناراحتش می کردم!- توی آشپزخونھ چی کار می کنی؟لبخندی زورکی روی لب نشوندم و بھ سمتش چرخیدم:- گفم آبمیوه بیارم با ھم بخوریم.حتما متوجھ بغضم شد کھ قدمی بلند برداشت سمتم و لحظھ ای بعد توی آغوش گرمشبودم!!*** اردیبھشت/ ١٣٩٣این روزھا کھ سرم کمی، فقط کمی خلوت تر شده بیشتر فرصت می کنم بھ زندگیمفکر کنم ... بیشتر وقت می کنم بھ خودم برسم! البتھ اگر سوھان روحی بھ اسم کیانھمرعابدی بذاره! یکی بیاد بھ این بفھمونھ جون مادرت مارو بی خیال شو! من نمی خوامبا تو صلح کنم، آخھ چھ کاریھ؟!از یک ماه قبل و اون دیوونھ بازی کھ توی آبدارخونھ درآورد سعی کردم نزدیکشنشم و بیشتر وقتم رو توی دفتر داخل کارخونھ گذروندم؛ نھایتا ھفتھ ای یکی دو بار بھشرکت سر زدم.پسره ی روانی خودش سرتاپاش شک برانگیزه! بعد بھ من میگھ این خونسردیتمشکوکھ! واقعا نمی فھمم من چرا باید نگران داریوش می شدم! من نھ زنش بودم نھخواھر و مادرش!خدا می دونھ چقدر ترسیدم وقتی گلدونو کوبوند توی دیوار! واقعا شوکھ بودم ... بھجای اینکھ من عصبانی بشم اون عصبانی شد! مردک خل وضع بھ زور می خواستبھم ثابت کنھ بابام مالشو بالا کشیده! آخھ اگر بابای من چنین کاری کرده بود نباید یکقرون تھ حسابش می موند؟!!جدا از ھمھ ی این حرفھا ھیچ کسی نبود کھ بخوام اصل ماجرارو ازش بپرسم و بفھممتا چھ حد کیانمھر راست میگھ! خدارو شکر وقتی از شرکت زدم بیرون دنبالم نیومد!چند دفعھ ی بعد ھم کھ ھمو دیدیم خودش فھمید چقدر چشمم ترسیده کھ جز سلاممعمولی حرف دیگھ ای نزده بود.107انگار با ھمون فریادش تخلیھ شده بود و دیگھ کاری بھ کارم نداشتو داریوش ? الحمدھم حرفی ازش بھ میون نمی آورد!البتھ خود داریوش برام از ھمھ مبھم تر شده بود! مخصوصا کھ از ضارب شکایتینکرد و باز ھم بھ احتمالاتش تکیھ کرد و گفت می خواد بدون سر و صدا خودشمشکل رو حل کنھ!در بعد از ضربھ ای باز شد و مریم سرشو داخل آورد و اول کلی چشم و ابرو اومد وبعد کامل وارد اتاق شد و ھمزمان با تعارفش بھ شخصی کھ بیرون بود، کیانمھر واردشد. میشھ گفت اولین باری کھ بھ دفترم می اومد!ناخودآگاه خنده ام گرفت! خوبھ ھمین الان داشتم با خودم می گفتم خداروشکر کھ زیادنمی بینمش! مریم کھ خنده ی منو دید چشماش برقی زد و باز چشم و ابرو اومد و ازاتاق خارج شد. ناخواستھ برای چند ثانیھ بھ تیپ کیانمھر چشم دوختم ... یھ بلوز جذبمشکی پوشیده بود با شلوار کتان راستھ مشکی، کتش ھم روی دستش بود. موھاش روکامل پشت سرش جمع کرده بود و لبخند یھ وریش باعث شد کمی سرم رو بھ جلو خمکنم:- سلام، وقت بخیر؛ راه گم کردین!و اشاره کردم بھ راحتی کنار میزم. در حالی کھ می نشست گفت:- علیک سلام ... شما کم پیدایی وگرنھ من ھفتھ ای دو روز میام اینجا!چقدر ھم کھ جملھ ھامون بھ ھم ربط داشت! در باز شد و مریم با سینی چای وارد اتاقشد؛ خنده ام گرفت، این دختر ذاتش فضول بود!بعد از رفتن مریم، کیانمھر بی مقدمھ گفت:- می دونم سرت شلوغھ و نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم.دستم رو بی ھدف دور لیوان چای چرخوندم و ابروھامو با تعجب بالا دادم، اجازه ندادکنجکاوی بھ خرج بدم:- من برخورد بدی داشتم ... تند رفتم.یھ وری لبخند زدم:- دلتون از جای دیگھ پر بود.برای اولین بار خندید!!! برخلاف پوست تیره اش دندونھاش یک دست سفید و صدفیبودن! ھمون لبخند یھ وری ھم از روی لبم رفت! سرش رو تکون داد و گفت:- تقریبا ... اما اینکھ حرفمو باور نمی کردی عصبیم می کرد!با کلافگی نگاھمو ازش گرفتم و گفتم:- اگر باز یھ چیز دیگھ رو بھ سمت دیوار پرتاب نمی کنین ... ھنوز ھم باورنکردم!نفسش رو با قدرت بیرون فرستاد و گفت:108- فکر می کنم ھمیشھ حق با تو بوده ... باید گذشتھ رو فراموش کنم. مھم نیست کھ چیبین من و پدرت گذشتھ! این یک ماھو تمرین کردم و بھ خودم قبولوندم کھ ھدایترمضانی وجود نداره و طرف حساب من تویی! .. یھ حسابدار کاردرست!ناخودآگاه بھش زل زدم و لبخند عمیقی روی لبم نشست و زمزمھ کردم:- خوشبین باشم یا موقتیھ؟!قندی توی دھنش انداخت و در حالی کھ یھ طرف لپش باد کرده بود گفت:- خوشبین باش ... ریاضت کشیدم مثلا!بھ لحن بامزه اش خندیدم! بیشتر خنده ام ازروی تعجب بود!چند دقیقھ بعد از خوردن چای از اتاقم رفت و من تازه انگار نفسم راحت بالا اومد!خوب بود کھ صلح برقرار شد!موبایلم زنگ خورد، اسم لیلی روی صفحھ افتاد. لبخندی کھ بابت حضور کیانمھرروی لبم نشستھ بود رو حفظ کردم و جواب دادم:- جانم؟صدای حرصیش توی گوشی پیچید:- جانم و ... چی بھت بگم آخھ؟!!! تو کھ گفتی امروز زود میای خونھ!یھو یاد قرارم با لیلی افتادم و اینکھ یھ خانومی رو قرار بود بیاره واسھ تمیز کردنخونھ. لبخندم از بین رفت:- آخ ببخشید! کجایی الان؟- الان جلوی در خونھ ت ایستادیم.در حالی کھ از پشت میز بلند می شدم، گفتم:- الان نمی تونم بیام ... منتظر یکی از کارگرام، قراره آخر ساعت بیاد براش بیمھ اشرو محاسبھ کنم. می فرستم یکی برات کلید خونھ رو بیاره.با حرص گفت:- ھر کاری می کنی بکن، فقط زودتر.بھ تماس خاتمھ دادم و از اتاق بیرون رفتم، فقط پولاد بود کھ طبق معمول با مریم درحال صحبت بودن. کمی نزدیکش شدم و گفتم:- ببخشید میشھ یھ کاری برام انجام بدین؟لبخندی روی لب نشوند و گفت:- البتھ بفرمایید.کلید خونھ رو بھ سمتش گرفتم و گفتم:- اگر میشھ اینو ببرین دم در خونھ ام، دوستم جلوی در منتظره.بھ سمتم اومد و کلیدو ازم گرفت، آدرس رو بھش دادم و راھی شد، سرم رو کھچرخوندم با لبخند پت و پھن مریم مواجھ شدم:- دقت کردی با اینکھ زیبایی خاصی نداره چقدر جذابھ؟!با اینکھ منظورش رو فھمیدم اما گفتم:109- پولاد؟!رو ترش کرد:- آقای عابدی رو میگم!!! از اون قیافھ ھای خفن-ترسناک کھ اگر تو شب ببینیشخوف می کنی! مخصوصا اون چشمھای گربھ ایش کھ انگار داره فکرتو می خونھ!بھ توصیفش با صدای بلند خندیدم:- اینایی کھ گفتی کجاش جذاب بود آخھ؟!!***شھریور/ ١٣٨٩با شنیدن صدای ماشین بھ سمت پنجره رفتم و با دیدن ماشین محمد کھ وارد حیاط میشددر جواب داریوش گفتم:- من بعدا باھاتون تماس می گیرم. آقای شیخی اومدن خونھ.داریوش با کلافگی گفت:- فکر کنم بھتره بھ فکر یھ خونھ جدید باشید!با تعجب بھ موبایلم نگاه کردم و ھمین کھ خواستم پسره ی پررو رو درستش کنمصدای بوق اشغال توی گوشی پیچید. موبایلم رو روی میز گذاشتم و کنار در سالنایستادم. محمد با دیدنم بھ سردی سلام داد و بھ سمت راحتی ھا رفت.لبھام آویزون شد. سھ ماه قبل کھ قضیھ وام داریوش رو فھمید دعوای سختی باھام کردو تا چند وقت سر سنگین بود، بعد کھ داشت اوضاع بینمون روبراه می شد، یک ھفتھپیش توی شرکت محمد و داریوش باھم سر قضیھ کسر سود سھامدارھا بحثشون شد ومحمد استعفا داد؛ و از یک ھفتھ پیش جواب سلاممو ھم بھ زور می داد.قدمی بھ سمتش برداشتم، بھ سردی نگاھم کرد:- برو آماده شو، بریم بیرون.ناخودآگاه دلشوره گرفتم:- چیزی شده؟پیشونیش رو ماساژ داد:- نھ،... بریم دور بزنیم.با شونھ ھای افتاده بھ سمت اتاق رفتم و بی حوصلھ لباسھامو عوض کردم و بدون ھیچگونھ آرایشی از اتاق بیرون زدم، بدون اینکھ مثل ھمیشھ بھ ظاھرم دقت کنھ از رویمبل بلند شد و بھ سمت در رفت. خب این چھ دور زدنی بود؟!!بند کیفم رو روی شونھ ام درست کردم و بعد از پوشیدن کفش ھام بھ سمت ماشینمحمد رفتم و سوار شدم. با اخمھای درھم ماشین رو از حیاط خارج کرد. در حالی کھنگاھم بھ در حیاط بود گفتم:- تو کھ می خواستی برگردی چرا ماشینو آوردی توی حیاط؟!جوابمو نداد. مثل ھر روز این یک ھفتھ بغض کردم؛ بھ نیم رخ اخمو و عصبیش خیرهشدم و با صدای لرزون گفتم:- محمد تو رو خدا بسھ.110بھ سمتم چرخید و توپید:- اگر بخوای گریھ کنی پرتت می کنم از ماشین پایین.لبھامو بھ ھم فشار دادم و با بغضی خفھ کننده بھ بیرون چشم دوختم. چند دقیقھ بعدجلوی یک دفترخونھ نگھ داشت. دلم ریخت، با ترس بھش نگاه کردم:- این ... اینجا اومدیم ... چرا؟!!با خونسردی کتش رو از روی صندلی عقب برداشت و در ماشین رو باز کرد:- رضایت تو ھم شرطھ.خم شدم و بھ دستش چنگ انداختم:- محمد ... تو رو خدا بگو برای چی اومدیم اینجا؟! می خوای ... طلاق ...با چشم ھای گرد شده گفت:- چی میگی برای خودت؟!! ده- دوازده روز قبل باھات در مورد واگذاری اموالمحرف زده بودم!نفس عمیقی کشیدم و لبخند زیرپوستی محمد رو دیدم. بدجنس! بدجور ضایع شدم؛ چندتا نفس عمیق کشیدم و با اخم ھای درھم بعد از محمد پیاده شدم.جلوی در خواستم زودتر وارد شم کھ محمد بازوم رو کشید، با تعجب بھ صورتش نگاهکردم، نفس عمیقی گرفت و گفت:- مشکلی کھ نداری با این رضایت نامھ؟!با بغض گفتم:- حتی یک ذره برام ارزش ندارن!باز ھم نفس عمیقی گرفت و در حالی کھ ھنوز بازوم توی دستش بود راه افتاد و منھم ھمراھش بھ سمت پلھ ھا رفتم.ساعتی بعد پایین رضایت نامھ ای رو امضا زدم کھ توش قید شده بود ھمھ ی داراییھای محمد بھ غیر از خونھ کھ مھریھ من بود، بھ نام دخترش مھسا سند زده بشھ.در اصل این خودم بودم کھ این موضوع رو یک ماه قبل پیشنھاد دادم، البتھ بھ یکشکل دیگھ ای، مھم اینھ کھ مھسا ھم متوجھ شده بود اونچھ کھ برای من مھمھ پدرشھنھ ثروتش!وقتی توی ماشین نشستیم مغموم تر از قبل سرمو پایین انداختم و بغض کردم. دقایقیبعد جلوی یھ رستوران شیک غذاھای دریایی توقف کردیم. این دفعھ با تعجب بیشترینگاھش کردم، لبخندش رو فرو خورد و زودتر پیاده شد. نفسمو فوت کردم و من ھمپیاده شدم.شونھ بھ شونھ ی ھم وارد رستوران شدیم. تا وقتی کھ با سلیقھ خودش غذا و مخلفاتشرو سفارش بده ھیچ حرفی نزدم، بعد از رفتن گارسون با ابروھای درھم گفتم:- نمیشھ بریم خونھ؟111ابروھاشو بالا فرستاد. باز بغض کردم، من محبت اینجوری نمی خواستم! اون ھم حالاکھ فقط محتاج یھ نگاه دلگرم کننده اش بودم! سرمو پایین انداختم و ناخودآگاه قطرهاشکی از چشمم چکید، از ترس محمد سریع پاکش کردم، اما دیده بود!- تو کھ خودتو عقل کل حساب می کنی و ھر کاری دلت می خواد انجام میدی! دیگھبغض کردنت واسھ چیھ؟لبامو جلو فرستادم:- دیدی کھ ... کارمون خلاف نیست!!نفسشو با قدرت فوت کرد:- لا الھ الا ا... چرا متوجھ نیستی غزالھ جان! الان مھم باطن ماجرا نیست! ظاھرشغلط اندر غلطھ! من اگر می دونستم قراره داریوش پای تو رو بھ این قضایا باز کنھواسھ یک ساعت ھم تو رو بھ اون شرکت خراب شده نمی بردم!ی بود کھ « غزالھ جان » دستم رو بھ گلوم رسوندم. حرفھاش مھم نبود! مھم اونچسبوند بھ نصیحت ھاش. با لحن ملایم تری ادامھ داد:- با خودت فکر نکردی چی شد کھ داریوش بھ توی حسابدار تازه کار اعتماد کرد وچنین راز بزرگی رو باھات در میون گذاشت؟!اخم کردم و محمد ادامھ داد:- باغ سبز و سرخ نشونت داده تا دلتو قلقلک بده! وگرنھ چرا نباید بیاد بھ من بگھ؟!اگر کار درست و بی عیبی باشھ من ھزار برابر بیشتر از تو بھ دردش می خورم! منھمھ چم و خم ھارو بلدم! اما بھ من نگفت می دونی چرا؟!بینیمو بالا کشیدم و با اخم ھمچنان بھش نگاه می کردم.- چون ریگی بھ کفشش داره! سھ ماه پیش ازت خواستم پاتو عقب بکشی، ظاھر کاروموجھ کردی! گفتی مگھ چھ عیبی داره! سھامشو فروختھ و خوابونده توی بانک تا وامبگیره. گفتم حرفی نیست!خودشو جلو کشید و با لحن حرصی گفت:- اما اینکھ قسطشو سھامدارھا بدن اون ھم بدون اینکھ خودشون بفھمن کجاشدرستھ؟! تعریفت از خلاف چیھ غزالھ؟!و منتظر بھم چشم دوخت. لبم رو با زبون تر کردم:- یعنی ... داریوش قصد بالا کشیدن ...دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آورد:- حرف تو دھن من نذار! کاری با ھدفش ندارم؛ مھم اینھ کھ راھتون خلافھ. اگر قرارهظاھرشو درست کنید باید بھ سھامدارھا اطلاع بدین. وگرنھ من مخالف صددرصد کارکردن تو، توی اون شرکتم.سرخورده سکوت کردم و چشم دوختم بھ گارسونی کھ غذاھا رو روی میز می چید. بھھیچ عنوان اشتھا نداشتم و اصلا ھم ماھی سوخاری بھم چشمک نمیزد!الکی خودم رو با پوره سیب زمینی کنار ماھی سرگرم کردم و و بھ محمد گفتم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۳ عصر
- حالا علت شام امشب چیھ؟!در حالی کھ برای خودش غذا می کشید گفت:- چند تا دلیل داره، اولین و مھم ترین دلیلش پایان دادن بھ قھر یک ھفتھ ای!لبخند عمیقی روی لبم نشست و حالا کھ دقت می کردم چقدر غذا اشتھا برانگیز بود.با دیدن لبخندم، لحنش صمیمی تر شد:- علت دوم، توی شرکت یکی از دوستام کار گرفتم، بعد از فوت ساره خیلی بھماصرارکرد، کمکش می کردم اما بھش قولی نداده بودم؛ حالا کھ شرایط اینجور شدپیشنھادش رو قبول کردم.بشقاب خودش رو کنار گذاشت و شروع کرد برای من ھم غذا کشیدن.- و سومین دلیل ... خانوم محترم بنده قراره از مھرماه بره دانشگاه.و با لبخند عمیقی بھم زل زد، بعد از چند ثانیھ تازه مغزم پیامو دریافت کرد و باصدای بلندی گفتم:- وای ... قبول شدم؟!!نگاه یھ سری کھ بھ سمتمون جلب شد محمد چشم غره ای بھم رفت کھ باعث شد مودبو ساکت آروم بگیرم.اما ھمچنان ھیجان داشتم. آروم خندید و گفت:- نھ کھ خیلی برای ارشد تلاش کرده بودی! حیف بود اگرقبول نمی شدی.متلکش رو ندید گرفتم و با ذوق شروع کردم بھ غذا خوردن. محمد ھم با لبخند بھ ذوقمن، مشغول شد. بعد از دقیقھ ای با دھن پر پرسیدم:- رتبھ ام چند شد؟- ھفتاد و چھار.با ھمون دھن پر لبخند زدم، کھ محمد با اخمی ساختگی گفت:- دھنتو خالی کن اول!خنده ام شدت گرفت، دستمو جلوی دھنم گرفتم تا کامل لقمھ ام رو قورت بدم و درھمون حال محمد گفت:- رتبھ ی ھفتاد و چھار ذوق داره؟! کلا ھشتاد نفر رو قبول کرده بعد تو واسھ اینرتبھ خوشحال میشی؟!با دلخوری گفتم:- نزن تو ذوقم دیگھ!! مھم اینھ کھ بالای ششصد نفر شرکت کننده بود.نفسش رو فوت کرد و بعد از دقیقھ ای گفت:- با دوستم ... ھمینی کھ حسابداری شرکتش رو گردن گرفتم، صحبت می کنم کھ توھم ...حرفش رو با لبخندی مصنوعی قطع کردم:- من نمیام.113در حالی کھ سرش پایین بود نگاھش رو بالا آورد و من سعی کردم با پایین انداختنسرم بھ خودم مسلط باشم و دست و پامو گم نکنم:- راستش ... بذار خودمو محک بزنم ... قول میدم ھر چھ زودتر سھام دارھا رو درجریان بذاریم. اصلا ھر وقت نوبت پرداخت اقساط شد سھام دارھا رو در جریانمیذارم.دیدم صدایی ازش درنمیاد. سرمو بالا آوردم، متفکرانھ بھم خیره شده بود، بعد از چندثانیھ گفت:- فعلا غذاتو بخور، بعد از شام باھم حرف میزنیم.بھ ناچار سرم رو تکون دادم و شروع کردم بھ بازی کردن با غذام.تمام مدت باقیمونده ی شام رو فکر کردم. بھ جملاتی کھ می خواستم برای راضیکردن محمد بھ کار ببرم. بھ دلایلی کھ می خواستم باھاشون کار خودم و داریوش روموجھ نشون بدم.بعد از شام بنا بھ پیشنھاد محمد قرار شد یکم پیاده روی کنیم. ماشین رو جلوی پارکمحلمون نگھ داشت و ھر دو پیاده شدیم. از ھمون موقع شام کھ حرف از موندنم تویشرکت داریوش زده بودم اخمھاش توی ھم بود.دلم نمی خواست حالا کھ بھ قھر یک ھفتھ ایش خاتمھ داده بود باز کدروت جدید بھوجود بیارم. دستم رو دور بازوش حلقھ کردم و با لبخند بھش زل زدم. لبخند کمرنگیروی لبش نشست و دست دیگھ اش رو روی دستم کھ دور بازوش حلقھ بود گذاشت وشروع کرد بھ نوازش کردن انگشت ھام.چند دقیقھ ای کھ گذشت خودش سر حرفو باز کرد:- چرا می خوای توی شرکت بمونی؟سرم رو بھ شونھ اش تکیھ دادم و گفتم:- می خوام بھ خودم ثابت کنم کھ کم نیستم ...- کی گفتھ کمی؟!خنده ی تلخی کردم:- از وقتی پدرم خودکشی کرد کم شدم ... اونقدر کم کھ اگر تو منو بھ خونھ ات نمیآوردی معلوم نبود چھ آینده ای در انتظارمھ! اون قدر کم کھ ...با لحن تلخی گفت:- کھ یکی ھمسن بابات مجبورت کرد زنش بشی و تو ھیچ مخالفتی نکردی!ایستادم و ناباورانھ بھ صورتش زل زدم. پوزخند تلخی زد و ازم رد شد. خودمو تندبھش رسوندم و با دلخوری گفتم:- ھیچ متوجھی چی داری میگی؟!! مخالفتی نکردم چون نسبت بھت بی میل نبودم!بدون اینکھ چھره اش حالت خاصی رو نشون بده بھ سمتم چرخید و گفت:- مخالفت نکردی چون حس کردی بھم مدیونی!با چشمھای درشت شده گفتم:114- این چھ حرفیھ کھ می زنی محمد!!! من دوسِت دارم.یھ ابروشو بالا برد:- پس بھم ثابت کن.با تعجب گفتم:- چی؟!!دستھاشو از ھم باز کرد و گفت:- من از اون شرکت استعفا دادم چون داریوش بھم بی حرمتی کرد! اگر ذره ای براتاھمیت داشتم بدون لحظھ ای مکث تو ھم بیرون می اومدی!دندونھامو بھ ھم فشار دادم و گفتم:- جواب اون داریوش احمق رو بھ وقتش میدم. ھمونطور کھ این یک ھفتھ ھزار جوربھش سرکوفت زدم اما من احتیاج دارم کھ توی این شرکت بمونم.یھو صداش بالا رفت:- چھ احتیاجی؟! مگھ چی کم گذاشتم؟!خدارو شکر توی قسمتی کھ ما ایستاده بودیم جمعیت زیادی نبود. با صدای آروم ولیلحنی محکم و حرصی گفتم:- من احتیاج دارم اونقدر امین داریوش باشم کھ بشم دست راستش ... اونقدر کھ یھروزی از طریقش وقتی کیانمھرو دیدم بفھمھ دختر ھدایت رمضانی زنده مونده تاتقاص پدرشو بگیره و اونقدر پشتش گرمھ کھ ھیچ طناب داری دور گردنش حلقھنمیشھ.از حرص نفس نفس میزدم و چشمھای محمد ھر لحظھ گشادتر. وقتی حرفام تموم شدچندبار دھنش رو باز و بستھ کرد کھ چیزی بگھ اما منصرف شد و یھو دستم روگرفت و با قدمھای بلند بھ سمت ماشین رفت؛ من ھم پشت سرش می دوئیدم.وقتی بھ ماشین رسیدیم تقریبا منو روی صندلی جلو پرت کرد و بعد خودش سوار شد.متعجب بھ تغییر رفتار یھوییش نگاه می کردم. وقتی روی صندلی راننده نشست بھسمتم چرخید و با حالتی عصبی شروع کرد بھ حرف زدن:- چی توی کلھ ی پوکت می گذره غزالھ؟!!! با اون پسره ی سبک مغز ھمدست شدیکھ یھ روزی خودتو بھ کیانمھر نشون بدی؟!یھو فریاد زد:- می خوام صد سال سیاه نبینیش!!!!با چشم ھای گرد بھ در ماشین چسبیدم. انگشت اشاره اش رو بھ نشونھ ی تھدید گرفتسمتم:115- خوب گوشاتو باز کن غزالھ! برای بار اول و آخر میگم ... اگر یک بار دیگھ، فقطیک بار دیگھ ذھنتو با فکر انتقام و این احمق بازی ھا سیاه کنی و بخوای کارھایخطرناک انجام بدی، ھمھ ی شعارھای روشن فکریمو میذارم کنار و توی خونھحبست می کنم. بلایی بھ سرت میارم ...نمی دونم اون ھمھ شجاعتو از کجا پیدا کردم کھ یھو سینھ سپر کردم:- مگھ می خوام چیکار کنم؟ فقط می خوام بھ یھ جایی برسم کھ اگھ یھ روزی منو ببینھو بفھمھ دختر حسابدار امینشم بفھمھ کھ خدا ھوای بابامو داشتھ و دخترش بھ اینجارسیده.پوزخند عصبی زد و گفت:- چرا نمی فھمی؟! اون قضیھ تموم شد و رفت، ھر چی بود ...صدام بالا رفت:- ھیچ چیز تموم نشده!چشمھاش بھ حالت وحشتناکی درشت شد، اما نتونست منو خفھ کنھ، بغضم دوباره سرو کلھ اش پیدا شد:- تو کھ نمی دونی چھ حالی داشتم؟! توی کھ نمی دونی ھر شب فکر کردن بھ یھ جسدمعلق کھ دست بر قضا عزیزترین شخص زندگیتھ چقدر وحشتناکھ؟!اشکھام روی گونھ ام ریخت:- حق ندارم دنبال اون کثافت باشم تا فقط ازش بپرسم چرا؟!! حق ندارم بخوام بھ جاییبرسم کھ تصویر مرگ پدرم با پیشرفت کردن خودم جلوی چشم قاتلش از ذھنم بره؟!محمد چشمھاشو بست و سعی کرد نفس ھای عمیق بکشھ تا بھ خودش مسلط بشھ. حالابھ ھق ھق افتاده بودم:- مگھ من چی خواستم کھ سرم داد میزنی و تھدیدم می کنی؟ من حتی ازت نخواستمکھ ھمدستم باشی و پشتم رو داشتھ باشی! فقط خواستم بذاری کار خودمو بکنم و بھتاطمینان دادم دست از پا خطا نکنم! تو حتی ... توی بی انصاف نمی دونی کھ منمحتاج لبخندتم و اونوقت ازم میخوای ... ازم میخوای با ترک شرکت بھت ثابت کنمکھ دوسِت دارم؟!رنجیده نگاھم کرد و بعد از فوت کردن نفسش دستش رو بھ سمتم دراز کرد و منو بھآغوش کشید و در حالی کھ دستش رو روی کمرم بھ آرومی حرکت می داد زمزمھوار گفت:- قربونت اشکات برم گریھ نکن. من می دونم کھ ھر چقدر بیشتر از عابدی کینھبگیری خودت اذیت میشی! غزالھ قسم می خورم اذیت شدنت داغونم میکنھ ... بھ منمیگی بی انصاف؟ خودم داشتم دق میکردم دختر!و چقدر آرامش بخشھ گریھ کردن توی آغوش مردی کھ با ھمھ ی وجودت باور دارینگرانتھ و براش مھمی!در سکوت اشک می ریختم و بھ محمد اجازه میدادم ھر جور میخواد آرومم کنھ:116- حتی اگر تو ازم نخوای ھمھ جوره پشتتم و ھر جا بخوای کج بری جلوتو می گیرم.اما بھت اجازه نمیدم فکر انتقام حتی برای یک لحظھ توی اون ذھن کوچولوت وولبخوره . یھ چیزو ھیچ وقت یادت نره ... برای قضاوت کردن باید حرف ھر دو طرفدعوا رو شنید... یھ طرفھ بھ قاضی رفتن یا آخرش میرسھ بھ دادگاه الھی یا شرمندگیو تقاص پس دادن توی ھمین دنیا ... اگر یھ روزی کیانمھر عابدی رو دیدی! ازشولی آینده ات رو تباه نکن کھ انتقام پدری رو بگیری کھ راضی بھ ؟« چرا » بپرسخراب شدن حتی یک ثانیھ از عمرت نبود!*** خرداد / ١٣٩٣پوست گوشھ ی ناخنم کھ راست شده بود رو بھ دندون گرفتم و ھمچنان نگاھم رویچھره متفکر داریوش ثابت بود.خیر سرمون خوشحال بودیم کھ آخرین مبلغ قسط وام پرداخت شد و میشھ بھ ھمینزودی بھ فکر گسترش خط تولید بود.نفسش رو با قدرت فوت کرد و باز رفت توی فکر! بی خیال پوست گوشھ ی ناخنمشدم و با بی حوصلگی گفتم:- امروز آقای عابدی نمیخوان بیان؟!لباشو جلو داد و گفت:- نمی دونم!آروم بھ سمتم چرخید و گفت:- چطور؟پوزخندی زدم:- آخھ الان یک ربعھ کھ من و شما توی اتاق بنده ھستیم و در ھم بستھ اس!خنده ی خستھ ای کرد و گفت:- کیانو کجای دلم بذارم؟! کم مونده شب بیاد توی تختم کنارم بخوابھ! باید یھ جلسھبذاریم و سھامدارھارو در جریان قضیھ ی وام بذاریم تا خیال کیان ھم راحت بشھ.نفس عمیقی کشیدم و برای یھ لحظھ ذھنم پر کشید سمت محمد و توی دلم بھش گفتم:- دیدی ظاھرش رو ھم داریم درست می کنیم و بی خودی استرس داشتی؟!اما دیدن چھره ی مغموم داریوش بدرقمھ روی اعصابم بود. کمی روی میزم خم شدمو گفتم:- آقای محمودی فکر نمی کنین بھتره پلیس رو در جریان بذارین؟برای چند ثانیھ بھ صورتم خیره شد و گفت:- بابت کیف قاپی امروز صبح میگین؟سرم رو تکون دادم و خواستم ادامھ بدم کھ گفت:- چیز خاصی توش نبود! بابت دستھ چک ھم سریع بھ بانک اطلاع دادم.نفسمو فوت کردم و گفتم:117- پس چرا اینقدر توی فکرین؟!با ناراحتی سرش رو پایین انداخت:- یک ھفتھ اس کھ مزاحم بھ گوشیم زنگ میزنھ و چرت و پرت میگھ و حرف ازانتقام میزنھ!یھ ابروم بالا رفت و داریوش ادامھ داد:- من آزارم بھ یھ مورچھ ھم نرسیده و واقعا منظورش رو متوجھ نمیشم!خودکارم رو توی دستم گرفتم و گفتم:- فکر نمی کنین بھ ماجرای پارکینگ ربط داشتھ باشھ؟مصمم گفت:- بلھ کھ ربط داره! حاضرم قسم بخورم موتور امروز صبح ھمون موتوری بود کھاون روز با باز شدن در وارد پارکینگ شد! اگر آقا رضا داد نمیزد معلوم نبود تا کجامی خواست چاقوش رو فرو کنھ!ناباورانھ بھش زل زده بودم، وقتی حرف ھاش تموم شد گفتم:- آقای محمودی مطمئنین سرتون بھ جایی نخورده؟!!ابروھاش رو بالا داد و با تعجب گفت:- بلھ؟!!خودکار رو روی میز انداختم و گفتم:- میخواین خدایی نکرده بفرستتون اون دنیا بعد بھ فکر بیفتین؟! من دیگھ صلاح نمیدونم این قضیھ مخفی بمونھ! بھتره حتما پلیس رو در جریان بذاریم.سرش رو با دودلی بھ معنای تایید تکون داد و گفت:- فکر کنم باید ھمین کارو کنم. معلوم نیست قدم بعدیشون چیھ!بعد از روی مبل بلند شد و گفت:- فقط ... فعلا شکایت نمی کنم! شاید خودم این دفعھ برم واسھ بستن قرارداد دبی،وقتی کھ برگشتم اقدام می کنم.سرم رو تکون دادم و گفتم:- تا یک ماه دیگھ ھم خدا بزرگھ.از اتاق خارج شد. پسره ی بی فکر یھ ذره عقل تو سرش نبود! « فعلا » و بعد از گفتننمی دونستم باید این موضوع رو بھ کیانمھر می گفتم یا خودم رو کنار می کشیدم و!؟ « بھ من ربطی نداره » می گفتمحدودا دو ساعت بعد صدای داد و فریاد داریوش کل سالن شرکت رو پر کرده بود کھیک نفس من رو صدا می زد! سریع از پشت میز بلند شدم و خودم رو بھ سالنرسوندم. اکثرا خودشون رو جلوی در اتاق ھا رسونده بودن و نسترن با چشمھایترسون سرش رو بین من و داریوش بھ گردش در آورده بود.با تعجب بھ سمت داریوش قدم برداشتم و گفتم:- اتفاقی افتاده؟!118نسترن با ھول گفت:- آقای داوودی ...داریوش با لحن خشکی رو بھ من گفت:- بفرمایید داخل، بنده توضیح میدم!سعی کردم ظاھر جدی ام رو حفظ کنم و با قدم ھای بلند خودم رو بھ داخل اتاقداریوش رسوندم. داوودی، ھمون کارگری کھ یک ماه پیش بیمھ اش بھ مشکل خوردهبود و براش درست کردم، اونجا بود.داریوش بھ داوودی اشاره کرد و گفت:- شما کھ گفتین مشکل بیمھ ی ایشون حل شده؟!سرم رو با اطمینان تکون دادم و گفتم:- ھنوز ھم میگم! خودم براشون حل کردم.داوودی نگاه از من می دزدید و داریوش برگھ ای رو بھ سمتم گرفت و گفت:- پس شکایت ایشون برای چیھ؟!دلم می خواست پنج تا انگشتمو کنم تو حلق داریوش کھ جلوی داوودی داشت منو متھممی کرد! بدون اینکھ بھ کاغذ نگاھی بندازم، رو بھ داوودی ولی خطاب بھ داریوشگفتم:- من اونچھ کھ حقشون بود محاسبھ کردم، اینکھ ایشون بیشتر از حقشون می خوانمسالھ دیگھ ایھ!یھو داوودی بلند شد و با صدای بلند گفت:- خانوم مھندس چرا تھمت می زنین؟! من توی کارخونھ ی شما دستم عیب کرد!معلوم نیست بتونم باز ھم کار کنم یا نھ! خرج زندگی دو تا خونواده رو دارم باکارگری میدم.باز داشت شلوغش می کرد و ھمون حرفھای تکراری!! با عصبانیت گفتم:- صداتونو بیخود بالا نبرین! غیر از این بوده کھ خرج بیمارستان رو پرداخت کردیمالان ھم کھ دارین ? و حتی حقوق اون یک ماه استراحتتون رو ھم پرداختیم؟! الحمددر صحت بھ کارتون ادامھ میدین! من نمی فھمم این فکر کھ شما می تونین دیھ بگیریدرو کی انداختھ توی سرتون! ایراد از دستگاه و محیط نبود! عیب از خودتون بوده کھایمنی رو رعایت نکردین ...داریوش با لحن محکمی گفت:- آقا رو راضی کنید.بھ سمتش برگشتم و گفتم:- ایشون فقط وقتی راضی میشن کھ دیھ بگیرن! تا ھمین الانش ھم بیشتر از مبلغ دیھمساعده و خرج دوا درمون گرفتن! اگرحرفشون قانونیھ برن شکایت کنن.داریوش چشمھاشو درشت کرد و گفت:- مبلغ رو پرداخت کنید و از ایشون رسید بگیرید!119با تعجب گفتم:- اما آقای ....با صدای بلندی حرفمو قطع کرد:- ھمین کھ گفتم!خود بھ خود دھنم بستھ شد و اخمھام غلظت گرفت. پوزخند گوشھ ی لب داوودی ھمبیشتر روی اعصابم بود، در کمتر از پنج دقیقھ داوودی رو بدون ھیچ حرف اضافھ ایراھی کردم رفت و بعد از بستھ شدن در رو بھ داریوش گفتم:- آقای محمودی حواستون ھست چی کار کردین؟!بھ پشتی صندلی بزرگش تکیھ داد و با دو انگشت شصت و اشاره اش پشت پلکھایبستھ اش رو ماساژ داد و گفت:- ازسرم بازش کردم. مرتیکھ ی زبون نفھم یھ انگشتش سر شوخی با کارگرای دیگھشکستھ سھ ماھھ خونمونو تو شیشھ کرده!جلوی میز خم شدم و گفتم:- اگر قرار باشھ ھر کی حرف زور زد با دلش راه بیایم دیگھ سنگ روی سنگ بندنمیشھ.چشمھاشو باز کرد و با لحنی کلافھ گفت:- نمی خوام حالا کھ داره ھمھ چیز درست میشھ خودمو عنتر و منتر یھ کارگری کنمکھ با کوچکترین لغزش قراره اخراج بشھ!با ناراحتی گفتم:- اما این درست نبود کھ ...با جدیت گفت:- می خواین بھ من راه و چاه نشون بدین؟! یادتون رفتھ بنده رییس این شرکتم و وکیلاینجا ھم شخص دیگھ ایھ؟! لطفا تو حیطھ ی وظایف خودتون عمل کنید.اون ھم با « با اجازه » مثل یخ وا رفتم. چند ثانیھ ھمون طور ایستادم و بعد با گفتنلحنی خشک از اتاق خارج شدم.وقتی بھ داخل اتاقم برگشتم با حرص درو بھ ھم کوبیدم. اصلا بھ من چھ کھ از جیبشمی رفت! بھ جھنم کھ کارگرھا پررو میشدن! پشت میزم نشستم و چند تا نفس عمیقکشیدم.باید در مورد این موضوع ھم با کیانمھرحرف می زدم یا ... شونھ ھامو بالا انداختم وزیر لب غرزدم:- اونا فامیل ھم دیگھ ان! باز اینجا ھم حرف بزنم کھ ضایعم کنن؟! اصلا خود اونکیانمھر صد درجھ مرموزتر از داریوشھ.با این حرف مثلا خودمو آروم کردم اما انگار اوضاع قرار نبود آروم بشھ! درست تادو ھفتھ ی بعد بداخلاقی داریوش ادامھ پیدا کرد، طوری کھ صدای اعتراض ھمھ120دراومده بود. یھ حس بد و آزاردھنده ای داشتم و یھ صدایی ھم توی سرم مدام در حالھشدار دادن بود.آخرش ھم طاقت نیاوردم و یھ روز کھ یھ مقدار حال داریوش بھتر بود سعی کردمباھاش صحبت کنم و دقیقا اونچھ کھ ازش می ترسیدم بھ سرم اومد! داریوش تموم قولو قرارھاشو فراموش کھ چھ عرض کنم! زیر پا گذاشت و طوری وانمود کرد کھانگار اصلا ھیچ وقت قرار نبوده من ھم سھمی از کارخونھ ی جدید داشتھ باشم!یھ چیزھایی داشت برام روشن می شد ... محمدرضا شیخی ھم یھ زمانی ھمھ ی ھم وغمش مشھور شدن برند کوھستان و سوددھیش بود! اما آخرش چی شد؟ وقتیمحصول جھانی شد و مدیر جدید جا افتاد، تقریبا ازکار برکنار شد!افکار بد و منفی توی کل مغزم می پیچید و ھر چی بیشتر فکر می کردم کمتر بھ نتیجھمی رسیدم! شاید ھم من عجول بودم و باید یھ کم صبر می کردم! بھتر بود با امیرعلیو لیلی ھم در میون می گذاشتم تا راھنماییم کنن.*** اسفند / ١٣٨٩با دلھره خودکارم رو توی دستم چرخوندم. لیلی دستش رو روی دستم گذاشت وآرومزمزمھ کرد:- چتھ غزالھ؟بیخودی تپش قلب داشتم! لبخند گیجی زدم و نگاھم رو دوختم بھ استاد. حواسم ھمھ جابود بھ جز کلاس. لیلی دختر خوشگل و مھربونی بود و برخلاف من کھ ھمھ جا سینھسپر می کردم و می شدم زبون دانشجوھای دیگھ، لیلی آروم بود و معمولا پشت منسنگر می گرفت.از ھمون جلسات اول ترم مھر باھاش دوست شده بودم و بھ مرور زمان اونقدرصمیمی شده بودیم کھ در مورد اتفاقاتی کھ برام افتاده بود ھم با فاکتور از جزییات،براش حرف زده بودم. اون فقط می دونست کھ زمان دانشجوییم یکی رو می خواستمو مجبور شدم بھش دروغ بگم و حالا ھم ھمسر محمد شدم و خیلی ھم دوستش دارم.لیلی ھم از خودش گفتھ بود کھ با یھ پسر اصفھونی نامزد بود و بھ خاطر خانواده یمذھبی لیلی و ھمینطور دوریشون ازھم جز تماس تلفنی زیاد باھم در ارتباط نبودن. توفاصلھ ی بین دو ترم ازدواج کردن کھ چون با محمد رفتھ بودیم پیش مھسا نتونستم بھعروسیش برم و حالا با کلی عکس از عروسیش توی موبایلش اومده بود دانشگاه ومن تازه فھمیدم بعضی آدمھا ھر جور بخوای ازشون فاصلھ بگیری بھ زندگیت منگنھخوردن! من باید از کجا می فھمیدم امیرعلی لیلی ھمون امیرعلیھ کھ یھ زمانی برایمن بود؟!121با ضربھ ای کھ بھ بازوم خورد حواسم جمع لیلی شد کھ با چشم و ابرو استاد رو اشارهکرد. استاد اصلا حواسش بھ ما نبود و این یعنی لیلی فقط قصد داشتھ منو از فکر وخیال بیرون بکشھ. آروم کنار گوشم وز وز کرد:- من تازه عروسم و تو توی رویا سیر می کنی؟!ناخواستھ پوزخند زدم. از ھمین حالا بھ غلط کردن افتاده بودم کھ بھ لیلی قول دادمامروز ناھار برم خونھ ش. فقط خدا کنھ شوھرش، یعنی امیرعلی اونجا نباشھ.اما خب از اونجایی کھ در اکثر مواقع آرزوھای من بھ صورت برعکس برآوردهمیشن این بار ھم ھمینطور شد و بھ محض اینکھ کفش ھامو در آوردم صدای پرانرژیشو شنیدم:- خیلی خوش اومدین. بفرمایید.لیلی زودتر جواب داد:- اِ اِ امیر چھ زود اومدی خونھ؟!با بالابردن سرم دھن امیرعلی نیمھ باز موند، خیلی جلوی لیلی سھ بود اگر خودموخیره « شوھرش » جمع نمی کردم! مخصوصا کھ لیلی با تعجب بھ تغییر حالت یھوییشده بود. بھ سختی لبخندی زدم:- سلام آقای تابان، خوب ھستین؟لیلی لبخند گیجی زد:- شما ھمو می شناسین؟!امیرعلی ھم خودش رو کمی جمع و جور کرد و سعی کرد لبخند بزنھ:- بلھ ... خانم رمضانی دو سھ ترمی ھمکلاسی بنده بودن.توی دلم خداروشکر کردم اسم عشق زمان دانشجوییم رو بھ لیلی نگفتھ بودم! لیلی حالالبخندی از تھ دل زد:- وای چھ عالی!و دست منو گرفت و در حالی کھ بھ سمت سالن خونھ می برد گفت:- باید برام از سوتی ھای امیر تعریف کنی غزالھ.الکی خندیدم ولی نگاه متعجب و پر از غم امیرعلی وقتی از جلوش رد می شدم تویذھنم حک شد.***خرداد/ ١٣٩٣تکھ سیبی کھ لیلی بھ سمتم گرفتھ بود رو از نوک چاقوش برداشتم و رو بھ امیرعلیگفتم:- خودم ھم حس خوبی بھ این قضیھ ندارم.امیرعلی در حالی کھ ظرف آجیل رو بھ امید پیدا کردن پستھ زیر و رو می کرد جوابداد:- کشتی خودتو! بذار چند سال دیگھ بگذره بعد مشکوک بشو! من بدبخت کھ از ھموناول گفتم!122لیلی با دھن پر گفت:- اون محمد خدابیامرز ھم ھمیشھ بھش می گفتھ!نفسمو فوت کردم و گفتم:- از وقتی محمد فھمید وام گرفتیم ھمھ ش بھم ھشدار می داد. البتھ من الان نگرانقضیھ وام نیستم، بھ نظر من داریوش ھمھ چیزش مشکوکھ! از ھمھ بیشتر ماجرایتھدید و سوءقصد!امیرعلی بالاخره با یھ مشت پر از پستھ دست از سر کچل ظرف آجیل برداشت و بھپشتی مبل تکیھ داد و با چھره ی متفکری گفت:- حالا قراره چیکار کنھ؟!شونھ ھامو بالا انداختم:- ھمیشھ یعقوبی برای بستن قراردادھای دبی میرفت. با توجھ بھ شرایط بد روحیداریوش و ھمینطور اینکھ یھ مدت از این قضایا دور باشھ یعقوبی بھش پیشنھاد داداین بار داریوش بره این سفرو! پس فردا ھم پرواز داره.با این حرفم امیرعلی و لیلی بدون حرکت بھ من زل زدن. لیلی زودتر بھ خودش اومدو گفت:- یعنی چی کھ میخواد بره دبی؟! توی این شرایط نباید حتی برای یک ثانیھ از این بشرچشم برداشت، بعد اون وقت می خواین بذارین بره؟!امیرعلی ھم سرش رو تکون داد و گفت:- غزالھ این بره برگشتنش با خداست ھا! مخصوصا حالا کھ میتونھ اصل و فرع وامواز حسابش برداشت کنھ!نفسمو فوت کردم و گفتم:- فکر می کنین خودم بھ اینا فکر نمی کنم؟! بھ خدا از وقتی قرار شده بره دبی ھمھفکر و ذھنم ھمینھ کھ یھ وقت فرار نکنھ! اما میگین چی کار کنم؟ من کھ نمی تونمجلوشو بگیرم! کسی ھم کھ جز من خبر نداره از چی می ترسم! اگر قرار باشھ کسیجلوی رفتنش رو بگیره اون سھامدارھا ھستن و برای اینکھ راضیشون کنم جلویداریوش رو بگیرن باید ماجرای وام رو بگم و اون جوری پای خودم ھم گیره!لیلی پیش دستی میوه اش رو روی میز گذاشت و بھ سمتم چرخید:- البتھ یھ چیز دیگھ ھم ھستا؟!من و امیرعلی بھ دھن لیلی چشم دوختیم. قیافھ متفکری بھ خودش گرفت و گفت:- این شرکت و کارخونھ با ھمھ ی دم و دستگاه و پرسنلش حاصل یک عمر تلاش پدرداریوش و بعدش ھم خودشھ! این رو ھم در نظر بگیرین کھ یھ آدم عاقل نمیاد بھخاطر یھ مبلغی، حالا ھر چقدر ھم زیاد! قید یھ کارخونھ ی سودآور رو بزنھ.انگار با این حرف لیلی کمی از استرسم کاستھ شد. با اینکھ خودم ھم روزی ھزار بارچنین جملھ ھایی رو می گفتم کھ بھ خودم دلگرمی بدم اما احتیاج داشتم کھ یکی دیگھھم این حرفارو بزنھ.123امیرعلی دوباره بھ پستھ خوردنش مشغول شد و در ھمون حال گفت:- گفتھ بودی برخوردش با تو خیلی بد شده جدیدا، اون بھ کجا رسید؟!آھی کشیدم و گفتم:- حس می کنم داره مقدمھ چینی میکنھ عذرمو بخواد!لیلی با حرص گفت:- غلط کرده مرتیکھ عنتر! چطور واسھ ماست مالی کاراش تو خوب بودی؟حالا کھداره بھ ثمر می شینھ و قرار شده سھامدارھا در جریان قرار بگیرن شدی بد؟!نفسمو فوت کردم:- نمی دونم چی بگم!امیرعلی بعد از تموم شدن حرف لیلی گفت:- سعی کن کیانمھرو در جریان قضیھ وام قرار بدی.من و لیلی ھر دو ھمزمان با ھم گفتیم:- کیانمھر؟!امیرعلی خیلی جدی گفت:- آره! کیانمھر عابدی؛ اگر ریگی بھ کفش داریوش نباشھ قبل از رفتن بھ دبی می تونھقضیھ رو بھ سھامدارھا بگھ. اگر ھم علت خاصی داشتھ باشھ این پنھان کاری، بھنظرم کیانمھر بھترین شخصیھ کھ دونستنش در این شرایط ھم بی ضرره و ھم مفید.مفیده چون خیالت راحت میشھ و جلوی فرار احتمالی داریوش گرفتھ میشھ، و بیضرره چون اگر داریوش دلیل قانع کننده ای داشتھ باشھ برای نگفتنش، کیانمھرفامیلشھ و نمیشھ موی دماغش!لیلی پوزخندی زد و گفت:- اون بابا خودش از ھمھ مشکوک تره! از کجا معلوم کھ در جریان نباشھ؟!بھ دفاع از صحبت ھای امیرعلی گفتم:- اگر در جریان بود کھ این ھمھ رو اعصاب من رژه نمی رفت!لیلی ھم بھ شوخی گفت:- این رو ھم در نظر بگیر کھ شاید کیانمھر می خواست از جریان سر در بیاره تا اگردیگی در حال جوشیدنھ ازش سھمی داشتھ باشھ!متفکرانھ بھ لیلی زل زدم و ادامھ داد:- از کجا معلوم اگر در جریان قرار بگیره نره توی تیم داریوش و اگر داریوش ھمقصد بالاکشیدن وام و اصل پول رو نداشتھ باشھ این وسوسھ اش نکنھ؟!و نگاھش رو بین من و امیرعلی درگردش در آورد و با لحن حق بھ جانبی گفت:- نکنھ یادتون رفتھ خود این شازده ھم سود سھامدارھا رو می خورده؟!امیرعلی نفسش رو با کلافگی بیرون فوت کرد و گفت:- گمون نمی کنم کیانمھر آدم بدی باشھ!124حرفھای لیلی تا حدی قانعم کرده بود؛ برای شنیدن حرفھای امیرعلی رو بھش گفتم:- از کجا می دونی؟!شونھ ھاشو بالا انداخت:- چھ می دونم! ... حس بدی بھش ندارم ... یعنی ... پوفففف! حس می کنم ھر چیھست نسبت بھ داریوش قابل اعتمادتره!بعد ھر سھ تا کلافھ از یھ بحث بی نتیجھ توی مبل فرو رفتیم. بعد از چند دقیقھ لیلی بیحوصلھ گفت:- راستی فردا ساعت ده صبح قالیشویی فرش ھای اتاق ھات رو میاره.- کلیدارو بذارم برات؟!بھ سمتم برگشت و گفت:- نھ دیگھ، گفتم کھ از رو کلیدای خونھ و حیاط یھ نمونھ زدم.با بھ خاطر آوردنش سرم رو تکون دادم:- آھان، آره گفتی.بعد از نیم ساعتی عزم رفتن کردن و من ھم تا دم در بدرقھ شون کردم. با رفتن لیلی وامیرعلی دوباره ھمھ ی فکرھای بد و منفی سراغم اومد و من ھم ھمھ ی سعی ام روکردم تا حالا کھ کاری ازم بر نمیاد بھ خودم امید بدم!اما صبح با ورودم بھ شرکت فھمیدم انگار امید دادن فایده ای نداره و حالا کھ داریوششمشیرش رو از رو بستھ من ھم ھمین کارو کنم.ھمین کھ پامو از در شرکت داخل گذاشتم متوجھ فضای غیرعادی اونجا شدم و با دیدنچشمھای قرمز نسترن شصتم خبردار شد امروز یھ روز نرمال نیست!در حالی کھ از جلوی میز نسترن رد می شدم بھش اشاره کردم بیاد داخل اتاقم. پشتسرم وارد اتاق شد و من ھم بدون مقدمھ علت قرمزی چشماشو پرسیدم. نفس عمیقیگرفت و با بغض گفت:- آقای محمودی جلوی بقیھ کارمندھا منو سکھ یھ پول کرد. الکی بھ خاطر یھ تماسیکھ ھمھ ھم می دونستن من مقصر نیستم. معلوم نیست دلشون از کجا پره؟!بغضش مانع ادامھ صحبتھاش شد. دقیقا متوجھ نشدم کھ بھ چھ علتی داریوش دعواشمعلوم نیست دلش ازکجا » ! کرده اما قسمت آخر حرفش رو خوب درک می کردم!« پرهسعی کردم تا ظھر دور و برش آفتابی نشم اما تقریبا آخرای ساعت کاری بود کھ آقایطالبی و سیما کرامتی کھ از بچھ ھای تیم حسابداری بودن وارد اتاق شدن و سیما بارنگ پریده گفت:- حقوق پونزده نفر از پرسنل رو پرینت نگرفتیم و لیست ناقص رو آقای رییس امضازدن.با تعجب گفتم:125- یعنی چی؟! پس ما برای چی ھر ماه ده بار چک می کنیم ھر چیزو! نھ یکی دو نفر... پونزده نفر؟!!طالبی سرش رو تکون داد و گفت:- توی نرم افزار ثبت شده منتھی یکی از برگھ ھا ضمیمھ نشده بوده!نفسمو فوت کردم و گفتم:- منو ترسوندین! خب اشکالی نداره، امضای این یھ برگھ رو ھم بگیرین.ھر دو نگاھی بھ ھم انداختن و سیما گفت:- میشھ خودتون اینکارو کنید؟!با تعجب نگاھشون کردم کھ آقای طالبی با لبخند دست و پاچھ ای گفت:- آقای محمودی امروز چندان برخورد مناسبی نداشتن و ھمھ تا حد ممکن ازشونفاصلھ گرفتن. از طرفی نمی تونیم صبر کنیم تا آروم بشن، آخھ فردا ھم کھ میرن سفرو مشخص نیست کی برگردن! حقوق این بنده خداھا ...با تکون دادن سرم بھ حرفش خاتمھ دادم و برگھ رو برداشتم و در حالی کھ بھ سمتاتاق داریوش راه افتاده بودم با لبخندی زمزمھ کردم:- خدا بھ خیر بگذرونھ.ولی بھ خیر نگذشت. بماند کھ کلی متلک توی اتاقش بارم کرد اما دلش خنک نشد و بھسمت در اتاق رفت و توی چارچوب ایستاد و بقیھ رو ھم صدا کرد:- خانم ھا و آقایون توجھ کنید. این اولین باری نیست کھ اشتباه می کنید، بخش مالی ھرشرکتی قلب اون محسوب میشھ. برند کوھستان یک برند جھانیھ و نمی خوام بھ خاطرسھل انگاری بعضی از شما اعتبارش زیر سوال بره.کارمندھا یکی یکی بھ سالن اصلی شرکت می اومدن و با تعجب نگاھشون روی من وداریوش ثابت مونده بود. من قدمی عقب تر از داریوش داخل اتاق ایستاده بودم و باابروھای درھم نظاره گر سخنرانی جناب بودم!- ھمھ می دونین کھ ھیچ کدوم از شماھا بھ اندازه خانم رمضانی برای این شرکتزحمت نکشیده! ولی اگر پاش بیفتھ از خجالت ایشون ھم در میام!خیلی ھا نگاه ناباورانھ شون روی من ثابت موند. از عصبانیت دندون ھامو بھ ھم میفشردم. داریوش با صدای بلندتری رو بھ کل جمع گفت:- گمون کنم بعد از سفرم باید در مورد یک سری تغییر رویھ بدم و در نھایتمرخصشون کنم!و در کمال تعجب و بھت بھ سمت من برگشت و گفت:- موردی کھ گفتم شامل شما ھم میشھ خانم رمضانی.و برگھ ی امضا شده رو بھ سمتم گرفت و گفت:- در اتاق رو ھم پشت سرتون ببندید.دست خودم نبود ولی دھنم ناخودآگاه باز مونده بود ... رسما منو اخراج کرد! امازمانش رو مشخص نکرد. از اتاقش ھم کھ منو بیرون کرد! سعی کردم بھ نگاه126کنجکاو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۴ عصر
کارکنان نگاه نکنم و بعد از بستن در اتاق داریوش با قدمھای بلند خودمو بھاتاقم رسوندم و در رو ھم بستم.برگھ رو روی میز انداختم و با حرص زمزمھ کردم:- بد بازی کردی جناب داریوش محمودی ... گمون کنم وقتش رسیده کھ باھات تسویھحساب کنم.بعد از ساعت کاری شرکت، با ھمھ ی اعصاب داغونی کھ داریوش برام ساختھ بود بھسمت گلفروشی رفتم و یھ دستھ گل بزرگ رز قرمز و سفید خریدم و بعد از خریدن یھشیشھ گلاب بھ سمت آرامستان رفتم. قرآن و شمع رو ھم صبح قبل از خروجم ازخونھ، توی کیفم گذاشتھ بودم. ھر چقدر ھم کھ محیط اطراف روی اعصابم باشھ اجازهنمیدم بھ امروزم گند بزنھ.وقتی روبروی سنگ سیاه قرار گرفتم، تازه فھمیدم چقدر دلم تنگشھ. دستھ گل روروی زمین و کنار قبر گذاشتم و روی دو پام نشستم. شیشھ گلاب رو از توی کیفم درآوردم و سنگ قبرش رو شستم:- سلام عمو ...و ریز خندیدم:- محمد جان ... آقا محمد! خوبی؟ غزالھ بی معرفتت اومده دیدنت.دستم رو روی تصویرش کھ روی سنگ حک شده بود، کشیدم:- مناسبت امروزو کھ می دونی! چھارمین سالگرد ازدواجمونھ و دومین سالیھ کھنیستی.نفس عمیقی گرفتم:- دلم گرفتھ محمد ... دارم بھ حرف ھات میرسم! اون ھمھ سختی .. اون ھمھ دعوا وجون کندن ... حالا رسیدم بھ جایی کھ داریوش خیلی راحت عذرمو بخواد و اخراجمکنھ! ای کاش ھیچ وقت باھات نمی اومدم شرکت!پوزخند تلخی زدم:- حرفھای کیانمھرو شنیدی؟ این کھ بابام کلاھبردار بوده! بھ نظرت راستھ یا دروغ؟... اونقدر فکرھای عجیب غریب توی سرم چرخ میخوره کھ بعضی موقع ھا تو کارخدا می مونم! ھدفش از خلقت من چی بوده؟!پوفی کردم ... بھ کفر گفتن افتاده بودم. شمع قد کوتاه و تپلی کھ خریده بودم رو از تویکیفم در آوردم و بالای قبر محمد گذاشتم و در حالی کھ روشنش می کردم با لبخندگفتم:- می دونم اگھ الان اینجا بودی با ھمین شمع منو آتیش میزدی ... خودم می دونم دختربدی بودم و بھ حرفت گوش نکردم! حالا ھم اومدم با پررویی یھ چیزی ازت بخوام.انگار کھ الان روبروم نشستھ باشھ سرمو پایین انداختم و گفتم:- میگن اموات دعاھاشون در حق بقیھ زودتر مستجاب میشھ ... می دونم با آگاھی پاموکج گذاشتم ... اگر قراره پایان قصھ ی ھمکاری من و داریوش بد باشھ ... دعا کن بعد127از ادب شدنم عاقبت بھ خیر بشم. دعا کن خدا بھم یھ فرصتی بده کھ خطامو جبران کنم...صدام لرزید:- دل امیرو شکستم ... در حق تو بد کردم ... اما خدا خودش شاھده کھ ھیچ لذتی ھمنصیب خودم نشد! ھنوز بیست و ھشت سالم کامل نشده کھ این ھمھ مصیبت دیدم. توکھ اومدی توی زندگیم فکر می کردم بھ خوشبختی رسیدم ... ناشکری نمی کنما! درکنارت واقعا خوشبخت بودم، اما فقط کنارت! خیلی ھا ھنوز ھم نمیدونن من یھ بارازدواج کردم، معلوم نیست اگر بفھمن چھ فکری میکنن در موردم!قطره اشکی روی گونھ ام چکید:- دلم می خواست الان بودی تا باھم ناھار بریم بیرون، من از اھداف بلند مدتم بگم و...با بغض خندیدم:- تو ھم بزنی تو ذوقم کھ حالو دریاب و پاتو بھ اندازه گلیمت دراز کن!آھی کشیدم:- بذار از آخرین برنامھ ام ھم برات بگم ... می خوام بھ ھمھ خودمو ثابت کنم. شرکتوبھ زمین بکوبم اما قبل از زخمی شدنش بلندش کنم. می خوام بگم داریوش خان ...ھاگردی و واگردی باید دور سر خودم بگردی! از غزالھ رمضانی قابل اعتماد تر وکار درست تر واسھ خودت پیدا نمی کنی. این جوری ھم یھ سکتھ ناقص بھ کیانمھرمیدم و دل خودمو خنک می کنم و از فکر حالگیری اون درمیامو ھم بعد از نجات از چالھ مالیاتی بھش می فھمونم دیگھ خطرناک نیستم! بھ قولمعروف با یھ تیر دو نشون کھ نھ! چندین نشون می زنم.دستھ گل رو ھمونطور درستھ گذاشتم روی قبر و شروع کردم بھ قرآن خوندن. خوندنقرآن نتیجھ ی نصیحت ھای محمد بود ... مثل نماز خوندنم.یادمھ یھ بار محمد داشت توی اتاق نماز می خوند و من ھم ھی از جلوی جانماز ردمی شدم و کرم می ریختم و وقتی اخم می کرد قھقھھ می زدم. نمازش کھ تموم شد بادلخوری گفت:- این چھ کاریھ دختر! چرا حواسمو پرت می کنی؟!منم با کنایھ گفتم:- آقاھھ! از زیر مالیات شرکت در میری و خلاف قانون عمل می کنی! تازه مخ یھدختر جوونو ھم زدی! نماز خوندنت چیھ دیگھ؟!با صدای بلند خندید و گفت:- مخ زدنو خوب اومدی!و با لحن آرومی ادامھ داد:- خودم می دونم گناه زیاد دارم ... می خوام برای وقتھایی کھ بھ خدا احتیاج دارم یھراھی بذارم کھ روم بشھ ازش چیزی بخوام.128نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم و بعد از گذاشتن قرآن کوچیک داخل کیفم، فاتحھای زیر لب خوندم و بلند شدم. سنگینی نگاھی رو حس کردم با برگردوندن سرم،تقریبا پنجاه قدم دورتر، یھ پسر درشت اندامی کھ شلوار شش جیبھ ارتشی و تیشرتجذب مشکی پوشیده بود بھ درخت تکیھ داده و در حال سیگار کشیدن زوم کرده بودروم. حتی وقتی متوجھ نگاه من شد، نگاھشو نگرفت. جالب اینجا بود کھ اصلا نگاھشھیز نبود!اخم کردم و رو بھ محمد لبخندی زدم و بعد از گفتن خداحافظ بھ سمت خروجی بھ راهافتادم.کار بستن قرار داد کمتر از یک ھفتھ انجام می شد اما داریوش بھ ھمھ گفتھ بود سھھفتھ ای میره و قصد داره یھ آب و ھوایی ھم عوض کنھ.نوزدھم خرداد یعنی فردای ھمون روز رفت و من ھم با توجھ بھ فرصت سھ ھفتھ ایکھ بھم داده بود دستم باز بود تا کارھامو انجام بدم.تا پایان خرداد لیست ھای خرید و فروش ھای مربوط بھ مالیات رو آماده کردم وتحویل حسابدارانی دادم کھ با ھم ھماھنگ بودیم. این بار فقط مریم در جریان بود کھلیست ھام این دفعھ چند رقم اضافی داشتن. از ھدفم و اثباتم بھ داریوش برای مریم گفتھبودم و اون ھم گفتھ بود تا آخرش کمکم میکنھ.احتیاجی نبود با حسابدار آزمایشگاه ھم ھماھنگ کنم، مریم از ھمھ مھم تر بود و بیشتربھ کارم می اومد. ھر چند حسابدارھای شرکت ھای دیگھ ھم تعجب کردن ولی خبچون بھ جاش مبالغ پایین تر رو حذف کرده بودم و ھمین طور با یھ سری دلایلی کھبراشون آوردم و داستان سرایی ھایی راجع بھ گسترش خط تولید و این حرفھا، دیگھاعتراضی نکردن.کارم یھ مقدار پیچیده بود و مجبور بودم با خیلی ھا ھماھنگ کنم ولی بالاخره ھماھنگشد. از ھمھ بدردبخورتر شرکتی بود کھ صدری حسابدارش بود و از ھمھ ھم راحتتر راضی شد چون مثل چشماش بھم اعتماد داشت.قرار ھم نبود از اعتماد حسابدارھا سوءاستفاده کنم. ضرری کھ می خواستم بزنم بیشتردامن شرکت خودمون رو می گرفت و جریمھ ای شامل حال شرکت ھای اونھا نمیشد!چون قرار بود من مبلغ رو کم گزارش کنم نھ اونھا!دھم تیر ماه رسیده بود و قرار بود فردا داریوش از سفر برگرده و من ھم تیمحسابداری رو مجبور کرده بودم کھ پنج روز زودتر از آخرین مھلت ارسال، معاملاترو گزارش کنیم.کیانمھر ھم کھ چون مثل بقیھ فکر می کرد می خوام خودمو ثابت کنم تا از اخراجاحتمالی کھ داریوش تھدیدش رو قبل از سفر کرده بود نجات پیدا کنم، مخالفتی نکرد ومثل فصل قبل پا بھ پای تیم بھم کمک کرد.129خودخواھانھ بود ولی اصلا عذاب وجدان نداشتم. قرار نبود ضرری بھ بچھ ھایحسابداری وارد بشھ. فقط یھ رقمی از جیب سھامدارھا می رفت کھ من قرار بود دراون قسمت با برگردوندن پول و با استفاده از برشم جلوی زیان رو بگیرم. تازهاظھارنامھ مالیاتی سالانھ کھ آخرین مھلتش سی و یکم تیرماه بود رو ھم با معاملاتفصلیم ھماھنگ کردم تا ھمخونی داشتھ باشن و دو سھ روز بعد فرستادم.از فکر بکرم بھ خودم آفرین گفتم. ھم بھ داریوش ضربھ میزدم و ھم نمیزدم! یھ شوکعصبی ھم بھ کیانمھر میزدم و وقتی دلم خنک میشد اجازه میدادم نفس راحت بکشھ.البتھ کتمان نمی کنم کھ وقتی کیانمھر جلوی چشمم بود وسوسھ می شدم تا شرکتو بھورشکستگی برسونم اما بھ محمد قول داده بودم دیگھ پامو کج نذارم و این بار واقعامی خواستم راه درست رو برم.حتی اگر داریوش برمیگشت و موندنم رو مشروط بھ یک نقشھ جدید میکرد دیگھ زیربار نمی رفتم.اما انگار قرار نبود ھمیشھ برنامھ ھا درست پیش برن! ... یک ھفتھ گذشتھ بود وھنوز داریوش برنگشتھ بود. بھ تماس ھامون جواب میداد و بھونھ ھای بنی اسراییلیمی آورد و برگشتنش رو بھ روز بعد موکول میکرد و روز بعد باز ھمین ماجراتکرار میشد! و سھ روز بعدش کھ دیگھ جواب تلفن ھم نمیداد. البتھ لازم بھ ذکرهکیانمھر ھم دو روز بود کھ بھ شرکت نیومده بود.بیستم تیرماه بود، بھ خاطر اینکھ قرار بود آخر ھفتھ بازرس بیاد با بچھ ھای تیم تانزدیک غروب توی شرکت می موندیم و کارھا رو راست و ریس می کردیم. ساعتھفت بود کھ ھمھ از ھم خداحافظی کردیم و بعد از اینکھ بھ آقا رضا اطلاع دادیم تا ھمدر چوبی و ھم حافظ آھنی رو قفل کنھ، از شرکت خارج شدیم. آخھ ھیچ کدوم ازکسانی کھ توی شرکت مونده بودیم کلید نداشتیم.تقریبا وارد خیابون اصلی شده بودم کھ خواستم بھ لیلی زنگ بزنم تا برم دیدنش، قراربود یک ھفتھ دیگھ زایمان کنھ و من با بی معرفتی تمام خودم رو توی کار غرق کردهبودم و اصلا خبرش رو نمی گرفتم. با دیدن جای خالی موبایلم توی کیف نفسم رو باحرص فوت کردم و اولین جای ممکن دور زدم و بھ سمت شرکت برگشتم.یعنی من موندم یھ موبایل نیم وجبی کھ در طول روز یکسره باھاش کار دارم چراحداقل ھفتھ ای یک بار جا می ذارمش!ماشین رو داخل پارکینگ نبردم و جلوی در اصلی شرکت پارک کردم. در آپارتمانباز بود. با قدمھای بلند از پلھ ھا بالا رفتم، روی آخرین پلھ بودم کھ یادم اومد ھیچ کسشرکت نیست و باید از آقا رضا کلید می گرفتم، خواستم برگردم اما با دیدن در کھحفاظ آھنیش باز بود با تعجب ابروھام بالا رفت و بھ سمت در قدم برداشتم.در رو با شک باز کردم. لامپ ھا خاموش بود. با صدای بلند گفتم:-کسی داخلھ؟!130ھیچ صدایی ھم نمی اومد! در رو کامل باز کردم و نور داخل راھرو کمی فضایشرکتو روشن کرد. با غرغر وارد شرکت شدم:-خوبھ بھ آقا رضا گفتیم بیاد درھا رو قفل کنھ ھا!!و بھ سمت اتاقم رفتم. لامپ رو روشن کردم و بھ سمت میزم قدم برداشتم . بین انبوهکاغذھا و زونکن ھا شروع کردم بھ گشتن دنبال موبایل و بعد از پنج دقیقھ بالاخره ازلای سررسیدم پیدا کردمش و دلم می خواست سرمو بھ دیوار بکوبم کھ موبایلو لایسررسید گذاشتم!!ھمین کھ موبایلو داخل کیفم گذاشتم صدای بستھ شدن در شرکت اومد. خواستم با دوخودم رو بھ در برسونم تا بھ آقا رضا بگم کھ توی شرکتم اما با شنیدن صدای پامتوقف شدم. ناخودآگاه قلبم شروع کرد بھ تپیدن و ھزار فکر توی ذھنم چرخ خورد!نکنھ وقتی اومدم داخل کسی توی شرکت بوده!آب دھنمو قورت دادم و در حالی کھ بھ آرومی و مورچھ ای قدم بر می داشتم سعیکردم با صدای صاف و رسا بگم:-کسی اونجاست؟!سایھ ای رو توی تاریکی دیدم کھ بھ سمت اتاق می اومد. ناخودآگاه دستم رو رویقفسھ سینھ ام گذاشتم تا اگر دزد باشھ با تموم قدرت جیغ بزنم.چشمھامو ریز کردم و سعی کردم از بین تاریکی تشخیص بدم. البتھ اون ھیکل درشتبھ شدت آشنا میزد و قبل از اینکھ مغز من شروع بھ پردازش کنھ توی نور قرارگرفت، نفسمو با آرامش فوت کردم:- آقای عابدی شمایین؟!! ترسوندین منو!اما با دیدن چشمھای خشمگینش لبخندم جمع شد. قدم بھ قدم نزدیکم می اومد و مسلمااون وقت شب برای شب نشینی نیومده بود شرکت! خواستم حرفی بزنم کھ با صدایخشکی گفت:- بھت ھشدار داده بودم!تو چھارچوب در ایستاد و دستش بھ سمت کلید برق رفت. با تعجب حرکت دستش رودنبال کردم تا وقتی کھ اتاق توی تاریکی فرو رفت. صدام بالا رفت:- چیکار می کنین؟!!- گفتھ بودم چھارچشمی حواسم بھت ھست ...خواستم بھ سمت کلید قدم بردارم و در ھمون حال گفتم:- چرا چراغو ...با بستھ شدن راه گلوم صدام خفھ شد. سریع کیفم رو ول کردم و دو دستم رو بھ گلومرسوندم و متوجھ دست حلقھ شده ی روی گلوم شدم. بھ سختی حرف زدم:- چی ... ک . ار ... می ... ک ...صداش ھمچنان آروم و ترسناک بود:- حالا منو دور می زنی، آره؟!!131چشمام داشت سیاھی می رفت و حالا کھ کمی بھ تاریکی عادت کرده بودم صورتترسناکش برام مثل عزرائیل می موند کھ داشت جونمو می گرفت.صورتشو بھ صورتم نزدیک کرد:- از مادر زاده نشده بخواد کسی سرم کلاه بذاره و کارشو بی جواب بذارم!برای دریافت ذره ای ھوا تقلا می کردم و کیانمھر بی رحمانھ ازم دریغ می کرد.درست لحظھ ای کھ حس کردم جونم داره از تنم بیرون میره محکم بھ دیوار خوردم وھمزمان راه تنفسم باز شد. بھ قفسھ سینھ ام چنگ زدم و با صدای بلند شروع کردمنفس عمیق کشیدن. شالم از روی سرم سرخورده بود و تنھا چیزی کھ اون لحظھ مھمبود، ھوا بود!توی بھت رفتار و حرفھای کیانمھر بودم! با قدمی کھ بھ سمتم برداشت توی دیوار فرورفتم.- داریوش کجاست؟!گلوم وحشتناک می سوخت و ھنوز نفسھام منظم نشده بود. خواستم جواب بدم اما دیدمواقعا نمی تونم. دو دستش رو روی شونھ ھام گذاشت و بھ دیوار فشارم داد و تویصورتم غرید:- گفتم اون داریوش حرومزاده کجاست؟!!!چقدر قاطی کرده بود کھ بھ پسردایی خودش می گفت حرومزاده! دیگھ من کھ جایخود داشتم! با فشاری کھ بھ شونھ ھام داد نالھ ی بی حالی از گلوم خارج شد و بھسختی گفتم:- نمی دون...ھنوز حرفم تموم نشده بود کھ مشت محکمی روی شونھ ام نشست و دردش حتی تاگردنم ھم رسید و جیغ خفھ ای کشیدم. رھام کرد و عقب رفت. دست دیگھ ام رو بھشونھ ام رسوندم و در حالی کھ صدام از شدت درد دورگھ شده بود گفتم:- این رفتار شما برای چیھ؟! من از دستتون شکایت ...با ضربھ ی محکمی کھ توی دھنم فرود اومد حرفم نصفھ موند و روی زمین پرتشدم. شوری خون رو توی دھنم حس کردم. روی سرم خم شد:- شکایت می کنی؟ ... خوبھ ... شکایت کن .بلند شد و قدمی ازم فاصلھ گرفت و دوباره روی سرم خم شد و این بار دم اسبیموھامو توی دستش پیچید و کشید و باعث شد سرم بھ دنبال دستش کشیده بشھ.صورتھامون جلوی ھم دیگھ قرار گرفتن. شمرده شمرده و با لحنی تھدید آمیز تکرارکرد:- برای بار آخر می پرسم ... داریوش کجاست؟!!درد تو کل جونم پیچیده بود، صدام لرزید:- رفتن دبی برای اخذ قرار داد. بھ خدا بیشتر از این ...صداشو بلند کرد:132- اسم خدا رو بھ اون دھن کثیفت نیار ... معلوم نیست باز چھ نقشھ ای دارین!و سرم رو بھ ضرب ول کرد.پوزخند صدا داری زد و با لحن مرموزی گفت:- ولی این دفعھ من نمی ذارم ... دستتونو میذارم توی پوست گردو!و شروع کرد بھ شماره گرفتن و چند ثانیھ بعد صدای آرومش توی اتاق پیچید:- تا یک دقیقھ دیگھ.در سکوت بھ من زل زد. با دھنی کھ سِر شده بود گفتم:- آقای عابدی اشتباه می کنین ... من ھم از آقای محمودی ھمونقدر می دونم کھ شمامی دونید.من حرف می زدم و اون در سکوت بھ موبایلش نگاه می کرد. یھو در شرکت باز شدو چند نفر بھ سمت اتاق اومدن. با باز شدن در ھیچ نوری از بیرون بھ داخل نیومد!یعنی لامپ ھای راھرو خاموش بودن یا ... برق ھا قطع بود.تا بھ خودم بیام و فکرھای دیگھ ای توی سرم چرخ بخورن، دستی جلوی دھنمو گرفتو با اولین نفس چشمام سیاھی رفت ...با احساس خیسی روی صورتم تکون سختی خوردم و درد وحشتناکی بین شونھ وگردنم احساس کردم؛ طوری کھ نالھ ی ضعیفی از گلوم خارج شد. صداھای اطرافمواضح نبود:- نمی تونیم منتظر ناز و نوز خانوم باشیم! ھمین الانش ھم معلوم نیست دستمون بھاون بی شرف برسھ!سیلی سبکی دو طرف صورتم نشست کھ بھ منظور ھوشیار کردنم بود؛ بھ سختی کمیلای پلکم رو باز کردم. با ھمون دید کم ھم می تونستم حضور سھ تا غول تشن روروبروم تشخیص بدم. صدای محکم کیانمھر بھ گوشم خورد:- فعلا بیرون باشید.صدای بستھ شدن در رو شنیدم. دقیقا نمی تونستم تشخیص بدم کجام درد می کنھ. یابھتره بگم نمی تونستم بفھمم کجام سالم مونده و درد نمی کنھ! انگار یھ پاکت سیمان بھصورتم آویزون کرده بودن کھ اینقدر سنگین شده بود.- بسھ دیگھ! خودتو بھ موش مردگی نزن.چشمھامو بیشتر باز کردم و نگاھی بھ خودم انداختم. با ھمون مانتو و شلوار بودم وحالا شال ھم بھ صورت شل روی سرم انداختھ شده بود. گلوم حسابی خشک شده بودو طعم تلخی رو توی دھنم حس می کردم، بھ سختی تونستم با صدای دورگھ و کلفتبپرسم:- کُ ...جام؟روی دو پا روبروم نشستھ بود. توی چھره اش ھیچ نشونی از مھربونی و یا ذره ایانعطاف نبود!- فعلا مھمون منی تا شریک دزدت پول ھا رو برگردونھ.133ابرو درھم کشیدم:- شریکم؟! ... کدوم پولا؟!!بیشتر بھ جلو خم شد و محکم چونھ ام رو بین انگشت ھاش گرفت:- خودتو بھ مظلومیت نزن! قرار نیست بھت رحم کنم!دستم رو بالا آوردم تا دستش رو پس بزنم اما با دردی کھ توی کتفم و سرشونھ امپیچید جیغم ھوا رفت. اخمش عمیق تر شد و چونھ ام رو ول کرد، خودش رو عقبکشید:- بھت گفتھ بودم روی اموالم حساسم ... ازت خواستھ بودم منو در جریان ...با بغضی کھ بھ خاطر درد دستم بود نالیدم:- در جریان چی؟! چرا واضح حرف نمی زنید؟!پوزخند عصبی زد:- ھنوز ھم زیر بار نمیری نھ؟! نمیشھ با زبون باھات حرف زد، حتما باید با حرکتدست و پا حالیت کنم!از ترس خودم رو بھ دیوار پشت سرم فشردم، این مرد انگار ذره ای رحم و مروتنداشت! این طور کھ نشون میداد حاضر بود بھ خاطر ثروتش جون منو بگیره. بلند شدو سرپا ایستاد:- داریوش رفتھ ... فرار کرده!حرف لیلی و کارخونھ ی سودآورد یادم افتاد، می تونست یھ دست آویز محسوب بشھ!لبم رو بھ دندون گرفتم:- چرا باید این کارو کنھ؟! چرا باید یھ کارخونھ ی سودآورو ول کنھ و بخاطر ...دھنمو بستم. داشتم سوتی میدادم. کیانمھر تیزتر از این حرفا بود، سوتی منو روی ھواگرفت و بھ سمتم بُراق شد:- بھ خاطر چی؟!خودمو زدم بھ کوچھ علی چپ!- چی؟!دو دستش رو روی شونھ ھام گذاشت و بھ سمت دیوار ھُلم داد. دوباره جیغم ھوا رفت،صداشو بالا برد:- گفتی کارخونھ رو ول نمی کنھ بھ خاطر چی؟! چھ دلیلی ھست کھ نمیگی؟!ھنوز معلوم نبود چھ خبره و واقعا نمی خواستم حرفی بزنم، اما کیانمھر کوتاه بیا نبودو مطمئن شده بود من از چیزی خبر دارم. وقتی سکوت منو دید، دندوناشو بھ ھمفشرد:- نمیگی نھ؟!با چشمھایی کھ از شدت درد تار شده بود نگاھش کردم و با صدای خفھ و لرزونیگفتم:- من نمی فھمم دارین در مورد چی حرف میزنین؟! کی گفتھ کھ داریوش فرار کرده؟!134بھ ضرب ولم کرد، پشت سرم بھ دیوار خورد و تازه فھمیدم چقدر سرم درد می کنھ.دستی کھ درد نمی کرد رو بھ سمت دھنم بردم تا صدای ھق ھقم بلند نشھ. روبرومایستاد و با صدای بلندی گفت:- کی گفتھ؟! ... تازه میگی کی گفتھ؟!!! حساب بانکی شرکت خالی شده و تو خبرنداشتھ باشی؟! فکر کردی من خرم! منو ھالو فرض کردی!؟؟برای یھ لحظھ دردم یادم رفت و با چشمھای گرد شده گفتم:- چی؟!کیانمھر ھنوز داشت حرف میزد و من ذھنم درگیر حرفھای کیانمھر بود ... حساببانکی شرکت خالی شده بود؟!!!!صدامو بلند کردم:- کِی حساب خالی شده؟!با اخم وحشتناکی نگاھم کرد:- منو فیلم نکن، بد بلایی بھ سرت میارما!لبامو بھ ھم فشار دادم تا بغضمو کنترل کنم:- آقای عابدی بھ چی قسم بخورم کھ باور کنید من از حرفایی کھ می زنید سر درنمیارم!!دندون ھاشو طوری بھ ھم فشرد کھ یھ لحظھ حس کردم الانھ کھ فکش خرد بشھ! بعداز چند ثانیھ در حالی کھ سعی می کرد صداش بالا نره بھ در اتاق خیره شد و خطاببھ من گفت:- بھ نفع ھمھ اس کھ اگر چیزی می دونی بگی! کلی خانواده دارن نون این دم ودستگاھو میخورن! ده روز بیشتر بھ پایان ماه نمونده و حقوق کلی آدم بھ گردنشرکتھ! ھمکاری کن تا اون داریوش بی شرف پیدا بشھ ...بعد بھ سمتم چرخید و زیر لب گفت:- نباید بھت اعتماد می کردم.اشکم روی گونھ ام سر خورد:- چطور ممکنھ حساب شرکت خالی شده باشھ و من بی خبر باشم!بھ سمتم خیز برداشت و یقھ ی مانتوم رو بھ ھمراه قسمتی از شالم کھ آویزون بود تویمشت گرفت و منو بھ سمت خودش کشید و توی صورتم توپید:- چون خودت ھم باھاش ھم دستی ... از اولش کھ فھمیدم دختر ھدایت رمضانی تویاین شرکتھ نباید پولمو وارد می کردم ... ولی کور خوندی اگر فکر کردی می تونیمنو زمین بزنی. بھ نفعتھ کھ خودت ھر چی می دونی بگی وگرنھ من اصلا مھربوننیستم.و بھ ضرب ولم کرد و از اتاق بیرون رفت. با کوبیده شدن در تکونی خوردم و بغضمبا صدا شکست. درد کل بدنم یھ طرف و دردی کھ بابت تحقیر کیانمھر کشیده بودم135طرف دیگھ. فکرم متمرکز نمی شد. درستھ کھ کیانمھر واضح نمی گفت چھ اتفاقیافتاده اما یھ چیزو خوب فھمیده بودم ... داریوش بھ اعتمادم خیانت کرد!احتیاج داشتم ھر جور شده با داریوش تماس برقرار کنم. شاید کیانمھر اشتباه می کردو ھیچ اتفاق مھمی نیفتاده بود. اصلا شاید ھمھ اینھا یھ نقشھ از طرف کیانمھر بود تا ازمن اعتراف بگیره و بفھمھ کھ راز من و داریوش چیھ! ھمون چیزی کھ از لحظھورودش بھ شرکت روش حساس شده بود!با دست سالمم شونھ ام رو ماساژ دادم. کوفتھ شده بود و ھر بار ھم کھ بھش فشار واردمی شد دردش شدیدتر می شد. با چشمھای اشکی نگاھم رو دور تا دور اتاق چرخوندم.جز فرش و پرده ی پشت پنجره و لامپ سفید وسط اتاق ھیچ وسیلھ ی دیگھ ای اونجانبود. بھ سختی از روی زمین بلند شدم و خودم رو بھ پنجره رسوندم و پرده رو کنارزدم. تا جایی کھ چشم کار می کرد درخت بود و بعدش دیوارھای بلند با حفاظ ھاینیزه ای!دوباره گلوم سفت و سخت شد و اشکھام راه خودشونو پیدا کردن. زیر لب زمزمھکردم:- چھ اتفاقی قراره بیفتھ؟!تا تاریکی ھوا یھ گوشھ نشستم و بھ اتفاقاتی کھ ممکن بود افتاده باشھ و یا در آینده رخمی داد فکرکردم و البتھ بھ ھیچ نتیجھ ای نرسیدم جز اینکھ بیشتر گریھ کنم!ھوا تاریک شده بود کھ در اتاق باز شد و یھ پسر جوون با یھ سینی مستطیلی شکلوارد اتاق شد. در نگاه اول برام آشنا بود ولی حافظھ ام اون لحظھ یاری نکرد. سینیرو جلوی پام گذاشت. یھ بشقاب عدس پلو با یھ لیوان آّب.وقتی سرش رو بلند کرد با صدایی کھ دورگھ شده بود گفتم:- می تونم ... برم سرویس بھداشتی؟چند ثانیھ نگاھم کرد و بعد گفت:- ھمراھم بیا.با کمک دیوار بلند شدم، قدمی عقب رفت؛ متوجھ شدم کھ میخواد من جلوتر برم. بھفاصلھ یک قدم از ھمدیگھ راه افتادیم، با خروجم از اتاق برای لحظھ ای نگاھم رودور تا دورم چرخوندم، خونھ بھ صورت دوبلکس بود و اتاقی کھ من توش بودم طبقھی بالا قرار داشت. با تذکری کھ بھم داد راه افتادم. با یک در فاصلھ از اتاقم گفتبایستم و راھرو رو نشون داد. تھ راھرو فقط یھ در سفید بود کھ مشخص بود سرویسبھداشتی ھمونجاست.بعد از اینکھ بیرون اومدم، پسره رو دیدم کھ اول راھرو ایستاده و سیگار دود می کنھ.ژستش طوری بود کھ در جا یادم اومد این پسر رو توی آرامستان دیدمش، یک ماه قبلکھ برای سالگرد ازدواجم دیدن محمد رفتھ بودم.احتیاجی نبود بھ خودم فشار بیارم! کیانمھر گفتھ بود کھ حواسم بھت ھست؛ پس عجیبنبود کھ یکی رو اجیر کنھ و دنبالم بفرستھ.136وقتی دوباره بھ اتاق برگشتم فکری بھ ذھنم رسید! انگار لازم بود حتما برم دستشوییتا فکرم آزاد بشھ!اصلا کسی نمی تونست ثابت کنھ وامی در کار بوده! من تنھا تخلفم توی اون زمینھبود و توی گندکاریھای داریوش و بالا کشیدن سرمایھ سھامدارھا و پول ھای شرکتھیچ نقشی نداشتم. قفط کافی بود سفت و سخت مقاومت می کردم تا کیانمھر باور کنھمن نقشی توی فرار داریوش ندارم.از گشنگی داشتم ضعف می کردم. بی خیال غرورم شروع کردم بھ خوردن غذا؛ باتوجھ بھ اخلاق سگی کیانمھر حس می کردم باید خودمو تقویت کنم تا بتونم زندهبمونم!بعد از نیم ساعتی دوباره ھمون پسر وارد اتاق شد، این بار یک دست رختخواب باخودش آورد و وقتی خم شد تا سینی غذا رو برداره گفتم:- آقای عابدی ...قامتش رو راست کرد و با بی حوصلگی حرفمو قطع کرد:- نیست.و از اتاق خارج شد. صدای چرخش کلید رو کھ توی قفل شنیدم دلم گرفت. یھچیزھایی از بیخ و بن اشتباھن! وقتی تھ تھشو میگیری می بینی از اول مقصر نبودیاما توی امتداد پیدا کردنش مھمترین نقش رو داشتی ... مثل بدبخت شدن خودم!اگر با داریوش ھمکاری نمی کردم الان توی این وضعیت نبودم؛ اگر محمد منو بھشرکت نمی آورد داریوش رو نمی دیدم! اگر پدرم خودکشی نمی کرد بھ زندگی محمدراه پیدا نمی کردم ...اگر مادرم سر زندگیش بود بعد از مرگ پدرم تنھا و بی کس نمی شدم! اگر کیانمھرپشت پدرمو خالی نمی کرد ... دلم برای ثانیھ ای لرزید و زیر لب زمزمھ کردم:- اگر برای یک درصد ادعای کیانمھر ثابت بشھ و پدر من کلاھبرادری کرده باشھچی؟!ترسان نگاھمو بھ سقف دوختم:- خدایا ...زبون بھ دھن گرفتم و چشمھامو بستم؛ سرم رو کھ بھ دیوار تکیھ دادم اشکھام دوبارهروی گونھ ام سر خوردن. نمی دونم چقدر تو ھمون حالت بودم کھ سرم سنگین شد وبدون اینکھ لامپ اتاق رو خاموش کنم ھمونجا کنار دیوار سر خوردم و بدون استفادهاز رختخواب خوابیدم........ با صدای باز شدن قفل سریع چشمام باز شد. از شدت استرس بھ حدی سبکخوابیده بودم کھ ده بار تا صبح بیدار شده بودم. البتھ یھ حسنی ھم این بیدار-خوابی ھاداشتن، اون ھم اینکھ حالا بالش زیر سرم بود!با ورود کیانمھر بھ اتاق توی جام درست نشستم. دست بھ سینھ نگاھم کرد و حق بھجانب گفت:137- خب؟!نفسمو فوت کردم و سعی کردم خونسرد باشم:- می خوام برگردم خونھ!یھ ابروش بھ ھمراه پوزخندی بالا رفت:- و چرا باید چنین اجازه ای بدم؟!توی جام سرپا ایستادم و با اخم گفتم:- یھ دلیل بیارین کھ من مجبور باشم اینجا بمونم؟! من ھیچ خطایی نکردم کھ شما بھخودتون این اجازه رو بدین کھ منو اذیت کنید و مثل یک زندانی باھام رفتار کنید!سرش رو بھ نشونھ ی تایید تکون داد و البتھ بھتره بگم بھ منظور مسخره کردن من!کمی جلو اومد و گفت:- اگر قانونی اقدام می کردم نھ من بھ نتیجھ می رسیدم و نھ تو!دست بھ سینھ شدم و گفتم:- من قرار نیست از این بلبشو نتیجھ ای بگیرم! اینطور کھ بوش میاد باید بند وبساطمو جمع کنم و از اون شرکت برم!!خنده ی عصبی کرد و گفت:- جمع کنی کھ سر فرصت بری پیشش نھ؟!صدام ناخودآگاه بالا رفت:- برام ذره ای اھمیت نداره چی توی فکر خرابتون میگذره!با قدم بلندی سینھ بھ سینھ ام ایستاد. مجبور شدم کمی سرم رو بالا بگیرم، از شدتخشم نفس عمیقی گرفت و با صدای آروم و لحن محکمی گفت:- منو تحریک نکن کھ بزنم ناقصت کنم!!!سعی کردم خودمو نبازم، صدام می لرزید اما با پررویی عقب نشینی نکردم:- کافیھ برای یھ لحظھ پام برسھ بیرون! من مثل شما بھ نتیجھ و نفعم فکر نمی کنم!و با صدای نسبتا بلندی گفتم:- من قانونی ازتون شکایت می کنم.از حالت عصبیش خارج شد و قھقھھ بلندی زد و در ھمون حالت گفت:- منو ... منو تھدید می کنی؟!!!بعد از چند ثانیھ کھ خنده اش متوقف شد. با لبخند ترسناکی گفت:- باشھ قانونی شکایت کن ... البتھ اگر پات بھ بیرون از اینجا رسید!!و با پوزخندی ادامھ داد:- اگر اونقدر خیالت از خودت راحتھ کھ پات گیر نیست ... شکایت کن!بھ خودم اعتراف کردم از این ھمھ اعتماد بھ نفسی کھ توی جملھ اش بود دلم لرزید امااخمم رو حفظ کردم و گفتم:138- فکر نمی کنم بودن من اینجا بھ درد شما بخوره؟! من از داریوش و جریان حساب ھاکھ ازشون حرف می زنید اطلاعی ندارم ... شاید اگر برم شرکت، بتونم تھ و تویماجرا رو در بیارم!صدام از شدت بغض لرزید:- طوری برخورد نکنید کھ انگار از من بیشتر برای اون شرکت و کارخونھ و آدمھاشدلسوزی می کنید ... اگر شما چند ماھھ کھ پولتون رو وارد مجموعھ کردین من پنجسالھ کھ ھم و غمم، دغدغھ ھای کوھستانھ!سرش رو بھ نشونھ ی تایید تکون داد و گفت:- و بھ ھمین خاطر توقع دارم ھر چی می دونی بھم بگی!صدام بالا رفت:- بابا بھ چھ زبونی بگم نمی دونم چی می خواین! من یھ مسوول مالی ام و خلافمھمون دور زدن مالیات ...دستش رو بھ نشونھ ی سکوت جلوی صورتم گرفت و بعد از بیرون فرستادن نفسشگفت:- فکر کنم باید طور دیگھ ای برای شما وخامت اوضاع رو شرح بدم.و دستش بھ سمت دستگیره در رفت و در اتاق رو باز کرد. با تعجب بھ در نگاه کردمو لحظاتی بعد با دیدن کسی کھ توی چارچوب در اتاق قرار گرفت، برای ثانیھ ای قلبمنزد و سرم گیج رفت و زیر لب زمزمھ کردم:- پولاد؟!!پولاد سری بھ نشونھ ی سلام برای من تکون داد و رو بھ کیان گفت:- ببخشید آقا دیر کردم.آقا؟!! با بھت بھ پولاد و کیانمھر نگاه می کردم. کیانمھر با پوزخندی کھ گوشھ ی لبشنشستھ بود رو بھ پولاد گفت:- ھر چی فھمیدی بگو.پولاد یک پاش رو کمی بالا آورد و کیفش رو بھ اون تکیھ داد و دستھ ای کاغذ بیرونآورد و شروع کرد با استناد بھ کاغذھا توضیح دادن:- با توجھ بھ خروجی محصولات کارخونھ و اونچھ کھ بھ عنوان گزارش تحویلسھامداران میشده، متوجھ شدم کھ از میزان فروش، جدا از اون مبلغی کھ برای مالیاتکسر میشد، مبلغی ھم بدون اطلاع بقیھ کسر میشده و بھ عنوان اسناد محرمانھ ...بقیھ حرفھاشو نشنیدم. چشمھامو بستم ... مریم!!!با صدای کیانمھر چشمھامو باز کردم:- متاسفانھ خیلی دیر فھمیدم! سھ چھار روزه ... خب خانوم رمضانی ... دیگھ چیداری بگی؟! من می تونم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۵ عصر
ثابت کنم کھ بدون اطلاع بقیھ از مبلغ سود کم می کردی.حتی پای خانم جوادی ھم میاد وسط کھ بھ عنوان مسوول مالی کارخونھ باھاتھمکاری میکرده!139اما مریم ھمکاری نمی کرد! مریم فقط یک بار فھمید و من مجبور شدم سربستھ جریانوام رو براش تعریف کنم. کیانمھر ادامھ داد:- تو از تخصص نداشتن سھامداران سواستفاده کردی! چھ کسی بھ اندازه تو میتونستھ در جریان تمامی امور مالی باشھ؟! از خرید مواد خام و حقوق کارکنان گرفتھتا ریزترین خریدھا کھ بھ عھده تنخواه گردان بوده! چھ کسی بھ اندازه تو این تواناییرو داشتھ کھ طوری حساب ھا رو جابجا کنھ کھ مو لای درزش نره؟!ھر لحظھ کھ کیانمھر صداش بالاتر می رفت تپش قلب من ھم نامنظم تر می شد.- چھ کسی بھ اندازه تو اونقدر روی حساب ھا و تیم ھا اشراف داشتھ کھ ھزینھ ھا روبیشتر از اونچھ کھ ھست گزارش کنھ تا میزان سود رو کم کنھ؟!بھ دیوار تکیھ دادم و نگاھم روی پولاد خیره موند. با ناراحتی سرش رو انداختپایین؛ صدای کیانمھر شبیھ بھ فریاد شده بود:- چی شد؟!! حالا برو شکایت کن ... کاری می کنم حالاحالاھا تو ھلفدونی بمونی ووقتی اومدی بیرون احدی آدم حسابت نکنھ ... ھھ! منو تھدید می کنی؟!- خانم رمضانی؟!نگاھم بھ پولاد ثابت موند. با صدای آرومی گفت:- معذرت میخوام.و بھ سرعت از اتاق خارج شد. قطره اشکی روی گونھ ام سر خورد و زیر لب زمزمھکردم:- خائن!تنھا دست آویزی کھ برای نجات از این مخمصھ داشتم نیست و نابود شد! صدایکیانمھر ناخن می کشید روی اعصابم!- بھ کی میگی خائن! خائن بودن بیشتر بھ خودت نمی خوره؟!با پوزخندی نگاه از من گرفت:- اصلا خائن بودن توی خونتونھ! خودت ... پدرت!!قطره اشکی روی گونھ ام سر خورد ... بغضم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:- مدرکی دارین کھ حساب شرکت خالی شده؟!نگاھش رو بھم دوخت و گفت:- از خانم جوادی دیروز صبح کھ ھنوز بھوش نیومده بودی، خواستم پرینت گردشحساب ھا رو دربیاره.با دستم پیشونیمو ماساژ دادم و گفتم:- پریشب کھ ... منو آوردین اینجا! رو چھ حسابی اینقدر مطمئن بودین کھ داریوشرفتھ!دست بھ سینھ شد:140- پسرداییمھ! سھ چھار روزی میشھ کھ ھمھ جوره پیگیری کردم و خانواده اش روتحت فشار گذاشتم. پریشب بھ محض اینکھ مطمئن شدم اومدم شرکت.نفسمو بیرون فرستادم و زیر لب با خودم زمزمھ کردم:- چرا باید این کارو کنھ!آروم نشستم روی زمین و گفتم:- چطوری حساب شرکتو خالی کرده!؟ چرا من خبردار نشدم؟! مگھ یھ قرون دوقرون بوده؟!!!صداش رو کھ از نزدیکی خودم شنیدم تکون سختی خوردم:- واسھ من فیلم نیا! بھتره خودت مثل بچھ ی آدم ھر چھ زودتر ھر چی میدونی بگی،وگرنھ تا پیدا شدن اون کثافت نمیذارم یک قدم از من دور بشی!ھرچھ التماس بود ریختم توی نگاھم و گفتم:- بھ ھر چی می پرستین قسم، من نمیدونم کجاست! ھنوز ھم نمیتونم باور کنم اینکارو کرده باشھ! چرا باید اعتبارش رو ببره زیر سوال؟! چرا باید این ھمھ آدمو ازنون خوردن بندازه!نگاه کیانمھر اما ھیچ ترحمی نداشت! انگار کھ اصلا حرفھای منو نشنیده باشھ، شمردهشمرده گفت:- چرا از سود مربوط بھ سھامدارھا کم می کردی؟! اون پول کجا می رفت؟!لبھامو بھ ھم فشار دادم و با تاخیر جواب دادم:- برای گسترش خط تولید جدا می کردیم. ھمھ چیز آماده بود تا سھام کارخونھ جدید بھسھامداران کھ شماھا باشید واگذار بشھ.چشماشو درشت کرد و گفت:- از پول خودمون می دزدیدین کھ سوپرایزمون کنید!!یھو صداش بلند شد:- منو خر فرض کردی؟!!!ھنوز بلندی صداشو ھضم نکرده بودم کھ یقھ ام رو توی یک مشتش جمع کرد و منوبالا کشید و توی صورتم توپید:- تا اون پدر دزدتو در نیاوردم توضیح ...جیغ کشیدم:- بھ پدرم توھین نکن.و اون ھم نعره کشید:- دزدی مگھ شاخ و دم داره!!!! تو ھم مثل پدر نامردت بھ اعتمادم ضربھ زدی! ولینمیذارم مثل دفعھ قبل دزد مالم قِسِر در بره! این بار خودم حلق آویزت می کنم تا لذتاین صحنھ رو از دست ندم.صحنھ ی بدن آویزون پدر من لذت داشت؟!!! بی اراده زدم زیر گریھ و با ھق ھقگفتم:141- کثافت بابامھ!!! داری در مورد مردن یھ آدم حرف میزنی!!یقھ ام رو بھ ضرب ول کرد، از پشت افتادم روی زمین. ھق ھقم ادامھ داشت ...نمیخواستم جلوش ضعیف بھ نظر بیام! اما نمی تونستم جلوی گریھ ام رو بگیرم.حالا اون ھم کنار پنجره اتاق ایستاده بود و بھ حالت عصبی نفس می کشید. برایکنترل کردن بغضم چند بار با قدرت نفس عمیق کشیدم و با لبھ ی شالم اشکم رو پاککردم. چند دقیقھ ی بعد سکوت داخل اتاق رو شکست:- یک ساعت ھم یک ساعتھ! اگر واقعا دستت با داریوش تو یھ کاسھ نیست ھر چیمیدونی بگو ... شاید بھ دردمون بخوره.نفس عمیقی گرفتم و گفتم:- من ھیچی نمیدونم.چشماشو بست و نفسش رو فوت کرد و بعد بھ سمتم چرخید و ھمین کھ خواست چیزیبگھ، ضربھ ای بھ در اتاق خورد و بعد ھمون پسری کھ واسم غذا آورده بود درو بازکرد و سرشو داخل آورد. رو بھ کیانمھر گفت:- یھ اسم جدید زنگ زد بھ گوشیش.با دیدن موبایلم توی دست پسره ابروھام توی ھم رفت. کیانمھر نزدیکش شد و گوشیرو گرفت و بعد درو بست. بعد از چند ثانیھ کھ با گوشیم ور رفت با پوزخندی گفت:- چھ عجب جز لیلی و سگ پاچھ خوارت کس دیگھ ای ھم بھ گوشیت زنگ زد!سگ پاچھ خوارم؟! سوالمو بھ زبون آوردم:- سگ پاچھ خوارم؟!!گوشی رو بھ سمتم گرفت و گفت:- امیرعلی تابان.گوشی رو بھ سمتم گرفت و گفت:- امیرعلی تابان.بی توجھ بھ دھن نیمھ باز من گفت:- عرفان صدری بھت زنگ زده! چی کارت داره؟قلبم شروع کرد بھ تپیدن ... کیانمھر بھ امیرعلی گفت سگ پاچھ خوار! مگھ امیرعلیرو می شناسھ؟! با دستھای لرزونم گوشی رو گرفتم ولی بھ زبونم نیومد کھ ازامیرعلی بپرسم. دیگھ چھ چیزھایی از من میدونست!؟- بھش زنگ بزن ببین چی کارت داره!نگاھم رو بھ صورت کیانمھر دوختم و با صدای آروم و لحن گیجی گفتم:- چرا زنگ بزنم؟!کمی خم شد و گفت:- زنگ بزن و بذار روی پخش.با تعجب نگاھش می کردم! چرا باید بھ صدری زنگ میزدم و میذاشتم روی پخش؟!کیانمھر کھ متوجھ شد من مطلبو نمی گیرم دستش رو جلو آورد و گوشی رو از توی142دستھام بیرون کشید و بعد از ثانیھ ای کھ صدای بوق آزاد توی اتاق پیچید، موبایلوجلوی دھنم گرفت و گفت:- بھ نفعتھ کھ عادی حرف بزنی.صدای عصبی صدری توی اتاق پیچید:- میشھ بپرسم کجایی؟!.... -- الو؟آّب دھنمو قورت دادم و با تاخیر نگاه از کیانمھر گرفتم و جواب دادم:- سلام، خوبین؟!صداش بلندتر شد:- خوب؟! می فھمی چی کار کردی؟! گند زدی دختر ... گند!ابروھای کیانمھر مشکوکانھ توی ھم رفت. خودم ھم نمیدونستم کدوم کارم باعثعصبانیت صدری شده! سعی کردم روی قیل و قال صدری تمرکز کنم و فکرم رو ازامیرعلی و کیانمھر آزاد کنم؛ نگاھمو از کیانمھر گرفتم و در جواب صدری، حق بھجانب گفتم:- چی کار کردم کھ خودم خبر ندارم؟!!!با ھمون لحن عصبی و صدای بلند گفت:- تازه می پرسی چی کار کردی؟! گند زدی بھ معاملاتمون رفت! امروز از رابطمتوی اداره مالیات آمار گرفتم. واسھ چی چیزایی کھ تو لیست بھ من دادی رو گزارشنکردی! می خواستی شرکت خودتو متضرر کنی؟!! با خودت فکر نکردی اگر گندشدر بیاد پای ھمھ ی ماھایی کھ باھات ھمکاری می کردیم گیره؟! با خودت فکر نکردیاگر شرکت شما بره زیر سوال، ما طرف قرارداد اصلیمون رو از دست میدیم؟صدری ھمچنان داشت حرف میزد ولی من نگاھم قفل نگاه بھ خون نشستھ ی کیانمھربود. درست یادم نیست چی در جواب صدری بلغور کردم چون موبایلم در کسری ازثانیھ توی صورت خودم پرتاب شد و جیغم بلند شد. دردی کھ توی استخون گونھ امپیچیده بود غیرقابل انکار بود.ھنوز درد گونھ ام عادی نشده بود کھ ریشھ موھای سرم شروع بھ سوختن کرد ولحظھ ای بعد سرم بھ دنبال دست کیانمھر کشیده شد و بعد فریاد کیانمھر کھ گفت:- کھ از چیزی خبر نداری آره؟!!!!صورتم با تمام قدرت بھ زمین کوبیده شد و داغی شدیدی توی ناحیھ بینی و پیشونیمپخش شد. ضعف کل بدنم رو گرفت و در حالی کھ نمی تونستم روی ضربھ ھای بعدیکیانمھر تمرکز کنم از حال رفتم.*** شھریور ١٣٩١143با این کھ در اتاق رو از داخل قفل کرده بودم ولی ھر دو دستم رو ھمچنان بھ در فشارمی دادم، تا از استرسم کم کنھ. صدای فریاد ھای محمد باعث می شد بدنم بلرزه. ھیچوقت این طور عصبانی ندیده بودمش. ھمیشھ نھایتا بھم چشم غره می رفت. یا اونموقع کھ ماجرای وام داریوش رو فھمید یکم از عصبانیت عادیش فراتر رفت. اماامروز یھ چیز عجیب و غریبی بود.مشت محکمی بھ در کوبید:- چی شد؟!! چرا پشت در قایم شدی؟ جرات داری باز کن درو!بعد از کلی مکافات و منت داریوش کشیدن و پارتی بازی و سفارش! بالاخره تونستمبرای امروز یھ وقت ملاقات کوچیک با وکیل کیانمھر عابدی بگیرم. درست جلویمجتمع زندان کھ از ماشینم پیاده شدم متوجھ شدم سانتافھ محمد ھم کمی عقب تر توقفکرد. از ھمون فاصلھ و دیدن چشم ھای بھ خون نشستھ ی محمد وحشتم گرفت و وقتیدیدم داره با غضب از ماشین پیاده میشھ، بھ خاطر ترس از آبرو ریزی دوباره سوارماشینم شدم و بھ سرعت بھ سمت خونھ روندم و تموم راه ھم متوجھ شدم داره تعقیبممی کنھ.من موندم از کجا فھمید من دارم میرم ملاقات وکیل کیانمھر عابدی؟! با مشت محکمتری کھ بھ در کوبید بھ زبون اومدم:- من حق داشتم ببینمش.داد زد:- درو باز کن یھ حقی بھت نشون بدم کیف کنی.نھ انگار واقعا خیلی عصبی بود! صدامو کمی پایین تر آوردم:- محمد جان اتفاقی نیفتاده کھ! نمی دونستم اینقدر عصبی میشی! وگرنھ نمی رفتم.لگد بھ در زد:- عصبی نمیشم؟!! مگھ قول ندادی سرت تو کار خودت باشھ؟ بعد میری با اونداریوش بی پدر ھماھنگ می کنی کھ بری سراغ وکیل عابدی...دوباره ضربھ ای بھ در زد:- میگم باز کن.صدام لرزید:- بابا مگھ چیکار کردم؟! فقط می خواستم باھاش حرف بزنم. نزدیک بھ چھار سالھبابام مرده، من چقدر دیگھ صبر کنم تا کیانمھر عابدی رو ببینم؟بغضم رو با آب دھنم فرو دادم و بھ در تکیھ زدم:- باور کن ھیچ کاری نمی خواستم بکنم. یھ نفر باید منو قانع کنھ کھ چرا عابدی پشتپدرمو خالی کرد.تکیھ بھ در سر خوردم و روی زمین نشستم:- تو کھ کلا انگار یادت رفتھ کھ من ھم پدری داشتم و بھ چھ وضعی افتاده بود! ھر بارھم کھ حرفشو می زنم یا حرفو عوض می کنی یا بھم می توپی.144برای یک لحظھ دلم گرفت. محمد حق نداشت کھ منو محدود کنھ بھ قانون ھای خودش!وقتی خودش برای من کافی نبود! وقتی حتی نمی تونست من رو توی تختش بھ آرامشبرسونھ! وقتی حتی نمی خواست کھ من مادر بشم! محمد حقی نداشت! یعنی بھ عنوانھمسر حق محدود کردنم رو نداشت.چشم ھامو بستم و لبم رو گاز گرفتم و زیر لب زمزمھ کردم:- خدایا ببخشید.محمد رو دوست داشتم چون مطمئن بودم عاشقمھ. چون در کنارش وجود عشقی رواز سمت اون تجربھ کرده بودم کھ بعید می دونم حتی امیرعلی می تونست اینطورخالصانھ دوستم داشتھ باشھ و از زمان ازدواج تا حالا ذره ای از ابراز محبت ھاش کمنشھ!منتھی من تغییر کرده بودم. ھر روز و ھر ساعت زندگی چھره ھای مختلفش رونشونم میداد و من ھر بار بیشتر سرخورده می شدم اما نمی تونستم از محمد دستبکشم. محمد ھمھ چی تموم بود اگر سنش کمتر بود ...قطره ھای بعدی اشکم پشت سر ھم می ریختن و چقدر حرف داشتم کھ بھ محمد بزنمولی محبت ھاش زبونم رو می بست. حتی حالا کھ با حضور بی موقعش قرارم باوکیل عابدی رو خراب کرده بود. قراری کھ کلی آدم سرش دیده بودم تا جور بشھ!با پشت دست اشکمو پاک کردم و تصمیم گرفتم باز ھم بھ احترام محمدی کھ ھمھ کارمی کرد تا راضی نگھم داره البتھ بھ جز چنین مواردی! باز ھم سکوت کنم.بھ در ضربھ ای زدم و گفتم:- محمد می خوام درو باز کنم ولی قول بده گازم نگیری.و خودم آروم خندیدم. صدایی از بیرون نیومد. لبامو بھ ھم فشردم و بعد با لحنشیطونی گفتم:- ساکتی؟! کمین کردی درو باز کنم تا خفتم کنی؟!و باز خندیدم. اما جوابی نیومد! ضربھ ی محکم تری بھ در زدم:- آھای آقای بداخلاق. درو باز می کنم ولی تو رو جون غزالھ مھربون باش. اوکی؟وقتی دیدم صدایی نمیاد از پشت در بلند شدم و با دلھره کلید رو توی قفل چرخوندم ودر رو باز کردم. محمد دو قدمیِ در، روی زمین نشستھ بود و سرش رو پایین انداختھبود. با نگرانی قدمی سمتش برداشتم و جلوش نشستم و در ھمون حال گفتم:- چرا اینجا نشستی؟اما با دیدن صورت خیس از عرقش و دستی کھ روی سینھ اش چنگ شده بود نفسمرفت. سیلی بھ صورت خودم زدم:- خاک تو سرم! چی شدی محمد؟!دھنش نیمھ باز مونده بود و چشم ھاش خمار. بھ سختی سرش رو بالا آورد و قبل ازاینکھ بتونھ چشم تو چشمم بشھ از پشت سر خم شد و روی زمین دراز کشید. صدام بالارفت:145- محمد؟!چشمھاشو بست و شروع کرد بھ نفس ھای عمیق کشیدن کھ البتھ انگار موفق نبود.صورتش از درد توی ھم رفت. با ھول بالای سرش نشستم:- محمد چیکار کنم؟!کمی چشمھاشو باز کرد و در حالی کھ سعی می کرد ھمچنان نفس بکشھ نگاھم کرد.بغض کردم:- اشاره کن بگو چیکار کنم؟دوباره چشمھاشو بست و بازدمش رو از راه دھنش بیرون فرستاد. اینجوری نمی شد.سریع بلند شدم و بھ سمت تلفن خونھ رفتم و شماره ی لیلی رو گرفتم. اونقدر ھولکرده بودم کھ دوسھ بار ھم شماره رو اشتباه گرفتم و مجبور شدم از اول شماره گیریکنم. طوری کھ وقتی صدای لیلی توی گوشی پیچید کم مونده بود بزنم زیر گریھ! بدونسلام و احوال پرسی گفتم:- لیلی فکر کنم محمد قلبش گرفتھ باشھ! چیکار باید بکنم؟لیلی ھم کھ انگار ھنگ کرده بود صداش بالا رفت:- وای... چی شده؟!صدام لرزید:- لیلی بگو چھ غلطی کنم محمد نمی تونھ نفس بکشھ!لیلی کھ انگار با صدای بلند من بھ خودش اومده بود تند گفت:- قرص زیرزبونی نداره؟!تا جایی کھ یادم بود محمد مشکل قلبی نداشت!!- نھ! چی ھست؟!لیلی کھ از من ھم شوکھ تر شده بود گفت:- زنگ بزن اورژانس ... نھ الان خودم زنگ می زنم و از این ور ھم راه می افتم.و سریع تماس رو قطع کرد. بھ سمت محمد دویدم. کاش می تونستم ببرمش بیرون، امازورم نمی رسید! لبھاش کبود شده بود ولی ھمچنان در تلاش بود کھ نفس عمیق بکشھ.بھ گریھ افتادم:- محمد غلط کردم! دیگھ نمیرم دنبال این کارا!روی صورتش خم شدم و پیشونیشو بوسیدم:- محمد جان! ببخشید.و دستمو روی دھنم گذاشتم و ھق ھقم رو خفھ کردم. چشمھاش رو بھ سختی باز کرد وتوی چشم ھام زل زد. قطره اشکی از گوشھ ی چشمش سر خورد. دستھامو تویموھاش فرو بردم و با صدای آروم شروع کردم بھ حرف زدن:- عزیزم آروم باش. لیلی زنگ زده اورژانس، الان می رسن.146بی رمق بھ چشم ھام زل زده بود. بھ خر خر افتاده بود. اما بھ سختی لبھاشو بھ ھمفشرد و سعی کرد چیزی بگھ. صورتم رو نزدیک بردم و گفتم:- جونم ... بھ خودت فشار نیار محمد!نفسشو بی حال بیرون فرستاد و لب زد:- حلالم ... کن.اخم کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:- چرند نگو.باز بھ ھق ھق افتادم.- غلط کردم ... تو فقط حالت خوب شھ! اصلا ھر چی تو بگی.لبخند بی حالی زد و در حالی کھ نگاھش قفل نگاھم بود دوباره لب ھاش شروع کردنبھ تکون خوردن. این بار نھ بھ سختی ... فقط اونقدر صداش ضعیف بود کھ مجبورشدم گوشم رو جلوی دھنش نگھ دارم ...- ... اشھد ان محمد ....ناخواستھ جیغ زدم:- چی کار می کنی ؟!با وحشت بھ سمت در سالن دویدم و درو باز کردم و پابرھنھ بھ سمت در حیاط رفتم وبازش کردم و شروع کردم بھ جیغ زدن:- کمک ... یکی کمکم کنھ ... محمد داره می میره!چند نفر از ھمسایھ ھا با شنیدن صدای جیغم بھ سمت خونھ اومدن. معطل نموندم ودوباره با حالت دو بھ داخل خونھ برگشتم. محمدم داشت جون می داد ... بالای سرشرسیدم ... نگاھش بی رمق بھ روبرو دوختھ شده بود ... دیگھ درد نمی کشید انگار!برای نفس کشیدن تقلا نمی کرد ...روی زانوھام بھ ضرب افتادم ... دستمو روی لب ھای کبودش کشیدم ... ھنوز نگاھشبھ نقطھ ای بود کھ من نشستھ بودم!چھ آویزون از سقف ... چھ دراز کشیده روی زمین ... فرقی نمی کنھ! وقتی نتونیجلوی رفتن عزیزت رو بگیری فرقی نمی کنھ کھ بالای سرش باشی یا چند ساعت بعداز مرگش رسیده باشی! اون کھ بخواد بره ... میره ...صدای جیغم توی سالن پیچید:- خدااااا ....سر محمدمو توی بغل گرفتم:- غلط کردم خدا ... محمدم غلط کردم ... کیانمھر بره بھ جھنم ... مھم نیست دیگھمحمد ... چشماتو وا کن ...*** تیرماه ١٣٩٣147قطره اشکی از گوشھ ی چشمم سر خورد، نھ بھ خاطر درد ... بھ خاطر یادآوری قولیکھ بھ محمد دادم و بھش عمل نکردم. دستم رو بالا آوردم و بھ نشونھ برداشتن کمپرسیخ تکون دادم. پسری کھ برام غذا می آورد و حالا فھمیده بودم اسمش حمیده دستشرو برداشت.بینیم بی نھایت سنگین شده بود و قطع بھ یقین شکستھ بود. جرات نمی کردم بھسرویس بھداشتی برم تا قیافمو ببینم. حمید نفسش رو کلافھ فوت کرد و آروم زمزمھکرد:- چرا باھاش ھمکاری نمی کنی تا این بلاھارو سرت نیاره؟!چشمامو بستم و قطره ھای بعدی اشکم سر خورد. محمد ھیچ وقت دست روم بلندنکرده بود ... امیرعلی فقط یک بار بھم سیلی زد، اونم ھمون روزی کھ توی دانشگاهباھاش تموم کردم، ولی کیانمھر طلسم ناز کشیدنم رو شکستھ بود. حاضرم قسم بخورمکھ مشکل روانی داشت!حمید کھ انگار از جواب من ناامید شده بود دوباره کمپرس یخ رو روی بینیم گذاشت.سرما صورتم رو سِر کرده بود ولی درد ھمچنان حس می شد. پھلوھام درد می کردنو مطمئن بودم کیانمھر بھ این راحتی ھا کوتاه نمیاد.صدای در کھ با شدت بستھ شد، از پایین اومد. حمید یخ رو اشاره کرد و گفت:- بگیرش من برم پایین.و از اتاق خارج شد و در رو ھم قفل کرد. صدای کیانمھر رو تشخیص دادم کھ درحین صحبت کردن نزدیک میشد و لحظاتی بعد دوباره قفل در باز شد و وارد اتاق شد.اونقدر حالم بد بود کھ حتی نگاھش ھم نکردم. بعد از بستن در اومد روبروم و لبھ یپنجره نشست. در حالی کھ ھنوز کمپرس یخ رو روی بینیم نگھ داشتھ بودم، بی رمقنگاھش کردم. زن بدبختش حق داشتھ ولش کنھ بره. مرتیکھ روانی!کیفش رو کنار پاش گذاشت و در حالی کھ کتش رو در می آورد شروع کرد بھ حرفزدن:- دارایی بودم ... نزدیک بھ نیم میلیارد برامون مالیات و جریمھ این فصل رو بریدن.بدون ھیچ عکس العملی گفتم:- می دونم ... البتھ اصلش بیشتر از این میشھ.ابرو تو ھم کشید و گفت:- از جریمھ چطور؟ از اونم خبر داری؟! جریمھ امسالو نمیگما! جریمھ ای کھ برایسالھای قبل بریدن. فھمیدن کھ دورشون می زدین.یخ رو از روی صورتم برداشتم. نگاھش روی بینیم ثابت موند. لابد داشت بھشاھکارش نگاه می کرد! حمید می گفت بدجور کبود شده. نفسمو بیرون فرستادم وگفتم:- می دونستم جریمھ می شیم! اگر یک درصد احتمال می دادم داریوش فرار کنھ اینکارو نمی کردم ... فقط می خواستم جای پامو محکم کنم.148نگاه از بینیم گرفت و توی چشمام زوم کرد:- یعنی اینقدر بھ داریوش اعتماد داشتی؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و گفتم:- بحث اعتماد نبود! یعنی داشتم اما ... اما فکر می کردم نھایتا ھمون وام و اصل پولوبالا بکشھ نھ سرمایھ سھامدار ھا رو!سرش رو متفکرانھ تکون داد و بھ حالت مسخره کردن گفت:- و این رو ھم می دونی کھ حرفای تو واسھ ما نون و آب نمیشھ؟سکوت کردم. باز داشت عصبی می شد و من اعتراف می کردم واقعا از عصبانیتشمی ترسیدم. از لبھ ی پنجره بلند شد و در حالی کھ دکمھ ی سر آستین پیراھن طوسیشرو باز می کرد گفت:- ھمین جوریش ھم خوردیم بھ پیسی! ... کافیھ خبر بھ بیرون درز کنھ تا بدترین اتفاقھا واسھ کارخونھ بیفتھ! فقط یک قدم تا ورشکستگی مونده!با دلھره نگاھش کردم:- راھی مونده کھ از ورشکستگی نجات پیدا کنیم؟پوزخند عمیقی زد:دیگھ جناب عالی جایی تو شرکت نداری! ... یھ فکرھایی تو سرم ؟« کنیم » - نجات پیداھست کھ باید طی ھمین یکی دو روز عملی بشھ تا موقتا جلوی ورشکستگی روبگیریم ... تازمانی کھ دستم بھ داریوش یا حداقل بھ مبلغی از پول ھا برسھ، اما ...روبروی من خم شد. مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم. ادامھ داد:- اما با شاھکاری کھ جنابعالی برای مالیات بھ بار آوردین یکم برنامھ ھام بھ ھمریخت.بھ سمت کیفش برگشت و دستھ ای کاغذ از داخل کیفش در آورد. سفتھ ھا رو تشخیصدادم. دوباره بھ سمتم برگشت و این بار روبروم، نشست. سفتھ ھا رو روی پام گذاشتو گفت:- بھ میزان مبلغ جریمھ ھا امضا کن.و با لبخند حرص در آری گفت:- مالیات امسال ھم خودت پرداخت می کنی. بالاخره تو ھم دلسوز این کارخونھ بودی!اینطور نیست؟ یھ جایی باید بھ دردش بخوری.نگاھی بھ سفتھ ھا انداختم و دوباره بھ کیانمھر زل زدم. یھ ابروش رو بالا داد و بالحن نھ چندان دوستانھ ای گفت:- امضاشون کن.آب دھنم رو قورت دادم و با صدای آرومی گفتم:- چقدر مگھ جریمھ بریدن؟روان نویسی از جیب پیراھنش در آورد و گفت:- نزدیک بھ ده برابر مبلغ مالیات.149دھنم نیمھ باز موند. خب عجیب نیست، می دونستم اینقدر میشھ اما ... سفتھ ھا رو ازروی پام برداشتم و جلوی خودش گذاشتم و با صدای لرزون و لحنی کھ سعی میکردم محکم باشھ ولی موفق نبودم، گفتم:- من امضا نمی کنم.با ناخنش گوشھ ابروشو خاروند و گفت:- من فقط برای بار اول زبونی درخواستمو میگم ... واقعا حیفم میاد بھ صورتت آسیبیبزنم.و بھ بینیم اشاره کرد. با این حرفش درد توی بدنم پیچید ... مخصوصا صورتم. دلم میخواست بزنم زیر گریھ. خودم رو بھ دیوار پشت سرم فشار دادم و گفتم:- امضا ھم کنم ... ندارم این حد کھ بپردازم!دوباره سفتھ ھا رو روی پام گذاشت و گفت:- اون دیگھ مشکل خودتھ ... امضاش کن.اگر امضا می کردم اول بدبختی ھام بود ... می رسیدم بھ وضعیت بابا!دیگھ از بلاھایی کھ بھ سرم آورده بود بدتر نمی شد کھ! با این تفکرم کمی انرژیگرفتم. اخمی کردم و دوباره کاغذھا رو جلوش گذاشتم و گفتم:- امضا نمی کنم ... چون من ھیچ مسوولیتی در قبال بدھی ھای شرکت ندارم!از پرروییم ابروھاش بالا رفت و از لای دندوناش گفت:- یادت رفتھ توی کلاھبرداری داریوش بیشترین نقشو داری؟بغضم رو قورت دادم و گفتم:- بالاتر از سیاھی رنگی نیست ... ازم شکایت کن و منو بنداز زندون. غیر از اینھ؟!سفتھ ھا رو کنار بالش گذاشت و در حالی کھ سینھ اش داشت از خشم بالا و پایین میرفت گفت:- حتما تا الان فھمیدی وقتی عصبی می شم ... تا چھ حد می تونم بھت آسیب برسونم!بعد از این جملھ یھو بھ سمتم برگشت و با یک دستش فکمو توی دستش گرفت وصورتم رو نزدیک صورتش نگھ داشت. از شدت درد نالھ ای از بین لبھام خارج شد.توی صورتم توپید:- بھ نفعتھ کھ با اعصابم بازی نکنی ... وگرنھ چیزی ازت باقی نمی مونھ.بھ سفتھ ھا و روان نویسی کھ روشون گذاشتھ بود اشاره کرد و گفت:- وقتی برمی گردم ھمشون امضا شده باشھ.و بلند شد و بھ سمت کیف و کتش رفت. با شجاعتی کھ نمی دونم از کجا پیدا کردم! خمشدم و سفتھ ھا رو با ھم گرفتم و تو یھ حرکت ھمھ رو پاره کردم. بھ سمتم چرخید و بھکاغذھای توی دستم نگاھی کرد و بعد با نگاھی کھ می رفت تا بھ خون بشینھ بھصورتم زل زد. از روی زمین بلند شدم و کاغذھا رو پاش دادم و گفتم:- ھر غلطی می خوای بکن ... من حتی یک قرونشو گردن نمی گیرم چھ برسھ بھ چندمیلیارد!150بھ سمتم اومد و یقھ ی مانتومو توی مشت گرفت و منو بالا کشید، طوری کھ رویانگشت ھای شصت پام ایستادم. از لای دندون ھای کلید شده ش غرید:- چھ گھی خوردی الان؟!گستاخانھ توی چشم ھاش خیره شدم:- نمی تونی مجبورم کنی!چشمھاشو برای ثانیھ ای بست ... انگار کھ بخواد بھ اعصابش مسلط بشھ! از فرصتاستفاده کردم:- اون کسی کھ مالتو دزدیده من نیستم! پسرداییتھ.دیگھ جمع بستن اسمش رو کنار گذاشتم! وقتی از جانب اون احترامی نیست، چرا مناحترام بذارم؟! ادامھ دادم:- من دل خالی کن تو نشدم! از ھر کس دلت پر سر خودش خالی کن.پوزخندی عصبی زد:- تو ھم با اون عوضی از یھ آخور می خوردی! چرا حرصمو سر تو خالی نکنم؟!یقھ ی مانتوم کھ دور گردنم محکم شده بود اذیتم می کرد، دستامو بالا آوردم و رویدستھاش گذاشتم و در ھمون حال گفتم:- از زدن من چی عایدت میشھ؟نگاھی نمایشی بھ سر تا پام انداخت و گفت:- آروم میشم ... کتک خورت مَلسھ.دندونامو از حرص بھ ھم فشردم ... نگفتم این روانیھ؟!!! کاملا بی ربط یاد پیشنھادیافتادم کھ سالگرد آقای محمودی، داریوش از جانب کیانمھر گفتھ بود! خداروشکر بھپیشنھادش اوکی ندادم! با یادآوری مکالمھ اون و داریوش توی شرکت، طی یکتصمیم بچگانھ تصمیم گرفتم من ھم بچزونمش. پوزخند صدا داری زدم و گفتم:- باید ھمون موقع کھ بی دلیل توی آبدارخونھ گلدون رو پرت کردی توی دیوار حدسمی زدم کھ آدم نرمالی نیستی!چشمھاشو ریز کرد:- منظورت چیھ؟!با لحن تیزی گفتم:- کھ اگر این طور نبود ... زنت ولت نمی کرد و تو حسرت بچھ ات نمی موندی!شل شدن دستھاش از روی یقھ ام رو حس کردم ولی ھمچنان بھ ھمون حالت نگھمداشتھ بود. برای یک لحظھ پشیمون شدم. این کھ توی ناراحتی مشکل طرف رو تویسرش بکوبی آخرین کاریھ کھ توی دنیا بھ انجام دادنش فکر می کنم. اما کیانمھر فرقداشت! مگھ ھزار دفعھ مرگ پدرم رو بھ روم نیاورد و تحقیرم نکرد؟ پس یر بھ یرشدیم!151دیدین توی فیلم ھای ترسناک یھو سفیدی چشم ھا قرمز میشن؟ من دقیقا این صحنھ روبھ چشم دیدم! مویرگ ھای سرخ رنگی کھ توی چشم ھاش پر شدن و باعث شد تھ دلمخالی بشھ و ھمھ ی شجاعتم دود بشھ و بره ھوا!توی دلم اشھدمو خوندم. اما در کمال تعجب منو ول کرد و بھ سمت در رفت و از اتاقخارج شد. حتی درو نبست. صدای بلندش توی خونھ پیچید:- حمید؟ کجایی حمید؟- بلھ آقا؟- برو خونھ ات. دیگھ اینجا کاری نداری!دوباره بھ داخل برگشت و کیف و کتش رو برداشت و از اتاق خارج شد و درو بستولی قفل نکرد. صدای حمید رو می شنیدم:- کاری ندارم! می خواین بمونم؟انگار اون ھم متوجھ غیرعادی بودن اوضاع شده بود. با دستم ضربھ آرومی بھ دھنمزدم و زمزمھ کردم:- بمیری غزالھ! الان وقت تیکھ انداختن بود؟!بھ سمت پنجره ی اتاق رفتم. خورشید ھنوز تو آسمون بود و ھوا بی نھایت گرم.ناسلامتی تیرماه بود. بھ لطف کیانمھر و اومدنم بھ اینجا، این دو سھ روز روزه کھھیچ! نمازم ھم نخونده بودم، خیر سرمون نیمھ ی ماه رمضون بودیم. نگاھمو بھآسمون دوختم:- خدایا کاھلی این چند روزو بذار بھ حساب وضعیتم! خودت ھوامو داشتھ باش.یکی دو ساعتی تو ھمون حالت بی خبری توی اتاق موندم. ھمچنان از رویارویی باکیانمھر وحشت داشتم، مخصوصا کھ رفتن حمید رو دیدم. یک ساعت دیگھ ھم تحملکردم اما وقتی دیدم دیگھ نمی تونم دستشوییمو نگھ دارم با ترس و لرز و سلام وصلوات از اتاق خارج شدم. توی خونھ سکوت محض بود و بوی سیگار ھم شدیداحس می شد.پاورچین بھ سمت دستشویی رفتم. موقع بیرون اومدن، توی آینھ بھ صورتم نگاه کردم.بھ لطف کمپرس یخ ورم نکرده بود ولی خط قرمزی کھ روی بینیم افتاده بود داد میزدشکستھ. از ترس درد دوباره با دھن نفس می کشیدم تا بھ بینیم فشار نیاد. دست ھاموشستم و از دستشویی خارج شدم. خواستم برگردم بھ اتاقم اما اول راھرو ایستادم. شایدالان بھترین موقعیت بود کھ از دست این دیو سھ سر خلاص بشم!راھمو بھ سمت راه پلھ ادامھ دادم. سرم مثل جغد سیصد و شصت درجھ! می چرخید.ھمھ جا رو نگاه می کردم تا اگر از ھر طرف کیانمھرو دیدم شروع کنم بھ فرار. وقتیبھ پایین پلھ ھا رسیدم درست جایی کھ از بالا بھش دید نداشتم ... روی یک راحتی سھنفره ... با پیراھنی کھ ھمھ دکمھ ھاش باز بودن ... بین حجمی از دود سیگار ... با یھبطری توی دستھاش نشستھ بود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۶ عصر
نگاھی بھ من انداخت و بعد بی تفاوت یھ قلوپ دیگھ از بطریش نوشید. نفس حبس شدهام رو رھا کردم و نگاھم رو دوختم بھ در بزرگی کھ بی شک در خروجی بود ودوباره نگاھمو بھ کیانمھر دوختم.دیگھ اونقدر خنگ نبودم کھ نفھمم بھ شدت مستھ! در عرض ھمین دو سھ ساعت!یعنی بھ خاطر حرف من؟ بدون شک رفتن زنش خیلی براش گرون تموم شده بود کھاین طور داره خودشو نابود می کنھ تا حرف منو فراموش کنھ!قدمی بھ سمت در برداشتم و دوباره بھ کیانمھر نگاه کردم. ھیچ عکس العملی نشوننداد. فقط نگاھش یک دور بین در و من گردش کرد و دوباره روی من ثابت موند ویک پک عمیق بھ سیگارش زد.کمی شجاع شدم و قدم بعدی رو برداشتم و با دیدن ھمون عکس العمل تکراری قدمبعدیمو سریع تر برداشتم. وقتی دیدم خم شد تا بطریشو روی عسلی کنار مبل بذاره باسرعت بیشتری بھ سمت در رفتم و دستگیره رو چرخوندم ... قفل بود.با وحشت بھ پشت سرم نگاه کردم. داشت از روی مبل بلند می شد. بی اراده زدمزیرگریھ و شروع کردم بھ بالا و پایین کردن دستگیره در. سیگارشو توی زیرسیگاری روی میز خاموش کرد و قدم ھای تقریبا نامنظمش بھ سمت من شروع بھحرکت کردن.قلبم بھ طرز وحشتناکی خودشو بھ در و دیوار سینھ ام می کوبید. نمی تونستم کنار درقفل شده بمونم تا بھم برسھ. با یک تصمیم آنی شروع کردم بھ دویدن، اونھم بھ سمتراه پلھ. موندن توی یک اتاق با در قفل بھتر از مواجھ شدن با کیانمھریھ کھ قصدجونمو کرده.با دیدن مسیرش کھ بھ سمت من کج شد و قدم ھایی کھ سرعت گرفتن ناخودآگاه جیغبلندی کشیدم و قدمی مونده بھ راه پلھ دستش دور کمرم پیچید و بلندترین جیغی کھ میتونستم رو کشیدم و شروع کردم بھ تقلا کردن.دستش رو روی دھنم محکم نگھ داشت و با یک پاش کھ دور پاھام پیچید جلوی تقلاکردنمو گرفت؛ لبھاشو چسبوند بھ گوشم و زمزمھ کرد:- من و تو یھ خرده حسابی با ھم داریم ... بذار یھ معاملھ شیرین داشتھ باشیم.انگار توی گلوش کوره روشن بود کھ نفسش اینطور گوشمو سوزوند! با این جملھ اشترسم بیشتر شد و اشکھام روون شدن. پاھامو آزاد کرد و دستش رو از روی دھنمبرداشت اما ھمون طور کھ ھنوز کمرمو محکم نگھ داشتھ بود بھ سمت راحتی حرکتکرد. وقت گستاخی نبود! بھ التماس افتادم:- ببخشید ... عصبی بودم یھ چیزی گفتم. می تونم جلوی جریمھ رو بگیرم ... قول میدمھمکاری کنم.اما انگار حرفام رو نمی شنید . بھ ضرب منو روی راحتی انداخت. درد توی کمرمپیچید اما ساکت ننشستم:- باھم حرف می زنیم. یھ لحظھ صبر کن!153یک پاشو لبھ ی مبل گذاشت و در حالی کھ سعی می کرد خودش رو ثابت نگھ دارهیک دستش رو بھ سرم نزدیک کرد و شالم رو از روی سرم کشید.بھ گریھ افتاده بودم و ھمچنان التماس می کردم، اما انگار تاثیری نداشت ... لگدپرونی ھام و مشت زدن ھام اونقدر بی تاثیر بودن کھ کیانمھر بی توجھ خم بشھ و با یھحرکت مسیر دکمھ ای مانتوم رو باز کنھ ... وقتی صدای پاره شدن جا دکمھ ھا روشنیدم وحشتم ده برابر شد.زیر لب ھر ذکری کھ بلد بودمو بھ زبون آوردم و انگار ... انگار وقتش بود کھ ادببشم!!! ...نھ صدای جیغ ھای گوش خراشم تاثیری روش داشتن ... نھ گریھ ھام ... نھ التماس ھام... نھ حتی وقتی نالھ ھای بی حال و بی رمقم از گلوم خارج می شدن.وقتی دست ازم کشید ھمھ جای بدنم درد می کرد ... پھلوھام ... پاھام ... کمرم ... جایبوسھ ھا و گازھایی کھ گرفتھ بود!حاضرم قسم بخورم دردی کھ تحمل کردم از اولین بارم با محمد ھزار برابر بیشتربود. وقتی از روم کنار رفت توی خودم مچالھ شدم ... بی حال کنار مبل افتاد. صداییشبیھ خِر خر از سینھ ام خارج میشد و چھ چیزی جز مردن می تونست آرومم کنھ؟!یشتر از دردی کھ توی بدنم پیچیده بود جملھ ای بود کھ مدام در گوشم تکرار کرده بودلبھامو بھ ھم فشردم و اشکھام از ... « من از گل کمتر بھ مھروزم نگفتھ بودم » ...گوشھ ی چشمم راه گرفتن. یعنی اگر یکی در مورد من حرفی می زد ... کسی بود کھطرفو بشونھ سر جاش؟!صورتم رو توی کوسن روی مبل فرو بردم. دیگھ ھیچ چیز برای از دست دادن نداشتم... مھم نیست کھ دختر نبودم! مھم اون عزت نفسی بود کھ کیانمھر ھمھ جوره بھ لجنکشیده بودش! اونقدر احساس بی ارزشی می کردم کھ با اون وضع افتضاح روی مبلافتاده بودم و ھیچ تلاشی برای پوشوندن خودم نمی کردم!بی اراده صدای ھق ھقم بلند شد. دیگھ ھیچ چیزی مھم نبود . حتی دیگھ نمی خواستماز دستش فرار کنم. فقط دلم می خواست بمیرم. اونقدر گریھ کردم تا از حال رفتم.وقتی چشمھامو باز کردم یھ ملحفھ ی نازک روی تنم انداختھ شده بود. چشمھام بھسختی باز می شد. بھ دردھای قبلی صورتم سوزش لبھام ھم اضافھ شده بود. زیر لبزمزمھ کردم:- وحشی!ملحفھ رو روی سینھ ام با دستم نگھ داشتم و بھ سختی روی مبل نشستم. کمرم تیرکشید و دوباره چشمھ ی اشکم جوشید. حالا کھ بھوش اومده بودم باز ھم دلم میخواست از اینجا برم. حتی اگر قرار بود بمیرم دلم نمی خواست توی این خونھ بمیرم.با دیدنش کھ از جایی - بھ نظر آشپزخونھ بود- بیرون اومد و بھم نزدیک شد، خودموبھ پشتی راحتی فشردم. می تونستم سفتھ ھای کذایی رو توی دستش تشخیص بدم. سفتھھا رو روی میز گذاشت و روان نویسش رو بھ سمتم گرفت:154- امضاش کن.با بغض بھ صورتش نگاه کردم. بھم نگاه نمی کرد و اخم کرده بود. با دستھای لرزونروان نویسو از دستش گرفتم و ھر جا لازم بود امضا کردم. بعد از اینکھ امضا زدنسفتھ ھا تموم شد. شروع کرد بھ جمع کردن لباس ھام از روی زمین و ھمھ رو نزدیکمنگھ داشت و گفت:- بگیر بپوش.با دیدن لباس زیرم کھ از دستش آویزون بود با حرص لباس ھا رو از دستش کشیدم.باز ھم نگاھم نکرد و بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. با بدنی پر از درد و بھ سختیشروع بھ پوشیدن لباس ھام کردم.صدای زنگ آیفون توی خونھ پیچید. کیانمھر در حالی کھ کیف من توی دستش بود ازاتاق خارج شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ ی در باز کن رو زد. از ھمون فاصلھ بھصورتم نگاه کرد و گفت:- می تونی بری.و کیفم رو ھمونجا کنار در گذاشت و بعد قفل در بزرگ رو باز کرد. داشت دوباره برمی گشت بھ سمت اتاقش. یک لحظھ مکث کرد و بدون اینکھ نگاھم کنھ گفت:- حالا می فھمم چرا اینقدر بھ داریوش وفادار بودی!نگاھی بھم انداخت و گفت:خانوم. !« دختر » - شرفتو ارزون فروختیوارد اتاق شد و در رو بست. دچار سوتفاھم شده بود ... فھمیده بود کھ اولین بارم نبودو فکر می کرد کھ پای داریوش وسط بوده. ذره ای طرز تفکرش برام مھم نبود کھبخوام براش توضیح بدم. خواستم از روی مبل بلند بشم اما ھمھ ی جونم درد می کرد.باز زدم زیر گریھ. ھمون موقع در خونھ باز شد و امیرعلی سراسیمھ وارد خونھ شد وبعد از چرخوندن سرش با دیدن من چشمھاش گرد شد.مھم نبود کھ اون لحظھ امیرعلی چطور اینجا رو پیدا کرده و در جریان قرار گرفتھ.مھم این بود کھ حکم فرشتھ ی نجات رو داشت. با دیدنش گریھ ام شدت گرفت:- امیر!!!بھ سمتم دوید و صداش لرزی:- جون امیر!و قبل از ھر عکس العملی جلوی مبل زانو زد و منو سخت در آغوش گرفت و شروعکرد بھ قربون صدقھ رفتنم:- کی این بلا رو بھ سرت آورده غزالم؟!حتی با اون وضعیت ھم چھره ی لیلی جلوی نظرم بود. دستامو روی سینھ اش گذاشتمو کمی از خودم فاصلھ دادمش و با ھق ھق گفتم:- فقط ... منو ... ببر.155متوجھ بی میلی من نسبت بھ آغوشش شد اما ظاھرش رو حفظ کرد و در حالی کھ بلندمی شد گفت:- باشھ عزیز. بلند شو بریم.و زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم. نالھ ام رو توی گلوم خفھ کردم.آروم گفت:- خودش کدوم گوریھ؟!اتاق رو اشاره کردم و زیر لب گفتم:- فقط منو از اینجا ببر.سرش رو تکون داد و کمک کرد تا نزدیکی در برم. ھمون موقع در اتاق باز شد وکیانمھر خارج شد. با ترس بھ پیراھن امیرعلی چنگ انداختم. امیرعلی با حرص گفت:- قصد جونشو کرده بودی آشغال؟!کیانمھر با بی حوصلگی گفت:- وقت واسھ خوش خدمتی زیاده! فعلا از اینجا ببرش تا توی خونھ ی من نمرده!امیرعلی دندوناشو بھ ھم فشرد و گفت:- من ھنوز با تو کار دارم!و صدای کیانمھر کلافھ بود:- با بچھ ھا کاری ندارم!امیرعلی باز ھم دندوناشو بھ ھم فشرد و خواست جوابی بده کھ با بغض زیر گوششگفتم:- بریم.نگاھی بھ من انداخت و نفسش رو از راه بینیش بیرون فرستاد و کمکم کرد تا از درخارج بشیم؛ قبل از خروج بھ کیفم اشاره کردم و اون ھم برداشت. وقتی روی صندلیقسمت شاگرد جا گرفتم، خم شد تا کمربندم رو ببنده کھ مانع شدم، نیازی بود بگم سینھھام بھ طرز دردناکی لھ شدن!؟انگار فھمید حال جسمیم اصلا مساعد نیست کھ مخالفتی نکرد و پشت فرمون جاگرفت. وقتی از اون باغ نفرین شده خارج شدیم نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم وباز زدم زیر گریھ و تا رسیدن بھ خونھ فقط صدای ھق ھق من توی ماشین شنیده میشد.ماشین رو جلوی در خونھ ام نگھ داشت، کلیدو بھ دستش دادم و سریع پیاده شد و درحیاط رو باز کرد و ماشین رو داخل برد. تا وقتی کھ از ماشین پیاده بشھ و در حیاطرو ببنده من ھم کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.156چند قدم برداشتم و یھو ایستادم. انگار حالا کھ بھ آزادی رسیده بودم می تونستم فکرکنم! بھ سمتش چرخیدم. در رو بستھ بود و داشت بھ سمتم می اومد. با دیدن نگاهبرآشفتھ من ایستاد. چشمامو ریز کردم:- تو و کیانمھر ھمو می شناختین نھ؟!نگاھش رنگ ترس گرفت. ذھنم شروع بھ پردازش کرد و ھمزمان حرفھایی کھ بھذھنم می رسید رو گفتم:- وقتی گوشیم دستش بود و تو زنگ زده بودی شناختھ بودت! بھت گفت سگ پاچھخوار .... آدرس خونھ ی اونو از کجا داشتی؟ .... انگار منتظرت بود کھ با شنیدنصدای زنگ ...بعد ترسان بھش زل زدم:- چند وقتھ ھمو می شناسین؟!!قدمی بھ سمتم برداشت:- غزالھ جان بذار توضیح بدم.دستمو بالا آوردم و با صدای بلندی گفتم:- وایستا! از ھمون جا بگو.دستھاشو بھ نشونھ ی تسلیم بالا آورد و ایستاد:- باشھ ...لبھاشو بھ ھم فشرد:- من کارمند پدر کیانمھر بودم ... شعبھ ی اصفھان! ... قبل از اینکھ انتقالی بگیرم.ذھنم رفت بھ ھفت- ھشت سال قبل ... زمانی کھ امیرعلی تازه وارد دانشگاه شده بود...- پدر کیانمھر بھم وعده ی پست مھم تر رو داد و در عوضش ازم کاری خواست ...خواست یھ نفرو زیر نظر داشتھ باشم، دختر حسابدار شرکت پسرش رو ... توی اینشھر!... امیرعلی از ھمون روز اول بھ من توجھ ویژه داشت، یھ پسر خوش چھره و خوشتیپ کھ از ھمون اول چشمش دنبال من بود نھ دخترھایی کھ بدون شک از من سرتربودن! ....- علتش ھم این بود کھ اتفاقی افتاده بود کھ از جانب اون حسابدار احساس خطر میکردن. من فقط قرار بود نزدیکت باشم تا یھ اھرمی باشم کھ اگر پدرت خواست کاریبر علیھ اون ھا کنھ، بتونن از طریق من جلوشو بگیرن.... امیرعلی دوستم داشت ... ھمھ جوره ازم دفاع می کرد ... یعنی فقط می خواست ازمن استفاده کنھ؟! ...- اما نتونستم غزالھ ... چون عاشقت شده بودم! نتونستم سر قولم بمونم و از شرکتآقای عابدی زدم بیرون و گفتم دیگھ ادامھ نمی دم ... یادتھ گفتم از کارم اومدم بیرون؟!بھ خاطر تو اومدم چون بھت ...157جیغ زدم:- دھنتو ببند.ساکت شد. ھمھ ی باورھام فرو ریختھ بود، چشمھ ی اشکم جوشیدن گرفت و با صدایآرومی زمزمھ کردم:- خیلی پستی امیر ... تمام این سالھا عذاب وجدان دل شکستھ ات رو داشتم ... خیلیرذلی ...ذھنم مثل پرده سینما شروع کرده بود بھ مرور ھر چی کھ بینمون گذشتھ بود! بارھاوقتی کنار محمد بودم دلم پیش امیر بود. ھر بار زمین خوردم فکر می کردم آهامیرعلی منو گرفتھ. دلم می خواست دھنمو باز کنم و ھر چی می تونم بارش کنم ولیفقط نگاھش می کردم. بھ کی می تونستم اعتماد کنم؟! واقعا بھ کی؟!قدمی بھ سمتم برداشت و گفت:- قسم می خورم ھیچ وقت ذره ای از عشقی کھ بھت داشتم کم نشد. حتی وقتی ازدواجکردم ...بھم رسیده بود. داشتن لیلی و قلب مھربونش لیاقت می خواست و حالا امیرعلی باوقاحت می گفت در کنار لیلی ھم دلش با من بوده!! شاید سکوت منو طور دیگھ ایتعبیر کرد کھ وقتی بھ یک قدمیم رسید دست ھاشو از ھم باز کرد. ولی من برای اولینبار عکس العمل درست رو نشون دادم ... دست راستمو بالا بردم و با تموم قدرت تویصورتش کوبیدم. صورتش بھ یک سمت خم شد ... دلم خنک نشد! سیلی بعدی رومحکم تر زدم.- تو یھ کثافتی امیر ... امروز- فردا پدر میشی آشغال! می خوای منو بغل کنی؟!!!و سیلی بعدی ... اشکش راه گرفت و ھیچ تلاشی نکرد تا مانعم بشھ. کیفم رو رویزمین رھا کردم و با ھمھ ی بیحالیم دو دستی افتادم بھ جونش. شاید اگر کسی شاھدماجرا باشھ با خودش بگھ داشتم عقده ی کیانمھرو ھم سر امیرعلی خالی می کردمولی این طور نبود! گناه امیر علی بھ تنھایی کافی بود!مچ ھر دو دستم رو چسبید، ھق می زد:- فکر می کنی برای من راحت بود؟! راحت بود کھ تو منو بھ یھ پیرمرد فروختی؟!جیغ زدم:- سگ اون پیرمرد بھ تو شرف داشت! حداقل بھ من وفادار بود ... حداقل با دروغ بھمنزدیک نشد! اما تو چی داری برای دفاع از خودت بگی؟! عاشقم شدی؟ من علاقھ ترو نمی خوام؟! حیف لیلی برای تو! تو لیاقت نفس کشیدن نداری ... چھ برسھ بھداشتن لیلی!دندوناشو بھ ھم فشرد و بر خلاف تصورم کھ فکر کردم با این حرفم غیرتشو قلقلکدادم! محکم منو بغل کرد. فقط برای یک ثانیھ تو بھت بودم و بعد شروع کردم بھ تقلاکردن. ولی امیرمحکم منو چسبیده بود:158- فراموش کردنت بھ اندازه کافی سخت بود ... چھ برسھ بھ اینکھ ھر ھفتھ ببینمت وھمیشھ حرفت توی خونھ بھ راه باشھ! تو جای من نیستی غزالھ! حتی نمی تونیتصور کنی کھ چقدر دوسِت ...- امیر؟!!!برای ثانیھ ای نفسم رفت ولی از بھت امیرعلی استفاده کردم و خودمو از آغوششبیرون کشیدم.لیلی با دھن نیمھ باز در حالی کھ کلید خونھ دستش بود جلوی در ایستاده بود و بھ من وامیرعلی نگاه می کرد... لعنتی! گفتھ بود کھ از روی کلیدھای خونھ ام ساختھ ...دستھامو توی موھای جلوی سرم فرو بردم. چھ فاجعھ ای بدتر از این می تونست رخبده؟دیدن اشک لیلی کھ آروم از چشمش لغزید و روی گونھ اش راه گرفت دلمو آتیش زد.امیرعلی مثل ماست وایستاده بود و ھیچ عکس العملی نشون نمی داد. لبامو بھ ھمفشردم و بعد قدمی بھ سمت لیلی برداشتم. آخرین اتفاقی کھ توی دنیا دلم می خواستبیفتھ بھ ھم خوردن زندگی لیلی بود! وگرنھ امیرعلی حقش بود. با صدای لرزونیگفتم:- من برات توضیح میدم لیلی ...نگاه اشکیش رو از امیرعلی گرفت و با خشم رو بھ من گفت:- نزدیکم نیا!ایستادم. دستش رو بھ سینھ اش زد:- مث خواھرم بودی غزالھ!بھ گریھ افتادم:- غیر از این نیست لیلی!اون ھم بھ گریھ افتاد و امیرعلی رو نشون داد:- توی بغل شوھرم بودی! ...و رو بھ امیرعلی ادامھ داد:- عوضی ... بی لیاقت!و بھ سرعت از در خونھ خارج شد. با شتاب بھ سمت امیرعلی برگشتم:- برو دنبالش.ھنوز ھمونجا ایستاده بود. صدام بالا رفت:؟!! میگم گمشو! ? - مُردی الحمدنالید:- غزالھ!!!خم شدم کیفمو برداشتم و با شدت بھ طرفش پرتاب کردم و جیغ زدم:- غزالھ بمیره!!!با بی قراری نگاھش بین من و در گردش کرد. با ھق ھق گفتم:159- تو رو خدا برو ... حق لیلی نیست این ھمھ نامردی!!!لبھاشو بھ ھم فشرد و باز اشکش راه گرفت و بعد از یھ مکث طولانی بھ سمت درحیاط دوید و در عرض چند ثانیھ ماشینش رو خارج کرد. در حیاط رو بعد از رفتنشبستم و بعد بھ سختی خودم رو بھ داخل خونھ رسوندم و روی راحتی دراز بھ درازافتادم.تقریبا یک ساعتی بھ ھمون حالت بودم و جدا از اینکھ نمی تونستم تکون بخورمھمچنان گریھ می کردم! از دست دادن لیلی اون ھم توی این وضعیت کم مصیبتینبود!در عرض چند روز زندگیم از این رو بھ اون رو شد! حالا نھ اینکھ وضعیت قبلیمخیلی خوب بوده باشھ! اما بھ این گندی ھم دیگھ نبود.وقتی بھ این نتیجھ رسیدم کھ دراز کشیدنم روی راحتی و گریھ کردنم ھیچ نتیجھ اینداره تصمیم گرفتم بلند بشم و حداقل برم حموم تا از این وضعیت نکبتی کھ توشم کمیدربیام، اما ھمین کھ توی جام نشستم صدای زنگ پیام گوشیم بلند شد. خم شدم و کیفمرو از روی زمین برداشتم.موبایلم رو از داخلش در آوردم، باتریش ھم رو بھ اتمام بود، پیام گوشیمو باز کردم ازطرف کیانمھر بود:- فقط تا آخر ھفتھ وقت داری معادل مبلغ سفتھ ھا رو تحویل شرکت بدی وگرنھمیذارمشون اجرا!موبایلو روی میز پرت کردم. اگر این عوضی قصد زندون انداختن منو داشت کھاحتیاجی نبود سفتھ بذاره اجرا! با توجھ بھ مدارکی کھ در مورد کسر سودھا داشت بھجرم کلاھبرداری ھم می تونست این کارو بکنھ. بعد با یادآوری اینکھ کیانمھر نمیخواد مسالھ ورشکستگی شرکت و کارخونھ فعلا مطرح بشھ متوجھ شدم کھ چرا ازطریق سفتھ ھا داره تھدیدم می کنھ.شونھ ھامو بالا انداختم و زیر لب گفتم:- بھ جھنم.با کمک دستھ مبل توی جام بلند شدم. چشمم خورد بھ عکس محمد کھ درست روبرومبود. پوزخند تلخی زدم ... حرفی نداشتم کھ بھش بگم! محمد ھشدار داده بود و منخریت کردم. نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم.ھمین کھ قدم اول رو بھ سمت حموم برداشتم زنگ در یکسره شد. بھ سختی خودمو بھآیفون رسوندم و گوشی رو برداشتم:- بلھ؟- سلام غزالھ جونم خوبی؟ باز می کنی درو؟!صدای مریم بود کھ بھ شدت نگران می زد. با یادآوری اینکھ جلوی پولاد سوتی داد وجریان وام لو رفتھ بود ابروھام توی ھم رفت و گفتم:- نھ، برو از اینجا.160و گوشی رو گذاشتم. دوباره زنگ در یکسره شد. بھ سمت حموم قدم برداشتم و شیرآب سرد و گرم رو با ھم باز کردم تا وان پر بشھ و بعد بھ سمت اتاقم قدم برداشتم تاحولھ تن پوشم رو بردارم. ھمین کھ از اتاقم خارج شدم صدای جیغ کوتاھی از حیاطشنیدم. با ھمھ ناتوانیم بھ سرعت خودمو بھ در سالن رسوندمو بازش کردم. مریم تویحیاط کنار دیوار نشستھ بود و مچ پاشو چسبیده بود:- آی آی آی ... خدا پامممم! چرا درو باز نمی کنی آخھ؟!با کلافگی بھ مریم کھ روی زمین پھن شده بود و بعد بھ دیوار حیاط نگاه کردم. دخترهی ابلھ! با ابروھای درھم گفتم:- نمیگی می افتی دست و پات میشکنھ؟! ھمینم مونده کھ خون تو ھم بیفتھ گردنم!مریم با کمک دیوار بلند شد و گفت:- خب وقتی درو باز نمی کنی مجبورم از دیوار بیام! بعدشم از اون بالا نپریدم، داشتممی اومدم پایین یھو دستم سُر خورد ھمش بیست سانت آخرو افتادم.خواستم برگردم داخل کھ لنگان لنگان بھ سرعت خودشو بھ من رسوند:- الھی دستش بشکنھ نگاه چی بھ سرت آورده!درو باز گذاشتم و زودتر از مریم وارد خونھ شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھشونھ ھامو چسبید:- غزالھ بذار ببینمت.بھ سمتش برگشتم و با ناراحتی بھش زل زدم. بغض کرد:- تو رو خدا اونجوری نگام نکن. من چیزی بھ پولاد نگفتم، خودش شک کرد ... مثلمن کھ بھ تو شک کردم و تو اجبارا بھ من گفتی! بھ خدا یک درصد ھم احتمال نمیدادم مھره ی کیانمھر باشھ!سرم رو با کلافگی تکون دادم و گفتم:- باید برم حموم.سرش رو تکون داد و گفت:- باشھ برو.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۶ عصر
باید استراحت کنی، کلی باھات کار دارم ...حرفشو قطع کردم:- نمیخوام در مورد ھیچ چیز حرف بزنم ... کیانمھر کاملا تفھیمم کرده! تو ھم بھترهبری.و بھ سمت حموم رفتم، قبل از بستن در صدای لرزونش رو شنیدم:- برای بیرون انداختنم از اینجا فقط می تونی پلیسو خبر کنی.پوزخندی زدم و درو بستم. نیم ساعت دراز کشیدن توی وان آب گرم باعث شد خیلیحالم بھتر بشھ. داشت خوابم می گرفت کھ خودمو شستم و از حموم خارج شدم. صدایظرف از آشپزخونھ می اومد. بھ سمت اتاق خوابم رفتم و کولرو روشن کردم و بھسمت دراور رفتم و بعد از پوشیدن یھ بلوز و شلوار نخی راحت، بدون خشک کردنموھام روی تخت دراز کشیدم.انگار یکی با آر.پی.جی زده بود مغزمو ترکونده بود کھ ھیچ تمرکزی نداشتم. دلممی خواست وقتی می خوابم دیگھ بیدار نشم ... اما نھ! دلم نمی خواست عاقبتم مثلپدرم باشھ! دوست داشتم قبل از مرگم موفق باشم و تو زمان موفقیتم بمیرم نھ حالا کھدیگھ بھ تھ بدبختی رسیدم.در اتاق باز شد و مریم سینی بھ دست وارد شد. چشمم روی شلوار راحتیش ثابتموند. با دیدن نگاه من لبخندی زد و گفت:- یکم لباس راحتی با خودم آوردم ... مجبوری تحملم کنی!نگاھمو با کلافگی ازش گرفتم:- فرستادت کھ گزارش لحظھ بھ لحظھ بدی؟!یک قدمی تخت خشکش زد. بعد از چند لحظھ چشماش قرمز شد و با بغض گفت:- بھ جون مامانم قسم الان فقط بھ خاطر دوستیمونھ کھ اینجام! من اگر چند سالھشاغل شدم، بھ لطف تو و آقای شیخیھ وگرنھ من کجا و شرکت کوھستان کجا!سینی رو گذاشت روی عسلی، لیوان چای نبات بھم چشمک می زد. از جعبھدستمال کاغذی روی میز دستمالی برداشت و گفت:- ھمین کھ پولاد بھم گفت چھ اتفاقی افتاده اومدم اینجا. این چھار روزه شرکت وکارخونھ غیرقابل تحمل شده.کمک کرد بشینم و لیوان چای نبات رو بھ دستم داد. بی ھیچ حسی بھش نگاه میکردم.- دیشب ساعت ده سھامدارھا توی شرکت جمع شدن، من و حبیبی (حسابرسآزمایشگاه) ھم توی جلسھ بودیم. وقتی کیانمھر ماجرا رو گفت یعقوبی حالش بد شد وبردنش بیمارستان ... صبح خبردار شدیم بنده خدا سکتھ کرده ... خب حق ھم داره، بعداز کیانمھر و داریوش سھم اون از ھمھ بیشتره.قیافھ ام از ناراحتی جمع شد. آھی کشید:- نبودی ببینی آقای کامرانی کم مونده بود بزنھ زیر گریھ. خانم فرھمند میخواستمنو بزنھ! اون رحمانی ھم از ھمھ جا دستش کوتاه یقھ ی حبیبی بنده خدا رو چسبیدهبود ... ھمھ شون خبر تو رو گرفتن و کیانمھر ھم گفت کھ تو ھم درگیر این مسالھ ای.بھ جون خودم یک درصد ھم احتمال ندادم پیش اون عوضی باشی! بھت ھم زنگ میزدم جواب نمی دادی! وقتی پولاد گفت چی شده نمی دونی چھ حالی داشتم، تموم مسیرخونمون تا اینجا کھ منو رسوند، سرش جیغ و داد کردم.سرمو بھ تاج تخت تکیھ دادم و چشمھامو بستم و با صدای آرومی گفتم:- کارخونھ چھ خبر؟زمزمھ ناراحتش رو شنیدم:- تولید ھنوز ادامھ داره. کھ این موقتھ چون تا دو روز دیگھ مواد خام تموم میشھ.162چشامو باز کردم و لیوان رو بھ لبم چسبوندم و در حالی کھ ذره ذره چای رو مینوشیدم اشکم از گوشھ ی چشمم راه گرفت، من این ھمھ برای این کارخونھ زحمتنکشیده بودم کھ حالا از شاگرد خودم خبر ورشکستگیش رو بشنوم!دلم نمی خواست جلوی مریم گریھ کنم ولی دست خودم نبود. واقعا حال داغونیداشتم.- دماغت شکستھ!بینیمو بالا کشیدم و دوباره درد رو احساس کردم. لیوان رو کھ حالا خالی شده بود،داخل سینی گذاشتم و گفتم:- شاھکار کیانمھره.ابرو در ھم کشید:- بی وجدان! بھتره ھمین امروز بری عکس بگیری، میگن تا یک ھفتھ بعد ازشکستگی میشھ جا انداخت و احتیاج بھ عمل نداره!پوزخندی زدم:- برو بابا! دماغو می خوام چی کار!؟بشقاب سوپ رو از سینی برداشت و گذاشت توی دستم:- کلی کار داریم کھ قبلش تو باید روبراه شده باشی.نگاھی بھ بشقاب سوپ توی دستم انداختم ... سوپ بعد از چای نبات!؟! نفسمو فوتکردم و شروع بھ خوردن سوپ کردم و در ھمون حال گفتم:- ھیچ کاری برای انجام دادن ندارم، فقط می خوام استراحت کنم! البتھ قبلش باید یھفکری بابت بدھیم کنم! دیگھ خستھ شدم از این ھمھ تنش!مشکوکانھ گفت:- بدھیت!!قاشق رو از دھنم بیرون آوردم و گفتم:- ازم بھ اندازه مالیات و جریمھ ھاش سفتھ گرفت. دلم نمی خواد پام بھ دادگاه وپاسگاه کشیده بشھ وگرنھ مھم نبود!با دھن نیمھ باز گفت:- یعنی چی کھ ازت سفتھ گرفت؟! تو برای چی امضا کردی؟!من برای چی امضا کرده بودم؟! دوباره اون صحنھ ھای لعنتی اومد جلوی نظرم... وقتی لباس ھامو توی تنم پاره می کرد ... وقتی بھ جای بوسھ جای دندون ھاشوروی تنم می گذاشت ... وقتی قدرتش رو بھ رخ می کشید ... و من ساده لوحانھ امیدداشتم کھ مثل محمد زود سیر بشھ و عقب بکشھ ولی ... زھی خیال باطل! ... زیادیدردناک بود ...حالا مریم می خواست بدونھ چرا امضا کردم! نیازی نبود کھ از اتفاقآخری چیزی بدونھ!کمی سکوت کرد و گفت:163- خب یکم اغراق کردم ... یھ تعداد خاصی خبر داریم و منتظر تماستون بودیم امانھ شما و نھ آقای محمودی ...حرفش رو قطع کردم:- کی می تونم ببینمتون ... باید حضوری با ھم صحبت کنیم.مکث کرد:- در موردِ؟!نفسی گرفتم، کم این مردو تطمیع نکرده بودیم!- بھ کمکتون احتیاج دارم ... گفتھ بودین می تونم روی کمکتون حساب کنم یھروزی ... شاید بتونید کاری برام کنید.بلافاصلھ گفت:- شما بھ گردن بنده حق دارید. فردا ظھر ساعت نماز می تونم ببینمتون. بیایناداره، توی اتاقم.لبخند بی حوصلھ ای رو لب نشوندم.:- ممنونم. فردا می بینمتون.بھ تماس خاتمھ دادم. مریم مشکوکانھ پرسید:- تسلیمی سازمان مالیات بود؟!سرمو تکون دادم و بھ سمت مبل رفتم و خودمو روش انداختم. معلوم بود می خوادبدونھ چھ خبره ولی من اصلا بھ روی خودم نیاوردم. با سینی چای بیرون اومد وروبروی من نشست. یھ دونھ قند برداشتم و بدون چای گذاشتم توی دھنم و گفتم:- خانم حمیدی واسھ چی نگرانم بود؟!کمی دست پاچھ شد.- این چند روزی کھ نبودی مجبور بودم ھم شرکت باشم ھم کارخونھ ... کیانمھرازم خواستھ بود. دیشب بعد از جنجالی کھ توی شرکت بھ راه افتاد ... خب خانمحمیدی ھم اونجا بود آخھ!بھ خاطر حرفھای بی سر و تھش اخم کردم، نفس عمیقی گرفت و بعد از چند ثانیھگفت:- دیشب تا نزدیک ھای ساعت یک ھمھ شرکت بودیم. حتی بعد از رفتن آقاییعقوبی، عروسش دوباره برگشت و بھ نمایندگی از پدرشوھرش جلسھ ادامھ پیدا کرد.یھ سری حرف ھا زده شد و قرار شد فرداشب دوباره جلسھ بذارن ... بعد از رفتنشونخانم حمیدی منو کشید کنار و خبر تو رو گرفت، من ھم گفتم ھمونقدر می دونم کھآقای عابدی گفت.نگاھش رنگ غم گرفت:- سر درد و دلش باز شد. کیانمھر ھی اصرار می کرد کھ بریم. آخرش ھم خانمحمیدی ازم خواست کھ برسونمش. تا خونھ باھام حرف زد ... دیشب پیش ھم خوابیدیم.چشمھاش غرق اشک شد و بھم زل زد. از رفتارش ھیچ سر در نمی آوردم!164- غزالھ؟! من واقعا تو جایگاه تو نیستم .... حتی نمی دونم گفتن این حرف ھا بھتدرستھ یا نھ؟!با اخم گفتم:- چرا واضح حرف نمی زنی؟!اشکش روی گونھ اش سر خورد:- تو ... می دونستی کھ ... خانم حمیدی ھمسر پدرت بوده؟!تا رفتم واژه ھمسر پدر رو ھضم کنم، با شنیدن کلمھ ی بعدی مریم مغزم سوتکشید:- مادرت.بی حرکت بھش نگاه می کردم و دنبال یھ بھونھ بودم کھ حرفشو رد کنم.- من خودم اولش باور نمی کردم ... ولی گفت حاضره سند و مدرک نشون بده ...ذھنم شروع کرد بھ گردش توی گذشتھ ھا ...***کاملیا آروم خندید و بعد گفت:- راستی نرگس خانم رفت؟!نرگس خانم ھمیشھ توجھ ویژه ای بھ من داشت ... من فقط یھ اسم از مادرم بھخاطر داشتم ... نرگس سمیعی! یھ بار با خنده گفتھ بود کھ شوھر ذلیلھ و بعد ازازدواجش فامیلیشو بھ فامیلی شوھرش تغییر داده!کیانمھر:- می خواست با نابود کردن من از مادرزنم انتقام بگیره.حساسیت ھای محمد کھ یھ مدت بعد از مرگ پدرم شروع شد و سعی کرد فکرانتقام از کیانمھرو از سرم بیرون کنھ ... چیزی کھ باعث شد ھمھ مانعم بشن تا پیگیرقضیھ پدرم نشم ...!***مریم ھنوز داشت حرف میزد:- می خواد باھات حرف بزنھ ... گفت خیلی حرف برای گفتن داره ... الان کھزنگ زد پشت تلفن گریھ می کرد، می گفت از کیانمھر شکایت می کنھ!پوزخند زدم ... مریم ساکت شد. پوزخندم عمیق تر شد و زیر لب زمزمھ کردم:- مادرم!!پوزخندم بھ لبخند تبدیل شد:- خانم حمیدی؟!!!لبخندم کش اومد ... مریم با ترس بھم خیره شده بود. از روی مبل بلند شدم و درحالی کھ نمی تونستم خنده ام رو کنترل کنم گفتم:- چقدر مسخره! خانم حمیدی مادرمھ!! بعد می دونستھ من دخترشم؟!مریم ھم بلند شد:165- غزالھ جون؟!!قھقھھ زدم:- وای خدا دمت گرم! سنگ تموم گذاشتی واسھ بنده ات!مریم نگران بھ سمتم اومد:- خوبی؟ھمچنان می خندیدم. دستش کھ بھ بازوم خورد در جا ساکت شدم و با وحشت بھشزل زدم. اشکھاش گونھ ھاشو خیس کرده بودن. بھ بازوھاش چنگ انداختم:- می دونستھ من دخترشم؟! وقتی پدرم مرد فھمید من اومدم خونھ ی محمدرضا؟!مریم بھ ھق ھق افتاد:- غزالھ آروم باش ...نگاھم بھ عکس محمد گره خورد. مریمو ول کردم و بھ سمت عکس رفتم:- تو خبر داشتی نھ؟! ...دوباره بھ سمت مریم برگشتم:- دروغھ نھ؟!مریم دستشو جلوی دھنش گذاشت و صدای گریھ اش کل خونھ رو پر کرد. دندونھامو بھ ھم فشردم ... مادرم؟!! خانم حمیدی ... کسی کھ شش سالھ می شناسمش!!زنی کھ برام قابل احترام بود ... دوباره بھ عکس محمد زل زدم ... خبرداشتی و منوبردی توی شرکتی کھ مادرم سھامدارش بود؟!یا شاید تو ھم اولش نمی دونستی! می دونستی؟! دستامو توی موھام فرو بردم وبرای چند ثانیھ محکم کشیدمشون و بعد با یھ حرکت غیر ارادی روی مبل جست زدمو قاب عکس بزرگ محمدو برداشتم و پرت کردم زمین و تا مریم بتونھ جلومو بگیرهتمام شکستنی ھای اون قسمت از سالن رو خرد و خاکشیر کردم و وقتی تونست مھارمکنھ با صدای بلند گریھ کھ نھ! توی بغلش جیغ ھای ھیستریک می کشیدم ........لیوان شربت فوق العاده شیرین رو تا تھ سرکشیدم. مریم ھمچنان گریھ می کرد. اینوضعش از لیلی ھم خراب تر بود! خوش گریھ!انگار با پتک زده بودن ھمھ بدنمو آش و لاش کرده بودن. ھنگ بودم! عین منگھا فقط نگاه می کردم. مریم زد زیر گریھ:- غلط کردم گفتم! حق داشتھ اگر کسی می دونستھ و بھت نگفتھ!لبھام لرزید:- دروغ گفتی مگھ نھ؟سرشو تکون داد:- آره ... اصلا دروغ گفتم! یھ چیزی پروندم. دیگھ در موردش حرف نمی زنیم.166دلم لیلی رو می خواست ... امروز نوبت زایمانش بود یا فردا؟! حالش خوب بود؟!کاش اینجا بود و بھش می گفتم چی بھ سرم اومده!صدای تلفن مریم بلند شد. با ناراحتی نگاھم کرد:- خانم حمیدیھ! وقتی گفتم حالت بد شده یکسره داره زنگ می زنھ. الانم گفت توراھھ کھ بیاد اینجا. بھش بگم نیاد؟!لبامو بھ ھم فشردم و بھ سقف زل زدم ... بیاد اینجا کھ چی بشھ؟! دیگھ بلایی موندهکھ سرم بیاد! بیاد جلوی چیو بگیره؟!مریم کھ دید جوابشو نمیدم بھ موبایلش جواب داد:- بلھ؟... -- پشت در؟!ساکت شد و بعد از چند ثانیھ گفت:- غزالھ جان؟ خانم حمیدی گفت پشت دره!فقط بھش نگاه کردم. بعد از چند ثانیھ بلند شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ در بازکنو زد و خودش ھم از سالن خارج شد. از روی مبل بلند شدم و بھ سمت اتاقم رفتم ودر رو از داخل قفل کردم.دیگھ گنجایش نداشتم ... بھ در تکیھ دادم و صداشونو شنیدم..- کجاست؟- الان اینجا بود ... حتما رفتھ توی اتاقش.صدای لرزان از بغضش قلبمو سیاه کرد:- کدومھ اتاقش؟بعد ازچند ثانیھ صداشو از پشت در شنیدم:- غزالھ؟ عزیزم؟ باید با ھم حرف بزنیم ...ولی من حرفی نداشتم ... توی گذشتھ ام ... ھمھ جای گذشتھ ام نبودش بھ شدت حسشده بود، الان اومده بود اینجا چیکار؟!- من یھ پدری از اون کیان بی شرف در بیارم! باز کن ببینمت غزالھ!فقط کیان بی شرفھ! خدایا یکی رو توی زندگی من نام ببر کھ واقعا شرف داشتھباشھ! بھ استثنای لیلی! ...- دیگھ عقب نمی شینم ... یک عمر منو عقب نگھ داشتن تا نزدیکت نشم ... دیگھساکت نمی مونم .... برای مادری کردن نیومدم غزالھ! باز کن درو بذار ھمراھتباشم.بھ سختی لبام ازھم بازشد:- برای چی اومدی؟!بھ گریھ افتاد:167- سھ چھار روزه دارم از نگرانی می میرم! ھیچ وقت اینقدر زیاد ازت بی خبرنبودم! از وقتی فھمیدم چھ بلایی بھ ....صدام بالا رفت:- برو از خونھ ی من بیرون!- گوش کن ...تقریبا فریاد زدم:- ھر دوتون برین بیرون ... بھ کمکتون احتیاجی ندارم ... بیرووونن!انگار باز ھم خواست حرفی بزنھ کھ مریم مانع شد:- خانم حمیدی آروم باشید. غزالھ توی شرایط خوبی نیست!بی توجھ بھ صحبت ھاشون بھ سمت تختم رفتم و خودم رو روش انداختم. قدمی تادیوونگی کاملم نمونده بود. این ھمھ شوک و استرس و ناراحتی واقعا خارج از توانمبود!نمی دونم چند ساعت بھ ھمون حال بودم! بھ ھمھ چیز فکرکردم و تھش بھ ھیچنتیجھ ای نرسیدم. دیگھ ھیچ صدایی از بیرون نمی اومد. بھ پھلو چرخیدم و بھ ساعترومیزی نگاه کردم. سھ نیمھ شب بود.حسابی گشنھ ام شده بود و دستشویی ھم بھم فشار می آورد. ازروی تخت بلند شدمو از اتاق خارج شدم. لامپ ھای سالن خاموش بودن و دیوار کوب ھای نزدیکآشپزخونھ کمی فضا رو روشن کرده بودن. نفسمو فوت کردم ... رفتھ بودن!بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم و بعد از خارج شدن بھ آشپزخونھ رفتم. داخلیخچال رو نگاه کردم، ظرف سالاد الویھ رو پیدا کردم. وقتی مریم برای شام صدام زدو جوابی ندادم گفت کھ سھمم رو میذاره توی یخچال! خوب بھ خودشون رسیده بودن!شروع کردم بھ خوردن. حتی موقع خوردن ھم استخون بینیم تیر می کشید. وقتیاحساس سیری بھم دست داد باقیمونده ی سالاد رو بھ یخچال برگردوندم و باز بھسرویس بھداشتی برگشتم و مسواک زدم. چند دقیقھ بعد از ساعت چھار اذون صبحبود و ھنوز نیم ساعت وقت داشتم. ھجدھم ماه رمضان بود و از ھمین حالا غصھ امگرفتھ بود روزه ھای این چند روزو کی وقت می کنم جبران کنم؟!قسمت روشویی وضو گرفتم و وقتی از سرویس خارج شدم متوجھ شدم در سالننیمھ بازه. پاورچین بھ سمتش رفتم، خانم حمیدی روی ایوون نشستھ بود! پس ھنوزنرفتھ بودن!لای در ایستادم. سرش رو بھ سمتم چرخوند و چند ثانیھ نگاھم کرد و باز بھروبروش خیره شد:- ھمیشھ چنین روزی رو تصور می کردم کھ بالاخره بعد از نزدیک بھ بیست وھشت سال باھم روبرو میشیم.168ھیچ چیز نگفتم. نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد:- ھیچ وقت فکر نمی کردم حس الانم رو داشتھ باشم! من الان باید خوشحال باشمکھ در کنار دخترم و توی خونھ اش ھستم ولی انگار یھ نفر دستشو انداختھ دور گردنمو داره خفھ م می کنھ!ھمونجا بین در روی زمین نشستم. سرش رو پایین انداخت:- بھ خاطر ھر چیزی پدرتو ببخشم بھ خاطر جدا کردن تو ازخودم نمی بخشمش!من حسرت بھ آغوش کشیدنت رو دارم! حتی وقتی نوزاد بودی!پوزخند زدم:- شش سالھ کھ مرده!سرش رو چرخوند و بھ صورتم نگاه کرد:- قبل از مرگش بھ خاطر اتفاقی کھ برای زندگی دخترم افتاد دچار افسردگی شدهبودم ... تقریبا یک سالی کیش زندگی می کردم تا وقتی اوضاعم بھتر شد وقتی برگشتمدیدم توی شرکت داریوش کار می کنی. ھمونجایی کھ من سرمایھ گذاری کرده بودم.وقتی فھمیدم پدرت مرده خواستم باھات روبرو بشم و متوجھ شدم توی خونھ یمحمدرضا شیخی زندگی می کنی، باھاش صحبت کردم و اون گفت پدرت چھ مرگتلخی داشتھ و تو تازه شرایطت روبراه شده.آھی کشید:- گفت ھر موقع وقتش برسھ خودش شرایطو جور می کنھ.ساکت شد. با اخم گفتم:- از مرگ محمد ھم دو سالھ کھ می گذره.دستش رو بھ چشمھاش رسوند و بعد از چند ثانیھ با صدای لرزون گفت:- ھمیشھ از دور می دیدمت. می دیدم کھ چقدر در کنار خانواده ی آقای شیخیشادی! می دیدمت کھ ھواتو داره. ھمھ اینو می دونستن! با خودم گفتم بدون منشادتری! پس عقب نشستم تا وقتش برسھ. خواستم زمان ھمھ چیزو درست کنھ! تو ھرچقدر بزرگ تر می شدی روبرو شدن باھات سخت تر می شد. وقتی آقای شیخی فوتشدن و تو دوماه سر کار نیومدی و موقعی ھم کھ اومدم دیدنت شرایط بد روحیت رودیدم فھمیدم ھیچ جایگاھی توی زندگیت ندارم و شیخی کھ یھ آدم غریبھ اس از منخیلی بھت نزدیک تره!احتیاجی بود کھ بھ زبون بیارم دلایلش بھ ھیچ عنوان قانع کننده نبودند؟! بی اراده باکنایھ گفتم:- غریبھ نبود ...ھمین کھ بھ صورتم نگاه کرد ادامھ دادم:- محمد ... شوھرم بود.رنگ باختن نگاھش رو دیدم و دھنی کھ نیمھ باز موند:- چ ... چی ؟!!169بازوھامو بغل کردم:- یھ شب توی ھمین اتاق ...و بھ پشت سرم و اتاق خوابم اشاره کردم:- بھم غیر مستقیم ابراز علاقھ کرد ... بعد کھ از اتاقش رفتم و خواستم کھ از سرشبپره اومد دنبالم و ....دوباره اون صحنھ ھا توی ذھنم شکل گرفتن. ناخودآگاه دیدم تار شد:- بھم گفت حق انتخابی نداری و باید منو انتخاب کنی.خانم حمیدی شبیھ سکتھ کرده ھا بود! ھمین طور دھنش باز مونده بود. نمی خواستمتصویر محمد رو پیشش خراب کنم! اما نمی دونم چرا تھ دلم خواستم دل این بھبھ درد بیاد! گونھ ام کھ خیس شد بلافاصلھ دست کشیدم و رد اشکمو « مادر » اصطلاحپاک کردم. توی صورتش زل زدم و ادامھ دادم:- درست فکر کردی ... ھیچ جایگاھی توی زندگیم نداری ... کھ اگر بودی من اینھمھ کینھ ھامو توی دلم پرورش نمی دادم کھ وضعیتم الان این باشھ! اگر بودی من یھبیوه ی بیست و ھشت سالھ نبودم!دیدن اشک ھاش کھ از ناباوری روون بودن دلم رو آروم نمی کرد. صدای اذون ازبلندگوی مسجد توی حیاط پیچید. نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و از رویزمین بلند شدم و با شونھ ھای آویزون بھ سمت اتاقم رفتم.وقتی وارد اتاق شدم، جانمازم رو پھن کردم و بھ نماز ایستادم.سلام نماز رو کھ دادم یاد حرف محمد افتادم کھ می گفت نماز رو می خونم کھ اگریھ روزی یھ چیزی از خدا خواستم روم بشھ! حالا نمی دونم با این نیت نماز خوندنچقدر درست و غلطھ! نمی دونم اصلا چیزی از نمازھام قبول شده تا حالا یا نھ!سجده رفتم و مھر رو بوسیدم ...- خدا یا برای چند دقیقھ فقط حواست بھ من باشھ. لطفا برای چند دقیقھ از یادت ببرکھ چقدر پرونده م سیاھھ! طوری نگاھم کن کھ فقط اومدم برای جبران!سر از سجده برداشتم. گوشھ ی چشم ھام می سوخت.- خدایا دیدی بھم چھ گذشت؟! من بنده ی گناھکار! عدالتت کجا بود وقتی کیانمھراون بلا رو سرم آورد؟! خدایا تنبیھتو خواستم ولی نھ بھ دست بنده ات! نھ اینجوری؟!گوشمو بدجور پیچوندی؟!نگاه اشکیمو دور اتاق چرخوندم و نفس عمیقی گرفتم:- ثابت کردم سر ھمھ ی دوراھی ھا راه اشتباھو انتخاب می کنم. خدایا خودت ازاینجا بھ بعد فقط راه درستو بذار جلوی پام! ناشکری نمی کنم، چون کھ ھر بلایی تااینجا سرم اومده حاصل ندونم کاری ھای خودم بوده اما ...اشکم دوباره روون شد:170- این دنیا ازکیانمھر شکایت نمی کنم ... نمی خوام حرفم سرزبونا بیفتھ! خودتھوامو داشتھ باش ... اگر توی بلایی کھ سرم آورد طرف منی ... اگر حق با منھ ...سپردمش بھ خودت و دادگاه الھیت!اشکامو پاک کردم و ادامھ دادم:- اگر تنبیھم تموم شده کمکم کن کھ جبران کنم. خودت شاھدی کھ من ھیچ وقت دلمنمی خواست این اتفاق بیفتھ! کمکم کن تا بتونم دوباره سرمو بالا بگیرم. قول میدم اینبار وقتی سرمو بالا گرفتم نگاھم بھ خودت باشھ ... قول میدم.در اتاقم باز شد. یک بار دیگھ سجده رفتم و بعد شروع کردم بھ جمع کردنجانمازم. از گوشھ چشم نگاھی بھ خانم حمیدی کھ لبھ ی تخت نشستھ بود انداختم. بافاصلھ لبھ ی تخت نشستم:- مریم رفتھ؟نفسشو سنگین بیرون فرستاد:- نھ ... تو اتاق آخر سالن کھ توش تخت بود خوابیده.دلم نمی خواست حس خوبی کھ از مناجاتم گرفتم بپره وگرنھ تلخ باھاش حرف میزدم. خودمو عقب کشیدم و بھ تاج تخت تکیھ دادم و پاھامو زیر پتو بردم. سرش پایینبود ... کاش نمی گفت مادرمھ و بھ عنوان دوست میومد پیشم. اینجوری حداقل یھحسی بھش داشتم! اما حالا ... واقعا نمی تونستم قبول کنم کھ مادرمھ. نفسمو فوتکردم:- دخترت ....سرشو بالا آورد. صورتش از اشک خیس بود. ساکت موندم ... چند ثانیھ بعدصدای آرومشو شنیدم:- سھ سال از تو کوچیک تر بود. شباھتی بھ ھم نداشتین از لحاظ ظاھری ...اخم کردم ... چرا از فعل گذشتھ استفاده می کرد؟!- عروسی دختر آقای محمودی بود کھ با کیان آشنا شد! دوم دبیرستان بود.لبخند تلخی روی لبھاش نشست.- از آشناییشون تا ازدواجشون شش ماه ھم طول نکشید! خیلی ھمو دوست داشتن... اگر یک درصد ھم با ازدواج توی سن پایین مھروز مخالف بودم، کیان این نگرانیرو ازم گرفت .. سالگرد ازدواجش فھمید بارداره ...اشکاشو پاک کرد.- وقتی مادر شد ھنوز نوزده سالش کامل نشده بود ... برخلاف تصورم مھروزواقعا مادری کرد در حق دخترش ... فکر می کردم شاید بھ خاطر سن کمش نتونھ بچھرو بپذیره ولی خیلی خوب با حضور ملودی کنار اومد.تقریبا یک دقیقھ ساکت موند. انگار رفتھ بود توی خاطراتش ...- ملودی خیلی شیرین بود .. چشم ھای پدرشو بھ ارث برده بود و سفید پوستیمادرش رو ... دوسالش بود کھ ...171دوباره اشکھاش روون شدن.- توی یھ تصادف وحشتناک مرد ... مھروز فقط دو روز تونست دووم بیاره ...خود کشی کرد.قلبم فشرده شد. پس کیانمھر حق داشت کھ روانی باشھ!! با یادآوری کیانمھر یھوچشمام گرد شد و گفتم:- چند وقت میشھ کھ این اتفاق افتاده؟!در حالی کھ اشکھاشو پاک می کرد گفت:- یکی دو ماه قبل از اینکھ شرکتش ورشکستھ بشھ، وقتی مھروز ھم رفت کیان بھمدت یک ھفتھ خودشو توی خونھ اش حبس کرد. نھ با کسی حرف می زد نھ حتیگریھ می کرد! اوضاع روحیش داغون شده بود و وضعیتش خیلی بدتر از من بود!ھشت- نھ ماه طول کشید تا وضیعتش عادی بشھ. اوایل حتی قدرت بھ خاطر سپردنکوچکترین کارھا رو نداشت! ساعت ھا بھ یھ نقطھ خیره می موند! زندگی ھمھ بھ ھمریختھ بود ... حتی توی کیش و دور از اینجا ھم در جریان مشکلات کیان بودم! وقتیحالش روبراه شد دید ھیچ چیزی از شرکتش باقی نمونده و پدرت ھم ... فوت کردهبود.با ناباوری گفتم:- خب ... یعنی الان ھیچ زن و بچھ ای نداره دیگھ؟!!ابرو درھم کشید:- نھ ... چطور؟لبھامو بھ ھم فشار دادم و بعد از مکثی نسبتا طولانی گفتم:- بارھا دیدم کھ تلفنی با دخترش ... با ملودی حرف میزنھ ... حتی یھ بار ھم بینصحبتاش با داریوش شنیدم کھ می خواد دخترشو برگردونھ و ...پوزخند تلخی زد:- وقتی بعد از یک ھفتھ حرف زد اومد با اون حال خرابش سراغ زن و بچھ اشرو گرفت و دور و بری ھاش بھش دروغ گرفتن کھ زن و بچھ ات رفتن سفر. ھر چھحالش بھتر می شد واقعیت ھم بیشتر براش آشکار می شد ... شروع کرد بھ خودشدروغ گفتن و باور کردن این کھ مھروز ترکش کرده!با اخم گفتم:- یعنی الان واقعا فکر می کنھ زنش ترکش کرده؟!لبخند غمگینی زد و گفت:- نھ! می دونھ اونھا مردن ... ولی با گفتن این حرفا بھ خودش تحمل درد براشآسون میشھ. ھر شیوه ای کھ دکتر روانشناسش گفت رو امتحان کردیم اما خب ... تاوقتی خودش نخواد وضع تغییر نمیکنھ.زانوھامو بغل کردم:- چرا ھنوز ھواشو دارین؟!172بازوی خودشو نوازش کرد:- کیان تنھا بازمانده از خانواده ی مھروزمھ ... وقتی می بینمش عشق بھ دخترموتوی چشماش می بینم.مھروزش ... دخترش ... پوزخند زدم و بی توجھ بھ حضورش دراز کشیدم و آرومگفتم:- درو ھم پشت سرتون ببندین.اما انگار قرار نبود دست از سرم برداره چرا کھ چند لحظھ بعد از اینکھ چشماموبستم دستش توی موھام فرو رفت ... نفسمو با کلافگی فوت کردم:- نکنید این کارو!دستش رو از موھام بیرون کشید. پشت بھش چرخیدم ... شروع کرد بھ فس فسکردن ... غر ردم:- بالای سر من گریھ نکنید ... من یھ قرار مھم دارم فردا.با ھمون صدای تو دماغی گفت:- فردا صبح کھ بیدار شدی اول میریم دکتر ... اگر خواستی از کیان ھم شکایتکنی ھمھ جوره پشتتم. برام مھم نیست کھ گناھکاری یا نھ! مھم اینھ کھ کیان مسئولتنبیھ تو نبوده!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- من از کیان شکایت کردم ... پیش بھترین قاضی ... خواھش می کنم بذاریدبخوابم.نمی دونم چند دقیقھ توی اتاق موند! ولی من ھمھ ی فکرم درگیر زندگی خودم شدهبود ... بھ یک نفر دیگھ نیاز داشتم کھ کنارم دراز بکشھ و ازش بخوام اون بھ نصفدیگھ مشکلاتم فکر کنھ، خودم بھ تنھایی از پس فکر کردن بھ ھمھ چیز بر نمی اومدم!ناخواستھ ذھنم می رفت سمت کیانمھر و اتفاقاتی کھ براش افتاده!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۶ عصر
دروغی کھ بھخودش میگھ و حتی منی کھ چیزی از روانشناسی سر در نمیارم می تونم تشخیص بدممشکل روانی داره! وگرنھ آدم با تلفن خاموش حرف نمی زنھ؟؟!یاد روزی افتادم کھ توی آبدار خونھ قاطی کرد و یا عصبانیت ھای این چندروزش! حالا کھ دقت می کنم می بینم عصبانیت ھاش کاملا غیر طبیعی بود! مثلوقتی کھ صورتمو کوبید بھ زمین!بدون اینکھ خودم بخوام صحبت ھای خانم حمیدی بھ افکارم جھت داده بود و داشتمشخصیت کیانمھر رو قضاوت می کردم.اما تھش بھ این نتیجھ رسیدم کھ خودم چی؟! یک عمر ھیچ کس رو تو زندگیم جزپدرم نداشتم و پدرم نھ تنھا تلاشی نکرد تا مادرم رو بیشتر بشناسم بلکھ ھمھ تلاششوکرد کھ تصویر مادرمو پیش چشمم خراب کنھ ... ھر چند احتیاجی نبود کھ تلاشی173بکنھ! مادری کھ ھیچ جای زندگی دخترش نباشھ اصلا تصویری از خودش نساختھ کھبشھ خرابش کرد!تو اوج جوونی عاشق امیرعلی شدم و حالا می فھمم با نقشھ بھم نزدیک شده بوده،خدا می دونھ کدوم یک از کارھاش واقعی بوده و کدوم نقشھ!بیست و یکی دو سالم بود کھ جسد آویزون پدرم رو دیدم و حالا می فھمم کھ زندگیو آبرویی کھ بھ باد رفت بھ خاطر دشمنی با مادرم بوده و بیخود و بی جھت شرکتکیانمھر نیست و نابود شد و من بی خودی کینھ ی کیانمھرو تو دلم کاشتم.با کسی ازدواج کردم کھ سن پدرم رو داشت و حتی وابستگی کھ بھش داشتم وعشقی کھ بھم داشت نتونست واقعا خوشبختم کنھ ... ولی بھ ھمونم راضی بودم و توسن بیست و پنج- شش سالگیم شوھرم جلوی چشمم جون داد و بیوه شدم ...حالا ھم کھ اوضاعم گفتن نداره! داریوش از خدا بی خبر رفت و زندگی کاری وشخصی من رو ھواست! تا حد مرگ کتک خوردم و مورد تجاوز قرار گرفتم و ھیچمعلوم نیست چھ چیزی در آینده انتظارم رو می کشھ.توی خودم مچالھ شدم ... خدایا! کیانمھر بدبخت تره یا من؟! ................جلوی آینھ ایستاده بودم و بھ کبودی ھای صورتم نگاه می کردم. بھ ظاھر بینیم نمیخورد کھ شکستھ باشھ ولی ھنوز درد می کرد، مخصوصا وقتی می خواستم بینیموبالا بکشم. لب زیریم کبود بود و کمی پای چشمم کھ جای کبودیش تقریبا زرد رنگشده بود.درد صورتم رو تحمل کردم و کمی آرایش کردم. قیافھ ام قابل تحمل تر شد. شروعکردم بھ پوشیدن لباس و وسایلی رو ھم کھ می خواستم توی کیفم ریختم. بھ در اتاقمضربھ خورد. نفسم رو کلافھ فوت کردم. اصلا دل و دماغ بحث جدید و ناراحتینداشتم وگرنھ شر ھر دوشون رو از سرم کم می کردم.در اتاق رو باز کردم. مریم با دیدن سر و وضعم گفت:- جایی میری؟بھ سمت در رفتم و گفتم:- با تسلیمی قرار دارم. شاید بشھ کاری کرد!لبھاشو جلو داد و گفت:- کم مبلغی نیست غزالھ! بھ نظرت می تونھ کاری کنھ؟نفسمو بیرون فرستادم:- بھ خدا توکل می کنم.لبخند کمرنگی روی لبش نشست و دستش رو روی دستم گذاشت:- تا آخرش ھمراھت ھستم دوستم!174خواستم پوزخند بزنم ولی وقتی گونھ ام رو بوسید بھ جای پوزخند لبخند بی حالیتحویلش دادم. از کنارش رد شدم و بھ سمت در سالن رفتم. خانم حمیدی ھم حاضر وآماده بھ سمتم اومد و گفت:- بریم.با تعجب بھ سمتش برگشتم:- بلھ؟!!کیفش رو روی دستش جابجا کرد و گفت:- بریم درمونگاه. یھ عکس از بینیت بگیریم ... بعدش ھر جا خواستی برو. منیکساعتھ آماده شدم کھ تو بیدار بشی.نفسمو فوت کردم و در حالی کھ درو باز می کردم گفتم:- ممنون. نیازی نیست.اما با خیرگی تمام ھمراھم تا پایین پلھ ھا اومد و بھ سمت ماشینش رفت و گفت:- اگر زحمتت نیست درو باز کن تا من ماشینو در بیارم.با کلافگی نگاھی بھ مریم کھ پشت سرم بود انداختم. لبخند تلخی زد:- گفت کھ می خواد ھمراھت باشھ ...حرفشو قطع کردم:- تا الان ھر چقدر اعتماد کردم بسھ!منظورم رو گرفت و سرش رو پایین انداخت. پولاد عوضی! اگر مدرک رو نمیکرد احدی نمی تونست ثابت کنھ کھ من توی وام و کسر سودھا دست داشتم!بھ سمت در رفتم و رو بھ خانم حمیدی کھ منتظر بود گفتم:- لطفا بھ دوماد عزیزتون بگید ھر چھ زودتر ماشین منو بیاره.و بعد از در خارج شدم و راه خودمو پیش گرفتم. عینک دودیمو از کیفم در آوردمو بھ چشم ھام زدم و سر کوچھ ھم از داروخونھ ماسک خریدم. رژ لبی کھ زده بودمبا ھمھ پررنگ بودنش بازھم نمی تونست زخم و پارگی لبم رو پوشش بده.وقتی از داروخونھ در اومدم صدای بوق ماشینی باعث شد سر بچرخونم. خانمحمیدی پشت فرمون برام بوق می زد. خواستم بی توجھ رد بشم اما یادم اومد مردم اینمحل من رو می شناسن نھ خانم حمیدی رو! با کلافگی بھ سمت ماشین رفتم و سوارشدم:- خواھش می کنم بس کنید ... من اگر نگرانیتون رو نخوام کیو باید ببینم؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد و گفت:- باز ھم منو!با حرص ازش رو گرفتم:- اداره مالیات میرم.175- اول درمونگاه.این دیگھ کی بود؟!!نیم ساعت بعد دکتر بخش در حالی کھ عکسم رو توی پاکت می گذاشت گفت:- بھتره یھ متخصص عکس رو ببینھ. از نظر من شکستگی اتفاق نیفتاده! ولی یھمتخصص دقت بیشتری داره!خانم حمیدی عکس رو از دستش گرفت و دو تایی از اتاق خارج شدیم. مرتیکھشاسکول! اگر نشکستھ پس چرا من این ھمھ درد دارم؟!مسیرم رو علیرغم اصرار خانم حمیدی ازش جدا کردم و تنھایی اول بھ بانک وبعد بھ اداره مالیات رفتم. درست سر ساعت نماز رسیدم و مستقیم بھ اتاق آقای تسلیمیرفتم. کسی جز خودش توی اتاق نبود و من ھم درو بستم و بھ رفتم سمتش.بعد از سلام و احوال پرسی بھ تعارف خودش روی راحتی نشستم و خودشروبروم نشست. ھر دو خوب می دونستیم وقت چندانی نداریم پس رفتیم سر اصلمطلب. براش از فرار داریوش گفتم و این کھ من باید بدھی رو بپردازم و از نبودنقدینگی گفتم. با ابروھای در ھم بھ پشتی راحتی تکیھ داد:- چرا اعلام ورشکستگی نمی کنید؟!دستھامو بھ نشونھ ی نھ بالا آوردم:- نباید این خبر جایی درز کنھ! آقای عابدی و سھامدارھا دارن ھمھ تلاششون رومی کنن کھ جلوی این اتفاق رو بگیرن! ھنوز در جریان نیستم کھ تصمیم نھایی چیھولی اینو مطمئنم کھ ورشکست شدن کوھستان بھ نفع ھیچ کس نیست!تسلیمی کھ انگار کنایھ جملھ آخرمو بھ خوبی گرفتھ بود سرش رو متفکرانھ تکونداد و گفت:- و چھ کاری از من بر میاد؟!نفسمو با آرامش بیرون فرستادم:- مالیات و جریمھ امسال رو پرداخت می کنیم ....مطلب رو گرفت و گفت:- ازم نخواه کھ جریمھ ی سال ھای قبل رو ندید بگیرم ... کم مبلغی نیست! درضمن ھنوز تحقیقات اصلی رو شروع نکردیم و مبلغ رو تقریبی بھ آقای عابدی گفتیم.اونم چون ایشون خیلی اصرار داشت کھ بدونھ!خودم رو جلو کشیدم:- و دقیقا چون مبلغ کمی نیست می خوام کھ ازش چشم پوشی کنید!ابرو در ھم کشید:- دست من نیست خانم! اگر بود دریغ نمی کردم!مردک دندون گرد ... اگر قرار بود جریمھ سرجاش باقی بمونھ بدبخت می شدم!قیافھ ی مظلومی بھ خودم گرفتم:176- آقای تسلیمی شما کھ در جریانید نقدینگی وجود نداره کھ بخواد جریمھ روپرداخت کنھ! بھ عنوان مدیرمالی شرکت و این کھ نتونستم بھ سھامدارھا بی گناھیموثابت کنم مالیات و جریمھ ھاش افتاد روی دوش من! اصرار بھ گرفتن اصل مبلغ،ورشکستگی کوھستانو علنی می کنھ و منو از نون خوردن میندازه ... خدا می دونھچقدر طول بکشھ کھ ...دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آورد و بعد گفت:- چند لحظھ صبر کنید ...از اتاق خارج شد و چیزی حدود یک ربع بعد بھ ھمراه آقای رییس بھ اتاقبرگشتن. بھ احترامشون بلند شدم و بعد از سلام و احوال پرسی نشستیم. آقای مھابادیبا اخم ھمیشگیش گفت:- مدرکی ھست کھ ثابت کنھ نقدینگی ندارید؟!از داخل کیفم پرینت گردش حساب رو در آوردم و نشونشون دادم. بعد از چندلحظھ کھ با دقت نگاه کرد گفت:- چطور از حساب یھو این مبلغ گنده کسر شده و شما خبر ندارید؟!با درموندگی سر تکون دادم:- چی بگم والا! انگار ھمھ چیز حساب شده بوده!تسلیمی اظھار نظر کرد:- باید از بانک شکایت کنید!وقتی نگاه منتظر من رو دید ادامھ داد:- یا اینکھ بھ خود بانک شکایت کنید! شما بھ عنوان مدیر مالی باید از این موضوعخبردار می شدین و وقتی این اتفاق نیفتاده یعنی یا یکی از بین خود نیروھاتون اینموضوع رو لاپوشونی کرده! یا یکی از کارکنان بانک!مھابادی ھم تایید کرد:- با توجھ بھ اینکھ سھامدارھا نمی خوان اعلام ورشکستگی کنن یعنی صددرصددارن تلاش می کنن نقدینگی جدید ایجاد کنن و حساب شرکت رو پرکنن، پس بایدعامل نفوذی پیدا بشھ تا دوباره این اتفاق نیفتھ!انگار کھ یک کشف جدید کرده باشم، با انرژی مضاعف سر تکون دادم:- حق با شماست.غمگینم اما انگار یکی بھم گفتھ، کھ ھمین روزا یھ اتفاق خوب می افتھ. اونجایی کھھیچ وقت فکرشم نمی کردم ... وقتی پر دردم.مھابادی صداشو پایین آورد:- با ھمھ این حرفا ... نگرفتن جریمھ یھ کار کاملا غیرقانونیھ!لبھامو بھ ھم فشردم:- خوش حساب تراز ما کجا دیدین؟! بعدش ھم شما کھ ھنوز بررسی دقیق حسابھا رو شروع نکردین؟!177با صدای بلند خندید.می دونم بھم میگی اینم از اون حرفاست ...اما ببین یھ رد پای تازه رو برفاست!سرش رو تکون داد و گفت:- بلھ بلھ .... تا آخر ساعت اداری امروز صبر کنید! ان شاءلله کھ بتونیم توی نجاتکوھستان قدمی برداشتھ باشیم. ولی یھ قولی بدین ... وقتی مشکلات حل شد دیگھمالیات رو دور نزنید! از من بھ شما نصیحت ... نذار بھ سن من برسی بعد بفھمی مزهی نون حلال شیرین تر بوده!لبخند قدردانی زدم ... انگار خدا بالای سرم بود .... یعنی حرفای صبحم روشنیده؟!ھر دفعھ کھ سقوطم نزدیکھ، قدمھام تا لب دره میره .....اما اون دم آخر یکی ھست.... کھ دستامو میگیره!وقتی دیشب با تسلیمی تلفنی صحبت می کردم یک درصد ھم احتمال نمی دادم کھبتونم بھ این راحتی جلوی بررسی حساب ھا رو بگیرم! اون ھم بدون طی کردنمراحل قانونی! اونجایی کھ ھیچ وقت فکرشم نمی کردم ... وقتی پُر دردم.با ھمھ این حرفا مجبور شدم بابت این چشم پوشی یک مقدار از مبلغ جریمھ ی سالھای قبل رو گردن بگیرم کھ در برابر اصل مبلغ خیلی خیلی جزیی بود! حالا اسم اینکار ھرچی می خواد باشھ! مھم اینھ کھ تونستم یک جا از نفوذم استفاده کنم.وقتی از اداره بیرون زدم واقعا احساس سبکی می کردم. دلم ھوای گریھ داشت ...حداقل یھ قدم برداشتھ بودم و وقتی بھ در بستھ نخوردم یعنی خدا ھمراھمھ!یھ عطر پر از خاطره توی این خونھ اس ... اینا یھ نشونھ است ...وقتی ماشین دربست گرفتم و سوار شدم مدام بھ این فکر می کردم کھ واقعا مشکلحل شد؟! اونم بھ ھمین راحتی؟! نکنھ پشیمون بشن؟! اونا ھر وقت بخوان می توننزیر حرفشون بزنن و بیان حساب ھا رو بررسی کنن! توی شرکت و کارخونھ ھم کھھمھ طرف کیانمھر ھستن و کسی طرف من نیست اگر واقعیت رو بفھمن چی؟!بھتر بود ھرچھ زودتر کیانمھر رو در جریان کارم قرار می دادم تا یھ وقت کسیسرخود پا نشھ بره اداره امور مالیاتی! اما کی جرات داره دوباره با اون دیو روانیروبرو بشھ؟!سر کوچھ از ماشین پیاده شدم و بھ سمت بنگاه راه افتادم. آقای کبیری با خوشروییازم استقبال کرد و وقتی گفتم می خوام ببینم خونھ ام چقدر می ارزه، چون سرشخلوت بود ھمراھم اومد تا خونھ رو ببینھ.قصد فروش نداشتم ولی اگر کیانمھر واقعا از خر شیطون پایین نمی اومد مجبوربودم یھ فکری کنم! از اونجایی کھ با خودم کلید نبرده بودم زنگ رو زدم و مریم دروبرام باز کرد. با حضور مریم مشکلی نداشتم ... قبلا بارھا بھ خونھ ام اومده بود اماالان تو این وضعیت احتیاج داشتم کسی پیشم نباشھ!178با دیدن ماشین خانم حمیدی توی حیاط ابروھام درھم رفت. آقای کبیری نگاه بھحیاط بزرگ خونھ انداخت و گفت:- متراژ خونھ چقدره؟- کل زمین اینجا ھزار متره.سرش رو تکون داد. جلوتر راه افتادم و در خونھ رو بازکردم و یاا... گفتم. انگارمتوجھ شده بودن یھ مرد ھمراھمھ کھ جفتشون حجاب داشتن. مریم جلو اومد و باصدای آرومی گفت:- کیھ غزالھ؟با ورود آقای کبیری نتونستم بھش جوابی بدم و ھمزمان کھ باھاش ھمقدم شده بودمو اتاق ھا و ایوون و حیاط خلوت پشتی رو نشون می دادم، بھ سوالاتش ھم جواب میدادم. وقتی دوباره وسط سالن برگشتیم کبیری با کلیدی کھ توی دستش بود گوشھ لبشرو خاروند و گفت:- فکرکنم بیست- سی سالی از ساختش گذشتھ نھ؟!سرم رو تکون دادم. مریم و خانم حمیدی ھر دو با اخم و دست بھ سینھ نگاھمونمی کردن. کبیری شونھ ھاشو بالا انداخت و گفت:- اگر عجلھ ای نداشتھ باشی می تونم با قیمت خوبی برات بفروشم. یکی دو ھفتھپیش خونھ ی آقای اصلانی کھ نصف اینجا بود رو معاملھ کردیم ... حول و حوشسیصد دستش رو گرفت!با ابروھای در ھم گفتم:- الان چقدر برای اینجا قیمت میذارین؟!شونھ ھاشو بالا انداخت:- کمتر کسی پیدا میشھ اینطور خونھ ی بزرگی رو بخواد ... الان ھمھ زدن تو خطآپارتمانی!معلوم بود قصد دست پایین گرفتن داره با این حال منتظرموندم تا حرفشو بزنھ.- من ھشتصد قیمت میذارم ... اما زمان لازمھ تا بشھ یھ مشتری خوب پیدا کرد!سرم رو تکون دادم و بعد از تشکر راھیش کردم کھ بره ... مرتیکھ بز خر! واقعافکر کرده من ھیچی بارم نیست!؟ ھزار متر خونھ با اون حیاط بزرگ فقط ھشتصد؟!!اونم زمان لازمھ! لابد اگر بخوام برام تو یھ ھفتھ بفروشھ بھ پونصد ھم می رسونھ.وقتی بھ داخل سالن برگشتم خانم حمیدی جلو اومد و با ابروھای درھم گفت:- خونھ ات رو می خوای بفروشی؟آشکارا نفسم رو کلافھ فوت کردم و گفتم:- بھ خودم مربوطھ!وقتی از کنارش گذشتم گفت:- من سفتھ ھا رو از کیان می گیرم ...بھ تندی بھ سمتش برگشتم:179- بھ کمکتون احتیاجی ندارم! فقط لطف کنید از اینجا برید!و وارد اتاقم شدم. صداشو بالا برد:- نمی تونم بی خیال بشینم تا خودتو بدبخت کنی!انگار بھ جای این جملھ یھ چماق گرفت و کوبید توی سرم! با حرص خودمو بھسالن رسوندم و با غضب گفتم:- چطور تونستی بیست و ھشت سال بی خیال بشینی این دفعھ ھم روش!چند ثانیھ با خشم بھ ھم نگاه کردیم. بدنش می لرزید ... بعد بھ من پشت کرد و درحالی کھ با قدم ھای بلند بھ سمت بیرون می رفت گفت:- پدرشو در میارم.در سالن رو بھ ھم کوبید و دقایقی بعد با ماشینش از حیاط خارج شد ... تا وقتیماشین رو از خونھ بیرون ببره از پشت پنجره نگاھش می کردم ... خدا کنھ بتونھ سفتھھا رو از کیانمھر بگیره. مریم کنارم قرار گرفت:- خوب تحریکش کردی! ان شاا... کھ مثمر ثمر قرار بگیره.پوفی کردم و پرده رو انداختم. بھ سمت مریم برگشتم و گفتم:- مامانت نگرانت نمیشھ؟!لبخند کجی زد:- دارم حق شاگردیمو بھ جا میارم! قول میدم بھ چیزی دست نزنم! ھمین گوشھکنارا ھستم دیگھ .... من بھ اون پولاد احمق اعتماد کردم و سوتی دادم و باعث شدمگیر بیفتی ... می خوام تا تھش باشم.لبخند بی حالی زدم و گفتم:- دیگھ حوصلھ کل کل ندارم! فقط وقتی می بینم خانم حمیدی اینقدر خونسرد قصدکمک داره لجم می گیره!بھ سمت اتاقم قدم برداشتم.- امور مالیاتی چھ خبر؟ کاری تونستی انجام بدی؟وارد اتاق شدم پشت سرم اومد، جواب دادم:- قول دادن فعلا حساب ھا رو بررسی نکنن ... ولی مسلما بھ محض اینکھ بفھمنیھ روز از ورشکستگی نجات پیدا کردیم وارد عمل میشن.با لحن خوشحالی گفت:- خب بازم خدارو شکر. حالا میخوای چی کار کنی؟در حالی کھ مانتوم رو در می آوردم گفتم:- بذار ببینم خانم حمیدی چی کار می کنھ!دست بھ سینھ بھ چارچوب در تکیھ داد و گفت:- امشب سھامدارھا توی شرکت جلسھ دارن.شلوارمو عوض کردم و منتظر موندم تا حرفشو بزنھ.180- تو ھم بیا بریم. ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حسابھای تو در توی شرکت و کارخونھواقف نیست!پوزخندی زدم و گفتم:- ھمین مونده کھ بیام و کیانمھر جلوی سھامدارھا بیفتھ بھ جونم!اخم کرد:- غلط کرده! مگھ شھر ھرتھ!؟شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- انگاری ھست کھ آقا بدون ھیچ استرسی منو برد خونھ اش و زد درب و داغونمکرد!نفسشو فوت کرد:- دیده بی سر و زبونی! ولی نباید دیگھ این اجازه رو بھش بدی. امشب بیا با ھمبریم شرکت. خانم حمیدی ھم ھست. کیانمھر ھیچ وقت جلوی بقیھ خودشو خراب نمیکنھ. محکم باید بایستی.بدون اینکھ مانتو و شلوار بیرونیم رو آویزون کنم ھمونطور لبھ ی تخت رھاشونکردم و از اتاق بیرون زدم. در حالی کھ بھ سمت روشویی می رفتم گفتم:- روزه ای؟با حرص گفت:- من چی میگم تو چی میگی؟!جلوی در دستشویی بھ سمتش برگشتم:- تا شب بھش فکر می کنم ... اگر روزه نیستی برای خودت یھ چیزی درست کن وبخور. البتھ ھمھ ی سالاد دیشب رو نخوردم.درو بستم. صداشو از پشت در شنیدم:- خانم حمیدی عکست رو بھ متخصص نشون داده. گفتھ بینیت شکستھ، ساعت نھبرات نوبت گرفتھ کھ توی خود مطب جا بندازن.نفسمو با حرص بیرون فرستادم ... چرا خانم حمیدی ولم نمی کرد؟!تا غروب با خودم کلنجار رفتم کھ بھ کیانمھر زنگ بزنم یا پیام بدم و ماجرای ادارهمالیات رو تعریف کنم اما ترسی کھ از کیانمھر تو وجودم نشستھ بود مانع این کار میشد، ولی با دلگرمی ھایی کھ مریم بھم میداد راضی شدم کھ حضوری باھاش صحبتکنم.ساعت نھ ھم درو بھ روی خانم حمیدی باز نکردم، ولی از اونجایی کھ بینیم دردمی کرد و می دونستم کھ اگر بھ خودم باشھ دنبال درمون نمیرم و پشت گوش میندازمقبول کردم کھ بدون حضور خانم حمیدی بھ مطب بریم ... ھرچند کھ وقتی روی تختدراز کشیدم وارد اتاق شد و کنار تخت ایستاد!خدارو شکر یک ساعت از افطار گذشتھ بود و گرسنھ نبودم وگرنھ با اون چھاربار تزریقی کھ بھ منظور بی حسی روی بینیم انجام شد، مطمئنا ضعف می کردم و از181حال می رفتم. قشنگ صدای استخونم رو زیر دست دکتر می شنیدم و علی رغم ھمھی خودداریم اشک از گوشھ ی چشمم راه گرفت و دست مریم رو کھ کنارم ایستادهبود، فشار دادم.نیم ساعت بعد کھ کمی بھ لطف آب میوه شیرین حالم جا اومده بود در حالی کھ گچزیبایی روی بینیم نشستھ بود سوار ماشین خانم حمیدی بھ سمت شرکت می رفتیم.وقتی وارد شرکت شدیم از کل پرسنل فقط نسترن اونجا بود کھ با دیدن صورتدرب و داغون من لبشو گاز گرفت و گفت:- خدا مرگم! چھ اتفاقی افتاده؟!قبل از من مریم جواب داد:- یھ تصادف جزیی بود کھ خدا رو شکر بھ خیر گذشت!خانم حمیدی دندون ھاشو بھ ھم فشرد و زیر لب با صدای آروم زمزمھ کرد:- تصادف!!!خانم حمیدی دندون ھاشو بھ ھم فشرد و زیر لب با صدای آروم زمزمھ کرد:- تصادف!!!و با راھنمایی نسترن زودتر از ما بھ سمت سالن کنفرانس راه افتاد.قبل از ورود بھ سالن نفس عمیقی گرفتم و یک بار دیگھ بھ خدا توکل کردم. باورودم ھمھ ی سرھا بھ سمت من برگشت. ھمھ ی تلاشم برای زدن یھ لبخند دلگرمکننده تبدیل شد بھ لرزش لبھام.اما باز ھم ظاھرم رو نباختم و یھ سلام کوتاه دادم و خودم رو بھ خانم حمیدیرسوندم و روی صندلی بین اون و مریم جا گرفتم. کیانمھر با کنایھ ای آشکار گفت:- کسالت برطرف شد؟!ناخواستھ بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی گچ بینیم بود. چطور می تونستاینقدر خونسرد کنایھ بزنھ؟! وقتی سنگینی نگاه منو حس کرد نگاھشو گرفت. آقایطارمی منو مخاطب قرار داد:- آقای عابدی می گفتن پیگیر ماجرا ھستین؟ خبر خوبی ھم برای ما دارین؟متوجھ پوزخند کیانمھر شدم. نفس عمیقی گرفتم و رو بھ آقای طارمی گفتم:- بلھ ... اما نمی دونم مطرح کردنش درستھ یا نھ!خانم فرھمند مداخلھ کرد:- اگر خبر خوب و امیدوار کننده ایھ چرا گفتنش درست نباشھ؟یاد حرف مھابادی افتادم ... عامل نفوذی ھر کسی می تونست باشھ! ھر چند کھشکم بھ سھامدارھا نمی برد ولی باز ھم باید جانب احتیاط رو رعایت می کردم.دوباره سنگینی نگاه کیانمھرو حس کردم ولی دیگھ نگاھش نکردم و در جواب خانمفرھمند گفتم:182- من دارم ھمھ تلاشم رو می کنم کھ ضرر رو از شرکت دور کنم ... نمی دونمچقدر در جریان مالیات و جریمھ ھستین!- می دونن کھ قراره شما بپردازین.صدای کیانمھر بود کھ باعث شد برای لحظھ ای سرم گیج بره. پس قصد کوتاهاومدن نداشت و ھمھ رو ھم در جریان گذاشتھ بود. آقای کامرانی حواسمو بھ خودشجلب کرد:- مطمئن باشید بعد از نجات شرکت جواب این از خود گذشتگی شما رو میدیم.لبخند کم جونی زدم:- پس اولین خبر خوشم این می تونھ باشھ کھ فقط موظف بھ پرداخت مالیات وجریمھ امسال ھستیم.- چطور؟باز ھم سوال کیانمھر بود. بدون اینکھ نگاھش کنم رو بھ جمع جواب سوالش رودادم:- از اعتبارم استفاده کردم.لبخند دلگرم کننده ی مریم آرومم کرد. بعد از لحظاتی ھمھ از جو حضور من دراومدن و جلسھ ادامھ پیدا کرد. سررسیدم رو در آوردم و ھر نکتھ ی بھ ظاھر مھم رواز صحبت ھاشون یادداشت میکردم. برنامھ ھای کیانمھر اگر عملی می شد واقعاموفقیت آمیز بود و اونجور کھ اون داشت با اعتماد بھ نفس حرف می زد مطمئن بودمیھ فکرای دیگھ ای ھم توی سرش ھست و بھ زبون نمیاره!تنھا زمانی کھ نتونستم ساکت بمونم و حرفش رو قطع کردم سر پیشنھاد آخرش بودکھ تعدیل نیرو کنیم!- نمی تونین این ھمھ کارگرو اخراج کنید.نگاه تیزش باعث شد خودم رو عقب بکشم. دست بھ سینھ شد:- شما پیشنھاد بھتری دارین؟!!!وقتی ھمھ بھ من نگاه کردن فقط تونستم دندون ھامو بھ ھم فشار بدم ... چرا اینطور شد؟! نمی خواستم نصف کارگرھا رو اخراج کنیم. حتی اگر موقتی باشھ. خدالعنتت کنھ داریوش ... خدایا کمکم کن بیش از این شرمنده نشم.بعد از جلسھ نزدیک خانم فرھمند رفتم و حال پدرشوھرش رو پرسیدم و گفت کھآوردنش بخش و این خبر واقعا خوشحالم کرد. البتھ اگر بعد از رفتن سھامدارھاکیانمھر ازم نمیخواست کھ خصوصی باھم صحبت کنیم، خوشحال تر ھم می شدم!وارد اتاقی کھ قبلا متعلق بھ داریوش بود شدیم ولی بھ خانم حمیدی اجازه ورود ندادو درو بست. دست خودم نبود ولی حالا کھ تنھا شده بودیم واقعا نمی تونستم بھصورتش نگاه کنم. دست بھ سینھ بالای سرم ایستاد:- چطور بھ خودت اجازه دادی کھ توی جلسھ حاضر بشی؟جواب دادم:183- من می تونم کمک ...حرفمو قطع کرد:- چی باعث شده فکر کنی کھ دوباره بھت اطمینان می کنم؟ساکت شدم ... در این یھ مورد حق داشت! من خراب کرده بودم ... بعد از یھ تاخیرطولانی اون بود کھ سکوتو شکست:- چجوری مالیاتو دور زدی؟بغضم رو قورت دادم:- دور نزدم ... یھ صحبت منطقی ...صداشو از کنار گوشم شنیدم:- اون ھا ھم بھ ھمین راحتی قبول کردن!!ناخودآگاه خودمو کنار کشیدم ... نباید اینقدر بھم نزدیک میشد ... وقتی نفس لعنتیشبھ صورتم می خورد انگار کیانمھری رو می دیدم کھ دکمھ ھای پیراھنش بازه و ازمستی نمی تونھ تعادلش رو حفظ کنھ ... اخماش توی ھم رفت:- چھ مرگتھ!؟بازوھامو بغل کردم تا از لرزش بدنم جلوگیری کنم و با صدای لرزون گفتم:- فقط می خوام کمکی کرده باشم ...عقب کشید و صاف ایستاد ھنوز نگاه اخموش روی منی بود کھ خودمو بغل کردهبودم ... از این ھمھ ضعف ... اون ھم جلوی کیانمھر حالم بھم می خورد. بعد از چندثانیھ با گیجی سر تکون داد:- بعدا حرف می زنیم. ... صبح باھات تماس میگیرم.سرم رو تکون دادم و بی معطلی بلند شدم و بھ سمت در رفتم و حتی خداحافظی ھمنکردم.توی راه بھ کنجکاوی ھیچ کدوم جوابی ندادم و ھمھ فکرم بھ عکس العمل احمقانھام جلوی کیانمھر بود! ھرچند کھ غیر قابل کنترل بود! حس بدی داشتم و دلم نمیخواست برای کسی تعریف کنم. از طرفی ذھنم درگیر فروش خونھ شده بود ... ھیچوقت فکرنمی کردم چنین روزی برسھ! باید یھ حساب کتاب کلی انجام می دادم و یھفکری ھم برای فروش خونھ با قیمت مناسب می کردم.شاید بھتر بود قبل از اقدام بھ فروش بھ مھسا خبر می دادم. بالاخره این خونھ،خونھ ی مادر و پدرش بوده! امشب براش ایمیل می زدم ... ھر شب ایمیلش رو چکمی کنھ. روم نمی شد تلفنی و یا رو در رو باھاش حرف بزنم.موقعی کھ ماشین جلوی خونھ توقف کرد بھ سمت خانم حمیدی برگشتم و با ھمھ یبی میلیم بابت دکتر تشکر کردم. با تشکر من انگار توی چشماش لامپ روشن کردن!184خداروشکر کھ دیگھ داخل نیومد! من و مریم وارد خونھ شدیم. اثر بی حسی بینیمرفتھ بود و کم کم دردش شروع می شد. بھ محض وارد شدن بھ خونھ از داخل کیفممسکن درآوردم، دوتا با ھم خوردم و بھ اتاقم رفتم.بعد ازتعویض لباسم لپ تاپم رو روشن کردم و وارد ایمیلم شدم ... در کمال بھت وتعجب ایمیلی از جانب داریوش داشتم کھ مربوط بھ پنج روز قبل بود... ناخواستھ تپشقلبم بالا رفت و بی معطلی بازش کردم...سلام خانم رمضانی. تنھا دلیلی کھ باعث شد این پیام رو براتون بفرستم » -احساس دینم نسبت بھ شما بود. حقایقی وجود داره کھ دیر یا زود خودتون متوجھ میشدین، اما دلم خواست یھ جوری زحماتتون رو جبران کرده باشم!روزی کھ ھمراه آقای شیخی وارد شرکت شدین، فکر می کردم از کارھای پدرتونخبر دارید اما وقتی اولین واکنشتون رو نسبت بھ حرفم دیدم فھمیدم یھ چیزی درستنیست. ھمون روزھای اول پدرم بھم گفت کھ از اصل ماجرا خبر ندارین و آقایشیخی از ما خواست کھ بھ ھیچ عنوان بھتون چیزی نگیم چون تازه روحیھ تون روبدست آورده بودین!ذره ای برام حرف آقای شیخی اھمیت نداشت اما بعد از مدتی فھمیدم می تونم ازاین طریق تحریکتون کنم تا سمت من باشین. این کھ شما کیانمھر رو دشمن خودتونمی دونستین باعث میشد ھرکاری کنید تا خودتون رو بالا بکشید! این نظر من بود وکنجکاوی شما نسبت بھ ماجرای پدرتون، شکم رو بھ یقین تبدیل کرد!وقتی خانم حمیدی گفت کھ می خواد سرمایھ اش رو بیرون بکشھ ھیچ کس بھاندازه کیانمھر نمی تونست حواس شما رو از کارھای من پرت کنھ. بنابراین شروعکردم بھ راضی کردن کیان و از ھیچ کاری فروگذار نکردم و با وارد شدنش بھشرکت دیدم کار بیھوده ای انجام ندادم!ھر بار دیدمتون از شک ھای کیان گفتم و ازاین کھ نباید بذارید نزدیکتون بشھ. میترسیدم اصل ماجرا رو بفھمید و کینھ ای کھ دارید خاموش بشھ. حتی روزی کھ بھکیان شما رو پیشنھاد می دادم می دونستم پشت در ھستین و فقط می خواستم بشنوینکھ کیان ھم دید خوبی نسبت بھ شما نداره! ولی بر خلاف تصورم چند روز بعد درمورد شما باھام حرف زد ... نمی دونم واقعا ھدفش خواستن بود یا نھ ! اما توی مراسمپدرم طوری برای شما تعریف کردم کھ فکر کنید کیان بھ فکر منافع خودشھ و ھیچعلاقھ ای بھ شما نداره! در حقیقت کیان خیلی محترمانھ در مورد شما حرف زده بود.البتھ اون کھ گفتم نسبت بھ رابطھ ی ما شک کرده بود رو راست گفتھ بودم ... و خباعتراف می کنم بھ شکش دامن زدم و حتی موضوع ازدواج سابقتون رو بھ طور کاملازش مخفی کردم.روزھای آخر ھم با ماجرای نمایشی سوءقصد و دزدی کھ از جانب خودم طراحیشده بود شرایط رو مھیا کردم کھ با تقاضای رفتنم برای بستن قرارداد ھمھ بدون چون185و چرا موافقت کنن. می دونستم وقتی ھمھ موافق رفتنم باشن شما ھیچ کاری نمی تونینانجام بدین.بابت برخوردھای روزھای آخر ھم عذرمی خوام. این کارو تنھا بھ خاطر شماانجام دادم! می خواستم بعد از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۷ عصر
رفتنم بقیھ با استناد بھ تندی رفتارم توی روزھای آخراین طور برداشت کنن کھ شما با من ھمدست نبودین ... نمی دونم چقدر موفق بودم!و اما اصل ماجرایی کھ باید بدونین. پدرتون علیرغم موفقیت و حساسیتی کھ تویکارش داشت یک آدم فوق العاده کینھ جو و خطرناک بود! زمانی کھ می فھمھھمسرسابقش کھ مادر شماست، مادرزن کیانھ نقشھ انتقام رو می کشھ. حتی شرکتکیان رو بھ خوردن سود سھامدارانش بدنام کرد. شوھر عمھ ام کھ موضوع رو میفھمھ ھمھ ی تلاشش رو می کنھ کھ پدرتون رو کنترل کنھ اما ھیچ کس این احتمال رونمی داده کھ پدرتون بخواد ازطریق بالا کشیدن اموال کیانمھر بھ ھمسر سابقش ضربھبزنھ.ماجرای ازدواجتون رو ھم آقای شیخی روز آخر توی دفترم بھم گفت. وقتی ازشخواستم دیگھ بھ شرکت نیاد!شاید وقتش رسیده کھ چشماتون رو باز کنید و حقایق رو طور دیگھ ای ببینید ...کیان توی اون شرایط اون قدر درگیر زندگی نابود شده اش بود کھ نمی تونست بھشرکت رسیدگی کنھ و پدرتون از اعتمادش سواستفاده کرد ... حقیقت اینھ کھ کیان تویمرگ پدرتون مقصر نبوده! این اعمال پدرتون بوده کھ زندگیشو تباه کرده.می تونستم نگم ولی این کمترین کاری بود کھ خواستم باھاش از ھمھ ی زحماتت«. تشکر کنم. خدانگھداربا بھت بھ مانیتور خیره بودم ... دستی روی شونھ ام نشست ... صورتموچرخوندم. مریم از خشم می لرزید ... لبش رو تر کرد:- ایمیلش رو نگھ دار ... ھمین الان بھ کیانمھر خبر بده.چشم ھامو بستم ... این مثلا تشکر بود؟!! لعنتی تو کھ ھمھ چیزو نابود کردی!!- غزالھ جون؟! اھمیتی بھ حرف ھاش نده! مھم اینھ کھ الان می دونی کیانمھر آدمقابل اعتمادیھ.صدام لرزید:- اعتماد؟!! واقعا کی قابل اعتماده؟!با یادآوری اون لحظھ ھا بی اراده دست ھام شروع کرد بھ لرزیدن، طوری کھمریم ھول کرد و قاشق و بشقاب رو از دستم گرفت:- چی شدی غزالھ؟! وای خدا مرگم!نفسھام تیکھ تیکھ بیرون می اومدن و ھر کاری می کردم نمی تونستم برای ثانیھای اون لحظھ ھا رو از ذھنم بیرون کنم، زدم زیر گریھ:186- دیگھ نای مقاومت کردن نداشتم ... کثافت یھ جای سالم توی بدنم نذاشت ... ھمھی جونم درد می کرد ... فقط می خواستم از اونجا برم بیرون.مریم کھ حالمو فھمیده بود خواست منو بغل کنھ، قبل از بغل کردنش پاھامو تویشکمم جمع کردم و توی خودم مچالھ شدم و شروع کردم بھ گریھ کردن، کاش لیلیاینجا بود تا براش دردودل می کردم ... اما حالا بھ لطف امیرعلی نداشتمش!مریم اینجا بود ولی نمی خواستم دیگھ کسی رو بھ زندگیم راه بدم. واقعا تنھایی میخواستم. اما مریم کوتاه بیا نبود و اونقدر ھمراه با گریھ نوازشم کرد و موھامو بوسیدتا کم کم عضلات بدنم از حالت انقباض در بیان و کمی آروم بشم.با کمک مریم روی تخت دراز کشیدم، با ناراحتی بھ صورتش زل زدم، اشک ھاشروون بود ولی حرفی نمی زد، پتوم رو تا زیر گردنم بالا کشید و بھ سمت کولر رفتو درجھ رو کم کرد و بعد از برداشتن سینی و خاموش کردن لامپ، از اتاق خارجشد. چند دقیقھ بعد چشمھام گرم شد و خوابم برد ....... وقتی بیدار شدم ھوای اتاق تاریک تر از زمانی بود کھ خوابم برده بود. نگاھیبھ ساعت روی میز کردم، ھشت بود و با توجھ بھ تاریکی ھوا، ھشت شب بود! ھرچند کلی خوابھای آشفتھ دیدم و ده بار ھم از خواب پریده بودم اما سردردم متوقف شدهبود. باید تنھا کاری کھ موقتا از دستم بر میومد رو برای نجات خودم انجام می دادم.توی جام نشستم و بعد از چند ثانیھ کھ کمی منگی از سرم پرید از روی تخت بلند شدم.وضعیت جسمانیم خیلی بھتر شده بود اما ھنوز خیلی مونده بود تا کاملا روبراهبشم. بھ سمت در رفتم و ھمین کھ بازش کردم صدای مریم رو شنیدم:- فکر کنم بیدار شده، بعدا باھاتون تماس می گیرم ..... -- چشم ... حواسم بھش ھست.و با خنده اضافھ کرد:- بھش میرسم ... خیلی نگرانید می تونید خودتون ھم بیاید اینجا!ابروھام تو ھم رفت. کی بود کھ نگران من بود؟! اول فکر کردم شاید کیانمھر یاپولاده اما الان اینطور فکر نمی کنم! بھ سمت میز وسط ھال رفتم و گوشیمو برداشتم،خاموش شده بود. از داخل کیفم کھ ھنوز ھمونجا بود شارژرش رو در آوردم و گوشیمبھ شارژ زدم. مریم بھ سنگ اپن تکیھ داده بود:- بھتری؟!بھ تکون دادن سرم اکتفا کردم و بدون اینکھ نگاھش کنم پرسیدم:- کی بود؟!- خانم حمیدی.نتونستم تعجبم رو پنھون کنم و بھش نگاه کردم:- خانم حمیدی نگران من بود؟لبخند غمگینی زد و گفت:187- خیلی نگرانت بود ... اون ھم تازه فھمید کیانمھر چی کار کرده و تو رو این چندروز برده پیش خودش! بذار چای بریزم باید مفصل باھات حرف بزنم.یعنی خانم حمیدی می دونست دومادش ساعت آخر چی بھ روزم آورد یا فقط ازگروگان گرفتنم خبر داشت! گوشیمو روشن کردم و در حالی کھ توی لیست مخاطبینممی گشتم جواب دادم:- بعد از چای میری خونتون؟!بی تفاوت جواب داد:- نھ.شماره رو بھ خاطر سپردم و بھ ؛«taslimi-tax» نفسمو فوت کردم. پیدا کردمشسمت تلفن خونھ رفتم و شروع کردم بھ شماره گیری، بعد از چند بوق جواب داد:- بلھ؟نفسی گرفتم:- سلام آقای تسلیمی وقت بخیر، رمضانی ھستم، کوھستان.کمی صداش انرژی گرفت:- سلام خانم رمضانی خوب ھستین؟ چھ عجب یادی از ما کردین؟!تیکھ اش رو ندید گرفتم و گفتم:- از کم سعادتی ماست! شما ھم کھ کلا ما رو نمی شناسین!با صدای بلند خندید:- این چھ حرفیھ خانم! والا این روزا توی سازمان مالیات ھمھ ش حرف شما وشرکت کوھستانھ!ابرو تو ھم کشیدم:- خبرش بھ ھمھ رسیده؟!بی اراده ھق زدم:- ھمھ چی تموم شد! ھمھ خبر داشتن!- غزالھ آروم باش.چشامو باز کردم. دستمو جلوی دھنم گرفتم و با ناباوری سرمو چند بار تکون دادم:- حتی محمد ھم خبر داشت! لعنتیا! ھمھ می دونستن و منو بازی دادن!مریم از پشت سرمو بغل کرد:- عزیزم اینقدر خودتو عذاب نده! لابد ھمھ فکر می کردن اینطوری برات بھتره!می دونستم مریم ھمھ متن ایمیل رو کنارم خونده و ماجرای محمد رو ھم فھمیده ...جیغ زدم:- مریم نمی فھمی یا خودتو زدی بھ نفھمیدن؟! من زن یھ مرد پنجاه سالھ شده بودم... بھ من نگفت مادرم کیھ چون می ترسید از پیشش برم! می فھمی؟!! ھیچ کس بھآینده من اھمیت نمی داد! ھمھ بھ فکر منافع خودشون بودن.188مریم معلوم بود خودش ھم نیاز داره کسی آرومش کنھ، با حرفھای من زد زیرگریھ:- خدا ھمشونو لعنت کنھ کھ تو اینطوری شدی!دستامو توی موھام فرو بردم و بھ حالت عصبی کشیدم:- چرا خدا منو نمی کشھ! قراره دیگھ با چی روبرو بشم!؟!!- غزالھ جون تورو خدا نکن اینطوری!نمی تونستم آروم باشم. قلبم داشت توی سینھ ام می ایستاد ... ھمھ باورھام فروریختھ بود ... حتی اگر لیلی ھم اینجا بود نمی تونست آرومم کنھ! کاش ھمون موقعیکھ جنازه پدرم رو دیده بودم بھ جای زنگ زدن بھ محمد، بھ زندگیم پایان می دادم.ھر کاری می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم. ھر چھ بیشتر فکر می کردمبیشتر ھنگ می کردم! انگار حالا معنی کردن رفتار دیگران برام سخت تر شده بود!واقعا کی بھ من فکر می کرد؟! کی نگرانم بود!!!!حتی وقتی دیدم مریم موبایلم رو گرفت و شروع کرد بھ بالا و پایین کردن لیستمخاطبینم ھیچ مخالفتی نکردم! دلم اون ساحل امنی رو می خواست کھ ھیچ چیز ازممخفی نباشھ و دنبال ھیچ حقیقتی نباشم! دلم فقط می خواست این بحران تموم بشھ! بعدبرای ھمیشھ می رفتم ... می رفتم تا آروم بشم.نیم ساعت بعد با چشمھایی کھ بھ زور بازنگھشون داشتھ بودم روی راحتی ھایداخل سالن، روبروی کیانمھر نشستھ بودم و غیرارادی زل زده بودم بھ صورتش.ساعت یک نیمھ شب بود و انگار باید عادت می کردم کھ زندگیم از روال طبیعیشخارج شده ... اصلا کی زندگیم حالت طبیعی داشتھ؟!- من ... نمی دونستم کھ آقای ... شیخی ...با صدای آرومی حرفش رو قطع کردم:- مھم نیست!ابروھاش توی ھم فرو رفتھ بود. مریم از وقتی کھ سینی شربت آلبالو رو گذاشتھبود روی میز، رفت توی یکی از اتاقھا و دیگھ بیرون نیومد. بھونھ اش این بود کھ میخواست منو کیانمھرو تنھا بذاره اما خوب می دونستم کھ از کیانمھر، اون ھم با ایناخمھای درھمش می ترسھ!حق با مریم بود ... چشمھاش وحشتناک بود! پوزخندی بھ وضعیت خودم زدم ...ھمھ زندگیم روی ھواست اونوقت بھ وحشتناکی چشمھای کیانمھر فکر می کنم.نگاھم رو بھ جای خالی قاب عکس محمد دوختم ... حلالیت طلبیدی کھ پنھانکاریت رو ببخشم؟! حتما الان می دونی کھ چقدر ازت دلگیرم! اونقدر دلگیر کھ نمیتونم بھ بخشیدنت فکر کنم ... حداقل الان نھ!- با ھمھ این اوصاف ... نمی تونم بھت اعتماد کنم!نگاھم رو بھ صورتش دوختم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۸ عصر
- ما یھ ھدف مشترک داریم ... سر پا نگھ داشتن کوھستان! ... الان بھم ریختھ امولی ...چرا بھم فرصت نمیدی؟!خم شد و لیوان شربتش رو برداشت.- موندگاری کارخونھ و شرکت بھ یھ تار مو بنده! نمی خوام با اعتماد دوباره امبھت ھمھ چیز نیست و نابود بشھ. خودت کھ شاھد بودی امشب با چھ مکافاتیراضیشون کردم کھ نقدینگی رو تامین کنن؟! البتھ حق ھم دارن! ھمھ داریم سراموالمون ریسک می کنیم.لبھامو بھ ھم فشردم ... داریوش لعنتی! چرا نمی تونستم ذھنم رو از گذشتھ ھابگیرم؟! بقیھ برن بھ جھنم ... از محمد انتظار نداشتم!- از طرفی می دونم کھ ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حساب ھا دانا نیست ... اما نمیخوام دوباره ...با جملھ اش حواسم بھ زمان حال برگشت، حرفشو قطع کردم:- می تونی یکی از افراد قابل اعتمادتو توی شرکت کنارم بذاری ... من مشکلی باکنترل شدن ندارم.چند ثانیھ مشکوکانھ نگاھم کرد، بعد انگار توی ذھنش بھ نتیجھ ای برسھ اخمھاشاز ھم باز شد:- اگر این ایمیل ھم نقشھ باشھ چی؟صدامو بالا بردم:- خواھش می کنم بس کن! من اگر با اون عوضی ھم دست بودم الان اینجا چھغلطی می کردم؟!!لیوانش رو یک نفس سر کشید و دست بھ سینھ شد:- یعنی می خوای بگی حمید رو ندیدی کھ وقتی از خونھ ام رفتی دنبالتھ؟!خب اگر غیر از این بود عجیب بود! لبھامو بھ ھم فشردم و ساکت موندم ... لیوانشرو توی سینی گذاشت و بھ جلو خم شد و گفت:- فقط در یک صورت بھت اعتماد می کنم.چشمامو ریز کردم ... این ژستی کھ گرفتھ بود کمی آدمو می ترسوند!- بیای توی خونھ ی من ... موبایلت رو بدی بھ من! و با خودم بھ شرکت بری وبیای ... البتھ قبل از ھمھ ی اینھا مالیات و جریمھ اش رو بپردازی تا من ھم سفتھ ھاتوبھت برگردونم!از جملھ ی اولش یخ زدم ... عملا می خواست تک تک لحظھ ھامو کنترل کنھ؟!اون وقت ... یعنی باید دوباره باھاش زیر یک سقف تنھا می شدم؟!!برای یک لحظھ مطمئنم کھ قدرت تکلمم رو از دست دادم! انگار متوجھ حالتعصبیم شد. نگاھی بھ سرتاپام انداخت و گفت:- قول میدم اتفاقی کھ افتاد دیگھ تکرار نمیشھ. فقط تا پایان نجات ...دستم رو بالا آوردم:- میشھ واضح صحبت کنید؟مھم نبود کھ چقدر صدام موقع ادای جملھ ام لرزید! خوب بود کھ بدونھ چقدر رومتاثیر منفی گذاشتھ. نفسش رو فوت کرد:- بھتره بری استراحت کنی ... تا آخر ھفتھ فرصت داری مبلغی کھ با امور مالیاتیطی کردی رو آماده کنی ... اگر تا اون موقع ھمچنان دلت خواست کھ توی نجاتشرکت و کارخونھ سھمی داشتھ باشی، با ھم حرف می زنیم.و بلند شد و بدون ھیچ حرف دیگھ ای بھ سمت در سالن رفت و بعد از گفتنآرومی خارج شد. بھ محض بستھ شدن در سالن، مریم از اتاق بیرون دوید « خداحافظ »و بھ سمتم اومد:- چی شد؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- باید ھر چھ زودتر خونھ رو بفروشم.بھ محض ورودم بھ اتاق درو قفل کردم و خودمو روی تخت انداختم. لعنتی ... حتییوزر و پسوورد ایمیلم رو ازم گرفت! مطمئن بودم کھ قبول می کنم اما خودم چی؟!من کنارش دووم نمی آوردم! دلم نمی خواست بھ اون خونھ ی لعنتی برگردم. دلم نمیخواست دوباره چشمم بھ اون سالن بزرگ و اون کاناپھ ی خراب شده بیفتھ.توی خودم مچالھ شدم ... انگار قرار نبود ھیچ وقت اون تصاویر کمرنگ بشن.لعنتی ... درد داشت! دست ھاش بیش از حد قوی بودن وقتی بھ بدنم چنگ میانداخت! اشکم بھ روی گونھ ام سر خورد ... احتیاج داشتم از ھمھ چیز دور باشم! مگھچند روز گذشتھ بود؟ ھمھ اش دو روز! وحشت داشتم بھ بدنم نگاه کنم. حتی وقتتعویض لباس بھ بدنم نگاه نمی کردم.توی اون ھوای گرم لرز بھ بدنم نشست و پتو رو روی سرم کشیدم. کاش ھمھ یاینا یھ کابوس باشھ ... اما نبود و ذھن بھ ھم ریختھ و قلب ترسیده ام اجازه نمی دادنبرای لحظھ ای چشمامو روی ھم بذارم!بعد از کلی کلنجار رفتن، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مریم تویآشپزخونھ داشت سحری درست می کرد. تلفن رو برداشتم و شروع کردم بھ شمارهگرفتن.مریم با تعجب نزدیکم اومد:- بھ کی زنگ می زنی؟ ساعت دو نصفھ شبھ!!در حالی کھ بھ صدای بوق گوش می دادم گفتم:- بھ مھسا ... با توجھ بھ اختلاف زمانیمون الان سر ظھره!سرش رو تکون داد و بھ آشپزخونھ برگشت. با اینکھ برام سخت بود، ھمھ ی ماجرارو براش تعریف کردم. خب معلوم بود کھ مھسا خونھ رو می خواد اما از شانس گندم191اونقدری پول نقد نداشت! گفت می تونھ تا چند روز آینده مبلغی رو برام بفرستھ و بقیھپول خونھ رو چک بده.دست خودم نبود ولی حس می کردم مھسا خوشحالھ از این کھ بھ این روز افتادم !اما برام مھم نبود! چون زاویھ دید من درست صد و ھشتاد درجھ با مھسا فرق داشت!از نظر اون من کسی بودم کھ زیر پای پدرش نشستھ؛ اما واقعیت اینھ کھ پدرش زیرپای من نشستھ بود!بھ اندازه کافی زندگیم سیاه شده بود. ھمین کھ تصویر مادر و پدرم پیش چشمامخراب شده بود کافی بود! چرا باید برای مھسا ھم ھمھ حقیقت رو تعریف می کردم؟!بعد از این کھ تلفن رو قطع کردم بی توجھ بھ نگاه غمگین مریم بھ سمت اتاق کارمحمد رفتم و گاوصندوق رو باز کردم. ھمھ ی دفترچھ ھای حساب بانکیم رو برداشتمو پشت میز داخل اتاق نشستم و شروع کردم بھ جمع زدن. با این کھ مثل یھ ربات کارمی کردم اما از زمانی کھ کیانمھر اون چند تا جملھ رو راجع بھ رفتن گفتھ بود، ذھنمآشفتھ بود و فکرم نسبت بھ ھمیشھ بھ ھم ریختھ تر!مریم بھ در تکیھ زد:- مطمئنی میخوای اینجا رو بفروشی؟ بعدش چی کار می کنی؟در حالی کھ سرم پایین بود جواب دادم:- فعلا مھم اینھ کھ سفتھ ھا رو پس بگیرم! بعد وقتی چک مھسا وصول شد می تونمیھ جای کوچیکتر بخرم!- چقدر بھش قیمت گفتی؟در حالی کھ سود آخرین دفترچھ رو ھم حساب و بھ مبالغ قبلی اضافھ می کردمگفتم:- فردا صبح اول وقت از خونھ فیلم می گیرم و بھ چند تا بنگاه دیگھ نشون میدم وقیمت رو بھ مھسا میگم.ساکت موند. نفسمو فوت کردم. با دویست تومن پول نقدی کھ خودم داشتم و پولیکھ مھسا می داد می تونستم بدھی رو بپردازم.تا موقعی کھ چک ھاش نقد بشن ھم ... حتی فکر کردن بھ اینکھ برم پیش کیانمھرباعث می شد چھارستون بدنم بلرزه.ھر چند مھسا فعلا خونھ رو نمی خواست و مجبور نبودم خالیش کنم ولی اگر میخواستم بھ پیشنھاد کیانمھر فکر کنم دیگھ مھم نبود کھ این خونھ باشھ یا نھ! شاید ھم یھراه دیگھ باشھ! راھی جز قبول کردن پیشنھاد کیانمھر...حداقل یک ماه احتیاج بھ استراحت داشتم تا شرایط روحیم مساعد بشھ اما با توجھبھ شرایط فعلیم فعلا نباید بھ زندگی نکبتی کھ داشتم زیاد فکر می کردم!طبق برنامھ روز بعد رفتم بھ بنگاه ھا سر زدم و وقتی سر ظھر بھ خونھ بر گشتمحمید رو سرکوچھ دیدم، از دور برام سری بھ نشونھ ی سلام تکون داد کھ بی توجھبھش وارد خونھ شدم. بنگاه ھا قیمت ھای متفاوتی برای خونھ در نظر گرفتن و192بالاترینش یک و پونصد بود ... با توجھ بھ زندگی و جوونیم احتیاج بھ از خودگذشتگی نبود! پس بھ مھسا بالاترین قیمت رو گفتم و اون ھم گفت کھ تا فردا پونصدمیلیون بھ حسابم می ریزه و برای بقیھ اش سھ فقره چک میده. باید بھ ایران می اومد وزمین ھایی کھ پدرش براش ارث گذاشتھ بود رو می فروخت تا بتونھ بقیھ پول روجور کنھ.روز بعد بھ ھمراه وکیل مھسا بھ محضر رفتیم و خونھ رو قولنامھ کردیم و پول وچک ھا رو گرفتم و بلافاصلھ ھم بھ کیانمھر پیام دادم و در جریان گذاشتمش!خب ... انگار کیانمھر برعکس آدمھایی کھ بھ زندگیم اومده بودن کمی .... فقطکمی انسانیت سرش می شد! کھ البتھ با یھ نگاه کوچولو بھ اتفاق توی خونھ اش حرفموپس می گیرم. بھ محض اینکھ گره مالیاتی حل شد سفتھ ھامو بھم برگردوند و خواستکھ شناسنامھ ام رو بھش بدم.اون شب وقتی بھم گفت کھ برم بھ خونھ اش حرفی از عقد نزده بود! حالا بعد ازگذشت دو سھ روز این پیشنھاد رو می داد. حضور من توی خونھ اش اون ھم بھ مدتنامعلوم باید از لحاظ قانونی توجیھ می شد! وقتی شناسنامھ ام رو بھش دادم و رفت،مریم بدون اینکھ ذره ای خودش رو کنترل کنھ با صدای بلند گریھ می کرد. اگر لیلیاینجا بود بھ جز گریھ کردن کار دیگھ ای ھم از دستش بر می اومد! .... مثلا بھمناسزا می گفت و آخر ھم بغلم می کرد.دور و بر ساعت دو بعد از ظھر بود کھ مریم بالاخره ساکت شد. خودم وضعیتمخیلی بدتر بود، فقط ... دیگھ گریھ نمی کردم!روی راحتی توی ھال نشستھ بودم و بھ صدای قار و قور شکمم گوش می دادم ودلم می خواست ھمون لحظھ دنیا بھ آخر می رسید.- می دونی داری چیکار می کنی غزالھ؟بھ مریم کھ برای بار ھزارم این سوالو پرسیده بود نگاه بی رمقی انداختم و بعددرحالی کھ دوباره بھ گلدون کریستال روی میز خیره می شدم جواب دادم:- گفت فقط تا پایان نجات کوھستان.باز زد زیر گریھ:- کوھستان بره بھ درک! اونقدر مھمھ کھ تو بھ خاطرش خودتو بدبخت کنی؟پوزخند زدم:- الان خیلی خوشبختم؟!- حداقل الان خانم خودتی! و سرور خودت! نھ اینکھ یکی کنارت باشھ ھمھ یحرکاتتو کنترل کنھ. غزالھ دست و پاتو می بنده ... داغون میشی! تو رو خدا بیاخودتو ھمین جا کنار بکش. تو کھ بدھیتو دادی و سفتھ ھاتو گرفتی! توروخدا بی خیالکوھستان و داریوش و کیانمھر و ھمھ چیز شو. بذار زندگیت روی آرامشو ببینھ.193با ناراحتی بھ صورت مریم زل زدم:- یعنی کنار وایستم و ببینم چیزی کھ این ھمھ براش زحمت کشیدم بھ ھمین راحتیاز دست میره؟صداشو بالا برد:- از دست نمیره! کیانمھر نجاتش میده. بعدش ھم فکر می کنی اگر نجات پیدا کنھکیانمھر تو رو نگھ میداره تو شرکت؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم:- حداقل من یھ حسابدار بد نام نیستم! اون موقع ھمھ نمی گن این دختر بھ سرنوشتپدرش دچار شد! مریم حسی دارم کھ نمی تونم توصیف کنم و حتی اگر بگم ھم نمیتونی درک کنی! می خوام جبران کنم ... کل راھو اشتباه رفتم و حالا می خوام کمککنم.مریم با کلافگی نگاھشو گرفت و بھ یھ نقطھ دیگھ دوخت. دوباره بھ گلدون چشمدوختم و گفتم:- فکر می کنی برای من راحتھ؟! بھ قرآن کھ نیست! دارم ھمھ ی سعیمو می کنم کھبھ چیزی فکر نکنم. گاھی وقت ھا فکر می کنم فقط یک قدم تا سکتھ فاصلھ دارم ...بغض بھ گلوم چنگ انداخت. نگاھمو بالا آوردم:- نمی خوام عذاب وجدان بیکار شدن کلی کارگرو تا آخر عمر روی دوشم حسکنم. نمی خوام خودمو تا ھمیشھ مقصر بدونم ..- تو مقصر نیس...صدامو بالا بردم:- مقصرم! من بھ خاطر حماقت ھام مقصرم! من بھ خاطر خودخواھی ھام مقصرم!من بھ خاطر سکوتم گناھکارم! نمی خوام تا آخر عمر سرخورده باشم و اون دنیا ھمنتونم سرمو بالا بگیرم! بسھ تا اینجا ھر چقدر دیگران برام تصمیم گرفتن! ھر چقدربھ جام فکر کردن و ...دوباره سکوت ھمھ ی اطرافیانم مثل دیوار جلوی چشمم قد کشید. بی اراده زدم زیرگریھ:- فکر می کنی اگر نرم شرکت جایی بھم کار میدن؟! نھ! تا وقتی ازخودم رفع اتھامنکنم و قدمی برای کوھستان بر ندارم ھیچ کس دوباره بھم اعتماد نمی کنھ! من کھ ھمھجوره شکستم! من کھ ھمھ جوره ضربھ خوردم اینم روش! بھ جھنم کھ شناسنامھ امدوباره سیاه میشھ! بھ گور سیاه کھ بعد از چند وقت دوباره مھر بیوه بودن می خوره بھپیشونیم! نفست از جای گرم در میاد مریم! من بھ آخر خط رسیدم! نمی خوام توی اینرکودی کھ خودم ساختم بمیرم!مریم بھ سمتم اومد:- آروم باش غزالم ... ببخش ... بخدا نگرانتم اگر حرفی می زنم.و با دست بھ دھنش ضربھ زد:194- من غلط کنم اگر دیگھ دخالت کنم. ببخش غزالھ ... آروم باش.ھمین کھ خواست منو در آغوش بکشھ صدای زنگ در حیاط مانع شد. مریم سرشوپایین انداخت:- فکر کنم خانم حمیدیھ!با خشم بھش زل زدم، دختره ی احمق باز سرخود خانم حمیدی رو خبر کرده بود.دستھاشو بھ ھم پیچید و نگاھش رو بھ در سالن دوخت. من نمی دونم چرا ھمھ برایمن میشن دایھ عزیز تر از مادر! از روی مبل بلند شدم و در حالی کھ غر می زدم بھسمت در باز کن رفتم:- برای چی اومده اینجا؟! زمانی بھ درد می خورد کھ می تونست سفتھ ھا رو ازکیانمھربگیره! حالا واسھ چی اومده؟توی مانیتور دیدمش و دکمھ رو زدم و بعد در سالن رو بازکردم و ھمونجا ایستادم.با غیظ وارد حیاط شد و با قدم ھای بلند خودش رو بھم رسوند. چشماش داشت ازحدقھ در می اومد:- تو چی کار کردی؟! تو و اون کیان احمق دارین چی کار می کنین؟!مطمئنم اگر یھ جملھ دیگھ می گفت قلبش می ایستاد. دست بھ سینھ شدم و باابروھای در ھم جواب دادم:- یھ مسئلھ اس بین من و کیانمھر!بھ چشمھام خیره بود. می دونستم فھمیده کھ ورم چشمھام بھ خاطر گریھ و بیتابیمھ. دندون ھاشو بھ ھم فشرد:- نمیذارم این اتفاق بیفتھ!بینیمو بالا کشیدم:- میشھ بپرسم شما اختیار دار من ھستین یا آقای عابدی؟!ابروھاش توی ھم رفت و لبھاش لرزید:- نمی ذارم خودتو بدبخت کنی!پوزخند زدم:- شاید بھتر باشھ چشمھاتونو باز کنید و دقیق بھ وضعیت الانم نگاه کنید! بعد ازاون ھمھ دوندگی و یھ زندگی نکبتی حالا روی نقطھ ای ایستادم کھ نھ سرمایھ ای دارمو نھ خونھ و زندگی و نھ حتی شغل و یا ھمراه و ھمدمی!با دست بھ سینھ اش ضربھ زد:- ھمھ رو برات جبران می کنم ... اینجوری با آینده ات بازی نکن!بی اراده خندیدم. انگار فھمید حرفاش ذره ای تاثیر نمیذارن. زد زیر گریھ:- اون دنیا جلوی پدر بی وجدانتو می گیرم.خنده از لبم رفت ...- ازش می پرسم وقتی نوزاد یک روزه ام رو از بغلم گرفت و منو مثل یھ تیکھآشغال از خونھ اش پرت کرد بیرون چی توی ذھنش گذشتھ بود!

اخم کردم:- ادامھ نده!مریم ھم کنارم قرار گرفت ... خانم حمیدی روسریش از سرش افتاده بود و بیتوجھ بھ من انگار عقده ھاش سر باز کرده بودن:- اون دنیا جلوشو می گیرم و ازش می پرسم وقتی دختر خودم بعد از بیست وھشت سال جلوم ایستاد و من و غریبھ تر از ھمھ دونست چھ حسی داشتی ... وقتیحس من بھ ھمھ چیز شباھت پیدا کرد جز مادری چھ حسی داشتی؟!!!روی زمین نشست. با بی حالی تکرار کردم:- ادامھ نده ... چیزی نگو ...- مجبور شدم دوباره ازدواج کنم ... مجبور شدم بھ خاطر شوھر جدیدم مادر بشم... من فرصت نداشتم حتی یک روز برای تو مادری کنم! ... ولی بھ خداوندی خداقسم ھیچ وقت بی خیالت نشدم! ھمیشھ حواسم بھت بود.بھ صورتش سیلی زد:- من بدبخت فکر می کردم زندگی خوبی داری ... من چھ می دونستم اون شیخیگور بھ گور شده چھ نقشھ ای داره ... من چھ می دونستم تو این ھمھ مشکل داری؟!حاضر بودم اونقدر خوشبخت باشی و تو خوشی غرق باشی و من ھیچ وقت خودموبھت نشون ندم. ھمین کھ می شنیدم موفقی و آینده روشنی داری برای منی کھ مادریبرات نکره بودم خودش یھ دنیا بود ...سرم گیج رفت و بھ دستگیره در چنگ انداختم:- از اینجا برو ...رنگش حسابی پرسیده بود ... مریم بھ کمکش رفت. ھنوز ھم حرف داشت:- می خوای خودت تصمیم بگیری؟! میخوای زن کیان بشی؟! بشو ... اما نمی تونیمنو رد کنی! دیگھ ساکت نمی مونم! ھیچ کس نمی تونھ منو ازت دور نگھ داره! دیگھاون پدر آشغالت ...صدامو بالا بردم:- پدرم آشغال ... پدرم بد ... حروم خور و عوضی ... ولی حق نداری بھش بد وبیراه بگی ...زدم زیر گریھ:- لعنتیا بابام بوده ... چطور می تونین انقدر راحت جلوی روی من بھش ناسزابگین؟!و با گریھ نگاه از صورت بھت زده اش گرفتم و خودمو بھ اتاق رسوندم. عین بچھھای بھونھ گیر شده بودم ... ولی حق نداشتم؟!! حقیقت این بود کھ تا این جا ھم زیادیسرپا مونده بودم! کاش زود تر ھمھ ی این جریان ھا بگذره! کاش آخر قصھ خوبباشھ!196ھمین کھ روی تخت دراز کشیدم. صدای بوق پیام گوشیم بلند شد. با بی حالیخودمو بھش رسوندم و پیام رو باز کردم:- از محضر نامھ گرفتم. فردا کھ تعطیل رسمیھ، پس فردا صبح برای آزمایش خونآماده باش.با گوشی محکم توی سرم کوبیدم:- خدایا چرا منو نمی کشی آخھ؟!و با دستھام صورتمو پوشوندم و ھق ھقم رو خفھ کردم.ای کاش از این ھمھ گریھ نتیجھ ای ھم می گرفتم! اما بھ جز ورم کردن چشم ھام ودردناک شدن گلوم ھیچ دستاوردی نداشت.خانم حمیدی ھمون موقع کھ بھ اتاق رفتم از خونھ رفتھ بود و مریم ھم ساعتی بعدگفت بھ خونھ خودشون سر می زنھ و بر می گرده. بیشتر از ھر لحظھ ای سردرگم وآشفتھ بودم و جز توکل کردن ھیچ کار دیگھ ای از دستم بر نمی اومد.با ھمھ شک و تردیدھا و استرسم گوشی تلفن رو برداشتم. انگشتم روی شماره ھالغزید ... تعداد بوق ھا اونقدر زیاد شد و درست زمانی کھ قصد داشتم قطع کنم، صدایپر از بغض و غمش توی تلفن پیچید:- بلھ؟صحنھ ھای چند روز پیش توی حیاط جلوی چشمم جون گرفت و بعد محبت ھاییکھ این دختر ھمھ جوره در حقم ادا کرده بود ... صدام لرزید:- سلام ... خوبی لیلی؟جز صدای آھش چیزی نشنیدم و دلم بیشتر گرفت:- دختر نازت بھ دنیا اومد نھ؟! ... خوبھ کھ خالھ ی بی معرفتش رو ندیده ... لیلی؟... من خواھرت بودم مگھ نھ؟!- چرا بھم نگفتھ بودی غزالھ؟صدای بغض آلودش دلم رو آشوب تر کرد و اشکم رو جاری!- لیلی .... بھ خدا از اعتمادت سوء استفاده نکردم ...- می دونم.انگار یک لیوان آب سرد رو لاجرعھ سر کشیدم کھ اینطور قلبم آروم گرفت!- امیرعلی ھمھ چیزو گفت ... ولی کاش بھم گفتھ بودی!بینیمو بالا کشیدم:- نمیخواستم از دستت بدم ... من جز برادری حس دیگھ ای بھ امیرعلی نداشتم و بھخاک محمد قسم می خورم تمام این مدت ھیچ وقت خطایی نھ از من و نھ از شوھرتسر نزد! مثل برادر بھ من محبت کرد!197یکی دو تا دروغ کوچیک و مصلحتی کھ اشکال نداشت! نھ؟ ھیچ کس کھ نمیفھمید من یھ وقتھایی حسودی می کردم! لیلی کھ نمی دونست دیگھ خاک محمد اونارزش سابق رو برام نداره! لیلی اون قدر ارزش داشت کھ بھ خاطرش ھرکاری کنم.- امیرعلی تعریف کرد کھ اون روز چھ وضعیتی داشتی ... بھ من حق بده.ھمراه اشک لبخند زدم:- بھت حق می دادم کھ حتی جلو بیای و منو بزنی ... این روزھا نبودت بیشتر ازھر چیزی آزارم میده.دوباره سکوت کرد. نمی خواستم بھ سکوتش ادامھ بده:- دخترت خوبھ؟- آره ... خیلی کوچیکھ.صدادار خندیدم:- وای عزیزم!- غزالھ؟لحن غمگینش ساکتم کرد ...- خودت می دونی کھ چقدر دوسِت داشتم .... اما بھم حق بده کھ دیگھ نخوام ببینمت...لبھام بھ ھم دوختھ شد:- بھم حق بده کھ نخوام با امیر روبرو بشی ...اشک آروم از گوشھ چشمم راه گرفت.- زمان می بره تا دوباره با امیر مثل سابق بشم ... دلم ازش خیلی گرفتھ ... بھم حقبده نتونم مثل گذشتھ باھات در تماس باشم.من جز دردسر چیزی برای لیلی نداشتم؛ اگر محبتی بوده، ھمیشھ از جانب اونبوده!- غزالھ؟- جانم؟خودم ھم از لرزش عجیب صدام تعجب کردم!- می دونی چقدر دوسِت دارم؟ ... ممنونم کھ ... ممنونم کھ بھم خیانت نکردی ...ممنون کھ در حقم خواھری کردی. شاید ھر کس دیگھ ای جای تو بود ...حرفشو قطع کردم:- ھیچ کس مثل من اونقدر خوش شانس نیست کھ فرشتھ ای مثل تو رو تویزندگیش داشتھ باشھ.ساکت شد. نفس عمیقی گرفتم:- بھت بابت ھمھ نگرانی ھات حق میدم ... فقط خواستم مطمئن بشم سلامتی ...دخترتو ببوس. و البتھ یھ خبر ھم می خواستم بھت بدم. من ...دوباره اشک بھ چشمھام ھجوم آورد:198- دارم ازدواج می کنم.نتونست واکنش نشون نده:- غزالھ؟!!!لبخند اشک آلودی زدم:- با کیانمھر عابدی ...- واااای!!! غزال؟!!بی توجھ بھ بھتش گفتم:- برام دعا کن ... دعا کن کھ موفق باشم. خداحافظ.و گوشی تلفن رو سرجاش گذاشتم. نمی دونی کھ این روزا چھ بارونی تو چشمامھ... ھنوزم عطر دست تو ... رفیق خوب دستامھ!با دست اشکمو پاک کردم و لبخندی غمگین اما عمیق روی لبھام نشست ... لیلیمنو بخشیده بود! نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.اما حضور یھ حفره عمیق رو توی قلبم حس می کردم ... کم چیزی نبود! لیلی رواز دست داده بودم ....سر زدن کوتاه مریم بھ خونشون تا ساعت ده شب طول کشید و با شام برگشت. منکھ موقع افطار خودمو تا حدی سیر کرده بودم بی میل بھ طرف اتاقم رفتم ولی مریمکنھ تر از این حرفھا بود و انگار با این دوری چند ساعتھ و رفتن بھ خونھ ی خودشونانرژی مضاعف گرفتھ بود کھ بره روی اعصاب من!برام شام کشید و لیوانم رو پر از نوشابھ کرد و ھمزمان کھ خودش ھم مشغولخوردن شده بود، شروع کرد بھ حرف زدن:- خانم فرھمند بھ موبایلم زنگ زده بود ... آقای یعقوبی رو از بیمارستان مرخصکردن.لبخند کم جونی روی لبم نشست و بی اراده دستم بھ سمت قاشقم رفت:- خب خداروشکر! دیگھ چھ خبر؟لبخند مریم عمیق تر شد:- اون ھا ھم قبول کردن کھ سرمایھ گذاری مجدد انجام بدن. کجا از اینجا بھتر؟! امااین بار ھمھ می خوان حضور داشتھ باشن. مشاور ھای مالیشون ھم توی تیم حاضرمیشن.ابرو در ھم کشیدم ... چھ ھمھمھ ای!- البتھ این موقتیھ! یھ جورایی ھمھ انگار مطمئنن کھ کیانمھر دستش خالی نیست!نمی دونم روی چھ حسابی! ولی خودمم حس می کنم داریوش نمیتونھ قِسِر در بره!پوزخند زدم ... خب خودم ھم چنین حسی بھ کیانمھر داشتم! ھر چند شاید احمقانھبھ نظر بیاد اعتماد بھ کیانمھر با اون وجھھ ای کھ من ازش دیده بودم!199- راستش غزالھ من یھ پیشنھادی دارم.نگاھمو تا صورتش بالا آوردم. بھ نظر دست پاچھ می اومد:- تو ... تصمیمت واسھ عقد ... قطعیھ؟ یعنی امکان نداره یھ راه دیگھ ای ...با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم:- پیشنھاد بھتری داری مریم؟!لباشو جلو داد:- چی بگم والا! خب ... حالا باز قاطی نکنی؟! میخوام دو کلوم حرف بزنم!خنده ام گرفت:- مگھ من روانی ام بیشعور!انگار از خنده ام انرژی گرفت:- کم ھم نھ! حالا بذار بگم ...اخمی مصنوعی کردم. اگر من روانی ام کیانمھر چیھ؟ جانی؟!- امکان داره حل شدن مشکلات شرکت در عرض چند ھفتھ و یا چند ماه طولبکشھ ... امکان ھم داره خیلی طولانی تر بشھ و مثلا بھ سال برسھ! کاری با اتفاقاتبعد از طلاقتون ندارم. کاری با ھدفت ندارم! ولی بھ این فکر کن کھ امکان داره ھراتفاقی بینتون بیفتھ!ناخودگاه پشتم لرزید:- چھ اتفاقی؟!مریم متعجب از حالت عصبی من شونھ بالا انداخت:- بالاخره زنشی ... یعنی قانونا زنش میشی! اگر ... اگر بخواد کاری کنھ و تو مانعبشی ... خب اون می تونھ مجبور بھ تمکین ...ابرو در ھم کشیدم:- تمکین بھ چی؟!مریم مشکوکانھ نگاھم کرد. با این کھ بھ ھمھ این چیزھا فکر کرده بودم اما انگارشنیدنش از زبون یکی دیگھ ترسناک تر بود. با ھمھ خودداریم دستپاچھ بھ نظر میرسیدم و این از دید مریم دور نموند. برام لیوان آبی ریخت و در سکوت بھم خیره شد.با نوک انگشت ھام شروع کردم بھ ماساژ دادن پیشونیم.- غزالھ؟!لحن مشکوکش آزارم میداد ...- توی ... توی اون دوسھ روزی کھ خونھ اش بودی! ... فقط کتکت زد؟!لبھامو بھ ھم فشردم. انگار مریم جوابی کھ می خواست رو از این حالتم گرفت کھصداش یھو بالا رفت:- دیوونھ شدی؟! بھت دست درازی کرده و تو ھیچی نمیگی؟ ساکت موندی کھ چیبشھ؟! وای خدایا!!!از روی صندلی بلند شد و شروع کرد بھ راه رفتن:200- تازه می خوای عقدش بشی؟! سرت بھ جایی نخورده احیانا؟!سرش رو با دستھاش چسبید:- باید ازش شکایت کنی ... با خودش چی فکر کرده؟ ھان!یک ربع کامل راه رفت و حرف زد و ایده داد و آخرش ھم جلوی پام زانو زد:- غزالھ نگو کھ حرفام بی تاثیره! می خوای بری خونھ اش؟ ھنوزم ...نگاھمو از صورت ملتمسش گرفتم و گفتم:- اگر جایی درز کنھ ... مخصوصا اگر بھ گوش خانم حمیدی برسھ ...توی صورتش زل زدم:- می کشمت!مریم لباشو بھ ھم فشرد و سرش رو بھ نشونھ ی تاسف تکون داد:- ساکت بشین تا ھر بلایی کھ می خواد سرت بیاره! تو خل شدی.از روی صندلی بلند شدم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- نگران نباش ... بھ قول تو ... زن قانونیشم دیگھ!از پشت سرم با صدای بلند گفت:- زن قانونی؟! یعنی اگر ازت خواستھ ای داشت اجابت می کنی؟! تو الان با دو تاجملھ من حالت از این رو بھ اون رو شد! اون موقع تو می تونی واقعا کاری انجامبدی؟!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم و در حالی کھ از لابلای لباس ھای توی کشوبرای خودم لباس تمیز جدا می کردم با صدای بلند جواب دادم:- حداقل اون موقع میگن تو خونھ ی شوھرش، در حال نجات شرکت و آبرومندانھجون داد!ساکت شد. حولھ ام رو ھم برداشتم و بھ سمت در رفتم. با قیافھ ماتم زده بھچارچوب تکیھ داده بود:- دشمنات بمیرن دختر! چرا اینقدر نا امید!پوزخند زدم:- در حقیقت کاری کھ دارم می کنم از سر امیدواریھ! وگرنھ مغز خر نخوردم کھبرم با یھ آدم روانی مثل کیانمھر ھمخونھ بشم.خواست حرفی بزنھ کھ گفتم:- میتونی کمکم کنی بدون اینکھ آب بھ صورتم بخوره سرمو بشورم؟سرش رو تکون داد و ھمراھم اومد. توی حموم ھم تا وقتی کھ بندازمش بیرونمغز منو خورد.- بھ نظرم حالا کھ دیگھ قراره ھر کاری دلت می خواد بکنی و یھ ذره ھم بھ حرفمن گوش نمیدی حداقل یھ شرطی بذار یکم زبونش کوتاه بشھ! بفھمھ تو ھم شخصیتخودت رو داری و حق نداره نگاه ابزاری بھت داشتھ باشھ!201با این جملھ ھا یھ نور امید کوچیکی توی دلم روشن کرد و وقتی کھ از حموم دراومدم برای کیانمھر پیام فرستادم:- شرط من اینھ کھ حق طلاق با من باشھ.بدون ھیچ مقدمھ و حتی سلامی! البتھ کھ کیانمھر جوابی نداد! اما خب وقتی بھمریم پیامی کھ فرستادمو نشون دادم و گردنمو قشنگ از ذوقش شکوند کمی دلم آرومگرفت!شب ھای قدر بود و حس و حال عجیب اون شب ھا و حال درونی خودم باعث شدتا سحر بیدار باشم و دعا بخونم و ھی گذشتھ ھا رو شخم بزنم و از ترس آینده نامعلوممگریھ کنم!روز بعد یعنی، بیست و نھم تیرماه بھ ھمراه مریم بھ بیمارستان رفتم و بدون ھیچحرفی جز سلام و خداحافظ با کیانمھر برخوردی نداشتم و بعد از آزمایش خون از ھمجدا شدیم و بھ ھمراه مریم بھ مطب رفتیم و گچ بینیم رو بعد از پنج روز باز کردم.یک لحظھ شک کردم کھ اصلا پیام من بھ دست کیانمھر رسیده یا نھ کھ با پیامی کھفردا صبح فرستاد فھمیدم پیام رو خونده و بھش فکر کرده:- سلام، جواب رو گرفتم و برای محضر ھم نوبت گرفتم. در مورد شرطت مشکلیبا این قضیھ ندارم ولی من ھم شرط ھای خودم رو دارم! ساعت چھار آماده باش میامدنبالت. اگر خواستی خانم جوادی رو ھم با خودت بیار.نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم. موبایل رو روی میز آرایشم گذاشتم و از اتاقبیرون رفتم، ھنوز مریم خواب بود. بھ سمت اتاق کار محمد رفتم و گاوصندوق روباز کردم.قاب شیشھ ای حلقھ ام رو توی دستم گرفتم ...- دیگھ حسودی کردنات فایده نداره محمد! دستت برام رو شده!من تو رو اشتباھی گرفتم ... با کسی کھ ھمھ زندگیمھ؛ با کسی کھ مثل یھ نوازشتوی آرامش من سھیمھ!- خیلی سختھ کھ ھمھ باورھات فرو بریزن و یھو ببینی جایی ایستادی کھ دستت بھھیچ چیز بند نیست! بد کردی محمدم! خیلی بد کردی ...من تو رو اشتباھی گرفتم مثل یھ شاخھ از صخره ای سرد ...انگشتر رو از قاب در آوردم و بھ لبھام رسوندم و بوسھ ای روش نشوندم ...کھ نجاتم نداد از سقوط و ھی ترک خورد و زخمی ترم کرد!- من ھنوز ھمون غزالم. یکی یک دونھ ی ھدایت رمضانی. فقط یکم زیادی بختمسیاھھ!انگشترو بھ گاوصندوق برگردوندم و نگاھم رو دورتادور اتاق چرخوندم ... اینخونھ برام پر از خاطره اس ... ھمھ جای این خونھ پر از محمدیھ کھ یھ روزی برامبُت بود.202لبھامو بھ ھم فشردم و اشکم از گوشھ چشمم راه گرفت ...تو رفتی و ... من موندمو ... یھ خاطره!خودمو بغل کردم و ھق زدم ... محالھ این روزای بد ... یھ لحظھ ھم یادم بره!روی زمین نشستم و زانوھامو بغل کردم.- محمد این روزامو می بینی؟! کجا بودم و بھ کجا رسیدم! کاش ھیچ وقت پشتمونمی گرفتی ... کاش خیال اون بھ اصطلاح مادر راحت نمیشد کھ جام امنھ ... بھاعتمادم خیانت کردی محمدم! ... منکھ دوستت داشتم بی انصاف!تو رفتی و ... من موندمو ... یھ قاب عکس ...تصور نبودنت ... منو شکست!- حقت نیست بذارم برم و پشت کنم بھ ھمھ خاطرات با ھم بودنمون؟! حقت نیستکھ کنارت بذارم؟ کلاھتو قاضی کن پشت و پناھم! کلاھتو قاضی کن و بگو چی کارکنم! بگو چھ جوری از محبتی کھ در اصل خیانت بھ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12244')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.