مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان پشت ابرهای سیاه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM امروز
Mehdi_Mohammadi امروز
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 3.75
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پشت ابرهای سیاه

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۸ عصر
اعتمادم بود چشم پوشی کنم؟!یھ خونھ و ... یھ دلھره! تو نیستی و ... دلم پره.- وقتی حتی دستم بھت نمیرسھ کھ مشت بھ سینھ ات بزنم و تو روت شکایت کنم ازبی مھریت ... خودت قضاوت کن چھ جوری خودمو آروم کنم؟!یھ خونھ و ... یھ حادثھ! یھ دستی کھ بھ عکست ھم نمی رسھ!سرمو روی زانوھام گذاشتم و بی ملاحظھ از تھ دل گریھ کردم. دلم سبک شدن میخواست ... برای ھمھ سالھایی کھ دروغ شنیده بود!اگر با این ھمھ دل پری می رفتم پیش خدا ... بھ خداوندی خدا کھ با ھمھ گناھکاربودنم، فقط آھم برای بھ پا کردن یک جھنم کافی بود!مگھ یھ نوزاد تازه بدنیا اومده چھ گناھی کرده؟! مگھ من از اول این ھمھ بد بودم؟!پدری کھ ھمھ عمر بھم دروغ گفت و امیرعلی کھ با دروغ جلو اومد و محمدی کھ بادروغ نگھم داشت!- غزالھ جون؟سر از روی زانو برداشتم و با دست اشکامو پاک کردم. مریم بین در ایستاده بود،خنده ام گرفت:- تو این قدر گریھ کردی اشکات تموم نشد مریم؟بینیشو بالا کشید:- مگھ مال تو تموم شد!لبخند کجی زدم:- اگر ھمین چھار تا دونھ اشک ھم نریزم کھ دق می کنم!دستگیره در رو ول کرد و بھ سمتم اومد:- دشمنات دق کنن غزالم!کنارم نشست و بوسھ ای روی موھام نشوند:- اون عنتر آقا جواب نداد؟!203چشمام گرد شد و ناخودآگاه زدم زیر خنده! کنار ھم قرار دادن کیانمھر و عنتر آقاواقعا چیز شگفت انگیزی می شد. مریم با آرنج بھ بازوم زد:- ھمیشھ بخندی! جلو خودش جرات نمی کنم بگم پشت سرش کھ می تونم!در حالی کھ از شدت خنده ام کم می کردم، سرمو تکون دادم:- آره جواب داد ... امروز بعد از ظھر وقت محضر گرفتھ و گفت شرطمو ھم قبولمی کنھ.نفسشو با آرامش بیرون فرستاد:- بس کھ آقاست.کنایھ زدم:- کی؟ عنترآقا؟!و ھر دو خندیدیم. ھر چقدر ھم کھ این خنده ھا از تھ دل نباشھ اما گاھی لازمھ حتیشده بھ ظاھر! خوش بود.یھویی بلند شد و سرپا ایستاد:- امروز بعد از ظھر عقدتھ و تو نشستی داری گریھ می کنی؟ نباید جلوش زرد وزار باشی!بی حوصلھ نفسمو فوت کردم:- بی خیال مریم! من کھ واقعا نمی خوام ازدواج کنم! موقتیھ! فقط بھ خاطر ...دستشو بھ کمر زد و حرفمو قطع کرد:- اسمش ھر چی می خواد باشھ! تو باید مثل گذشتھ شیک پوش باشی. باید ظاھرتاقتدارت رو نشون بده. نشون بده کھ محکمی و میشھ بھت اعتماد کرد!یھ طرف لبم بھ نشونھ لبخند بالا رفت. مریم کھ دید داره کم کم تاثیر می ذاره گفت:- من کھ نمی گم بری موھاتو رنگ کنی و لباس ھای رنگ و وارنگ بپوشی وساز و دھل راه بندازی! فقط میگم تمیز و مرتب باش و ھر دقیقھ ھم ماتم نگیر و نزنزیر گریھ! از ھمین اول محکم بایست تا محدوده خودشو بدونھ و دستش نقطھ ضعفندی.بھ روی مریم لبخند زدم. اخم کرد:- چرا اینجوری نگاه می کنی؟! مسخره ام می کنی آره؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- ھر چند کھ خودتو بھ زور انداختی توی خونھ ام ولی ... ممنون کھ اینجایی.و قبل از اینکھ باز بزنھ زیر گریھ و بچسبھ بھم و تف مالیم کنھ از روی زمین بلندشدم و بھ سمت در رفتم:- باید یھ سری از لباسامو بردارم برای زمانی کھ توی خونھ ی اونم! زیر ابروھاممباید تمیز کنم.پشت سرم راه افتاد:204- ایول ھمینھ! من ھمیشھ عاشق روحیھ ات بودم.تا بعد از ظھر ھمھ ی کارھایی کھ لازم بود رو بھ ھمراه مریم انجام دادیم و حتیچمدون ھام رو ھم بستیم کھ ھر وقت کیانمھر گفت بھ خونھ اش نقل مکان کنم. ساعتنزدیک سھ بود کھ مامان مریم اومد و در کمال تعجب برام چادر رنگی خیلی قشنگیبھ عنوان ھدیھ آورد و کلی برام دعای خیر کرد!ھر چند کھ مریم نتونستھ بود جلوی زبونش رو بگیره! اما باز ھم جای شکرشباقی بود کھ مامانش فقط می دونست من دارم ازدواج می کنم و از ھیچ چیز دیگھ ایخبر نداشت!البتھ قرار نبود مسالھ ی عقد من و کیانمھر مخفی بمونھ ولی این کھ مامان مریمبخواد بیاد بھ دیدنم برام غیر منتظره بود و من این اتفاق رو ھر چند کھ پیش بینی نشدهبود! بھ فال نیک گرفتم.ھر چند کھ مضحک ترین کار سر کردن چادر رنگی برای عقد با کیانمھر بود ومن بھ سر کردن یھ شال لیمویی اکتفا کردم.راس ساعت چھار بھ گوشیم زنگ زد و گفت کھ دم دره و بر خلاف تصورم تاپایان عقد خبری از خانم حمیدی نشد! و در کمال تعجب دیدم کاملیا و ھمسرش بھھمراه پدر و مادر کیانمھر ھم اومدن محضر.حالا کھ فھمیده بودم پدرم مقصر بوده ناخودآگاه از دیدن خانواده ی کیانمھر دلملرزید. ھمون طور کھ انتظار می رفت ھیچ کس تا پایان عقد تحویلم نگرفت جز مریم« عروس خانم » کھ کنار گوشم یھ نفس وز وز کرد و عاقد کھ ھر بار بھم می گفتانگار یکی با چکش می کوبید تو سرم!برام جالب بود کھ چطور راضی شدن توی عقد پسرشون شرکت کنن! اون ھموقتی می دونن شرایط چیھ!- بعد از اینجا بریم خونھ ات کھ وسایلت رو برداری.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. وقتی خودشو عقب کشید و روی صندلیشصاف نشست، نفسم رو بیرون فرستادم. باید عادت می کردم، حالا کھ قرار بود برمخونھ اش باید خودم رو عادت می دادم تا ھر بار کھ باھام ھم کلام میشھ اینطور بھ ھمنریزم و اون اتفاق احمقانھ پیش چشمم جون نگیره.ھمون بار اول کھ عاقد ازم اجازه خواست بلھ رو گفتم! مسخره اس ولی ... واقعاروی دلم مونده بود کھ یکی در جواب عاقد بگھ عروس رفتھ گل بچینھ و از این قبیلجملھ ھا! سر عقد با محمد ھم بار اول بلھ گفتھ بودم.گرمای دست کیان کھ دستم رو احاطھ کرد باعث شد ناخودآگاه پوست تنم دون دونبشھ، ولی جلوی خودمو گرفتم و منتظر موندم تا حلقھ ی طلا سفید رو توی انگشتحلقھ ام بندازه.205بعد از مراسم خانواده کیانمھر خیلی عادی خداحافظی کردن ... البتھ بھ غیر ازپدرش کھ روبروم ایستاد و در حالی کھ درشتی ھیکلش و صلابت وجودیش رو بھ رخمی کشید گفت:- باید با ھم حرف بزنیم.دست کیانمھر دور بازوم حلقھ شد و رو بھ پدرش گفت:- پدر من و شما قبلا با ھم اتمام حجت کردیم!پدرش دستش رو بھ نشونھ ی سکوت جلوی سینھ ی کیانمھر نگھ داشت:- من و تو بلھ! اما با ھمسرت حرف دارم!ابروھام توی ھم رفت، ھر چند کھ ھیچ کنایھ ای از « ھمسر » بھ خاطر شنیدن کلمھکلام آقای عابدی حس نکردم! کیانمھر کمی خودش رو جلو کشید:- خب بفرمایید.یک ابروی آقای عابدی بالا رفت:- خصوصی ... فقط چند دقیقھ.یک چیزی بین این پدر و پسر بھ وضوح نسبت خونیشون رو فریاد می زنھ و اونالقا کردن حس ترس بھ طرف مقابلھ!کیانمھر بھ سمتم چرخید و برای چند ثانیھ بھ صورتم نگاه کرد. نگاه ازش گرفتم وبازوم رو از دستش خارج کردم و رو بھ آقای عابدی گفتم:- در خدمتم.از کیانمھر فاصلھ گرفتیم و بھ سمت بیرون محضر راه افتادیم. آقای عابدی من روبھ سمت ماشینش ھدایت کرد و برام درو باز نگھ داشت تا سوار بشم و بعد خودشسوار شد. بھ مریم و کیانمھر کھ با نگرانی بھ ما دو نفر نگاه می کردن نگاھی انداختمو بعد نگاھم کشیده شد بھ اخم ھای در ھم کاملیا و مادرش کھ سوار ماشین شوھرکاملیا شدن.- روزه ای؟نگاه از بیرون گرفتم و بھ سمتش چرخیدم:- بلھ.بھ نشونھ ی تایید نمی دونم چھ چیزی سرش رو تکون داد و ماشین رو بھ حرکتدر آورد. سعی کردم خونسرد بھ نظر برسم:- کجا میریم؟با لبخند کمرنگی جواب داد:- میریم خونھ ات کھ وسایلت رو جمع کنی بعد میریم خونھ کیان.سرم رو تکون دادم.- داریوش می گفت اصلا شبیھ پدرت نیستی!پوزخند زدم:206- پس بھ ھمین خاطر بود کھ بھ اعتمادم خیانت کرد؟!ابروھاشو بالا فرستاد:- اگر بھ شیطان وجودیمون بھا بدیم، اوضاع واقعا غیرقابل کنترل میشھ ...منظورم داریوشھ!البتھ کھ اصلا منظورش بھ پدر من نبود! لعنتی.- من ھمیشھ بھ تصمیمات کیان احترام می گذاشتم و مطمئنم کھ الان ھم تصمیمدرستی گرفتھ ... خودت چی فکر می کنی؟نفسمو بیرون فرستادم:- در مورد چی؟!- ھر دوتون از اعتمادتون ضربھ خوردین ... کیان بیشتر! من دلایل پسرمو نسبتبھ این ازدواج موقت شنیدم ... می خوام بدونم نظر تو چیھ؟!با بی حوصلگی گفتم:- من می خواستم بھ نجات شرکت کمک کنم تا ھم وجھھ اجتماعیم درست بشھ و ھمدینم رو ادا کرده باشم. از پسرتون خواستم کھ این اجازه رو بھ من بده و ایشون ھمچنین شرطی گذاشت!سرش رو تکون داد:- پس فقط بھ بعد مادیش فکر کردی!اخم کردم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!ماشین رو وارد خیابون اصلی کرد:- خب دلایل کیان موجھ تر بود!یھ ابروم بالا رفت:- چھ دلایلی؟!لبخند خبیثی زد:- یھ صحبت خصوصی بود بین من و پسرم.ناخودآگاه خنده ام گرفت! بر خلاف ظاھرش کھ از کیانمھر وحشتناک تربود، حالتصحبت کردنش طوری بود کھ دیگھ اون ترس اولیھ رو نداشتم.بعد از چند دقیقھ، ماشین رو وارد کوچھ کرد و در حالی کھ برای پارک کردنراھنما می زد گفت:- پسر من آدم بدی نیست ... قبل از ھر چیزی کھ بھ ثروت و سرپا کردن اونشرکت مربوط میشھ بھ فکر آبروی تو بود. می تونست بھ صورت محضری و بدونثبت توی شناسنامھ ھاتون و بدون اطلاع دادن بھ احدی بھ صیغھ محرمیت اکتفا کنھ!ھزار و یک راه دیگھ وجود داشت کھ بھ عقد نیازی نباشھ! اما کیان آدم نامردی نیستکھ فقط بھ فکر منافع خودش باشھ!مشکوکانھ اخم کردم و خواستم حرفی بزنم کھ در خونھ رو اشاره کرد و گفت:207- منتظرت می مونم تا وسایلت رو جمع کنی.با دو دلی از ماشین پیاده شدم. بھ فاصلھ چند متری ماشین کیانمھر ھم متوقف شد.آقای عابدی پیاده شد و رو بھ کیانمھر با خنده گفت:- یعنی بھ منم اعتماد نداری دیگھ!کیانمھر ھم پیاده شد و با خنده گفت:- ھدف رسوندن خانم جوادی بود وگرنھ ما کھ کوچیک شماییم.مریم بھ سمتم اومد و دوتایی وارد خونھ شدیم. آروم کنار گوشم گفت:- چھ قربون صدقھ ھم میرن! ببینمت!و بھ حالت نمایشی چونھ من رو چسبید و بھ صورتم نگاه کرد. خنده ام گرفت:- چیکار میکنی دیوونھ؟!نفسش رو فوت کرد:- معلوم شد بچھ ھای سیاه سوختھ اش بھ کی رفتن! من فکر می کردم کیانمھروحشتناکھ! وووی باباش دیگھ چی بود!!!در سالن رو باز کردم و با صدا خندیدم. مریم یک راست بھ سمت اتاقی کھ وسایلشاونجا بود رفت و گفت:- پسرش کھ منو رو ھوا رسوند! معلوم بود باباش از اون با جذبھ ھاست! حالا چیامیگفت؟من کھ وسایلم رو قبلا جمع کرده بودم زود تر بھ سالن برگشتم:- می خواست بدونھ چرا قبول کردم کھ با کیان عقد کنم.در حالی کھ نزدیکم می اومد با لبخند خبیثی گفت:- ماشالھ چھ زود از کیانمھر بھ کیان تغییر نام داد!با صدا خندیدم:- خب باباش اینجوری صداش می زد.مریم فقط یک کیف کوچیک داشت، خم شد و چمدون کوچیک من رو ھم گرفت:- خودت اون یکیو رو بیار. من میرم بیرون ... راستی.جلوی در سالن بھ سمتم برگشت:- دقت کردی ھمشون چشم رنگی بودن؟! ... البتھ بھ غیر از شوھر دخترشون.سرم رو تکون دادم:- خب معمولا وقتی پدر و مادر چشم رنگی باشن بچھ ھاشونم میشن.سرش رو تکون داد و گفت:- خدا کنھ بچھ ات بھ مادر شوھرت بره بقیھ شون سیاھن.چشمام گرد شد، با صدای بلند خندید و از سالن خارج شد. زیر لب غر زدم:- دختره ی بی عقل!208خم شدم و چمدون رو از روی زمین برداشتم و بعد نگاھم بھ جای خالی قاب عکسمحمد افتاد. پوزخند عمیقی زدم و بھ سمت در سالن رفتم ... خدا حافط ... خداحافظ ...تموم خاطرات من!درو قفل کردم و نگاھمو دور حیاط چرخوندم. حرومم خاطرات تو ... حلالتخاطرات من!با نفس عمیقی بغضم رو پس زدم. راه سختی در پیش داشتم و نباید خودمو ضعیفمی گرفتم. بھ سمت در حیاط رفتم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و در حیاطرو قفل کردم.کیانمھر با دیدنم گفت:- من خانم جوادی رو می رسونم. تو با بابا برو.سرم رو تکون دادم و از مریم ھم بھ خاطر این مدت تشکر کردم. مریم رو بھکیانمھر گفت:- می گم ... من ھر وقت بخوام میتونم بیام دیدن غزال؟کیانمھر چشماشو درشت کرد:- البتھ!مریم نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و چشمکی نامحسوس بھم زد و خداحافظیکرد. آقای عابدی خم شد و چمدون رو از دستم گرفت و پشت ماشینش گذاشت.وقتی سوار شدم بی مقدمھ گفتم:- می شھ بپرسم چطور شما راضی بھ این وصلت ... حتی بھ صورت موقتشدین؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد:- شاید اگر کیان با دختر خانم حمیدی ازدواج نمی کرد پدرت ھم اون کارو نمیکرد؛ کسی چھ می دونھ! شاید باید ھمھ این اتفاق ھا می افتاده!من چی پرسیدم و چی جوابمو داد!- وقتی دو سھ شب پیش با من و مادرش در مورد این موضوع صحبت کرد ازشخواستیم منصرف بشھ ولی وقتی دلایلش رو گفت بھش احترام گذاشتیم ... خب ...شرایط زندگیش طوری بود کھ تقریبا قطع امید کرده بودیم بتونھ بھ زندگی عادیبرگرده! خداروشکر کھ از لحاظ کاری دوباره سرپا ایستاد ولی از نظر احساسی ...!ی زیر لب گفت و نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد: « نچ »- این کھ دوباره کنار یک زن قرار بگیره ... یھ روزنھ ی امیدیھ برای من ومادرش! حالا ھر دلیل و ھر اسمی کھ می خواد داشتھ باشھ!اخم کردم:- فکر می کنم شما اشتباه ..دستش رو بھ نشونھ سکوت بالا گرفت:- اجازه بده حرفامو بزنم!209ساکت موندم. نفس عمیقی گرفت و ادامھ داد:- اگر واقعا ھدفتون ساختن چیزھاییھ کھ داریوش خراب کرده ... بھ عنوان دوستکنار ھم باشین. دیدت رو نسبت بھ کیان خوب کن تا روی دیگھ ای رو ازش ببینی.لبامو با ناراحتی بھ ھم فشردم و بھ بیرون چشم دوختم. تا رسیدن بھ خونھ یکیانمھر دیگھ حرفی بینمون رد و بدل نشد.وقتی رسیدیم چند دقیقھ ای توی ماشین منتظر موندیم تا کیانمھر برسھ و بعد ازتحویل گرفتن چمدون ھا از پدرش خداحافظی کردیم و وارد خونھ شدیم. با دیدنماشینم توی باغ با اخم بھ سمت کیانمھر برگشتم. یھ ابروشو بالا فرستاد:- فرصت نشده بود پسش بدم!سرمو با کلافگی بالا و پایین بردم. فقط فرصت کرده بود بره رو اعصاب من!موبایلش شروع کرد بھ زنگ خوردن، بعد از نگاھی بھ صفحھ اش دستھ کلیدی بھسمتم گرفت و گفت:- تو برو داخل منم الان میام.خواستم بپرسم کدوم کلیده کھ بھ تماسش جواب داد و ازم دور شد:- باز چیھ؟! کچلم کردی!شونھ ای بالا انداختم و بھ سمت خونھ رفتم. حالا کھ از بیرون می دیدمش بھ نظرمخیلی بزرگ تر بود! و مطمئنا شب ھای ترسناکی داشت. نفسمو فوت کردم و پشت درایستادم. کیانمھر حالا تقریبا داشت داد می زد:- کھ چی بشھ؟! بھ چھ زبونی بگم تو زندگی شخصی من دخالت نکن؟ابروھام بالا رفت؛ برام جالب بود بدونم کی اینطور رفتھ رو اعصابش!بعد از امتحان کردن سومین کلید در باز شد. نفسمو حبس کردم و وارد خونھ شدم.موندن کیانمھر توی حیاط فرصت مناسبی بود کھ عکس العملم رو کنترل کنم. بھکاناپھ زل زدم ... لعنتی! حس می کردم انگار ھمین چند دقیقھ قبل اون تحقیروحشتناک رو تجربھ کردم.بغض شور و دردناکی بھ گلوم چنگ انداخت و دوباره اون صحنھ ھا پیش چشممجون گرفت. بھ دستھ کلید توی دستم نگاه کردم ... اگر اون روز در قفل نبود میتونستم فرار کنم!دوباره بھ کاناپھ چشم دوختم و صدای جیغ ھام توی سرم پیچید. بھ خاطر چی ایناتفاق افتاده بود؟! فقط بھ خاطر یھ جملھ کھ اعصاب کیانمھرو تحریک کرده بود؟! منکھ نمی دونستم چھ اتفاقی برای زن و بچھ اش افتاده! لازم بود اونجوری دھنمو ببنده؟!- چرا اینجا ایستادی؟210بھ وضوح جا خوردم و بھ کیانمھر کھ پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. نگاھش بااخم بین من و کاناپھ چرخید. سریع خم شدم و دستھ ی چمدون کوچکتر رو توی دستگرفتم و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفتم گفتم:- کدوم اتاق برم؟با تاخیر جواب داد:- خودم میام بھت نشون بدم.و خم شد و چمدون دیگھ ام رو برداشت و پشت سرم راه افتاد. خداروشکر کھ بھاون اتاق قبلی نرفتیم. آخرین اتاق برای من بود. یھ اتاق راحت با امکانات لازم مثلتخت و میز مطالعھ و البتھ با سرویس بھداشتی داخل خودش کھ بزرگترین حسنش بود.بعد از گذاشتن چمدونم روی زمین، کمد دیواری رو نشون داد:- وسایلت رو می تونی اونجا بذاری. من ناھار نخوردم. زنگ میزنم رستورانبرامون غذا بیارن. چی می خوری؟لبھ ی تخت نشستم:- روزه ام.چند ثانیھ ی طولانی نگاھم کرد و بعد گفت:- بھتره استراحت کنی. بعد از شام یھ برنامھ کلی می ریزیم برای کارھایی کھ بایدانجام بدیم.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. از اتاق بیرون رفت و بین در ایستاد. باتعجب نگاھش کردم. انگار می خواست چیزی بگھ. اخم کردم:- چیزی شده؟حرفش رو مزه مزه کرد:- ھمیشھ ... روزه می گرفتی؟این سوال اینقدر فکر کردن داشت؟! اخم کردم و جوابی ندادم. چند ثانیھ صبر کردو وقتی فھمید نمی خوام جواب بدم، درو بست و رفت. لازم بود بگم از وقتی محمدمرده نماز روزه ام رو مرتب می خونم و میگیرم؟بعد از رفتنش یھ مقدار از وسایلم رو جابجا کردم ولی چون گشنگی بھم فشار آوردهبود، بی خیالش شدم و خوابیدم.نمی دونم چندساعت خوابیده بودم کھ با شنیدن سر و صدایی از طبقھ پایین ازخواب بیدار شدم. تاپی کھ تنم بود رو با یھ تونیک کوتاه نخی عوض کردم و یھ شالنازک ھم روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا کمی خم شدم تاببینم پایین چھ خبره و در کمال تعجب دیدم کھ دو نفر دارن کاناپھ بزرگ رو از درخونھ خارج می کنن.با تعجب بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم و بھ طبقھ پایین رفتم. کیانمھر ھم بھھمراھشون بیرون رفت و بعد از دقیقھ ای کھ ھنوز کنار راه پلھ ایستاده بودم بھ خونھبرگشت. قبل از اینکھ سوالی بپرسم خودش بھ حرف اومد:211- بردمش انباری، می خوام تا وقتی اینجا ھستی چیزی اذیتت نکنھ.ناخودآگاه پوزخند زدم. یھ نفر باید بھ خودش می گفت آزاردھنده ترین چیز ممکنحضور خودشھ!آشپزخونھ رو اشاره کرد:- اذون گفتن. برای تو ھم غذا گرفتم. بھتره بری افطار کنی.بھ سمت آشپزخونھ رفتم. « ممنون » سرم رو تکون دادم و بعد از گفتناین مھربونی یھوییش اذیتم می کرد. ھمیشھ سعی می کردم از این دست آدمھادوری کنم، آدمھایی کھ اول قضاوت می کنن و حکم میدن بعد کھ می فھمن اشتباهکردن درصدد جبران بر میان.ھر چند خودمم دچار این اشتباه شده بودم و فکر می کردم زن و بچھ اش ترکشکردن ولی جریان ما دو تا کاملا از ھم جدا بود! چون من از روی صحبت ھایخودش چنین برداشتی کردم ولی اون ...نفس عمیقی کشیدم و با تکون دادن سرم سعی کردم افکار منفی رو از خودم دورکنم.بعد از اینکھ سیر شدم ظرف ھا رو شستم و از آشپزخونھ خارج شدم. کیانمھر روییکی از راحتی ھای داخل سالن نشستھ بود. دستام رو با لبھ تونیکم خشک کردم و بھسمتش قدم برداشتم. لپ تاپش روی میز بود و کلی ھم دفتر دستک دور و برش. بادیدن من نفسش رو کلافھ فوت کرد و بھ پشتی مبل تکیھ داد:- جون من خودت از اینا سر در میاری؟! ھمش کلاه نقی بر سر تقیھ!لبخند کم جونی روی لبم نشست:- چی شده؟دفاتر سال قبل رو جلوم گذاشت و گفت:- می خوام برآورد ھزینھ کنم. بھ یھ مدیریت کامل و جامع و بدون ایراد برایھزینھ ھا نیاز داریم. اما با توجھ بھ فاکتور ھای مخفی کھ خانم جوادی بھمون دادهاصلا سر در نمیارم مخارج واقعی چقدره!و شروع کرد بھ توضیح دادن جاھایی کھ براش ابھام بود و من ھم با حوصلھ ھمھچیزو شرح دادم. بماند کھ وقتی فھمید کلی از فاکتور ھا و یا حتی ثبت ھا غیرواقعیھستن چقدر حرص خورد!تقریبا ساعت نزدیک دو نیمھ شب بود کھ برای بار نمی دونم چندم از داخل فلاسکآب جوش ریختم و یدونھ دیگھ از بستھ ھای تک نفره کافی میکس رو توش خالیکردم.دستی پشت گردنش کشید و خودکارش رو روی میز انداخت:- برای منم یکی بریز بی زحمت.لیوانش رو برداشتم و گفتم:212- بھتر نیست بخوابی؟ می تونیم فردا صبح ادامھ بدیم.در حالی کھ نگاھش بھ کاغذ روبروش بود گفت:- ھمین طوریش ھم کلی عقب افتادیم. اون داریوش بی پدر داره اون ور آب باپولای ما خوش می گذرونھ! ما اینجا داریم ...حرفش رو نصفھ رھا کرد. خجالت زده سرم رو پایین انداختم. سکوت من باعثھمھ ی این بدبختی ھا بود! با قاشق کنار سینی محتویات لیوانش رو ھم زدم و دستشدادم.- نمی خوای سحری بخوری؟لیوانم رو دستم گرفتم و گفتم:- زوده. نزدیک اذان می خورم.سرش رو تکون داد و بعد از چند ثانیھ گفت:- می تونی فردا بیای کارخونھ؟!اخمی سوالی کردم:- چرا؟- برای کارگرھا صحبت کنی. ھر چی باشھ اونا تو رو بیشتر از من میشناسن وقبولت دارن. یھ جوری باید براشون حرف بزنیم کھ متوجھ رفتن داریوش نشن و ازطرفی ھم یکم بھ صبر دعوت بشن.لیوان رو توی سینی گذاشتم و گفتم:- صبر برای چی؟کمی بھ جلو خم شد:- فردا سی ام ماھھ! دو سھ روز دیگھ سر و صداشون در میاد! باید آماده بشن کھاین ماه حقوق کمتری می گیرن. باید آماده بشن کھ ممکنھ یھ سری از خط ھای تولیدمتوقف بشن.مغموم توی مبل فرو رفتم. خدا لعنتت کنھ داریوش! کی روش میشھ تو چشم اونھمھ آدم نگاه کنھ و ازشون بخواد صبر کنن! اون ھم وقتی می دونھ ھمشون بھ اینپول احتیاج دارن!- من نظرم اینھ کھ برای اولین مرحلھ قسمت خامھ ھای طعم دار متوقف بشھ.دستم رو بالا آوردم:- نھ! ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش و دبی سود خوبی بابت اون قسمتبرامون داشتن. می تونیم برای این کھ اون قسمت نخوابھ از ھتل ھای طرف قراردادمون بخوایم ھزینھ کامل رو ھمین اول بدن! و مطمئن باشید اینکارو می کنن.ریسک پذیرترین قسمت تولید ما لبنیات معمولی ھستن کھ مشتری خاص ندارن!و شروع کردم بھ توضیح دادن ایده ھام و کیانمھر یکی یکی یادداشت می کرد و درانتھا با شنیدن صدای اذان از گوشیم آه از نھادم بلند شد. بدون سحری روزه گرفتنتوی این روزھا زیر این ھمھ فشار و ناراحتی و توی ھوای گرم تابستون واقعا از213توانم خارج بود! مخصوصا کھ قرار بود صبح برم بھ کارخونھ و یھ سخنرانی سخت ودر عین حال امیدوارکننده داشتھ باشم.کیانمھر کھ قیافھ ی درھم منو دید گفت:- بھتره بری بخوابی. صبح زود میریم کارخونھ و بعد برگرد خونھ و تا موقعافطار استراحت کن.سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھصداش متوقفم کرد:- در ضمن ...بھ سمتش چرخیدم.- موبایلت.و دستش رو بھ سمتم دراز کرد. چند ثانیھ تعلل کردم. وقتی دید دودلم نفسش روفوت کرد:- بدون اطلاعت بھش دست نمیزنم.گوشی رو بھ دستش دادم و با مِن و من گفتم:- فقط ... اگر زنگ خورد یا ...- باشھ صدات می کنم.بھ سمت راه پلھ رفتم. « فعلا » نفس عمیقی گرفتم و بعد از گفتنصبح روز بعد بھ ھمراه کیانمھر بھ کارخونھ رفتم و با کمک خودش برای کارگرھاسخنرانی کردیم.البتھ کھ کلی ھم بدوبیراه نصیبمون شد! بالاخره حق داشتن. چون اونھا کھ نمیدونستن چھ بلایی سر شرکت و سھامش اومده! در نظر اون ھا یھ سری مرفھین بیدرد دور ھم جمع شدن و بدون در نظر گرفتن منافع این ھمھ آدم برای خودشونتصمیمات عجیب گرفتن!وقتی خط تولید محصولات کم فروشمون متوقف شد بغض بھ گلوم ھجوم آورد وباعث شد نتونم تا موقعی کھ از کارخونھ خارج میشیم حرفی بزنم! حق با کیانمھر بود؛در موقعیتی نبودیم کھ بخوایم ھمھ چیزو با ھم در نظر بگیریم.باید تولیداتی رو ادامھ می دادیم کھ پولشون رو پیش پیش می گرفتیم و طرفحسابمون اشخاص حقوقی بودن و از طرفی ذره ای از کیفیت کار کم نمی شد تامشتری ھا رو از دست ندیم! شرکت ھا و اداره ھایی کھ طرف قراردادمون بودن ومی دونستیم ریسک از بین رفتن پولمون تقریبا صفره!دو سھ روزی فقط بھ کارخونھ رفت و آمد داشتم، اونھم فقط در حضور کیانمھر. باخودش می رفتم و با خودش ھم بر می گشتم. تنھا وقتی کھ ولم می کرد وقت خواببود و یا زمانی کھ از سرویس بھداشتی استفاده می کردم، حتی وقتی بھ بانک برایاطلاع ندادن خالی شدن حساب شرکت شکایت کردیم ھم باھم بودیم.214روز چھارم باھم بھ شرکت رفتیم و ھمین باھم بودنمون توی اون اوضاع بھ ھمریختھ باعث پچ پچ کارکنان شد.وقتی دیدم کیانمھر خونسردانھ بھ کارش مشغول شد و اھمیتی نداد من ھم بھ اتاقمرفتم. ھر چند کھ با گذشت یکی دو روز دیگھ، یعنی فردای تعطیلات دو روزه یعیدفطر، تقریبا ھمھ فھمیدن یھ خبرایی ھست و کیانمھر ھم در کمال بھت و ناباوریمن بھ ھمھ گفت کھ من ھمسرشم و آقا رضا رو فرستاد تا برای ھمھ شیرینی بخره!بھ قول معروف اونقدر سمن داشتم کھ یاسمن توش گم بود! فقط توی دلم حرصخوردم و بی خیال اعتراض شدم. کاری بود کھ شده!ده روز از عقدمون می گذشت و بھ این نتیجھ رسیده بودم کیانمھر بھ اونوحشتناکی کھ تصور می کردم نیست! خداروشکر توی این مدت حتی برای یک لحظھھم حریم ھا رو زیر پا نگذاشت. با اینکھ من درست از روز بعد از عقد توی خونھروسری سرم نمی کردم و راحت می گشتم! البتھ لباس آزاد و لختی نمی پوشیدم ولیھمچین چادر و چاقچور ھم نمی کردم.توی اتاقم سخت مشغول بودم و کرامتی و طالبی -از بچھ ھای تیم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۴۹ عصر
حسابداری- ھموردستم کمک می کردن. نسترن وارد اتاق شد و گفت کھ عرفان صدری اینجاست ومیخواد منو ببینھ. با یادآوری اون تلفن بی موقع کھ منجر بھ خرد شدن استخون بینیمشد ابرو در ھم کشیدم و اجازه ورود دادم.- سلام خستھ نباشید.نگاھم کشیده شد بھ قامت بلند عرفان صدری کھ پیراھن سفید و شلوار کرم اونو دربر گرفتھ بود. عینک دودیش رو ھم روی موھاش زده بود و مثل ھمیشھ صورتش ازصافی شش تیغھ بودن برق می زد! با ھمون اخم جواب دادم:- سلام. بفرمایید.بر عکس ھمیشھ ھیچ نرمشی توی رفتارم نبود. سیما کرامتی و محمود طالبی کھمی شناختنش باھاش سلام و احوال پرسی کردن. صدری کھ ھنوز سرپا ایستاده بودگفت:- می تونم چند دقیقھ وقتتون رو بگیرم؟سیما و طالبی بلند شدن و بھ بھونھ چای خوردن از اتاق رفتن. صدری ھم بدونرودربایستی بھ سمت در رفت و در اتاقو بست. اخمم غلظت گرفت:- امرتون؟نفسش رو فوت کرد و روی یکی از راحتی ھا نشست:- چھ خبر؟دست بھ سینھ شدم:- شما کھ منبع خبریتون آنلاینھ! از من می پرسی؟کنایھ ام رو گرفت:- پس بھ خاطر اون قضیھ ناراحتی! خب بھم حق بده!215حرفشو قطع کردم:- حق؟ از کدوم حق حرف می زنید! بھ شما اصلا ربطی نداشت کھ بری و آمارمالیات مارو دربیاری و بعد در کمال پررویی زنگ بزنی قیل و قال کنی!دستاش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا برد و با تعجب گفت:- من فکر نمی کردم اینقدر باعث عصبانیتت شده باشم! دو سھ روز قبل وقتیفھمیدم گره مالیاتی حل شده برای دلجویی بھ گوشیت زنگ زدم کھ جواب ندادی! باورکن اونقدر ترسیده بودم کھ نمی دونستم کار درست و غلط چیھ! بھ ھم خوردن روابطما با شرکت شما یعنی ...دلم نمی خواست حرفای تکراریشو بشنوم و در عوض دندون ھامو از حرص بھھم فشردم. صدری بھ موبایل من زنگ زده بود و کیانمھر یک کلمھ ھم بھ من نگفتھبود! ھمین کھ دھن باز کردم تا حرفشو قطع کنم در اتاق بدون در زدن باز شد و کیانخان وارد شدن!صدری اول نگاه کلافھ ای بھ من کرد و بعد بھ احترام کیانمھر بلند شد. کیانمھر بعداز نگاه خشکی بھ من با اکراه بھ صدری دست داد و ھمونجور مثل جلاد دست بھ سینھشد:- در خدمتم!ابروھای صدری بالا رفت:- شرمنده من ... بھ جا نیاوردم!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون آقای عابدی ھستن. نائب رییس ھیات مدیره بودن و در حال حاضر و درنبود آقای محمودی، رییس شرکت.لبخند کم جونی روی لبھای صدری نشست و عذرخواھی کرد:- معذرت می خوام تا بحال سعادت زیارت شما رو نداشتم. راستش بابت مسالھ ایمزاحم خانم رمضانی شده بودم ...- چھ مسالھ ای؟!از این ھمھ خشکی نھفتھ تو کلام کیانمھر و جبھھ گیریش مقابل صدری دھنم بازموند! ولی تصمیم گرفتم مداخلھ نکنم. صدری با تعجب گفت:- در مورد یھ مسالھ مالی بود!کیانمھر با ابرو بھ در اشاره کرد:- و احتیاجی بود کھ در اتاق بستھ باشھ؟!صدری نگاه سردرگمش رو بین ما چرخوند. پسره ی روانی حسابی بنده خدا رومعذب کرده بود! ھر چند کھ دلم خنک شد ولی باز ھم رفتار درستی نبود.- من متوجھ منظورتون نمیشم.کیانمھر سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:216- واسم جالبھ حسابدار یکی از شرکت ھای طرف قراردادمون کھ از لحاظ جایگاهو بھ نام بودن رقیب ما محسوب میشھ زود تر از خود ما از ماجرای مالیات و جریمھبا خبر میشھ و بعد میاد بھ شرکت و بھ ھمراه مدیرمالی کھ توی مسالھ مالیات خطاکاراصلی بوده توی اتاق در بستھ پیرامون مسالھ مالی صحبت می کنھ!از توھین آشکار کیانمھر ابروھام توی ھم رفت و بی صدا روی صندلیم نشستم.انگار برای لحظھ ای یادم رفتھ بود کیانمھر توی مسائل کاری چقدر بھ دیگران بدبینھ... مخصوصا بھ من!- جناب عابدی حواستون ھست ھمین الان منو متھم کردین؟با دلھره نگاھمو بین کیانمھر و عرفان صدری چرخوندم.- من ظاھر قضیھ رو نشون دادم. علاقمندم اگر بحثی مربوط بھ شرکت ھست درجریان قرار بگیرم و اگر مسالھ شخصی تره باز ھم بھ عنوان ھمسر خانم رمضانیاین حقو دارم کھ بخوام آگاه بشم.ابروھای صدری اتوماتیک وار بالا رفت و گردنش بھ سمتم چرخید:- ازدواج کردین؟لبم رو با زبون تر کردم و کلافھ بھ ھر دو نگاه کردم. کاش قدرت اینو داشتم جیغبزنم! بھ جای من کیانمھر با کنایھ جواب داد:- با اجازتون بلھ.دلخور بھ کیانمھر نگاه کردم. حس بدی کھ از برخوردش پیدا کرده بودم آزارم میداد. صدری خم شد و کیفش رو از روی صندلی برداشت و رو بھ من گفت:- تبریک میگم ... چند روز دیگھ باھاتون تماس می گیریم برای قرار داد جدید.ابروھام توی ھم رفتھ بود. از روی صندلیم بلند شدم:- ممنونم. منتظر تماستون ھستم.بھ سمت در رفت و دستش رو بھ سمت کیانمھر دراز کرد:- نمی خواستم سوتفاھم پیش بیاد. بالاخره من ھم با توجھ بھ شغلم مجبورم یھ مقداردر مورد شرکت ھای مورد معاملھ تحقیق کنم و از طرفی توی ھر نھادی آشنایخودمو دارم! خیالتون ھم راحت باشھ کھ صحبت ھای ما فقط و فقط کاری بود.کیانمھر دستش رو فشرد و گفت:- لطفا توی دفتر مدیریت منتظر باشید باید موضوعی رو بھتون بگم ... راجع بھقرارداد جدید.صدری با مکثی نسبتا طولانی اوکی داد و بعد از خداحافظی از من، از اتاق خارجشد.کیانمھر چند ثانیھ ھمونجا ایستاد و بھ بیرون نگاه کرد. احتمالا داشت مطمئن میشدکھ صدری توی اتاقش رفتھ! بعد نگاھشو سمت من چرخوند؛ در اتاق رو بست و بھسمتم اومد:217- چی می گفت؟شدت اخمم بیشتر شد:- مگھ قرار نبود منو در جریان تماس ھای تلفنیم بذاری؟چھره اش غضبناک تر شد و شمرده شمرده گفت:- میگم چی گفت؟!نفسمو با حرص فوت کردم:- اومده بود برای اون تماسش کھ خبر داده بود جریمھ شدیم و لحنش بد بودعذرخواھی کنھ!- خیلی بیجا کرد!بھ جواب درجاش فکر کردم و با دلخوری گفتم:- چرا بھم نگفتی زنگ زده؟!بھ سمتم خم شد و رخ بھ رخم گفت:- این من نیستم کھ برای کارھام باید بھ تو جواب پس بدم ... یک بار دیگھ ... فقطیک بار دیگھ در این اتاق بستھ بشھ ... کسی بیاد ملاقاتت و من بی خبر باشم! اونموقع برخوردی بھ مراتب بدتر ازم می بینی!خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستی کرد و انگشت اشاره اش رو بھ سمتم گرفت:- یادت ھست شرایطمون چی بود یا باید دوباره تکرار کنم؟!دلم گرفتھ بود، از وقتی قبول کردم کوتاه بیام تصمیم گرفتھ بودم صبر و تحملموبالاتر ببرم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم:- با توجھ بھ این کھ تلفن رو از روی میزم برداشتی گمون کنم باید بھ نسترنبسپریم کھ زود بھت خبر بده.از اینکھ دیگھ مقابلش جبھھ نگرفتم کمی جا خورد ولی خودشو نباخت و قامتش روراست کرد و با ھمون لحن محکم ادامھ داد:- ترجیح میدم خودت بیای توی اتاقم و خبر بدی. تا یھ پیش زمینھ ای ھم ازمھمونت در اختیارم بذاری.سرم رو تکون دادم و بھ خارج شدنش از اتاق زل زدم. چند تا نفس عمیق کشیدم وبغضم رو پس زدم و خطاب بھ خودم زمزمھ کردم:- اتفاق خاصی نیفتاد کھ! صدری ناراحت شد کھ شد! بھت دوباره تھمت زد کھ زد!مگھ آماده ی اتفاقات بدتر از این نبودی؟!اما ھیچ کدوم از جملھ ھام تاثیری نداشت و قطره اشکی آروم از گوشھ چشمم راهگرفت. سریع با دستم پاکش کردم و خودم رو با کاغذای روی میزم سرگرم کردم تایک ساعت بعد کھ کیانمھر اومد و خواست ھمراھش برم بانک.شاید حق داشت ھمچنان بھم شک داشتھ باشھ ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم!بالاخره از سنگ کھ نبودم؛ بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم وسایلمو جمع کردم و218باھاش بھ سمت پارکینگ رفتم. توی ماشین ھم متوجھ سنگینی نگاھش شدم ولی ھیچکدوم سکوت رو نشکستیم.مستقیم بھ دیدن رییس بانک رفتیم و با دیدن احترامی کھ از ھمیشھ بیشتر نصیبمونشد ابروھام با تعجب بالا رفت. بعد از سلام و احول پرسی کیانمھر زود تر شروع بھصحبت کرد:- گفتین مسالھ مھمی ھست کھ باید بیایم اینجا!آقای رفیعی سرش رو با ناراحت تکون داد و گفت:- نیروی نفوذی کھ ازش حرف زدین ... متاسفانھ از کارکنان بانک بوده.ھمھ تنم گوش و چشم شد و زل زدم بھ آقای رفیعی. کیانمھر با لحنی حرصی گفت:- اسمش؟رفیعی نفس عمیقی کشید:- خودش رو بازخرید کرد. و با توجھ بھ تاریخ خالی شدن حساب ... دقیقا آخرینروز کاریش ھمون روز بود. خیلی وقت بود کھ دنبال کارھای بازنشستگی زودتر ازموعدش بود.بھ حرف اومدم:- شما از خالی شدن حساب اطلاع داشتین؟رفیعی سر تکون داد:- البتھ کھ اطلاع داشتیم! کم مبلغی نبوده کھ بشھ بھ راحتی ازش گذشت. ولی وظیفھھماھنگی با صاحبان حساب بھ عھده اون آقا بود کھ ... در کارش خیانت کرد.- مرد ناحسابی! صحبت از میلیون نیست! کلاھبرداری میلیاردی بوده و زندگیبیش از ھزار نفر بھش وابستھ اس! اون وقت شما راحت نشستی و از خیانت کارمندتحرف می زنی؟بھ سمت کیانمھر برگشتم. چشمھاش قرمز بود و مشخص بود بھ سختی دارهخودشو کنترل می کنھ. رفیعی با شرمندگی گفت:- حق میدم عصبانی باشید. سھل انگاری از جانب ما بوده. باید برای چنین مبلغیاطمینان بیشتری حاصل می کردیم ... اما با توجھ بھ شرایط خاص پیشنھاد می کنمشکایت کنید. من یھ پیگیری کوچک انجام دادم و متوجھ شدم کارمند سابق ما بھ ھمراهخانواده اش از کشور خارج شدن.نگاھم روی دست مشت شده ی کیانمھر ثابت موند. رفیعی کمی بھ جلو خم شد:- شما می تونید از ما ھم شکایت کنید اما، در نظر داشتھ باشید کھ امضای رییسھیات مدیره، نائب رییس و مدیرمالی رو برای درخواست انتقال داشتیم و ھمینطورتماس تلفنی از شخص آقای محمودی.کیانمھر ھنوز ھم عصبانی بود. سریع پرسیدم:219- آقای محمودی کی باھاتون تماس گرفت:- صبح انتقال حساب.بھ سمت کیانمھر چرخیدم. با حالت خاصی داشت نگاھم می کرد و بی شک اون ھمداشت بھ ھمون چیزی کھ من فکر می کردم فکر می کرد! زود تر از من بھ زبوناومد:- از کجا باھاتون تماس گرفت و بھ کجا حساب رو منتقل کردین؟رفیعی کھ انگار از این بحث داشت خوشش می اومد سریع تلفن روی میزش روبرداشت و بعد از تماس با شخصی رو بھ ما گفت:- از سوئد تماس گرفت. مبلغ چند شاخھ شد و بھ چند بانک خصوصی داخلی منتقلشد. می تونم پیگیری کنم کھ بعد از اونجا بھ کجا رفتھ. ولی قبل از ھمھ اینھا ... نمیخواین از طریق قانون اقدام کنید؟ حضور قانون در این مواقع بھ تحقیقات سرعتبیشتری می بخشھ.ترس توی دلم نشست ولی جرات نکردم بھ کیانمھر نگاه کنم. اگر شکایت می کردنپای منم گیر بود؟! نفھمیدم چقدر اونجا موندیم. اونقدر ذھنم درگیر شد کھ تا وقتی بھخونھ برسیم ھیچ حرفی نزدم. کیانمھر ھم بی توجھ بھ حضور من بھ چند نفر زنگ زدو یھ سری صحبت ھایی کرد کھ من ازشون ھیچ سر در نیاوردم!وقتی ماشین رو توی حیاط پارک کرد، صدای بوقی از پشت در باعث شد دوبارهبھ سمت در حیاط بره و وقتی درو باز کرد با دیدن ماشین آشنا ابروھام توی ھم رفت.کیانمھر در حیاطو کامل باز کرد و دقایقی بعد خانم حمیدی چمدون بھ دست بھ سمتمن اومد. بھ سردی جواب احوال پرسی گرمش رو دادم و ھمراه ھم وارد خونھ شدیم.اصلا حس خوبی بھ اون چمدون کوچکی کھ ھمراھش بود نداشتم.بھ کیانمھر نگاه کردم کھ کلافھ تر از من بود. با ورودمون بھ خونھ، خانم حمیدیخیلی راحت بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. بھ سمت کیانمھر برگشتم و با صدایآرومی گفتم:- نگو کھ می خواد اینجا بمونھ!نفسش رو فوت کرد:- نمی تونم بیرونش کنم کھ! نمی دونم قصدش موندنھ یا نھ!- ماجرای کارخونھ بھ کجا رسید؟ھر دو بھ طرف خانم حمیدی برگشتیم کھ داشت از پلھ ھا پایین می اومد.- ھنوزم نمی خواین اعلام ورشکستگی کنید؟جواب دادم:- فعلا کھ از ورشکستگی نجات پیدا کرده. فقط مونده زنده کردن پولی کھ داریوشبالا کشیده.لبخند گرمی بھ روم پاشید:- خب خدارو شکر. خودت چطوری؟220پرروییش عذابم میداد. بھ ھیچ عنوان نمی تونستم حس خاصی نسبت بھش داشتھباشم. کیانمھر کتش رو در آورد و رو بھ خانم حمیدی گفت:- راحت باش نرگس جان، میرم شربت درست کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد و بھ رفتن کیانمھر نگاه کرد و بعد بھ سمتمچرخید:- ھنوز ازم دلگیری؟پوزخند زدم:- مھم نیست.نگاھش رنگ غم گرفت:- برای منم مھم نیست!ابروھام بالا رفت. ادامھ داد:- فعلا برام مھمھ کھ تو مشکلی نداشتھ باشی. ازت تقاضای بخشش ندارم، یھچیزایی جز وظیفمھ کھ تا الان اونو روی دوش بقیھ انداختھ بودم. حالا می خوام تاجای ممکن جبران کنم کھ اون دنیا پیش وجدانم شرمنده نباشم.این بار پوزخند نزدم ولی نگاه ازش دزدیدم و بھ کیانمھر چشم دوختم کھ سینی بھدست از آشپزخونھ خارج شد.- سعید آقا خوبھ؟ چی شده چمدون بستی!؟ قھر کردی؟خانم حمیدی آروم خندید:- می خوام برم کیش. سعید پروژه ی جدید برداشتھ، خودش دیروز رفت، منم چندروز دیگھ میرم.بھ سمت من چرخید و با لبخندی گفت:- یکی دو روزی مھمونتون ھستم.بھ سختی لبخند زدم. یھ چیزی اون تھ مھای قلبم اجازه نمیداد توی زمان حال وروی راحتی ھای سالن خونھ کیانمھر بمونم ... یھ سری حقایق تلخ باعث میشدن پدریرو تصور کنم کھ توی یھ خونھ بزرگ بدون حضور ھیچ کس خودشو دار زد!از روی مبل بلند شدم و وقتی نگاھشون بھ سمتم کشیده شد آروم گفتم:- با اجازتون میرم یکم استراحت کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد ولی کیانمھر ابرو توی ھم کشید و لیوان شربترو اشاره کرد:- خب اول شربتتو بخور!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم. نمی دونم چھچیزی توی گذشتھ اتفاق افتاده، چقدر پدرم مقصر بوده و چقدر حرفای خانم حمیدیراستھ ولی یھ چیزی رو خوب می دونم! من توی بی انصافیشون سوختم!221وضعیتی کھ الان توش گرفتارم و زندگی خیلی ھا رو بھ این نقطھ رسونده حاصلندونستن حقایقھ! کسایی کھ بھ نوعی برای منافع خودشون یا بھ نوعی بھ صلاحم، اونھم از دید خودشون سکوت کردن و حرفی از حقیقت نزدن!مانتوم رو از تنم خارج کردم و روی تخت دراز کشیدم و ھمونطور مقنعھ ام رو ازسرم خارج کردم و بھ سقف خیره شدم.لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمھ کردم:- کی فکرشو میکرد قصھ بھ اینجا برسھ؟!چشمامو بستم .........دستی بھ شال کرم رنگم کشیدمو روی سرم مرتبش کردم. خواستم دیس شیرینی ھارو بردارم کھ دست کیانمھر از کنارم رد شد و در حالی کھ دیسو بر می داشت خطاببھ من با صدای آرومی گفت:- خودم می برم.خانم حمیدی با سینی خالی شده از لیوان ھای شربت برگشت و در حالی کھ باقیلیوان ھای رو در سینی می گذاشت خطاب بھم گفت:- حسابی خستھ شدی! ھم مسائل کاری و ھم پذیرایی از مھمونا.لبخند کم جونی زدم:- زحمت کجا بود! مگھ تنھا بودم؟!و اشاره بھ خودش کردم. لبخند گرمی بھ روم پاشید و از آشپزخونھ بیرون رفت. بھجای خالیش زل زدم و لبخند از روی لبھام رفت. حضور دو روزه اش توی این خونھخیلی چیزھا رو تغییر داده بود! از جملھ جایگاھش رو توی قلب من! نھ این کھ قبولشکرده باشم! حالا بھ ھر اسمی ... ولی دیگھ ازش متنفر نبودم ... کوتاھی کرده بوددرست! اما با ھمھ زن بودنش اونقدر مردونگی داشت کھ پای کوتاھیش ایستاده بود ومی خواست برام جای خالی یک دوست رو پر کنھ!مگھ قبل از اینکھ بفھمم زمانی مادرم بوده برام چھ جایگاھی داشت جز یک دوستغیر صمیمی؟! حالا نمی شد مثل یک دوست خانوادگی بھ حضورش فکر کنم؟! اینکھنمی خواست بیش از اندازه صمیمی بشھ و بھ خاطر من کمی کیانمھرو می سوزوندباعث میشد باھاش کمی راحت تر برخورد کنم. رفتارش با کیانمھر برام جالب بود.بدون شک اگر از گذشتھ و نسبت سابقشون خبر نداشتم فکر می کردم کھ دو تا دوستصمیمی ھستن کھ گاھی سر ھم داد می کشیدن و بحث می کردن گاھی باھم شوخی یاھم دیگھ رو نصیحت می کردن.- نمیای بیرون؟بھ سر کیانمھر کھ از لای در آشپزخونھ داخل شده بود خیره شدم و قدمی بھ سمتشبرداشتم:- چرا! بریم.222و با ھم ھمقدم شدیم و بھ سالن برگشتیم. حضور پدر کیانمھر و لبخندھای دلگرمکننده اش واسم پر از انرژی مثبت بود. کنار خودش رو اشاره کرد. از کیانمھر جداشدم و بھ سمتش رفتم.آقای یعقوبی کھ روبروی ما نشستھ بود با لبخندی تشکر کرد و رو بھ کیانمھر گفت:- پس نظر شما ھم اینھ کھ شکایت کنیم؟کیانمھر سرش رو بھ نشونھ تایید تکون داد و گفت:- تا الان ھم اگر شکایت نکردیم بھ خاطر این بوده کھ می ترسیدیم شرکت ھایطرف قرار دادمون پا پس بکشن! حالا کھ قرارداد ھا بستھ شدن و پول رو ھم گرفتیممی تونیم شکایت کنیم.دل و روده ام بھ ھم می پیچید؛ اصلا اسم شکایت کھ میومد وسط یھ جوری میشدم.- نگران نباش، پسرم کارش درستھ.بھ سمت آقای عابدی برگشتم کھ سرش رو نزدیک آورده بود و طوری کھ بقیھنفھمن این جملھ رو بھم گفتھ بود. خواستم لبخند بزنم اما دلھره ام مانع شد. انگارمتوجھ حال خرابم شد کھ لبخند گرمی بھ صورتم پاشید و گفت:- اسمش ھر چی می خواد باشھ ... موقتی یا دائم! ازدواج یا ھمکاری ... تو الانعروس این خانواده ای و آبروی ما! نمی ذاریم آبرومون بھ خطر بیفتھ.گرم شدن قلبم رو حس کردم. ناخواستھ بغض بھ گلوم نشست و قدردان نگاھشکردم.- نظر تو چیھ غزالھ؟!با گیجی بھ کیانمھر کھ این سوالو پرسید نگاه کردم. صدای خنده خانم فرھمند بلندشد کھ خطاب بھ کیانمھر گفت:- آقای عابدی چیکار بھ گفتمان عروس و پدرشوھر دارین؟!بقیھ ھم بھ دنبال حرف خانم فرھمند خندیدن. لب زیرینم و گاز گرفتم و با خجالت بھکیانمھر زل زدم کھ اون ھم روی لبش طرحی از لبخند داشت. با تکیھ بھ حرفھایدلگرم کننده ی آقای عابدی نفس عمیقی گرفتم و گفتم:- من ھم موافقم کھ زودتر شکایت کنید تا بشھ ردی از آقای محمودی پیدا کرد. شایدامیدی باشھ!کیانمھر صورتش جدی شد و بعد از تکون دادن سرش گفت:- نمی خوام زیادی امیدوارتون کنم اما ...بعد از نگاه کردن بھ صورت تک تک افراد حاضر در جمع گفت:- من مثل شما نسبت بھ این رفتن خوش خیال نبودم! یھ جورایی میشھ گفت بیخیالش نشدم.نگاه آقای عابدی بھ پسرش رنگ تحسین گرفت و آقای طارمی با شک پرسید:223- خبر دارین کجاست؟کیانمھر نفس رو فوت کرد:- دقیق نھ! می تونم پیداش کنم، فقط ... زمان می بره.نفسی کھ از سینھ ی ھمھ با آرامش بیرون فرستاده شد لبخند محوی روی لبم نشوند.ساعت از یازده شب گذشتھ بود کھ خانم حمیدی بلند شد و گفت ساعت دوازدهپرواز داره و ھمزمان با این حرفش کم کم بقیھ ھم عزم رفتن کردن. آقای عابدیماشین نیاورده بود و از کیان خواست برسوندش.وقتی ھمھ از خونھ بیرون رفتن و صدای چرخش کلید رو توی قفل در سالن شنیدمدوباره ناراحتی بھ قلبم برگشت. کیانمھری کھ بھ من اعتماد نداره چھ طور می خوادتوی قضیھ شکایت از داریوش ھوامو داشتھ باشھ؟بھ اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم بھ سالن برگشتم، با ناراحتی مشغول جمعکردن ظرف ھا شدم. ظرفھای شام رو کھ داخل ماشین ظرفشویی جابجا کردم متوجھبرگشتن کیانمھر شدم.خودم رو بھ در آشپزخونھ رسوندم و بھ ورودش زل زدم. نگاھش رو دور خونھچرخوند و بعد روی من برای ثانیھ ای مکث کرد. در حالی کھ کتش رو از تنش درمی آورد گفت:- دستت درد نکنھ بابت امشب.فقط سرمو تکون دادم:- خواھش می کنم.مشکوک نگاھم کرد:- چیزی شده؟!نفسمو فوت کردمو بھ آشپزخونھ برگشتم:- بابات مرد محترمیھ.- می دونم.صداشو کھ نزدیک بھ خودم شنیدم تکون خوردم. بھ یکی از صندلی ھای پشت میزتکیھ زد:- اتفاقی افتاده؟ ھمھ ش تو فکری!یکی از صندلی ھا رو بیرون کشیدم و نشستم:- می گم ... این کھ می خواین شکایت کنین...حرفم رو نیمھ کاره رھا کردم و بھش زل زدم. چند ثانیھ با چشمھای ریز شدهنگاھم کرد و بعد در حالی کھ بھ سمت در می رفت، پوزخندی زد و گفت:- ھر کی خربزه می خوره پای لرزش ھم می شینھ اینطور نیست؟!با بھت بھ رفتنش چشم دوختم. ھمین؟! مغموم سرمو پایین انداختم.- پاشو برو بخواب بقیھ رو خودم جمع می کنم.224بی توجھ بھ صداش کھ نسبتا دور بود بھ روبروم زل زدم و نفسمو با کلافگی فوتکردم.- بعدا کھ خواستم بندازمت زندون تو سرم نکوبی کھ برات ظرف جمع کردم!با غیظ بھ سمتش برگشتم، روی پلھ ھا ایستاد. با دیدنم با شیطنت ابروھاشو بالاانداخت و بقیھ پلھ ھا رو طی کرد. زیر لب غر زدم:- بدجنس!بلافاصلھ بعد از رفتنش من ھم بھ اتاقم رفتم. حالا کھ خودش پیشنھاد داده خودش ھمبره ظرفاشو جمع و جور کنھ! کلفتش کھ نیستم!!وقتی روی تخت دراز کشیدم، اونقدر خستھ بودم کھ سرم بھ بالش نرسیده خوابمبرد. برقرار کردن جلسھ سھامدارھا توی خونھ بھ نظر من اصلا ایده خوبی نبود. شایدامنیتش بیشتر بود ولی کلی خستھ ام کرد.نصفھ شب با حس گرمای وحشتناکی از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بخوابم وچشمھام بھ زور باز می شد اما گرمای اتاق باعث می شد نتونم بی خیال بشم. خیس ازعرق بودم و موھام بھ گردنم چسبیده بودن. بھ سختی از روی تخت بلند شدم و بھسمت اسپیلت کوچیک توی اتاق رفتم. خاموش بود!کلید برقو زدم و وقتی عکس العملی ندیدم پی بھ قطعی برق بردم. نمی تونستم تاصبح با این گرمای وحشتناک مرداد ماه سر کنم. از اتاق خارج شدم و بھ سمت اتاقکیانمھررفتم. احتمال می دادم کنتور پریده باشھ. بھ در اتاق ضربھ زدم و صدایینشنیدم.وقتی لب از لب باز کردم تا صداش کنم خود بھ خود دھنم بستھ شد. چی باید صداشمی زدم؟ آقای عابدی یا کیانمھر؟! تمام این روزھا کھ عقد کرده بودیم بھ اسم صداشنزده بودم. چون مثل کنھ بھم چسبیده بود! توی شرکت ھم بھ فامیلیش صداش می زدم.مسخره بود کھ این موقع شب بھش بگم آقای عابدی؟!!نفسمو فوت کردم و صداش زدم:- کیانمھر؟ آقا کیانمھر؟صدایی ازش نمی اومد. با دودلی دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم و قدمی بھداخل اتاق گذاشتم. با چشمایی کھ کمی بھ تاریکی عادت کرده بودن نگاھمو دور اتاقچرخوندم. کسی داخل اتاق نبود ھمین کھ خواستم برگردم باھاش سینھ بھ سینھ شدم وجیغ خفیفی کشیدم. سریع قدمی بھ عقب گذاشت.دستمو روی سینھ ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:- ترسوندیم!225با وجود تاریکی سنگینی نگاھش بھ وضوح حس می شد. بدون اینکھ بھ خودم نگاهکنم یادم اومد وضع لباسم چندان مناسب نیست. دستامو بغل کردم و طوری کھ ترسمضایع نباشھ موھامو با سر انگشتام بھ جلو ھدایت کردم تا بازی یقھ ام رو بپوشونم.متوجھ شد نگاھش معذبم کرده کھ بھ زبون اومد:- فکر کردم کنتور پریده ولی انگار برق منطقھ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۰ عصر
قطعھ.سرم رو با گیجی بالا و پایین بردم و از جلوش گذشتم و با قدم ھای بلند بھ سمتاتاقم رفتم. تا لحظھ ای کھ پامو توی اتاق بذارم سنگینی نگاھشو حس می کردم. بھمحض ورودم بھ اتاق کلید رو توی قفل چرخوندم. اجازه نمی دادم اتفاق شب عیدم بامحمد دوباره تکرار بشھ. اجازه نمی دادم دوباره ھوس روی زندگیم سایھ بندازه!بھ سمت پنجره اتاق رفتم و بازش کردم. ھوا راکد بود و بی نھایت گرم! کوچکتریننسیمی نمی اومد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمھ کردم:- خدا کنھ زود برق بیاد. اینجوری تا صبح خفھ میشیم کھ!بی توجھ بھ فکرھای آشفتھ بھ سمت حموم رفتم و کمی دست و پامو آب سرد زدم وبعد روی تخت دراز کشیدم.صبح توی خونھ موندم و کیانمھر و سھامدارھا رفتن و از داریوش شکایت کردن.تا ساعت دو بعد از ظھر خونھ تنھا بودم و برام جالب بود کھ بدونم یھ شکایت چقدرمگھ طول می کشھ! برای خودمشوید پلو درست کردم با گوشت ماھیچھ. مشغول سالاد درست کردن بودم کھصدای در سالن اومد و بھ دنبالش کیانمھر وارد آشپزخونھ شد.با دلھره ای کھ از چند روز قبل توی دلم لونھ کرده بود و حالا شدت گرفتھ بودبھش سلام کردم و منتظر نگاھش کردم. بی توجھ بھ نگرانی من روی قابلمھ غذا خمشد:- علیک سلام. چی درست کردی؟خیاری برداشتم و در حالی کھ پوست می گرفتم جواب دادم:- شوید پلو و ماھیچھ، چھ خبر؟بھ سمت شیر آب رفت و مشغول شستن دستاش شد:- سلامتی، بھ منم می رسھ یا فقط برای خودت تنھا درست کردی؟وقتی دید جوابشو نمیدم بھ سمتم برگشت و بھ قیافھ ی درھمم لبخندی زد و گفت:- فقط برای خالی شدن نقدینگی شرکت شکایت کردیم. کسی در مورد وام چیزینمی دونھ! کسی ھم جز من و تو و پولاد و خانم جوادی از بھ ھم ریختگی حساب ھاخبر نداره! پس فعلا نمی خواد نگران این چیزا باشی. حواستو کامل بده بھ حساب وکتاب ھای فعلی شرکت. حقوق تیرماه کھ بھ خیر گذشت! یھ فکری باید بھ حال مردادکنیم. سھامدارھا ھم حق دارن نگران باشن!غمگین سرمو پایین انداختم. دست انداخت و یکی از خیارھا رو برداشت:- دیشب کھ خیلی گرمت نشد؟!226نگاه عاقل اندر سفیھی بھش انداختم:- گرمم نشد؟! پختم! خونھ بھ این بزرگی یعنی ھیچ فکری برای زمان قطعی برقشنکردی؟خرسند از این کھ حواسمو تا حدی پرت کرده لبخندی زد و گفت:- خونھ قدیمی ساختھ، بابام بھم تقریبا ده سال پیش ھدیھ داد. قبلا خودشون اینجازندگی می کردن.بی ملاحظھ گفتم:- واسھ عروسیت؟دستش کھ داشت خیارو بھ سمت دھنش می برد دم دھنش خشک شد. بھم زل زد؛درستھ گند زده بودم ولی شاید فرصت خوبی بود کھ گند قبلی رو جبران کنم. لب ھاموبھ ھم فشردم و با مکث گفتم:- من یھ عذرخواھی بھت بدھکارم.خیار گاز نزده رو از دھنش خارج کرد و ابروھاش توی ھم رفت. آب دھنموقورت دادم:- بابت حرف نابجایی کھ اون روز زدم ... من ... من فکر می کردم کھ خانومت ...آخھ خودم از بین حرفای تو و داریوش شنیده بودم کھ مھروز رفتھ ... اون روز زودقضاوت کردم ...ولی بعد از حرفای خانم حمیدی ...دیگھ دھنمو بستم. در واقع قیافھ ی خشمگینش دھنمو بست! یکی نیست بھ من بگھآخھ عقل تو کلھ ی تو نیست؟! نمی بینی تو این خونھ با این دیوونھ تنھایی؟ اگر بازمثل اون روز خفتت کنھ چی؟!- ھھ! ..پوزخند صدا دارش حواسمو بھش جلب کرد. خیار دست نخورده اش رو داخلسینک پرت کرد و در حالی کھ نگاھش بھ یھ نقطھ نامعلوم بود گفت:- تو ھم فکر می کنی من دیوونھ ام؟! حالا کھ حقیقتو فھمیدی؟با اینکھ مثل سگ ترسیده بودم ولی لبخند کج و کولھ ای زدم:- خب چون دوسش داشتی طبیعیھ ... تقریبا!دستھاشو لبھ ی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد. ناخودآگاه کمی بھ سمت عقب متمایلشدم. رخ بھ رخم ایستاد:- بھ نظر تو ... اگر دوستم داشت ترکم می کرد؟با ھمھ ی ترسناکی حالتش ... غم تھ نگاھش بیداد می کرد. بی اراده اون یکمی کھعقب رفتھ بودم و سرجام برگشتم. فاصلھ ی صورت ھامون کمتر شد ولی نمی دونماون ھمھ شجاعتو از کجا آوردم!- درستھ عاشقا خودخواه میشن ولی درک کن عشق مادر و فرزندی چیزیھ کھ نمیتونی حتی تصورشو کنی ... البتھ در اکثر موارد!227نگاھش با تعجب حاکی از این نزدیکی بی سابقھ روی اجزای صورتم چرخید و بعدبا ابروھای درھم بھ چشمام خیره شد:- تجربھ کردی این خودخواھیو؟پوزخند غمگینی زدم:- اون بھ جای ھردومون خودخواه بود.بھت کمرنگی توی چشماش نشست. برای کی عجیب نبود داستان عشق محمدخودخواھم؟! پوزخند غمگینم عمق گرفت و سرمو عقب کشیدم و از روی صندلی بلندشدم. بی ھدف بھ سمت قابلمھ غذا رفتم و آبِ گوشت رو چک کردم. وقتی برگشتم تویآشپزخونھ نبود. زیر لب زمزمھ کردم:- خوب شد کھ رفتی... اونقدری تجربھ دارم کھ حضور شیطانو حس کنم!دوباره روی صندلی نشستم و بی حوصلھ مشغول سالاد درست کردن شدم وناھارو ھم درتنھایی خوردم. ولی براش بشقاب و قاشق و لیوان روی میز گذاشتم کھاگر خواست بعدا بیاد و بخوره. احتمالا بھ این تنھایی نیاز داشت!بعد از شستن ظرف ھا بھ اتاق کار رفتم و طبق خواستھ کیانمھر شروع کردم بھحساب و کتاب و تاحدی سر و سامون دادن بھ وضعیت حقوق و دستمزد. یھ سریلیست ھا رو آماده کردم. خیلی وقت بود دستی حساب نکرده بودم. ھمیشھ این کارو بھاعضای تیم می سپردم و آخرش فقط چک می کردم.حالا اونقدر درگیر حساب ھا شده بودم کھ ... مادر بِگِرید!ھمونطورکھ فکر می کردم کیانمھر بعد از ساعتی از اتاقش در اومد و بھ سمتآشپزخونھ رفت. بی اراده لبخندی روی لبم نشست کھ خودم ھم علتشو نفھمیدم!غروب ھم نمی دونم کی باھاش تماس گرفت کھ از خونھ رفت بیرون و ساعت یکشب برگشت! وقتی برگشت من ھنوز بیدار بودم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم کھمتوجھ بیداریم بشھ و متوجھ ھم شد!- چرا نخوابیدی؟بھ چھارچوب تکیھ دادم:- اونجوری رفتی استرس گرفتم. خبری شده؟بھ نرده ھا تکیھ داد:- یھ خبری از داریوش بود ... میشھ گفت یھ نور امید.لبھام بھ لبخند از ھم باز شد و خواستم ذوقمو بیرون بریزم کھ با دیدن قیافھ درھمش گفتم:- ھمھ اش ھمین نیست! مگھ نھ؟سرش رو بھ نشونھ آره تکون داد و گفت:- چرا! ھمینھ فقط ...منتظر نگاھش کردم. دستی پشت گردنش کشید:228- در مورد حرفھای توی آشپزخونھ ... شاید اولش عصبانی شده بودم و اون حرکتاشتباھو انجام دادم ولی ... وقتی فھمیدم کھ قبلا ازدواج کردی و تصور من اشتباھھ،بخشیده بودم ... راستش ھر دو دچار سوتفاھم شده بودیم!انگار می دونستم می خواد بھ کجا برسونھ حرفاشو کھ پوزخند روی لبم نشستھ بود.- بابت اتفاقی کھ افتاد ... من ... من واقعا تو حال خودم نبودم ... می دونی یھ ... یھحس بدی کھ ...- نمی خوام در موردش حرف بزنیم.دھنش ھمونطور نیمھ باز موند. چند بار نفس عمیق کشیدم و بھ خودم مسلط شدم:- شب بخیر.و بھ داخل اتاق اومدم و قبل از بستن در گفتم:- ممنون بابت خبر خوشی کھ دادی.خواستم درو ببندم وقتی دیدم بستھ نمیشھ با وحشت بھ دست کیانمھر کھ روی دربود زل زدم.- چی کار می کنی؟دست دیگھ اش رو بھ نشونھ تسلیم بالا گرفت:- بذار برات توضیح بدم ...چند بار پیاپی نفس کشیدم:- دستتو بردار!نگاھش رنگ تعجب گرفت. صدام بالا رفت:- میگم دستتو بردار!بی مکث دستش رو برداشت و منم درو بھ ھم کوبیدم و در جا کلید رو توی قفلچرخوندم. با حرص مشتی بھ در زدم و از در فاصلھ گرفتم. لعنتی ... برای یھ لحظھتصویر محمد و اون شب اومد توی نظرم. قطره اشکی ازگوشھ چشمم چکید!روی تخت نشستم و بازوھامو بغل کردم. صدای کیانمھر از پشت در بستھ قلبموناآروم تر می کرد.- معذرت می خوام نمی خواستم بترسونمت. انگار وقت درستی رو برای صحبتانتخاب نکردم! فقط خواستم ... از دلت در آورده باشم. این کھ کسی کنارم باشھ و حسنا امنی کنھ آزارم میده ... فقط ھمین!و با صدای آرومتری ادامھ داد:- شبت بخیر.صدای دور شدن قدم ھاشو کھ شنیدم، بی حس و حال روی تخت دراز کشیدم. بدوناین کھ سر روی بالش بذارم یا پتو روم بندازم بھ سقف زل زدم.یکم تند رفتھ بودم! حالا کیانمھر پیش خودش فکر می کنھ من وحشی ام! بذار فکرکنھ ... اولا خودش باعث این ترس شده بود. دوما ... خب من از این بستھ نشدن در229خاطره ی خوبی نداشتم. با ھمھ علاقھ ای کھ بھ محمد داشتم اون شب ترس بدی روتجربھ کرده بودم.نفسمو فوت کردم و خودمو بالا کشیدم و سرم رو بھ بالش رسوندم. کاش موبایلمدستم بود تا بھ لیلی پیام بدم، لبخند غمگینی زدم و از ذھنم گذشت:- خوبھ کھ گوشیم دستم نیست. اگر پیام می دادم و لیلی جوابمو نمی داد غصھ امھزار برابر میشد.ولی انگاری دل بھ دل راه داره! صبح کھ حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم تا بھھمراه کیانمھر بریم شرکت موبایلمو سمتم گرفت:- دیشب برات پیام اومد.گوشی رو ازش گرفتم. اینکھ پیام ھامو می خوند با ھمھ ناخوشایندیش عادتم شدهبود. بھ محض دیدن اسم لیلی چشمام پر از اشک شد و با ھیجان پیامشو باز کردم:- سلام خوبی؟ خدا بگم چیکارت نکنھ کھ یھ کلمھ گفتی منو آتیشم زدی و قطعکردی. کلی با خودم کلنجار رفتم و دیدم نمی تونم بھت اس ندم. فقط بگو حالت خوبھ یانھ.بی اراده گوشی رو گذاشتم روی قلبم و اشکم روی گونھ ام راه گرفت ... خواھریمھربونم.کیھ؟ « آجی » -بینیمو بالا کشیدم و در حالی کھ بھ سمت در سالن قدم بر می داشتم جواب دادم:- لیلیھ. خودش شمارشو بھ این اسم تو گوشیم سیو کرده.باھام ھمقدم شد:- زن امیرعلی تابان؟ابروھام توی ھم رفت:- آره.بھ سمت در حیاط رفت و درو باز کرد و ھمزمان کھ دزدگیر ماشینو می زد گفت:- اون وقت چرا نباید اس میداده؟!سوار ماشینش شدم و وقتی کنارم قرار گرفت گفتم:- یھ ناراحتی بینمون پیش اومده بود. قرار بود بنا بھ مصلحت دیگھ با ھم تماسینداشتھ باشیم.ماشین رو روشن کرد و طعنھ زد:- احیانا بعد از اینکھ با شوھرش از خونھ من رفتین این ناراحتیھ پیش نیومد؟!با خشم نگاھش کردم. شونھ ھاشو بالا انداخت:- آخھ دقیقا تا قبل از اینکھ با شوھرش تماس بگیرم و بگم بیاد دنبالت یھ نفس اسمشروی گوشیت بود.با دلخوری نگاه ازش گرفتم و بھ صفحھ گوشیم چشم دوختم. از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو پشت سرمون بست و بعد از گذشت چند لحظھ از سوار شدنش پرسید:230- حدسم درستھ نھ؟! آجیت نمی دونستھ قبلا عشق شوھرش بودی!دندون ھامو با حرص بھ ھم فشردم. انگار قصد بی خیال شدن نداشت!- اون روز کھ از اینجا رفتی حال خوبی نداشتی و احتمالا لیلیت دیده کھ مجنونتبغلت زده ...صدام بالا رفت و رو بھش داد زدم:- بس کن!چشماش درشت شد، نفس ھام از عصبانیت تند شده بود:- چی گیرت میاد از اینکھ اینھمھ اذیتم می کنی؟! می خوای چی بشنوی؟ آره ...اون آشغال با وجود زنش و بچھ ای کھ توی راه بود ھنوز بھ من علاقھ داشت. ھمینومی خواستی بشنوی؟ حالا ولم کن ...بھ بیرون خیره شدم و اشک سمج گوشھ ی چشممو با سرانگشتم گرفتم و زیر لبزمزمھ کردم:- بھ خدا دردای خودم برام بسھ! دیگھ تو زخم زبون نزن.وقتی ماشین توی پارکینگ توقف کرد و خواستم پیاد بشم با کشیده شدن بازومتوسط کیانمھر با ترس بھش زل زدم. ابروھاش حسابی توی ھم بود. بھ دست دیگھ اماشاره کرد:- جوابشو میخوای بدی بده، گوشی رو برگردون.سرم رو با گیجی تکون دادم و بعد از چند ثانیھ مکث، گوشی رو بالا آوردم و برایلیلی تایپ کردم:- سلام عزیزم. نی نی خوبھ؟ ممنونم کھ حالمو پرسیدی، آره خوبم. نیازی نیستخودتو اذیت کنی. این روزا موبایلم دستم نیست! فعلا.پیام رو ارسال کردم و گوشی رو سمتش گرفتم. ھنوز بازوم توی دستش بود و مندلم می خواست ھر جور شده از اون فضا دور بشم. گوشی رو از دستم گرفت.خواستم درو باز کنم کھ صداش مانع شد:- صبر کن.تحکم توی صداش ترس اعصاب خرد کنم رو بیشتر کرد.- این دو ھفتھ ای کھ گوشیت دستم بوده، امیرعلی چند بار زنگ زده.صورتم از ناراحتی درھم شد. ادامھ داد:- این بار زنگ بزنھ جوابش رو میدم و از سرت بازش می کنم.اخم کردم:- احتیاجی بھ این کار نیست.دستم رو ول کرد:- پیاده شو.نفسمو بیرون فرستادم و پیاده شدم. با ھم بھ سمت آسانسور رفتیم. کنارم قرار گرفتو در حالیکھ منتظر بودیم آسانسور برسھ کنار گوشم زمزمھ کرد:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۱ عصر
- این کھ احتیاج ھست یا نھ رو من تشخیص میدم.داشت باعث شد دوباره بھم یادآوری بشھ کھ دیگھ « من » تاکیدی کھ روی کلمھ یغزالھ قدیم نیستم. دخترخودساختھ و مغروری کھ عزت نفس داشت و توی شرکت وکارخونھ بھ عنوان یھ دختر مقتدر ازش یاد می شد!ھمین کھ آسانسور رسید آقای ضیایی وکیل شرکت ھم از ماشینش پیاده شد و ھمراه ماسوار شد. تا قبل از رفتن داریوش کار آقای ضیایی خیلی کمتر بود و در واقع میشدگفت بیشتر اوقات بیکار بود اما حالا حسابی درگیر بود. یک طبقھ زودتر پیاده شد.- حالا نمی خواد برزخ شی! خبر دارن کھ ازدواج کردیم؟ناخواستھ پوزخند زدم و زیر لب زمزمھ کردم:- ازدواج!و بھ محض باز شدن در خارج شدم و منتظر نموندم تا با اون چشمای گرد شده اشمنو قورت بده! کم قیافھ اش ترسناکھ!!! ھر دقیقھ ھم چشم درشت می کنھ!بھ نسترن و بقیھ کارمندھای توی راھرو سلام کردم و وارد اتاقم شدم. خداروشکرکیانمھر نیومد سراغم تا بقیھ حرفشو بزنھ.نزدیک ظھر بود کھ نسترن ازم خواست بھ دفتر مدیریت برم. با دیدن دو مرد کتشلواری کھ توی اتاق بودن ابروھام توی ھم رفت. ھنوز معرفی نکرده می تونستمحدس بزنم اینجا چھ خبره!کیانمھر معرفیشون کرد فھمیدم مامورن ولی با لباس شخصی اومدن کھ من علتش رونفھمیدم! با دلھره ای کھ دوباره بھ شدت بھ جونم افتاده بود روی راحتی ھایروبروشون نشستم. کیانمھر کنارم قرار گرفت. کسی کھ کیانمھر اونو سرھنگ رحیمیمعرفی کرده بود کمی بھ جلو خم شد و خطاب بھ من گفت:- وقت دارین چند تا سوال ازتون بپرسم؟لبخند دست و پاچھ ای زدم:- بفرمایید.- چھ مدتیھ کھ برای آقای محمودی کار می کردین و چطور با شرکت آشنا شدین؟با کمی مکث جواب دادم:- از سال ھشتاد و ھشت، زمانی کھ من بھ عنوان کارآموز وارد شرکت شدم. پدرایشون رییس شرکت بودن و آقای شیخی مدیرمالی.مرد با چشم ھای ریز شده نگاھم می کرد و این معذبم می کرد:- چی شد کھ شما شدین مدیرمالی؟ اون ھم تو این مدت کم؟نگاه گذرایی بھ کیانمھر انداختم. دستش رو گذاشتھ بود پشت من روی صندلی. یھلحظھ از حس حمایتش دلگرم شدم و بھ صورت جناب سرھنگ نگاه کردم:232- آقای شیخی من رو توی مدت کوتاھی با ھمھ امور آشنا کردن و توی ھمون مدتی کھھمھ با ھم کار می کردیم تونستم اعتمادشون رو جلب کنم. در واقع اقای شیخی کھ منرو بھ عنوان امینشون معرفی کردن باعث شد آقای محمودی ھم بھم اعتماد کنن.- نسبتتون با آقای شیخی چی بود؟دوباره نگاھی بھ کیانمھر انداختم. اخم نامحسوسی روی ابروھاش نشستھ بود. درجواب سرھنگ رحیمی گفتم:- ھمسرم بودن.سرش رو آروم تکون داد و بعد از یادداشت چیزی ادامھ داد:- چقدر روی آقای محمودی ... داریوش محمودی شناخت داشتین؟! شده بود بھرفتارش شک کنید؟لبخند غمگینی زدم:- اون چھ کھ من و بقیھ کارمندھا از ایشون دیدیم تلاششون برای معروف شدنکوھستان بود. رویاھایی کھ برای آینده کارخونھ داشتن اجازه ی شک رو می گرفت!حتی می خواستن در آینده کارخونھ رو گسترش ھم بدن. یعنی جز برنامھ ھای درازمدتشون بود. این اواخر بھ ھم ریختھ و عصبی بودن و تند خویی می کردن. منتھی منھنوز نمی تونم باور کنم چرا باید یھ کارخونھ ای کھ فقط سود داره و ریسک و خطریتھدیدش نمی کنھ رو بھ این روز در بیارن!مرد باز ھم سرش رو بھ نشونھ تایید نمی دونم چھ چیزی تکون داد و باز یادداشتبرداشت و چند تا سوال جزیی ازم پرسید و بعد گفت در دسترس باشم برای سوالاتبعدی. تا رفتنشون ھمونجا موندم.ھمزمان با رفتنشون آقای یعقوبی و خانم فرھمند بھ شرکت اومدن. این روزھا سھامدارھا خیلی بیشتر از گذشتھ بھ شرکت رفت و آمد داشتن و کسی ھم اعتراضی نداشت وبھشون حق می دادیم کھ نگران باشن.کیانمھر ازشون عذرخواھی کرد و ھمراھم بھ اتاقم اومد. ھنوز اون اخم کمرنگ روداشت! در اتاق رو بست و با صدای آرومی گفت:- خوب جواب دادی. تا وقتی نگفتم حرفی از اون ایمیلی کھ برات فرستاده نزن. فکرکنم خودم زودتر از پلیسھا بھ داریوش برسم. فقط برای دستگیری بھ کمکشون نیازدارم.لبخند کم جونی زدم. چند ثانیھ بی حرف نگاھم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:- نمی دونم چھ خبره!نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت. با شک گفتم:- کجا؟!نفسشو کلافھ فوت کرد و زیر لب گفت:- ھیچی.233از اتاق خارج شد. با بھت بھ حالت ھاش فکرکردم. ولی نگرانیم بابت حضور پلیستوی ماجرا اجازه نداد زیاد روی رفتار کیانمھر دقیق بشم. در اتاق رو کامل بازگذاشتم و بھ سمت میزم رفتم....... گاھی وقتھا میشھ کھ زندگیت بھ طرز عجیبی بھ ھم گره خورده و ھمھ جوره ذھنو جسمتو بھ خودش مشغول کرده. یھ لحظھ ھایی حس می کنی بھ بن بست رسیدی وھیچ نور امیدی نیست. بعد یھ اتفاق وسط ھمھ ی این تلخی ھا میفتھ کھ بھ جای امیدوارکردن یا نجات دادنت بھ شدت مضحک بھ نظر میاد!مثل تولد کیانمھر!صبح روز جمعھ، یعنی دو روز بعد از اولین حضور مامورھا توی شرکت، کیانمھرصبح از خونھ بیرون رفت و منو تنھا گذاشت. البتھ اعتراف می کنم از بعد از پیام لیلیو خبر گرفتن یھوییش و اون یھ کوچولو بحثی کھ با کیانمھرداشتم یکم سرسنگین شدهبود. دقیق نمی دونم سرسنگینیش بھ خاطر مسالھ امیرعلی بود یا اون جملھ نامفھومیکھ تو اتاقم گفت و رفت!طبق عادت این مدت کھ تنھا می شدم رفتم سروقت دفاتر و باز شروع کردم بھ زیر ورو کردنش. حسابی غرق کار بودم کھ زنگ خونھ بھ صدا در اومد. با دودلی خودمرو بھ آیفون رسوندم و با دیدن تصویر کاملیا توی مانیتور گوشی رو برداشتم:- سلام.با لحنی جدی جواب داد:- سلام، درو باز کن.نفسمو فوت کردم:- در سالن قفلھ و کلید ھم ندارم، کیانمھر ھم خونھ نیست.- کلید در سالنو دارم، در حیاطو باز کن.بی مکث دکمھ در باز کنو زدم و بھ فاصلھ ی چند قدمی از در سالن ایستادم. برامعجیب بود کھ کاملیا کھ توی ھمون دوسھ برخورد مشخص بود چشم دیدن منو ندارهاینجا چیکار می کنھ! اون ھم وقتی من قبل از ورودش گفتم کیانمھر نیست.با وارد شدنش بھ خونھ بھ سردی بھ ھم دست دادیم و تعارف کردم کھ روی راحتی ھابشینھ. توی ھمون نگاه اول متوجھ نبود کاناپھ بزرگ شد و با تعجب گفت:- این ست قھوه ایھ، دوازده نفره نبود؟خونسردانھ شونھ بالا انداختم و درحالی کھ بھ سمت آشپزخونھ می رفتم جواب دادم:- نمی دونم!در یخچالو باز کردم و پارچ شربت آماده ای کھ شب قبل کیانمھر درست کرده بود روبیرون آوردم. صدای کاملیا از داخل سالن می اومد:- بیا بشین باھات کار دارم. نمی خواد چیزی بیاری.با صدای بلند جواب دادم:- الان میام.234بی توجھ بھ تعارفش چند تا شیرینی خامھ ای توی بشقاب چیدم و بھ اضافھ دو تا لیوانو پارچ شربت بھ سالن برگشتم. شالش رو از سرش در آورده بود، ولی مانتوی لیموییرنگش ھنوز تنش بود. آرایش چندانی نداشت، اما با توجھ بھ برنزه بودن پوستش،ھمون آرایش کم ھم غلیظ بھ نظر می اومد! سینی رو روی میز گذاشتم و روبروشنشستم و با نگرانی تصنعی گفتم:- اتفاقی افتاده؟لبخندی مصنوعی تر از نگرانی من زد:- راستش مامان خواست بیام اینجا ... فردا شب تولد کیانھ.بدون اینکھ تغییری توی ظاھرم بھ وجود بیاد منتظر نگاھش کردم. چند ثانیھ با تعجببھ عکس العمل نداشتھ ام زل زد و بعد در حالی کھ برای خودش شربت می ریختگفت:- سی و پنج سالش کامل میشھ و وارد سی و شش سالگی میشھ.لبخند زدم:- بھ سلامتی.- راستش ... از وقتی مھروز فوت شده کیان دیگھ بھ تاریخ تولد و این طور مسائلاھمیت نمیده. امسال سال مھمی بود ... کیان دوباره بھ کار مشغول شد و بعدش ھمحضور تو ...حرفش رو قطع کردم:- متاسفم وسط حرفت می پرم اما فکر کنم فھمیدم منظورت چیھ.یھ ابروش مثل برادرش بالا رفت و منتظر بھم نگاه کرد. نفسی گرفتم:- از من می خواین کیانمھرو راضی کنم تا توی جشن تولدش شرکت کنھ؟ چون باتوجھ بھ این کھ فردا شب تولدشھ احتمالا ھر کاری لازم بوده انجام دادین و فقط موندهراضی کردن خود کیانمھر تا توی جشنش شرکت کنھ. این طور نیست؟لبخند کجی کنج لبش نشست:- جالبھ!ابرو درھم کشیدم.- چی جالبھ؟!خم شد و لیوان نیمھ خورده اش رو روی میز گذاشت:- ما کیان صداش می زنیم، حتی مامان و بابا و ھمھ ی دوستای صمیمیش. اما تو اونوکامل صدا زدی.عاقل اندر سفیھ نگاھش کردم و جواب دادم:- خب چون من صمیمیتی بھ اونصورت باھاش ندارم کھ بخوام اسمش رو کوتاه کنم.ھر دو ابروشو بالا فرستاد:- مھروز ھم کامل صداش میزد.235بھ پشتی مبل تکیھ دادم و بی حرف بھش نگاه کردم. شالش رو از روی دستھ مبلبرداشت و گفت:- مھمونی شلوغی نیست. خانواده خودمونیم با دو سھ تا از دوستان صمیمیش! سرجمعبیست نفر ھم نمیشیم. نمی خوایم سوپرایزش کنیم چون اصلا واکنش خوبی نشوننمیده! پس سعی کن قانعش کنی کھ یھ مھمونی کوچولو وسط بلبشویی کھ گرفتارشینخیلی لازمھ.بی حوصلھ جواب دادم:- توی شرایطی نیست کھ بتونھ مھمونی شرکت کنھ ... بعدشم من اون گزینھ ای نیستمکھ حرفم روی ... ایشون تاثیری داشتھ باشھ!بلند شد و من ھم ایستادم. لبخند کمرنگی روی لباش نشستھ بود کھ بر خلاف قبلی ھاطعنھ آمیز نبود!- شرکت کنھ نھ! شرکت کنید. مسلما وقتی روحیھ ی خوبی پیدا کنھ خوش اخلاق ترھم میشھ. این بھ نفع خودت ھم ھست.اخم مشکوکی کردم. لبخندش عمق گرفت:- اونقدری با اخلاقش آشنایی دارم کھ می دونم وقتی تحت فشاره تا چھ حد ترسناکمیشھ.بی اراده پوزخند زدم، اما بھ روی خودش نیاورد و خداحافظی کرد. بعد از رفتنشنفسمو فوت کردم و خودمو روی مبل انداختم. زیر لب غر زدم:- فقط تو این شلوغی تولد آقا کیانمھرو کم داریم!!میزو جمع کردم و بعد بھ جای ناھار نیمرو درست کردم و خوردم و وقتی دیدم خبریاز کیانمھر نیست بھ اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقھ چشمامسنگین شد.با صدای بلندی از خواب پریدم. چند ثانیھ گیج بودم اما با تکرار شدن صدا متوجھ شدمیکی داره بھ در اتاق مشت می زنھ. سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجھ بھسرگیجھ ام بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم. در با چنان سرعتی باز شد کھ یھقدم بھ سمت عقب تلو تلو خوردم و قبل از اینکھ بتونم درست بایستم دست کیانمھر دورگلوم حلقھ شد و توی صورتم توپید:- کی اینجا بود؟با مغزی کھ ھنوز کامل ھشیار نشده و سرگیجھ حاصل از یھویی بیدار شدن، یھ دستقدرتمند ھم دور گلوم حلقھ شده بود و با راه نفسی کھ بستھ شده توقع داشت اعترافکنم!!!با کلی تقلا و بین داد و بیدادھاش بالاخره دستشو برداشت و بھ عقب ھُلم داد، طوریکھ روی تخت افتادم. توی جام نشستم، دستم رو بھ گلوم رسوندم و شروع کردم بھسرفھ کردن. لابلای سرفھ ھام جیغ زدم:- عوضیِ ... روا .. نی ... داشتم ... خفھ .. می شدم.236ریشھ ی موھام کھ کشیده شد از درد نالھ کردم. توی صورتم داد زد:- میگی کی اینجا بود یا ھمین جا بھ حسابت برسم؟با صورتی کھ از درد جمع شده بود جیغ زدم:- خواھر میمونت.موھامو رھا کرد. دستامو توی موھام فرو بردم و بدون خجالت زدم زیر گریھ. اخمھاش حسابی توی ھم بود:- چیکار داشت؟!با حرص و گریھ داد زدم:- خبر مرگت می خوان واست جشن تولد بگیرن. میخوام قسمتت نکشھ کھ شرکتکنی.باز زدم زیر گریھ. زانوھامو بالا آوردم و سرمو روشون گذاشتم.تخت تکون خورد؛ کنارم نشست. چند دقیقھ ای در سکوت گریھ کردم تا کمی آرومشدم. سرمو از روی زانوم برداشتم و با دستم موھامو زدم عقب و خم شدم و از جعبھدستمال کاغذی روی عسلی چند برگ بیرون کشیدم و صورتمو پاک کردم.- میمردی ھمون اول کھ می پرسم جواب بدی؟!بدون این کھ نگاھش کنم با صدای تو دماغی جواب دادم:- اصلا فرصت دادی؟!دستش کھ روی بازوم نشست سریع خودمو عقب کشیدم و با غیظ توی چشماش زلزدم. می شد پشیمونی رو توی چشماش دید. لبھاشو بھ ھم فشرد و گفت:- خب ... من اومدم دیدم در خونھ بازه ... ھر چی صدات کردم جواب ندادی!فکرکردم رفتی ... یعنی اونقدر عصبانی شدم کھ وقتی درو ھم باز کردی دیگھ ازعصبانیتم کم نشد.سرمو بھ نشونھ تاسف تکون دادم و نگاه ازش گرفتم.- حالا چی می گفت کاملیا!بینیمو بالا کشیدم:- زنگ بزن از خودش بپرس.خواست حرفی بزنھ کھ با عصبانیت رو بھش گفتم:- اگر تخلیھ احساساتت تموم شد برو بیرون.با دلخوری نگاھم کرد. از روی تخت بلند شدم و بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم ودرو محکم بھ ھم کوبیدم.توی آینھ بھ خودم نگاه کردم. پوست گردنم قرمز شده بود. جدی جدی داشت خفھ ام میکرد! نوک دماغ و چشمھام ھم قرمز بود. رو بھ در بستھ چند تا فوحش پدر و مادر دارنثارش کردم و منتظر موندم تا وقتی کھ صدای بستھ شدن در اتاق رو بشنوم بعد بیامبیرون.237از اتاق بیرون نرفتم تا وقتی کھ صدام کرد و گفت از بیرون غذا گرفتھ و برم برایشام. مطمئنا اگر گرسنگیم اجازه می داد ھمچنان بھ قھرم ادامھ می دادم! ولی خب قھربا کیانمھر ارزش اینو نداشت کھ بھ خودم گشنگی بدم.بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم پشت میز نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. متوجھسنگینی نگاھش شده بودم اما بھ روی خودم نمی آوردم.- متاسفم.دستم نیمھ راه موند و بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی قرمزی گردنم بود.ی زیر لب گفت و ابروھاش بیشتر توی ھم رفت. بی اراده پوزخندی زدم و گفتم: « نچ »- از شما بھ ما زیاد رسیده!بی حرکت بھ چشمھام خیره شد. نفسمو فوت کردم و با طعنھ گفتم:- می خوای فردا شب بری؟- خواستن با ھم بریم.ابروھام بالا رفت:- توقع کھ نداری بیام جشن تولدت؟!!بی حوصلھ جواب داد:- پس نمیرم.شونھ ھامو بالا انداختم:- نرو!و با اشتھای بیشتری کھ ناشی از سوزوندن کیانمھر بود بھ خوردن غذام ادامھ دادم.غذاشو نیمھ خورده رھا کرد و از پشت میز بلند شد و بھ سمت در آشپزخونھ رفت.ھمونطور کھ سرم پایین بود با صدای بلند گفتم:- من میزو جمع نمی کنما!!اونم با لحن خودم جواب داد:- نکن!لبامو دادم جلو و بھ غذا خوردنم ادامھ دادم. بعد از شام بدون اینکھ بھ ظرف ھا دستبزنم از آشپزخونھ خارج شدم. وقتی داشتم از جلوی اتاق کار رد می شدم، چند لحظھبھ چھارچوب در تکیھ دادم و خطاب بھش گفتم:- فردا بریم کارخونھ؟سرش رو بلند کرد و بھم زل زد:- مگھ چھ خبره؟!دست بھ سینھ شدم:- حسابھای شرکت کھ مشکلی ندارن ولی اگر یھ وقت پلیسھا بخوان حساب ھای کلیرو بررسی کنن باید دفتر کارخونھ رو تر و تمیز کنم تا آتویی دستشون نیفتھ.چشماشو ریز کرد و بعد از چند ثانیھ گفت:238- نمیشھ بھ کسی اعتماد کرد. با پولاد و خانم جوادی ھماھنگ می کنم فردا یھ جوریکھ مشکوک نباشھ باید ھمھ مدارک و دفاتر و اسناد رو از اتاق حسابداری کارخونھخارج کنیم.سرم رو بھ نشونھ تایید تکون دادم. ادامھ داد:- حساب ھای داخل نرم افزارھا کھ مشکلی ندارن؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- نھ! اونھا ھمون چیزی ھستن کھ مالیات دیده. باید اسنادی رو توی کمد نگھ داریم کھتوی کامپیوتر ثبتھ. البتھ ھمھ می دونن چنین کارخونھ بزرگی صددرصد زیرآبی ھاییھم داره! منتھی نمی خوام جریان وام لو بره.خودکارش رو توی دست گرفت و در حالی کھ دوباره بھ کاغذھای روی میز چشم میدوخت گفت:- پس، صبح یک ساعتی زودتر بیدار شو.شب بخیری گفتم و بھ سمت اتاقم رفتم. بعد از قفل کردن در و کارھای قبل از خوابمثل مسواک و عوض کردن لباس بھ تختم رفتم. چند دقیقھ ای بھ اتفاق غروب فکرکردم. دلم نمی خواست بھ این نتیجھ برسم اما بھ خودم اعتراف کردم این کیانمھر باکیانمھری کھ ھمیشھ تصور داشتم و بخصوص توی اون سھ روز لعنتی دیدم زمین تاآسمون فرق داشت.این کیانمھر یا کار اشتباه انجام نمی داد یا از کار اشتباھش خجالت می کشید و بھجبران فکر می کرد. محاسبات ذھنیم بازیشون گرفتھ بود! سرم رو بھ چپ و راستتکون دادم. این خوبھ کھ کیانمھر ترسناک نیست! ولی این ترسناکھ کھ کیانمھرخوبھ!!!پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم بھ ھیچ چیز فکر نکنم اما زھی خیال باطل!درست تا دو سھ ساعت بعد، از سیر تا پیاز گذشتھ تا حال رو توی ذھنم بررسی کردمو تھش کھ نتونستم کسی رو مقصر صد در صد بدونم بھ خودم چند تا ناسزا گفتم وبالاخره خوابم برد.صبح زودتر از ھمیشھ از خونھ بیرون زدیم و بھ کارخونھ رفتیم. پولاد و مریم اونجابودن. بھ صورت پولاد کھ اصلا نگاه نکردم. ولی با کمک ھر دو تمام زونکن ھا واسناد و دفاتر و اصلا بھتره بگم ھر چی کاغذ بود بھ ماشین کیانمھر و پولاد منتقلکردیم. وقتی دیدم پولاد سعی می کنھ مریم رو مخاطب قرار بده و مریم بھش محلسگ ھم نمیده، مریمو کنار کشیدم و با صدای آرومی گفتم:- اگر بھ خاطر من داری بھش بی محلی می کنی ...حرفم و قطع کرد و با لحن قاطعی گفت:- بیشتر بھ خاطر خودمھ! اون از من استفاده کرد تا برای صاحبش دم تکون بده! حالاکھ بھ مقصودش رسیده! دلم از این می سوزه کھ من براش چیزی تعریف نکردم تا یکممقصر باشم! خود آقا زحمت فضولی تو اوراقو کشیدن.239نفسمو فوت کردم. خب منم جای مریم بودم بھ پولاد محل نمی دادم. ھمین حالا ھم جایمریم نبودم و تحویلش نمی گرفتم. تا وقتی توی اتاق بودیم، ھر کدوم از اعضای تیمداخل کارخونھ کھ ھیچ کدوم ھنوز رسمی نشده بودن می اومدن، مریم می فرستادشونپی کاری تا ما توی اتاق بھ کارمون برسیم. یکی رو می فرستاد اداره گاز، یکی روبرق، یکی رو دنبال وصول چک و ...نزدیک اذون ظھر بود کھ بالاخره کارمون تموم شد و قرار شد کھ تا فردا اونھایی کھبا کامپیوتر یکی بودن رو بھ کارخونھ برگردونیم و مریم و پولاد ھم آخرشب بیان بھخونھ ی کیانمھر تا کمک کنن. عجب جمع دوستانھ ای!بھ محض رسیدن بھ خونھ و خوردن ناھار با کیانمھر شروع بھ کار کردن کردیم.ساعت نزدیک شش بود کھ پدرش سرزده بھ دیدنمون اومد. تا قبل از اون بھ کل یادمرفتھ بود کھ امشب تولد کیانمھره!آقای عابدی با ھمون ظاھر مقتدرش اومد توی اتاق و یک ربعی بالای سرمون نشستو کیانمھر با حوصلھ ھمھ چیزو توضیح داد. جالب بود پدرش ماجرای وام رو ھم میدونست! یکم بابت این موضوع خجالت کشیدم اما بھ روی خودم نیاوردم.بعد از یک ربع دستاشو بھ زانوھاش زد و خونسردانھ گفت:- خب دیگھ. اینا رو ھمینجا بذارید شب کھ برگشتیم، خودم ھم میام کھ کمکتون کنم.کیانمھر با تعجب گفت:- از کجا برگشتیم؟!!ابروھای آقای عابدی بالا رفت و بعد از نگاه گذرایی بھ من متوجھ شد کھ نتونستمکاری بکنم. لابد اگر می فھمید کھ من چھ تلاش خالصانھ ای کردم!!!! خیلی متاثر میشد.- میریم خونھ. یکی دو ساعتی ھمھ دور ھمیم. بعد برگردین تا صبح بشینین با اینکاغذا بازی کنید.کیانمھر نگاه بی حوصلھ ای بھ من انداخت و منم شونھ ھامو بالا انداختم و خودمومشغول نشون دادم:- با شما دو نفرم! ثریا، مادرت تھیھ دیده! بلند میشین یا مثل بچھ ھا ...کیانمھر غر زد:- بابا وضعیت ما رو نمی بینین؟ الان وقت تولد گرفتنھ؟ مگھ من بچھ ام!!وقتی دیدم صدایی ازشون نمیاد سرمو بالا آوردم و دیدم ھر دو دارن منو نگاه میکنن. با تعجب بھشون نگاه کردم. کیانمھر نفسشو فوت کرد:- غزالھ نمیاد.- آره؟!!در جواب سوال آقای عابدی با اون لحن ترسناکش سرمو بھ چپ و راست تکون دادمو بی اراده گفتم:- من میام!240لبھای آقای عابدی بھ لبخندی از ھم باز شد و کیانمھر با خیال راحت نفسشو بیرونفرستاد. لبامو جلو دادم و با درموندگی گفتم:- نمیشھ نیام؟!آقای عابدی سرشو بھ چپ و راست تکون داد:- نھ، دوستای کیان اونجان و ھمھ می خوان تو رو ببینن. زودتر بریم تا مھمون ھانرسیدن.من نمی دونم وقتی قراره دیر یا زود جدا بشیم واسھ چی تو بوق و کرنا کردن!!! البتھخب می دونم این ظاھر معمولی و برخورد راحت و عادی با مسالھ ازدواجمونتضمینیھ برای زندگی آینده ھر کدوممون تا اجتماع دید بدی بھمون نداشتھ باشھ! وگرنھازدواجم با محمد ھم کاملا رسمی بود! ولی اون پنھان کاری حالا فاش شدنش ھزاربرابر سخت تر از فاش شدن توی زمان خودشھ!دوباره نالیدم:- من ھیچ لباسی با خودم نیاوردم اینجا!- تو آماده شو. سرراه میریم خونھ ی خودت تا چند دست لباس برداری. خونھ بابا اینابا حوصلھ یکیشو انتخاب کن.بھ کیانمھرکھ این پیشنھادو داده بود چند ثانیھ خیره شدم بعد با بی حوصلگی از جامبلند شدم و بھ اتاقم رفتم. خیلی سریع یھ دوش کوتاه گرفتم و بیرون اومدم. با حولھ نمموھامو گرفتم و بدون این کھ خشکشون کنم، روی صندلی نشستم و شروع کردم بھآرایش کردن. چون نمی دونستم قراره کدوم لباسمو بپوشم پشت چشمھامو فقط کمی« ھمسر » دودی کردم. آرایش چندانی نداشتم ولی از ھر کدوم یھ ذره زدم تا بھ عنوانکیانمھر بی رنگ و رو جلوه نکنم!موھامو با گیره ساده، پشت سرم جمع کردم و شال نازک سفیدم رو روی سرم انداختم.کنارش شال قرمز و طوسی طرحدارم رو ھم بھ اضافھ ی رژ لب گل بھی برای تمدیداحتمالی بعد از شام، داخل کیفم گذاشتم.وقت از اتاق بیرون اومدم، از بالای پلھ ھا کیانمھرو داخل کت و شلوار مشکی باپیراھن سفید،نزدیک در ورودی کنار پدرش دیدم. نمردیم و دیدیم این بچھ پیراھن سفیدپوشید، انصافا بھش میومد!خودمو بھشون رسوندم و آقای عابدی وقتی خیالش راحت شد کھ اومدنمون قطعیھ ازما جدا شد و من و کیانمھر بھ سمت خونھ ی من کھ حالا مال مھسا شده بود حرکتکردیم. بین راه بھ پولاد و مریم ھم زنگ زد و گفت کھ داریم میریم جایی و ھر وقتبرگشتیم بھشون خبر میدیم کھ بیان.برخلاف تصورم از ماشین پیاده شد و ھمراھم بھ داخل خونھ اومد. با اینکھ دلمنمیخواست بیاد اما مخالفتی نکردم و بی توجھ بھ حضورش بھ سمت اتاقم رفتم وشروع کردم بھ گشتن بین لباس ھا.241تقھ ی آرومی بھ در زد و وارد شد. چیزی نگفتم و دو سھ دست از لباس ھای پوشیده امرو بیرون آوردم. خم شدم توی کشو، دنبال جوراب شلواریم و شال ھای ست لباسھایی کھ برداشتھ بودم. کنارم ایستاده بود و نگاھش بھ جایی بود کھ ندیده می دونستمکجاست!بعد از برداشتن لباسھام سرپا ایستادم و قاب عکس کوچکی کھ جاش روی میز آرایشبود رو از دستش گرفتم و سرجاش گذاشتم و بھ سمت در رفتم:- بریم؟بعد از چند ثانیھ تاخیر کھ بھ نظر طولانی می اومد بالاخره نگاه از عکس گرفت و بھسمتم برگشت:- بریم.و پشت سرم راه افتاد. از داخل کمد کفش ھای کنار در ھم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۱ عصر
کفش ورنی پاشھ بلند مشکیمرو کھ بھ ھر سھ دست لباسی کھ برداشتھ بودم می اومد، برداشتم و با ھم از خونھخارج شدیم. چند دقیقھ بعد از حرکت بھ حرف اومد.- عکس مال کِی بود؟اخم کردم:- اولین روز ماه عسلمون.منقبض شدن فکش رو کھ دیدم اخمم غلیظ تر شد و بی اراده پرسیدم:- چطور؟پوزخند زد:- بھ نظر خیلی خوشحال می اومدی!اشاره بھ عکسی کرد کھ من و محمد سوار قایق گرفتھ بودیم. لحن حرصیش جرقھ ایشد برای روشن کردن لامپ بالای سرم و با لحن مشکوکی جواب دادم:- اون برای خوشحال کردنم از ھیچی کم نمیذاشت و منم دوستش داش...- یھ پیرمردو؟!!!کامل بھ سمتم برگشت و این سوالو پرسید. جرقھ زیادی قوی بود لامپ بالای سرمترکید! بھ صندلیم تکیھ دادم و با لحنی وارفتھ جواب دادم:- دیگھ نمی خوام درموردش حرف بزنم.بھ بیرون زل زدم و مغزم مثل تپھ خاک از ھم وا رفت!- تابحال با دقت خودتو باھاش مقایسھ کردی؟ تو جای دخترش بودی! چطور می تونیاین قدر راحت از دوست داشتنش و از خود خواه بودن اون حرف بزنی؟بی حوصلھ گفتم:- بس کن! من مجبور نیستم در این مورد بھ تو یکی جواب پس بدم.صداش داشت بالا می رفت:242- چرا نمی خوای در موردش حرف بزنی؟! شنیدنش از زبون یکی دیگھ سختھ نھ؟! تواز حرف مردم می ترسی کھ پنھونش کردی! می ترسی از قضاوت شدن! چطورراضی شدی با یھ پیرمرد ازدواج ...- سگ اون پیرمرد شرف داشت بھ صد تا جوون مثل تو کھ بھ خاطر یھ حرف یھ زنوبی عفت می کنن.صدام اونقدر بلند بود کھ خودم ھم جا خوردم چھ برسھ بھ کیانمھر! البتھ محمد دیگھاون محمدی نبود کھ ارزش دفاع کردن و صدا بالا بردن داشتھ باشھ اما غرورم باعثشد محمدو چماغ کنم و بکوبم توی سر کیانمھر.چند بار عمیق و پر حرص نفس کشید و بعد از سرعتش کم کرد و آرومتر بھ سمتخونھ ی پدرش روند. اونقدر عصبی بودم و فکرم آشفتھ بود کھ زیبایی و رنگپردازی دلنشین خونھ ھم نتونست آرومم کنھ و بھ ھمراه کاملیا بھ سمت یکی از اتاق ھارفتم تا لباسمو عوض کنم. وقتی لباس ھامو روی تخت انداختم کاملیا با دھن نیمھ بازبھ کت و شلوار، کت و دامن و پیراھن ماکسیم نگاھی کرد و نالید:- از اینا پوشیده تر نداشتی؟ناراحتی کھ کیان باعث و بانیش بود باعث شد جواب طعنھ کاملیا رو بھ سردی بدم:- توی مھمونی مختلط تیپم ھمینھ. تازه موھامو ھم می پوشونم.قیافھ اش نالان تر شد و با لبھای جلو داده از اتاق خارج شد. اونقدر بی حوصلھ وداغون بودم کھ دلم می خواست ھمون لحظھ از اتاق برم بیرون و برگردم بھ ھمونخراب شده و تا صبح سرمو فرو کنم توی حساب کتاب و احدی بھ کارم کار نداشتھباشھ.اما متاسفانھ حالا اینجا بودم و تا چند دقیقھ ی دیگھ مھمون ھا می رسیدن. و مھمونیمتعلق بھ کسی بود کھ چند دقیقھ ی پیش با جرقھ ھاش توی ذھنم آتیش بازی بھ پا کردهبود!بی حوصلھ نگاه گذرایی بھ لباسھام انداختم و کت و شلوار شکلاتی سیرم رو برداشتمو با یادآوری لباس ولنگ و باز کاملیا دوباره روی تخت رھاش کردم.اگر بعد از حضورم توی خونھ محمد و ساره خانم تغییر رویھ نمی دادم، الان لباس مناز لباس کاملیا باز تر بود! ماکس مشکی رو از روی تخت برداشتم و بدوندرنظرگرفتن چیز دیگھ ای پوشیدمش.فقط امشب تموم بشھ! دیگھ جواب سلام کیانمھرو ھم نمی دم! واقعا پیش خودش چیفکر کرده کھ بھ خودش اجازه میده در مورد من و محمد اظھار نظر کنھ؟! یادش رفتھخودش با من چیکار کرد و چھ تحقیر وحشتناکی رو تجربھ کردم؟! محمد با ھمھنامردی کھ در حقم کرد، زمانی باھام وارد رابطھ شد کھ خودم رضایت قلبی داشتم وشرعا و قانونا زنش بودم.- آماده شدی؟243الان حتی شنیدن صداش از پشت در بستھ ھم آزارم می داد. دلم می خواست وقتیداشت توی ماشین یھ نفس حرف می زد توی صورتش داد بزنم و بگم آره می دونممردم چی میگن! مردم فکر می کنن من بھ خاطر پول محمد زنش شدم! از کجا معلوممن ساره خانم رو چیزخورش نکرده باشم؟موھامو یھ طرف شونھ ام ریختم و پشت بھ آیینھ قدی اتاق ایستادم و زیپ لباسم رو بھسختی تا انتھا بالا کشیدم:- بیام تو؟!بی توجھ بھ سوالش رو بھ آیینھ ایستادم و لباس رو توی تنم مرتب کردم. لباس با ھمھپوشیده بودنش خیلی روی تنم می نشست. حریر مشکی با نگین ھای خیلی ریز وفاصلھ دار توی پیراھنی بھ ظاھر ساده اما پر برش خودش رو بھ خوبی نشون می دادو طوری بود کھ مشکی بودن لباس توی ذوق نمی زد.متوجھ باز شدن در و ورود کیانمھر بھ اتاق شدم. لبھ ی مثلثی آستین بلند لباس روصاف کردم و بعد از پوشیدن کفش ھای مشکیم کھ پاشنھ پانزده سانتیش باعث میشدخیلی بلند تر بھ نظر برسم، دنبالھ ی لباس رو کھ بیست سانتی میشد، مرتب کردم ورو بھ کیانمھر چرخیدم. نگاھش حالت خاصی داشت کھ من دلم نمی خواست اینطورباشھ.بھ سمت تخت رفتم و گیره موھام رو برداشتم و پشت سرم جمعشون کردم و بعد شالنازک مشکیم رو ھم برداشتم و روی سرم انداختم.- ھمیشھ لباس ھات باحجابن؟بھ خاطر تنگی دامن روی قسمت رانم کھ از اونجا بھ بعد نیلوفری می شد، مجبوربودم باطمانینھ قدم بردارم. کنار در ایستادم:- وقتی مردھا ھم حضور دارن ... آره.لبخند کمرنگ اما از تھ دلی روی لبش نشست و بی معطلی بھ سمتم اومد و با ھم ازاتاق خارج شدیم. با وجود پاشنھ بلند کفشم ھنوز چند سانتی جا داشت تا باھاش ھم قدبشم. ھر چند کھ خودم ھم با وجود قد صد و ھفتاد جز خانم ھای قد بلند بھ حساب میاومدم!با ورودمون بھ سالن اصلی خونھ بالاخره بعد از گذشت بیشتر از دو ھفتھ مادرکیانمھرو دیدم. لحظھ ورود نبود و نمی دونم کجا مشغول بود کھ ندیدمش. بھ رسم ادبنزدیکش رفتم و باھاش دست دادم. لبخند بی روحی زد و دستم رو بھ سردی فشرد.کنار کیانمھر روی یکی از مبل ھا نشستم و با دیدن پسر کوچولویی کھ با صورتشکلاتی تاتی کنان بھ سمتمون می اومد دلم ضعف رفت. کیانمھر براش دستھاشو بازکرد و بچھ با ذوق بیشتری چند قدم باقیمونده رو طی کرد. ناخودآگاه پرسیدم:- کیھ؟چشمای عسلی و درشتش رو بھ من دوختھ بود و بھ خاطر قلقلک ھای ریز کیان آروممی خندید اما چشم از من برنمی داشت.244- پسر کاملیا ... کارن.دلم می خواست بغلش کنم ... اگر اون لحظھ توی اون خونھ نبودم و اون بچھ ... بچھی این خانواده نبود! با ھمھ اینا وقتی کارن با خجالت سرشو توی سینھ ی کیانمھر قایمکرد و صورت شکلاتیشو بھ کت کیانمھر مالید. نتونستم خودمو کنترل کنم و بی توجھبھ غر غرھای کیانمھر مبنی بر کثیف شدن لباسش بچھ رو از بغلش بیرون کشیدم و تاوقتی کسی حواسش بھ من نبود قشنگ چلوندمش.با شنیدن صدای زنگ کاملیا بھ سمتم اومد و با لبخندی کھ این بار دوستانھ تر بودگفت:- مھمونای کیان اومدن. بھتره بدی بھ من این وروجکو کھ صورتشو بشورم.کارن رو بھ کاملیا سپردم و خودم ھم با چند قدم بلند بھ سمت کیانمھر رفتم و کنارشایستادم. دو زوج جوان با ھم وارد شدن و ھر دو تا خانم با من روبوسی کردن وتبریک گفتن و البتھ ھر دو ھم بھ کیانمھر دست دادن. فکر کنم ظاھر من تا حدیگویای افکارم بود کھ مردھاشون بھ مکالمھ اکتفا کردن.کیانمھر ھم با غرور دستش رو پشت کمرم گذاشتھ بود و ژست قدرتمندانھ اش طوریبود کھ یھ لحظھ حس اموالش بودن بھم دست داد و باز حرفھای توی ماشین و فکرھاماومدن توی ذھنم. ناخودآگاه یھ نیروی دافعھ باعث شد کمی تند تر قدم بردارم تا دستشاز پشت کمرم برداشتھ بشھ!نیم ساعت بعد سھ زوج دیگھ ھم اومدن و انگار مھمان ھا ھمینا بودن. برخلافتصورم اونقدرھا ھم مھمونی بدی نبود!یعنی اصلا مھمونی بدی نبود. با خانم ھا گرم گرفتھ بودم و در مورد ھمھ چیز حرفمی زدیم. متوجھ شده بودم مادر کیانمھر کلا زن کم حرفیھ، چرا کھ با بقیھ ھم زیادحرف نمی زد. جز چند جملھ کوتاه. یکی دوباری ھم وقتی سر میز شام داشت با دقتنگاھم می کرد مچش رو گرفتم، توی نگاھش حسی بود کھ نمی تونستم تشخیص بدم واین کلافھ ام می کرد.خدا روشکر رسم باز کردن کادو نداشتن و کادوھاشون رو موقع رفتن می دادن وتبریک می گفتن. کلا مھمونی بیشتر شبیھ یھ دورھمی دوستانھ بود تا جشن تولد.خبری ھم از بریدن کیک و فوت کردن شمع نبود!ساعت دوازده شب بود کھ بالاخره مھمونی تموم شد و قصد برگشت کردیم. بدوناینکھ لباسمو عوض کنم مانتومو روش پوشیدم و بعد از برداشتن لباس ھای دیگھ امسوار ماشین کیانمھر شدم.توی سکوت بھ بیرون زل زده بودم کھ کیانمھر سکوتو شکست:- شخصیت قابل تحسینی داری!بھ سمتش چرخیدم و با پوزخند منتظر موندم جملھ اش رو کامل کنھ.- برام جالبھ بعضی رفتارھات! یھ آدم با یھ گذشتھ عجیب کھ دیگران رو وادار بھقضاوت بد می کنھ با روحیاتی قابل ستایش مثل حیا و حریمت و ایمانت!245دوباره بھ بیرون زل زدم و طعنھ زدم:- چرا رک حرفتو نمی زنی؟ چرا نمی گی چھ قضاوتی کردی؟ چرا نمیگی تو ھم فکرمی کنی من بھ خاطر ثروت محمد زنش شدم!صداش باز ھم حرصی بود:- کی باور می کنھ؟! کی می تونھ قبول کنھ کھ یھ پیرمرد شصت سالھ بتونھ یھ دخترجوونو راضی نگھ داره.بھ سمتش برگشتم:- اولا شصت نبود و پنجاه سالش بود! دوما برام باور ھیچ کس مھم نیست!ضربھ ی محکمی بھ فرمان ماشین زد کھ توی جام تکون خوردم. بلافاصلھ ماشین روزد کنار و بعد از چند بار نفس عمیق و دست کشیدن لای موھاش با چشمھایی کھ میرفتن از حرص و عصبانیت قرمز بشن بھم زل زد:- چرا خودت رو می زنی بھ ندیدن! بھ نشنیدن! نمی فھمی با خودم درگیرم؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و با کلافگی گفتم:- چرا فکر می کنی اونقدر مھمی کھ بھ خود درگیریت فکر کنم؟!ضربھ محکمتری بھ فرمان ماشین زد و من غیر ارادی کمی عقب کشیدم، صداش بالارفتھ بود:- لعنتی من ھمھ جوره از اون شیخی خرفت سرم! چطور اون مردکو می دیدی واینطور از مرده اش کھ فھمیدی در حقت خیانت کرده دفاع می کنی اما منو نمی بینی؟!نباید اجازه میدادم اعتراف کنھ. نباید کار بھ اینجا می کشید کھ این ھمھ پررو بشھ!بغضمو قورت دادم و با ھمھ ی غمی کھ می تونستم توی چشمھام جا بدم نگاھش کردمو با صدایی کھ خودم ھم بھ زور می شنیدم جواب دادم:- نمی بینمت چون ... یھ کاناپھ ی سھ نفره ی قھوه ای سوختھ ... گوشھ ی یھ سالنبزرگ ... زیر راه پلھ ... جلوی دیدمو می گیره!بھ وضوح تار شدن چشمھاشو دیدم و چیزی کھ توی نگاھش فرو ریخت. نگاه ازشگرفتم و وقتی بھ پیاده رو زل زدم بھ اشکم اجازه باریدن دادم و با صدای بی نھایتلرزون زمزمھ کردم:- بریم ... کلی کاغذ بازی منتظرمونھ!نگاھش رو از من گرفت و بعد از چند بار نفس عمیق بھ راه افتاد. دستم رو بھ لبمرسوندم و بی اراده پوست لبمو می کندم. نباید این اتفاق می افتاد! این اعتراف اولینقدم برای پررو شدن بود. و ھمین طور ھم شد! چون خود داری کیانمھر فقط ھمونشب بود!بھ محض رسیدن از شر آرایش و لباس راحت شدم و نمازم رو کھ حالا قضا شده بودخوندم و کمتر از نیم ساعت بعد، ھم آقای عابدی، ھم پولاد و مریم اومدن. بی شکاگر آقای عابدی نبود مریم پولاد رو بھ باد کتک می گرفت. ھمینجوریش ھم کلیخیطش کرد. طوری کھ دل من ھم بھ حال پولاد سوخت!246تقریبا ساعت پنج صبح بود کھ دست از کار کشیدیم و من و مریم بھ اتاقم رفتیم. البتھقبل از ورود بھ اتاق، کیانمھر خونسردانھ از مریم خواست موبایلش رو خاموش کنھ وتحویل بده و مریم ھم گوش کرد.یھ لحظھ حس سالن امتحانات بھم دست داد کھ قبل از ورود موبایل ھامون رو تحویلمی دادیم!یکی دو ساعت بعد کیانمھر و پولاد اسناد رو بھ کارخونھ بردن تا جابجا کنند. ساعتده ھم مریم از خواب بیدار شد و بعد از صبحانھ خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتن مریم بھ اتاق مھمان کھ حالا آقای عابدی اونجا خوابیده بود رفتم تا بیدارشکنم، ولی قبل از اینکھ بھ اتاق برسم در باز شد و بیرون اومد.با دیدنش لبخندی زدم:- داشتم میومدم بیدارتون کنم.متقابلا بھ روم لبخندی زد و گفت:- کیان ھنوز برنگشتھ؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم.- تا یھ لیوان چای بریزی منم آبی بھ دست و صورتم بزنم و میام ... البتھ اگر زحمتینیست.ابروھامو بالا دادم:- چھ زحمتی! بھ روی چشم.یی کھ گف، بھ نمایش گذاشتم و بھ « چشمت بی بلا » و سی و دو تا دندونم رو در جوابسمت آشپزخونھ رفتم. اعتراف می کنم دیگھ ازش نمی ترسیدم. البتھ تا وقتی مثلدیشب یھو چشم غره نره! خب یھ مرد حدودا شصت سالھ کھ ھیکل درشتی داره باموھای کاملا سفید، پوستش سبزه باشھ و چشمھاش سبز روشن، ترسناک نیست؟!خوشتیپ ھست ... ولی ترسناک ھم ھست دیگھ!- کیان کھ اذیتت نمی کنھ؟!سرم رو بھ سمت در برگردوندم و در حالی کھ لیوان چای رو روی میز می گذاشتمجواب دادم:- نھ.با یادآوری صحبت ھای دیشب توی ماشین کمی صورتم توی ھم رفت کھ از دیدتیزبین آقای عابدی دور نموند!- اتفاقی افتاده؟!باید می گفتم؟! اگر می گفتم خوشحال می شد یا ناراحت؟ اگر موافق قضیھ بود چھاتفاقی می افتاد؟نفس عمیقی گرفتم و زیر لب آھستھ تر زمزمھ کردم:- نھ.247پشت میز نشست و اشاره کرد کھ بشینم. بھ حرفش گوش کردم. طوری منتظر نگاھممی کرد کھ انگار داشت ذھنم رو می خوند ... درست مثل کیانمھر، اون اوایل کھ بھشرکت اومده بود!آب دھنم رو قورت دادم و تعارف زدم کھ صبحانھ اش رو بخوره. لبخند محوی زد:- می خورم. تو حرفتو بزن.لبامو یھ طرف جمع کردم و سرم رو پایین انداختم. چی باید می گفتم اصلا؟! بگمپسرت غیر مستقیم بھ من ابراز علاقھ کرد و بھ شوھر سابقم کھ مُرده حسادت؟! بھآقای عابدی بگم؟!! کسی کھ از گذشتھ ی من و پدرم و مادرم کاملا خبر داره!- نمی خوای بگی این چیھ کھ این طور تو رو توی فکر برده؟!غمگین نگاھش کردم و با صدای آرومی گفتم:- من دختر ھدایت رمضانی ام کھ آینده شغلی پسرتون رو نابود کرد ...بی توجھ بھ ابروھاش کھ توی ھم می رفتن ادامھ دادم:- چطور باور کنم براتون ناراحتی من مھمھ؟! ...نفس عمیقی گرفتم تا لرزش صدامو پشتش پنھان کنم:- شما تعریف کنید!لیوان شیری کھ کنار چای گذاشتھ بودم رو برداشت و کمی نوشید و بعد با ابروھاییکھ ھمچنان توی ھم بود گفت:- توقع داری بھ گناه پدرت تو رو مجازات کنم؟!بی حرف نگاھش کردم. نگاه ازم گرفت.- من بھ تو بابت یھ عشق دروغی ... بدھکارم.بعد از چند ثانیھ ی کوتاه ذھنم مطلب رو گرفت و با یادآوری امیرعلی ابروھام تویھم رفت.دست ھاش رو روی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد:- البتھ من نمی خواستم بینتون اتفاق احساسی بیفتھ! من فقط می خواستم امیرعلی روبفرستم سمتت تا ...دستم رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آوردم و بی توجھ بھ بغض خفھ کننده ام گفتم:- امیر تعریف کرد ... می دونم قرار بود از طریق من بھ پدرم فشار بیارید ... خواھشمی کنم تکرارش نکنید ... اذیت می شم.سرش رو با ناراحتی تکون داد و بی مقدمھ گفت:- برام مھمی چون برای پسرم مھمی.با ناباوری نگاھش کردم. با لحن محکمی ادامھ داد:- حتی یھ غریبھ ھم می تونست دیشب نگاه کیان رو معنی کنھ ... توی چشمھاشچراغونی بود!انگشت ھامو بھ بازی گرفتم:248- بھتون حرفی زده؟لبخندی روی لبش نشست:- این بچھ ھیچ وقت نتونست تودار بودن رو یاد بگیره! نھ ناراحتیش نھ خوشحالیش،نھ خشمش و نھ بیان احساساتش! خیلی راحت علاقھ یا تنفرش رو بھ زبون میاره.نگاھش رنگ غم گرفت:- برخلاف ظاھرش کھ شاید از نظر دیگران مرموز بھ نظر برسھ متاسفانھ یاخوشبختانھ ظاھر و باطنش یکیھ! یعنی اگر ازش توی یھ لحظھ ترسیدی مطمئن باشحست درستھ و باید توی اون لحظھ بترسی! یا وقتی بھت ابراز علاقھ می کنھ خیالتراحت باشھ کھ حرف دلش رو می زنھ و اھل تظاھر نیست!دست ھامو بغل کردم:- اما قرارمون این نبوده!چشماشو ریزکرد:- پس پیش خودت ھم گفتھ! بھش گفتھ بودم یھ مدت دست نگھ داره تا ھر دوتون بتونید...حرفش رو قطع کردم:- باھاش صحبت کنید تا قانع بشھ کھ کار درستی نمی کنھ.نگاھش سرد شد:- این حق اونھ کھ ھر کیو می خواد دوست داشتھ باشھ و یا برعکس! از من می خوایقانعش کنم تا با خودش رو راست نباشھ؟!کلافھ بودم و نمی تونستم درست فکر کنم. اخمم غلیظ تر شد:- ولی من نمی تونم ... یعنی الان ... ھنوز کھ این علاقھ شدت نگرفتھ بھتره کھ ...دردمندانھ بھش زل زدم تا خودش بقیھ مطلبو بگیره. چھره اش دیگھ گرمای چند دقیقھقبل رو نداشت و حسابی گرفتھ شده بود.- حتی نمی خوای بھش فرصت بدی؟! گذشتھ ی شما پر از سوتفاھمھ و دردھایمشترکتون میتونھ نقطھ اتصال خوبی باشھ. نمی خوام از پسرم تعریف بیخود کنم!سکوت کرد. مسیر ادامھ صحبتش رو تغییر داد:- من بھ تصمیم کیان احترام میذارم.نمی خواستم تلخ باشم اما نمی شد کھ لبخند بزنم و با آقای عابدی ھمفکری کنم!- ھر کس تصمیمش برای خودش محترمھ! ولی از نظر من این ازدواج یھ قرار کاریبوده کھ با نجات شرکت اولین کاری کھ می کنم اقدام بھ جداییھ! فکر کنم با توجھ بھحق طلاق کھ با منھ زیاد معطل ھم نشم!پوزخندی کنج لبش نشست و با صدای آرومی گفت:- اگر پسر منھ کھ اون حقی کھ ازش حرف می زنی دیگھ بھ کارت نمیاد!ابروھام بالا رفت:- منو تھدید کردین الان؟!249یھو از لاک سردش بیرون اومد و با صدا خندید:خبر داره! « خودش » - نھ دخترم! فقط ... کی از فردایاز روی صندلی بلند شد و کمی بھ سمتم خم شد:- چون پسر من کارش درستھ!شاید اون لحظھ درست منظورش رو نفھمیدم! اما وقتی رفت و کیانمھر برگشت دقیقا«. کارش درستھ » ! متوجھ منظور آقای عابدی شدم....- مناسبتش چیھ؟و نگاھم رو از دست کیانمھر کھ روبروی صورتم نگھ داشتھ شده بود گرفتم و بھچشمھای بی نھایت خستھ اش دوختم. لبخند زد:- بھ مناسبت این کھ دیشب اومدی تولدم ... میدونم دلت نمی خواست شرکت کنی.دوباره بھ جعبھ ی کادوپیچ شده نگاه کردم و یادم اومد ھمین نیم ساعت قبل پدرش سرمیز صبحانھ با خنده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۲ عصر
بھم با زبون بی زبونی اخطار داد کھ مراقب دل خودم باشم کھ واندم چون پسرش کارشو بلده!ابرو تو ھم کشیدم و پشت بھش بھ سمت اتاق چرخیدم. ولی طی یک تصمیم آنی چندقدم رفتھ رو برگشتم و بدون در نظر گرفتن قیافھ ی آویزونش جعبھ رو از دستشگرفتم. و باز ھم بی توجھ بھ چشمھایی کھ درخشید پا چرخوندم و بھ سمت اتاق رفتم وبا صدای بلند گفتم:- این آخرین بارت باشھ!و در اتاق رو بستم. صداشو شنیدم کھ با لحن شیطونی گفت:- خیلی رو داری کھ جلوی من زبون درازی می کنیا!لبخند کجی زدم و بعد از قفل کردن در روی تخت نشستم و بستھ رو باز کردم. با دیدنچیزی کھ توی بستھ بود دندونامو با حرص بھ ھم فشردم.با صدای بمش کھ خنده چاشنیش شده بود، چسبیده بھ در شروع کرد بھ حرف زدن:- میخ ھم گوشھ جعبھ گذاشتم. اگر این مدل رو نمی پسندی مدل ھای دیگھ در اندازهھای مختلف ھم دارم ... ولی اینو بھت دادم چون خودم توش قشنگ تر افتادم.قاب عکس کوچیک رو توی دستم فشردم و با صدای بلند گفتم:- خیلی شوخی بی مزه ای بود!- باشھ بیا از توی اتاق یھ دونھ بامزه اش رو بردار ... ولی بھت قول میدم دوبارهھمینو برمیداری چون تو بقیھ زیاد قشنگ نیفتادی!و با خنده از در اتاق دور شد. نگاھی بھ قاب عکس انداختم کھ مربوط بھ روز عقدمونو توی محضر بود. خودم کلا یادم رفتھ بود کھ شوھر کاملیا ازمون چند تا عکسگرفت! ھرکاری کردم نتونستم لبخندم رو بھ خاطر شیطونی کیانمھر کنترل کنم. زیرلب زمزمھ کردم:- خل و چل!250قاب عکس رو بھ گلدون کریستال کوچیک روی عسلی تکیھ دادم و جعبھ رو ھم کنارتخت روی زمین گذاشتم.اون لحظھ فقط برام این تغییر یھویی کیانمھر جالب بود. البتھ حواسم بود کھ نبایدجلوش بخندم تا پررو نشھ! ولی خب فکر نمی کردم کھ این روند ادامھ پیدا کنھ!ھمونطور کھ فکر می کردیم تحقیقات پلیس بھ چک کردن حساب ھای شرکت وکارخونھ ھم رسید. از تک تک سھامدارھا بازجویی شد. طبق آخرین خبرھایکیانمھر، پروازھای داریوش بھ دستور پلیس چک شده بود و آخرین کشوری کھ توشاقامت داشتھ سوئد بوده، کیانمھر ھم اون چیزی کھ می دونست رو در اختیار پلیسقرار داده بود تا بھ روند تحقیقات سرعت ببخشھ.یک ھفتھ ی سخت و استرس آور چک کردن حساب ھا تموم شد و خوشبختانھ چیزیبھ ضرر تیم حسابداری پیدا نشد. الحق پولاد خیلی کمک کرد کھ ظاھر تیم آروم باشھو بچھ ھا خیلی طبیعی برخورد کنن. چون اگر بھ مریم بود ھمون ساعت اول ھمھ رولو می داد! بس کھ قیافھ اش تابلو بود و مجبور شدیم بفرستیمش اون یھ ھفتھ رو برهآزمایشگاه و بھ بھونھ کمک بھ آقای حبیبی، کارخونھ نباشھ.کیانمھر بھ صورت واضح با من در مورد داریوش و اطلاعاتی کھ بھ دست آوردهبودن صحبت نمی کرد. اما با توجھ بھ اخلاقش کھ روز بھ روز بھتر می شد میتونستم بفھمم اتفاق ھای خوب در حال وقوعھ.جمعھ شب دوباره ھمھ ی سھامدارھا رو بھ خونھ دعوت کرد و دقیقا رسیدیم بھ قسمتسخت ماجرا کھ کیانمھر کامل بھ عھده خودم گذاشتھ بود!بعد از شام و وقتی کھ ھمھ دور ھم جمع شده بودن و صحبت ھای کاری رو از سرگرفتھ بودن وقت اون رسیده بود کھ من ھمھ رو در جریان وام بذارم. تمام این یکھفتھ کیانمھر راھکار داده بود بھم تا طوری برخورد کنیم کھ کسی از من شکایتنکنھ!- اگر قبول کردن کھ ھیچی! ... اگر ھم قبول نکردن و خواستن شکایت کنن؛ یھ راهدیگھ پیدا می کنیم. فعلا این بھترین راھھ!سرمو بالا آوردم و بھ نگاه گرمش چشم دوختم. خواستم حرفی بزنم کھ دستش روروی دستم گذاشت:- بیا بیرون، الان بھترین موقعیتھ.بعد از مکثی طولانی، نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و بلند شدم و بھ ھمراهکیانمھر از آشپزخونھ بیرون اومدم.با کیانمھر روی راحتی دو نفره نشستیم و بلافاصلھ دستش رو دور شونھ ھام انداخت.اولین تماس جدی و بی نھایت نزدیکش بود، البتھ بھ غیر از وحشی بازی ھاش!!ناخودآگاه توی خودم جمع شدم، اما اون لحظھ اونقدر بھ دلگرمی و حمایتش نیاز داشتمکھ دیگھ عکس العملی نشون ندم. آقای طارمی با خوشرویی بھ حالت نشستن من و251کیانمھر نگاه کرد و بعد از تشکر بابت شام (کھ البتھ ھمش از بیرون بود و من فقطسالاد درست کرده بودم!) رو بھ کیانمھر گفت:- خب آقای عابدی آیا این دعوت علت خاصی داره؟کیانمھر نگاه آرامش بخشی بھ من کرد و رو بھ آقای طارمی گفت:- شاید بھ زودی بھ داریوش و پول ھا برسیم.زمزمھ ھا و لبخند ھا شروع شد و تا چند لحظھ ھر کس عکس العمل خاصی نشونداد!- اما یھ مطلبی ھست ...ھمھ ساکت شدن. دیدن نگرانی، بعد از یھ شادی لحظھ ای توی چشم ھاشون، باعث شداز خودم بدم بیاد!- غزالھ جان؟!بھ کیانمھر کھ منو صدا زده بود زل زدم. اشاره کرد شروع کنم؛ نفس عمیقی گرفتم ورو بھ جمعیت گفتم:- ھمھ ی پول شما اون حسابی نبود کھ خالی شد.خب شاید جملھ ی خوبی رو برای شروع انتخاب نکرده بودم چون قیافھ ھمھ شونشبیھ علامت تعجب شد! اجازه سوال پرسیدن ندادم.- با توجھ بھ اینکھ بھ آقای محمودی نزدیکیم و شاید بھ زودی بھ پولتون برسید، بھترهدر جریان حسابی کھ فقط من ازش خبر دارم ھم باشید تا بتونید پولتون رو پس بگیرید!- میشھ واضح تر صحبت کنید؟رو بھ آقای کامرانی کھ این سوالو پرسیده بود گفتم:- چند سال قبل آقای محمودی در مورد توسعھ خط تولید کارخونھ با من حرف زد کھالبتھ این موضوع رو بھ پلیس ھم گفتم. قرار بود محصولات جدید تولید بشھ،محصولاتی غیر از لبنیات!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون با فروش بخشی از سھامشون و جورکردن یھ حساب درشت تونستن یھ وامبزرگ بگیرن!خب ... رسیده بودم بھ قسمت سخت ماجرا! جایی کھ نمی دونستم با چھ عکس العملیروبرو میشم! چشمامو برای ثانیھ ای بستم و باز کردم...- کھ قسط ھاشو با پول شما پرداخت کردیم.اولین واکنش رو خانم فرھمند نشون داد:- چی؟!!! بدون این کھ بھ خودمون بگید؟!!بی اراده کمی خودمو بھ کیان نزدیک تر کردم و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- خانم فرھمند انگار بھ اول حرف ھای من گوش نکردید! من تنھا شاھد این قضیھ ام!آقای رحمانی ھم بھ حرف اومد:- تا کی می خواستین این حقیقت رو از ما مخفی کنید؟252لحنش طوری بود کھ معذبم کرد ... رنگ نگاه ھمھ بھم تغییر کرده بود. نگاه دودلی بھکیانمھر انداختم کھ با لبخند پر غرور و عجیبی بھ جمع خیره شده بود. چرا ازم دفاعنمی کرد؟با اخم نگاھمو ازش گرفتم و رو بھ آقای رحمانی گفتم:- قرار بود قبل از رفتنش بھ دبی بگھ! اما ھمھ چیز بھ ھم ریخت! ماجرای سوء قصدو دزدی و چھ می دونم ... کارکنان شرکت شاھد بھم ریختگی اوضاع بودن! من نھچیزی بھ دست آوردم و نھ چیزی رو با خالی شدن حساب ھا از دست دادم!- از کجا معلوم با ایشون ھم دست نبوده باشین؟!با اخم رو بھ خانم فرھمند گفتم:- من خونھ ام رو بھ خاطر بدھی شرکت فروختم! اگر سھام شما ھدیھ یپدرشوھرتونھ! من برای بالا رفتن این شرکت و کارخونھ زحمت کشیدم!باید یکی این زن پررو رو سرجاش می نشوند! انگار آقای یعقوبی از جوابم بھعروسش لذت برد کھ با لحن بھتری نسبت بھ بقیھ، رو بھم گفت:- مبلغ چقدره؟نفس عمیقی گرفتم:- تمامی قسط ھای وام ... ریزش رو محاسبھ کردم و براتون آماده کردم.سرش رو تکون داد:- ما باید چی کار کنیم؟!کمی بھ جلو خم شدم:- باید از آقای محمودی شکایت کنید، شما از طریق من خبردار شده بودین و آقایمحمودی ھنوز بھ شما توضیح کاملی ارائھ نداده بودن نسبت بھ برنامھ ھای آینده. ازطرفی بھ وعده وفا نکردن و بھ مبلغ وام ھم رحم نکردن! البتھ مبلغ قسط رو خودتوندستی می دادین و از حسابتون کسر نمی شده.خانم فرھمند با لحن مشکوک ولی صدای آرومی گفت:- چرا باید اینکارو کنیم؟خیلی جدی جواب دادم:- چون اگر بفھمن چنین مبلغی از سود توی دفاتر گزارش نمی شده مشمول کلی مالیاتو جریمھ می شیم و بازکلی باید از جیبتون بره!سکوت مطلق برای چند ثانیھ ای روی جمع حاکم شد و این بار کیانمھر برای شکستنسکوت داوطلب شد:- منم اولش کھ فھمیدم خیلی عصبانی شدم و واکنش خوبی نشون ندادم! ولی الان کھخوب دقت می کنم می بینم وقتی داریوش گیر بیفتھ علاوه بر پولی کھ ازش باخبرم یھمبلغ درشت دیگھ ھم گیرم میاد! انگار کھ یکی بھ جای من با پولم برای خودم پسانداز کرده!خانم صامتی طعنھ زد:253- شما اگر از خانومتون دفاع نکنید، کی این کارو بکنھ؟کیانمھر پوزخند زد:- ھیچ کس شما رو مجبور نمی کنھ کاری خلاف میلتون انجام بدین! شما می تونید ازغزالھ شکایت کنید!با این کھ ترس توی دلم لونھ کرد اما ظاھرم رو از دست ندادم و منتظر شدم حرفاشونادامھ پیدا کنھ . خانم صامتی با ابروھای بالا رفتھ گفت:- معلومھ کھ شکایت می کنیم!آقای یعقوبی مداخلھ کرد:- خانم محترم لطفا این رفتار بچگانھ رو کنار بذارید! شکایت از خانم رمضانیاحمقانھ ترین کاره!اوه اوه! این دیگھ چھ برخوردی بود؟! دھن خانم صامتی باز موند. کیانمھر کھ بھ زورخنده اش رو نگھ داشتھ بود ضربھ ای با نوک انگشت بھ بازوم زد. خانم صامتیخودشو جمع کرد و رو بھ آقای یعقوبی گفت:- از اعتمادمون سوء استفاده شده و بدون اجازه از پولمون برداشتن! شما با این مسالھمشکلی ندارین؟! می خواین ساده لوحانھ بھ برنامھ ھاشون عمل کنید! از کجا معلومباز نقشھ جدیدی در کار نباشھ!؟کیانمھر با لحن نھ چندان دوستانھ ای گفت:- خانم محترم! لطفا قبل از حرف زدن کمی فکر کنید! شما دست بھ سینھ منتظرید یکیحقتونو بگیره و این منم کھ برخلاف اعتماد شما کھ از روی تنبلی و خوش خیالی بوده،سگ دو زدم و ردی از داریوش پیدا کردم! می تونید ھمین الان از اینجا برید وشکایت کنید اما یھ چیزی رو در نظر داشتھ باشید.و خطاب بھ کل جمع ادامھ داد:- ھر مدلی کھ شکایت کنید، وقتی داریوش برگرده بھ پولتون می رسید اما ... وقتیشرکت متضرر بشھ بھ نسبت درصد سھامتون ھمگی موظف بھ پرداخت جریمھ اید!دقیقا تمام این پنج- شش سالی کھ سودھا گزارش نشده!آقای رحمانی با اخم گفت:- ولی این ما نبودیم کھ سود رو گزارش نکردیم!!کیانمھر ابروھاشو بالا فرستاد:- اما ھم شما و ھم مشاورین مالیتون با خبرین کھ مالیات رو دور زدیم!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!- خانم رمضانی؟!254بھ آقای طارمی نگاه کردم کھ صدام زده بود:- بلھ؟- چی شد کھ الان این موضوع رو گفتین؟! بھ قول خودتون شما تنھا شاھد این ماجرابودین و می تونستید ساکت بمونید و آب از آب تکون نخوره!نفس عمیقی گرفتم و با ناراحتی کھ اصلا تظاھر نبود گفتم:- من ھم از اعتمادم ضربھ خوردم ... برنامھ ھای آقای محمودی خیلی رویایی وقشنگ بودن و من ھم کم سن و سال و بلند پرواز! اگر خط تولید کارخونھ زمانمدیریت مالی من توسعھ پیدا می کرد برای من یک موفقیت بزرگ محسوب می شد!اشتباه من این بود کھ خودمو زیادی باور داشتم و بھ نصیحت ھای آقای شیخی توجھینکردم.با ھمین چند جملھ یکم .. فقط یکم رنگ نگاھشون تغییر کرد. آقای محمدی رو بھکیانمھر گفت:- من مشکلی با این قضیھ ندارم اما ... ترجیح میدم بیشتر توجیھ بشم و کامل درجریانقرار بگیرم. ھیچ دلم نمی خواد بعدھا منم متھم بھ ھمکاری بشم!پیش قدم شدن آقای محمدی بھ ھمکاری، بقیھ رو ھم بھ تکاپو انداخت. آقای طارمی ھمبا ابروھای در ھم گفت:- اگر اشکالی نداشتھ باشھ من اول با مشاورم مشورت کنم اگر از نظر ایشون مشکلینداشتھ باشھ، من تابع جمعم.خانم صامتی ھم نگاه اخموش رو از کیانمھر گرفت و رو بھ من گفت:- باید ھمسرم رو در جریان بذارم، بعد نظرمو میگم.بقیھ ھم ھرکدوم یھ شکلی نظرشون رو گفتن و در آخر وقتی خداحافظی می کردن یھجورایی مشخص بود کھ قصد ھمکاری دارن، انگاری اون تھدید کیانمھر در رابطھ باسھیم شدن توی جریمھ ھا حسابی تاثیر گذاشتھ بود! آقای یعقوبی و عروسش دیرتر ازبقیھ رفتن، بالاخره ھر چی نبود بعد از کیانمھر و داریوش آقای یعقوبی بیشترین سھمرو داشت. کیانمھر براش کامل شرح داد و منم ریز مبلغ رو در اختیارش گذاشتم وکمی خیال خانم فرھمند ھم راحت کردیم و بالاخره اون ھا ھم رفتن.- امشب خیلی خوب ظاھر شدی.در حالی کھ آشغال پیشدستی ھا رو توی سطل خالی کردم جواب کیانمھرو با لبخنددادم:- جونم بالا اومد! تو چرا ساکت بودی؟آستین ھاشو بالا زد و شروع کرد بھ چیدن ظرف ھا توی ماشین ظرفشویی. لبخندھنوز روی لبھاش بود:- ساکت بودم و فقط یک کلمھ حرف زدم، نسبت دادن بھ اینکھ زن منی! اگر دفاع میکردم کھ می گفتن منم باھاتون ھم دست بودم!لبامو جلو دادم و غیرارادی بھ زبونم اومد:255- بھ نظرت من احمقم؟!دست ھاش نیمھ راه متوقف شد و با تعجب بھ سمتم برگشت:- چی؟لبامو با ناراحتی بھ ھم فشار دادم و سرمو پایین انداختم:- احمقم کھ ھمھ ازم استفاده کردن؟!- چرا این فکرو می کنی؟!با ناراحتی بھ چشمھای نگرانش زل زدم:- من ھیچ وقت نمی خواستم این ھمھ بد باشم! فقط زیادی بھ خودم مطمئن بودم ...یعنی ھر کس کھ می خواست ازم استفاده کنھ از مھارت ھام تعریف می کرد و بعد بھنفع خودش گولم می زد.با ناراحتی زمزمھ کردم:- مثل روباه و کلاغ!ظرف ھا رو روی میز رھا کردم و بھ سمت در آشپزخونھ قدم برداشتم. ھمین چند تاجملھ ای کھ بھ زبون آوردم انگار کل حقیقت زندگیم بود! تلخ تر از زھر!ھنوز قدمی از آشپزخانھ فاصلھ نگرفتھ بودم کھ بازوھام توی دستھای کیانمھر اسیرشد و صداش در گوشم زمزمھ شد:- کاری با نظر بقیھ ندارم! اما من بھت اجازه نمیدم کھ خودتو احمق بدونی!بھ سمتش برگشتم و ھمراه تلاش کم جونم برای رھا شدن بازوھام بھ چشم ھاش خیرهشدم و زمزمھ کردم:- خودت در موردم چی فکر می کنی؟حلقھ ی پنجھ ھاشو دور بازوھام محکم تر کرد:- از نظر من تو یھ دختر شجاع و ریسک پذیری! فقط باید با آگاھی قدم برداری تا بھبن بست نخوری!بغض ناشی از ترسم رو قورت دادم و آروم گفتم:- دستامو ول کن.چشماشو ریز کرد:- من فقط دست ھاتو چسبیدم ... از چی می ترسی؟!صدام رنگ التماس گرفت:- خواھش می کنم ... دارم اذیت میشم.لعنتی ... اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۳ عصر
و با این جملھ اش منو بھ سمت خودش و کمی بھ سمت بالا کشید. لبھام لرزید و کمیصدام بالا رفت:- میگم ولم کن ... چرا لج می کنی!؟کف دستامو با دلھره بھ قفسھ سینھ اش چسبوندم. ھنوز موشکافانھ نگاھم می کرد، باصدای آروم و لحن بازخواست کننده ای پرسید:- آره؟!چشمھام پراز اشک شد و با لبھایی کھ می لرزید گفتم:- بس کن ... خواھش می کنم.بھ محض شل شدن دستھاش سریع عقب کشیدم و با سرعت بھ سمت پلھ ھا دویدم وکیانمھرِ توی بھت مونده رو رھا کردم و حتی نیم نگاھی بھش ننداختم.رو بھ دربستھ اتاقم با گریھ لب زدم:- آره لعنتی می ترسم! مگھ ترس شاخ و دم داره! تو از ھمھ بدتری ... اگر بقیھ ازحماقتم سوء استفاده کردن تو از ضیعف بودنم استفاده کردی و بدترین ضربھ روزدی. تو باعث شدی بھ خاطر زن بودنم احساس حقارت کنم. تو گند زدی بھ عزتنفسم و در حد یک زن خیابونی بی ارزشم کردی.دستامو فرو کردم توی موھام و وسط اتاق نشستم و از ریشھ کشیدمشون و بھ زمین وزمان فحش دادم. تمام استرس این ھفتھ و نگاه غیر دوستانھ و بدبین سھامدارھا و درآخر تحقیر شدنم بھ خاطر ترس از کیانمھر ھمھ یھ جا ریختن بیرون و اونقدر تویتنھاییم گریھ کردم و بی صدا بھ خودم فحش دادم تا وسط اتاق روی زمین بی حالافتادم.صبح با تنی خشک شده و گلوی دردناک از خواب بیدار شدم. تمام عضلات بدنمخشک شده بودن و بھ طرز آزار دھنده ای درد می کردن. بھ سختی خودم رو بھ حمومرسوندم و بی توجھ بھ ھوای گرم مرداد ماه دوش آب گرم گرفتم اما تاثیر چندانینداشت. حتی آب دھنمو نمی تونستم قورت بدم.داشتم لباس می پوشیدم کھ بھ در اتاق ضربھ خورد و بعدش صدای کیانمھر شنیده شد:- من دارم میرم شرکت، برات صبحونھ آماده کردم. نمی خواد امروز بیای. خودم باسھامدارھا حرف می زنم.در جوابش باشھ ای گفتم و اون ھم لابد گرفتگی صدامو بھ حساب تازه بیدار شدنمگذاشت کھ چیزی نگفت و رفت. از پنجره رفتنش رو تماشا کردم و بعد از اتاق بیرونزدم. مسکن و سرماخوردگی رو از توی کابینت آشپزخونھ برداشتم و ھمزمان ھمراهآب پرتقال خوردم. سرما خوردن توی چلھ ی تابستون ھم نوبره!تا بعدازظھر تنھا بودم. ناھار برای خودم سوپ تند درست کردم و خودمو بستم بھ آبپرتقال. بدترین اتفاق ممکن توی ھوای گرم سرماخوردگیھ. بھ خودم بابت این بیملاحظگی کلی ناسزا گفتم. یک دور ھم بخور دادم و کلی عرق کردم و وقتی از حمومدر اومدم فقط حالم یک مقدار نسبت بھ صبح بھتر شده بود. حداقل از شر گلودرد257وحشتناکم راحت شده بودم و فقط یک مقدار آبریزش بینی داشتم و بعدش ھم از بیحالی بھ خواب رفتم.وقتی از خواب بعدازظھرم بیدار شدم و از اتاق بیرون اومدم ھمزمان در سالن باز شدو وسطای راه پلھ بودم کھ کیانمھر انبوه خرید ھای توی دستش رو روی زمین گذاشتو صورتش دیده شد. قدمھام متوقف شد و با دھن باز بھ چھره جدیدش نگاه کردم.لبخندی از تھ دل روی صورتش نشوند و بعد از فرو بردن دستھاش توی موھایی کھحسابی کوتاه شده بودن با صدای پرانرژی گفت:- چطور شدم؟!دھنم بھ صورت خودکار باز شده بود، دور سرش تا جای ممکن کوتاه شده بود ووسط کمی بلند تر از بغل ھا بود و بھ سمت بالا و عقب، کمی متمایل بھ یک سمتحالت داده شده بود. حالا قیافھ اش بھ سنش می خورد و جوون تراز قبل بھ نظر میرسید.خیلی بی ربط یاد ھرتیک افتادم! البتھ ھیچ شباھتی جز حالت چشم ھا و تیرگیپوستشون نداشتن! ھمھ ی تلاشم برای خودداریم شد لبخند کج و کولھ ام:- سلام ... خیلی بھت میاد!لبخندش عمق گرفت:- چھار پنج سالی بود کھ موھامو تا این حد کوتاه نکرده بودم! مامان کلی خوشحالمیشھ.بھ لحنش موقع ادای جملھ اش خندیدم و قدم ھای بعدیمو بھ سمت پایین برداشتم. بیتوجھ بھ نگاه خیره اش روی لبخندم بھ سمتش رفتم و یھ مقدار از خریدھاشو کھبیشترش ھم مواد خوراکی بودن، از روی زمین برداشتم.- چقدر خرید کردی؟!!بقیھ رو برداشت و پشت سرم راه افتاد:- فقط چیزایی کھ لازم بود خریدم. مایع ظرفشویی ھم دیدم آخراشھ گفتم بخرم خونھباشھ.با کمک ھم خرید ھا رو جابجا کردیم.طی یک قرار نانوشتھ ھیچ کدوم بھ روی خودمون نمی آوردیم چھ اتفاقی دیشبافتاده. آخھ اتفاق مھمی ھم نیفتاده بود، و مھم ترین تاثیرش این بود کھ کیانمھر سعیمی کرد از یک متریم نزدیک تر نیاد!- ناھار سوپ داشتی؟سرمو تکون دادم:- دیشب پتو روم ننداختم، سرما خوردم.اخم کمرنگی کرد:- آماده شو بریم دکتر.آروم خندیدم:258- یھ سرماخوردگی فسقلی دکتر رفتن داره؟!اون ھم بھ لحنم خندید:- در ھر حال تعارف نکن. ھر موقع حس کردی حالت خوب نیست بگو.ای زیر لب جمعش کردم و بھ کارم مشغول شدم. « باشھ » بحث رو ادامھ ندادم و باوقتی دیدم صدایی ازش نمیاد سرمو بالا آوردم و با لبخند شیطونش مواجھ شدم!ابروھامو بالا فرستادم:- بھ چی فکر می کنی؟!دستش رو توی جیب شلوارش برد و سوییچی رو بھ سمتم گرفت کھ یھ پوتینفانتزی فلزی ازش آویزون بود:- می تونی از ماشینت استفاده کنی.اخم کردم و بی اراده لب زدم:- گوسفندش کو؟!- یھ عروسک قدیمی و از مد افتاده ...چشماش ریز شد:- گوسفنده ھدیھ ی کسی بود؟!دستمو بالا بردم کھ سوییچو بگیرم:- من اون عروسکو دوست داشتم.دستشو عقب کشید و مشکوکانھ نگاھم کرد، با حرص صدامو بالا بردم:- مشکلت فقط عروسکھ؟! کل ماشین ھدیھ محمده!دوباره دستم رو جلو بردم کھ کیانمھر با قیافھ برزخی سوییچ رو بھ جیبشبرگردوند:- قضیھ سوار ماشین شدن فعلا منتفیھ!و در برابر چشم ھای بھت زده ام از آشپزخونھ خارج شد. با حرص لبامو بھ ھمفشردم و پامو بھ زمین کوبیدم. آی حرص منو در میاره!!!البتھ فردا ظھر کامل حرصم جاشو بھ بھت و ناباوری داد. صبح کھ کیانمھر ازخونھ می رفت از پنجره دیدم کھ با ماشین من رفت، قبلش ھم با بدعنقی پرسید ماشینچند ماه بیمھ داره و منم بی حوصلھ جواب داده بودم. ظھر وقتی با صورت بشاشوارد خونھ شد و ازم خواست کھ باھاش بھ حیاط برم یک درصد ھم حدس نمی زدمنقره ای اولین سوالی کھ بھ ذھنم رسید رو بھ X چیکار کرده؛ اما با دیدن لیفان 60زبون آوردم:- ماشین خودمو فروختی؟!!!بی حوصلھ جواب داد:- نھ؛ ولی نمی تونستم ھمزمان پشت دو تا ماشین بشینم! بعدا میرم میارمش، فقطصبح بردم کھ روش قیمت بذارم ببینم چقدر می ارزه، طرف گفت با توجھ بھ اینکھدوگانھ سوز ھم نیست می تونھ حدود سی بفروشھ!259دست بھ سینھ شدم و میل شدیدم برای دویدن بھ سمت ماشین رو پس زدم:- الان این ماشین برای منھ؟!اون ھم دست بھ سینھ شد و با لبخند خبیثی گفت:- اگر بقیھ پولشو خودت بدی آره.نتونستم لبخندمو بھ این پررویش کنترل کنم:- اونوقت چقدرشو دادی؟بھ سمت ماشین بھ راه افتاد و گفت:- از نمایشگاه دوستم برداشتم، بیست دادم قرار شد تا آخر ماه بقیھ اش رو بدم. درواقع پول نقد دستم ندارم وگرنھ کامل پرداخت می کردم. با ھم خیلی صمیمی ھستیم.اگر می خوای بھ نام خودت سند بخوره غروب با ھم بریم کھ قولنامھ رو بھ نام خودتتغییر بدیم.وقتی بھ سمتش راه افتادم لبخندش عمق گرفت. در حالی کھ نگاھم بھ ماشین بودگفتم:- آخر ماه یکی از چک ھای فروش خونھ نقد میشھ. می تونم کامل پولشو خودم بدم...بھ سمتش برگشتم و با لحن محکمی گفتم:- قبلی رو بذارش برای فروش.بعد بی توجھ بھ برق چشمھاش قدم ھای بعدیم رو بھ سمت ماشین برداشتم.پشت فرمون کھ جا گرفتم، کیانمھر ھم سمت دیگھ ام نشست. بیشتر از من اون ذوقداشت! با آب و تاب شروع کرد بھ توضیح دادن تمام چیزھایی کھ مطمئنا رفیقشبراش دیکتھ کرده بود. شبیھ فروشنده ھای خودرو حرف می زد و بازارگرمی میکرد! منم با لبخند بھ ظاھری کھ از ترسناکیش کاستھ شده بود، نگاه می کردم. یھوساکت شد و با چشمھای ریز شده نگاھم کرد:- داری بھ چی فکر می کنی؟نتونستم خودداری کنم و با لبخند سوالمو بھ زبون آوردم:- واقعا چی شد کھ موھاتو کوتاه کردی؟!لباشو یھ طرف جمع کرد:- اگھ بگم نمی خندی؟!ابروھامو بھ ھم نزدیک کردم و گفتم:- چرا بخندم؟!دست بھ سینھ شد و نگاھش رو بھ فضای بیرون دوخت:- راستش در مورد مسالھ ای با پدرم بحثم شد ... بعد خیلی بی ربط بھم گفت قیافھات شکل خولی شده!260بھ خاطر حالت بیانش نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیرخنده.خولی! چھ توصیف باحالی از پسرش داشتھ آقای عابدی!! اونقدر خندیدم تا کیانمھری نثارم کرد. البتھ فحشش منو آروم نکرد، بلکھ حالت خاص نگاھش « زھرمار »آرومم کرد!در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم اما قبلش بھ سمتش چرخیدم:- راستی ... این یعنی من می تونم از فردا با این ماشین برم بیرون؟ یعنی خودم برمشرکت؟ابروھاشو با شیطنت بالا فرستاد:- خیر ... یعنی پشت فرمون ماشینت می شینی اما ... شرطمون ھنوز پابرجاست!بنده پشت سرت حرکت می کنم و فقط جایی میری کھ من ھمراھت باشم.نفسمو با حرص فوت کردم و درو بستم. خب انگاری نمیشھ از اخلاق خوبش بھنفع خودم استفاده کنم! مرغ کیانمھر ظاھرا یھ پا بیشتر نداره.این ھدیھ ی بی موقع کھ البتھ دوسوم پولش رو خودم سر ماه پرداخت کردم باعثشد یھ مقدار از موضعم پایین بیام! نھ اینکھ با ابراز احساسات زیرپوستی کیانمھرھمراه بشم و بریم تو فاز عشق و عاشقی اما دیگھ در برابرش جبھھ نمی گرفتم.وقتی سر ماه اولین چک مھسا پاس شد ازم خواست کھ خونھ رو خالی کنم. تویپیامش گفتھ بود کھ این ھفتھ بھ ایران میاد تا بھ کارھاش سر و سامون بده. آخر ھفتھاول شھریور ماه مھسا بھ گوشیم پیام فرستاد کھ یکی دو روز دیگھ میاد بھ خونھ پدرشو می خواد منو ببینھ.شاید مھسا فکر می کرد کھ من ھنوز خونھ ی پدرش زندگی می کنم و جای دیگھای نرفتم!از اونجایی کھ کیانمھر زود تر از خودم پیام ھای گوشیم رو می خوند کامل درجریان قرار گرفت و طبق معمول با قلدری خودشو انداخت وسط و گفت کھ با ھم بھدیدن مھسا میریم.با اینکھ بھ مھسا ھیچ ربطی نداشت اما نمی تونستم خودمو گول بزنم و بگم اصلابرخورد مھسا جلوی کیانمھر برام مھم نیست! نمی دونم ... شاید ھم استرس بیخودیداشتم!پنجشنبھ شب بود و طبق پیامی کھ مھسا داده بود، قرار بود شنبھ ھمدیگھ رو ببینیم.یک ھفتھ ی سخت رو پشت سر گذاشتھ بودیم. استرس اومدن مھسا کمترین سختیشبود. درست زمانی کھ شکایت سھامدارھا از داریوش مطرح شد، یھ پام خونھ بود یھپام اتاق بازجویی! حتی مجبور شدم ایمیل رو ھم نشون بدم، کھ ھمون ایمیل شد بلایجونم و انگار دستاویزی شد کھ تحقیقاتشون رو ول کنن و بچسبن بھ من! و اگرسھامدارھا این موضوع رو مطرح نمی کردن کھ من باھاشون در میون گذاشتم، قطعامنم ھمدست داریوش شناختھ میشدم.261در این مورد باز ھم متشکر کیانمھر شدم کھ حساب شده مطلب رو بھ سھامدار ھادیکتھ کرد. مسلما وقتی داریوش دستگیر میشد این امکان وجود داشت کھ این موضوعرو مطرح کنھ و منو شریک جرمش معرفی کنھ. پس قصھ این بود کھ من سھامدارھارو در جریان گذاشتم ... نھ داریوش!قصھ اونقدر پیچیده شده بود کھ اگر مدیریت کیانمھر نبود بدون شک یھ جایی گندمیزدیم! ھر چی کھ بود حالا از نظر قانون و پلیس من حسابدار امین سھام دار ھا بودمو داریوش بھ اعتماد ھمھ ضربھ زده بود. البتھ از این کھ پلیس ھمھ مارو بھ خاطراعتماد و سکوت ساده لوحانھ مقصر می دونست، نمیشھ گذشت.اما با شناسایی بھ موقع کشوری کھ داریوش در اون اقامت داشت، دست از سرکچل ما برداشتن و تمرکزشون رو بھ داریوش برگردوندن.غروب پنجشنبھ کیانمھر از خونھ بیرون زد و گفت کھ سعی می کنھ زود تر ازساعت ده شب برگرده. مثل ھمیشھ در سالن رو قفل کرد و از خونھ بیرون زد. یکساعتی از رفتنش گذشتھ بود و من ھم روی راحتی ھای داخل سالن نشستھ بودم وبرای آرامش اعصابم سودوکو حل می کردم.تلویزون ھم روشن بود و ھرازگاھی نگاھم رو بھ سمت خودش می کشوند. صدایزنگ در باعث شد جدول رو کنار بذارم و بھ سمت آیفون برم. دیدن مردی کھ لباسنیروی انتظامی بھ تن داشت باعث شد حالت گریھ بھ خودم بگیرم:- باز چیکار دارین آخھ؟!!!و با تمام بی میلی گوشی رو برداشتم:- بلھ بفرمایید.برخلاف تصورم اون ھا برای چیز دیگھ ای توی محل بودن. مرد شروع کرد بھتند و تند حرف زدن:- درھا و پنجره ھای منزلتون رو ببندید و از خونھ خارج نشید. دزد توی محلتونھست و نیروھای ما دارن کل محل رو می گردن.و خیلی سریع ھم از جلوی لنز دوربین کنار رفت. گوشی رو سرجاش برگردوندم وزیر لب گفتم:- خداروشکر بھ ما کاری نداشتن.یعنی دیگھ ھیچ انرژی برای سوال و جواب ھای تکراری نداشتم. گاھی وقت ھامیزد بھ سرم کھ ھر چی می دونم رو اعتراف کنم، اما وقتی می دیدم سھامدارھایی کھبی گناھن دارن بدون غر زدن، بھ خاطر مبرا شدن من ھمکاری می کنن دوباره نیرومی گرفتم و مقاومت می کردم.روی مبل نشستم و دوباره مشغول سودوکو شدم. کدوم در و پنجره رو باید میبستم؟! نھ کھ خیلی کلید داشتم!! یھ در سالن بود کھ کیانمھر قفلش کرده بود دیگھ.262ھمین کھ خودکارو گذاشتم روی کاغذ تا عدد رو بنویسم خونھ توی تاریکی مطلقفرو رفت. اینم شد قوز بالا قوز!مجلھ رو کنارم گذاشتم و از روی راحتی بلند شدم. ھنوز قدمی برنداشتھ بودم کھزانوم بھ گوشھ ی میز خورد و دلم ضعف رفت.- بمیری کیانمھر! یعنی نباید موبایل منو بدی دستم کھ الان بھ دردم بخوره؟!قدم ھامو کوتاه کوتاه برمی داشتم و طی یھ مسیر فرضی بھ طرف آشپزخونھ رفتم.کورمال کورمال مسیر در تا کابینت کنار یخچال رو دنبال کردم و بستھ شمعی کھاونجا بود برداشتم و یکیش رو روشن کردم. کاش دفعھ قبل کھ برق قطع شد ازکیانمھر می پرسیدم کھ مھتابی شارژی یا چراغ قوه کجاست.البتھ خوبی خونھ ھای قدیمی چراغ ھای توریھ کھ بھ دیوار ھای خونھ نصبھ! باشمع بھ طرف چراغ توری رفتم و از شانس قشنگم، چراغ، تورش ریختھ بود!شمع رو روی میز گذاشتم و زیر نور کمش شروع کردم بھ بقیھ حل جدولم. انگارکھ چھ کار مھمی ھم دارم انجام میدم کھ نمی تونم صبرکنم برق بیاد. نھ اینکھ اصلانترسیده باشم، ولی چند سال تنھایی زندگی کردن بھم یاد داده بود در این طور مواقعباید خودمو سرگرم کنم تا ترس ازم دور بشھ.ھنوز دقیقھ ای نگذشتھ بود کھ حس کردم از سمت اتاق زیر راه پلھ صدا اومد. سرمرو عقب برگردوندم و بھ در بستھ ی اتاق نگاه کردم. از روی مبل بلند شدم و بھ سمتاتاق رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم. در قفل بود. خواستم از در فاصلھ بگیرم کھصدا رو واضح تر شنیدم، چیزی تھ دلم پیچ خورد.آب دھنم رو قورت دادم و بھ سمت مبل برگشتم. خواستم روی مبل بشینم امامنصرف شدم.شمع و جدولم رو برداشتم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم. فرض میگیریم کھ دزدوارد خونھ شده باشھ! تنھا اتاقی کھ کلیدشو دارم اتاق خودمھ، بقیھ خونھ رو اصلابزنن منفجر کنن بھ من چھ! ؟وقتی کوچکترین وسیلھ ارتباطی برای من توی خونھ نگذاشتھ کھ بتونم تقاضایکمک کنم، بذار کل خونھ رو از ریشھ بکنن و ببرن!در حالی کھ از پلھ ھا بالا می رفتم، نگاھم بین طبقھ بالا و پایین می چرخید. ھمینکھ بھ پایین نگاه کردم، حس کردم سایھ ای بھ صورت گذرا روی دیوار افتاد!نفسم رو برای ثانیھ ای حبس کردم، بعد با خودم گفتم وقتی شمع دست منھ چطورممکنھ سایھ کسی روی دیوار بیفتھ!؟ اگر بخواد سایھ ای روی دیوار بیفتھ باید شخصجلوی من بایستھ. سرمو بھ چپ و راست تکون دادم. این ترس کمرنگ تھ دلم باعثشده بود توھمی برخورد کنم.ھمین کھ خواستم قدم بعدی رو بردارم، صدای در سالن اومد. چشمامو ریز کردم وبھ دستگیره در سالن چشم دوختم، انگار یکی اون رو بھ سمت پایین خم می کرد.263لعنتی! یھ نفر داشت تلاش می کرد بیاد داخل خونھ و دنبال راه ورودی می گشت.توھمی در کار نبود.سریع قدم ھای بعدی رو برداشتم و خودم رو بھ اتاق رسوندم و خیلی سریع دروقفل کردم و کلید رو ھم برداشتم، ھمین کھ برگشتم دیدم پرده ھای پنجره اتاق تکون میخوره. با دیدن پنجره ھای باز بی اراده شروع کردم بھ جیغ زدن. صدای قدم ھایمحکم از بیرون اتاق می اومد. بھ معنی واقعی داشتم سکتھ می کردم!سعی کردم کلید رو توی قفل بندازم کھ دستھ کلید از توی دستم افتاد روی زمین. بانزدیک شدن صدای قدم ھا بھ در، بی خیال پیدا کردن کلید شدم و خودمو کنج دیوارجمع کردم و شروع کردم بھ جیغ زدن.با بھ خاطر آوردن فاصلھ ی زیاد خونھ تا در باغ، صدای جیغ ھام بالاتر رفت.صدای کوبیده شدن مشتی رو کھ بھ در شنیدم، قلبی کھ می رفت بایستھ با شنیدنصدای کیانمھر آروم گرفت:- غزالھ منم، کیانمھر!انگار جون دوباره گرفتم کھ خم شدم و کلید رو برداشتم و درو باز کردم. بھ محضدیدن کیانمھر پشت در خودمو بھ آغوشش سپردم و تا چند دقیقھ بھ صورت ھیستریکگریھ کردم.اولش با بھت فقط دستاشو از ھم باز کرد، اما بعد از چند لحظھ آروم دست ھاشدورم حلقھ شد و شروع کرد بھ نوازش کردن موھام.- چت شده دختر؟! چرا جیغ می زدی؟بھ صورت بریده بریده سعی کردم براش تعریف کنم ولی نتونستم چیز قابل فھمیبگم! منو بیشتر بھ خودش فشرد:- سسس ... نمی خواد چیزی بگی. آروم ... من اینجام.انگار ھمین چند تا جملھ ی کوتاه بزرگترین تاثیر رو برای آروم شدنم داشتن ... بعدکھ آروم شدم براش تعریف کردم کھ چی شد!حالا کھ آروم شده بودم یادم اومد، خودم غروب پنجره ی اتاقم رو باز کرده بودم.اصلا پنجره ی اتاق من نرده داشت و کسی نمی تونست از اونجا وارد بشھ.وقتی متوجھ سوتیم شدم خنده ام گرفت. کیانمھر ھم از فرصت استفاده کرد و شروعکرد بھ مسخره کردنم. کھ البتھ بیشتر قصد داشت با اینکارش حواسمو پرت کنھ.اونقدر مسخره ام کرد تا از فاز غم و غصھ بیرون اومدم. از اونجایی کھ برقھمچنان قطع بود. دوتایی توی تاریکی روی راحتی ھای سالن نشستیم و شروع کردیمبھ میوه خوردن.- ولی خیلی نامردی!ابروھای کیانمھر بالا پرید. بعد از در آوردن ھستھ گیلاس از توی دھنش، گفت:- چرا!؟لبامو جلو دادم:264- من داشتم از ترس سکتھ می کردم! اگر تلفن داشتم اوضاع خیلی بھتر بود! اگرامشب بھ جای تو ...حرفمو قطع کرد:- خدا نکنھ!- خب این یھ حقیقتھ! اگر بھ جای تو واقعا کس دیگھ ای بود من باید چیکار میکردم؟!با اخم ھای درھم جواب داد:- تو ھیچی! من باید سرمو میذاشتم زمین و میمردم کھ نتونستم امنیت تو رو تویخونھ ام تامین کنم.یھ جایی اون تھ مھای دلم گرم شد ... اما فقط برای چند ثانیھ.- فردا تلفن خونھ رو نصب می کنم.بھ نشانھ قدردانی لبخندی زدم:- ممنون.یھ ابروشو بالا داد:- ولی بد می ترسیا! بھ خدا تا بھ در اتاقت برسم داشتم از وحشت سکتھ می کردم!گفتم حتما یکی توی اتاقتھ.با خجالت لبمو بھ دندون گرفتم:- بیشتر فکرھای خودم ترسناک بودن! تابحال توی چنین شرایطی نبودم.- واقعا؟! مطمئنی؟بھ لحن کنایھ ایش واکنش نشون دادم:- منظورت چیھ؟!سیگاری آتش زد:- خب دزد کھ ھمیشھ از دیوار خونھ ی آدم بالا نمیره! گاھی بھ احساس و اعتمادتپاتک می زنھ! مخصوصا وقتی بھش تکیھ می کنی!دست بھ سینھ شدم و با لحن غمگینی گفتم:- میشھ دست از مرده ی محمد برداری؟!!دود سیگارش رو فوت کرد:- تو کتم نمیره لامصب! ... چرا توجیھم نمی کنی؟!با دلخوری نگاھش کردم. پک دیگھ ای بھ سیگارش زد:- چطوری عاشقش شدی؟ اصلا چطور ممکنھ کھ حتی دلت براش لرزیده باشھ!نگاھمو ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم:- محمد ھمیشھ برام قابل احترام بود ... واقعا دوستم داشت..- احساس تو رو پرسیدم! نھ اونو.265سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و پوزخند غمگینی زدم:- می دونی؟! ... من توی عشق شانس نیاوردم ... ھمھ اش سایھ ی اجبار رویزندگیم بوده!اخم کرد و منتظر موند تا حرفمو ادامھ بدم، اما من سکوت کردم. چی می خواستمبگم؟! بگم محمد منو خفتم کرد و گفت باید با اون باشم چون می خواد خودخواه باشھ؟!- چرا باید برات توضیح بدم؟سیگارش رو لبھ ی پیش دستی خاموش کرد:- می خوام بدونم چی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۳ عصر
باعث میشھ من کنار اون پیرمرد دیده نشم.دستامو بغل کردم:- خب این قیاس مع الفارقھ! من محمد رو دوست داشتم چون بھترین گزینھ بود واز طرفی تنھا گزینھ! و خب ... اون ھمھ ی تلاشش رو می کرد تا من راضی باشم.- راضی بودی؟خیره بھ چشمھاش کھ انگار می خواستن ذھنمو بخونن جواب دادم:- گذشتھ ھا گذشتھ ... نمی خوام بھش فکر کنم.و در یک حرکت آنی از روی مبل بلند شدم و بھ سمت راه پلھ بھ راه افتادم.- غزالھ؟صدای آروم و خواھشی کیانمھر باعث شد توی جام متوقف بشم.- چرا بھم فرصت نمیدی؟بدون اینکھ بھ عقب برگردم متوجھ نزدیک شدنش شدم.- نمیخوام دوباره اشتباه کنم!دستش روی بازوم نشست. نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- تو غیرقابل پیش بینی ترین آدمی ھستی کھ توی عمرم دیدم.منو بھ سمت خودش برگردوند. نفس ھاش بوی سیگار می دادن و من این بو رودوست داشتم!- چرا؟!در جواب سوالش پوزخند زدم:- یھ تلنگر برات کافیھ تا دوباره دستات بھ نیت خفھ کردنم دور گلوم حلقھ بشن!لبخند کجی زد و دست دیگھ اش رو ھم بالا آورد. دلم می خواست بھ اتاقم برگردم.سعی کردم عقب برم ولی نگھم داشت.- چرا از من می ترسی؟با ھمھ ی لرزشی کھ توی صدام بود جملھ ام رو کامل کردم:- نمی خوام اتفاقی بینمون بیفتھ!موھامو زد پشت گوشم. چشمامو برای ثانیھ ای بستم و گز گز کردن پوست پشتگوشم رو نادیده گرفتم:266- نمی خوام دوباره اسیر ھوست بشم. جای زخمھایی کھ زدی شاید از تنم رفتھباشن اما از قلبم ...انگشتش رو روی لبم گذاشت.- قول میدم ھمھ ی زخماتو درمان بشم ... بھم این فرصتو بده.توی چشماش زل زدم:- باورت نمی کنم کیانمھر! ... چرا اینھمھ مصری کھ بین من و خودت کششیایجاد کنی؟!لبخند غمگینی زد:- می خوام زندگی کنم ... تو خاصی ... تموم چیزی کھ یھ مرد از ھمسرش میخواد ... زن قانونیمی ! چرا اجازه ندم احساسی بینمون شکل بگیره؟لبامو بھ ھم فشار دادم، گفتنش سخت بود ولی گفتم:- یادم نرفتھ چرا آتیشی شدی ... باور کنم عشقی کھ بھ خاطرش منو تا روی اونکاناپھ کشوندی ...- اون کاناپھ رو آتیش میزنم کھ ھی اسمشو نیاری!لحن عصبیش منو ترسوند، نگاه خشمگینش باعث شد کمی خودمو عقب بکشم کھفشار دستش روی بازوم مانعم شد. منو بیشتر بھ سمت خودش کشید و توی صورتم بالحن آروم تری ادامھ داد:- مرگ ملودی کمرشکن بود ... بھ افسردگی کشوندم بی مھری مھروزی کھ ترکمکرد! اما اون چھ کھ منو از پا در آورد و بھ انزوا کشوند قضاوت مردم بود! حرف وحدیثشون!کاش تمومش می کرد. کاش بی خیال توضیح دادن می شد! لحن حرصیش منو میترسوند و من دلم می خواست بھ اتاقم برگردم. اصلا دزد بیاد بزنھ بھ خونھ و از پنجرهی حفاظ دار اتاق من ھم رد بشھ! اگر دیگھ جیغ زدم!!!- تو ھم ھمون حرف رو زدی ... تو ھم قضاوتم کردی ... سرتق بودی! اون ھمھکتک خوردی اما ھنوز زبون درازی می کردی ...- می خوام برم.لرزش شدید صدام پر از ضعف بود و دلم می خواست بھ خاطر نشون دادن اینضعف مسخره سرمو بھ دیوار بکوبم! برای چند ثانیھ طولانی بھ لبھام خیره شد ووقتی قشنگ یھ سکتھ رو رد کردم بھ چشمام زل زد:- می خوام ببوسمت.لبھام با ترس کش اومد:- خواھش می ...وقتی نفسم بند اومد فھمیدم اون یھ جملھ ی خبری بود ... نھ یھ درخواست!چشمھامو بستم و اشکم از گوشھ ی چشمم راه گرفت ... کاش زن نبودم!267وقتی صورتش رو عقب کشید صدای ھق ھقم اوج گرفت. می خواستم فاصلھ بگیرماما دستشو دور کمرم انداخت و منو بھ خودش نزدیک تر کرد. دستامو مشت شده رویسینھ اش گذاشتم:- خواھش می کنم بذار برم.سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و موھامو از روی صورتم عقب زد:- من فقط بوسیدمت دختر ... ھیچ اتفاقی قرار نیست بیفتھ ... آروم باش ... بھ مننگاه کن ... با توام!صدای بلندش سر جملھ ی آخر باعث شد کمی دست از تقلا بردارم. پوست پیشونیمکھ گرمای لبھاشو حس کرد اھرمی شد برای نگھ داشتنم!- نمیذارم ھیچ وقت آسیب ببینی! از من فرار نکن ... داغونم می کنی.با صدایی کھ انگار از عمق چاه می اومد گفتم:- باشھ ... برم؟!حلقھ ی دستش محکم تر شد:- تا خیالم راحت نشھ کھ آرومی ... جات ھمینجاست.یعنی از اول می تونست مھربون باشھ یا الان داشت نقش بازی می کرد؟! ھر چیکھ بود ... حس بدی بھ این آغوش نداشتم! بعد از چند دقیقھ سکوتو شکست:- آرومی؟ھمونطور کھ توی آغوشش بودم سرم رو تکون دادم. بوسھ ی دیگھ ای روی موھامنشوند و دست ھاش از دور کمرم باز شدن. کمی ازش فاصلھ گرفتم و بھ چشم ھاشزل زدم. حالا نھ پای رفتن داشتم نھ روی موندن. خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستیکرد:- بشینیم؟ی آرومی زیر لب گفتم و بھ سمت راحتی ھا رفتیم. روبروی ھم نشستیم و « باشھ »ھمزمان برق ھم اومد. یھ لحظھ یاد محمد افتادم کھ ھر بار برق وصل میشد با حالتخنده داری شروع می کرد بھ صلوات فرستادن. در واقع ادا در میاورد و من ھم باصدای بلند می خندیدم. لبخند غمگینی روی لبم نشست و بی اراده شروع کردم بھصحبت کردن:- بعد از مرگ محمد ... ھیچ وقت حتی بھ ذھنم خطور نکرد کھ بخوام دوبارهازدواج کنم!این بار بدون اخم بھم نگاه می کرد. لبخند نداشت اما اخم ھم نکرده بود و این خوببود و باعث می شد معذب نباشم.- چرا؟! مگھ موقعیتش پیش اومده بود؟لبامو جمع کردم:268- خب ... کسی نمی دونست کھ من قبلا ازدواج کردم. اگر ھم کسی جلو می اومدفکر می کرد دختر مجردم. من ھم دوست نداشتم دید بقیھ نسبت بھم بد بشھ ... پساصلا اجازه نزدیک شدن نمی دادم.نفس عمیقی گرفت:- منم نمی دونستم ... خب راستش ھمھ جیک و پوک زندگیتو در آورده بودم، ولیاصلا یک درصد ھم بھ چنین مسالھ ای شک نکردم کھ بخوام در موردش تحقیق کنم!ھنوزم درکش برام سختھ!پوزخند غمگینی زدم:- درست نیست پشت سر محمدی کھ از تھ قلبش عاشقم بود حرف بزنم اما ... خیلیزود فھمیدم تصمیمم درست نبوده ... می دونی؟نگاه از چشم ھاش کھ طبق معمول ریز شده بود، گرفتم:- چون، بھ قول محمد اولین و آخرین انتخابم خودش بود و حق انتخابی نداشتم! ازطرفی محمد از ھیچ کاری برای جلب توجھم فروگذار نمی کرد …یھ مرد پا بھ سنگذاشتھ ی جذاب ... دروغھ اگھ بگم توی اون مدت دلبستھ اش نشده بودم.بھ صورتش نگاه کردم. حالا اخم کرده بود. دم عمیقی گرفتم:- وقتی مُرد ... حس کردم پشتم خالی شد! آخھ اونقدر رابطھ ی عمیقی با خدا نداشتمتا توی چنین شرایطی آسیب کمتری ببینم! واسھ ھمین انگار از یھ ارتفاع خیلی بلندپرت شدم پایین ... چند ماه طول کشید تا تونستم خودمو جمع و جور کنم ...خداروشکر محمد با بھ ارث گذاشتن خونھ و شغلش، بعد مرگش ھم زندگی منو تامینکرد.ساکت شدم. چند ثانیھ بھ چشم ھام زل زد ...- ولی من شانس اینو نداشتم کھ کسی عاشقم باشھ ... با این کھ من ...ساکت شد و بھ میز زل زد. آب دھنمو قورت دادم:- منظورت ... مھروزه؟نگاھش رو بھ صورتم دوخت و بعد از یھ مکث طولانی گفت:- فراموش کردن مھروز خیلی راحت تر بود ... این کھ اون ملودی رو بھ منترجیح داد و ترکم کرد باعث میشد راحت تر با مرگش کنار بیام اما ... دلم برایدخترم تنگ شده.چشم ھاش کھ در کسری از ثانیھ پر اشک شدن، چیزی توی دلم تکون خورد.بغض صداش دلمو آشوب می کرد. مگھ کیانمھر ھم گریھ می کنھ!؟باید یھ حرفی می زدم، اما مثل ماست بھ چشم ھاش زل زده بودم. چشم ھاشو تویکاسھ چرخوند تا اشکش رو پس بزنھ. با صدای آرومی گفتم:- چرا باھاش تلفنی صحبت نمی کنی؟انگار ھمین یھ جملھ ام باعث شد خودداریش از بین بره و اشکش روی گونھ اشسُر بخوره.269- من ... حتی نمی دونم قبر کوچولوش کجاست! نمی خوام ھم بدونم! ... شاید بقیھمسخرم کنن ولی ... تلفنی صحبت کردن ... آرومم می کرد.با اینکھ ھیچ وقت ملودی رو ندیده بودم اما دیدن بغض و اشک پدرش باعث شد منھم بغض کنم و تنھا جملھ ای کھ تونستم بگم این بود:- کسی کھ دل داشتھ باشھ ... مسخره ت نمی کنھ!با دستش اشکش رو پاک کرد و سعی کرد لبخند بزنھ:- مثلا من می خواستم تو رو آروم کنم.منم سعی کردم لبخند بزنم:- آرومم دیگھ! ... راه ھای زیادی ھست کھ می تونھ آدمو آروم کنھ.چشماشو با شیطنت درشت کرد:- آره ... منم کلی بلدم!اخم کردم و از روی مبل بلند شدم. با صدا خندید، بھ خنده اش خیره شدم:- کیانمھر؟از شدت خنده اش کم کرد:- جان؟لبم رو بھ دندون گرفتم و وقتی رھاش کردم، گفتم:- تو بابای خوبی ھستی.از پلھ « شب بخیر » لبخندش کمرنگ شد، کاملا غیر ارادی آه کشیدم و بعد از گفتنھا بالا رفتم. عجب شبی بود!شاید وقتش رسیده بود کنار مسائل کاری بھ زندگی شخصی ھم کمی فکر کنم! اگردر کنارش احساس آرامش کردم کھ باھم می مونیم؛ اگر ھم نھ کھ خب ... چیزی ازدست نمی دادم.بھ ھرحال من کھ قرار بود ازش جدا بشم! از اول ھم ھمین قرار بوده! حداقل اینحس خوب توی وجودم در حال رشده کھ یکی بھ خاطر من داره ھمھ تلاششو می کنھ... کسی کھ بھم دروغ نمیگھ.صبح شنبھ بھ ھمراه کیانمھر بھ خونھ ی سابقم رفتیم و قبل از اینکھ مھسا برسھ، تاجایی کھ می تونستم وسایلی کھ مربوط بھ خودم بود رو جمع و جور کردیم. البتھبیشتر لباس ھام و مدارک و وسایل شخصیم بودن. بقیھ وسایل چیزی نبودن کھ بخوامبا خودم ببرم!بعد بھ خونھ ی کیانمھر رفتیم تا وسایل رو اونجا بذاریم. تو راه برگشتن بودیم کھمھسا تماس گرفت، منم گفتم کھ تنھا نیستم.استرس کمرنگی کھ توی دلم داشتم با دیدن چھره مصمم و فوق العاده ریلکسکیانمھر کاملا رنگ باختھ بود. ماشین رو توی کوچھ پارک کرد و بعد از این کھ دکمھزنگ رو فشار دادم، با کلید خودم در رو باز کردم. مھسا و ھمسرش و پسرش روی270ایوون خونھ بھ استقبالمون اومدن. سعی کردم نوع نگاه متعجب مھسا رو بھ کیانمھرندید بگیرم.جلو رفتم و باھم روبوسی کردیم و با شوھرش ھم احوال پرسی کردیم. مھسا طاقتنیآورد بریم داخل و ھمونجا پرسید:- غزالھ جون آقا رو معرفی نمی کنی؟با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.با دلھره بھ کیانمھر نگاه کردم کھ با دیدن لبخند ملیحش کھ منتظر بود من معرفیشکنم، لبامو بھ ھم فشردم تا نخندم و بعد رو بھ مھسا گفتم:- کیانمھر ... ھمسرم.کلمھ ی دوم کافی بود کھ قیافھ ی مھسا وا بره! ھمسرش پیش دستی کرد و بھ داخلدعوتمون کرد.من و کیانمھر روی مبل دونفره کنار ھم نشستیم و مھسا و شوھرش ھم روبرومون.مھسا ھمچنان با بھت بھ کیانمھر خیره شده بود. نمی دونستم اون لحظھ باید بھ مھساحق می دادم یا خودم! خب شاید از دید مھسا سخت باشھ کھ عشق پدرت کھ بھخاطرش حتی تو روی تو وایستاده ... حالا کنار مرد جوونی نشستھ و میگھ ازدواجکرده!کیانمھر با اجازه ای رو بھ من گفت و بعد خطاب بھ مھسا و ھمسرش شروع بھصحبت کرد:- شما ھر وقت بخواین، غزالھ کلید رو بھتون تحویل میده. فقط یک روز مھلتبدین کھ خوب بگرده یھ وقت چیزی جا نمونھ.حرف ھای کیانمھرو کامل کردم:- ھیچ چیز از وسایل خونھ نمی برم. فقط وسایل شخصیم. برای بقیھ اش خودتمختاری کھ ھر تصمیمی می خوای بگیری.مھسا با ابروھای درھم و نگاه غمگین بھم زل زده بود و بھ جاش، شوھرش جوابما رو می داد. آخر سر ھم طاقت نیاورد و وقتی می خواستیم از خونھ بیایم متلکش روانداخت:- خوش بخت بشین، ھر چند ...با اشاره بھ من رو بھ کیانمھر گفت:- غزالھ جان کلا از شوھرشانس میاره! می دونھ کجا بشینھ.ابروھام توی ھم رفت و حسابی بھم برخورد اما کیانمھر با خونسردی جواب داد:- قدر زر، زرگر شناسد! من کھ نوکرشم ھستم.271شوھر مھسا سرزنش آمیز صداش زد و مھسا با صورت برافروختھ شاھد خروجما بود. با اینکھ دفاع کیانمھر دلگرمم کرده بود ولی زشت بودن برخورد مھسافراموش نمی شد. وقتی ماشین حرکت کرد با صدای آرومی گفتم:- ممنون.کیانمھر اما حسابی اخم کرده بود و حرفی نمیزد. وقتی دیدم مسیرمون بھ سمتخونھ نیست پرسیدم:- کجا میریم؟- یھ سر دادسرا ... بھم زنگ زدن کھ برم، بعدش ھم مامان ناھار دعوتمون کرده.سرم رو تکون دادم و بقیھ راه رو سکوت کردم. جلوی دادگستری تو ماشین منتظرموندم تا کیانمھر برگرده؛ وقتی بعد از نیم ساعت دیدمش کھ با انرژی بھ سمت ماشینمیاد با این کھ نمی دونستم چیھ اما قلبم بنای محکم تپیدن گرفت. بھ محض اینکھ سوارماشین شد اجازه نداد بھ خودم زحمت سوال پرسیدن بدم:- مژده بده داریوشو پیدا کردن.چند ثانیھ طول کشید تا مغزم پیامو دریافت کنھ. با گیجی گفتم:- ھا!؟با خوشحالی جملھ اش رو تکرار کرد:- میگم پیداش کردن. بھ زودی دستگیرش می کنن.از شدت خوشحالی بغض کردم و چشم ھام پر از اشک شد:- خدایا شکرت ... چجوری پیداش کردن؟ کجا بوده؟ماشین رو روشن کرد و بھ راه افتاد:- من می دونستم کدوم گوری رفتھ منتھی نمی فھمیدم چرا پلیس نمی تونھ پیداشکنھ! لعنتی واسھ خودش ھویت جعلی درست کرده بوده !با خوشحالی بھ بازوش چنگ انداختم:- کدوم کشوره؟ کی دستگیرش می کنن؟با لبخند جوابمو داد:- استرالیا، عجب جونوریھ این بشر! آخھ تو اونجا چیکار می کنی؟ تا کی میخواستی فرار کنی؟ اونم از دست من؟!!!از تھ دل خندیدم. با ھمھ ی وجودم خوشحال بودم. این بدبین بودن کیانمھر اینجااساسی بھ درد خورد. چون اگر بدبین نبود آدم اجیر نمیکرد دنبال داریوش!سر راه یھ جعبھ شیرینی بھ ھمراه فالوده و بستنی خریدیم و بھ خونھ ی پدرشرفتیم. اونقدر خوشحال بودم کھ متلک مھسا کلا فراموشم شد.حالا کھ رنگ نگاھم بھ کیانمھر عوض شده بود انگار محبت خانواده اش بیشتر بھچشمم می اومد. ھر چھ بود یھ جمع نسبتا صیمانھ داشتن، کھ اسمش خانواده بود!چیزی کھ من تمام عمر ازش محروم بودم.272تموم مدتی کھ اونجا بودیم بھ غیر از وقت غذا کھ کاملیا بچھ رو ازم گرفت، کارنتوی بغلم بود. خیلی خواستنی بود و اگر نگاه ریز بین ثریا خانم نبود، قطعا خودمو بابچھ خفھ می کردم.اونقدر با کارن بازی کردم کھ توی بغلم از خستگی خوابش برد. وقتی بھ کاملیاسپردمش آقای عابدی بھم گفت:- ان شاءلله قسمت خودت.بی حرکت بھش زل زدم. شوھر کاملیا و کیانمھر با صدای بلند زدن زیر خنده. ثریاخانم ھم زیر لب بھ شوھرش غر زد:- مردم آزار!وقتی دیدم ھمھ دارن می خندن، فھمیدم از روی عمد این حرفو زده تا اذیتم کنھ!لبخند خجلی زدم و نگاه ازش گرفتم. کاملیا از اتاق بیرون اومد و کنارم نشست:- دستت درد نکنھ. کارن امروز حسابی بھش خوش گذشت.لبخندی بھ روش زدم:- بچھ ی شیرینیھ.دستم رو گرفت و گفت:- بریم بالا؟و سریع بلند شد و من ھم ایستادم، رو بھ مادرش با صدای آرومی گفت:- نمیای؟- شما برین، اگر خواستم، میام پشت سرتون.کیانمھر بھمون نگاه کرد:- کجا؟ولی نموندیم تا جوابشو بدیم. خب جواب دادن ھم نداشت. از خونھ کھ بیرون نمیرفتیم! بھ ھمراه کاملیا بھ تک اتاقی کھ ده-دوازده تا پلھ از سطح سالن بالاتر بود،رفتیم. بھ محض بستھ شدن در اتاق شروع کرد بھ توضیح دادن:- اینجا اتاق مجردی کیانھ. بعد از مرگ مھروز، خاطراتشو اینجا خاک کرد و کلامامان در اینجا رو قفل کرد، یعنی قفل ھم نباشھ کیان اصلا دیگھ سمت این اتاق نمیاد.ھر دو در بزرگ کمد دیواری رو باز کرد و روبروش ایستاد. من ھم کنارشایستادم. توش پر از عکس ھایی بود کھ روی تختھ شاسی در ابعاد مختلف زده بودن.با یھ نگاه سطحی متوجھ شدم ھمشون عکس ھای مربوط بھ کیانمھر و مھروزن. خمشد و چند تا آلبوم بیرون کشید و من نگاھم مات چھره ی عروسکی دختر کم سن وسال توی عکس روبروم بود.این دختر خواھر من بود؟! کسی کھ اگر یکم سرنوشت تغییر می کرد می تونستنزدیک ترین شخص بھ من باشھ ...273واقعا کی مقصر بود؟ پدرم ... مادرم ... کی؟یعنی مھروز خبر داشت کھ یھ خواھر بزرگتر داره؟ خواھر!!! یھ خواھر واقعیکھ ھیچ وقت ازت دست نمی کشھ! ھیچ وقت محبتش رو از دست نمیدی! تعریفخواھر ھمینھ ... نھ؟دستم رو جلو بردم تا روی صورتش بذارم اما چند سانتیمتر باقیمونده دستم کشیدهشد بھ سمت لبخند مردی کھ دخترو توی آغوش کشیده بود. این لبخند رو بھ ندرت دیدهبودم!- وقتی کیان گفت می خواد با مھروز ازدواج کنھ ھمھ تعجب کردن! آخھ مھروزخیلی کوچیک بود! اختلاف سنیشون ھم زیاد بود.بھ آلبوم ھای توی دستش نگاه کردم. تند و تند دو تا از آلبوم ھا رو ورق زد و کنارگذاشت و آخری رو بھ سمتم گرفت:- اینو ببین. این ملودیھ.کنارش روی زمین نشستم و آلبوم رو از دستش گرفتم. دختر کوچولوی تپلی کھپیراھن کوتاه صورتی تنش بود رو کیانمھر با یک دست بغل گرفتھ بود و دست دیگھاش رو دور شونھ ھای مھروز حلقھ کرده بود.- چی شد کھ مرد؟کاملیا نگاه غمگینش رو از چھره ی ملودی گرفت:- ملودی یا مھروز؟- ملودی.نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد و بعد از یک مکث طولانی گفت:- عموم مراسم داشت، اگر اشتباه نکنم نامزدی دختر کوچیکھ اش بود. میگفتن بچھھا توی حیاط بازی می کردن. خونھ خیلی شلوغ بود ... مردھا توی حیاط جمع بودن... ملودی ھم پیش پدرش بود.چشم ھاش پر از اشک شد.- من ھمراه دخترعموم آرایشگاه رفتھ بودم. دوماد کھ اومد دنبالش تا برن آتلیھ منزودتر برگشتم. وقتی رسیدم کھ ...اشک ھاش راه خودشونو پیش گرفتن.- وقتی رسیدم کھ جلوی در خونھ عمو غلغلھ بود. فقط کیانمھرو دیدم کھ ملودیغرق خونو توی بغلش گرفتھ بود و فریاد میزد و کسی نمی تونست بچھ رو از بغلشبگیره ...دستش رو جلوی دھنش گذاشت و ھق ھقش رو خفھ کرد. بھ نشونھ ی ھمدردیدستم رو روی شونھ اش گذاشتم:- متاسفم.از لرزش صدام تعجب نکردم! مگھ میشھ مثل یک قصھ بھ مرگ یھ دختر کوچولوگوش کرد و عکس العملی نشون نداد؟! شاید اگر من و مھروز مثل دو تا دوست کنار274ھم بودیم وقتی بچھ اش رو از دست داد، می شدم ھمدمش تا سرشو بذاره روی شونھام ...لبخند غمگینی روی لبم نشست و اشکم بھ خاطر خواھر و خواھرزاده ای کھ ھیچوقت ندیدمشون پایین چکید.اشکاشو پاک کرد:- معذرت می خوام ...نفس عمیقی گرفت و با لبخند غمیگینی گفت:- انگاری بچھ ھا قایم موشک بازی می کردن ... ملودی ھم زیر ماشین قایم شدهبوده. خیلی کوچیک بود ... حالیش نمیشده کھ خطرناکھ! بزرگترھا ھم کھ ھر کدومحواسشون گرم یھ کاری و خیالشون راحت کھ بچھ ھا دارن بازی می کنن.ازتصور مرگ دردناک ملودی قلبم فشرده شد. خدا برای ھیچ کس نخواد!بھ در اتاق ضربھ خورد.- غزالھ؟صدای کیانمھر بود.کاملیا سریع خودشو جمع و جور کرد. سریع آلبوم ھا رو توی کمد گذاشتیم و کاملیادرو بست. من ھم در اتاق رو بازکردم و بیرون رفتم:- داشتیم می اومدیم.کیانمھر دستاشو بھ کمرش زده بود و با اخم بھ من و کاملیا کھ از اتاق بیرون اومد،نگاه می کرد. کاملیا کھ ھنوز چشماش قرمز بود، با خیرگی ابروھاشو بالا فرستاد:- نترس! زنتو نخوردم!و آروم منو ھل داد تو بغل کیانمھر کھ باعث شد لبخند کمرنگی بھ لبھای کیانمھربیاد و راھشو گرفت و رفت. کیانمھر بھ رفتنش نگاه کرد و آروم زیر لب زمزمھ کرد:- دیوونھ.بھ سمتم برگشت:- اعتراف کن تو اشک کاملیا رو در آوردی یا اون اشک تو رو؟!ھمھ ی حواسم توی اتاق و پیش ملودی بود و بھ این فکر می کردم این مرد چطوربا غم تلخ مرگ دخترش کنار اومده. لبخند غمگینی بھ نگاه منتظرش زدم:- اون.چشماشو درشت کرد:- میرسم بھ حسابش.آروم خندیدیم. بھ سمت پلھ بھ راه افتادم کھ دستم رو گرفت:- غزالھ؟منتظر بھش نگاه کردم. دستم کھ توی دستش بود رو محکم تر کشید، طوری کھ بھسمتش کشیده شدم و سینھ بھ سینھ اش ایستادم. با دلھره بھ پلھ ھا نگاه کردم کھ کسی ما275رو ندیده باشھ. دستش رو کھ پشت کمرم انداخت نگاھم رو بھ صورت خودش دوختم وبا صدای آرومی گفتم:- یھ وقت یکی میاد.چشماشو ریز کرد:- بیاد!و بی توجھ بھ من و استرسی کھ ھر چند کمرنگ اما ھمچنان نسبت بھ نزدیکبودنش توی وجودم حس می شد، دستش رو پشت سرم گذاشت و پیشونیم رو طولانیو محکم بوسید و بعد پیشونیش رو بھ پیشونیم چسبوند:- ھمیشھ مثل امروز لبخند بزن. از تھ دلت ... پرانرژی.لبخند زدم:- نمی دونی چقدر خوشحالم بابت پیدا شدن داریوش! وقتی دستگیر بشھ و پول ھابرگرده ... اون موقع می تونم یھ نفس راحت بکشم.نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و زمزمھ کرد:- می رسھ اون روز ... بھ زودی ...بعد از چند دقیقھ کھ تپش قلبم بھ حالت عادی برگشت و آغوشش دیگھ استرسینداشت، خودش رو عقب کشید و دستم رو گرفت و با ھم رفتیم پیش بقیھ.ھمھ چیز خوب بود ... حداقل بد نبود! روزھای سختی رو پشت سر گذاشتھ بودم.خیلی سخت! شاید بھتره بگم سالھای سخت. از لحظھ تولدم گرفتھ تا مرگ بابا و اولینازدواجم و بعدش مرگ محمد و از دست دادن لیلی و بلاھایی کھ بھ خاطرکلاھبرداریداریوش بھ سرم نازل شد.حق با آقای عابدی بود، کنار ھم قرار گرفتن من و کیانمھر نتیجھ مثبتی داشت.وقتی بعد از یک ماه سخت و پر استرس داریوش دستگیر و بھ ایران منتقل شد انگارخدا روبروم ایستاد و بھم یادآوری کرد وقتی بھ من توکل کنی نتیجھ اش رو ھم میبینی!بازپرس پرونده توی سالن کنفرانس بین جمع سھامدارھا نشستھ بود. کیانمھر دستدور شونھ ھای من انداختھ بود و با غرور و لبخندی از تھ دل بھ ھمھ تبریک می گفت.خانم صامتی و خیلی ھای دیگھ چشم ھاشون ازشوق پر اشک شده بود و شکر خدا اززبونمون نمی افتاد.خیلی دلم می خواست داریوش رو ببینم و از نزدیک و چشم تو چشم باھاش حرفبزنم. شاید ھم حرف نزدم و فقط توی چشماش زل زدم! اونقدر کھ سرشو با خجالتبندازه پایین! اما می دونستم حالا حالاھا این اتفاق نمی افتھ. شاید خیلی زمان می بردتا دادگاھش برگزار بشھ و باید باز ھم صبوری می کردیم تا پول ھا بھ حساببرگردن.کم مبلغی رو از کشور خارج نکرده بود! بھ قول کیانمھر لعنت بھ داریوش کھ ازھر دو تا جملھ اش، یکیش لعنت بھ داریوش بود!276شام رو با کیانمھر توی رستوران خوردیم، تموم مدت روز رو بھ ھمھ لبخند زدهبودم، دیدن نگاه قدردان سھامدار ھا واقعا برام بھترین اتفاق بود.- بھ چی می خندی؟لیوان نوشابھ ام رو روی میز گذاشتم:- ھیچی ... کی بقیھ کارگرھا رو برمی گردونین؟ خطوط دیگھ تولید کی راه اندازیمیشھ؟لبخند گرمی بھ صورتم پاشید:- ھنوز زوده دختر! باید اول پول بھ حسابمون برگرده. بعدش ھم باید سھام داریوشرو بفروشیم. حالا واسھ اینم یھ فکرایی دارم. می خوام بھ سھامدارھا بگم کھ ھر کدومبخوایم می تونیم بھ نسبت درصد سھممون از سھم داریوش بخریم.سرم رو تکون دادم:- فکر خوبیھ. البتھ فکر نمی کنم دیگھ ھیچ کدومشون الان پولی داشتھ باشن! بایدصبر کنی کھ پول برگرده.با لبخند سرشو تکون داد:- آره. جدا از اون فکر کنم چشمشون حسابی ترسیده و گمون نکنم بخوان بیشتر ازاینی کھ الان ھستن سرمایھ گذاری کنن.حق با کیانمھر بود، سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- آره راست میگی! جای سرزنشی ھم براشون نیست! مالشونھ ... اختیارشو دارن.بعد از چند دقیقھ، سکوتو شکست:- تو چی؟سرمو بالا آوردم و با تعجب نگاھش کردم:- من چی؟!- تو نمی خوای سھم بخری؟ چک آخری خونھ ات ھم کھ تا یک ماه دیگھ پاسمیشھ.خندیدم:- چشمت تو این یھ قرون دوزار منھ ھا!با صدا خندید:- بالاخره باید یھ جایی سرمایھ گذاری کنی دیگھ! کجا از محل کارت بھتر؟!لبخندم از بین رفت:- محل کارم؟!خونسردانھ سرشو تکون داد:- آره دیگھ! مگھ محل کارت نیست؟!لبامو بھ ھم فشردم:- یعنی ... من می تونم سر شغلم بمونم؟!277چشماشو درشت کرد:- معلومھ کھ می تونی! حالت خوبھ؟!!لبم رو بھ دندون گرفتم تا ذوقم آبرومو نبره:- آخھ ... فکر می کردم فقط ... تا دستگیری داریوش...- دیوونھ ام مگھ!! کی از تو بھتر؟!لبخندی از تھ دل زدم:- ممنونم.اخم کرد:- موندنت بھ خاطر زحمتھای خودتھ! نمی خواد ممنون من باشی.بقیھ ی غذام رو با اشتھای بیشتری خوردم. تا رسیدن بھ خونھ رویاپردازی کردم.حتی بھ خریدن درصدی از سھام ھم فکرکردم.توی حیاط کھ از ماشین پیاده شدم منتظر نموندم کیانمھر در حیاطو ببنده و بھ سمتخونھ راه افتادم و پشت در سالن ایستادم. کیانمھر خودشو بھم رسوند و درو باز کرد ودر حالی کھ کفشامونو در می آوردیم گفت:- یھ لحظھ صبرکن.کفشامو درآوردم و چند قدمی داخل رفتم و ایستادم. درو بست و روبروم ایستاد.دستش رو توی جیب کتش برد و دستھ کلیدی رو بیرون آورد و بھ دستم داد:- این کلیدای در حیاط و خونھ. اون کلید کوچیکھ ھم مال انباریھ کھ وسایلتو یھ ماهپیش توش گذاشتیم.بعد ازجیب جلوی کتش ھم گوشی منو در آورد:- این ھم موبایلت ... ببخش اگر اذیت شدی.گوشی رو از دستش گرفتم و با لبخند ازش تشکر کردم. خواستم بھ سمت پلھ ھا برمکھ مچ دستم رو چسبید و با اخم گفت:- ھمین؟اخم کردم:- پررو نشو دیگھ!با انگشت بھ گونھ اش زد:- تشکر زبونی بھم نمی چسبھ ... زود!بدجنس! خواستم برم کھ مچ دستم رو محکم تر چسبید. خنده ام گرفت. سریع بھسمتش رفتم و گونھ اش رو تند بوسیدم. خودش ھم بھ عکس العملم خندید.ھمین یھ حرکت بزرگ ھم بھ خاطر پررویی ھای کیانمھر، برام عادی شده بود!روی پلھ ھا بودم کھ با صدای بلند گفت:- در اتاقتو قفل کن و تا صبح بیرون نیا.با تعجب نگاھش کردم:- چرا؟!278با شیطنت و نگاه بی حیا جواب داد:- بھ مناسبت خوشحالی امروزمون ... می خوام تنھایی ضیافت بگیرم!بھش چشم غره رفتم و بی توجھ بھ صدای خنده اش بھ سمت اتاقم رفتمو درو ھمقفل کردم. از این مرد ھیچ چیز بعید نیست!چند ثانیھ ای پشت در اتاق ایستادم و بھ کلید و گوشی توی دستم نگاه کردم. نفسعمیقی گرفتم و با آرامش بازدممو بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.از در فاصلھ گرفتم و بعد از انجام کارھای قبل از خوابم روی تخت دراز کشیدم وبا کلی فکر و خیال و رویاپردازی خوابم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۲۵، ۰۲:۵۴ عصر
برد. خوبی ھوای مھرماه این بود کھ دیگھاحتیاجی بھ کولر نبود، با باز کردن پنجره ھم اتاق خنک میشد.ساعت دور و بر سھ بود کھ از یھ خواب آشفتھ بیدار شدم و بھ کل خواب از سرمپرید. وقتی دیدم ھنوز چند ساعت دیگھ وقت داشتم کھ بخوابم ولی زود بیدار شدم، باحرص نفسمو فوت کردم و از روی تخت بلند شدم.بعد از بیرون اومدن از سرویس بھداشتی با نگرانی بھ در اتاق زل زدم، یعنی الانخوابیده؟بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا خمشدم و بھ پایین نگاه کردم، کیانمھر روی مبل با ھمون لباس ھای بیرون خوابش بردهبود.روی میز ھم اثری از بطری و این طور چیزا نبود. فقط یھ زیر سیگاری بود و چندتا سیگار خاموش شده. از پلھ ھا پایین رفتم با لبخند بھ حالت خوابیدنش نگاه کردم.توی خواب ھم اخم داشت!لبخندم عمق گرفت، کیانمھر تغییری نکرده بود! ھنوز ھمون آدم شکاک و ریز بینبود کھ بھ خاطر بدبینیش ھمھ ی محیط دور و برش رو زیر نظر داشت، ھنوز ھمونآدمی بود کھ تنھا چشم غره اش کافی بود تا آدم ھای معترض اطرافش رو ساکت کنھ!کیانمھر ھمچنان مثل روز اول توی محیط کار کم حرف بود مگر وقتی کھ لازم باشھو با یکی دو جملھ نتیجھ گیری می کرد.ولی برای من تغییر کرده بود ... شاید چون من دیگھ براش فقط دختر ھدایترمضانی نبودم. شاید چون من دیگھ قصد نداشتم انتقام ناحق پدرم رو ازش بگیرم.کیانمھر تغییرکرده بود چون من تغییر کرده بودم. ما ھمون آدم ھا بودیم کھ تغییرنگرشمون بھ ھم، برخورد ھامون رو تغییر داده بود. این کھ کیانمھر دیگھ نسبت بھمن بدبین نبود، باعث شده بود با محبت تر عمل کنھ و این محبتش باعث شده بود منھم دیگھ جبھھ نگیرم.بھ سمتش رفتم و دستم رو روی شونھ اش گذاشتم و تکونش دادم:- کیانمھر؟ چرا اینجا خوابیدی؟279بعد از چند ثانیھ با گیجی چشماشو باز کرد و نگاھی بھ اطرافش انداخت. قامتم روراست کردم و دست بھ سینھ و با لبخند نگاھش کردم. وقتی نگاھش روی من ثابتموند گفتم:- ضیافتت ھمین چند نخ سیگار بودن؟! خوشحالی و ناراحتیت کلا با سیگار رفعمیشھ نھ؟لبخند خواب آلودی بھم زد:- خستھ بودم ... بھ ضیافت نرسیدم.دستش رو بھ سمتم گرفت. دستشو گرفتم و بلند شد؛ خمیازه ی بلندی کشید و بھبدنش کش و قوسی داد و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفت گفت:- میشھ برام یھ لیوان شربتی، آب میوه ای چیزی بیاری؟ دھنم تلخھ.باشھ ای گفتم و بھ سمت آشپزخونھ بھ راه افتادم، نصفھ شبھ برو بخواب دیگھ!تلخی دھنتو چیکار داری؟!لیوانی آب پرتقال ریختم و بھ سمت اتاقش رفتم. ضربھ ای بھ در نیمھ باز زدم ووارد شدم. لباس ھای راحتیشو پوشیده بود و داشت در کمدش رو می بست. نگاھمروی موھای بھ ھم ریختھ اش مونده بود کھ اونو خیلی کم سن و سال تر نشون می داد.بھ سمتم اومد و لیوان رو از دستم گرفت و لبھ ی تخت دو نفره اش نشست و بعد ازتعارف بھ من شروع بھ نوشیدن کرد.بھ در تکیھ دادم کھ لیوان خالی رو بگیرم. ھنوز نصف لیوان رو نخورده بود کھصورتش رو بھ سمتم چرخوند:- تو چرا بیداری؟- خواب بد دیدم.یھ ابروش بالا رفت:- چھ خوابی؟لبامو جلو دادم:- نمی دونم! ولی دیگھ کلا خوابم پرید.دستش رو بھ سمتم دراز کرد کھ بھ سمتش برم. دستشو گرفتم و کنارش نشستم.لیوانش رو بھ لبش رسوند وبقیھمحتویاتش رو خورد و رو عسلی کنار تختش گذاشت:- اولین باریھ کھ اومدی توی اتاقم نھ؟!خنده ام گرفت، نصفھ شبی اینم سوالھ می پرسھ::- نھ، چھار پنج دفعھ ای اومدم. ھمین ھفتھ قبل با ھم توی کمدت دنبال کراوات نقرهایت می گشتیم.چشماشو ریز کرد:- می مردی ضایعم نمی کردی؟ ولی اولین باره کھ روی تختم نشستی.280لبخندمو کمی جمع و جورکردم:- آره. این یکی رو اولین باره.ھمونطور کھ دستش دور شونھ ھام بود بھ پشت خوابید و من ھم ھمراھش کشیدهشدم. سعی کردم بلند بشم:- خُلیا! چرا اینجوری می کنی؟اما فشار محکم بازوش دورشونھ ھام اجازه ی حرکت بیشتر نداد و با چشم ھایبستھ گفت:- دو دقیقھ آروم بگیر ...بی حرکت بھش تکیھ زدم و بھ سقف خیره شدم.- خوشبختیم مگھ نھ؟در جواب سوالش سکوت کردم، ولی لبخند کمرنگی روی لبم نشست. با توجھ بھاون ھمھ اتفاق عجیب و غریب.... آره! من کھ الان خوشبختم.- وقتی داریوش رو ببینم ازش می پرسم چرا اجازه نداد من زودتر خود اصلیتوببینم.دستش رو بھ صورت دورانی بین شونھ ھام حرکت داد، چشمامو با آرامش بستم.- یھ اعترافی بکنم؟با چشمھای بستھ جواب دادم:- ھوم؟نفس عمیقی گرفت:- عاشقت نیستم ولی ... نمی خوام از دستت بدم! می دونم کھ عاشقت میشم.پوزخند عمیقی گوشھ ی لبم نشست:- می دونستم ... اگر توی این مدت کم عاشقم می شدی عجیب بود.آروم و مردونھ خندید:- ولی عاشق درک و شعورتم.منم ریز خندیدم:- الان غنیمت بدونم؟!حرفی نزد و باز ھم بین شونھ ھامو نوازش کرد.- کیانمھر؟!- جانم؟این جوابی کھ انگار از عمق جونش اومد عجیب، دلمو گرم کرد. نفسمو بھ صورتآه بیرون فرستادم:- ھیچی.بعد از چند ثانیھ خودش سکوتو شکست:- امشب فقط سیگار کشیدم و فکر کردم ...خواستم سوالی بپرسم کھ خودش جواب داد:281- فکر بھ تو و آیندمون ... ضیافتمو تکمیل کرد.لبخندی از تھ دل روی لبم نشست و سرمو بلند کردم. توی چشمام خیره شد وموھامو زد پشت گوشم، بعد آروم چونھ ام رو چسبید:- از دستت نمیدم غزالھ ... مال خود خودمی.و منتظر جواب نموند و لبامو بھ ھم دوخت. عجیب نبود کھ ھمراھیش می کردم.صادق بودن کیانمھر و احساسش برام ارزش داشت. اھل دروغ و ظاھر سازی نبود... ھمون چیزی بود کھ نشون میداد.وقتی قصد پیشروی داشت و دست ھاشو چسبیدم، با آرامش بھ نگاه وحشت زده امزل زد و زمزمھ کرد:- ھر جا اذیت شدی دست نگھ می دارم ... قول می دم.صدای گرمش و لحن التماس آمیز ولی محکمش، دست ھامو سست کرد. بھ رگھھای سرخ چشمھاش زل زدم و تن سپردم بھ نوازش ھاش و دل سپردم بھ گرمیوجودش.نور آفتاب کھ بھ داخل اتاق تابید سر روی سینھ اش گذاشتم و بھ اولین تجربھ یکامل و لذت بخشم لبخند زدم.چند بار حالمو پرسید و وقتی مطمئن شد خوبم آروم گرفت. سرمو بھ سینھ اش تکیھدادم و چشمام روی ھم افتادن.وقتی بیدار شدم با دیدن جای خالی کیانمھر سرمو چرخوندم و کنار پنجره ی اتاقدیدمش. بھ دیوار کنارش تکیھ زده بود و نگاھش بھ بیرون بود.بالاتنھ اش برھنھ بود و نور روی برجستگی ھای تنش سایھ ایجاد کرده بود. بایادآوری چند ساعت قبل خون گرمی زیر پوستم جریان پیدا کرد و گونھ ھام از خجالتداغ شد. کاش الان اینجا نبود تا راحت بھ سمت اتاقم می رفتم.با چرخوندن یھویی سرش بھ سمتم، مچ نگاھمو گرفت. چشمھای سرخش باعث شدچیزی تھ دلم فرو بریزه. ملحفھ رو روی خودم محکم نگھ داشتم و نیم خیز شدم.- چی شده؟سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دوباره بھ بیرون زل زد. ھمھ ی حس ھایخوبم پر کشید و نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت.خواستم حرفی بزنم کھ با دیدن چیزی توی دستش ... شبیھ بھ عکس! دھنم خود بھخود بستھ شد. ھمونطور کھ ملحفھ رو دورم نگھ داشتھ بودم بلند شدم و بھ سمتش رفتم.با اینکھ حواسش بھ نزدیک شدن من بود ولی ھمچنان بھ بیرون زل زده بود. خم شدمو عکس رو از بین دستش بیرون کشیدم.فکر نمی کرد من بخوام عکسو از دستش بگیرم کھ ھول زده خواست ازم بگیره امادیر شده بود ... غزالھ ی احمق! لعنتی.282با بغض بھ صورتش زل زدم. اخم کرد:- ببین...دستمو بھ نشونھ ی سکوت جلوی صورتش نگھ داشتم.- ھیچی نگو ...آب دھنش رو با ناراحتی قورت داد. پا چرخوندم سمت در اتاق. بھ بازوم کھ چنگانداخت صدای جیغم بلند شد:- بھ من دست نزن!!با چشم ھای درشت شده دستشو پس کشید:- صبر کن حرف بزنیم.سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و بی توجھ بھ ملحفھ ای کھ مانع حرکت راحتممی شد بھ سمت اتاق خودم دویدم و درو قفل کردم. لعنت بھ من و حماقت ھای تمومنشدنیم!دستمو جلوی دھنم گذاشتم و صدای ھق ھقم رو خفھ کردم. ملحفھ رو انداختم و بھسمت حموم رفتم. من و مغز رشد نکرده ام بھ خاطر یھ ھوس، چند ساعتھ کھ داریمرویا پردازی می کنیم! در حالی کھ کیانمھر عکس عشقشو توی دستش گرفتھ و دارهواسش عزاداری می کنھ.شیر دوشو باز کردم و بھ موھام چنگ انداختم و ھق زدم ... خاک توی سرتغزالھ کھ کیانمھر ھم از حماقتت بھ نفع خودش استفاده کرد. بھت گفتھ بود عاشقتنیست ولی بازم خودتو بھش سپردی!از شدت ضعف سرم گیج رفت و روی زمین نشستم. حس آدمی رو داشتم کھدوباره بھش تجاوز شده ... مگھ تجاوز فقط جسمیھ؟ بھ روحم ... بھ احساساتم تجاوزشده بود.حموم دور سرم می چرخید و دندون ھام از سرمای آب بھ ھم می خورد ... اونقدرشدید کھ صدای مشت ھایی کھ بھ در کوبیده می شدن، بھ سختی شنیده می شد. با وجودآبی کھ از سر و روم پایین می ریخت شوری اشک رو حس می کردم. با حسرت بھدر نیمھ باز حموم نگاه کردم و سعی کردم صدای فریاد ھای کیانمھرو بھ سختیبشنوم، نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا ... امتحانات کی تموم میشھ؟! می ترسم از مشروط شدن ... می ترسم.با دیدن در اتاق کھ با صدای مھیبی بھ دیوار خورد و کیانمھری کھ وحشتزدهنگاھش رو دور اتاق چرخوند و روی من ثابت موند، چشمام روی ھم لغزیدن.- دیوونھ این چھ کاریھ؟با ھمھ ی منگیم نگرانی بیش از حد صداشو تشخیص دادم و سعی کردم لبخند بزنماما بی حس بودم ... گرمای تنش ھم نتونست سرمای وجودمو کم کنھ. روی تخت گرمو نرمم کھ دراز کشیدم، با خیال راحتی کھ نمی دونم ناشی از چی بود! خوابم برد. ..283.... یھ چیزی مثل ساعت توی سرم صدا می داد. فشار محکمی برای چند ثانیھروی قسمت آرنجم آزارم داد و بعد صدای آروم مردی رو شنیدم کھ می گفت:- فشارش پایینھ.و شروع کرد بھ توصیھ کردن ... دلم می خواست بخوابم، سرم ھمچنان درد میکرد. برای لحظاتی سکوت مطلق شد و بعد دست پر محبتی کھ روی موھام کشیده شد،لبخند بھ لبم آورد.لبھای گرمی رو پیشونیم نشست، یعنی کیانمھر بود؟! با بھ یاد آوردن اتفاق تویاتاقش دوباره بغض کردم؛ خدا کنھ ھمھ اش خواب بوده باشھ. من کابوس ھایھمیشگی رو ترجیح میدم ... ولی فقط توی خواب.- مادرت بمیره کھ تو اینقدر سختی نکشی!با ناباوری چشمامو باز کردم و با چشمھای گریون خانم حمیدی روبرو شدم.دوباره خم شد و پیشونیمو بوسید.ھق ھق خفھ اش توی اتاق پیچیده بود. لبھامو بھ ھم فشردم و بھ چشم ھاش خیرهشدم. خواستم سرمو عقب بکشم اما یھ حسی مانع شد.- باھام حرف بزن غزالھ؟ بگو چی شده کھ کیان اینطور دست پاچھ بھم زنگ زدهو گفتھ خودمو برسونم؟! بگو چی اذیتت کرده؟با غم بھ صورتش زل زدم.- اونجوری نگام نکن ... رفیقت کھ می تونم باشم! غزالھ بھ خدا از ھمھ ی دنیا برامعزیزتری ...حس می کردم پلکھام ورم دارن. شاید ورم نداشتن و توھم زده بودم! ولی داغیپشت پلک ھامو حس می کردم. اشکم کھ از گوشھ ی چشمم راه گرفت، لای پلکامآتیش گرفت انگار. دست جلو آورد و اشکمو پاک کرد:- گریھ نکن عزیزم. حرف بزن باھام.بھ سختی لب باز کردم:- خیلی تنھام.ھمین دو کلمھ باعث شد توی آغوش گرمش فرو برم. دل کھ حالیش نیست! گاھیوقتھا می خواد فراموشی بگیره و دل خوش کنھ بھ آغوش مادری کھ ھیچ وقت بالایسرش نبوده!اجازه داشتم گریھ کنم ... بدون اینکھ سرزنش بشم. بدون اینکھ کسی ھی بگھ چرا؟یا کسی مسخره ام کنھ!بعد از دقیقھ ای کھ ھر دو آروم گرفتیم، شربت شیرینی کھ روی عسلی بود رو بھخوردم داد. در حال خوردن شربت بودم کھ چشمم افتاد بھ در اتاق کھ قفلش بھ ھمراهچوب ھمون قسمت شکستھ بود.284خواستم بپرسم کیانمھر کجاست، ولی لب بستم. مگھ مھم بود کھ کجاست؟! اگر اینحالت برعکس می شد، چی کار می کرد؟! با دیدن قامتش کھ توی چارچوب ایستاد وبا نگرانی بھم زل زد، نگاه گرفتم و بھ سمت دیگھ ای چشم دوختم.- بھتری؟از من کھ جوابی نشنید! خانم حمیدی جواب داد:- بد نیست. نمی خوای بگی چی شده؟متوجھ شدم کھ وارد اتاق شد:- از حال رفت ... ھول کردم.- تازه نیم ساعت بود رسیده بودیم خونھ. نفھمیدم خودمو چھ جوری رسوندم ...حتی واینستادم سعید از حموم در بیاد.با مکث ادامھ داد:- اینجا باش، من زنگ بزنم بھش.و بھ دنبال حرفش از اتاق خارج شد. کیانمھر لبھ ی تخت نشست. نگاھش نمیکردم.- نمی خوای منو نگاه کنی؟- نمی خوای منو نگاه کنی؟اخم کردم و لیوان خالی رو روی عسلی گذاشتم و بی حوصلھ گفتم:- می خوام تنھا باشم.دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم، در جا پتو رو برداشت و با ابروھای درھمگفت:- الان یعنی قھری؟ یعنی چی این کارا!نفسمو با حرص فوت کردم، یھ آدم چقدر می تونست پررو باشھ!. پتو رو از تویدستش کشیدم و گفتم:- گفتم می خوام تنھا باشم.دندوناشو بھ ھم فشرد:- بچھ بازی در نیار غزالھ! ما تازه داریم زندگیمونو می سازیم. این کارا چھ معنیمیده؟چند ثانیھ توی چشماش زل زدم و گفتم:- واقعا نمی دونی؟! بعد از این ھمھ مدت کھ با ھم دیگھ کنار اومدیم ... بعد ازاولین تجربھ مون ... بیدار میشم و می بینم عکس مھروزو توی دست گرفتی و داریگریھ می کنی ...- اون ...- توضیح نده! یھ لحظھ تصور کن قضیھ برعکس بود و من عکس محمدو ...285- ببند دھنتو!با خشم روی صورتم خم شد، ناخودآگاه توی خودم جمع شدم.- وقتی حرف می زنی قبلش فکر کن! دفعھ دیگھ دندون سالم تو دھنت نمیذارم.بغض کرده ساکت شدم. با حرص پتو رو روی سرم انداخت و در حالی کھ معلومبود داره از تخت دور میشھ گفت:- بھتره قھر باشی ... وقتی حتی فرصت نمیدی آدم حرف بزنھ.لبامو بھ ھم فشار دادم و با دست اشک ھایی کھ پشت سر ھم می باریدن و پاککردم. از خودم بدم می اومد! چرا اون خودشو محق می دونست وقتی حق با من بود؟!شب موقع شام با غذام درگیر بودم و بھ حرف ھای کیانمھر و خانم حمیدی کھپیرامون اوضاع شرکت بود ھم گوش می دادم. ھر چند دقیقھ دست خانم حمیدی میاومد سمت غذای من و برام گوشت و خورش می گذاشت، یا نوشابھ می ریخت و ھییادآوری می کرد کھ ھیچی نخوردی!کیانمھر ھم کھ انگار براش مھم نبود! ولی سنگینی نگاھش رو حس می کردم. اخمکرده بودم و فکرم بھ ھمھ جا سرک می کشید و ھزار و یک مدل تصمیم برام ردیفمی کرد.ھمھ مشکلات حل شد؟! ? - یعنی الحمدکیانمھر با مکث کھ ناشی از پر بودن دھنش بود جواب داد:- آره خداروشکر. اصل کار دستگیر شدن داریوش بود کھ انجام شد. بانک صاحبحسابمون خیلی ھمکاری کرد. دیگھ مشخصھ کھ مقدار پول چقدره. بانک مرکزی پولرو بھ داخل کشور برمی گردونھ. نامھ نگاری ھاش زیاده وگرنھ ھمھ چیز مشخصھ.- باز ھم شکر. بالاخره یعنی دیر و زود داره اما سوخت سوز نداره. درستھ؟کیانمھر با لحن نسبتا پرانرژی جواب داد:- درستھ.دست خانم حمیدی روی شونھ ام نشست:یھ سفر ھم با ھم دیگھ برید. دروغھ اگھ بگم ? - حالا کھ ھمھ چیز درست شده ان شابھ خاطر تصمیمتون خوشحال نشدم.نفس عمیقی گرفت و با غم گفت:- روزی کھ فھمیدم می خواین بھ خاطر کارتون با ھم عقد کنید بدترین ترس روتجربھ کردم. اما حالا می بینم ترسم بیخود بوده. خوشحالم کھ با خودتون کنار اومدین.و رو بھ من گفت:- از وقتی کیان گفتھ بھش بلھ ی نصفھ نیمتو دادی حس می کنم عمر دوباره گرفتم.لبخند بی حالی برای خالی نبودن عریضھ زدم و بھ پرچونگی ھای خانم حمیدیگوش سپردم:- بھ نظر من در مورد سھام کارخونھ جدی تر فکر کن. تازه کیان گفتھ پولش کھبرگرده سھمی کھ بگیره رو می خواد بھ نام تو بزنھ.286کیانمھر با خنده گفت:- شاید من می خواستم سوپرایزش کنم. نخود تو دھن تو خیس نمی خوره نھ؟!با ناراحتی بھ صورت کیانمھر نگاه کردم. قرار بود من ھم سھامدار بشم؟ چیزی کھاز اول دلمو قلقلک داده بود؟! حالا ماشین شاسی بلند داشتم، شغلمو داشتم، قرار بودسھامدار بشم ... اما واقعا خوشحال بودم؟ زندگی ھمینا بود؟! این واقعا چیزی بود کھاز زندگی می خواستم؟حالا خانواده داشتم و کسانی کھ با من نسبت داشتن! لیلی نبود ولی ...نفس عمیقیگرفتم و بعد ازلبخند زدن بھ ھر دو، بقیھ شامم رو خوردم.انگار ھمین لبخندم کافی بود تا کیانمھردست از اخم و چشم غره اش برداره. چھفایده! ھمچنان دلخوری تھ نگاھش بھ چشم می اومد و این دلخوریش نبود کھ آزارم میداد! این پرروییش بود کھ کیانمھر بھ خودش اجازه می داد دلخور بشھ.خانم حمیدی شب پیش ما نموند و بھ خونھ ی خودش و پیش شوھرش برگشت. منھم بھ اتاق خودم رفتم و کیانمھر مخالفتی نمی کرد. صبح روز بعد کیانمھر زودتر ازمن بیدار شد و بھ شرکت رفت.اولین روز آزادیم بود ... کلید داشتم. موبایل داشتم و ماشینم بدون تعقیب کیانمھرزیر پام بود.اما انگار این آزادی کاممو شیرین نمی کرد. شاید سرخورده شده بودم! بھ جایشرکت بھ کارخونھ رفتم و شاھد خوشحالی کارگرا بودم. پولاد براشون صحبت کردهبود و قول باز شدن خط ھای بستھ و برگشتن بقیھ کارگرا رو داده بود. ھمھ مثل قبل باانرژی بھم سلام کردن.در جواب ھمشون با بغض علیک گفتم. خدایا شکرت کھ بھم فرصت جبران دادی.می دونم کھ خیلی ھا این فرصت نصیبشون نمیشھ. ممنونم ... بھ خاطر ھمھ چیز.تمام روز مثل یک رباط کار کردم و در جواب پیام ھای کیانمھر کھ حالم رو میپرسید مختصر و مفید جواب می دادم. دلم تنھایی می خواست. با برگشتن داریوش بازجلسات بازجویی و دادگاه بھ زودی شروع می شد و معلوم نبود کی این فرصت نصیبممی شد.بعد از ساعت کاری شرکت طی یک تصمیم آنی توی پارکینگ جلوی مریمو گرفتمو اجازه ندادم سوار سرویس کارخونھ بشھ.البتھ مریم قصد داشت سوار سرویس بشھ و پولاد چند قدم اونطرف تر ایستاده بودتا بھ احتمال زیاد مریمو سوار ماشین خودش کنھ. با مریم سوار ماشینم شدیم. با تعجبگفت:- بھ نظر آشفتھ میای غزالھ! خوبی؟نفس عمیقی گرفتم و گفتم:287- آره مریم. واقعا آشفتھ ام. دلم می خواد تنھا باشم تا آروم بشم. ولی می دونم کھکیانمھراجازه نمیده.- رابطھ تون با ھم بھتر شده ... مگھ نھ؟لبخند غمگینی زدم و گفتم:- نمی دونم ... شاید.نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد.- مریم جان یھ سر خونھ بریم من یھ سری وسایل بردارم بعد منو ترمینال پیاده کنوماشینو با خودت ببر.با دھن باز نگاھم کرد:- کیانمھر خبر داره؟- بھش اس می دم.با نگرانی گفت:- غزالھ منو با اون شوھر قلچماقت در نندازی! بھ خدا دوتا داد سرم بزنھ سکتھ میکنما!آروم خندیدم:- نترس. میگم بھش اس میدم.انگار کمی خیالش راحت شد کھ ساکت شد. بھ خونھ رفتم و یک دست لباس بھھمراه کارت ملیمو برداشتم و از خونھ بیرون زدم و با ھم بھ سمت ترمینال رفتیم.اتوبوس درحال حرکت فقط برای مشھد بود، کجا از مشھد بھتر؟!قبل از اینکھ سوار اتوبوس بشم یھ لحظھ مکث کردم و بھ سمت مریم برگشتم:- یھ سوال می پرسم حقیقتو بھم بگو.مشکوک نگاھم کرد:- چی؟- تو واقعا می خوای پولادو از سرت باز کنی؟ بھ نظر نمیاد حسی بھت نداشتھباشھ.سعی کرد اخم کنھ ولی لبخندش رسواش کرد. من ھم بھ روش لبخندی زدم و باھاشروبوسی کردم و سوار اتوبوس شدم. برای کیانمھر پیام نوشتم:- احتیاج دارم با خودم کنار بیام ... کھ بمونم یا برای ھمیشھ از زندگیت برم! یکیدو روزی نیستم. دنبالم نگرد.و بعد از اومدن پیام تحویل موبایلمو خاموش کردم و بھ کیفم برگردوندم.کار درستی می کردم؟ فرار از کیانمھر بچگانھ نبود؟! نمی دونم ... حس آدمی روداشتم کھ ھر چقدر پیش میره بھ بن بست میرسھ. بذار فکر کنھ بچگانھ رفتار کردم.بذار فکر کنھ خواستم خودمو لوس کنم! من احتیاج داشتم بھ این لوس شدن توسطکیانمھر!288باید ازم عذرخواھی می کرد. چھ دفاعی می تونست از خودش داشتھ باشھ! عاشقزنش بود کھ بود! خونھ ی بھ اون بزرگی اتاق و پنجره ی دیگھ نداشت کھ بالای سرمن بایستھ و بھ عکس نگاه کنھ و زار بزنھ؟!واقعا ندید چھ حالی دارم!؟ اون لحظھ جاش بود کھ منو تھدید بھ کتک زدن بکنھ؟!ندید این مدت چقدر تلاش کردیم کھ من خاطره کتک خوردن ازشو فراموش کنم؟خودش یادش رفتھ چقدر تلاش کرد کھ محبت جایگزین اون توھین و تحقیرھا کنھ؟از شیشھ ماشین بھ بیرون چشم دوختم و ھمھ ی عمرم مثل یک فیلم از جلوی چشممگذشت. چشمامو بستم و اجازه دادم قطره ھای اشک آروم بریزن. کیانمھر اگر براشآرامش من مھم بود، اجازه میداد این یکی دو روز رو تنھا بمونم.اگر برمی گشتم و اون منو نمی پذیرفت، چیزی از دست نمی دادم. از اولقرارمون ھمین بود! حالا کھ از جرم مبرا شدم و پول گرفتن خونھ جدا رو ھم دارم!اگر ھم من نمی خواستمش و اون خواست بھ زور نگھم داره، حق طلاقم رو پیش میکشیدم.دو ساعت بعد ماشین توی پلیس راه توقف کرد نگاھم روی پیرمردی ثابت موند کھسوار ماشین شد و نون خرمایی می فروخت.دختر کوچولوی چھار-پنج سالھ ای بھ چادر مادرش چنگ انداخت و مرد رو اشارهکرد و مادرش ھم براش نون خرمایی خرید. لبخند غمگینی روی لبم نشست و دستمروی شکمم مشت شد، بعضی حسرت ھا شاید تا ابد حسرت باقی بمونن ... کسی چھمی دونھ!ھمراه با راننده، مامور درجھ داری بھ سمت ماشین اومد و درکمال تعجب ماموراز پلھ ھا بالا اومد و در حالی کھ نگاھش بین مسافرین می چرخید گفت:- خانم رمضانی داریم اینجا؟قلبم فرو ریخت و با وحشت زل زدم بھش. انگار نگاه من براش معنی شد کھ رویمن زوم کرد:- خانم رمضانی؟!با گیجی سرم رو تکون دادم.- لطفا پیاده بشید.ھمھ با یھ حالت خاصی نگاھم می کردن. نگفتھ می دونستم پای کیانمھر وسطھ! اماچھ جوری فھمید من اینجام؟ یعنی مریم گفتھ؟! معطل کردنو جایز ندونستم و باعصبانیت و اخم ھای در ھم از ماشین پیاده شدم.چشم چرخوندم، ولی اثری از ماشین کیانمھر نبود! پس کی خبر رسونده؟!- سلام خانم.بھ سمت صدا برگشتم.با تعجب بھ حمید کھ با فاصلھ ازم ایستاده بود نگاه کردم. مامور ھم کنارمون قرارگرفت:289- بفرمایید داخل تا ھمسر خانم تشریف بیارن.خواستم حرفی بزنم کھ مامور اجازه نداد:- بفرمایید خانم ... بفرمایید.با خشم نگاه از حمید گرفتم و ھمراه مامور بھ داخل رفتم. حیف کھ اھل شر درستکردن نبودم، وگرنھ می گفتم من این آقا رو نمی شناسم و حمید ھم مسلما مدرکینداشت! البتھ خیال باطل بود! چرا کھ وقتی بھ اتاقی رفتم تا منتظر بمونم، جنابسرگردی بھ داخل اتاق اومد و گفت:- جناب عابدی از آشنایان ما ھستن. تماس گرفتن و گفتن گویا مشکلی پیش اومدهکھ باید برگردین.لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و با حفظ ظاھر گفتم:- متاسفانھ باتری گوشیم تموم شده بود. ببخشید باعث زحمت شدیم.لبخند محجوبی زد:- خواھش می کنم چھ زحمتی!و از اتاق رفت.بعد از چند دقیقھ ای حمید توی چارچوب در ظاھر شد و با قیافھ مظلومی گفت:- خانم شرمنده قصد جسارت نداشتم. امروز صبح آقا کیانمھر زنگ زد گفت بیام دمدر خونھ، تا مواظبتون باشم کھ ...با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم:- باشھ عیبی نداره.حوصلھ ی کل کل کردن با حمیدو نداشتم ... یعنی انرژی برام نمونده بود.نیم ساعت بعد، با صدای سلام و علیک یکی از مامورین و حمید با کیانمھر سرموبلند کردم. اصلا بھ من نگاه نکرد و من بھ خودم لعنت فرستادم. چرا ھی یادم می رفتکھ کیانمھر آدم محافظھ کاریھ؟ چرا حواسمو جمع نکردم و متوجھ حمید نشده بودم؟!حداقل عاقلانھ تر رفتار می کردم و درست اولین روز آزادیم فرار نمی کردم!جناب سرگرد از من بھ خاطر معطلی عذرخواھی کرد و ما ھم بعد از تشکر ازشخداحافظی کردیم. البتھ کاملا مشخص بود کھ فھمیده مشکل چیز دیگھ اس! وگرنھحمید اینجا چی کار می کرد؟! بیرون کھ اومدیم حمید ازمون جدا شد و بھ ھمراهکیانمھر سوار ماشینش شدم. خب ... دروغھ اگھ بگم ازش نترسیده بودم!پس ترجیح دادم سکوت کنم. یک ربع بعد از یھ رانندگی سرسام آور با سرعت بالا،کنار جاده نگھ داشت. با خشم بھ بیرون زل زده بود و ھیچ حرکتی نمی کرد.نفس عمیقی گرفتم و سکوت رو شکستم:- گفتم دنبالم نیای کھ با خودم کنار بیام ... فکر نمی کردم بعد از وعده ی آزادیتبرام بپا بذاری!290سرش رو بھ سمتم چرخوند؛ چشمھاش از عصبانیت قرمز بودن. آب دھنمو قورتدادم و ساکت شدم.چند بار نفس کوتاه و تند کشید تا بھ اعصابش مسلط بشھ. بعد از لای دندونھاش باصدای بم شده گفت:- خیلی دارم جلوی خودمو می گیرم کھ دست روت بلند نکنم. این چھ غلطی بود؟!غیرارادی بیشتر بھ سمت در متمایل شدم. یادم نرفتھ، این ھمون مردی بود کھ زدبینیمو شکست!- پا شدی مثل زنای ول و بی صاحاب راه افتادی کھ چی؟! تنھا باشی؟ می خوایتنھا باشی بھ خودم بگو خبر مرگم میذارم دو روز میرم خونھ ی پدرم کھ توی خونھتنھا باشی. دو روز کھ ھیچی، دو ماه تنھا بمون با خودت کنار بیا.لبھامو جلو دادم و سرمو پایین انداختم. من کھ نمی خواستم لج بازی کنم؟ چرا الانباید مواخذه می شدم؟! چرا نمی فھمھ من چند سالھ کھ عادت کردم بھ مستقل بودن.چطور میخواد در عرض چند ماه عبد و عبیدش باشم؟! تا حالا ھم بھش قول داده بودمو شرطی وسط بود.نفس عمیقی گرفتم تا بغضمو پس بزنم:- نمی تونی برای کاری مجبورم کنی.ابروھاش بالا پرید:- می خوای مخالفت کن باھام تا ببینی چی کار می کنم!سوزشی رو توی بینیم احساس کردم کھ می دونستم بھ خاطر کنترل کردن بغضمھ.دلم سوختھ بود از زورگوییش. لب از لب باز کردم و بی توجھ بھ لرزش صدام گفتم:- از تو قلدریت ... متنفرم.و در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. کیفم ھنوز روی صندلی ماشین بود. چندقدمی فاصلھ گرفتم و بھ اشک ھام اجازه باریدن دادم. این ھمھ گریھ کرده بودم... اینمروش!از ماشین پیاده شد.- بیا سوار شو ... این مسخره بازی رو ھمین جا تمومش کن.بھ سمتش برگشتم و با صدای بلند گفتم:- از نظر تو مسخره بازیھ؟ تو کھ فراموش کردن رن سابقت اینقدر برات سختھچرا وقتی ھنوز باھاش کنار نیومدی میای سمت من؟! نمی فھمی آدمم؟ احساس دارم؟بالای سر من میشینی واسھ اش گریھ می کنی؟ بعد تا من حرفی می زنم تھدیدم میکنیکھ می زنی توی دھنم؟لبھاشو با حرص بھ ھم فشار داد و با کلافگی نگاھش رو گرفت.- خودت بودی کھ گفتی فراموشش کردی. من کھ گفتھ بودم درک می کنم. من کھمی دونستم برات مھمھ ...- برام مھم نیست لعنتی ...291ساکت شدم. عصبی بود و صدای فریادش توی سر و صدای کنار جاده گم شد ...- من باعث مرگش بودم ... وقتی باعث مرگ کسی باشی عذاب وجدان ولت نمیکنھ! حس می کنی ھر جای این زندگی لعنتیت داره با سرزنش نگاھت می کنھ.منظورش رو نمی فھمیدم!یھو ھمھ ی صلابت صدای مردونھ اش ھمراه بغضش شکست:- ملودی زیر چرخ ھای ماشین خودم مرد ... من خاک بر سر ندیدم بچھ ام زیرماشینم قایم شده!با التماس بھ چشمھای بھت زده و کمی شرمنده ام خیره شد:- نمک بھ زخمم نپاش غزالم... فقط داشتم حلالیت می گرفتم ...با بغضی کھ دقیقا نمی دونم ناشی از چی بود بھش چشم دوختم. نفس عمیقی گرفتو با غم توی چشمام زل زد:- معذرت میخوام ... فقط تو برام موندی، فقط تو مھمی ... کھ از دست نمیدمت.پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12244')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.