مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان میراث

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 امروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان میراث

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۰ عصر
سکوت کردم و فقط دستمو تکون دادم سوار ماشين خوشکل جديدم شدم و با ريموت در را باز کردم 
سامان تا آخرين لحظه داشت منو نگاه ميکرد

- سياه سوخته عمته 
- ههههههه ............. خجالت بکش بي تربيت 
- شرمنده عمه جون اصطلاحه ديگه ما هم عادت کرديم......واي ببخشيد يعني افتاده دهنمون 
- تو سعي کن زياد حرف نزني جز سوتي چيز ديگه اي نميدي
- من سوتي دادم ها؟ يادت نيست اوندفه تو دانشگاه جلوي خانم وکيلي؟
- يادم نمياد 
- بيا يادت ميندازم 
سپيده داد زد : به قرآن اگه يکيتون ساکت بشه همين الان پنجاه هزار تومن بهش ميدم 
سعيد گفت: برو بابا با پنجاه هزار تومن به آدم تف هم نميدن چه برسه به بوس 
سهيل گفت: آقاي سياه سوخته تو ادعات اشک ملتو در آورده به نظرت چقدر پول درست حسابي ، حساب ميشه 
- اولا که سياه سوخته عمه سوميته ( ما دوتا عمه بيشتر نداريم) دوما که از اونجايي که هم دکتريم هم شم اقتصادي داريم و هم قيافه بايد بگم به نظر من دو مليون تومان به بالا پول حسابي ، حساب ميشه 
سهيل گفت: اولا که منو تو اگه شانس داشتيم الان مثه اين بي خانمان ها دنبال جواز مطب نميگشتيمو و مثه اين بدبخت بي چاره ها توي کيلينيک بيمارستان بچه و ميکروب نميکشتيم از بس کثيفه و تو هم تو بندر عباس دکتر نميکردي دوما که اگه تو شم اقتصادي داشتي خفه ميشدي و ميرفتي اين پولو از سپيده که از محالاته به کسي باج بده ميگرفتي سوما که کدوم بوزينه اي به تو گفته خوش قيافه؟
- حالا کي گفته 
داد زدم بابا به اضافه ي پنجاه هزارتومن سپيده من هم پنجاه تومن ميذارم تا شماها ساکت شيد 
يه دفه جفتشون ساکت شدند سعيد گفت: خوب پولو بيا بالا که شم اقتصاديم گفته زدي تو خال 
نامردا تا آخرين قطره پولو از منو سپيده گرفتند 
با سپيده به اتاق مشترکمون رفتيم روي تختش نشستيمو که بي مقدمه گفت: مانيا يه چيزايي ميگفت
زير لبي گفتم: اي مانياي دهن لق 
ادامه داد : سمي تو داري با زندگيت چي کار ميکني؟ خودت نفهمي يا خودتو زدي به نفهمي؟ 
گفتم: داري در مورد چي صحبت ميکني؟
گفت: يعني تو نفهميدي سامان که روزي شصت تا دوست دختر عوض ميکنه تو رو دوست داره؟
بي فکر گفتم: غلط کرده ما شرط کرديم که اون به من دل نبنده
- خنگ خدا مگه عاشق شدن شرط بنديه؟ حرف دله
بي تفاوت خنديدمو گفتم: سپيده ما هرچي باشيم اخلاق همو خوب ميدونيم سامان پسر پيغمبر هم باشه اين اخلاقشو اين عادتشو که کل عمرشو با اون سر کرده نميتونه دور بندازه اون به دختره به عنوان يه وسيله سرگرمي نگاه ميکنه مطمئن باش اون واسه اين که گناه نکنه ميخواد به من نشون بده که به من علاقه داره 
سپيده با تعجب گفت: يعني شما.........؟؟؟
گفتم: معلومه ....هر شب در اتاقمو قفل ميکنم ميخوابم سامان جرات نداره نزديک اتاقم بشه در ضمن اون حد خودشو ميدونه اخلاق منو هم ميدونه 
سپيده خواست چيزي بگه که گفتم: ببين سپي تقصير من نيست قصير بانوست که منو مجبور کرده به خاطر ارث اين کارو بکنم من ميخوام بعد از گرفتن ميراث از اين کشور برم . من نميتونم اين جا بمونم و سامان ....
پوزخندي زدمو و ادامه دادم: ......و سامان ميتونه بدون ميتونه به داشتمن کلکلسيون دوست دختراش اضافه کنه هر چند الان هم فرقي با دوران مجرديش نکرده
سپيده گفت: يعني هنوز هم با کسي دوسته؟
با پوزخند گفتم: اينو باش من ميگم از صبح تا شب بيرونه داره ول ميگرده تو ميگي هنوز هم با کسي دوسته؟
- ببين سمي تو يه کاري کردي که سامان روزه بگيره 
- به خاطر من نبود خودش دوست داشت 
اونشب از بس سپيده نصيحتم کرد سردرد گرفتم دوروز خونمون موندم و بعد 
صبح روز بعد در حالي که از همه خداحافظي ميکردم به سمت خونه حرکت کردم

ميراث - فصل دوازدهم
شب با گرفتن يه کاسه خيلي بزرگ شله از خاله به خونه برگشتيم بقيه شب براي احيا به مسجد رفتند ولي من به خاطر سامان که غريبي ميکرد برگشتم چون ميخواستم شب بعد برم 
لباساما همون جا روي مبل انداختم تا خواستم از پله ها برم بالا سامان گفت:سميرا؟
- ها؟
- ميدوني داشتن خانواده اي مثل خانواده تو براي من يه نعمته؟ من هميشه تو يه خانواده اي بزرگ شدم که خيلي خشک بودن و......بودن در کنار تو و خانوادت.....
حس کردم براش گفتن اين سخته سرمو برگردوندمو و لبخندي زدمو گفتم: منظورتو ميفهمم .....شب بخير سامان 
*******************************************
صبح روز بعد سامانو از خواب بيدار کردم تا به شرکت بره و خودم هم آماده شدم تا به خونه خودمون برم تا خواهر و برادر عزيزمو ببينم 
همونطور که داشت آماده ميشد گفت: چيه؟ شالو کلاه کردي؟
گفتم: دارم ميرم خونه ي خودمون 
روي ميز آشپزخونه شست و گفت: کي برميگردي؟
بي خيال گفتم: به تو چه؟ مگه من از تو ميپرسم وقتي ميري بيرون کي برميگردي؟
با خشم نگاهم کردو گفت: سميرا با من لج نکن و جوابمو بده 
بي تفاوت بهش گفتم : وقتي برميگردم که برگشتم 
گفت: آها اين جواب جديده؟ 
سرمو تکون دادمو به کارهام مشغول شدم گفتم: برات يه ذره قيمه درست کردم رو گازه زياد اومد نندازيش ها بزار واسه سحري من شايد شب نيام خونه تو هم اگه خواستي بيا اون جا خوب کاري نداري؟
از جاش پا شدو گفت: ميخواي برسونمت؟
گفتم: فراموشي گرفتي سامان؟ يادت نمياد برام يه ماشين گرفتي؟ اي خدا من نميدونم با اين حافظه اي که تو داري چجوري اسم دوست دخترات يادت نميره 
گفت: معلومه يادم ميره هميشه بهشون ميگم عزيزم من اصلا اسم هيچ کدو يادم نميمونه 
گفتم: بابا تو آخرشي خوب کاري نداري من رفتم 
داشتم ميرفتم که مثل اين بچه ها جلومو گرفتو گفت: اگه کاريت داشتم چي؟
- به خونه يا موبايلم زنگ بزن 
- ديگه کيا ميان خونتون؟
- شايد داييم و يا عموم 
اخماش رفت تو همو گفت: لازم نکرده بري اون پسر عموت هيزه خوشم نمياد ازش 
نفس عميقي کشيدمو گفتم: سامان
- هان؟؟؟
- اون نامزد داره خجالت بکش
با قيافه حق به جانبي گفت: نامزد داره زن که نداره 
با کلافگي گفتم: سامان ميري کنار يا خودم دست به کار شم؟
رفت کنارو گفت: خوب حالا مواظب خودت باش 
سکوت کردم و فقط دستمو تکون دادم سوار ماشين خوشکل جديدم شدم و با ريموت در را باز کردم 
سامان تا آخرين لحظه داشت منو نگاه ميکرد

- سياه سوخته عمته 
- هههه .............خجالت بکش بي تربيت 
- شرمنده عمه جون اصطلاحه ديگه ما هم عادت کرديم......واي ببخشيد يعني افتاده دهنمون 
- تو سعي کن زياد حرف نزني جز سوتي چيز ديگه اي نميدي
- من سوتي دادم ها؟ يادت نيست اوندفه تو دانشگاه جلوي خانم وکيلي؟
- يادم نمياد 
- بيا يادت ميندازم 
سپيده داد زد : به قرآن اگه يکيتون ساکت بشه همين الان پنجاه هزار تومن بهش ميدم 
سعيد گفت: برو بابا با پنجاه هزار تومن به آدم تف هم نميدن چه برسه به بوس 
سهيل گفت: آقاي سياه سوخته تو ادعات اشک ملتو در آورده به نظرت چقدر پول درست حسابي ، حساب ميشه 
- اولا که سياه سوخته عمه سوميته ( ما دوتا عمه بيشتر نداريم) دوما که از اونجايي که هم دکتريم هم شم اقتصادي داريم و هم قيافه بايد بگم به نظر من دو مليون تومان به بالا پول حسابي ، حساب ميشه 
سهيل گفت: اولا که منو تو اگه شانس داشتيم الان مثه اين بي خانمان ها دنبال جواز مطب نميگشتيمو و مثه اين بدبخت بي چاره ها توي کيلينيک بيمارستان بچه و ميکروب نميکشتيم از بس کثيفه و تو هم تو بندر عباس دکتر نميکردي دوما که اگه تو شم اقتصادي داشتي خفه ميشدي و ميرفتي اين پولو از سپيده که از محالاته به کسي باج بده ميگرفتي سوما که کدوم بوزينه اي به تو گفته خوش قيافه؟
- حالا کي گفته 
داد زدم بابا به اضافه ي پنجاه هزارتومن سپيده من هم پنجاه تومن ميذارم تا شماها ساکت شيد 
يه دفه جفتشون ساکت شدند سعيد گفت: خوب پولو بيا بالا که شم اقتصاديم گفته زدي تو خال 
نامردا تا آخرين قطره پولو از منو سپيده گرفتند 
با سپيده به اتاق مشترکمون رفتيم روي تختش نشستيمو که بي مقدمه گفت: مانيا يه چيزايي ميگفت
زير لبي گفتم: اي مانياي دهن لق 
ادامه داد : سمي تو داري با زندگيت چي کار ميکني؟ خودت نفهمي يا خودتو زدي به نفهمي؟ 
گفتم: داري در مورد چي صحبت ميکني؟
گفت: يعني تو نفهميدي سامان که روزي شصت تا دوست دختر عوض ميکنه تو رو دوست داره؟
بي فکر گفتم: غلط کرده ما شرط کرديم که اون به من دل نبنده
- خنگ خدا مگه عاشق شدن شرط بنديه؟ حرف دله
بي تفاوت خنديدمو گفتم: سپيده ما هرچي باشيم اخلاق همو خوب ميدونيم سامان پسر پيغمبر هم باشه اين اخلاقشو اين عادتشو که کل عمرشو با اون سر کرده نميتونه دور بندازه اون به دختره به عنوان يه وسيله سرگرمي نگاه ميکنه مطمئن باش اون واسه اين که گناه نکنه ميخواد به من نشون بده که به من علاقه داره 
سپيده با تعجب گفت: يعني شما.........؟؟؟
گفتم: معلومه ....هر شب در اتاقمو قفل ميکنم ميخوابم سامان جرات نداره نزديک اتاقم بشه در ضمن اون حد خودشو ميدونه اخلاق منو هم ميدونه 
سپيده خواست چيزي بگه که گفتم: ببين سپي تقصير من نيست قصير بانوست که منو مجبور کرده به خاطر ارث اين کارو بکنم من ميخوام بعد از گرفتن ميراث از اين کشور برم . من نميتونم اين جا بمونم و سامان ....
پوزخندي زدمو و ادامه دادم: ......و سامان ميتونه بدون ميتونه به داشتمن کلکلسيون دوست دختراش اضافه کنه هر چند الان هم فرقي با دوران مجرديش نکرده
سپيده گفت: يعني هنوز هم با کسي دوسته؟
با پوزخند گفتم: اينو باش من ميگم از صبح تا شب بيرونه داره ول ميگرده تو ميگي هنوز هم با کسي دوسته؟
- ببين سمي تو يه کاري کردي که سامان روزه بگيره 
- به خاطر من نبود خودش دوست داشت 
اونشب از بس سپيده نصيحتم کرد سردرد گرفتم دوروز خونمون موندم و بعد 
صبح روز بعد در حالي که از همه خداحافظي ميکردم به سمت خونه حرکت کردم
وقتي وارد خونه شدم از بوي سيگار داشت حالم بهم ميخورد رفتم جلوتر ديدم روي ميز پره از بطري هاي خالي مشروب ......پاکت هاي سيگار و جا سيگاري پره سيگار کشيده شده جلوي بينيم را گرفتم و داد زدم : سامان ....سامان کجايي؟
پرده ها کشيده شده بود و خونه تاريک آشپزخونه به گند کشيده شده بود دوباره داد زدم : سامان و به طرف
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۰ عصر
اتاقش به راه افتادم 
بوي دود سيگار ميومد ديدم سامان بي هوش روي تختش افتاده و يه ته سيگار شله ور لاي دستاشه 
يه تاپ کرمي پوشيده بودو يه شلوار گرمکن که به هيکل قشنگش ميمود و دستشو گذاشته بود روي چشماش و سيگار لاي انگشتاش بود 
آروم گفتم: سامان......
تند دستش رو از روي چشماش برداشت و منو نگاه کرد زسر چشماش تموم سياه شده بود و داخل چشماش قرمز شده بود معلوم بود مسته يه لحظه ترسيدم اگه يه کاري ميکرد چي؟
نزديک شدم که با خنده ي تلخي گفت: چه عجب ....يادت اومد يه سر هم اين جا بياي 
موهاي خوش حالتش عرق کرده بود و روي پيشونيش چسبيده بود زود پريدم کنارشو گفتم: سامان با خودت چي کار کردي؟
خنديدو گفت: دلم برات تنگ شده بود 
گفتم: حرف مفت نزن 
دستمو گذاشتم رو پيشونيش داغ بود هنوز داشت ميخنديد سيگارو از دستش گرفتمو و انداختم تو زير سيگاري پر روي ميز توالت و رو به سامان گفتم: من تو رو درست ميکنم 
خنديدو دستشو رو به من دراز کردو گفت: سميرا ....بيا پيشم بخواب 
دستاشو انداختمو گفتم: باشه .....باشه بعدا حالا نه .....الان پا شو برو حموم آب يخ 
چماشو بست . تو دلم گفتم:سامان يه حالي ازت بگيرم يادت نره 
مانتو و شالمو در آوردمو همون جا توي اتاق سامان گذاشتم و بعد زورکي زير کمر سامانو گرفتمو چشماشو باز کردو با لبخند گفت: سميرا.....
داد زدم : سميرا و درد يه ذره کمکم کن 
کمي خودشو تکون داد 
با کمک من اتاقشو طي کرد يک دستش دور کمرم بود خم شده بود و من هم يه دستم دور کمر اون بود تا نيوفته 
توي وان خوابوندمش چشماش بسته بود ولي خودش بيدار بود و به قدري خورده بود اين شکلي شده بود 
شير آب يخو باز کردمو و رو سامان ريختم يه دفه چشماش باز شد و لبخند ضعيفي زد و دوباره چشماش رو بست
وقتي کامل خيسش کردم تا آثار مستي از سرش بپره شير آب رو بستم کمکش کردم از جاش پاشه و دورش رو حوله پيچيدم و به سمت اتاقش راهنماييش کردم 
بهش گفتم : ميخواي لباستو عوض کنم؟
به زحمت لبخندي زدو گفت: خودم ميتونم 
داشتم ميرفتم که يه دفه برگشتمو گفتم: سامان؟
- بله؟
با خنده گفتم: زحمتت از يه بچه دو ماهه هم بيشتره 
اون هم با خنده گفت: خيلي ممنون 
رفتم پايين و يه ليوان آب و يه قرص براش بردم بالا به اتاقش در زدم و سپس در را باز کردم ديدم روي تختش نشسته داشت نگاهم ميکرد قرص و آب رو بهش دادمو با لحن سردي گفتم: اينو بخور و بخواب تا فردا صبح بيدار نميشي تا آثار مشروب از سرت بپره 
خواست چيزي بگه که تند گفتم: لازم نيست چيزي بگي بعدا در اين مورد صحبت ميکنيم 
روي تختش دراز کشيدو چشماشو بست نزديکش شدمو آروم پتو رو ور بدنش کشيدم درست مثل اين مادرها که پتو رو بدن بچه هاشون درست ميکنن 
نگاهي به صورت جذاب و زيباش انداختم صورتش از سردي آب قرمز بود و موهاي خيسش روي صورتش افتاده بود 
بي اختيار دستم سمت صورتش رفت ولي وسط راه از حرکت ايستادم 
نه......حالا نه.....حالا نه که اين همه به هدفم نزديک شدم ........
*************************************
- سامان الهي بري زير گل.......الهي خودم با همين دستهام بزارمت تو کفن .....الهي بري زير تريلي صورتت خراب شه .......الهي ديگه اصلا نبينمت
- خوب ديگه چي؟
ماسک رو از روي صورتم برداشتمو و گفتم: الهي بميري با لباس سفيد بيام سر خاکت تو رو خدا نگاه کن چه گندي به بالا آوردي؟
نگاهي انداختو بي خيال گفت: کسي مجبورت نکرده بود جمعش کني 
نگاهش کردم بي خيال از اين که من دارم کثافت کاري ديشبشو جمع ميکنم 
داد زدم : خيلي بي شعوري بدم مياد ازت .........اومدم گند کاري آقا رو جمع کنم 
اصلا به من چه مگه کلفتتم؟ خودت برو جمع کن 
با خنده دستاشو برد بالا سرشو گفت: باشه بابا مگه من چي گفتم؟
با عصبانيت گفتم: تو چي گفتي ؟ سامان يکي ميزنم تا يه هفته يادت بره کي هستي
گفت: اي بابا....تو چرا مثه آسمون بهار هستي؟ يه لحظه آفتابي يه لحظه رعدو برق 
اسکاجو جلوش گرفتمو با خشم گفتم:تو به اين ميگي رعدو برق به عصبانيتم چي ميگي؟
تند گفت: من غلط بکنم به اون چيزي بگم 
بي اختيار زدم زير خنده . اون هم که ديد من دارم ميخندم خنديد که يه دفه جدي شدمو گفتم: نيشتو ببند 
با قهقهه گفت: نبندم چي؟
با طعنه جواب دادم: نه....مثله اين که بساط ديشبت حسابي سر حال آوردتت .....حسابس خر کيف شدي
با پوزخند گفت: جاي شما خالي بود 
- دفعه آخرت باشه اين جور کثافت کاري هارو مياري اين جا ها تو اين خونه من نماز ميخونم 
- سميرا؟
- چي ميخواي؟
يه جوري نگاهم کرد دوباره شد همون بچه معصومي که کمک منو ميخواد بي اختيار نرم شدم گفت: من بابت ديروز معذرت ميخوام کلافه شده بودم نميدونستم چي کارکنم شرمنده اگه چيزهاي نا مربوطي گفتم ولي مطمئنم تو اين قدر خوبي که فراموش ميکني 
تند گفتم: کي گفته ؟ اصلا من تو فاميل معروفم به کينه شتري 
- مسخره ميکني؟
- آخه خيلي حرفات با مزن . نکنه فکر کردي من شبو و وروز دارم به اين فکر ميکنم که تو به من چي ميگي و چي نميگي؟ بي خيال در ضمن من چيزاي مهمو فقط تو ذهنم نگه ميدارم 
- يعني اين مهم نبود؟
بي تفاوت شونه اي بالا انداختمو گفتم: نه.....همچين هم مهم نبود 
دست کش هاو پيش بندو در آوردمو و دادم بهش و گفتم: اين آت و آشغالا دستاتو ميبوسن لطف کن و يه نوايي بهشون بده 
گفت: ا؟ پس تو چي کار ميکني؟
گفتم: من ميشينمو و انتخواب واحد ميکنم چند هفته ديگه دانشگاه شروع ميشه 
با تعجب گفت: تو دانشگاه ميري؟
گفتم: خيلي پررويي .....يعني نميدونستي؟ يعني تو منو هر دفه ميومدي دنبال دوست دخترت که همکلاس من بود ، نميدي؟ 
با شيطنت گفت: من فقط حواسم به اون بود نه ديگران 
همونطور که داشتم ميرفتم بالا گفتم: باشه.....باشه تو راست ميگي 
لب تاپمو برداشتمو اوردم پايين تا ببينم سامان داره چي کار ميکنه وصلش کردم به اينترنت 
در حال تايپ بودم که ديدم سامان بي دقت داره ميزو ميسابه گفتم: سامان آورم رخت چرک نيست که داري از ته دل اونوميسابي
بي حوصله گفت: شرمنده محدوده اطلاعات من در اين مورد همين قدره 
با حرص نگاش کردمو به ادامه ي تايپم مشغول شدم که يه دفه وسط کارم سامان صدام کرد
- سميرا ؟
- بله؟
سرشو برد پايينو گفت: ميدونستي بايد براي يه ماه برم ماموريت ؟
سرمو به نشانه ي ندانستن تکون دادم ادامه داد: بعد از ماه رمضون بايد براي يه ماه برم ايتاليا براي يه پروژه اي 
بي خيال گفتم: به سلامت 
با شيطنت گفت: شنيدم زناي ايتاليايي خيلي خوشکلن 
با حرص گفتم: خوش بگذره 
خنديد و گفت: به نظرم خيلي خيلي خوش ميگذره 
لپ تابمو بستمو گفتم: به درک ......
همونطور که داشتم از پله ها بالا ميرفتم صداي خنده هاشو ميشنيدم 
ماه رمضان در حال تمام شدن بود و مکالمه هاي سامان با دوست دختراش ادامه پيدا کرد
صبح روز قبل از رفتنش با تکون هاي شديدي از خواب بيدار شدم چشمامو باز کردمو ديدم سامان با چشماني شيطون داره نگاهم ميکنه داد زدم: سامان الهي بميري 
زبونشو به دندون گرفتو گفت: نگو.....دلت مياد؟ کم که ميدونم از ته دل نگفتي 
با حرص گفتم: تو که از دل من خبر نداري 
از جام پا شدم بوي خوش عطرش تو اتاق پخش شده بود ديدم موهاشو فشن کرده صورتشو هم ستيغ کرده و مثه هميشه تيپ زده 
ديدم کنارم دراز کشيده و داره بيدارم ميکنه اخمام رفت تو همو گفتم: تو رو تخت من چي کار ميکني؟
با خنده گفت: نه که تو بدت اومد؟
بالشتمو به طرفش پرت کردمو گفتم: خيلي پررويي اول صبحي اين جا چي کار ميکني؟
گفت: اومدم بيدارت کنم ببرت يه جايي که تا حالا تو عمرت نرفتي 
بي حوصله گفتم: من خيلي جاها نرفتم تو کدومو ميگي؟
گفت: خيلي بي ذوقي آماده شو بريم تا شلوغ نشده 
مثل اين بچه ها خودمو کوبوندم رو تختمو گفتم: من نميام حوصله ندارم خودت با يکي از دوست دخترات برو 
اخم کردو گفت: بي خود کردي نمياي 
و دستامو کشيد از تخت بلندم کرد 
داد زدم : من ن...م....ي....يام
- سميرا....سميرا
- سميرا و مرگ بزار کپه مرگو بزارم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۱ عصر
- هي من بهت چيزي نميگم واسه اين که بچه اي پس سوء استفاده نکن 
يه دفه چشمام باز شد 
- من بچه ام؟ من بچه ام؟ اگه من بچه ام پس چرا يه بچه رو بلند کردي آورد ي وسط نا کجا آباد؟ ها؟
سامان گفت: سميرا؟
سکوت 
- سميرا؟
کلافه گفتم: ها؟ چي ميخواي؟ 
گفت: يه لحظه اين جارو نگاه کن 
به سمتي که اشاره کرده بود نگاه کردم خداي من! بهشت بود بهشت . يه درياچه ي بزرگ که دور اون تعدادي درخت هاي سرسبز و بزرگ بود سنگ هاي کنار درياچه بزرگ کوچيک سبز آبي 
هيجان زده گفتم: سامان.....
اونم با خوش حالي از هيجان من گفت: جانم؟
گفتم: سامان .....اين جا بهشته خيلي قشنگه 
هوا خنک بود با اين که خورشيد وسط آسمون بود ولي هوا خنک خنک بود و نسيم خنکي در هوا بود که باعث موج هاي کوچيک روي درياچه ميشد بي اختيار دستامو دور خودم از سرما پيچيدم يه دفه حس کردم يه چيزي روم انداخته شد سرمو که برگردوندم ديدم سامان روم يه سوئي شرت انداخته گفتم: اينو از کجا آوردي؟
گفت: من که ميدونستم هوا اين قدر سرده برات لباس گرم هم آورم 
داشتم همينطوري بهش زل ميزدم که با خجالت که از سامان بعيد بود سرشو انداخت پايينو گفت: گفتم شايد تو دو ماهي از تو خونه نشيني خسته شده باشي 
و دوباره سرشو انداخت پايين روي انگشت هاي پام ايستادمو با خنده پريدم بغلشو دستام دور گردنش حلقه کردم سامان مثه اين شوک زده ها سر جاش بي حرکت مونده بود با خوشحالي تو گردنش گفتم: مرسي سامان خيلي مرسي 
از ته دل او را بوييدم بوي عطرش با بوي بدنش در آميخته شده بود او را از خود جدا کردم داشت نگاهم ميکرد دوباره روي انگشتان پاهايم ايستادمو روي لپشو بوسيدم 
او را از خود جدا کردمو و همونطور که از سرماي هوا دماغمو بالا ميکشيدم گفتم: خوب من گشنمه واسه خوردن چي داريم؟
کمي بعد در حال خوردن خامه عسل بودم که ديدم يه خانواده ديگه هم رسيدند 
هنزفري هايم رو در گوشم گذاشته بودم و داشتم به سامان که يه کلاه با مزه گذاشته بودو داشت ماهيگيري ميکرد نگاه ميکردم اونم هر لحظه سرش رو برميگردوند و به من لبخند ميزد که ديدم دختر اون خانواده به سامان نزديک شد 
دختره از اين کلاس دوزاري ها ميذاشت دماغ عملي شو بالا گرفته بود انگار ميخواست به همه بفهمونه دماغش مشکل داشته و عملش کرده تازه چسبش هم بر نداشته بود اي خدا...چرا اين ملت فکر ميکنن برنداشتن چسب کلاسه 
داشت ميرفت سمت سامان هنزفري رو از گوشام برداشتمو از جام بلند شدم و به سمت اونا قدم برداشتم 
دختره با ديدنم روشو برگردوند اونور سامان کلاهشو رو سرش درست کردو گفت: سميرا اين خان الان داشتند خودشونو معرفي ميکردن و ميگفتند اسمشون طنازه و ميگفتند من شبيه يه خواننده خارجي ام 
با پوزخند گفتم: کي؟ حتما برد پيت نه؟ 
دختره با افاده رو به سامان کردو گفت: دوست دخترته؟
سامان هم با خنده گفت: نه....زنمه 
دختره زد زير خنده که سامان با لحن جدي گفت: شوخي نکردم ميخواي برم شناسناممو بيارم 
دختره که از لحن جدي سامان داشت خودشو جموجور ميکرد گفت: نه...لازم نيست ....با اجازه 
و به دنبال خانوادش رفت داشتم به حرکات اون دختره ميخنديدم که سامان با لحن با مزه اي گفت: همين ميشه ديگه اون دور ايستاده انتظار داري کسي هم کاري به من نداشته باشه 
چشم غره اي رفتمو گفتم: زودتر ماهيتو بگير گشنمه 
گفت: ا....تو که همين نيم ساعت پيش صبحونه خوردي 
گفتم: چي کار کنم همين که حواسم به تو باشه ندزدنت خودش خيلي انرژي ميخواد 
گفت: تو خسته نميشي از اين که اين همه منو مسخره ميکني؟
با خنده گفتم: چه جالب اتفاقا چند ماه پيش هم همين حرفو به من زدي 
طرفهاي ساعت هفت بود دور آتيش روي دوتا تخته سنگ نشسته بوديم که به سامان گفتم: سامان پاشو بريم خوابم مياد 
گفت: چي؟ تازه قراره امشب هم همين جا بمونيم تازه چند تا از دوستام هم ميخوان بيان شب نشيني داشته باشيم 
بي اختيار خودمو به او نزديک تر کردمو گفتم: ولي اين جا جک و جونور داره شبا خيلي سرد ميشه يخ ميکنم 
دستشو دورم پيچيد و منو به خودش نزديک تر کردو گفت: تو نگران سرما نباش 
واي چه گرمايي داشت
دوست هاي سامان خيلي ادم هاي خوبي بودن دوتاشون ازدواج کرده بودند و خيلي مهربون و زن هاي خوبي هم داشتند يکيشون علي رضا بود و زنش عسل که دو ماهه حامله بود به قدري اين دو نفر با نمک بودند آدم دوست داره بيست چهار ساعته به اين ها نگاه کنه و خسته نشه علي رضا هي عسلو مسخره ميکرد بهش ميگفت کپلو و عسل هم علي رضارو مسخره ميکرد بهش ميگفت کچلو چون علي رضا در حال رفتن به سربازي بود ولي در عوض به قدري همديگر رو دوست داشتند نگو و نپرس 
دوست ديگرش سياوش بود با زنش نکيسا سياوش آدمي جدي خشک و بسيار رسمي بود ولي در عوض نکيسا شوخ و خنده رو و شر و يک بچه داشتند و آخرين دوست مجرد سامان به اسم امير علي بود که سامان ميگفت يکي رو ميخواسته ولي دختره فوت ميکنه 
خيلي براي او ناراحت شدم زيرا در همين جواني يکي از عزيزترين اشخاص زندگيش را از دست داده هيچ کس از جريان زندگي منو سامان خبر نداشت و همه فکر ميکنن ما واقعا يک زوج جوان بسيار خوشبخت هستيم که طاقت دوري همديگر رو نداريم
ديگر ساعت طرفهاي دو شب بود من خوابم گرفت رفتم در چادر تا بخوابم بقيه هنوز در حال صحبت بودند ولي چون من عادت نداشتم رفتم که بخوابم 
هوا به قدري سرد بود که لرز کردم سه تا پتو روي خودم انداختم تا بلکه بتونم بخوابم 
نيمه هاي شب بود که از سرما زورکي چشمانم رو باز کردم گيج خواب بودم که ديدم سامان کنارم و روي بالشت بغلي خوابيده ولي برق چشمان سامان رو در تاريکي ديدم منگ خواب بودم که گفتم: سامان....
گفت: چيه عزيزم ؟
گفتم: سردمه 
دستانش را از هم باز کردو گفت: بيا 
خيلي خوابم ميومد و چيزي نميفهميدم فقط در آخرين لحظه گرماي دلچسبي رو با تمام سلول هاي بدنم حس کردم
صبح که از خواب بيدار شدم ديدم در بغل سامان هستم و او طوري مرا در بغل گرفته انگار نميخواهد مرا ول کند و سرش را در موهايم فرو کرده بود نفس هايش را که به گوشم ميخورد را حس ميکردم سرم را برگردوندم و به صورتش زل زدم داشتم او را نگاه ميکردم که ناگهان چشم هايش را باز کرد هول شدم خواستم خودم رو از او جدا کنم ولي او حلقه دور مرا محکم تر کرد و مرا کامل به خود چسباند و با لبخند مرا نگاه ميکرد از ترس يخ کرده بودم و خدا خدا ميکردم اتفاقي نيوفته چشمانم را باز کردم و ديدم سامان دار نگاهم ميکنه کمي بعد آروم پيشاني خود را به من چسباند و به من نگاه کرد داشت آروم آروم لبهايش را جلو مي آورد و من داشتم تسليم ميشدم که ناگهان گفتم: نه....سامان ....اين کارو نکن

هوا سرد بود آخراي تابستان بود که همه در فرودگاه ايستاده بوديم و داشتيم سامان رو بدرقه ميکرديم مادر و پدر او و خواهرش مادر پدر من و سپيده سهيل نيامد چون شيفت شب بود
داشت با پدرش در مورد شرکت صحبت ميکرد ومن داشتم از دور او را نگاه ميکردم جذاب و چشم گير هر چند لحظه سرش را تکاني ميداد و به صحبتش ادامه ميداد سپس لحظه موعود فرا رسيد پدر و مادرش را در بغل گرفت و سپس پدر مادر مرا سپس با سپيده دست داد خواهرش رو بغل کرد و سپس رسيد به من نگاهش تا ته قلب مرا ميسوزند مرا در بغل گرفت خدايا حالا نه من نميخواهم عاشق سامان شوم بغلش درست مثل اون شب که مرا در بغل گرفته بود مهربان و پر مهر بود مرا عقب کشيد و بوسه ي سردي روي پيشانيم نشاند از حالت صورتش نميشد چيزي فهميد سفت و سخت بود چشمانش حالت خاصي داشت کمي جلو رفت برگشت نگاهم کرد نگاهي که تا درونم را سوزاند لبخندي زورکي زدو گفت: خداحافظ
سرمو تکون دادم 
*******************
حوصلم به طرز فجيعي سر رفته بود دلم براي سامان تنگ شده بود براي خنده هاش براي اخماش براي ديدنش براي حرفاش براي نگاه هاش 
بي کار روي مبل نشستم و دارم تلويزيون يه فيلم چرت بي خود چيني نگاه ميکنم
که تلفن زنگ زد پريدم رو گوش با خودم گفتم شايد سامان باشه با خوشحالي گفتم: بله؟؟؟
صداي سپيده رو از اون ور شنيدم : چيه فکر کردي شوهرته اين جوري خر ذوق شدي؟
گفتم: سپيده خيلي بي ادبي بايد بگم هادي يه فکري به حال تو بکنه
- خيلي دلش بخواد
با خنده گفتم: صددرصد 
گفت: خوب اين حرفارو بي خيال پاشو بيا اين جا خوب نيست شب تنها بموني
- باشه 
**
دو روز از رفتن سامان ميگذشت دلم برايش خيلي نتگ شده بود احساس عجيبي داشتم که براي خودم هم جديد بود شاسد عادت بود شايد عشق بود نميدونم فقط ميدونم دلم برايش خيلي تنگ شده بود و در خودم يه احساس فراغي را حس ميکردم نامرد يه زنگ هم نميزد انگار دختراي رنگاورنگ اونجا خوب دلش رو برده بودن ديگه دلم طاقت نياورد گوشي تلفن را برداشتم و به موبايلش زنگ زدم بعد از چند تا بوق گوشي را برداشت 
- سلام 
صداش خواب آلود بود 
- سلام شما؟
آب دهانم را غورت دادم و گفتم: منم سامان سميرا 
با همون لحن جواب داد: سلام سميرا خوبي؟ چه خبرا؟ همه خوبن؟
- همه خوبن ديم تو خيلي زنگ زدي اين دغفه من زنگ زدم از خجالتت در بيام 
خنديد و گفت: شرمنده خيلي اين روزا کار دارم 
گفتم: آره معلومه خيلي کار ميکني تا ساعت دوازده ظهر ميخوابي 
گفت: نه بابا ساعتا فرق ميکنه اتفاقا خيلي زود بيدار ميشم حالا چي شده يادي از ما کردي؟ کسي چيزيش شده؟
گفتم: نه
گفت: کسي داره مياد؟
- نه
با لحني شيطاني گفت: آها پس دلت برام تنگ شده نه؟
تند گفتم: اصلا اين طور نيست اصلا و ابدا اصلا تو کي هستي که من دلم برات تنگ بشه اصلا زنگ زدم ببينم زنده اي يا مرده اي که از بدشانسي زنده اي 
پس فعلا خداحافظ
وقتي داشتم قطع ميکردم صداي خنده هاش توي گوشم پيچيد
تموم شد اعتراف ميکنم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده حالا خوبه فقط سه روز رفته و من دارم بالا براش بال بال مييييزنم و اون داره خوش ميگذرونه آخه چرا من اين جوري شدم ؟ من که هدفم چيزي ديگه اي بو.د و حالا دل به سامان بستم چرا؟ من بايد برم جاي من اين جا نيست حالا که سامان نيست فرصت خوبيه که فراموشش کنم درسته من بايد فراموش کنم من هدفم چيز ديگه ايه و نبايد اينو فراموش کنم روز انتخاب واحد رسيد با معصومه به سمت دانشگاه رفتيم تو دانشگاه بوديم که يه دفه معصومه با آرنج کوبيد تو پهلوم داد زدم: هوووووووو ....چته؟
با سر به سمت چپم اشاره کرد به آن سمت که نگاه کردم اق خوشتيپ دانشگاهمونو ديدم پندار ارسلان يه تيشرت نارنجي پوشيده بود با شلوار لي تنگ 
موهاشو فشن کرده بود و عينک مارک دارشو رو چشماش گذاشته بود داشت به سمت ما ميومد گفتم: معصوم خودتو جموجور کن 
پررو پررو اومد کنارمون نشست و گفت: به به همکلاسي هاي عزيز خودم تابستون خوش گذشته؟ چون همچين آب اومده زير پوستتون 
نگاهي به سر تاپاش کردم وگفتم: به به ميبينم که هنوز زنده اي به نظرم شما هم تابستون بهتون خوش گذشته چون ماشاا... فکتون براي چرت و پرت گويي محکم تر شده 
- تو هنوز زبونت درازه فکر کردم شوهرت دادن زبونت کوتاه شده 
يه دفه زبونم لال شد مثه بهت زده ها بهش خيره شدم 
معصومه گفت: تو از کجا فهميدي؟
پندار گفت: از همون جايي که بدوني شوهر ايشون يکي از دوستاي منن 
خودمو جمعو جور کردمو گفتم: به به ميبينم که سامان هرچي جک و جواده دور خودش جمع کرده 
با همون لبخند نفرت انگيز روي لباش گفت: فقط من موندم چجوري سامان رو تور کردي از تو سرترهاش هم نتونستن اونو گير بندازن اونا براي سامان فقط يه بازين 
لبام از شدتي که فشارشون داده بودم قرمز شده بودن 
پندار عينکشو در آورد و چشمان آبيشو که مثه گربه ميمونه به من دوخت و گفت: ببينم نکنه تو رو هم داره به بازي ميگيره و اين بازي جديدشه از سامان که بعيد نيست 
يه دفه از جام پا شدمو کيفمو کوبوندم روي صندلي يه دفه عينکش افتاد زمين گفتم: ببين ارسلان اين چرتوپرتايي که همين الان تحويلم دادي برو به کسي بگو که توي رذل رو نشناسه تو به سامان حسودي ميکني چون در هر صورتش از تو سرتره اگه يک بار ديگه سر راهم سبز شي و چرت و پرتاتو بگو با همين کيفم جوري ميزنم توي سرت تا همه ي اون موهاي تافت خوردت بريزه بعد هم به سامان ميگم که بدجوري حالتو بگيره الان هم بهتره برم چون به اندازه ي کافي خودمو با حرف زدن با تو کوچيک کردم بريم معصومه و با خيال راحت از روي عينکش رد شدم 
***
از پندار متنفر بودم از سامان هم متنفر شدم سامان چه کارهايي انجام داده بود که باعث شده بود پندار رذل اين حرفارو بزنه سردرد گرفته بودم 
طاق باز روي تختم خوابيده بودم که يه دفه صداي تلفن را شنيدم خودم رو کشون کشون به سمت پايين بردم و گفتم: الو؟
صداي شاد سامان رو شنيدم گفت: سلام بر همسر فداکارم که از دوري من در حال تلف شدنه
- خواب ديدي خير باشه در طول عمرم اين قدر راحت نبودم
بي خيال گفت: واو نميدوني سميرا اين جا چه خبره اين قدر دختر خوشکل زياده نميدونم کدومو انتخاب کنم 
عصباني شدم مرض داره اومده اينارو به من ميگه 
با طعنه گفتم: اين قدر مطمئن نباش شازده اول ببين کسي تحويلت ميگيره بعد بازار گرمي کن
با همون لحن گفت: تحويل که خيلي زياد ميگيرن براي همين ميگم کدومو انتخاب کنم 
فهميدم زنگ زده تا اعصاب منو خراب کنه منم مثل اون زدم تو رگ بي خيالي و گفتم: ديروز رفته بودم دانشگاه 
با خنده گفت: به سلامتي چه خبر 
با لبخندي شيطنت آميز گفتم: هيچي دوستت رو ديدم پندار ارسلان 
احساس کردم اون لبخند ديگه روي لباش نيست آخيش دلم خنک شد 
خيلي جدي گفت: چي گفت؟
بيخيال گفتم: هيچي فقط بهم گفت که شايد من هم مثل تموم اون بدبخت هايي که فريبشون داده بودي گول بخورم ...گفت که از سامان بعيد نيست که بازي جديدشو اين جوري شروع کرده باشه
سامان خيلي تند گفت: غلط کرده سميرا اصلا به حرف پندار گوش نکن اون چرت و پرت زياد ميگه نزار اين جوري بينمون شکر آب بشه 
با نامردي تموم گفتم: مگه بين ما چيزي بوده که بخواد شکرآب هم بشه؟
سکوت کرد بعد از چند ثانيه گفت: وقتي واسه تشکيل خانواده يه دختر عقب مونده واسم انتخاب کردن همين ميشه ديگه . سپس قطع کرد 
خيلي عصباني شدم پسره ي از خود راضي چي با خودش فکر کرده تازه بي خداحافظي 
بلند داد زدم : وقتي آدم تربيت خانوادگي نداشته باشه بي در پيکر ميشه مثه اينآه اعتراف خيلي سخته ميدونم ...هي ..دلم واسش تنگ شده نامرد از وقتي اونجوري باهاش حرف زدم ديگه بهم زنگ نزده احساس گناه شديدي بهم دست داد ميدونم سامان مرد زندگي نيست ولي زندگي مشترک باهاش خيلي مزه ميده هر روز يه موضوع جديدي واسه خنديدن پيدا ميکنه جلوي همه خيلي خشک و رسميه و جلوي من اون سامان درونيش رو بيرون مياره درست مثله بچه اي ميمونه که شيطنت ميکنه و من چقدر اين شيطنت هاش رو دوست دارم يهو دلم هواشو کرد تا حالا منت کسي رو بجز مانيا نکشيده بودم نميدونم چطوري اين قدر به مانيا دلبسته شده بودم آيا اين واقعا چيزيه که من ميخوام ؟ آيا من واقعا دلم ميخواد که فقط برم پيش مانيا؟ اين فکر اولش خيلي واقعي بود اولين هدفم در زندگي پس چرا نسبت بهش دارم سرد ميشم؟نکنه اين هم يک لجبازيه؟ آيا فقط واقعا دارم به خاطر مانيا ميرم يا اين فقط چيزيه که واسه لجبازي با خودم ميخوام انجام بدم ؟ يا از اون مهمتر دليل سرد شدن نظرم براي رفتن به سامان هم ربط داره؟ آخه چه چيزي در اين بشر انقدر من رو جذب ميکنه ؟
واقعا دلم براش تنگ شده چشمام بستم و آخرين نگاهش رو به ياد آوردم تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم 
صداي سردشو شنيدم
- بله؟
- سلام
- کاري داشتي؟
خيلي بهم برخورد گفتم: شما ادب نداري ؟ جواب سلام واجبه ها
يه ذره نرم تر شد و گفت: عليک سلام امرتون 
گفتم: سامان مگه داري با ارباب رجوع حرف ميزني؟ ناسلامتي من زنتم
با طعنه گفت: آها....از کي تا حالا؟
با ناراحتي گفتم: سامان اين جوري نکن ديگه من زنگ زدم آشتي کنيم
با همون لحن گفن: ا...از کي تا حالا ما با هم قهريم اصلا مگه ما با هم رابطه اي داريم که بخوايم قهر کنيم؟
ديدم داره تلافي ميکنه گفتم: سامان نکن ديگه 
نفسي کشيد و گفت: باشه ...حالا بگو ببينم چي شد که زنگ زدي چي ميخواي از اين جا؟
- وا مگه بايد حتما چيزي بخوام که بهت زنگ بزنم؟
خنديد و گفت: شما که همينجوري مارو منور نميکنيد حتما دليلي داره 
من هم خنديدم و گفتم: نه دليلي نداره فقط...
گفت: فقط چي؟
گفتم: هيچي...هيچي...
لحظه اي سکوت برقرار شد سپس سامان خنديد و گفت: سميرا
گيج گفتم: ها؟
گفت: منم همينطور 
سپس قطع کرد 
********
اولين روز دانشگاه رسيد دقيقا دو هفته از رفتن سامان ميگذشت 
ماشين خوشکلم رو پارک کردمو به سمت دانشگاه رفتم ديدم معصومه داره با يه پسري خداحافظي ميکنه
لبام را گاز گرفتمو زير لب گفتم: معصومه فاتحت خوندست 
داشتم دنبال کلاس هام ميگشتم که ديدم جلوي کلاسم پندار ايستاده و داره بر و بر منو نگاهم ميکنه يه چشم غره رفتم و خواستم از در رد بشم که گفت: اگه دقت کني ميتوني يکي از دوست دخترهاي سابق شوهرت رو تو اين کلاس پيدا کني هروقت بهش نزديک شدي ميزنم رو ميز و بعد وارد کلاس 
خدايا من چقدر از اين بشر متنفرم انقدر که نحسه حالم از حرکاتش بهم ميخوره رومو برگردوندم و با خودم گفتم يه روزي اشکشو در ميارم 
ديدم معصومه روي صندلي نشسته و داره باهام باي باي ميکنه رفتم کنارش و گفتم : چشمم روشن معصومه خانم اون آقايي که باهاش اومدي کي بود؟ باز چشم منو دور ديدي ؟
با خجالت سرشو آورد بالا و گفت: يادته اوندفه گفتم برام خاستگار اومده؟
سرمو تکون دادم ادامه داد: قراره يه مدت با هم باشيم تا ببينيم ميتونيم با هم به تفاهم برسيم يا نه 
خيلي خوشحال شدم و ديدم حتي معصومه هم عشقشو پيدا کرده اون آيندشو انتخاب کرده آيا منم انتخاب کردم دوباره ياد سامان افتادم و حرف پندار راست ميگفت؟ نه بابا اون يه روده راست تو شکم مبارک نداره پس اينم راست نيست سنگيني نگاه کسي حواسم رو پرت پندار کاملا به طرفم برگشته بود و زل زده بود بهم و لبخند ميزد ديم همه دارن بدجور نگاه ميکنن با معصومه جامو عوض کردم 
وقتي کلاس تعطيل شد با شک به همه ي دختراي کلاس نگاه ميکردم پندار هم متوجه شد اروم اومد کنارذم و طوري که فقط من بشنوم گف: نگران نباش از تو خوشکل تر نيست 
از عصبانيت قرمز شدم و به اون که با بي قيدي ميخنده و يه عينک آفتابي گرونتر از قبلي رو ميذاشت رو چشماش نگاه کردم اشاره اي به عينکش کرد و گفت: يکي طلبت 
داشتم سيب زميني درست ميکردم تا براي خودم سرخ کنم و بخورم و همونطور داشتم با سپيده درمورد لباس جديد دختر عموي هادي حرف ميزدم که سپيده دل پري از او داشت وقتي قطع کردم دلم گرفت چقدر سپيده هادي رو دوست داره و هادي اونو دوست داره ولي من ... تو همين افکار بودم که يه دفه صداي در اومد قلبم از ترس از حرکت ايستاد سکوتي وحشتناک اون خونه ي درندشت رو گرفته بود رنگم پريده بود ازترس قالب تهي کرده بودم با دستايي لرزان يکي از چاقوهاي بزرگ آشپزخونه رو برداشتم و با تن و بدني لرزون داد زدم: کي هستي؟
صدايي نيومد آروم آروم رفتم سمت تلفن و شماره 110 رو آماده کردم تا اگه دزد بود فقط دکمه رو فشار بدم 
آروم آروم رفتم يه صداي ديگه اومد از پذيرائي بود آروم دستمو وارد پذيرائي کردم تا چراغشو بزنم يه دفه يکي دستامو کشيد و محکم رفتم تو بغل يکي از ترس در حال مرگ بودم که يه دفه گرماي آن بغل و صداي خنده يکي آرومم کرد اين گرما رو ميشناختم اين بغل پر مهر مال سامان بود 
محکم مرا در بغل گرفته بود و ميخنديد همانطور که مرا در بغل گرفته بود با خنده گفت: نه تو رو خدا ميخواستي چي کار کيني؟ با تلفن منو از پا در بياري ؟
از طرفي هم خوشحال بود و از طرفي ديگر عصباني شدم که داره اين جوري منو مسخره ميکنه خواستم خودمو جدا کنم که گفت: نه ...تکون نخور بزار يه چند ثانيه همينجور بمونم 
بعد خودش منو جدا کرد و نگاهي تو تاري به من انداخت ديدم جو ناجوره گکفتم: نخير اصلا من با تلفن کاري نداشتم ميخواستم اگر لازم شد با اين کاري کنم 
و چاقو را بالا آوردم دوباره خنديد که من با خنده اي که ميخواستم کنترل بشه گفتم : هر هر ميخنده حالا اگه اينو تو شکمت فرو ميکردم ببينم بازم ميخنديدي 
گفت: آخه من تا حالا فکر مکردم مامنم چه زن عقب مونده اي برام گرفته ولي الان که دارم ميبينم به اضافه عقب موندگي غل چماق هم هستي و شروع کرد به خنديدين 
داد زدم : سامان 
با خنده گفت: جانم
يه چيزي ته دلم تکون خورد آروم گفتم: ميکشمت 
با خنده گفت: حتما با تلفن 
چاقو رو انداختم رمين و با پا لگلي به زانوش زدم 
از درد پهن زمين شد با حالت پيروزمندانه گفتم: حالا برو بگو زنم غل چماقه 
و رفتم آشپزخونه 
************                                                                                                                 يه مقداري برنز شده بود و چقدر بهش ميومد اونقدر خوشکل شده بود که فقط ميخواستم بشينم شب و روز نگاش کنم خودش هم فهميد و گفت: چيه چرا اين جوري به من زل زدي؟
شونه هامو انداختم و دوباره بهش زل زدم کلافه دستاشو کشيد روي موهاشو گفت: اگه اين قدر دلتنگي خوب ميتوني به جوري جبران کني
يه لحظه فکر کردم و بعد که فهميدم چي گفته يه هقي کشيدم و گفتم: خجالت بکش بي ادب 
خنديد و گفت: تو منحرفي اصلا منظور من اون نبود که منظور من يه غذاي خيلي خيلي خوشمزست 
چپ چپ نگاش کردمو گفتم: اره جون خودت در ضمن مگه نوکرتم غذاي خوشمزه ميخواي يه ذره سيب زميني هست ميخواستم واسه خودم سرخ کنم تو رو ديدم اشتهام کور شد برو خودت سرخ کن و بعد بخور 
گفت: سميرا ...خيلي نامردي من تازه از سفر کاري اومدم و اونوقت پاشم برم سيب زميني بخورم اون هم خودم سرخ کنم ؟ خيلي بدي
- ميخواستي منو نترسوني 
گفت: حالا يه اين بارو .....باشه؟....باشه؟....
مثله اين بچه تخسا شده بود خندم گرفت گفتم: فقط يه اين بار همچين خوشبحالت نشه
گفت: باشه باشه هر چي تو بگي 
مثل قحطي زده ها افتاد به جون سيب زميني هاي بخت برگشته و من داشتم با خنده بهش نگاه ميکردم 
يه لحظه دست از خوردن کشيد و گفت: ها؟ چيه؟
- اونجا بهت غذا ميدادن؟
با خنده گفت: از بسکه به دستپخت مسخرت عادتم دادي غذاي خوب از گلوم نميره پايين هي کم ميخوردم 
گفتم: آها ... پس خوردي ظرفارو بشور شب بخير من رفتم بخوابم 
همونطور که ميخورد گفت: برو الام منم ميام
يه دفه جا خوردم پله هارو برگشتمو گفتم: چي گفتي؟
گفت: اي منحرف...منظورم اين بود که ميام سوغاتيتو ميدم 
با ذوق گفتم: آخ جون مرسي پس من ميرم آماده شم 
رفتم بالا تو اطاقم لباس خوابمو پوشيدم تاپ صورتي گلدار با شلوارکش ست شيشه عطرمو رو خودم خالي کردم نميدونم چرا ولي دلم ميخواست بهترين باشم 
زنگولکو گرفتم دستمو گفتم: اين جوري نگام نکن خودم هم توش موندم ...نميدونم ميترسم زنگولم خيلي زياد اون يه دخترباز حرفه ايه و من...ميخوام با مانيا درسمو ادامه بدم خودمو و مانيا فقط ما دوتا 
و ناگهان چهره ي سامان با ان خنده ي قشنگش تو ذهنم اومد تموم بدنم گرم شد 
ناگهان در باز شد و سامان وارد شد هنوز کرواتش بسته بود دوتا چمدون با يه کيف رو شونه هاش بود اومد تو و درو با پاهاش بست و همونجا وسايلو روي زمين گذشات با اون چشماي شيطونش نگاهم کرد و گفت: بيا اين جا تا سوغاتياتو بدم رفتم کنارش و همونطور که زنگولک رو تو بغلم گرفته بودم رو زمين نشستم 
- به نظرت کي ميشه همونطور که اين عروسکو محکم بغل ميکني منو هم بغل کني؟
سرمو انداختم پايين راستش حرفي براي گفتن نداشتم با خنده ي زورکي گفت: اصلا خجالت کشيدن بهت نيمياد بيا ببين خوشت مياد من که سليقه شما زنهارو نميدونم از هرچي ديدم و خوشم اومد يکي گرفتم اگه خوشت نيومد بده آلما 
اين قسمتو با خنده گفت چمدون اولو باز کرد يه لباس شب صورتي بود که جنس براق بود لباس دکلته بود و از بالا تنگ ميشد و در قسمت پاها آزاد ميشد با ذوق زنگولکو گذاشتم کنار و پيرهنو گرفتم دستمو و گفتم: سامان؟
- بله؟
نگاش کردمو گفتم: سامان عاليه خيلي خوشکله خيلي خيلي 
با نگاه مهربونش گفت: قابل تو رو نداره 
گفت: حالا بعدي دوباره دستشو کرد تو چمدون و اين دفه با يه کت چرمي که چند روز پيش تن يه هنر پيشه ديده بودم بيرون اومد نزديک بود بزنم زير گريه خيلي اين کت خوشکل بود 
- سامان تو بي نظيري ميدوني چقدره من دنبال اين کتم؟ کل تهرانو گشتم ولي مثلشو پيدا نکردم مرسييييييييييييي
سامان با همون نگاه قبل آروم گفت: خواهش ميکنم 
دوباره دستشو برد تو چمدون و يه لباس شب کوتاه آورد رنگش مشکي بود و يه آستينه بود 
دوباره گفتم : خيلي قشنگه سامان نامرد تو که گفتي سليقه ي خانومارو بلد نيستي 
دوباره رفت تو جلد اون سامان شيطون و گفت: درمورد شما استثناست در ضمن تو بقيرو نديدي شايد شانسکي تا اين جا قشنگي بود 
با ناراحتي گفتم: ولي سامان چرا اين قدر گرفتي؟ لازم نبود 
همونطور که يه قاب عينک در ميآورد گفت: زنمي دلم خواست به تو چه؟ و قاب عينکو داد دستم قابو باز کرد و يه عينک ديديم کپ عينک پندار يه دفه اخمام رفت تو هم 
با نگراني گفت: چي شد؟ خوشت نمياد؟ 
با لبخند گفتم: نه اتفاقا خيلي قشنگه ولي با ديدنش ياد يکي افتادم 
- خوب بده يا خوب؟
- مهم نيست مهم اينه که براي من قشنگه 
ساک اولش خالي شد و رفت سراغ دومي و درشو باز کرد و گفت: تو اين فقط عطره کيفشو بو کردم پر بود از بوي عطر هاي فرانسوي 
نگاهش کردم رو دستاش تکيه کرده بود و داشت منو نگاه ميکرد گفتم: چيه؟
شاانه هاشو انداخت بالا که يعني هيچي نيست 
وسايلو کنار گذاشتمو و رفتم کنارشو و گفتم: سامان؟
گفت: جانم؟
گفتم: خيلي دستت درد نکنه خيلي دوستشون دارم منظورم وسايله 
يه دفه دستامو دور گردنش انداختمو گفتم: مرسي و اورا بغل کردم بغلي گرمم و دوست داشتني که ميخواستم تا ابد ادامه پيدا کنه ميخواستم ديگر به هيچ چيز فکر نکم نه به پندار نه به مانيا و نه به تمام دختر هايي که اين بغل پر مهر رو تجربه کردن و ناگهان چشمانم را باز کردم نه.......نبايد خودم رو لور بدهم هنوز ذره اي به نام غرور در وجودم هست که نيمدانستم اين قدر قويست خودم را از او جدا کردمو و به او نگاهي انداختم که چشمانش را بسته بسته 
کمي نگاهش کردم که کم کم چشمانش باز شد بوي عطرش تا وجودم نفوذ کرده بود سرش را جلو آورد و آرام آرام لبهايش را روي لبهايم گذاشت گرمايي در وجودم شروع به فوران کرد حسي در وجودم شعله ور شد که هيچ نميتوانست نامش باشد مگر عشق لبهاش را برداشت ودو دوباره روي لبهاشم گذاشت چشمانش را بسته بود انگار ميخواست با تمام وجود از اين لحظه استفاده کند با حرارت بود و اين حرارت تا عمق مرا ميسوزاند ناگهان خود را از من جدا کرد و تند گفت: منو ببخش و با سرعت از اتاق خارج شد 
**************                                                                                                            نفهميدم که چه اتفاقي افتاده بود و چرا سامان از در خارج شد يعني اين قدر از من بدش مي امد ولي اصلا به سامان نميومد که از من بدش بياد حتما اون هم نميخواست که من دوستش داشته باشم و ميخواست همونجوري باشيم اگر يه لحظه هم تو تصميمم ترديد داشته بودم ديگه ندارم من تا پايان محلت يکساله از ايران خارج ميشدم
داشتم تو اتاقم بالا و پايين ميپريدم ميترسيدم سامان پايين باشه و من ببينميش و من اصلا نميخواستم اين اتفاق بيوفته خيلي از کارم پشيمون بودم يعني چي رفتم بغلش حالا انگار چند تا سوغاتي چقدر مي ارزه 
با شنيدن صداي در فهميدم رفته بيرون تند اومدم پايين داشتم از گشنگي هلاک ميشدم
مثله قحطي زده ها افتادم به جون غذا سرم پايين بود که ناگهان حس کردم کسي کنارمه سرمو برگردوندم و با ديدن سامان لقمه تو گلوم گير کردو شروع کردم به سرفه داشتم خفه ميشدم سامان خندش گرفته بود و داشت با دست ميزد رو پشتم آروم ليوان آبي بهم داد و گفت: بخور سرمو انداختم پايين و گفتم: مرسي و آب خوردم نشست روبه روم و زل زد بهم سرمو انداختم پايين که گفت: اوه اوه چه خجالتي هم شده اصلا بهت نيماد 
با اخم نگاش کردمو گفتم: خجالتي عمته با کي بودي؟
با خنده گفت: با عمم بودم با تو نبودم راحت باش
ديدم همينجور زل زده به من گفتم: ديرت نشه 
بي خيال شونه هاشو انداخت پايينو گفت: رئيس شرکتم کسي کاري به کارم نداره 
گفتم: آها همه اينارو گفتي پز بدي رئيسه شرکتي؟
نگاهم کرد و با شيطنت گفت: نوچ من مهندسم به اضافه رئيس شرکت 
از جام پا شدم و رفتم سمت پله ها گفت: اهه کجا رفتي؟
نگاهش کردمو گفتم: دانشگاه همه که مثله شما بي کار نيستن آقا مهندس 
گفت: وايسا برسونمت 
نوچي کردمو و از رو پله ها گفتم: خودم ماشين دارم 
وقتي سوار ماشينم شدم فکر کردم به اون سختي که فکر ميکردم نبود جفتمون طوري رفتار ميکرديم که انگار هيچ اتفاقي نيوفتاده پس ميتونستم 
وقتي ماشينمو تو پارکينگ گذاشتم و به سمت دانشگاه رفتم حس کردم کسي داره کنارم راه ميره ديدم پنداره دستامو رو به آسمون گرفتمو گفتم: تو رو خدا ميبيني نحسي روز مارو گرفت
گفت:نترس من بايد نگران نحسي باشم که نيستم تو ديگه چرا نگراني؟
چشمانم را بهش دوختم يه پيرهن آستين سه رب آبي آسموني پوشيده بود با شلوار سفيد عينک آفتابيشم جديد بود انگار يه کلکسيون عينک آفتابيه مارک داره بچه قرطي 
- چيه چرا زل زدي؟ خوشکل نديدي؟
چشمامو ريز کردمو گفتم: من خوشکلي نميبينم داشتم به سامان فکر ميکردم اشتباهي به قيافه نحس تو نگه کردم حالا عيب نداره برو اسفند تو خونتون دود کن برو دعانويس بلکه فرجي بشه از نحسي زائدالوصف شما کاسته شه اگه خدا بخواد باي
و از او دور شدم همونطور که احساس خوبي داشتم چه حالي ميده اين پندار جونو کنف کني
سر کلاس نشسته بودم و داشتم با معصومه حرف ميزدم که استاد وارد کلاس شد و تو دستش يه کاسه بود که پر بود از کاغذ هاي مچاله شده سلامي کرد به کلاس و گفت : واسه پروژه ليسانستون بايد واسه من يه تحقيق بياريد که دونفريه
خوشحال شدم گفتم الانه که منو معصومه با هم بيوفتيم ولي استاد ادامه داد: تو اين کاسه 15تا اسم است که 15 نفري که اين اسم هارو شانسکي از تو اين کاسه در ميارن هم گروهي ميشوند اين ها دونفري هستند و من نميخواهم به بحث هاي شما گوش کنم که منو عوض کنيد و از اين برنامه ها باشه
حالا از اين جا يکي يکي بيايد و اسم هارو برداريد 
به نفر سوم نرسيده بود که يکي از دخترا اسم معصومرو شانسکي از تو کاسه در آورد و به اين صورت بود که معصومه خارج شد و نوبت به من رسيد لبم را گاز گرفتمو رفتم از زير يک کاغذ مچاله در آوردم از خدا ميخواستم پر نباشه چون حوصله کل کل نکردم ولي مثله اين خدا امروز با من سر لجه چون تنها اسمي که از خوش شانسي ميتونم در بيارم پندار ارسلان واي!!!!!
- استاد ...استاد خواهش ميکنم تو رو خدا يه لحظه به من گوش بديد
ايستاد و رو شو به سمت من برگردوند معلوم بود حوصله ي منو نداره گفت: بفرماييد خانم 
گفتم: استاد خواهش ميکنم منو با اين آقا نندازيد منو اين آقا اصلا با هم سازگار نيستيم استاد خواهش ميکنم 
- خانم عزيز منکه نميگم برو با ايشون ازدواج کن برو دو صفحه بنويس بده بهش قال قضيه رو بکن 
- استاد من حتي تحمل همون دو صفحرو با ايشون ندارم
استاد کلافه شد پندارو صدا کرد و گفت: آقاي ارسلان شما هم با حرف خانم موافقيد؟
پندار خودشو زد به اون راه و با قيافه اي احمقانه گفت: با کدوم حرف خانم؟
استاد دستي به سرش کشيد و گفت: شما هم نميخوايد اين خانم هم گروهتون باشه؟
پندار سعي کرد نيشخند نامردانه خودشو نشون نده و گفت: استاد من هيچ مشکلي با اين خانم ندارم 
استاد همک گفت: پس حل شد تا آخر اين ماه تحقيقتونو ارائه ميديد 
- استاد....
ولي او دور شده 
صداي پندارو کنار گوشم شنيدم که با لبخندي پيروزمند گفت: نترس به سامان چيزي نميگم 
وخنده کنان دور شد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۱ عصر
روي مبل نشسته بودم و داشتم فکر ميکردم چجوري پندارو به طرز ماهرانه اي بپيچونم ديگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس اين سامان کوش؟
در همين حين فکري به مغزم رسيد برم خونه !
لباس پوشيدمو و درهاي خونرو قفل کردمو به سامان اس ام اس دادم که من دارم ميرم خونمون خواستي تو هم بيا 
سوار ماشينم شدمو به سمت خونه حرکت تقريبا هرروز با مامانم حرف ميزدم ولي خوب حرف کجا و ديدار کجا 
رسيدم خونه ديدم چندتا از قشنگترين گلدونهاي مامان شکسته و و افتاده روي زمين گفتم: سلام اين جا چي شده؟ 
سپيده گفت: ته تغاري مامان جون سهند خان داشت فوتبال بازي ميکرد زد تمام گلدونارو شکست 
يه بار ديگه گفتم: سلام 
نوچي کردو گفت: ببخشيد اين بچه جن که حواس نميزاره واسه من حالا بايد بشينم گندشو درست کنم قبل از اومدن مامان راستي سمانه زنگ گفت بهت بگم: دختره شوهر ذليل خاک برسر شوهر کردي خواهرتو فراموش کردي
- همين بود؟ چيزي جا نزاشتي ؟
- ها؟...نه فقط آخرش يه ذليل مرده هم گفت ولي نميدونم با تو بود يا من 
نگاهش کردم داشت با جارو خاک انداز گندورا جمع ميکرد حداقل اونچه که ازش باقي مونده بود 
-حالا خودش کو؟
موهاي بلندشو از رو صورتش کنار زد و گفت: کي؟ سمانه؟
-گرما زده سرت داغ کردي ميگم خود سهند کو؟
اخماش رفت تو همو گفت: ميخواي کجا باشه طبق معمول وله تو کوچه ها 
خنديدمو گفتم: حالا کمک ميخواي؟
اونم خنديد و گفت: نيکي و پرسش برو يه جارو اونجا هست بيا کمک 
راستش ميخواستم با سپيده صحبت کنم 
حياطو تميز کرديمو و خواستيم بشوريمش که تا ميخواستم حرف بزنم يه دفه مامان از خريد برگشت 
براي ناهار مامان خورشت سبزب درست کرد و تا خرخره ذخيره غذا کردم
ديگه فرصت نشد با سپيده صحبت کنم موکولش کردم
وارد خونه که شدم سامان را نديدم زير لبي گفتم: اين پسره ي پررو کجاست؟
همه جا رو گشتم تا رسيدم به اتاقش ردرش بسته بود اول در زدم و گفتم: سامان؟ سامان اون تويي؟
ديدم جواب نميده و در را باز کردم و رفتم تو اگه کسي بدون اجلزه داخل اتاق م ميشد سرشو از گزدنش جدا ميکردم ولي خودم...بايد توشو ببينم دارم از فضولي ميميرم
رفتم داخل بلا يه بار اتاقشو ديده بود يه اتاق ساده رفتم سمت ميز توالت و انواع ژل مو و عطر و اودکلن و اسپري ديده ميشد 
زير لب گفتم: بچه پررو از من بيشتر عطر و اودکلن داره اوني که بيشترش خالي شده بود را برداشتم و بوييدم مست شدم بوي عطر هميشگي سامانو ميداد از اعماقم آن عطر را بو کردم و چشمانم را بستم به ياد بوسه ي آنشبمان افتادم و اين که سامان از اتاق بيرون رفت يعني من چه کار اشتباهي انجام داده بودم؟ هنوز شيشه ي اودکن دستم بود که صدايي از پشت سرم گفت: اين قدر بوش خوبه؟
سرمو تند برگردوندم سامان بود باز هم بوي همان اودکلن را ميداد آن را از ميان دستانم بيرون کشيد و همانطور که آن را بو ميکرد به من نگاه کرد و آرام آرام به من نزديک شد و من آرام آرام عقب رفتم تا اين که خوردم به ميز و ديگر جايي واسه رفتن نبود نفسم را گرفتم سامان ارام با خونسردي جلو مي آمد و هنوز شيشه عطر دستش بود صورتش را اورد جلو آنقدر نزديک که پلک هايش به پيشانيم ميخورد سپس سرش را پايين آورد با تمام وجود ميخواستم فرار کنم ولي ...
سامان نزديک شد و وقتي ميخواست دوباره اتفاق بيوفتد دستشرا دراز کرد و شيشه عطر را گذاشت سرجايش و پوزخندي به من زد نفسم را دادم بيرون و با نگاهي عصباني به او خيره شدم هنوز اون پوزخند مسخره روي لبانش بود خواستم برم
که شروع کرد به خنديدن با اخم گفتم: نيشتو ببند ولي خندش بلندتر شد زير لب با خود گفتم: نامرد 
وازاتاق  بيرون رفتم                                                                                                                        زل زدم تو صورت پندار و گفتم: خسته نشدي انقدر نگاه کردي بس نيست ناسلامتي من زن دوستتم 
شونه هاشو بي خيال بالا انداخت و گفت: زن دوستمي باش ولي وقتي نه تو اونو دوست داري و نه اون تو رو دوست داره خوب خدا خوشکلت کرده تا بقيه لذت ببرن 
از عصبانيت به مرز ترکيدن رسيدن ميخواستم دستمو ببرم بالا و يکي بخوابونم تو گوش اين موجود بي خاصيت ولي در عوضش کتابامو برداشتمو و گفتم: من با تو به هيچ تفاهمي نميرسم من رفتم 
پاشدم که برم که ناگهان دستمو گرفت و گفت: خوب ببخشيد بيا بشين ديگه نگات نميکنم 
يه نگاه به دستش که دستمو گرفته بود انداختم و به چشماش نگاه کردمو گفت: تا دو ميشمارم ول نکردي پارکو رو سرت خراب ميکنم دستمو ول پررو
دستشو ول کرد و سعي کرد که خندشو نشون نده فکر ميکنه خوشم مياد ازش ايکبيري 
داشتم بداخلاق ميشدم حالا اگه سامان اين حرفو ميشنيد ميگفت: نکه تو هميشه خوش اخلاقي 
با فکر سامان لبخندي روي لبهام اومد پندار فکر کرد با اونم اونم لبخند زد که با خشم نگاش کردمو گفتم: خواهش ميکنم بيا زودتر اينو تموم کنيم بايد برم خونه تازه شام هم درست نکردم 
با پوزخندي گفت: حالا شام هم واسه آقا درست ميکني؟
بي توجه شروع کردم روي نيمکت دنبال تحقيقم کتابارو گشتم پندار هم اين کار را کرد هردو مشغول بوديم تا اين که موبايلم زنگ زد سامان بود ناگهان گرمايي درونم حس کردم حس دوست داشتن کسي گفتم: الو سلام 
- الو سلام خوبي سمي؟
- اره خوبم واسه چي زنگ زدي بهت که گفته بودم که درس دارم 
- ميدونم ولي من که بهت اجازه نداده بودم تازه امشب خونه ي مامان من دعوتيم تا هشت خونه باش خداحافظ 
بردون اين که صداي خداحافظي منو بشنوه قطع کرد پندار با طعنه پوزخند زد نتونستم خودمو بگيرمو گفتم: درد رو يخ بخندي 
پندار گفت: تا حالا کسي بهت گفته خيلي بي ادبي
با اخم گفتم: به تو ربطي نداره زودتر اينو تموم کنيم بايد برم 
-خونه ي مامان باباي سامان دعوتيد؟
-به تو ربطي نداره
ساعت هشت و ربع بود که به خونه رسيدم داشتم از خستگي ميميردم نصف قدرت و جونم با کل کل با پندار از دست رفت مرده شور برده 
وارد خونه که شدم ديدم همه چراغا خاموشه با تعجب رفتم داخل و ديدم کسي خونه نيست رفتم تو اتاقم و تا مقنعم را در ااوردم يکي گفت: ميزاشتي فردا صبح ميومدي خودتو راحت ميکرد 
تند سرمو برگردوندم قلبم از جاش در اومد دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم: اين چه وضعشو ؟ من فکر کردم کسي نيست و اونوقت تو يه دفه مياي خوب ادم سکته ميکنه 
پوزخندي زد و خيلي سرد گفت: تا هشت و نيم اماده ميشي ميريم يه دقيقه دير کني من رفتم 
راستش اولين بار بود که از سامان ترسيدم ديگه اون پسر مهربون نبود اين دفه يه مرد عصباني شده بود حالت تعادل نداشت رفتم حمخوم و يه دوش گرفتم و زود اومدم بيرون موهامو سشوار زدمو و صاف انداختم پايين وقت نداشتم که حالت بدم صورتم داشت از خستگي به رنگ قهوا اي در ميومد کمي کرم پودر شزدمو چشمامو مداد کشيدم و رژ صورتي زدم شلوار لوله تفنگي تنگ پوشيدمو يه تاپ دکمه دار صورتي تنگ مانتومو پوشيمو يه شال صورتي هم زدم يه کفش مشکي پاشنه بلند هم پوشيمو و کلي عطر رو خودم خالي کردم و رفتم پايين
سامان جلوي ايينه ي قدي ايستاده بود و داشت کراواتش رو درست ميکرد يه لحظه موندم يه کت و شلوار نوک مدادي پوشيده بود با يه پيرهن سفيد و کراوات صورتي قشنگ خيلي خوشکل شده بود موهاشو کامل داده بود بالا و و صورتشو اصلاح کرده بود باز هم از اون عطر ديوانه کننده زده بود 
يه لحظه برگشت و منو ديد و گفت: بلدي کراوات ببندي؟
سرمو تکون دادم گفت: بيا اينو ببند 
با خودم گفتم: آها يعني تو بلد نيستي عمم هر روز يه کراوات جديد ميبنده ميره سرکار 
خودش را کشيد سمت من و کراوات را داد دشتم و شروع کرد به ديد زدن من همينطور زل زده بود به من هي ميخواستم تمرکز کنم و کراوات رو ببندم نميشد عصباني گفتم: چشماتو ببند 
پوزخندي زد و با طعنه گفت: چرا؟
ولي نبست با هر جون کندني بود کراواترو بستمو گفتم: بريم؟
بي توجه به من سرشو برگردوند و همونطور که به سمت در ميرفت گفت: شما اول بفرما من بايد درا رو قفل کنم
رفتمو تو ماشين شاسيبلندش نشتمويه ذره اذت بودم براي بالا رفتن به خاطر کفش پاشنه بلندم ولي نشستم سامان هم اومد نشست در را باز کرد و از در بيرون رفت و به سمت خانه ي مادر پدرش به راه افتاد
***********
خانه ي پدر مادر سامان در سعد آباد بود خانه ي به اندازه ي خانه ي شاه که با ان همه عظمت و زيبايي دره اي گرما و عشق در اون وجود نداشت با وارد شدن به خانه فک سامان منقبض شد ميدانستم خاطرات خوبي از اون خانه ندارد 
پدرو مادر سامان ادم هاي خشکي بودند که همه چيز را در پول ميديدند حتي من را هم فقط به خاطر شغل پدرم ميخواستند و وقتي به خاستگاري من امدند با ديد احتقار به خانه ي قديمي و دوست داشتني من نگاه ميکردند از مادر سامان بدم ميامد چون هر کدام از لباس هايش به اندازه ي در امد ساليانه ي يک خانواده متوسط بود از او به خاطر پول دار بودنش بدم نمي امد از او به اين خاطر بدم ميامد که به هر کس که از او پايين تر باشد را تحقير ميکرد و برايش مهم نبود که ان شخص چه احساسي دارد آلما هم دست کمي از او نداشت هيچ شايد بدتر هم بود 
وارد خانه ي سلطنتي ان ها شديم سامان دنده را محکم ميفشرد دستم را روي دستش گذاشتم که سالمان دستش را برداشت و نگاهي بهم کرد که تا عمق وجودم تير کشيد اون منو نميخواست برام غريبه شده بود نميدانم چه باعث شده بود اون سامان دوست داشتني به اين ادم بي احساس تبديل شود نگاهش سرد بود انگار از صبح شستشوي مغزي داده شده بود 
ايستاد. تا به عمرم اين قدر ماشين هاي مدل بالا نديده بودم جز در شب عروسيم به سامان گفتم: مگه تو نگفتي که فقط شامه؟ اين که بيشتر شبيه مهموني هاي ملکه انگليسه 
فکر کردم اگه سامان همون سامان قديمي بود ميگفت: مگه تو مهموني هاي ملکه انگليس رفتي که اينوميگي ولي اين همون سامان نبود و اين منو متعجب ميکرد 
وقتي تعجبم بيشتر شد که سامان بي خيال شانه هايش را بالا انداخت و بي احساس گفت: يادم رفته بود بگم بهتره بريم بالا 
و خودش جلوتر رفت با بغض به او نگاه کردم داشت اخلاقش کلافم ميکرد اخه چرا اين جوري ميکرد 
يه دفه سامان برگشت و اومد سمتمو گفت: رفتيم اونجا ميشيني کنارمو از جات تکون نميخوري مثل ادم هم رفتار ميکني کل انداختن با من هم ممنوع مثل يک زن وظيفه شناس عمل ميکني فهميدي نمي خوام پس فردا مامانم برام کي بدتر از تو رو برام بگره ميفهمي؟ 
سرش رو برگردوند و زير لبي گفت: هرچند فکر نکنم بدتر از تو هم وجو داشته باشه 
داشتم خورد ميشدم سامان با نامردي تموم برگشت و به راهش ادامه داد يه لحظه حس کردم ديگه اون سميراي سرکش نيستم سامان خيلي با خودش دور برداشته در مورد من چي فکر کرده دو روزه باهاش راه اومدم فکر کرده کيه حالا هم برام داره اقا بالا سر بازي در مياره چشمام رو تنگ کردمو گفتم: من از اين سميراي خاک تو سر خوشم نمياد 
احساس گرمي درونم به وجو امد سميراي سرکش را در وجودم حس کردم لبخندي زدمو و به رفتن سامان نگاه کردم 
سامان ايستاد وسرشو به طرفم برگردوند و با همون لحن بي احساس گفت: مردي؟چرا نمياي؟
با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: ميخواستم بدونم فضولم کيه حالا فهميدم 
و زودتر خودمو رسوند به در و در را باز کردم و داخل شدم 
نگاه متعجبه سامان رو حس ميکردم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۲ عصر
اوه اوه چه خبره اين جا اي سامان الهي سقط شي چرا نگفتي اينا مهموني گرفتن 
نگاهي به پشت سرم انداختم اقا ريلکس اومد داخل و با لبخندي به سويي رفت و کاملا منو ناديده گرفت پسره ي پررو به طرفي که سامان رفت برگشتم و مامان سامان را ديدم يه کت و دامن شيک گرفته بود مانند ژورنال هاي فرانسوي و کلي به خودش رسيده بود با لبخندي متکبر سامان را بغل کرد سامان هم زورکي لبخندي زد و سلام کرد و مادرش را بغل کرد و عقب آمد و به سمت پدرش رفت پدرش هم کت و شلوار بسيار شيکي پوشيده بود 
به سمت مادر سامان رفتم رفتم که ديدم دارد سر تا پايم را نگاه ميکند و گفت: سلام عزيزم مگه نميدونستي مهموني داريم؟
فهميدم از لباسام راضي نيست خوشحال شدم چون فهميدم ناراحت شد 
جلوي زبونمو گرفتمو و گفتم: سامان دير بهم خبر داد 
نگاهي انداخت و بدون حرف ديگه اي رفت رفتم جلو و با پدر سامان سلام و عليک کردم که يه دفه سامان دستشو انداخت دور گردنموو سرمو بوسيد و گفت: خوب بابا من و سميرا ديگه بريم 
و دستمو گرفت و به سمت سالن 
صداي موسيقي مي امد تعداد نفرات خيلي زياد نبود حدود پنجاه نفر که همه هم لباس مجلسي پوشيده بودن بعضي هارو روز عروسيم ديده بودم و بايد با همه سلام عليک ميکردم تعداد اندازه ماشين ها بود انگار هرکس با ماشينش اومده بود تا پز بده رفتم بالا که مانتومو در بيارم که صداي خنده هاي کسي رو شنيدم منم که فضول رفتم سمت صدا که ديدم در بالکن بازه و آلما و يه پسر ديگه چسبيدن به ديوار و دارن همديگرو ميبوسن اه اه اه حالم بهم خورد تو فيلماي بد هم اين جوري کسي کسي رو نميبوسيد ولي ببينم اين که نامزد الما نيست از سامان هم نشنيدم که نامزديشونو بهم زده باشن 
راهمو کج کردمو وارد اتاق سامان شدم عجب اتاقي سه برابر اتاق حالاش بود بي چاره زن گرفت بدبخت شد لباسامو عوض کردمو و يکمي ديگه آرايش کردمو و رفتم بيرون صداشون از تو بالکن نمي اومد رفته بودن با خودم گفتم چشم مامان باباشون روشن با اين بچه هاشون يکي رو زن دادن دوست دختراش بيشتر شد يکي رو شوهر دادن تو بغل يه پسر ديگست
اومدم پايين و به دنبال سامان گشتم احساس ميکردم همه دارن نگام ميکنن به خاطر لباس ساده اي پوشيدم به درک مگه من خواستم بيام اونا منو دعوت کردن يه حرفا ميزنم من ها اوه اوه چه بساطيه اين جا انواع و اقسام مشروب هاي الکلي يکيشون رنگش آبي بود با تعجب يه ليوان برداشتم که که دست کسي را دور ليوانم ديدم سامان اروم گفت: فکر نميکنم تو از اين خوشت بياد 
با خشم گفتم: به تو چه دوست دارم ميخورم 
ليوانو از دستش گرفتمو و به لبام نزديک کردم و قبل از اين که کار احمقانه اي ازم سر بزنه سامان از دستم گرفت و گفت: تو که نميخواي اون رو قشنگمو نشونت بدم؟ هان ؟ ميخواي؟
با اخم نگاش کردم و پشتم بهش کردمو گفتم: اصلا تو تا حالا کجا بودي؟
- نگرانم شده بودي؟
به سمتش برگشتمو و پوزخندي زدمو گفتم: حتما فقط تنهام و اين جا غريبه زودتر بريم 
لبخندي زد و گفت: باشه ديگه تنهات نميزارم 
دستشو انداخت دور کمرمو و منو به خودش نزديک کرد و گفت: يادت نره ما زوج خوشبختي هستيم و سرمو بوسيد و به سمت يکي از همکارهاي پدرش رفت 
تا موقع شام هي اين و ر و اونور رفتيم
شام رو که خورديم نگاهي به اطراف انداختم
اصلا چيزاي دور و رمو باور نميکردم الما خيلي ريلکس تو بغل نامزدش نشسته بود و داشت با موهاي چربش بازي ميکرد و از اون طرف داشت به همون پسره که داشت ميبوسيد نگاه ميکرد
سامان هم قربونش برم فقط واسه من زرنگه نذاشت بمونم سرکارم و ...استغفرالله 
سرمو انداخت پايين که چشمم افتاد به ليوان هاي مشروب و اون ليوان آبيه بلند شدمو و رفتم سمتشون و ليوان آبيه رو برداشتم واسه لج سامان هم که شده ليوان رو بردم بالا و همه اش را سر کشيدم ا ه ه ه ه ه ه ه ه سرم سوت کشيد موجي از گرما روتو کل بدنم حس کردم و سرم گيج شد 
-سميراي کله شق چشمالتو باز کن حداقل ببينم زنده اي 
لبخندي زدموبه سامان نگاه کردم اين چرا اين قدر خوشکله چرا دارم اين جوري نگاهش ميکنم حالت خودمو نميفهميدم اصلا برام مهم نبود چي درموردم ميگه 
در خونه رو با پا باز کرد و منو بلند کردو گذاشت روي مبل خواست بره که از کرواتش گرفتمو و گفتم: کجا ميري؟ و خنده ي مستانه اي سر دادم 
سامان هم خندش گرفت و گفت: ميرم يه چيزي بيارم مستي از سرت بپره 
با گيجي خنديدمو گفتم: من؟....من مستم؟ من خيييييييلي هم عاليم توپه توپ 
لبخند زد 
-چيه چرا داري ميخندي 
با لبخند گفت : هيچي فقط گردنم داره ميشکنه ول کن کرواتمو 
کرواتشو ول کردمو و از جام پا شدم اومد کنارم نشست کم کم داشت چشمام روي هم مي افتاد حال خوشي نداشتم به سامان تکيه کردمو و خنديدم حس کردم نفس هاش تند شده نگاهش کردم هنوز حالت صورتش سفت و سخت بود 
دستامو گذاشتم دو طرف صورتشو گفتم: چي شده ساماني؟
نگاهم کرد و گفت: امروز با پندار چي کار ميکردي؟
با گيجي خنديدمو و گفتم: پندار ديگه کيه؟
-همون باهاش تو پارک بودي؟
قهقهه اي زدمو گفتم: منظورت ارسلان ديوونهست؟ استاد زورکي...مارو همگروه کرد ...براي پروژه فارق التح...صيلي وگرنه چش...ندارم تو روش نگاه کنم 
و خودمو انداختم تو بغل سامان بدنش گرم گرم بود بوي عطرش داشت ديوونم ميکرد سرمو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد ته چشماش يه غم بود گفت: سميرا پشيمون نميشي؟
با لبخند گفت: واسه چي؟
نگاهي به چشمانم کرد و گفت: واسه اين و لبهاش رو گذاشت رو لبهام 
دستانش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش ميفشرد دستانم را بي اختيار انداختم دور گردنش وموهايش را نوازش کردم بوسه اي لذت بخش 
ارام ارام ميبوسيد و سرش را تکان ميداد تو دلم گفتم ماشالله چه حرفه اي عمل ميکنه و خندم گرفت خودش را کشيد عقب و با خنده گفت: چيه ميخندي؟
شونهامو انداختم بالا و لبخندي زدم خوابم ميومد سامان لبخندي شيطنت اميز زد و گفت: نخواب خانم مست حالا حالاها باهات کار دارم 
تغيير حالت داد و و منو گذاشت رو مبل و خودش روم افتاد و شروع کرد به بوسيدم لبم داشتم نفس کم مي آورم ميخواستم يکمي عقب بکشم ولي اون بيشتر خودشو مينداخت روي من دست راستش را روي لپم گذاشت و سرش را به سمت گوشم برد و بوسه اي به روي ان گذاشت مور مور شدم تمام بدنم بي حس شد لبخندي زد و لاله ي گوشم را به سمت لبانش برد 
سپس به سمت گردنم رفت داشتم ميسوختم تمام بدنم سفت شده بود 
سامان دستانش را به همه جاي بدنم ميکشيد 
ناگهان موبايلش زنگ خورد فحشي داد و گوشي را برداشت 
از رويم بلند شد چشمانم بسته بود وقتي چشمانم را باز گردم ديدم کرواتش را دارد ميبندد سپس با سرعت از در خارج شد
آي خدا به دادم برس چرا اين قدر سرم درد ميکنه؟ ياامام من اين جا چي کار ميکنم ؟ اه اه اه چرا بدنم اين قدر درد ميکنه؟
از روي مبل بلند شدمو و به دورورم نگاه کردم روي مبل خوابم برده بود کي ما اومديم خونه؟ اخرين چيزي که يادمه...اي خدا من احمق از اون زهرماري خوردم اصلا بهش فکر ميکنم ميخوام بالا بيارم اين موجود بي خاصيت سامان کجاس؟
از جايم بلند شدمو از پله ها رفتم بالا و افتادم رو تختم کمي بعد بلند شدمو و رفتم تا يه دوش بگيرم وقتي از حموم اومدم بيرون بيشتر سست شدم نگاهي به ساعت انداختم ساعت يک بود و من داشتم هلاک ميشدم
لباس پوشيدمو و زير لب گفتم: پس اين جن بوداده سامان کوش هميشه اين موقع خونه پلاسه پس کوش شونه هامو بي خيال انداختم بالا و گفتم: حتما با دوست دخترش رفته بيرون ناگهان احساس حسادت کردم غلط کرده مگه شهر هر...
-سلاااااااااااااااااااااام
وسط فکر کردنم بودنم که اين جن بوداده پريد تو پله ها از ترس خوردم تو ديوار و اهم بلند شد 
-اه اه اه وحشي اين چه وضع سلامه؟ تو ادم نميشي؟
با شيطنت لبشو گاز گرفت و گفت: پناه برخدا اين چه حرفيه؟ من فرشتم 
همونطور که سرمو ميماليدم گفتم: اره عزرائيل هم فرشتست 
نشستم پشت ميز که اومد کنارم نشست با شک بهش نگاه کردمو گفتم: وا؟ مگه مرض داري برو رو اون يکي صندلي ها بشين 
صندليشو عوض نکرد و همونطور که جا به جا ميشد گفت: ميدوني چيه سميرا من عاشق اين فن بيان تو هستم اين قدر عاشقانه ما رو مورد عنايت خودت قرار ميدي ادم هز ميکنه 
زيرلبي گفتم: برو بابا که فکر کنم شنيد و اين دفه بلند گفتم: ناهار چي داريم؟
شونه هاشو انداخت بالا و نگاهم کرد 
-چيه؟ چرا اين جوري نگام ميکني؟ من که غذا درست کردن بلد نيستم 
کلافه گفتم: تو چي بلدي؟
با شيطنت و لبخندي موزي بر لب گفت: اوم من کارهاي زيادي بلد نباشم يه کارو خوب بلدم ميخواي نشونت بدم؟
با عصبانيت گفت: ميکشمت سامان بي ادب
خنديد و گفت: اااامنحرف من که منظورم اون نبود بيا شرکت نشونت ميدم نقشه کشي چجوريه 
چشمامو ريز کردمو گفت: اره جون عمت منظورت نقشه کشي بود 
با لبخندي شيطنت اميز گفت: جون عمم منظورم اون بود 
روي مبل نشسته بودم و داشتم با کنترل شبکه ها رو عوض ميکردم که يه دفه اومد چسبيد بهم و کنارم نشست يذره جا به جا شدم ديدم دوباره اومد چسبيد بهم عصباني گفتم: چته ؟ چرا اين قدر ميچسبي بهم؟
مظلومانه بهم نگاه کرد و سرشو انداخت پايين يذره که گذشت حس کردم يه چيزي لاي موهامه نگاش که کردم فهميدم داره با دستش با موهام بازي ميکنه داد زدم: اه انقدر به من دست نزن ديگه 
لبخندي شيطنت آميز زد و گفت: ديشب که بدت نميومد تازه کلي هم خوشت اومده بود 
يدفه گفتم: چي؟
گفت: چي چي؟
-چي گفتي؟
-چي گفتم؟
-همون که الان گفتي چي بود؟
-منظورت (چي) بود؟
کلافه کوسن را به طرف سامان پرت کردم و گفتم: سامان! درست جواب بده چي گفتي؟
کوسن را گرفت بغلش و با موزي ترين لبخندي که تا حالا ديده بودم گفت: اها منظورت ديشبه؟
نگران پرسيدم: ديشب ...مگه چي شده بود؟
لبخندي زد و گفت: ديشب يه ليوان مشروب زدي داغ کردي نزديک بود به من تجاوز کني
-غلط کردي
اخمي کرد و گفت: اه...درست حرف بزن بي ادب به من چه تو جنبه نداري يه پسر خوشکل ببيني 
کم کم يادم اومد لبخند شيطنت اميز سامان که گفت: حالا حالا ها باهات کار خانم مست 
واااااااااااااااااااااااا اااااي
نه...نه..نه...نه...نهههههههههههه هههههههههههه هههههههههه هههههههه امكان نداره كه منو ...منو ........منو سامان باهم...........نه امكان نداره سامان داره خالي ميبنده ولي نه همه ميدونن سامان هرچي باشه دروغگو نيست موبايلم هي زنگ ميخوره ولي برام مهم نيست ولي خدا را شكر موبايل سامان به موقع زنگ زد وگرنه....خدا نكنه زبونتو گاز بگير سميرا تلفن خونه زنگ ميخوره ولي جواب نميدم سامان جواب ميده وايسا ببينم چرا اين تا حالا خونه مونده؟ حالا يه امروز كه تحمل قيافه نحسشو ندارم خونست واسه حرص منم شده ميمونه سرمو تو بالشتم گذاشتم و خودمو با بالشت خفه كردم -بله بله ...نه خواهش ميكنم چه زحمتي اين جاست بي چاره خيلي خوابش مياد ...نه نه بيداره گوشي يه لحظه بالشت رو از روي صورتم برداشت به سختي داشت جلوي خودشو ميگرفت يه موز دستش بود و داشت با شيطنت بهش گاز ميزد تلفمو به سمتم گرفت و گفت: عشقم تلفن با شما كار داره تلفنو انداخت رو تخت و دويد از در بيرون رفت -سامان الهي خودم كفنتو تنت كنم ...الهي بيام سر قبرت ادامس پخش كنم الهي نفس عميقي كشيدمو گوشي را گرفتمو گفتم: الو ؟ صداي معصومه تو گوشم پيچيد -داشتي چي كار ميكردي كه سامان اين قدر سرحاله تو انقدر خسته اي سامان الهي به زمين گرم بخوره الهي...بري جهنم راحت شم -اه ...منحرف ديشب رفته بوديم مهموني خسته شده بودم اعصاب ندارم اين سامان هم بدتر رو اعصاب منه -خوب بابا چرا رگبار به سمتم گرفتي واسه اين زنگ زدم كه بدونم خبرت كجا رفتي؟چرا نمياي دانشگاه اين ارسلان دهن همه رو سرويس كرده از بس ازت سراغ گرفته صدامو اوردم پايينو گفتم: معصوم خر نشي شمارمو بدي بهش -باشه بابا مگه ديوونم ولي زودتر پروژتو باهاش تموم كن تا ديگه از اين گرفتاري ها نداشته باشي اميروز مياي ساعت 2كلاس داريم؟ يادش افتادم كه امروز سامان افتاده رو دور تيكه پروني مخصوصا با گندي كه من بالا اوردم گفت: اره ميام -ميخواي بيام دنبالت؟ -نه بابا مهربون شدي ...نه با ماشين ميام كاري نداري -نه -خدافظ
----------------------------------------------------------- -
امشب يه مهموني گرفتم ...به سامان گفتم و دعوتش كردم تو رو هم همينطور حتما بيا بلكه چندتا از دوست دختراي سامانو ببيني دست از سرش برداري بدوني چه ادميه كلافه عينكمو از رو چشمام برداشتمو گفت: سامان هرچي باشه از تو بهتره كه داري زندگيمونو خراب ميكني تمومش كن ارسلان خسته شدم از دستت بزار اين تموم شه بريم پي كار و زندگيمون فقط نگاهم كرد و سپس گفت: امشب كه اومدي ميفهمي ----------------------------------------------------------- -
سميرا اگه دوست نداري باور كن لازم نيست بياي با عصبانيت نگاهي به صورت نگرانش انداختمو گفتم: نخير من مشكلي ندارم اتفاقا خيلي هم دوست دارم به اين مهموني برم تا اخرين تكه هاي تحقيقمو بدم ارسلان تموم شه اين پروژه كه جز بدبختي واسه من هيچي نداره -ميخواي من بدم يدفه به سامان گفتم: نكنه چيزي داري كه ميخواي از من مخفي كني؟ هرچند مهم هم نيست فقط خواستم بهت بگم برام مهم نيست من ميخوام برم بدون تو يا باتو يدفه عصباني شدو گفت: به به خودسر شدي ميخواي بري پارتي اونم تنهايي اونوقت پارتي كي ؟ پندار ارسلان يكي از خطرناك ترين پسرهايي كه ميشناسم نگاهي بهش كردمو گفتم: هيچ كي خطرناكتر از تو نيست چشماش قرمز شد از عصبانيتو گفت: ميخواي خطرناكي رو نشونت بدم؟ تا خواست بياد نزديك ناگهان موبايلش زنگ زد چشماشو بست و گوشي را جوا ب داد و با خونسردي ساختگي گفت: بله؟ داريم ميايم توهم انقدر زنگ نزن ملكه انگليسو كه نميخوام بيارم و نگاهي به من كرد -باشه خدافظ ميراث 24 در يك جمله نور، موسيقي ،حركت ديوانه خونه رو اين مهموني گذاشته بود تو جيب كوچيكش يادش بخير وقتي هجده سالمون بود منو مانيا و سپيده پيچونده بوديم رفتيم پارتي نيم ساعت نشده خسته شديم اومديم بيرون رفتيم شهربازي پارتي رفتنمون هم مثل ادم نبود ياد اون روزا افتادم سامان دستم رو فشرد و گفت: سميرا هرچي ديدي و هر چي شنيدي به من اعتماد داشته باش به من باور داشته باش كه من ديگه اون ادم قبلي نيستم سرم را انداختم پايين –به من نگاه كن نگاهش كردم ادامه داد: من ادم قبلي نيستم سميرا من كاراي بد زيادي انجام دادم ولي ادما عوض ميشن مگه نه؟ سرمو تكون دادم اروم پيشونيمو بوسيد و جلو رفت پندار با وضعي كه در دانشگاه ميديدمش خيلي فرق ميكرد يه تاپ پوشيده بود به رنگ طوسي كه روش به انگليسي نوشته شده بود من ستاره ي راكم با يه شلوار جين تنگ موهاشو رنگ شرابي زده بود و كاملا فشن و سيخ كرده بود يه ليوان مشروب دستش و داشت وسط با يه دختري ميرقصيد وقتي ما رو ديد با خنده دست دختره رو گرفت و اومد پيش ما تا چشمان سامان روي دختر افتاد به واضحي روز رنگش پريد چشماش از حد معمول گشاد تر شده بود با پندار نگاه كردم لبخندي پيروزمندانه روي لبهايش داشت و داشت واكنش سامان را نگاه ميكرد دست دختر را كشيد وسط و گفت: سلام بچه ها اين ساراست سارا خودت سامان رو ميشناسي و اينم...زنش سميراست دختر نگاهي به من كرد موهايش را بلوند كرده بود و لنز طوسي گذاشته بود خيلي ارايش كرده بود ولي نتوانسته بود معصوميته صورتشو قايم كنه خدايا! مگه اين دختر چند سالش بود كه گير اينا افتاده بود نگاهي به سامان انداختم زل زده بود به سارا و همونطور رنگ پريده به نظر ميرسيد به قدري محكم دستم را گرفته بود به سفيدي ميزد بين اينا چه بود كه سامان اين قدر نگران بود و ترسيده پندار اين قدر خوشحال و اين دختر اين قدر بي خيال بود پندار كه تازه انگار منو ديده بود و ما دوستان قديمي و صميمي هستيم با خوشحالي در حالي كه چشمانش برق ميزد گفت: سميراااااااا چطوري تو دختر از صبح كه نديدمت دلم برات تنگ شده بود بدون اين كه حالت سر سامان عوض بشه چشم از روي سارا برداشت و به پندار نگاه كرد دندونهاشو روي هم فشار ميداد تا بلايي سر پندار نياره با صدايي دورگه گفت: اين مسخره بازي ها چيه داري در مياري پندار؟ بازي جديدته از پدر مادر و دوستات و دوست دخترات خسته شدي اومدي سراغ منو زنم؟ سارا پوزخندي زد و سرشو پايين انداخت و با ناخوناش بازي كرد پندار در حالي كه كمي مست شده بود گفت: بازي؟ كدوم بازي مگه بده دارم زنتو با گذشتت اشنا ميكنم؟ و خنديدو به سارا نگاه كرد لحظه اي به فكرم رسيد نكنه سامان اين دختررو دوست داره نه از سامان بعيد نيست ولي شيفتگي در چشمهاي سامان موج نميخوره فقط ترس ترس از چي نميدانم سارا داشت با حسرت به سامان نگاه ميكرد سامان نگاهش را روي سارا متمركز كرد و گفت: سارا يه لحظه بيا بيرون كارت دارم دستش را از دستم خارج كرد و گفت: تو اين جا باش برگه ها رو بده پندار زود بريم الان من ميام با نگراني نگاهش كردم كه زور كي لبخندي زد و گفت: زود ميام قول ميدم و رفت تو حياط نگاهي به پندار كردمو گفتم: بيا ارسلان اين برگه هاي پروژه اميدوارم ديگه با هم ديگه در ارتباط نباشيم چشماش قرمز بود انگار عصبانيه و گفت: گذاشتي اون عوضي با اون دخترهي هرزه برن بيرون و تو اينجا داري به من برگه ميدي؟ با خشم به او گتم: چته تو ارسلان چه مرگته؟ چرا به سامان ميگي عوضي؟ مرض داري؟ مگه خير سرت دوستت نيست؟ داد زد: من غلط بكنم كه دوست اون باشم از ادمي كه يه دفه مياد همه چيز ادمو برميداره ميره ككش هم نميگزه متنفرم -منظورت چيه؟ فقط با نفرت نگاهم كرد گوشه ي لباسشو گرفتمو كشون كشون بردمش گوشه ي سالن و گفت: منظورت چيه يه دفه همه چيزه ادمو برميداره ميره ؟ نگاهم كرد و گفت: مهم نيست حالا بدوني بهتر از اينه كه اون سامان بي همه چيز هيچ وقت بهت نگه -از همون روزاي اول دانشگاه ازت خوشم ميومد هي ميخواستم باهات دوست شم ولي خوب هم ميدونستم پا نميدي هم هيچ واسطه اي نبود كه به وسيلش شمارتو گير بيارم كم كم دوست داشتني شدي برام كم كم تو دلم جا باز كردي تو فرشته نبودي ولي خوب مال اين زمين هم نبودي تو نه محجبه بودي كه رو اعصاب بري نه جلف بودي كه زود از دستت خسته بشم تو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۲ عصر
ازاد بودي مال كسي نبودي و چقدر دوست داشتم مال من بشي هر روز از تو براي سامان ميگفتم از خوشگليت از دوست داشتني بودنت از اخلاقت كه با بقيه فرق ميكرد اوايل براش مهم نبود ولي كم كم براش جالب شدي يه روز پا شدم فهميدم زن سامان شدي كسي كه نه ميشناختيش نه دوستش داشتي و ميدونستم هيچ وقت قبولش نميكني -نميدونستم تو هم از اين حرفاي عاشقونه بلدي پندار اونم وسط پارتي كه خودت گرفتي با صداي سامان سرمو تند برگزدوندم سامان با عصبانيت ايستاده بود داشت نگاه ميكرداومد جلو -تو خجالت نميكشي به زن دوستت نه نه دوست دختر دوستت به زن دوستت اين حرفارو ميزني ؟ تو فكر ميكني سميرا خره اين چرت و پرت هاي تو رو قبول كنه؟ تو نميدوني منو سميرا همديگرو دوست داريم؟ پندار توجهي به حرف سامان نكرد و فقط به من نگاه ميكرد و گفت: حقايقي تو زندگي سامان وجود داره حقايقي كه ميدونم دوست داري بدوني ميدونم سامانو دوست نداري ولي نميدونم چرا باهاش ازدواج كردي فقط ميدونم منتظرت ميمونم تا بياي پيشم تا اونوقت لذت زندگي و خوشبختي رو نشونت بدم سامان داد زد : خفه شو آشغال ! و با مشت افتاد به جون پندار پندار گيج تر از اوني بود كه واكنشي نشون بده داد زدم: سامان ولش كن و دستش گرفتمو و كشيدمش به سمت خودم يذره عقب رفتم و گفتم: سامان تو رو خدا تمومش كن خواست دوباره حمله كنه كه صورتشو بين دوتا دستام گرفتمو و گفت: به من نگاه كن من تو رو دوست دارم سامان...من فقط تو رو تو اين دنيا دوست دارم دست مشت شدش رو پايين اورد نگاهي به اطراف انداختم همه داشتند ما رو نگاه ميكردند از دهن و دماغ پندار داشت خون ميومد و خودش هم افتاده بود روي زمين خبري از سارا هم نبود دست سامان را گرفتمو كشون كشون بردمش وسط راه بوديم كه صداي پندار را شنيدم كه اسممو صدا ميكرد برگشت كه گفن: سميرا دوستت دارم باور كن در چشمانش صداقت موج ميزد من گفتم: ولي من سامانو دوست دارم پندار شوهرمو دوست دارم دست سامانو گرفتمو و با هم رفتيم بيرون 25 روي تختم نشسته بودمو پاهامو تو بغلم گرفته بودم ياد پندار افتادم و براي لحظه اي دلم براش سوخت بي چاره چقدر هم بد زدم تو ذوقش يدفه دستام رو گوشام گذاشتمو گفتم: 
نه نه نه اصلا به درك اين همه دختر تو دانشگاه كيليد كرده رو من اصلا چي كار كنم بزار بميره تو همين افكار بودم كه در اتاق به صدا در اومد سامان بود -سميرا بيداري زود رفتم زير پتو و خودمو زدم به خواب درو اروم باز كرد و اومد داخل نشست لبه ي تخت و نگاهم كرد خيلي اذيت بودم كلا وقتي يكي نگاهم ميكرد عصبي ميشدم يذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس كردم كه اروم روي صورتم كشيده ميشد سپس پيشونيمو بوسيد و رفت بيرون از جام پا شدمو دستمو رو پيشونيم گذاشتم گرم گرم بود
--------------------------------------------------- -
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۳ عصر
سميرا ...سميرا...خواهش ميكنم صبر كن ...صبركن با عصبانيت صبر كردمو و گفتم: چي از جون من ميخواي مگه بهت نگفتم از تو خوشم نمياد سامانو دوست دارم پندارگفت: ميخوام بدونم اگه بدوني چه كارهايي كرده بازم دوسش داري يانه بدون توجه به پندار به سمت ماشين رفتم داشت برف ميومد و من لباس نازكي پوشيده بودم و كلي سردم بود لرز كرده بودم بخاري رو تا اخر زياد كرده بودم و ميروندم ولي بازم سردم بود وقتي رسيدم خونه با لرزش خودمو رسوندم به بخاري و كنارش ولو شدم سامان با خنده اومد كنارم و يه ليوان چايي داد دستمو گفت: بخور همونطور كه ميلرزيدم چايي رو ازدستش گرفتمو خوردم و گفتم: مرسي -خواهش ميكنم واي سميرا نميدوني چقدر بامزه شدي دلم ميخواد بخورمت اخمي بهش كردمو تو دلم گفتم: باز اين شنگول ميزنه هنوز داشت نگاهم ميكرد گفتم: تو جرات داري نزديكم بيا تا بهت حالي كنم خورن من چي ميشه پررو داشت ميومد نزديكه كه يه دفه.... -اچههههههههههههههههههههههه ههههه آي خدا! شكرت چه به موقع اين عطسه هه اومدها -اه اه اه حالمو بهم زدي الانه كه سرما بخورم هرچي ميكروب بود اومد تو بدن من با خنده گفتم: حقته تا تو باشي قصد دست درازي به من نداشته باشي چشماشو برگردوند و گفت: يه ذره كم از خودت تعريف كن تحفه فكر كردي چي هستي كه من بيام طرفت فهميدم حرصش دادم كه اينو گفته سرم درد ميكرد به سامان گفتم: سامان من رفتم بخوابم خوب فردا براي دانشگاه بيدارم نكن همونطور كه داشت فيلم نگاه ميكرد سرشو تكون داد تو دلم گفتم: حالا خوبه لال نيستي اونوقت چي كار ميكردي داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه يه دفه سرم گيج رفت داشتم ميوفتادم پايين كه يه دفه سامان منو گرفت -چت شده باز؟ حالت بده ميخواي بريم دكتر؟ سرمو تكون دادمو گفتم: نه...دكتر نه فقط دلم ميخواد بخوابم با نگراني گفت: سميرا تو رو خدا از خر شيطون بيا پايين خودمو ازش جدا كردمو گفتم: نميخواد خواهش ميكنم بي خيال شو روي تختم ولو شدم و چشمامو بستم دستشو گذاشت روي پيشونيمو گفت: تب داري بزار برم يه كاسه آب بيارم با دستمال بزارم رو پيشونيت رفت پايين سرم خيلي درد ميكرد ناگهان حس كردم مامان بزرگ كنارم نشسته انقدر واقعي بود كه يه دفه از جام پريدم و با لكنت گفتم: س...سس...سس...سلام لبخندي زد درست مثل همون موقع پر از تحكم و با غرور گفت: داري كارايي ميكني سميرا با تعجب گفتم: چي كار؟ گفت: يعني پول واقعا از احساسات يك ادم مهمتره؟ -منظورتون چيه؟ دوباره لبخندي زدو گفت: سميرايي كه من ميشناختم با اين كه از بقيه شرتر بود ولي از بقيه مهربونتر بود زندگي فقط پول نيست زندگي بدون عشق زندگي نيست سپس رفت سرمو تو يه شال پيچيده بودمو و داشتم از درد ناله ميكردم سامان با يه ليوان اب و يه قرص اومد بالا و با خنده گفت: بيا بخور كشتي منو از بس غر زدي با صدايي كه از سرما خوردگي گرفته بود و همچنين دورگه هم شده بود گفتم: خجالت بكش من غرغر ميكنم؟خيلي نامردي سرمو برگردوندم اونور سامان با خنده گفت: الهييييي دختر گلم ناراحت نباش بابا اين جاس -برو بابا با خنده گفت: جونم بابا -سامان اذيتم نكن خنديد و گفت: الهي اومد كنارم نشست و لبخندي زد ناگهان دلم ضعف رفت دوباره اين جوري شدم با ديدن سامان سرمو گرفتم پايين با دستش چونمو امورد بالا و گفت: چته گلم؟ اي خدا چرا اين داره اين جوري ميكنه؟ نميدونه داره چه بلايي سره من مياره؟ سرمو از دستش عقب كشيدم بيرون و گفتم: هيچيم نيست به بالاي تختم تكيه كردم و سرمو بردم پايين اومد كنارم و اونم تكيه داد و گفت: يه چيز بپرسم؟ گفتم: بپرس گفت: اون حرفي كه تو مهموني پندار گفتي راست بود؟ اخمي انداختم تو پيشونيم و گفتم: كدوم حرف؟ -همون كه تو دوستم داري واي خدا فكر اين جاشو نكرده بودم نگاهي به اون انداخنم به يه نقطه از ديوار خيره شده بود و هيچي نميگفت -چرا جواب نميدي؟ يه دفه گفتم: بعضي وقتا بايد يه حرفايي رو زد لازمه كه اون حرفات رو بزنيم خوب شد اينو گفتم اصلا دلم نميخواست كسي باشم كه اول اعتراف بكنه نگاهم كرد و گفت: منم يه چيز بگم؟ با سر بهش جواب دادم خيلي بي مقدمه گفت: دوستت دارم ****************************************
قلبم ايستاد دنيا ايستاد فقط من بودم و او كه داشت نگاهم ميكرد دوست داشتم فرياد بزنم : منم دوستت دارم خيلي زياد خيلي بيشتر از اونكه فكرش رو بكني ولي نگفتم با لبخندي شيطنت اميز گفت: سكوت علامت موافقت است داشت جلو ميامد مي امد تا تا ابد مرا مال خود كند ولي ناگهان رفتم عقب نگران گفت: چيه گفتم: سرما ميخوري خنديد و گفت: تو نگران من نباش و سپس بوسه اي داغ بود كه مرا از تب هم گيج تر كرد عطسه اي كردمو و از خواب بيدار شدم يعني كاملا خواب از سرم پريد سامان كنارم بود چقدر اين بشر خوشكل بود و چقدر من دوستش داشتم و چقدر اين احساس رو دوست دارم ناگهان بدنم لرزيد از سرما از جايم پا شدم سرم گيج ميرفت باورم نميشد كه ديشب ما چي كار كرديم سرمو انداختم پايين لباس گرمي پوشيدمو و به دست سامان نگاه كردم كه از ديشب همون حالت مونده بود جاي سر من به فكر رفتنم افتادم سه هفته ي ديگه عيد نوروز ميشد و سه ماه بعدش سالگرد ازدواج ما و بعد من اجازه داشتم هر كاري كه دلم ميخواست با ارثم ميكردم دوباره به سامان نگاه كردم. دوباره خوابم گرفت رفتم تو بغلش و سرمو تو گودي شونش گذاشتم دوباره بوي عطرش مستم كرد سامان حلقه دستانش را تنگ تر كرد و ديري نگذشت كه من خوابم برد با فوت كسي از خواب بيدار شدم سامان رو پهلو دراز كشيده بود و داشت تو صورتم فوت ميكرد وقتي چشمامو باز كردم با ديدن قيافش بي اختيار لبخندي روي لبم نقش بست خيلي بامزه شده بود رفته بود حموم و چون موهاش هنوز خيس بود و رو صورتش افتاده بود و چشماش مثله دوتا تيله سياه گرد شده بود و داشت منو نگاه ميكرد سرتاپا سفيد پوشيده بود انقدر دوست داشتني شده بود دلم ميخواست پر ماچ و بوسش كنم با ديدن چشماي بازم لبخندي زد و گفت: سلام عليكم بلاخره يادت اومد بايد بيدار شي؟ لبخندي زدم كه يدفه بغلم كرد و گفت: الهي چقدر ناز ميخندي با تعجب نگاهش كردم كه گفت: چيه؟؟؟ گفتم: سامان مگه اولين باره من ميخندم اين جوري ميكني؟ با شيطنت گفت: ولي من اولين بارمه آزادم هركاري دلم خواست بكنم با خنده صورتشو زدم كنارو گفتم: من كه فعلا گشنمه همونطور كه پا ميشد گفت: منم همينطور ولي نميدونم چرا وقتي كنار توام هيچي حس نميكنم داشتم صبحونه ميخوردم كه تلفن زنگ زد سامان خواست پاشه كه گفتم: نه تو بخور من جواب ميدم شونه هاشو انداخت بالا و گفت: هرجور راحتي گوشي را برداشتم اولش صدايي نميومد ولي بعدش صداي دلنشين مانيا رو شنيدم كه با ذوق گفت: سلام سمي تقريبا داد زدم: مانيا؟ تويي؟ خنديد و گفت: چرا داد ميزني؟ اره ديگه منم خوبي سمي خيلي خيلي خيلي خيلي زياد دلم برات تنگ شده -من بيشتر ماني كي ميتونم ببينيمت براي اون روز لحظه شماري ميكنم با شادي گفت: پس شروع كن چون من دارم ميام يه لحظه هنگ كردم -الو...الو...سمي...الو... با لكنت گفتم: مانيا...تو ...تو داري...مياي...اينجا؟ با نگراني گفت: اره ميخوام بيام ولي حالا نه تير ميام تا از براي برگشت با هم بريم خوشحالي نه؟ نگاهم را به سامان دوختم كه بي خيال از هفت دولت رو ميز نشسته بود و داشت صبحانه ميخورد زوركي گفتم: اره ماني خياي خوشحالم كه داري مياي پس تا سه ماه ديگه خدافظ با خنده گفت: خدافظ من برم به سپيده هم بگم باي اروم اروم وارد اشپزخونه شدم و روبه روي سامان نشستم همونجور كه ميخورد گفت: كي بود؟ اروم گفتم: مانيا -همون دختر عموت كه خيلي دوستش داري؟ سرمو تكون دادم هيچي نگفت از جايم پا شدم و بالا سرش ايستادم سرشو گرفت بالا و نگاهم كرد دستمو رو صورتش گذاشتمو و صورتم رو موهاش موهاش بوي خوش شامپو ميداد روي موهاشو بوسيدم وبي حركت فقط اونجا ايستادم شنيديد كه ميگن وقتي ادم عاشقه دوروبرش گل و بلبل و پروانه و شمع و از اين چرت و پرت ها ميبينه؟ ديگه چرت و پرت نيستند دوران عاشقانه من و سامان همراه با گل و پروانه شروع شد سر هر مناسبت مسخره اي جشن راه مينداختيم و خودمون دوتايي به كارامون ميخنديديم دارم اعتراف ميكنم نه براي اولين بار بلكه براي هزاران بار اعتراف ميكنم اورا دوست دارم اين ادم دوست داشتني را در حد مرگ دوست داشتم و مهمتر از همه چيز او را باور داشتم سامان بعد از اعترافش به من سيمكارتشو پاره كرد و يكي جديد گرفت يكي كه فقط من و خانوادش شمارشو داريم و نه هيچ دختر ديگه اي اين دنياي من بود و سامان و هيچكس ديگه اي حق نداشت وارد اون بشه همه چيز را به سپيده گفتم از اول تا اخر و اينكه الان حاظرم جونم رو هم براي سامان بدم اول يذره فهش بهم داد و بعد بهم تبريك گفت كه عشق رو تجربه كردم
--------------------------------------------------------- -
سامان تو رو خدا اون ماهي رو ول كن بيا اين جا اين تخم مرغارو با من رنگ كن هرچي هنر داشتم ريختم ته كشيد سامان مثه بچه ها هي دستشو ميكرد تو تنگ ماهي و ماهي رو ميگرفت دستش با خنده گفت: اخه سميرا بيا ببين خيلي خنگه با اين كه ميدونه ميگيرمش بازم فرار ميكنه خيلي ابلهه جيغ زدم: ساماااااااااااان يدفه از جاش پريد و گفت: بتركي دختر اين چه وضع صدا كردنه زهرم تركيد با خنده گفتم: الهي ...زهرتو بي خيال بيا كمكم همونطور كه دستش رو قلب بود گفت: خوب حالا چرا داد ميزني؟ اروم ميگفتي هم ميومدم چپ چپ نگاش كردم كه گفت: الهي قربون اون نگاه گودزيلاييت برم كه دوباره زهرمو تركوند خندم گرفت كه با لبخندي گفت: قربونت برم و با دستاش لپامو كشيد زود خودمو كشيدم اين ور و گفتم: اه سامان دستات ماهييه با خنده اي شيطنت اميز گفت: ميدونم ظرف رنگ رو برداشتمو گفتم: منو اذيت ميكني؟ با جديت گفت: غلط كرد با تعجب گفتم: كي؟ گفت: همون كه اذيتت كرد با خنده با ظرف رنگ به دنبالش دويدم كل خونه رو دويدم تا تونستم يه جا گيرش بيارم تو يه گوشه گير افتاده بود با لبخند رفتم جلو و سامان ميرفت عقب گفت: تو اين رنگ رو رو من نميريزي -چرا؟ با لبخندي اومد جلو و گفت: چون زيادي دوستم داري و سپس بغلم كرد و مرا بوسيد بغلش كردمو و گفتم: از كجا ميدوني؟ موهامو بو كرد و گفت: چي؟ كه من تو رو خيلي دوست دارم؟ شونه هاشو بالا انداخت و با شيطنت گفتم: زياد مطمئن نباش و ظرف رنگ رو موهاي خوشكل و خوش حالتش خالي كردم -اي نامرد
************************************************
قرآن را برداشتم و بوسيدم و لايه ان را باز كردم سپس از خدا خواستم كه منو سامانو خوشبخت كنه و يكاري كنه كه من تصميم درست رو بدون پشيماني بگيرم صداي سال نو مبارك از تلويزيون شنيده شد به سامان تبريك گفتم و عيديشو بهش دادم يك ست كيف و كمربند چرم خيلي خوشحال شد و گفت: حالا نوبت منه و يك گردنبند خيلي قشنگ كه پشتش سامان هك شده بود بهم داد با لبخندي گفت: اينو بهت دادم تا بدوني بري بالا بياي پايين بري خودتو بزني به در و ديوار مال مني اين نشونه منه يادت باشه لبخندي زدم خدايا چقدر من خوشبختم صداي تلفن بلند شد شماره ي مامان اينا بود تو دلم گفتم: خاك بر سرم چرا يادم نيومد من اول زنگ بزنم گوشي را برداشتم صدايي پشت خط گفت: سلام سمي جيغي زدمو گفتم: مااااااااااااااااااااااني ييييييييييييييياااااااااا اااااااااااااااااااا ادامه دارد... نميدونم چجوري خودمو رسوندم فقط وقتي رو يادم مياد كه دارم به مانيا نگاه ميكنم و چقدر خوشحالم كه دارم ميبينمش چقدر خوشكلتر شده بود از همون اولش مانيا از منو سپيده خيلي ناز تر بود پوستش سفيد و چشمان عسليش مثه دو تا گوي عسل اون وسط ميدرخشيد لبهاي قرمزي كه سرحال بودن اونو نشون ميداد و لبخندش كه ادم دوست داره ساعت ها بهش نگاه كنه -تو رو خدا نگالش كن اين من كه شوهرشمو با اين عشق نگاه نميكنه خوشبحال شما مانيا خانم مانيا لبخندي زد و سرشو انداخت پايين به سامان نگاه كردم عشق من هم اين جا بود و من فقط داشتم به مانيا نگاه ميكردم لبخندي به سامان زدم كه جوابم روداد مانيا صدام زد: سمي مياي بريم حياط وارد حياط شديم و زير درخت هلو ايستاديم كه گفت: تو دوسش داري با گنگي گفتم: كيو؟ گفت: سامانو سرمو انداختم پايين جوابي ندادم يعني جوابي نداشتم كه بدم كه گفت: ما ميخواستيم با هم بريم ميخواستيم با هم درس بخونيم و زندگي كنيم ولي تو عاشق شدي -نه اين طور نيست...اون...اون...اون حرفمو قطع كرد و گفت: اون چي؟ اونم دوستت داره اون هيچ وقت هيچ وقت حاظر نميشه طلاقت بده نميدونستم چي بگم تو دوراهي گير كردم واسه عوض كردن بحث گفتم: تا كي هستي با لبخند گت: تا سالگرد عروسيتون بعد بايد برگردم يعني بايد با هم برگرديم مگه نه؟؟؟ لبخندي زوركي زدمو سرمو تكون دادم نگاهم به سامان افتاد داشت اونور سالن به حرفي كه سهيل زده بود ميخنديد خيلي دوستش داشتم خيلي ميراث---فصل آخر امروز اول تير است و همه داريم به سمت شمال حركت ميكنيم مانيا هنوز اين جاست و منو سامان هم عاشق هم سوار ماشين شدم و حركت كرديم -چته سميرا ؟ حالت خوبه؟ نگاهش كردم و گفتم: نميدونم دلم درد ميكنه دلشوره دارم احساس ميكنم يه اتفاق بدي ميخواد بيوفته دستمو گرفت و گفت: نترس تا با مني هيچي نميشه -قول ؟ دستمو بوسيد و گفت: قول وقتي رسيديم ويلا بقيه رسيده بودند و داشتند وسايلشونو جاسازي ميكردند ميخواستم تصميم آخرمو به مانيا بگم من ميمونم پيش سامان تا اخرش باهاشم وقتي وسايلمونو گذاشتيم سامان گفت: بريم يه دور اين اطراف بزنيم؟ موافقت كردم و رفتيم كنار ساحل بوديم و امواج با ارامش به پاهامون ميخورد دستمو تو دستاش گرفته بود گفت: ميدونستي از همون روز اولي كه ديدمت ازت خوشم اومده بود؟ با ادا گفتم: مگه ميشه كسي منو ببينه و خوشش نياد؟ با دست اروم زد تو سرمو گفت: كمتر خودتو تحويل بگير تحفه با خنده گفتم: حتما تحفم كه تو ازم خوشت اومده بود ادامه داد:همون باري كه ديدمت... -سميرا...سميرا حرفشو قطع كرد و به صاحب صدا نگاه كرد و گفت: مانياست كارت داره گفتم: ولش كن تو بگو موهامو كشيد و گفت: زشته برو لپشو بوسيدمو گفتم: زود برميگردم و دويدم به طرف ويلا گفتم: ماني چي كارم داري؟ گفت: موبايلت يه ريز داره زنگ ميزنه شماررو نميشناختم ولي با اين حال گوشي رو برداشتمو گفتم: بله؟ صداي شخصي گفت: سلام سميرا خانم گفتم: شما؟ با صداي گرفته اي گفت: منم پندار با عصبانيت گفتم: فرمايش؟ با ارامش گفت: اومدم نجاتت بدم با طعنه گفتم: سرمنده من نه غرق شدم و نه دارم تو اتيش سوزي جون ميدم خنديد و گفت: اومدم زنديگتو از اون ادم خراب نجات بدم ته دلم ريخت -منظورت چيه؟ گفت: ميدونم منو باور نداري ميخوام به حرفاي اين شخص گوش كني گوشي را داد به كسي صداي دختري بود گفت: سلام -سلام شما؟ دختر با صداي ريزي گفت: منم سارا تو مهموني پندار با شما اشنا شدم يادتونه؟ گفتم: بله حالا امرتون -راستش اولين باري كه شما را ديدم فكر ميكردم ادم بدي هستيد تقريبا يكي مثل سامان ولي با چيزايي كه پندار گفت فهميدم شما حيفت منو ببخشي به خاطر اين حقيقتي كه ميخوام بهتون بگم ولي بايد بگم بايد نزارم شما به هدر بريد وقتي شانزده سالم بود ميديدم كه برادر يكي از بچه ها هي اونو مياره مدرسه و مياد دنبالش خيلي از آلما خوشم نميومد ولي براي رسيدن به بردارش حاظر شدم باهاش دوست شم خودم رو دوست صميميش نشون ميدادم در حالي كه همش چشمم دنبال بردار خوشكلش بود پسري كه نه فقط من همه دنبالش بودن بلاخره الما دعوتم كرد كه با اونا برم خونه سوار شدم و سعي كردم هي تو چشماش نگاه كنم اول به خاطر اين كه من دوست خواهرشم كاري بهم نداشت ولي...كم كم خودش هم بهم نگاه ميكرد تو چشمام خيره ميشد اينه رو رو چشمام تنظيم ميكرد ولي هيچ وقت نگفت دوستت دارم فكر ميكردم دوستم داره ولي نداشت ديگه خسته شده بودم يه بار كه الما كار داشت و زود پياده شد بهش گفتم دوستت دارم ميدوني چي كار كرد؟ فقط خنديد و گفت: بامزه اي همين هيچ اعترافي نكرد شماره رد و بدل كرديم با هم ميرفتيم بيرون تا اينكه... ازم خواست برم خونشون اونجا بود كه...دوستش داشتم و حاظر بودم براش باشم و فكر ميكردم كه اونم منو دوست داره و باهم ازدواج ميكنيم ولي نشد چند روزي ميشد كه حالم بد ميشد رتيم با الما ازمايش داديم كه فهميدم باردارم دنيا روي سرم خراب شد وقتي به سامان گفت اول كلي حرف بارم كرد و گفت كه از اول هم دوست شدن با بچه ها خطرناكه و مجبورم كرد بچرو سقط كنم چه دردي كشيدم به كنار دردي كه با كشتن بچم احساس كردم منو از بين برد وقتي سامان منو تو مهموني ديد بهم گفت اگه اين حرفارو به تو بگم زندگيمو نابود ميكنه ولي سامان نميدونه كه زندگي منو مدت ها قبل نابود كرد گوشي را داد به پندار -الو...سميرا...الوو روي زمين نشستم و به نقطه اي خيره شدم نفسم بالا نميومد ميتونست دروغ باشه براي انتقام ان دختر از سامان و پندار از من ولي نه واقعي بود دردي كه سارا حس كرد رو باور ميكردم صداي مانيا رو ميشنيدم كه ميگفت: سميرا ..سميرا تو رو جون هركي دوست داري حرف بزن سميرا با چشماني بيروح به مانيا گفتم: مانيا با چشماني ه اشك تو اونا جمع شده بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۶، ۰۶:۲۳ عصر
گفت: جانم بگو با درد گفتم: برو به سامان همه چي رو بگو تمومش كن با ناباواري گفت: چي؟ سميرا ديوونه نشو تو كه نميخواي من برم بگم تمام اين مدت وسيله اي بود تا تو با من بياي؟ نميخواي؟ سرمو انداختم پايين و داد زدم: برو بهش بگوو رفت پايين سامان لب دريا نشسته بود و يكي كلاه بامزه روي سرش بود هر چي حس گرمي كه نسبت به سامان داشتم پريد فقط احساس نفرت مونده بود عقم ميگرفت از نگاه كردن بهش باورم نميشد كلاه رو از سرش برداشته بود و داشت به حرفاي مانيا گوش ميداد ياد چند ماه پيش افتادم -سميرا خيلي دوستت دارم من اينو تا حالا صد بار گفتم ولي تو تا حالا نگفتي بگو ديگه با اخم گفتم: همه كه نميتونن از طريق زبان حرف بزنن بعضي ها هم با نگاهشون حرف ميزنن سامان با نتاراحتي گفت: تو با جفتش نميتوني *** سامان با نا باوري روي زمين نشسته بود و داشت به حرفاي نمانيا گوش ميداد يدفه پاشد و داد زد مانيا داشت مثل بيد ميلرزيد سامان خواست بياد داخل ولي مانيا دستشو گرفت و چيزي بهش گفت *** روزي كه تو چادر بوديم و من از سرما ميلرزيدم و سامان بغلم كرد گرمايي كه حتي توي روياهايم هم حس نكرده بود *** سامان سوار ماشينش شد ورفت مانيا داخل اومد و گفت: سميرا حرف بزن چي شده؟ اشك تو چشمام جمع شده بود گفتم: قلبم در ميكنه مانيا و قطره اي اشك پايين امد -----------------------------------------------
پشت در خونه رسيدم وارد كه شدمبوي عطر سامان تو خونه بودولي خودش نبود -چرا سميرا؟چرا؟ سرمو برگردوندم سامان تو تاريكي نشسته بود از جاش پاشد و داد زد: ديوونه ن دوستت داشتم من عاشقت بودم ميخواستم باهات تا اخر بمونم چجرا اين بلا رو سرم اوردي ؟ به ديوار تكيه كردموو فقط بهش خيره شدم دوباره داد زد: منه احمق منه خر فكر ميكرم چقدر خاص بودم كه تو راضي شدي با من ازدواج كني مني كه تموم اون زندگي كثافتي كه داشتمو ول كردم فقط به خاطر تو اونوقت تو فقط به خاطر يه ارث مسخره زندگي منو خودتو نابود كردي حرفي نزدم كه با خشم سمتم يقه لباسمو كشيد و منو كوبيد تو ديوار و گفت: حرف بزن دختره ي ديوونه حرف بزن تا بدونمچرا اين گندو بلارو سر زندگيمون اوردي؟ اروم گفتم: من؟من اين بلا رو اوردم يا تو كه به بچه ي خودت هم رحم نكردي تو قاتلي سامان تو بچه ي خودتو و زندگي يه دختر جوونو نابود كردي و اين جا ايستادي همه ي تقصيرات رو ميندازي گردن من؟ سامان با ناباوري نگاهم كرد و گفت: تو چي ميگي؟ بي تفاوت گفتم: سارا همه چي رو بهم گفت حداقلش اين قدر جرات داشت و از تو نترسيد تو كه از خدا هم نميترسي چطور تونستي سامان ؟ چطور زندگيشواز ريشه سوزوندي فقط به خاطر هوس خودت و حماقت كاريات روي مبل نشست و سرشو تو دستاش گرفت و هيچي نگفت گفتم: چيه؟ ساكت شدي؟ داد بزن بگو خراب كردن زندگي روياييمون تقصير من بود بگو راحت باش بگو و منو راحت كن سامان داشتم بهت اعتماد ميكردم سامان داشتم از پله ها بالا ميرفتم كه گفت: من ديگه اون ادم نيستم من كاراي خوبي نكردم ولي به خدا قسم دوستت دارم اهميتي ندادم و از پله ها رفتم بالا 10 روز مانده امروز سامان رو نديدم تو اتاقشه و بيرون نمياد ولي نميدونم چرا بوي عطرش تو بينيمه احساس ميكنم تو بغلشم 9روز مانده مامان اينا خبردار شدن ميخوام طلاق بگيرم و ميخوام با مانيا برم سپيده سري از تاسف تكون داد و مامان بابا دنبال راهي هستن كه دوباره منو سامان بهم برگرديم ولي افسوس هردو پس هاي پشت سرمون رو خراب كرديم 8روز مانده امروز مامان سامان و الما اومدن خونمون مامانش توپش پر بود هي ميگفت بهتر از سامان برام پيدا نميشه و همين كه سامان اومده منو گرفته لطف بزرگيه هيچي نگفتم هيچي نداشتم بگم الما اومد پيشم و گفت: سامان بهم گفت تقصير ساراست باور كن سارا از اول هم دختر خوبي نبود دست نخورده ي دست نخورده نبود فقط سامان رو مجبور به كاري كرد كه راهو براش باز كنه اون مادر و پدرش از هم جدا شدن و بيشتر مواقع تو سفر و اونو با كلي پول ازاد گذاشته بودن ميدونم سامان بي تقصير نيست ولي بدون سميرا اون عاشق توا فقط تو 7روز مانده دلم براش تنگ شده دلم براي سر و صداش براي خنده هاش تنگ شده دلم وجودشو ميخواد دلم سامانو ميخواد چند روزي اصلا نديدمش هيف وجود خودشو ازم دريغ ميكنه 6 روز مانده دوستش دارم ولي حاظر هم نبودم قبول كنم سامان بچه اي داشته و اون بلا را سر بچش اورده باشه 5روز مانده امروز رفتم دنبال كارهاي طلاق معمولا خيلي كار ميبره ولي مال من كاراش درست شد فقط امضاي سامان مونده خدارا شكر حق طلاق مال من بود 4روز مانده اتمروز با مانيا رفتم خريد مثل مرده ي متحركي فقط باهاش اين ور و اونور ميرفتم نه نظر ميدادم و نه نظر ميخواستم فقط به گوشه اي خيره شده بودم و حرفي نميزدم آيا سامان هم همين حس را دارد؟ 3روز مانده كار ديگري نمونده همه ي فاميل از رفتن و در خواست طلاق سريع من با خبر شده بودند چه شايعه هايي كه پشت منو سامان و مانيا نبود بعضي ها ميگفتند كه پسره با دختر عموي زنش رو هم ريخته و حالا دختره فهميده ميخواد طلاق بگيره يكي نيست بگه اگه دختر عموي من با شوهرم خيانت كردند من مرض دارم بخوام با همون دختر عموم از كشور خارج شم؟ 2روز مانده از پيش مانيا برميگردم خونه . تاريك تاريك بود چراغ ها رو روشن كردم بوي عطر سامان به مشامم خورد سامان رو مبل نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود خيلي مظلوم بود سرش را بالا اورد و نگاهم كرد سرمو انداختم پايين و گفتم: سلام از جايش پا شد و اومد نزديكم و گفت: واقعا ميخواي بري؟ سرمو تكون دادم گفت: خيلي نامردي و سپس از پله ها بالا رفت 1روز مانده فردا پرواز دارم فردا عشقم رو خانوادم و و سرزمينم رو ترك ميكنم و ميروم مگه اين هدفم نبود پس چرا احساس بدي دارم؟ سامان تو اتاقش بود و بيرون نمياد دلم ميخواست اين روز اخري رو با هم باشيم فقط منو او در مقابل دنيا غرورم رو زير پا گذاشتم حاظر نبودم روز اخري رو بدون اون باشم رفتم دم در اتاقش و در زدم جوابي نداد در را باز كردمو وارد شدم روي تخت نشسته بود و داشت به پنجره نگاه ميكرد موهاي مثل هميشه مرتب نبود و پريشان بود ته ريش در اورده بود .لي هنوز خوشكل بود و با اين ته ريشش جذاب تر شده بود صدايش زدم: -سامان جوابم رو نداد رفتم كنارش نشستم هيچ كاري نكرد و پابت داشت بيرونو نگاه ميكرد پاهامو تو بغلم جمع كردم و به سمتي كه نگاه ميكرد نگاه كردم دقايقي در سكوت گذشت -الما هميشه دوستاشو مياورد خونمون منم كه يه پسر دوازده ساله بودم و تو دنياي خودم غرق. از اينكه هميشه دوستاي الما ميخواستن من تو بازي هاشون دوماد باشم و اونا دعوا ميكردن كي بشه عروس بدم ميومد از اينكه دخترا دور و رم باشن اعصابم بهم ميخورد كمي بزرگتر شدم نگاه دخترا رو روم حس ميكردم بدم نميومد كي بدش مياد به خاطر ريخت و قيافش هي بهش زل بزنن؟ ولي خود تحمل اون همه نگاه رو نداشتم هفده سالم بود كه يكي از دوستاي الما كه اول راهنمايي بود بهم گفت از من خوشش اومده گفت تا حالا هيچ پسري به خوشكلي من نديده ازم خواست باهاش دوست باشم منم كه از زندگي روزمره حوصلم سر رفته بود قبول كردم يه هفته نشده حوصلم سر رفت رفتم با يكي ديگه بعد يكي ديگه و بعد... هميشه از اينكه به دختري نزديك بشم بدم ميومد نميخواستم بهشون عادت كنم و همچنين زود ازشون خسته ميشدن سارا خيلي منو ميخواست اينو از نگاهش كه به مدت هشت ماه باهام بود فهميدم دختر بدي بود قبلا هم با كسايي بود ولي رو نميكرد اگر اون بچرو نگه ميداشتم زندگي اي داشت براش بدتر از جهنم نبود تا اينكه كم كم صداش در اومد كه من باشد عروسي كنم چندتا دختر برام در نظر گرفته بودن چند روزي ميشد پندار هي از يه دختري حرف ميزد دختري كه همه ي پسرا هم ميخواستنش هم ازش ميترسن مثل يك بت . ميترسيدن نزديكش بشن كه نكنه بلايي سرشون بياد ولي هم زمان دلشون ميخواد بشينن و ساعتها به اون نگاه كنن و يا اونو مال خودشون كنن پندار گفت بيا ببينش اومدم و ديدمت از دور ديدمت اون روز هوا سرد بود و تو سرما خورده بودي از بيني قرمزت معلوم بود موهات تو صورتت بود و يه مانتوي بافت سفيد پوشيده بود و هي با دستمال دماغتو ميكشيدي بالا.به اين جا كه رسيد لبخندي زد و ادامه داد: انقدر دوست داشتني بودي كه ته دلم يه جوري شد وقتي مامانم عكس دخترهاي كانديدو برام اورد عكس تو هم توش بود انقدر خوشحال شدم حد نداشت انقدر خودخواه بودم كه حتي به اين توجه نكردم كه پندار چقدر دوستت داره و فقط خودمو ديدم زود اومديم خاستگاريت سخت بود ولي حاظر بودم به خاطرت زندگي نكبتي كه براي خودم ساخته بودمو ترك كنم ولي ميخواستم اول ببينم نسبت به حرفايي كه ميزرنم چه عكس العملي نشون ميدي ميخواستم بعد از حرفام بگم شوخي كردم ولي تو با خوشحالي گفتي : موافقم حس كردم كاسه اي زير نيم كاسست ولي چيزي نگفتم نفس عمقي كشيد و گفت: ميدوني چقدر سخت بود كنارت بودم ولي حتي نميتونستم بهت دست بزنم ميدوني فكر ميكردم با جدا كردن اتاقم راحت ميشم ولي بدتر بود پيشت حداقل وجودتو حس ميكردم ولي ...كارم به جايي رسيده بود كه به اون عروسك مسخره حسادت ميكردم جوري بغلش ميكردي ميخواستش اونو تيكه تيكه كنم يه كه بار كه خونه نبود ياونقدر كوبيدمش به ديوار و زدمش كه هم اون داغون شد و هم من ولي بعد زودي درستش كردمو گذاشتم سرجاش ميوخاستم با دوست دخترام حس حسادتو در تو بيدار كنم ولي را ه نداشت تو انقدر بي احساس و دلسنگ بودي كه منو نميديدي اونشبي كه رفتيم لب درياچه بهترين شب زندگيم تو رو تو بغلم داشتم و همين حس منو گرم ميكرد ولي بدترين شب زندگيم روزي بود كه تو رو بوسيدم ولي كتابخانه نودهشتيا ميراث | نوشته كاربر سايت نميتونست داشته باشمت زود رفتم بيرون ميخاستم تو رو داشتهخ باشم ولي نه زوري ميخواستم تو هم دوست داشته باشي اونشب كه با هم بوديم فكر ميكردم دوستم داري ولي نداشتي و من موفق نشدم موفق نشدم كه عاشق هيچ دختري شدم و وقتي عاشق شدم كه عاشق سنگدل ترينشون شدم خنديد و خنديد تا اينكه به گريه افتاد شروع كرد به گريه كردن خدايا اين جواب كدوم گناهم بود. سامان اشك ميريخت و من نگاهش ميكردم اروم رفتم نزدي و او را بغل كردم سرش رو روي شونه هام گذاشت و اشك ميريخت در همون حال گفت: منو ببخش سميرا به خاطر كارهايي كه كردم به خاطر ازار هايي كه بهت رسوندم ميدونم لايق نيستم ولي منو ببخش تو رو خدا منو ببخش فقط منو ببخش و ميزارم بري التماس نميكنم بموني فقط من منو ببخش سرشو نوازش ميكردم و شونو ناز ميكردم روي موهاشو بوسه اي زدم بوي خوش شامپو ميداد در گوشش گفتم: ساماني من اروم باش تو رو خدا من تحمل اشكاتو ندارم خواهش ميكنم ديگه گريه نكن اين اخرين روزيه كه من اين جام بيا بخنديم بيا شاد باشيم خوب رفت حمام و امد بيرون موهاشو براش سشوار كشيدم در تمام داشت نگاهم ميكرد بعد از سشوار موهاشو بوسيدمو و گفتم من برم اماده شم گفت: كجا؟ گفتم: ميرم امده شم بريم شهربازي خيلي وقت نرفتيم دستش را گرفتم و سوار چرخ و فلك شديم هردو تو فكر بوديم اين چه كاري بود كه من داشتم ميكرد چرا داشتم ميرفتم من سامان را خيلي دوست داشتم و اوهم مرا دوست دارد پس چرا دارم ميرم؟ هيچي از شهربازي نفهميدم فقط وقتي را ديدم كه منو سامان از ماشين پياده شديم و وارد خونه شديم موقع خواب بهش گفتم: سامان ميشه امشبو پيشم بخوابي؟ كنارم دراز كشيد و فقط دستم رو گرفت منم با حس دستش به خواب رفتم روز اخر -مامان بابا باور كنيد ما خودمو بريم راحت تره باور كنيد به دردسر هم نمي ارزه كتابخانه نودهشتيا ميراث | نوشته كاربر سايت مامان كه يك ريز داشت گريه ميكرد و بابا خلي خودشونگه داشته بود سپيده كاري به كارم نداشت و سمانه چه حرفايي كه بارم نكرده بود عيد به نظرم احترام ميگذاشت ولي سهيل ناراحت بود و سهند بي خيال همرو بغل كردمو سوار اشين شديم و به سمت فرودگاه رفتيم سامان از صبح خونه نبود حتا تحمل ديدن منو نداشت حق داشت وارد فرودگاه شديم و منتظر شديم كه شماره پروازمون رو بخونند مانيا دستمو گرفت و گفت: پشيموني؟ با غم گفتم: نميدونم دلم درد ميكرد ميخاستم فرياد بزنم و از خدا سامانو بخوام از خدا خواستم فقط يه بار فقط يه بار ديگه سامانو ببينتم و بعد باهاش برگردم خونه انسان جايزالخطاست خوب سامان اشتباه كرد جوون بود بچه بود ولي اون منو دوست داره و من باورش دارم كه منو دوست داره سامان رو ز دور ديدم خودش بود؟ يا باز هم خيالات و تصورات من بود؟ نه خودش بود به كنارم رسيد مانيا بلند شد و گفت: سلام سامان سرش را تكون داد محو تماشايش شدم كه ناگهان شمره پروازمان رو گفتند مانيا گفت: من رفتم سمت گيت تو هم خداحافظي كن و بعد بيا رفت سامان چشم ازم برنميداشت و گفت: سميرا من تا ازت يه چيزي ميخوام خوب گوش كن تا حالا سامانو اين طور جدي نديده بودم گفت: نرو . با كانيا نرو و بمون اين جا پيش من پيش خانوادت خواهش ميكنم التماس تو چشماش برق ميزد داشتم ميرفتم كه برگشتمو گفتم: سامان سرشو بالا گرفت گفتم: شايد برگردم و ادامه دادم تو صف بوديم كه يه دفه مانيا گفت: سمي برو با حالت مفلوكانه اي نگاهش كردم كه ادامه داد: اون دوستت داره و تو هم دوستش داري زندگيتو حروم نكنو برو گفتم: ماني...ولي تو؟؟؟ با خنده گفت: ا باز هم همديگرو ميبينيم تا بستون ،عيدها من ميام شما ميايد راستي من ميخوام خاله شم -ماني... با لبخند ادامه داد: دوستت دارم سمي يانو بدون خوشبختي تو با شوهرتو منم يه روزي ازدواج ميكنم و دعا ميكنم به عاشقي تو و سامان باشم بغلش كردمو گفت: دوستت دارم ماني انرژي گرفتم انگار شور تازه اي درونم راه افتاد از ميان مردم پير و جوان زن ومرد ايراني و غير ايراني رد ميشدم و دنبال سامان ميگشتم اورا ديدم داشت اروم اروم از پله ها پايين ميرفت داد زدم: ساماااااااااااااان برگشت و منو ديدكه مثه كدو قلقله زن چمدون به دست دارم ميدوم چمدونمو پرتاب كردمو و پريدم بغلشو گفت: دوستت دارم به خدا دوستت دارم بيشتر از اونچه فكرشو كني دوستت دارم من نميرم هيچ وقت نميرم مگه ميتونم تو رو تنها بزارم خيلي دوستت دارم سامان با صداي بلند ميخنديد و گفت: ديوونه اين چه حركتيه شوهر نديده ديدي بلاخره اعتراف كردي خودم مجبورت كردم اعتراف كني با اخم ازش جدا شدمو و گفتم: وسط اين صحنه احساساتي بايد اين جوري اعترافمو برخ بكشي ميبيني من ميدونستم بي جنبه اي تا حالا اعتراف نكردم حالا هم چمدونمو بردار بريم سامان با لخندي شيطنت اميز گفت: پررو داشتم ميرفتيم سمت ماشين يدفه حالت تهوع بهم دست داد خم شدم بيارم بالا ولي چيزي نيومد سامان با سرعت خودشو كشد سمتم و با نگراني گفت: سميرا حالت خوبه دوباره حالت تهوع -سميرا خوبييييييي؟؟؟ -به من دست نزن بدم مياد ازت -ا...همين دو دقيقه پيش اعتراف كردي -ميدونم در حال حاظر از بوي عطرت بدم مياد -جاااااااااااااان؟ تو كه عاشق عطرم بودي -حالا نيستم برو اونور -خيلي خوب بابا بريم دكتر ببينيم چته -هيچيم نيست به تو الرژي دارم دوباره حالت تهوع و سرگيجه -سميرا نكنه..............................
پايان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12256')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.