مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان شاه شطرنج

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MadisonMad دیروز
EzequielHa دیروز
RosariaGri دیروز
Mohammad_Meshkati دیروز
WilliemaeL دیروز
CorrinePgl دیروز
Teresa11 ۵-۳۰
AlexandraM ۵-۲۸

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان شاه شطرنج

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۰ صبح
اين درد...خوب نمیشود اين زخم...! نگاهم را از صورتش می گيرم و به سينه اش میدوزم...نگريستن به اين چشمها...طاقتی ورای توان من می خواهد...زمزمه می:کندحالت بهتره؟-...می خندم...به پوچی سوالش...خوبم-:دستش را روی دستم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 215!...با خودت چيکار کردی دختر؟اميدی به زنده موندنت نداشتم-:چند تا سرفه خشک می زنم و با پوزخند می گويم!...پس هنوز منو نشناختی-:از تخت فاصله می گيرد و زيرلب می گويد!...نه...نشناختمت-:سرفه ام شدت می گيرد...سريع ماسک را روی دهانم می گذارد و می گويد!...االن می گم بيان معاينت کنن...ماسک رو بر ندار-می رود...برای معاينه ام می آيند...چشمم به در خشک می شود...اما به جای!...پويا...اميرحسين می آيدچشمانم را می بندم...در دل به خودم نهيب می زنم..."بچه نباش...وقت عشق وعاشقيت گذشته سايه..."و دوباره چشم باز می کنم و به چشمک پر از شيطنت!...مرد هميشگی اين روزهايم... لبخند می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 216شال پشمی اطلسی رنگ دور گردنم را کمی شل می کنم و روی صندلی هواپيمامی نشينم...اميرحسين هم کيفش را در باکس می گذارد و کنارم می نشيند...دستی:به موهايش می کشد و می گويدمطمئنی که خوبی؟کاش مسئول فنيت رو فرستاده بودی...اونجا االن خيلی -...سرده:تک سرفه ای می زنم و می گويم...آره بابا...يه هفته ست که نذاشتين جم بخورم...خوب شدم ديگه-:موبايلش را خاموش می کند و می گويدمريضی خيلی سختی بود...سهل انگاريت بدترشم کرد...بايد خيلی مراقب -...باشی:دستم را روی گلويم می گذارم و می گويمدقيقا ده ا از بچگی ريه هام حساس و ضعيؾ بود...يادمه هر بار سرما می خوردم -...روز مدرسه نمی رفتم...يکی دو بارم عفونت شديد باعث شد بستری بشم...لبخندی به رويم می زند...لبخندی از جنس محبترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 217خب دختر خوب...تو که از شرايط خودت خبر داری بايد بيشتر از بقيه حواست -...رو جمع سالمتيت کنی...هر چند که...سرش را کمی به طرفم متمايل می کند و صدايش را پايين می آورد!...اين مريضی زيادم بد نبود...باعث شد که با پويا جونم اينا آشتی کنی-از لفظ "پويا جونم اينا" خنده ام می گيرد...اما اخمهايم را در هم فرو می برم و بهصورت خندانش چپ چپ نگاه می کنم...شانه هايش را باال می اندازد و می:گويدمگه دروغ می گم؟؟؟-دروغ نمی گويد...اگر اين حال و روز خرابم نبود پويا هرگز به سراؼم نمیآمد...فکرش را از سرم بيرون می کنم و در سکوت به محوطه فرودگاه که ازپنجره کوچک هواپيما قابل رويت است خيره می شوم...با تذکر مهماندار کمربندم Landing و Take Off را می بندم و چشمانم را روی هم می گذارم...از:متنفرم...متوجه می شود...دستش را روی پايم می گذارد و آهسته می گويداذيتی؟-:آب دهانم را فرو می دهم...گوشه چشمم را باز می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 218...اختالؾ فشار اذيتم می کنه...استيبل که بشه خوب می شم-:شکالتی به طرفم می گيرد و می گويد...اينو بخور..خوبه واست-سرم را از صندلی جدا می کنم و شکالت را توی دهانم می گذارم...فشار دستش...را روی پايم بيشتر می کند...هنوزم معتقدم که بهتر بود مسئول فنيت رو می فرستادی-سرم را نزديک می برم...خيلی نزديک...آنقدر که تقريباا نوک بينی ام با صورتش...مماس می شوداتفاقا خيلی هم کار بلده...بهم توصيه کرد که به هيچ وجه ا آخه يه بنده خدايی...که -!...اين کنفرانس رو از دست ندم...از شيطنت نگاهم سرخوش می شود...خدا به داد اونی برسه که با تو در بيفته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 219:می خندم و سرم را عقب می کشم...دستانم را روی شکمم قفل می کنم و می گويم!..از پدرت چه خبر؟کم پيدا شده-...لبخندش محو می شود!...تو نبودی...اون هست-...برای پرسيدن سوالم مرددمدر مورد سامان باهاش حرؾ زدی؟؟-...سرش را تکان می دهد!...نه-با تعجب به چهره خونسرش نگاه می کنم...سرش را همانطور که به پشتی صندلی...تکيه داده به سمتم می چرخاندببين سايه...نمی دونی چقدر بابت اتفاقی که واسه خونوادت افتاده متاثرم...در -زياده خواهی و حرص و طمع پدر من هيچ شکی نيست...اگه االن تو همچينموقعيته به خاطر اينه که هيچ وقت به اون چيزی که داشته راضی نبوده و واسهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211بيشترش شب و روزش رو به هم دوخته...همونطور که خودت گفتی مطمئنم هيچآدمی به اسم سامان موتمنی رو نمی شناسه...چون فقط شنيده که يه نفر اومدهنمايندگی داروهاش رو قاپيده و اونم با روشهای خودش داروهاش رو به انبارشبرگردونده...اين قانون تجارته سايه...قانون رقابته...هرکسی فقط به فکر کالهخودشه که باد نبرش..خود ما هم ممکنه در طول روز بدون اينکه خبر داشتهباشيم به دهها نفر آسيب بزنيم...شايد من و تو هم باعث سکته قلبی خيلی از آدمایفعال در صنعت دارو شده باشيم و خودمونم ندونيم...بازار همينه...باال و پايينداره...نمی گم پدر من آدم خوبيه...من که پسرشم سالهاست که ازش دوری میکنم و تا اونجايی که می تونم از زندگيش فاصله می گيرم...خيلی ازکاراش..تصميماش و اخالقاش رو قبول ندارم...نمی پسندم...قبلنا خيلی با همدرگير می شديم...اما االن اون زندگی خودش رو داره و منم زندگی خودم...فقطدو تا شريک کاری هستيم نه چيزی بيشتر...اينا رو می گم که فکر نکنی می خوامازش طرفداری کنم...فقط می خوام بدونی اين کينه و دشمنی اشتباهه...پدر من هرچی باشه آدم کش و قاتل نيست...مطمئنم اگه بفهمه باعث چه اتفاق وحشتناکی شدهواقعا عذاب می کشه...ولی اين راهی که تو می ری به ترکستانه...نفرت و خشم ااولين آسيب رو به خودت می زنه...ببين تو حتی تا پای مرگ رفتی ولی به خاطرترسی که داشتی حاضر نبودی دو روز تو خونه بخوابی و استراحت کنی...خودخوری می کنی...فکر و خيال می کنی...تا خرخره مشروب می خوری و تو بیخبری دست به هر کاری می زنی...اينا همه از عوارض کينه ورزيه...داری!...خودت رو هم نابود می کنی:نگاهم را از چشمان جدی اش می گيرم و می گويممی تونستی حداقل در مورد سامان بهش بگی...بلکه يه کم وجدان خفتش بيدار -...بشهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211:پوفی می کند و می گويدباز که حرؾ خودت رو می زنی...اينکه پدرم بفهمه تو باهاش دشمنی به جز -زيان و خطر..هيچی واست نداره...تو تا همين جا هم ضررهای عمده ای بهشرکت ما زدی...به نظرم بهتره به جای دست و پا زدن تو گذشته...به آينده ایفکر کنی که با اين هوش و تواناييت می تونی به بهترين شکل بسازيش...زندگيترو به خاطر گذشته ای که گذشته حروم نکن...درسته که خونوادت مردن...ولی...تو هنوز زنده ای...حق زندگی کردن رو از خودت نگيرسرم را تکان می دهم و آه می کشم...به ظاهر ؼم در چهره دارم...اما در دل می:خندم...زيرچشم نگاهی به اميرحسين می کنم و با خود می گويم!...کاش بدونی با اين سکوتت چه کمک بزرگی به من کردی-با صدای زير و تيز مهماندار بيدار می شوم...سرم روی شانه اميرحسيناست...کمی گردنم را تکان می دهم...دست به سينه نشسته...ساکت و بیحرکت...سرم را بلند می کنم و دستی به موهای ريخته در پيشانی ام می:کشم...بدون اينکه تؽييری در وضعيت نشستنش بدهد می پرسدخوب خوابيدی؟-:شرمزده نگاهش می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 212...آره...ولی نذاشتم تو بخوابی...ببخشيد-:جند بار با انگشتانش موهايش را شانه می زند و می گويداون کله کوچولوی تو که وزنی نداره...منم يه چرتی زدم...کمربندت رو ببند -...داره می شينهکمربند را می بندم و دستم را زير بازويش می اندازم و دوباره سرم را روی شانه.اش می گذارمپس تا موقع نشستن هم تو اين پوزيشن می مونم...يکی رو محکم بچسبم سر گيجم -...کمتر ميشه:با صدايی که خنده کامال در آن مشهود است می گويديعنی االن اين افتخار رو به سرگيجت مديونم؟-:دندانهايم را روی هم فشار می دهم و می گويمآره...بده؟؟؟-:بلند می خندد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 213نه عزيزم...اتفاقا کاش می شد پيشنهاد بديم سمينار رو توی هواپيما برگزار -!...کنند...با سر ضربه ای به بازويش می زنم و چشمانم را می بندم!...جلب اعتماد دوباره اين بشر عمر نوح و صبر ايوب می طلبداستانبول و بافت سنتی و مدرن آميخته به همش...تداعی گر تک تک لحظات بی!...نظيری ست که با پدرم گذراندملعنتی...اينهمه شهر...اينهمه کشور...چرا استانبول؟؟؟چرا ترکيه؟؟؟جمع می شوم...در خودم...نه از سرمای استخوان سوز ترکيه...بلکه از داغ جگرسوز پدر...! اشک تا پشت پلک می آيد و برمی گردد...بؽض تا ابتدای گلويم میآيد و برمی گردد...درد در تمام بدن می دود و برنمی گردد...! از تماس دست!...اميرحسين می لرزم...نه از سرما...از خشم...از نفرت...از کينهسردته خانوم؟-...تمام تالشم را می کنم که سردی و تلخی را از نگاهم بگيرم!...نه...اونقدری هم که فکر می کردم سرد نيست-
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۱ صبح
:سرش را به عالمت تاييد تکان می دهد و می گويدقبال هم اينجا اومدی...درسته؟؟؟-...اينبار من سرم را تکان می دهم...اوهوم...خيلی سال پيش...با پدرم اومديم...دوتايی-...لبخند می زند...يا شايد نيشخند...نمی دانم!...چقدر خوبه که اينهمه خاطره قشنگ از پدرت داری-...لپم را از داخل گاز می گيرم...آره...خوبه-حرؾ زدن در مورد پدر...آخرين چيزيست که می خواهم...او هم می فهمد و می:گويدمن اينجا رو از تهرانم بهتر می شناسم...می تونم جاهايی رو نشونت بدم که خود -...ترکا هم بلد نيستنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 215!...جوابش را با يک لبخند می دهم...تنها چيزی که اکنون در چنته دارمدوش آب گرم تنها راه نجات از اين انجماد است...و يک فنجان قهوه تلخ تنها راهآرامش بخشيدن به اين ذهن آشفته و خسته..."سايه" که می شوم...مقابل آينه میايستم و آرايش می کنم...امشب دلم می خواهد رنگ چشمانم برجسته ترينخاصيت صورتم باشد...با کشيدن خط چشم مشکی روی پلک باال و پايين به هدفممی رسم...تونيک بافت يشمی و شلوار جين تنگ...ظرافت اندامم را آنگونه کههست نمايش می دهد...کاله همرنگ بلوزم را...کج روی سرم می گذارم و شالرا دور گردنم می بندم...بوت تخت جير را به پا می کنم...پالتويم را روی دستممی اندازم...با رضايت جذابيت های دخترانه ام را از نظر می گذرانم و از اتاق...بيرون می زنم...امشب اگر اراده کنم...عرش را هم به زانو در می آورمچند ضربه نرم به در اتاق همسايه رو به رو می زنم و صبورانه منتظر میمانم...با موهای خيس و حوله دور گردنش مقابلم ظاهر می شود...هم من با لبخند:سر تا پای او را موشکافی می کنم و هم او...در را کامل باز می کند و می گويد!...مفتخر کردين مادام-:پشت چشمی نازک می کنم و در حاليکه وارد اتاق می شوم می گويم!...مادام نه...مادموازل-:دستش را دور شانه ام می اندازد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 216دوران مادموازل بودنت گذشته خانوم...يادت رفته؟؟؟-حرفش خار می شود و در چشمم فرو می رود...سنگ می شود و قلبم را می...شکند...زخم می شود و در جانم می نشيند...سرم را باال می گيرم و با دلخوری نگاهش می کنم!...مهم روحمه که دختره و اونو تقديم کسی می کنم که دوستش دارم-:قهقهه بلندی می زند و می گويدمثالا کی؟پويا؟فکر می کنی اين نظريه ی فيلسوفانه تو واسش قابل قبوله؟-:شبم زهر می شود...از تنش فاصله می گيرم و به سردی می گويماز کجا به اين نتيجه رسيدی که من عاشق پويام و افکارش واسم مهمه؟؟؟-...دستم را می گيرد و دوباره مرا به طرؾ خود می کشد!...باشه...بداخالق نشو...يه شوخی بود...بشين االن حاضر می شم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 217:پالتويم را روی دستم مرتب می کنم و می گويمنيومدم اينجا که بخوام با من بيای...فقط خواستم خبر داشته باشی که دارم می رم -!...بيرونپالتو را از دستم می گيرد و کاله را از سرم بر می دارد...دستش را روی کمرممی گذارد و فاصله بينمان را از بين می برد...چشمانش پر است از خنده های:شيطنت بار...! حلقه ای از موهای سياهم را بين انگشتانش می گيرد و می گويدنگو که به خاطر تفاوت مادام و مادموازل اينقدر تلخ شدی...هر چند که هنوزم -معتقدم بازيم دادی و به اون چيزی که می خواستی رسيدی...اما بازم می گم منپای کاری که کردم می ايستم...بنابراين نيازی نيست اينقدر به خاطر اين قضيه...خودت رو ناراحت کنیروی پنجه ام بلند می شوم...هنوز با چشمانش فاصله دارم...اما چرخش مشتاقانهمردمکش را روی لبهای سرخ براقم می بينم...من هم چند تار از موهايش را به:بازی می گيرم و می گويمپس می خوای جبران کنی؟-:چشمکی می زند و با خنده می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 218مگه چاره ديگه ای هم دارم؟-:می خندم و می گويم!...خوبه...پس حرفت يادت باشه...تا به وقتش جبران کنی-دستم را زير بازويش می اندازم و در حاليکه در ساحل زيبای بوؼاز قدم می زنيم:می گويم...ؼذاش فوق العاده بود-:دست راستش را روی دست من می گذارد و می گويدتازه کجاشو ديدی؟پايه ديسکو هستی؟-!...تا موقعی که پدرم بود و خدا بود...نبودم...اما االن که هر دو رفته اند...هستم...آره...يه کم قدم بزنيم...بعد بريم-:به سمت ديگر هدايتم می کند و می گويد...قدم زدن بمونه واسه وقتايی که هوا گرمتره...هنوز کامل خوب نشدی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 219:سرم را روی بازويش می گذارم و می گويم!...مرسی که به فکرمی...آخرش نفهميدم ما دوستيم يا دشمن-...حرکت نوازشگر دستش متوقؾ می شود و در سکوت محض فرو می رودديسکوی بشيکتاش را می شناسم...تعريفش را از امين شنيده بودم....بر خالؾانتظارم موسيقی آرام و ماليمی در فضای نيمه تاريکش پخش می شود... َج وشبيشتر عاشقانه و رمانتيک است تا شلوغ و شاد...!ميزی در گوشه سالن پيدا میکنيم و می نشينيم...به پسر و دخترهای حل شده در آؼوش يکديگر نگاه می کنم و...به حال خوششان ؼبطه می خورم:صدای اميرحسين را کمی بلندتر از حد معمول می شنومچی می خوری؟-:بدون اينکه نگاهش کنم می گويم!..آرماگدون-:با نارضايتی می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 221...منظورم مشروب نبود...اونم اينی که تو انتخاب کردی...يه چيز سبک بگو-...اينبار نگاهش می کنم...زياده روی نمی کنم-...سرش را تکان می دهد...واسه گلوت بده دختر-...گردنم را کج می کنم!...اذيت نکن ديگه...بذار خوش باشيم-نفسش را پر صدا بيرون می دهد و گارسون را صدا می زند...قلپ اول گلويم را...می سوزاند...قلپ دوم معده ام را...قلپ سوم چشمانم را:گيالس را از دستم می قاپد و با اخم می گويديواش...اين چه طرز خوردنه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 221:با لبخند گيالس را برمی گردانم و می گويم...نترس عزيزم...حواسم هست-:اخمهايش همچنان در هم است...او هم لبی به ليوانش می زند و می گويددوست دارم بيشتر ازت بدونم...می گی؟-:انگشتم را روی خيسی دور بطری سياهرنگ می کشم و می گويمچی می خوای بدونی؟-...با ناخن کوتاهش پشت دستم خط می اندازد و می گويد...از خونوادت...از پويا-:عميق نفس می کشم و می گويمپدرم تو کار فرش بود...از اون قديميهای بازار...فرشهای عتيقه...دست -بافت...ابريشمی...يه جورايی عاشق نقش و نگار روی فرشها بود...ساعتها تویتار و پودشون فرو می رفت و با لذت هر قسمتش رو تفسير می کرد...گاهیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 222احساس می کردم به جز مادرم هيچی رو بيشتر از فرشهاش دوستنداره...آخه...بابا...عاشق مادرم بود...ديوونش بود...اگه از اعتقاد شديدش به خداخبر نداشتم با جرات می گفتم مادرم رو می پرستيد...يه جورايی بت زمينيشبود...اختالؾ سنی زيادی با هم داشتن...درست مثل ماها نازش رو می کشيد...و!...چقدر هم که ناز مادرم خريدنی بودتاريکی که می آيد ضعيؾ می شوم...شب می شکندم...مشروب هم بی فايده...ست...لبم را گاز می گيرمتوی کل زندگيم زنی به به زيبايی مادرم نديده بودم...هنوزم نديدم...خدا تو -...خلقتش حسابی وسواس به خرج داده بود..از هر عضوی...بهترينش رو داشت...نگاهش می کنم که با دقت به صورتم زل زدهمن به مادرم نرفتم...هيچ شباهتی بهش نداشتم...برعکس سامان...سامان کپی -مادرم بود...اما از نوع مردونش...مگه می شد کشته مرده هاشو جمع کرد؟...لبخند تلخی می زنمنمی دونم اين دخترا شماره خونه ما رو از کجا پيدا می کردن...يه منشی نياز -!...داشتيم واسه جواب دادن به عشاق سينه چاک آقا سامان...دستم را مشت می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 223گاهی بهشون حق می دادم...سامان واقعاا خواستنی بود...شايد اگه برادرم نبود -...منم مجنونش می شدم...توی چشمش خيره می شوماما االن اون قد بلند...اون شانه های پهن...اون صورت جذاب و مردانه...اون -...سينه ستبر و ايمن...زير خروارها خاک سرد... پوسيده...سرش را پايين می اندازد...بؽضم را قورت می دهمطبق يه قانون نانوشته اما هميشگی...که پسر مامانيه و دختر بابايی...سامان -ساما مامان بود و من کلوچه بابا...نه اينکه مامانم به من محبت نمی ن هميشه ن کرد...نه...ولی ازساما مامان گفتنش بدم می اومد...دلم می خواست منم يهاسمی داشتم بر وزن مامان که اونجوری شيرين صدام بزنه...دلم می خواست منمبه اندازه سامان بهش شباهت داشتم...خصوصا وقتی بزرگتر شدم و تو کوچه وخيابون مهمونی همه توجهات رو به جای خودم...به مادرم می ديدم...حس حسادتمبيشتر شد...اما االن که فکر می کنم می بينم مردم حق داشتن...مامان فقط 67سال از سامان بزرگتر بود...هيچ کس باورش نمی شد بچه هايی به اين سن و سالداشته باشه...همه فکر می کردن خواهرمونه...کسی باورش نمی شد اين زن بااون اندام ظريؾ و دخترونه...دو بار زايمان کرده باشه...اون پوست سفيد بی لکهيچ اثری از گذر زمان نشون نمی داد..می دونی چرا؟؟؟...چشمانم را روی هم فشار می دهم و يک قلپ بزرگ ديگر آرماگدون می خورمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 224چون شوهرش عاشقش بود...تنها عامل شاداب نگه داشتن يه -زن...شوهرشه...عشق مرد...صورت زن رو مثل يه شکوفه بهاری...زيبا و...خندان می کنه...و مادرم از سن 66 سالگی از اين نعمت برخوردار بود...نوازش دستانش مرا به خود می آوردولی چی شد...يه شب...يه ماشين و راننده بی وجدانش...اون همه زيبايی و -روشنايی رو ازمون گرفت...من و سامان بی مادر شديم...اما پدرم...پدرم بی کسشد...مامان همه زندگيش بود...همه زندگيش در يه چشم به هم زدن از دست...رفت!...لبم را محکمتر گاز می گيرم...امشب وقت اشک ريختن نيست...لعنت به شبطفلی سامان...وقتی صداش می زدم...سامان...به عادت هميشگيش جواب می -داد...بله مامان...و خودش از اين درد بؽض می کرد و ذره ذره نابود میشد...سامان بعد از مامان مرد...نمی خواستيم باور کنيم...ولی با رفتن...مادرم..سامان يه جسم تکيده بيشتر نبوداز جايش بلند می شود و کنار من می نشيند...سرم را در آؼوش می گيرد...دستم:را روی سينه اش می گذارم و می گويمسعی کردم قوی باشم...چون هم پدرم...هم سامان خيلی ضعيؾ بودن...همه -فشارا رو دوش من بود...واسه سامان مادری می کردم...واسه پدرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 225همسری...سنگ صبور جفتشون من بودم...سنگينی اين سنگ داشت لهم میکرد...اما دووم آوردم...دووم آوردم و ضربه مرگ سامان رو هم تحملکردم...باورم نمی شد اين شونه های کوچيک و کم طاقت بتونن اينهمه بار روتحمل کنن...اما عشق...عشق پدر...نگهم داشت...نذاشت زانوبزنم...جنگيدم...واسه برگردوندن پدر به زندگيم خيلی جنگيدم...ولیباختم...پدر...ديگه انگيزه ای واسه زنده موندن نداشت...من نتونستم انگيزشبشم...نتونستم دلخوشيش بشم...نخواست بمونه...می گفت راضيم به رضایخدا...اما ای کاش اين رضايت به مرگ من باشه...! خدا هم راضی شد بهرضايت پدر و انگار نه انگار که منم هستم و منم آدمم و منم بندشم...پدرم رو هم!...ازم گرفتاشک می آيد...بی اجازه من...قطره قطره روی سينه اميرحسين فرو می!...چکد...از شدت گرما در مرز انفجارم...اما از آؼوشش بيرون نمی آيمبهش التماس کرده بودم...گفته بودم خدا...خدا جون...نکنه منی که اينقدر تنهام -رو تنها تر کنی...گفتم نکنی خدا...نکنه پدرم رو هم ازم بگيری...نکنیخدا...هيچی ازت نمی خوام...فقط بابا رو خوب کن...منی که تا حاال هر چیگفتی...مو به مو گوش دادم...هر فرمانی دادی...گفتم چشم...منی که تو اوججوونی...به خواست تو و به دلخواه تو زندگی کردم...فقط همين رو ازت میخوام...بابام رو خوب کن...بابام رو نبر...شبا قرآنش رو بؽل می کردم وميخوابيدم...می ترسيدم اگه يه کم ازش فاصله بگيرم...همينی رو هم که دارم ازدست بدم...اما چی شد؟؟؟راضی شد به رضای بابا...چون من رو اصال نمی...ديد...صدام رو نمی شنيد...سرم را باال می گيرم...توی چشمانش نگاه می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 226می دونی امير...يه عمر ما رو گول زدن...کو خدا؟؟؟ميشه يه خدا...اينقدر ظالم -باشه...؟؟؟نميشه...!! پس حتما نيست...الکی يه چيزی به ما گفتن...بابامم گولخورد...خداش کمکش نکرد...خداش بهش قدرت استقامت نداد...خداش خونواده وآرامشش رو حفظ نکرد...هميشه می گفت خدا...حافظ همه بنده هاشه...کدوم...حفاظت؟؟؟ نيست که بخواد حفاظت کنه...دوباره سرم را توی سينه اش پنهان می کنم!...اگرم هست...اينقدر سرش شلوؼه که وقتی واسه ما نداره-...دستم را روی پيشانی داؼم می گذارم...اگرم هست...حواسش به من نيست...منو نمی بينه-...بؽضم می شکند...اگرم هست...من ديگه مزاحمش نمی شم...بذار به کارای مهمترش برسه-...هق می زنم!...اگرم هست...من ديگه دوسش ندارم...ديگه کاری باهاش ندارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 227دستانش را دورم حلقه می کند و من زار می زنم...نه از بی کسی...از بی!...خدايینمی دانم چقدر گذشته...اما گردنم از بی تحرکی خشک شده...کمی بدنم را تکانمی دهم...حلقه دستانش را شل می کند...بدون اينکه از آؼوشش بيرون بيام اندکی:خم می شوم و گيالسم را برمی دارم...با ماليمت دستم را می گيرد و می گويد...بسه ديگه...قول دادی زياده روی نکنی...همين االنم تنت يه تيکه آتيشه-...پا بر زمين می کوبم...واسطه های شيميايی مؽزم الکل بيشتری می طلبند دش -...ب به من امير...تو که بيشتر از من خوردی گيالس و بطری و را از دسترسم دور می کند...چانه اش را روی سرم می گذارد:و می گويد...من عادت دارم...حد خودم رو هم می دونم-...عصبی می شوم...منم عادت دارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 228:محکم فشارم می دهد و می گويد...نه...تو فقط تظاهر می کنی که عادت داری-...سرم را باال می آوردديگه بعد از سی و چند سال تجربه همه چی و همه کس...می فهمم کی مشروب -...خور قهاره و کی نيست...کدوم دختر همه کارست و کدوم نيستچهار انگشتش را روی گونه ام می گذارد و با انگشت شستش زير چشمم را...نوازش می کندانقدر سعی نکن بد به نظر بيای...چون هر چقدر که توی روز اينو ثابت -کنی...شب که ميشه چهره واقعيت رو نشون می دی...تو دو تا شخصيت کامالاجدا داری...وقتی که روشنه اونقدر خطرناک به نظر می آی که هيچ کس جراتنمی کنه نزديکت بشه...حتی خود منم احساس خطر می کنم...اما به محضتاريکی هوا...عوض می شی...خودت می شی...نمی دونم تا حاال چند نفر خو د تورو ديدن...ولی ديگه واسه من نمی تونی فيلم بازی کنی...چون من روح عريانترو ديدم...معصوميتی رو که سعی می کنی قايمش کنی...ديدم...می دونمهرچقدرم که تو طول روز اذيت کنی و حرصم بدی...شب که بشه عين يه بچهگربه خونگی...مظلوم و آروم می شی...همينه که نمی ذاره بی خيالت بشم...نمی...ذاره با وجود شيطنت هات اونجوری که دلم می خواد حالت رو بگيرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 229سرش را نزديک می آورد...نفس داؼش...بوی عطرش...و بوی الکل...حرارت...تنم را بيشتر می کندهر وقت تصميم می گيرم اذيتت کنم...اين چشمای خوشگل اشکيت...يادم مياد و -...دست و پام رو شل می کنه:دستش را روی رد اشک های خشک شده می کشد و می گويدچشمات خيلی خوشگله...خصوصاا وقتی تر ميشن...گاهی دلم می خواد -...مخصوصا گريه ت بندازم...که اينجوری ملوس و با بؽض نگام کنی ا...سرش را به پيشانيم می چسبانددلم می خواد..شبی رو که با هم بوديم...فراموش کنم...دلم می خواد حماقت و -بازی خوردنم رو فراموش کنم...اما توی لعنتی...با اين چشمات...نمیذاری...نمی تونم در برابر بؽل کردنت مقاومت کنم...نمی تونم طعمت روفراموش کنم...نمی تونم خاص بودنت رو...پاک بودنت رو فراموش کنم...میدونم...هيچ عشقی در کار نيست...اما تو يه رقيب کوچولوی دوست داشتنی هستی!...که نميشه ساده ازت گذشت...اينو نمی تونم انکار کنمعقب می کشم و به ديوار تکيه می دهم...نگاه هوشيار و شفافش همچنان با مناست...تالش می کنم...منهم هوشيار و سرحال به نظر بيايم...اگر اين چرخش:مداوم سرم اجازه بدهد...پاهايم را توی شکمم جمع می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 231تو دوست دختر داری؟-...چشمان تيره شده اش برق می زنند...بلند می خندد...گيج و منگ نگاهش می کنميه سوال پرسيدم...چيش انقدر خنده داشت؟؟؟-...بازويم را می گيرد و مجبورم می کند بايستم...بلند شو بريم...فضای اينجا داره کالفم می کنه-باد سرد...آرامش مطبوعی به تن آتش گرفته ام می دهد...دستانم را باز می کنم وبی توجه به سوزش گلويم...با لذت نفس می کشم...کنارم ايستاده و بی حرؾنگاهم می کند...رد خنده همچنان در صورتش پيداست...دستم را می گيرد و می:گويد...علی رؼم سردی هوا...بهتره يه کم قدم بزنيم-:سرم را روی سينه اش می گذارم و می گويم...ولی من خوابم مياد...خستمه...سردمه...بريم هتل-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 231:کمرم را در بر می گيرد و می گويد...تا وقتی کلمون داؼه...هتل نمی ريم...نمی خوام دوباره اشتباه کنم-...منظورش را می فهمم...اما با اخم و اعتراض نگاهش می کنم:سرش را جلو می آورد و می گويداگه می خوای بدونی من دوست دختر دارم يا نه...بايد تنبلی رو کنار بذاری و يه -!...کم راه بيایبا نارضايتی سرم را تکان می دهم و بازو به بازويش قدم بر می دارم...هر دو:دستش را توی جيبش فرو می کند و می گويدمی دونی واقعيتش اينه که توی ايران تعريؾ درستی از رابطه پسر و دختر -وجود نداره...خب من توی تمام مدتی که انگلستان بودم...يه دوست دختر داشتم وبا تعداد زيادی دختر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۱ صبح
دوست بودم...دوست دخترم...همخونم بود...مثل يه همسر وتا مدتی که زير يه سقؾ بوديم به هم موفادار مونديم... و دخترهای ديگه...دوستمبودند...درست مثل پسر باهاشون رفتار می کردم...ازدواج توی اروپا و امريکافقط واسه کسانيه که می خوان خانواده تشکيل بدن...بچه دار شن و از حق وحقوق همديگه سهم داشته باشن...اما رابطه دوستی واسه تنها نبودن و تاميننيازهای جسمی و روحيه...ولی اکثريت به همين رابطه بی قانون...پايبندن و اينوضعيتی که توی ايران االن می بينی اونجا کمتر به چشم مياد...اگه مردی تنوعطلب باشه...معموال دوست دختر و همخونه انتخاب نمی کنه...آدم واسه رابطهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 232های يه شبه زياده...پول می ده و به چيزی که می خواد می رسه...بدونکلک...بدون دروغ...بدون پنهان کاری...اما اينجا چی...دختره با صدتا پسردوسته و همه رو هم می پيچونه...يا پسر با هزارتا دختر ارتباط داره و به بهانهازدواج...از همشون سوءاستفاده می کنه...نمی خوام وارد مشکالت فرهنگی واعتقادی جامعه بشم...به هر حال ايران هميشه يک فضای سنتی و خاص خودشرو داشته...مشکل سنت نيست...مشکل اين حالت تعليق مردم بين فضای ؼرب وشرقه...فرهنگمون يه چيز می گه...اما جامعه چيز ديگه ای رو می طلبه...دختراو زنامون رو مجبور می کنيم حجاب داشته باشن....چون عالوه برحکومت...تعصبات خودمون هم اجازه نمی ده که زن رو آزاد بذاريم که پوششرو خودش اتخاب کنه...نتيجه چی ميشه؟شرايطی که توی خيابونا میواقعا خانومهای بی حجاب اروپايی و امريکايی بيشتر جلب توجه می ا بينی...!!!!کنن...يا زنای ما با اين حجاب عجيب و ؼريبشون؟؟؟دختری که من باهاش توانگلستان بودم...پدر داشت...مادر داشت...تحصيلکرده بود...مستقل بود...خودشتصميم گرفت وسايلش رو جمع کنه...بياد پيش من...کسی هم مانعش نشد...چوناز نظر حقوقی يه فرد بالػ محسوب می شد که می تونه به تنهايی واسه زندگیخودش تصميم بگيره...نمی گم کار اون درسته...ولی حداقل همه چيشروئه...مشخصه...اينجا دخترا از صبح تا شب پيش دوست پسراشونن...ولی قبلاز تاريکی هوا بايد خونه باشن...نمی دونم خونواده ها چی فکر کردن...بؽلخوابی فقط مال شبه؟؟تو روز هيچ خطری دخترشون رو تهديد نمی کنه؟؟؟اينطرز تفکرهای ؼلط..اين تعصبات بيجا...اين بين زمين و آسمون موندن...ايرانرو به اين روز انداخته...! بچه هامون حريص شدن...گستاخ شدن...ارزشهایجامعه ضد ارزش شدن...!ضد ارزشها...با ارزش شدن...!تعدد دوستدختر...اوج مردی يه پسر رو نشون می ده...دم دستی بودن دخترا...خواستنیبودنشون رو ثابت می کنه...! نمی گم ؼرب خوبه...يا اونجا همه چیتکميله...همه چی درسته...اما شرايط ايران امروز رو هيچ جای دنيانداره...خودت ببين...توهين کردن به قوميتهای مختلؾ...جوک ساختنواسشون...خنديدن به لهجه و رفتارای هم وطنامون...بزرگترين تفريحمونشده...طرز رفتار آدما رو با هم ببين...با فحش دادن به همديگه ابراز محبت میکنن...با فحش دادن...همديگه رو صدا می زنن...و ؼش ؼش به اين شرايط میرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 233خندن...! تو زندگی اطرافيانمون سرک می کشيم...دنبال يه نقطه سياه می گرديمکه دست مايه مسخره کردنشون کنيم...به حريم شخصی و اعتقادات همديگهاحترام نمی ذاريم...خودمون رو تو هر رابطه ای محق می دونيم..محق بهقضاوت کردن...به رای صادر کردن...به محکوم کردن...! اينا به کنار...لباسپوشيدن پسرامون رو ببين...به زودی شاهد آرايش کردنشونم هستيم...مردايرانی...هميشه به جبروت و مردانگی معروؾ بوده...تو واقعا می تونی به اينپسرا بگی مرد؟يا می تونی به عنوان يه دختر...به پسری که زير ابرو بر میداره و بينی عمل می کنه و سه ساعت جلو آينه مو درست می کنه...تکيه کنی...؟يا من به عنوان يه پسر...می تونم دخترايی رو که هيچی از قيافه واقعيشون پيدانيست رو به عنوان همسر بپذيرم؟توی ؼرب آرايش واسه دخترای هفده هيجدهساله خنده داره...چون يه دختر به اين سن...اونقدر پوستش شاداب و قشنگه کهنيازی به اين همه رنگ و روؼن نداره...باليی به سر خودشون ميارن که تو سیسالگی نميشه نگاشون کنی...از بس مواد شيميايی به پوستشون می زنن و ژل وليپيد و هزارتا کوفت و زهرمار به خودشون تزريق می کنن که آدم می ترسهنگاشون کنه...يکی نيست به اينا بگه بابا اين کار مال سن پنجاه به بعده...نهاالن...که تو اوج جوونی و زيبايی طبيعيت هستی...!هر روز رنگ موهاشون روعوض می کنن و اسمش رو می ذارن کالس...اما نمی دونن دارن با دستخودشون تار به تار موها رو می سوزونن و نابود می کنن...! نمی گم آرايشبده...نميگم رنگ کردن مو بده...اين چيزا واسه زنه...زيباتر شدن مال زنه...اماهر چيزی اگه از حدش بگذره...فاجعه به بار مياره...! هيچ جای دنيا...به اندازهايران عمالی زيبايی انجام نميشه...! هيچ کس تو بهترين و مدرن ترين کشور همحاضر نيست به خاطر خوشگل تر شدن ريسک عمل رو بپذيره...مگر افرادخاص وهنرپيشه ها...آدمهای اونجا اونقدر واسه خودشون و سالمتيشون ارزشجدا بيمار نباشن زير تيػ عمل نمی رن...اما اينجا...هه..ببين ا قائلند که تا زمانی که!!...اعتماد به نفس جوونای ما با چه روشهايی باال می ره...صورتش برافروخته شده...آه می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 234ازدواج کردن سخت شده...چون اينقدر همه هفت خطن و تا آخر همه چیرفتن...که نمی تونن به طرفشون اعتماد کنن...يا اينکه اينقدر توی روابط باز وآزاد ؼرق شدن که نمی تونن به يه نفر وفادار بمونن...!من نگرانم...نگرانايران...ايرانی که داره به قهقهرا می ره و هيچ کس هم نيست که يه فکری به!...حالش کنهروی نيمکتی می نشينيم...مستی از سرم پريده...تفکرات پسر فرنگ رفته:احتشام...مستی را از سرم پرانده...دستش را دور شانه ام می اندازد و می گويدسالها ايران نبودم...اما هيچ وقت نتونستم نسبت به شرايط مملکتم بی تفاوت -باشم...سعی می کنم حرص نخورم...اما نمی تونم...دلم می سوزه...! دلم میسوزه وقتی می بينم دختر چهارده ساله...به جای اينکه پوالش رو جمع کنه وکتاب بخره...دزدکی می ره سراغ لوازم آرايش...يا به جای درس خوندن...باپسری که نهايتا دو سال از خودش بزرگتره اس ام اس بازی می کنه...و اين ميشهجزو افتخاراتش...آينده ايران رو کی قراره بسازه؟؟؟ايران داره به کجا می ره؟؟؟:سرم را به بازويش تکيه می دهم و می گويم...چقدر دلت پره-...دوباره آه می کشدآره...خيلی...می خواستم جواب سوالت رو بدم...به اينجا کشيد...من دوست دختر -ندارم...وقتی اومدم ايران...داشتم...يکی دو نفر رو امتحان کردم...ولی نتونستمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 235ادامه بدم...چون به من به چشم يه کيسه پول نگاه می کردن...واسه هر حرکتشونانتظار جبران مالی داشتن...من واسه زن ارزش قائلم...نمی خوام واسه رابطهداشتن يا رسيدگی به خونه و زندگيم به کسی پول بدم...احساس بدی بهم میده...نمی خوام به چشم يه وسيله به زنای دور و برم نگاه کنم...دوست دارم اگهرابطه ای هست...دو طرفه باشه...اون زن...به خاطر من...اون رابطه روبخواد...نه به خاطر پول...! من مرد هرزه ای نيستم که دنبال زن هرجايیباشم...دوست دارم گاهی به جای رختخواب تو پذيرايی خونم بشينم و با طرؾمقابلم مثل يه انسان حرؾ بزنم...نيازهای من به اتاق خوابم خالصه نميشه...يهدوستی دو طرفه...و همه جانبه...خواسته زيادی نيست...من اگه دنبال يکی واسهجسمم باشم...تو خونم راهش نمی دم...خونه حرمت داره...رابطه بدون عشق...توخونم انجام نميشه...! جالب اينجاست که درک حرفام واسه دخترا خيلی سختشده...باورش نمی کنن و به خساست و هزار تا چيز ديگه متهمم می کنن...! درچنين شرايطی...تنهايی رو به بودن به آدمايی که حتی به خودشون و شخصيتشون!...احترام نمی ذارن...ترجيح می دم...سرم تير می کشد...قلبم تير می کشد...تمام تنم تير می کشداميرحسين...ماتم کرد...از جسمم برای اسير کردن چه کسی استفاده کردم؟؟؟!...شاهم...شاه سياه شطرنج...اما با يک حرکت...هم کيش شدم...هم مات!...باختم..بد باختمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 236سرم را از روی شانه اش بر می دارم و عقب می روم...او هم دستش را از پشتمن برمی دارد و روی سينه اش قالب می کند...هوای سرد آزارم می دهد...شالم....را تا چانه باال می آورم!...تفکراتت واسم جالبه-...سرش را به سمتم می چرخاند و به نيمرخ يخ زده ام نگاه می کندمن دو سوم عمرم رو بين انگليسيا گذروندم...با اونا درس خوندم...زندگی کردم -و با سياستهای خاصشون بزرگ شدم و شکل گرفتم...نمی دونم چقدر مردمانگليس رو می شناسی و با اخالقشون آشنايی داری...فوق العادهسياستمدار...باهوش...ديرجوش و سردن...اصوالا اعتماد نمی کنن...يعنی اعتمادرو حماقت می دونن...باهات دست می دن...به ظاهر می گن و میخندن...دوستن...رفيقن...اما هميشه دور خودشون يه حصار فلزی الکتريکی وخطرناک دارن و اجازه نمی دن تا يه حدی بيشتر از زندگی خصوصيشون سر دربياری...تا بوده مردم بريتانيا با همين سبک و سياق زندگی کردن....منم بين همينمردم و با همين روش باال اومدم...اعتماد کردن صد در صد رو حماقت میدونم...دست می دم...به ظاهر می گم و می خندم....دوستم...رفيقم...اما به هرکسی اجازه ورود به حريم شخصيم رو نمی دم...ياد گرفتم که به آدما تا حدی کهنتونن بهم آسيب بزنن نزديک بشم...نه بيشتر از اون...! تعداد آدمای مورد اعتمادزندگيم از انگشتای يه دست هم کمترن...اما هميشه سعی کردم معتمد ديگرانباشم...اجازه نمی دم تفکرات سخت و منقبضم...دور و وری هام رو آزردهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 237کنه...سعی می کنم يه دوست صادق و رو راست...يه همکار خوب و قابل اعتمادو يه شهروند قانون مدار باشم...اينا تموم چيزايی که می تونم در مورد خودم...بگم...پوزخند می زنم...به حال و روز خودم...پس با اين حساب بايد بدجوری نسبت به من بدبين و مشکوک باشی-...لبخندی گرمی به رويم می پاشدراستش شايد اين همه رک بودن خوب نباشه...اما نمی خوام دروغ بگم...دلم می -خواست می تونستم يه بار ديگه بهت اعتماد کنم...اما متاسفانه منو تو موقعيت بدیقرار دادی...ضربه سختی به خودمو ؼرورم زدی...نمی تونم بفهمم کی راستمی گی...کی دروغ...دوست ندارم اينجوری باشه...اما درسته...بهت اعتماد!...ندارم:دستهايم را بؽل می کنم...سرما شديدتر شده...انگار...! آهسته می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 238...ميشه برگرديم؟من خيلی سردمه-:سريع از جا بلند می شود...دستش را به سمتم دراز می کند و می گويد...آره...بريم...زياد بيرون مونديم-لرزش خفيفی در چانه ام حس می کنم...بلند می شوم و انگشتهای بی حسم راتکانم می دهم...کاپشنش را در می آورد و روی دوشم می اندازد...نگاهی به بافت:ظريؾ تنش می کنم و می گويم...خودت بپوش...سرما می خوری-:دستش را برای تاکسی تکان می دهد و می گويد...من خوبم..ولی اگه تو دوباره مريض شی خودمو نمی بخشم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 239...با اخم نگاهش می کنم...تاوان مشروب خوردن و داغ شدن کله شما رو من بايد بدم ديگه-:می خندد...در ماشين را برايم باز می کند و زير گوشم می گويداگه مرد بودی و يه افعی خوش خط و خال...اينجوری به دهنت مزه کرده -!...بود...حال منو می فهميدیبا آرنج ضربه آهسته ای به شکمش می زنم و سوار می شوم و سرم را به شيشه...بخار گرفته ماشين می چسبانم:مقابل اتاق من می ايستيم...دستم را به سمتش دراز می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 241...ممنونم....شب خوبی بود-دستم را می فشارد...محکم و دوستانه...چشمانش خيره به صورتم مانده...نگاهمرا می دزدم و دستم را می کشم...اما نگهم می دارد...فاصله بينمان را کم می کندو دست ديگرش را روی بازويم می گذارد...چشمان خسته و نيمه خوابم را به:لبهايش می دوزم...فشاری به بازويم می دهد و می گويداز حرفام دلخور شدی؟-:با القيدی شانه هايم را باال می اندازم و می گويم...نه...هرکسی يه جوره ديگه-...چانه ام را می گيرد و وادارم می کند که در چشمانش نگاه کنمتو اگه اميرحسين بودی...به سايه اعتماد می کردی؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 241...پلک می زنم...فکر می کنممن اميرحسين نيستم و نمی دونم که چه حسی به سايه داره...اما تو جايگاه خودم -به هر آدمی فرصت جبران می دم...چون اگه کسی اشتباه نکنه...انسان!...نيست...خداست...کمی روی پا...بلند ميشومايران مثل انگلستان نيست...ما چيزی از سياست بازيهای انگليسی نمی -دونيم...هر چقدر هم که آب زير کاه و موذی باشيم بازم بدون اعتماد اطرافيانمون...دووم نمياريم...تو يه محيطی مثل انگليس ديوونه می شيم...دق می کنيم...پاشنه ام را روی زمين می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 242اولين شرط هر رابطه ای اعتماده...اگه همين حداقل رو هم نداری...بهتره که -...همين رفاقت نصفه و نيمه هم تموم شهچشمانش می خندند....لپم را می کشد و در حاليکه سرش را جلو می آورد و با:دقت نگاهم می کند می گويدتو همين حداقل رو نسبت به من داری؟-از سوالش جا می خورم...جواب دادن به اين پرسش عين شمير دو لبه عمل میکند...جواب مثبت را کلک و دروغ می خواند...جواب منفی...همه چيز را خراب:می کند...با ناميدی و حسرت به در بسته اتاقم نگاه می کنم و می گويمتو اگه سايه بودی به اميرحسين اعتماد می کردی؟-...خنده اش را کنترل می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 243...من سايه نيستم و نمی دونم که چه حسی به اميرحسين داره-از ذکاوت و حاضر جوابی اش خوشم می آيد...با لبخند به سمت اتاقم می روم و:می گويماگه فکر کردی با اين چرخه شيطانی...می تونی از من حرؾ بکشی...کور -!...خوندیکارت امنيتی را توی شيار در فرو می برم و با سبز شدن چراغ در را هل می...دهم...صدايش پايم را شل می کند...باشه...پس اول من اعتراؾ می کنم-نزديک می آيد و دستش را روی ديوار اتاقم می گذارد...اندامش روی تنم سايه!...می اندازد...چشمانش پر از سرخوشی سترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 244من...اميرحسين احتشام...از همين سايه جسور...با وجود همه خباثت -!...ها...شيطنت ها و کارشکنی هاش...خوشم اومدهنگاهم از صورتش پايين می آيد و روی سر شانه هايش توقؾ می کند...الکل ذهنمرا کند کرده...هرچند که مثل هميشه هوشيارم...!کمی پلکم را باال می کشم...تا...حدی که نگاهم به گودی توی گردنش برسد...زمزمه می کنم!...خدا کنه تو مثل پدرت نباشی-کمی خم می شود...آنقدر که چشمانش در راستای چشمان من قرار بگيرد...خنده وتفريح از نگاهش رفته...صورتش جدی و تا حدی...درهم است...!دست داؼش را:روی گونه ام می گذارد و می گويد!...اميدوارم...تو هم اونی که نشون می دی...نباشی-پوزخند می زنم و سرم را عقب می کشم...جمالت را مزه مزه می کنم و بر زبان...می رانمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 245!...در اين مورد...نمی تونم هيچ تضمينی بدم-...خنده به صورتش برميگردد و با يک حرکت در آؼوشم می کشدآؼوشش سکون دارد...سکوت دارد...آرامش دارد...امنيت دارد...ای کاش...من!...سايه نبودم...ای کاش...او احتشام...نبودگوشی موبايل را بين شانه و صورتم قرار می دهم و در حاليکه سعی می کنم...صدايم را کنترل کنم می ؼرممن اين حرفها حاليم نيست امين...وقتی که برگردم می خوام فرمول دوم رو -...معرفی کنم...تا اون موقع بايد جواب آزمايشا واضح و روشن باشه.صدای او هم باال می رود... د داری زور می گی ديگه...بابا اصال شايد اين فرمول جواب نده-:با دست قطرات آبی که از موهايم می چکد را می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 246سامان از اين دارو جواب گرفت...هر دومونم شاهدش بوديم...يه جای کار شماها -ايراد داره...بگردين و تا قبل از اومدن من...مشکل رو پيدا کنين و از بينببرين...اين دارو تير خالص منه...نميشه و جواب نمی ده و مشکل داره...تو َکَتم!...نمی ره.صدای امين پر از اعتراض و خشم استو اگه مشکل از بين نره؟-گوشی را در دستم می گيرم و دهانم را به دهنی اش می چسبانم و شمرده و محکم:می گويم...در اون صورت عامل مشکل ساز از بين می ره-گزينه قطع ارتباط را لمس می کنم و مقابل آينه می ايستم...موهای خيس و حولهسفيدم...صورتم را رنگ پريده نشان می دهد...ضربه ای به در می خورد...ازچشمی...اميرحسين را می بينم و با لبخند در را می گشايم...آماده و مرتب:است...بوسه آرامی بر گونه ام می نشاند و می گويدهنوز حاضر نشدی؟-:در حاليکه به سمت آينه برمی گردم جواب می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 247...ديشب خوب نخوابيدم...خواب موندم-:پشت سرم می ايستد...دستانش را دور شکمم حلقه می کند و می گويد...اشکال نداره...منتظر می مونم-حرکت دستش کالفه ام می کند...توی آؼوشش می چرخم و به چشمانش خيره می...شومآماده شدنم زياد طول نمی کشه...به شرط اينکه شما مثل يه پسر خوب يه گوشه -...بشينی و بذاری من به کارم برسمخنده روی لبش عمق می گيرد...فشار دستش را روی کمرم بيشتر می کند و:ميگويداگه نخوام خوب باشم چی ميشه؟-از شيطنت نگاهش خنده ام می گيرد...چشمانم راتنگ می کنم و صورتم رانزديکش می برم...مردمک های رقصان و چراؼانی اش را نشانه می روم و می:گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 248اونوقت دوباره خام يه افعی خوش خط و خال می شی و خون پاکت زهرآلود -!...ميشهلبش را گاز می گيرد...بلکه خنده را از صورتش محو کند...اما از صدايش...نمیتواند...! اندک فاصله بينمان را از بين می برد...سرش را پايين می آورد و آرام:می گويددلم واسه اين افعی خانوم خوشگل تنگ شده...می خوام يه بار ديگه زهرش رو -بچشم...از نظر تو اشکالی داره؟؟؟ضربان قلبم اوج می گيرد...بالفاصله آدرنالين ترشح می شود...دستی به چانه ام:می کشم و می گويم...خب بستگی به اين داره که افعی خانوم هم آتيش سوزان آقای اژدها رو بخواد-...ابروهايش را باال می بردنمی خواد؟-:توی نگاه پرسشگرش ؼرق می شوم و با لذت می گويم!...نچ-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 249:با حرص کيفم را روی دوشم می اندازم و می گويم...زودتر بريم که دارم خفه می شم-دستش را پشتم می گذارد و به بيرون از سالن هدايتم می کند...بازدمم را با صدا:بيرون می دهم و می گويمانگليسی با لهجه ترکی نوبره واال...بعد ادعای اروپايی بودنشونم می شه...هيچی -...از حرفاشون رو نفهميدم:نيشخندی رو لبش می نشيند...شالش را گره می زند و می گويديعنی حرفای منو کامل متوجه شدی؟؟؟-...طعنه کالمش را می گيرم...اما به روی خودم نمی آورمتو هم لهجه بريتانيايی خيلی ؼليظی داری...اما بهتر از ترکا و هنديا بودی...ولی -خداييش آمريکاييا محشر بودن... سليس بودن و روون...نود درصد حرفاشون رو...فهميدمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 251دستی به موهايش می کشد...نگاهش به جايی که نمی دانم کجاست خيره!...مانده...برای اينکه چيزی گفته باشد...جواب می دهدامريکاييا گند زدن تو زبان و ادبيات انگليسی...قواعد رو هرجوری که دلشون -خواسته تؽيير دادن...انگار نه انگار که هر زبانی...دستور و قوانين خودش رو...داره:دستم را به زور از درز بين بازو و بدنش عبور می دهم و می گويمعلت پيشرفتشونم همينه...خودشون رو درگير قواعد و رسوم دست و پا گير نمی -کنن...مثل انگليسيا...يا بهتر بگم..ايرانيا...واسه هر حرکتشون هزارتا راه و رسمنمی تراشن...راحتن...راحتم زندگی می کنن...هيچی رو سخت نمی گيرن...بهنظر من اينا عيب نيست...وقتی می تونن به راحتی قيد و بندای دست و پاگير روکنار بزنن و اونجوری که دلشون می خواد نفس بکشن...جای تحسين دارن...! خودتم که بهتر می دونی......از هر لحاظ که فکرش رو بکنی حرؾ اول رو میزنن...!من که نديدم...ولی شک ندارم...اونقدری که می گن...کافر و از خدا بیخبر و هيچی ندار هم نيستن...فقط مسائل رو قاطی همديگه نمی کنن...وقتکار..کار...وقت تفريح...تفريح...وقت عبادت...عبادت! اما ما چی؟ وقتکار...ريا...! تفريح که استؽفرهللا...بلند بخندی...جات تو جهنمه...! وقتعبادت...؟؟؟هه...هرکاری می کنيم به جز عبادت...! در واقع....از تنها کسی کهتوی زندگيمون شرم نمی کنيم...همون خدای باال سريه...اونقدر ؼرق در خرافاتو نگران از حرؾ مردميم...که...خدا...همون اصل کاريه...يادمون می ره...!اونااگه يه روز در هفته می رن کليسا...خالصانه می رن...به خاطر خود خدا میرن...! ولی ما پنج بار در روز نماز می خونيم...حتی به معنی پنج کلمش همتوجه نمی کنيم...! حاال ببين اون کافرای بی دين نجس کجان و ما کجاييم...ماادعای تمدن دو هزار و پونصد ساله داريم...ولی اونا فقط چهارصد ساله کهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 251حکومت تشکيل دادن...! تنها افتخارمون...کوروش بزرگه...اما دريػ از اينکهبتونيم ده دقيقه...در مورد خودش...آرماناش و افتخاراتش...درست و علمی حرؾبزنيم...! ولی حاال برو از يه دانشجوی امريکايی در مورد سلسله هخامنشيانسوال کن...عين بلبل تا دو ساعت واست توضيح می ده...ما هنوز نمی دونيمحافظ قصيده می گه...دوبيتی ميگه...اصال شاعره يا دانشمند...اما اشعارش الهامبخش گوته آلمانی می شه و سر در دانشگاهها و مدارس آلمان حکشون میکنن...! کتاب قانون ابن سينا تا دويست سال رفرنس دانشجوهای پزشکی ؼرببوده..اما دريػ از يه دانشجوی ايرانی که حتی واسه يه بار...فقط به خاطر آشنايیبا مشاهير کشورش...اين کتاب رو خونده باشه...!واسه امامامون سياه میپوشيم...عزاداری ميکنيم...با چاقو و قمه خودزنی می کنيم...اما کوچکتريناطالعاتی از اهدافشون...انگيزه هاشون و خواسته هاشون نداريم...! برداشتایسطحی...نگرش خرافی...تعصبات بی پايه...اعتقادات بی مطالعه...و انتظاراتبيجا از خدا و بنده های خاصش...تن پروری و تن دادن به قضا وقدر...اوووؾ...!نتيجش همينه ديگه...اين ميشه ايران امروز...که من و تو اينقدراز حال روزش متعجب و متاثريم....و ؼرب...که جای همشون...با وجود تمام!...خدماتی که روزانه به نوع بشر ارائه می دن... تو جهنمهدستم را از بازويش جدا می کند و همراه با دست خودش...توی جيب پالتويش فرو...می برد...صدايش ماليم و آرام استتو که اينقدر دلت خونه...واسه چی موندی؟چرا نمی ری؟تو که در هر دو -!...صورت تنهايی...چه ايران...چه هر جای ديگه:دندانهايم را روی هم فشار می دهم...با سرما می جنگم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 252چون با همه اين شرايط...ايران رو دوست دارم...مردمش رو دوست دارم...جای -ديگه دووم نميارم...بين ؼريبه ها نمی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۲ صبح
تونم نفس بکشم...ديدن کسی که همزبان وهم دردمه...تسکينم می ده...با مردم خودم...کلی حرؾ مشترک دارم...کلی دردمشترک دارم...توی ايران هرچی که مرده باشه...اما عاطفه و عشق هنوزم موجمی زنه...برم بين آدمای يخ بسته اروپايی و امريکايی که چی بشه؟از اينی کههستم تنها تر بشم؟دستم را محکم فشار می دهد...انگشتانم را تکان می دهم...نگاهش همچنان به...جايی ست که نمی دانم کجاست...سوالش خونم را منجمد می کندچرا نامزديت رو با پويا بهم زدی؟-!...انتظارش را داشتم...پوياهمسايمون بودن...فراتر از همسايه...دوستمون...فاميلمون.. .نزديک تر از -فاميلمون...! من و سامان با پويا و پريسا بزرگ شديم...! تا وقتی که شرع وعرؾ اجازه می داد تو سر و کله هم زديم و باال اومديم...وقتی هم اونقدر عقلمونرسيد که فهميديم چرا ديگه نمی تونيم با هم بازی کنيم...احساسات خفتمون بيدارشد...من عاشق پويا شدم...پريسا عاشق سامان...! پويا رو که ديدی...شايد ظاهرفوق العاده ای نداشته باشه...اما از اون دسته پسراست که رفتار و طرزبرخوردش هوش از سر دخترای رويايی می بره...يه جذابيت و مردونگی خاصو منحصر به فرد داره...! می دونستم اونم نسبت به من بی ميل نيست...ولیسکوت کرد...تا وقتی که دانشگاه قبول شد و يه کار نيمه وقت پيدا کرد...منهنوز ديپلمم رو نگرفته بودم...اما اومد خواستگاريم...می ترسيد از دستش...برم...يه انگشتر تو دستم انداخت و محرمم شدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 253چشمانم می سوزند...از سرماست؟؟؟؟بابا رفت و آمد زيادی رو قدؼن کرده بود...می گفت دختر و پسر عين پنبه و -آتيشن...پيش هم بمونن گر می گيرن...! خداييش من و پويا هم رعايت میکرديم...خب هر دومون تو خونواده های مذهبی بزرگ شده بوديم...شرم و حيایوجوديمون ريشه دار بود...پا رو از گليم خودمون اون ورتر نمی ذاشتيم...گاهیکه پويا آروم و يواشکی...صورتم رو می بوسيد...احساس سکته بهم دست میداد...از خوشی...از خجالت...از ترس...خب مگه چند سالم بود؟همش هفده!...سال!...سوزش چشمانم بيشتر می شود...لعنت به اين سرمای ترکيهيه هفده ساله چشم و گوش بسته...پويا می گفت همين نابلديم رو دوست -داره...همين که اينقدر بکر و دست نخوردم...هم جسمم...هم ذهنم...هم روحم...! می گفت هيچی واسه يه مرد لذت بخش تر از اين نيست که اولين لمس کننده يهزن باشه...! اولين عشقش...اولين و آخرين همبسترش...! اون می گفت و منهزارتا رنگ عوض می کردم...پويا به معنای واقعی کلمه اوليش بود...يعنی من!...به جز بابا و سامان و پويا...مرد ديگه ای رو نمی شناختماز شدت سرما...اشک به چشمم می آيد...! با انگشتانش پشت دستم را نوازش میکند...آب بينی ام را باال می کشم...! ادامه دادن برايم سخت است...اما تشويقم می!..کند...به ادامه دادن اين سختیخب...چی شد که جدا شدين؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 254سرما انگار روی گلويم هم اثر گذاشته و راه نفسم را بند آورده...سرم را باال میگيرم...که مبادا اشک بچکد...که مبادا اين اشک ناشی از سوز زمستان...با اشک!...ناشی از سوز دل اشتباه گرفته شودوقتی که سامان خودکشی کرد...و تو محل انگشت نما شديم...خانوادش با -...ازدواجمون مخالفت کردن...حرکات نوازشگر دستش متوقؾ می شوداحسانا" رو آويزه گوشش کرد و به خاطر آبروی ا پويا هم "بالوالدين -...خانوادش...ازم دست کشيددمای دست او هم پايين آمده...با تعجب رو به رويم می ايستد و نگاهم می کند...به...کفشهايش خيره می شوم...زمزمه می کندبه همين راحتی؟-...زمزمه می کنم...از اينم راحت تر-...پوزخندش صدا دار است...آنقدر که روحم را خراش می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 255مردانگی خاصی که ازش حرؾ می زدی همين بود؟-...چشمانم را می بندم...روی او...روی دنيا...همين بود-...دستش گرم و آرام روی بازويم می نشيند...نجوا می کند...سايه-تحمل ترحم محبوس شده در صدايش را ندارم...سرم را باال می گيرم و مستقيم در...چشمانش خيره می شوم!...نمی خواستم ناراحتت کنم-بايد لبخند بزنم..حتی اگر اين خنده چيزی جز کج و معوج شدن خطوط لبم...نباشد...زبان سنگينم را تکان می دهمگفت خدا دستور داده...مطيع پدر و مادر باشين...گفت خدا دستور داده...بالوالدين -!...احسانا...گفت پدر و مادرش عاقش می کنن...خدا هم ازش رو برمی گردونه ارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 256نمی دانم چرا تصويرش پيش چشمم می لرزد...دستم را روی بازويش می گذارم...و کنارش می زنم!...خدا...پويا رو هم از من گرفت-پريسا قفس پودی را به دستم می دهد و روی مبل می نشيند...با تمام عشقم به جؽد...خواب آلود می نگرم و آرزو می کنم که ای کاش می توانستم بؽلش کنمول کن اون ديوونه بد اخالق رو...من نمی دونم از کی تا حاال جؽدم جزو -حيوانات خانگی محسوب می شه...قيافه که نداره...صدا که نداره...اعصابمنداره...همچی نگاه می کنه که آدم قلبش می ريزه...بيا بشين و بگو چه خبر؟قفس را روی کانتر چوبی می گذارم و با دو فنجان نسکافه شيرين شده به پذيرايیبر می گردم...نگاهش موشکاؾ و دقيق است...فنجان را برمی دارد و آهسته می:گويدالبته از اين آبی که زير پوستت رفته و از اين برقی که تو چشماته و از اينکه -!...حاضر نبودين دل بکنين و برگردين... کامال معلومه که خوش گذشته:به نسکافه کؾ آلود خيره می شوم...اعترافش سخت است...اما می گويم!...آره...خوش گذشت...بعد از مدتها-...زمزمه می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 257به چيزی که خواستی رسيدی؟-با افسوس سر تکان می دهم...کمی از محتويات فنجان سراميکی را در حلقم می:ريزم و می گويمواسه دوستی و روابط عاطفی تا آخرش مياد...اما بحث کار که ميشه کال -...شخصيتش تؽيير می کنه...نگاهی به صفحه روشن شده موبايلش می اندازد و رد تماس می زندپس کاری از پيش نبردی...حاال می خوای چيکار کنی؟-:به پرده بنفش و ياسی خانه چشم می دوزم و می گويماز اولم هدؾ من اميرحسين نبود که بابت نرسيدن بهش ناراحت باشم...چيزی که -اذيتم می کنه شاخکای قوی و فعالشه...هدؾ اين بود که اين شاخکا رو از کاربندازم يا به نفع خودم ازشون استفاده کنم...اما نتونستم...اميرحسين اونی نبود که....من فکر می کردم...يه جاهايی واقعاا شگفت زدم می کنه...فنجان را توی سينی می گذارد و به سمتم خم می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 258اينا رو من از اول می دونستم...تو قبول نکردی...چيزی بينتون هست؟؟؟-نگاهش پر از رنجش و دلخوريست...شايد به خاطر برادرش...شايد به خاطر:برادرم...سرم را پايين می اندازم و می گويم...قاتل سامان و بابام...يکی ديگه ست...اميرحسين بی گناهه-...پوفی می کند و عقب می رود!...پس يه چيزی هست-می انديشم...به تمام يک هفته گذشته...هفته ای که حتی يک ثانيه ايش بی حضورپررنگ و صميمی اش سر نشده...! دلم می رود...برای بودنهای مردانه وحمايتگرانه اش...برای نوازشهای گرم و بی دريؽش...! دلم می رود...برای آخرشبهايی که که رو به دريا...سر بر شانه و دست در دستش می گذاشتم...خاطراتمرا مرور می کردم و او در سکوت همراهيم می کرد...! دلم می رود...برایلبهايی که روی موهايم می نشستند...بدون بوسه...فقط حس خوب بودن...تنهانبودن را به تن من تزريق می کردند...! دلم می رود...برای دستهايی که به خاطرهرز نرفتن...هرازگاهی مشت می شدند و روی پاهايش فرود می آمدند...! دلم میرود...برای چشمهايی...که هميشه خنديدند...به جز وقتی که از مرگ مادرشحرؾ می زد...! دلم می رود...برای سينه پهن و محکمی که وقت و بی وقتپناهگاه سر سنگين و بی طاقتم می شد و کوبش پر قدرت قلبش...توانايی جسمیمرد کنارم را به رخم می کشيد...!دلم می رود...برای لبخندهايش...حتیپوزخندهايش...حتی همان طعنه کالمش...! دلم می رود...برای نگاهی...که هيچوقت عمقش را نفهميدم و حرفش را نخواندم...اما برای گم شدن در روشنیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 259مردمکش بيقرار و بی تاب می شدم! دلم می رود...برای رقصهايمان...برایتنگی بازويش...برای شيطنت چشمانش و گاهی اختيار از کؾ دادنش...! دلم میرود...برای در آؼوش کشيده شدنهای از پشت و گرمی نفسهايش روی اللهگوشم...! دلم می رود...برای سماجت هايش...در خوب ؼذا خوردن...خوبخوابيدن...خوب لباس پوشيدن...! دلم می رود...برای خشمش...هنگام مشروبخوردنم...مست شدنم...رها شدنم...! دلم می رود...برای داؼی تنش...در سرمایزير صفر زمستان ترکيه...! دلم می رود...برای افعی گفتنهايش...برای لببرچيدنم ...و بعد... باز شدن آؼوش پرمهر و بی بديلش....!دلم می رود...برایتمام" ازت خوشم مياد" هايی که هرگز به "دوستت دارم" تبديل نشد...! دلم میرود...برای عزيزم گفتنهايی که هر چند از سر عادت...اما شيرين و خواستنیبيان می شد...! دلم می رود...برای نيازش...دلم می رود... برای نازم...!دلم میرود...برای مرد بودنش...نه شاه بودنش...دلم می رود...برای زن بودنم...نه شاه!...بودنمدستم عرق می کند...از بخار نسکافه ای که رو به سردی می رود...!سنگينی نگاه:سرزنشگر مجبورم می کند از رويا بيرون بيايم و بگويم!...هر چی هم که باشه...مانع من نميشه-...ناله ای از گلويش خارج می شود و تکرار می کند...پس يه چيزی هست-...نسکافه را سر می کشم و از جا بلند می شوم...اميرحسين يه دوست خوبه...فقط همين-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 261او هم بلند می شود...شالش را روی سرش می اندازد و دکمه های پالتويش را میبندد...به ديوار تکيه می دهم و دست به سينه نگاهش می کنم...عصبيت از:حرکاتش پيداست...نفس عميقی می کشم و می گويم...ما فقط دوستيم پريسا...اين چيزی رو عوض نمی کنه-گوشه لبش واضح و تلخ...باال می رود...رو به رويم می ايستد و در چشمانم خيرهمی شود...در چشمانش...پويا را می بينم...سرم را پايين می اندازم...دستش را:روی بازويم می گذارد و می گويد...همين که تو عوض شدی...کفايت می کنه...فکر نمی کردم اينقدر زود وا بدی-بی انصافی ست...اين همه توقع...از آدمی که اين همه تنهاست...بی انصافی!...ست:آهسته می گويم...وا ندادم...اختيار دلم تو دستمه...نگران نباش-...با کؾ دستش سرم را باال می آورد...صدايش آرام اما پر از خشم استرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 261چطور می خوای از پدر پسری که دوست داری انتقام بگيری؟-سرم را به ديوار می زنم و چشمانم را می بندم...نفسهای منقطع و گرمش کالفه ام...می کند...زمزمه می کنم!...به راحتی-!...هه...بلند و پر تمسخری می گويد...فشارم باال می رود...چشمم را باز می کنم و توی چشمش براق می شوم...تمومش کن...گفتم که دوستيم...نه بيشتر...نه کمتر-...صدايش را باال می بردنه بيشتر...نه کمتر...آره؟؟؟يعنی می خوای باور کنم تو اين يه هفته مثل دو تا -دوست...به هم شب بخير گفتين و هرکسی تو اتاق خودش..ال ال!!؟؟؟:خشمگين و پر حرص...انگشت اشاره ام را به سمتش می گيرم و می گويمروابط شخصيه من به خودم مربوطه...اين که من به کی چه حسی دارم به خودم -...مربوطه...اين که من تو کدوم رختخواب می خوابم..به خودم مربوطهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 262نگاه ناباورش...رفته رفته سرد می شود...کيفش را در آؼوش می کشد و می:گويد...راست می گی...به خودت مربوطه...هرچند-مکث می کند...رويش را برميگرداند و به سمت در می رود...دستش را روی!...دستگيره می گذارد و ضربه آخر را می زندحقم داری...تو که ديگه چيزی واسه از دست دادن نداری...تا امروز نذاشتم پويا -بفهمه که چه جونوری شدی...همه جوره حمايتت کردم...اما ديگه نمی ذارم بيشتراز اين پاسوز تو بشه...مامانم راست می گفت...تو به درد خونواده ما نمی!...خورینمی دانم چند ساعت زمينی گذشته...برای من که شب شدن روز...کمتر از ثانيهبوده...! روی مبل نشسته ام...زانوهايم را توی شکمم جمع کرده ام و چانه ام راروی آنها گذاشته ام...حتی خشکی تنم هم باعث نمی شود از اين حال خارجشوم...کليد در قفل می چرخد...بوی عطر دی وان می پيچد...گونه ام را رویزانو می گذارم و نگاهش می کنم...عصبانيست...از چشمانش پيداست...! نگاه از...او می گيرم و به ديوار می دوزم...صدايش بلند می شود!...چرا گوشيت رو جواب نمی دی؟؟؟هزار بار زنگ زدم-بيشتر در خودم مچاله می شوم...کنارم می نشيند...هيکل تنومندش مقابل ديدم را:می گيرد...آهسته می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 263...ببخشيد...متوجه تماست نشدم-!...نزديکتر می آيد...بوی دی وان...شديدتر می شودسايه...خوبی؟؟؟-گفته بودم اختيار دلم...در دستم است...اما انگار نيست...تنظيم ضربان قلب...ازعهده من خارج است...آبی برای قورت دادن...در دهانم نمانده...زبانم را روی لبم:می کشم ومی گويم...آره...خوبم-...می داند که نيستم...کاپشنش را در می آورد و روی دوشم می اندازدچقدر خونت سرده...رادياتورات خاموشن؟؟؟-:دوباره چانه ام را روی کشکک فيکس شده ام می گذرام و می گويم...آره روشنشون نکردم-...دستش...نرم و آرام...روی موهايم می چرخدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 264نمی خوای بگی چی شده؟-...کلمات بی اراده از دهانم خارج می شود!...امشب پويا می فهمه-شانه ام را می گيرد و مرا به طرؾ خودش می کشد...کمرم صدا می دهد...آخبلندی می گويم...اما از برای فرو رفتن در آؼوشش مقاومت نمی کنم...مهره های:کمرم را می مالد و می گويداز کی اينطوری نشستی؟-:آهسته می گويم...از وقتی پريسا رفت-...تکيه می زند و سينه اش را حايل تنم می کندکی رفت؟؟؟چی گفت؟؟؟پويا هم اينجا بود؟؟؟-...تکان کوچکی به سرم می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 265...نه نبود...ولی امشب همه چی رو می فهمه-...لبهايش را روی موهايم می گذاردچيو می فهمه؟-:دستم را روی شکمش می گذارم و می گويماينکه من ديگه دختر نيستم...ديگه دست نخورده و بکر نيستم...اونم ديگه اوليش -...نيست:سرم را از سينه اش جدا می کند...توی چشمانم خيره می شود و می گويدواست مهمه؟-...سرم را آزاد می کنم و توی آؼوشش جمع می شوم!...خيلی وقته که هيچی واسم مهم نيست-...صدايم می زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 266...سايه-:دوست دارم بگويم...جانم...اما حدم را حفظ می کنم و می گويمهوم؟؟؟-...دوباره سنگينی سرش را روی سرم حس می کنم...پويا لياقت تو رو نداره-...لبم را گاز می گيرم...با تمام قدرت!...می دونم-دستش دور شکمم حلقه می شود...چقدر جای خاليشان...درست همين جا...حس...می شد....مردی که تمام ارزش يه زن رو به باکرگيش بدونه ارزش فکر کردن نداره-...چشمانم را روی هم فشار می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 267!..می دونم -حلقه دستش را محکمتر می کند...سرش را کنار گوشم می آورد...داؼی...نفسش...دلم را می لرزاندپس چی اينقدر داؼونت کرده؟؟؟-...به پيراهنش چنگ می زنم...صادقانه می گويم!...تنهايی-دوباره سرم را باال می گيرد...چشمانش پر از ستاره های کوچک و پر نوراست...خنده در صورتش نشسته و جذابيتش را بيشتر کرده...دستش را روی گونه:ام می کشد و می گويد!...آخ آخ...دوباره شب شد-!...مسخ نگاهش می شوم...خودم را به بوسه های بی امانش می سپارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 268گرم می شوم...داغ می شوم...آتش می گيرم...دستم را دور گردنش میاندازم...دستش به سمت بلوزم می رود...ممانعت نمی کنم...اما ناگهان صدای اذان...در کل خانه می پيچد...هللا اکبر-تمام آتشم فرو می نشيند...حس از بدنم می رود...اميرحسين توجهی به عقبکشيدنم نمی کند...سعی می کنم...قوه شنوايی را ناديده بگيرم...چشم میبندم...گوش می بندم...بوسه اميرحسين را جواب می دهم...اما اينبار صدای...زمزمه پدر در سرم طنين می اندازد...ملکا ذکر تو گويم...که تو پاکی و خدايی...دندانهايم را روی هم فشار می دهم...نروم جز به همان ره...که توام راهنمايی...سرم را می چرخانم...امير حالم را نمی فهمدبری از رنج و گدازی ، بری از درد و نيازیبری از بيم و اميدی بری از چون و چرائیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 269سرم را تکان می دهم...بلکه اين صدا خاموش شود...اينبار صدای موذن می...پيچد...دستم را روی گوشم می گذارم...پدر می خواندهمه درگاه تو جويم ، همه از فضل تو پويمهمه توحيد تو گويم که بتوحيد سزائیديوانه شده ام...بی شک...! تمايالتم محو می شود...با دست کنارش می زنم...بازتوجه نمی کند...از دست خودم...عصبانيم...از دست اذان...از دست پدر و اينشعری که عاشقش بود...از دست خدا...! بوسه اميرحسين روی گردنم می:نشيند...تمام توانم را در گلويم جمع می کنم و به زور می گويم!...نه امير-سرش را باال می آورد...نمی دانم به چه حالی افتاده ام که سريع بلند می شود و:می گويدچی شد سايه؟اذيتت کردم؟؟؟-پاهايم تحمل وزنم را ندارند...اما من سايه ام...نتوانستن معنی ندارد...پدر همچنان:می خواندهمه عزی و جاللی همه علمی و يقينیهمه نوری و سروری همه جودی و سخائیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 271برمی خيزم...به سمت شيشه دو جداره می روم...پرده ياسی و بنفش را کنار میزنم و پنجره را باز می کنم...تاريکی شب حالم را خراب تر می کند...اذان کهتمام می شود...نفس راحتی می کشم...اما نفس هنوز باال نيامده...در سينه حبسمی شود...صدا در تمام وجودم پژواک می شود...دهانم باز می ماند...از پخش...اين آهنگ...اين موقع سالبازآ...بازآ...هرآنچه هستی...بازآگر کافر و گبر و خودپرستی بازآاين درگه ما درگه نوميدی نيست..صدبار اگر توبه شکستی..بازآزانويم می لرزد...قلبم به جای طپش می لرزد...دستم را به لبه پنجره می گيرم کهنيفتم و در همان حال به سمت اميرحسين می چرخم که دست در جيب وسط:پذيرايی ايستاده...نگاهش می کنم و با بهت می گويمشنيدی؟؟؟-:نگاهش پر از...نمی دانم چيست...کمی جلو می آيد و می گويدچی رو؟-:نشنيده؟يعنی او نشنيده...؟؟؟گلدسته مسجد را نگاه می کنم و زير لب می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 271مگه اين شيشه ها دو جداره نيستن؟؟؟چطور صدای اذان اينقدر بلند و واضح تو -اين خونه پخش می شه؟؟؟به سمتم می آيد و تن لرزانم را در آؼوش می کشد...صدايش آخرين توانم را به...تاراج می برد!...ده و نيم شبه سايه...اذان رو چهار ساعت پيش گفتن -!...همچنان مبهوت نگاهش می کنم...ديوانه شده ام...بی شکقلپ قلپ آب می خورم...اينبار از درون آتش گرفته ام...امير رو به رويم نشستهو با دقت نگاهم می کند...انگشتانم را توی ليوان فرو می برم و به گردنم می:کشم...تمام تنم می سوزد...زمزمه می کنمچه باليی به سرم اومده؟-:نفسش را پر صدا بيرون می دهدهيچی...اعصابت ضعيؾ شده...چند ساعت يه جا نشستن و فکر و خيال الکی -...کردن مؽزت رو دچار توهم کرده...فقط همين...نگاهش می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 272توهم؟می خوای بگی عقلم رو از دست دادم؟؟؟-...بلند می شود و مقابلم زانو می زند...نه عزيزم...عقلت سرجاشه...اشتباه از من بود...زياده روی کردم-...هنوز از بهت در نيامده ام...اما...ما قبال هم با هم بوديم-:لبخند بی رنگ و رويی می زند و می گويد!...می دونم...ولی امشب...وقتش نبود-حرفش توی کتم نمی رود...به دستش که روی پايم گذاشته نگاه می کنم...صدا...واضح تر و نزديک تر از توهم بود...قسم می خورممی خوای بخوابی؟-می خواهم تنها باشم...به سمت اتاق خواب می رويم...روی تخت می:نشينيم...ذهنم لحظه ای از فعاليت نمی ايستد...می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 273...اينجا می مونم تا بخوابی-...نگاهش می کنم...در تاريکی!...توهم نبود امير-:دستی به پيشانيم می کشد و می گويد...ممکنه...می تونه ناشی از اعتقادات سفت و سخت قديميت باشه-:دستم را روی گلويم می گذارم ومی گويمبابام رو حس کردم امير...خيلی نزديک حسش کردم...انگار داشت نگام می -!...کرد...چشمانش را پايين می اندازد...مقصر منم سايه...خودت رو عذاب نده-:سرم را به سمت پنجره می چرخانم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 274منظور خدا از اين کارا چيه؟-...سکوت می کند...نور گلدسته چشمم را می زند...اما رو برنمی گردانميعنی دلش می خواد من برگردم طرفش؟؟؟-...پوزخند می زنم...االن؟؟؟يعنی االن يادش افتاده که من هستم؟؟؟هه...چقدر دير-...صدای آرام امير را می شنوم....بسه سايه-...پوزخند روي لبم عمق مي گيرد...بي ارادهدير شده امير...ميگه بازآ...ولی ديگه خيلی ديره...اون موقع که التماسش می -...کردم بايد دستم رو می گرفت...نه االن که تا خرخره تو لجنم...شانه ام را فشار می دهد...همچنان خيره به گلدسته امرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 275اگه برنگردم چی ميشه؟؟؟مگه می تونه زندگيم رو از اين بدتر کنه؟يا شايد بگه -می ندازمت تو جهنم...خب بندازه...مگه االن تو جهنم نيستم...؟؟؟...قطره ای اشک فرو می چکدمی دونی آدم وقتی خدا نداشته باشه...حداقل دلش نمی سوزه...ميگه هيچ کس رو -ندارم که کمک کنه...خودم هستم وخودم...اما وای به اون روزی که تموم اميدترو بدی به اونو...يه دفعه وسط راه قالت بذاره...داؼون می شی امير...می...شکنی...نابود می شی...قطره ها بيشتر می شودمن ديگه برنمی گردم...طاقت ندارم التماس کنم و جواب نشنوم...ديگه نمی -...تونمبا انگشتانش اشک از چشمم می گيرد...نگاهش می کنم...هيچی نمی بينم...جز...تاريکی مطلق...دستم را دراز می کنم و صورتش را می يابم...من ديگه پيش خدا هم زانو نمی زنم امير...نمی زنم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 276دستم را می گيرد و روی لبش می گذارد...سرم را روی پايش می گذارم...قلبمميان پنجه های آهنين کسی محبوس شده...بؽضم می ترکد...با صدا گريه می کنم:و می گويم...ولی دلم خيلی واسش تنگ شده...حتی بيشتر از بابام-...احساس می کنم قطره ای اشک روی موهايم می چکد...زار می زنممن باهاش قهرم...ولی تو بهش بگو که خيلی دلم واسش تنگ شده...! بهش بگو -!...که اين سايه احمق...هنوزم دوسش داره...سرم را بلند می کنم...چشمان امير نم دار است...لب می زنمبهش می گی؟؟؟-سرش را به چپ و راست تکان می دهد...سرم پايين می افتد...چانه ام را می:گيرد...دستانش يخ کرده...درد دارم...با درد می گويمنمی گی؟-:بين دو چشمم را می بوسد ومی گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 277...نه...ولی کمکت می کنم که خودت بهش بگی-پتو را روی سرم می کشم بلکه از شر نور مزاحمی که مخل خوابم شده نجاتبيابم...اما همين فعاليت اندک...ذهنم را بيدار می کند....تند..سرجايم می نشينم وموقعيتم را می سنجم...اتاقم خالی از هر جنبنده ای ست و اين يعنی...اميرحسينرفته...موبايلم را چک می کنم...چندين تماس بی پاسخ از شرکت...بدون هيچ نامو نشانی از او...! کج خلقی شدت می گيرد...سردردهايم هميشگی شده...کمیگردنم را ماساژ می دهم و از اتاق بيرون می زنم...نرسيده به آشپزخانه...خشکمی شوم...روی صندلی ايستاده و المپ سوخته را عوض می کند...نگاهم رویقامتش می چرخد...نمی دانم چرا اين روزها...نگاههای يواشکی ام خاصيتخصمانه بودنشان را از دست داده اند...از تؽيير لباسش..می فهمم که شب را اينجانبوده...دلم...مالش می رود...از گرسنگيست يا ديدن قد و باالی يک مرد توی اينخانه؟؟؟؟ تکان های عجيب و ؼريب قلبم را حس می کنم...دوست دارد از سينهبيرون بزند...از شوق ديدن کسی...بودن کسی...داشتن کسی...مهم بودن برایکسی! مطمئنم که هيچ حسی به او ندارم...اما نمی دانم چرا تازگيها..وقتی او رانزديکم حس می کنم...دلم نفس کشيدن می خواهد...عميق...آنقدر که بوی خاصعطرش...حتی کؾ پايم را هم پوشش دهد...! نمی دانم چرا تازگيها...چشمانمروی آستين باال زده پيراهنش...دکمه باز مانده يقه اش...رگهای قطور و برجستهگردنش...گره های بازويش و عضالت سينه اش خيره می ماند...! نمی دانم چراتازگيها...گوشهايم ضربان می خواهند...از همان نبض های پر و کوبنده....ازهمانها که فقط وقتی سرم را در آؼوش می گيرد می شنوم...! نمی دانم چراتازگيها...دستانم...زود به زود يخ می کنند و چرا تازگيها هيچ گرمايی به جزدستان او از انجمادشان نمی کاهد...! نمی دانم چرا تازگيها...يک فضای خالیروی شکمم حس می کنم که هيچ حجمی به جز انگشتان حلقه شده او پرش نمیکند...! نمی دانم چرا تازگيها...دلم زنانه راه رفتن کنار يک مرد را میخواهد...بازويی که از آن آويزان شوم و تنی که به آن تکيه دهم...! نمی دانم چراتازگيها...خلوت و تنهايی ام فقط او را می طلبد و چراؼهای خانه ام لمس او رابرای روشن شدن می خواهند...! نمی دانم چرا تازگيها موبايلم از جانم همرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 278عزيزتر شده و صدايش آهنگ قلبم را تؽيير می دهد...!نمی دانم چرا تازگيها حتیفکر کردن به او..لبخند روی لبم می آورد...و چرا تازگيها تنها با شب بخيرهای!او خوابم می بردبه من ديد ندارد...يعنی با اخم تمام حواسش را به لوستر چرخان دادهاست...!عقبگرد می کنم و به اتاق می روم...هيچ حسی به او ندارم...اما نمی دانم!!!...چرا تازگيها دلم نمی خواهد ظاهرم را آشفته ببينددست و رويم را می شويم...موهايم را شانه می زنم و همانطور باز...رهايشانمی کنم...با کمی آرايش...خواب آلودگيم را می پوشانم و دوباره بيرون میروم...کنار کانتر ايستاده و با دستمال کاؼذی دستهايش را خشک می کند...صدایپاشنه صندلهايم متوجهش می کند...می چرخد و با لبخند نگاهم می کند...منهم می...خندم...صبح بخير-دستمال را توی سطل زير ظرفشويی می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۲ صبح
اندازد و به سمتم می آيد...برای اولينبار روشن پوشيده...پيراهن سفيد...با خطهای ريز سورمه ای...و شلواریهمرنگ طرح پيراهنش...حرصم می گيرد..از خودم و نگاههای مشتاقم...مسيرديدم را منحرؾ می کنم...اما همين که عطرش توی بينی ام می خوابد...چشم من...هم توی صورت مردانه مرد رو به رويم می نشيندهميشه وقتی از خواب بيدار می شی همينجوری خوشگل و مرتبی؟-...نگاهش مملو از شيطنت است...لحظه ای سکوت می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 279...اوهوم-:می خندد...با دستش موهايم را به بازی می گيرد و می گويدنمی دونستی من اينجام؟-!...سرم را تکان می دهم...يعنی نه...بلندتر می خنددپس اونی که يه ساعت همين گوشه وايساده بود و منو نگاه می کرد تو نبودی؟-لعنتی...ديده و به روی خودش نياورده...! ديده و محلم نداده...!با مشت ضربه:آرامی به لپش می زنم و می گويم...نه...من نبودم-می خواهم از سد تنش عبور کنم...اما بازويم را می کشد...منهم از خدا...خواسته...در آؼوشش رها می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 281راست می گی...اونی که من ديدم يه دختر هپلی بداخالق بود...هيچ شباهتی با -!...اين عروسک نداشتدلم می خواهد توانايی خفه کردن ضربه های قلبم را داشتم...! نکند اين صدای بیآبرو...به گوشش برسد...با استرس نگاهش می کنم...لبخند هميشگی روی لبشمحو شده...چشمانش محو چشمانم شده اند...اينبار که حرؾ می زند...کامال جدی!...استگفته بودم چشمات خيلی خوشگلن؟؟؟-آب دهانم را قورت می دهم....صورتش را نزديک می آورد...چشمانم را میبندم...شب رفته...ؼم رفته...پدر رفته...خدا هم رفته...آماده ام...برای هرگناهی..هر دنائتی...پيشانی ام می سوزد...از بوسه نه چندان محکمش...چشم باز...می کنم...تلخی تمام صورتش را پوشانده...صدايش هم تلخ است!...تو به درد اين کارا نمی خوری...افعی خانوم خوشگل-برخالؾ تمام دفعات گذشته...اينبار از افعی گفتنش دلم می شکند...حس خوبیندارم...از اين بی اعتمادی نگاهش...!خودم را جمع و جور می کنم و در حاليکهنقاب خونسردی ام را به چهره می زنم...به آشپزخانه می روم...دنبالم نمی آيد...بانگاه تعقيبم می کند...! ظرؾ پنير و کره را از يخچال بيرون می آورم و روی...ميز می گذارمممنون بابت المپ...تا حاال ده بار عوضش کردم...نمی دونم چرا اينقدر زود به -...زود می سوزهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 281...دستهايش را به لبه کانتر می زند و تنش را از آن فاصله می دهد...حتما اتصالی داره...بايد سيمهاش چک بشه-.لقمه می گيرم و در دهان می گذارمصبحونه خوردی؟-.سرش را تکان می دهدآره راحت باش.می ری شرکت؟-:لقمه دوم را در دهانم می گذارم و می گويم...نه...يه جا قرار دارم-:چشمانش برق می زنند...چشمان هميشه خندانش...! با بی تفاوتی می گويم...اونجوری نگام نکن...يه قرار کاريه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 282:شانه هايش را باال می اندازد و می گويد...من که حرفی نزدم-لعنتی...! يعنی برايم مهم نيست...! بی اراده اخمهايم در هم فرو می روند...سرم:را پايين می اندازم و می گويم...فکر کردم واست مهمه که بدونی-بؽض بی معنی و بی جا...گلويم را فشار می دهد...به آشپزخانه می آيد و پشتسرم می ايستد...دستش را روی شانه هايم می گذارد و خم می شود...نفسش را!...حس می کنم...هم شانه ام می سوزد...هم پوست صورتم...درست فکر کردی...هر چی که مربوط به تو باشه واسم مهمه-دندانهايم را روی هم فشار می دهم...می ترسم...از خودم و عکس العملهای بی!...پروايم:بوسه سريعی روی گونه ام می زند و می گويدمی خوای برسونمت؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 283سرم را جابجا می کنم...اما صورتم مماس با صورتش می شود و دگرگونی حالم...را بيشتر می کند...نه...خودم می رم...تو برو به کارت برس-...راست می ايستد...بالفاصله دلم تنگش می شود...باشه...شب می بينمت...بايد حرؾ بزنيم-چشمانم را باز و بسته می کنم...او که می رود...نفس می کشم...کاری که تا االن!برای حفظ حياتم انجام می دادم...جان کندن بود********ماشين را پارک می کنم و پياده می شوم...قدمهايم استواری سابق را ندارند....امااراده ام همچنان محکم است...روسری را روی موهايم مرتب می کنم و واردرستوران می شوم...بالفاصله موهای جوگندمی اش...توجهم را جلب می کند...دلممی لرزد...اما دستم نه...جلو می روم...رو به رويش می ايستم...سرم را باال می:گيرم و می گويم!...سالم جناب احتشام-می نشينم و به جذابيت عجيب و ؼير قابل انکار مرد رو به روبم خيره میشوم...سعی می کنم شباهت بی حدش را به امير...ناديده بگيرم...اما با هر خندهاش...اميرحسين...زنده می شود و مقابلم می نشيند...کمی آب می خورم...صدايش:سکوت را می شکند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۳ صبح
خب...چه خبر؟استانبول خوش گذشت؟-نفرت ؼل می زند و تا پشت چشمم می رسد...سرم را پايين می اندازم تا موج...منفی نگاهم را نگيرد!...واسه خوش گذرونی نرفته بوديم-حرکت عصبی دستش را حس می کنم...سرم را باال می گيرم...صورتش متفکر و...در هم استيعنی نتونستی اميرحسين رو رام کنی؟-از طرز حرؾ زدنش چندشم می شود...کاش می توانستم خرخره اش را!...بجوم...چقدر سخت است آرام و خونسرد بودن در مقابل اين شيطان!..نتونستنی در کار نبود جناب...نخواستم-...چشمانش را تنگ می کند!...عجب...پس قيد سهام شرکت رو زدی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 285...جواب نگاه پرسشگرش را با نيشخند می دهمقبالا هم گفته بودم...سهام شرکت شما...ديگه از ارزش زيادی برخوردار -!...نيست:دستش را روی سينه اش قالب می کند...او هم پوزخند می زندپس چرا االن اينجايی؟-:دستم را روی لبه ليوان می کشم و می گويم...واسه شنيدن پيشنهادهای بهتر-...می خندد...نه...خوشم اومد...حواست جمعه-موبايلم زنگ می خورد...اسم اميرحسين نقش می بندد...دلم می لرزد...برای!...شنيدن صدايش...اما ذهنم را منحرؾ می کنم و رد تماس می زنم!...من منتظرم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 286...سرش را تکان می دهدببين دختر خوب...اين قبری که داری روش گريه می کنی...مرده نداره...! در -شرايطی که کل اون شرکت و متعلقاتش به اسم اميرحسينه...من هيچ کاری از!...پيش نمی برماز شدت تعجب...ناخنم را توی گوشت دستم فرو می برم...اما آرامش چهره ام را...حفظ می کنمفکرنکنم بدونی...اما تمام سرمايه من متعلق به مادر اميرحسين بود...اونم قبل از -...مرگش همه رو به اسم يه دونه پسرش کرد...خشم نشسته در چشمانش می ترساندم!...در واقع من تو اون شرکت هيچی ندارم به جز 41 درصد از سهامش-...دستش را توی موهايش فرو می برداون شرکت با زحمت من به اينجا رسيده...واسه ترقيش همه کاری کردم...بيشتر -!...از اينا حقمه...خب چه موقعيتی بهتر از اين؟تو دنبال پيشرفتی...من دنبال حقممسريع مهره ها را در ذهنم می چينم...لبخند روی لبم می نشيند...چه ابليس بی!...وجدانی ست اين مردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 287اوکی...پس بذارين پيشنهاد جديدتون رو من بگم...می خواين شرکت رو از دست -پسرتون در بيارين...اونم با کمک من...دست يابی به هوش و نبوغ من تویفرمول سازی و صنعت دارو هم بهونه بود...از اول دنبال همين بودين و با همين!...نيت هم منو با اميرحسين درگير کردين...لبخند رضايت روی لبش می نشيندگفته بودم خيلی ازت خوشم مياد؟ -...قلبم می ريزد...با همين يک جمله....سرم را پايين می اندازماصالا کار سختی نيست...اگه موفق شی تا آخر ببين...من راهش رو بلدم... -.عمرت بی نيازت می کنمموبايلم دوباره زنگ می خورد...به اسمش نگاه می کنم...دلم می گيرد...دستم را:روی صفحه گوشيم می کشم...در دل می گويم...خوب شناختيم..."افعی خانوم" اليقمه-...به چهره مشتاق احتشام پدر نگاه می کنم...اس ام اس می آيدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 288!...کجايی خانوم؟ دلم واست تنگ شده-از جدال عقل و احساس...قلبم تير می کشد...!فکم را روی هم فشار میدهم...آنقدر که صدای سايش استخوانهايش را می شنوم...گوشی را سايلنت می...کنم و توی کيفم می اندازم!...انگشتانم را در هم فرو می برم...به هدؾ نزديکم...خيلی نزديک...پيشنهادتون اؼوا کننده ست...اما من قبول نمی کنم-:وا می رود...به صندليش تکيه می زند و زمزمه می کندچرا؟-...منهم تکيه می دهماينکه تو خونواده شما چی می گذره و کی دنبال چيه و حق مال کيه واسه من مهم -نيست...ترجيح می دم خودم رو از اين دردسرای بيخودی دور نگه دارم و درضمن...هيچ عالقه ای به در افتادن با پسر بد قلق شما ندارم...پس رو من حساب!...نکنين...سرش را با افسوس تکان می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 289...فکر می کردم بلند پروازتر از اين حرفا باشی-...می خندم!...بلند پرواز هستم...اما به روش خودم-صندلی ام را جلو می کشم...دستم را روی ميز می گذارم و به سمتش خم می...شومدر ازای اون چهل درصد سهامت...کمکت می کنم...اما اول اونا رو به نام من -...می کنی...بعد در مورد بقيش تصميم می گيريم...پوزخند می زند...اون سهام فقط بين اعضای خانواده قابليت خريد و فروش داره-...منهم پوزخند می زنم...می دونم-چشمانش گرد می شود...نفسی که به راحتی فرو رفته...با هزار زجر بيرون می...دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 291...يه راهی پيدا کن که منم عضو خونوادتون بشم-...به چشم به هم زدنی رنگ از لبش می رودمنظورت اميرحسينه؟؟؟-...حتی اسمش هم حالم را خراب می کنداصالا به نفعت نيست...چون اگه من با اميرحسين ازدواج اونم گزينه خوبيه...ولی -...کنم...اونی که بايد از صحنه حذؾ بشه شمايیسرش را پايين می اندازد..باهوش است...درست مثل پسرش...قسم می خورم که...به زور لرزش صدايش را کنترل کرده!...من زن دارم-...باز می خندم...اينم می دونم-...گيج و منگ...نگاهم می کند...بيشتر خم می شومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 291تنها راه حل همينه...تازه با يه تير چندتا نشون می زنی...هم از شرکت خودت به -اون چيزی که می خوای می رسی...هم از شرکت من کلی سود عايدتميشه...هر چی فرمول دارم مال تو ميشه و می تونی کامال به ايران حکومتکنی...از ميدون به در کردن پسرت رو هم تضمين می کنم...خب چی می گی؟کامالا محسوس..می تمام اعصابش تحريک شده اند...گوشه چشمش...به صورت!...پرد...اميرحسين-...انگشت اشاره ام را به نشانه تهديد باال می آورم...اون هيچی نمی فهمه...تا وقتی که تو عمل انجام شده قرار بگيره-...زمزمه می کند!...زنم-...کيفم را بر می دارم و نيم خيز می شوم!...من از هوو خوشم نمياد...يه فکری به حالش بکن-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 292:زيرلب می گويد...من نمی تونم...نميشه-:دستمالی به دستش می دهم و می گويم!...پس واسه رسيدن به حقت دنبال يه نفر ديگه باش-:با استيصال نگاهم می کند...چشمکی می زنم و می گويمولی توصيه می کنم رو پيشنهادم خوب فکر کنی...من به هر کسی فرصت فکر -!...کردن نمی دم:لبش خشک خشک شده...دستش را روی گلويش می گذارد و می گويدتو چی می خوای؟دنبال چی هستی؟-:روی پا می ايستم...چشم به آسمان سياه شده می دوزم و می گويم!...حقم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 293صاؾ نگه داشتن اين شانه ها...زير بار اين همه فشار...کار هرکسی نيست...! بهخودم نهيب می زنم...محکم باش...! اما جسم بی روحم ياری نمی کند...اشک درچشم ندارم...اما قلبم در خون شناور است...دلم رفتن می خواهد...فرار از اينهمه درد...فرار از اين آدمها...فرار از خودم...فرار از احساس نو پا اما شديد و!...کشنده اماستارت می زنم و راه می افتم...هرچند که نه جايی برای رفتن دارم...نه گوشیبرای حرؾ زدن...نه پناهگاهی برای پناه بردن...موبايلم را چک می کنم...چشم...روی تماسها و اس ام اس های اميرحسين می بندم و شماره فدايی را می گيرمچه خبر؟-!...همه چی خوبه-آزمايشا؟-!..جواب دادن-قطع می کنم...و می رانم...آسمان هر لحظه تيره تر می شود...نمی دانم سرمایامسال چرا اينقدر طوالنی شده...انگار از همان اول فروردين زمستان بوده...! ضبط را روشن می کنم...فقط برای برهم زدن اين سکوت دردناک...اما سکوتیکه از درون منشا بگيرد با هيچ صدايی شکسته نمی شود...راهنما می زنم و بهچپ می پيچم...مقابل خانه می ايستم...ماشين گرانقيمت امير سيلی می شود و تویرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 294گوشم می نشيند...برق از چشمم می پرد...سرم را روی فرمان می گذارم...دستم:را روی شکمم...! ناله می کنم...آی خدا...آی خدا...آی خدا-کليد می اندازم و داخل می شوم...کنار پنجره ايستاده...دستهايش را پشتش گذاشتهو به آنها تکيه داده...سعی می کنم نفس بکشم و لبخند بزنم...اما مگر نگاه خيره وعميقش می گذارد؟ حرؾ زدن هم يادم رفته...کيفم را روی مبل می اندازم...جلومی آيد...همان نفس نصفه هم بند می رود...سر جايم می مانم...دستهايش راهمچنان از پشت...روی کمرش قالب کرده...فاصله اش با من کمتر از يک قدمشده...االن است که از حال بروم...زبانم را روی لبم می کشم...نمی دانم چرااينهمه از حالت نگاهش می ترسم...دستش را باال می آورد و شالم را از سرم میکشد...قلبم ديوانه وار می زند...اما نبايد لو بروم...اجازه نمی دهم...!سرم را باال:می گيرم...ته ريش کوتاهش را لمس می کنم و می گويم...ببخشيد...امروز خيلی گرفتار بودم...نتونستم جوابت رو بدم-...لبخند می زند..خسته...بی رمقمی دونستم ؼذا نخوردی...واست شام گرفتم...برو بخور...رنگ به صورتت -...نموندهتمام فشار امروز..تمام فشار اين چند سال...اشک می شود و توی چشمم می:نشيند...دستش را زير چانه لرزانم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 295خوبی؟-:از گريه کردن بيزارم...سريع رو برمی گردانم و می گويم...آره...فقط ذوق زده شدم-دستانش از پشت...شکمم را در بر می گيرد...تمام ماهيچه های داخلی و خارجی...و طولی و عرضی...منقبض می شوند...صدايش ته خنده دلنشينی داردمگه چند وقته که شام نخوردی؟-:دستم را روی دستش می گذارم و می گويم...به خاطر ؼذا نيست ديوونه-:چانه اش را روی شانه ام می گذارد و با شيطنت می گويدپس به خاطر چيه؟-سرم را کمی عقب می برم...او هم سرش را بلند می کند...چشمانمان در هم گره:می خورد...تمام صداقتم را در نگاهم می ريزم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 296!...خيلی وقت بود که کسی نگرانم نمی شد-لحظه ای خنده از صورتش می رود...اما دوباره بر می گردد...دستانش را باالمی آورد و روی ديافراگمم قفلشان می کند...قلبم و ضربه های واضحش... درست:در تماس با ساعدش قرار گرفته...بوسه آرامی به گردنم می زند و می گويد!...منم...خيلی وقت بود که نگران کسی نمی شدم-...ضربان قلبم کند و کندتر می شود...وای به حالت اگه يه بار ديگه اون موبايل لعنتيت رو جواب ندی-...توی آؼوشش جا به جا می شوم...فشار دستش را بيشتر می کند...من هميشه اينقدر روشنفکر و خوش اخالق نيستم-...آرامش تزريق شده در رگم...با جمله بعديش يکسره اضطراب می شود!... اصالا احمق هم نيستم... -خودم را از حلقه دستانش نجات می دهم...به سمتش می چرخم...لعنت به اين...چشمان هميشه خندان...صدايم می لرزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 297تو چه اصراری داری که يه جمله در ميون اعالم کنی که به من اعتماد -...نداری...باشه بابا فهميدم...الزم نيست اينقدر تکرار کنیبه اتاق خواب می روم و بافت مشکی زير پالتويم را با تيشرتی صورتی عوضمی کنم و به هال برمی گردم...ناديده اش می گيرم و به آشپزخانه میروم...عصبانيم...بيشتر از او...از دست خودم...بی توجه به جوجه کاب خوشرنگ و بويی که روی ميز گذاشته...تخم مرؼی در ظرؾ می شکنم و مشؽول می:شوم...از صدای جلز و ولز روؼن به آشپزخانه می آيد ومی گويداز دست من دلخوری...واسه چی با خودت و شکمت لج می کنی؟-...جوابش را نمی دهم...سايه خانوم...با شمام-سرم را بيشتر در گردن فرو می برم...کاش برود و مرا به درد خودم رها!...کند...کاش نرود و تا ابد همينطور نرم صدايم کند...صندلی مشکی را بيرون می کشد و می نشينداجازه هست؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 298:لقمه ای برای خودش می گيرد و هنوز قورت نداده می گويد!...اووم....خوشمزه ست-:کمی صندليش را به من نزديک می کند و آهسته می گويد!...درست مثل خودت-ديگر نمی توانم در برابر نگاهش مقاومت کنم...سر باال می گيرم و به چشمانش...خيره می شوم...بؽض در صدايم می شکند...اينقدر منو اذيت نکن امير-...ابروهايش باال می روند...چين عميقی در پيشانی اش می نشيندمن؟؟؟مگه چيکارت کردم دختر خوب؟-لبم را از داخل گاز می گيرم...ظرؾ ؼذا را کنار می زنم و سرم را روی ميزمی گذارم...صدايش را نزديک گوشم می شنوم...هرم نفسهايش...پوست ملتهبم را...نوازش می کند...سايه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 299!...تنم را جمع می کنم...دلم تنهايی می خواد...تنهايی با حضور اومعذرت می خوام...خوبه؟-...لبش را روی موهايم می گذارداز کی تا حاال اينقدر نازک نارنجی شدی؟می خوام باهات حرؾ بزنم.حوصلش -رو داری يا بذاريمش واسه يه وقت ديگه؟جواب نمی دهم...با هر دو دستش کمرم را می گيرد و از جا می َکنَدم...دستم راروی سينه اش می گذارم که از برخوردمان جلوگيری کنم...چشم در چشم می...شويم...از شدت خنده کنترل شده اش...کنار چشمش خط افتاده...تو انگار زبون خوش حاليت نميشه-...عقبش می زنم...ولم کن امير...حالم خوش نيست...اينقدر سر به سر من نذار-...پيشانيش را به پيشانيم می مالدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311...باشه...من می رم...ولی شامت رو بخور-:از جا بلند می شود...دلم می ريزد...آستين تا خورده اش را می گيرم و می گويم...نرو-...اينبار...لبخند روی لبش از جنس ديگری ست...شرط داره-...ظرؾ ؼذای مرا بر می دارد و جوجه را جلوی دستم می گذارد...ؼذات مال من...تو از اين بخور-لبخند منهم از جنس ديگريست...هر چند بؽض دارم...هرچند زير کوهی از دردخم شده ام...اما می خندم...به لذت اين شام دو نفره...! به امنيت حضورکسی...زير سقؾ کوتاه خانه ام...! به گرمی آؼوش پر قدرتی از جنس!...مردانگی...! به شوق بودنش...حتی اگر کوتاه...هرچند زودگذربرايش ميوه می برم...ضربه ای به تشک مبل...کنار پای خودش می زند و می:گويد...بيا اينجا-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311دل دل می کنم...اما نهايتاا می نشينم...دستش را دو شانه ام حلقه می کند و می:گويد...حاال تعريؾ کن-...پاهايم را باال می کشم و به صورت کج روی مبل می گذارماز چی؟-...از همونی که باعث شده اينقدر بهم بريزی-چه بگويم؟چطور بگويم؟...فقط خستم...دلم يه مسافرت چند روزه می خواد-...دستش را پايين می آورد و روی بازويم می گذارد...ما که تازه از مسافرت برگشتيم-...سرم را در حد فاصل مفصل شانه و عضالت سينه اش می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 312...نه...يه مسافرتی که کار قاطيش نباشه...استرس نداشته باشه-!...تبسم محوش را...نديده...احساس می کنم...تو اگه می تونستی کار و زندگيت رو از هم جدا کنی...ديگه مشکلی نداشتيم-...با دست روی زانويم...شکلکهای فرضی می کشم...باالخره يه روز اين کارو می کنم-:هوم آرامی می گويد و ادامه می دهد...فقط مواظب باش زياد دير نشه-...حرفهايش همه معنی دار است...بو دار...پر منظورامروز چه کارا کردی؟واسه چی کل روز گوشيت رو جواب ندادی؟-...پلکهايم را روی هم می گذارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 313...گفته بودم که...يه قرار مهم داشتم-...با ناخنش روی پوستم خط می اندازدآها...چه قرار طوالنی و خسته کننده ای هم بوده...اين بی حالی و پريشونيت به -خاطر همونه؟؟...بازدمم را با صدا...به بيرون فوت می کنم...آره...اعصابمو به هم ريخت-...سرم را باال می گيرم و نگاهش می کنمميشه در مورد کار حرؾ نزنيم؟-:چند لحظه سکوت می کند و می گويدتو که به من دروغ نمی گی...می گی؟-...سرم را پايين می اندازم...وحشت تمام وجودم را احاطه می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 314نه...چه دروؼی؟-...دستش از حرکت می ايستدفکر می کنی می تونيم يه فرصت ديگه به خودمون بديم؟-...فکم قفل می شودفرصت واسه چی؟-...حرکت دستش را از سر می گيرد...واسه اعتماد کردن-:کمی عقب می رود...هر دو دستم را می گيرد و می گويدفکرم درگيرت شده...نمی تونم بيخيالت بشم...با وجوديکه می دونم هنوزم داری -خيلی چيزا رو از من پنهون می کنی...با وجوديکه هنوزم بهت شک دارم ونگران نقشه های خطرناک توی ذهنت هستم...اما نمی تونم ازت دست بکشم...میخوام تو رو واسه خودم داشته باشم...نمی دونم اسمش رو چی میذاری...دوست...دوست دختر...هرچی...فقط می خوام مال من باشی...! می دونمتو هم بی ميل نيستی...می دونم از اين تنهايی خسته شدی...و نسبت به من يه!...حسی داری...هرچند مبهم و قر و قاطیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 315انگار کره زمين...با تمام عظمتش...دور سرم می چرخد...چشمانم را چند بار بازو بسته می کنم...بلکه دوران مؽزم کمی آرام بگيرد...گرمای دستش را رویشکمم حس می کنم...تاب نمی آورم...دستش را پس می زنم...صدايش متعجب...استسايه؟؟؟-...زمزمه می کنم...نه...من نمی خوام-من نمی خواهم...نمی توانم...نمی توانم با اين مرد بازی کنم...حتی به قيمت ازدست دادنش...حتی به قيمت رفتنش...با وجود مقاومت شديدم...مرا به سمت...خودش می کشدچرا؟من که چيزی ازت نمی خوام...به جز صداقت...خيلی زياده؟-زور می زنم که از حصار دستانش رهايی يابم...نمی دانم چرا...اما خيلی...عصبانيستپرسيدم چرا؟ صاؾ و ساده بودن اينقدر سخته؟دو رو نبودن و دروغ نگفتن...بی -کلک و درست زندگی کردن خيلی کار شاقيه؟از چی می ترسی؟ها؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 316...ناله می کنم...امير...دستم-...بازويم را رها می کند...اما تا به خودم می آيم...هر دو مچم را می چسبدمن اون افعی خطرناک و کينه توز رو نمی خوام...سايه مظلوم و معصوم شبا -رو می خوام...تو يه قدم به خاطر من بردار...منم هرچی دارم و ندارم به پات می...ريزم...سرم را به شدت تکان می دهمگوش کن...تا ابد از اين تنهايی نجات پيدا می کنی...خانوم خونه من می -شی...بی استرس...بی اضطراب...بی ترس و نگرانی...نمی ذارم آب تو دلتتکون بخوره...نمی ذارم احدی نزديکت شه و بهت آسيب برسونه...ديگه الزمنيست اينقدر نگران امنيتت باشی...الزم نيست اينقدر از همه بترسی...هر چیوحشته...خاک می کنم...به جای روزايی که از دست دادی بهت فرصت میدم...که بچگی کنی...جوونی کنی...دختری کنی...هر چی بخوای واست فراهممی کنم...ازت حمايت می کنم...از هر کاری که بخوای بکنی..حتی اگه خوشمنياد...حتی اگه موافق نباشم...! بيا تو شرکت من...هرکاری دوست داریاصالا تيشه بردار و بزن به ريشه شرکت احتشام...بذار هر چی عقده از ما بکن...داری...تموم شه...هر چی حرص داری خالی کن...سر من...سر شرکت...خودممکمکت می کنم...قول شرؾ می دم...! جای خالی خانوادت رو واست پر میکنم...نمی ذارم بيشتر از اين نبودشون عذابت بده...برت می گردونم به يه زندگیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 317عادی و نرمالی که همه دخترای همسن تو دارن...اصالا اگه تو بخوای رابطمونرو شرعيش می کنيم...به هر شکلی که تو بگی...کليسا...مسجد...محضر...نمیدونم...هرچی که وجدان تو قبولش کنه...من همه جوره پايه تم...به اون خدايی که...می پرستی...پايه تمچشمانم اشکی شده...دست خودم نيست...نمی توانم نبارم...! لحنش به التماس آلوده...شدهدر ازای اينا فقط يه چيز ازت می خوام...بگو چی تو سرته...بگو داری چيکار -می کنی؟ می خوای پدرم رو بکشی؟دارش بزنی؟از هستی ساقطشکنی؟باشه...جلوت رو نمی گيرم...فقط بهم بگو...ازم مخفی نکن...من تحملدروغ و پنهان کاری رو ندارم...فکر اينکه داری از پشت بهم خنجر میزنی...نمی ذاره اونی باشم که دلم می خواد...به خاطر چيزی که گذشته...آيندهقشنگی رو که ميتونيم با هم داشته باشيم...خراب نکن...!نکن سايه...خواهش می!...کنمپلک می زنم...اشک می ريزم...چشمانم تار است...اما نگاهم لحظه ای صورتشرا ترک نمی کند...مچم را رها می کند و دستش را روی صورت ترم میگذارد...مردمک های روشنش ...سرگردان و خسته...چهره ام را کنکاش میکند...باز پلک می زنم...باز اشک می ريزم...قطره شفاؾ را با نوک انگشتش...می گيرد و روی لبش می گذارد...صدايش خش دار شده...آخه قربون اون چشمای خوشگلت برم-...سرم را در آؼوش می کشدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 318!...گريه نکن...فقط بگو باشه-...هق می زنم!...بگو عزيزم...بگو تا دنيا رو واست گلستان کنم-...پيراهنش را توی مشتم می فشارم...بگو خوشگلم...بگو جونم باال اومد-:گفتنش حماقت است...اشتباه محض است...اما از ته دل می گويم...باشه-انقباض تنش از بين می رود...تمام اندامم در آؼوشش جا می شود...هنوز...پيراهنش در مشتم است...کم کم آرام می گيرمميــان بــازوان تــو،امنيتــی هســت. . . کــه تــرس را زيــبا مــی کنــدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 319صورت خيسم را به پيراهنش می مالم...صدايش سکوت يک ساعته را می...شکندمن حال تو رو درک می کنم...خود من هنوز نتونستم به خاطر مرگ -مادرم...اميرعلی احتشام رو ببخشم...هنوز نتونستم اشکهايی رو که مادرم هرشب و هر روز به خاطر بی وفايی های شوهرش می ريخت...فراموشکنم...هنوز مرگش کابوسمه...هنوز دردش تو دلمه...پس فکر نکن نمیفهممت...می فهمم...می دونم ازدست دادن کل اعضای خانواده تو فاصله دو سهسال چقدر وحشتناکه...اونم واسه يه دختر نوجوون...می دونم اون طور بیرحمانه ترک شدن...از طرؾ کسی که دوستش داشتی چقدر عذابت داده...منمآدمم...درک دارم...شعور دارم..احساس دارم...اما پدرم رو خيلی بهتر از تو میشناسم...نمی خوام قربانی بعدی خودخواهيا و زياده خواهياش تو باشی...اون اگهپای پول و شهرت در ميان باشه...حتی منو هم از سر راهش بر می داره...وای...به حال تو!...در دلم می خندم...هه..خبر نداریمی خوام از پدرم دور بمونی...در عوض منم اونو از تو دور نگه می دارم و -نمی ذارم اذيتت کنه...خودت رو با اون درگير نکن...يه جاهايی ديگه هوش واستعداد به کار نمياد...تو اين کشور...روابط به ضوابط حکومت می کنن...و پدرمن از اين نوع روابط خيلی بيشتر از تو داره...تا االن جلوت کوتاه اومده...چوناز طريق تو...دنبال رسيدن به يه سری اهدافه...اما معلوم نيست از اين به بعد چیبشه...تو يه دختر تنها و بی پناهی...زياد پا تو کفشش کنی...راحت حذفت میکنه...فکر نکن شکستش دادی...اگه قرار باشه هر تازه کاری بتونه از پس يکیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311مثل احتشام بربياد...که سنگ رو سنگ هيچ شرکتی بند نميشه...من فقطنگرانتم...نگران خودت...حيفی...تو با اين همه جسارت...با اين هوش!...سرشار...با اين شجاعت و مديريت قوی...حيفی...نمی خوام از دست بری:باز در دلم می خندم...سرم را باال می گيرم و می گويمتو چطور با مرگ مادرت کنار اومدی؟چطور تونستی که من نمی تونم؟-...دستش را بازوی من بر می دارد و بلند می شودکنار نيومدم...هنوزم که هنوزه جای خاليش عين خار تو چشمم ميشينه...اما چه -من بخوام...چه نخوام...زندگی ادامه داره...منم مثل همه کسايی که عزيزی رو ازدست دادن...تا يه مدت سياهپوش بودم و بعد زندگيمو از سر گرفتم...زخم دلم...خوب نشده...اما چاره ای به جز تحمل ندارم...با احتياط...و آگاه از سياستهای انگليسيش می پرسمپدرت بهش خيانت می کرد؟-...صورتش سخت می شود...روح از نگاهش می رودهر لحظه....خيلی سعی می کرد پنهانی باشه...اما کدوم زنيه که خيانت شوهرش -رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۳ صبح
نفهمه؟ولی وقتی که متوجه شد که مادرم همه ثروتش رو به نام من کرده ورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 311چيزی واسه باختن نداره...همه چی رو علنی کرد...آخرشم...با يه زن ديگه!...ازدواج کرد و مادر بيچاره من در به در شد...موهايش را چنگ می زندتا يه سال قبل از فوتش..از هيچی خبر نداشتم...ولی قلب مريضش طاقت نياورد -...و از ترس اينکه نکنه ديگه منو نبينه خبرم کرد...روی مبل می نشيند و سرش را ميان دستانش می گيردطفلی مادرم...چقدر زجر کشيد...اينهمه سال تحمل کرد و دم نزد...سن و سالی -نداشت...ولی درد و مرض...تا دلت بخواد...مسبب همشم بابام بود...بابای بی!...معرفتم:انگشتانم را در هم حلقه می کنم و می گويم!...با همه اينا هنوزم کنارشی-...آه می کشداولين قهرمان زندگی هر پسری...پدرشه...! واسه منم همين بود...شايد ديگه اون -حس قوی رو بهش نداشته باشم...اما پدرمه...چطور می تونم بيخيال اين رابطه!...خونی بشم؟پدرمه سايه...چه بد...چه خوب...پدرمهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 312...سرش را باال می گيردما نمی تونيم پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب کنيم...شايد اگه انتخابی در کار -بود من هيچ وقت سراغ اميرعلی احتشام نمی رفتم...اما االن ديگه نميشه کاريش!...کرد...درسته همه چيم ازش جداست...ولی با همه بدياش بازم دوسش دارمدهانم بسته می شود...برای هر حرفی...هر حرؾ اضافه ای...! لبخندم...طعم:زهر می دهد...آرام می گويممی دونستی خيلی شبيه پدرتی؟-...لبخند او هم تلخ است...آره...همه می گن-:با انگشتر ساده دستم بازی می کنم و می گويماگه تو هم مثل اون خائن از اب در بيای چی؟-:کؾ دست چپش را روی ساعد راستش می کشد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 313می خوايم بهم اعتماد کنيم ديگه...مگه نه؟-:بلند می شود و کاپشنش را در دست می گيرداگه من به اعتمادت خيانت کردم...مختاری هر تنبيهی خواستی در نظر -بگيری...حتی از يه بارشم گذشت نکن...خوبه؟مقابلش می ايستم و پيراهن چروک شده اش را مرتب می کنم...دستش را روی...گونه ام می گذارد...صدايش قاطع و محکم است!...منم همين کارو می کنم...ديگه حتی يه بار هم گذشت نمی کنم-!...به چشمانش زل می زنم...هيچ اثری از شوخی وجود ندارد.فدايی کالفه و عصبی در اتاق قدم می زندوضع ماليمون خيلی خرابه سايه...هيچ کدوم از چکا پاس نشدن...حتی يه -دونشون...از اون طرؾ کارخونه ها واسه وصول پولشون به ما فشارميارن...حقوق اين ماه بچه ها رو هم نداديم...اگه اينطوری پيش بره نمايندگی...همين سه چهار تا کارخونه رو هم از دست می ديم:خودکار فيروزه ای رنگ را بين انگشتانم می چرخانم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 314به نظرت عجيب نيست که از بين بيست و هفت داروخونه...حتی يکيشون هم -چکش رو پاس نکنه؟.پرونده جلوی دستم را باز می کنم و ليست سياه را نشانش می دهمببين مثال داروخانه دکتر فرازنه...فقط هفت ميليون تومن از ما خريد کرده...هفت -ميليون تومن واسه داروخونه ای که تو خيابون پر رفت و آمدی مثل!...پيروزيه...يعنی هيچ...روی مبل می نشيند...نگرانيش بيشتر شده...يعنی می خوای بگی-...سرم را تکان می دهم!...آره...يکی داره کارشکنی می کنه-:با اکراه و ترديد می پرسدکی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 315"حرؾ اميرحسين را به ياد می آورم..."روابط بر ضوابط حکومت می کنن!...احتشام-...با عصبانيت از جا بلند می شود...مگه شهر هرته؟چکا رو اجرا می ذاريم...پدرشونم در مياريم-:با نوک خودکار ضربه ای به ميز می زنم و می گويمنميشه...نمی تونيم با مشتريامون اينجوری خشن و بی انعطاؾ برخورد -کنيم...بعدشم...موعد چکای خودمون پنج روز ديگه ست...تا بخوايم شکايت کنيم...و به نتيجه برسيم چند ماه طول می کشه...اين راهش نيست...کؾ دستش را روی پيشانيش می گذارد و تا چانه اش پايين می کشدپس چه خاکی تو سرمون بريزيم؟-:به شاه سياه چشم می دوزم و می گويمچقدر بدهکاريم؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 316...چهارصد ميليون تومن-چقدر موجودی داريم؟-...چهار ميليون تومن-حقوق بچه ها چقدر ميشه؟؟؟-...حدودا هفت ميليون-چقدر به کيميا بدهکاريم؟-...با احتساب فرمولی که بهشون فروختيم...بازم ما پنجاه تومن بدهکاريم-چقدر از داروخانه ها طلب داريم؟؟-!...با احتساب سود 8% دارو چهارصد و سی دو ميليون طلبکاريم -:چشم از شاه می گيرم و زمزمه می کنمماشين من چقدر می ارزه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 317.از جا می پردديوونه شدی؟-.بی حوصله نگاهش می کنمچقدر می ارزه؟-.مقابل ميزم می ايستداون ماشين تنها يادگار باقی مونده از پدرته...همه می دونن چقدر دوستش -...داریدلم را مچاله می کنم و زير پايم می گذارم و با تمام قدرت فشارش می دهم!...وقتی خودش نيست...دل بستن به يه مشت آهن پاره مسخره ست-.دستش را روی ميز می گذارد و به سمتم خم می شود...اون ماشين وسيله دستته سايه...بدون اون نمی تونی سر کنی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 318:خسته از اين بحث ديوانه کننده...عصبی و خشمگين می گويمتا حاال کی از رفت و آمد با تاکسی مرده که من دوميش باشم؟-...صدايش را بلند می کندگيرم اونو هفتاد تومنم بخرن...بقيش رو چيکار می کنی؟-...سوييچ ماشين را از کيفم در می آورم و به دستش می دهمحقوق بچه ها و بدهی کيميا رو صاؾ کن...نگران بقيشم نباش...الزم باشه خونه -!...رو هم می فروشم...پوؾ بلند و کشداری می کند...اينجوری فقط صورت مساله رو پاک می کنی-...رو بر ميگردانم...کاری رو که گفتم انجام بده-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 319...سرش را با افسوس تکان می دهد و می رود...فدايی-...نگاهش بوی نا اميدی می دهد!...به يه آدم درست و حسابی بفروشش-باز سری می جنباند و قدمهايش را به سمت در تند می کند...به محض اطمينان از!...خروجش آه می کشم...کاش بؽض صدايم را نفهميده باشدبا شنيدن زنگ موبايل بی خيال مهره های شطرنج بهم ريخته و آشفته ی روی.ميز می شوم و با کرختی جواب می دهمبله؟-!بله چيه؟بگو جانم-...حوصله لبخند زدن ندارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 321!...يه کم خودتو بؽل کن...فرصت داشتی يه ماچی هم بکن-...می خندد...صدايش گرم و آرام است!...اينا وظيفه شماست خانوم...من جسارت دخالت تو کارت رو ندارم-!...سکوت می کنمخوب نيستی...درسته؟-دستانم از شدت تب عرق کرده...سعی می کنم چشم از مهره های سفي د ايستاده و...سيا ه خميده بردارم!...خوبم-!...از اين خوب بودنهای اين فرمی بيزارمنمی خوای بری خونه؟-!...کدام خانه؟؟؟من از آن قفس بيزارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 321!...کارم تموم شه می رم-...مکث می کندکارمندات رفتن؟-...دست دراز می کنم و شاه سفيد را بر می دارم...آره...تنهام-!... فعالا باشه...ميام اونجا... -تمام توانم را برای شکستن مهره پالستيکی به کار می گيرم...اما بی فايدهست...دستم را باال می برم...با تمام قدرت پرتش می کنم...درست توی تاج!...مجسمه سياه فرود می آيد...لعنتیدر ورودی بسته می شود...بوی دی وان می پيچد...چشمانم را به زور باز نگهمی دارم...چرا اينقدر پلکهايم سنگين است؟!...خوش اومدی-!...صدايم هم گرفتهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 322!...او مرتب است...آراسته...سرحال...شارژ...ب يچاره من...بيچاره سايه...با پشت انگشت اشاره اش...تيؽه بينی ام را لمس می کندهمين؟-...با استفهام نگاهش می کنم...آؼوش می گشايد!...نميای بؽلم؟از ديشب نديدمتا-آخرين کاری که در حال حاضر می توانم انجام بدهم رفتن در آؼوش پسر احتشام!....است...حتی اگر...لبخند بی جانی می زنم و تنم را به ميز پشتم می چسبانم...حال ندارم -بازويم را می گيرد و مرا به طرؾ خودش می کشد...بوی عطرش اذيتم می...کند!...حال نمی خواد که...ببين...به همين راحتيه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 323نای دست و پا زدن هم ندارم...سر همچو سنگم را روی سينه اش می!...گذارم...صدای قلبش به گوشم نمی رسدچرا اينقدر خودت رو اذيت می کنی؟اينهمه کارمند استخدام کردی واسه چی؟تو -!که خودت يه تنه داری کارا رو انجام می دینگاه می کنم...به معادله مجهول و پيچيده رو به رويم...!با کؾ دست...سينه اشرا فشار می دهم و عقب می روم...پشت ميز می نشينم...دوباره مهره ها را جابجا...می کنم...ميز را دور می زند و کنار مجسمه می ايستدفکر می کنی می تونی منو شکست بدی؟-لحظه ای نفسم قطع می شود و قلبم نمی تپد...سرم را باال می گيرم...با سر به:صفحه اشاره می کند و می گويد!...شطرنج رو می گم-...نفسم باز می گردد...با دست همه مهره ها را واژگون می کنم!...شايد-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 324...مهره سفيد افتاده در تاج سياه را بر ميدارد و سر جايش می گذاردپس يه روز که حال داشتی امتحان می کنيم...!روزی که بتونی به جای پرت -!...کردن مهره ها...با سياست...يکی يکی...حذفشون کنیدستم را به سينه می زنم...سايه بی پناهی...هر لحظه بيشتر بر سرم گسترده می!...شود...! نافرمانی احساسم...داغ دلم را...بيشتر هم کرده!...باشه...من شاه سياه...تو شاه سفيد...!منتظر خبرتم-:چشمک پر و پيمانی می زند و می گويد!...خوبه...! فعال پاشو برو خونه...دير وقته-بی حرؾ و اعتراض...بلند می شوم...! موبايلم را توی کيفم می گذارم و پرونده.های باز را می بندم.سوييچش را توی دستش می چرخاندبريم؟-:کل اتاق را از نظر می گذرانم و می گويم...بريم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 325تيزی و برندگی نگاهش عذابم می دهد...تا رسيدن به پارکينگ حرؾ نمی:زند...منهم...! چشمان تنگ شده اش را به من می دوزد و می گويد...ديروقته...دوست دارم برسونمت...اما يه قرار مهم دارم-:آنقدر ذهنم مشؽول است که توجهی نمی کنم...سرش را خم می کند و ميگويد...با يه خانوم جوون و خوشگل-...جای خالی ماشينم...بيشتر از حرؾ او روحم را شکنجه می دهد!...خوبه...خوش بگذره-:سرخوش و بی خيال ادامه می دهد!...حتی خوشگل تر از تو-يک چشمم به اوست و يک چشمم به فضای خالی و زشتی که يک بند به من و:اعصابم دهن کجی می کند...! اخم می کنم!...گفتم که...خوش بگذره...خداحافظ-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 326...به سمت در می روم...مچم را می گيردخيله خب حاال...صد رحمت به برج زهرمار...ماشينت کو؟-پای رفتنم سست می شود..اگر اتمام حجت نکرده بود می گفتم نياوردمش...يا!...خراب است!...فروختمش-!...تعجب نقش بسته در صورتش واقعيستچرا؟-...آه می کشم!...الزمش نداشتم -...لبخند کمرنگی گوشه لبش را تکان می دهددروؼم که نمی گی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 327:با بداخالقی دستم را می کشم و می گويما حرؾ بزنيم؟تو برو به قرارت برس...منم يه خرده قدم می زنم و ميرم -ميشه بعدا!...خونه:ريموت ماشينش را می زند و می گويد...بيا سوار شو...االن وقت قدم زدن نيست-اثری از شوخی و سرزندگی چند لحظه قبل نيست...صورتش جدی و سخت!...استموبايلش را بر ميدارد و شماره می گيرد.دوست ندارم گوش تيز کنم...اما می!...کنم...سالم خوشگلم--......می دونم عزيزدلم...کارم طول کشيد...دارم ميام-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 328-...!...چشم...برو اون لباسی که من دوست دارم رو بپوش...يه کم ديگه اونجام-...خنده اش از ته دل است!...عاشقتم-دهانم طعم زهر می دهد...ماشين فراموشم می شود...بی توجه به عذابمن...موبايل را روی داشبورد می اندازد و به سمت خانه ام می راند...حرؾ نمیزند...خودخوری می کنم...ؼرورم اجازه پرسيدن نمی دهد...ميان تمامبدبختيها...همين حساسيتهای احمقانه را کم داشتم...ترمز خشکش از جا می...پراندم...صدای خشکش...قلبم را از جا می کنداالن خيلی عجله دارم...ولی دو سه ساعت ديگه برمی گردم...منتظرم -!...بمون...چون خوابم باشی بيدارت می کنمصبر می کند تا داخل شوم...اما صدای جيػ الستيکش مدتها در گوشم می ماند و!...برق شيطنت آميز و ترسناک نگاهش...دلم را می لرزاند:بوتهايم را به گوشه ای می اندازم و ؼرؼر کنان می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 329آخ بابا جونم...بين اون همه خصلت خوب حتما بايد قد کوتاهت رو واسه من -ارث می ذاشتی که همش مجبور باشم کفش پاشنه بلند بپوشم؟...پودی با چشمان زرد زاؼش نگاهم می کند...حتی حوصله او را هم ندارمچيه عين وزغ زل زدی به من؟باز شب شد و عين جؽد چشماتو گرد کردی؟-...با اخم رويش را برميگرداند...برايش ؼذا می گذارم...حتی نگاهش هم نمی کند!...ببين خدا چقدر منو خوار کرده که يه جؽدم واسم ناز می کنه-نمی دانم حرصم را سر چه خالی کنم...حواسم را چگونه از مکان و همراهاميرحسين دور کنم...دوش آب گرم هم حالم را سرجا نمی آورد...! خودم را قانعمی کنم که چک کردن مرتب گوشی...فقط برای باخبری از زمان است و ساعتبزرگ شماطه دار گوشه پذيرايی را ناديد می گيرم...شام می خورم...تلويزيونمی بينم...مو شانه می کنم...آرايش می کنم...صد بار لباس عوض می کنم...فقطبرای اينکه مؽزم از فکر و خيال منفجر نشود...فقط برای اينکه اين عقربه هایلعنتی...با اين چرخش کندشان...عقل از سرم نبرند...! آخر سر هم جلوی آينه مینشينم و خودم را بازبينی می کنم...دقيق و موشکافانه...و به اين نتيجه می رسمکه من به جز چشمانم عضو گيرايی ندارم...تازگيها هم خيلی الؼر شده ام...گونهام آب رفته...زير چشمم گود افتاده...قد 661 هم که خيلی کوتاهست...کاش لبهايمکمی برجسته تر بودند...يا ابروهايم کمی پرتر...چند خط ريز در پيشانيمافتاده...اين خال روی شقيقه ام را هم دوست ندارم...!بينی ام...نمی دانم چهمشکلی دارد...هر چه هست به صورتم نمی آيد...!گفت از من خوشگل تراست...نگفت؟گفت خيلی هم خوشگل تر است...با وقاحت هر چه تمام تر همرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 331گفت...! به او گفت عاشقتم...به من...يک دوستت دارم ساده هم نمی گويد...! گفتلباسی که من دوست دارم بپوش...چه لباسی؟چطور لباسی؟به چهمنظوری؟؟؟برای رسيدن به منهم اينقدر عجله می کند و اضطراب دارد؟آه از!...نهادم بلند می شود...نه...نداردلبه پشتی برس را روی رانم می کوبم...موهايم را با کليپسی روی سرم می بندم و...با نا اميدی چشم از آينه می گيرمکدوم مرديه که عقلش تو چشماش نباشه؟؟؟خاک تو سر من که با اين همه -!...ادعا...بازم زنم و سادهساعت از دوازده رد شده...که زنگ را می زنند...با تعجب از جا بلند میشوم...قطعاا اميرحسين نيست...چون هميشه از کليد استفاده می کند...! لحظه ایدلم آشوب می شود...می ترسم...مثل هر زن تنهای ديگری...!بلند می شوم و ازچشمی بيرون را نگاه می کنم...حيرتم بيشتر می شود...اميرحسين...در حاليکهدختر بچه سه چهار ساله ای را در آؼوش گرفته...خنده بر لب...پشت در!...ايستادهصورت بچه روی شانه اش است و از نفسهای عميق و آرامش می فهمم که...خوابيده...در را کامل باز می کنم تا وارد شودميشه بزارمش رو تختت؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 331بدون هيچ حرفی به سمت اتاق می روم و در را برايش باز می کنم...با احتياط...روی تخت می خواباندش...چهره معصوم و زيبايش بهتم را چند برابر می کند!...چقدر شبيه خودته امير-:با محبت موهای حلقه حلقه طالييش را نوازش می کند و می گويد!...آره...انگار ژن بابام هميشه ؼالبه...بچه هاش کامال شکل خودش می شن-پاهايم به زمين می چسبند...! تمام اعمال حياتی بدنم متوقؾ می شوند...هرچههورمون مربوط و نامربوط است در جای جای بدنم ترشح می شود و دمای تنم رابه نقطه جوش می رساند...با دست حنجره ام را لمس می کنم و روی تخت مینشينم...برای باور حقيقی بودن اين دختر...پوست لطيؾ گونه اش را لمس میکنم...به پهلو می چرخد و دستش را زير لپش می گذارد...مژه های تابدار بورشروی صورتش سايه انداخته اند و لبهای خوشرنگ صورتی اش نيمه باز ماندهاند...! رنگ مهتابی پوستش هارمونی فوق العاده ای با خرمن گندمی رنگ:موهايش ايجاد کرده...زمزمه می کنميعنی اين بچه خواهرته؟-...خم می شود و دستهای کوچک دخترک را می بوسد!...اوهوم...ناتنيه...اما بيشتر از جونم می خوامش-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 332حقايق تلخ زندگی...يکی پس از ديگری...بر سرم آوار می شوند...زيپ کاپشنبنفشش را باز می کنم و آرام از تنش در می آورم...پيراهن سفيد بافتنی کوتاهیبر تن دارد با شلوار گرم و چسبی به همان رنگ...! کفش و جورابش را هم ازپايش جدا می کنم و روی زمين می گذارم...انگشتان کوچک پايش را تکان می!...دهد...دلم ضعؾ می رود...از زيبايی ناشی از پاکی و معصوميتش...اميرحسين با دقت و لبخند زيرنظرم گرفتهديدی گفتم از تو خوشگل تره؟؟-:ياد عذابی که کشيدم می افتم...اخمهايم را در هم می کشم و پچ پچ کنان می گويممی دونستی که خيلی با نمکی؟؟؟-:کمی نزديکم می شود و با شيطنت می گويدچيه؟حسوديت شده بود؟داشتی از فضولی می مردی؟-دوست دارم جواب دندان شکن و رو کم کنی به حرفش بدهم...اما تنها چشم ؼره:ای می روم و رو بر می گردانم...سرش را کنار گوشم می آورد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 333خصلت بد زنای ايرانی...! وقتی که بايد حرؾ بزنن سکوت می کنن...اگه به -جای اينکه خودخوری کنی و اونقدر لباتو بجوی که به خون بيفته...يه سوال می!...پرسيدی...اينجوری حرص و جوش به خورد خودت نمی دادی:پشت چشمی ناز می کنم و می گويمخصلت بد مردای ايرانی...! اعتماد به نفس کاذب...! کی گفته من حرص خوردم -يا حسودی کردم؟...کمرم را می گيرد و مرا به سمت خودش می کشدآخ که اگه می تونستم رک و راست بودن رو تو سرت فرو کنم...دنيا بهشت می -شد...!پاشو بريم بيرون...نمی خوام اين فينگيلی بيدار شه...تو همين دو سه ساعت...پدرمو در آوردهدوباره روی دخترک زوم می کنم...دلم فشرده می شود...پتو را رويش می کشم واز اتاق خارج می شويم...آخيش بلندی می گويد و خودش را روی مبل رها می:کنداگه بدونی چه زبونی داره اين نيم وجبی...صد تا عين من حريفش نميشه...االنشو -نبين که اينجوری مظلوم خوابيده...شيطون رو هم درس می ده به خدا...! اونقدر!...عالفم کرد که مجبور شدم مستقيم بيام اينجا:برای پی نبردن به دگرگونی حالم...به آشپزخانه می روم و از همانجا می پرسمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 334اسمش چيه؟چند سالشه؟-:کش و قوسی به بدنش می دهد و می گويد!...آوا...اواخر سه سالگيه-لبه کابينت را فشار می دهم...دندانهايم را روی هم فشار می دهم...پلکهايم رامحکم فشار می دهم...بلکه اين فشارها اندکی از بار اين همه فشار روحی کم:کند...! کمی آب می خورم و می گويمچی می خوری واست بيارم؟-:خميازه بلندی می کشد و می گويد!...تو رو...! زود واسم بيار-کنارش می نشينم...چشمهايش پر از خواب است...سرخ و خسته...دوباره خميازه:می کشد و می گويد!...ميشه رو اين کاناپه دراز بکشم؟؟هالکم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 335:سريع بلند می شوم و می گويم... حتماا آره... -:دستش را زير سرش می گذارد و به بازوی ديگرش اشاره می کند و می گويد...بيا اينجا-:با اخم سرم را باال می اندازم و می گويم!...نه...من رو به روت می شينم...دوری و دوستی-:می خندد و با بی حالی می گويد!...نترس دختر جان...در حال حاضر من کبريت بی خطرم...جون تو تنم نيست-رگهايم از تصور اين همه نزديکی به او ضربان می گيرند...با احتياط کنارش می:خوابم...نيمه خواب است اما می گويدحالت بهتر شده؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 336...می چرخم و به نيمرخش خيره می شوم...چشمانش را بسته...خوبم...فقط خستم-يعنی هنوزم نمی خوای ماجرا رو تعريؾ کنی؟-کدوم ماجرا؟-:يک چشمش را باز می کند و سرزنشگرانه می گويد!..سايه-:زمزمه می کنميعنی تو نمی دونی؟-:پوفی می کند و می گويدتا وقتی تو نگی من از کجا بايد بدونم؟مگه من علم ؼيب دارم دختر خوب؟-:می دانم وقت خوبی نيست اما می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 337گفتی پا تو کفش بابام نکن...خودم حواسم هست...! اينجوری حواست به -منه؟اينجوری هوامو داری؟:دستش را از زير سرش در می آورد و توی موهايش فرو می کندمی گی چی شده يا نه؟-:سرم را به انتهايی ترين نقطه مبل می کشانم و آرام می گويمبه مشکل مالی برخورديم...هيچ کدوم از داروخونه ها چکشون رو پاس -...نکردن...حقوق بچه ها رو هم نداديم...مجبور شدم ماشينم رو بفروشم:صورتش را برمی گرداند و می گويدخب ربطش به بابای من چيه؟-:لبم پايينم را گاز می گيرم و می گويمبه نظرت وقتی حتی يه چک هفت ميليونی پاس نميشه...وقتی بيست و هفت تا -داروخونه با همديگه تصميم می گيرن پولشون رو ندن...پای بابات وسط نيست؟؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 338...اخمهايش در هم فرو می روند...من از چيزی خبر ندارم-...آه می کشم و سرم را به جايگاه قبليش باز می گردانم...مشکلی نيست...از پسش برميام-از پهلو نيم خيز می شود و مستقيم توی چشمانم نگاه می کند...خواب از سرش...پريدهچرا قبل از اينکه ماشينت رو بفروشی هيچی بهم نگفتی؟؟-:پلکم را پايين می اندازم و دستهايم را روی شکمم می گذارم...خودم می تونم حلش کنم -:دست زير چانه ام می اندازد و هشدارگونه می گويدچرا به من نگفتی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 339:لرزش مردمکم را کنترل می کنم و می گويمچون فکر می کردم تو می دونی...چون می ترسيدم اگه بهت بگم بازم بهم تهمت -سوء استفاده گری بزنی...چون وقتی پای بحث کاری پيش مياد ازت می!...ترسم...احساس امنيت نمی کنم...چون می دونم بهم اعتماد نداریدستش را به قصد نوازش باال می آورد...اما بين راه متوقؾ می شود...آهسته می:گويدميشه ازت خواهش کنم امشبو پيش آوا بخوابی؟ آسم داره...می ترسم مشکلی -!...واسش پيش بياد...چشمانم را به معنای تاييد باز و بسته می کنم...اگه می خوای تو هم بيا پيش ما...سه تايی می خوابيم-:سرش را روی دسته کاناپه می گذارد و می گويد...نه..همين جا خوبه...شما راحت باشين-برايش پتو و بالش می برم...شب بخير آهسته ای می گويم و جواب آهسته تریمی شنوم...به اتاقم می روم و روی تخت دراز می کشم...چهره ؼرق خواب:دختربچه را می بوسم و زير لب می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 341!...منو ببخش-با احساس خزش جسمی ميان بازوانم از خواب می پرم و از ديدن اندام کوچکمچاله شده در آؼوشم يخ می بندم.سردش شده...دستم را از زير گردنش عبور میدهم و بؽلش می کنم...پتو را باالتر می کشم و سرم را بين موهايش فرو میبرم...بوی پاکی می دهد...بوی نجابت...بوی آسمان...! گرمی نفسش را رویپوستم حس می کنم...دست کوچکش را روی سينه ام گذاشته...و به من بی پناه تراز خودش...پناه آورده...! احساسی در وجودم به ؼليان در آمده....مثل حس هرزنی هنگام در آؼوش گرفتن يک کودک...گلويش صدای خس خس ماليمی می:دهد...کمی سرش را عقب می دهم تا راحت تر نفس بکشد...زمزمه می کنمتو چرا بايد مريض باشی کوچولو؟-در اتاق آهسته باز می شود...اميرحسين داخل می آيد...آرام...با کمترين تکانسرم را می چرخانم...لبخندی به رويم می زند و به تماشايمان می ايستد...درنگاهش محبت موج می زند...خالص و ناب...! خم می شود و خواهرش را:نوازش می کند...بعد از او انگشتش را روی گونه من می کشد و آرام می گويدنذاشت بخوابی؟-...لبخند منهم خالص و بی ؼرض است!...فکر کنم سردش شده...منو با مامانش اشتباه گرفته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 341...کؾ هر دو دستش را روی زانوهايش گذاشته...اتفاقا مامان بودن خيلی بهت مياد عزيزم...مثل فرشته ها شدی ا -.حرفش به دلم می نشيند...خنده را روی لبم تثبيت می کند.خانومی می شه من از حمومت استفاده کنم؟فرصت ندارم تا خونه خودم برم-:يواش بلند می شوم و می گويم.صبر کن واست حوله تميز بيارم-لباسهای چروک شده اش را اتو می کنم و روی تخت می گذارم و ميز صبحانه رامی چينم.با حوله دور گردنش و نيم تنه برهنه از اتاق خارج می شود و به:آشپزخانه می آيد. به کانتر تکيه می دهد و می گويد!راضی به زحمتت نبودم خانوم!شرمنده کردی-:حوله خيس را از گردنش باز می کنم و می گويم...کاری نکردم...بيا صبحونت رو بخور-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 342:دستم را می گيرد و می گويد!تو هم پيشم بشين-سرم را پايين می اندازم تا چشمانم منحرؾ نشوند.خودم را با تکه نانی مشؽول می:کنم و می گويمآوا رو بيدار کنم؟-:چايش را سر می کشد و می گويدنه...بذار بمونه...خودتم خونه بمون و استراحت کن...کارم تموم شه ميام -...دنبالش...با دهان باز نگاهش می کنممن نمی تونم...بلد نيستم...اصال اگه بيدار شه و يه آدم ؼريبه رو ببينه می -...ترسه:لبخند اطمينان بخشی می زند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 343نگران نباش...بچه شجاع و سرسختيه...يه جورايی خيلی شبيه خودته...با هم -!...کنار مياين...نمی توانم بيش از اين...وجود بچه احتشام را تحمل کنمامير من کلی کار دارم...مگه ديشب نگفتم چه وضعی داريم؟-:از جا بلند می شود و می گويد...تو بهتره واسه نقل مکان به خونه من آماده شی...به چيزای ديگه فکر نکن-...تا وقتی در را می بندد و بيرون می رود سر جايم می نشينمتا می خوام احساس می کنم دارم به ذهنت نفوذ می کنم...تا می خوام يه نفس -راحت بکشم...با يه حرکت همه معادالتم رو به هم می ريزی...چی تو سرت میگذره اميرحسين احتشام؟آهسته آهسته...بهت جايش را به خشم می دهد.موبايلم را بر می دارم بی توجه بهاينکه هنوز ساعت هشت هم نشده...شماره می گيرم.بعد از چندين بوق پياپی.صدای خواب آلود پريسا توی گوشی می پيچدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 344چی می گی اول صبحی؟-.طول و عرض اتاق را با عصبانيت طی می کنمميشه بپرسم اون همه مدت...تو شرکت احتشام چه ؼلطی می کردی؟چطور -نفهميدی احتشام از زن دومش يه بچه داره؟.جيػ بلندش پرده گوشم را به ارتعاش وا می داردچی؟-چی و زهرمار.می دونی تو چه موقعيت بدی قرار گرفتم؟از ديشب تا االن تو -شوکم.حاال من چه خاکی تو سرم بريزم؟سايه جدی می گی؟-.داد می زنممگه من با تو شوخی دارم؟حاال چيکار کنم؟من با اين بچه چيکار کنم؟-.حس از زانوهايم می رود...کنار ميز تلويزيون چمباتمه می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 345حاال من چيکار کنم پريسا؟-.نفسهايش نامنظم شده انددختره يا پسر؟-.بؽضم می شکند.دختر...!ديشب تا صبح تو بؽلم بود-من خبر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۴ صبح
نداشتم.اصوالا خانواده احتشام زياد حرؾ نمی زنن.خصوصاا در مورد -.مسائل شخصی زندگيشون.سرم را به ديوار تکيه می دهمحاال که خوب فکر می کنم می بينم سامان درست ترين کار رو کرد.کاش منم -.شجاعت اونو داشتم!...صدايش با نگرانی ممزوج شدهديوونه شدی؟اين حرفا چيه؟حاال گيرم يه بچه هم اين وسط باشه.واسه تو چه -فرقی می کنه؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 346.اشک دانه دانه فرو می ريزد...تو نمی فهمی...نمی فهمی -رعد و برق ستونهای خانه ام را می لرزاندنمی تونم آشيانه اين بچه رو خراب کنم.نمی تونم پدر ومادرش رو ازش -...بگيرم.من نمی تونم.آهش را می شنوم.پس دست بردار.بگذر.فراموش کن.اون بچه گناهی نداره-.ابر سياه کل آسمان را می پوشانددست بردارم؟از چی؟از کی؟چطوری؟دارم می سوزم.دارم دق می کنم.چطور از -کنار اين قضيه بگذرم؟.آب دهانم را قورت می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 347وقتی احتشام تو تختخواب شاهانش...با زنش کيؾ می کرده و زنگوله پای تابوت -پس مينداخته...پدر و برادر من...رو تخت اتاقشون...با مرگ دست و پنجه نرممی کردن.چطور فراموش کنم؟چطور از اشکای يواشکی بابام بگذرم؟چطور از"الهی صبر" گفتناش بگذرم؟چطور اون قد خميدش رو فراموش کنم؟دو روز بعداز مردنش هنوز سجادش خيس بود...هنوز نم داشت...از اشکهايی که ريختهبود...سامان چی؟تو می تونی از خون سامان بگذری؟تو می تونی؟می تونی اونقد و هيکل رو فراموش کنی؟چطور از اون همه استعداد و نبوؼی که زير خاکخوابيده بگذرم؟رتبه اول المپياد شيمی...افتخار مملکت...مخترع نامی دانشگاهتهران سالهاست که ساکت شده...سالهاست که خوابيده...به ناحق...بهنامردی...!مگه اونا خانواده منو از هم نپاشيدن؟چرا من اين کارو نکنم؟چرا من ازحقم بگذرم؟چرا؟چرا؟!...از شدت گريه...سکسکه ام گرفتهتو می تونی تصور کنی رو به رو شدن با جنازه برادر يعنی چی؟رو به رو شدن -با جنازه پدر يعنی چی؟می دونی چه حاليه وقتی در اتاق رو باز می کنی و جسديخ کرده عزيزات رو می بينی؟مگه من کيم؟چيم؟مگه منم آدم نيستم؟انساننيستم؟روح ندارم؟حس ندارم؟مگه طاقتم چقدره؟ظرفيتم تا کجاست؟ببين چکارکردن با زندگيم...ببين چه باليی به سر دنيام آوردن...ببين با اعتقاداتم چهکردن...بببين چطور همه چيمو ازم گرفتن...ببين به کجا رسوندنم...من چطورفراموش کنم؟چطور بگذرم؟.کمی مکث می کند.واگذار کن به خدا...اون خيلی بهتر از تو می تونه انتقام خونوادت رو بگيره-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 348...می خندم...هيستريک و بلندآخه چرا داغ دلم رو تازه می کنی؟نوشدارو بعد از مرگ سهراب رو می خوام -چيکار؟انتقامش به چه دردم می خوره وقتی اون موقعی که بهش احتياج داشتم ولمکرد؟...مايوس است...نا اميد...خسته!...سايه-.بلند گريه می کنمتو که می دونی من چقدر بی کس و درموندم...تو ديگه چرا ولم کردی؟تو که از -زير و بم زندگيم خبر داری.آخه چرا بی معرفت؟.بؽض او هم می ترکدمن ؼلط کنم تو رو تنها بذارم.فقط عصبانی بودم.بيام پيشت؟-:سرم را روی زانويم می گذارم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 349!...نه...خودم ميام-تو هم مثل مامانم بدبختی؟-سر بلند می کنم و دخترک مو طاليی را با سر و شکلی بهم ريخته مقابلم می.بينم....لعنتی...سريع اشکهايم را پاک می کنم و لبخند می زنممگه مامانت بدبخته؟-.سرش را باال و پايين می کند...اوهوم...اونم هميشه گريه می کنه...مثل تو-.چشمان قهوه ای درشتش...هنوز هم خواب آلود استچرا گريه می کنه؟-شانه هايش را باال می اندازد!...ميگه چون بدبختم گريه می کنم-.عمق سادگيش دلم را می لرزاند.دستم را به سمتش دراز می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 351ميای بؽلم؟-:مردد نگاهم می کند و می گويدتو دوست داداش اميری؟-.بؽض دوباره بر ميگردد...آره...دوستشم-.با احتياط نزديک می شودداداشم کو؟-.آرام دست کوچکش را می گيرم...رفته بيرون...زود برمی گرده-!..برخالؾ تصورم از اخم و گريه و زاری اثری نيسترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 351بريم دست و صورتمون رو بشوريم...بعدش صبحونه بخوريم.باشه؟-:با افتخار توی چشمانم خيره می شود و دست به کمر می گويد.خودم بلدم صورتم رو بشورم!ديگه بزرگ شدم-:دلم می ريزد.می خندم.از جا بر می خيزم و می گويم.باشه.پس بريم-قدش نمی رسد...بؽلش می کنم...راضی نيست...اما هيچی نمی گويد...با لذت بهکارهايش نگاه می کنم.دقيق و تميز صورتش را می شويد و با حوله خشک می.کند.در اين بين...لحظه ای زبانش از کار نمی افتداسمت سايه ست...داداشم گفته.گفت خيلی مهربونی.بچه ها رو هم دوست داری -راست می گه؟روی پايم می نشانمش و موهايش را شانه می زنم و تک به تک سواالتش را:جواب می دهم.از روی پايم پايين می پرد و می گويدتو قراره زن داداشم بشی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 352.سرم به دوران می افتدکی همچين حرفی زده؟-:شلوارش را باال می کشد و می گويدهيچ کی...پسرا با دخترا عروسی می کنن ديگه...مگه نه؟-.خنده ام می گيرد!...نه همشون-:چشمان معصومش را به من می دوزد و می گويدوقتی من بزرگ شم می تونم با داداشم عروسی کنم؟-.نمی توانم خنده ام را کنترل کنمچرا می خوای با اون عروسی کنی؟-.پلکش را پايين می اندازدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 353آخه اون کتکم نمی زنه.تازه وقتی بابا علی مامانم رو می زنه دستش رو می -.گيره.باهاش دعوا می کنه.لبم را گاز می گيرم.اين اشک لعنتی از صبح رهايم نمی کندتازه خيلی هم مهربونه.هر چی به بابا می گم منو ببر پارک...گوش نمی ده...ولی -داداش امير همش منو می بره بيرون...خوراکی می خره...عروسک می.خره...هيچ وقتم به خاطر اينکه ؼذامو رو لباسم می ريزم دعوام نمی کنه.نمی توانم مقاومت کنم.در آؼوشش می کشمکی واسه اينکه ؼذاتو رو لباست می ريزی دعوات می کنه؟-:با بند لباسش بازی می کند و می گويدمامانم.تازه وقتی سرفه می زنم...بهم ميگه توام يه بدبختی هستی مثه من...راست -ميگه؟:دست کوچکش را می بوسم و می گويم!...نه عزيزم.حتما شوخی می کنه باهات.دختر به اين خوشگلی...به اين نازی-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 354:سرش را توی سينه ام می گذارد و می گويد...شوخی نمی کنه که...همش گريه می کنه...ؼصه می خوره-به مرز جنون رسيده ام...از روح درد کشيده و صدمه ديده اين موجود دوست...داشتنیاينا رو ولش کن...صبحونه چی دوست داری؟-.چشمانش برق می زنند.کورن فلکس دوست دارم-:صورت تپل و سفيدش را نوازش می کنم و می گويمندارم.ولی قول می دم واست بخرم.فعال يه چيز کوچولويی با همديگه می -خوريم...بعدش می ريم خريد.چطوره؟دستهايش را با خوشی به هم می کوبد و از اتاق بيرون می دود.سرم را ميان:دستانم می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 355!...کاش ديوونه نشم...کاش-با هم خريد می کنيم...ؼذا درست می کنيم...حمام می رويم...بازی می کنيم...ووقتی چشمانش خسته خواب می شوند در آؼوشم می گيرمش و سرش را به سينه:ام می چسبانم.انگشتش را توی يقه گشاد بلوزم می اندازد و می گويدميشه تو با داداشم عروسی کنی؟-...خدا لعنتت کند اميرحسينچرا؟-:چشمانش رو به بسته شدن می رود...اما فکش همچنان کار می کندآخه هميشه به مامان بابام می گه اگه کسی بود که ازم مراقبت کنه منو می برد -.پيش خودش.اگه تو باهاش عروسی کنی و مراقبم باشی...می تونم بيام خونتون.حتی مرگ پدرم هم تا اين حد مستاصلم نکرده بود.باشه عزيزم.تو فعال بخواب.من با داداشت صحبت می کنم-
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۴ صبح
آرامش در صورت زيبايش پخش می شود.لبخندش حتی پس از عميق شدننفسهايش پا برجاست.نگاهش می کنم...يک ساعت...دو ساعت...آنقدر که دست وپايم خواب می روند.آهسته روی مبل می گذارمش و پتويی رويش می کشم.پودیهم ؼرق خواب است.به ميله های قفسش نگاه می کنم.انگار اين ميله ها را دورمن کشيده اند و هر لحظه فضا را برايم تنگ تر می کنند.موبايلم زنگ می.خورد.فدايی است.خبرای خوب...چند تا از چکای کله گندمون پاس شدن-جلب اعتماد و حمايت اميرحسين...هرچند دير..هرچند کم...هرچند با بهایگزاؾ...پيروزی بزرگيست...! اما نمی دانم چرا نمی چسبد...چرا به دلم نمی...نشيند.خوبه...بقيشونم پاس می شن-.خنده پر صدايی می کندگفته بودم تو محشری؟-خنده من تلخ است.او چه خبر دارد از حال خرابم؟چه می داند که قيمت اينموفقيت ها چقدر است؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 357.رو جلسه هفته آينده فوکوس کنين.نمی خوام چيزی کم و کسر باشه-.پشت خطی دارم.اميرحسين است.قطع می کنمهنوز زنده ای؟-:با انگشت مژه های برگشته آوا را لمس می کنم و می گويم.تازه خوابيده-خيلی اذيتت کرد؟-:چانه گردش را می بوسم و می گويم.خيلی بچه شيرينيه.کی ميای؟ نه -اصالايه کم سرم شلوؼه.ولی واسه شام خودم رو می رسونم.اماده باشين که بريم -.بيرون...حرؾ زدن سخت شده...مثل زندگی کردن...مثل نفس کشيدنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 358!...امير...ممنونم-.صدايش خسته و گرفته استواسه چی؟-:انگشت شست آوا را توی دستم می گيرم و می گويم...به خاطر چکا-.تشکر الزم نيست.جبران می کنی-.دلم می ريزد.سکوت می کنمدو سه تا کارگر رو می فرستم واسه کمک.می خوام هر چه زودتر بيای تو خونه -!...من.نه ناهنجار و ضعيفی از گلويم خارج می شود.چند لحظه مکث می کند.چرا نه؟ما قبالا حرؾ زديم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 359.با دست حنجره ام را ماساژ می دهم.می دونم.ولی من فعالا آمادگيش رو ندارم.نمی تونم-.از همين پشت تلفن هم می توانم خشک و سخت شدن صورتش را ببينم.آمادگی نمی خواد.خسته شدم از بس مسير خونه خودمو و تو رو اومدم و رفتم-...وای خدا...وای خدا...باشه.ولی يه کم فرصت بده.بعدشم می دونی که من نمی تونم...چيزه-.کالفگی از کالمش مشهود استبله می دونم که نمی تونی.منم گفتم مشکل شرعيش رو حل می کنيم.ترجيحا از يه -راهی به جز ازدواج.خوشبختانه کلی ماده و قانون و تبصره واسه حل کردن اين.قضيه وجود داره...آخه-آخه نداره سايه.پرونده اين موضوع قبال بسته شده.البته اگه تو می خوای زير -.حرفت بزنی بحثش جداست.نمی خوام مجبورت کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 361...به تته پته می افتم...نه..فقط-.فقط و اگه و اما نداره.واسه آخر هفته آماده باش-موبايل توی دستم می لرزد.نمی توانم انگشتانم را خم و راست کنم.انگار فلج شدهام.حس کسی را دارم که ميان بازوان قدرتمند يک اختاپوس اسير شده و هر ثانيه.بيشتر از قبل گلويش فشرده می شود.دستم را دراز می کنم و شاه سياه را از صفحه شطرنج بيرون می اندازمديدنش ديگر لذت ندارد...سراسر استرس و اضطراب است.از شام هيچی نمیفهمم.او هم توجه چندانی به من ندارد و تمام حواسش را به خواهر شيرين زبانشداده.سر در گريبان فرو برده ام و فارغ از دنيای آدمها به درد خودم می انديشم.ازهر طرؾ می روم به بن بست می رسم.همخانه شدن با اميرحسين يعنی از دستدادن احتشام و از دست دادن اميرحسين يعنی از دست دادن هه چيز.با صدای آوا.به خودم می آيمکی با سايه جون عروسی می کنی؟-.خون خونم را می خورد.عجب گيری داده اين بچه:اميرحسين چشمکی به من می زند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 361...به زودی-:دست بزرگ و مردانه اش را روی دست آوا می گذارد و می گويدولی اين يه رازه.نبايد در مورد سايه جون با کسی حرؾ بزنی.حتی مامان و -.بابا.اگه چيزی بگی سايه جون از دستمون ناراحت ميشه و می ره.با چشمان گردش نگاهم می کند.زورکی لبخند می زنمقول می دم.به هيچکی نمی گم.تو نمی ری سايه جون؟مگه نه؟-آب دهانم را قورت می دهم و به زور سری می جنبانم.شهربازی رفتن بی موقعخوشيم را تکميل می کند.دوست دارم ديواری بيابم و سرم را تا حد متالشی شدنبه آن بکوبم.ديدن خونسردی و آرامش اميرحسين بيشتر لجم را در می:آورد.زيرگوشش می گويم.ميشه من برم خونه؟اصالا حوصله ندارم-:نيم نگاهی به صورتم می اندازد و می گويدچرا؟حوصلت کجا رفته؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 362.تند می شومبابا من کلی بدبختی دارم.آخه منو چه به شهربازی؟-.نگاهش سرزنش داردبه خاطر اين بچه يه کم تحمل کن.بعدش می رسونمت هر جايی که خواستی تا به -.بدبختيات برسینزديک يازده...مقابل خانه توقؾ می کند.آوا روی صندلی عقب به خواب رفته.با:بی حالی می گويمنميای داخل؟-:او هم حال نداره.موهايش را چنگ می زند و می گويدنه...بايد آوا رو ببرم خونه.امروزم خيلی خسته شدم.بابت امروز ممنونم.فردا می -.بينمتمی خواهم پياده شوم که بازويم را می گيرد.سرخی چشمانش خبر از خستگی بی.حدش می دهد.اما همچنان نگاهش خندان استرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 363اينقدر همه چی رو واسه خودت سخت نکن.فکر کن داری از يه خونه کوچولوی -مرکز شهری به يه خونه بزرگتر شمال شهری می ری.اين يه تؽيير مثبته.به نيمه.پر ليوان نگاه کن:با افسوس به نمای آجری خانه نگاه می کنم و می گويمولی من اين خونه رو دوست دارم.حتی اگه کوچيک باشه.حتی اگه تو يه محله -.متوسط و رو به پايين باشه.فشار دستش را بيشتر می کنديعنی از من بيشتر دوستش داری؟-:سرم را می چرخانم و با اخم می گويم.خدای اعتماد به نفسيا.ولم کن بذار برم.دارم ؼش می کنم-خنده اش آرام است...اما در چشمانش طوفان برپاست.سعی می کنم بروم.اما بايک حرکت در آؼوشم می کشد.دست و پا می زنم.ولی بين اندام او و فرمان:ماشين گير می افتم.دستش را روی پهلويم می گذارد و آرام می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 364تا کی می خوای فرار کنی؟-بدنم را تکان می دهم و جايم را راحت می کنم.حتی در اين شرايط هم نمی توانم:منکر آرامش و امنيت آؼوشش شوم.دستش را رو به باال می آورد و می گويد!...آخرش که جات همين جاست-:نفس عميق می کشم و زيرلب می گويم.من فکرامو کردم امير-:چانه اش را روی سرم می گذارد و می گويدخب...نتيجه؟-.قلبم مثل يک نوزاد می زند.تند و بی وقفه.من همين جا می مونم.تو همين خونه-.دست از نوازشم نمی کشد.صدايش همچنان ماليم و خونسرد استرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 365ميشه دليلش رو بدونم؟-:خودم را از ميان دستانش بيرون می کشم و با قاطعيت می گويم.چون من صيؽه کسی نمی شم-.ابروهايش را باال می دهد.تا آخرين حد ممکنازدواج شوخی بردار نيست سايه.کلی تعهد و مسئوليت مياره.به شناخت بيشتری -احتياج داره.مگه بچه بازيه؟.سرم را پايين می اندازم.می دونم.خب شايد بهتر باشه تا وقتی به اون شناخت برسيم صبر کنيم-سکوتش طوالنی می شود.سرم را بلند می کنم.آنقدر چشمانش را تنگ کرده که.نمی توانم مردمکش را ببينم.اما تيزی نگاهش وجودم را می شکافدصبر کنيم تا به شناخت برسيم.درسته؟-زير حجم سنگين بدبينی اش...تنها سرم را تکان می دهم.بازدمش را محکم به:بيرون فوت می کند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 366واسه عقد بايد آزمايش بديم و نوبت محضر بگيريم که يه کم طول می کشه.تا -اون موقع تو ميای پيش من.منم قول می دم انگشتمم بهت نخوره.اينطوری راضیمی شی؟!...آخ...آخ...از اين تيرهايی که به سنگ می خورند.تو چه اصراری داری منو ببری تو اون خونه؟بذار بعد از عقد ميام ديگه-انگشت شستش را يک طرؾ صورتم می گذارد و چهار انگشت بعدی را طرؾ.ديگر.از شدت درد اخم می کنم.چشمانش پر از برقهای درخشان و ترسناکندواسه اينکه تو يادت رفته که من احمق نيستم.ولی من يادم نرفته که تو چه افعی -.کله شق و خطرناکی هستی:دستش را از صورتم پايين می کشم...به خشمش لبخند می زنم و می گويمبی خيال شو امير...اين ازدواج احمقانه ست...در شرايطی که طرز تفکرت در -مورد من اينه...ترجيح می دم تو هم به نداشته هام اضافه بشی تا اينکه وارد!...زندگی ای بشم که مردش به همه چيز من شک دارههه پر تمسخری می گويد و رويش را بر می گرداند.نگاه عميقی به آوا می کنم و.ادامه می دهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 367مطمئن باش لطفت رو يه جوری جبران می کنم.يه جوری که احساس برده بودن -.بهم دست نده:دلخور نگاهم می کند و می گويداينجوريه ديگه.آره؟-:کمی يقه پالتويم را باال می دهم و می گويمحتما حقه ا تو کال در مورد من تو سوءتفاهمی.چون دارم واسه کارم تالش می کنم -بازم.چون دارم از خودم مقابل پدرت محافظت می کنم يا باهاش رقابت می کنم بهخاطر اينه که قصد جونش رو دارم.چون يه شب تو عالم مستی يه ؼلطی کردمحاال می تونم به همين راحتی بيام تو خونه تو و باهات رو يه تخت بخوابم.در اونحدی هم نيستم که بخوای باهام به صورت دائم ازدواج کنی.يه مدتیصيؽه...بعدشم هر کی سی خودش...بد منو شناختی....با ؼرض شناختی...منم تايه حدی تحمل دارم...نيش و کنايه هات رو تا يه جايی تاب ميارم...خسته میشم...خسته شدم...می گی اعتماد کنيم...ولی تا من حرؾ می زنم يه جوری نگاممی کنی که از صد تا فحش بدتره.منم به اندازه خودم مشکل دارم...گرفتاریدارم...مشؽله دارم...دوست دارم يکی حمايتم کنه...همه جوره...قرص و.محکم...اما اگه قرار باشه بودنش درد رو دردام بذاره نبودنش رو ترجيح می دم...دستم را می گيرد...پسش می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 368اين که من بی کس و کارم دليل نميشه که هر کی هرجوری دلش خواست باهام -رفتار کنه.اجازه نمی دم...اين همه مدت رو پای خودم وايسادم...از اين به بعد هم.يه کاريش می کنمدر سکوت فرو می رويم...چشمانش را به رو به رو می دوزد....هر دو دستش را:روی فرمان می گذارد و می گويدمن چی بگم؟من خسته نميشم؟کم نميارم؟وقتی باهام حرؾ نمی زنی...وقتی همه -چی رو ازم مخفی می کنی...وقتی همش يا تو خودتی يا با مهره های شطرنجتور می ری...ذهنم درگير ميشه.نگران ميشم.وقتی بؽلت می کنم و تمام ماهيچههای تنت شل می شن می فهمم که يه حسی بهم داری...اماچشمات...لبهات...رفتارت يه چيز ديگه می گن.من قبالا گفتم.بازم می گم.از نظرحسی درگيرت شدم.بودنت رو می خوام.پای همه چيزشم می مونم.اما هر چی منجلو ميام تو عقب می ری...هرچی محبت می کنم سردتر می شی.خب در اينشرايط هر کی جای من باشه..با وجود اون سابقه خرابت...فکر می کنه اينرابطه رو فقط واسه رسيدن به اهدافت داری ادامه می دی...منم يه حقیدارم...مردم...محبت می خوام...توجه می خوام...نه واسه اينکه مشکل چکت روحل کنم...واسه خاطر خودم...می خوام اونجوری که پويا رو دوست داشتی منوبخوای.می تونی؟!...خبر نداری...خبر نداری...از اين دل خبر نداریتو از کجا می دونی من چطوری پويا رو دوست داشتم يا حسم به تو چيه؟-:نيم تنه اش را به سمتم می چرخاند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 369خب بگو...به خدا تا حرؾ نزنی من متوجه نميشم.خسته شدم بس که رو کشؾ -تفکرات تو انرژی گذاشتم.اگه تکيه گاه می خوای خب بهم فرصت بده...ببين ازپسش برميام يا نه.ببين ارزشش رو دارم يا نه.با سکوت کردن به هيچ جا نمیرسی...به خدا تمام مشکالت اين دنيا از حرؾ نزدن و کج فهمی های ناشی از.اونه...بگو حست چيه.بگو چی می خوای.بگو دنبال چی هستی.بازوهايم را می گيرد و تکانم می دهداز اين جهنمی که واسه خودت ساختی بيا بيرون.ببين...نگاه کن...همه آدما سياه -نيستن...همه خائن نيستن...همه دشمن نيستن...تا کی می خوای با کينه به اجتماعو آدماش نگاه کنی؟داری فرصتای زندگيت رو از دست می دی...داری جوونيترو هدر می دی...آوا رو ببين...نمی خوای يه بچه مثل اون داشته باشی؟نگو کهدلت واسش نلرزيده...نگو که احساست رو قلقلک نداده...من می خوام کمکتکنم....از هرچيزی واسه اينکه به خودت بيای استفاده می کنم...اما نمیذاری...دور خودت سيم خاردار کشيدی و اجازه نمی دی هيچ کس نزديکتشه.خب من چقدر می تونم تحمل کنم؟چقدر طاقت ميارم؟يه روز منم خسته می شمو می رم...ديگران هم مثل من...دنيات خاليه...خالی تر ميشه.سرده...سردترميشه.االن حاليت نيست.چون خوشگلی.جوونی.توانمندی.ولی يه روز به خودتميای و می بينی موهات سفيد شده...سنی ازت گذشته ولی همچنان خودتی وخودت...هيچ کس دور و برت نيست...سال به سال زنگ خونت زدهنميشه...هيچکی نيست حالت رو بپرسه...اين چشم اندازه آيندته سايه...اينو می....خوای؟اگه اينجوری راحتی...باشه...من ميرم...پشت سرمو هم نگاه نمی کنمنفسش را رها می کند...صدايش گرفته تر شده...دکمه پالتويم را مشت می کنم و:می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 371تو هيچ وقت به من نگفتی که دوستم داری...هميشه می گی ازت خوشم -...مياد...فقط همين.بدون اينکه نگاهم کند جواب می دهد.تو همينو هم به من نمی گی.به خدا من به کمترشم راضيم-.دستم را نزديک می برم و روی صورتش می گذارم...چون می ترسم-...نگاهم نمی کند.بؽض گلويم را می فشاردمی ترسم تو رو هم از دست بدم.می ترسم خدا تو رو هم ازم بگيره.مثل همه -.اونايی که دوست داشتم و ازم گرفت...صورتش را می چرخاند...چشمانش چراؼانی ستمی ترسم حسم رو بروز بدم...می ترسم بگم دوست دارم...چون خدا با همه -.اونايی که دوستشون دارم مشکل داره.مهلتشون نمی دهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 371دستش را باز می کند...با اشتياق در آؼوشش فرو می روم...می خواهم حرؾ:بزنم...اما سرم را می بوسد و می گويد...هيش...بسه...ديگه هيچی نگو-اشکم می چکد...لحظه ای قطره قطره و گاهی سيل وار...سرم را باال می گيرد و...توی چشمانم نگاه می کند.لبخند می زند...وقتی گريه می کنی...چشمات ديوونم می کنن-...چانه ام می لرزد:پيشانيش را به پيشانيم می زند و می گويدنميشه واسه همين يه شب صيؽه رو قبول کنی؟-.ميان گريه...می خندم...صدای لطيؾ آوا هردويمان را از جا می پراند!...منم بؽل-با بی ميلی از آؼوشش بيرون می آيم و جايم را به آوا که با اخم از بين صندليها:جلو می آيد می دهم.از حسادتش خنده ام می گيرد.امير هم می خندد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 372چرا بيدار شدی تپلی من؟ -:خودش را توی آؼوش او جا می دهد و با چشمانی نيمه بسته می گويد.خوابم نمياد-.صورتش را به پيراهن اميرحسين می مالد و ادامه می دهدواسه چی سايه جون رو بؽل کرده بودی؟-:امير چشمکی به من می زند و با لحن جدی تری می گويد.شما نبايد تو اين مسائل دخالت کنی خانوم خوشگله-لب برميچيند و سرش را بيشتر توی تن او فرو می کند.دلم برای بدن گلوله شدهاش ضعؾ می رود.می توانم احساس بدش را درک کنم.آرام به امير اشاره می:دهم و می گويممن برم ديگه.تو هم زودتر خودت رو به رختخواب برسون.چشمات خيلی قرمز -.شدهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 373:سر آوا را روی بازوی چپش می گذارد و می گويد.اگه اين خانوم خانوما اجازه بده چشم-:آوا با چشمان بسته و ابروهای گره خورده می گويد.من عقب نمی رم.می خوام رو صندلی سايه جون بنشينم-:امير شانه هايش را باال می اندازد.می خندم و می گويم.باشه عزيزم.من می رم-خداحافظی می کنم و پياده می شوم.آوا روی صندلی می نشيند و برايم دست تکانمی دهد.به خانه می روم و به صدای ماشينی که دور می شود گوش می.دهم.هنوز روسری از سر بر نداشته ام که اس ام اسش می آيدامشبو که به لطؾ آوا ق سر در رفتی.فردا می رم واسه برگه آزمايش.پس فردا هم -می ريم آزمايش می ديم.به محض آماده شدن جوابم عقد می کنيم.هيچ ارفاقی هم.در کار نيست.جوابش را سريع تايپ می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 374.باشه.ولی نمی خوام کسی بدونه.هيچ کس.بذار يه مدت اين قضيه مسکوت باشه-.روی مبل به انتظار پاسخ می نشينم.چرا؟منکه نمی تونم همچين چيزی رو از خونوادم يا دوستام مخفی کنم-.دستانم عرق کرده اند.بابات بفهمه نمی ذاره اين اتفاق بيفته.يه جوری همه چی رو بهم می زنه-.کسی نمی تونه واسه زندگی من تصميم بگيره-خواهش می کنم امير.بذار يه مدت آرامش داشته باشم و بدون استرس زندگی -کنم.تو که گفتی با بابات ارتباط چندانی نداری.خب می تونيم يه مدت آروم و بدوندؼدؼه فقط و فقط با هم باشيم.چون می دونم به محض اينکه بفهمه راحتمون نمی.ذاره...جوابش با تاخير می آيد...تاخير خيلی زياد.باشه...فعال کسی نمی فهمه-.نفس راحتی می کشم و به مشروب پناه می برم.سختی اين روزها امانم را بريدهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 375.فدايی را به اتاقم می خوانم و آمار می گيرم.چهره اش خندان استواقعا دمت گرم و سرت خوش باد.به مرز ا نمی دونم چيکار کردی.ولی -.ورشکستگی رسيده بوديم:بدون اينکه سرم را بلند کنم می گويم.خريد اين ماه رو بيشتر کنين. دو برابر-.تعللش باعث تعجبم می شود.نگاهش می کنم.کمی اين پا و آن پا می کندسايه ريسکش زياده.درسته اگه فروش بره موفقيت بزرگيه اما اگه نشه با سر -.زمين می خوريم.ديگه نمی تونيم بلند شيم:به صندلی تکيه می دهم و با لبخند می گويم.نگران نباش.با حامی های گردن کلفتی که ما داريم مشکلی پيش نمياد-:آهی می کشد و آرام می گويد.صالح مملکت خويش خسروان دانند-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 376.امين داخل می آيد.تاريخ و ساعت جلسه مشخص شد.روز پنجشنبه.ساعت چهار.يعنی پس فردا-.سرم را تکان می دهمخوبه.مشکلی که نيست؟-.چشمانش رنگ ؼم می گيرندخدا بيامرزه سامان رو.هرچی بيشتر رو اين فرموال کار می کنم بيشتر از -!...نبودنش عذاب می کشم.حيؾ اون نابؽه.دستانم را مشت می کنم و دندانهايم را روی هم فشار می دهم...سوال من چيزه ديگه ای بود-.سرش را تکان می دهد.روی هر سه نوع حيوون آزمايشگاهی جواب داده-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 377.خوبه.پس اساليدا و مدارک مربوطه رو بده به من که روش کار کنم-.باشه.منم آماده ميشم-:چشمم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۳۵ صبح
را تنگ می کنم و می گويماز محصول جديد احتشام خبر داری؟-:فلش مموری را روی ميزم می گذارد و می گويداين دفعه چيزی معرفی نمی کنن.بقيه هم در حد آنتی بيوتيک و آنتی هيستامين -.کار کردن:نفس عميقی می کشم و می گويم.پس برد با ماست-:نگاهی به مجسمه سياه می کند و می گويد.اميدوارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 378و از اتاق بيرون می رود.فنجان نسکافه ام را بر ميدارم و کنار پنجره می...ايستم.هيچ خبری از اميرعلی احتشام نيست...پوزخند می زنم!...بازی به مراحل حساسش رسيدهاز شرکت بيرون می زنم...متين و اميرحسين مقابل در ورودی ايستاده اند وحرؾ می زنند.تن صدايشان پايين است اما حالت چهره شان خصمانه وعصبيست.با ديدن من هر دو اخم می کنند.اخم متين را می فهمم اما اميرحسن را!.نه!به به خاله پيرزن...کم پيدايی...افتخار نمی دی-.صدای هشدار دهنده اميرحسين را می شنوم!...متين...خفه شو-اين تندی اش برايم عجيب است...نمی توانم بيخيال جواب دادن شوم.قدمی به جلو:برميدارم و ميگويم!...افتخار رو به آدمش می دم...نه به تو-.چشمان اميرحسين از شدت خشم برق می زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 379.خانوم موتمنی لطفا ادامه ندين.اين طرز صحبت کردن شايسته شما نيست-:با ناراحتی نگاهش می کنم و می گويم.بهتره طرز صحبت کردن رو به همکارتون ياد بدين نه به من-با ابرو اشاره می دهد که برو...می روم...نياز دارم قدم بزنم...نياز دارم فکر.کنم.اما صدای گوشی ام نمی گذاردکجايی؟-.تو خيابون-.همون جايی که هستی بمون.ميام دنبالت-.منتظرش می مانم و به محض ترمز ماشين...سوار می شوم.قيافه اش گرفته ستکجا می خواستی بری؟-:شانه ای باال می اندازم و می گومرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 381.جای خاصی مدنظرم نبود.می خواستم يه کم قدم بزنم.بعدشم برم خونه-:دور می زند و در همان حال می گويدچطوره امروز زود می ری خونه؟-.می خندم.دارم عروس می شم.کلی کار دارم خب-:زيرچشمی نگاهم می کند و می گويدديگه؟-.دستانم را در هم قفل می کنم و به سمت جلو کشش می دهمبايد واسه جلسه پس فردا خودمو آماده کنم.می خوام برم رو تختم ولو شم...لپ -.تاپمو جلوم بذارم و در آرامش به کارم برسم.تو شرکت اين امکانات فراهم نيست.لبخند نصفه نيمه ای روی لبش می نشيند و هيچی نمی گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 381:کج می نشينم و می گويمتو چرا اينقدر زود زدی بيرون؟-.لبخندش همچنان با لبش بازی می کند.می خوام از خجالت تو در بيام.تو شرکت امکاناتش فراهم نيست-:لبم را از بی پروايی اش گاز می گيرم و می گويم...يه کم حيا داشته باشی بد نيستا-.بلند می خندد و مقابل مؽازه ای می ايستد.عزيزم تو فکرت منحرفه.می خوام واست حلقه بخرم.پياده شو-با تعجب به مؽازه طالفروشی نگاه می کنم.حسی در دلم به جوشش در می:آيد.آرام می گويم.الزم نيست امير.حداقل تا وقتی کسی نفهميده نيازی به اين کار نيست-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 382.کمربندش را باز می کند و می گويد.پياده شو خانوم.عقد بدون حلقه نميشه-کنارش می ايستم...لحظه ای دل دل می کنم و بعد دستم را زير بازويش می:اندازم.سرش را کمی پايين می آورد و آرام می گويدميدونم تو ذوقت خورد.ولی قول می دم به محض برگشتن به خونه اونجوری که -.تو دوست داری از خجالتت در بيامزور می زنم که از بازويش نيشگون بگيرم اما عضالت حجيم و سفتش اجازه:نمی دهد.به مشت آرامی اکتفا می کنم و می گويم!...به همين خيال باش-به جز حلقه برايم سرويس ظريفی از ياقوت کبود می خرد.همان لحظه عاشقرنگ و تاللو سنگهايش می شوم.به محض دور ديدن چشم فروشنده روی پايم می:ايستم و بوسه يواشکی بر گردنش می نشانم و می گويم.مرسی خيلی دوسش دارم-:دستش را روی کمرم می گذارد و می پرسدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 383کيو؟سرويس طال يا اميرحسين؟-:چشمانم را پايين می اندازم و آرام می گويم.هردوشون رو-"ای بدجنس" آهسته ای می گويد.لباس هم می خريم.يک پيراهن شيریمی خندد وزيبا با کيؾ و کفش همرنگش.منهم برای او کت و شلوار می خرم.سورمه ایتيره با کراوات همرنگش و پيراهن سفيد.سرويس خواب هم می بينيم.اما آنقدراميرحسين شوخی می کند و سر به سرم می گذارد که بی خيال خريدش می شومو با گونه های گل انداخته از مؽازه بيرون می آيم و باعث تفريح و سرخوشی اشمی شوم.شام هم می خوريم.کباب ترکی با سس فراوان و نوشابه تگرگی.تمر و"چه چه" گفتنهايم می خندد و آخر شبلواشک هم برايم می خرد و به "به به" وبا وجود خستگی بی حدش کنارم...روی مبل می نشيند و در آؼوشم می.گيرد.گرمای لبش را روی سرم حس می کنمچه حکمتيه که خانوما از خريد کردن خسته نميشن؟-:به بسته های متعدد رو به رويم نگاه می کنم و می گويم!...کاش حداقل يکی رو داشتم که اينا رو نشونش بدم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 384لحظه ای قفسه سينه اش بی حرکت می شود.دستش را روی گونه ام می گذارد و.سرم را باال می گيرد.چشمان مهربانش قلبم را می لرزاندهنوزم احساس تنهايی می کنی؟-:سرم را توی گودی گردنش می گذارم و می گويمنه...ولی اينجوری عروس شدن داغ دلم رو تازه می کنه.سر عقد...با اجازه کی -بله رو بگم؟کی قراره راه و رسم شوهرداری يادم بده؟کی قراره دست من رو تودست تو بذاره و بگه مراقب خواهرم باش؟کی قراره کل بکشه؟کی نقل و نبات میپاشه؟:هيچی نمی گويد...دستانم را بؽل می کنم و می گويمکاش می شد يه ماه بريم مسافرت.مکانش فرق نمی کنه.فقط تنها باشيم.خودمون -.دو تا.خيلی به همچين مسافرتی احتياج دارم.باز چيزی نمی گويد و تنها موهايم را می بوسدامير زود بچه دار شيم...دلم بچه زياد می خواد.دوست دارم بچه هام تنها -نباشن...هم برادر داشته باشن هم خواهر...می خوام اونقدر سرم گرم شه که تموم.اين شبهای تنهايی و عذاب يادم برهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 385.سرم را باال می گيرمتو هم بچه دوست داری؟-.لبخند می زند و چشمانش را باز و بسته می کند.دو تا دختر داشته باشيم...دو تا پسر...اينجوری جنسمون جور ميشه-.دوباره سرم را باال می گيرمبه نظرت من مادر خوبی ميشم؟-.تنها به تکان دادن سر اکتفا می کنداگه بچه دار شيم کارمو ول می کنم.فقط و فقط به بچه هامون می رسم.نمی ذارم -هيچ وقت کمبود و نبود مادرشون رو احساس کنن.وای...از همين االن...عاشقشونم.داؼی دستانش به جانم رخوت می دهدآوا رو هم ببريم پيش خودمون.طفلک رو اذيت می کنن.چطور اجازه می دی -کتکش بزنن؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 386.باالخره به حرؾ می آيدچيکار کنم؟نمی تونم از صبح تا شب پيشش باشم که.تا يه لحظه ازش ؼافل می -شم يه جاشو سياه کردن.هيچ کس به اندازه من از اين شرايط عذاب نميکشه.اينبچه قسمتی از وجودمه.وقتی می بينم اذيتش می کنن دلم می خواد خفشون کنم.اما.کاری از دستم برنمياد:کمی از آؼوشش فاصله می گيرم و می گويمآخه چرا؟کدوم پدر و مادری می تونه اينقدر بی رحم باشه.تازه اين طفلی مريضم -.هست.پيشانيش را می مالدمادرش ناراحتی اعصاب داره.دق دلی و ناراحتياش رو سر اين طفل معصوم -.خالی می کنه:زانوهايم را توی شکمم جمع می کنم و می گويماز اولم اينجوری بوده؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 387:دستش را توی موهايش فرو می برد و می گويدنه...زندگی با پدرم اينجوريش کرده.بعضی وقتا دلم واسش می سوزه.اما -خب...هيچ خونه ای رو ويرانه های زندگی يه نفر ديگه سرپا نمی مونه.نمی دونمچرا بعضی از زنا اينقدر سادن؟چرا فکر نمی کنن مردی که يه بار به زندگيشخيانت کرده و پشت پا زده بازم می تونه اين کارو بکنه.به چه قيمتی حاضر ميشنزندگی همجنس خودشون رو نابود کنن.واقعاا به چه قيمتی؟.آه می کشم و دوباره سر بر سينه اش می گذارمتکليؾ آوا چی ميشه؟-.او هم آه می کشدنمی دونم.دلم می خواد بيارمش پيش خودم.ولی مادرش طاقت نمياره.به هر حال -.بچشه.تنها دلخوشيشه.بعدشم کسی نيست که ازش مراقبت کنه:تند می گويم.من که هستم-.خم می شود و گوشم را می بوسدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 388می خوای بی خيال شرکتت بشی؟-نه...ولی يه شيفت می رم سرکار.بقيش رو خونه می مونم.آوا رو هم صبحا می -.ذاريم مهد ...عصرا هم پيش خودمه:محکم شکمم را در برميگيرد و می گويد!... فعالا نه...تا يه مدت می خوام فقط خودمون باشيم...بی سرخر باشه...ولی -:کمی می چرخم تا بتوانم صورتش را ببينم.چشمکی می زند و می گويد.باالخره بايد تالفی اين شبايی رو که تو خماری می مونم دربيارم ديگه-به سينه اش مشت می زنم.مشتم را در دست می گيرد و می بوسد.فاصله چشمانش:با چشمانم در حد چند سانتی متر است.آهسته می گويدلحظه شماری می کنم واسه اون لحظه ای که دست و بالم باز شه.اون وقت اگه -جرات داشتی جلوی چشم من يا در هر شرايط ديگه ای با متين يا هر مرد ديگه!...ای کل کل کنرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 389می خندم...با طپش های پر صدای دل...دلی که می تپد...برای ؼيرت و تعصبی!...که بوی حسادت و انحصارطلبی مردانه می دهدبرگه را از کيفم در می آورم و دوباره نگاه می کنم...فردا روز جلسه است ومن...!پرده ها را کنار می زنم و به گلدسته مسجد چشم می دوزم...از شيشه توی...دستم يک قلپ می نوشم...بدون چشم برداشتن از گلدستهبيا واسه يه بارم که شده با هم رک و پوست کنده حرؾ بزنيم...موافقی؟-...يک قلپ ديگرهستی؟گوش می دی؟يا سرت شلوؼه؟-...تلخيش گلويم را می سوزاندنه...نيستی...خيلی وقته که نيستی...يعنی هستيا...با ما نيستی...با از ما -بهترونی...تو هم پارتی بازی می کنی...تو هم خوب و بد ميکنی...هی...بيچاره به...ما...که نه بين زمينيا جايی داريم و نه تو آسمونيا...يک جرعه ديگرولی تو در قبال من مسئولی...مگه من خواستم انسان بشم و بيام تو اين کثافت -خونه؟مگه دنيا اومدنم دست خودم بوده؟يه جوری رفتار می کنی انگار هميشه...مقصر اين بنده های بدبختتن...نه واال...نه بالرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 391.........موندم تو حکمتت...بهش حکمت ميگين ديگه...مگه نه؟حاال هرچی...تو کارات -موندم...يه جا که بايد زوم می کردی رو من و دستم رو می گرفتی کال بيخيالمشدی...حاال که می گم ديگه خدا نمی خوام...مرتب قدرت نمايی میکنی.چرا؟واقعاا چرا؟.بازهم شيشه را روی لبم می گذارم و دستم را روی شکمم می کشمهيچی نگو...باشه...بازم سکوت کن...اون موقع که تنها پناهگام سجاده آبيم بود و -تنها دلخوشيم نامه نوشتن واسه تو و حرؾ زدن با تو...جوابم رو ندادی...وای به!...حال االن...هههه...وای به حال االن...........فقط يه چيز واسم عجيبه...چطوره که اون همه سال عبادت هيچ پاداشی -نداشت...ولی چند سال کوچولو...خصومت...عقوبتش مصيبته پشتمصيبته...!جريان چيه؟سريع الحساب و شديدالعقاب؟...آره؟؟؟خب پس چرا فقطواسه من؟چرا فقط من؟؟؟چرا واسه مجازات کردن بقيه اينقدر صبوری؟آی آی!...آی...دلم از دستت خونه...از دست خودت و بنده هات:برگه را به سمت گلدسته می گيرم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 391يکی به خاطر بچه سالها عذاب ميکشه...دوندگی می کنه...التماس می کنه...به -هرچی ضريحه دخيل می بنده...پيؽمبر و امامت رو عاجز می کنه...ولی تو ازشدريػ می کنی...اون وقت من...من بدبخت...من فلک زده...با يه بار...يه باری کههيچی ازش نفهميدم...بايد تخم حروم تو شکمم کاشته بشه و اين بال به سرمبياد...اين انصافه؟عدالته؟رحمان و رحيم که می گن اينه؟ عادل و منصؾ کهميگن همينه؟...داد می زنمهمينه؟؟؟-...شيشه را به ديوار می کوبمهمينه؟؟؟-.جيػ می کشمهمينه؟؟؟-زانوهايم تا می شوند...روی زمين می نشينم...با مشت بر سنگ می کوبم و تيزی.شيشه را در دستم حس می کنم...خدا...ولم کن-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 392...به خون راه گرفته از دستم نگاه می کنم...بريدگی عميق مشمئزم می کند...خدا...دست از سرم بردار-روی سنگ سرد دراز می کشم و پاهايم را توی شکمم جمع می کنم...دست خونيم:را روی شکمم می گذارم و ناله می کنم!...خدا...به دادم برس-پاهايم را روی زمين می کشم...سردی سنگ يک طرؾ تنم را لمس کرده...ازديدن صورتم در آينه وحشت می کنم...دقيقاا مثل وقتی که پدرم مرد...عين...پدرم...عين يک مرده...! سيلی آرامی به گونه ام می زنمامروز روز جلسه ست...نمی تونی خرابش کنی...حق نداری...بدبختيات رو بذار -ا در موردش فکر کن...االنواسه وقتی از اون جلسه لعنتی اومدی بيرون...بعدا!...وقتش نيست...االن نه سايهدهانم طعم گند الکل می دهد...هنوز هم منگم...آب سرد را روی تنم باز می کنم ومی لرزم...به جلسه فکر می کنم و اساليدهايی که حتی يک بار نديدمشان.و بهاميرحسينی که ديشب در جواب تماسهايش فقط گفتم می خواهم تنها باشم و بس...! ...و به اميرعلی...پدربزرگ بچه ام...لباسهايم را يکی يکی بيرون می آورم و آب را کمی گرم می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 393!...امروز وقتش نيست...وقتش نيست-به موقع به سالن جلسات می رسم...امين و فدايی هم هستند...بالفاصله کامپيوتررا روشن می کنم و مطالب را می خوانم...امين توضيح مختصری در مورداساليدها می دهد و فدايی در مورد آمار و ارقام...ذهنم راه نمی دهد...تمرکزم در.کمتر از ثانيه بهم می ريزد...امين نگرانم می شودسايه اين چه حال و روزيه؟-.فدايی مضطرب می شودسايه می تونی؟-و من تنها پلکم را روی هم فشار می دهم.سر که بلند می کنم خانواده احتشام رامقابلم می بينم...اميرعلی..اميرحسين و متين...! نگاه هر سه بر من خيره:است...دست باند پيچی شده ام را روی پيشانيم می گذارم و به امين می گويم.يه چيزی بده که اين سردرد رو خوب کنه-:دهانش را نزديک گوشم می آورد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 394...هيچی همرام نيست-:لعنتی...لبم را گاز می گيرم و آرام می گويم...باشه...تحمل می کنم-مدير کيميا که وارد می شود جلسه صورت رسمی به خود می گيرد.نگاه تيزاميرحسين را حس می کنم اما حتی لحظه ای هم به چشمانم اجازه نگريستن نمیدهم.به آدمها نگاه می کنم...به لبهايی که باز وبسته می شوند...من چرا هيچی نمی...فهمم؟ دوباره پلکهايم را فشار می دهم و زمزمه می کنم...نه سايه...نه-اسم شرکتم را می شنوم...امين ضربه آرامی به پايم می زند...نوبت منشده...نفس عميق می کشم...می خواهم شروع کنم...ناگهان صدای آشنايی ازگوشه قلبم بلند می شود...خيلی ضعيؾ است...اما آشناست...انگار کسی میگويد...من با توام...می شناسمش...اما باورش ندارم...منکه باورش ندارم...پسچرا بی اراده لبخند می زنم؟خوشحالم که يه فرصت ديگه واسه معرفی يه محصول جديد و جالب به من و -تيمم داده شد...باعث افتخاره که اعالم کنم اين فرمول هم مثل فرمول قبلی رویهر سه حيوون آزمايشگاهی جواب داده و مطمئناا می تونه مجوز وزارت بهداشترو هم بگيره.البته دانشگاه علوم پزشکی کامال در جريان روند کار اين دارو بوده.و هست و همچنان قدرتمندانه ما رو حمايت می کنهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 395چشم می چرخانم و تک تک حاضرين را از نظر می گذرانم.اينبار تنها کسی که.نگاهم نمی کند و سرش را پايين انداخته اميرحسين استهمه ما درباره سرطان پروستات يه چيزايی شنيديم.اما شايد جالب باشه که بدونيم -سرطان پروستات شايع ترين بيماری مردان در اياالت متحده امريکا و دومينبيماری شايع بعد از سرطان ريه در دنياست و به علت اينکه معموال دير تشخيص.داده ميشه در اکثر مواقع شانس درمان وجود نداره.صدای پر تمسخر متين را می شنومداروی ضد سرطان ساختين؟-.سرم را تکان می دهمخير...ما معتقديم که پيشگيری بهتر از درمانه...فرمول ما که از نوعی ماده -خاص توی گوجه فرنگی استفاده کرده ريسک اين بيماری رو پايين مياره.اين نوعسرطان توی سنين باالی چهل شيوع بيشتری داره.در نتيجه می تونيم به راحتیتجويز کنيم و درصد اين (high risk) اين مکمل رو واسه مريضای های ريسکبيماری رو تو کشور پايين بياريم.البته...نکته جالب اينجاست که اين دارو رشدسلولهای سرطانی رو توی موشهای نر به شدت کاهش داد و توی خوکچه هامتوقؾ کرد ولی چون اين قسمت ازماجرا به آزمايشات بيشتری احتياج داره فعالادر اين مورد ادعايی نداريم.اما من به شما قول می دم که اين دارو به زودی بهعنوان پيشگيری کننده و درمانگر سرطان پروستات در دنيا مطرح ميشه و حتی.خيلی پر سر و صداتر از فرمول قبلی ما خواهد بودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 396سکوت کل سالن را فرا گرفته...اميرحسين همچنان نگاهم نمی کند...اما!...اميرعلی...!برق چشمانش از همين فاصله هم پيداستصدای دست زدن کم جانی مرا به خود می آورد...پيرمرد دوست داشتنی کيميادست هايش را به هم می کوبد و به تبعيت او همه دست می زنند.نفس راحتی میکشم و با سر تشکر می کنم.امين بحث تخصصی را ادامه می دهد و فدايی برآوردهزينه ها و سود را اعالم می کند.باال و پايين شدن سرها و لبخندهای گوشه لبی وپچ پچ های گاه و بيگاه...نمايانگر موفقيتم هستند...بيش از اين چيزی اهميتندارد...عذرخواهی می کنم و از جلسه بيرون می آيم...دستم را توی جيبم فرو میبرم...سرم را پايين می اندازم و آرام آرام...قدم می زنم...زنگ موبايلم را که میشنوم لبخند روی لبم می نشيند...می دانم کيست...دکمه اتصال را لمس می کنم و...بدون حرؾ گوش می دهمپيشنهادت قبوله.بايد حرؾ بزنيم...کی و کجا؟-پاهايم درد می کنند...ساعتها آوارگی در خيابانهای شلوغ و پر دود تاول بر تنمنشانده...زبانم خشک خشک است...حتی آب هم ننوشيده ام...شاکيم...از زمين... زمان...از خودم...از خدا...از تمام کائنات...آنقدر با خدا دعوا کرده ام که ديگرنای حرؾ زدن هم ندارم...ماشين اميرحسين را می بينم...آه می کشم...کليد میاندازم و داخل می شوم...بوت پاشنه بلند پايم را زخم کرده...جورابم خونيست...بااحتياط جوراب را بيرون می کشم...پشت پايم آش و الش است...امير روی سرممی ايستد...نگاهش می کنم...چقدر تکيده به نظر می آيد...همانجا روی زمين می...نشينم...او هم می نشيند و به در تکيه می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 397چه باليی به سر خودت آوردی؟اين چه حال و روزيه؟-...صدای آرام ولحن ماليمش...دلم را قرص می کند...گفته بودم که می خوام تنها باشم-آره...منم تنهات گذاشتم...ديشب نيومدم پيشت...اما ديگه بسه..می خوام بدونم -موضوع چيه؟تو که تا عصر ديروز خوب بودی...رفتيم آزمايش داديم...ناهار روبا هم بوديم...چی شد يهويی؟...سرم را به ديوار می زنم و چشمم را می بندم...چيز مهمی نيست-.صدايش را باال می برداين چه اخالق زشتيه که تو داری؟چرا بايد يه سوال رو چند بار بپرسم تا درست -جوابم رو بدی؟!...آخ...خدا که بنده اش را نفهمد...وای به حال آدمهاامير نمی بينی حالم خوب نيست؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 398...از جا بلند می شودسايه صدامو در نيار...بگو چته؟چرا همه چی رو می پيچونی؟-پلکهايم را باز می کنم...سرم همچنان به ديوار است...چشم در چشمش می...دوزمواقعا می خوای بدونی چمه؟ ا -.کيفم را باز می کنم و برگه آزمايش را به دستش می دهم...تبريک می گم...داری پدر می شی-برای چند لحظه نفس کشيدنش را نمی بينم...دستش توی هوا خشک میشود...مبهوت نگاه می کند...گاهی مرا..گاهی برگه سفيد و صورتی را...!وقتی به...حرؾ می آيد صدايش را نمی شناسماين محاله.چطور همچين چيزی ممکنه؟-...نگاهم را از او می گيرمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 399.نميشه سايه...ؼيرممکنه-فشار عصبی....فوران می کند...با تمام ضعؾ و ناتوانی...به تندی از جا برمی.خيزم و توی صورتش براق می شوممنظورت از ؼيرممکن چيه؟ها؟پس من اين بچه رو از کجا آوردم؟-دستش را روی دهان و چانه اش می گذارد...چشمانش بی حالت شده اند...برگه را.روی ميز می گذارد وکنار پنجره می ايستد...خشمم را سر او خالی می کنم...اگه خيلی شک داری با يه آزمايش ژنتيک همه چی معلوم ميشه-:به سمتم می چرخد...هر دو دستش را باال می برد و می گويد!...منظورم اين نبود...ببخشيد...شوکه شدم...معذرت می خوام-:خودم را روی مبل پرت می کنم...با فاصله کنارم می نشيند و می گويدشايد اشتباه شده.تو که هيچ عالئمی نداری.اصال کی رفتی آزمايش بارداری -دادی؟.بی حال نگاهش می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 411منظورت از عالئم چيه؟-.دستش را بی هدؾ تکان می دهد...تهوع...سرگيجه...چه می دونم...بی حالی-.بازدم خفه ام را بيرون می دهمبارداری فقط يه عالمت ثابت داره...بقيه ممکنه باشه..ممکنه نباشه...تازه گاهی -...همون يه عالمتم زياد قابل اعتماد نيست.پرسشگرانه نگاهم می کند و بعد از چند لحظه متوجه می شودکی شک کردی؟-يه هفته ست...نمی خواستم بهش فکر کنم...فقط خواستم مطمئن شم...که اينجوری -!...شد:سرش را بين دستانش می گيرد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 411عجب بدشانسی بزرگی...من هفت سال با يه دختر زندگی کردم و هيچ وقت -.همچين اتفاقی نيفتاد...می خندم...تو هم داری به آتيش من می سوزی...خدا شمشيرش رو از رو بسته-.با کالفگی بلند می شود و قدم می زندنمی دونم می خواد چيو نشونم بده...اينکه اون خداست و من هيچکاره...اينکه -اون قويه و من ضعيؾ..اينکه اون برنده ست و من بازنده...نمی دونم...نمی دونمچرا می خواد چيزايی رو که می دونم بهم ثابت کنه...از ديشب فقط به همين فکرمی کنم...هدفش چيه...می خواد باهام چيکار کنه؟گر گرفته ام...شالم را بر می دارم و پرت می کنم...پالتويم را در می آورم و!...پرت می کنم...دستم زق زق می کند...پايم هم...قلبم همبه هر حال...هزارتا راه واسه از بين بردن اين بچه هست...الزم نيست نگران -!...باشیدلم از فکر کردن به اين کار از جا کنده می شود...خسته شدم از اين جنگ مداوم!...با خودم و هرآنچه که می خواهمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 412...مقابل پايم زانو می زند...صورتش آرام شده...باز هم چشمانش می خندندواسه چی می خوای بچمونو بکشی؟ما که داريم ازدواج می کنيم.مگه نگفتی بچه -.دوست داری؟خب...خدا هم صداتو شنيد...اينجوری به اين قضيه نگاه کن.با ناباوری نگاهش می کنمعزيزم...من هزار بار گفتم...بازم ميگم...مسئوليت کارامو گردن می -گيرم...هرچی که باشه...!مسئوليت اون بچه با منه...از زيرش شونه خالی نمی...کنم...مطمئن باش.دستانم را ميان دستهای گرم و بزرگش می گيردتو چی؟می خوايش؟-سرم را پايين می اندازم و به شکمم نگاه می کنم...يک بچه...بچه ای ازخودم...بچه ای که مال خودم باشد..برای خودم باشد...تنهاييم را تمام کند...تا...ابد...نمی دونم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 413لبش را روی دست زخميم می گذارد...به موهای آشفته اش نگاه می کنم...دستديگرم را باال می آورم و روی صورتش می گذارم...سرش را می چرخاند و کؾ.دستم را می بوسد.طبق قولی که بهت دادم...هر تصميمی بگيری...حمايتت می کنم-با صدای بلند زنگ موبايل از خواب می پرم...نمی دانم...شب است يا.روز...کورمال کورمال گوشی را پيدا می کنم و به زور جواب می دهمالو...سايه خوابی؟-:دستم را روی سرم می گذارم و می گويمچی شده فدايی؟-.صدايش زنده پر انرژيست...ساعت دهه دختر...تو که هميشه سحرخيز بودی-:پتو را روی خودم می کشم و می گويمآی...می گی چی شده يا نه؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 414.هيجانزده و سرحال استشرکت فيتز آلمان می خواد محصوالتش رو تو ايران پخش کنه.کيميا...ما و -احتشام و گلبيد رو معرفی کرده.هفته آينده بايد بری آلمان و نمايندگی رو بگيری و.واسمون بياری.نونمون تو روؼنه.خميازه می کشم.امين رو معرفی کن.من نمی تونم برم-.خل شدی؟اين کار خودته-.چشمانم را باز می کنم!...فدايی...همين که گفتم...امين رو بفرست-.صدايش پايين می آيد...ممکنه اين فرصت رو از دست بديم-.صدايم باال می رودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 415.من به امين اعتماد دارم.مسئول فنيمه و از پسش برمياد-توی تخت می نشينم و ورم پايم را بررسی می کنم...بهتر شده...اما کوفتگی هایناشی از فشار کفش همچنان...بعد از دو روز... درد می کند.دوباره موبايلم زنگ...می خورد.اينبار امير استاحوال مامان کوچولو؟-.انگشتهای پايم را در دست می گيرم و ماساژ می دهم.خوبم...فقط يه کم بداخالقم-.می خندد.اينکه چيز تازه ای نيست.هميشه همينی-.دوباره روی تخت دراز می کشم.امروز نرفتم شرکت.خواب موندم-فدای سرت.خبر آلمان رو شنيدی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 416:توی جا ؼلت می زنم و در حاليکه دست و پايم را می کشم می گويم.آره...امين رو می فرستم-.خوبه.منم از بابا خواستم که بره-...اَه...لعنتی.خوبه-.مکث می کند.خبر بعدی اينکه واسه سه شنبه وقت محضر گرفتم-.نبض شقيقه ام شروع به زدن می کندمگه آزمايشا آماده شدن؟-.بله خانوم.االن تو دستمه-:به تقويم کنار سرم نگاه می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 417.خوبه-فقط همين؟-.چشمانم را می مالم.يه کم استرس دارم-استرس واسه چی؟-.نفسم عمق ندارد. خصوصا با وجود اين بچه ا از بابات می ترسم. -فعالا که تا يه بيست روزی اوالا کسی نمی تونه به تو آسيب برسونه.بعدشم -نيستش.بهش فکر نکن.االنم پاشو مثل دخترای خوب يه چيزی بخور و وسايلت رو...جمع کن.به خودتم فشار نيار...عصر می بينمتدر را برايم باز می کند...آرام پا بر می دارم و وارد خانه جديدم می شوم...حسؼريبی دارم...مخلوطی از خوب و بد...مخلوطی از ؼربت و آشنايی...در سکوترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 418روی مبل می نشينم و به چمدانهايم که گوشه هال گذاشته شده اند نگاه میکنم...قفس پودی هم روی کانتر است...مثل خانه خودم...دستانم را در هم قفل میکنم و سرم را پايين می اندازم...اميرحسين به اتاق رفته...توی مبل
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12266')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.