مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
RosariaGri امروز
Mohammad_Meshkati امروز
WilliemaeL امروز
CorrinePgl امروز
Teresa11 دیروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 7 رأی - میانگین امتیازات: 2.57
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۶:۵۵ عصر
5 روز دیگه عید نقشم بگیره عالیه. اول یه زنگ به همسر آینده ام بزنم -الو سلام -سلام -من خوبم تو خوبی -کوفت -شبنم خانم زنگ زدم جواب بگیرم -جواب چی؟ -با من ازدواج میکنی؟ -اومدم آلمان جواب میدم -باشه عزیزم کاری نداری - نه بای - مواظب خودت باش خطمو خاموش کردم و شماره جدیدمو دادم به شروین و دیگه به شبنم زنگ نزدم -خب شروین چی شد -به زور راضی شد وقتی دید خبری از تو نیست.خیلی نامردی -خب شیرینیش به همین بیخبریه زود فردا حرکت کنید دیگه یه روز قبل اینجا باشید باشه -باشه امری نیست نه اوامر بعدی رو اینجا بهت میگم -بذار ببینمت امروزم روز آخر کاری شرکت قبل ازعید.از صبح زود رفتم کارای عقب مونده رو انجام بدم دختر رفعتم اونجا بود. رفتاراش یه جوری گاهی وقتا زل میزنه بهم گاهی وقته بی تفاوت نمیدونم شاید من اشتباه میکنم. کارام تمام شده بود فردا عشقم میدیدم و یه هیجان عجیبی داشتم به شروین گفته بودم اومدم عسلویه و کسی نباید خبر دار بشه.داشتم میرفتم بیرون که دختر رفعت اومد داخل درم بست. یا خدا این یه چیش میشه -کاری داشتید خانم رفعت -من نازنین هستم -خب بفرمایید -این برای شماست سال خوبی داشته باشی آبتین خواست بره بیرون تازه فهمیدم چه خبر -صبر کنید وایساد -این یعنی چی -یعنی دوست دارم -چی؟ -خیلی سخته چی؟ -فهمیدن حرف من -آره سخته -من به شما علاقه دارم -چه نوع علاقه ایی -عشق -من نامزد دارم -دروغ میگید -لزومی نداره دروغ بگم -اگه نامزد داری پس چرا نرفتین شهر خودتون چرا تنها هستین؟چرا حلقه دستتون نیست -اونا دارن میان فردا منم اینجا کار میکنم جوابمم چند روز از نامزدم گرفتم لطفا این هدیه هم ببرید ممنون میشم اومد جلو هدیه رو برداشت ورفت. امروز صبح حرکت کردن تا عصری میرسن اینجا خیلی هیجان زده هستم دارم لحظه شماری میکنم تا برسن عقربه های ساعت جلو نمیرن وای شبنم بفهمه منو زنده نمیذاره بالاخره ساعت 6 عصر نشون میداد که رسیدن .قلبم داشت از سینه میزد بیرون زنگ خونه رو زدم دکمه اف اف رو زدم رفتم جلو در ورودی خونه من یه خونه ویلایی هست چند دقیقه بعد با ماشین اومدن داخل شبنم هنوز منو ندیده بود. هرسه تاشون پیاده شدن رفتم جلو شبنم منو دید دهانش باز مونده بود سمیه خانومم که منو نمیشناخت.شروین اومد جلو همدیگرو بغل کردیم -پسر بیمعرفت نفهم بیشعور -چاکریم -ولی تلافی میکنم -بسه بیا برو گمشو کنار هلش دادم عقب -سلام سمیه خانم خوش اومدین -سلام ممنون -راستی تبریک میگم خوشبخت باشید -لطف دارید اگه شما نبودید نمیدونم چی میشد -خدا خواست من کاری نکردم بفرمایید داخل -ممنون -سلام شبنم خانم ای وای چی شد این چرا رفت تو ماشین نشست -خدا به دادت برسه آبی جون ما رفتیم داخل شروین و خانومش رو راهنمایی کردم رفتن داخل -بیا برو خواهرمو بیار داخل اگه زنده ات بذاره البته رفتم تو حیاط هنوز تو ماشین بود سرشم پایین بود در عقب رو باز کردم کنارش نشستم -جواب سلام واجبه ها شبنم خانومم نگام نمیکنی -خیلی بیمعرفتی مردم تو این چند روز که جوابمو ندادی -ببخش عزیزم میخواستم سوپریزت کنم -میخوام نکنی پسر خل -داری گریه میکنی شبنم عزیزم زشته بیا بریم داخل حرف بزنیم جان آبتین -نمیام تو برو -دوست داری بغلت کنم گریه اش بیشتر شد -بمیرم من با اینکارام -خدانکنه دیونه 
رفتم نزدیکتر دستمو انداختم دورشونش کشیدمش طرف خودم سرشو گذاشت رو سینه ام باورم نمیشد شبنمم تو بغلم باشه داشت اروم میشد که خرمگس اومد -آبتین کدوم گوری هستی ؟ شبنم سریع خودشو کشید کنار پیاده شد منم پیدا شدم -بله کاری داری؟ - نه چه کاری راحت باش منت کشی کن - مرض رفت داخل برگشتم طرف شبنم -عزیزم شیر آب اون گووشه هست صورت بشور اروم شدی بیا داخل خودمم رفتم داخل وای یا خدا برگشتم صدای شروین شنیدم -خرمگسا که یه جا وارد میشن یه وز وز میکنن دیگه روم نمیشد برم داخل همونجا وایسادم شبنمم اومد در زدم رفتیم داخل شروین با نیش باز نشسته بود سمیه هم سرش پایین بود و زلزله کوچولو منم یه صحنه عاشقانه رو از دست داد. دور هم نشسته بودیم از همه جا تعریف میکردیم لحظه های خوبی بود. -حتما خیلی خسته شدید تو راه -آره اگه تو بلند میشدی میومدی هم ما خسته نمیشدیم هم منت کشی نمیکردی هم ازت استقبال گرم میشد -اصلا کی از تو پرسید؟ -پس با کی بودی؟ -سمیه خانم -سمیه چون زن من با حرف شوهرش موافق دیگه کی -شبنم خانم -شبنمم که خواهرمه رو حرف من حرف نمیزنه درسته؟ -نه -نه ومرض بلند شو تا بریم -تو برو من نمیام -دختر چشم سفید ببینا -خب خسته شدید شبنم خانم - آره خیلی برید تو اون اتاق استراحت کنید میخواید چمدونت بیارم؟ -ما هم برگ چغندریم -شک نکن تو یکی هستی شبنم بلند شد رفت تو اتاق منم با شروین رفتیم چمدون بیاریم -آبی -بله؟ -خونه تو که دوتا اتاق بیشتر نداره -خب ؟ - خب و مرض - تونمیتونی فحش ندی؟ -نه -خب چندتا اتاق میخوای برای بچه اتم میخوای ؟ - نه خره خب من و زنم که تو یه اتاق هستیم شبنم تو یه اتاق تو چیکار میکنی؟ -شناسنامه همراتون هست؟ گذاشت دنبالم دور ماشین دور میزدیم -آبی خودت بیا با زبون خوش کتکت بخور برو -به جان شری اگه بیام -خودت خواستی همونجا وایساده بودم دیدم خم شد داره یه کاری میکنه نمیدیدمش یه دفعه چشماش برق زد شلنگ آب رو گرفت طرفم بازش کرد تا به خودم اومدم خیس خیسم کرد رفتم شلنگ گرفتم تا خواست فرار کنه حالشو جا اوردم. بعد از کلی شیطونی چمدونا رو بردیم داخل ولی نه سمیه بود نه شبنم شروین رفت تو اتاقی که براشون اماده کرده بودم منم رفتم جلو در اتاق خودم در زدم ولی کسی جواب نداد دوباره در زدم گفتم شاید تو همون اتاق هستن در باز کردم دیدم عشقم آروم خوابیده رو تختم. چمدون گذاشتم همونجا رفتم بیرون دربستم.با لباسای خیس رفتم تو اشپزخونه وایسادم یخ کرده بودم این شروین نفهمم بیرون نمیومد.زنگ زدم به رستوران نزدیک خونه غذا رو که قبلا سفارش داده بودم برامون بیارن. خودمم همونجا تو آشپزخونه نشستم.سرمو گذاشتم رو پام خوابم برد نیمه خواب بودم که صدای زنگ اف اف اومد بلند شدم برم دیدم شبنم تکیه زده به در آشپزخونه نگام میکنه خودش رفت اف اف جواب داد منم پشت سرش رفتم -کیه؟ - غذا آوردن رفتم جلو در غذا رو گرفتم پولش حساب کردم رفتم تو آشپزخونه شبنمم اونجا بود -چرا خیس شدی؟ -شروین خیسم کرد -چرا عوض نکردی -لباسام تو اتاق بود خواب بودی -حالا که نیستم بیا برو عوض کن سرما میخوری -وای چه خشن لباسامو عوض کردم رفتم دیدم شبنم نازم میز رو آماده کرده ولی این دوتا فنچ هنوز بیرون نیومدن -شبنم جان شروین صدا میزنی بیان غذا یخ میکنه شبنم رفت بعد از چند دقیقه 3 تایی اومدن شام خوردیم. بعد از شام سمیه و شبنم میخواستن ظرفا رو بشورن نذاشتم میدونستم خسته هستن داشتم ظرفا رو جمع کردم که شبنم اومد داخل -آبتین؟ -جانم؟ - یه رختخواب به من میدی؟ -برای چی؟ -بذار جلوم نگاش کنم خب بخوابم -چرا رو تخت نمیخوابی - اون که جای تو هست ما 3 تامون میریم تو یه اتاق -نه درست نیست عزیزم تو برو تو اتاق من منم رو مبل میخوابم -اذیت میشی -نمیشم برو رو حرف من حرف نزن رفت لامپای هال رو خاموش کردم رفتم تو آشپزخونه ظرفارو آروم شستم.وقتی فهمیدن میان رفتم یه رختخواب دونفره خریدم با 3 تا بالشت گفتم شبنم وسمیه پیش هم میخوابن من وشروینم پیش هم ولی حالا به اشتباهم پی بردم فردام عید همه جا تعطیله نمیدونم چیکار کنم. خوبیه اینجا این که هوا گرم ولی من عادت دارم شبا یه چیزی بکشم رو خودم.رفتم روی مبل دراز کشیدم و کم کم چشمام گرم شده بود.نزدیکای صبح از احساس سرما بیدار شدم دیگه خوابم نبرد سال تحویل ساعت 5 صبح ساعت 4 بود نمیدونستم برای سال تحویل بیدار میشن یا نه به هرحال من بیدار شدم وسایل هفت سین رو که از قبل آماده کرده بودم بیرون آوردم.میخواستم برم بیرون از آشپزخونه خوردم به یه چیزی 
-وای -تویی شبنم -آره -چرا بیدار شدی -تو چرا بیداری -خوابم نبرد گفتم هفت سین بچینم - آخ جون منم بیام کمک -بیا عزیزم با کمک هم سفره هفت سین درست کردیم خیلی خوشکل شد ساعت یه ربع به پنج بود شروین خله اومد -سلام -شما دوتا کم دارین -باز تو شخصیت خودتو به ما زدی - خل نشید برید بخوابید -مگه شما نمیاین برای سال تحویل - نه بابا دلت خوش فقط موقع سال تحویل زیاد احساساتی نشید حواسم هست -برو ناخن پات نره تو چشمت بعدم رفت دستشویی دیونه نفهم رفت خوابید بی ذوقا ولی بهتر من و عشقم تنهایی جشن میگیریم.پنج دقیقه دیگه سال تحویل میشد تی وی رو روشن کردم کنار شبنم نشستم خدا بهترین عیدی رو واسم فرستاده بود. بلاخره سال تحویل شد یه سال جدید کنار عشق زندگیم بلند شدم رفتم تو اتاق عیدیشو براش آوردم یه پروانه طلا که روی بالش نگینای یاقوت آبی بود رفتم کنارش نشستم داشت نگام میکرد دستشو گرفتم چقدر گرم بودن جعبه رو گذاشتم کف دستش یه نگاهی به من کرد یه نگاه به جعبه اشک تو چشمای نازش حلقه زد -مرسی آبتین ولی من نتونستم برات عیدی بگیرم تو گولم زدی و یکی زد تو بازوم -وقت زیاده حالا بازش کن ببین خوشت میاد جعبه رو باز کرد گردنبند رو بیرون آورد چشماش برق میزد خوشحال بودم که خوشش اومده -وای خیلی قشنگه آبتین -قابل تو رو نداره خانمم -میذاری بندازم گردنت - آره برگشت طرف من موهاشو از گردنش زدم کنار قفل گردنبند رو بستم یه بوس گذاشتم رو گردنش برگشت طرف من سرشو انداخت پایین با دستم چونشو گرفتم سرش آوردم بالا نگام رفت سمت لبای نازش هیچی نمیگفت صورتمون بهم نزدیک شد.چشماش بست لبمو گذاشتم رو لبش طعم زندگی میداد طعم پاکی طعم عشق اونم منو همراهی کرد.اروم لبامو از لباش جدا کردم چشمامو باز کردم چشماش هنوز بسته بود.سرشو گذاشتم رو سینم.یه گناه بود یه گناه شیرین - تو نمیخوای جواب منو بدی - کدوم جواب؟ -خیلی ممنون ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم سرمو انداختم پایین -بله -چی بله -جوابت دیگه وای خدا شکرت دیگه چی میخوام اینقدر خوشحال شدم که محکم بغلش کردم جوری که فکر کنم استخواناش جا به جا شد اروم از بغلم اومد بیرون اخی نازی چه لپاش قرمز شده هوا داشت روشن میشد -عزیزم برو بخواب مریض میشی -تو کجا خوابیدی؟ -من همینجا رو مبل -پس کو پتوت -چیز ...جمع کردم -کجاست -برو بخواب چقدر سوال میکنه -آبتین؟ -بله -تو دیشب بدون پتو و بالشت خوابیدی جوابشو ندادم -برو تو اتاقت بخواب نوبت من من اینجا میخوابم -گفتم از ترحم بدم میاد -ترحم نیست -پس چیه؟ -نگرانیه -قربون نگرانیات جای من خوبه نگران نباش برو بخواب -نمیرم -نمیری -نچ -خب بشین همینجا -میشینم -لجباز -تویی تی وی رو خاموش کردم همونجا کنار هم نشستیم کشیدمش کنارم سرشو گذاشتم رو شونه ام خیلی دوستش داشتم -آبتین؟ -جانم -چرا منو دوست داری؟ -دوست داشتن دلیل نداره -خب از چی من خوشت میاد؟ - از زیبایت رفتارت شیطونیات حاضر جوابیات معصومیتت هنوزم بگم تو چی؟ -من که از تو خوشم نمیاد؟ -یه روز اعتراف میکنی میدونم ولی امیدوارم دیر نشده باشه -یعنی چی؟ -عمر دست خداست شاید فردا تصادف کردم رفتم تو کما بعد.. نذاشت ادامه بدم دستشو گذاشت رو دهنم دستشو بوسیدم دوباره سرشو گذاشت رو شونم خودش کشید بالا کنار گوشم آروم گفت 
-دوست دارم آبتین هیچوقت تنهام نذار اینقدر موهاشو ناز کردم که تو بغلم خوابش برد بغلش کردم بردم گذاشتمش رو تخت پتو کشیدم روش اومدم بیرون رو مبل خوابیدم.فکر کن یه درصئ داداشش بفهمه چی میشه هیچ غلطیم نمیکنه نامزدمه دلم خواسته ه کی دارم میگم خل شدم رفت -خرمگس خوابم میاد برو گمشو -از کجا فهمیدی -پر موقع خواب قدیمی شد روش جدید بیا -باشه دوباره خوابیدم که یه لیوان اب رو صورتم خالی شد -کره خر دستم بهت برسه میکشمت اگه مردی وایسا مرد نیستم واینمیسم -آبتین چی شده ؟چرا این شکلی شدی؟ -از این بیشعور بپرس -هوی شری چیکارش داری مظلوم گیر آوردی -من داداشتما -باش آبتینم -آبتین چی؟ -هیچی دلم شکست دوست داشتم جرات داشت میگفت شروین که در جریان بود. نگاش کردم سرش پایین بود رفتم طرف داخل اتاقم اومد داخل -آبتین؟ -بله؟ -روم نشد بگم -مهم نیست -آبتین؟ -جانم؟ -تو میگی بهش - میدونه -چی؟ -گفتم میدونه -آبتین از دست من ناراحتی - نه عزیزم -حالا برو کنار میخوام برم حمام اونم حق داشت من همیشه زود قضاوت میکردم شبنم یه دختر و شروینم برادرش مهم اینکه من میدونم دوسم داره از حمام که اومدم بیرون یه دفعه شروین مثل خلا دوید طرفم بغل کردن -عیدت مبارک داماد چه سال خوبی داریم از دست زلزله راحت میشیم -ممنون عید تو هم مبارک راجع به زن منم درست حرف بزن -سلام آبتین خان عیدتون مبارک -سلام ممنون عید شما هم مبارک سال خوبی داشته باشین -زن من کجاست -خب مرگ زنم زنم راه انداخته حالا میاد داره از مهمهاناش پذیرایی میکنه خانم خونه هست دیگه رفتم تو آشپزخونه داشت صبحانه آماده میکرد -بیا برو بشین من آماده میکنم - نمیخوام خودم آماده میکنم -خب منم کمکت میدم - ما هم بازی -تو ولایت شما به خر مگس میگن چی سمیه اومد داخل همونجور که میخندید گفت -میگن لعنت -البته دور از جون شما اصلا حیف شما که گیر این شروین افتادید -از من بهتر نصیبش نمیشد -بر منکرش لعنت -خواهر بیا این شوهرت جمع کن دامادم دامادای قدیم یه حسابی از برادر زن میبردن والا -من حوصلم سر رفت آبتین -تازه دیشب رسیدیا یه عمر باید اینجا زندگی کنی -چی؟ -نخودچی داوینچی شوهرت اینجا زندگی میکنه تو هم همینجا میمونی -بچه میترسونی خب می مونم -شروین اذیتش نکن ازدواج کنیم برمیگردم شیراز -خاک برسر زن ذلیلت آبتین منو ببین چه جذبه ایی دارم برگشت طرف سمیه صداشو کلفت کرد -زن -بله عزیزم -کاری نداری برات انجام بدم؟ -بلندشو برو بیرون آبرومونو بردی بلندشو -آبی جون -مرض و آبی -خب تو هم میگم میاین بریم شمال -هرچی خانومم بگه -عق حالمو بهم زدی -شروین؟ -جانم عزیزم غلط کردم هرچی تو بگی -من طلاق خواهرمو میگیرم از تو صبر کن -چی شد شبنم خانم سمیه خانم بریم؟ -بریم عزیزم - بریم منم حرفی ندارم -من نمیام بگم بهتون 
-تو بیجا میکنی شروین جان بعد از ناهار تصمیم داشتیم بریم بیرون شروین ناهار خورد دراز کشید روی مبل شبنم که حسابی بی حوصله شده بود.یکی از اون جیغاش که دیوار صوتی رو میشکنه کشید و رفت بیرون من وسمیه هم پشت سرش رفتیم. دو دقیقه بعدم شروین تو ماشین نشسته بود. رفتیم جای همیشگی من کنار خلیج فارس تو ساحل ایستاده بودیم من تو فکر خودم بودم اتفاقاتی که برام افتاده بود و داشت میفتاد.شبنم اومد دستشو حلقه کرد دور بازوم و خلیج رو تماشا میکردیم که احساس سرما کردم این شروین خرمگس باز آب ریخت رو من گذاشتم دنبالش گرفتمش بردمش سمت آب باید حالشو جا میاوردم شبنم و سمیه هم تشویقم میکردن میخواستم پرتش کنم تو آب داشت پرت میشد که منم با خودش کشید افتادیم تو آب دوتامون رفتم سمتش کلی شوخی کردیم هر چند خطرناک بود کم کم صدای اعتراض خانما بلند شد اومدیم بیرون حالا با این لباسا که نمیشد رفت تو ماشین یه کم رو سنگای کنار خلیج نشستیم تا خشک بشیم شبنمم واسمون چایی آورد.بعدشم رفتیم پارک نایبند یه جای بکر و زیبا. هوا داشت تاریک میشد برگشتیم خونه . میخواستیم فردا حرکت کنیم برای شهرای شمالی شروین با پدرش تماس گرفت و گفت که داریم میریم شمال شام رو شبنم و سمیه درست کردن خیلی خوشمزه بود ولی این شروین اذیتشون میکرد. -این چیه شبنم تو درست کردی؟ -آره مگه چیه ؟ - شور اصلا قابل خوردن نیست حدس زدم کار تو باشه اخه غذاهای سمیه همیشه بی مزه هست عزیزانم با هم آشپزی کنید یه چیز درست از آب در بیاد -شروین خیلیم خوشمزه هست الکی نگو -خواهر من سمیه که جای پای خودش محکم کرد شوهر کرد تو باید سعی کنی این آبتین از راه غذا گول بزنی نقشمون بگیره ما کلی نقشه کشیدیم تو رو بندازیم به آبتین یادت رفت -مرض -ا آبی جون تو اینجایی ندیدمت -اول که دستپخت شبنم عالیه بعدم سنگم بذاره جلو من من میخورم شبنم یه لبخند ناز به من زند و زبونشو تا آخر در آورد برای شروین و چشماشم چپ کرد خدا به دادم برسه با این خواهر و برادر -آبی جون اینقدر زن ذلیلی برات خوب نیستا از ما گفتن -شری جون نه که خودت اسوه مردای مقتدری آبجی گل من جلو شما رو نمیکنم چه اقتداری دارم مگرنه زن سمیه هم که فقط میخنده دختر خوبیه ولی خیلی کم حرف البته شروین جبرانشو میکنه به جاش حرف میزنه خداکنه با هم خوشبخت باشن . بعد ازشام بچه ها داشتن میوه میخوردن من رفتم تو اتاق وسایلامو جمع کنم.شبنم در زد اومد داخل وجودش همیشه برام آرامشه -کمک نمیخوای؟ - نه عزیزم تو وسایلاتو جمع کردی ؟ -آره -چیزی احتیاج نداری برات بگیرم -نه ممنون همونجا گوشه تخت نشست منم ساکمو بستم -آبتین -جانم -ما یادمون رفت دوربین بیاریم دوربین داری ؟ -آره عزیزم خوب شد یادم آوردی رفتم دوربین از کمد در آوردم دوست داشتم از اینجا هم عکس داشته باشیم دوربین تنطیم کردم گذاشتم رو میز رفتم کنار شبنم نشستم دستمو حلقه کردم دورش عکس گرفتیم.یه خاطره با ارزش از یه عشق پاک رفتیم بیرون همه مدلی عکس گرفتیم بعدشم زدمش تو شارژ برای بقیه مسافرتمون فردا صبح زود (توجه داشته باشید ساعت 10) بیدار شدیم با ماشین شروین زدیم به جاده تو راه چند ساعت شروین رانندگی میکرد چند ساعت من خیلی خوش گذشت تو راه جوری که مسافت زیاد راه و خستگی رو احساس نمیکردیم.تو یه رستوران بین راهی شروین زد کنار عصرونه بخوریم.شبنم دیدم با گوشیش حرف میزنه و ناراحت تمام حواسم به شبم بوداومد. وقتی دیدم چیزی نگفت منم چیزی نپرسیدم بعد از دو روز شب بود که رسیدیم .شبنم وسمیه خواب بودن بعد از نیم ساعت یه ویلا اجاره کردیم.رفتیم داخل ما رانندگی کردیم این دوتا خسته شدن راحت خوابیدن با شروین وسایلا رو بردیم تو ویلا من داشتم خونه رو بررسی میکردم شروینم رفت زنش و خواهرشو بیاره. دو تا خواب داشت هر اتاق خوابم یه سرویس حمام ودستشویی داشت.طبق معمول من باید رو مبل میخوابیدم فکر اینجا رو کرده بودم با خودم پتو آوردم. در باز شد اومدن داخل با یه نگاه اجمالی خونه رو بررسی کردن خب خداروشکر خوششون اومد.ولی نمیدونم چرا اخمای شبنم تو هم رفته و یه چشم غره تپلم به من اومد. -شروین جان من گرسنمه خداروشکر ما صدای سمیه خانم رو شنیدیم یه اظهار وجود کردن -چی میخوری عزیزم ؟ -ساندویچ میخوام -چشم خانوم شبنم تو چی میخوری؟ -هیچی میخوام بخوابم من میگم این یه چیزیشه هیشکی قبول نمیکنه بلندشد رفت تو یکی از اتاقا که بخوابه دلم گرفت چرا به من نگاه نمیکرد -شروین چیزی شده ؟ -نه برای چی؟ -پس چرا شبنم ناراحته -ناراحت نیست خسته هست درست میشه تو چی میخوری برات بگیرم -منم چیزی نمیخوام -بهتر الان خودم و خانومم میریم بیرون غذا میخوریم بلند شو عشقم چند دقیقه بعدم رفتن.رفتم در اتاق زدم -شبنم...خوابی عزیزم دوباره در زدم اومد در باز کرد -بله؟ -میشه حرف بزنیم؟ -نه خستمه میخوام بخوابم -زیاد طولش نمیدم اومد بیرون رو مبل نشست منم روبروش نشستم -خب بگو -چی شده چرا اینجوری با من حرف میزنی -هیچی -شبنم -بله -نکنه پشیمون شدی؟ سرشو آورد بالا اشک تو چشماش حلقه زد داشت منو دیونه میکرد -چیه عزیزم نمیخوای حرف بزنی -غروبی که یه جا نگه داشتین خوراکی بخریم زنگ زدم به مامانم بهش گفتم که میخوام با تو ازدواج کنم -خب -گفت حرفشم نزن فکر اینجا رو نکرده بودم. اخه چرا من که اهل هیچی نیستم -چرا؟ -گفت شما دوتا بچه میخواین من دق بدین اون از شروین که رفت یه دختر بی اصل و نصب گرفت اینم از تو حرفشو ادامه نداد -درباره من چی گفت اول که همه ادما اصل ونصب دارن چه فقیر چه پولدار بعدم شاید تو فرهنگ لغت مامانت اصل و نصب یعنی پول اگه اینجور بهش بگو آبتین یه روز اصل و نصب داشت هنوزم یه مقدار از اون رو داره و همه تلاشش میکنه دخترت رو خوشبخت کنه -فکر کردی نگفتم بهش تمام صورتش از اشک خیس بود انگار یکی به قلبم چنگ مینداخت بلند شدم رفتم کنارش بغلش کردم سرشو گذاشتم رو سینم گذاشتم گریه کنه تا آروم بشه -عزیزم ما راضیشون میکنیم غصه نخور بذار این مدت که با هم هستیم یه خاطره خوب داشته باشیم من از تو دل نمیکنم هر جور باشه راضیشون میکنم از تو بغلم اومد بیرون یه لبخند قشنگ رو لبش بود. -واقعا؟ -واقعا -قول؟ -قول میدم توهم کمکم میکنی؟ - تا اخرش باهاتم -پس بزن قدش دستامون اوردیم بالا زدیم بهم -ابتین -جان ابتین -من گرسنمه -منم همینطور الان زنگ میزنم به برادر گرامی -... - شروین کجایی؟ -داریم غذا میخوریم -برای ما هم بگیر دوتا جوجه بگیر -امری باشه -نوشابه و سالادم یگیر مرسی بای برگشتم طرف شبنم کنارش نشستم موهاشو از تو صورتش زدم کنار -خب منو ناراحت کردی نمیخوای جبران کنی؟ -چه جوری -اینجوری لبمو سریع
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۶:۵۶ عصر
گذاشتم رو لبش یه بوس کوچولو کردم.فرار کردم. اونم گذاشت دنبالم دور خونه میچرخیدیم.پام گیر کرد به مبل افتادم -اخ پام شبنم با نگرانی اومد بالای سرم -چی شد آبتین خوبی؟ بلند شدم رو مبل نشستم کنارم نشست -خوبم الان بهترم میشم کشیدمش تو بغلم دراز کشیدم.تو بغلم بود اروم بودیم خیلی اروم شب آرامش بود. بعد از نیم ساعت شروین و سمیه اومدن با غذا -شما دوتا با دیدن ما اشتهاتون کور شده بود نه ؟ - آره من تو رو که میبینم از زندگی سیر میشم اشتها که جای خود داره -دلم میسوزه با این زبون تو آبی جون دو روز دق میکنه -دلت برای زن خودت بسوزه -وایسا ببینم تا یه ساعت پیش داشت میمردا باید آبی رو ببرن بخش مراقبت های ویژه هر چی آدم تو کما هست برمیگرده البته نمیدونم برای همه جواب میده یا فقط خانما شبنمم دمپایشو درآورد زد تو سر شروین بعدم اومد پشت سر من قایم شد -آخ چلاق بشی دختر وحشی زن تو یه واکنش نشون بده این خنده هات مشکوکها با چرت و پرتای شروین شام خوردیم بلند شدن برن بخوابن رفتم بیرون پتو رو از صندوق عقب ماشین برداشتم رفتم داخل هنوز نخوابیده بودن.برگشتن به من که پتو دستم بود نگاه کردن -این چیه آبی -بهش میگن پتو -خب اینجا که پتو هست -خب برای تختا هست هر کی هم رو تخت خودش میخوابه پتو لازم داره -لازم نکرده من وتو میریم تو یه اتاق شبنم و سمیه هم تو یه اتاق -من راضی به زحمت نیستم پترس -خاک بر سرت که من به فکرتم -نمیخواد به فکر من باشی من راحتم -اومد دستمو کشید برد تو اتاق گفت آخه بعضیا ناراحت هستن میدونستم کار شبنمه -من با تو نمیام اعتماد ندارم بهت -غلط کردی تو - من باید یه پای تو رو با طناب ببندم به پای خودم نصف شب فکر شیطانی به سرت زد منم بیدار بشم برم به کارای شیطانیم برسم بالشت برداشتم کوبیدم تو سرش -منو زدی برادر زنتو؟ بگیر که اومد بالشتو زد تو صورتم.داشتیم تو سروکله هم میزدیم درباز شد شبنم و سمیه اومدن داخل از قیافه ما خندشون گرفت   -خجالت نمیکشی شری؟ -چرا به آبی نمیگی؟ -اون اجازه هر کاری رو داره -پررو هستین هر دوتاتون -زورمون میرسه -اگه راست میگی صبر کن تا نشونت بدم زور کی بیشتر از رو تخت پرید طرف شبنم دور سالن میچرخیدن شبنمم جیغ میزد و میخندید شروین حواسشو پرت کرد گرفتش میخواست قلقلکش بده -آبتین کمک ....نه جون زنت قلقلکم نده آبتین رفتم کمکش دست شروین رو گرفتم فرار کنه شبنمم نامردی نکرد با پاش زد تو پای شروین زبون در آورد فرار کرد.اینقدر بالا و پایین پریدن که موقع خواب بیهوش شدن. صبح که بیدار شدم این اورانگوتان هنوز خواب بود. یه لبخند شیطانی اومد رو لبم پاهامو بردم عقب محکم زدم به پشت شروین از رو تخت افتاد پایین -آی خدا چه بلایی به سرم اومد من کجام وای قیافش خیلی خنده دار میتونم ستاره های دورسرشو رو تجسم کنم -تو کی هستی ؟ من کجام ؟ -تو الان مردی اون دنیا هستی -خب تو کی هستی؟ -من عزرائیلم -وای جووون چه عزرائیل خوشکلی -زهرمار بلند شو بریم گشنمه -میخوای منو بخوری راستشو بگو تو عزرائیلی یا آدم خوار من نمیام کمک یکی منو نجات بده من جوونم آرزو دارم در اتاق با شدت باز شد سمیه اومد داخل -چی شده عزیزم سریع رفت پشت سرسمیه -سمیه این آدم خوار میخواد منو بخوره دیشب تا حالا داره منو شکنجه میده دیگه شبا من با این تنها نذار -سمیه خانم خدا بهتون صبر زیاد بده با این خل وچل زندگی با دوامی داشته باشین -به تو چه خدا باید به خواهر من صبر بده که صبحها مواظب باشه از رو تخت پرت نشه پایین -شری چته اول صبحی مثل پیرزنا غر میزنی -اومدی؟ بیا ببین چه بلایی به سرم آورده دیگه جای سالم تو بدنم نیست -چه کولی بازی در میاره من کاریش نکردم شبنم -دروغ ؟اصلا ما دختر به تو نمیدیم -تو بیجا میکنی منم میرم یه صحبتی با داداش سمیه خانم میکنم -اصلا این حرفا چیه داداش من بیا بریم یه چیزی برای صبحانه بخریم این دوتا طفلیا از گرسنگی مردن. -خودت بمیری ساعت 9 بود که با شروین رفتیم خریدیکساعتی طول کشید تا برگشتیم هوام ابری بود جون میداد یه آتیش روشن کنیم کنار دریا صبحانه بخوریم .رفتیم تو ساختمون ولی خبری از اون دوتا نبود -شبنم...سمیه خانم....شروین نیستن کجا رفتن اینا -شاید تو ساحل باشن وسایل رو گذاشتم تو آشپزخونه شروین رفت چایی درست کنه منم رفتم بیرون نزدیک ساحل که شدیم دیدم سمیه رو یه صخره نشسته.زلزله هم تو دریا داره شنا میکنه.دیونه شده تو این هوا مریض میشه . -شبنم صدامو نشنید.سمیه داشت نگام میکرد رفتم طرفش -سلام - سلام برای چی گذاشتین بره تو آب مریض میشه تو این هوا -من که نمیتونم زورش بکنم -آره کی میتونه زور این زلزله بکنه رفتم جلوتر و بلندتر صداش زدم متوجه من شد برام دست تکون داد اشاره کردم بیا بیرون فهمید از آب اومد بیرون لباساش چسبیده بود بهش داشت میلرزید -خسته نباشی -س..سل...امت با..شی -اگه سرما بخوری میدونم چیکارت کنم کتم در آوردم کردم تنش حرکت کردیم سمت ویلا.تا رسیدیم رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم -برو بیرون عزیزم لباسمو عوض کنم - نمیخواد برو حمام زیر آب گرم به سمیه میگم برات لباس آماده کنه فهمید ناراحتم رفت تو حمام رفتم بیرون از سمیه خواهش کردم لباس بهش بده ربع ساعت بعد اومد بیرون با موهای خیس خدا من چیکار کنم از دست بی فکریای این دختربلند شدم دستشو گرفتم بردم تو اتاق سشوارم بیرون آوردم بدون حرف موهاشو خشک کردم.رفتم تو آشپزخونه شروین و سمیه داشتن صبحانه میخوردن شبنمم اومد نشست براش چایی ریختم.صبحانه که خوردیم لباس پوشیدیم بریم بیرون. همون موقع هم بارون شروع شد سریع رفتیم تو ماشین نشستیم رفتیم طرف تو شهرشروین جلو یه پاساژ نگه داشت رفتیم داخل.سمیه وشروین هر از گاهی چشمشون به چیزی میخورد میرفتن داخل مغازه خرید میکردن. من و شبنمم نگاه میکردیم. -چرا تو چیزی نمیخری شبنم؟ -چیزی نمیخوام -چه خانم خوبی خوشبحال من یادم نبود خانم من عاشق عروسکه لبخند کمرنگی اومد رو لبش رفتم دستشو گرفتم تو دستم با هم راه رفتیم بیخیال شروین وسمیه رفتیم برای خودمون همینجور که میرفتیم پشت ویترین یه مغازه یه کیف دستی چرم خوشکل دیدم خواستم بریم داخل دستمو کشید -چیه عزیزم؟ -برای چی میخوای بری داخل -میخوام این کیف برات بخرم خیلی ناز -من نمیخوام -چرا؟خوشت نیومده؟بیا هرکدوم رو که دوست داری برات میخرم -نمیخوام بیا بریم -باشه دوست داشتم براش یه چیزی بخرم اصلا هرچی میخواد نمیدونم چرا نمیذاشت رفتیم جلوتر یه پالتو شیک پشت ویترین دیدم میدونستم رو تن شبنم عالیه دوباره تا خواستم برم تو مغازه نذاشت یعنی چی؟ -عزیزم بیا این پالتو رو پرو کن -نمیخوام -شبنم چیزیه به من بگو - نه هیچی نیست -پس چرا نمیذاری چیزی برات بخرم پالتو به این خوشکلی کسی بهش نه نمیگه -آره ولی به یه شرط خودم حساب کنم تازه متوجه رفتارش شدم خیلی بهم برخورد فکرشم نمیکردم شبنم این حرف بزنه منم دلم میخواست مثل شروین برای نامزدم خرید بکنم اینقدرا پول داشتم که خرید این پالتو یا اون کیف بی پولم نکنه.شاید حق با مادرش بود من نمیتونستم دخترش خوشبخت کنم.شبنم غرورمو شکست خردم کرد دستم از تو دستاش شل شد برگشتم   چقدردوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است -کجا آبتین ؟ -بریم پیش شروین و سمیه من جلو میرفتم اونم تند میومد قدماشو با من هماهنگ کنه شروین وسمیه رو دیدم تو دستاشون پر از کیسه های خرید بود.تو دست ما یکی هم نبود. -شما دوتا کجا غیبتون زد -همینجاها بودیم -شبنم جون چی خریدی؟ سمیه بود که با شبنم حرف میزد -هیچی عزیزم -وای چرا؟ - بچه ها بریم ویلا من یه کم خسته شدم -آقا آبتین هنوز ناهار نخوردیم هیچی نگفتم تا خودشون تصمیم بگیرن از پاساژ رفتیم بیرون یه رستوران اونور خیابون بود رفتیم داخل نشستیم رو صندلیامون سفارش غذا دادیم شبنم کنارم نشست دستشو گذاشت رو دستم که رو پام بود.دستاش سرد بودن دستمو از دستش کشیدم بیرون پالتومو بیرون آوردن انداختم رو شونش میدونستم با کار صبحش و هوای اینجا سرما میخوره غذا رو آوردن ولی من هیچ اشتهایی نداشتم.کلید ماشین رو گرفتم برم تو ماشین قبلشم رفتم پول غذا رو حساب کردم تو ماشین نشستم بخاری رو روشن کردم چشمام داشت گرم میشد که اومدن چشمامو باز نکردم فکر کردن خوابیدم.در طرف من باز شد فهمیدم شبنمه داره پالتو رو انداخت رو من. شروین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.صدای یه آهنگ ملایم از فریدون گذاشت هر کی تو خودش بود و حرفی نمیزد نمیدونم به چه جرمی پر وبالمو شکستن رو به من که نا امیدم همه ی درها رو بستن نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود همه دست روزگار اگه حال و روزم اینه میخوام عاشقت بمونم اخه دلخوشیم همینه دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت انگاری دیگه حضورم واستون نداره حرمت فریدون تمام حرف دل من تو شعرشو آورده بود نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم فکرکنم رسیده بودیم چون یه لحطه نگه داشت.دوباره حرکت کرد.جلو ساختمون نگه داشت منو صدا زد چشمامو باز کردم -رسیدیم ببخشید خوابم برد -این چه حرفیه رفیق بیا بریم داخل رفتیم داخل جو سنگین بود -چیه چرا کشتیای همتون غرق شده -داداش تو راحت خوابیدی خسته نیستی شارژی -هان از اون لحاظ خوب شما بخوابید منم برم یه دوری این اطراف بزنم -شرت کم -خفه بیشعور اومدم بیرون راه افتادم طرف در ویلا قدم میزدم نفهمیدم چقدر راه رفتم رسیده بودم به خونه محلیا انگار عروسی بود یه پیرمرد میخواست یه کپسول گاز رو از ماشین بذاره پایین کسی هم نبود کمکش کنه رفتم کمکش -اجازه میدین پدرجان خودش کشید عقب یه نگاه بهم کرد -خیر ببینی جوون کپسول گذاشتم زمین دیدم پشت ماشین پر وسایل کمک کردم همه رو گذاشتیم زمین حالا باید میبردیم داخل با کمال میل بردم داخل حیاط چندتا زن و دختر با لباس محلی اومدن کمکمون خواستم برم که پیرمرده نذاشت -بیا یا چایی بخور جوون -ممنون منم بی تعارف نشستم یه دختر برامون چایی آورد -اسمت چیه پسرم از کجا اومدی ؟ -آبتین هستم از شیراز اومدم برای تعطیلات عید -زنده باشی -ممنون -فرداشب عروسی دخترمه شما هم بیاد -مرسی پدرجان من تنها نیستم -با هرکی هستی بیا من منتظرتم -چشم مزاحمتون میشم -مراحمی پسرم چاییمو خوردم بلند شدم تشکر کردم اومدم بیرون برگشتم طرف ویلا وفتی رسیدم پشت در صدای گریه شبنم میومد و حرفای شروین -بس حرفاتو زدی گریه کردنت چیه همیشه کارت همینه بدون فکر حرف میزنی دیگه هیچ صدایی نیومد رفتم داخل فقط شبنم اونجا بود رو مبل نشسته بود با دستش صورتشو گرفت بود.نمیدونستم چی شده طاقت ناراحتیشو نداشتم با اینکه از دستش ناراحت بودم رفتم کنارش نشستم. -شبنم یه لحظه ترسید بعد که من کنارش دید خودشو انداخت تو بغلم دوباره گریه کرد تعجب کردم دستمو دور بدنش حلقه کردم موهاشو ناز کردم تا آروم بشه -چی شده شبنم..شبنم چرا حرف نمیزنی -سرم درد میکنه -چرا قربونت برم؟قرص خوردی؟نکنه داری سرما میخوری هیچی نگفت بلندش کردم بردمش طرف اتاقش خوابوندمش رو تخت پتو رو کشیدم روش رفتم جلو در اتاق در زدم شروین در بازکرد -سلام کی اومدی ؟ -سلام الان اومدم شروین تو ساک من یه بسته قرص مسکن هست بده رفت داخل با قرص اومد گرفتم رفتم تو آشپزخونه اونم رفت تو اتاق یه لیوان پر از آبمیوه کردم با قرص رفتم تو اتاق خدا هنوز داشت گریه میکرد.کنارش رو تخت نشسم قرص گذاشتم تو دهنش لیوان دادم دستش یه کمی خورد مجبورش کردم همه رو بخوره دوباره خوابید -شبنم -بله -جان من دیگه گریه نکن -آبتین -جانم -از دستم ناراحتی؟ -بخواب عزیزم به هیچی فکر نکن قول دادی گریه نکنیا باز میام گریه کرده باشی اونوقت دیگه ناراحت میشم بخواب     چقدردوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است -کجا آبتین ؟ -بریم پیش شروین و سمیه من جلو میرفتم اونم تند میومد قدماشو با من هماهنگ کنه شروین وسمیه رو دیدم تو دستاشون پر از کیسه های خرید بود.تو دست ما یکی هم نبود. -شما دوتا کجا غیبتون زد -همینجاها بودیم -شبنم جون چی خریدی؟ سمیه بود که با شبنم حرف میزد -هیچی عزیزم -وای چرا؟ - بچه ها بریم ویلا من یه کم خسته شدم -آقا آبتین هنوز ناهار نخوردیم هیچی نگفتم تا خودشون تصمیم بگیرن از پاساژ رفتیم بیرون یه رستوران اونور خیابون بود رفتیم داخل نشستیم رو صندلیامون سفارش غذا دادیم شبنم کنارم نشست دستشو گذاشت رو دستم که رو پام بود.دستاش سرد بودن دستمو از دستش کشیدم بیرون پالتومو بیرون آوردن انداختم رو شونش میدونستم با کار صبحش و هوای اینجا سرما میخوره غذا رو آوردن ولی من هیچ اشتهایی نداشتم.کلید ماشین رو گرفتم برم تو ماشین قبلشم رفتم پول غذا رو حساب کردم تو ماشین نشستم بخاری رو روشن کردم چشمام داشت گرم میشد که اومدن چشمامو باز نکردم فکر کردن خوابیدم.در طرف من باز شد فهمیدم شبنمه داره پالتو رو انداخت رو من. شروین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.صدای یه آهنگ ملایم از فریدون گذاشت هر کی تو خودش بود و حرفی نمیزد نمیدونم به چه جرمی پر وبالمو شکستن رو به من که نا امیدم همه ی درها رو بستن نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود همه دست روزگار اگه حال و روزم اینه میخوام عاشقت بمونم اخه دلخوشیم همینه دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت انگاری دیگه حضورم واستون نداره حرمت فریدون تمام حرف دل من تو شعرشو آورده بود نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم فکرکنم رسیده بودیم چون یه لحطه نگه داشت.دوباره حرکت کرد.جلو ساختمون نگه داشت منو صدا زد چشمامو باز کردم -رسیدیم ببخشید خوابم برد -این چه حرفیه رفیق بیا بریم داخل رفتیم داخل جو سنگین بود -چیه چرا کشتیای همتون غرق شده -داداش تو راحت خوابیدی خسته نیستی شارژی -هان از اون لحاظ خوب شما بخوابید منم برم یه دوری این اطراف بزنم -شرت کم -خفه بیشعور اومدم بیرون راه افتادم طرف در ویلا قدم میزدم نفهمیدم چقدر راه رفتم رسیده بودم به خونه محلیا انگار عروسی بود یه پیرمرد میخواست یه کپسول گاز رو از ماشین بذاره پایین کسی هم نبود کمکش کنه رفتم کمکش -اجازه میدین پدرجان خودش کشید عقب یه نگاه بهم کرد -خیر ببینی جوون کپسول گذاشتم زمین دیدم پشت ماشین پر وسایل کمک کردم همه رو گذاشتیم زمین حالا باید میبردیم داخل با کمال میل بردم داخل حیاط چندتا زن و دختر با لباس محلی اومدن کمکمون خواستم برم که پیرمرده نذاشت -بیا یا چایی بخور جوون -ممنون منم بی تعارف نشستم یه دختر برامون چایی آورد -اسمت چیه پسرم از کجا اومدی ؟ -آبتین هستم از شیراز اومدم برای تعطیلات عید -زنده باشی -ممنون -فرداشب عروسی دخترمه شما هم بیاد -مرسی پدرجان من تنها نیستم -با هرکی هستی بیا من منتظرتم -چشم مزاحمتون میشم -مراحمی پسرم چاییمو خوردم بلند شدم تشکر کردم اومدم بیرون برگشتم طرف ویلا وفتی رسیدم پشت در صدای گریه شبنم میومد و حرفای شروین -بس حرفاتو زدی گریه کردنت چیه همیشه کارت همینه بدون فکر حرف میزنی دیگه هیچ صدایی نیومد رفتم داخل فقط شبنم اونجا بود رو مبل نشسته بود با دستش صورتشو گرفت بود.نمیدونستم چی شده طاقت ناراحتیشو نداشتم با اینکه از دستش ناراحت بودم رفتم کنارش نشستم. -شبنم یه لحظه ترسید بعد که من کنارش دید خودشو انداخت تو بغلم دوباره گریه کرد تعجب کردم دستمو دور بدنش حلقه کردم موهاشو ناز کردم تا آروم بشه -چی شده شبنم..شبنم چرا حرف نمیزنی -سرم درد میکنه -چرا قربونت برم؟قرص خوردی؟نکنه داری سرما میخوری هیچی نگفت بلندش کردم بردمش طرف اتاقش خوابوندمش رو تخت پتو رو کشیدم روش رفتم جلو در اتاق در زدم شروین در بازکرد -سلام کی اومدی ؟ -سلام الان اومدم شروین تو ساک من یه بسته قرص مسکن هست بده رفت داخل با قرص اومد گرفتم رفتم تو آشپزخونه اونم رفت تو اتاق یه لیوان پر از آبمیوه کردم با قرص رفتم تو اتاق خدا هنوز داشت گریه میکرد.کنارش رو تخت نشسم قرص گذاشتم تو دهنش لیوان دادم دستش یه کمی خورد مجبورش کردم همه رو بخوره دوباره خوابید -شبنم -بله -جان من دیگه گریه نکن -آبتین -جانم -از دستم ناراحتی؟ -بخواب عزیزم به هیچی فکر نکن قول دادی گریه نکنیا باز میام گریه کرده باشی اونوقت دیگه ناراحت میشم بخواب     باشه -باشه نه بگو چشم -چشم -راستی فرداشب عروسی دعوتیم -عروسی کی؟ -بماند -پسر بد -بخواب دیگه دخترخوب از اتاق اومدم بیرون روی مبل دراز کشیدم چشمام گرم شد خوابم برد که از صدای بقیه بیدارشدم هوا تاریک بود لامپای تو سالن روشن بود.بلند شدم نشستم.سمیه از تو اتاق شبنم اومد بیرون با یه ظرف آب -چی شده سمیه خانم این چیه -شبنم تب کرده پاشویه کردمش با عجله بلند شدم برم پام خورد به لبه مبل داغون شد ولی بیخیال رفتم سمت اتاق شروین کنارش نشسته بود یه پارچه رو پیشونیش بود -چی شده تب کرده -چرا بیدارم نکردی ببرمش دکتر -خودمون الان فهمیدیم -خب برو آماده شو بریم -نمیخوام حالم خوبه داشت با ناله حرف میزد -آره معلومه حالت خوبه سمیه خانم میشه لباسشو بپوشین از اتاق رفتم بیرون تا لباس بپوشه چند دقیقه بعد اومدن بیرون کلید از شروین گرفتم ماشین رو روشن کردم تا بیان داشتم بخاری رو تنظیم میکردم که اومدن از ماشین اومدم پایین رفتم در ویلا رو باز کردم شروین حرکت کرد رسید جلو در یه بوق زد رفت یعنی چی منم میخواستم باهاشون برم.در بستم رفتم تو ساختمون باید براش سوپ درست میکردم.وسایلشو نداشتیم رفتم بیرون بارون نم نم میزد همون مسیر رو که صبح رفته بودم رفتم جلو آدرس سوپری پرسیدم رفتم داخل چندتا بسته سوپ آماده گرفتم بعدم رفتم میوه فروشی لیمو و پرتقال خریدم رفتم تو ساختمون هنوز نیومده بودن رفتم سوپ ریختم تو قابلمه تا بیاد آماده شده باشه.بعد از نیم ساعت صدای ماشین شروین شنیدم رفتم بیرون تا شروین رفت در ببنده رفتم در باز کردم کمک کردم بیاد پایین قالیچه رو کشیدم نزدیک شومینه نشوندمش همونجا رفتم پتو و بالشتم براش آوردم.شروین اومد داخل رو مبل نشست سرشو گرفت تو دستش نمیدونستم دیگه چیکار کنم . -شروین دارو گرفتی براش -آره ولی لجباز آمپول نمیزنه بدون آمپولم که نمیشه - آمپول نزد؟ -نه -راستی نفهم چرا گازشو گرفتی رفتی؟ -ببخشید هول شدم وسط راه یادم افتاد -ممنون رفتم داروهاشو گرفتم باید رو ساعت میخورد اول باید سوپ میخورد سوپ ریختم تو بشقاب رفتم کنارش نشستم کمکش کردم بلند بشه بالشتشو تکیه دادم به مبل که راحت بشینه بشقاب رو گرفت دو س تا قاشق خورد گذاشتش رو زمین بشقاب رو برداشتم نشستم کنارش -دهنتو باز کن -نمیخوام اشتها ندارم -باید قرص بخوری با معده خالی نمیشه -زوریه -آره اینو بخور قرصتم بخور بعد بهت میگم یه چیز دیگم زوریه با میلی تا آخر سوپ رو خورد شروین باورش نمیشد -ایول پسر فقط تو زور این سرتق میکنی رفتم لیمو وپرتقال شستم آبشون گرفتم باقرصاشو آوردم بهش دادم خواست بخوابه نذاشتم بلندش کردم تعجب کرد پالتوش از رو مبل برداشتم براش پوشیدم کلید ماشینم از شروین گرفتم -کجا میرین؟ - یه جای خوب -آهان -آبتین داریم کجا میریم عروسی که فردا شب جوابشو ندادم وقتی نشست تو ماشین در بستم رفتم آدرس کلینک رو از شروین پرسیدم سرنگ وآمپولم از تو کیسه داروهاش برداشتم گذاشتم تو جیبم از دست این دختر وقتی جلو کلینیک نگه داشتم تازه فهمید چه خبر -پیاده شو عزیزم -نمیام -میای -نمیام -نیای دکتر رو میارم اینجا -شوخی میکنی -جدی میگم جان شبنم وقتی فهمید شوخی ندارم پیاده شد -برام عروسک میخری -دیونه -نخری نمیاما -باشه عروسکم میخرم عشق کوچولوی من رفتیم داخل قسمت تزریقات خوابید رو تخت من اومدم بیرون وقتی دیدم کارش تمام شد رفتم داخل کمکش کردم بیاد پایین از روتخت رفتیم بیرون -عروسکمو بده -گول خوردی -نخوردم خندیدم رفتم سمت شهر جلو یه پاساژ نگه داشتم پیاده شدم رفتم تو یه عروسک فروشی یه کرم ابریشم که ایستاده بود یه دکمه داشت میزدی میرقصید با مزه بود اون خریدم اومدم بیرون تا تو ماشین نشستم از دستم گرفتش روشنش کردم کلی خندیدیم چقدر خنده هاشو دوست دارم یادم رفت که صبح خودش بود که غرورمو شکست ماشین رو روشن کردم رفتیم تو ویلا شروین داشت تی وی میدید. سمیه هم سرش به گوشیش گرم بود.تا رفتیم داخل شبنم با ذوق رفت پیش شروین کرم ابریشمو بیرون آورد روشنش کرد.داشتم فکر میکردم بچه دار بشیم هرچی برای بچه خریدم برای اونم بخرم.سمیه داشت با یه حالتی به عروسکه و به شبنم نگاه میکرد.و بالاخره زبونش باز شد -وای شبنم جون تو که این همه برای یه عروسک ذوق میکنی اگه اون همه وسایل رو که شروین برای من خرید آبتین برات میخرید خودکشون میکردی خدا بگم چیکارت نکنه دختر تو که همش زبونت بسته بود حالام میبستیش -سمیه خانم مسئله این چیزا نیست شبنم علاقه خاصی به عروسک داره که باهیچ چیزی عوضش نمیکنه در مورد خریدم من صبح خیلی بهش اصرار کردم ولی شبنم اینقدر چشم و دل سیر که این خریدا براش ذوقی نداره.راحت شدم نمیگفتم میمردم. -منظورتون چیه آقا آبتین؟یعنی من چشم ودلم سیر نیست -جسارت نکردم حرف من به شما نبود به شبنم بود شروین برای اینکه مسئله حاد نشه حرف تو حرف آورد ولی لبخند شیرین شبنم برای من کافی بود. اون شبم گذشت به بچه ها جریان عروسی رو گفتم خیلی خوشحال شدن فردا هوا آفتابی بود ناهار نزدیک دریا خوردیم حال شبنمم بهتر بود یه کم والیبال بازی کردیم.رفتیم جنگل تا عصر اونجا بودیم بعد رفتیم استراحت کردیم آماده شدیم برای شب ساعت 9 بود رفتیم خونه همون پیرمرده تا من دید اومد جلو خیلی خوشحال شد ما رو راهنمایی کرد سمت چندتا صندلی گوشه باغ خیلی خوش گذشت پیرمرد مهربون اومد کنارمون نشست.یه اشاره به شبنم کرد گفت خانومته یه نگاه به شبنم کردم -بله حاج آقا شبنم خانم خانوممه ایشونم شروین برادر خانومم ایشونم سمیه خانم خانوم آقا شروین -انشالله خوشبخت باشید -ممنون حاج آقا هوا داشت سرد میشد وبرای شبنم خوب نبود .از پیرمرد مهربون خداحافظی کردیم. یه هدیه که عصر گرفته بودیم به عروس و داماد دادیم و رفتیم فردا باید برمیگشتیم. صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم.حرکت کردیم با همه خاطرات خوب وبدش بهم خوش گذشت.دوباره شب بود که رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم هرکی یه جا افتاد.صبح که بیدارشدم همه خواب بودن یه دوش گرفتم لباس پوشیدم رفتم نون و وسایل صبحانه گرفتم میز صبحانه رو آماده کردم رفتم سراغ ساکم لباسای کثیفمو بیرون آوردم انداختم تو لباسشویی.شروین بیدارشد اومد تو آشپزخونه -وای چه کدبانویی بیا شبنم ول کن خودم یه عمر کنیزتو میکنم -من تحمل کابوس ندارم -لیاقت نداری -سلام صبح بخیر -سلام عزیزم صبح بخیر -جلو من یه کم شرم وحیا کنید -ببخشید شما -هیچکس راحت باشید سمیه هم بیدار شد صبحانه خوردیم.شبنم بلند شد ظرفارو بشوره منم لباسامو از لباسشویی بیرون آوردم رفتم تو حیاط وقتی برگشتم دیدم دارن وسایلاشون جمع میکنن.یکساعت بعد آماده بودن که برن دلم گرفته بود. شدم مثل بچه ایی که از بازی بیرون شده باشه.بالاخره لحظه رفتن رسید شروین اومد بغلم کرد. -خیلی خوش گذشت پسر تو هم بیا شیراز -باشه زود میام -گمشو یه تعارف زدما -میخوام بیام زنمو ببرم مواظبش باشیا تا بیام -مواظبشم قول مردونه شروین وسمیه چمدوناشون رو بردن بذارن تو ماشین منم رفتم تو اتاق پیش شبنم که چمدونش رو براش ببرم. خواست بره بیرون مچ دستشو گرفتم     -خانم نمیخوای خداحافظی کنی -خیلی خوش گذشت ببخش اذیتت کردم -همین -دیگه چی - دیگه این کشیدمش تو بغلم محکم به خودم چسبوندمش دلم نمیخواست بره اونم دستشو دور کمرم حلقه کرده بود.خیسی اشکش از رو پیراهنم حس کردم صدای شروین اومد سریع رفت بیرون مهمانای منم رفتن دلم منم با خودشون بردن چقدر خونه سوت و کور حوصله هیچی رو ندارم ماشین زدم بیرون رفتم کنار خلیج نشستم. -سلام برگشتم ببینم کیه دختر رفعت بود نازنین این اینجا چیکار داره؟ -سلام -سال نو مبارک -ممنون سال نو شما هم مبارک -چرا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۶:۵۸ عصر
همون شب لباسامو جمع کردم.از مادرجون خداحافظی کردم رفتم هرچی اصرار کرد بمونم نموندم رفتم زدم تو دل تاریکی.شبنم مدام زنگ میزد گوشیمو خاموش کردم انداختم عقب.خسته رسیدم عسلویه باید کار میکردم اینقدر کار میکردم که وقتی عاشق شدم نگن پول نداری غلط کردی عاشق شدی.صبح خسته و داغون رفتم دفتر.همه میدونستن پر از امید رفتم و این قیافم یعنی دست خالی برگشتم.
تصمیم گرفتم دوباره سر پا بشم من عادت داشتم به زمین خوردن و ایستادن
اون تصمیم زیاد کار کردن فراموش کردم زدم به بیخیالی یه حس بی تفاوتی داشتم دیگه هیچی برام مهم نبود. جواب شبنمم سر بالا میدادم حق با مادرش بود با من نابود میشد.بلاخره بهرام به خواسته اش رسید خانم احمدی بهش جواب مثبت داد.خوشحال بودم از خوشحالیش پسر خوبی بود و لایق خوشبختی شاید منم دلمو به یه دختر ساده میدادم خوشبخت میشدم.
دوماه از اون شب گذشته بود. تو دفتر نشسته بودم که آقای رفعت گفت برم دفترش.رفتم تو دفترش گفت بشین لطفا منم نشستم منتظر بودم چیکارم داره
-آقای احتشام راستش از اون شرکت با من تماس گرفتن از شما دعوت کردن که برید اونجا کار کنید.من میدونم تو جوون خوب و پاکی هستی و لیاقت پیشرفت داری.نمیخوام جلو رشدت گرفته بشه اونجا ترقی میکنی حالا میل خودت که بری یا بمونی؟
واینجوری که شد که من یه هفته بعد از همکارام خداحافظی کردم.رفتم شیراز نمیخواستم برم خونه مادرجون رفتم خونه عموم چندمدت اونجا بودم تا تونستم یه آپارتمان کوچیک پیدا کنم آپارتمان که نه سوئیت.رفتم تو شرکت مشغول کار شدم حقوقش بیشتر ازعسلویه بود. تصمیم داشتم کنار کارم درسم ادامه بدم. میخواستم امتحان بدم برای دکترا رفتم کتابای که لازم بود گرفتم روزا شرکت بودم کار میکردم شبا درس میخوندم زندگی من شده بود این از شبنم خبر زیادی نداشتم دلم براش یه ذره شده بود ولی لازم بود برای هر دومون نمیخواستم با عشق من نابود بشه دو هفته دیگه عروسی شروین بود نمیدونستم برم یا نه شاید مادرش نذاره دعوتم کنه.این شرکت ساختمانی که توش کار میکنم خیلی معروف و معتبر.پسر ریئس هومن یه پسر باحال و مهربون و کاردرسته که تو این چند ماه خیلی با هم جور شدیم با همه خصوصیتای خوبش اهل درس خوندن نیست .دیپلم نقشه کشی رو گرفته بیخیال درس شده الان که 26 سالش جزخرج سرمایه پدرش هیچ هنری نداره و تمام زندگی من میدونه خیلی دوست داره بهم کمک کنه ولی من نمیخوام.از در شرکت اومدم بیرون که یه ماشین جلو پام ترمز زد 3 متر پریدم بالا
-هر هر رو آب بخنده مرتیکه نفهم
-بپر بالا داش آبتین میخوایم بریم عشق وحال کاکو
-نمیام کار دارم جان تو
-جان خودت میگم بیا بالا اه چه ضد حالیه
رفتم سوار شدم
-خب اینم بالا
-حالا شدی یه پسر خوب
یه دفعه چنان پاشو گذاشت که صدای کشیده شدن لاستیکش کل خیابون رو برداشت.خوش بود برای خودش از بین ماشینا لایی میکشید.دیدم داره میره سمت گلستان
-کجا میری؟
-کارتینگ بریم ماشین سواری هیجان خنده عشق کشتی خودتو از جوونیت لذت ببر
جوونی من از چیزی که لذت نبردم جوونیم بود
ماشینشو گذاشت تو پارکینگ تا رفتیم داخل صدای جیغ و هورا بلند شد یه عده دختر و پسر دور هم نشسته بودن هومن هومن میکردن انگار سوپرمن رو دیدن
-خب بس من متعلق به همتون هستن پسرا ذوق نکنین متعلق به دخترا
-خاک برسرت
-خب متعلق به تو هم هستم آبی جون
این آبی رو از اون شروین یاد گرفته فقط یه بار همدیگرو دیدن هر وقت میگفت آبی یاد نفسم میفتادم خیلی اذیتش کرده بودم اونم کم کم داشت فراموشم میکرد ولی من که فراموشش نکرده بودم با پس اندازهایی که کرده بودم میتونستم یه آپارتمان بخرم.تو فکر بودم که یه چیزی رفت تو پهلوم دست این هومن معلون بود
-ها چته تو؟
-شیدا جون ازت سوال کرد
-ببخشید متوجه نشدم
-گفتم چندسالتونه؟
-28 سالمه
-درس میخونین
-فوق لیسانس نقشه کشی دارم میخوام واسه دکترا امتحان بدم
-ایول
-دمت گرم دکتر
هرکی یه چیزی میگفت
-نامزد دارین
-شیداجون برای این بچه نقشه نکش این خودش نقشه کشه یه نقشه ناز واسه خودش کشیده عوضشم نمیکنه
-مرگ
-یعنی عوض میکنی؟خب شیدا جون میگن امکانش هست یه تغییراتی تو نقشه بدن
اون میگفت دوستاشم میخندیدن یه نیم ساعتی نشستیم بعد رفتیم تو پیست وقتی میخواستیم بریم رفتیم با همه خداحافطی کردیم شیدا اومد جلو شمارشو داد بهم گفت خوشحال میشم باهام تماس بگیرید.
-ممنون که من لایق دونستید ولی من اصلا وقت این کارارو ندارم
-خب بگیرش اینجوری ضایع هست جلو بچه ها
یه دفعه هومن دستشو برد جلو شماره رو گرفت دست من و کشید رفتیم وقتیم اومدیم بیرون پارش کرد رفتیم سوارماشینش شدیم صدای سیستم ماشین رو تا آخر داده بود بالا یه آهنگ خز گذاشته بود خودشم باهاش میرقصید هر کی از کنارمون رد میشد میخندید.خدا چرا هرچی خل وچل نصیب من میشه من در نهایت آبروریزی جلو آپارتمان پیاده کرد و رفت.کلید انداختم رفتم بالا
-سلام
باورم نمیشد صدای شبنم بود چندماه بود ندیده بودمش برگشتم همینجور نگاش کردم یه دفعه پرید تو بغلم منم بغلش کردم هردومون گریه میکردیم.


-خیلی نامردی آبتین چرا تنهام گذاشتی تو قول دادی تنهام نذاری چرا کم آوردی 


-بیا بریم داخل عزیزم 


درباز کردم آوردمش داخل نشست رو یکی از مبلا رفتم براش یه لیوان آب آوردم نشستم کنارش اشکاشو پاک کردم.خیلی ضعیف شده بود من احمق چیکار کرده بودم باهاش 


-ازکجا فهمیدی من اینجا زندگی میکنم


-رفتم عسلویه اونجا بهم گفتم اومدی شیراز باورم نمیشد بعد اومدم جلو شرکت دیروز پشت سرت اومدم نتونستم بیام ولی امروز طاقت نیاوردم اومدم


شالش افتاده بود روشونه هاش موهاش از رو صورتش زدم کنار سرش آوردم بالا هنوزم عشق خودمه پاک و معصوم چشما شو بوسیدم سرشو گرفتم تو بغلم 


-آبتین 


-جانم گلم


-عروسی شروین میای


-دعوتم میکنی


-پس چی فکر کردی


-آره میام


-من لباس نخریدم میای بریم بخریم


-معلومه که میام یه کم استراحت کنیم عصر بریم باشه


-باشه


دستشو گرفتم بلندش کردم رفتم سمت اتاقم


-کجا


-تو اتاق استراحت کنیم


دیدم دودل


-تو به من اعتماد نداری؟


-نه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۶:۵۸ عصر
-همین رک بودنت عاشقم کرد ولی مجبوری بهم اعتماد کنی


رفتیم تو اتاق دراز کشیدیم روی تخت گرفتمش تو بغلم سرشو گذاشت رو بازوم بهترین لحظه عمرم بود احساس ارامشی که سالها دنبالش بودم.اینقدر موهاشو ناز کردم خوابید منم توهرم نفسای گرمش خوابیدم.چشمامو باز کردم دیدم زل زده بهم 


-پسندیدی ؟


-خیلی وقته 


-ولی من نپسندیدم


-دیر شده عزیزم پشیمونی سودی نداره


-خب من صبرم زیاد اشکال نداره تحمل میکنم 


-زودباش بریم خرید دیگه دیرشد صبر کن یه دوش بگیرم بریم



 
-آبتین این خوبه؟


-نه خیلی باز


-قشنگه


-نمیخوام


-مگه قرار تو بخوای 


-من شوهرتم هرچی گفتم میگی چشم


-برو بابا


-چی؟


-هیچی


نزدیک 3 ساعت بود که داشتیم دنبال لباس میگشتیم


-شبنم اینو ببین قشنگه میری پرو کنی؟


یه لباس دکلته بلند که تم بنفش داشت رنگاش سایه روشن بود در عین سادگی خیلی قشنگ بود وقتی در اتاق پرو رو باز کرد نمیتونستم ازش چشم بردارم خیلی قشنگ بود.


-همین خوبه عزیزم 


-آره خیلی قشنگه 


تا داشت لباسشو عوض میکرد رفتمپول لباس رو حساب کردم اومد بیرون رفت سمت صندوق پاکت گرفتم جلوش


-بریم عزیزم


-مرسی عزیزم


-خب حالا یه کفشم میخوای برای لباست 


-صندل دارم رنگ بنفش


-نخیر باید جدید باشه 


رفتم تو کفش فروشی یه صندل ظریف بنفش خرید 


از پاساژ اومدیم بیرون داشتیم میرفتیم رستوران کنار پاساژ شام بخوریم از جلو یه طلا فروشی رد شدیم چشمم خورد به نیم ست ظریف که نگینای آبی روش کار شده بود.فکرمو به خودش مشغول کرد وقت داشتم سفارش بدم برام نگینای بنفش بزنه رفتیم شام خوردیم شبنم رو رسوندم در خونشون وقتی میخواست پیاده شه دستشو گرفتم تو دستم یه بوس گذاشتم رو دستش


-حالا برو عزیزم 


داشت میرفت پایین یه دفعه برگشت تا به خودم اومدم یه گونمو بوسید رفت دستمو گذاشتم رو جای بوسش دختر دیونه


سریع دور زدم رفتم جلو طلا فروشی رفتم داخل 


-سلام


-سلام بفرمایید


-یه نیم ست هست تو ویترین نگینای آبی داره


-بله چند لحظه صبر کنید


رفت برام آوردش واقعا ناز بودن


-من این نیم ست رو میخوام ولی با نگینای بنفش تا یه هفته دیگه هم میخوامش


-اتفاقا از این ست نگین بنفشم دارم تو مغازه پسرمه شما فردا بعدازظهر بیاین من براتون میارم 


-مرسی آقا خیلی لطف کردین من فردا ساعت 5 اینجا هستم بیعانه هم میذارم که فروش نره


-باشه مشکلی نداره 


کارت کشیدم رسید گرفتم اومدم بیرون خیلی خوشحال بودم رفتم خونه فردا باید میرفتم برای خودم کت وشلوار میخریدم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۶:۵۹ عصر
تا بعداز ناهار تو شرکت موندم کارامو انجام دادم رفتم خونه ساعت پنج جلو طلا فروشی بودم 


-سلام


-سلام آقا چند لحظه صبرکنید براتون بیارم


داشتم حلقه ها رو نگاه میکردم که صداشو شنیدم


-بفرمایید 


جعبه رو گرفتم بازش کردم از همه زیباتر گوشواره های بلندش بود که یه تک نگین بنفش بینشون خودنمایی میکرد.


-ممنون لطف کردین


کارت کشیدم وبقیه پول رو دادم اومدم بیرون یه کت وشلوارم واسه خودم خریدم رفتم خونه دل تو دلم نبود که نیم ست رو رو بدنش ببینم
-چته شروین چرا اینقدر دستپاچه ایی
-کی من عمرن
-دارم میبینم
-خودتم میبینم آقا آبی
-راستی خودم شبنم رو میارما مامانت نفهمه
-نه برو خیالت راحت همه چی هماهنگ شده
ساعت 6 بود رفتم جلو آرایشگاه هیچکس جز شبنم تو آرایشگاه نبود زنگ زدم گفتم بگن بیاد پایین
خودم رفتم کنار ماشین وایسادم تا بیاد بالاخره اومدش شنل لباس رو انداخت بود رو دوشش کلاهشم روسرش بود رفتم جلو دستشو گرفتم وسایلاشو از دستش گرفتم در باز کردم سوار بشه وسایلشو گذاشتم تو صندوق عقب ماشین سوار شدم
-سلام خانم
-سلام
شنلشو از رو سرش برداشت وای خیلی خوشگل شده بود نمیتونستم پلک بزنم
-هوی خوردیم
-خانم اشتباه سوارشدی
-نه درست سوار شدم
-خب کلاه شنل رو بکش جلو
-قربونتون برم غیرتی شدین
-حالا غیرت نشونت میدم نوبت منم میرسه
باز این زبونشو تا حلقش داد بیرون درست نمیشه این رفتم تویه کوچه خلوت نگه داشتم
-چرا اینجا وایسادی
-میخوام بدزدمت
-مسخره
داشبورد رو باز کردم جعبه رو برداشتم همینجور داشت نگام میکرد شنلش باز کردم دادم دستش گردنبند که خودم بهش داده بودم تو گردنش بود بازش کردم
-داری چیکار میکنی
-هیش
جعبه رو باز کردم
-وای چیکار کردی آبتین این برای من؟
-نه
-پس برای کی
- برگرد تا بهت بگم
برگشت موهاشو زدم کنارانداختمش تو گردنش قفلشو بستم بعد گوشواره ها رو انداختم تو گوشش بعدم دستبند ظرافت تن شبنمم زیبایی اونا رو بیشتر کرده بود.
دستشو گرفتم تو دستم اروم بوسیدمش.
-مرسی آبتین خیلی قشنگه نمیدونم چی بگم
-بگو دوست دارم
-دوست دارم عاشقتم
-من بیشتر دوست دارم عشقم
شنل رو انداختم دورش و حرکت کردم ده دقیقه بعد رسیدیم تو باغ با هم رفتیم داخل شانس آوردیم مادرزن ندیدمون.
تو سالن پر از صدا آهنگ وشادی بود رفتم پشت نزدیک تریم میز به جایگاه رقص نشستم روی صندلی.چشم مادرزنم که به جمال ما روشن شد آخه من به این خوبی دلت میاد.داشتم میوه میخوردم عروس ودامادم اومدن وسط داشتن میرقصیدن. بقیه هم دور اونا میرقصیدن که مادرزن عزیز زد شبمون قهوه ایی کرد رفت.میگین چه جوری میگم بهتون.آهنگ قطع شد یه دفعه یه آهنگ ملایم پخش شد همه دو به دو با هم میرقصیدن شبنم داشت میومد بشینه مادرش با یه پسر سوسول اومد دست شبنم رو گذاشت تو دستش فرستادشون وسط کار خودشو کرد یه پوزخندم به من زد.نشونت میدم مادرزن صبر کن
خون خونمو میخورد پسره هرزه کامل چسبیده به شبنم حبرای تو هم دارم سالن تاریک شده بود. همه تو حال وهوای خودشون بودن لیوان نوشیدنیمو برداشت رفتم کنار خانمی که گوشه وایساده بود
-خانم افتخار رقص میدین
-البته
دستمو که به طرفش دراز کرده بودم و گرفت
رفتیم وسط
-وای من اینقدر محو شما شدم یادم رفت لیوان بذار رومیز یه لحظه منو ببخشید
رفتم کنارشبنم و پسر نوشیدنی رو کج کردم روکتش
-وای چیکار کردی
-ببخشید آقا ولی خودتون زدین به من
-شبنم جان من برم تمیزش کنم میام
آره برو تونستی بیا نکبت یه اشاره کردم به یکی از گارسونا لیوان رو برد دست شبنم رو گرفتم رفتم وسط یادم به اون زن افتاد برگشتم دیدم داره با یه نفر میرقصه خب بخیر گذشت. این وسط قیافه مادرزن دیدنی بود نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم والاآهنگ که تمام شد دست شبنم رو گرفتم بردم سرمیزم
-دیگه رقص بی رقص بانو
-چرا ؟
-خودت میدونی
-تکی چی؟
-اشکال نداره حالا اینجا بشین تا بیام
رفتم تو جایگاه رقص خانمه داششت میرفت بشینه
-شما افتخاررقص به من ندادید البته یه عذرخواهی بدهکارم بهتون مجبور بودم با اون خانم جوون برقصم وگرنه چون پای رقصشو از دست داده بود خفم میکرد
خندیدرفتیم وسط رقصیدیم آهنگ که تمام شد رفتم پیش شبنم
-ببین بخاطر عشق تو چیکارا میکنم
-اینقدر کارای خطرناک نکن حیفی
بعد از شام با عروس و داماد رقصیدیم آخرشب قبل از اینکه مادرزن بفهمه دست شبنم رو گرفتم رفتیم تو ماشین من تا بقیه بیان عروس و داماد رو همراهی کنیم.آی جاتون خالی بود وقتی کنار ماشین باباش ویراژ دادم مامانش شبنم رو دید.جلو خونه شروین شبنم رو دادم دست باباش از شروین و عروس خداحافظی کردم رفتم وقتی داشتم میرفتم با دستم یه بوس واسه عشقم فرستادم.
بالاخره خونه رو خریدم اونجایی که مد نظر مادرزن بود.امتحان دکترا دادم منتطر نتیجه هستم.دیگه نمیدونم چه بهانه ای دارن امروز میخوام برم باهاشون جدی حرف بزنم.ماشین رو پارک کردم جلو درشون زنگ در زدم.
-نعره شیران درنده خانه چوبی را خراب نمیکند
من از سکوت موریانه ها میترسم
باورم نمیشه چه اتفاقی افتاد هنوز تو شوکم جای سیلی شروین هنوز رو صورتمه چشمای گریون شبنم از جلو چشمام کنار نمیره.آخه چرا با من اینکارو کردن.تک تک لحظه ها مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشه.در که باز شد رفتم داخل هیچکس نیومد استقبال نه شبنم نه شروین رفتم داخل همه رو مبل نشسته بودن شبنم داشت گریه میکرد شروین سرش پایین بود پدرش عصبانی و مادرش با یه قیافه حق به جانب به من نگاه میکرد.
-سلام
یه دفعه شروین بلند شد چنان زد تو صورتم که لبم پاره شد
-خیلی نامردی آبتین ما به تو اعتماد کردیم این جواب اعتمادمون نبود
-چی داری میگی شروین
-چی میگم بیا خوب نگاه کن
بعد یه سری عکس از رو میز برداشت پرت کرد تو صورتم
خم شدم یکی رو برداشتم عکس من بود تا اینجا که مشکلی نداشت ولی یه دختر با آرایش غلیظ کنارم بود
عکس بعدی داشت منو میبوسید
و عکسای فجیع بعدی
-دروغ
-چی دروغه خودتم نمیشناسی تو عکسا
-شبنم تو که باور نکردی بخدا فتو شاپ
جوابمو نداد رفت تو اتاقش
-برو آبتین هرچی بازیمون دادی بس برو دیگه اسم شبنم رو نمیاری اینم وسایلایی که براش گرفتی
جعبه رو گذاشت تو بغلم دیگه جایی اونجا نداشتم رفتم تو حیاط برگشتم سمت اتاق شبنم داشت نگام میکرد خودشو کشید عقب دوباره باختم چرا من چرا همیشه باید تو اوج خوشبختی بدبختی رو با تمام وجودم حس کنم. اشکام بی اراده میومد پایین یقه لباسم خونی شده بود نمیدونستم دارم کجا میرم به خودم اومدم دیدم جلو داروالرحمه هستم. پیاده شدم رفتم پیش خانوادم پاهام پیش نمیرفت بالای سر قبرشون که رسیدم افتادم روی قبر پدرم گریه کردم داد زدم
-چرا تنهام گذاشتین که امروز اینقدر حقیر بشم کم آوردم بخدا چرا من نبردین خدا تا کی باید زجر بکشم تا کی اینقدر گریه کردم که همونجا بیهوش افتادم چشمامو که باز کردم دیدم تو یه اتاق کوچیک هستم بلند شدم یه پیرمرد کنار سماور نشسته بود.
-بهوش اومدی پسرم
-من اینجا چیکار میکنم
-بیهوش بودی رو یه قبر
بلند شدم که برم
-کجا ؟
-باید برم
-حالت خوب نیست
-خوبم ممنون
بازم به مرام غسال قبرستون
رفتم سوار ماشین شدم رفتم خونه نمیدونم اون عکسا از کجا اومده بود هر چی بود زندگیمو خراب کرد. هرچی زنگ زدم به شروین جواب نداد گوشی شبنمم خاموشش بود.تنها همدمم هومن بود چند روز از شرکت مرخصی گرفتم نمیدونستم باید چیکار کنم.افسرده شده بودم هومن میومد دنبال منو میبرد بیرون میترسید کار دست خودم بدم. پشت چراغ قرمز تو ماشین هومن بودم یه ماشین کنارمون بود صدای آهنگشو میشنیدم این روزا همه چی دست بهم میدن تا منو یاد شکستم بندازن
هی بهم میگی
میذارم میرم
من بهت میگم تنگ میشه دلم
حتی تو خوابم من نمیدیدم
بی وفا بشی بگی من میرم
اخه به کی بگم سنگ شده دلش
نمیدونم کی بود اومده تو دلش
از کجا بگم تنگ شده دلم
چراغ سبز شد هومن حرکت کرد ولی اون آهنگ مدام تو سرم بود
-میای بریم مسافرت؟
-کجا؟
-کیش
-نه
-چرا؟
-حوصله ندارم
-چون حوصله نداری میخوام ببرمت بخاطر من بیا خب
قبول کردم
-برات بلیط گرفتم عصر آماده باش
ساعت نه شب بود که هواپیما تو فرودگاه کیش نشست.پیاده شدیم. یه تاکسی گرفتیم رفتیم هتل ارم. اتاقی که گرفته بود یه اتاق دوتخته بود که پنجرهاش رو به خیابونای کیش باز میشد.پرده رو کشیدم از اون بالا به جزیره نگاه کردم
اینجا همیشه یه آرامش خاصی بهم میده مخصوصا شباش اون یه هفته ای که اونجا بودیم هومن هر کاری میکرد من از این حال و هوا بیرون بیاره نمیخواستم فکر کنه شکست خورده خودمو شاد نشون میدادم میخندیدم ولی تو دلم خون بود.همه جا رفتیم قبلا که با خانوادم اومدم همش دنبال مامان وآران تو پاساژا بودیم ولی حالا کسی نبود براش خرید کنم خودمم دل خرید نداشتم فقط جاهای دیدنی رفتیم کشتی یونانی کاریز شهر حریره دلفینا هر جا روحیمو عوض کنه ولی نکرد. آخرین شبی که اونجا بودیم کنار دریا رو صخرها نشسته بودیم با هومن فکر میکردم به زندگیم یکسال و نیم اومدم ایران تنها چیزی که نصیبم شد یه شغل ساده یه خونه یه ماشین یه شکست بزرگ تصمیم گرفتم رو پام وایسم دوباره من شرایط خوبی داشتم الان اگه دکترا قبول بشم شرایطم بهتر میشه.
مرخصیم تمام شد رفتم شرکت شروع کردم کار کردم کار کردم اینقدر تو کار غرق شدم که فراموش کردم چه به روزم آورده بودن بالاخره موفق شدم دکترا قبول شدم رفتم مصاحبه کردم قبول شدم.به کمک پدرهومن تو یکی از دانشگاه تدریس کردم. هم درس میخوندم هم درس میدادم هم کار میکردم راضی بودم
یه سال از اون ماجرا گذشته الان من یه جوون 29 ساله هستم با هزارتا تجربه خوب وبد که بیشترش بد.آپارتمانم رو فروختم یه زمین خریدم یه خونه ویلایی شیک ساختم نقشه اشو خودم کشیدم یه سانتافه مشکیم خریدم. حالا همه اون چیزایی رو که مادر شبنم میخواست دارم ولی دیگه نه احساس دارم نه حس جوونی.به خاطر موقعیتم کم خاطرخواه ندارم ولی من دیگه احساسی ندارم به کسی شریک بشم.
مادرجون یکماه پیش فوت کرد طبق وصیتش سهم مادرم رو به من دادن زیاد بود ولی دیگه به دردم نمیخورد این همه پول به دست آوردم تنها پناه بی ریای زندگیم از دست دادم.من همیشه خودش و وجودش رو میخواستم نه ثروتش
-استاد احتشام؟
برگشتم یه دختر بود چشمای عسلیش عجیب شبیه شبنم بود
-بله؟
-استاد من این قسمت پروژه ام مشکل دارم میشه کمک کنید؟
-حتما من فردا میام بیا دفترم
-باشه ممنون
سوار ماشینم شدم بعد از 1 سال چرا نمیتونم از یاد ببرمش رفتم توخونه در اتاق باز کردم عکس دونفره من وشبنم بزرگش کردم زدم تو اتاقم با همه بی وفایش دوسش دارم.
تو دفترم نشسته بودم اون دختر اومد .
-بیا داخل
-نمیخواد در ببندی بیا اینجا بشین
روبروم نشست مشکلشو بر طرف کردم رفت.از اون روز به هر بهانه ایی میخواست خودش بهم نزدیک کنه متنفر بودم از این رفتارا اسمش نگین بود یه مرفه بی درد که تحمل نه شنیدن ندارن.
-بله
-سلام استاد
-سلام کاری داری؟
-استاد راستش پنج شنبه تولدم میخواستم شما هم بیاید
-استادای دیگه هم هستن
-نه فقط شما
-پس لزومی نداره منم باشم با اجازه
-الو هومن کجایی؟
-جلو یونیتون
-اومدم
قرار بود با هومن یه شرکت بزنیم سرمایه نصف نصف ولی بخاطر مدرکم من مدیرعامل میشدم سود شرکت نصف میشد
رفتیم دفتر رو دیدیم چقدر همه چیز با 2 سال پیش فرق میکرد.اون خاطره ها برام سیاه و سفید بودن و اینی که جلوم بود رنگی همه چی رو آماده کردیم بهترین فضا و دکور شرکت ما شد یه شعبه از شرکت پدر هومن و این بهترین حمایت بود.
تو شرکت با مهندسا داشتیم رو یه پروژه کار میکردیم که گوشیم زنگ خورد شماره ناآشنا بود برام وصل کردم
-بله
-سلام استاد
-سلام شما؟
-نگین هستم
-امرتون
-میخوام باهاتون حرف بزنم
-در مورد؟
-احساسام
-من مهندسم روانشناس نیستم
-من دوستت دارم آبتین
-خانم لطفا حد خودتو بدون من خوشم نمیاد از این بچه بازیا دفعه بعد برخورد جدی میکنم.
تماس قطع کردم. خدروشکر یه مدت بود کاری به کارم نداشت چند روز بعد دوباره یه شماره نا آشنا به گوشیم زنگ زد فکر کردم نگین گوشیمو سایلنت کردم انئاختم تو ماشین رفتم تو شرکت عصر که سوار ماشینم شدم گوشیمو نگاه کردم کلی میس کال و اس ام اس برام اومده بود.همون شماره ناآشنا اس ام اس رو باز کردم
-سلام آبتین من مادر شبنمم .شبنم به کمکت نیاز داره من بد کردم نذار شبنم نابود بشه
دلم لرزید یعنی چی چه بلایی سر شبنم اومده بود.ماشین رو روشن کردم با سرعت رفتم سمت کوچه باغ جلو در ترمز زدم از صداش کلاغا از رو درخت پریدن.رفتم زنگ در زدم
-بله
-رفتم جلو اف اف منم خانم سمیعی
-درباز شد
با عجله رفتم داخل جلو در ورودی وایساده بود نفسم بالا نمیومد
-شبنم کجاست؟
-بیا داخل
با نگرانی رفتم هیچ چیز عوض نشده بود
-بشین تا بیام
نشستم بعد از چند دقیقه اومد یه بسته دستش بود گذاشت رو میز
-من میبخشی
-نه هیچوقت
-ولی من برات میگم من اشتباه کردم زندگی دخترمو خراب کردم.من نمیخواستم سمیه عروسم بشه از خانواده ما نبود واز طبقه ما نبود ولی اشتباه کردم همون پسرمو خوشبخت کرد. من خیلی رو فکر شوهرم کار کردم نذاره شروین سمیه رو بگیره ولی با یه جمله تو همه چی بهم ریخت مجبور شدیم بریم خاستگاریش من کینه تو رو به دل گرفتم.فکر نمیکردم شبنم نابود بشه هرکاری کردم نذارم بهم برسین.اون عکسارو من دادم یه نفر فتو شاپ کرد.ولی شبنم باور نمیکرد اینقدر دلیل و مدرک آوردم تا باورش شد.خوشحال بودم که انتقاممو از تو گرفتم احمقانه فکرکردم. هر روز یه خاستگار براش میومد همه رو رد میکرد.تا یه هفته قبل یه عکس دیگه از تو فتو شاپ کردم که عروسی کردی.
-چیکار کردی وای خدا
-فرداشبش خاستگار براش اومد قبول کرد.
-شبنم کجاست؟
-دوشب پیش عکسای اصلی رو دید فهمید همش دروغ بوده .همه چی رو شکست با حال خراب زد بیرون نمیدونیم کجا رفته دو روز هیچ خبری ازش نداریم.
-چیکار کردی الان راحت شدی دیگه کیو بدبخت کردی من یا دخترت
دیگه حرفی نمونده بود خواستم از در برم بیرون در باز شد شروین بود بی تفاوت از کنارش رد شدم دستمو گرفت
-آبتین ... جوابمو نمیدی فهمیدی همش دروغ بود همه گول خوردیم همه تاوان دادیم
دستمو کشیدم رفتم بیرون از همتون متنفرم
باید فکر کنم ببینم کجا رفته دختر دیونه خب میومدی پیش خودم من که همیشه عاشقت بودم بهم میگفتی گول خوردی همونجا رو پله های نشستم سرمو گرفتم تو دستم یکی کنارم نشست شروین بود
-کجاها دنبالش گشتین؟
-همه جا بیمارستان پزشک قانونی کلانتریا
-خونه اقوام نرفته؟
-نه
- گوشیش خاموشه
-نبرده گوشیشو
بلند شدم از خونشون زدم بیرون .همه فکرم همه ذکرم شده بود شبنم نمیدونستم کجاست نگرانش بودم زدم به دل جاده نمیدونستم کجا دارم میرم فقط رفتم به جایی رسیدم که تا چشم کار میکرد بیابون بود. پیاده شدم دستامو باز کردم خدا رو صدا زدم
-خدا کمکم کن کمکم کن کمکم کن من شبنم رو میخوام سالم مثل همیشه خوشحال خدااااااااااااااااااااااا اااااااا
-کجایی شبنم


تورا در کدامین کوچه ی این شهر جویا باشم.جایی نمانده بود که باهم نرفته باشیم.کجارا بیشتر دوست داشتی؟ نمیدانم



یه هفته هست که از شبنم هیچ خبری نیست.دارم دیونه میشم .هیچ جا فکرم نمیرسه همه خاطراتمون میاد جلوم تمام لحظه های با هم بودنمون یعنی الان کجاست داره چیکار میکنه ؟تو فکر بودم گوشیم زنگ خورد شروین بود


-بله خبری شد


......شروین چرا حرف نمیزنی 


-از پزشک قانونی زنگ زدن باید برم شناسایی 


مهر های کمرن تیر کشید نفسم بالا نمیاد نه دروغه شبنم من اونجا نیست نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم اون آدرسی که شروین داد.شروین جلو پله ها نشسته بود داشت گریه میکرد.نه باورم نمیشه همونجا کنار ماشین نشستم.


-اومدی آبتین 


-خودش بود؟


-هنوز نرفتم داخل


-پس چرا گریه میکردی؟


-میترسم 


مرتیکه احمق بیشعور من سکته داده میگه میترسم


رفتیم داخل نذاشتن من برم فقط برادرش رفت داخل هر ثانیه برام کشنده بود.بالاخره اومد رنگش مثل گچ شده بود همونجا کنار دیوار نشست دویدم طرفش یا خدا کمکم کن 


-شروین توروخدا حرف بزن شروین


-نبود


خدا خدا خدا خدا شکر



یکماه گذشت هنوز خبری نیست همه سرشون به کار خودشون گرم و منتظر یه خبر یه نشونه از شبنم .تو دفترم نشسته بودم از دفتر مرکزی تماس گرفتن پدر هومن باهام کار داشت.کارم که تمام شد رفتم پیشش


در زدم رفتم داخل


-سلام 


-سلام پسرم خوبی 


-ممنون شما خوبی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
-منم خوبم 


-چه خبرا ؟


-هیچی هنوز


-خدابزرگه راستش یه ماموریت دارم برات


-بفرمایید باید با هومن برید عسلویه یه قرار داد تنظیم کنید با شرکت ... پیش آقای رفعت 


-باشه مشکلی نیست کی باید بریم 


-هرچه زودتر بهتر


دو روز بعد با هومن رفتیم عسلویه اینجام پر از خاطره بود برام رفتیم هتل استراحت کردیم بعد رفتیم شرکت همه چی مثل قبل بود بهرامم هنوز اونجا بود خیلی خوشحال شدم از دیدنش ازدواج کرده بود با خانم احمدی ولی خانم احمدی دیگه اونجا کار نمیکرد تو خونه مراقب بچشون بود.قرارداد رو تنظیم کردیم وقت رفتن بود. دلم هوای خلیج رو کرده بود با هومن رفتیم اونجا چشمامو بستم یه نفس عمیق کشیدم چشمامو باز کردم برگشتم طرف هومن که پشت سرم بود 


باورم نمیکردم اون اینجاست چند قدمی من داره قدم میزنه خودشه مطمئنم هومن از بهت من برگشت. اون شبنم رو ندیده بود عجیب بود براش من به دختری اینجوری زل بزنم.شبنم داشت میرفت باز ازم دور میشد نباید وقت از دست میدادم 


دویدم طرفش چند قدمیش بودم


-شبنم


وایساد باز حرکت کرد


-شبنمم 


ایندفعه برگشت اونم با ناباوری بهم نگاه میکرد 


-کجا رفتی شبنم نگفتی من بی تو میمیرم 


رفتم جلو صورتش لمس کردم دستاشو گرفتم خودش بود واقعی کشیدمش تو بغلم –شبنم حرف بزن


-منو ببخش آبتین بدکردم وقتی فهمیدم طاقت نداشتم تو چشمات نگاه کنم اومدم جایی که پر از خاطره خوب از من وتو بود


-شبنم تو شبنم منی شبنم عشقمی من میدونستم یه روز میفهمی من خیانت نکردم یه روز برمیگردی فهمیدی چرا برنگشتی


-ترسیدم قبولم نکنی


-دیونه دیونه مگه تو به من اعتماد نداری 


-نه



یکماه بعد


جلو در آرایشگام منتظر عروس خوشکلم هستم بالاخره اومدش


فرشته کوچولوی دوست داشتنی همیشه نگات پاک ومعصوم دستشو گرفتم 


-سلام خانوم


-سلام آقا 


-افتخار میدین 


درباز کردم کمکش کردم نشست.خودمم سوار شدم نگاش کردم لبامو گذاشتم رولبش.رفتیم خونه پدر شبنم مراسم عقد اونجا بود.فامیلای نزدیک منم اونجا بودن عسلم بود با نامزدش رفتیم تو اتاق عقد ببین سمیه چه کرده ایول سلیقه 


-عروس خانم برای بار سوم وکیلم 


-عروس زیر لفظی میخوااد 


-شبنم من یادم رفته زیر لفظی بگیرم چیکارکنم 


-میکشمت 


-بیا عروس شوخی کردم یه جعبه از جیب کتم بیرون آوردم گذاشتم تو دستش بازش کرد یه انگشتر با نگین کبود یه یادگاری از مادرم 


-عروس خانم وکیلم 


-بله 


آخرشب بود دیگه از خستگی نا نداشتیم از اولش با هم رقصیدیم تا آخرش 


-شبنم 


-بله 


- یه بار بگو جانم تو دلم موند


-باشه


شبنم 


-جانم 


-بیا فرار کنیم برای عروس برون از دست مامانت


-نخند دختر لوس


تو خیابونیم با شروین و هومن کورس بستیم از تو آیینه ماشین پدر زن رو دیدم مادرزنم کنارش آروم رفتم برسن بهم. ویراژ رفتم مادرزن نگام کرد ولی با ی لبخند مادرانه ایول عاشقشم




-شبنم 


-بله


-بگو جانم


-جانم 


-بچه خودشو کثیف کرده 


-خب بشورش


-چشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  +50 متن عاشقانه جدید ADMIN 0 682 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۵:۰۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  گلچین اشعار عاشقانه ADMIN 11 1,739 ۱۴۰۰-۶-۵، ۰۷:۵۷ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  متن های عاشقانه برای عکس نوشته و وضعیت ADMIN 1 921 ۱۴۰۰-۲-۷، ۰۱:۲۶ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12280')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.