مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 30 بعدی »
› رمان در آغوش مهربانی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در آغوش مهربانی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۳ عصر
ترجيح ميدم به اين چيزا فکر نکنم... با فکر کردن من هيچي درست نميشه... من و رزا که فردا از اينجا ميريم بعده يه مدت هم که برميگرديم اما بيچاره اهالي روستا... سري به عنوان تاسف تکون ميدمو خودمو روي تختم پرت ميکنم... کم کم پلکام سنگين ميشه و به خواب ميرم
با احساس تشنگي شديدي از خواب بيدار ميشم... نگاهي به رزا ميندازم... چه معصومانه خوابيده... دلم براش ضعف ميره... خم ميشمو پيشونيشو ميبوسم... خيلي خوشحالم که رزا رو دارم... از رو تخت بلند ميشمو به سمت در ميرم... از اتاق خارج ميشم... دارم از پله ها پايين ميرم که صداي ماهان رو ميشنوم
ماهان: آخه اين چه کاري بود که کردي؟
ماکان: از دختراي زبون دراز متنفرم... تا همين الان هم زيادي تحمل کردم
ماهان: همه چيز رو خراب کردي
ماکان: ميگي چيکار ميکردم... وسط روستا وايساده و به من توهين ميکنه بعد من بهش لبخند بزنم
ماهان: کيارش عاشقه رزاهه، چرا نميفهمي؟؟
ماکان: قحطي دختر بود که عاشق خواهر اين دختره زبون دراز شد؟
ماهان: رزا دختر خوبيه
ماکان: من با رزا مشکلي ندارم من با خواهرش مشکل دارم... حالا اين پسره کجا رفت؟
ماهان با ناراحتي ميگه: روژان آب پاکي رو ريخت رو دستش... گفت دور رزا رو خط بکشه... کيارش هم رفته اين اطراف قدمي بزنه... گفت منتظرش نباشيم ميخواد امشب بره خونشون
ماکان: دختره ي لعنتي... به خدا اگه يه روز هم از عمرم مونده باشه بد حالشو ميگيرم
ماهان: ماکان تمومش کن... تو حق نداشتي روش دست بلند کني
ماکان: آره حق با توهه، بايد اونجا ميموندم تا خانم هر چي دلش ميخواد بارم کنه... من همين الان هم به خاطر تو و کيارش بهش هيچي نميگم
ماهان: ماکان آروم باش... روژان اونقدرا هم که تو ميگي بد نيست
ماکان:آره اصلا ميدوني چيه؟ به قول خودش اون فرشته هست... اصلا من بدم خوبه؟
ماهان: ماکان اين حرف چيه که ميزني؟
ماکان: اگه من جاي کيارش بودم دو تا ميزدم تو گوش دختره و مجبورش ميکردم باهام ازدواج کنه... به نظر من کيارش خيلي بي عرضه ست
ماهان: همين کارا رو کردي ديگه وگرنه تا حالا صد دفعه کيارش تونسته بود رضايت رزا رو بگيره... چرا نميفهمي اينا دختراي روستايي نيستن که دو تا بکوبي تو سرشون رام بشن
ماکان: دختره ي لوس و ننر... يه جور از اين و اون دفاع ميکنه که انگار صد ساله باهاشون زندگي کرده... يکي نيست بهش بگه تو هم يکي هستي مثله من بقيه...فقط و فقط ادعاتون ميشه
ماهان: ماکان چرا اينقدر عصبي هستي؟ حرف زدي... حرف شنيدي... اين همه عصبانيتت رو درک نميکنم
ماکان: اون اجازه نداشت با من اون طور حرف بزنه؟
ماهان: ماکان
ماکان: دختره زبون نفهم... فقط بشين و ببين... من اين دختره ي زبون نفهم رو آدم ميکنم اون بايد بفهمه که کسي نميتونه با ماکان در بيفته... اگه من رامش نکنم ماکان نيستم
يه پوزخند ميزنمو تو دلم ميگم آره کاکتوسي
ماهان: ماکان کار کيارش رو سخت تر نکن
ماکان: ديگه نه کيارش برام مهمه نه هيچکس... من نميتونم آروم يه ج...
بقيه حرفاش برام مهم نيست اونايي رو که بايد ميشنيدم شنيدم... قيد آب رو ميزنمو به اتاق برميگردم... رو تخت دراز ميکشمو به حرفهاي ماهان و ماکان فکر ميکنم... ماکان تو چه فکري هست و من تو چه فکري... اون فقط و فقط به غرورش فکر ميکنه و من به دختربچه ي خوشگلي که اثر انگشتاي ماکان رو صورتش خودنمايي ميکرد... چقدر بين من و ماکان تفاوته... ايکاش آدما قبول ميکردن ديدگاه هاي اشتباهشون رو عوض کنند هر چند هيچکس ديدگاه خودشو اشتباه نميدونه آهي ميکشمو تصميم ميگيرم چمدونا رو ببندم نيم خيز ميشم که چشمم ميخوره به چمدونا... رزا همه ي کارا رو خودش کرد... دوباره راحت دراز ميکشم... نگاهي به دستم ميندازم زخمش عميقه اما عفونت نکرده... خدا رو شکر رزا يادش رفت دست منو پانسمان کنه... به فردا شب فکر ميکنم واقعا چه جوري بايد تو اون اتاق بخوابيم... تصميم ميگيرم بهش فکر نکنم...چشمامو ميبندمو کم کم به خواب ميرم
با تکونهاي دست رزا از خواب بيدار ميشم
رزا: روژان بيدار شو
-هوم؟
رزا: روژان با تو هم، ميگم بيدار شو
پشتمو به رزا ميکنمو ميگم: فقط يکم ديگه
رزا: روژان امروز بايد بريم روستا... ديرمون ميشه بيدار شو
با يادآوري ديروز همه چيز يادم مياد... خدا لعنتت کنه ماکان من رو از اين رختخواب گرم و نرم هم انداختي از امشب معلوم نيست بايد چه جوري بخوابم... به زحمت تو جام ميشينم... يه خميازه ميکشمو ميگم: رزا؟
رزا همونطور که داره لباس عوض ميکنه ميگه: هوم؟
-نميشه اين رختخوابهاي گرم و نرم و اون تخت رو هم با خودمون ببريم؟
رزا: روژان دست از اين مسخره بازي ها بردار، لباس بپوش ساعت ده شده
-چــــــــــــــي؟
رزا: داد نزن... يادت باشه ازشون تشکر کني
-تشکر ديگه واسه ي چي؟
رزا: روژان حالت خوبه؟... براي اين همه کمکي که بهمون کردن
-تشکر نميخواد که.... تازه بايد کلي افتخار هم کنند که به خانمهاي متشخصي مثله ما کمک کردن
رزا با يه لحن محکم ميگه: روژان
-اه... باشه
رزا: بيا لباس بپوش... چمدونا رو ميبريم پايين.... همونجا باهاشون صحبت ميکنيم
-خانم اجازه؟
رزا: ديگه چيه؟
-برم دستشويي...
رزا با بي حواسي ميگه: دستشويي واسه چي؟
با خنده ميگم:واسه ي هواخوري
رزا: روژان
-آخه يه سوالايي ميپرسي آدم خندش ميگيره، مردم ميرن دستشويي واسه چي؟ خودت نميدوني؟... باشه بذار برات بگم... بنده الان پي پي دارم در نتيجه......
ميپره وسط حرفمو ميگه: فقط زودتر از جلوي چشام گم شو
با خنده به سمت دستشويي ميرم... وقتي از دستشويي بيرون ميام رزا رو نميبينم چمدون خودش رو هم برده... همونجور که لباس ميپوشم به اين فکر ميکنم اين لحظه ي آخري چه طوري حال ماکان رو بگيرم... يه لبخند خبيث رو لبام ميشينه... لباسامو که پوشيدم چمدونم رو برميدارمو به سمت در ميرم... همونجور که از پله ها پايين ميرم صداي ماهان رو ميشنوم
ماهان: آخه چرا؟؟ اين يه مدت هم همين جا ميموندين
رزا: نه ديگه... خيلي مزاحمتون شديم
ماهان چشمش به من ميفته که به زحمت چمدونو حمل ميکنم... به طرفم ميادو ميخواد چمدونو ازم بگيره که چمدونمو به سمت خودم ميکشمو با لحن مسخره اي ميگم: با چمدونم چيکار داري؟
ماهان خندش ميگيره و ميگه: کاري ندارم ميخوام برات بيارم پايين
-نميخوام... از کجا معلوم چمدونه نازنينم رو واسه خودت برنداري؟
ماهان: روژان
-برو کنار...
ماهان: روژان اين رزا چي ميگه؟
-نميدونم من که اينجا نبودم...
ماهان: ميگه ميخواين برين
خودمو متعجب ميکنمو ميگم واقعا؟
ماهان با تعجب ميگه تو نميدونستي؟
-نه بابا... من از کجا بايد ميدونستم
ماهان: پس اين چمدون چيه دستت؟
- توي اين چمدون که وسايلاي من نيست
ماهان بهت زده ميگه: پس چيه؟
-وسايلاي باارزش شماها رو ريختم تو چمدون... دارم ميذارم تو ماشين تا خيالم از بابت آينده ي خودمو رزا راحت باشه... مگه ديوونه ام غذا و جاي مفت رو ول کنمو برم
ماهان که تازه ميفهمه سرکار بود ميگه: روژان
-چيه بابا؟ بالاخره که بايد ميرفتيم... ترجيح ميدم اين چند روز آخر رو تو روستا باشم
ماهان: حالا از کي اتاق گرفتي؟
-بذار اين چمدون رو بذارم حالا ميام
سري تکون ميده و رو مبل ميشينه... به زحمت خودمو به ماشين ميرسونمو چمدون رو توي صندوق عقب ميذارم... چاقوي ضامن دار رو از داشبورد برميدارمو يه نگاهي به اطراف ميندازم... باد چهار تا لاستيک ماشين ماکان و بعد هم ماهان رو خالي ميکنم... خدا رو شکر از آقا جعفر خبري نيست... ايکاش ماشين کيارش هم اينجا بود... هنوز دلم خنک نشده... يه ماژيک از داشبورد ماشينم برميدارمو روي شيشه ي پشت ماشين ماکان مينويسم: چرا من خرم؟
بعد با عجله سمت ماشينه ماهان ميرم و رو شيشه عقب ماشينش مينويسم: چرا داداش ماکان خره؟
يه نگاهي به ماشينا ميکنم... يه لبخند مياد رو لبم... بهتره تا لو نرفتم صحنه ي جرم رو ترک کنم... ماژيک رو ميذارم تو جيب مانتومو به داخل ميرم... ماکان هم خواب آلود با موهاي پريشون رو مبل دو نفره کنار ماهان نشسته و سعي داره رزا رو منصرف کنه
ماکان: تو روستا دو تا دختر تنها ميخواين چيکار کنيد؟
به سمت رزا ميرمو ميگم: ميخوايم بريم وسط روستا بندري برقصيم حرفيه؟
به سمت من برميگرده و با خشم نگام ميکنه... ميدونم که ميدونه همه اينا نقشه ي منه...
ماهان با خنده ميگه: خوب همين جا بندري برقصين ما هم فيض ببريم
-نشد ديگه... ميخوام وسط روستا بندري برقصم يه چيزي کاسب شم
ماهان: همينجا پولش رو هم بهتون ميديم
-اونجا برقصم هم از اهالي روستا پول ميگيرم... هم شما مجبور ميشين بياين... در نتيجه از شما هم پول ميگيرم... هر جور حساب ميکنم منفعت رو توي رفتن ميبينم
ماهان: حداقل يه صبحونه بخورين بعد برين
رزا: بهتره زودتر....
يکم فکر ميکنم و بعد وسط حرف رزا ميپرم: با اين مورد موافقم
رزا: روژان مگه ديرمون نشده؟
-عيبي نداره... آخرين غذاي مفت و مجاني رو هم ميخوريمو بعد ميريم
ماهان با خنده سري تکون ميده و ميگه: حالا اقدس خانم رو صدا ميزنم
-نميخواد منو و رزا آماده ميکنيم
رزا هم سري به نشونه موافقت تکون ميده
رزا ميز رو ميچينه... من هم آب رو ميذارم جوش بياد... من و رزا چايي دوست نداريم... هميشه آب پرتغال ميخوريم... اما ماکان عاشقه چايي شيرينه تو اين چند روز اينو خوب فهميدم... ماهان هم که فقط و فقط چايي تلخ
رزا: من ميرم چمدون رو تو ماشين بذارمو برگردم
سري تکون ميدمو بعد از رفتن رزا دست به کار ميشم... شکر پاش رو خالي ميکنمو توش نمک ميريزم و جلوي صندلي هميشگيه ماکان ميذارم... واسه همه چايي ميريزم... ميخوام برم همه رو صدا کنم که رزا رو عصبي جلوي آشپزخونه ميبينم
رزا طوري که فقط من و خودش بشنويم ميگه: اين چه کاري بود کردي؟
با تعجب ميگم: چه کاري؟
رزا: اون جمله زشت چيه که پشت ماشين ماکان نوشتي؟ اصلا با چي نوشتي که پاک نميشه
سعي ميکنم خودم متعجب نشون بدمو ميگم: رزا تو حالت خوبه؟ من به ماشين ماکان چيکار دارم؟ اصلا مگه پشت ماشين چي نوشته شده؟
تو دلم ميگم خدا رو شکر متوجه ي پنجري و ماشين ماهان نشد
رزا چشماشو باريک ميکنه و با يه لحن عصباني ميگه: نوشته چرا من خرم؟
پخي ميزنم زير خنده و ميگم: پس بالاخره خودش هم کشف کرد
رزا: چي رو؟
-خر بودنش رو ديگه؟ حالا چرا پشت ماشين نوشت از خودم ميپرسيد
رزا: روژان
- اي بابا چرا هر اتفاقي مي افته گردن منه بدبخت ميندازي... از من مظلوم تر پيدا نکردي؟
رزا: آخه تنها کسي که ذاتش خرابه تويي؟
با صداي ماهان به خودمون ميايم
ماهان: روژان دوباره چيکار کردي که رزا اينقدر حرص ميخوره
با مظلوميت ميگم: هيچي به جون ماکان
ماهان با صداي بلند ميخنده و ميگه: اين خودش نشون ميده که يه کاري کردي
با حالت قهر پشت ميز ميشينمو ميگم اون هاپو رو صدا کنين صبحونه آماده هست... محصول مشترکه رزا و روژان
ماهان با خنده سري تکون ميده و ميره ماکان رو صدا کنه
رزا: امان از دست تو، راستي قبل از رفتن يادم بنداز دستتو پانسمان کنم
- رزا همينجوري هم خيلي ديرمون شده... يه زخم جزئيه که تا حالا تقريبا خوب شده
رزا: اما.......
ميپرم وسط حرفشو ميگم: اينقدر رو حرفم اما و اگر نيار بخور ديرمون شد
شروع به خوردن ميکنم اما رزا منتظر ميمونه ماهان و ماکان بيان... ماهان و ماکان هم ميان و پشت ميز ميشينن... همه داريم صبحونه ميخوريم... من همه حواسم پيشه ماکانه... زيرچشمي نگاش ميکنم... با اخم شکرپاش رو برميداره.... نمک رو تو چايي ميريزه و هم ميزنه... يه قلپ ميخوره اخماش بيشتر ميره تو هم... يکم ديگه ميخوره من سرمو ميارم پايينو خودمو مشغول خوردن نشون ميدم
ماکان: چرا چايي من شوره؟
ماهان پخي ميزنه زير خنده... دست رزا تو هوا ميمونه... سنگيني نگاه ماکان رو روي خودم احساس ميکنم... سرمو ميبرم بالا و ميبينم ماهان با خنده، ماکان با عصبانيت و رزا با اخم به من نگاه ميکنند
-چيه؟ چرا اينجوري نگام ميکنيد؟
ماهان: يعني کار تو نيست؟
با مظلوميت ميگم: چي؟
رزا: چايي ماکان
-حالت خوبه رزايي؟ من چيکار به چايي ماکان دارم؟
بعد همونجور که خندمو قورت ميدادم ادامه ميدم: حتما حس چشايي ماکان خان به مشکل برخوردن
رزا با خشم شکرپاش رو برميداره و ميگيره جلوم و ميگه: طعمش رو امتحان کن
-اگه شکر رو خالي خالي بخورم مرض قند ميگيرما
رزا: با يکم شکر هيچ کس مرض قند نميگيره
- از کجا معلوم؟؟ باز داري خرم ميکني......
رزا با داد ميگه: گفتم امتحان کن
ناچارا شکرپاش رو از دستش ميگيرمو يکم نمک رو ميريزم تو دهنم
رزا: چه طعمي ميده؟
-حس شيريني... حس شوکولات... باز ميخوام... چه خوشمزه بود
يکم ديگه ميخوام بذارم تو دهنم که رزا با تعجب شکرپاش رو از دستم ميگيره و ميگه: واقعا؟
ماهان هم تعجب کرده
رزا خودش طعم شکر رو امتحان ميکنه و جيغش ميره هوا
رزا: روژان اينکه شوره
-نه بابا... راست ميگي؟
ماهان با خنده نگامون ميکنه
رزا: روژان از ماکان خان عذرخواهي کن
لبخندي رو لباي ماکان ميشينه
-هر کي حس چشاييش عوض بشه تقصير منه... اول صبحه نمک و شکر رو خوب از هم تشخيص نميدين
رزا: همه اشتباه ميکنند فقط تو درست ميگي
-پس چي؟
براي اينکه حرفو عوض کنم ميگم: واي... بيچاره شدم... ديرمون شد اگه صبحونه نميخوري پس راه بيفت...
رزا: حرفو عو......
ميپرم وسط حرفشو ميگم: من که رفتم
بعد هم ميرم تو ماشين منتظر رزا ميشم
با صداي ضربه هايي که به شيشه ي ماشين ميخوره به خودم ميام... ماهان رو ميبينم... از ماشين پياده ميشمو ميگم: چيزي شده؟
ماهان: رزا گفت يکم منتظرش بموني الان مياد؟ هر چي گفتيم ظرفا رو اقدس خانم ميشوره قبول نکرد
سري تکون ميدمو چيزي نميگم... ماکان هم به طرفمون مياد
ماهان: نگفتي از کي اتاق اجاره کردي؟
ماکان که به ما رسيده با خونسردي ميگه: لابد حاج رضا
-نه بابا،حاج رضا اتاق نداشت
ماهان: پس کي بهتون اتاق داده؟
-مجبور شدم از آقا عباس اتاق اجاره کنم
ماهان و ماکان با هم ميگن: چـــــــــــي؟
-چيه خوب، سه چهار روز ديگه، ميشه دووم آورد
ماهان با عصبانيت ميگه: اون و پسرش اصلا آدم نيستن... اونا از قاسم هم بدترن
با خونسردي ميگم: از شماها که پست تر نيستن
ماکان: حرف دهنتو بفهم
- من خوب ميفهمم چي دارم ميگم... اوني که آخر نفهميه کسي نيست جز جنابعالي
ماکان: از همين حالا بهت ميگم بازيه بدي رو شروع کردي؟
-من اصولا با بچه هاي زير دو سال بازي نميکنم
ماکان: ميخواي بگي خيلي از من بزرگتري؟
-از لحاظ عقلي بله
ماکان: کاملا از رفتارت پيداست
ماهان با دهن باز به بحثه من و برادرش گوش ميده که يهو چشمش ميخوره به ماشين ماکان... معلومه خندش گرفته... معلومه هم متوجه ي پنچري شده هم متوجه نوشته... ولي هيچي نميگه... لابد براي جلوگيري از دعواهاي بيشتر... ماشين خودش تو ديد نيست هنوز از ماشينه خودش خبر نداره
بي توجه به ماهان ميگم: خودم هم ميدونم رفتارم خيلي بزرگتر از سنمه... احتياجي به يادآوري نبود
ماکان: خيلي رو داري؟
-شما که دست ما رو از پشت بستي
با عصبانيت ميخواد از جلوم رد بشه که پامو ميبرم جلو که محکم زمين ميخوره
-زشته پسر... اينجا که جاي خواب نيست... برو تو اتاقت بخواب... برو گلم.. برو هاپويي
بعد برميگردم سمت ماهانو ميگم: برادر عجب دوره زمونه اي شده... مردم جديدا کجاها رو که واسه ي خواب انتخاب نميکنند؟
ماهان با خنده به ماکان کمک ميکنه... رزا هم از خونه مياد بيرون و با ديدن ماکان تو اون وضعيت با نگراني ميگه: چي شده؟
من سريع ميگم: هيچي رزايي... آقا ماکان يکم هوس خواب به سرشون زده بود...
رزا با تعجب به ما نگاه ميکنه و ميگه: من که نميفهمم تو چي ميگي... بعد با مهربوني برميگرده سمت ماهان و ماکان...
رزا: اين چند مدت خيلي بهتون زحمت داديم... واقعا شرمنده
ماهان لخندي ميزنه و ميگه: دشمنتون شرمنده... اين حرفا چيه وظيفمون بود
ماکان هم با لبخند سري تکون ميده
رزا يکي ميکوبه تو پهلوم...
-چيه بابا... پهلوم رو سوراخ کردي؟
ماهان دوباره خندش ميگيره... رزا با ابرو بهم اشاره ميکنه که ازشون تشکر کنم
با خونسردي ميگم: رزايي چرا هر وقت ما داريم از اينجا ميريم تيک عصبي ميگيري؟... اون دفعه هم هي بيخودي ابروهات بالا و پايين ميرفتن
رزا با حرص ميگه: بيخودي نبودن...
بعد از لاي دندوناي کليد شده ميگه: ميگم تشکر کن
-وقتي خودشون ميگن وظيفمونه ديگه تشکر واسه چي؟
رزا ديگه طاقت نمياره و با داد ميگه: روژان
ماهان از خنده دلشو گرفته و خم شده با خودم فکر ميکنم اگه ماشينه خودش رو هم ببينه همينجوري ميخنده يا نه؟... رو لبهاي ماکان هم نيشخند مسخره اي خودنمايي ميکنه
با خنده ميگم: رزايي قبل از اينکه تو بياي من از آقا ماهان و آقا ماکان تشکر کردم ميتوني از خودشون بپرسي
ماکان با اخم نگام ميکنه و هيچي نميگه
رزا لبخندي ميزنه و ميگه: ميمردي همين رو زودتر بگي
شونه هام رو بالا ميندازمو چيزي نميگم... از ماهان و ماکان خداحافظي ميکنيم و سوار ماشين ميشيم... ماشين رو روشن ميکنم... سرمو به طرف ماکان برميگردونمو با چشمام به ماشينش اشاره ميکنم... با تعجب به ماشينش نگاهي ميندازه در کسري از ثانيه به سمت من برميگرده... ميخواد بياد به طرف ماشين که سريع گازو ميگيرمو دبرو که رفتيم... از آينه ماشين ميبينم که با عجله به سمت ماشين خودش ميره و ميخواد سوار شه ولي متوجه پنچريه ماشين ميشه و يه لگد محکم نثار لاستيک ماشين ميکنه
يه لبخند رو لبم ميشينه
رزا: کارت خيلي خيلي اشتباه بود
-رزايي من که کاري نکردم
رزا: آره کاملا پيداست
-وقتي پيداست پس چرا تهمت ميزني؟
رزا: من تهمت ميزنم؟
با مظلوميت ميگم:اوهوم
رزا: هر وقت که مظلوم ميشي ميفهمم يه غلطي کردي
-آجي جونم
رزا: گوشام دراز شد
-آجــــــــــي
رزا: اه چته؟... آخه اين چه کاري بود که کردي... اون از نمک... اون از ماشين ماکان... تو واقعا روت ميشه تو چشماي ماکان نگاه کني؟
-اوهوم
رزا: خيلي پررويي...يه آهنگ بذار که صداتو نشنوم
-آجي خيلي بي تربيت شديا... کي با آجي کوچولوش اينجوري حرف ميزنه
رزا: توي نره غول کوچولويي؟
-نه خير منه ماده غول کوچولو هستم
رزا ديگه جوابمو نميده و خودش يه آهنگ ميذاره... منم هيچي نميگمو به آهنگ گوش ميدم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۳ عصر
گريه نکن گريه ديگه فايده نداره
من ديگه ماهت نمي شم بروستاره
دعا نکن پشت سرم بر نمي گردم
فقط بگو براي تو چيکار نکردم
براي عشق پاکمون کيسه ميدوختي
قلب منو به قيمتش کاش مي فروختي
مي گفتي که چشام برات مثل يهماهه
ولي عزيزم اسمون تو سياهه
گريه نکن کلبه مارو خودتسوزوندي
يادت مياد دل منو چقدر سوزوندي
يادت مياد چه روزاي قشنگيداشتيم
يادش بخير چه قلباي يه رنگيداشتيم
شمع تولدت برام يه يادگاره
يواشکي دزديدمش با بيقراري
تا به مقصد برسيم هيچکدوم حرفي نزديم... نزديکايه خونه عباس ماشين رو پارک ميکنم.. رزا ميخواد پياده شه که مچ دستش رو ميگيرم... با تعجب به طرفم برگشت
رزا: چيزي شده؟
-راستش رزا اينجايي که ما داريم ميريم جاي زياد جالبي نيست... شايد يه خورده زندگي سخت باشه
رزا: خوب اينو که از اول گفتي... گفتي که زياد راضي نبودي... منم گفتم مسئله اي نيست
-رزا بهتره يه خورده بيشتر مراقبه خودت باشي... من به آدماي اينجا زياد اعتماد ندارم... ازت خواهش ميکنم اگه خواستي به مادرت سر بزني بهم بگي تا منم باهات بيام
رزا: اما......
با جديت تو چشماي رزا زل ميزنمو ميگم: رزا من قول ميدم خودمو کنترل کنم و با قاسم دهن به دهن نشم... از اين به بعد کسي نيست که هوامونو داشته باشه من تو رو دارم تو هم منو... تو شهر خودمون نيستيم که خيالمون راحت باشه... درسته اينجا آدماي خوبي داره اما آدم هاي بد هم کم نيستن يکيش همين قاسم
رزا به فکر فرو ميره و بعد از مدتي ميگه: حق با توهه... فقط رزا اگه باهام اومدي باهاشون درگير نمي شيا
-خيالت راحت باشه... حالا هم پياده شو که حسابي ديرمون شد
رزا سري تکون ميده و ميگه: چمدونامون چي؟
-با خودمون ميبريم
چمدونا رو برميداريم و به سمت خونه عباس ميريم... خيلي نگرانم... خيلي زياد...
-همين جاست
رزا نگاهي به خونه ميندازه و هيچي نميگه من هم چند ضربه به در ميزنم... کسي جواب نميده... دوباره چند ضربه به در ميزنم... صداي احمد رو ميشنوم...
احمد: اومدم... چه خبرته؟
بعد از چند ثانيه در باز ميشه و احمد جلوي در نمايان ميشه... با ديدن من اخماش ميره تو همو دوباره مثله دفعه ي قبل شروع ميکنه به برانداز کردنم اصلا متوجه رزا نشده... از نگاهاش متنفرم... اخم ميکنم... ميخوام چيزي بگم که با صداي رزا ساکت ميشم
رزا: سلام آقا
احمد که انگار تازه متوجه رزا شده با اخم نگاهي به من و رزا ميندازه و ميگه: سلام
و از جلوي در کنار ميره
من فقط سري به نشونه ي سلام تکون ميدم که باعث ميشه احمد پوزخندي بزنه و بگه: بهت ياد ندادن به بزرگترت سلام کني
منم متقابلا پوزخندي ميزنمو ميگم: نميدونستم اين قدر عقده ي سلام داري وگرنه حتما اينکارو ميکردم
و بعد با بي تفاوتي از کنارش رد ميشم و به سمت اتاق ميرم... رزا هم بي هيچ حرفي پشت سر من حرکت ميکنه... وقتي به اتاق ميرسم در اتاق رو باز ميکنم و ميرم کنار تا رزا داخل بشه... دهن رزا از تعجب باز ميمونه
با لحن شوخي ميگم: بابا دهنتو ببند حالا يه پشه اي مگسي چيزي اون تو ميره
رزا با تعجب ميگه: روژان ما بايد اينجا زندگي کنيم؟
با شرمندگي ميگم: چاره اي نيست
رزا: هيچ جاي ديگه اي اتاق نميدن؟
-يه جاي ديگه بود که به مسافرا اتاق ميداد اما همه اتاقاش پر بود
رزا سري تکون ميده و ميگه: مثله اينکه واقع چاره اي نيست... غذامون چي ميشه؟
-با خودشونه
رزا: اصلا از اين احمد خوشم نمياد... بدجور بهت نگاه ميکنه... بهتره زياد سر به سرش نذاري
-حالم از خودشو نگاهاش بهم ميخوره
رزا: حتما بايد يه خونه واسه خودمون جمع و جور کنيم... بالاخره من بايد هر چند وقت يه بار به مادرم سر بزنم... نميشه هر وقت ميايم اينجوري سرگردون بشيم
-منم بهش فکر کردم... وقتي برگشتيم به عمو کيوان ميگم که ترتيبشو بده
رزا سري تکون ميده و ديگه هيچي نميگه... لباسامونو عوض ميکنيم... هردومون شلوار جين با يه بلوز ساده تنمون ميکنيم من يه شال هم رو سرم ميندازم ولي رزا روسري سرش ميکنه... يکم ديگه تو اتاق ميمونيم ولي حوصلم عجيب سررفته
-اه.... حوصلم سر رفت... بلند شو يه دوري تو حياط بزنيم
رزا: من خواب رو به هرچيزي ترجيح ميدم... يه بالشت برميداره و دراز ميکشه
تو عمرم اين همه يه جا ننشسته بودم ... از جام بلند ميشمو ميخوام از اتاق خارج شم که رزا صدام ميکنه
رزا: بيرون نرو از اين احمد خوشم نمياد
-بيخيال بابا... من به اون چيکار دارم... دور و برش نميپلکم
رزا: پس حواست باشه
-باشه
ميرم تو حياط ميبينم يه زن ميانسال با يه دختر جوون تو حياط نشستن و با هم سبزي پاک ميکنند... خدا رو شکر خبري از احمد نيست... با لبخند به طرفشون ميرم
-سلام
دختر جوون و زن اول با تعجب بهم نگاه ميکنند... بعد کم کم اخماشون ميره تو هم... زير لبي يه سلامي حوالم ميکنند و به کارشون ميرسن... اينا چرا اينجوري کردن؟... اعصابم بيشتر بهم ميريزه... حياطشون خيلي بزرگه... يکم تو حياط قدم ميزنم که صداي زن رو ميشنوم
زن: دختراي اين دوره زمونه چه بي حيا شدن... يکي نيست بهش بگه اين چه وضعه لباس پوشيدنه
نگاهي به لباسام ميندازمو هيچي نميگم... بالاخره فرهنگ من با اينا فرق ميکنه... من تو يه محيط باز بزرگ شدمو اين چيزا زياد برام مهم نيستن... ولي ايکاش اينا هم يه خورده درکم ميکردن... آهي ميکشمو بي تفاوت بهشون تو حياط پرسه ميزنم... تو حال و هواي خودم هستم به ديوار تکيه دادمو به آسمون نگاه ميکنم که با تکون دستي به خودم ميام... برميگردم به طرفه کسي که تکونم ميداد... ميبينم دختره با اخم بهم ميگه: غذا آماده ست
سري تکون ميدمو به سمت اتاقمون ميرم... درو باز ميکنم و ميرم تو اتاق... رزا خوابيده
-رزا.... رزا....
رزا:هوم؟... چي شده؟
-خواب بسه.... بيدار شو بريم غذا بخوريم
رزا: آخ... همه بدنم درد ميکنه.... خيلي خسته ام...
-ميخواي يکم ديگه بخوابي؟
رزا: نه ديگه زشته... بريم
سري تکون ميدمو باهاش همراه ميشم... باهم از اتاق خارج ميشيمو ميريم سمت اتاقي که ازش سر و صدا مياد... سفره رو وسط اتاق پهن کردن و همه دورش نشستن... من و رزا هم کنار اون زن ميانسال که فکر ميکنم زن عباسه ميشينيم و يه سلام زير لبي ميکنيم... همه جوابمونو ميدن.... عباس و پسرش و يه پسره ي ديگه که حس ميکنم دامادش هستن يه طرف سفره نشستن منو و رزا و زن عباس و اون دختر جوون توي حياط که حالا ميفهمم دختره عباسه هم يه طرف ديگه سفره نشستيم... سنگيني نگاه احمد رو روي خودم حس ميکنم... اصلا نميتونم به راحتي غذا بخورم... بدجور اعصابم خورد شده... نيمه کاره غذامو رها ميکنم و از سفره کنار ميرم... يه تشکر زيرلبي هم ازشون ميکنم
رزا: روژان چي شد؟
-سير شدم
زن عباس با طعنه ميگه:لابد باب ميلتون نبود
سعي ميکنم خودم رو کنترل کنم همه مهربونيمو ميريزم تو صدامو با لبخند ميگم: برعکس يکي از خوشمزه ترين غذاهايي بود که تو تمام عمرم خوردم ولي چون صبحونه دير خورديم زياد گرسنه نبودم
رزا هم سري تکون ميده و ميگه: روژان راست ميگه، غذاش خيلي خوشمزه ست
زن عباس که انتظار اين برخورد رو نداشت يکم لحنش نرم تر ميشه و ميگه: نوش جونتون
بعدش بقيه غذاشو ميخوره و چيزي نميگه... غذا که تموم ميشه... مردا ميرن تو يه اتاق ديگه... رزا ميره استراحت کنه ولي من اصلا خسته نيستم تصميم ميگيرم تو جمع کردن سفره کمک کنم... زن عباس و دخترش با تعجب بهم نگاه ميکنند
-چيزي شده؟
زن عباس: چيکار ميکني دختر؟
-هيچي، دارم سفره رو جمع ميکنم
دختر: ما هستيم بهتره تو هم بري استراحت کني
-اين کارو که هر روز دارم ميکنم... اين چند روز فقط خوردم و خوابيدم...
زن عباس: اما...
ميپرم وسط حرفش ميگم: ديگه اما و آخه و اگر نداره اينجوري حداقل از بيکاري حوصلم سر نميره
ديگه هيچکدوم حرفي نميزنند منم باهاشون سفره رو جمع و جور ميکنم
اونا لب حوض ميشينندو ظرفا رو ميشورن منم نگاهشون ميکنم
زن عباس ميگه: دخترجون از کجا اومدي؟
- تهران
زن عباس: در س ميخوني؟
-اين ترم چند وقته ديگه ليسانسمو ميگيرمليسانسمو ميگيرم
يکم گنگ نگام ميکنه با لبخند ميگم: همين چند روز پيش تموم کردم
زن عباس: آهان
-رابطه تون با ثريا خوبه؟
آهي ميکشمو ميگم: من زياد نديدمش... بيشتر خواهرم به ديدنش ميره
دختر: بيچاره ثريا... خيلي سختي کشيد
سري به نشونه ي مثبت تکون ميدمو ميگم: خيلي دلم براش ميسوزه... چرا کاري نميکنه.. حداقل شکايتي... چيزي...
زن عباس: دخترجون اينجا شهر نيست... اينجا همه گوش به فرمانه شوهرشون هستن
آهي ميکشمو چيزي نميگم
دختر: اين چند روز کجا بودين؟
-ويلاي ماکان
زن عباس با تعجب ميگه: ماکان کيه؟
-همون ارباب خودتون ديگه
زن عباس و دخترش با هم ميگن: چــــــــــي؟
با تعجب نگاشون ميکنم ميگم: چي شده؟ چرا اينقدر تعجب کردين
زن عباس: يعني ارباب اجازه دادن شما اونجا بمونيد
-اوهوم... مگه مشکليه؟
زن عباس: دخترجون سعي کن در اين مورد به کسي چيزي نگي... مردم دل خوشي از ارباب ندارن فقط کافيه بفهمن يه مدت هم باهاشون رابطه ي خوبي داشتي ديگه نميتوني دو روز بياي تو اين روستا...
-ولي اهالي روستا بارها ما رو با اونا ديدن... تازه خيلي هم به ما احترام گذاشتن
زن عباس: از ترس بود... دخترجون تو چه ساده اي هستي... من اول فکر کردم زيادي خودتو ميگيري ولي ميفهمم زيادي ساده و بيخيالي... بهتره حواستو جمع کني
-من که اينجا زندگي نميکنم... پس برام دردسري درست نميشه... بعدش من با ماکان و خونوادش کاري ندارم... حالا چرا اهالي روستا اينقدر از ماکان بدشون مياد
زن عباس: خون اين مردم رو تو شيشه کرده... پدرش هم مثله خودش بود
-ماهان و کيارش چطورن؟
زن عباس: برادر و پسرعموش رو ميگي؟
سري به نشونه ي تائيد تکون ميدمو اون ميگه: اصلا اهالي روستا رو آدم حساب نميکنند... ولي باز خوبيش اينه که کاري به کار مردم ندارن... اما ارباب همه رو خسته کرده... بعضي موقع مردم ميگن کاش پدرش هنوز زنده بود
-مگه نميگين پدرش هم مثله خودش بود
زن عباس: اونم خيلي مردم رو اذيت کرد... اما باز يکم بيشتر با اهالي روستا کنار ميومد
سري به عنوان تاسف تکون ميدمو ميگم: چرا اهالي هيچ کار نميکنند؟
زن عباس: چيکار ميتونن کنند؟ همگيمون بايد بسوزيم و بسازيم
خيلي با زن عباس حرف زدم... فهميدم اسم خودش معصومه و اسم دخترش منيره... در کل زن مهربونيه... دخترش هم دختره خوبيه... هر چند شروع خوبي نداشتيم ولي رابطم باهاشون خوب پيش رفت... معصومه هم خيلي دلش از شوهرش پر بود... عباس هم يکي هست مثله قاسم... يه قمارباز به تمام معنا... بعد از کلي حرف زدن معصومه و منير رفتن يه خورده استراحت کنند... منم تصميم گرفتم برم يه دوري تو روستا بزنم... به سمت اتاق ميرم تا لباسامو عوض کنم... درو باز ميکنم... رزا دراز کشيده و يه رمان از چمدون در آورده و داره ميخونه
-خسته نشدي از بس تو اين اتاق موندي؟... من ميخوام برم يه دوري تو روستا بزنم بيا با هم بريم
رزا: روژان تو دو دقيقه نميتوني يه جا آروم بگيري؟ يه امروز رو به خودت و به من استراحت بده
با حرص نفسمو بيرون ميدمو ميگم: مگه جنابعالي تو اين چند روز به جز استراحت کار ديگه اي هم کردي ؟
رزا: روژان آروم بگير... اين رمان به جاي حساسش رسيده
-تو رمانت رو بخون من ميرم يکم تو روستا قدم بزنم
سري تکون ميده و ميگه فقط زود بيا... باشه اي ميگمو لباسام رو عوض ميکنم... شلوار جين يخي با مانتو کوتاه به رنگ آبي آسموني پوشيدم يه شال سرمه اي هم رو سرم انداختم... عينک آفتابيم رو برداشتم و از رزا خداحافظي کردم... همينطور که دارم ميرم بيرون احمد رو ميبينم... احمد با اخم جلو ميادو ميگه: کجا؟
با خونسردي ميگم: براي بيرون رفتنم بايد از شما اجازه بگيرم
احمد: وقتي تو خونه ي ما زندگي ميکني... آره...
پوزخندي ميزنمو ميگم: بابتش پول گرفتي... مجاني که اينجا نيستم... بهتره تو کاري که بهت مربوط نيست دخالت نکني
بعد بدون اينکه منتظر جواب باشم از خونه ميام بيرون...
زير لب زمزمه ميکنم: عجب آدماي پررويي پيدا ميشن
عينک آفتابي رو به چشمام ميزنم و شروع ميکنم به قدم زدن... زير لب يکي از شعرهاي مورد علاقم رو زمزمه ميکنم:
زندگي ادامه داره
حتي وقتي ما نباشيم
اگه آشنا بمونيم
يا مث غريبه ها شيم
زندگي همينه جونم
گاهي همرنگ خزونه
با حقيقت جون مي گيره
گاهي هم رنگين کمونه
گاهي هم مثل يه ماهي
توي يک تنگ طلايي
آره رسم دنيا اينه
چه بخواهي چه نخواهي
همينجور که براي خودم شعر رو زمزمه ميکنم ميبينم يه دختر فوق العاده خوشگل داره به يه دختر کوچولو يه چيزي ميگه و اون دختر بچه هم زار زار گريه ميکنه و ميگه: ببخشيد خانم
اما اون دختره دست بردار نيست؟
دختر: احمقه بي شعور ببين چه بلايي سر لباسم آوردي؟... مگه تو پولش رو ميدي... يا اون باباي بي اصل و نسبت... حالم از اين همه کثيف کاريهاتون بهم ميخوره
يکم ميرم جلوتر ميبينم يکم لباسش خاکي شده... چرا اين دختر بخاطر يه خورده خاکي که رو دامن لباسش ريخته اينجوري ميکنه...
دختربچه با هق هق ميگه: خـ ـانـ م بـ ـبـ ـخـ ـشـ ـيـد
دختر: خفه شو احمق، سرمو خوردي
ديگه تقريبا پشت دختره هستم که يهو دست دختره ميره بالا که به صورت نازنين اون دختر کوچولو فرود بياد که سريع دستشو تو هوا ميگيرم
دختر با عصبانيت به طرف من برميگرده و ميگه: معلومه داري چه غلطي ميکنه؟
با پوزخند ميگم: اين سواليه که من بايد از جنابعالي بپرسم؟
با عصبانيت ميگه: به چه جراتي با من اينطور حرف ميزني
-مگه حرف زدن با يه احمق جرات ميخواد
اينو ميگمو دستش رو که تو دستمه ول ميکنم
دختر با جيغ ميگه: به من ميگي احمق؟
با مسخرگي يه نگاه به دور و اطراف ميندازمو ميگم: مگه اينجا به جز خودت احمقه ديگه اي هم ميبيني؟
باز يه صداي آشنا... صدايي که صاحبش صد در صد به خونم تشنه هست... صداي ماکان... صداش رو ميشنوم که با فرياد ميگه: اينجا چه خبره؟
دختره با عصبانيت ميگه: عزيزم کجا بودي؟... اين دهاتيه بي اصل و نسب به من توهين کرد
با يه پوزخند به سمت ماکان برميگردمو ميگم: بهتره اين دخترو به يه چشم پزشک نشون بدي... چون اگه از لهجه ام معلوم نباشه از لباسم به راحتي ميشه فهميد من اهل اينجا نيستم
و بعدش برميگردم به سمت دختره و ميگم: اصل و نسب به پول نيست که اينقدر بهش مينازي آدماي اين روستا هزار برابر بيشتر از توي جيغ جيغو اصل و نسب دارن
دختره با عصبانيت به سمت من ميادو سيلي محکمي به صورتم ميزنه... اينقدر سريع اين اتفاق ميفته که شوکه ميشم
ماکان پوزخندي ميزنه و ميگه: بريم عزيزم... خودتو بيخودي با اين حرفايه بيخودي خسته نکن
دختر:باشه گلم الان ميام
بعد برميگرده سمت منو ميگه: اينو زدم که بدوني با همسر آينده ي ارباب اين روستا چه جوري حرف بزني... ميدوني پدر من کيه؟ خان روستاي بالا.. حالا تو دختره ي بي دست و پا جرات ميکني با من اينطوري حرف بزني
بعد يه پوزخند ميزنه و به سمت ماکان ميره... تازه به خودم ميام... با قدم هاي بلند خودمو بهش ميرسونم... دستمو رو شونش ميذارمو اونو محکم فشار ميدمو دختر رو به طرف خودم برميگردونم و يه سيلي محکم تحويلش ميدم... حالا من يه پوزخند ميزنمو ميگم: به چيت مينازي... به بابات يا به شوهره زورگوي احمق تر از خودت... اگه اين بابا رو نداشتي که اين پسره محل سگ هم بهت نميداد... اينو يادت باشه که هميشه به همين راحتي از کسي نميگذرم... اين سيلي رو بهت زدم چون عادت ندارم به کسي بدهکار باشم... دفعه ي بعد ببينم دستت رو من بلند شده از همون اول دستت رو شکسته فرض کن... و در آخر هم بايد بگم من بهت توهيني نکردم... من به يه احمق گفتم احمق اين کجاش توهينه؟؟
بعد از جلوي چشماي مات و مبهوت ماکان و اون دختر ميگذرم و ميرم کناره دختر بچه ميشينم
-چرا گريه ميکني خانمي؟
دختربچه: آخـ ـه مـ ـن لـ ـبـ ـاس خـ ـانـ ـم رو کـ ـثـ ـيـ ـف کـ ـردم
اشکاشو پاک ميکنمو لباس خاکيش رو تميز ميکنمو ميگم
-عزيزم همه چيز تموم شده ديگه احتياجي به گريه نيست
دختربچه:يـ ـعنـ ـي خـ ـانم دعـ ـوام نـميکـ ـنـ ـه؟
-معلومه که نه خانم خانما، بگو ببينم اسمت چيه گلم؟
چشماي اشکيش رو پاک ميکنه و ميگه: اسمم کلثومه
-واي واي چه اسمه خوشگلي
يه خنده ي خوشگل ميکنه و ميگه: خانم اسمه شما چيه؟
-من روژانم
ميخنده و ميگه اسمتون خيلي سخته
يه چشمک بهش ميزنم و ميگم چون تويي روژي صدام کن
با صداي بلند ميخنده و ميگه: اينم که سخته
منم باهاش ميخندمو ميگم: اصلا آبجي صدام کن... نظرت چيه؟ اينقدر هم نگو شما شما من يه دونه هستما
محکم ميپره تو بغلمو ميگه: باشه آبجي... من ديگه بايد برم مامانم نگرانم ميشه
-برو گلم... مواظبه خودت باش
خيلي خوشحالم که تو چشماش خوشحالي رو ديدم... به سمت ماکان برميگردم... با اخم نگام ميکنه و اون دختر دوباره با عصبانيت به سمت من مياد... ميخواد حرفي بزنه که ميگم: بهتره حواستو جمع کني، من کاري به کار کسي ندارم اما اگه کسي برام دردسر درست کنه بدجور حالشو ميگيرم
بعد بدون اينکه منتظر جوابي از طرفش باشم راهمو به سمت خونه کج ميکنم... ميرم تو حياط خونه که رزا رو ميبينم کنار معصومه نشسته و با اونا حرف ميزنه تا چشمش به من ميفته با جيغ ميگه: روژان چي شده؟
-چيز مهمي نيست
رزا: هنوز رو صورتت اثر انگشته سيلي اي که خوردي هست بعد ميگي چيزي نيست
با لحن جدي ميگم: مطمئن باش هنوز اثر انگشت من هم رو صورت اون طرف هست
بعد به سمت اتاق ميرم... رزا هم پشت سرم مياد
رزا: روژان بگو چي شده؟
-رزا فعلا حوصله ندارم بذار براي بعد
رزا: روژان يا ميگي يا ميرم به ماهان و ماکان ميگم مسبب اين بلا رو پيدا کنند
پوزخندي ميزنمو ميگم: لازم نيست جنابعالي زحمت....
ميپره وسط حرفمو ميگه: روژان من باهات شوخي ندارم همين حالا هم ميرم
بعد با جديت ميره لباساشو ميپوشه... شايد بهتر باشه همه چيز رو به رزا بگم... حال رزا هم خوب شده... من هم کنارش هستم نميذارم اتفاقي براش بيفته... اون هم بايد همه چيز رو بدونه... بايد اون آدما رو بشناسه... تصميمم رو گرفتم همه چيز رو بهش ميگم... رزا لباسش رو پوشيده داره به سمت در ميره
-رزا
رزا: هيچي نگو... خودم تا چند ساعت ديگه همه چيز رو ميفهمم
-بهتره بشيني... چون با رفتنه تو پيش ماهان و ماکان هيچي درست نميشه... چون مسبب همه ي اين بلاها همونا هستن
رزا با داد ميگه: چــــــــــي؟
به روبروم اشاره ميکنمو ميگم: بيا اينجا بشين تا برات همه چيز رو تعريف کنم
ميادو روبروم ميشينه... از اول شروع ميکنم... از همه چيز براش ميگم... از سيلي اي که ماکان بهم زد... از حال رفتنم... از رفتنه ماکان که منو همونطور بيهوش رها کردو رفت... از اون پيرمرد بيچاره.. از دفاعي که من کردم... از شلاقي که من خوردم... از سيلي اي که اون دختربچه خوردو من از اثر انگشتاي ماکان همه چيز رو فهميدم... از حرفايي که بين ماهان و ماکان رد و بدل شد و رزا با چشمهاي گريون به حرفام گوش داد... و بالاخره ميگم... از امروز ...از اون سيلي اي که خوردم... از اون سيلي اي که زدم و از اون دختربچه که با چشمهاي گريونش...
رزا محکم بغلم ميکنه و ميگه: شرمندتم رزا... شرمندتم مثله هميشه به جاي اينکه من ازت حمايت کنم تو ازم حمايت کردي...خيلي ازت غافل شدم... تمام اين مدت اين همه درد کشيدي و به من هيچي نگفتي از ترس اينکه دوباره حالم بد بشه... روژان بذار خيالت رو راحت کنم من حالم خوبه خوبه... درسته اوايل خيلي برام سخت بود...مرگ پدر و مادر... فهميدن حقايق... ولي کم کم عادت کردم... با وجود تو همه چيز برام آسون شد... حالا دليل رفتارات رو ميفهمم... حالا دليل اون عجله ها رو ميفهمم... اذيتهاي ماکان... عصبانيتت... ناراحتيت... حالا همه اينا رو ميفهمم
-رزا دوست ندارم زياد باهاشون گرم بگيري... ما از اول هم اشتباه کرديم... نبايد بهشون اعتماد ميکرديم... شايد کيارش و ماهان با ما يا دوستاشون يا خونوادشون خيلي خوب و مهربون باشن ولي مهم اينه که با مردمي که زيردستشون کار ميکنند چه جور رفتاري دارن؟ اونا با خودخواهي تموم فقط و فقط به خودشون فکر ميکنند... مخصوصا ماکان که به جز خونوادش هيچکس رو نميبينه
رزا سري تکون ميده و ميگه: چقدر متاسف شدم من همه شون رو آدماي با شخصيتي ميديدم و فکر ميکردم در موردشون اشتباه قضاوت کردم
-خودم هم وقتي ماجرا رو فهميدم همين احساس رو داشتم
رزا چشمش به دستم ميخوره... اشک تو چشماش جمع ميشه... پارچه رو با آرومي از دور دستم باز ميکنه و با ديدن دستم آه از نهادش بلند ميشه
رزا: حداقل ميرفتي درمونگاه... زخمت عميقه... حاال ميفهمم چرا نميذاشتي زخمت رو ببينم
-فردا يه سر به درمونگاه ميزنم
رزا سري تکون ميده و ميگه فعلا استراحت کن... سعي کن به چيزي فکر نکني
باشه اي ميگمو يه بالشت برميدارم و رو زمين دراز ميکشم
رزا: بذار رختخواب رو پهن کنم
-نه رزا... من راحتم
رزا:اما.....
-رزايي باور کن راحتم
رزا: باشه پس من پيشه معصومه و منير ميرم تو هم بگير بخواب
-باشه
رزا از اتاق خارج ميشه... احساسه آرامشه عجيبي ميکنم... خيالم راحته راحته... از دروغهايي که به رزا گفته بودم عذاب وجدان داشتم الان حس ميکنم يه باري از دوشم برداشته شده... البته به رزا نگفتم من به کيارش گفتم چه جوري دلتو به دست بياره... هنوز که هنوزه ميگم شايد کيارش سر به راه شد... مهربوني تو چشمهاي کيارش به راحتي هويداست... دلم نيومد همه زحمتهاشو هدر بدم... هر چند من زياد به اين ازدواج راضي نيستم ولي خوب همه يه جاهايي اشتباه ميکنند شايد در آينده کيارش متوجه ي اشتباهاتش شد.... اونقدر فکر ميکنم که خودم هم نميفهمم کي به خواب ميرم
چشمامو کم کم باز ميکنم...عجب خواب خوبي بود يکم سرحالتر شدم.... اما حس ميکنم همه بدنم درد ميکنه... البته اينجور که من خوابيدم اگر بدنم درد نميکرد جاي تعجب داشت... بايد ميذاشتم رزا رختخواب رو پهن کنه... به زحمت رو جام ميشينم... يه خميازه ميکشم... نگام ميره به سمت لباسام... اي واي ... چرا اينا رو عوض نکردم... همه چروک شدن... شال هم دور گردنم پيچ خورده... به سختي از جام بلند ميشمو لباسام رو عوض ميکنم... از اتاق خارج ميشم... هوا تاريک شده... رزا رو نميبينم... در حياط بازه... صداي يکي رو ميشنوم که داره با خواهرم حرف ميزنه... يکم که بيشتر دقت ميکنم متوجه صداي کيارش ميشم
کيارش: رزا با من ازدواج کن من دوستت دارم... من خوشبختت ميکنم
رزا: متاسفم... جواب من به شما منفيه
کيارش: رزا به خدا اينا آدماي درستي نيستن
رزا: باز چيزي تغيير نميکنه... شما هم آدماي درستي نيستين فقط فرق شما با اهالي اين خونه در اينه که من و خواهرم از شما کلي صدمه ديديم اما آدماي اين خونه تا حالا کاري به کارمون نداشتن
کيارش: رزا برگردين ويلاي ماکان... من نگرانتون هستم... چرا باورم نميکني
رزا: چيزي به جز دروغ و رياکاري ازت نديدم که بخوام باورت کنم
کيارش: رزا باور کن من دوستت دارم... من ديوونه وار عاشقتم... تنها دليلي که ايران موندم تويي
رزا پوزخند صداداري ميزنه و ميگه: متنفرم از آدماي متظاهر... از آدمايي که فقط و فقط هدفهاي خودشون براشون مهمه... براي رسيدن به آرزوهاي خودشون آرزهاي ديگرون رو زير پاهاشون له ميکنند... براي رسيدن به آرمانهاي خودشون آرمانهاي ديگران رو زير پا ميذارن... باورهاي خودشون رو باارزش نشون ميدنو از باورهاي ديگران بيتفاوت ميگذرن... کيارش من کم کم داشتم باورت ميکردم... حس ميکردم اوني هستي که نشون ميدي... ولي با شنيدن حرفهاي روژان به خيلي چيزا پي بردم فهميدم که نبايد از رو ظاهر قضاوت کنم... ميدونم که ميدوني پسرعموت چه بلاهايي سر روژان آورده... ولي چيکار کردي؟... هيچي... فقط و فقط سکوت... روژان هم براي اينکه منو ناراحت نکنه هيچي بهم نگفت... تا اينکه امروز اثر انگشت سيلي رو روي صورتش ديدم... چقدر از خودم متنفرم که از خواهرم غافل شدم... خواهرم به خاطر من اينجا اومد... حرف شنيد... سيلي خورد... شلاق خورد و اونوقت کسي که ادعا ميکنه عاشقه منه فقط و فقط تماشاگر اين بازي مسخره بود... نه آقا... من هيچوقت نميتونم قبولت کنم... چون تو هم يکي هست مثله ماکان... اون با زورگويي هاش به همه بد ميکنه... تو با سکوتت که نشون ميده همه کاراشو تائيد ميکني
به سمت در ميرم... کيارشو ميبينم که با همون لباسه شب قبل و موهاي آشفته جلوي در خونه واستاده... تا منو ميبينه دهنش باز ميمونه... بعد از چند دقيقه به خودش مياد
کيارش: روژان صورتت چي شه؟
رزا پوزخند ميزنه و ميگه: بهتره اين سوالو از پسرعموي عزيزت بپرسي که در جريان همه چيز هست... ديگه هم وقت من رو نگير... تمايلي به ديدن دوبارت ندارم...اميدوارم ديگه جلو راهم سبز نشي
و بعد هم دستم رو ميگيره و با خودش به داخله خونه ميکشه
رزا زير لب غرغر ميکنه: پسره ي احمق ميگه عاشقمه
-رزا تو واقعا هيچ علاقه اي به کيارش نداشتي يا نداري؟
همونجور که قدم ميزنيم رزا آهي ميکشه و ميگه: کم کم داشتم باورش ميکردم
با لبخند ميگم: رزا کيارش اونقدرا هم بد نيست
رزا: روژان بيخودي ازش طرفدار.......
ميپرم وسط حرفشو ميگم: گوش کن
رزا ساکت ميشه و من ادامه ميدم: من هيچکدوم از کاراي کيارش رو تائيد نميکنم ولي بايد به يه چيز ديگه هم توجه کنيم... اون در خونواده اي با چنين فرهنگي بزرگ شده، نميشه ازش انتظار مهربوني با رعيت رو داشت... همه مون يه جاهايي رو اشتباه ميريم... مهم نيست کدوم مسير اشتباهه مهم اينه بعضي موقع احتياج به يه تلنگر داريم تا به خودمون بيايم...هميشه سعي کن به طرف مقابلت فرصت جبران بدي... خودتو جاي اون طرف بذار... اگه به جاي اون بودي چيکار ميکردي؟ اگه در چنين خونواده اي بزرگ ميشدي چه رفتاري با بقيه داشتي؟ اگر فقط يه درصد هم احتمال دادي که شايد من هم اگر جاي اون بودم همين برخوردها و رفتارها رو داشتم پس بايد بهش فرصتي دوباره بدي.. من کاري با احساست ندارم.. خودت ميدوني هميشه آزادي هرکس رو دوست داري واسه آيندت انتخاب کني... هواتو دارم... تنهات نميذارم... پا به پات ميام اما دخالت نميکنم... اون کسي که تصميم نهايي رو ميگيره فقط و فقط خودتي... چچون خودت عاقل و بالغي... خودت از همه بهتر ميدوني از طرف مقابلت چي ميخواي... اگر حس ميکني احساسي به کيارش داري به خاطر من يا کس ديگه پا رو احساست نذار... گذشتن از احساس يعني فرار از سختيها... اگه بموني و بجنگي... اگه بموني و طرف مقابلت رو متوجه اشتباهاتش بکني هنر کردي... فرار کردن که هنر نيست
رزا با حرفام به فکر فرو رفته... اصلا فکر نميکردم خواهرم احساسي به کيارش داشته باشه... اون همه بي تفاوتي... اون همه سرسختي... اما امروز با حرفش جرقه اي تو ذهنم زده شد... وقتي به کيارش گفت کم کم داشتم باورت ميکردم فهميدم رزا نسبت به کيارش بي تفاوت نيست... هر چند خيلي از دست کيارش دلخورم ولي اگه متوجه ي اشتباهاتش بشه خيلي از مشکلات حل ميشه... با صداي رزا به خودم ميام
رزا ميگه: نميدونم... شايد باورت نشه روژان ولي خودم هم هنوز هيچي از احساسم نميدونم... قبل از اين ماجرا حس ميکردم يه احساسي نسبت به کيارش دارم اما وقتي همه چيز رو ازت شنيدم حس ميکنم کيارش رو نميشناسم... حس ميکنم هيچ چيز اون جور که بايد باشه نيست.. حس ميکنم با کيارش خيلي خيلي غريبه ام... آخه من چه جوري ميتونم کيارش رو تغيير بدم؟
لبخندي ميزنمو ميگم: لازم نيست کيارش رو تغيير بدي... اصلا کيارش نبايد تغيير کنه... فقط بايد متوجه ي بعضي از اشتباهاتش بشه... اشتباه ما اينه وقتي کسي رو دوست داريم ميخوايم اونو اونجور بسازيم که تو ذهن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۴ عصر
خودمون روياپردازي کرديم.. اما ما تو زندگي واقعي هستيم...زندگي ما قصه وداستان نيست.... مرد ايده آل يا زن ايده آل ما همه چيز تموم نيستن... اونا هم ممکنه مشکلاتي داشته باشن... همه اشتباه ميکنند همه مشکلاتي دارن... چه خوب ميشه پا به پاي هم با طرف مقابلمون پيش بريم... کيارش آدم بدي نيست فقط از خيلي چيزا بي اطلاعه...کمکش کن که مردم عادي رو بشناسه... رعيت رو بشناسه... زندگي سخت ديگران رو درک کنه... اون فقط زندگي ارباب سالاري رو ديده... از سختيهاي مردم عادي چيزي نميدونه... کمکش کن تا اين مردم رو درک کنه... بعد بذار خودش انتخاب کنه... مهم نيست انتخابش چي باشه... مهم اينه تو همه سعيتو کردي... تو همه کمکاتو کردي...
رزا: اگه باز هم همين رفتارش رو ادامه داد چي؟
با شيطنت لبخندي ميزنمو ميگم: کم کم داري منو ميترسونيا... يعني اينقدر بهش احساس داري که نميتوني ازش بگذري
رزا سرخ ميشه و بلند ميگه: روژان اصلا هم اين طور نيست
-کاملا معلومه
رزا: روژان
-شوخي کردم گلم... اگه به رفتارش ادامه داد باز هم حق انتخاب رو از تو نگرفتن... يا همين کيارش رو ميپسندي يا ترکش ميکني... فقط حواست باشه تا از احساست مطمئن نشدي هيچ جواب مثبتي به کيارش نده
رزا: نه حواسم هست... از اين جهت خيالت راحت باشه...دنيا برعکس شده به جاي اينکه من تو رو راهنمايي کنم تو منو راهنمايي ميکني
-خوبه خودتم ميدوني... از بس بي عرضه اي
بعد همونجور که زير لب غرغر ميکنم ازش دور ميشم... ميخوام تنهاش بذارم تا با خودش کنار بياد...
در يکي از اتاقا باز ميشه و احمد از اتاق مياد بيرون... زير لب زمزمه ميکنم: اه... حوصله ي اين يکي رو ندارم
احمد با پوزخند يه نگاه به سمت چپ صورتم ميندازه که کبود شده ميخواد چيزي بگه که منير از اتاق خارج ميشه و منم به سرعت به سمت منير ميرم
-سلام منيرجون
منير نگاهي بهم ميندازه و ميگه: سلام روژان... رزا رو صدا کن غذا آماده ست
بعد برميگرده به سمت احمدو ميگه اينجا چيکار ميکني؟ برو بابا کارت داره
احمد با اخم باشه اي ميگه و ميره... منم ميرم تا رزا رو صدا کنم... بعد از شام من و رزا به اتاقمون ميريم
-از بس خوابيدم ديگه خوابم نمياد
رزا با اخم ميگه: بيخود... اين روزا از بس از اين و اون کتک خوردي جون تو بدنت نمونده... ميگيري ميخواببي
خندم ميگيرمو ميگم: مگه کيسه بوکسم
رزا: کمتر از اونم نيستي
-رزا
رزا: روژان... راستي يادت باشه فردا يه سر به درمونگاه بزني
-مگه دکترم
رزا: واسه دستت ميگم ديوونه
-مگه نگفتن دکتر يه هفته ي ديگه مياد
رزا: از منير شنيدم ديروز يه نفرو فرستادن
-فقط از شانس بد ما بود تو اون چند روز اسير شديم
رزا سري تکون ميده و چيزي نميگه... صبح که از خواب بيدار ميشم با رزا ميريم تا صبحونه بخوريم... صبحونه که تموم ميشه رزا بهم ميگه: عجله کن بايد بريم
با تعجب ميگم: کجا؟
رزا: من ديروز اون همه حرف زدم تو تازه ميگي کجا؟... درمونگاه ديگه
با بيخيالي ميگم: فکر کردم چي ميگي همچين ميگي راه بيفت که من فکر کردم کجا ميخوايم بريم
رزا: دستت رو به يه دکتر نشون بدي خيالم راحت تره
-باشه ... بذار يه ساعت ديگه ميرم
رزا با صداي بلند ميگه: يک ساعته ديگه
-رزا چرا اينجوري ميکني... اين همه مدت تحمل کردم اين يه ساعتم روش... بذار اين غذايي که خورديم هضم بشه
رزا: همين که گفتم همين الان ميريم
-اصلا واستا ببينم تو ميخواي کجا بياي... نکنه تو هم کتک خورديو من خبر ندارم
رزا داد ميزنه: روژان
-اه چته؟... سرمو خوردي باشه بابا حالا لباس ميپوشم
لباسامو بر ميدارم تا لباس بيرونم رو بپوشم که ميبينم رزا هم ميخواد لباساشو عوض کنه
-رزا به خدا من حالم خوبه... بدم مياد هزار نفر پشت سرم راه بيفتن... ترجيح ميدم تنها برم
رزا: اما....
-رزا ديگه اما و اگر نداره... ميخواي ماشينو بذارم يکم تو روستا بچرخي؟
رزا: نه بابا... حوصله ندارم... پس خودت با ماشين برو زود هم برگرد
سري تکون ميدم و ميگم روسريت کجاست؟
رزا: کدوم رو ميخواي؟
- همون که ياسي رنگه
رزا: تو چمدونه بردار... پس ديگه سفارش نکنم؟ خيالم راحت باشه؟
ميرم سمت چمدونش همونجور که دارم ميگردم ميگم: بابا خيالت راحت باشه
رزا: روژان چيکار ميکني همه وسايلامو بهم ريختي
-اه بيا روسري رو برام پيدا کن... اينقدر لباس آوردي که روسري توش گمه
رزا به طرف چمدونش ميادو منو به عقب هل ميده و ميگه: ميبيني که باز وضع من از تو بهتره... حداقلش من روسري عاريه اي سرم نميکنم
روسري رو پيدا ميکنه و به دستم ميده
-بيخيال بابا... من و تو نداريم
سري به نشونه تاسف تکون ميده و ميگه: هر وقت تو رو تنها جايي ميفرستم ناقص برميگردي... نبينم چلاق بياي
با شيطنت ميگم: اونش ديگه تقصير من نيست تقصيرخونواده ي عاشقه سينه چاکته
رزا با داد ميگه: روژان
و من با خنده از اتاق خارج ميشم
از خونه بيرون ميامو به سمت ماشين ميرم... از دور احمد رو ميبينم سريع ماشين رو روشن ميکنمو حرکت ميکنم... يه آهنگ ميذارمو زير لب باهاش زمزمه ميکنم:
تو دليل گريه هامي
هر جايي ميرم باهامي
تو همون روياي شيريني
که دليل خنده هامي
هرجا باشي پا به پاتم
هميشه تو لحظه هاتم
من ي روحم که سرگردون اون ناز چشاتم
با اينکه يک ناله ي گريون
تو طنين خنده هاتم
با ي ماتم پا به پاتم
هنوز که هنوزه قلبم
باز از تو ميخونه هر دم
با اينکه من زير خاکم
تو فکرت هميشه غرقم
هنوز که هنوزه چشمم
ميباره از داغ عشقم
با اينکه من زير خاکم
به فکرت هميشه تشنم
اگه چشمات منو ميخواد
تو بيا پيشم بمونو
اگه دستات منو ميخواد
تو بيا واسم بخونو
تو بيا واسم بخونو....
همينجور که دارم ماشين رو ميرونم متوجه ي جمعيت زيادي ميشم که جاده رو بستن... ماشين رو گوشه اي پارک ميکنمو با کنجکاوي پياده ميشم از يه پيرزن ميپرسم: مادر اينجا چه خبره؟
پيرزن: چه ميدونم مادر... اينجور که شنيدم ميگن ماشين برادر ارباب پرت شده تو دره
قلبم هري ميريزه پايين... يعني چي... از پيرزن تشکر ميکنمو ميرم جلوترو از يه زن جوون ميپرسم: ببخشيد خانم اينجا چه خبر شده؟
لبخندي ميزنه و ميگه: بالاخره آه اين مردم بيگناه خونواده ي ارباب رو گرفت... ماشين برادرش پرت شد تو دره
با اينکه ازشون دل خوشي نداشتم ولي اصلا دلم نميخواد بلايي سر هيچکدومشون بياد... با ناراحتي ميپرسم: زنده هست؟
زن جوون: اينجور که شنيدم زنده هست ولي به خون احتياج داره ولي گروه خونيش o منفيه و مثله اينکه اين گروه خوني به سختي پيدا ميشه... درمانگاه هم اين گروه خوني رو نداره
سري به نشونه ي فهميدن تکون ميدمو ميگم: چرا اهالي روستا اينجا جمع شدن؟
زن جوون: ارباب دستور داده همه بايد خون بدن... مردم مجبوري اومدن... چاره اي نداريم
-يعني همه اينا گروه خونيشون o منفيه؟
زن جوون: مردم روستا که سواد درست و حسابي ندارن... دکتر مجبوره اول گروه خونيشون رو تشخيص بده بعد اگه چنين گروه خوني پيدا کرد از اون طرف خون بگيرن... مثله اينکه تو خونواده و فاميلاي ارباب کسي چنين گروه خوني اي نداره
سري تکون ميدم و ميخوام برم سمت ماشينم که تازه يادم مياد گروه خونيه من o منفيه... هميشه رزا ميگفت گروه خونيه o- برات دردسره... اگه خداي نکرده به خون احتياج داشته باشي پيدا کردنش خيلي سخته... اما من الان از داشتن اين گروه خوني خيلي خوشحالم... درسته خيلي با اين خونواده لجم ولي الان موقع تلافي نيست... الان پاي زندگي يه آدم وسطه... مهم نيست از چه جنسي هست يا چه رفتار و شخصيتي داره مهم اينه که يه انسانه و من وظيفه دارم بهش کمک کنم... بقيه راه رو تا درمانگاه بايد پياده برم... چون مردم جمع شدن و راه رو بستن... نميشه با ماشين رفت... بعد از حدوده ده دقيقه پياده روي به درمانگاه ميرسم... خونواده ي ماکان همه جمع هستن...ماکان رو نيمکت نشسته و سرشو بين دستاش گرفته... براي اولين بار اينقدر داغون ميبينمش... کيارش و خونوادش که روز اول تو خونه ي ماکان ديدم و همينطور اون دختره که ديروز بهش سيلي زدم و چند نفر ديگه که اصلا نميشناسمشون تو درمانگاه با ناراحتي رو نيمکتهاي رنگ و رو رفته نشستن...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۵ عصر
اول از همه چشم دختره به من ميفته و با صداي بلند ميگه: تو اينجا چه غلطي ميکني؟ بقيه هم نگاهي بهم ميندازن... ماکان هم با بي حوصلگي سرشو بالا مياره و نگام ميکنه... با بي تفاوتي به سمت دکتر ميرمو ميگم: ببخشيد آقاي دکتر
دکتر هم که معلومه خيلي ناراحته با بي حوصلگي ميگه: بله خانم
صداي اون دختره رو ميشنوم که ميگه: تو خجالت نميکشي وقت دکتر رو ميگيري مگه نمي بیني...
بي توجه به ادامه حرفه دختره ميگم: من گروه خونيم o منفيه
ماکان با شنيدن حرف من از رو نيمکت بلند ميشه... بقيه هم دست کمي از ماکان ندارن... دکتر با خوشحالي ميگه مطمئنيد؟
-بله آقاي دکتر
دکتر: همراه من بياين
من رو به يه اتاق ميبره... دو تا تخت داخله اتاقه
دکتر: رو تخت دراز بکشين و آستينتون رو بالا بزنيد...
همه کارايي که گفته انجام ميدم... چشمامو ميبندمو دکتر کارش رو انجام ميده... يکم احساس ضعف ميکنم... اما خوشحالم که ميتونم جون يه نفر رو نجات بدم... حتي اگه اون يه نفر بدترين آدم روي زمين باشه... آرنجمو ميذارم رو چشمام...
صداي قدمهاي کسي رو ميشنوم چشمامو باز ميکنم... ماکان و کيارش رو جلوي در ميبينم ماکان مياد رو صندلي کناره تخت ميشينه و کيارش هم بالاي سرم واميسته
کيارش: ممنونم روژان... واقعا ممنونم
با سردي ميگم: هر کس ديگه اي هم به جاي من بود همين کارو ميکرد احتياجي به تشکر نيست
ماکان با جديت ميگه: با همه ي اين حرفا باز هم بهت مديونيم... اين گروه خوني خيلي کم پيدا ميشه... اگه تو نبودي ممکن بود....
صداش ميلرزه و ميگه ممکن بود واسه هميشه ماکان رو از دست بدم
دلم براش ميسوزه... با همه ي بدي هايي که در حقم کرد ولي درکش ميکنم... ياد نگرانيهاي خودم براي رزا ميفتم... الان وقت تلافي نيست... بعد هم ميشه تلافي کرد... پس با يه لحن نرم تر ميگم: ناراحت نباش همه چيز درست ميشه... حالا که ديگه مشکلي نيست... من مطمئنم ماهان چيزيش نميشه
با تعجب نگام ميکنه... ميدونم از لحن نرمم تعجب کرده... بدون توجه به تعجبش ازش ميپرسم: اهالي روستا ميگن از ماشين تو دره پرت شده، درسته؟
کيارش زودتر جواب ميده: نه بابا، اونقدرا هم توي دره نبود تونست ماشين رو کنترل کنه... منم تو ماشين بودم فقط يکم دستم زخمي شد
نگاهي به دستش ميندازم و تازه متوجه ميشم دست اونم باندپيچي شده هست
کيارش ادامه ميده: اما ماهان بيشتر آسيب ديد و خونريزي داشت
سري تکون ميدمو هيچي نميگم
دکتر وارد اتاق ميشه سوزن رو درمياره و کيسه خون رو ميبره... يه لبخند ميزنه و ميگه: کارتون واقعا قابل تحسين بود
بعد از اتاق بيرون خارج ميشه... کيارش هم از اتاق بيرون ميره... منتظرم ماکان هم اتاق رو ترک کنه اما اون با خونسردي رو صندلي نشسته و چيزي نميگه... چشمامو ميبندم تا يکم حالم جا بياد... بدجور احساس ضعف ميکنم
صداي ماکان رو ميشنوم که ميگه: حالت خوبه؟
همونجور که چشمام بسته هست سري تکون ميدمو چيزي نميگم... صداي قدمهاي کسي رو ميشنوم چشمامو باز ميکنم... کيارش رو ميبينم که چند تا آب ميوه دستشه... يه آبميوه ي آلبالو رو ميگيره جلومو ميگه: بخور... رنگت بدجور پريده
بدون درنگ از دستش ميگيرمو با خودم فکر ميکنم آب ميوه رو از کجا پيدا کرده... آبميوه رو ميخورم حس ميکنم حالم بهتر شده... با پررويي پلاستيکي رو که تو دست کيارشه از دستش ميکشمو يه دونه ديگه هم آب ميوه ميخورم... يه لبخند رو لباي کيارش و ماکان ميشينه... حالم جا اومده... بي تفاوت به حضور دو نفرشون از جام بلند ميشم تا از اتاق خارج بشم
کيارش: کجا... بمون برسونمت
حالا که خون به ماهان رسيد... حال ماکان و کيارش هم بهتر شده... بهتره بهشون رو ندم... با لحن سردي برميگردم طرفشونو ميگم: احتياجي نيست
هر دو بهت زده بهم نگاه ميکنند ميدونم از تغيير ناگهانيم در تعجب هستن... پوزخندي ميزنمو از اتاق خارج ميشم... دکتر رو از دور ميبينم... با لبخند به سمتش ميرمو صداش ميکنم... به سمتم برميگرده و وقتي متوجه من ميشه لبخندي ميزنه و ميگه: مشکلي که براتون پيش نيومد
-نه آقاي دکتر... حال ماهان چطوره؟
دکتر: خدا رو شکر بخير گذشت
لبخندي ميزنمو ميگم آقاي دکتر راستش من دستم احتياج به پانسمان داره
دکتر متوجه دستم ميشه و ميگه: با من تشريف بيارين... منو به يه اتاق ديگه ميبره و ميگه جلوش بشينم خودش هم روبروم ميشينه و شروع ميکنه به پانسمان کردن دستم
ماکان هم همون لحظه وارد اتاق ميشه و ميگه: آقاي دکتر حال برا.........
که حرف تو دهنش خشک ميشه و دکتر رو در حال پانسمان کردن دستم ميبينه
دکتر: آقا چيزي شده؟؟
ماکان به خودش ميادو همونجور که نگاش به دست منه ميگه: ميخواستم در مورد حال برادرم بپرسم؟
دکتر همونجور که داره دستمو پانسمان ميکنه ميگه: ايشون مشکلي ندارن... فقط به خون احتياج داشتن که حل شد
دکتر که ميبينه ماکان هنوز داخله اتاق هست ميگه: امر ديگه اي هست؟
ماکان زير لب نه اي ميگه و از اتاق خارج ميشه
چند دقيقه ي بعد پانسمان دستم تموم ميشه و من از اتاق خارج ميشم.... هنوز همه ي فاميل توي درمانگاه هستن... همه با مهربوني نگام ميکنند به جز اون دختره ي ديروزي و با چند نفري که من نميشناسم... نميدونم چرا اين چند نفر با اخم نگام ميکنند... دختره با پوزخند ميگه: چقدر ميخواي؟
منم متقابلا پوزخندي ميزنمو ميگم: خوب از جيب بابات بذر و بخشش ميکني
با خشم نگام ميکنه... کيارش و خونوادش با نگراني نگامون ميکنند... از ماکان هم خبري نيست
دختر:تو به اوناش کاري نداشته باش... بالاخره بايد پول لباسايي که تنته رو از يه جايي در بياري؟
-همه مثله جنابعالي نيستن که از جيبه بابا و شوهر بخورن... ما خودمون کار ميکنيم خودمون هم خرج ميکنيم... بهتره تو به خاله بازيت برسي و به کار بزرگترا کاري نداشته باشي
مردي با اخم جلو ميادو بهم ميگه: دختر خانم بهتره با دختر بنده مودبانه صحبت کني؟
- مگه دختره شما با بنده مودبانه صحبت کرد که من باهاش مودبانه صحبت کنم... بنده با هر کس اونجوري صحبت ميکنم که لايقشه
کيارش ميخواد چيزي بگه که مرد داد ميزنه چه طور جرات ميکني با من اينجوري حرف بزني ؟
با خونسردي ميگم: همونطور که شما جرات ميکني سرم داد بزنيد
مرد با داد ميگه: دختره ي بي اصل...
ميپرم وسط حرفشو ميگم: شما که اينقدر ادعاتون ميشه هنوز نميدونيد نبايد تو جايي که بيمار داره استراحت ميکنه داد و هوار راه بندازين
مرد ميخواد چيزي بگه که اجازه نميدم... حرفمو ادامه ميدمو ميگم: هر چند از رفتار دخترتون ميشه به راحتي فهميد شما هم چه شخصيتي دارين
مرد از عصبانيت سرخ ميشه: کاري نکن همين جا به شلاقت بکشم با پوشيدن لباسهاي شهري آدم شهري نميشه
پوزخند صداداري ميزنمو با خونسردي ميگم: جرات داري فقط يه سيلي بهم بزن چنان کاري ميکنم که مرغاي آسمون به حالت گريه کنند... اگه باور نميکني از دختر يکي يه دونت بپرس... يه سيلي زد يه سيلي هم خورد... من هيچ خوشم نمياد به کسي بدهکار باشم... حالا ميفهمم فهم شعور دخترت به کي رفته... بهتره اينو هم بدوني با داد و فرياد آدم با اصل و نسب نميشه... اينقدر هم اصل و نسب نداشتت رو به رخ من نکش
فقط ميتونم بگم صورتش قرمزه قرمز شده... رگ گردنش هم متورم شده... همه با ترس به ما دو نفر نگاه ميکنند... ماکان از اتاقي بيرون مياد... وقتي من و اون مرد رو با اون حال ميبينه ميگه: اينجا چه خبره؟
کيارش: چيزي نشد.........
مرد با فرياد: تو.... تو .... دختره هرجايي...........
صبرم تموم ميشه دست سالمم رو ميبرم بالا و يه سيلي نثار اون مرد ميکنم و با داد ميگم: هرجايي اون دختره ي نفهمته... چطور به خودت اجازه ميدي با من اينطور صحبت کني... به اون دختر بي شعورت هم گفتم من کاري به کار کسي ندارم... اما اگه کسي پا تو کفشم کنه نميتونم ساکت بشينم
دکتر و ماکان و کيارش و همه فاميل با دهن باز نگام ميکنند.... مرد که انتظار اون برخورد رو نداره به يه پسره ميگه: برو شلاق رو بيار
-من فقط و فقط منتظرم دستت بهم بخوره بعدش مطمئن باش با وکيلم مزاحمت ميشم... جرات داري دستت رو روي من بلند کن تا ببيني چيکارت ميکنم... اگه فکر کردي ميتوني مثله اين مردم ساده من رو با داد و فرياد و کتک ساکت کني بايد بگم خواب ديدي خير باشه... براي اولين بار ترس رو تو چشماي ماکان ديدم... به سمت داييش ميادو ميگه: دايي جان........
مرد: ماکان هيچي نگو... من بايد تکليفم رو با اين دختره ي زبون دراز روشن کنم
پوزخندي ميزنمو ميگم: تکليفتون از همين حالا روشنه
اون پسره با شلاق برميگرده... به پسره اشاره ميکنه به سمتم بياد... نگاهي به پسره ميکنمو پوزخندي ميزنم پسره به سمت من ميادو با پوزخند دستشو مياره بالا تا بازوهامو بگيره که با يه ضربه نقشه زمينش ميکنم... براي دومين بار کاراته به دردم خورد... نگاهي به پسره ميکنمو ميگم: پسرجون بهتره بري خونتون لالا کني اينجا جاي خواب نيست
مرد با عصبانيت شلاق رو ميبره بالا که با يه عکس العمل سريع دست پانسمان شدمو بالا ميبرمو ضربه ي محکمي به همون زخم قبلي برخورد ميکنه سريع دستمو مشت ميکنم و سر شلاق رو ميگيرم.. دردش وحشتناکه... پانسمانم خوني شده... مرد با تعجب نگام ميکنه... ميدونم براش باور اين همه مقاومت سخته ولي من آدمي نيستم که در برابره زور تسليم بشم...
-همه تنبيه ات همين بود... من که اگه به جاي شما بودم ميرفتم خودمو بازنشست ميکردم... کسي که همه چيز رو تو کتک و شلاق ميبينه اصلا لايق زنده بودن نيست چه برسه به کار کردن ... بعد با پوزخند مسخره اي سر شلاق رو رها ميکنمو به سمت دکتر ميرم و دستامو بالا ميبرمو ميگم: دکتر کارت امروز در اومده ها
مرد ميخواد به طرف من بياد که کيارش و ماکان به زور اونو از درمانگاه بيرون ميبرن... اون دختره ننر و اون پسري که درازکش وسط درمانگاه افتاده بود و يه زني که نميشناسم هم از درمانگاه خارج ميشن... هر چند خشم تو نگاه همه شون به راحتي هويدا بود
دکتر سري به نشونه تاسف تکون ميده و ميگه: اين چه کاري بود دختر؟
با شوخي ميگم: واقعا نميدونيد الان براتون با جزئيات کامل توضيح مي.......
صداي کيارش رو ميشنوم
کيارش: روژان حالت خوبه؟
يه بله ي زير لبي ميگمو برميگردم سمت دکتر که دکتر بهم ميگه: بيا پانسمانت رو عوض کنم
همونجور که داريم ميريم به شوخي ميگم دکتر نميشه چون زياد زياد مزاحمتون ميشم يکم ارزونتر حساب کنيد
دکتر منو به همون اتاق قبلي هدايت ميکنه و با خنده ميگه: نه اصلا حرفشم نزن... تازه چون سر و صدا کردي بايد ازت گرونتر هم بگيرم
بعد با دست اشاره ميکنه روبروش بشينم... روبروش ميشينمو ميگم: دکتر من فقط يه بار داد زدم اصله سر و صدا رو اون پيرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ي خرفت کرد
دکتر با خنده ميگه: چيزي ديگه يادت نمياد
-نه فعلا همينا رو داشته باش تا بقيه يادم بياد
همونجور که دستم رو پانسمان ميکنه ميگم: خوب شد با همين دستم شلاق رو گرفتما
دکتر: چرا؟
-آخه اگه با اون يکي دستم ميگرفتم هر دو تا دستم داغون ميشد
دکتر: اون دفعه دستت چي شده بود؟
-شنيدين ميگن حلال زاده به داييش ميره
دکتر سري به نشونه ي آره تکون ميده و ميگه: ولي ربطش به الان چيه؟
-آخه دو روز قبل خواهرزاده همين پيرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ي خرفت اين بلا رو سر دستم آورد... امروز هم که داييش رسيدو همون کارو تکرار کرد... ولي از همين حالا ميدونم اين ماکان در آينده چي شکلي ميشه
دکتر ميگه: ماکان ديگه کيه؟
-همين که برادرش به خون احتياج داشت... همون برادرزاده ي پيرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ي خرفت
دکتر با صداي بلند ميخنده و ميگه: دختر تو چقدر بانمکي
با لحن جدي ميگم: کاملا اشتباه ميکنيد
دکتر با تعجب ميپرسه: آخه چرا؟
-آخه من با خودم نمکدون ندارم پس چه جوري بانمکم؟
صداي خنده ي همه بلند ميشه... با تعجب سرمو به سمت در برميگردونم ميبينم همه به جز ماکان جلوي در واستادن.. دکتر هم با خنده ميگه: آخر نگفتي ماکان در آينده چي شکلي ميشه؟
-مثله داييش يه پيرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ي خرفت
دکتر با صداي بلندي ميخنده.... صداي قدمهاي يه نفر رو ميشنوم که از پشت بهم نزديک ميشه... با چشمهاي گرد شده ماکان رو ميبينم... پس از اول اينجا بوده... همه جلوي در بودن ولي اين آقا تو اتاق پشت سرم واستاده بود... بي توجه به بقيه ميگم دکتر تموم شد؟
دکتر: آره... ولي يه خورده استراحت به دستت بده
سري تکون ميدمو مبلغش رو حساب ميکنم
از دکتر خداحافظي ميکنم و خداحافظي سردي هم تحويل بقيه ميدم... ميخوام از اتاق خارج بشم ولي همه جلوي در جمع شدن... سمت دکتر برميگردم و ميگم: ببخشيد آقاي دکتر؟
دکتر: بله؟
-اينجا آش نذري ميدن؟
دکتر با تعجب نگام ميکنه و ميگه: متوجه منظورت نميشم
ميگم اگه ميخواين آش نذري بدين من خونه نرم؟ بمونم چند کاسه اي بخورم بعد رفع زحمت کنم
دکتر مبهوت حرف من شده و ميگه: باز نفهميدم
-با اين همه آيکيو چه جوري دکتر شدي؟ منظورم اينه اين همه آدم جلوي اين اتاق جمع شدن قراره آش نذري پخش کني
دکتر با صداي بلند ميزنه زير خنده... بقيه هم خندشون گرفته
-مگه من باهاتون شوخي دارم من جدي جدي پرسيدم
دکتر با خنده ميگه همه اين جمع نگرانه جنابعالي بودن
با پوزخند ميگم: کاملا معلومه... چه آدم مهمي شدم که خودم خبر ندارم... من ديگه برم ديرم شده
همه ميرن کنارو من هم از اتاق خارج ميشم... به سمت ماشينم حرکت ميکنم.. صداي قدمهاي کسي رو پشت سرم ميشنوم... سرمو برميگردونم که ميبينم ماکان داره با قدم هاي بلند خودش رو به من ميرسونه... با بي تفاوتي دوباره راهمو ادامه ميدم... به ماشين ميرسمو ماشين رو روشن ميکنم که ميبينم در ماشين رو باز ميکنه و خودش رو تو ماشينم پرت ميکنه... با تعجب نگاش ميکنمو ميگم: کاري داري؟
با عصبانيت تو چشمام زل ميزنه و ميگه: تو به چه جراتي با خونواده ي من اونطور حرف زدي؟
بهتره من اول اين سوال رو از تو بپرسم: خونواده ي جنابعالي به چه جراتي با من اونطور حرف زدن؟
بعد از مکثي ادامه ميدم... اين همه راه اومدي اين چرت و پرتا رو تحويلم بدي؟ بهتره پياده شي ديرم شده
دستاشو از شدت عصبانيت مشت ميکنه و ميگه: حتي بزرگتر کوچکتر هم سرت نم....
ميپرم وسط حرفشو ميگم: نيست که جنابعالي سرت ميشه و گرنه با اون پيرمرد اونکارو نميکردي... من از روي سن آدما قضاوت نميکنم من از فهم و شعورشون در موردشون قضاوت ميکنم و نحوه برخوردم رو باهاشون انتخاب ميکنم... که دايي جنابعالي مثله خودت به اندازه ي يه فندوق هم فهم و شعور نداره
با داد ميگه: خفه شو دختره ي بي شعور... اگه بخوام ميتونم همين الان از روستا پرتت کنم بيرون
-منم حتما آروم يه گوشه ميشينم و نگات ميکنم تا جنابعالي پرتم کني
ماکان: حتي اگه يه روز هم به عمرم مونده باشه حالتو ميگيرم
-بهتره اگه يه روز به عمرت مونده بري دنبال قبر و کفن... راستي يه مايو هم بخر تو اون دنيا نيازت ميشه... بالاخره براي هميشه بايد تو مواد مذاب شنا کني و آب جوش قورت بدي....
ماکان از عصبانيت سرخ شده... خم ميشمو از داشبورد آب معدني کوچيکي رو برميدارمو ميدم دستش
با بي حوصلگي ميگه: اين چيه؟
با نيشخند ميگم: ديدم سرخ شدي گفتم حتما گرمته... بده دارم بهت لطف ميکنمو آب ميدم خدمتت
با عصبانيت آب معدني رو به طرفم پرت ميکنه و از ماشين پياده ميشه... درو هم محکم ميبنده
پوزخندي ميزنمو ماشين رو به حرکت در مي يارم... وقتي به خونه رسيدم همه چيز رو واسه ي رزا تعريف کردم
رزا: عجب آدماي پررويي هستن
-اوهوم... رزا بهتره فردا يه سر به خونوادت بزنيمو بعد هم برگرديم... نظرت چيه؟
رزا: باهات موافقم، خودم هم ديگه خسته شدم... از اين به بعد هفته اي يه بار به خونوادم سر ميزنم... از اول هم موندنمون درست نبود
-نميشد مادرتو تنها بذاري... همين که اينجا موندي براش دلگرمي بود
سري تکون ميده و هيچي نميگه
اونشب بدون هيچ اتفاقي گذشت... تنها مسئله اي که خيلي ناراحتم ميکرد نگاه هاي گاه و بي گاه احمد موقع شام بود که سعي ميکردم بي تفاوت باشم... صبح قرار شد بعد از صبحونه با عباس و خونوادش صحبت کنيم و مبلغ اجاره رو حساب کنيم تا بعد از ديدار رزا با مادرش يکسره به تهران بريم.... صبح بعد از صبحونه رزا ميگه: واقعا اين مدت به همه تون زحمت داديم، اگه بدي، خوبي از ما ديدين حلالمون کنيد
اينا چرا اينجوري نگامون ميکنند، همه با تعجب زل زدن به دهن رزا... نکنه رزا به يه زبون ديگه حرف زده و من نفهميدم
رزا هم متوجه تعجبشون ميشه و با تعجب ميرپسه: چيزي شده؟
معصومه به خودش ميادو ميگه: چرا اينقدر زود... حالا بودين
همونجور که دارم چايي ميخورم ميگم: نه ديگه هر چقدر مونديم بسه... کلي کار داريم....
رزا هم سري به نشونه ي موافقت تکون ميده...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۵ عصر
رزا: بهتره من برم چمدونا رو بذارم تو ماشين
بعد نگاهي به من ميکنه و ميگه: تو هم زودتر بخور و بيا
همين که رزا ميخواد بلند شه عباس ميگه: يه لحظه بشين کارتون دارم
من و رزا با تعجب نگاهي بهم ميندازيم و چيزي نميگيم... وقتي من و رزا رو منتظر ميبينه برميگرده به سمت رزا و ميگه: احمد از روژان خوشش اومده... اونجور که فهميديم پدر و مادرتون مردن... واسه همين ميخوام با قاسم صحبت کنمو مراسم خواستگاري رو تو خونه ي شما بگيرم
من که داشتم چايي ميخوردم... چايي ميپره تو گلوم و به سرفه ميفتم... بهت زده به عباس نگاه ميکنم... نگراني رو تو چشماي رزا ميبينم... ميترسه يه چيزي بارشون کنم... يعني واقعا به اين تفاوت ها فکر نکردن... سعي ميکنم آروم باشم، خوشم نمياد غرور کسي رو به بازي بگيرم... لبخندي ميزنمو ميگم: شما لطف دارين ولي بنده قصد ازدواج ندارم
عباس با اخم برميگرده سمت منو ميگه: من به نظر تو کاري ندارم... دارم با خواهرت حرف ميزنم
ميخوام چيزي بگم که رزا با اخم ميگه: خواهر من توي تصميم گيري آزاده
عباس با عصبانيت ميگه: اصلا اشتباه کردم با شماها صحبت کردم از اول بايد با قاسم حرف ميزدم
با خونسردي ميگم: قاسم چيکاره ي بنده هست که خودم خبر ندارم
با فرياد ميگه: فعلا که بزرگتر شما قاس.........
ميپرم وسط حرفشو ميگم: قاسم دماغشو به زور بالا ميکشه بعد ميخواد براي ما بزرگتري بکنه... من و رزا خودمون بزرگتر خودمون هستيم... قبل هم گفتم بازم ميگم قاسم تو زندگي من و رزا هيچ نقشي نداره
پوزخندي ميزنه و ميگه: پدر رزا که هست
منم متقابلا پوزخندي ميزنمو ميگم: کدوم پدر؟ اون هيچ حقي نداره؟ ديدي که به راحتي ازدواج رزا رو بهم زدم چه کاري تونست بکنه؟ قاسم همون موقعي که مبلغ هنگفتي از پدر من گرفت رزا رو واسه هميشه از دست داد... خوشم نمياد سر اين موضوع هاي بيخود بحث کنيم... من جوابمو به شما دادم
برميگردم سمت رزا و ميگم: بلند شو
ميخوام از جام بلند شم که عباس داد ميزنه و ميگه: بهتر از احمد کجا گيرت مياد؟
ميخوام بگم اگه با سوپور محلمون هم ازدواج کنم از احمد بهتره اما با خونسردي ميگم: مثله اينکه متوجه ي حرفم نشدين من نگفتم پسرتون آدم خوب يا بديه من ميگم فعلا براي ازدواج آمادگي ندارم
احمد با پوزخند ميگه: مگه ازدواج آمادگي ميخواد؟
-پس نه خاله بازيه
برميگردم سمت رزا و بهش ميگم: برو چمدونا رو بذار تو ماشين
رزا با نگراني از اتاق خارج ميشه... خودم هم بقيه مبلغ توافقي رو به عباس ميدم که با اخم نگام ميکنه
ميخوام از معصومه خداحافظي کنم که عباس ميگه: تکليف پسره من چي ميشه؟
-تکليف پسرتون از همين الان هم روشنه... جواب من منفيه
عباس از عصبانيت منفجر شد: تو چطور جرات ميکني به پسر من جواب منفي بدي... بهترين دخترا براش سر و دست ميشکنند
با پوزخند ميگم: پس بهتره يکي از همون دخترا رو بگيره
به طرف معصومه ميرمو با مهربوني ازش خداحافظي ميکنم دم گوشش ميگم: متاسفم باور کن تفاوتهاي زيادي بين من و احمد وجود داره
يه لبخند مهربون ميزنه و آروم ميگه: از اول هم ميدونستم جوابت منفيه... اما هر چي گفتم احمد و عباس گوششون بدهکار نبود
-مهم نيست خودت رو ناراحت نکن... ممنونم بابت غذاهاي خوشمزت... اين چند روز خيلي اذيت شدي
معصومه: وظيفم بود
-لطف بود.. از طرف من از منير هم خداحافظي کن
لبخندي ميزنه و سرش رو تکون ميده... بي توجه به عباس و احمد از اتاق خارج ميشم... رزا رو تو حياط منتظر ميبينم با نگراني به طرفم ميادو ميگه: چي شد؟
-چي چي شد؟
رزا: به عباس چي گفتي؟
-هيچي فقط جواب منفي دادم... داشتم با معصومه خداحافظي ميکردم
عباس با عصبانيت از اتاق خارج ميشه و ميگه: دختره ي بي پدر و مادر من داشتم بهت لطف ميکردم... حقا که بي لياقتي
خيلي عصباني شدم... رزا دستمو گرفتو گفت روژان تو رو خ.........
نذاشتم به حرفش ادامه بده به شدت دستمو از دست رزا خارج ميکنمو و به سمت عباس ميرمو و ميگم: درسته من پدر و مادر ندارم ولي حداقل اونقدر شعور دارم که بفهمم نبايد پسره ي ترشيدمو به اين و اون قالب کنم
رگ گردنش متورم شد و با داد گفت: تو چي گفتي؟
بلندتر از قبل ميگم: بنده گفتم درسته من پدر و مادر ندارم ولي حداقل اونقدر شعور دارم که بفهمم نبايد پسره ي ترشيدمو به اين و اون قالب کنم
با پوزخند ادامه ميدم: بهتره به فکر يه سمعک باشي همه مثله من حرفشونو تکرار نميکنند
عباس: چطور جرات ميکني با من اينطور حرف بزني؟
-از وقتي پامو تو اين روست گذاشتم هزار بار اين جمله رو شنيدم براي بار هزارم ميگم من با هر کس اونجور صحبت ميکنم که لايقشه... رزا راه بيفت
خودم هم پشت سر رزا حرکت ميکنم و از خونه خارج ميشم
صداي عباس رو ميشنوم که ميگه: معلوم نيست اون همه مدت خونه ي ارباب چه غلط........
ولي اونقدر از خونه دور شديم که بقيه حرفاشو نميفهمم به کنار ماشين رسيديم
رزا: خودم رانندگي ميکنم
-از وقتي پامو تو اين روستا گذاشتم با همه درگيرم.. همه اينجا زور ميگن... واقعا نميتونم بفهمم
رزا: روژان بهش فکر نکن
-بدجور اعصابم بهم ريخته ست... اينا پيشه خودشون چه فکري کردن... اين همه تفاوت هيچي حداقل فکر نکرد من هيچ علاقه اي به اون پسره ي کروکوديل نداريم
رزا که خندش گرفته ميگه: روژان بس کن تموم شد
با عصبانيت اداشو در ميارمو ميگم: با قاسم که بزرگترتونه صحبت ميکنم
رزا از خنده منفجر ميشه
-مرض... اه اه خدايا شوهر نفرستادي نفرستادي نفرستادي آخرش هم يه کروکوديل برامون از آسمون فرود فرستادي... خدايا غلط کردم من اصلا شوهر نميخوام...
با جديت به سمت رزا برميگردمو ميگم: فکر کنم خدا آدميزاد تموم کرده بود منم بيخودي اصرار ميکردم شوهر ميخوام شوهر ميخوام خدا هم براي اينکه دهنمو ببنده اين کروکوديل رو برام فرستاد
سرمو به سمت آسمون ميگيرمو ميگم: خدايا من عجله اي ندارم... من منتظر ميمونم هر وقت شوهراي جديد ساخته شدن برام بفرست...خدايا نميخوام زياد خودتو خسته بکني فقط شوهرم پولدار، خوشتيپ، مهربون، خوش اخلاق و زن زليل باشه من راضيه راضي ام
بعد دوباره به سمت رزا برميگردمو ميگم: ميبيني چقدر آدم قانعي هستم... يکم از من ياد بگير
رزا با خنده ميگه: بله... بله... کاملا پيداست
تا رسيدن به نزديکيهاي خونه ي قاسم من حرف ميزدمو رزا فقط ميخنديد...
رزا: ماشينو نگه دار بقيش پياده رويه
-اه... اه... باز بايد با خط يازده بريم
همونجور که از ماشين پياده ميشدم ميگم: رزا مطمئني کارم درسته؟
رزا از لحن جديه من تعجب ميکنه و ميگه: کدوم کار؟
-همين که اين کروکوديل رو رد کردم نکنه خدا حالا حالاشوهر برام نفرسته
رزا زير لب غرغر ميکنه: باز من اينو جدي گرفتم
-مگه نبايد جدي بگيري؟
رزا: ميدوني چيه؟ اصلا لياقت تو همون احمده
-دستت درد نکنه ديگه، آدم يه خواهر مثله تو داشته باشه... احتياج به دشمن نداره... ولي رزا فکرشو کن من بشم عروس عباس
بعد پخي زدم زير خنده
رزا هم لبخندي زدو گفت ساکت باش رسيديم... روژان با قاسم دهن به دهن نميشيا
-رزا ديگه از قاسم نميترسي؟
رزا: نه تا وقتي که تو پيشم هستي
آهي ميکشمو هيچي نميگم... دوست داشتم خواهرم واسه هميشه اين ترسو کنار ميذاشت...دوست ندارم به هيچکس وابسته باشه... با اينکه خيلي تغيير کرده ولي حس ميکنم بخاطر اينه که هميشه منو کنار خودش داره... رزا چند ضربه به در ميزنه... سوسن در رو باز ميکنه و ما به داخل خونه ميريم.... قاسم با ديدن من اخماش تو هم ميره... انگار کار و زندگي نداره ما هر وقت اومديم اين خونه بود رزا سلام زير لبي به قاسم ميکنه و به داخل اتاق ميره منم بدون هيچ حرفي پشت سرش ميرم
رزا: سلام مامان
ثريا با مهربوني رزا رو تو بغلش ميگيره و ميگه: سلام دخترم، دلم برات تنگ شده بود
-سلام ثرياجون
ثريا تازه متوجه من ميشه و ميگه: سلام گلم
بعد بهم اشاره ميکنه برم کنارش بشينم... لبخندي ميزنمو کنارش ميشينم
رزا: مامان من که تازه اينجا بودم
ثريا آهي ميکشه و ميگه: به اندازه ي همه سالهايي که کنارم نبودي دلتنگت هستم... هر چند اونجا خوشبخت تر بودي... بايد خدا رو شکر کنم که اون زن و مرد مهربون تو رو با خودت بردن وگرنه اينجا عذاب ميکشيدي
اشک تو چشماي ثريا جمع ميشه... دلم آتيش ميگيره... دوست دارم اونقدر قاسم رو کتک بزنم تا بميره
با خنده ميگم: ثريا خانم گذشته ها رو فراموش کنيد... من و رزا تصميم گرفتيم از اين به بعد هفته اي يه بار بهتون سر بزنيم... اگه شد بيشتر هم ميايم
ذوق و شوق رو تو چشماش به خوبي ميبينم چشماش دقيقا همون چشماي رزاهه... حالا ميفهمم اين همه زيبايي رزا از کجاست.... منو تو آغوشش ميگيره و ميگه: مرسي که مواظب دخترم هستي... هميشه ميخواستم بابت نجات دخترم ازت تشکر کنم اما موقعيتش دست نميداد... يه روزي تو همين روستا پدر و مادرت رزا رو نجات دادن... بعدها هم تو اومدي و دخترم رو نجات دادي...
-اين حرفا چيه؟ رزا خواهر منه خيلي جاها اون هوامو داره بعضي وقتا هم من بايد يه تکوني به خودم بدمو هواي خواهرم رو داشته باشم
رزا آهي ميکشه و ميگه: روژان مادرم راس ميگه اگه تو نبودي من زندگيم نابود ميشد... شايد کيارش به اون بديها هم نبود... اما خوب اون ترس زندگيمو نابود ميکرد... اگه کيارش بهترين مرد دنيا هم بود ولي چون يه اجبار بود زندگيم به تباهي کشيده ميشد
منظورش رو درک ميکنم... ميفهمم چي ميگه... ولي من مطمئنم خودش ميتونست به راحتي همه چيز رو حل کنه فقط خودش رو زيادي دست کم ميگيره... ولي الان وقت اين حرفا نيست... بهتره جو سنگيني که تو اتاق ايجاد شده رو ازبين ببرم
-اي بابا هر چي بوده تموم شد، بهتره فراموشش کنيم
بعد برميگردم سمت ثريا و ميگم: ثرياجون حالتون خوبه؟ ديگه درد ندارين؟
ثريا: خوبم مادر، کي برميگردين؟
-امروز ميريم ولي فکر کنم يه بار با عمو بيام واسه خريد خونه اي ويلايي چيزي... به نظرتون ميشه تو روستا خونه اي خريد
ثريا يکم فکر ميکنه و ميگه: خونه که فکر نکنم ولي ميتوني اطراف روستا ويلا پيدا کني
رزا: همون هم خوبه
منم سري به نشونه تائيد تکون ميدم
-يه جايي باشه که بتونيم شب سرمون رو زمين بذاريم بقيش به کنار
ثريا با شرمندگي ميگه: واقعا شرمندتون هستم اينجا جا داريم اونوقت شما مجبو.......
ميپرم وسط حرفشو ميگم: اين حرفا رو نزنين که ناراحت ميشم... حتي اگه آقا قاسم هم ميگفت که اينجا بمونيد من معذب بودم
هر چند دروغ ميگفتم ولي دليلي نداشت ثريا رو بيخودي ناراحت کنم... درسته از قاسم بدم ميومد ولي دوست داشتم تو اين مدت رزا هر روز کنار مادرش باشه
رزا هم حرفمو تائيد ميکنه و ميگه: مامان ما ديگه بايد کم کم بريم
غم رو تو چشماي ثريا ميبينم
با لبخند ميگم: زود برميگرديم
لبخندي ميزنه و ميگه: مواظب خودتون باشين
يه خورده ديگه رزا و ثريا با هم حرف ميزنند بعد من و رزا از اتاق خارج ميشيم... قاسم که ما رو ميبينه برميگرده سمت منو با طعنه ميگه: سلام کردن که بلد نيستي لااقل خداحافظي کن...
يه نگاه به رزا ميکنم با چشماش بهم التماس ميکنه... سري به عنوان تاسف تکون ميدمو به خاطر رزا و مادرش چيزي نميگم... ولي قاسم دست بردار نيست
قاسم: شنيدم پسر عباس رو تور کردي؟ هر چند با اون عشوه هاي خرکي که ميومدي اگه اين اتفاق نميفتاد جاي تعجب داشت... حالا که داري ازدواج ميکني يکم خانمانه رفتار کن
خونم به جوش اومده ولي باز چيزي نميگم
-رزا راه بيفت ديرمون ميشه
رزا سري تکون ميده و جلوتر از من حرکت ميکنه
قاسم: مثله اينکه احمد خوب زبونتو چيده... کي بيايم واسه عقد و عروسيت؟؟
تو دلم ميگم متاسفم رزايي... اگه جوابشو ندم ميميرم... با خونسردي برميگردم طرفشو ميگم: تو که نسبتي با بنده نداري پس به عقد و عروسي من هم دعوت نميشي اگه ميخواي بياي غذاي مفت بخوري برات ميفرستم چند پرس ميخواي؟
رزا دستمو ميکشه و ميگه روژان دعوا راه ننداز
قاسم با عصبانيت ميگه: چرا زر مفت ميزني... احمد پسر بهترين دوستمه... صد در صد من از طرف اونا دعوت ميشم
نگاهي به رزا ميندازمو و ميگم: عزيزم من دارم حرف ميزنم با کسي دعوا ندارم
بعد برميگردم سمت قاسمو ميگم: خوب احمد پسر بهترين دوستت باشه چه ربطي به ازدواج من داره... مگه عروسيه احمده
قاسم با دهن باز نگام ميکنه و بعد از چند لحظه ميگه: مگه قرار نيست که با احمد ازدواج کني؟ اينو همه ي روستا ميدونن
همه ذهنم علامت سوال ميشه من خودم امروز صبح فهميدم پس اين ملت چه جوري خبر دار شدن همه سعيمو ميکنم که قيافم متعجب نباشه
پوزخندي ميزنمو ميگم: مگه ديوونه ام با انگي مثله تو و دوستت ازدواج کنم
بعد هم براي جلوگيري از دعواهاي احتمالي سريع از خونه ميزنم بيرون و پخي ميزنم زير خنده
رزا با اخم نگام ميکنه و ميگه: مگه قول ندادي دعوا راه نندازي
-رزا من که دعوا راه ننداختم فقط حرف زدم... تو چرا اينجوري ميکني... اصلا صداي من بلند شد؟
رزا با تاسف سري تکون ميده و ميره داخل ماشين بشينه... من هم به سمت ماشين ميرم اما قبل از حرکت برميگردم به سمت رزا و ميگم: رزا شينيدي قاسم چي گفت؟
با بي حوصلگي ميگه: چي گفت؟
-گفت همه روستا ميدونن که قراره با احمد ازدواج کنم
رزا با دهن باز بهم نگاه ميکنه
-اه اون دهنتو ببند حالا يه خرمگس ميره تو دهنت... به سلامتي خفه ميشي منم از دستت راحت ميشم.. همه پولات به من ميرس......
بي توجه به حرفام ميگه: اون موقع اونقدر داشتم حرص ميخوردم اصلا متوجه حرفاي قاسم نشدم... باورم نميشه
-خودم هم خيلي تعجب کرده بودم اما به زحمت سعي کردم قيافم رو جمع و جور کنم
رزا: ما خودمون تازه فهميديم پس بقيه چه جوري با خبر شدن؟
-از اون حرفا بودا... تو چه ساده اي... خوب معلومه ديگه عباس و احمد از قبل همه جا رو پر کردن... فکر کن عجب اعتماد به نفسي داشتن که بدون اينکه به من بگن همه جا گفتن قراره من با احمد ازدواج کنم
رزا: حتما ميخواستن تو رو تو عمل انجام شده قرار بدن
-منم که چقدر قرار گرفتم... بيخيال رزا... بهتره بهش فکر نکنيم
رزا به فکر فرو ميره ولي من با بيخيالي ماشين رو روشن ميکنمو يه آهنگ ميذارم و به سمت تهران حرکت ميکنم
سلام همه قراره من
نيستي تو در كنار من
دلم برات تنگه بيا
تموم انتظار من
يه عالمه ترانه رو
به چشمات هديه مي كنم
تو هم دلت تنگ ميشه باز
وقتي كه گريه مي كنم
نه من ستاره اي مي خوام
نه تو ستاره مني
من تو خودم مرده بودم
عمر دوباره مني
نه من ازت چيزي مي خوام
نه تو برام دلواپسي
نفرين به اين زندگي و
اين روزگار بي كسي
وقتي چشمات وا مي شن
انگاري پيدا ميشه روز
تو خوب مي دوني عاشقت
بد جوري دل تنگه هنوز
گل مني حتي اگه
زمستون از راه برسه
فاصله بين من و تو
كوتاه تر از يك نفسه
آهاي همه قراره من
نيستي تو در كنار من
دلم برات تنگه بيا
تموم انتظار من
يه عالمه ترانه رو
به چشمات هديه مي كنم
تو هم دلت تنگ ميشه باز
وقتي كه گريه مي كنم
نه من ستاره اي مي خوام
نه تو ستاره مني
من تو خودم مرده بودم
عمر دوباره مني
نه من ازت چيزي مي خوام
نه تو برام دلواپسي
نفرين به اين زندگي و
اين روزگار بي كسي
چه حسه خوبيه... بعد از مدتها تو خونه ي خودت، تو اتاق خودت و از همه مهمتر تو رختخواب خودت باشي... روزاي سختي بود ولي با همه سختيهاش گذشت... تو مسير برگشت اتفاق خاصي نيفتاد اولش يه خورده با رزا حرف زدم بعدش هم رزا خوابيد... خيلي خسته ام... فردا ميخوام يه سر به شرکت بزنم... واي به کل حميد رو فراموش کرده بودم... فردا يه سر به حميد هم ميزنم... شايد با دوستام هم يه قراري گذاشتم خيلي وقته با دوستام جايي نرفتم... ميدونم رزا باهام نمياد... هميشه بچه مثبت بود... زندگيش خلاصه ميشد تو درس و کار... دوستاش هم مثله خودش زيادي خانمانه رفتار ميکردن دو سه تا دوست بيشتر نداره هرچقدر هم اصرار ميکنم با من و دوستام بياد حتي دوستاش رو هم با خودش بياره قبول نميکنه... اما من برعکس رزا همه جور دوستي دارم... دوستاي پولدار.. دوستايي که از لحاظ مالي سطح متوسطي هستند... يا حتي بعضياشون از لحاظ مالي اصلا به من نميخورن... از لحاظ اخلاقي هم همينطور شايد خيلي از دوستام از رزا هم بي زبون تر باشن... رزا معتقده بايد با کسي دوست بشه که هم از لحاظ مالي هم از لحاظ اخلاقي باهاشون در يک سطح باشه... اما من ميگم آدم بايد با همه جور افرادي معاشرت کنه تا با زندگي افراد مختلف آشنا بشه تا از تجربه هاشون استفاده کنه مثلا من ديد درستي از دختراي چادري نداشتم ولي وقتي با يکي از دختراي دانشگاه که چادري بود آشنا شدم و برخودش رو ديدم کم کم عاشقش شدم الان اون يکي از بهترين دوستاي صميميه منه... با اين که صد و هشتاد درجه رفتارامون باهم فرق ميکنه اما من واقعا بهش افتخار ميکنم خيلي چيزا ازش ياد گرفتم همونجا بود که فهميدم ظاهر افراد مهم نيست بلکه باطنشون مهمه... خيلي از دختراي چادري وقتي لباساي منو ميديدن سري به نشونه تاسف تکون ميدادن... وقتي از مريم پرسيدم تو با پوشش من مشکلي نداري گفت چرا بايد با پوششت مشکل داشته باشم؟ من و تو مختاريم هر جور که راحتيم لباس بپوشيم کسي حق نداره در مورد نحوه ي پوشش ما قضاوت کنه... واقعا هم درست ميگفت در طول سه و سال و خورده اي که باهاش آشنا شدم اصلا پوشش و عقايدمون رو دوستيمون تاثير نذاشت...شايد اولين دختري بود که ميديدم با خونسردي از خودش دفاع ميکنه بدون اينکه به عقايد و باورهاي افراد ديگه توهين کنه... شايد اين خونسردي رو مديون مريم هستم... چند وقتيه ازش بيخبرم فردا حتما بهش زنگ ميزنم... بعد از اون همه رانندگي واقعا خسته ام... چشمامو ميبندم که يه خورده بخوابم و کم کم به خواب ميرم
چرا همچين ميشه... چرا اينقدر تکون ميخورم... مگه زلزله اومده... به زور چشمامو باز ميکنمو رزا رو عصباني بالاي سرم ميبينم که داره تکونم ميده
رزا با اخم ميگه: چرا بيدار نميشي؟يک ساعته دارم صدات ميکنم
-برو بابا، فکر کردم زلزله اومده... من خوابم مياد... بذار امروز با آرامش بخوابم
رزا: مگه ديروز تو ماشين نگفتي بريم شرکت
-پشيمون شدم... برو بعد خودم ميام
رزا: روژان
-ها.. ولم کن بابا... اه نميذاره يه خورده بخوابم
پتو رو ميکشم رو سرم... صداي قدماشو ميشنوم که ازم دور ميشه... لبخندي رو لبم ميشينه و ميخوام بخوابم که حس ميکنم داره برميگرده... با عصبانيت پتو رو از سرم ميکشه و بعدش فقط و فقط احساس قنديل بستن ميکنم... به سرعت رو تخت ميشينمو رزا رو پارچ به دست ميبينم که داره با لبخند نگام ميکنه
با عصبانيت شروع ميکنم به نفرين کردن: الهي جيز جيگر شي من از دستت راحت شم... ايشاله بري رو يه صندلي بشيني که روسش آدامس چسبيده باشه... ايشاله وقتي ميخواي بشيني رو صندلي مانتو و شلوارت باهم جر بخورن... ايشاله چهار تا چرخ ماشينت باهم پنچر بشن و نتوني هيچ غلطي کني... ايشاله وقتي برميگردي روستا کيارش زن گرفته باشه... ايشاله يه شوهر کوتوله ي شکم گنده ي کچل گيرت بياد... ايشاله
رزا همونجور هر هر ميخنده و ميگه: با دعاي گربه کوره بارون نمياد... بيا صبحونتو کوفت کن بايد بريم شرکت
-گربه خودتي بي تربيت... من يه جوجوي ملوسم... همه که مثله تو چنگول نميکشن
بعد همونجور که با اخم از جام بلند ميشم زير لب غرغر ميکنم: اه...... روزي که اينجوري شروع بشه خدا تا شبش رو بخير کنه
رزا با خنده از اتاق خارج ميشه منم با اخم ميرم دستشويي بعد هم مثله برج زهرمار ميرم صبحونمو ميخورم... بعد از صبحونه رزا ظرفا رو ميشوره و من ميرم لباس بپوشم...
رزا: روژان آماده اي؟
از اتاقم بيرون ميرمو سر سنگين ميگم: اوهوم
رزا: اخماتو وا کن... تقصير خودت بود
-هزار بار گفتم اين شيوه ي بيدار کردن مال ماقبل تاريخه... بکم آدمانه رفتار کن
رزا با اخم ميگه: در صورتي ميتونم آدمانه رفتار کنم که تو آدم باشي... وقتيآ دم نميشي مجبورم از همين شيوه استفاده کنم
ميخوام چيزي بگم که ميگه: امروز با ماشين من بريم
-نه امروز با ماشين خودم ميام تو هم ماشينتو بيار... ظهر ميخوام برم به چند تا از دوستام سر بزنم
رزا سري تکون ميده و ميگه: امان از دست تو... هيچوقت شرکت نيستي
-همون که تو هستي کافيه... از صبح تا غروب تو شرکت پلاسي... يه تفريح... يه گردشي... يه چيزي.... بابا يکم تنوع هم بد نيست... اگه با من نمياي لااقل با دوستت برو...راستي شايد يه سر به عمو هم زدم واسه ي خونه هم بهش ميگم
رزا: آره حتما برو... به عمو بگو تو همين هفته يه جايي رو جور کنه... ديگه حوصله ي دردسر ندارم
سري تکون ميدمو هر کدوم به طرف ماشين خودمون ميريم... تا ظهر شرکت موندم... الان دارم ميرم دفتر عمو... خدا رو شکر پياده رويي که حميد اونجا ميشينه تو مسير راهمه... پس امروز حتما ميبينمش... وقتي به اونجا ميرسم خبري از حميد نيست... يکم جلوتر ميرم باز هم خبري ازش نيست همينجور ماشينو به جلو ميرونم ولي حميد اصلا تو هيچ جاي پياده رو نيست... با خودم فکر ميکنم حتما امروز نيومده يا شايد زودتر رفته... حالم گرفته ميشه تصميم ميگيرم فردا دوباره بيام... به سمت دفتر عمو کيوان ميرونم... وقتي به جلوي دفتر ميرسم... ماشين رو گوشه اي پارک ميکنمو بالا ميرم... چند تا ارباب رجوع منتظر هستن تا نوبتشون بشه... منشي منو ميشناسه با لبخند سلامي ميکنه و ميگه: به آقاي مجيدي خبر بدم؟
با مهربوني ميگم: احتياجي نيست... عجله اي ندارم... اول کار بقيه رو راه بنداز... من منتظر ميمونم
اونم با مهربوني لبخندي ميزنه و ميگه: هر جور مايلي عزيزم
چيزي نميگم فقط با لبخند سري تکون ميدم... حدود يه ساعتي اونجا نشستم و مجله هاي روي ميز رو مطالعه ميکنم با صداي منشي به خودم ميام
منشي: عزيزم ميتوني داخل بري
-ممنون گلم
چند ضربه به در ميزنمو منتظر اجازه نميشم خودمو تو اتاق پرت ميکنمو با جيغ ميگم: سلام عمو
عمو از ترس دستشو ميذاره رو قلبشو ميگه: واي دختر سکته ام دادي... يکم از رزا ياد بگير... چرا تو آدم نميشي
-عمو اين کارا چيه... چرا اين همه پذيرايي ميکنيد... قهوه چيه... چايي چيه... ميوه که اصلا حرفشو نزنيد... عمو فقط ميخنده و اشاره ميکنه بشينم
عمو: چه طوري؟ حالت خوبه؟ مگه قرار نبود يه هفته بمونيد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۶ عصر
-يکي دو روز زودتر اومديم راستش برنامه ها داشتيم
عمو با نگراني ميگه: دوباره اذيت کردن؟
-نه بابا.. اين سفر براي من بخت گشا بود يه خواستگار پيدا کرده بودم توپ
عمو با خنده ميگه: سفر به اين روستا واستون بد هم نشد... حالا که دارم فکر ميکنم تو و رزا هم دارين از ترشيدگي خلاص ميشين
-يعني اينقدر وضع خراب بود... پس چرا چيزي نميگفتين؟
عمو با شيطنت ميگه: دلم نميومد ناراحتتون کنم
با ناراحتي تصنعي ميگم: عمو خيلي اشتباه کردين وگرنه اون کروکوديل رو رد نميکردم
عمو با تعجب ميگه: کروکوديل؟؟
منم ميگم: اوهوم
عمو با يه لحن جدي ميگه: با خودم ميگفتم چطور ممکنه يه آدم بياد از اين دختره خواستگاري کنه... نگو کروکوديل بود... اشتباه کردي دختر... خريت کردي... بايد با چنگ و دندون نگهش ميداشتي
با اخم ميگم: همش تقصير شماست... بهم نگفتين بوي ترشيدگيم همه جا رو پر کرده... منم جوگير شدم ردش کردم... ولي عيبي نداره اينبار که به روستا برگشتم ميرم به زور زنش ميشم... بايد منو بگيره
عمو با خنده سري تکون ميده و ميگه: خارج از همه ي اين شوخيها اينبار تو اون روستا چه خبر....
يهو ساکت ميشه
با تعجب نگاش ميکنم مسير نگاش رو دنبال ميکنم... ميبينم داره به دست پانسمان شدم نگاه ميکنه
عمو با نگراني ميگه: روژان اينبار ديگه چي شده؟
سري به عنوان تاسف تکون ميدمو ميگم: عمو اينبار هم سفر تلخي بود
و بعد همه ي ماجراها رو براش تعريف ميکنم...
عمو خيلي خيلي ناراحت شد
عمو: نبايد تنهايي شما رو ميفرستادم
-عمو هميشه که نبايد يکي دستمونو بگيره... امروز شما با ما بياين... فردا شما با ما بياين... آخرش چي؟ بالاخره که بايد رو پاهاي خودمون وايسيم
عمو با ناراحتي سري تکون ميده و هيچي نميگه
-عمو به کمکتون احتياج دارم
عمو: من که از اول هم گفتم بذار کمکتون کنم
-در اين مورد نه... در مورد خريد خونه
عمو: امان از دست تو... هميشه ميخواي تنهايي از پس مشکلات بربياي
-خوشم نمياد بقيه رو درگير مشکلات خودم کنم
عمو: مامان و بابات هم هميشه از اين رفتارت دلگير ميشدن... خودت که ميدوني همه دوست دارن کمکت کنن پس چرا اجازه نميدي؟
-دوست ندارم به کسي وابسته باشم
عمو که ميبينه حريف من نميشه ميگه: چيکارت کنم؟... هر جور خودت دوست داري عمل کن... اما اينو بدون که هميشه ميتوني رو کمک منو خونوادم حساب کني
با لبخند ميگم: ميدونم عمو... راستي عمو توي يه هفته ميتونيد خونه اي ويلايي آغلي طويله اي جايي واسه خواب برامون تو اون روستا پيدا کنيد
با خنده سري تکون ميده و ميگه: امان از دست تو... نگران نباش ترتيبشو ميدم
-مرسي عمو
عمو: وظيفمه دختر.... راستي ميدونستي کيهان اومده؟
با صداي بلند ميگم: بالاخره روزنامه تون برگشت
عمو با داد ميگه: تو دوباره پسرمو مسخره کردي؟
با صداي بلند ميخندمو ميگم: مگه دروغ ميگم... عمو خارج از شوخي چرا اين اسمو رو پسرتون گذاشتين؟... اسم روزنامه رو گذاشتين رو پسرتون نگفتين فردا ميره مدرسه دانشگاه سر کار بدبخت رو مسخره ميکنن... حالا اين روزنامه تون کجاست؟
عمو با اخم ميگه: اينقدر اين طفله معصوم رو اذيت نکن
خودمو متعجب نشون ميدمو ميگم: عمو چرا بهم نگفتين؟
عمو با تعجب ميگه: چي رو؟
-که اسم پسرتون رو عوض کردين؟
عمو متعجب تر از قبل ميپرسه: چي ميگي؟ من که اسم کيهان رو عوض نکردم
-عمو الان خودتون معصوم صداش کردين... عمو من که ميگم همون کيهان بهتره... شما اصلا تو اسم گذاشتن سليقه ندارين... يا اسم روزنامه رو ميذارين رو پسرتون يا اسمه دختر... شانس آوردين خدا بهتون يه بچه ي ديگه نداد لابد اسمش رو ميذاشتين جام جم
بعد با صداي بلند ميزنم زير خنده
عمو از جاش بلند ميشه و ميگه: تو آدم نميشي نه؟...
منم از جام بلند ميشمو ميگم: مگه ديوونه ام فرشته بودن رو ول کنمو يام آدم بشم...
عمو: دلت کتک ميخواد
-نه به جون شما عمويي؟ من الان تنها چيزي که دلم نميخواد همين کتکه
ميخواد به طرفم بياد که سريع به طرف در ميدومو درو باز ميکنم مياد دنبالم که ارباب رجوع رو ميبينه.... يکم دست و پاش رو گم ميکنه و ميگه: آره، روژان جان حتما امشب مزاحمتون ميشيم
منم با لبخند ميگم: تشريف بيارين... راستي عمو معصوم رو هم با خودتون بيارين
عمو با چشم برام خط و نشون ميکشه و ميگه: حتما... حتما
بعد برميگرده سمت ارباب رجوع و ميگه بفرماييد داخل
منم که اوضاع رو خيط ميبينم ميگم: عمويي من رفتم سلام منو به معصوم برسونيد... باي
ديگه صبر نميکنم... خودم رو به ماشين ميرسونم... همين که تو ماشين ميشينم از خنده منفجر ميشم... هميشه همينجوري بودم... عمو يه پسر بيشتر نداره... اسمش کيهانه... کيهان همبازي بچگي من و رزاست... مثله رزا بچه مثبت... آخر خرخونيه... تا اينکه تصميم ميگيره براي ادامه تحصيل به مالزي بره... هميشه من کيهان رو اذيت ميکردمو روزنامه صداش ميکردم... همه ي زمانهايي که کيهان و رزا با هم درس ميخوندن من هم آتيش ميسوزوندم... با ياد گذشته ها لبخندي رو لبام ميشينه... چه بلاها که سر اين کيهان بدبخت نياوردم.... آخرين بار که باهاش حرف زدم گفت: از يه دختره خوشش اومده ميخواد بياد با پدر و مادرش درباره اون دختر صحبت کنه... حتما دليل برگشتنش همينه وگرنه هنوز درسش تموم نشده... ماشين رو روشن ميکنم و به سمت خونه حرکت ميکنم.... باز هم از اون مسيري رد ميشم که حميد اونجا مينشست... خبري ازش نيست... يه خورده دلواپس ميشم ولي باز همه چيز رو به فردا موکول ميکنم...
تو راه واسه رزا زنگ ميزنم که بعد از چند تا بوق گوشي رو برميداره
رزا: روژان فعلا کار دارم
-رزايي حياتيه
رزا: زودتر بگو
-عمو و روزنامه ميخوان بيان خونمون
رزا: روژان مسخره بازي رو کنار بذار، من تو جلسه ام
-يه جور حرف ميزني انگار يه کاره اي تو مملکت هستي... راستشو بگو شيطون چيکاره شدي؟... بهم بگو قول ميدم به هيچکس نگم
رزا: روژان حاليت نيست چي ميگم
بعد با عصبانيت قطع ميکنه... اه اه چه خواهر بي تربيتي دارم... دوباره تماس ميگيرم... همون اول برميداره و ميگه: خدا بگم چيکارت کنه که هيچ جايي برام آبرو نذاشتي
-رزايي اين ميز و صندلي واسه هيچکس موندگار نيست... اينقدر به مقام جديدت نناز... حالا نميگي اين مقامه جديدت چيه؟
رزا با بي حوصلگي ميگه: کدوم مقام؟؟
-اي بابا همين که يه کاره اي تو مملکت شدي... آجي تو از اول هم خرخون بودي ميدونستم اين خرخونيه تو يه جايي بدردم ميخوره... منو زير دست خودت ميکني؟ قول ميدم به همه ي حرفات گوش کنم
رزا: روژان باور کن خيلي خسته ام... اگه زنگ زدي چرت و پرت بگي الان وقتش نيست
-اه... اه... عجب خواهر مزخرفي دارما يک ساعت دارم براش حرف ميزنم آخرسر ميگه چرت و پرت ميگي... ايشاله اون مقامت کوفتت بشه که ديگه هوس تنها خوري نکني
رزا: مثله اينکه کار نداري فقط ميخواي رو اعصاب من پياده روي کني
-اي بابا... تو چته رزايي؟
رزا: امروز بعد از مدتها اومدم شرکت... کارام زياده...حرفتو بزن کار دارم
-امشب مهمون داريم
رزا: چــــــــــي؟
با خنده ميگم: پيچ پيچي
رزا: روژان مسخره بازي در نيار مثله بچه آدم حرف بزن
-مثله اينکه تو هم مثله عباس سمعک لازم شدي ميگم امشب مهمون داريم
رزا: روژان چرا از قبل با من هماهنگ نکردي؟
-آخه مهمونمون خودش، خودش رو دعوت کرد، از قبل هم بهم خبر نداد که بهت بگم
رزا: روژان عين آدم حرف بزن بفهمم چي ميگي؟ امشب مهمونمون کيه؟
-لياقت نداري مثله فرشته ها باهات حرف بزنم، عمو کيوان با خونوادش مياد
رزا: اونا که صاحب خونه ان... ترسيدم که دوستات رو دعوت کرده باشي
-خيلي پررويي... يعني دوستام صاح....
ميپره وسط حرفمو ميگه: ليست خريد رو واست اس ام اس ميکنم خودم هم وقتي کارم تموم شد ميام خونه... زودتر ليست خريد رو ميخري تا من اومدم غذا درست کنم
-رستوران رو که ازمون نگرفتن... چرا اينقدر واسه من و خودت کار ميتراشي
رزا: همين که گفتم
بعد هم سريع قطع ميکنه... چند دقيقه بعد هم يه ليست بلند بالا واسه ي منه بدبخت اس ميکنه... آخه يکي نيست بهش بگه رستوران رو واسه همين روزا گذاشتن ديگه... بعد از دو ساعت بالاخره خريدا تموم ميشن... حالا خوب و بدش رو ديگه نميدونم... که خوب خريد کردم يا نه... سرعتمو بيشتر ميکنم تا زودتر به خونه برسم... فکر کنم رزا هم خونه رسيده... خونه ميرسم و ماشين رو پارک ميکنم اما خبري از ماشين رزا نيست.. يه خورده نگران ميشم و براش زنگ ميزنم بعد از چند تا بوق صداشو ميشنوم
رزا: بله؟
-رزا کجايي؟
رزا: يه کاري تو شرکت پيش اومده بود دير شد... الان هم تو ترافيکم... همه ي خريدا رو کردي؟
-اوهوم
رزا: فعلا قطع کن... ميام خونه حرف ميزنيم
-باشه... پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
گوشي رو قطع ميکنم و با آسانسور خودم رو به آپارتمانمون ميرسونم...خريدا خيلي سنگين هستن به زحمت مسير آسانسور تا آپارتمان رو طي ميکنمو خريدا رو وسط سالن رها ميکنم... ميرم سمت اتاقمو با همون لباساي بيرون خودمو رو تخت پرت ميکنم...
جاي رزا خالي که بياد به جونم غر بزنه... آخ که چقدر خسته ام... ياد مريم ميفتم... بهتره يه زنگ بهش بزنم خيلي وقته ازش بيخبرم... رو تخت ميشينمو گوشي رو از جيبم درميارمو واسه مريم زنگ ميزنم با همون بوق اول گوشي رو برميداره و شروع به فحش دادن من ميکنه
مريم: تو خجالت نميکشي... به تو هم ميگن دوست... بعد از اين همه مدت زنگ زدي به من که چه غلطي بکني... ميدوني چند بار بهت زنگ زدم... چرا در دسترس نبودي... اون گوشي کوفتيت هميشه يا خاموشه يا در دسترس نيست
-بابا يه نفس بکش... حالا خفه ميشي
مريم با جيغ ميگه: هيچي نگو
بعد دوباره کلي فحش بارم ميکنه بعداز چند دقيقه که از من صدايي در نمياد به خودش ميادو ميگه: الو؟؟ قطع کردي؟؟
باز چيزي نميگم
مريم با جيغ ميگه: روژان
-اه چيه پرده ي گوشم پاره شد ؟
مريم: چرا حرف نميزني؟
-خودت گفتي هيچي نگو
مريم: من اين همه حرف ميزنم گوش نميدي؟ همين که گفتم هيچي نگو زودي قبول کردي؟؟
-اوهوم... بده دارم دختر خوبي ميشم
مريم: امان از دست تو... کجا بودي اين مدت
با شوخي ميگم: خونه ي آقا شجاع
مريم با حرص ميگه: روژان
-جاي خوبي نبودم... اگه دلت کتک و فحش و ناسزا ميخواد دفعه ي بعد با خودم ميبرمت
مريم: نه ممنون... به اندازه ي کافي همه ي اينا از جانب تو نصيبم ميشه... خارج از شوخي يکم از خودت بگو
با شيطنت ميگم: من روژانم... 22 ساله... رشته نرم اف.........
مريم: کوفت
-اي بابا خودت ميگي از خودت بگو
مريم: منظورم اينه که اين مدت نبودي چيکار ميکردي؟
-آهان... اينو بگو... در حال گرد و خاک بودم... داشتم دعوا ميکردمو فحش ميخوردم و کتک ميزدمو کتک ميخوردم
مريم: اصلا ميدوني چيه؟
-نه تو بگو تا بفهمم
مريم: تو آدم نميشي
-اينو که همه ميگن يه چيز جديد بگو
مريم: روژان يا مثله آدم حرف ميزني يا قطع ميکنم
-آخه کاره سختيه
مريم: چي؟
-که يه فرشته بخواد آدمانه صحبت کنه
مريم: تو اون فرشته اي هستيي که از بهشت رونده شده... اومده رو زمين بلاي جون من شده
-مريمي اين مدت نبودم شاعرم شدي... با قافيه ميحرفي
مريم: اصلا با تو نميشه دو کلوم حرف زد
ميخواست قطع کنه که ميگم: قطع نکن بابا... حوصله ندارم انگشتاي نازنينم رو خسته کنم و دوباره برات بزنگم
مريم: وقتي داري چرت و پرت ميگي چرا بايد گوش بدم؟
-اگه ميدونستي اين حرفاي من چه ارزش معنوي اي دارن اينجور حرف نميزدي
مريم: بله بله... کاملا معلومه... اصلا بايد حرفايه شما رو ضبط کردو گذاشت تو موزه شايد بدرد نسله بعد بخوره
با جديت ميگم: راست ميگيا چرا به فکر خودم نرسيد
مريم: چون تو اصلا عقل نداري که بخواي فکر کني وگرنه ميفهميدي اگه صداي تو رو بذارن تو موزه در موزه تخته ميشه
-باز من يه مدت نبودم تو بي تربيت شدي؟
مريم: اينم از همنشيني با توهه
-الکي رفتاراي بي ادبانت رو نذار تقصير من... من دختر به اين خانمي... خوشگلي... مهربوني... پسرکشي... تازه دلت بسوزه خواستگار هم پيدا کردم
مريم: نکنه اين مدت که نبودي عقد کردي
-نه هنوز به اونجاها نرسيده... ولي خدا رو چه ديدي شايد به اونجاها هم رسيد
مريم: روژان مرگ من بگو اين مدت کجا بودي؟
-داري از فوضولي ميميري، نه؟
مريم: نه خيرم بي تربيت... فقط يه خورده کنجکاوم
-کاملا معلومه
مريم با داد ميگه: روژان
از حرص خوردن هاي مريم خندم ميگيره... شايد تنها کسيه که تو دنيا با همه تفاوتهايي که بين مون هست خيلي شبيه منه... هيچ وقت از زبون کم نمياره فقط بعضي موقع از دستم حرص ميخوره که البته بعدش حسابي تلافي ميکنه...
-باشه بابا... آروم بگير تا برات تعريف کنم
بعد شروع به گفتن ماجراها ميکنم وقتي حرفام تموم ميشه مريم شروع ميکنه به بدوبيراه گفتن
مريم: ديوونه ي زنجيري احمق خجالت نميکشه... چطور دلش اومد اون بچه ي معصوم رو بزنه
-پس من چي؟
مريم: تو که هر چي کتک خوردي حقته... تازه کم هم خوردي...
بعد دوباره ادامه ميده: بيچاره اون پيرمرد دلم براش کباب شد... اهالي روستا از دست اين چي ميکشن... روژان دفعه ي بعد من رو هم با خودت ميبري؟؟
-اگه ميخواي بياي حرفي نيست... فقط خونوادت اجازه ميدن
مريم: اگه بفهمن با توام اجازه ميدن
راست ميگه... مامان و باباش مثله خودش خيلي خيلي روشنفکرن... از روز اول نه به پوششم گير دادن نه به رفتارام... بعد از يه مدت هم با خونوادم آشنا شدن... چند باري هم وقتي مامان و بابا زنده بودن به خونمون اومدن ما هم به خونشون رفتيم... در کل منو خوب ميشناسن
-باشه، اگه خواستي آماده باش آخر هفته باهامون بيا
مريم: جاي خواب چي؟
-نگران نباش اين هفته عمو جور ميکنه
مريم: روژان ولي ايکاش به همون احمد جواب مثبت ميدادي
با يه لحن غمگين ميگم: هي هي خواهر دست رو دلم نذار... دير فهميدم... حالا عيبي نداره تو رو ميبرم تا برام خواستگاري کني
مريم: نه ديگه فکر کنم تا حالا عروسي کرده... بچه دار هم شده
-عجب سرعتي... هر جور حساب ميکنم نميتونم بفهمم کار نه ماه رو چه جوري تو يه شب انجام داده... نکنه از قبل زن داشته؟
مريم: تکنولوژي عزيزم
صداي در مياد
-مريم فکر کنم رزا اومده... الان مياد پوست کله ي من رو ميکنه... امشب عمو و خونوادش ميخوان بيان... باز برات زنگ ميزنم ولي تو براي مسافرت آماده باش
مريم: باشه گلم، پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
همين که گوشي رو قطع ميکنم در اتاق با شدت باز ميشه و رزا با عصبانيت جلوي در ظاهر ميشه
-آجي وقتي ميخوان وارد طويله هم بشن يه ندايي ميدن چرا اينجوري مياي شايد من لخت باشم
رزا با عصبانيت نگام ميکنه و ميگه: چرا هيچ کار نکردي... همه خريدا رو ريختي تو سالن اومدي اينجا با خيال راحت داري صحبت ميکني
-مهم خريد بود که اونم انجام شد ديگه بقيه با خودته... من که از اول گفتم غذا از رستوران بگيريم... خودت قبول نکردي پس بقيه کارا به من ربطي نداره... من خسته ام ميخوام بخوابم
رزا: منم خسته ام ولي وقتي مهمون داريم بايد يکم از استراحتمون کم کنيم
-خودت گفتي عمو مهمون نيست صابخونه ست پس لازم نيست الکي خودت رو خسته کني... من اگه به جاي تو بودم به عمو ميگفتم داره مياد بين راه يه چيزي بخره دور هم بخوريم
رزا با جيغ ميگه: روژان
اما من بي توجه به جيغ رزا با همون لباس بيرون رو تخت دراز ميکشمو ميگم: کوفت... الکي برام روژان روژان نکن
رزا: لااقل اون لباس رو در بيار
-بيخيال فعلا خوابم مياد حوصله ندارم
رزا همونجور که زير لب غر ميزنه از اتاق خارج ميشه و در اتاق رو محکم بهم ميکوبه ... تازه داشتم به خواب ميرفتم که با صداي جيغ رزا به خودم ميام سريع از جام بلند ميشم و از اتاق خارج ميشم...
رزا رو ميبينم که با عصبانيت داره به خريدا نگاه ميکنه
با نگراني به سمت رزا ميرمو ميگم: رزا حالت خوبه... چرا جيغ ميزني؟
رزا يه نگاه گوزيلايي بهم ميکنه و ميگه: اينا چيه خريدي؟
-خوب ليست خريداييه که تو گفتي
رزا: هر چي آت و آشغال تو بازار بود جمع کردي آوردي خونه... اين ميوه ها چيه خريدي؟؟ هر چيزي رو طرف ميخواست دور بريزه به تو انداخته... اصلا بگو ببينم اين گوشت رو از کجا گرفتي معلوم نيست گوشت خر يا سگ
با شيطنت ميگم: فکر کنم گوشته خوکه
رزا با عصبانيت ميگه: روژان
-چيه بابا.. با اون جيغي که تو کشيدي من فکر کردم چي شده؟ تو خودت بايد ميدونستي من از اين چيزا سردر نميارم... حالا هم که خريدم به جاي تشکر با جيغ و دادت داري سکتم ميدي
بعد بي توجه به رزا به سمت اتاقم حرکت ميکنم و همونجور زير لب غر ميزنم... هر چند صداي غرغراي رزا رو هم ميشنوم
رزا: از اول هم اشتباه کردم تو رو چه به خريد... فقط به درد اين ميخوري که آتيش بسوزوني
-اه... اه... آدم اينقدر بچه مثبت... حالم بهم خورد
به در اتاقم ميرسمو درو محکم ميبندم... با خودم فکر ميکنم همه مون وقتي عصباني ميشيم سر اين در بدبخت خالي ميکنيم... زورمون به بقيه نميرسه اين در بدبخت رو هي داغون ميکنيم... لبخندي رو لبام ميشينه... اينبار ديگه واقعا خودمو رو تخت پرت ميکنم تا يه خورده بخوابم... خودم هم نميدونم کي خوابم برد... با تکون هاي دستي به چشمامو باز ميکنم... رزا رو بالاي سرم ميبينم که با اخم نگام ميکنه
رزا با سرسنگيني ميگه: لباست رو عوض کن عمو اينا الان ميرسن
به زحمت رو جام ميشينمو به ساعت اتاقم نگاهي ميندازم... چقدر زود گذشت... ساعت هشته... سري تکون ميدمو رزا هم از اتاق خارج ميشه... از تختم پايين ميام و به سمت کمد لباسام ميرم... يه دست بلوز و شلوار ساده از کمد بيرون ميکشمو لباسام رو عوض ميکنم... ميخوام موهاي بهم ريخته مو مرتب کنم که صداي زنگ بلند ميشه... کارامو با سرعت بيشتري انجام ميدم... صداي عمو رو ميشنوم که سراغ من رو ميگيره... سريع در اتاق رو باز ميکنمو خودمو تو سالن پرت ميکنم
جيغ ميزنم: من اومدم
زن عمو کيوان با خنده سري تکون ميده... روزنامه هم صداي خندش بلند ميشه... عمو با اخم ميگه: تو آدم بشو نيستي
رزا: عمو خودتون رو خسته نکنيد... اگه قرار بر آدم شدن بود که اين تا حالا شده بود
عمو: باز چه آتيشي سوزوندي که رزا رو ناراحت کردي؟
-هميشه در حق من ظلم ميشه... چرا هيشکي نميگه رزا چرا بلايي سرم مياره؟
عمو: همه از ذات خرابه تو خبر دارن
-فقط اسمم بد در رفته وگرنه اين رزاي چشم سفيد زيرزيرکي همه کار ميکنه
کيهان: هنوز هموني هستي که بودي
-سلام بر روزنامه کيهان... چطوري مرد؟ نکنه انتظار داشتي وقتي برگشتي يکي ديگه رو جاي من ببيني
کيهان: فکر کردم يکم بزرگ ميشي که ديدم نه از محالاته
-همين که شماها پير شدين کافيه... امسال تولدت پيش من يه دندون مصنوعي کادو داري
کيهان با خنده ميگه: آدم کردن تو از شکافتن اتم هم سخت تره
-اه... اه... مثالايي هم که ميزني همه نشونه خرخون بودنته... از من فاصله بگير نميخوام اين خروني بهم سرايت کنه
زن عمو کيوان با خنده به طرف من ميادو بغلم ميکنه و ميگه: چرا اينقدر دختر کوچولوي منو اذيت ميکنيد... زبونمو واسه همشون بيرون ميارمو ميگم: حسوديتون شه
بعد خودمو واسه زن عمو لوس ميکنم... همه از اين کار من خندشون ميگيره... با شوخي و خنده به سمت سالن حرکت ميکنيم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۷ عصر
رو مبل کنار زن عمو میشینمو میگم: لاله جون هیشکی منو دوست نداره همه شون اذیتم میکنند
لاله: عزیزم خودم همه شون رو دعوا میکنم
نیشم باز میشه و با خنده میگم: جون من راست میگین؟
لاله: معلومه عزیزم، خودت بگو کدومشون رو اول تنبیه کنم 
با خنده میگم: عمو کیوان رو
خنده ی همه بلند میشه و عمو کیوان میگه: عمویی دلت میاد
-اوهوم
عمو کیوان: اوهوم و کوفــ.......
با چشم غره ی زن عمو، عمو کیوان میگه: منظورم اینه که واسه خودت چه خانمی شدی
-اینو که خودم میدونم... الکی این حرفا رو نزنید که گوشام دراز نمیشه
عمو کیوان با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشه... منم با بدجنسی ابروهامو بالا میندازم... بعد از کلی شوخی و خنده رزا و لاله جون میرن شام رو آماده کنند و عمو هم میگه: روژان فردا میخوام یه سر به این روستا بزنم ببینم میتونم جای مناسبی رو براتون پیدا کنم
کیهان: بابا همه چیز رو برام گفت خیلی ناراحت شدم
با ناراحتی میگم: اعصاب برام نذاشتن... هر وقت میریم اونجا کلی دردسر برامون درست میشه
کیهان: این دفعه منم باهاتون میام... هم یه آب و هوایی عوض میکنم هم ببینم حرف حسابشون چیه؟
-بیخیال خودم میتونم از پس مشکلات بربیام... اما با عوض کردن آب و هوا موافقم... تا کی هستی؟
کیهان: یه ماهی میمونم
عمو: روژان ویلا رو که خریدم به نام کی بزنم؟
-من که اونجا کسی رو ندارم بهتره به نام رزا باشه
عمو: آره فکر کنم اینجوری بهتره... راستی کیهان در مورد نازیلا بهت گفت؟
با خنده میگم: پس بالاخره بچه زبون باز کرد... منو کشت تا دو کلمه در این مورد باهاتون حرف بزنه
عمو با خنده میگه: ای کلک... پس میدونستی؟
-پس چی... مگه میشه این روزنامه تون بخواد زن بگیره من باخبر نشم
عمو با ناراحتی میگه: همیشه فکر میکردم کیهان و رزا مال هم هستن
کیهان: بابا رابطه ی من و رزا بیشتر خواهر و برادریه
سری به نشونه ی موافقت تکون میدمو میگم: عموجون اگه این روزنامه تون تو کل عمرش یه حرف درست و حسابی زده باشه مطمئن باشین همینه... رزا هم کیهان رو مثله برادرش دوست داره... اونا با هم بزرگ شدن... رابطه شون این طور شکل گرفته... براشون سخته دیدشون رو نسبت به هم عوض کنند
عمو هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه... قرار شده بعد از یه ماه ما هم با کیهان یه سر 
مالزی بریم تا هم نازیلا رو ببینیم هم با خونوادش آشنا بشیم
-خیلی خوبه
سرمو به طرف کیهان برمیگردونمو میگم پس واسه همیشه موندگار شدی
میخنده و میگه: نه بابا... قرار شده بعد از اتمام درسم با نازیلا به ایران برگردیم
-خونوادش مشکلی ندارن؟
کیهان: اونا تصمیم گیری رو به عهده ی نازیلا گذاشتن... نازیلا هم با برگشتن به ایران مشکلی نداره
-پس خیالت راحته
کیهان: آره
با صدای لاله جون به خودمون میایم
لاله: غذا آماده ست بیاین تا سرد نشده
بعد از شام عمو اینا میرن... چون عمو قرار بود فردا یه سر به روستا بزنه زودتر به خونه رفتن... بعدش هم من و رزا به کمک هم خونه رو سر و سامون میدیمو هر کدوم به اتاق خودمون میریم تا بخوابیم
--------------------
 
--------------------------------------------------------------------------------
 
چشامو باز میکنم و نگاهی به ساعت میندازم... ساعت یازده و نیمه... چقدر خوابیدم... پس چرا رزا بیدارم نکرد... با حیرت از جام بلند میشمو به سمت اتاق رزا میرم... خبری ازش نیست... میرم آشپزخونه یه تیکه کاغذ رو به یخچال چسبونده... « طبق معمول اومدم بیدارت کنم ولی جنابعالی در این دنیا به سر نمیبردی... منم دیرم شده بود نمیتونستم منتظر جنابعالی بمونم... من میرم شرکت... امروز کارام زیاده دیر برمیگردم... اگه تونستی بیا کمکم... هر چند چشمم آب نمیخوره... رزا»... خندم میگیره... این روزا حتی رو کاغذ هم دست از غرغر برنمیداره... صبحونه نیمه کارش هنوز سر میزه... میز رو جمع میکنمو یه لیوان آب پرتغال میخورم... به سمت اتاقم میرم تا حاضر بشم امروز هر جور شده باید حمید رو ببینم... برعکس روزای دیگه یه تیپ اسپرت ساده میزنمو از خونه خارج میشم... ماشینو روشن میکنمو به سمت خیابون همیشگی حرکت میکنم... توی راه برای رزا زنگ میزنم
رزا: بله
-سلام رزایی
رزا: سلام... چه عجب بالاخره بیدار شدی
-بعد از مدتها درست و حسابی خوابیدم
رزا: یه جور میگی انگار این مدت نمیخوابیدی... راستی عمو قبل از حرکتش برام زنگ زد... عمو گفت بهش گفتی اگه ویلا رو پیدا کرد به نام من بزنه... واسه ی همین حضورم اونجا الزامیه
-اه.. به اینش فکر نکرده بودم
رزا: مهم نیست... من گفتم تو شرکت خیلی کار دارم... قرار شده فعلا به نام تو باشه بعد کارا رو خودمون جفت و جور کنیم
-باشه، مسئله ای نیست
رزا: روژان سرم خیلی شلوغه... تونستی یه سری به شرکت بزن
-باشه حتما... ولی هیچ تضمینی نمیدم چون امروز خودم چند جایی کار دارم
رزا: باشه... من باید برم با من کار دارن...
-مواظب خودت باش خداحافظ
رزا: تو هم همینطور خداحافظ
اینجور که معلومه وسطای این هفته یه بار دیگه باید به روستا برم... رفت و آمد برام سخته... ده دقیقه راهم که نیست... به خیابون همیشگی میریسم... به پیاده رو نگاه میکنم... خدایا باز هم خبری از حمید نیست... یعنی چی شده... کم کم دارم نگران میشم... یه دختره ی گل فروش رو اون اطراف میبینم... ماشین رو نگه میدارم و پیاده میشم
-دختر خانم.... خانمی
دختر نگاهی به من میندازه و میگه: منو صدا کردین؟
-آره گلم... میخواستم بدونم تو همیشه اینجاها کار میکنی؟
دختر: آره خانم اکثر اوقات همین اطراف هستم
-پسری که همیشه تو پیاده رو کفشا رو واکس میزد رو میشناسی؟
دختر :حمید رو میگین؟
با خوشحالی میگم: آره خانمی... میدونی جدیدا کجا کار میکنه؟
دختر: نه خانم... همیشه همین جا میومد... با کسی حرف نمیزد... کسی زیاد در موردش نمیدونه... سه چها روزی هم هست که ازش خبری نیست
با ناامیدی آهی میکشمو میگم: ممنون بابت کمکت... 
بعد لحنمو تغییر میدمو با لبخند میگم: دو تا شاخه از گلهای خوشگلت رو بهم میدی؟
با شوق میگه: آره خانم... بعد میگیرده دو تا از خوشگلتریناشو برام جدا میکنه
دو تا ده هزار تومنی بهش میدم که میگه: خانم این خیلی زیاده
با لبخند میگم: بقیش ماله خودت
بعد هم سوار ماشین میشم و ماشینو به حرکت در میارم... واقعا ناامید شدم... یعنی چی شده؟... خیلی نگرانم... نمیدونم چیکار کنم... میخوام برم شرکت که تازه یاد آدرسه خونشون میفتم... با اینکه خونشون خیلی دوره ولی من که کاری ندارم... رزا هم حالا حالاها پیداش نمیشه... پس مسیرمو تغییر میدمو به سمت پایین شهر حرکت میکنم... یه آهنگ هم میذارم تا حوصلم سر نره
این سکوتو این هواو این اتاق شب به شب به خاطرم میاردت 
توی این خونه هنوزم یه نفر نمی خواد باور کنه نداردت
نمی خواد باور کنه تو این اتاق دیگه ما باهم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمرهمیگه با خودش ما که از هم دیگه دست نمیکشیم
به هوای روز برگشتنه تو سر هر راهی نشنونه میکشه....
با تمام جاده های رو زمین ردپاتو سمته خونه میکشه....
من دارم هر روزمو بدون تو با تب یه خاطره سر میکنم....
با خودم به جای تو حرف میزنم خودمو جای تو باور میکنم....
توی این خونه به غیر تو کسی دلشو با من یکی نمیکنه....
من یه دیونم که جز خیال تو کسی با من زندگی نمیکنه....
تو سکوته بی هوایه این اتاق شب به شب به خاطرم میارمت....
خودمم باور نمیکنم ولی.... دیگه باورم شده ندارمت.....
بالاخره رسیدم... ماشین رو نزدیکای خونه پارک میکنم... تو کوچه نمیتونم ببرم... یه پسربچه به طرفم میادو میگه... خانم ماشینتونو اینجا پارک نکنید خط میندازن... با لبخند نگاش میکنمو میگم: سلام گلم، میتونم بپرسم اسمت چیه؟
پسر: خانم اسمم سپهره
-به به عجب اسمه قشنگی، آقا سپهر یه کاری میتونی برام کنی؟
سپهر: چیکار خانم؟
-میتونی مواظب ماشینم باشی تا بیام... منم بابت کاری که برام بکنی بهت یه مبلغی میدم
سپهر: خانم من مجانی هم این کارو میکنم
-میدونم آقا سپهر گل ولی اونجوری من ناراحت میشم
سپهر: یکم فکر میکنه و میگه: باشه
از کیفم یه ده هزاری بیرون میارمو میگم: پس اینو بگیر و مراقب باش کسی به ماشینم خط نندازه
پسر: خیالتون راحت خانم
لبخندی میزنمو ازش دور میشم... با نگرانی به سمت خونه ای میرم که دفعه ی پیش حمید رو به اونجا رسوندم.... زنگ رو پیدا میکنم ولی هر چی دستمو روش میذارم صدایی ازش در نمیاد... به ناچار چند ضربه به در میزنم... بعد از چند دقیقه صدایی دختربچه ای رو میشنوم و بعدش هم در باز میشه و یه دختر بچه با لباس کثیف و موهای ژولیده جلوی در ظاهر میشه
----------------------------
 
جلوش زانو میزنم تا هم قدش بشم و میگم: سلام خانم کوچولو
با لحن شیرینی میگه: سلام
-داداشت خونه هست خانم خانما؟
دختربچه: نه
-مامانت خونه هست خانم خوشگله؟
تو چشماش اشک جمع میشه و میگه: نه
با نگرانی میپرسم: چیزی شده گلم؟
تو همین موقع صدای یه زن رو میشنوم: هاله کجایی؟ کی بود؟
زنی جلوی در ظاهر میشه... منم وایمیستمو میگم: سلام خانم
زن نگاهی به لباسام میندازه و میگه: سلام... کاری داشتین؟
-با حمید کار داشتم
زن با اخم میگه: شما؟
-شما فکر کنید یه دوست
زن: خونه نیست... حال مادرش بد شد... بردش بیمارستان
با نگرانی میگم: کدوم بیمارستان
زن:...
از زن تشکر میکنم که زن با بی تفاوتی فقط سری تکون میده... دست هاله رو میگیره و میبره تو خونه... در رو هم میبنده... با ناراحتی به سمت ماشین میرم... صدای سپهر رو میشنوم
سپهر: خانم اینم ماشینتون... یه خش کوچیک هم روش نیفتاد
همه مهربونی رو میریزم تو چشمامو میگم... مرسی آقا سپهر... خیلی بهم لطف کردی
سپهر: خواهش میکنم خانم... هر وقت اومدین اینجا... از بچه ها سراغمو بگیرین سریع پیدام میکنید
با لبخند میگم: هر وقت اومدم حتما میگم تو مراقب ماشینم باشی... کارت خیلی بیسته
میخنده و میگه: مرسی خانم
چیزی نمیگم... تو ماشین میشینمو دستمو به نشونه ی خداحافظی براش تکون میدم اونم دستی برام تکون میده و به سمت بچه هایی میره که آخر کوچه دارن فوتبال بازی میکنند... با ناراحتی تو ماشینم میشینم... خیلی اعصابم خورد شده... ماشینو روشن میکنمو به سمت بیمارستانی که اون زن گفت حرکت میکنم... دلم برای حمید میسوزه... این چند روز چه جوری پول جور کرده... اونقدر فکر میکنم که نمیفهمم چه جوری به جلوی بیمارستان رسیدم... ماشینو پارک میکنمو از ماشین پیاده میشم... همونجور که دارم وارد بیمارستان میشم تازه یادم میفته که من اسم مادر حمید رو نمیدونم... آه از نهادم بلند میشه... حالا باید چیکار کنم... میرم جلوی قسمت پذیرش و به مسئولش میگم: ببخشید خانم
مسئول پذیرش: بله بفرمایید
-راستش من دنبال یه بیمار میگردم که اسمشو نمیدونم
همونجور که سرش پایین میگه: تو کدوم بخش بستریه
-راستش اون رو هم نمیدونم
با تعجب سرشو بالا میاره میگه: یعنی چی؟
-راستش فقط میدونم یه زن رو چند روز پیش میارن این بیمارستان که یه پسربچه هم همراهش بود
کمی فکر میکنه و میگه: آره یادمه... چند روز پیش یه زن جوون رو میارن که حال و روز خوبی نداشت فکر کنم مشکل از قلبش بود یه پسر بچه هم همراش بود... اما چون هزینه ی اینجا سنگین بود اونو به یه بیمارستان دولتی منتقل میکنند
آه از نهادم بلند میشه یعنی اینقدر حالش وخیمه
-ببخشید خانم میتونم اسم زن و آدرسه بیمارستانی که الان توش بستریه بپرسم؟
مسئول پذیرش: یه لحظه صبر کنید
مسئول پذیرش به یه دفتری نگاه کردو بعد از چند دقیقه گفت: سولماز عظیمی... فکر کنم چون اینجا نزدیکترین بیمارستان بود... اونو به اینجا آورده بودن... صبح روز بعدش با آمبولانس به بیمارستان.... منتقلش کردن
از مسئول پذیرش تشکر میکنمو از بیمارستان خارج میشم... دلم گرفت... به خاطر نداری، مردم باید چه مکافاتی بکشن... به سمت ماشینم میرمو روشنش میکنم... به سرعت به سمت بیمارستان میرونم وقتی میرسم سریع یه گوشه پارکش میکنمو به سمت بیمارستان میرم... بخش پذیرش خیلی شلوغه با اعصابی داغون یه گوشه وایمیستم تا نوبتم بشه... همینجور با خودم در مورد مشکلاتی فکر میکنم که تا حالا خودم نچشبدم ولی اطرافیانم بیشتر از ظرفیتشون کشیدن و من خیلی وقتا بی تفاوت از کنارشون رد شدم بدون اینکه بفهمم این مردم چه دردی رو تحمل میکنند که با صدای مسئول پذیرش به خودم میام
مسول پذیرش: خانم بفرمایید
-ببخشید میخواستم ببینم خانم سولماز عظیمی کجا بستری هستن؟
بعد از چند دقیقه میگه: بخش قلب و عروق... طبقه ی پنجم... اتاق شماره 223
یه تشکر زیرلبی میکنمو به سمت آسانسور حرکت میکنم
---------------------
 
 
هر چی منتظر میشم این آسانسور نمیاد که نمیاد... لعنتی... تصمیم میگیرم از پله ها برم... تازه به طبقه ی چهارم رسیدم نفس نفس میزنم... یه نفسی تازه میکنمو دوباره راه میفتم... به طبقه ی پنجم میرسم... بالاخره رسیدم... دنبال اتاق میگردم... همینجور اتاقا رو رد میکنم... 221... 222.... و بالاخره رسیدم در اتاق رو باز میکنم... اول از همه یه زن رو میبینم... شاید فقط 34 سالش باشه اما بدجور شکسته... حمید سرشو گذاشته رو تخت زن و به خواب رفته... چشمای زن هم بسته هست... خدایا واقعا چرا؟؟... چرا این زن الان باید رو تخت بیمارستان باشه... اون که سنی نداره هنوز خیلی جوونه... این بچه چه گناهی کرده همه هم سن و سالاش دارن تو مدرسه درس میخونن ولی اون تو خیابونا مشغول واکس زدن کفش مردمه... الان هم که کنار تخت مادر مریضش به خواب رفته... اون بچه ی شش ساله گناهش چیه... خدایا واقعا چه حکمتی تو کاراته که من نمیفهمم... چرا باید این زن تو جوونی بیوه میشد... چرا باید حمید و هاله تو این سن بی پدر میشدن... خدایا واقعا حکمتت چی بود... همینجور که جلوی در واستادم و با خودم فکر میکنم... حمید تکونی میخوره... چشماش باز میشه و سرجاش میشینه... داره خمیازه میکشه که تازه متوجه من میشه... دهنش همونجور باز مونده.... خندم میگیره... به طرفش میرمو خیلی آهسته میگم: ببند دهنتو، حالا یه چیزی میره اون تو
حمید سعی مبکنه خیلی آهسته حرف بزنه شوقی تو صداش نشسته: آجی خودتی؟؟
-پس نه روحشم
حمید: میپره تو بغلمو میگه باورم نمیشه
با لحن شوخی میگم: اه اه بچه هم اینقدر لوس... جمع کن خودتو بچه... مثلا بزرگ شدیا
حمید از بغلم میاد بیرونو میگه: آجی به خدا باورم نمیشه که خودتی
دستشو میگیرمو با خودم میبرم بیرون... یه نیشگون ازش میگیرم که جیغش میره هوا... پرستار با اخم نگاهی به ما میکنه... نگاهی شرمنده به پرستار میندازم چیزی نمیگه و از ما دور میشه
حمید همونجور که داره دستشو میماله میگه: آجی چیکار میکنی؟
-نیشگون گرفتم که مطمئن شی بیداری
میخنده و میگه: چه جوری پیدام کردی؟
-یادت نیست آخرین بار خودم تو رو خونه رسوندم
حمید با شرمندگی میگه: آجی راستش کفشا هنوز آماده نیست
-مهم نیست گلم... حالا حالاها نمیخوام... هم دیروز هم امروز رفتم تو اون پیاده رو دیدم نیستی... اومدم خونتون که خواهرتو دیدم... یه زن بهم گفت مادرت حالش بد شده
چشماش غمگین میشه و میگه: همسایمونه... قرار شده این چند روز از هاله مراقبت کنه
-حمید حال مادرت چطوره؟
حمید با ناراحتی سری تکون میده و میگه: مشکل قلبی داره باید عمل بشه... کار زیاد براش سمه... مثله اینکه این روزا زیاد کار کرده و بهش فشار اومده
میخواستم بپرسم چرا عمل نمیکنه ولی به نظرم سواله مسخره ای اومد
-حمید بهتر نیست مامانت عمل بشه
حمید با ناراحتی میگه: آجی پولش رو چیکار کنم؟
-حمید من که هستم... بهت کمکت میکنم 
حمید با خوشحالی میگه: واقعا؟
-آره
حمید: ولی چه جوری؟
-من خرج و مخارج عمل رو میدم تو بعدا کم کم بهم برگردون
حمبد با ناراحتی میگه: ولی خیلی زیاده
-اونش مهم نیست بعدا بهم بده... مگه داداشم نیستی؟
حمید به نشونه ی آره سری تکون میده
-پس رو حرف خواهر بزرگت حرف نزن
حمید: اما
-حمید مهمترین چیز الان سلامتی مادرته
حمیدیکم فکر میکنه و میگه: آجی حق با توهه... ولی باید قول بدی بعدا از من پس میگیری
لبخندی میزنمو میگم: قول میدم... قول مردونه
میخنده و میگه: مرسی آجی
ولی بعد لبخند رو لباش خشک میشه و میگه: اما مامان که قبول نمیکنه
-چرا گلم؟
حمید: خوشش نمیاد کسی بهش ترحم کنه
-من که بهتون ترحم نمیکنم... همه ی پول رو ازتون پس میگیرم... الان پولی تو دستمه که احتیاج ندارم...پس پول رو به شما میدم...بعدا هم هر وقت داشتین ازتون پس میگیرم
حمید با ناراحتی میگه: اگه قبول نکنه
-نگران نباش با هم راضیش میکنیم
باهم وارد اتاق میشیم... رو صندلی میشینم حمید هم کنارم واستاده... نگرانیشو درک میکنم... میترسه مادرش قبول نکنه... ولی من راضیش میکنم به هر قیمتی که شده... به خاطر خودش... به خاطر حمید... به خاطر هاله
بعد از نیم ساعت زن چشماشو باز میکنه... با لبخند بهش نگاه میکنمو میگم: سلام خانم خانما
با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه: ببخشید به جا نیاوردم؟
حمید با خنده میگه: مامان این همون خانمه که من براش سیب زمینی بردم
زن لبخندی میزنه و میگه: حمید خیلی درباره ی شما برام صحبت کرده
با لبخند مهربونی میگم: حمید بهم لطف داره
زن: شما اینجا چیکار میکنید؟
-راستش رفتم حمید رو ببینم ولی پیداش نکردم بعد رفتم خونتون که از ماجرا با خبر شدم
زن آهی میکشه و هیچی نمیگه
به حمید اشاره میکنم از اتاق بیرون بره... حمید با نگرانی نگام میکنه و از اتاق خارج میشه... زن با تعجب بهم نگاه میکنه
-راستش میخوام چیزی بگم ولی میترسم برداشت بدی کنید
زن با تعجب میگه: این حرفا چیه؟ بفرمایید
-راستش من در مورد بیماریتون شنیدم... اینطور که فهمیدم قلبتون باید عمل بشه
زن با تاسف سری تکون میده و میگه: واقعا شرمنده ی حمید شدم یه خورده پس اندازش هم به ته کشید... همین چند روزی که اینجا بستری شدم پس انداز خودم و حمید همه خرج شد... بدجور نگران این بچه هام
-شما نباید بیخودی ناراحت بشین... همین ناراحتیها شما رو از پا در میاره... واسه ی حمید اصلا اون پولا مهم نیست... اون دوست داره شما رو سالم ببینه
آهی میکشه و میگه: چیکار کنم باید با این بیماری بسوزم و بسازم
-وقتی میتونید عمل کنید... وقتی با عمل میتونید سلامتیتون رو به دست بیارید
میپره تو حرفمو میگه: دختر دلت خوشه ها... من میگم همه ی پس اندازمون برای همین چند روز رفت... تو میگی عمل کن
-خوب من میتونم کم....
با اخم نگاهی بهم میندازه که حرف تو دهنم میمونه
زن: از ترحم بیزارم
-من بهتون ترحم نمیکنم... ازتون یه سوال میپرسم صادقانه بهم جواب بدین... اگه جای من و شما عوض میشد و شما میتونستین بهم کمک کنید منو رو تخت بیمارستان رها میکردین و میرفتین؟
زن که انگار یه خورده نرم تر شده میگه: معلومه که نه... اما........
میپرم وسط حرفشو میگم: خوب من هم همینو میگم، من الان بهتون کمک میکنم ولی بعد ازتون کم کم میگیرم... در اصل دارم بهتون قرض میدم و شما وقتی حالتون خوب شد کم کم بهم پس میدین... بهتر نیست یکم به فکر حمید و هاله باشین... اونا وقتی شما رو اینجوری میبینند داغون میشن
زن که انگار تحت تاثیر حرفام قرار گرفته میگه: آخه چرا باید بهم کمک کنی؟
- من مطمئنم اگه شما هم به جای من بودین بی دلیل بهم کمک میکردین... غیر از اینه؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میده و میگه حق با توهه ولی باید مطمئن باشم در آینده این پول رو از من پس میگیری
لبخندی میزنمو میگم: خیالتون راحته راحت... بهتون قول میدم
اونم لبخندی میزنه و میگه: ممنونم بابت همه چیز... فکرشو نمیکردم هنوز هم چنین آدمایی باشن که بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنند
-----------------------------------
 
با مهربونی نگاش میکنمو میگم: من که کاری نکردم... از این حرفا نزنید که ناراحت میشم... قبلا گفتم باز هم میگم اگه شما هم جای من بودین همین کارو میکردین... حالا هم برم به داداش حمید گلم خبر بدم که تا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۷ عصر
الان پشت در چند تا سکته رو زده
با مهربونی نگام میکنه و میگه: فقط میتونم بگم ممنونم
همونجور که به سمت در میرم میگم: اینو که من باید بگم از لطفی که بهم کردین و حرفامو قبول کردین
درو باز میکنم منتظر جوابی از جانبش نمیشم... سریع از اتاق خارج میشم... دوست ندارم باهام تعارف کنه... یا از من خجالت بکشه... حمید رو میبینم که با ناراحتی جلوی در قدم میزنه... تا منو میبینه میگه: آجی چی شد؟
لبخندی میزنمو میگم: میخواستی چی بشه؟... خوب معلومه دیگه... حل شد
از خوشحالی جیغ میکشه
پرستاری به طرفمون میادو با اخم بهمون تذکر میده... هر دو با شرمندگی از پرستار عذرخواهی میکنیم
حمید با خوشحالی میپرسه: چه جوری مامان راضی شد؟
با خنده میگم: به سختی
حمید با خجالت میگه: آجی واقعا شرمندتم
-این حرفا چیه داداشی؟ به وقتش تو هم جبران میکنی
با کنجکاوی میپرسه: چه جوری؟
-به وقتش بهت میگم... تو برو پیش مادرت من هم برم با دکتر صحبت کنم
کارا رو خیلی سریع راست و ریس میکنم... با دکتر حرف میزنمو قرار میشه ظرف چند روز آینده سولماز رو عمل کنن... پولش رو هم پرداخت میکنم و به سمت اتاق سولماز میرم
یه لبخند مهربون مهمون لبام میکنمو در اتاق رو باز میکنم... حمید رو میبینم که با خنده داره یه چیز رو برای سولماز تعریف میکنه... سولماز هم با لبخند نگاش میکنه... تا نگاشون به من میفته هر دو بهم لبخندی میزنن و حمید به طرفم میادو میگه: آجی چی شد؟
-هیچی گلم... قرار شده تا چند روز دیگه مامان رو عمل کنند... بعدش هم تا یه مدت مامانت باید استراحت کنه و بعدتر از اون هم که دیگه از من و تو هم سالمتر میشه
حمید: واقعا؟
-معلومه پس چی فکر کردی
حمید: آجی خیلی خوشحالم 
با خنده میگم: من بیشتر
یه خورده دیگه باهاشون حرف میزنمو بعد ازشون خداحافظی میکنم و به ساعت نگاهی میندازم ساعت چهاره تصمیم میگیرم به شرکت برم تا یکم به رزا کمک کنم... خواهرم خسته میشه همیشه تنها کارای شرکت رو انجام میده... ماشینو روشن میکنمو به سمت شرکت میرونم...وقتی به شرکت میرسم به سمت اتاق رزا میرم تا منشی من رو میبینه از جاش بلند میشه و میگه: سلام خانم
با لبخند میگم: سلام گلم، خواهرم داخله؟
-بله... اما مهمون دارن
با تعجب میگم: مهمون؟
منشی: بله
با کنجکاوی میپرسم: میدونی کیه؟
منشی: نه خانم اولین باره که ایشون رو دیدم
-بشین راحت باش
بعد خودم به سمت دفتر در میرم
منشی: خانم خواهرتون گفتن هر وقت کسی داخله هیچکس رو نفرستم
با خنده میگم من به کدوم حرفش گوش کردم که این دومی باشه 
و بعد در رو باز میکنم... رزا با اخم داره با یکی حرف میزنه... تا منو میبینه میگه: روژان چند بار بگم تا اجازه ندادم نیا داخل
با کنجکاوی به کسی که پشتش به منه نگاه میکنمو میگم: تو هزار باری بگو شاید تو گوشم رفت
با خودم فکر میکنم چه طور رزا با وجود یه مهمون با من رسمی حرف نمیزنه... که با صدای خنده ی پسره به خودم میام.. پسری که رو مبل پشت به در نشسته از جاش بلند میشه و من با دهن باز نگاش میکنم
-تو اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: خوشم میاد عکس العمل هر دو تا خواهر شبیه هم هست
با لحن جدی میگم: واسه همینه که بهمون میگن خواهر
نگاهم به دستش میفته... دستت چطوره بهتره؟
کیارش: باز خوبه تو یه حالی از ما میپرسی... خواهرت که یه سلام هم به زور تحویلمون داد... هی خوبه
-ماهان چطوره؟
کیارش: اونم بد نیست... فقط چند تا شکستگی جزئی.....
وسط حرفش میپرمو با تعحب میگم: شکستگی؟
کیارش: آره، سر و دستش شکسته بودن، پاش هم یه آسیب کوچولویی دیده بود... اون روز خون ریزی هم داشت که دکتر حلش کرده بود
با دهن باز نگاش میکنمو میگم: چطور تو هیچیت نشد ولی این همه بلا سر ماهان اومد؟
کیارش: ماهان که کنترل ماشین از دستش خارج شده بود...ماشینش به سمت سراشیبی دره سرازیر میشه... با داد بهم میگه ماشینو نمیتونه کنترل کنه باید از ماشین بپریم بیرون... هر دوتامون میپریم... البته من زودتر میپرم...ولی ماهان شانس نمیاره تا خودشو به بیرون پرت میکنه زیر پاش خالی میشه چند متر اون طرفتر پرت میشه... ماشین میره ته دره ولی خوب خدا رو شکر هر دومون با بیرون پریدن از ماشین نجات پیدا میکنیم ولی ماکان به خاطر اینکه به موقع نپریده بود بیشتر آسیب میبینه
-چرا همون لحظه که تو پریدی نپرید
کیارش: مثله اینکه پاش گیر کرده بود
-خوب کمکش میکردی؟
کیارش: دیوونه شدی... اگه میدونستم که نمیپریدم.. آقا اون لحظه حس فداکاریش گل کرده بود
-فکر نمیکردم اینقدر وضع ماهان بد باشه
کیارش: الان خوبه... دکتر روستا بعد از یه روز نگهداری تو درمانگاه منتقلش میکنه به بیمارستان شهر... الان خدا رو شکر مشکلی نداره
-ولی دکتر گفته بود حالش خوبه
کیارش: منظورش این بود که خطر برطرف شده... چون همه آسیبایی که دیده بود جزئی بود... مشکل اصلی همون خون بود که با وجود تو حل شد
سری تکون میدمو میگم: ایشاله زودتر خوب میشه... نگفتی اینجا چیکار میکنی؟... اصلا آدرسه اینجا رو از کجا داری؟
کیارش: اون موقع که تو روستا بودین خود رزا بهمون داده بود... هر چند اون موقع هنوز این جور بینمون اختلاف به وجود نیومده بود
پوزخندی میزنمو میگم: این اختلافات که بیخودی به وجود نیومده خودت باعث شدی
کیارش: حالا اومدم حلش کنم
-با حرف زدن حل نمیشه
کیارش: چرا شما دو تا اینقدر سخت میگیرین؟
رزا: ما سخت نمیگیریم... تو و اون خونوادت همه چیز رو زیادی آسون میگیرین... بهتره زودتر از اینجا بری... اینجا محل کارمه... خوشم نمیاد کارم با مسائل شخصی قاطی بشه
کیارش: ولی..
رزا: فعلا نه... 
کیارش ملتمسانه نگام میکنه... آهی میکشمو به کیارش میگم: دنبالم بیا
رزا: روژان زود برگرد
سری تکون میدمو با کیارش از شرکت خارج میشم
-اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: اومدم دنبال رزا
-زحمت کشیدی؟ مگه نگفتم دورش رو خط بکش
کیارش: روژان اگه بگم غلط کردم راضی میشی... آخه چرا من باید تاوان اشتباهات ماکان رو پس بدم
-چون تو هم یکی هستی مثله همون ماکان احمق
کیارش: روژان به خدا عوض میشم... تو رو خدا کمکم کن... دارم دیوونه میشم... همه چیز داشت درست میشد که ماکان دوباره گند زد به زندگیم
-اشتباه نکن تنها کسی که به زندگیت گند زد خودتی
کیارش: من که کاری نکردم
-اشتباه تو همینجاست که اشتباهاتت رو قبول نداری... از یه طرف میگی عوض میشم از یه طرف میگی من که کاری نکردم
کیارش: مگه من چی کار کردم؟
-تو واقعا فکر میکنی من به خاطر ماکان اجازه نمیدم با خواهرم حرف بزنی؟
کیارش: مگه غیر از اینه؟
-معلومه که غیر از اینه... من همیشه تو رو متفاوت از ماکان میدونستم ولی اون روز با اون حرفت فهمیدم تو هم یکی هستی مثله ماکان
کیارش با تعجب میگه: کدوم حرفم؟
با پوزخند میگم: اگه به رعیت رو بدیم رو سرمون سوار میشن
کیارش: یعنی همه ی این برخوردا همه ی این قهرها هیچ ربطی به ماکان نداره
-معلومه که نه... من اونقدر سنگدل نیستم که اشتباهات دیگران رو به پای تو بنویسم
کیارش:یعنی همه رفتارا فقط و فقط به خاطر اون حرفه؟
-آدما در شرایط سخت خودشون رو نشون میدن، خود تو بارها دیدی ماکان باعث آزارم شد ولی چیکار کردی؟ فقط و فقط نظاره گر بودی... من به خودم کاری ندارم ولی تو حتی از اون مردم بیگناه هم دفاع نکردی؟ وقتی در برابر کارای ماکان عکس العملی نشون نمیدی یعنی با کاراش موافقی... پس فقط بخاطر اون حرف نیست... به خاطر رفتارایی هست که ازت دیدم
کیارش با ناراحتی میگه: همه ی این مدت فکر میکردم که به خاطر ماکان نمیذاری با رزا بمونم
پوزخندی میزنمو میگم: بهتره به جای اینکه این مزخرفات رو تحویل من بدی بری بشینی و با خودت فکر کنی... که کجاها اشتباه کردی؟... بهتره خودت رو اصلاح کنی وگرنه محاله به این ازدواج رضایت بدم... خودت میدونی با همه ی آزادیهایی که من و خواهرم داریم ولی بدون رضایت هم ازدواج نمیکنیم... دوست ندارم دیگه مزاحم خواهرم بشی... برو هر وقت آدم شدی برگرد
چشماش غمگین میشه... بی توجه به کیارش داخل شرکت میرمو به سمت اتاقی که متعلق به خواهرمه حرکت میکنم
---------------------------
 
از کنار منشی رد میشم... حواسش به من نیست
با خنده میگم: خانم خوشگله شماره بدم؟
منشی به خودش میادو با دیدن من لبخندی میزنه... منم با خنده وارد اتاق خواهرم میشم
رزا: اومدی؟ چی میگفت؟
-اوهوم، چرت و پرت
رزا: خودم هم نمیدونم چی میخوام... اعصابم خیلی داغونه
-فکر خودت رو مشغول نکن
رزا: مگه میشه؟... یکی مدام میاد بهت میگه دوستت دارم... عاشقتم... تو همه زندگیمی... بالاخره یه حسی تو آدم به وجود میاد.... بعد یهو میفهمی اون مرد اون چیزی نیست که همه مدت نشون میداد
آهی میکشمو میگم: درست میشه... بهت قول میدم
آهی میکشه و چیزی نمیگه
-چه خبر از کارای شرکت؟
رزا: کارا خیلی زیاد شده دیگه تنهایی از پسشون برنمیام... یه شعبه که نیست 
-زیاد سخت میگیری... از این به بعد هفته ای سه روز من میام... بهتره تو هم کاراتو کمتر کنی
رزا: نه تو خونه بشینم فکر و خیال راحتم نمیذاره
-رزا من نمیگم خونه بشین... من میگم یکم با دوستات قرار بذار... برو مهمونی... برو گردش... اگه با دوستات نمیری با من و دوستام بیا... اصلا چند تا کلاس ثبت نام کن
رزا: اصلا حوصله این جور کارا رو ندارم
-رزا چرا به حرفم گوش نمیدی؟ چطور حوصله داری تا حد مرگ از خودت کار بکشی ولی حوصله نداری یه ساعت برای خودت وقت بذاری
رزا: تو هم که به یه چیز گیر میدی دیگه ول کن نیستی... این هفته آماده باش تا عمو زنگ زد سریع بری
-نمیتونم... یه اتفاق بد برای مادر یکی از دوستام افتاده... به کمکم احتیاج داره
رزا با نگرانی میپرسه: چی شده؟
-مادرش مشکل قلبی داره... ظرف چند روز آینده باید عمل کنه ولی دوستم کسی رو نداره که کنارش باشه
رزا: باشه مسئله ای نیست... ویلا اینقدرا هم مهم نیست... میگم عمو خودش یه کاری کنه
سری تکون میدمو میگم: از این به بعد سه روز من میام شرکت سه روز هم تو
رزا: ولی
-اینقد تو حرف من ولی و اما نیار... تو ساعات بیکاری از خونه میزنی بیرون تا یکم به اون سرت هوا برسه
رزا که میبینه حریف من نمیشه چیزی نمیگه... یکم دیگه شرکت میمونیم و با همدیگه کارا رو سرو سامون میدیم بعد هم با همدیگه خونه میریم... بعد از شام رزا میگه: فردا شرکت میری؟
-آره لازم نیست تو بیای؟ ولی واسه نهار حاضر باش با هم بیرون میریم... اگه به تو باشه یا از صبح تا غروب خونه ای یا شرکت
رزا: بالاخره باید به کارهای شرکت هم رسیدگی بشه
-درسته... ولی نه اینجوری... از صبح میری تا شب حتی واسه نهار هم نمیبینمت... به این میگن خودکشی... از این به بعد کاراتو کم میکنی... یکم به خودت استراحت بده.... نهار هم همیشه با هم میخوریم
رزا باشه ای میگه و به سمت اتاقش میره... باید زودتر از اینا این کارو میکردم... رزا برای فرار از مشکلات به کار پناه میبره... دوست ندارم با کار زیاد خودشو نابود کنه... برای تنوع چند تا کلاس هم باید براش ثبت نام کنم... همینجور که به سمت اتاقم میرم به برنامه های فردام فکر میکنم... یادم باشه فردا شمارمو به حمید بدم اگه مشکلی براش پیش اومد خبرم کنه امروز یادم رفت... وقتی به اتاق میرسم خودمو روی تخت پرت میکنم و چشامو میبندم... الان خواب رو به هر چیز ترجیح میدم... خودم هم نمیفهمم کی خوابم میبره... چشمامو باز میکنم نگاهی به ساعت میندازم... ساعت هشته... چقدر زود گذشت بازم دلم خواب میخواد... آهی میکشمو توی تختخوابم میشینم... هر چی بیشتر میخوابم بیشتر احساسه خستگی میکنم... بر شیطون لعنت میفرستمو از جام بلند میشم... بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه میرم... صبحونه رو آماده میکنم و میخورم... ظرفای خودم رو میشورم و صبحونه رزا هم روی میز میذارم... یه یادداشت برای رزا مینویسمو به یخچال میچسبونم...« رزایی من رفتم، بیدارت نکردم تا بیشتر استراحت کنی... برای نهار منتظرم باش»... از خونه خارج میشمو به سمت پارکینگ میرم... بعد هم خودمو به شرکت میرسونم... تا ساعتای حدود یازده تو شرکت میمونمو بعد هم به سمت بیمارستان میرم... همین که به طبقه پنجم میرسم حمید رو میبینم که بیرون اتاق نشسته... با نگرانی به قدمهام سرعت میبخشم... حمید تا منو میبینه با لبخند بلند میشه و میگه: آجی بالاخره اومدی؟
-آره گلم... چیزی شده؟
حمید: نه فقط خیلی نگرانم
لبخندی میزنمو میگم: نگران نباش همه چیز حل میشه... راستی دیروز یادم رفت شمارمو بهت بدم
بعد یکی از کارتهای شرکت رو که پشتش شماره خودم رو نوشتم به حمید میدم
-حال مامانت چطوره؟
حمید: بد نیست... خوابیده
-زیاد مزاحم نمیشم... اومدم یه سری بهتون بزنم و زود برم... فردا از صبح اینجا هستم
یه مقدار پول از کیفم در میارمو به دست حمید میدمو میگم: این رو داشته باش ممکنه نیازت بشه
حمید: اما...
- اینقدر تو حرفم نه نیار... ممکنه مامانت به دارو یا چیزی احتیاج داشته باشه... بعد بهم پس میدی
حمید: مرسی آجی
سری اکون میدمو میگم: حمید از خواهرت چه خبر؟ بهش سرزدی؟
حمید: راستش بی خبرم... چون خونه از اینجا فاصله داره نمیتونم بهش سر بزنم
با ناراحتی سری تکون میدمو میگم: اگه مامانت حالا حالاها بیدار نمیشه بیا یه سری به خونتون بزنیم
حمید: آجی مزاحم نباشم
اخمی میکنمو میگم: این حرفا چیه؟ 
---------------------------
حمید: مرسی آجی
-راه بیفت زود باید برگردیم
سری تکون میده و به اتاقی که مادرش بستریه نگاهی میندازه وقتی خیالش از بابت مادرش راحت میشه با لبخند به طرف من برمیگرده و میگه: بریم آجی
با لبخند میگم: باشه گلم
به طرف ماشین میریم و سوار ماشین میشیم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت خونه ای که حمید توش زندگی میکنه حرکت میکنم
-حمید؟
نگاهی بهم میندازه و میگه: چیه آجی؟
-نظرت در مورد ادامه تحصیل چیه؟ اگه موقعیتش برات جور بشه حاضری درس بخونی؟
حمید: خیلی دلم میخواد، اما خودت که از شرایط زندگیم خبر داری
-خوب میتونی هم درس بخونی هم کار کنی؟
حمید: چه جوری؟
-یه مدت صیر کن مامانت از بیمارستان مرخص بشه... من کمکت میکنم 
حمید: آجی من واقعا شرمندتم
این پسر چقدر فهمیدست... وقتی آدما تو شرایط سخت بزرگ میشن بیشتر از سنشون میفهمن... یک پسربچه که بخاطر خونوادش قید درس خوندن رو زده ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست... میخوام بهش کمک کنم
لبخندی میزنمو میگم: اینجوری نگو... ناراحت میشم
نزدیکای خونشون میرسیم... ماشین رو یه گوشه پارک میکنم... سپهر رو میبینم که داره با بچه ها بازی میکنه... تا چشمش به من میفته به طرفمون میاد
سپهر: سلام خانم
بعد نگاهی به حمید میندازه و میگه: سلام حمید، حال مامانت چطوره؟
حمید با تعجب نگاهی به من و سپهر میندازه و به سپهر میگه: تو آجی روژان رو از کجا میشناسی؟
سپهر: دیروز این خانم اینجا اومد و من مراقب ماشینش بودم
با لبخند بهشون نگاه میکنمو میگم: سلام آقا سپهر... امروز هم میتونی مراقبه ماشینم باشی تا من بیام
با خنده میگه: اگه میدونستم دوست حمید هستین به هیچ عنوان اون پول رو قبول نمیکردم
اخمی میکنمو میگم: اونوقت منم ناراحت میشدم
سپهر: آخه...
-آقا سپهر تو به من کمک میکنی منم باید یه جور جبران کنم... پس خواهش میکنم این حرفا رو نزن
لبخندی میزنه و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به طرف حمید برمیگرده و میگه: حمید دو روز پیش صابخونتون اومد جلوی در و کلی داد و بیداد راه انداخت... گفت اگه اجاره ی خونتون رو ندین وسایلاتون رو میریزه تو کوچه
حمید: وای... باز هم اومده جلوی در
سپهر: آره مرتیکه ی معتاد یه آبروریزی راه انداخت که نگو
حمید: لعنتی
با تعجب میگم: چی شده حمید؟
حمید: چند ماه کرایه خونه عقب افتاده... این صابخونه باز اومده آبروریزی راه انداخته
سری با تاسف تکون میدمو میگم: خوب آدرسش رو بهم بده... تو چند روز آینده یه سر بهش میزنم
حمید: آجی تا همین الان هم خیلی بهم کمک کردین... لازم نیست بابت این مسائل خودت رو ناراحت کنید خودم حلش میکنم
با اخم به حمید نگاه میکنم و با تحکم میگم: رو حرف من حرف نزن... آدرس رو بگو
حمید هم به ناچار آدرس رو بهم میگه... دوباره مثله دیروز مقداری پول به سپهر میدم... که اول قبول نمیکرد ولی به زور بهش میدم... بعد من و حمید به سمت خونه شون حرکت میکنیم... وقتی جلوی در میرسیم حمید چند ضربه به در میزنه... بعد از چند دقیقه صدای قدمهای کسی رو میشنوم و بعد همون زن دیروزی در رو باز میکنه و جلوی در ظاهر میشه... با دیدن حمید اخماش میره تو هم و میگه: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
حمید: بیمارستان بودم
اینو میگه و وارد خونه میشه منم پشت سرش وارد میشم
زن بی توجه به من میگه: دیگه نمیتونم هاله رو نگه دارم همین چند روز هم اکبر کلی غر به جونم زد
حمید با ناراحتی میگه: فقط چند روز دیگه
تو همین لحظه هاله از یه اتاق خارج میشه و با دیدن داداشش با ذوق میپره تو بغلش... هنوز همون لباسای دیروزی تنشه
هاله: داداشی کجا بودی دلم برات تنگ شده بود.. مامانی کجاست؟
حمید: سلام خواهری... پیش مامان بودم... قراره حال مامان به زودی خوب بشه... زودی برمیگرده خونه
هاله: داداشی منم با خودت ببر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۸ عصر
زن: از همین حالا بگم من دیگه نمیتونم نق نق هاشو تحمل کنم... اکبر هم که دیگه حوصله نداره... صابخونتون هم که اومد هر چی از دهنش در میومد بارمون کردو رفت... همونجور که داره از خونه خارج میشه میگه این خونه این هم خواهرت
و بعد در رو محکم میبنده
حمید آهی میکشه و نگاهی به من میندازه... واقعا برام جای تعجب داره چطور مردم اینقدر بی معرفت شدن... ولی خیلی زود حرفمو پس میگیرمو... شرمنده میشم... من که جای اون زن نیستم لابد اون هم مشکلات خودش رو داره... همین که چند روز از زندگیه خودش زدو مراقب خونه و زندگی دیگری بود خیلیه... خیلی از آدمایی که ادعای زیادی هم دارن از این کارا نمیکنند... با لبخند به سمت حمید و هاله میرمو به هاله میگم: خانم خانما داداشی نمیتونه تو رو با خودش ببره
اشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه... سعی میکنم آروم باشم یه لبخند مهربون تحویلش میدمو میگم: اما من تو رو میبرم پیشه خودم و تا روزی که مامانت برگرده هر روز تو میبرم پیشه داداشت تا اونو ببینی
تو چشماش ذوق رو میبینم خنده رو لباش میشینه و میگه: واقعا هر روز میتونم داداشم رو ببینم؟
-----------------
-آره گلم... ولی به مدت باید با من زندگی کنی
نگاهم به نگاه حمید گره میخوره... تو چشماش قدردانی رو میبینم... بهش لبخند میزنم... لبخندی شرمزده تحویلم میده و هیچی نمیگه... میدونم چاره ی دیگه ای نداره وگرنه محال بود اجازه بده هاله رو با خودم ببرم... تو بیمارستان هم اجازه ورود بچه ها رو نمیدن... با صدای هاله به خودم میام
هاله: نمیشه داداشی هم با ما بیاد؟
حمید: خواهری من باید مواظبه مامانی باشم، مگه نمیخوای حال مامان زودتر خوب بشه و پیشمون برگرده؟
هاله مظلومانه سرشو تکون میده و هیچی نمیگه... برمیگردم به سمت حمیدو میگم: حمید برو لباسای هاله رو جمع کن تا یه مدت پیشه خودم نگهش میدارم
تو چشماش اشک جمع میشه و میگه: آجی واقعا شرمنده ی این همه محبتت هستم
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه به سمت یکی از اتاقا میره... بعد از مدتی هاله رو صدا میکنه... وقتی هر دوتاشون برمیگردن هاله لباساش عوض شده و موهاش هم مرتب شونه شده هست... لبخند مهربونی به هاله میزنمو بهش میگم: خانم خانما بزن بریم که داداشی برسونیم
هر سه از خونه خارج میشیم بعد از خداحافظی از سپهر، اول حمید رو میرسونم و آدرس خونه و شرکت رو بهش میدم... حتی شماره تلفن خونه رو میدم که اگه خواست با هاله صحبت کنه راحت باشه... تصمیم میگیرم فردا یه گوشی و سیم کارت هم براش بخرم تا راحت در دسترس باشه... اینجوری خیلی سخته... همین که حمید از ماشین پیاده میشه گوشیم زنگ میخوره
-بله؟
رزا: روژان آماده شدم... کی میرسی؟
-رزا امروز یه مهمون کوچولو هم داریم
با لبخند به هاله نگاه میکنمو ادامه میدم: اگه این خانم خوشگل رو دیدی زیاد شوکه نشو
رزا: یکم واضح تر حرف بزن من از حرفات سر در نمیارم
-بعدا برات توضیح میدم الان دارم رانندگی میکنم
رزا: باشه... فقط زودتر بیا که منتظرتم
-باشه... خداحافظ
رزا: با سرعت رانندگی نکن... خداحافظ
تماس رو قطع میکنه... یه بار میگه زودتر بیا... یه بار میگه با سرعت رانندگی نکن... خندم میگیره... اما با دیدن لبهای ورچیده ی هاله خنده رو لبام خشک میشه... ماشین رو یه گوشه نگه میدارمو میگم: چی شده خانمی؟
اشک تو چشماش جمع میشه و میگه: من داداشمو میخوام
دلم براش میسوزه... خم میشمو پیشونیشو میبوسم
با مهربونی میگم: عزیزم فردا داداشت میبینی... مگه نمیخوای حال مامان زودتر خوب بشه؟
هاله: اوهوم
-پس باید به حرفای داداشت گوش کنی... اگه الان بری پیشه داداشی، داداش نمیتونه به خوبی از مامانت مراقبت کنه...
هاله: مامان کی برمیگرده؟
-خیلی زود
هاله: خیلی زود یعنی کی؟
آهی میکشمو میگم: چند روز دیگه گلم
بعد برای اینکه حرف رو عوض کنم میگم: تا حالا شهر بازی رفتی؟
یهو از اون حالت گرفته بیرون میادو با لبخند میگه: یه بار بابا من و حمید رو برد خیلی خوش گذشت
-نظرت چیه بریم شهربازی... کلی هم خوردنی بخوریم؟
انگار همه چیز رو فراموش کرده... با صدای بلند میخنده و دستاشو بهم میکوبه و میگه: خیلی دوست دارم
-پس اول میریم دنبال آجی من... بعد میریم نهار میخوریم... بعد هم میریم شهربازی... بعد هم میریم کلی خرید میکنیم
هاله: پشمک هم میخوریم؟
-آره تازه کلی بستنی هم میخوریم
هاله: وای من عاشق بستنی شکلاتی ام
-نـــــــــگو
هاله: باور کن
-وای وای باورم نمیشه منم عاشق بستنی شکلاتی ام
بقیه راه به خنده و شوخی گذشت... دنیای بچه ها رو دوست دارم... پر از سادگیه... با یه شهربازی همه ی غصه ها فراموش شد... شاید فردا دوباره دلتنگ بشه... اما با چیزای ساده میشه دلشو به دست آورد... فردا میبرمش تا حمید رو بیرون بیمارستان ببینه... جلوی در خونه برای رزا تک میزنم... زودی خودشو میرسونه با دیدن هاله تعجب میکنه اما چیزی نمیگه... میاد تو ماشین میشینه و با خنده میگه: این خانم خوشگل کیه؟
-دوست جدید من
رزا: میبینم که خوش سلیقه شدی...
-بودم رزایی... بودم... تو خبر نداشتی
بی توجه به من برمیگرده به سمت هاله و میگه: سلام خانمی... من رزام... خواهر این کله پوک
-بی تربیت
هاله با خجالت میخنده و میگه: منم هاله ام
رزا با محبت بهش نگاه میکنه و میگه: خوشبختم خانمی
-رزا امروز قراره کلی بهمون خوش بگذره میخوایم بعد از نهار بریم شهربازی و بعدش هم خرید... مگه نه هاله؟
هاله دوباره به ذوق میادو میگه: آره... تازه میخوایم بستنی و پشمک هم بخوریم
رزا با خنده نگامون میکنه
---------------------
 
به سمت رستورانی که همیشه با دوستام میرم میرونم... بعد از خوردن نهار میریم شهربازی... خیلی خوش میگذره... حس میکنم خنده های رزا هم بعد از مدتها واقعی و از ته دله... بعد از کلی بازی کردن و پشمک و بستنی خوردن میریم برای هاله لباس میخریم و حالا هم که هاله رو صندلی عقب خوابیده و من به سمت خونه حرکت میکنم
رزا: روژان
-ها
رزا: ها نه بله
-اه... باز خانم معلم شد... بله... حالا خوبه؟
رزا به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میگه: هاله کیه؟
میخندمو میگم خوبه خودت داری میگی هاله... هاله ست دیگه
رزا: روژان منظورم اینه رابطه هاله با تو چیه؟
جدی میشمو میگم: تو خونه برات همه چیز رو تعریف میکنم
رزا دیگه چیزی نمیگه و منم تو سکوت ماشین به آینده فکر میکنم... به آینده ی هاله، حمید، مادرش......
وقتی به خونه میرسیم ماشین رو پارک میکنم... رزا میخواد هاله را بیدار کنه که اجازه نمیدم بغلش میکنمو با خودم به داخل خونه میبرم... در اتاقم رو با آرنج باز میکنمو با پا در رو هل میدم هاله رو به آرومی رو تخت میذارمو لباساش رو عوض میکنم و پتو رو تا زیر چونش بالا میبرم ... بعد هم از اتاق خارج میشم... رزا رو تو سالن منتظر خودم میبینم... آهی میکشمو کنارش میشینم و شروع میکنم از اتفاقات این مدت حرف زدن... از آشنایی خودم با حمید... از سفرمون... از برگشتمون که هر چی گشتم حمید رو پیدا نکردم... از رفتن به خونشون.. از بیمارستان... اونقدر میگمو میگم که نمیفهمم یه ساعت از اومدنمون میگذره... رزا با چشمهای اشکی نگام میکنه و میگه: روژان واقعا نمیدونم چی بگم؟ اصلا نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شدی؟
با شوخی میگم: بخاطر کوریه زودرسه یه سر به چشم پزشک بزن
رزا میون گریه لبخندی میزنه و میگه: امان از دست تو
بعد مکثی میکنه و دوباره ادامه میده: دلم خیلی براشون میسوزه... ایکاش میشد براشون کاری کنیم
-همین حالا هم به زور راضیشن کردم پول عمل رو قبول کنند
رزا: میخوای اجاره خونشون رو بدی؟
-دوست دارم یه خونه نقلی براشون بخرم
رزا: تو که گفتی راضی نمیشن
-همین حالا هم میگم... من از دوست داشتنه خودم میگم... از کاری که میخوام بکنم حرفی نمیزنم... فردا یه سر میرم بیمارستان... یه سر هم به اون آدرسی که از حمید گرفتم میزنم... ببینم صابخونشون چی میگه؟
رزا:ایکاش حمید رو راضی کنی که ادامه تحصیل بده
-همه سعیمو میکنم... مادر حمید خونه ی این و اون کار میکنه... دوست دارم براش یه کاره درست و حسابی جور کنم
رزا: نمیدونی چقدر سواد داره؟
-نه
رزا: شاید بشه منشی یکی از شعبه های شرکتهامون بشه
فکری میکنمو میگم بد فکری هم نیست... ایکاش سواد در حد خوندن و نوشتن داشته باشه... به نظرم در همین حد هم کافیه
رزا: آشنایی با کامپیوتر و تسلط به زبان رو چیکار کنیم؟
-چه میدونم یه کاریش میکنیم دیگه
رزا: بدجور اعصابم داغون شد... من رو بگو وقتی اون روز ازم کفشا رو میخواستی فکر کردم خل شدی
خندم میگیره و میگم: قیافت داد میزد
رزا: آخه از تو محال بود
-اون روز واسه ی اولین بار تو زندگیم شرمنده شدم
رزا: واقعا برای خودمون متاسفم... همه ی اون کفشایی که میخواستم بریزم دور قابل استفاده بودن
-منم بارها این کارو کردم... شیوه ی زندگیمون اشتباهه
رزا هم به نشونه ی موافقت سرشو تکون میده و میگه: اونقدر هر چیزی خواستیم در اختیارمون گذاشتن اینجور بار اومدیم... مامان و بابا هیچوقت برامون کم نذاشتن
-شاید اگه ما هم جای اونا بودیم همین کارو میکردیم
رزا: خوشحالم که این اتفاق یه تلنگری واسه ی ما بوده
-رزا خونواده هایی مثل خونواده ی حمید زیاد هستن... فقط ماها نمیبینیم... شاید هم میبینم ولی بی تفاوت ازشون میگذریم... ما هنوز هیچی از مشکلات اونا نمیدونیم... فکر کن در طول یه مدت کوتاه با مشکلات یه پسر بچه مواجه شدمو با خودم گفتم چه جوری تحمل میکنه... در این چند ساعت فقط و فقط کلی مشکل رو سرش هوار شده بود... مادرش مریض تو بیمارستان افتاده... صابخونه اومده جلوی در آبروریزی کرده... خواهرش دلتنگی میکنه و کسی نیست ازش مراقبت کنه... پول بیمارستان رو نداره بده و هیچ کاره درست و حسابی هم براش نیست... زن همسایه از نگهداری خواهرش سر باز میزنه... خودت ببین من شاید فقط دو ساعت باهاش بودم ولی در ظرف همین مدت کوتاه با این همه مشکلاتش رو برو شدم... حالا بزرگترین مشکل ما چی میتونه باشه... که دوست پسرم بهم خیانت کرده... که دوست دخترم ترکم کرده... که خونوادم درکم نمیکنند... مدل مو و لباس و ماشین و موبایل و کوفت و زهرمار هزار تا بهونه ی دیگه برای مشکل تراشی جوونای امروزی ماست... بماند که خیلی از زنا و مردهای متاهل و حتی سن و سال دار هم از کنار این قضیه ها با بی تفاوتی عبور میکنند
رزا با تاسف سری تکون میده و میگه: جالبش اینجاست الان اگه این حرفا رو تحویل هزار نفر بدیم اول سری به نشونه ی تاسف تکون میدن ولی ده دقیقه ی بعد همه چیز از یادشون میره
-واقعا هم همینطوره
رزا: بلند شو یه چیز بخوریم بعد هم برو بخواب... فردا باید بری بیمارستان... شاید من هم اومدم
-گرسنه نیستم... دلم نمیاد هاله رو بیدار کنم... میترسم بیدار شه احساس دلتنگی کنه... بهونه داداشش رو بگیره... میرم بخوابم
رزا: خودم هم گرسنم نیست... اصلا اشتهایی برام نمونده... این همه غذای رنگارنگ رو سفرمون هست و نیمی از این غذاها راهی سطل آشغال میشه بعد یه بچه با سیب زمینی و نون و پنیر زندگیشو سیر میکنه
-بهتره بریم بخوابیم... بعضی موقع فکر میکنم ما آدما پست ترین موجودات رو زمینیم که اینقدر بی تفاوت از کنار همنوع خودمون رد میشیم
بدون اینکه منتظر جوابی از طرف رزا باشم به سمت اتاقم حرکت میکنمو در رو آهسته باز میکنم تا هاله از خواب بیدار نشه... وارد اتاقم میشمو پاورچین پاورچین به سمت کمد لباسام میرم لباسام رو عوض میکنمو به سمت تخت میرم... پتو از روی هاله کنار رفته... پتو رو مرتب میکنمو یه بوسه به پیشونیش میزنم... بعد هم رو کاناپه دراز میکشم و به بی تفاوتی آدما فکر میکنم... انکار نمیکنم هستن آدمایی که به دیگران کمک کنند ولی خیلیا بی تفاوت میگذرن... خیلی از آدما انسانیت رو فراموش کردن... یکیش خوده من حتما باید حمیدو زندگیش رو میدیدم تا به خودم بیام... آهی میکشمو زیر لب شعری رو زمزمه میکنم:
که میگوید که میگوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویاست
چشمامو میبندمو سعی میکنم بخوابم... فردا کلی کار سرم ریخته... اگه امشب استراحت نکنم معلوم نیست فردا چه جوری باید از پس کارها بربیام... کم کم پلکام سنگین میشه و به خواب میرم
------------------------
 
صبح با تکون های دستی به خودم میام... چشمامو به زحمت باز میکنم... هاله رو بالای سرم میبینم... لبخندی میزنمو رو کاناپه میشینم
-جونم خانمی؟ چی شده؟
با خجالت میگه: خاله میخوام دستشویی برم
دستشویی رو بهش نشون میدم و خودم هم به زحمت از جام بلند میشم... خمیازه ای میکشم... هنوز خوابم میاد اما هر چی خوابیدم بسه... باید برم رزا رو هم بیدار کنم اگه قرار باشه هاله رو ببرم داداشش رو ببینه پس نمیتونم داخل بیمارستان برم... باید رزا رو هم با خودم ببرم... با صدای هاله به خودم میام
هاله: خاله منو میبری پیشه داداشم؟
میدونستم دیر یا زود این سوال رو میپرسه... لبخندی میزنمو میگم: آره گلم... اما بهتره قبلش یه دوش بگیری و لباسای خوشگلی که دیروز با هم خریدیم بپوشی بعد از صبحونه با من و خاله رزا میریم تا داداشی رو ببینی
با خوشحالی میگه: آخ جون... راستی خاله مامانی رو هم میتونم ببینم؟
با ناراحتی میگم: نه گلم... فعلا نمیشه... یه چند روزی باید صبر کنی تا حال مامانت کامل خوب بشه
ناراحت میشه اینو از آروم شدن یک دفعه ایش میفهمم برای اینکه حواسشو پرت کنم میگم: بعد از اینکه داداشتو دیدی با هم میریم یه عروسک خوشگل بخریم... بعدش هم میریم پارک باهم بازی میکنیم نظرت چیه؟
چشماش از خوشحالی برقی میزنه و میگه: عالیه، حتما خیلی خوش میگذره
پس بدو که بریم حموم کنیم... خودم لباسام رو در نمیارم... هاله رو میشورمو با حوله خشکش میکنم و میگم: برو لباسایی که رو تخت گذاشتم بپوش تا منم یه دوش بگیرم
با خنده میگه: باشه خاله
خودم هم سریع دوش میگیرمو میام بیرون میبینم لباساشو پوشیده ولی نتونسته زیپ لباسشو بالا ببره تا منو میبینه میگه: خاله دستم نرسید زیپش رو بالا ببرم
با لبخند میگم: عیبی نداره گلم بیا خودم درستش میکنم
زیپ لباسش رو بالا میبرم بعد موهای بلندش رو شونه میکنمو براش خرگوشی میبندم... خیلی خوشگل شده... خم میشمو لپش رو محکم میبوسم
-چه خوشگل شدی خانم خانما
مبخنده و هیچی نمیگه... خودم هم حاضر میشم... وقتی از اتاق خارج میشم رزا رو میبینم که داره صبحونه رو آماده میکنه
رزا: سلام... صبح بخیر
-سلام... صبح تو هم بخیر باشه.. زودتر صبحونه بخور تو هم باید با من بیای
رزا: من که دیشب گفتم میام
-آره ولی دیشب به این فکر نکردیم که هاله رو تو بیمارستان راه نمیدن
رزا: وای راست میگی... حالا چیکار میکنی؟
-تو پیش هاله بمون من کارا رو راست و ریس کنم بعد تا زمانی که عمل تموم بشه تو توی بیمارستان بمون من با هاله یه خورده تو شهر دور میزنیم یه سر هم به صابخونه میزنم نظرت چیه؟
رزا: خیلی خوبه... فقط اگه وقت کردی یه سر به شرکت هم بزن
-باشه... فقط اگه عمل تموم شد برام زنگ بزن خودمو برسونم
رزا: حتما
رزا تازه چشمش به هاله میفته با مهربونی نگاش میکنه و میگه: چه خوشگل شدی گلم
هاله با خجالت سرشو پایین میندازه... حس میکنم با من نسبت به رزا راحت تره... با خنده میگم: هاله از اول هم خوشگل بود
رزا میخنده و میگه: بر منکرش لعنت
رزا سریع صبحونشو میخوره و میره داخل اتاقش تا حاضر بشه... منم برای هاله لقمه میگیرمو میذارم تو دهنش... وقتی صبحونه رو خوردیم... میخوام ظرفا رو بشورم که رزا میگه: بذار وقتی برگستیم خودم میشورم... میترسم دیر بشه
سری تکون میدمو میگم: پس بریم
به طرف پارکینگ میریمو سوار ماشین میشیم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت بیمارستان حرکت میکنم وقتی به بیمارستان میرسیم به رزا میگم: رزا مواظب هاله باش تا حمید رو صدا کنم... خودم هم میرم ببینم کاری نمونده که انجام بدم
رزا: باشه
هاله: خاله پس داداشی کجاست؟
با لبخند جلوش زانو میزنمو میگم: دارم میرم به داداشی بگم بیاد ببینتت
میخنده و از گردنم آویزون میشه... منم میخندمو صورتش رو میبوسم... با ملایمت از خودم جداش میکنمو میگم: کناره خاله رزا بمون تا داداشی رو بفرستم
هاله: باشه خاله
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۵۸ عصر
-آفرین گلم
نگاهی به رزا میکنمو بعد به داخل بیمارستان میرم... خودمو به طبقه پنجم میرسونم و داخل اتاق 223 میرم اما تخت رو خالی میبینم از حمید هم خبری نیست یه ترسی تو دلم میشینه خودمو به پرستار میرسونم
-ببخشید خانم؟
پرستار: بله بفرمایید؟
-بیمار اتاق 223 کجاست؟
پرستار: دارن برای عمل آمادش میکنند
اینو میگه و از من دور میشه... پرسون پرسون به اون قسمتی میرم که مادر حمید رو بردن... حمید رو از دور میبینم تا منو میبینه با سرعت به طرفم میادو میگه: سلام آجی، بالاخره اومدی؟
-آره گلم... چی شد؟
حمید: دارن مامان رو آماده میکنند؟ خیلی نگرانم
با آرامش بهش نگاه میکنمو میگم: خیالت راحته راحت باشه... من مطمئنم همه چی خوب پیش میره
بالاخره سولماز رو میارن تا به اتاق عمل ببرن قبل از رفتن دستامو میگیره و میگه اگه برنگشتم مواظب بچه هام باش
لبخند میزنمو میگم: تا از این اتاق بیرون بیای حتما... بعدش که دیگه خودت هستی
با مهربونی نگام میکنه منم نگاش میکنم و لحظه به لحظه دورتر میشه و بعدش هم دیگه از جلوی چشمام محو میشه... وقتی سولماز رو به اتاق عمل بردن برمیگردم سمت حمید... اشک تو چشماش جمع شده... دلم میگیره... بهش حق میدم... خودم هم نگرانم فقط به روی خودم نمیارم
با لبخند میگم: مرد که گریه نمیکنه... اشکاتو پاک کن... 
حمید: خیلی میترسم، نکنه مامان........
بعد با هق هق رو زمین میشینه... به سمتش میرمو جلوش زانو میزنم و بغلش میکنم... سرشو میذاره رو سینه امو با همه وجود اشک میریزه... خیلی خودمو کنترل میکنم که اشکم در نیاد... درکش میکنم... خودم هم یتیم شدم... وقتی برامون زنگ زدن خبر فوت پدر و مادرم رو دادن شکستم... دوست ندارم کسی اون لحظه ها رو تجربه کنه... سعی میکنم دلداریش بدم
-حمید اینقدر بی تابی نکن... مادرت از این اتاق سالمه سالم برمیگرده.. من بهت قول میدم... همه چیز درست میشه
حمید با هق هق میگه: از کجا اینقدر مطمئنی؟
-از دکتر پرسیدم... دکتر گفته به موقع دارین عملش میکنید... مشکلی پیش نمیاد
این آخراش رو دروغ گفتم... ولی چاره ای هم نداشتم... دکتر فقط بهم گفته بود باید خیلی زود عمل بشه... با صدای حمید به خودم میام
حمید: واقعا؟
-آره گلم... بهتره از رو زمین بلند شی یه سر به خواهرت بزنی حتما تا الان خیلی بی تابی کرده
انگار حالش بهتر شده... شاید هم یه اطمینانی ته دلش به وجود اومده... از رو زمین بلند میشه و میگه: اصلا حواسم به هاله نبود
-قبل از اینکه به دیدن هاله بری برو دست و صورتت رو بشور... اگه تو رو اینجوری ببینه وحشت میکنه
سری به نشونه ی موافقت تکون میده و میره... همونجا منتظرش میمونم... بعد از چند دقیقه پیداش میشه... آبی به دست و صورتش زده
حمید: بریم... راستی هاله تو ماشین تنهاست؟
-نه با خواهرمه... خواهرم با من اومده... قرار شده خواهرم اینجا بمونه من با هاله باشم
حمید با شرمندگی میگه: مزاحمه خواهرت هم شدیم
-این حرفا چیه؟
بعد هر دو به سمت خارج از بیمارستان حرکت میکنیم
-----------------
 
همین که هاله حمید رو میبینه دست رزا رو رها میکنه به سرعت خودشو به حمید میرسونه... حمید خم میشه تا هاله رو بغل کنه که هاله خودش رو به گردن حمید آویزون میشه
حمید میخنده و میگه: هاله جونم حالش چطوره؟
هاله: داداشی خیلی خوبم تازه دیروز با خاله روژان و خاله رزا رفتیم شهربازی
حمید: پس خیلی بهت خوش گذشته؟
هاله: اوهوم... تازه امروز هم میخوایم بریم پارک
حمید: خاله ها رو که اذیت نمیکنی؟
هاله: نه داداشی... دلم برات تنگ شده بود پس کی میای پیشم
حمید: ای شیطون... تو که دیروز منو دیدی؟
هاله با اخم نگاش میکنه و با لحن بچه گانه ای میگه: از دیروز تا الان یه عالمه گذشته
حمید میخنده و میگه: زوده زود برمیگردم پیشت
بعد هم لپ خواهرشو میبوسه و میگه: چه لباس خوشگلی پوشیدی
هاله با ذوق میگه: دیروز با خاله ها رفتیم کلی لباس خریدیم
با لبخند به هردوشون نگاه میکنم... چند دقیقه ی دیگه با هم حرف میزنند و بعد حمید میگه خواهری من دیگه باید برم
هاله دست حمید رو محکم میگیره و میگه: یکم دیگه پیشم بمون
دلم برای هر دوشون میسوزه... حمید با اون سن و سالش خودش احتیاج به تکیه گاه داره ولی همه به اون تکیه کردن... آهی میکشمو به سمت هاله میرم
-هاله ای مگه قرار نبود داداش حمید مواظبه مامان باشه تا مامانی زودتر برگرده
هاله با بی میلی دستای حمید رو ول میکنه
حمید:خواهری قول میدم زودی بیام پیشت
هاله: داداشی دوستت دارم
حمید: منم دوستت دارم خواهری... خاله رو اذیت نکن... به حرفاش هم گوش بده
هاله سری تکون میده و با ناراحتی به سمت من میاد... دستاشو میگیرمو میگم: خانم خانما اگه ناراحت باشی داداشی غصه میخوره ها
هاله لبخندی میزنه و میگه: داداشی غصه نخور من ناراحت نیستم
حمید لبخندی میزنه و هیچی نمیگه... میدونم خیلی ناراحته... میدونم اونم دلتنگ خواهرشه... اما کاری از دستم ساخته نیست... از رزا و حمید خداحافظی میکنیمو به سمت ماشین میریم... سوار ماشین میشیمو من به سمت پارک میرونم... تو راه برای هاله کلی جوک و داستانای خنده دار تعریف میکنم تا از اون حال و هوا بیاد بیرون... وقتی به پارک میرسیم برمیگردم به سمت هاله و میگم: خانم خانما پیاده شو که بریم خوش بگذرونیم
هاله با خنده پیاده میشه... منم میخندمو با هم به داخل پارک میریم... ته دلم خیلی نگرانه سولماز هستم اما کاری از دستم برنمیاد... مجبورم خودمو شاد نشون بدم مثله همیشه... یکی از دلایلی که رزا رو بیمارستان گذاشتمو خودم با هاله بیرون اومدم همینه که من میتونم در شرایط مختلف دووم بیارم اما خواهرم وقتی غمگینه نمیتونه به خاطر بقیه هم که شده لبخند بزنه... بعد از کلی تاپ بازی من میرم رو نیمکت پارک میشینم تا هاله با بقیه بچه ها بازی کنه... همه حواسم پیشه هاله ست تا گمش نکنم... نزدیک یک ساعت از پارک اومدنمون میگذره که هاله با خستگی به طرفم میادو میگه: خاله خسته شدم
-نظرت در مورد بستنی چیه؟
با خوشحالی جیغ میزنه: خیلی خوبه... من دو تا میخوام
میخندمو دستش رو میگیرمو میگم: پس راه بیفت خانم شکمو
با خنده و شوخی بستنی رو میخریمو با هم میخوریم... هاله بستنی اولیشو میخوره ولی دومی رو نیمه کاره میخوره... بعد از خوردن بستنی دوباره میره تا با بچه ها بازی کنه... من بقیه بستنیش رو میخورمو از دور مراقبش هستم... حدود یک ساعت و نیم با بچه ها بازی کرد و بعدش با خستگی به طرفم میادو همونطور که نفس نفس میزنه میگه: خاله بریم خیلی خسته شدم
لبخندی میزنمو میگم: نظرت در مورد پیتزا چیه؟
با خجالت میگه: تا حالا نخوردم
با لبخند میگم: به جاش الان میخوریم
با خنده و شوخی از پارک خارج میشیمو با همدیگه سوار ماشین میشیم... بعد از خوردن پیتزا که با کلی سر و صدا و نگاه های چپ چپ مشتری ها و خنده های زیرزیرکی پسرا به همراه بود به یه مغازه ی بزرگ اسباب بازی فروشی میریم و هاله یه عروسک خوشگل انتخاب میکنه... بعد از خرید عروسک ترتیب گوشی و سیم کارت رو هم برای حمید میدم... الان هم دارم به سمت شرکت میرونم و هاله روی صندلی عقب ماشین همونطور که عروسکشو بغل کرده به خواب رفته
-----------------------
 
بعد از شرکت باید یه سر به صابخونه بزنم فقط مسیرش خیلی دوره که اونم چاره ای نیست... گوشی رو برمیدارم همونطور که رانندگی میکنم یه زنگ برای رزا میزنم... بعد از چند تا بوق جواب میده
رزا: سلام روژان
-سلام گلم، خبری نشد؟
رزا: نه هنوز خبری نیست، کجایی؟
-دارم میرم شرکت
رزا: به صابخونه سر زدی؟
-نه هنوز... نزدیک شرکت بودم گفتم اول یه سر به شرکت بزنم بعد از اون برم ببینم این صابخونه حرف حسابش چیه؟
رزا: خوب کاری میکنی... من اینجا حواسم به همه چیز هست... تو کارا رو انجام بده
-حمید چیکار میکنه؟.. حالش خوبه؟
رزا: حمید هم کنارم نشسته... یکم نگرانه که بهش گفتم نگرانیش بی مورده
-هوای حمید رو داشته باش
رزا: خیالت راحت باشه... راستی روژان عمو زنگ زد گفت ویلا رو پیدا کرده میگتفت وجود یه نفرمون الزامیه
-رزا میگی چیکار کنم؟
رزا: به عمو گفتم یه خورده دست نگه داره... گفتم یه کاری برامون پیش اومد شاید آخر هفته نرفتیم
-نه رزا، من به مامانت قول دادم
رزا: زنگ میزنم میگم یه مشکلی پیش اومده
-رزا ما آخر هفته میریم... نهایتش اینه من میرم روستا هاله رو هم با خودم میبرم یا اصلا تو مراقبه هاله باش من میرم کارای ویلا رو انجام بدم و برگردم
رزا: آخر هفته رو چیکار کنیم؟ حمید اینجا تنها میمونه 
-به عمو میگم هواشو داشته باشه... هاله هم با خودمون میبریم... اصلا شاید اینجوری بهتر باشه... هاله هم یه آب و هوایی عوض میکنه... فقط باید خیالمون از بابت سولماز راحت بشه
رزا: سولماز کیه؟
-مادر بچه ها رو میگم
رزا: آهان... بد فکری هم نیست... ولی باز باید دید چی پیش میاد... روژان پرستاره بدجور نگام میکنه بهتره دیگه قطع کنم
-دیوونه میومدی بیرون همونجا حرف زدی؟
رزا: حواسم نبود... تو هم حواست به رانندگیت باشه فعلا خداحافظ
-خداحافظ گلم
بقیه مسیر رو به هفته ی پرکاری که دارم فکر میکنم... ایکاش میشد رزا رو بفرستم روستا... ولی از نگرانی میمیرم... بیخیال... خودم یه کاریش میکنم... بقیه مسیر رو سریع تر میرونم... وقتی به جلوی شرکت میرسم با دیدن کیارش اخمام میره تو هم... این اینجا چه غلطی میکنه... هاله رو صدا میزنم... دوست ندارم تو ماشین تنهاش بذارم
-هاله جون... خاله... بیدار شو.... خانمی
هاله خواب آلود میپرسه: چی شده خاله؟ 
با شرمندگی میگم: یه چند جایی کار دارم، میشه بهم کمک کنی باهم انجامشون بدم... آخه تنهایی سخته به همه شون برسم
هاله که انگار خواب از سرش پریده... میخنده و میگه: باشه خاله... ولی باید چیکار کنم؟
-جنابعالی باید یه نقاشی خوشگل بکشی... میتونی؟
سرشو با افتخار بالا میگیره و میگه: معلومه که میتونم
-پس راه بیفت که بریم به کارامون برسیم
هر دو با خنده از ماشین پیدا میشیم... کیارش تازه متوجه من و هاله میشه... با تعجب بهمون نگاه میکنه... بعد با چند قدم بلند خودشو به من میرسونه و عینک آفتابی رو از چشماش بر میداره... خداییش از تیپ و قیافه چیزی کم نداره... ولی از رفتار و کردار از ماکان هم بدتره... ماکان حداقل باطن و ظاهرش یکیه اما این پسره اصلا اونی نبود که نشون میداد... با شنیدن صداش به خودم میام
کیارش: سلام روژان
به سردی جوابشو میدم که جلوی هاله زانو میزنه و میگه: سلام خانم کوچولو
هاله با خجالت میگه: سلام 
و خودشو پشتم مخفی میکنه... کیارش از عکس العمل هاله خندش میگیره و از جاش بلند میشه و میگه: باید باهات حرف بزنم
-بریم توی شرکت
هر سه با هم وارد شرکت میشیم و به سمت اتاق من حرکت میکنیم.. من و هاله جلوتر حرکت میکنیم و کیارش هم پشت سرمون میاد... بعضی از کارمندا با تعجب نگامون میکنند...
منشی تا منو میبینه از رو صندلی بلند میشه با تعجب نگام میکنه
با لبخند نگاش میکنمو میگم: سلام خانم قربانی
مات و مبهوت نگامون میکنه... این چرا اینجوری میکنه... نگاهی به کیارش میندازم... اونم با تعجب شونه ای بالا میندازه
با صدای بلند میگم: خانم قربانی حالتون خوبه؟
تازه به خودش میادو میگه: چیزی گفتین؟
با خنده میگم: نه جانم داشتم با دیوار حرف میزدم شما به کارت برس... فقط اگه وقت کردی یه دو تا قهوه و یه آب پرتقال برامون بیار... کیک هم فراموش نشه
منشی: چشم خانم
بعد هم با خجالت نگاش رو ازم میگیره... من که نفهمیدم به چی زل زده بود... به کیارش نگاه میکنمو میگم بفرمایید داخل... کیارش درو باز میکنه و میگه خانما مقدم ترن... با پررویی تمام میرم داخل اتاقو میگم: اون که صد البته
هاله هم وارد میشه و رو یکی از مبلها میشینه... کیارش هم با لخندی که رو لبشه میاد رو یکی از میلای تو اتاقم میشینه... چند تا کاغذ از رو میز برمیدارمو به دست هاله میدم... رو میز دنبال خودکار میگردم که پیداش میکنم و جلوی هاله میذارم
-خانمی نقاشی کن تا من هم به بقیه کارا برسم
هاله: خاله باز هم میریم پیشه داداش حمید
با بدجنسی لبخندی میزنمو میگم: عزیزم وقتی کارامون تموم شد ما هم میریم پیشه داداش حمید و خاله رزا... تا باهم نهار بخوریم
هالهبا خوشحالی میگه: هورا
یه خورده بدجنسی لازم بود... بعد با لبخند برمیگردمو میگم: خوب اگه امری دارین بفرمایید... چون امروز من خیلی کارا دارم
کیارش مات و مبهوت نگامون میکنه... هنوز تو شوک حرفی که زدم هست
-------------------------
 
 
با بدجنسی میگم: آقا اومدین سینما؟؟ تخمه ای چیزی خواستین تعارف نکنید
کیارش تازه به خودش میادو با اخم میگه: باید باهات حرف بزنم
-من که یه ساعته منتظرم
اینو میگمو کنار هاله میشینم... وقتی منو منتظر میبینه شروع به حرف زدن میکنه
کیارش: روژان این روزا خیلی فکر کردم... اول فکر میکردم از روی لجبازی با رابطه ی من و رزا مخالفی ولی وقتی کمکم کردی فهمیدم که در موردت اشتباه قضاوت میکردم... حس میکردم همه چی داره خوب پیش میره که دعوای تو و ماکان همه چیز رو خراب کرد... روژان باور کن من تظاهر به خوب بودن نمیکردم... درسته در مورد اتفاقی که برات افتاد به رزا نگفتم اما باور کن ترسیده بودم... حس میکردم رزا داره به طرفم جذب میشه... نمیخواستم دوباره از دستش بدم... اگه من آدم متظاهری بودم همون روز میرفتم یقه ی ماکان رو میگرفتمو باهاش دعوا راه مینداختم ولی من چیکار کردم؟ من اون روز عقیدمو گفتم نمیگم عقیدم درسته یا اشتباهه... ولی بالاخره اون روز بهت دروغ نگفتم... تو بهم میگی تظاهر به خوب بودن کردی ولی من همیشه با خونوادم همونطور رفتار میکنم... تو رفتار من رو از قبل با اهالی روستا ندیده بودی و وقتی اون روز اون حرفا رو از من شنیدی شوکه شدی... باور کن حتی اگه آدم بدی هم باشم اما اهل نظاهر و ریا نیستم... من و ماهان و ماکان طوری بزرگ شدیم که همیشه دستور بدیم البته این خصلت در ماکان بیشتره دلیلش هم روشنه... پدرش ارباب بود و ماکان هم پسر ارشد... پس باید این طور تربیت میشد... من و ماهان مسئولیتمون نسبت به ماکان کمتر بود... من نمیگم الان درست شدم... ولی خودم هم میدونم یه جاهایی رو اشتباه رفتم... همیشه وقتی به اهالی روستا زور میگفتیم و اونا کتک میخوردن من بی تفاوت از کنارشون میگذشتم ولی وقتی دیدم رزا کتک خورده داغون شدم... وقتی دیدم تو کتک خوردی شکستم... اون موقع واسه ی اولین بار من هم درد مردم رو حس کردم... چون من شماها رو مثله خونوادم میدونستم... تو واقعا برام مثل خواهرم عزیز بودی مخصوصا که میدیدم چه بی ریا هوای خواهرت رو داری... وقتی میدیدم بهم کمک میکنی بیشتر جذب مهربونیت میشدم... قبول دارم خودخواهی کردم که خیلی وقتا جلوی ماکان رو نگرفتم ولی اینو بدون اون هم برام مثله برادرمه... اون هم برام عزیزه... شاید ماکان از نظر بقیه آدم بدی باشه... ولی واسه ی من بهترین دوست، بهترین برادر، بهترین همراه بود... در تمام شرایط سخت ماهان و ماکان کنارم بودن... روژان میدونم که همیشه منطقی تصمیم میگیری سعی میکنم خودمو اصلاح کنم... سعی میکنم گذشتمو جبران کنم... ولی به رزا بگو یه فرصت دیگه بهم بده... اون به هیچکدوم از تماسا و اس ام اسام جواب نمیده... حتی حاضر نیست صدامو بشنوه... من عاشقشم... من دیوونه وار عاشقشم... من هیچوقت اینقدر غرورمو نشکستم... ولی بخاطر رزا هر روز و هر روز دارم اینکارو میکنم... ماکان میگه: دیوونگی میکنی ولی من خودم میدونم رزا ارزش همه ی اینا رو داره، من عاشق پاکی و نجابتش شدم... وقتی مهربونیشو میبینم وقتی سادگیشو میبینم لذت میبرم... روژان اجازه نده بیشتر از این غرورم شکسته بشه... واقعا برام سخته... تصمیمم رو گرفتم اگه رزا اینبار هم بهم جواب منفی بده واسه همیشه میرم... دیگه تحمل ندارم... حتی نمیتونم به روستا برگردم... حتی نمیتونم به ویلا برگردم... هر جا میرم خاطرات گذشته جلو چشمام رژه میره... هر جا میرم چشمای رزا جلوی چشمام ظاهر میشه... امروز هم منتظر رزا بودم... میخواستم این حرفا رو بهش بزنم... ولی وقتی تو رو دیدم گفتم شاید اگه این حرفا رو به تو بزنم بهتر باشه... شاید تو بهتر بتونی به من و رزا کمک کنی... روژان همه ی امیدم به توهه... بخاطر اشتباهات گذشته ام که بخاطر تربیت خونوادگیم بوده تلافی نکن... نمیگم بهترین کارا رو انجام میدم نمیگم دیگه اشتباه نمیکم... اما قول میدم تا میتونم درست عمل کنم..درست تصمیم بگیرم
دستامو میارم بالا و کیارش سکوت میکنه
-نمیخوام بخاطر رزا عوض بشی... میخوام اگه میخوای درست عمل کنی از روی وجدانت باشه نه به خاطر رزا... میخوام در بود و نبود رزا خوب باشی نه فقط زمانی که رزا کنارته
کیارش: من در گذشته رفتارام رو اشتباه نمیدونستم همونطور که بهت گفتم با آسیب هایی که تو و رزا متحمل شدین من کمی از دردهای مردم رو درک کردم... میخوام از این به بعد بیشتر اهالی روستا رو بشناسم... سعی میکنم درکشون کنم... کمکشون کنم... زود قضاوت نکنم... هواشون رو داشته باشم
لبخندی میزنمو میگم: برگرد روستا
با ناراحتی میگه: ولی...
-نگران نباش به زودی با رزا به روستا برمیگردیم... اینبار آخرین فرصته کیارش... گذشته رو جبران کن... نه برای من... نه برای رزا... به خاطر خودت... نذار یه روزی برسه که پیشه خودت شرمنده باشی
کیارش: نوکرتم به خدا
-اینو که میدونم یه چیز جدید بگو
کیارش میخنده و میگه: دیوونه 
-نه مثل اینکه خرت از پل گذشته روت زیاد شده
کیارش با لبخند میگه: من بگم غلط کردم همه چی حل میشه
-باید فکر کنم بعدا بهت میگم... این منشی هم که معلوم نیست رفته قهوه رو بسازه یا بیاره... هاله جون میری به این خانمی که پشت در نشسته بگی یه چیز بیاره ما بخوریم
هاله: آره خاله جون... ولی خاله کی میریم پیشه داداش حمید
-یه خورده دیگه نقاشی بکش... بعد میریم باشه خاله؟
هاله: باشه 
-آفرین گلم
بعد به سمت در میره
کیارش با لحن مرموزی میگه: دختر شیرینیه
-اوهوم
کیارش: داداشش کجاست؟ نمیبینمش
با خنده میگم: معلومه دیگه با رزاهه... از اون حرفا بودا
کیارش با خشم نگام میکنه و میگه: روژان
خندم میگیره و میگم: فوضولی موقوف
کیارش: روژان اینقدر حرصم نده... حالا که دیگه بچه ی خوبی شدم
-نه هنوز اونجور که من میخوام آدم نشدی
کیارش: روژان
-ای بابا... مادر هاله عمل داشت رزا بیمارستان موند منم با هاله اومدم به کارام برسم
کیارش با ناراحتی میگه: یعنی هیچکس دیگه نبود تو بیمارستان بمونه
-نه مثله اینکه تو آدم بشو نیستی
اینو میگم و میخوم از جام بلند شم که کیارش سریعتر از من بلند میشه و میگه: روژان غلط کردم... تو رو خدا قهر نکن... فعلا فقط تو رو دارم
-عجب پررویی هستی.. یعنی اگه کسه دیگه بود این طرفا پیدات نمیشد
بعد با لحن سوزناکی ادامه میدم: هی هی روزگار
کیارش با خنده میگه: روژان اینقدر اذیتم نکن
-من که کاری بهت ندارم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12286')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.