مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان در آغوش مهربانی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6
امتیاز موضوع:
  • 10 رأی - میانگین امتیازات: 3.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در آغوش مهربانی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۵ عصر
ماهان: این آخرا دیگه اشک رزا در اومده بودبا ناراحتی میگم: دست رو دلم نذارین که دیگه از خون هم گذشتهکیهان با خنده میگه: لابد عموسری تکون میدمکیهان: به رزا میگفتم باور نمیکردماهان با تعجب نگامون میکنه و میگه: یعنی چی؟-عموم دیشب از آلمان اومد ماهان: آهان... عجب شانسی تو داری-قرار بود برای عروسی بیاد... ولی نمیدونست تو روستاههماهان:پس ماجرا از این قرار بود-اوهومکیهان: بهتره یه سر به رزا بزنی؟-دستم خسته شد این لباسا رو یکی از من بگیرهماهان: صبر کن... الان یکی از خدمتکارا رو صدا میزنم تا لباسا رو به اتاقت ببرهتو همین موقع ماکان با لبخند و دختردائی و دائیش با اخم وارد سالن میشن و پشت سر اونا هم زن دائی و پسردائیش به داخل سالن میانماکان که چند لحظه بعد از ورود به سالن چشمش به من میفته و ماهان رو هم در نزدیکی من میبینه... لبخند رو لباش خشک میشه و اخم غلیظی رو پیشونیش میشینهماهان با دیدن خونواده ی دائیش زیر لبی چیزی میگه که متوجه نمیشم و بدون توجه به اونا به سمت آشپزخونه میرهکیهان هم با اخم نگاشون میکنهبا تعجب میگم: چی شده؟کیهان با اخمای گره خورده: اینجور که امروز فهمیدم وقتی خبر ازدواج کیارش و رزا به گوش خان دائی میرسه مخالفت خودش رو اعلام میکنه و میگه اجازه نمیده این ازدواج سر بگیرهبا ناراحتی میگم: خوب بعدش؟-هیچی دیگه همه خونواده میرن دست بوس خان دائی تا راضیش کنند ولی دائیش مگه راضی میشد... آخرش هم کیارش عصبانی میشه باهاشون دعوا راه میندازه و میگه: من با هر کسی که بخوام ازدواج میکنمو به کسی هم ربطی نداره... دائی هم عصبانی میشه و میگه: در مراسم شرکت نمیکنه... ماکان هم تصمیم میگیره امروز بره دنبالشون تا راضیشون کنه بیانلبخندی رو لبم میشینه... کیارش بهترین تکیه گاه برای خواهرمه... ایشاله باهم خوشبخت بشنزیر لب میگم: که اینطورتگاهم به ماکان میفته پوزخندی میزنه و نگاشو از من میگیره... به سمت دختردائیش میره و اون رو به سمت مبل دونفره ای هدایت میکنهبا دیدن این منظره عجیب دلم میگیره... خدمتکاری به طرف من میادو لباس رو از دستم میگیره... -رزا کجاست؟کیهان: باید تو اتاقی باشه که خودش و دوستت اونجا بودن-مریم رو میگی دیگهکیهان: ارهسری تکون میدمو میگم: برم ببینم چه خبرهکیهان: باشه... فقط زودتر آماده شو... کم کم مهمونا دارن میرسن... بده خواهر عروس آماده نباشه-نگران نباش سریع آماده میشم... پس فعلا من برم به کارام برسم... کیهان سری تکون میده و من هم به سمت اتاقی که رزا داره اونجا آماده میشه میرم... توی راه نگاهم به ماکان میفته که کنار دختردائیش نشسته و دستش رو روی شونه اش انداخته... دیدن اسن صحنه برام خیلی سخته لی من روژانم... روژان هیچوقت نمیشکنه... از درون آتیش میگیرم ولی از بیرون خونسرده خونسردم... با بی تفاوتی کامل از کنارش رد میشم... به زحمت از پله ها بالا میرم... بغضی بدی تو گلوم نشسته... ایکاش امشب زودتر تموم بشه... منی که میخواستم همه ی تلاشمو بکنم تا بیگناهیم ثابت بشه کم کم دارم پشیمون میشم... بالاخره به اتاق مورد نظر میرسم... چند ضربه به در میزنمو وارد میشم... با دیدن رزا دهنم باز میمونه... فوق العاده شده... هر چند از اول هم زیبا بود... اما الان زیباییش دو چندان شده... رزا با دیدن من از زیر دست آرایشگر خودش رو خلاص میکنه و به طرف من میادبا صدایی لرزون میگه: روژان کجا بودی؟با مهربونی میگم: خودت که عمو رو میشناسی... میخواستم تنها بیام ولی با هزارتا معطلی بالاخره اونا هم اومدنرزا محکم بغلم میکنه و میگه: کم کم دارم پشیمون میشمبا نگرانی بازوهاش میگیرمو اون رو یکم از خودم دور میکنمو میگم: چی میگی رزا؟ نکنه کیارش اذیتت میکنه؟ آره؟رزا لبخند تلخی میزنه و میگه: از کیارش عاشق تر تو عمرم ندیدم... پشیمونی من بخاطر توهه... چه جوری دوریتو تحمل کنممن هم همین غم رو دارم ولی نمیخوام ناراحتش کنم با صدای بلند میخندم، یه خنده تلخ که هیچکس از عمق اون خبر نداره... با خنده میگم: دیوونه، تو بهم سر میزنی... من بهت سر میزنم... یه جور میگی انگار چقدر فاصله بینمون هسترزا: ایکاش کنارم بودی؟با لبخند و در عین حال تحکم میگم: رزا الان مهمترین چیز کیارشه... تو عشقت رو داری و قبل از من باید به فکر عشقت باشیرزا با نارارحتی میگه: اما...با اخم میگم: و اما الان جنابعالی باید بخندی... نکنه میخوای کیارش با دستای خودش من رو خفه کنه به خاطر اینکه زنش رو ناراحت کردهاشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه و میگه: روژان خیلی دوستت دارمآرایشگر که تخت تاثیر قرار گرفته میگه: خانم خواهرتون بهتون سر میزنه شگون نداره دختر تو روز عروسیش گریه کنه-اه اه... دختره ی لوس برو اونور حالا خیسم میکنیرزا میخنده و میگه: فقط یه قطره اشک بودا-قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود... راستی رزا اگه سر حرفت هستی این مراسمو بهم بزنمآرایشگر و رزا با تعجب نگام میکنندرزا: کدوم حرف؟با شیطنت میگم: همینکه دوستم داری... اونم از نوع خیلیشرزا دادش میره هوا و میگه: گم شو بیرونآرایشگر هم میخنده و میگه: خانم بشینید تا بقیه کارا رو انجام بدمرزا سر جاش میشینه و با اخمای درهم زیر لب غرغر میکنه-خوبه الان گفتی دلتنگم بودیا... نه به اون ابراز دلتنگی نه به اون فحش دادنترزا: تو آدم بشو نیستی... فقط کافیه بگی فرشته ای اونوقت من میدونمو توخنده ای میکنم و میگم: اینقدر غر نزن... از اینی که هستی زشت تر میشیرزا میخواد از جاش بلند شه که آرایشگر با خنده جلوش رو میگیره... من هم لخندی میزنمو میگم: رزا من میرم لباسامو عوض کنم و آماده شم... نیام ببینم از دوری من آبغوره گرفتیارزا با اخم میگه: تو لیاقت نداری... برو آماده شو... دیگه چیزی نمونده کارم تموم شهسری تکون میدمو از اتاق خارج میشم
ا قدمهای کوتاه به سمت اتاقم حرکت میکنم... باید زودتر لباس بپوشم... ایکاش پدر و مادرم زنده بودن... عروسی من و رزا آرزوشون بود... میدونم که از همه چیز خبر دارن و از خوشحالی ما خوشحال میشن... این روزا عجیب دلتنگ پدر و مادرم میشم... عمو کیوان هم که یه مدتی رو ایران نیست و من از همیشه تنهاتر میشم... عمو و اردلان هم صد در صد به زودی میرن و شاید با فهمیدن حقایقی که امروز گفتم حتی دیگه سال به سال زنگی هم بهم نزنند... همه ی دلخوشیم به حمید و هاله هست... رزا هم که دیگه اینجا موندگار شده... امکان اینکه مریم هم اینجا موندگار بشه زیاده... شاید کنکور دادمو برای ارشد ثبت نام کردم... شاید قبول شدم... بالاخره باید عادت کنم... دلم میخواد به ماکان ثابت...با دیدن صحنه ی رو به رو سرجام خشکم میزنه... باورم نمیشه.... واقعا باورم نمیشه.... ای کاش همه اینا یه کابوس وحشتناک باشه... ماکان... شهناز.... بوسه... کسی که اون همه ادعای دوست داشتن میکرد الان داره جلوی من کسه دیگه ای رو میبوسه... ماکان لباشو از لبای شهناز جدا میکنه و نگاهی بهم میندازه و نیشخندی تحویلم میده... تنها چیزی که احساس میکنم اشکیه که از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... حس میکنم قلبم نمیزنه و نفسم بالا نمیاد.. نمیدونم کی اینقدر عاشق شدم ولی میدونم همش یه اشتباه بود... احساسی که تو وجودمه رو درک نمیکنم... تنفر... شاید هم پشیمونی... پشیمونی از باور عشقی که همش ادعا بود... شاید هم احساس حماقت میکنم... خودم هم نمیدونم چه احساسی دارم... فقط میدونم یه چیزی تو وجودم داره داغونم میکنه... ماکان از دیدن اشکم تعجب میکنه... شهناز هم مسیر نگاه ماکان رو دنبال میکنهبا دیدن من پوزخندی میزنه میگه: عزیزم چرا هر بی سر و پایی رو این اطراف راه میدی...بعد با همون لحنش خطاب به من ادامه میده: چیه؟... نکنه به ماکان دل بسته بودی باید بهت بگم که ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیمنمیخوام بیشتر از این خرد بشم... اشکامو پاک میکنم... همه ی سردیمو تو چشمام میریزم نگاهی بهشون میندازم... با قدمهایی محکم به سمتشون میرمو با خونسردی و با لحنی کاملا سرد میگم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که به نامزد کس دیگه چشم بدوزم... خوشبخت بشینمیخوام از کنارش رد بشم که با تمسخر میگه: پس اون اشکا.........نگاهی بهش میندازم... پوزخندی میزنمو میپرم وسط حرفشو میگم: من اشکامو برای هر بی سر و پایی حروم نمیکنم این اشکا برای دوری خواهرمه.... بهتره به جای این فکرای بچه گانه به بقیه عشق بازیتون برسین... ممکنه اگه براش کم بذاری یه نفر دیگه رو انتخاب کنهشهناز با خشم نگام میکنه ولی من بی تفاوت از کنارشون رد میشم در لحظه ی آخر نگاهی سرشار از گلایه به چشمهای ماکان میندازم... نمیدونم تا چه حد در تظاهر موفق بودم... شاید شهناز رو فریب داده باشم اما ماکان رو نمیدونمماکان هیچی نمیگه... فقط و فقط بهت زده بهم نگاه میکنه... شاید هم حرفی واسه گفتن نداشت... شاید هم تو دلش داره به حماقتم میخنده و میگه دیدی ادبت کردم به زحمت خودم رو به اتاق میرسونم... در رو میبندم و پشت در میشینم... اشکام سرازیر میشن... دلم شکسته... صدای شکستنش رو شنیدم... یاد اون صحنه که میفتم حالم بد میشه... ماکان شهناز رو به دیوار چسبونده بود مهناز هم دستش رو دور گردن ماکان حلقه کرده بود ...تصویر لبای ماکان رو لبای شهناز هر لحظه تو ذهنم تکرار میشه.. سرمو تکون میدم... اشکام با سرعت بیشتری سرازیر میشن... یاد حرف شهناز میفتم...«ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیم»... یعنی هیچوقت عاشقم نبود... دلم بدجور میگیره... سعی میکنم بهش فکر نکنم هر چند غیر ممکنه... آهی میکشمو از روی زمین بلند میشم... بعضی مواقع چقدر مقاومت سخت میشه... به سمت بسته ی لباسام میرم... خدمتکار بسته رو روی تخت گذاشته... لباسای هاله و حمید رو یه گوشه میذارم این جور که معلومه رزا و مریم واسه اونا هم خرید کردن.. پس احتیاجی به این لباسا نیست... با خودم فکر میکنم چقدر بده که تو این شب این همه غمگینم... نفس عمیقی میکشمو سعی میکنم آروم باشم امشب باید همه چیز خوب پیش بره... با این فکر یه لبخند تصنعی مهمون لبام میکنم و بعد شروع میکنم به لباس پوشیدن
************&&ماکان&&با صدای شهناز به خودش میادشهناز: چی شده عزیزم؟حوصله ی خودش رو نداره چه برسه به این دختره که مثله چسب بهش میچسبهاخمی میکنه و با دست شهناز رو به عقب هول میده -گم شو... فعلا حوصلت رو ندارمبا عصبانیت میخواد به سمت اتاقش بره که شهناز با حرص میگه:واسه اون دختره ی بی سر و پا به من توهین میکنیبا اینکه حس میکنه روژان بهش خیانت کرده اما تحمل این رو نداره که کسی در موردش بد حرف بزنهبا خشم به سمت شهناز برمیگرده و اونو به شدت هل میده... شهناز تعادلشو از دست میده... محکم به دیوار برخورد میکنه با ترس بهش خیره میشه دستاشو تو جیبش فرو میکنه و با پوزخند به شهناز نزدیک میشه... یاد روژان میفته که در چنین مواقعی با همه ی نیروش جلوش وایمیستاد اما دخترای دیگه.......... حتی حوصله ی فکر کردن به اینا رو هم دیگه نداره با خشم به چشمای شهناز زل میزنه... این چشمها با اینکه از چشمهای روژان خوشگلتره اما اونو جذب نمیکنندبا جدیت میگه: اگه برای ازدواج روی من حسابی باز کردی از همین حالا بهت میگم از این خبرا نیست... قبلا بهت گفتم الان هم بهت میگم من علاقه ای به تو ندارم... فکر کردی از دوست پسرات خبر ندارم... فکر کردی خبر ندارم همون موقع که پدرت تو رو فرستاد تهران درس بخونی ولی جنابعالی هر روز با یه نفر بودی... من از دخترایی که خودشون رو در اختیار کسی میذارن خوشم نمیاد ولی جنابعالی تو همه ی مهمونیها آویزون این و اون میشدی... من حالم از تو و امثال تو بهم میخوره... اگه میخوای خبر گندکاریهات به بابات نرسه بهتره دور من رو خط بکشی... هیچ خوشم نمیاد تو کارای من دخالت کنیشهناز با عصبانیت میگه: به خاطر اون دختره ی هرز.....هنوز حرف مهناز تموم نشده که ماکان دستش رو از جیبش بیرون میاره و یه سیلی محکم مهمون صورتش میکنه-اینو زدم که بدونی حق نداری رو حرف من حرف بزنی... فکر کردی با دو تا بوسیدن من رو خر میکنی و من گذشته ی سیاه تو رو فراموش میکنم... خونواده ی ما یه تصمیمی گرفته بودن که من از اولش هم باهاش مخالف بودم هیچ دختری برای من مهم نیست نه تو نه روژان نه هیچکس دیگه... دختر برای من فقط اسباب سرگرمیه... پس از بوسه های من هیچ برداشتی نکناشک تو چشمای خوشگل شهناز جمع میشه... اما این همه زیبایی هم دلش رو به رحم نمیاره... با بی تفاوتی از کنار شهناز میگذره و به اتاقش میره... در رو محکم میبنده... به حرفایی که زد اعتقادی نداره... حس میکنه هنوز یه دختر براش مهمه...اسم روژان رو به زبون میاره و آه میکشهبا خشم مشنش رو به دیوار میکوبه و میگه: آخه چرا باهام اینکارو کردی لعنتی... من که دوستت داشتمبدجور عصبیه... خودش هم نمیدونه چشه؟... مگه قرار نبود تلافی کنه... مگه قرار نبود به روژان بفهمونه که براش مهم نیست... پس چرا با اشک روژان دلش گرفت... پس چرا الان آروم نیست... پس چرا الان خوشحال نیست... میخواست به روژان بفهمونه که تو هم مثله بقیه بودی... اما الان به خودش ثابت شد که اون هنوز براش متفاوتهزیر لب زمزمه میکنه: نکنه واقعا دوستم دارهولی خیلی سریع یاد خنده های ماهان و روژان میفته... یاد شوخی های ماهان... خوشحالی های این چند روز اخیر ماهان... قول گرفتنش از روژان... یاد حرفش که به روژان گفت... هنوز حرف ماهان تو گوششه...« ضعیفه زن من میشی؟»زیر لب میگه: اگه من رو میخواست پس چرا ماهان رو وارد زندگیش کرده؟رو تخت میشینه... سرش رو بین دستاش میگیره... یاد اون روز میفته که روژان اومده بود توی اتاقش... ولی خودش همه چیز رو خراب کرد... با خودش میگه: اون بهم اعتماد کرده بود نباید حرف پسرعموش رو پیش میکشیدم... در بدترین شرایط هم از ضعفهای من سواستفاده نکرد... اما من.......آهی میکشه و از رو تختش بلند میشه...اون روز حس میکرد غرورش خرد شده... واسه همین میخواست غرور روژان رو هم بشکنه... ولی با دیدن اشک روژان هزار بار خودش رو به خاطر این کار لعن و نفرین کردبا خودش زمزمه میکنه: ای کاش بهش فرصت میدادمهیچوقت از کاری که کرد بود پشیمون نمید اما از وقتی که روژان رو دیده هر روز از اعمال دیروزش پشیمونهبه موهاش چنگ میزنه و با کلافگی میگه: خدایا چیکار کنم؟با ناراحتی به سمت در میره و از اتاقش خارج میشه***********
بعد از پوشیدن لباس و کامل شدن آرایشم از اتاق خارج میشم... تصمیمم رو گرفتم اینبار میخوام با دلم بجنگم... به هر قیمتی شده... دیگه هیچی برام مهم نیست... عشقی که با شک و تردید شروع بشه آخرش هم به خیانت ختم بشه عشق نیست... وسطای پله ها هستم که سنگینی نگاه کسی رو پشت سرم احساس میکنم... به عقب برمیگردم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... با دیدن من یه خورده دستپاچه میشه انگار انتظار نداشت که برگردم... پوزخندی میزنمو با اخم نگامو ازش میگیرم.... به سرعت ازش دور میشمو به اطراف نگاهی میندازم تا شاید آشنایی رو ببینم... به جز اردلان که رو یه مبل دو نفره نشسته فرد آشنای دیگه ای رو نمیبینم... اردلان هم که تا چشمش به من میفته از رو مبل بلند میشه با جدیت به طرف من میاد... وقتی به جلوم میرسه میگه: هیچ معلومه کجایی؟ بابا خیلی وقته دنبالت میگشت-رفته بودم آماده شم... بقیه کجان؟با پوزخند میگه: وکیل جنابعالی بابا رو به زور بردش تا با آدمای هم سن و سال خودش آشنا کنهخندم میگیره... امان از دست عمو کیوان... میدونه عمو خوشش نمیاد با غریبه ها صحبت کنه از قصد این کارو کرد-پس تو اینجا چیکار میکنی؟... با کیهان میرفتی تا با جوونا آشنا بشی؟اردلان با اخم میگه: حوصله ی آدمای غریبه رو ندارم-تو این مورد هم به پدرت رفتیبه سمت مبلی که گوشه ی سالن هست حرکت میکنم... اردلان هم به ناچار باهام همقدم میشه و با بیحوصلگی میگه: کی این مراسم مسخره تموم میشه؟همینجور که دارم رو مبل دو نفره میشینم با تعجب میگم: هنوز شروع نشده... بعد تو حرف از تموم شدنش میزنی؟میگه: از این جور جاها خوشم نمیادبا تمسخر میگم: بله... خوب میدونم از چه جور جاهایی خوشت میاداردلان هم خودش رو کنار من پرت میکنهاخمام تو هم میره و میگم: راحتی؟ بیرون بده بیا داخل؟از این رفتاراش خوشم نمیاد... زیادی احساس راحتی میکنه... اردلان: همه آرزوشونه من کنارشون بشینم... هر چند تو عقل نداری؟-نه اینکه جنابعالی داری؟ در مورد چیزایی حرف بزن که خودت داریاردلان با اخم میگه: یه دختر خوشگل هم اینجا پیدا نمیشه که من مجبور نباشم با توی زبون نفهم حرف بزنمبا پوزخند میگم: مگه خدا زبون رو از پسرا گرفته که تو میخوای با دخترا حرف بزنیاردلان: از آدمای پاستوریزه ای مثله تو خوشم نمیاد-من هم از آدمای استریزه ای مثله تو خوشم نمیاداردلان: چه ربطی داشت-ربطش به قافیه اش بود... زیاد بهش فکر نکن بچه های زیر دو سال نمیفهمی...با مسخرگی میگه: اگه من دوسالمه اونوقت جنابعالی چند سالته؟با جدیت میگم: بزرگی به عقله نه قد و هیکلاردلان: واقعا برات متاسفم... حتی بلد نیستی با یه اقای متشخص درست صحبت کنی-تو اول یه دونشو بهم نشون بده بعد قضاوت کنبا پوزخند میگه: خوده منمیخندمو میگم: جوک میگی؟با اخم میگه: نمیدونم تو چی چی داری که بابا اینقدر پافشاری میکنه تو رو بگیرمتو دلم میگم: شهرت و محبوبیت پدرم رو اما به زبون میگم: فهم و شعور دارم که تو نداری... عمو فکر میکنه اگه با من ازدواج کنی همنشینی با من در تو اثر میکنه و باعث میشه یه خورده فهم و شعورم به تو برسه... اما نمیدونه که فهم و شعور ذات....میپره وسط حرفمو با عصبانیت میگه: دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنیبا پوزخند میگم: مطمئن باش اندازه ی دهنمه وگرنه اصلا از دهنم بیرون نمیومد...چشمام به ماکان میفته که به دیوار تکیه داده و رگ گردنش متورم شده... با چشمهای سرخ شده به من نگاه میکنه... از همینجا هم ابروهای درهم رفته شو میبینم... پوزخندی میزنمو نگامو ازش میگیرم... نگاهی به اردلان میندازم که میبینم به همونجایی نگاه میکنه که من نگاه میکردم... پس بگو چرا ساکت شده... گند زدی دختر... گند زدی
با اخم میگم چیزی شده؟اردلان نیشخندی میزنه و میگه: دوست پسرته، نه؟خودمو به اون راه میزنمو با تعجب ظاهری میگم: کی؟با مسخرگی میگه: همون که داشتی میخوردیش؟-من که نمیفهمم چی میگیمیخنده و مجبورم میکنه به ماکان نگاه کنم و میگه: اون پسره رو میبینی داره با حرص نگامون میکنه؟با خونسردی ظاهری میگم: خوب که چی؟با جدیت میگه: خوب که چی نداره... با یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید نسبت بهت احساس مالکیت میکنهبا اخم میگم: درست حرف بزن... مگه زمین و خونه اماردلان با لحن حرص درآری میگه: از اونم کمتری... ولی نمیدونم این پسره چه جوری انتخابت کرده؟با عصبانیت میگم: اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی؟با یه لحن خاصی میگه: شرط میبندم دوست پسرته-پس از همین حالا بهت میگم شرط رو باختیاردلان تو چشمام خیره میشه و میگه: من خودم این کاره ام... با یه نگاه میتونم تا ته ماجرا رو بخونمبا مسخرگی میگم: نه بابا... مگه فال گیریبا پوزخند میگه: محاله تو اینجور موارد اشتباه کنم-تو رو خداببین چه افتخاری هم میکنه... آخه مرد حسابی این کارا خجالت داره نه افتخار... بعدش هم همیشه یه اولین باری وجود داره... الان هم اولین اشتباه زندگیت رو بهت تبریک میگماردلان با اخم میگه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۵ عصر
: واسه من کاری نداری بهت ثابت کنم که اشتباه نمیکنم-برو بابا میخوام از جام بلند بشم که دو تا مچ دستمو میگیره و محکم با یه دستش نگه میدارهبا تعجب نگاش میکنم که میگه: شرط میبندم که تو هم دوستش داریبا لبخند ادامه میده: هیچ دختری بیخودی به پسری زل نمیزنه... وقتی این کار رو میکنه یعنی یا برای اون بدبخت نقشه کشیده یا دلش رو باخته... از اونجایی که تو از این عرضه ها نداری که برای کسی نقشه بکشی پس نتیجه میگیرم عاشق شدیبا اخم میگم: کمتر مزخرف بگو... من داشتم به چرندیات تو فکر میکردم حواسم نبود کجا رو نگاه میکردماردلان میخنده و میگه: اونی که فکر میکنی منم خودتی-بی تربیتاردلان با صدای بلندی میخنده و میگه: پس داشتی یه فکری میکردی -خوب معلومه... همه که مثله تو مغزشون رو آکبند نگه نمیدارن من از مغزم استفاده های مفید میکنماردلان با مسخرگی میگه: اونوقت جنابعالی داشتی در مورد بنده چه فکری میکردیبا شیطنت میگم: داشتم فکر میکردم گیر عجب دراکولایی افتادماخماش تو هم میره و میگه: دلم میخواد اونقدر کتکت بزنم که نتونی از جات بلند شی-آرزو بر جوانان عیب نیست نگام دوباره به ماکان میفته... یا ابوالفضل... این چرا اینجوری شده؟... یه جور منو نگاه میکنه که انگار مال و اموالش رو بالا کشیدم... خوبه خودش جلوی من همسر آیندشو بوسید... با صدای اردلان به خودم میام که میگه: خوردیشبا اخم میگم: اردلان تمومش کنبا شیطنت میگه: چی رو؟-این چرندیات روبا اخم میخوام مچ دستمو از دستاش آزاد کنم که میگه: میخوای بهت ثابت کنم که حرفام چرندیات نیست؟به سختی مچ دستم رو از دستاش بیرون میارمو بلند میشم که به بازوم چنگ میزنه و من رو روی مبل پرت میکنه و تقریبا خودش رو روی من میندازه و صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه مطمئنم تا چند دقیقه ی دیگه میاد جلو و من رو از روت بلند میکنه و یه مشت میخوابونه تو صورت.....هنوز حرفش تموم نشده که از روی من کشیده میشه... یه نفر اون رو از روم بلند کرده... تو اون تاریکی چهره ی ماکان رو میبینم... اردلان رو محکم به دیوار میکوبهنگاهی به اطراف میندازم... خدا رو شکر کسی حواسش به ما نیست... چون مبلها رو برای مراسم جا به جا کردن و نزدیک دیوار گذاشتن... این مبل هم یه گوشه تقریبا تاریک هستن زیاد در معرض دید نیستیم... به این دلیل اینجا رو برای نشستن انتخاب کردم که هر کس به من میرسه هی باهام سلام و احوالپرسی نکنه... حوصله ی دولا راست شدن ندارم... اون همه رانندگی خستم کرده... میخواستم تا شروع مراسم یه خورده استراحت کنم که این اردلان هم گند زد به همه چیزماکان سعی میکنه صداشو پایین نگه داره تا کسی توجهش به طرف ما جلب نشه با دندونای کلید شده به اردلان میگه: داشتی چیکار میکردی؟اردلان با خونسردی جواب میده: فکر نکنم به جنابعالی ربطی نداره... من باید این سوال رو ازت بپرسم که داری چیکار میکنی؟ماکان: تو ویلای من چه غلطی میکنی؟هر دو شون مغرور... هر دوشون جدی... هر دوشون تو نگاه همدیگه خیره شدناردلان با پوزخند میگه: عروسی دختر عمومه... حرفیه؟ماکان با ناباوری نگاهی به اردلان و نگاهی به من میندازه... بعد کم کم اخماش تو هم میره و میگه: عروسی دختر عموته که باشه... دلیل نمیشه که اینجا رو با اونور آب اشتباه بگیریپوزخندی رو لبام میشینه که از چشمهای جفتشون دور نمیمونه... جوری حرف میزنه که انگار خودش پاک و مقدسه... خوبه چند دقیقه پیش خودش رو اونجور با دختردائیش دیدمماکان که از پوزخند من جری تر شده به سمت اردلان میره... به لباسش چنگ میزنه و با عصبانیت میگه: خوشم نمیاد کثافت کاریهاتون رو تو ویلای من بیارین... اگه میخواین غلطی کنید از ویلای من گم شین بیروناردلان با خونسردی ماکان رو از خودش جدا میکنه... لباسش رو صاف میکنه و میگه: پیشنهاد خوبیه... بعد از مراسم که از اینجا رفتیم عملیش میکنیم
دستهای مشت شده ی ماکان نشون دهنده ی عصبانیت بیش از اندازشه... هیچوقت از تلافی کردن خوشم نمیومد اما ماکان امشب بدجوری دل من رو سوزوند... شاید حقشه... اون حتی از اعتمادم هم سواستفاده کرد و بعد از دعوایی که بین مون شد درد و دلای من رو پتکی کردو تو سرم زد... با همه ی اینا دوست ندارم غرورش رو بشکونم... ترجیح میدم چیزی نگم... ماهان رو میبینم که وارد سالن میشه لبخندی رو لبام میشینه... بی تفاوت از کنار هر دو تاشون رد میشمو به سمت ماهان حرکت میکنم... ماهان رو صدا میکنم... ماهان به طرف من برمیگرده و با لبخند میگه: به به... چه خوشگل شدی خانم خانمابا شیطنت میگم: اینا رو میگی چون کارت پیشه من گیرهمیخنده و میگه: مثله همیشه بلایی-جنابعالی هم تنبله تنبلاییبا خنده سری تون میده و میگه: چه خبر؟موزیانه میگم: خبرا که زیاده کدومش رو میخوای؟ماهان با مظلومیت میگه: روژان اذیت نکن دیگهتو همین موقع ماکان هم با اخم به کنار ما میادو به ماهان میگه: ماهان بهتره بری سری به خدمتکارا بزنی تا کم و کسری وجود نداشته باشه؟ماهان با جدیت میگه: خیالت راحت... به همه ی کارا رسیدم... مشکلی نیستماکان میخواد چیزی بگه که ماهان میگه: روژان منو کشتی بگو باهاشون صحبت کردی؟ماکان با تعجب میگه: ماهان حالت خوبه چی میگی؟ماهان با بی حوصلگی میگه: بعدا برات میگمبعد هم منتظر نگام میکنهبا لبخند میگم: صحبت کردم ماهان با ذوق میگه: خوب... بعدش؟میخندمو میگم: قرار شده با مریم حرف بزنند... پدرش میگفت در مورد بی علاقگی مریم به شایان خبر نداشت... اگه میدونست هیچوقت اونو مجبور به این کار نمیکرد... پدر مریم فکر میکرد مریم از روی لجبازی راضی به ازدواج نمیشهماهان با صدای بلند میخنده... چند نفر به طرف ما برمیگردنو بهمون نگاه میکنندماهان بی توجه به اونا بهم میگه: روژان به خدا خیلی ماهیبا شیطنت میگم: منظورت که احیانا ماهی تابه نیستماهان میخواد چیزی بگه که ماکان با تعجب میگه: یکی به من هم بگه اینجا چه خبره؟من با بی تفاوتی و ماهان با خوشحالی به ماکان نگاه میکنیمماهان با شوق و ذوق ماجرا رو واسه ماکان تعریف میکنه... ماکان با شنیدن حرفای ماهان رنگش بیشتر میپره... با شرمندگی نگام میکنه که من با نگاهی سرد تو چشماش خیره میشمو بهش پوزخند میزنم... وقتی حرفای ماهان تموم میشهماکان با اخم بهش میگه: چرا بهم نگفتی؟ماهان: میخواستم مطمئن بشم... بعد خبرت کنم... هر چند هنوز خیلی کارا مونده ولی روژان اصلیترین کار رو انجام دادبی توجه به ماکان و نگاه خیره اش رو به ماهان میکنمو میگم: من اگه کاری کردم به خاطر مریم بوده که مثله رزا برام عزیزه... بقیه کارا با خودته... فقط امیدوارم درست انتخاب کنی و درست تصمیم بگیریماهان با لبخند میگه: ممنونم ازت... خیلی بهم لطف کردی... تو این چند روز تا حدی با خصوصیات رفتاری مریم آشنا شدم... باور میکنی هر روز شیفته ترش میشملبخندی میزنم و میگم: توی چند روز نمیشه یه نفرو شناخت... باز هم به همدیگه فرصت بدینماهان: تو این چند روز مریم خیلی ازم دوری کرد-دلیلش رو که میدونی... پس دیگه غمت چیه؟ماهان: ممکنه خونوادش هم راضی نباشن؟-خوب نباشن... اونقدر میری و میای راضی بشنلبهای ماهان به خنده وا میشنو میگه: حق با توهه-حالا بهتره شب آخر بری یه خورده از یار دیدن کنی اخماش تو هم میره و میگه: روژان نمیشه باز بمونید-حرفا میزنیا ماهان، مجبورم برم... شماره ی من رو هم که داری... هر وقت کمک خواستی میتونی روم حساب کنی.... فقط در مورد صحبتم با پدر مریم بهتره چیزی بهش نگی... پدرش دوست داره همه چیز رو از زبون خودش بشنوهماهان با ناراحتی سری تکون میده و میگه: باشه خیالت راحت... ولی ایکاش چند روز دیگه هم میموندی-ماهان یه خورده هم به من فکر کن... من همه ی زندگیم تهرانه... فکر نکنم خونواده ی مریم هم بیشتر از این راضی به موندن مریم باشنماهان با غصه میگه: حق با توهه... برای داشتن مریم باید اقدام دیگه ای بکنملبخندی میزنمو میگم: امیدوارم موفق باشیماهان یه چند دقیقه ای باهام حرف میزنه و بالاخره میره اما ماکان تمام مدت به حرفامون گوش میده و هیچی نمیگه با رفتن ماهان میخواد با من حرف بزنه که حضورش رو نادیده میگیرمو به سمت همون مبلی میرم که لحظاتی قبل اونجا نشسته بودم... خبری از اردلان نیستنفسمو با حرص بیرون میدمو زیر لب میگم: چه بهتر
رو همون مبل که دفعه پیش نشستم میشینم... ماکان به سرعت خودش رو به من میرسونه و کنارم میشینهبا اخم از جام بلند میشمو رو مبل یه نفره ای که کنار همین مبل قرار داره میشینمماکان: روژ....میپرم وسط حرفشو بهش میگم هیچی نگو... خوشم نمیاد با مردی که نامزد داره حرفای بیخود بزنمماکان با لحن غمگینی میگه: باور کن بین من و شهناز هیچی نیستبا تمسخر میگم: بله... بله کاملا معلومه... از اون بوسه ی عاشقانه تون کاملا معلوم که هیچی بین تون نیستماکان: به خدا فقط میخواستم....با پوزخند میگم: دل من رو بسوزونی... بهت تبریک میگم موفق شدی... الان میتونی بری کلی خوشحالی کنی ولی دور من رو خط بکش... حتی این حق رو بهت نمیدم که بهم فکر کنی... اینو بدون که هیچی بین من و تو نیست... بر طبق گفته ام امشب هم بعد از مراسم واسه همیشه از اینجا میرم ولی از یه چیز خیلی خوشحالم که زود شناختمت که فهمیدم همه ی حرفات ادعا بودماکان با خشم میگه: نمیذارم بریبا پوزخند میگم: جنابعالی کی باشی که بخوای جلوم رو بگیری؟با جدیت میگه: دوست پسرت و همسر آیندت-خیلی رو داری که باز چنین ادعایی میکنی ولی بذار خیالت رو راحت کنم... من به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات ازدواج کنم... حتی شده خودمو بکشم میکشم ولی با تو ازدواج نمیکنمنگاهش غمگین میشهماکان: فقط یه فرصت دیگهبا بی رحمی تمام میگم: فرصتهای زیادی بهت دادم خودت همه شون رو دونه دونه نابود کردی... به نظر من شهناز از هر لحاظ برای تو مناسب تر ماکان با اخم میگه: حرف بیخود نزنلبخند تلخی میزنم... تلخ تر از همیشه... با آه میگم: اگه تو عمرم یه حرف درست زده باشم اون هم همینه... دنیای من و تو خیلی متفاوته... از اول هم اشتباه کردم نباید هیچ فرصتی بهت میدادم... هر دومون اشتباه کردیم ماکان: روژان چرا با من و خودت اینکارو میکنیبا دلی گرفته اما لحنی سرد میگم: من با تو کاری ندارم فقط و فقط دارم واسه آیندم تصمیم میگیرمماکان با اخم میگه: باید به من در مورد مریم میگفتی-یادمه که چقدر جنابعالی بهم فرصت حرف زدن دادین ماکان: روژان باور کن اون لحظه دیوونه شده بودم با سردی میگم: برام مهم نیست اون لحظه چه مرگت شده بود... مهم اینه که مثله همیشه خودخواهانه عمل کردیماکان با عصبانیت میگه: اصلا من خودخواه، من احمق، من مغرور...... تو چرا سکوت کردی.... باید به زور بهم میگفتی-خوشم نمیاد خودم رو برای کسی توجیح کنم اگه واقعا دوستم داشتی هیچوقت بهم شک نمیکردی... عشق تو زندگی مهمه اما همه چیز نیست... مهمتر از عشق شناخت و اعتماد طرفینه...چیزی که از روز اول تو نسبت به من نداشتی... اون اوایل کلی تهمت بهم زدی و باورم نکردی گفتم شناختی از من نداری ولی روزای آخر دوباره کارت رو تکرار کردی... پس اعتمادی نبود... شناختی نبود.. مهمتر از همه عشقی نبود... صد در صد احساس تو به من به یه احساس زودگذره... با رفتن من همه چیز حل میشه... بعد از یه مدت که همدیگه رو نبینیم به راحتی همدیگه رو فراموش میکنیم... تقریبا همه مهمونا اومدن ولی من و ماکان هنوز گوشه ی سالن نشستیم... اون اصرار به بخشش میکنه ولی من بی توجه به حرفاش فقط یه چیز میگم: نهبرام خیلی سخته کسی رو ببخشم که با نهایت بی رحمی رو به روم وایمیسته من رو از خونش بیرون میکنه... درسته عملا این کارو نکرد ولی اگه پای رزا وسط نبود صد در صد اینکارو باهام میکرد... با حرفاش اونقدر اذیتم میکنه که الان تو عروسی خواهرم حتی حوصله ندارم برم با بقیه حرف بزنمو شادی کنم... بهم تهمت میزنه و فرصت دفاع رو از من میگیره... جلوی چشمای من دختری رو میبوسه و اون دختر هم اون رو همسر آیندش معرفی میکنه... برام سخته کسی رو ببخشم که ذره ذره عاشقم کردو بعد پشت پا به همه چی زد... ماکان همونجور داره برای قانع کردن من حرف میزنه ولی من هیچی نمیشنوم من به دل شکسته شده ام فکر میکنم... دلی که دست نخورده و بکر بود... اما الان برای کسی میتپه که بدجور اون رو شکستهماکان: ....... روژان درسته که زود قضاوت کردم ولی تو هم اشتباه کردی نباید تنهایی به اتاق ماهان میرفتی حتی اگه اون شخص برادرم باشه.....بی توجه به حضور ماکان زیر لب شعری رو واسه خودم زمزمه میکنم: قصه کهنه دروغ بودمن و تو بچگی کردیمکه به جای قصه خوندنقصه رو زندگی کردیمتو همین موقع رزا و کیارش از طبقه ی بالا وارد سالن میشن... رزا لباس عروس نپوشید وقتی دلیل کارش رو ازش پرسیدم گفت مادرم تازه فوت شده دلم نمیخواد جشن بگیرم، به کیارش هم از اول گفته بودم ولی چون کیارش عجله داشت قبول کردم زودتر ازدواج کنیم ترجیح میدم همه چیز ساده برگزار بشه... از قاسم و سوسن و خونواده ی رزا هم خبری نیست... نمیدونم دعوتشون نکردن یا دعوتشون کردن و اونا نیومدن
اونقدر حواسم به رزا و کیارش میره که وجود ماکان رو به کل فراموش میکنم... دستی رو شونم قرار میگیره... با تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن ماکان که دستشو رو شونم گذاشته اخمام تو هم میره و به شدت دستشو پس میزنم... ماکان میخواد حرفی بزنه که بهش فرصت نمیدمو با سرعت ازش دور میشم... حرفای گفتنی رو قبلا گفته... دیگه چیزی واسه شنیدن نمونده... نمیگم دوستش ندارم... نمیگم عاشقش نیستم... اما دوست داشتن و عاشق بودن دلیل نمیشه که هر غلطی کرد من ساکت بشینمو کاری نکنم... اومده جلوی من دختر مردمو بوسیده بعد میگه چیزی بین ما نیست... حتما باید ازت حامله بشه که چیزی بین تون باشه... بدجور حالم گرفته شد... به سمت رزا و کیارش میرمو میگم: به به سلام بر عروس خانم خوشگلبه کیارش نگاهی میندازمو میگم: توام بدک نشدی اما خواهر من یه چیز دیگه ستکیارش با صدای بلند میخنده که باعث میشه خواهرش به طرفمون بیاد و بگه: چی شده کیارش؟کیارش سعی میکنه خندشو کنترل کنه اما نمیتونه... خواهرش با تعجب نگاش میکنهبا شیطنت میگم: کیارش زشته... اونجوری نخند... مردم فکر میکنند چقدر عجولیخواهرش هم میخنده و میگه: مگه نیست؟با لبخند پلیدی میگم: هست ولی باید یه خورده آبروداری کنیمکیارش: روژان داشتیم؟-چی رو؟کیارش: روژان امشب رو خراب نکن قول میدم تا آخر عمر نوکرت باشم-تعهد کتبی بده تا باور کنمکیارش: روژان-هوم؟کیارش: اذیت نکن دیگه-من که کاری بهت ندارمبعد با خنده ادامه میدم: زن ندیدهکیارش: اگه شماها هم مثله من با بدبختی زن میگرفتین دلیل عجله مو میفهمیدینمیزنم تو صورتمو برمیگردم به سمت خواهرش... خواهرش با نگرانی به من نگاه میکنه... اما کیارش و رزا میدونند باز میخوام شوخی کنم-وای بلا به دور... خواهر عجب دوره زمونه ای شده... برادرت رو فرستادین اونور آب یه بی حیا تحویل گفتینخواهرش با نگرانی میگه: مگه چی شده روژان خانم؟-مگه نشنیدی چی گفت؟خواهرش با سردرگمی نگام به من و نگاهی به کیارش میکنه که میگم: داره به ما به طور غیر مستقیم اشاره میکنه زن بگیریمدهن خواهرش از تعجب باز میمونه رزا برمیگرده به سمت خواهرشوهرشو میگه: حرفای روژان رو جدی نگیر... چرت و پرت زیاد میگهبا اخم میگم: اجی باز من چند روز اینجا نبودم بی تربیت شدی آدم باید احترام خواهر کوچیکشو نگه دارهکیارش و خواهرش میخندن... با اخم به طرف کیارش میرمو به عقب هلش میدمو میگم برو عقب ببینم، چند روز اینجا نبودم خواهر باادبم رو بی تربیت کردی تحویلم دادیرزا: برو اونور ببینم الان آبروریزی راه میندازیمن رو به طرف خواهرشوهرش هل میده و خودش کنار کیارش وایمیستهبا مسخرگی میگم: رزا کی بود اون بالا میگفت دوستت دارم دوستت دارم... من رو به این زودی فروختی... برو... برو که دیگه از چشمم افتادیکیارش و خواهشو رزا با حرفای من میخندن... تو همین لحظه عاقد هم میرسهکیارش و رزا به سمت سفره ی عقد میرنو من هم یه گوشه وایمیستم... رزا و کیارش تو جایگاهی که براشون درست کردن میشینند و مریم و سه تا از دخترایی که من نمیشناسم یه پارچه سفید بالای سرشون میگیرن... خواهر کیارش هم میره بالای سرشون قند بسابه... عاقد بعد از سلام و احوالپرسی میشینه و شروع به خوندن خطبه ی عقد میکنه وقتی در آخر از رزا وکالت میخوادخواهر کیارش میگه: عروس رفته.......با صدای بلند میگم: گلدونه کاکتوسش رو بیارههمه ی مهمونا به سمت من برمیگردنو با تعجب نگام میکنند... رزا با اخم بهم زل زده و کیارش با خنده نگام میکنه از قیافه ی کیارش معلومه که داره از خنده منفجر میشه.... با مظلومیت میگم: خوب مگه کاکتوس گل نیستبا این حرف من همه ی سالن از خنده منفجر میشن... حتی عاقد هم لبخندی رو لباش میشینه... کیارش هم دیگه با خیال راحت میخنده و فراموش میکنه که امشب باید یه خورده سنگین باشه... بعد از مدتی همه ساکت میشن تا عاقد برای دومین بار خطبه عقد رو بخونهوقتی عاقد خطبه عقد رو میخونه... خواهر کیارش به من نگاه میکنه و فکر میکنه باز میخوام یه چیز بگم... همه نگاهش رو دنبال میکنندو با دیدن من لبخندی رو لباشون میشینهسری به نشونه ی ندونستن تکون میدم که یه دستی رو شونم میاد... به سمت عقب برمیگردمو یه پیرزن رو میبینم که با مهربونی میگه: این یکی رو هم تو بگوتازه برام میفته ماجرا از چه قراره... یه بار هم که من میخوام خانمانه رفتار کنم خودشون نمیذارنبا مظلومیت میگم: مگه میشه از کاکتوس گلاب گرفت که من بگم عروس رفته گلاب بیارهبا این حرف من دوباره همه ی جمع به خنده میفتنعاقد هم اینبار میخنده و سری تکون میده... وقتی همه آروم میگیرن... عاقد برای سومین بار خطبه عقد رو میخونه و اینبار رزا بله رو با اجازه ی من و روح مامان و بابا میده... وقتی اسمه من رو آورد خیلی شرمندش شدم... همیشه من رو شرمنده مهربونیهاش میکنه....بقیه کارا خیلی سریع اتفاق میفته... امضای دفتر... به دست کردن حلقه ها... چشیدن عسل... کادو دادن من بهشون که یه جفت ساعت مردونه و زنونه شیک بود و در آخر یادگاری های پدر و مادرم رو که برای رزا و شوهر آیندش بود رو بهشون میدم... بعد از اینکه کادوها و یادگاری ها رو به رزا میدم ازشون دور میشمو به سمت حیاط میرم... بدجور دلم گرفته... فکرش هم برام سخته که اون خونه رو بدون رزا ببینم... همینجور که تو حیاط برای خودم قدم میزنم شهناز رو میبینم که با پوزخند نگام میکنه... میخوام بی تفاوت از کنارش رد بشم که با شنیدن صداش متوقف میشم
شهناز: بهتره پات رو از زندگی من بیرون بکشیدوست دارم یه جواب دندون شکن بهش بدم و حالش رو بگیرم ولی یاد اون لحظه ای میفتم که لبهای ماکان رو لبای شهناز بود... نگاهی به ظاهرش میندازم از لحاظ ظاهری خیلی از من سرتره... برای اولین بار به یکی حسودیم میشه... ایکاش ماکان همه چیز رو خراب نمیکرد... وجدانم قبول نمیکنه خوشبختیم رو روی دل شکسته شده ی یه نفر دیگه بنا کنم... شاید حق با شهنازه... ماکان از اول هم سهم من نبود... حتی اون روز سلطان هم در مورد شهناز حرف میزد... هر چند از شهناز خوشم نمیاد اما دلیل نمیشه که دلش رو بشکونم... ترجیح میدم بی تفاوت باشم و چیزی نگم... وقتی میبینه جوابشو نمیدمو با خونسردی میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد یه بلای سر خواهرت بیادچنان اخمم تو هم میره که شهناز از ترس یه قدم به عقب میره... از اینجور آدما متنفرم... از آدمایی که وقتی کم میارن شروع میکنند به تهدید کردن... با اخمهای در هم به سمتش گام برمیدارم خودم رو به جلوش میرسونمو دقیقا رو به روش وایمیستمبا تحکم و خشم میگم: اگه جراتشو داری این کارو بکن... اونوقت اون بابات رو به عزات مینشونم... ممکنه از حق خودم راحت بگذرم ولی از حق خواهرم محاله... کافیه نوک انگشتت به خواهرم بخوره بهتره اون وقت خودت رو مرده فرض کنیوقتی این حرفو میزنم واقعا عملیش میکنم... چون رزا همه ی دنیای منه... نمیتونم تحمل کنم کسی از گل نازکتر بهش بگه... اون قدر لحنه گفتارم جدی و با تحکمه که به سرعت روش اثر میکنه... با ترس نگام میکنه... پوزخندی میزنمشهناز: من.....یهو حرف تو دهنش میمونه و نگاهش به مسیری خیره میشه.... با تعجب نگاهش میکنم... صدای قدمهای کسی رو میشنویم... سرم رو به عقب برمیگردونم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... اه خستم کرد... حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم... از کنار هر دوشون بی تفاوت رد میشم... هر کدومشون یه جور اعصابم رو خرد میکنند...صدای ماکان رو میشنوم که با داد به شهناز میگه: داشتی چه غلطی میکردی؟شهناز با صدای لرزون میگه: ماکا..........ماکان فریاد میزنه و میگه: دوست نداری که تهدید امروزم رو عملی کنمپوزخندی رو لبام میشینه لابد میخواد این رو هم حامله کنه... از فکر خودم خندم میگیره... این دختره از خداشهصدایی از شهناز در نمیادماکان: هیچ خوشم نمیاد دور و بر روژان ببینمت دفعه ی بعد دیگه حرف نمیزنم... عمل میکنم... پس بهتره حواستو جمع کنیاونقدر ازشون دور میشم که دیگه حرفاشون رو هم نمیشنوم.... به قسمت پشتی ساختمون میرمو روی اون سنگ بزرگ میشینم... اینجا رو خیلی دوست دارم... چشمامو میندم و زیر لب شعری رو زمزمه میکنم:عصری است غروب آسمان دلگیر استافسوس که برای دل سپردن دیر استهر بار بهانه گرفتیم و گذشتعیب از من و توست عشق بی تقصیر استبا صدای ماکان به خودم میامماکان: روژان چشمامو باز میکنمو اون رو کنار خودم میبینم... سرپا کنارم واستاده... به دیوار تکیه داده و با محبت نگام میکنهبا بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم... با خودم فکر میکنم کی اومد که من متوجه نشدمانگار فکرمو به زبون آوردم چون ماکان میگه: اونقدر تو فکر بودی که هیچ توجهی به اطرافت نداشتی... شهناز بهت چی میگفت؟-اونش به جنابعالی ربطی ندارهاخماش تو هم میره و میگه: روژان باور کن من هیچوقت شهناز رو نمیخواستمآهی میکشم... زل میزنم تو چشماش و میگم: ماکان رو زندگیتو کن... بیخودی خودت رو علاف من نکن... من محاله بهت جواب مثبت بدم... شاید از لحاظ مالی در سطح بالایی باشی... اما از لحاظ اخلاقی مورد قبول من نیستی... من عشق رو میخوام چیکار کنم وقتی باعث خرد شدنم میشه... وقتی شخصیتم رو زیر سوال میبره...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۲۶ عصر
من میخوام با عشق به تکامل برسم نه اینکه هر لحظه به فکر اثبات خودم باشم... تو از همون روز اول هم باورم نداشتی و با کوچکترین اتفاق همه چیز رو تموم کردیماکان: روژان فقط یه فرص........میپرم وسط حرفشو میگم: هنوز هم به خاطر همون یه فرصتی که بهت دادم خودم رو نبخشیدم بعد تو یه فرصت دیگه هم طلب میکنیماکان: میدونم زود قضاوت کردم... میدونم باید بهت فرصت میدادم... میدونم اشتباه کردم... اما این یه بار رو ببخش... به خدا جبران میکنمپوزخندی میزنمو میگم: با دونستن تو هیچ چیز درست نمیشه... من هربار در برابر اشتباهات تو کوتاه اومدمو تو هم هر بار با زورگوییهات کارات رو پیش بردی... تو حتی از اعتمادم هم سواستفاده کردیدوست ندارم تو چشماش نگاه کنم... میترسم غرقم کنه... دوباره نگامو ازش میگیرمو به رو به روم خیره میشم... ماکان کنارم میشینه و با شرمندگی میگه: روژان میدونم اون روز نباید در مورد پسرعموت اون حرفا رو میزدم ولی اون لحظه خیلی عصبی بودم-اشتباه نکن... اون روز با اون حرفات خیلی چیزا رو فهمیدم... الان میدونم که من حق ندارم برای هیچ غریبه ای درد و دل کنم... حتی اگه اون غریبه خودش رو برای من از هر آشنایی آشناتر بدونه... با حرفای اون روزت خیلی درسا بهم دادی... هر چند حرفات تلخ بود اما خیلی چیزا بهم یاد دادبا تموم شدن حرفم از روی سنگ بلند میشم تا به سمت ساختمون ویلا برم که ماکان به سرعت مچ دستمو میگیره و میگه: روژان اینجوری نگوبا لبخند تلخی میگم: حقیقت هر چقدر هم که تلخ باشه ولی حقیقته... یه سراب هر چقدر هم که زیبا باشه فقط و فقط یه سرابه... اول غرقت میکنه تو رو به طرف خودش هدایت میکنه اما وقتی به دو قدمیش میرسی هیچی ازش باقی نمیمونه... ترجیح میدم تو دنیای واقعی زندگی کنم تا توی یه دنیای خیالی... به تو هم همین پیشنهاد رو میکنم... یه فرصت خواستی... یه فرصت دادم... خوب تو اون فرصتی که بهت دادم شاید خیلی چیزا رو از دست داده باشم ولی به جاش یه دنیا تجربه کسب کردم... به نظر من شهناز از هر نظر برای تو مناسب تره... دقیقا شبیه خودته و این زندگی رو برات آسونتر میکنه... من و تو نه از لحاظ مالی نه از لحاظ رفتاری در یک سطح نیستیممیخوام مچ دستم رو از دستش بیرون بکشم که من رو به طرف خودش میکشه... به شدت بغلم میکنه و کنار گوشم زمزمه میکنه: روژان مثله گذشته ها داد بزن.. فریاد بزن.. اذیت کن.... ولی حرفی از رفتن نزنتقلا میکنم که خودم رو از بغلش بیرون بکشم که منو محکمتر تو بغلش میگیره و میگه: روژان صدای قلبت رو میشنوم... ببین به چه سرعتی میزنه... چرا وقتی تو هم عاشقی این کار رو با دو نفرمون میکنیبا جدیت میگم: ماکان ولم کن... هیچ خوشم نمیاد که اینجور رفتار کنی... من امشب به همراه عمو و پسرعموم از اینجا میرم... خیالت از جانب هاله و حمید هم راحت باشه با خودم میبرمشونماکان: روژان لجبازی نکن... درسته اشتباه کردم ولی نمیتونم ولت کنم... یه کاری نکن همین امشب بدزدمت و واسه همیشه مال خودم کنمت... خوب میدونی که میتونمهمه نیروم رو جمع میکنم با خشم به عقب هلش میدم... داد میزنم: تمومش کن ماکان... چرا نمیفهمی حرفام از روی لجبازی نیست... اگه من حرفی میزنم از روی منطقمه نه از روی عصبانیت یا لجبازی یا هر چیزی که تو اسمش رو میذاری... من به عشق معتقدم اما عشقی که با عقل انتخاب بشه و با دل درک بشه نه عشقی که هیچ حرفی واسه گفتن نداره... قبل از عاشق بودن باید طرفت رو بشناسی... باید بهش اعتماد کنی... باید بهش احترام بذاری... باید تو هر شرایطی دوستش داشته باشی... باید در بدترین شرایط درکش کنی... با هر دعوایی که شد به فکر تلافی نیفتی... زندگی کل کل و لجبازی نیست که من حرفی بزنم و تو هم در صدد تلافیه حرفم در بیای...نه آقا وقتی من قبولت کنم یعنی آینده ی خودمو بچه های احتمالیم رو به دست تو سپردم... اون موقع دیگه هیچی مثله الان نیست... با یه تصمیم اشتباه تو زندگی من و بچه هایی که در آینده خواهم داشت نابود میشه... ترجیح میگیرم با عقل و منطق تصمیم بگیرم تا در آینده خودم رو مدیون بچه هام ندونم...درسته خیلی وقتا شوخی میکنم... خیلی وقتا مسخره بازی در میارم... خیلی وقتا بی تفاوت از کنار مسائل میگذرم اما هیچوقت زندگی رو به شوخی نمیگیرم... با احساسات کسی بازی نمیکنم... برای تلافی دست به هر کاری نمیزنم... ماکان من تصمیمم رو گرفتم... بهترین کار رو توی رفتن میبینم... پس تمومش کن... این حرفا رو همینجا تموم کنبا تموم شدن حرفم پشتم رو بهش میکنمو میخوام ازش دور بشم که از پشت بغلم میکنه و میگه: روژان... نرو... زندگی بدون تو خیلی سخت میشه... میدونم خیلی بد کردم اما قول میدم جبران کنم... قول میدم هیچوقت پشیمون نشی... قول میدم خوشبختت کنم... با صدای ماهان به خودمون میایمماهان: اینجا چه خبره؟ماهان رو روبه روی خودمون میبینم نمیدونم از کی اینجا واستاده... نمیدونم کدوم حرفامون رو شنیده.... نمیدونم تا چه حد از رابطه مون با خبر شده... فقط میدونم یه بوهایی بردهماکان با شنیدن صدای ماهان با اکراه ولم میکنه... اخماش تو هم میرهماهان بهت زده به من و ماکان نگاهی میندازه و میگه: پس حدس کیارش درست بود... شما همدیگرو دوست دارید... پس این مدت رو با هم دوست بودیننمیدونم چی بگم... نمیدونم اون مدتی که باهاش بودم یه دوستی ساده بود یا یه دوستی همراه با عشق... چون من زمانی به عشقم پی بردم که ماکان بهم شک کرد... یعنی با بهم خوردن رابطه مون من به علاقم پی بردم... هرچند الان دیگه واسه فکر کردن به این چیزا خیلی دیره... هر چی که بین من و ماکان بود دیگه تموم شده.... ماکان هم دستاشو تو جیبش کرده و انگار هیچ حرفی واسه گفتن ندارهماهان با تعجب میگه: شما که همیشه در حال جنگ بودینبه زحمت میگم: ماجرای ما قبل از اینکه شروع بشه تموم شد... بهتره همه چیز رو فراموش کنی و بعد از گفتن این حرف از مقابل چشمای بهت زده ی ماهان رد میشم... آخرین لحظه چشمم به چشمای غمگین ماکان میفته... دل خودم هم میگیره.... نه اینکه بخوام لجبازی کنم... اصلا و ابدا قصدم این نیست... فقط و فقط نمیخوام حق کسی رو ضایع کنم... از اول هم نباید ماکان رو انتخاب میکردم... ماکان از اول هم حق شهناز بود... هر چند بخشیدن دوباره ماکان هم خیلی سخته.. خیلی سخته بخوام دوباره باورش کنم
آهی میکشمو با گام هایی بلند تر خودم رو به حیاط میرسونم... اول از همه چشمم به شهناز میفته که کنار پدرش واستاده... هر دوتاشون با اخم به اطراف نگاه میکنند... نگاهی به اطراف میندازم تا شاید آشنایی پیدا کنم که از پشت سرم صدای آشنایی رو میشنوم که صدام میکنه... با تعجب به عقب برمیگردم و سلطان رو میبینمسلطان با لبخند محوی میگه: چته دختر... یه جور نگام میکنی انگار بار اولته من رو میبینیبا دستپاچگی میگم: آخه شما.... اینجا...لبخندش پررنگ تر میشه و میگه: من و پدر ماکان مثله دو تا برادر بودیم به نظرت میشه من دعوت نباشملبخندی رو لبم میشینه و سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم- حق با شماست... یه خورده غافلگیر شدمسلطان: میبینم که امروز هم دست از زبون درازی برنداشتیگنگ نگاش میکنم که میگه: سر سفره ی عقد رو میگم... باورم نمیشد اون جا هم دست از این کارات برنداری... از همین حالا کنجکاوم که بدونم تو عروسی خودت چیکار میکنیتو دلم میگم دلت خوشه ها.... با این کارای ماکان کلا از هر چی ازدواج زده شدمبا تعجب میگم: نمیدونستم اون موقع هم اونجا بودینبا صدای بلند میخنده و میگه: نه مثله اینکه واقعا یه چیزت هست-من یه خورده دیر رسیدم متوجه ی اطرافیانم نبودم... واسه همین از وجود شما اطلاعی نداشتمسری تکون میده و میگه: میدونم... از دیروز اینجا بودم و ماهان بهم گفت که به تهران رفتیسری تکون میدمو میگم: رفتم یه خورده به کارام سر و سامون بدمتو همین موقع دائی ماکان و شهناز به طرف ما میانو بدون توجه به من با سلطان سلام و احوالپرسی میکنندپرویز: سلام سلطانسلطان لبخندی میزنه و میگه: سلام پرویز... شهناز با ناز میگه: سلام عموجونسلطان: سلام شهنازجان... خوبی دختر؟شهناز: مرسی عموجونمیخوام از سلطان خداحافظی کنم که با حرف پرویز سر جام خشکم میزنهپرویز: سلطان از تو بعیده با هر بی سر و پایی حرف بزنی و شخصیت خودت رو زیر سوال ببریلبخند سلطان پررنگ تر میشه و زیر چشمی نگام میکنهولی من آدمی نیستم که بهم توهین بشه و ساکت بشینم با پوزخند میگم: شما به بزرگی خودتون ببخشین... ولی وقتی شما اومدین و با بنده ی خدا سلام و احوال پرسی کردین نمیتونه که جوابتونو نده... بعد دلسوزانه به سلطان نگاهی میکنمو با شیطنت ادامه میدم: بنده ی خدا تو عمل انجام شده قرار گرفتلبخند رو لبای سلطان خشک میشه و با حیرت نگام میکنهپرویز که انتظار این برخورد رو اونم جلوی سلطان از من نداشت رگ گردنش از عصبانیت به شدت متورم میشه... شهناز هم با خشم نگام میکنهپرویز با اخمهای در هم میگه: ببین دختره ی سرتق یه کاری نکن به چند نفر بسپرم بلایی سرت بیارن که تا عمر داری نتونی پات رو اینجا بذاریبا پوزخند میگم: خودت عرضه نداری میخوای به بقیه بسپریسلطان تازه به خودش میادو برای جلوگیری از دعواهای احتمالی میگه: پرویز تمومش کنو بعد با اخم نگاهی به من هم میندازه که یعنی خفه شمپرویز: سلطان تو که نمیدونی این دختره ی احمق چه غلطا که نکرده... اونقدر به خودش جرات داده که به نامزد دخترم دل ببنده... معلوم نیست چی تو گوش ماکان خونده که نظر ماکان رو نسبت به شهناز عوض کردهسلطان میخواد چیزی بگه که پرویز با خشم به من نگاه میکنه و میگه: ماکان داماد آینده ی منه... بهتره دورش رو خط بکشی... اگه بخوای پاتو بیشتر از گلیمت دراز کنی بد میبینییه جورایی بهشون حق میدم... اوایل میگفتم این نامزدی اجباریه... ماکان راضی نیست و کلا حضور شهناز رو نادیده میگرفتم... اما وقتی ماکان جلوی چشمای من شهناز رو اونطور میبوسه... وقتی شهناز جلوی چشم من خودش رو نامزد ماکان اعلام میکنه و ماکان هیچی نمیگه... اینا همه نشون میدن نامزدی اونا اونقدرا هم اجباری نبوده.. چون اگه نامزدی اجباری بود ماکان اونقدر با شهناز صمیمی نمیشد.. حتی الان که فکر میکنم یادم میاد تو روستا هم شهناز رو با جونم و عزیزم صدا میکرد... چه جور میتونم ماکان رو باور کنم با رفتارایی که ازش دیدم... لابد همه ی حرفایی رو که به من زده قبلا به شهناز هم گفته با این تفاوت که شهناز نامزدش بود و من دوست دخترش محسوب میشدم... چقدر احمق بودم که حضور شهناز رو نادیده میگرفتم... اگه امروز با اون صحنه مواجه نمیشدم ممکن بود باز هم کوتاه بیام... البته نه به این زودی اما بالاخره تسلیم میشدم اما الان محاله که به کسی چشم داشته باشم که مال من نیست... با همه ی اینا سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنمو یه جواب دندون شکن بهش بدم... هر چند یه جورایی خودم رو شکست خورده میبینم اما دوست ندارم بقیه متوجه ی این ماجرا بشننیشخندی میزنمو میگم: میدونستم شوهر کم شده ولی نه دیگه تا این حد که پدر دختر بیادو خودش رو کوچیک کنه... بعد با تمسخر ادامه میدم: بعضیا نه برای خودشون احترام قائلن نه برای دختر خودشونپرویز با خشم میگه: مطمئن باش به زودی تاوان همه ی این حرفایی که زدی رو پس میدی... من به این راحتیها از کسی نمیگذرمبا شنیدن صدای ماکان که از پشت سرمون میاد حرفش رو نیمه تموم میذاره... نگاهی به پشت سرم میندازمو ماکان و ماهان رو کنار هم میبینم... ماکان با دیدن من لبخندی میزنه ولی من بهش توجهی نمیکنم... ماهان هم گرفته و ناراحت بهم زل میزنهماکان: میبینم که جمع تون جمعهماکان خودش رو به ما میرسونه و بین من و سلطان وایمیسته... ماهان هم با قیافه ای گرفته کنار عموش وایمیستهتو دلم میگم فقط خل و چلمون کم بود که اونم از راه رسیدسلطان با مهربونی میگه: کجایی پسرم؟ پیدا میدا نیستیماکان: همین اطراف بودم سلطانسلطان نگاهی به ماهان میندازه و میگه: ماهان چیزی شده... حس میکنم ناراحتیخان دائی هم کنجکاو میشه و میگه: آره انگار گرفته ای... اتفاقی افتاده؟ماهان یه خورده دستپاچه میشه که ماکان سریع میگه: نه بابا... مراسم خستش کرده
ماهان هم با جواب ماکان یه خورده آرومتر میشه و سعی میکنه با خونسردی حرف بزنهماهان سری تکون میده و میگه: حق با ماکانه... این روزا یه خورده سرم شلوغ بودمعلومه سلطان حرفشو باور نکرده ولی به روی خودش نمیارهپرویز: خوب دائی جون برو یه خورده استراحت کنماهان لبخند تلخی میزنه و میگه: بعد از مراسم به اندازه ی کافی وقت برای استراحت دارم الان باید هوای مراسم رو داشته باشمبعد برمیگرده به طرف منو میگه:: روژان بهتره امشب برنگردینمیدونم ماکان چی به ماهان گفته که ماهان اینقدر گرفته و ناراحته... تو صداش یه جورایی شرمندگی موج میزنهبا تعجب میگم: چرا؟ماهان: فکر نمیکنی خواهرت تو این چند روز بیشتر از همیشه بهت نیاز داره... خوب اگه تو هم بری احساس غریبی میکنهسلطان هم به حرف میادو با تعجب میگه: مگه میخوای بری؟-آره... راستش خیلی کار دارم... رزا هم که اینجا موندگار شد از این به بعد همه کارای شرکت به دوش من میفته... شاید برای ارشد هم کنکور دادمماهان با تعجب میگه: میخوای ادامه تحصیل بدی؟شونه هامو بالا میندازمو میگم: فعلا معلوم نیست... یه امتحانی میکنم... کارای حمید و هاله هم هنوز مونده... با موندن تو روستا خیلی از کارام عقب افتاده... این بار هم که رفتم تهران کار چندانی انجام ندادم... فقط یه خورده به کارای شرکت سر و سامون دادم... خودت که میدونی بیشتر برای مراسم عروسی رفته بودم... اونقدر سرم گرم کارای مربوط به رزا بود که دیگه واسه ی کارای خودم وقتی نمیموندماهان به نشونه ی اینکه منظورم رو فهمیده سری تکون میده و میگه: حالا این چند روز رو بمون... به خاطر خواهرتنمیدونم چرا اینقدر اصرار میکنه... شاید به خاطر مریم این حرف رو میزنه... اما من که در مورد این موضوع باهاش حرف زدم... اصلا اون موقع که داشتیم در مورد رفتن من حرف میزدیم به رزا اشاره ای نکرده بود... پس چرا الان اصرار به موندنم داره... نمیفهمم چرا این بحث رو دوباره پیش کشیده... شاید ماکان چیزی بهش گفتهپرویز با پوزخند میگه: بالاخره که چی... زن باید مطیع شوهرش باشه... دلیلی وجود نداره که خواهرش هر روز اطرافش بپلکه... سالی یکی دو بار همدیگرو ببینند کافیه دیگهماهان و ماکان با اخم به پرویز نگاه میکنند که با پوزخند میگم: امیدوارم برای دختر خودتون هم همین رو بگید و به دیدنش اون هم فقط سالی یه بار رضایت بدینبا خشم نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که ماهان میگه: روژان رو چشم ما جا داره... هر وقت خواست میتونه بیادبعد نگاهی به من میندازه و میگه: هر وقت خواستی بیا... کیارش هم قول داده رزا رو زیاد به تهران بیارهلبخندی میزنمو زیر لب تشکر میکنمسلطان با تحکم میگه: روژان این چند روز رو هم تحمل کن بعد بروپرویز و شهناز با ناراحتی به ما نگاه میکنند... خوب میدونم که دوست دارن زودتر برگردم تا از شرم خلاص شن... خودم هم نمیدونم برم یا بمونم... این چند روز فقط به خودم فکر کرده بودم به این جنبه ی موضوع توجه نکرده بودم... دوست ندارم رزا خودش رو تنها احساس کنه... اگه برم فردا هیچکس رو نداره که بهش سر بزنه... هر چند کیارش و خونواده ی کیارش هستن ولی میترسم احساس غریبی و تنهایی کنه... بالاخره با من راحت تره... تصمیمم رو میگیرم... تا دو روز دیگه که به ماه عسل میرن پیششون میمونم... ماکان بهشون بلیط یه ماهه واسه مالزی رو هدیه داد... هنوز در مورد عمو و اردلان و مریم هم نمیدونم چیکار کنم اگه خواستن بمونند که به ویلای خودمون میریم اگر هم نخواستن بمونند با عمو کیوان یا مهمونای دیگه مون که از تهران اومدن میفرستمشون... خودم هم تصمیم گرفتم دست بچه ها رو بگیرم به ویلای خودمون ببرم... دوست ندارم دیگه اینجا بمونم... هر چند برام سخته که باز هم با این همه اتفاقات توی روستا بمونم اما بخاطر خواهرم تحمل میکنم... این همه موندم این دو روز هم روش... -باشه این دو روز هم میمونمپرویز که راضی به موندنم نیست میگه: به نظر من که درست نیست... اینجوری عروس زیادی به خواهرش وابسته میشهماکان با اخم میگه: دائی این حرفا چیه؟ کیارش زن گرفته اسیر که نگرفته بخوایم زندانیش کنیمو بگیم حق نداری خونوادت رو ببینیشهناز با لحن لوسی میگه: ماکان جان بابام منظورش این بود که عروس بعد از رفتن خواهرش بیشتر احساس دلتنگی میکنه... چه بهتر که از همین شب اول عادت کنهماکان با اخم میگه: رزا هر وقت احساس دلتنگی کنه کیارش اونو به دیدن خواهرش میبرهپرویز با اخم میگه: مرد هم مردای قدیم... آدم اینقدر زن زلیلبا خونسردی میگم: آدم زن زلیل باشه بهتر از اینه که اصلا آدم نباشه
پرویز با عصبانیت میخواد چیزی بگه که سلطان با تحکم میگه: کافیه دیگه... تمومش کنیدبعد نگاهی به من میکنه و میگه: تو هم میمونیسری تکون میدمو هیچی نمیگم بقیه هم ساکت میشنبعد از مدتی پرویز به حرف میادو خطاب به سلطان میگه: سلطان نمیخوای پسرات رو زن بدی؟ راستی نمیبینمشون... کجان؟سلطان: نه هنوز... براشون زوده... اول مراسم اومدنو زود رفتن... حال خاله شون زیاد خوب نبود قرار بود بهش سر بزنند فقط به خاطر کیارش صبر کردن... بعد از عقد به سمت شهر حرکت کردنپرویز: فکر نمیکنی زیادی به خالشون وابسته هستن؟سلطان با خونسردی میگه: طبیعیه... خالشون بیش از حد ممکن بهشون محبت کرده... خوشحالم که جای خالی مادرشون رو براشون پر کرد... بعد از مرگ مادرشون اگه خاله ی بچه ها نبود این بچه ها هم نابود میشدن... اونا خیلی به مادرشون وابسته بودن درست مثله خودمپرویز: چی بگم... فقط مواظب باش از دستت نپرن... یهو دیدی خاله ی بچه ها دخترش رو به یکی از پسرات بند کردبا این حرفش لبخندی رو لبم میشینه... انگار همه مثله خودش هستنسلطان: اولا که اون زن هرگز چنین عملی ازش سر نمیزنه... دوما دختر اون زن چیزی از مادرش و زن من کم نداره من از خدامه که رودابه عروسم بشهسلطان برای این که این بحث رو تموم کنه برمیگرده به سمت ماکانو میگه: تو نمیخوای ازدواج کنی؟ پیر پسر شدی ولی هنوز زن نگرفتیماکان میخنده و میگه: چطور برای پسرای شما زوده به من که میرسه پیر شدمپرویز با جدیت میگه: حق با سلطانه بهتره تو هم به زندگیت یه سر و سامونی بدی کیارش که خودش انتخاب کرد و رفت... تکلیف تو هم که روشنه... زودتر ازدواج کن تا من برای ماهان هم یه دختر خوب انتخاب کنمماهان با اخم میگه: دایی جان جان دور من رو خط بکشین... من خودم از قبل انتخابم رو کردمپرویز با تعجب میگه: واقعا؟ پس چرا چیزی نمیگی؟ اون دختر خوشبخت کیه؟ بهم بگو برم با خونوادش صحبت کنم... راستی یادت باشه از لحاظ مالی و اجتماعی در سطح ما باشنماهان با خونسردی میگه: ترجیح میدم تا جواب نهایی رو نگرفتم به کسی چیزی نگم حتی کیارش هم خبر نداره... ماکان هم امروز فهمیدنگام تو نگاه ماکان گره میخوره تو نگاهش التماس و شرمندگی رو به وضوح میبینم... با بی تفاوتی نگام رو ازش میگیرم به بحث بقیه گوش میکنمپرویز: حالا ما غریبه شدیم... نکنه تو هم یه دختر شهری رو انتخاب کردی؟ماهان: واسه ی من شهری و روستایی نداره... مهم اخلاق و رفتاره که اون دختر از هر لحاظ رفتارش عالی و بی نقصه... شما هم غریبه نشدین فقط دوست ندارم تا شنیدن جواب نهایی کسی از ماجرا خبردار بشهحس میکنم ماهان زیاد با خونواده ی دائیش صمیمی نیست پرویز: به سلامتیپرویز به گفتن این حرف اکتفا میکنه و بعد به طرف ماکان برمیگرده و میگه: با این حساب باید زودتر سر و سامون بگیری تا ماهان هم به فکر زندگیش باشهماکان با خونسردی نگاهی به داییش میندازه و میگه: ازدواج من چه ربطی به ماهان داره... ماهان میتونه زودتر از من ازدواج کنه برای من مسئله ای نیست سلطان حرفی نمیزنه و فقط به جمع نگاه میکنه... فکر کنم دوست نداره تو مراسم خونوادگیشون دخالت کنهپرویز: بالاخره که باید ازدواج کنی پس چه بهتر که قبل از ماهان خیالم از جانب تو راحت بشه... من میگم بهتره از همین حالا به فکر مراسم باشیم... میخوام برای تو و شهناز جشنی بگیرم ک........ماکان میپره وسط حرف دایی شو میگه: دایی من قبلا هم باهاتون در این مورد صحبت کردم... من فعلا قصد ازدواج ندارمپرویز با اخم میگه: بالاخره که چی؟ شهناز که واسه ی همیشه نمیتونه منتظرت بمونهماکان هم با اخم میگه: من بهتون پیشنهاد میکنم به فکر یه داماد دیگه باشین... چون اگه قصد ازدواج هم داشته باشم انتخاب من دختری مثله شهناز نیستپرویز با خشم میگه: این چرندیات چیه که تحویل من میدی؟ماکان: من از اول هم گفته بودم که مخالف صد در صد این ازدواجمیعنی حرفاش دروغ نبود... یعنی واقعا مخالفه... خودم هم دیگه نمیدونم چی درسته چی غلطه... اگه شهناز رو دوست نداره پس دلیل عزیزم عزیزم گفتناش یا اون بوسه ها یا خیلی از چیزهای دیگه که من ازشون بیخبرم چیه؟...... با اینکه اون روز جلوی من به سلطان هم همین حرفو زده بود اما با دیدن برخورداش با شهناز فکر کردم بلوف میزنه و اون حرفاش هم دروغه... هر چند اگه حرفاش حقیقت محض هم باشه باز چیزی تغییر نمیکنه... فقط میتونم صفت هوس بازی رو به صفتاش اضافه کنمو صفت دروغگویی رو از صفتاش کم کنمبا صدای تقریبا بلند پرویز به خودم میام: ماکان هیچ معلومه چی داری میگی؟
ماکان: دایی من قبلا هم با شما در مورد این مسئله صحبت کردم حتی به خود شهناز هم گفتم من راضی به این ازدواج نیستمداییش با داد میگه: لابد میخوای این دختره ی هرجایی رو بگیریماکان با اخم میگه: دایی کاری نکنید حرمت بینمون شکسته بشه... من خودم همسر آیندم رو انتخاب میکنم و برام مهم نیست بقیه چی میگنچند نفر از مهمونا که تو حیاط هستن دور ما جمع میشن و با نگرانی به ما نگاه میکنند... خیلی خوشحالم که اصل برنامه ها اجرا شده و گرنه میترسیدم این خان دایی همه چیز رو خراب کنه و باز این کیارش بدبخت رو حرص بدهشهناز با جیغ میگه: تو این دختره ی غربتی رو به من ترجیح میدیماکان با داد میگه: شهناز تمومش کن... من حرفامو با تو زدمواقعا در تعجبم... نمیدونم چیکار باید کنم... من که به ماکان جواب منفی دادم پس چرا به خاطر من بیخودی با دائیش درگیر میشه... من دوست ندارم دو نفر باهم دعوا کنند اما چرا دروغ بگم وقتی میبینم یکی داره از من دفاع میکنه خوشم میاد... ته دلم یه جورایی خوشحال میشم... هر چند راضی به این جنگ و دعوا نیستم... ولی واقعا از این عملش که اجازه نمیده کسی بهم توهین کنه خوشم میاد... آهی میکشمو با خودم فکر میکنم چه فایده خودش هزار برابر این حرفا بهم توهین کرد... خودش خیلی بیشتر از این حرفا اذیتم کرد... بعضی موقع یه اشتباه کوچیک چنان دل آدمو میشکونه که با هزار تا رفتار خوب هم قابل جبران نیست... چه برسه به اشتباه ماکان که اونقدرا هم کوچیک نبود... اشتباهش اونقدر بزرگ بود که تو این مدت روح و روانم رو داغون کرد... خیلی سخته تازه با حست آشنا بشی... تازه به این نتیجه برسی که اون طرف رو دوست داری بعد اون طرف کلی حرف بارت کنه و باورت نکنه... حتی یه فرصت هم بهت نده... من با همه ی سخت گیریهام بهش یه فرصت دادم ولی ماکان حتی به حرمت روزایی که با هم بودیم یه فرصت رو هم از من دریغ کرد... با صدای داد پرویز تکونی میخورمو نگاهی بهشون میندازمپرویز با عصبانیت میگه: چطور جرات میکنی جلوی من به دخترم توهین کنی؟ماکان: دایی خواهش میکنم تمومش کنید... پرویز: نه... الان که شروع شده پس باید تکلیفم رو بدونمبا التماس نگاهی به سلطان میندازم... دوست ندارم که مراسم ازدواج خواهرم خراب بشه... انگار دلش برام میسوزه... چون خطاب به پرویز میگه: پرویز بذار واسه ی بعد... الان وقت این حرفا نیستپرویز با اخم میگه: سلطان امشب باید تکلیف این ماجرا رو روشن کنم... دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد... باید تکلیفم رو روشن کنمماکان میخواد چیزی بگه که سلطان میگه: ماکان خواهش میکنمماکان به احترام سلطان ساکت میشه پرویز با اخم میگه: سلطان بذار ببینم چی میخواد بگهسلطان که میبینه پرویز دست بردار نیست به ماکان میگه: بهتره بریم تو اتاقت... درست نیست اینجا داد و بیداد راه بندازینخدا رو شکر بیشتر مهمونا همراه رزا و کیارش تو سالن بودن وگرنه آبروریزی میشد هر چند که همین تعداد از مهمونا هم که فهمیدن خیلی بده و ممکنه به گوش بقیه برسونند اما باز بهتر از اون حالتهماکان سری تکون میده و جلوتر از همه حرکت میکنه... پرویز هم به ناچار همراه شهناز پشت سر ماکان به راه میفته...سلطان به ماهان نگاه میکنه و با سر اشاره ای به افرادی که دور و بر ما هستن میکنه... ماهان هم که منظور سلطان رو میگیره سری تکون میده و به سمت مهمونا و باهاشون حرف میزنه و میگه: یه دعوای کوچیک خونوادگی بود...ماهان خیال همگیشون رو راحت میکنه که مشکلی نیست... مهمونها هم بعد از مدتی با خیال راحت به روی صندلیهاشون برمیگردن... جمعیت کم کم پراکنده میشن و فقط من و ماهان و سلطان میمونیم... ماهان بعد از رفتن مهمونا به طرف من و سلطان میادسلطان: بهتره ما هم به اتاق ماکان بریمماهان هم سری تکون میده که من میگم: من ترجیح میدم نیامسلطان با تعجب میگه: چی میگی دختر... دلیله اصلی رفتارای ماکان تویی بعد میگی نمیای با خونسردی ظاهری میگم: به نظر من ماکان اشتب.......ماهان میپره وسط حرفمو میگه: روژان ماکان همه چیز رو برام تعریف کرد.... تو رو خدا ببخشش... من اگه میدونستم موضوع از چه قراره ماکان رو هم در جریان میذاشتمسلطان با تعجب میگه: اینجا چه خبره؟... مگه چی شده؟ماهان با ناراحتی میگه: من از دوست روژان خوشم اومده بود ولی یه مشکلاتی وجود داشت که نمیتونستم به تنهایی حل کنم از روژان یه خورده کمک گرفتم که باعث شد ماکان به روژان شک کنهسلطان با ناباوری میگه: فقط همینبا پوزخند میگم: اولا که همین هم چیزی کمی نیست ولی با همه ی اینها فقط در همین حد هم نبودسلطان با جدیت نگام میکنه و میگه: تو همه ی رابطه ها از این مشکلات وجود داره همیشه یه طرف باید کوتاه بیاد... بهتره لجبازی نکنی... ماکان به خاطر تو حتی داره با داییش هم درگیر میشه
با خونسردی میگم: من که گفتم داره اشتباه میکنهماهان چیزی نمیگه ولی سلطان با عصبانیت میگه: تو لیاقت ماکان رو نداری... حیفه ماکان که به خاطر تو داره از خودش میگذرهبا پوزخند میگم: شما هم یکی هستین مثله ماکان... یه آدم خودخواه که با قضاوتهای عجولانه و دیدن ظاهر ماجرا همه ی اصول مردونگی رو زیر پا میذاره سلطان یه خورده لحنشو ملایمتر میکنه و میگه: من تحمل ندارم بچه هام رو ناراحت ببینم... ماهان و ماکان برای من با کامران و کامیار هیچ فرقی ندارن... اما تو با این کارات داری ماکان رو اذیت میکنی-یعنی پِسَرِتون هر کاری کرد مهم نیست؟... پِسَرِتون بهم شک کرد مهم نیست... پِسَرِتون بهم تهمت زد مهم نیست... پِسَرِتون دل من رو شکست مهم نیست... پِسَرِتون بهم فرصت حرف زدن نداد مهم نیست... پِسَرِتون شخصیتم رو زیر سوال بود مهم نیست... پِسَرِتون جلوی چشمای من یه دختر دیگه رو بوسید مهم نیست... پِسَرِتون بعد اون همه ادعا من رو یه هرزه دونست مهم نیست... اشک از گوشه ی چشم سرازیر میشه و میگم: آره حق دارین... اگه پِسَرِتون دنیای یه نفر رو نابود کرد و بی تفاوت از کنارش گذشت اصلا مهم نیست چون اون پسرتونه...... اگه پِسَرِتون یه نفر رو عاشق کردو بعد با بدترین برخورد اون رو از خودش روند چه اهمیتی داره مهم اینه که اون نباید ناراحت باشه ... آره... آره...آره حق با شماست اون پسرتونه و من یه غریبه... پس دلیلی نداره که احساس من برای شما مهم باشه... اما بذارین یه چیزی بگم و این بحث رو همینجا خاتمه بدم من به شخصه خیلی خیلی خوشحالم که لیاقت پِسَرِتون رو ندارم... به نظر من دنیایی از غرور و خودخواهی اصلا لیاقت نمیخواد... بهتره به فکر این باشین که ماکان رو راضی به ازدواج با شهناز کنید من حتی اگه عاشق ترین دختر روی زمین و ماکان عاشق ترین پسر روی زمین باشه باز هم ماکان رو قبول نمیکنم... ماهان با ناراحتی میخواد چیزی بگه که میگم: نه ماهان... هیچی نگو... اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش... چون هیچکدوم از اتفاقایی که پیش اومده تقصیر تو نیست... اگه سر ماجرای تو هم مشکلی به وجود نمیومد صد در صد یه روز دیگه یه جای دیگه با یه شرایط دیگه همچین اتفاقی میفتاد... به حرفم شک
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۰ عصر
مادر کیارش با مهربونی میگه: رزاجان تو که حرفی نداری؟رزا: نه مادرجون، خواهر من همیشه بهترین تصمیما رو میگیره و من با حرفاش موافقمپدر کیارش: خوب خدا رو شکر... اما در مورد شیربها مطمئنید که چنین چیزی رو نمیخواین؟سری تکون میدمو میگم: بلهمادر کیارش: پس فقط میمونه خرید عروسی ومراسم عقد و ازدواج من میگم بهتره مراسم عقد و عروسی جدا باشه و هر کدوم هم مفصل برگزار بشهماهان هم میگه: ایول... خیلی وقته هوس عروسی به سرم زدهنگاهی به رزا میندازم... معلومه مخالفه اما روش نمیشه مخالفت کنه-ببخشید اگه اجازه بدین من هم نظرم رو بگمپدر کیارش با مهربونی میگه: بگو دخترم-فکر کنم بهتر باشه عقد و عروسی یکجا برگزار بشهبالاخره ماکان صداش در میادو میگه: حرفشم نزن... ما آبرو داریمپدر کیارش با اخم نگاش میکنه و میگه: ماکانماکان ساکت میشه و پدر کیارش میگه: ادامه بده دخترمبا خجالت میگم: من و رزا خونواده ی چندانی نداریم... شاید یه خورده دوست و آشنا داشته باشیم که بخاطر اینکه مراسم اینجا برگزار میشه فکر نکنم کسی رو بتونیم دعوت کنیم... از همه ی اینا گذشته ما همیشه از تجملات به دور بودیم فکر نکنم رزا هم اضی به این همه ریخت و پاش باشهمادر کیارش که متوجه ی گرفتگی رزا میشه میگه: دخترم این عروسی ماله تو و کیارشه... ما فقط نظرمون رو گفتیم تصمیم نهایی با خودتهرزا با شرمندگی میگه: راستش ترجیح میدم یه مراسم کوچیک خونوادگی به دور از تجملات باشه... من با حرفای روژان موافقمکیارش با مهربونی نگاهی به رزا میندازه و میگه: من هم ترجیح میدم زودتر بریم سر خونه زندگیمون... دوست ندارم وقتمون رو سر این جور مسائل بگیریمپدر کیارش: اینجور که معلومه... رزا و کیارش هم با نظرت موافقن پس یه مراسم کوچیک میگیریم و خوانواده های نزدیک رو دعوت میکنیمبا لبخند میگم: خیلی خوبه... فقط زمانش برای کی باشه؟پدر کیارش میگه: فکر کنم تا یه ماهه دیگه بتونیم همه چیز رو آماده کنیماخمای کیارش میره توهمو میگه: باباجان تا یه ماه دیگه که میشه صد تا عروسی گرفت... من گفتم مراسم خودمونی باشه که یه هفته ای همه ی کارا رو انجام بدینهمه از این حرف کیارش خندمون میگیرهماهان با خنده میگه: کیارش این همه عجله واسه چیه؟کیارش: تو که مثله من بدبختی نکشیدی بفهمی چی مبگم میترسم رزا دوباره نظرش عوض بشهدیگه همه ازخنده منفجر میشنبالاخره با اصرارهای کیارش قرار شد مراسم برای آخر هفته ی دیگه بیفته... الان که توی رختخوابم دراز کشیدم به اتفاقایی که امشب افتاد فکر میکنم... هر چند از نگاه های ماکان کلاقه بودم ولی بهش توجه ای نمیکردم... کیارش چند بار با شیطنت چیزی در گوش ماکان گفت که اخماش توهم رفت... تا موقع شام حرفامون به شوخی و خنده گذشت... بعد از شام هم خونواده کیارش، کیارش رو به زور با خودشون بردن... اون همه شیطنت از کیارش بعید بود... رزا که از خجالت سرخ شده بود... در کل شب خوبی بود... هر چند روز سختی رو گذروندم ولی شبش خیلی بهم خوش گذشت... وقتی که خونواده ی کیارش رفتن من، مریم، رزا، ماهان و ماکان دور هم جمع شدیمو قرار شد هر کسی کاری رو بر عهده بگیره... رزا که از همین اول وضعش معلوم بود... ماهان هم مریم رو مجبور کرد با روژان و کیارش به خرید برن... ماهان به من و ماکان پیشنهاد داد برای دعوت مهمونا اقدام کنیم که با دیدن پوزخند ماکان سریع جواب منفی دادمو گفتم بهتره من یه سر به تهران بزنم تا چند تا از دوستای صمیمی بابا رو دعوت کنم و یه خورده به کارامون سر و سامون بدم... رزا هم حرفمو تائید کردو گفت فقط تا قبل از مراسم خودمو برسونم که منم گفتم خیالت راحت باشه... ماهان هم دیگه اعتراضی نکرد... اینجوری بهتره... نباید بیشتر از این به ماکان وابسته بشم... قرار شده فردا صبح به سمت تهران حرکت کنم... حتی به ماکان هم نگاه نکردم که عکس العملش رو ببینم... شاید به خونواده ی مریم هم سری زدم در مورد ماهان چیزی نمیگم اما در مورد نامزدش یه حرفایی هست که باید به خونوادش بگم... اجازه نمیدم که زندگیشو نابود کنه... ترجیح میدم از دستم ناراحت بشه تا اینکه بخواد با آینده ی خودش بازی کنه... امروز خیلی خسته شدم از اونجایی هم که زیاد نخوابیدم با بسته شدن پلکام خیلی زود خوابم میبره
فصل هفتمچشمام رو باز میکنمو سرجام میشینم خمیازه ای میکشم... نگاهی به ساعت میندازم... ساعت هشت صبحه هاله بغل من خوابیده... لبخندی میزنمو پتوی روش رو مرتب میکنم... موهاش رو به آرومی ناز میکنم... از تخت پایین میامو میرم دست و صورتم رو بشورم... بعد از شستن دست و صورتم لباسام رو عوض میکنم و لباسای بیرونم رو میپوشم... نمیدونم چمدونم رو هم با خودم ببرم یا نه... بعد از عروسی رزا محاله اینجا بمونم... رزا هم که با کیارش به خونه ی خودشون میره... یکم دلم میگیره... چقدر تنها میشم... ایکاش مامان و بابا زنده بودن... یاد دیروز میفتم ماکانی که ادعای دوست داشتن من رو داشت همه ی حرمتا رو شکوند... من باهاش درد و دل کردم اما اون توی بدترین شرایط حرفایی رو که بهش زده بودم رو به روم آرود... حرفش تو گوشم میپیچه:« پسرعموی میلیاردت ولت کرد اومدی یکی پولدارتر از اون پیدا کنی تا پزشو به اون بدی»... با یادآوری حرفاش دلم بدجور میگیره... نگاهی به چمدونم میندازم... چند تا از لباسهای استفاده کردمو که بیرونه جمع میکنمو داخل چمدون میندازم... چمدونم رو میبندمو تصمیم میگیرم با خودم ببرم... در اتاقم رو باز میکنم... چمدونم رو به زحمت بلند میکنمو با خودم حمل میکنم... به سختی از پله ها پایین میرمو خودم رو به سالن میرسونم... ماهان رو میبینم که رو مبل لم داده و داره مجله ای رو ورق میزد با سر و صدایی که از جانب من میشنوه سرش رو بلند میکنه و با دیدن من با تعجب میگه: کجا؟با لبخند میگم: دیشب گفتم... باید یه سر به تهران بزنمماهان به چمدونم اشاره میکنه و میگه: چمدون رو کجا میبری؟-آخر هفته که برگردم فقط برای مهمونی میمونم بعد از مراسم هم به احتمال زیاد میرمماهان با ناامیدی نگام میکنه... میدونم واسه ی موضوع مریم نگرانهبا لبخند میگم: نگران نباش... میخوام برم با خونواده ی مریم هم صحبت کنم... البته چیزی از تو نمیگم ولی میخوام بهشون در مورد اینکه مریم با نامزدش مشکل داره حرف بزنم... تو هم توی نبود من سعی کن مریم رو بیشتر بشناسیماهان با مهربونی میگه: فکر کردم فراموش کردی-دیوونهمیخنده و میگه: به دردم دچار نشدی تا بفهمیبعد با سرخوشی ادامه میده: اقدس خانم هنوز بیدار نشده... بیا خودم برات صبحونه رو آماده کنمسری تکون میدمو میگم: بذار چمدونم رو بذارم تو ماشین میامبه سرعت به طرفم میاد... با یه حرکت چمدون رو از دستم میگیره و میگه: تو برو آشپزخونه من هم میامبا گفتن این حرف دیگه منتظر جوابی از طرف من نمیشه و به سرعت از من دور میشهیه خورده دلم میگیره... حرف ماهان تو ذهنم تکرار میشه...« به دردم دچار نشدی تا بفهمی»... لبخند تلخی رو لبام میشینه و آه عمیقی میکشم... زیر لب زمزمه میکنم: حس میکنم من هم به همین درد دچارمسری به نشونه ی تاسف واسه ی خودم تکون میدمو به سمت آشپزخونه میرم... نمیدونم چرا نمیتونم مثله گذشته بیخیال باشم... تصمیم میگیرم صبحونه رو خودم آماده کنم... از اونجایی که آب پرتقالشون تموم شده... شیر گرم میکنم و بعد هم میز رو میچینم... تقریبا کارام تموم شده که ماهان میرسه و با خنده میگه: مثلا قرار بود من درست کنملبخندی میزنمو میگم: جنابعالی خرابکاری نکن... کسی انتظار نداره از این کارای سخت سخت کنیبا صدای بلند میخنده و میگه: صبحونه آماده کردن سخته؟؟-پس نه... فکر کردی آسونه؟... باید بدونی پنیر رو کجا بذاری... کره رو کجا بذاری... مربا رو کجا بذاریماهان با خنده میگه: یعنی تو همه ی اینا رو میدونی؟-آره پس چی... من دوره ی مخصوص چیدن میز صبحونه رو گذروندمماهان با تعجب میگه: مگه اینا هم کلاس دارن؟-اوهومماهان: بگو ببینم پنیر رو باید کجا بذاری؟با جدیت میگم: سمت راست خودمماهان یکی از ابروهاش رو بالا میبره و میگه: کره و مربا رو کجا میذاری؟-سمت چپ خودمماهان: نون رو کجا میذاری؟-همون نزدیک مزدیکای خودم باشه که دستم بهش برسهماهان پخی میزنه زیر خنده و میگه: منو بگو که حرفتو باور کردمبا جدیت میگم: مگه نباید باور میکردی؟ماهان: این کارا رو که هر کس بلدهچپ چپ نگاش میکنمو میگم: چرا دروغ میگی؟ماهان با لبخند میگه: خود من هم بلدم-تو رو که خودم بهت یاد دادمماهان با تعجب میگه: من که یادم نمیاد-همین الان که بهت گفتم یاد گرفتی دیگهماهان به شوخی میگه: شیطونه میگه مریم رو بیخیال شم بیام تو رو بگیرما-نه بابا... راست میگی؟
ماهان: آره واسه خودت کدبانویی هستی-اون که صد البته... انواع و اقسام غذاهای تخم مرغی رو بلدم... کم چیزی نیستماهان با جدیت میگه: ضعیفه زن من میشی؟میخوام جواب ماهان رو بدم که تو همین موقع ماکان با اخم داخل آشپزخونه میشه و با دیدن میز صبحونه ی دونفره اخماش بیشتر توهم میره و با عصبانیت میگه: چه خبرتونه... اینجا رو گذاشتین رو سرتونماهان: با خنده میگه: ماکان بیا بشین؟ماکان با اخم میگه: مزاحم صبحونه ی دو نفرتون نمیشمماهان با شیطنت میگه: حالا که شدی دیگه نمیشه کاریش کرد بیا بشینبدون اینکه نگاهی بهش بندازم شروع به خوردن صبحونه میکنمماکان با ابروهای گره خورده رو صندلی میشینهماهان با خنده میگه: ماکان کی بیدار شدی؟ماکان با اخم میگه: همین الان... اقدس کجاست؟ماهان: دیشب یکم حالش بد بود بهش گفتم امروز رو یکم دیرتر سر کار بیادماکان با اخم میگه: بیخود... نمیبینی این چند روز سرمون شلوغهماهان با مهربونی میگه: الان که به وجود اون پیرزن نیازی نیست بذار یه خورده استراحت کنهماکان با اخم میگه: یه چایی بیارماهان: چایی درست نکردیم... شیر میخوای؟ماکان با عصبانیت به من میگه: به جای خندیدن بیخودی بهتر بود یه چایی درست میکردیبا خونسردی شیرمو میخورمو میگم: خودت دست و پا داری بلند شو تا اونجا برو آب رو بذار رو گاز تا جوش بیاد... من کلفتت نیستم که بهم دستور میدیماهان با سردرگمی نگاهی به ما دو نفر میندازه و میگه: شما دو تا دوباره دعواتون شد؟با خونسردی میگم: من با کسی دعوا ندارم... بیخودی حرف تو دهن من نذارماکان با پوزخند نگام میکنه و هیچی نمیگهماهان با اخم میگه: ببینم میتونید رابطه ی کیارش و رزا رو خراب کنید... خودتون که میدونید رزا حساسه-ماهان من مشکلی با کسی ندارم خیالت راحت باشهماهان به من نگاهی میندازه و میگه: اگه باهم مشکلی ندارین پس چرا داری چمدونت رو هم با خودت میبری؟ماکان اخماش از هم باز میشه و بهت زده به من نگاه میکنهمن در کمال خونسردی یه لقمه نون و پنیر برای خودم درست میکنمو میگم: بالاخره که باید برم الان دارم چمدون خودم رو میبرم دفعه ی بعد چمدون حمید و هاله و مریم رو میبرم... بعد از ازدواج رزا دلیلی واسه موندن بیشتر وجود نداره... تا همین الان هم کلی از کار و زندگی افتادم... بالاخره من هم واسه ی خودم کار و زندگی دارم... بیکار نیستم که با خیال راحت اینجا بمونم... احتمالا از این به بعد همه ی کارهای شرکت هم به دوش من میفته... خیالم که از بابت رزا راحته... بهتر یکم به زندگی خودم هم سر و سامون بدمبا تموم شدن حرفام لقمه ای رو که درست کردمو تو دهنم میذارم ماهان: باز اینطرفا میای؟فکر نکنم دیگه اینورا پیدام بشه... به رزا میگم بهم سر بزنه... اما چون حوصله ی جواب پس دادن به ماهان رو ندارم با بی حوصلگی سری تکون میدمماهان به طرف ماکان برمیگرده و میگه: ماکان جوابی ازت نشنیدمماکان که هنوز متعجبه از حرفام به زحمت میگه: من با کسی مشکلی ندارمتو دلم میگم آره کاملا معلومهماهان با تردید میگه: مطمئن باشمکه من و ماکان با هم میگیم: ماهانماهان هم دستشو به نشونه ی تسلیم بالا میاره و میگه: خوب شما همیشه مثل موش و گربه به جون هم میفتین و همه چیز رو خراب میکنیدهیچی نمیگم... صبحونمو کامل میخورمو به ماهان میگم: ماهان من دیگه باید برم از جام بلند میشمو با ماهان خداحافظی میکنم....یه خداحافظ زیر لبی هم به ماکان میدمو منتظر جوابی ازش نمیشم... به سمت سالن حرکت میکنم... هنوز چند قدم بیشتر نرفتم که ماهان صدام میکنه با تعجب به سمتش برمیگردم که میگه: روژان یادت نره همه ی امیدم به توهه... روی قولت حساب باز کردما... من منتظرمبا این حرف ماهان اخمای ماکان بدجور تو هم میره... من هم به تکون دادن سری اکتفا میکنمو به سرعت ازشون دور میشم
نمیدونم چه جوری این مسیر رو طی میکنمو خودمو به ماشین میرسونم... بعد از چند لحظه مکث بالاخره سوار ماشین میشمو روشنش میکنم... نگاهی به ویلا میندازم... آهی از ته دلم میکشمو ماشین رو به حرکت در میارم... و هر لحظه از ویلا و آدماش دورتر میشم... هر لحظه که فاصله ها بیشتر میشن دل من هم بیشتر میگیره... این روزا عجیب به ماکان عادت کرده بودم... به عصبانیتاش، به اخماش، به مهربونیهای گاه و بیگاهشزیر لب زمزمه میکنم: شاید زود کوتاه اومدم... باید بیگناهیم رو اثبات میکردمولی بعدش با خودم فکر میکنم اون حتی بهم فرصت حرف زدن نداد... بدترین حرفا رو بهم زد... تمام کتکهایی که ازش خوردم هیچکدوم به اندازه ی حرفای دیروزش دلمو به درد نیاورد... با یادآوری حرفاش حس میکنم هر لحظه ختجری به قلبم وارد میشه... تموم این مدت به دوست داشتنم شک داشتم... ولی از وقتی که ترکم کرد احساس بدی دارم... این یعنی اینکه همه ی این مدت دوستش داشتم فقط خودم نمیدونستم... فقط بیخودی مقاومت میکردم... فقط تفاوتها رو بهونه میکردم... حالا همین دوست داشتن شده مایه ی عذابم... تا رسیدن به تهران یکسره میرونم... حتی برای غذا هم بین راه توقف نمیکنم... وقتی به تهران میرسم خونه ر به همه جا ترجیح میدم... سرم بدجور درد میکنه... به سمت خونه حرکت میکنم.... با رسیدن به خونه ماشین رو تو پارکینگ پارک میکنمو ازش پیاده میشم... این دفعه بر خلاف دفعه ی پیش اصلا خوشحال نیستم... دلم میخواد الان تو اون ویلا نزدیک بقیه باشم...بیشتر از همه ی اون آدما دلم ماک.....حتی جرات ندارم تو ذهنمم اسمش رو کامل بیارم...آهی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: ماکاناز بس تو فکر بودم نفهمیدم چه جوری خودم رو به جلوی در رسوندم... از بی حواسی به جای آسانسور با پله ها اومدم... تعجبم از اینه که چطور سالم به تهران رسیدم... همینکه تصادف نکردم خودش یه معجزه هست... کلید رو از کیفم درمیارمو در رو باز میکنم... همه ی خونه تاریکه لامپها رو روشن میکنمو به سمت اتاقم میرمدر اتاقم رو باز میکنمو به سختی خودم رو به تخت میرسونم... هم گرسنمه... هم خوابم میاد... اما این تازه شروع مصیبتمه... چون از این به بعد رزا هم نیست و من باید خودم فکر غذا درست کردن باشم... رو تخت دراز میکشم اما هر کار میکنم از شدت گرسنگی خوابم نمیبره... از روی تخت بلند میشمو لباسام رو عوض میکنم... چمدونم رو تو ماشین جا گذاشتم... از این همه بی حواسی حرصم درمیاد... دوست ندارم ضعف نشون بدم... اما ناخودآگاه دارم میدم... تصمیم میگیرم تو این مدت همون روژان سابق بشم... میدونم سخته اما غیرممکن نیست... با شنیدن چند تا دوستت دارم که نباید به کسی دل بست... همینجور که از اتاقم خارج میشمو به سمت آشپزخونه میرم به این موضوع فکر میکنم مگه راحت بهش دل بستم؟.... اصلا خودم هم نمیدونم کی تو دلم جا باز کرد؟... وقتی به آشپزخونه میرسم دو تا تخم مرغ از یخچال برمیدارم و یه املت خوشمزه درست میکنم... بعدش یادم میاد که نون نداریم اعصابم خورد میشه... به سمت کابینتا میرمو نگاهی توشون میندازم چند تا بیسکوئیت بهم چشمک میزنند همونا رو برمیدارم میخورم... از بیسکوئیت متنفرم ولی باید تحمل کنم... با خودم فکر میکنم حتی بلد نیستم برنج درست کنم همیشه شفته میشه... بعد از خوردن بیسکوئیتا روی مبل لم میدمو برای عمو کیوان زنگ میزنمعمو کیوان: بله؟-سلام عموعمو کیوان: سلام روژان... حالت خوبه؟-خوبم عمو... شما و زن عمو چطورین؟ از روزنامه تون چه خبر؟عمو: ما هم خوبیم... کجا هستی که با موبایلت داری زنگ میزنی؟-خونه ام عمو با تعجب میگه: چــــــــی؟با شیطنت میگم: عمویی هرانم... این کجاش تعجب داره؟عمو کیوان با تعجب میگه: چرا اینقدر بی خبر؟-آخه تو روستا که تلفن نبود تا خبرتون کنم... مجبور بودم برگردمعمو با نگرانی میپرسه: مگه اتفاقی افتاده؟با آرامش میگم: آره... ولی اتفاق بدی نیستعمو با کنجکاوی میگه: چی شده روژان... آدم رو میکشی تا یه کلمه حرف بزنیخنده ای میکنمو ماجراهای این مدت رو براش تعریف میکنم که میگه: بیچاره ثریا... اما واسه رزا خیلی خوشحالم... کیهان هم از کیارش تعریف میکرد-کیارش ممکنه اشتباهاتی داشته باشه ولی در کل آدم خوبیه؟عمو کیوان:باهات موافقم...پس روزی که میری روستا ما هم حرکت میکنیمبا شیطنت میگم: عمویی هنوز دعوتتون نکردمامیخنده و میگه: بچه پررو...راستی ما با ماشین خودمون چون موقع برگشت ماشین پر میشهفکری میکنمو میگم: آره... موقع برگشت سه نفر هستیم...راستی عمو از کارای هاله و حمید چه خبر؟عمو کیوان: تنها سرپرست فعلیشون عموشونه که اونم در ازای مقداری پول از برادرزاده اشون گذشت... بدهی های پدر حمید رو صاف کردم و دارم کارا رو انجام میدم... راستی روژان حالا که رزا داره ازدواج میکنه این مدت رو با ما بیا تا دختر مورد علاقه ی کیهان رو ببینیمتفکر میگم: نمیتونم هاله و حمید رو تنها بذارمعمو که انگار تازه یاد حمید و هاله میفته میگه: اصلا یادم نبود... ولی با همه ی اینا فکر کنم ببتونند یه مدت پیش رزا باشند-باشه عمو یه فکری میکنم ولی فکر نکنم قبول کنم دلم رضا نمیشه بچه ها خونه ی این و اون باشن... دوست دارم حمید هم زودتر درسش رو بخونهعمو: تا این کارا تموم بشه یه خورده طول میکشه وگرنه میگفتم با خودت بیاریشون... تا اون موقع بهش فکر کن
خوشم نمیاد این بحث رو ادامه بدم... وقتی مسولیت بچه ها رو قبول کردم باید همه جوره هواشون رو داشته باشم... نمیشه که مثله گذشته هر جا دوست دارم برم و بچه ها رو به امان خدا رها کنم.. حرف رو عوض میکنمو میگم: عموکیوان باید برای خونواده ی عمو هم زنگ بزنمعمو کیوان: من که فکر نکنم بیادخودم هم همین احتمال رو میدمعمو کیوان: روژان به این احتمال هم فکر کن که عموت بیاد... حواستو جمع کن ممکنه عموت بخواد بخاطر رزا و مسائل دیگه -رزا چه ربطی به عمو داره؟ در مورد کدوم مسائل دیگه حرف میزنید؟عمو کیوان: خودت هم میدونی خونواده ی عموت هیچوقت رفتار خوبی با رزا نداشتن... ممکنه یه موقعهایی برخوردهای خصمانه شون رو درک نمیکردی اما الان که از گذشته ی رزا باخبری خیلی چیزا برات روشن شد... عموت هنوز نمیدونه که تو در مورد رزا میدونی... این احتمال وجود داره که بخواد برگرده و در مورد رزا باهات حرف بزنه و حقیقت رو بگه... تنها دلیلی که بخاطرش حقیقت رو به این زودی بهت گفتم همین بود... بابات میترسید عموت جوری موضوع رو بیان کنه که رابطه ی تو و رزا بهم بخوره-گذشته ی رزا چه ربطی به عمو داره؟عمو کیوان: اون دوست نداشت که رزا از اموال پدرت ارثی ببره... میخواست تو رو عروس خودش کنه و اگه اموال نصف میشد به ضرر اون بود-عمو که خودش چندین برابر ما ثروت داشتعمو کیوان: درسته... اما مثله بابات توی ایران محبوبیت نداشت... اون میخواد تو ایران هم چندین شعبه داشته باشه... با پدرت هم در این مورد صحبت کرده بود که بابات قبول نکرد... خیلی دوست داشت با پدرت شریک بشه ولی وقتی دید موفق نمیشه اردلان رو جلو انداخت که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۰ عصر
باز هم بابات رضایت نداد-که این طور... پس اگه بیاد دوباره اون حرفا تکرار میشنعمو کیوان: کاملا درسته-بهتر نیست اصلا خبرشون نکنمعمو کیوان: نه کار درستی نیست... خبرشون کن ولی در برابر حرفاشون هم کوتاه نیا-باشه عمو ممنون بابت گفتن حقایق... لطفا به رزا در مورد این مسال صحبت نکنیدعمو کیوان: مگه دیوونه ام... پس الان که از من قطع کردی یه زنگی به عموت بزن و بعدش خبرم کن-باشه... براتون اس ام اس میکنم که عمو و خونوادش میان یا نهاز عمو کیوان خداحافظی میکنم... از جام بلند میشمو به آشپزخونه میرم.. یه لیوان آب میخورم با اعصابی داغون به سمت اتاقم حرکت میکنم... هیچوقت فکرشو نمیکردم عموم اینقدر آدم پستی باشه... اصلا دلم نمیخواد خبرشون کنم ولی کار درستی نیست اگه بابا هم به جای من بود صد در صد خبرشون میکرد... وارد اتاقم میشمو روی کاناپه لم میدم... گوشی رو برمیدارمو شماره ی عمو رو میگیرم... بعد از چند تا بوق وقتی ناامید میشمو میخوام قطع کنم صدای اردلان رو میشنوماولش به انگیسی حرف میزنه ولی وقتی میبینه منم با غرور مسخره ی همیشگیش میگه: کار داشتی؟با خونسردی میگم: علیک سلام... نگران نباش حالم خوبه... اینقدر تسلیت نگو میدونم در غم ما شریک بودیبا بی حوصبگی میگه کار دارم زودتر حرفتو بزنبا لحن سردی میگم: با جنابعالی کاری نداشتم گوشی رو به عمو بدهحقا که پسر همون پدری... بدون اینکه جوابمو بده عمو رو صدا میکنه... بعد از چند دقیقه صدای عمو رو میشنومعمو: بله؟خیلی سعی میکنم لحنم سرد نباشه اما سردی کلامم رو به خوبی احساس میکنم-سلام عمو... روژانمعمو: روژان تویی؟ چیکار میکنی؟سعی میکنم ملایم تر باشم... هر چند خیلی سخته-هیچی عمو... این مدت یه خورده سرم شلوغ بود... الان هم زنگ زدم که اگه تونستین یه سر به ایران بزنینعمو: فعلا نمیتونم کارای شرکت بهم ریخته ست هر وقت خواستم بیام خبرت میکنمپوزخندی رو لبام میشینه و میگم: هر جور میلتونه عمو... رزا داره ازدواج میکنه گفتم دعوتتون کنم اما انگار وقت ندارینبا داد میگه: چـــــــی؟با پوزخند میگم: عمو چرا داد میزنید؟این بار آرومتر میگه: چی گفتی؟عصبانیت توی صداش رو به وضوح میتونم تشخیص بدمبا خونسردی میگم: گفتم رزا داره ازدواج میکنه
عمو: روژان تو از بعضی از مسائل خبر نداری؟لبخندی رو لبام میاد... حدس عمو درست بود... خودمو متعجب نشون میدمو میگم: چه مسائلی عمو؟عمو: نمیخواستم حالا حالاها به ایران بیام ولی مجبورم یه سر بهت بزنم باید در مورد رزا باهات حرف بزنم... منتظر من و اردلان باش... عروسی رزا چه روزیه؟-آخر هفته ی دیگهعمو: خودم رو میرسونم... فعلا کاری نداری-نه عمو... خداحافظعمو هم باهام خداحافظی میکنه و گوشی رو قطع میکنه با قطع شدن تماس پخی میزنم زیر خنده و با خودم فکر میکنم عمو چه حالی میشه گه بفهمه نیمی از اموال به رزا رسیده.... فکر کنم اگه بفهمه من همه چیز رو درباره ی رزا میدونم سکته رو بزنهبه عمو کیوان اس ام اس میدمو میگم: عمو میادبعد از چند دقیقه گوشیم زنگ میخوره... نگاهی به صفحه گوشیم میندازمو با دیدن شماره ی عمو کیوان سریع جوابش رو میدم -سلامی دوباره به عمو کیوان گل خودمعمو کیوان: روژان مسخره بازی در نیار... چی شد که تصمیم گرفت بیاد؟-اول نمیخواست بیاد ولی وقتی که در مورد ازدواج رزا حرف زدم بهم گفت یه مسائلی در مورد رزا هست که تو هم باید بدونی و از این حرفاعمو کیوان: چرا نگفتی از همه چیز باخبری؟با شیطنت میگم: من که نمیدونستم چه مسائلی رو میگهعمو کیوان: روژان شر درست نکنیلحنم جدی میشه و میگم: من راحت از اینجور آدما نمیگذرم... یه حال درست و حسابی ازشون میگیرمو بعد دست خالی برشون میگردونمعمو کیوان: میدونستم این طور برخورد میکنی... واسه همین بهت نگفته بودم... الان هم اگه نگران رزا نبودم حرفی نمیزدم-بیخیال عمو... نگران چیزی نباشین... خودم همه چیز رو حل میکنمعمو کیوان: امان از دست تو... که حرف تو گوشت نمیره... برو یه خورده استراحت کن که این روزا سرت خیلی شلوغهباشه ای میگمو بعد از خداحافظی قطع میکنمهمونجور که روی کناپه دراز کشیدم با خودم فکر میکنم عجب دنیایی شده... آدما حاضرن از برادر و برادرزاده شون هم به خاطر پول بگذرن... یه خورده دلم میگیره... حس میکنم تو این دنیا خیلی خیلی تنهام... تا زمانی که رزا کنار من بود این تنهایی رو حس نمیکردم اما الان بدجور اذیت میشم... این خوشبختی حق رزاهه... بعد از اون همه سختی... خیلی خودخواهیه که بخوام با گفتن احساساتم به رزا اون رو هم ناراحت کنم... تصمیم میگیرم بخوابم فردا خیلی کار دارم... پلکام رو روی هم میذارمو کم کم به خواب میرمیک هفته بعداین یه هفته خیلی زود گذشت... یه بار هم رزا از شهر برام زنگ زد و خبرای مربوط به مراسم رو بهم داد... از خوشحالیش خوشحال شدم... هر چند خیلی تنها بودم ولی به همه کارا رسیدم... تمام اون افرادی رو که میخواستم رو دعوت کردم... به کارای شرکت هم سر و سامون دادم... هر چند دوست عمو کیوان همه کارا رو انجام داده بودو کار زیادی نمونده بود... و اما در مورد مریم هم با خونوادش صحبت کردم... پدر و مادرش باور نمیکردن مریم هیچ علاقه ای به پسرعموش نداره و فقط و فقط به خاطر اونا راضی به ازدواج شده... پدرش میگفت من فکر میکردم مریم از روب لجبازی مخالفت میکنه فکر میکردم چون از بچگی پسرعموش رو براش انتخاب کردیم لجبازی میکنه... مادرش هم مدام میگفت: بیچاره دخترم چقدر عذاب کشید... وقتی در مورد رفتارای نامزد مریم گفتم پدر مریم از تعجب دهنش باز موند... اصلا فکرشو نمیکردم که اینقدر زود متقاعد بشن من خودم رو برای خیلی چیزا آماده کرده بودم... حتی به این موضوع هم فکر کرده بودم که ممکنه من رو از خونشون بیرون بندازن... اما اونا با ناراحتی به حرفام گوش دادن... حتی مادر مریم گفت: حالا دلیل بی میلی های مریم رو درک میکنم... هر وقت که شایان دنبالش میومد به سختی راضیش میکردم که باهاش بیرون بره... مریم اکثرا درس رو بهونه میکرد، این روزای آخر هم که حرف از ازدواج این حرفا بود بدجور تو خودش بود... بعد از کلی حرف زدن بالاخره به این نتیجه رسیدیم که پدر مریم یه صحبتی با مریم بکنه و اگر مریم واقعا علاقه ای به شایان نداشت نامزدی بهم بخوره... پدرش معتقد بود که مریم خیلی اشتباه کرد.. میگفت درسته من دوست داشتم برادرزادم دامادم بشه ولی نه به هر قیمتی... مریم باید از اول دلیل مخالفتش رو به من یا مادرش میگفت... من هم کاملا با حرفای پدرش موافق بودم ولی خوب نگرانی مریم برای بیماری پدرش رو هم نمیشد نادید گرفت... در کل اون روز خیلی خوشحال شدم که تونستم کاری برای مریم کنم... قرار شد من چیزی به مریم نگم و پدرش طوری رفتار کنه که انگار از موضوع بیخبر... میخواست از زبون مریم همه ی اون حرفا رو بشنوه و من بهش این حق رو میدادم... 
خدا رو شکر خیالم از بابت مریم هم راحت شده... عمو و اردلان هم دیشب نزدیکای ساعت دو شب رسیدن مجبور شدم به فرودگاه برم با اینکه خیلی کار داشتم و شب آخری بود که تهران بودم چون به من از قبل اطلاع داده بودن دنبالشون رفتم... مثله همیشه وقتی عمو من رو دید با جدیت فقط سلام و احوالپرسی کرد نه روبوسی ای نه بغلی همیشه از خودم میپرسم چطور میشه بین دو تا برادر اینقدر تفاوت باشه... عمو در کل آدم سرد و بی احساسیه حتی با فامیل... اردلان هم که طبق معمول با دیده ی حقارت بهم نگاه میکرد... وقتی عمو و اردلان رو به آپارتمان بردم عمو با داد و فریاد ازم پرسید چرا اون خونه رو فروختم و این آپارتمان کوچیک رو خریدم... یک ساعت وقت برد تا حالیش کنم اون خونه خاطرات پدر و مادرم رو برام زنده میکرد هر چند قانع نشد ولی اونقدر خسته بود که حوصله ی جر و بحث کردن با من رو نداشت... با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون میام...همونجور که دراز کشیدم نگاهی به صفحه ی گوشیم میندازم که میبینم عمو کیوانه... با خوشحالی جواب میدم-سلام عموییعمو کیوان با حرص میگه: این عمویی چیه که جدیدا من رو اینجوری صدا میکنه-یعنی بگم عمهعمو کیوان: روژان-خالهعمو کیوان: روژان-لابد داییعمو کیوان با داد میگه: روژان-عمو چرا مثل این پیرمردهای 70 ساله نق نق میکنیدعمو کیوان: باید به اطلاعت رسونم که بچه های زیر 7 سال نق نقو هستن نه پیرمردهای 70 سالهبا شیطنت میگم: یعنی شما از بچه های 7 ساله هم کمتر....میپره وسط حرفمو با حرص میگه: تو آدم نمیشی... ساکت باش کارت دارم-...عمو کیوان: روژان-...عمو کیوان: روژان با توام؟-هوم؟عمو کیوان: چرا حرف نمیزنی؟-من به کدوم سازتون برقصم حرف میزنم میگین ساکت شو ساکت میشم میگین چرا حرف نمیزنیعمو کیوان: امان از دست تو که اول صبحی حال آدم رو میگیری... بگو ببینم کی حرکت میکنی؟-یه صبحونه بخورم راه میفتم... اما عمو کیوان، عمو و اردلان دیشب رسیدنعمو کیوان متفکر میگه: عموت هنوز هیچی نگفت؟-نه... دیشب خیلی خسته بودعمو کیوان: روژان ما الان حرکت میکنیم تا یه خورده زودتر برسیم با بودن عموت صد در صد دیر میرسیاخمام تو هم میره و میگم: یعنی چی دیر میرسم من هم بعد از صبحونه حرکت میکنم امشب مراسمه... مگه میشه من دیر بیامعمو کیوان: تو که عموت رو میشناسی برای هر چیزی بحثی راه میندازه -باشه عمو شما برید من هم الان آماده میشمعمو کیوان: آروم رانندگی کن... عجله نکن-حواسم هست... شماها هم مراقب خوتون باشین... فعلا خداحافظعمو کیوان: خداحافظ
عد از خداحافظی از عمو کیوان از روی تخت بلند میشمو به حموم میرم تا یه دوش بگیرم... بعد از اینکه از حموم بیرون میام موهامو خشک میکنمو سشوار میکشم... از اونجایی که عروسی تو شهر نیست پس نمیتونم آرایشگاه برم... هر چند اهل این کارا هم نیستم... لباسی که از قبل در نظر گرفتم با یه خورده لوازم آرایش برمیدارمو تصمیم میگیرم تو روستا آماده بشم... خودم هم لباسای بیرونمو تنم میکنمو از اتاق خارج میشم... اردلان رو مبل دو نفره ی سالن دراز کشیده... نگاهی به من میندازه و میگه: کجا؟زورش میاد یه سلام کنهبا پوزخند میگم: علیک سلاممتقابلا پوزخندی میزنه و میگه: تا اونجایی که من یادمه کوچیکترا به بزرگترا سلام میکنند-بهونه ی خوبیه برای پنهون کردن بی ادبیتمیخواد چیزی بگه که به سرعت ازش دور میشم... از آپارتمان بیرون میرمو با آسانسور خودم رو به پارکینگ میرسونم... وقتی به ماشین میرسم لباسا و وسایلای مورد نیازم رو داخلش میذارم... با دیدن لباسهای هاله و حمید یاد جفتشون میفتم... تو این چند روز هم واسه خودم هم واسه هاله و حمید خرید کردم لباسهای حمید و هاله رو دیگه از ماشین بیرون نیاوردم ولی چون میخواستم یه بار دیگه لباس خودم رو تو تنم ببینم با خودم به آپارتمان بردم... واسه مریم هم میخواستم لباس بخرم که یادم اومد قراره با رزا و کیارش خرید کنند لابد همونجا چیزی میخره تازه فکر کنم برای هاله و حمید هم خرید کردن و من بیخودی براشون لباس خریدم... با یادآوری هاله و حمید تازه یادم میاد که عمو هیچی از این جریان نمیدونه آه از نهادم بلند میشه جواب عمو رو چی بدم... با عصبانیت زیرلب زمزمه میکنم: خیلی بی فکری روژان؟میترسم اگه عمو هاله و حمید رو ببینه بهشون توهین کنه... هر چند خودم مراقبم و اجازه نمیدم چنین چیزی اتفاق بیفته... همینجور که با خودم فکر میکنم به سمت آپارتمان میرمو داخل میشم... عمو هم بیدار شده... با دیدن من میگه: کجا رفتی؟-امشب مراسم رزاست رفتم لباسام رو تو ماشین بذارمبا تعجب میگه: مگه مراسم تهران نیست-نه تو روستاهای اطرافهبا داد میگه: چی؟؟-خوب وقتی شوهرش اهل همونجاست... همه ی فامیلای شوهرش هم تو روستا زندگی میکردن نمیتونستیم که اینجا مراسم بگیریمعمو با داد میگه: رزا با یه دهاتی ازدواج کرد؟-عمو کیارش پسر خوبیه دهاتیه و شهری چیه؟ اون تحصیل کردس....با داد میپره وسط حرفمو میگه: شما دو نفر چه غلطی کردین؟با خونسردی میگم: رزا آزاده با هر کس که دوست داره ازدواج کنهعمو با حرص میگه: شانس آوردی بابات مرد وگرنه از دست شما دو تا سکته میکردبا اخم میگم: حتی اگه بابام هم زنده بود معیارهای ازدواج رو تو دهاتی و شهری بودن طرف نمیدیداردلان با اخم میگه: از ما انتظار نداشته باش که پامون رو توی روستا بذاریم-من از اول هم هیچ اصراری نکردم... من وظیفم بود دعوتتون کنم که کردم حق انتخاب با خودتونه.. اگه دوست دارین میتنیئ با من بیاین اگرم نه که من تا فردا برمیگردمعمو با اخم میگه: خودت هم هیچ جا نمیریبا خونسردی میگم: رزا خواهر منه و من امشب به هر قیمتی که شده خودم رو به مراسم میرسونمبعد به سمت آشپزخونه میرمو صبحونه رو آماده میکنم... بعد از آماده شدن صبحونه صداشون میکنم... عمو با عصبانیت و اردلان با اخم رو میز حاضر میشن... بعد از خوردن صبحنه مشغول شستن ظرفا میشم که عمو میگه: روژان تو از خیلی چیزا بیخبری؟ من بخاطر مراسم و این حرفا نیومدم من برای اومدنم دلایل مهمتری دارمهمونجور که پشتم به عمو هستو دارم ظرفا رو میشورم پوزخندی رو لبام میشینهبا آرامش میگم: عمو الان خیلی دیرم شده من باید زودتر حرکت کنمعمو با عصبانیت میگه: چرا نمیفهمی من این همه راه رو بیخود نیومدماردلان هم با عصبانیت میگه: ما رو بیخودی از اون سر دنیا به اینجا کشوندی که خودت کدوم گوری بری؟با شستن آخرین ظرف شیر آب رو میبندم... به سمت اردلان برمیگردمو میگم: تا اونجایی که من یادمه در مورد مراسم ازدواج رزا حرف زدمو دعوتتون کردم حالا شما میگین به مراسم نمیاین دیگه تقصیر من نیستاردلان: باید به بابا میگفتی که چه جور مراسمیه؟-من که گفتم مراسم ازدواج و عروسیه دیگهبا عصبانیت میگه: منظورم برگزاری اون تو روستاست-عمو چیزی نپرسید که من بخوام بگمعمو: رو حرف من حرف نزن من بزرگترت هستم- شما حرف بی منطق میزنید مگه میشه من تو مراسم ازدواج خواهرم نباشم... من وقتی حس کنم کاری درسته یه دنیا هم مخالف من باشن انجامش میدمعمو و اردلان با عصبانیت نگام میکنند ولی من بی توجه به اونا از آشپزخونه خارج میشم... از قبل لباس بیرون هم پوشیدم فقط کیفم رو برمیدارمو میگم: عمو امشب که مراسم تموم شد از روستا حرکت میکنم احتمالا فردا تهرانممیخوام برم که عمو با عصبانیت میگه: صبر کنبعد برمیگرده سمت اردلانو با اخم میگه: خیلی دلم میخواد اون پسره ی دهاتی رو ببینم آماده شو ما هم میریمتعجب میکنم اما سعی میکنم این تعجب تو چهرم معلوم نباشه با خونسردی تصنعی میگم: تو ماشین منتظرتون هستماز خونه خارج میشمو خودم رو به ماشین میرسونم
سوار ماشین میشمو منتظر عمو و اردلان میمونم... حدود یه ربع بعد هر دوتا میرسنو سوار میشن... عمو رو صندلی عقب و اردلان روی صندلی جلو کنار من میشینه... ماشین رو روشن میکنمو به حرکت در میارم... هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ترجیح میدم یه آهنگ گوش کنم... چند تا آهنگ رو عقب و جلو میکنم تا اینکه یکیشون به دلم میشینه.... یه خورده صداش رو بلند میکنمو با آرامش گوش میدم:بزار این بار با یه دنیا از غصه از دلت بخونمیادته بهم میگفتی که میخوام با توبمونموقتی یادت منو خط زد رو دلم غمو نوشتندگریه هامو هدیه کردم به خزون سرنوشتمبا شنیدن این قسمت از آهنگ لبخند تلخی رو لبام میشینهآسمونم گریه میکرد وقتی قلبمو شکستیوقتی گفتی خداحافظ وقتی که چشماتو بستیبزار تقصیر زمونه تا دلت آروم بگیرهحیفه این دلم که میخواد پای دلتنگیت بمیرهبغضی تو گلوم میشینه... دلم عجیبی گرفته... دلم هوای ماکان رو کرده... اولین باره که اینقدر راحت به خودم اعتراف میکنم که دلتنگشم... کسی که ذره ذره عاشقم کرد و بعد همه چیز رو زیر پا گذاشت و رهام کرد... این آهنگ رو قبلا بارها و بارها گوش دادم ولی انگار الان برای اولین بار دارم به مفهومش پی میبرم... الان دارم احساس خواننده رو درک میکنم... کی اینقدر عاشق شدم که نفهمیدم... کی اون همه مقاومتم شکست... مگه من قبلنا ازش متنفر نبودم.. چطور شد اون همه تنفر به عشق تبدیل شد... و از همه مهمتر چی شد با اون همه حرفی که ازش شنیدم باز هم حس میکنم تو قلبم جا داره... مگه نگفتم دیگه هیچوقت پامو تو اون روستا و ویلا نمیذارم... پس با این همه بی تابیه چیکار کنم... حواسم میره به ادامه آهنگشاید قسمتم بود که تنها بمونمکه با غصه تو همیشه بمونمبگو تا بدونم چرا دل بریدیبه جز من به هر کی که خواستی رسیدیاین همه بی تابی از جانب خودم برام جای تعجب داره... مگه به همه نمیگفتم غرور در دنیای عاشقا معنایی نداره... پس چرا دارم غرورم رو انتخاب میکنم... همینجور که رانندگی میکنم با خودم فکر میکنم امشب هر جور شده باید بیگناهیم رو ثابت کنم... منی که ادعای عاشقی دارم باید همه ی سعیمو کنم... امشب آخرین فرصته... درسته غرور برام جایی نداره اما دلیل نمیشه خودم رو خرد کنم امشب مثله همیشه محکم و استوار قدم برمیدارم... برای اثبات خودم احتیاجی به شکستن ندارم... امروز بدون غرور ولی محکم به جلو میرم، میرم تا حرفامو بزنم، میرم تا حرفی نگفته نمونه، اما اگه باورم نکرد پا رو دلم میذارم... نباید بدون هیچ تلاشی تسلیم بشم.... لبخند رضایتی رو لبم میشینه... از تصمیمی که گرفتم راضی هستم... اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه ی ادامه آهنگ نشدم... با صدای عمو به خودم میامعمو: اون آهنگ رو خفه کن کارت دارمخوشم نمیاد کسی باهام این طور حرف بزنه... با حرص آهنگ رو به قول عمو خفه میکنمو میگم: بفرماییدعمو: همونطور که بهت گفتم یه چیزایی در گذشته ی خونوادت وجود داره که تو نمیدونی؟مکثی میکنه و منتظر میشه تا من با کنجکاوی ازش در مورد گذشته بپرسم... آخه مرد حسابی اگه کنجکاو بودم تو همون خونه ازت میپرسیدم... در کل آدمه فوضولیم عمو هم اینو خوب میدونه ... میفهمم که از این همه آرومی و خونسردی من در تعجبه.... حرفی نمیزنم یعنی حرفی واسه گفتن ندارم که بزنم... وقتی میبینه که چیزی نمیگم خودش ادامه میده و میگه: اصلا کنجکاو نیستی بدونی؟تو دلم میگم اگه نمیدونستم از فوضولی میمردم ولی الان که میدونم خانمانه رفتار میکنمبا خونسردی میگم: اگه چیز مهمی بود لابد پدر و مادرم بهم میفتناردلان با تعجب نگام میکنه... عمو هم یکم متعجب میشه و به آرومی میگه: خوب... آره... ولی شاید میخواستن بگن ولی اجل بهشون این فرصت رو ندادبا لبخند میگم: خوب اگه چیز مهمی باشه شما برام تعریف میکنیدبا این حرف من لبخند رضایتی رو لباش میشینه و میگه: مطمئن باش مهمه... اما قبل از اینکه در مورد گذشتت حرف بزنم باید در مورد اردلان چیزی بهت بگماخمام تو هم میره و میگم: موضوع اردلان چه ربطی به من داره
عمو با خونسردی میگه: من در مورد ازدواج تو و اردلان با بابات صحبت کرده بودم و بابات........میپرم وسط حرفشو با اخم میگم: تکلیف این موضوع قبلا روشن شده... پس در مورد مسئله های دیگه بگیناخماش تو هم میره و میگه: منظورت چیه؟خیلی برام جالبه که در مورد مسئله ای میخواد حرف بزنه که قبلا تموم شدهبا آرامش میگم: شما پیشنهادی دادین و پدر بنده هم مخالف بود... پس موضوع تمام شدستاردلان با عصبانیت بهم خیره میشه و میخواد چیزی بگه که عمو میگه: به هیچ وجه این طور نبود... بابات اون موقع گفت روژان هنوز بچه ست و ازدواج براش زودهبا این حرفش پوزخندی رو لبم میشینه پس اون خواستگارهای اجباری رو من تو خونه راه میدادمبه آرومی میگم: عموجان من هنوز هم بچه ام و قصد ازدواج ندارم لطفا برید سر مسائل دیگهمعلومه به سختی داره خشم خودش رو کنترل میکنهعمو: موضوع دیگه در مورد رزاستبا پوزخند ادامه میده: فکر کنم اگه بفهمی رزا خواهر واقعیت نیست بدجور شوکه بشیبا لبخند میگم: این رو که خودم میدونم پس دیگه جای شوکه شدن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۱ عصر
ندارهعمو و اردلان با داد میگن: چی؟با آرامش میگم: چند ماه بعد از مرگ پدرم این موضوع رو فهمیدم... رزا درسته خواهر تنی من نیست اما از هر کسی برام تو این دنیا عزیزتره... با فهمیدن این موضوع هم چیزی تغییر نمیکنهعمو کنترل خودش رو از دست میده و میگه: لابد حاضری نیمی از ثروتت رو هم به اون دختره بی پدر و مادر ببخشیبا اخم میگم: عمو بهتره مراقب حرف زدنتون باشین... بزرگتر بنده هستین احترامتون واجبه... ولی من توهین به خونوادم رو به هیچ عنوان نمیتونم ببخشم... رزا خواهرمه و من خواهرم رو به هرکسی ترجیح میدمعمو: به طور غیر مستقیم داری میگی خواهرت از من هم مهمتره-به طور مستقیم دارم میگم اگه شما فامیل من هستین رزا پاره ی تنمه خواهرمه همه وجودمه پس بهتره هر دو طرف احترام هم رو نگه داریم در مورد ارث و میراث هم باید بگم من از همون اول که همه چیز رو فهمیدم به وکیلمون سپردم تا همه کارها رو انجام بده... و الان هم همه ی کارا انجام شده... رزا هم فرزند پدر و مادرمه پس نیمی از اون اموال ماله رزاستاردلان با ناباوری و عمو با دهن باز نگام میکننداردلان بعد از چند دقیقه به خودش میادو میگه: تو چطور تونستی این کارو کنی؟-اون اموال حقه رزا بود من حقش رو بهش دادم پس حرفی باقی نمیمونهعمو تا آخر مسیر با اخم به بیرون خیره شدو حرفی نزد... اما اردلان بعضی موقع با ناباوری بهم نگام میکردو به موهاش چنگ میزد... این رفتارش من رو یاد ماکان میندازه... این روزا با کوچکترین اتفاقا یاد ماکان میفتم و این بدجور اذیتم میکنه... وسط راه توقف میکنم... تا به یکی از رستورانهای بین راهی بریم... بعد از خوردن غذا دوباره سوار ماشین میشیم... عمو میخوابه و اردلان به بیرون خیره میشه... پس از مدتی اردلان به حرف میادو میگه: واقعا نیمی از اموال رو به خواهرت دادی یا داری دروغ میگی؟نگاهی بهش میندازمو با اخم میگم: چه دلیلی داره بخوام بهتون دروغ بگم... کجای حرفم اینقدر تعجب آوره؟اردلان: میدونی اون اموال چقدر ارزش داشت-داشته باشه... تو خودت با اون همه اموالی که داری چیکار داری میکنی؟نگاهی بهم میندازه و میگه: من با این همه اموال بهترین موقعیت اجتماعی رو دارم، تو بهترین رشته تحصیل کردم، همه با احترام باهام برخورد میکنندپوزخندی میزنمو میگم: اینا رو هم اضافه کن مادرت همیشه مشغوله کاره... پدرت رو به سختی میبینی اکثر دخترای دور و برت به خاطر پول باهات میگردن... عشق و محبتی تو خونوادت وجود نداره... با همه ی اینا باز خوشبختی.... اصلا همه ی اینا به کنار مگه من با بخشیدن نصف اون اموال به خواهرم حاال بدبخت و فقیر شدم... طرز تفکرت خیلی خیلی اشتباههاخماش توهم میره و میگه: خوشم نمیاد بهم توهین کنی... همیشه همینطوری هستی یه خورده بهت رو میدم پررو میشی-میدونی مشکل تو چیه؟ تحمل شنیدن واقعیت رو نداری... ترجیح میدم آهنگ گوش بدمو با آرامش رانندگی کنم تا با تو حرف بزنم تو هم بهتره بیرون رو تماشا کنی... مطمئننا به زودی با پدرت به همون دنیای پر از تجمل ریاتون برمیگردین پس الکی خودت رو با فکرای بیهوده خسته نکن... من این زندگی رو میپسندم تو هم اون زندگی رودهنشو باز میکنه که چیزی بگه اما من آهنگی میذارمو بی توجه به اون به آهنگ گوش میدم... اون هم که میبینه بهش توجهی ندارم ساکت میشه و به بیرون خیره میشه... منم با لذت خودم رو به آهنگ میسپرمبا نگاهت آخرین بار تو خداحافظی کردیآتیشم زد اون غرورت اما تو اعتنانکردیکاشکی آوار مصیبت روی قلبم جا نمیکردلحظه های این جدایی دلمو دیوونهتر کردبا صدای آروم خواننده تو رویاهام غرق میشمو با آرامش رانندگی میکنم... نمیدونم چقدر طول میکشه ولی وقتی به خودم میام ماشین رو جلوی ویلای ماکان میبینم... قلبم تند تند میزنه این همه استرس و هیجان برای خودم هم تعجب آوره... قرار بود جشن رو تو ویلای ماکان بگیرن... نگاهی به عمو و اردلان میندازمو میگم: رسیدم... همینجاستماشین عمو کیوان رو هم میبینم انگار از ما زودتر رسیدن.... همه از ماشین پیاده میشیم... لباسا رو برمیدارم و همگی به سمت ویلا حرکت میکنیم... تعجب و ناباوری به راحتی تو چهره ی عمو و اردلان هویداست... برای امشب خیلی نگرانم... ایکاش همه چیز خوب پیش بره
هر لحظه به ویلا نزدیکتر میشم... نوک انگشتام از استرس یخ زده... همه ی سعیمو میکنم که خونسرد به نظر بیام... عمو و اردلان هم هیچی نمیگن فقط در کنار من حرکت میکنند... همین که به ویلا میرسم چشمم به هاله میفته که با یه گروه از دختر پسرای هم سن خودش داره بازی میکنه.... تا چشمش به من میفته از دوستاش جدا میشه ...با دو خودش رو به من میرسونه و با جیغ میگه: سلام خالهرو زمین زانو میزنمو بسته های لباس رو روی زمین میذارمو... هاله رو محکم بغل میکنم... چند تا ماچ آبدار هم ازش میگیرمو میگم: سلام خانم کوچولو چه خوشگل شدی... عجب لباسای خوشگلیهاله با صدای بلند میخنده و میگه: خاله رزا و خاله مریم واسم خریدن... خوشگله؟میخندمو میگم: اوهوم... خیلی زیادهاله: خاله دلم برات تنگ شده بودلبخندی میزنمو میگم: چقدر هاله ای؟از بغلم بیرون میادو ده تا انشگتش رو بهم نشون میده و میگه: اینقدرچشمامو باریک میکنمو میگم: این که خیلی کمه باید انگشتای پات رو هم بهش اضافه کنیخنده ی بانمکی میکنه و میگه: خاله امروز کلی دوست پیدا کردمهاله به خودم میچسبونمو لپشو محکم بوس میکنمو میگم: آفرین خاله... کاره خوبی کردی... دوستاتو بهم نشون بده ببینمهاله با دست دوستاشو بهم نشون میده نگاهی بهشون میندازمو لبخندی میزنم... دستمو براش تکون میدم که اونا هم برام دست تکون میدن- خانمی برو با دوستات بازی کن من هم برم به بقیه سر بزنم... باز میام پیشتهاله با خوشحالی میگه: باشه خاله... زود بیاسری تکون میدم که بعدش هاله با دو از من دور میشه... بسته های لباس رو برمیدارمو بلند میشمعمو با اخم میگه: یک ساعته ما رو علاف کردی تا با یه الف دختربچه حرف بزنی؟با خونسردی میگم: شما میتونید برید داخل... آشناهای ما هم داخل هستن... پس در نتیجه تنها نیستین... عمو کیوان رو که میشناسین؟با این حرفم اخمای عمو بیشتر تو هم میره و میخواد چیزی بگه که من قدمامو تند تر میکنموخودم رو به در ورودی ویلا میرسونم... عمو هم از حرف زدن منصرف میشه خودش رو به در میرسونه... آدمایی که توی حیاط هستن برام غریبه اند... دنبال عمو کیوان میگردم تا عمو و اردلان رو به اونا بسپرمعمو بازومو میگیره و میگه: لباساتو عوض نکن زود برمیگردیم... من حوصله ی آدمای دهاتی رو ندارمنفسمو با حرص بیرون میدم... خیلی دارم سعی میکنم امشب رو برای خودم خراب نکنمتو همین موقع صدای عمو کیوان رو میشنوم که منو صدا میگه و به طرفم میاد بازومو سریع از دست عمو بیرون میکم که تو همین موقع عمو کیوان هم بهمون میرسه و نگاه مشکوکی بهمون میکنه وقتی نگاه ملتمس من رو میبینه انگار همه چیز دست گیرش میشه... لبخندی میزنه و با من ، عمو و اردلان سلام و احوالپرسی میکنهاردلان زیر لبی و عمو با بی میلی جوابش رو میدنولی من با گرمی میگم: سلام عمو کیوان... حالتون خوبه؟میخنده و میگه: من خوبم... فقط اون خواهرت کچم کرد... هر چقدر بهش میگم این خواهر دیوونه ات میاد میگه خیلی دیر کرده-بعنی الان این مویی که سرتونه کلاه گیسه؟عمو کیوان میگه: الان وقتش نیست که جوابتو بدم بعد جواب دندون شکنی بهت میدم-روزای عادیش نتونستین الکی واسه خودتون وقت نخرین که بعد هم نمیتونیدعمو کیوان با اخم میگه: برو تا نزدم آش و لاشت نکردم من پیش عمو و پسرعموت هستم تو برو پیش خواهرتاز وقتی اومدیم اخمای عمو همینجور توهمه... الان هم که دیگه ابروهاش بهم دیگه گره خوردن... اما اردلان بی تفاوتهبه عمو نگاهی میندازمو میگم: پس شما خوش بگذرونید من هم برم آماده شم و یه سر به خواهرم بزنماین حرفو میزنمو سریع ازشون دور میشم... عمو کیوان نجاتم داد... چه غلطی کردم خبرشون کردما... تا حالا هزار بار به غلط کردن افتادم
خودم رو به داخل ساختمون میرسونم که با ماهان و کیهان رو از دور میبینم... مهمونای دیگه هنوز زیاد نیومدن... کیهان تا چشمش به من میفته دستی برام تکون میده... ماهان هم مسیر نگاه کیهان رو دنبال میکنه و با دیدن من لبخندی رو لباش میشینه... ماهان چیزی در گوش کیهان میگه... اون هم سری تکون میده و بعد هر دو تا به طرف من میان... وقتی به من میرسند کیهان میگه: چه عجب بالاخره اومدی؟
ماهان: این آخرا دیگه اشک رزا در اومده بودبا ناراحتی میگم: دست رو دلم نذارین که دیگه از خون هم گذشتهکیهان با خنده میگه: لابد عموسری تکون میدمکیهان: به رزا میگفتم باور نمیکردماهان با تعجب نگامون میکنه و میگه: یعنی چی؟-عموم دیشب از آلمان اومد ماهان: آهان... عجب شانسی تو داری-قرار بود برای عروسی بیاد... ولی نمیدونست تو روستاههماهان:پس ماجرا از این قرار بود-اوهومکیهان: بهتره یه سر به رزا بزنی؟-دستم خسته شد این لباسا رو یکی از من بگیرهماهان: صبر کن... الان یکی از خدمتکارا رو صدا میزنم تا لباسا رو به اتاقت ببرهتو همین موقع ماکان با لبخند و دختردائی و دائیش با اخم وارد سالن میشن و پشت سر اونا هم زن دائی و پسردائیش به داخل سالن میانماکان که چند لحظه بعد از ورود به سالن چشمش به من میفته و ماهان رو هم در نزدیکی من میبینه... لبخند رو لباش خشک میشه و اخم غلیظی رو پیشونیش میشینهماهان با دیدن خونواده ی دائیش زیر لبی چیزی میگه که متوجه نمیشم و بدون توجه به اونا به سمت آشپزخونه میرهکیهان هم با اخم نگاشون میکنهبا تعجب میگم: چی شده؟کیهان با اخمای گره خورده: اینجور که امروز فهمیدم وقتی خبر ازدواج کیارش و رزا به گوش خان دائی میرسه مخالفت خودش رو اعلام میکنه و میگه اجازه نمیده این ازدواج سر بگیرهبا ناراحتی میگم: خوب بعدش؟-هیچی دیگه همه خونواده میرن دست بوس خان دائی تا راضیش کنند ولی دائیش مگه راضی میشد... آخرش هم کیارش عصبانی میشه باهاشون دعوا راه میندازه و میگه: من با هر کسی که بخوام ازدواج میکنمو به کسی هم ربطی نداره... دائی هم عصبانی میشه و میگه: در مراسم شرکت نمیکنه... ماکان هم تصمیم میگیره امروز بره دنبالشون تا راضیشون کنه بیانلبخندی رو لبم میشینه... کیارش بهترین تکیه گاه برای خواهرمه... ایشاله باهم خوشبخت بشنزیر لب میگم: که اینطورتگاهم به ماکان میفته پوزخندی میزنه و نگاشو از من میگیره... به سمت دختردائیش میره و اون رو به سمت مبل دونفره ای هدایت میکنهبا دیدن این منظره عجیب دلم میگیره... خدمتکاری به طرف من میادو لباس رو از دستم میگیره... -رزا کجاست؟کیهان: باید تو اتاقی باشه که خودش و دوستت اونجا بودن-مریم رو میگی دیگهکیهان: ارهسری تکون میدمو میگم: برم ببینم چه خبرهکیهان: باشه... فقط زودتر آماده شو... کم کم مهمونا دارن میرسن... بده خواهر عروس آماده نباشه-نگران نباش سریع آماده میشم... پس فعلا من برم به کارام برسم... کیهان سری تکون میده و من هم به سمت اتاقی که رزا داره اونجا آماده میشه میرم... توی راه نگاهم به ماکان میفته که کنار دختردائیش نشسته و دستش رو روی شونه اش انداخته... دیدن اسن صحنه برام خیلی سخته لی من روژانم... روژان هیچوقت نمیشکنه... از درون آتیش میگیرم ولی از بیرون خونسرده خونسردم... با بی تفاوتی کامل از کنارش رد میشم... به زحمت از پله ها بالا میرم... بغضی بدی تو گلوم نشسته... ایکاش امشب زودتر تموم بشه... منی که میخواستم همه ی تلاشمو بکنم تا بیگناهیم ثابت بشه کم کم دارم پشیمون میشم... بالاخره به اتاق مورد نظر میرسم... چند ضربه به در میزنمو وارد میشم... با دیدن رزا دهنم باز میمونه... فوق العاده شده... هر چند از اول هم زیبا بود... اما الان زیباییش دو چندان شده... رزا با دیدن من از زیر دست آرایشگر خودش رو خلاص میکنه و به طرف من میادبا صدایی لرزون میگه: روژان کجا بودی؟با مهربونی میگم: خودت که عمو رو میشناسی... میخواستم تنها بیام ولی با هزارتا معطلی بالاخره اونا هم اومدنرزا محکم بغلم میکنه و میگه: کم کم دارم پشیمون میشمبا نگرانی بازوهاش میگیرمو اون رو یکم از خودم دور میکنمو میگم: چی میگی رزا؟ نکنه کیارش اذیتت میکنه؟ آره؟رزا لبخند تلخی میزنه و میگه: از کیارش عاشق تر تو عمرم ندیدم... پشیمونی من بخاطر توهه... چه جوری دوریتو تحمل کنممن هم همین غم رو دارم ولی نمیخوام ناراحتش کنم با صدای بلند میخندم، یه خنده تلخ که هیچکس از عمق اون خبر نداره... با خنده میگم: دیوونه، تو بهم سر میزنی... من بهت سر میزنم... یه جور میگی انگار چقدر فاصله بینمون هسترزا: ایکاش کنارم بودی؟با لبخند و در عین حال تحکم میگم: رزا الان مهمترین چیز کیارشه... تو عشقت رو داری و قبل از من باید به فکر عشقت باشیرزا با نارارحتی میگه: اما...با اخم میگم: و اما الان جنابعالی باید بخندی... نکنه میخوای کیارش با دستای خودش من رو خفه کنه به خاطر اینکه زنش رو ناراحت کردهاشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه و میگه: روژان خیلی دوستت دارمآرایشگر که تخت تاثیر قرار گرفته میگه: خانم خواهرتون بهتون سر میزنه شگون نداره دختر تو روز عروسیش گریه کنه-اه اه... دختره ی لوس برو اونور حالا خیسم میکنیرزا میخنده و میگه: فقط یه قطره اشک بودا-قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود... راستی رزا اگه سر حرفت هستی این مراسمو بهم بزنمآرایشگر و رزا با تعجب نگام میکنندرزا: کدوم حرف؟با شیطنت میگم: همینکه دوستم داری... اونم از نوع خیلیشرزا دادش میره هوا و میگه: گم شو بیرونآرایشگر هم میخنده و میگه: خانم بشینید تا بقیه کارا رو انجام بدمرزا سر جاش میشینه و با اخمای درهم زیر لب غرغر میکنه-خوبه الان گفتی دلتنگم بودیا... نه به اون ابراز دلتنگی نه به اون فحش دادنترزا: تو آدم بشو نیستی... فقط کافیه بگی فرشته ای اونوقت من میدونمو توخنده ای میکنم و میگم: اینقدر غر نزن... از اینی که هستی زشت تر میشیرزا میخواد از جاش بلند شه که آرایشگر با خنده جلوش رو میگیره... من هم لخندی میزنمو میگم: رزا من میرم لباسامو عوض کنم و آماده شم... نیام ببینم از دوری من آبغوره گرفتیارزا با اخم میگه: تو لیاقت نداری... برو آماده شو... دیگه چیزی نمونده کارم تموم شهسری تکون میدمو از اتاق خارج میشم
ا قدمهای کوتاه به سمت اتاقم حرکت میکنم... باید زودتر لباس بپوشم... ایکاش پدر و مادرم زنده بودن... عروسی من و رزا آرزوشون بود... میدونم که از همه چیز خبر دارن و از خوشحالی ما خوشحال میشن... این روزا عجیب دلتنگ پدر و مادرم میشم... عمو کیوان هم که یه مدتی رو ایران نیست و من از همیشه تنهاتر میشم... عمو و اردلان هم صد در صد به زودی میرن و شاید با فهمیدن حقایقی که امروز گفتم حتی دیگه سال به سال زنگی هم بهم نزنند... همه ی دلخوشیم به حمید و هاله هست... رزا هم که دیگه اینجا موندگار شده... امکان اینکه مریم هم اینجا موندگار بشه زیاده... شاید کنکور دادمو برای ارشد ثبت نام کردم... شاید قبول
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۲ عصر
شدم... بالاخره باید عادت کنم... دلم میخواد به ماکان ثابت...با دیدن صحنه ی رو به رو سرجام خشکم میزنه... باورم نمیشه.... واقعا باورم نمیشه.... ای کاش همه اینا یه کابوس وحشتناک باشه... ماکان... شهناز.... بوسه... کسی که اون همه ادعای دوست داشتن میکرد الان داره جلوی من کسه دیگه ای رو میبوسه... ماکان لباشو از لبای شهناز جدا میکنه و نگاهی بهم میندازه و نیشخندی تحویلم میده... تنها چیزی که احساس میکنم اشکیه که از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... حس میکنم قلبم نمیزنه و نفسم بالا نمیاد.. نمیدونم کی اینقدر عاشق شدم ولی میدونم همش یه اشتباه بود... احساسی که تو وجودمه رو درک نمیکنم... تنفر... شاید هم پشیمونی... پشیمونی از باور عشقی که همش ادعا بود... شاید هم احساس حماقت میکنم... خودم هم نمیدونم چه احساسی دارم... فقط میدونم یه چیزی تو وجودم داره داغونم میکنه... ماکان از دیدن اشکم تعجب میکنه... شهناز هم مسیر نگاه ماکان رو دنبال میکنهبا دیدن من پوزخندی میزنه میگه: عزیزم چرا هر بی سر و پایی رو این اطراف راه میدی...بعد با همون لحنش خطاب به من ادامه میده: چیه؟... نکنه به ماکان دل بسته بودی باید بهت بگم که ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیمنمیخوام بیشتر از این خرد بشم... اشکامو پاک میکنم... همه ی سردیمو تو چشمام میریزم نگاهی بهشون میندازم... با قدمهایی محکم به سمتشون میرمو با خونسردی و با لحنی کاملا سرد میگم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که به نامزد کس دیگه چشم بدوزم... خوشبخت بشینمیخوام از کنارش رد بشم که با تمسخر میگه: پس اون اشکا.........نگاهی بهش میندازم... پوزخندی میزنمو میپرم وسط حرفشو میگم: من اشکامو برای هر بی سر و پایی حروم نمیکنم این اشکا برای دوری خواهرمه.... بهتره به جای این فکرای بچه گانه به بقیه عشق بازیتون برسین... ممکنه اگه براش کم بذاری یه نفر دیگه رو انتخاب کنهشهناز با خشم نگام میکنه ولی من بی تفاوت از کنارشون رد میشم در لحظه ی آخر نگاهی سرشار از گلایه به چشمهای ماکان میندازم... نمیدونم تا چه حد در تظاهر موفق بودم... شاید شهناز رو فریب داده باشم اما ماکان رو نمیدونمماکان هیچی نمیگه... فقط و فقط بهت زده بهم نگاه میکنه... شاید هم حرفی واسه گفتن نداشت... شاید هم تو دلش داره به حماقتم میخنده و میگه دیدی ادبت کردم به زحمت خودم رو به اتاق میرسونم... در رو میبندم و پشت در میشینم... اشکام سرازیر میشن... دلم شکسته... صدای شکستنش رو شنیدم... یاد اون صحنه که میفتم حالم بد میشه... ماکان شهناز رو به دیوار چسبونده بود مهناز هم دستش رو دور گردن ماکان حلقه کرده بود ...تصویر لبای ماکان رو لبای شهناز هر لحظه تو ذهنم تکرار میشه.. سرمو تکون میدم... اشکام با سرعت بیشتری سرازیر میشن... یاد حرف شهناز میفتم...«ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیم»... یعنی هیچوقت عاشقم نبود... دلم بدجور میگیره... سعی میکنم بهش فکر نکنم هر چند غیر ممکنه... آهی میکشمو از روی زمین بلند میشم... بعضی مواقع چقدر مقاومت سخت میشه... به سمت بسته ی لباسام میرم... خدمتکار بسته رو روی تخت گذاشته... لباسای هاله و حمید رو یه گوشه میذارم این جور که معلومه رزا و مریم واسه اونا هم خرید کردن.. پس احتیاجی به این لباسا نیست... با خودم فکر میکنم چقدر بده که تو این شب این همه غمگینم... نفس عمیقی میکشمو سعی میکنم آروم باشم امشب باید همه چیز خوب پیش بره... با این فکر یه لبخند تصنعی مهمون لبام میکنم و بعد شروع میکنم به لباس پوشیدن
************&&ماکان&&با صدای شهناز به خودش میادشهناز: چی شده عزیزم؟حوصله ی خودش رو نداره چه برسه به این دختره که مثله چسب بهش میچسبهاخمی میکنه و با دست شهناز رو به عقب هول میده -گم شو... فعلا حوصلت رو ندارمبا عصبانیت میخواد به سمت اتاقش بره که شهناز با حرص میگه:واسه اون دختره ی بی سر و پا به من توهین میکنیبا اینکه حس میکنه روژان بهش خیانت کرده اما تحمل این رو نداره که کسی در موردش بد حرف بزنهبا خشم به سمت شهناز برمیگرده و اونو به شدت هل میده... شهناز تعادلشو از دست میده... محکم به دیوار برخورد میکنه با ترس بهش خیره میشه دستاشو تو جیبش فرو میکنه و با پوزخند به شهناز نزدیک میشه... یاد روژان میفته که در چنین مواقعی با همه ی نیروش جلوش وایمیستاد اما دخترای دیگه.......... حتی حوصله ی فکر کردن به اینا رو هم دیگه نداره با خشم به چشمای شهناز زل میزنه... این چشمها با اینکه از چشمهای روژان خوشگلتره اما اونو جذب نمیکنندبا جدیت میگه: اگه برای ازدواج روی من حسابی باز کردی از همین حالا بهت میگم از این خبرا نیست... قبلا بهت گفتم الان هم بهت میگم من علاقه ای به تو ندارم... فکر کردی از دوست پسرات خبر ندارم... فکر کردی خبر ندارم همون موقع که پدرت تو رو فرستاد تهران درس بخونی ولی جنابعالی هر روز با یه نفر بودی... من از دخترایی که خودشون رو در اختیار کسی میذارن خوشم نمیاد ولی جنابعالی تو همه ی مهمونیها آویزون این و اون میشدی... من حالم از تو و امثال تو بهم میخوره... اگه میخوای خبر گندکاریهات به بابات نرسه بهتره دور من رو خط بکشی... هیچ خوشم نمیاد تو کارای من دخالت کنیشهناز با عصبانیت میگه: به خاطر اون دختره ی هرز.....هنوز حرف مهناز تموم نشده که ماکان دستش رو از جیبش بیرون میاره و یه سیلی محکم مهمون صورتش میکنه-اینو زدم که بدونی حق نداری رو حرف من حرف بزنی... فکر کردی با دو تا بوسیدن من رو خر میکنی و من گذشته ی سیاه تو رو فراموش میکنم... خونواده ی ما یه تصمیمی گرفته بودن که من از اولش هم باهاش مخالف بودم هیچ دختری برای من مهم نیست نه تو نه روژان نه هیچکس دیگه... دختر برای من فقط اسباب سرگرمیه... پس از بوسه های من هیچ برداشتی نکناشک تو چشمای خوشگل شهناز جمع میشه... اما این همه زیبایی هم دلش رو به رحم نمیاره... با بی تفاوتی از کنار شهناز میگذره و به اتاقش میره... در رو محکم میبنده... به حرفایی که زد اعتقادی نداره... حس میکنه هنوز یه دختر براش مهمه...اسم روژان رو به زبون میاره و آه میکشهبا خشم مشنش رو به دیوار میکوبه و میگه: آخه چرا باهام اینکارو کردی لعنتی... من که دوستت داشتمبدجور عصبیه... خودش هم نمیدونه چشه؟... مگه قرار نبود تلافی کنه... مگه قرار نبود به روژان بفهمونه که براش مهم نیست... پس چرا با اشک روژان دلش گرفت... پس چرا الان آروم نیست... پس چرا الان خوشحال نیست... میخواست به روژان بفهمونه که تو هم مثله بقیه بودی... اما الان به خودش ثابت شد که اون هنوز براش متفاوتهزیر لب زمزمه میکنه: نکنه واقعا دوستم دارهولی خیلی سریع یاد خنده های ماهان و روژان میفته... یاد شوخی های ماهان... خوشحالی های این چند روز اخیر ماهان... قول گرفتنش از روژان... یاد حرفش که به روژان گفت... هنوز حرف ماهان تو گوششه...« ضعیفه زن من میشی؟»زیر لب میگه: اگه من رو میخواست پس چرا ماهان رو وارد زندگیش کرده؟رو تخت میشینه... سرش رو بین دستاش میگیره... یاد اون روز میفته که روژان اومده بود توی اتاقش... ولی خودش همه چیز رو خراب کرد... با خودش میگه: اون بهم اعتماد کرده بود نباید حرف پسرعموش رو پیش میکشیدم... در بدترین شرایط هم از ضعفهای من سواستفاده نکرد... اما من.......آهی میکشه و از رو تختش بلند میشه...اون روز حس میکرد غرورش خرد شده... واسه همین میخواست غرور روژان رو هم بشکنه... ولی با دیدن اشک روژان هزار بار خودش رو به خاطر این کار لعن و نفرین کردبا خودش زمزمه میکنه: ای کاش بهش فرصت میدادمهیچوقت از کاری که کرد بود پشیمون نمید اما از وقتی که روژان رو دیده هر روز از اعمال دیروزش پشیمونهبه موهاش چنگ میزنه و با کلافگی میگه: خدایا چیکار کنم؟با ناراحتی به سمت در میره و از اتاقش خارج میشه***********
بعد از پوشیدن لباس و کامل شدن آرایشم از اتاق خارج میشم... تصمیمم رو گرفتم اینبار میخوام با دلم بجنگم... به هر قیمتی شده... دیگه هیچی برام مهم نیست... عشقی که با شک و تردید شروع بشه آخرش هم به خیانت ختم بشه عشق نیست... وسطای پله ها هستم که سنگینی نگاه کسی رو پشت سرم احساس میکنم... به عقب برمیگردم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... با دیدن من یه خورده دستپاچه میشه انگار انتظار نداشت که برگردم... پوزخندی میزنمو با اخم نگامو ازش میگیرم.... به سرعت ازش دور میشمو به اطراف نگاهی میندازم تا شاید آشنایی رو ببینم... به جز اردلان که رو یه مبل دو نفره نشسته فرد آشنای دیگه ای رو نمیبینم... اردلان هم که تا چشمش به من میفته از رو مبل بلند میشه با جدیت به طرف من میاد... وقتی به جلوم میرسه میگه: هیچ معلومه کجایی؟ بابا خیلی وقته دنبالت میگشت-رفته بودم آماده شم... بقیه کجان؟با پوزخند میگه: وکیل جنابعالی بابا رو به زور بردش تا با آدمای هم سن و سال خودش آشنا کنهخندم میگیره... امان از دست عمو کیوان... میدونه عمو خوشش نمیاد با غریبه ها صحبت کنه از قصد این کارو کرد-پس تو اینجا چیکار میکنی؟... با کیهان میرفتی تا با جوونا آشنا بشی؟اردلان با اخم میگه: حوصله ی آدمای غریبه رو ندارم-تو این مورد هم به پدرت رفتیبه سمت مبلی که گوشه ی سالن هست حرکت میکنم... اردلان هم به ناچار باهام همقدم میشه و با بیحوصلگی میگه: کی این مراسم مسخره تموم میشه؟همینجور که دارم رو مبل دو نفره میشینم با تعجب میگم: هنوز شروع نشده... بعد تو حرف از تموم شدنش میزنی؟میگه: از این جور جاها خوشم نمیادبا تمسخر میگم: بله... خوب میدونم از چه جور جاهایی خوشت میاداردلان هم خودش رو کنار من پرت میکنهاخمام تو هم میره و میگم: راحتی؟ بیرون بده بیا داخل؟از این رفتاراش خوشم نمیاد... زیادی احساس راحتی میکنه... اردلان: همه آرزوشونه من کنارشون بشینم... هر چند تو عقل نداری؟-نه اینکه جنابعالی داری؟ در مورد چیزایی حرف بزن که خودت داریاردلان با اخم میگه: یه دختر خوشگل هم اینجا پیدا نمیشه که من مجبور نباشم با توی زبون نفهم حرف بزنمبا پوزخند میگم: مگه خدا زبون رو از پسرا گرفته که تو میخوای با دخترا حرف بزنیاردلان: از آدمای پاستوریزه ای مثله تو خوشم نمیاد-من هم از آدمای استریزه ای مثله تو خوشم نمیاداردلان: چه ربطی داشت-ربطش به قافیه اش بود... زیاد بهش فکر نکن بچه های زیر دو سال نمیفهمی...با مسخرگی میگه: اگه من دوسالمه اونوقت جنابعالی چند سالته؟با جدیت میگم: بزرگی به عقله نه قد و هیکلاردلان: واقعا برات متاسفم... حتی بلد نیستی با یه اقای متشخص درست صحبت کنی-تو اول یه دونشو بهم نشون بده بعد قضاوت کنبا پوزخند میگه: خوده منمیخندمو میگم: جوک میگی؟با اخم میگه: نمیدونم تو چی چی داری که بابا اینقدر پافشاری میکنه تو رو بگیرمتو دلم میگم: شهرت و محبوبیت پدرم رو اما به زبون میگم: فهم و شعور دارم که تو نداری... عمو فکر میکنه اگه با من ازدواج کنی همنشینی با من در تو اثر میکنه و باعث میشه یه خورده فهم و شعورم به تو برسه... اما نمیدونه که فهم و شعور ذات....میپره وسط حرفمو با عصبانیت میگه: دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنیبا پوزخند میگم: مطمئن باش اندازه ی دهنمه وگرنه اصلا از دهنم بیرون نمیومد...چشمام به ماکان میفته که به دیوار تکیه داده و رگ گردنش متورم شده... با چشمهای سرخ شده به من نگاه میکنه... از همینجا هم ابروهای درهم رفته شو میبینم... پوزخندی میزنمو نگامو ازش میگیرم... نگاهی به اردلان میندازم که میبینم به همونجایی نگاه میکنه که من نگاه میکردم... پس بگو چرا ساکت شده... گند زدی دختر... گند زدی
با اخم میگم چیزی شده؟اردلان نیشخندی میزنه و میگه: دوست پسرته، نه؟خودمو به اون راه میزنمو با تعجب ظاهری میگم: کی؟با مسخرگی میگه: همون که داشتی میخوردیش؟-من که نمیفهمم چی میگیمیخنده و مجبورم میکنه به ماکان نگاه کنم و میگه: اون پسره رو میبینی داره با حرص نگامون میکنه؟با خونسردی ظاهری میگم: خوب که چی؟با جدیت میگه: خوب که چی نداره... با یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید نسبت بهت احساس مالکیت میکنهبا اخم میگم: درست حرف بزن... مگه زمین و خونه اماردلان با لحن حرص درآری میگه: از اونم کمتری... ولی نمیدونم این پسره چه جوری انتخابت کرده؟با عصبانیت میگم: اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی؟با یه لحن خاصی میگه: شرط میبندم دوست پسرته-پس از همین حالا بهت میگم شرط رو باختیاردلان تو چشمام خیره میشه و میگه: من خودم این کاره ام... با یه نگاه میتونم تا ته ماجرا رو بخونمبا مسخرگی میگم: نه بابا... مگه فال گیریبا پوزخند میگه: محاله تو اینجور موارد اشتباه کنم-تو رو خداببین چه افتخاری هم میکنه... آخه مرد حسابی این کارا خجالت داره نه افتخار... بعدش هم همیشه یه اولین باری وجود داره... الان هم اولین اشتباه زندگیت رو بهت تبریک میگماردلان با اخم میگه: واسه من کاری نداری بهت ثابت کنم که اشتباه نمیکنم-برو بابا میخوام از جام بلند بشم که دو تا مچ دستمو میگیره و محکم با یه دستش نگه میدارهبا تعجب نگاش میکنم که میگه: شرط میبندم که تو هم دوستش داریبا لبخند ادامه میده: هیچ دختری بیخودی به پسری زل نمیزنه... وقتی این کار رو میکنه یعنی یا برای اون بدبخت نقشه کشیده یا دلش رو باخته... از اونجایی که تو از این عرضه ها نداری که برای کسی نقشه بکشی پس نتیجه میگیرم عاشق شدیبا اخم میگم: کمتر مزخرف بگو... من داشتم به چرندیات تو فکر میکردم حواسم نبود کجا رو نگاه میکردماردلان میخنده و میگه: اونی که فکر میکنی منم خودتی-بی تربیتاردلان با صدای بلندی میخنده و میگه: پس داشتی یه فکری میکردی -خوب معلومه... همه که مثله تو مغزشون رو آکبند نگه نمیدارن من از مغزم استفاده های مفید میکنماردلان با مسخرگی میگه: اونوقت جنابعالی داشتی در مورد بنده چه فکری میکردیبا شیطنت میگم: داشتم فکر میکردم گیر عجب دراکولایی افتادماخماش تو هم میره و میگه: دلم میخواد اونقدر کتکت بزنم که نتونی از جات بلند شی-آرزو بر جوانان عیب نیست نگام دوباره به ماکان میفته... یا ابوالفضل... این چرا اینجوری شده؟... یه جور منو نگاه میکنه که انگار مال و اموالش رو بالا کشیدم... خوبه خودش جلوی من همسر آیندشو بوسید... با صدای اردلان به خودم میام که میگه: خوردیشبا اخم میگم: اردلان تمومش کنبا شیطنت میگه: چی رو؟-این چرندیات روبا اخم میخوام مچ دستمو از دستاش آزاد کنم که میگه: میخوای بهت ثابت کنم که حرفام چرندیات نیست؟به سختی مچ دستم رو از دستاش بیرون میارمو بلند میشم که به بازوم چنگ میزنه و من رو روی مبل پرت میکنه و تقریبا خودش رو روی من میندازه و صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه مطمئنم تا چند دقیقه ی دیگه میاد جلو و من رو از روت بلند میکنه و یه مشت میخوابونه تو صورت.....هنوز حرفش تموم نشده که از روی من کشیده میشه... یه نفر اون رو از روم بلند کرده... تو اون تاریکی چهره ی ماکان رو میبینم... اردلان رو محکم به دیوار میکوبهنگاهی به اطراف میندازم... خدا رو شکر کسی حواسش به ما نیست... چون مبلها رو برای مراسم جا به جا کردن و نزدیک دیوار گذاشتن... این مبل هم یه گوشه تقریبا تاریک هستن زیاد در معرض دید نیستیم... به این دلیل اینجا رو برای نشستن انتخاب کردم که هر کس به من میرسه هی باهام سلام و احوالپرسی نکنه... حوصله ی دولا راست شدن ندارم... اون همه رانندگی خستم کرده... میخواستم تا شروع مراسم یه خورده استراحت کنم که این اردلان هم گند زد به همه چیزماکان سعی میکنه صداشو پایین نگه داره تا کسی توجهش به طرف ما جلب نشه با دندونای کلید شده به اردلان میگه: داشتی چیکار میکردی؟اردلان با خونسردی جواب میده: فکر نکنم به جنابعالی ربطی نداره... من باید این سوال رو ازت بپرسم که داری چیکار میکنی؟ماکان: تو ویلای من چه غلطی میکنی؟هر دو شون مغرور... هر دوشون جدی... هر دوشون تو نگاه همدیگه خیره شدناردلان با پوزخند میگه: عروسی دختر عمومه... حرفیه؟ماکان با ناباوری نگاهی به اردلان و نگاهی به من میندازه... بعد کم کم اخماش تو هم میره و میگه: عروسی دختر عموته که باشه... دلیل نمیشه که اینجا رو با اونور آب اشتباه بگیریپوزخندی رو لبام میشینه که از چشمهای جفتشون دور نمیمونه... جوری حرف میزنه که انگار خودش پاک و مقدسه... خوبه چند دقیقه پیش خودش رو اونجور با دختردائیش دیدمماکان که از پوزخند من جری تر شده به سمت اردلان میره... به لباسش چنگ میزنه و با عصبانیت میگه: خوشم نمیاد کثافت کاریهاتون رو تو ویلای من بیارین... اگه میخواین غلطی کنید از ویلای من گم شین بیروناردلان با خونسردی ماکان رو از خودش جدا میکنه... لباسش رو صاف میکنه و میگه: پیشنهاد خوبیه... بعد از مراسم که از اینجا رفتیم عملیش میکنیم
دستهای مشت شده ی ماکان نشون دهنده ی عصبانیت بیش از اندازشه... هیچوقت از تلافی کردن خوشم نمیومد اما ماکان امشب بدجوری دل من رو سوزوند... شاید حقشه... اون حتی از اعتمادم هم سواستفاده کرد و بعد از دعوایی که بین مون شد درد و دلای من رو پتکی کردو تو سرم زد... با همه ی اینا دوست ندارم غرورش رو بشکونم... ترجیح میدم چیزی نگم... ماهان رو میبینم که وارد سالن میشه لبخندی رو لبام میشینه... بی تفاوت از کنار هر دو تاشون رد میشمو به سمت ماهان حرکت میکنم... ماهان رو صدا میکنم... ماهان به طرف من برمیگرده و با لبخند میگه: به به... چه خوشگل شدی خانم خانمابا شیطنت میگم: اینا رو میگی چون کارت پیشه من گیرهمیخنده و میگه: مثله همیشه بلایی-جنابعالی هم تنبله تنبلاییبا خنده سری تون میده و میگه: چه خبر؟موزیانه میگم: خبرا که زیاده کدومش رو میخوای؟ماهان با مظلومیت میگه: روژان اذیت نکن دیگهتو همین موقع ماکان هم با اخم به کنار ما میادو به ماهان میگه: ماهان بهتره بری سری به خدمتکارا بزنی تا کم و کسری وجود نداشته باشه؟ماهان با جدیت میگه: خیالت راحت... به همه ی کارا رسیدم... مشکلی نیستماکان میخواد چیزی بگه که ماهان میگه: روژان منو کشتی بگو باهاشون صحبت کردی؟ماکان با تعجب میگه: ماهان حالت خوبه چی میگی؟ماهان با بی حوصلگی میگه: بعدا برات میگمبعد هم منتظر نگام میکنهبا لبخند میگم: صحبت کردم ماهان با ذوق میگه: خوب... بعدش؟میخندمو میگم: قرار شده با مریم حرف بزنند... پدرش میگفت در مورد بی علاقگی مریم به شایان خبر نداشت... اگه میدونست هیچوقت اونو مجبور به این کار نمیکرد... پدر مریم فکر میکرد مریم از روی لجبازی راضی به ازدواج نمیشهماهان با صدای بلند میخنده... چند نفر به طرف ما برمیگردنو بهمون نگاه میکنندماهان بی توجه به اونا بهم میگه: روژان به خدا خیلی ماهیبا شیطنت میگم: منظورت که احیانا ماهی تابه نیستماهان میخواد چیزی بگه که ماکان با تعجب میگه: یکی به من هم بگه اینجا چه خبره؟من با بی تفاوتی و ماهان با خوشحالی به ماکان نگاه میکنیمماهان با شوق و ذوق ماجرا رو واسه ماکان تعریف میکنه... ماکان با شنیدن حرفای ماهان رنگش بیشتر میپره... با شرمندگی نگام میکنه که من با نگاهی سرد تو چشماش خیره میشمو بهش پوزخند میزنم... وقتی حرفای ماهان تموم میشهماکان با اخم بهش میگه: چرا بهم نگفتی؟ماهان: میخواستم مطمئن بشم... بعد خبرت کنم... هر چند هنوز خیلی کارا مونده ولی روژان اصلیترین کار رو انجام دادبی توجه به ماکان و نگاه خیره اش رو به ماهان میکنمو میگم: من اگه کاری کردم به خاطر مریم بوده که مثله رزا برام عزیزه... بقیه کارا با خودته... فقط امیدوارم درست انتخاب کنی و درست تصمیم بگیریماهان با لبخند میگه: ممنونم ازت... خیلی بهم لطف کردی... تو این چند روز تا حدی با خصوصیات رفتاری مریم آشنا شدم... باور میکنی هر روز شیفته ترش میشملبخندی میزنم و میگم: توی چند روز نمیشه یه نفرو شناخت... باز هم به همدیگه فرصت بدینماهان: تو این چند روز مریم خیلی ازم دوری کرد-دلیلش رو که میدونی... پس دیگه غمت چیه؟ماهان: ممکنه خونوادش هم راضی نباشن؟-خوب نباشن... اونقدر میری و میای راضی بشنلبهای ماهان به خنده وا میشنو میگه: حق با توهه-حالا بهتره شب آخر بری یه خورده از یار دیدن کنی اخماش تو هم میره و میگه: روژان نمیشه باز بمونید-حرفا میزنیا ماهان، مجبورم برم... شماره ی من رو هم که داری... هر وقت کمک خواستی میتونی روم حساب کنی.... فقط در مورد صحبتم با پدر مریم بهتره چیزی بهش نگی... پدرش دوست داره همه چیز رو از زبون خودش بشنوهماهان با ناراحتی سری تکون میده و میگه: باشه خیالت راحت... ولی ایکاش چند روز دیگه هم میموندی-ماهان یه خورده هم به من فکر کن... من همه ی زندگیم تهرانه... فکر نکنم خونواده ی مریم هم بیشتر از این راضی به موندن مریم باشنماهان با غصه میگه: حق با توهه... برای داشتن مریم باید اقدام دیگه ای بکنملبخندی میزنمو میگم: امیدوارم موفق باشیماهان یه چند دقیقه ای باهام حرف میزنه و بالاخره میره اما ماکان تمام مدت به حرفامون گوش میده و هیچی نمیگه با رفتن ماهان میخواد با من حرف بزنه که حضورش رو نادیده میگیرمو به سمت همون مبلی میرم که لحظاتی قبل اونجا نشسته بودم... خبری از اردلان نیستنفسمو با حرص بیرون میدمو زیر لب میگم: چه بهتر
رو همون مبل که دفعه پیش نشستم میشینم... ماکان به سرعت خودش رو به من میرسونه و کنارم میشینهبا اخم از جام بلند میشمو رو مبل یه نفره ای که کنار همین مبل قرار داره میشینمماکان: روژ....میپرم وسط حرفشو بهش میگم هیچی نگو... خوشم نمیاد با مردی که نامزد داره حرفای بیخود بزنمماکان با لحن غمگینی میگه: باور کن بین من و شهناز هیچی نیستبا تمسخر میگم: بله... بله کاملا معلومه... از اون بوسه ی عاشقانه تون کاملا معلوم که هیچی بین تون نیستماکان: به خدا فقط میخواستم....با پوزخند میگم: دل من رو بسوزونی... بهت تبریک میگم موفق شدی... الان میتونی بری کلی خوشحالی کنی ولی دور من رو خط بکش... حتی این حق رو بهت نمیدم که بهم فکر کنی... اینو بدون که هیچی بین من و تو نیست... بر طبق گفته ام امشب هم بعد از مراسم واسه همیشه از اینجا میرم ولی از یه چیز خیلی خوشحالم که زود شناختمت که فهمیدم همه ی حرفات ادعا بودماکان با خشم میگه: نمیذارم بریبا پوزخند میگم: جنابعالی کی باشی که بخوای جلوم رو بگیری؟با جدیت میگه: دوست پسرت و همسر آیندت-خیلی رو داری که باز چنین ادعایی میکنی ولی بذار خیالت رو راحت کنم... من به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات ازدواج کنم... حتی شده خودمو بکشم میکشم ولی با تو ازدواج نمیکنمنگاهش غمگین میشهماکان: فقط یه فرصت دیگهبا بی رحمی تمام میگم: فرصتهای زیادی بهت دادم خودت همه شون رو دونه دونه نابود کردی... به نظر من شهناز از هر لحاظ برای تو مناسب تر ماکان با اخم میگه: حرف بیخود نزنلبخند تلخی میزنم... تلخ تر از همیشه... با آه میگم: اگه تو عمرم یه حرف درست زده باشم اون هم همینه... دنیای من و تو خیلی متفاوته... از اول هم اشتباه کردم نباید هیچ فرصتی بهت میدادم... هر دومون اشتباه کردیم ماکان: روژان چرا با من و خودت اینکارو میکنیبا دلی گرفته اما لحنی سرد میگم: من با تو کاری ندارم فقط و فقط دارم واسه آیندم تصمیم میگیرمماکان با اخم میگه: باید به من در مورد مریم میگفتی-یادمه که چقدر جنابعالی بهم فرصت حرف زدن دادین ماکان: روژان باور کن اون لحظه دیوونه شده بودم با سردی میگم: برام مهم نیست اون لحظه چه مرگت شده بود... مهم اینه که مثله همیشه خودخواهانه عمل کردیماکان با عصبانیت میگه: اصلا من خودخواه، من احمق، من مغرور...... تو چرا سکوت کردی.... باید به زور بهم میگفتی-خوشم نمیاد خودم رو برای کسی توجیح کنم اگه واقعا دوستم داشتی هیچوقت بهم شک نمیکردی... عشق تو زندگی مهمه اما همه چیز نیست... مهمتر از عشق شناخت و اعتماد طرفینه...چیزی که از روز اول تو نسبت به من نداشتی... اون اوایل کلی تهمت بهم زدی و باورم نکردی گفتم شناختی از من نداری ولی روزای آخر دوباره کارت رو تکرار کردی... پس اعتمادی نبود... شناختی نبود.. مهمتر از همه عشقی نبود... صد در صد احساس تو به من به یه احساس زودگذره... با رفتن من همه چیز حل میشه... بعد از یه مدت که همدیگه رو نبینیم به راحتی همدیگه رو فراموش میکنیم... تقریبا همه مهمونا اومدن ولی من و ماکان هنوز گوشه ی سالن نشستیم... اون اصرار به بخشش میکنه ولی من بی توجه به حرفاش فقط یه چیز میگم: نهبرام خیلی سخته کسی رو ببخشم که با نهایت بی رحمی رو به روم وایمیسته من رو از خونش بیرون میکنه... درسته عملا این کارو نکرد ولی اگه پای رزا وسط نبود صد در صد اینکارو باهام میکرد... با حرفاش اونقدر اذیتم میکنه که الان تو عروسی خواهرم حتی حوصله ندارم برم با بقیه حرف بزنمو شادی کنم... بهم تهمت میزنه و فرصت دفاع رو از من میگیره... جلوی چشمای من دختری رو میبوسه و اون دختر هم اون رو همسر آیندش معرفی میکنه... برام سخته کسی رو ببخشم که ذره ذره عاشقم کردو بعد پشت پا به همه چی زد... ماکان همونجور داره برای قانع کردن من حرف میزنه ولی من هیچی نمیشنوم من به دل شکسته شده ام فکر میکنم... دلی که دست نخورده و بکر بود... اما الان برای کسی میتپه که بدجور اون رو شکستهماکان: ....... روژان درسته که زود قضاوت کردم ولی تو هم اشتباه کردی نباید تنهایی به اتاق ماهان میرفتی حتی اگه اون شخص برادرم باشه.....بی توجه به حضور ماکان زیر لب شعری رو واسه خودم زمزمه میکنم: قصه کهنه دروغ بودمن و تو بچگی کردیمکه به جای قصه خوندنقصه رو زندگی کردیمتو همین موقع رزا و کیارش از طبقه ی بالا وارد سالن میشن... رزا لباس عروس نپوشید وقتی دلیل کارش رو ازش پرسیدم گفت مادرم تازه فوت شده دلم نمیخواد جشن بگیرم، به کیارش هم از اول گفته بودم ولی چون کیارش عجله داشت قبول کردم زودتر ازدواج کنیم ترجیح میدم همه چیز ساده برگزار بشه... از قاسم و سوسن و خونواده ی رزا هم خبری نیست... نمیدونم دعوتشون نکردن یا دعوتشون کردن و اونا نیومدن
اونقدر حواسم به رزا و کیارش میره که وجود ماکان رو به کل فراموش میکنم... دستی رو شونم قرار میگیره... با تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن ماکان که دستشو رو شونم گذاشته اخمام تو هم میره و به شدت دستشو پس میزنم... ماکان میخواد حرفی بزنه که بهش فرصت نمیدمو با سرعت ازش دور میشم... حرفای گفتنی رو قبلا گفته... دیگه چیزی واسه شنیدن نمونده... نمیگم دوستش ندارم... نمیگم عاشقش نیستم... اما دوست داشتن و عاشق بودن دلیل نمیشه که هر غلطی کرد من ساکت بشینمو کاری نکنم... اومده جلوی من دختر مردمو بوسیده بعد میگه چیزی بین ما نیست... حتما باید ازت حامله بشه که چیزی بین تون باشه... بدجور حالم گرفته شد... به سمت رزا و کیارش میرمو میگم: به به سلام بر عروس خانم خوشگلبه کیارش نگاهی میندازمو میگم: توام بدک نشدی اما خواهر من یه چیز دیگه ستکیارش با صدای بلند میخنده که باعث میشه خواهرش به طرفمون بیاد و بگه: چی شده کیارش؟کیارش سعی میکنه خندشو کنترل کنه اما نمیتونه... خواهرش با تعجب نگاش میکنهبا شیطنت میگم: کیارش زشته... اونجوری نخند... مردم فکر میکنند چقدر عجولیخواهرش هم میخنده و میگه: مگه نیست؟با لبخند پلیدی میگم: هست ولی باید یه خورده آبروداری کنیمکیارش: روژان داشتیم؟-چی رو؟کیارش: روژان امشب رو خراب نکن قول میدم تا آخر عمر نوکرت باشم-تعهد کتبی بده تا باور کنمکیارش: روژان-هوم؟کیارش: اذیت نکن دیگه-من که کاری بهت ندارمبعد با خنده ادامه میدم: زن ندیدهکیارش: اگه شماها هم مثله من با بدبختی زن میگرفتین دلیل عجله مو میفهمیدینمیزنم تو صورتمو برمیگردم به سمت خواهرش... خواهرش با نگرانی به من نگاه میکنه... اما کیارش و رزا میدونند باز میخوام شوخی کنم-وای بلا به دور... خواهر عجب دوره زمونه ای شده... برادرت رو فرستادین اونور آب یه بی حیا تحویل گفتینخواهرش با نگرانی میگه: مگه چی شده روژان خانم؟-مگه نشنیدی چی گفت؟خواهرش با سردرگمی نگام به من و نگاهی به کیارش میکنه که میگم: داره به ما به طور غیر مستقیم اشاره میکنه زن بگیریمدهن خواهرش از تعجب باز میمونه رزا برمیگرده به سمت خواهرشوهرشو میگه: حرفای روژان رو جدی نگیر... چرت و پرت زیاد میگهبا اخم میگم: اجی باز من چند روز اینجا نبودم بی تربیت شدی آدم باید احترام خواهر کوچیکشو نگه دارهکیارش و خواهرش میخندن... با اخم به طرف کیارش میرمو به عقب هلش میدمو میگم برو عقب ببینم، چند روز اینجا نبودم خواهر باادبم رو بی تربیت کردی تحویلم دادیرزا: برو اونور ببینم الان آبروریزی راه میندازیمن رو به طرف خواهرشوهرش هل میده و خودش کنار کیارش وایمیستهبا مسخرگی میگم: رزا کی بود اون بالا میگفت دوستت دارم دوستت دارم... من رو به این زودی فروختی... برو... برو که دیگه از چشمم افتادیکیارش و خواهشو رزا با حرفای من میخندن... تو همین لحظه عاقد هم میرسهکیارش و رزا به سمت سفره ی عقد میرنو من هم یه گوشه وایمیستم... رزا و کیارش تو جایگاهی که براشون درست کردن میشینند و مریم و سه تا از دخترایی که من نمیشناسم یه پارچه سفید بالای سرشون میگیرن... خواهر کیارش هم میره بالای سرشون قند بسابه... عاقد بعد از سلام و احوالپرسی میشینه و شروع به خوندن خطبه ی عقد میکنه وقتی در آخر از رزا وکالت میخوادخواهر کیارش میگه: عروس رفته.......با صدای بلند میگم: گلدونه کاکتوسش رو بیارههمه ی مهمونا به سمت من برمیگردنو با تعجب نگام میکنند... رزا با اخم بهم زل زده و کیارش با خنده نگام میکنه از قیافه ی کیارش معلومه که داره از خنده منفجر میشه.... با مظلومیت میگم: خوب مگه کاکتوس گل نیستبا این حرف من همه ی سالن از خنده منفجر میشن... حتی عاقد هم لبخندی رو لباش میشینه... کیارش هم دیگه با خیال راحت میخنده و فراموش میکنه که امشب باید یه خورده سنگین باشه... بعد از مدتی همه ساکت میشن تا عاقد برای دومین بار خطبه عقد رو بخونهوقتی عاقد خطبه عقد رو میخونه... خواهر کیارش به من نگاه میکنه و فکر میکنه باز میخوام یه چیز بگم... همه نگاهش رو دنبال میکنندو با دیدن من لبخندی رو لباشون میشینهسری به نشونه ی ندونستن تکون میدم که یه دستی رو شونم میاد... به سمت عقب برمیگردمو یه پیرزن رو میبینم که با مهربونی میگه: این یکی رو هم تو بگوتازه برام میفته ماجرا از چه قراره... یه بار هم که من میخوام خانمانه رفتار کنم خودشون نمیذارنبا مظلومیت میگم: مگه میشه از کاکتوس گلاب گرفت که من بگم عروس رفته گلاب بیارهبا این حرف من دوباره همه ی جمع به خنده میفتنعاقد هم اینبار میخنده و سری تکون میده... وقتی همه آروم میگیرن... عاقد برای سومین بار خطبه عقد رو میخونه و اینبار رزا بله رو با اجازه ی من و روح مامان و بابا میده... وقتی اسمه من رو آورد خیلی شرمندش شدم... همیشه من رو شرمنده مهربونیهاش میکنه....بقیه کارا خیلی سریع اتفاق میفته... امضای دفتر... به دست کردن حلقه ها... چشیدن عسل... کادو دادن من بهشون که یه جفت ساعت مردونه و زنونه شیک بود و در آخر یادگاری های پدر و مادرم رو که برای رزا و شوهر آیندش بود رو بهشون میدم... بعد از اینکه کادوها و یادگاری ها رو به رزا میدم ازشون دور میشمو به سمت حیاط میرم... بدجور دلم گرفته... فکرش هم برام سخته که اون خونه رو بدون رزا ببینم... همینجور که تو حیاط برای خودم قدم میزنم شهناز رو میبینم که با پوزخند نگام میکنه... میخوام بی تفاوت از کنارش رد بشم که با شنیدن صداش متوقف میشم
شهناز: بهتره پات رو از زندگی من بیرون بکشیدوست دارم یه جواب دندون شکن بهش بدم و حالش رو بگیرم ولی یاد اون لحظه ای میفتم که لبهای ماکان رو لبای شهناز بود... نگاهی به ظاهرش میندازم از لحاظ ظاهری خیلی از من سرتره... برای اولین بار به یکی حسودیم میشه... ایکاش ماکان همه چیز رو خراب نمیکرد... وجدانم قبول نمیکنه خوشبختیم رو روی دل شکسته شده ی یه نفر دیگه بنا کنم... شاید حق با شهنازه... ماکان از اول هم سهم من نبود... حتی اون روز سلطان هم در مورد شهناز حرف میزد... هر چند از شهناز خوشم نمیاد اما دلیل نمیشه که دلش رو بشکونم... ترجیح میدم بی تفاوت باشم و چیزی نگم... وقتی میبینه جوابشو نمیدمو با خونسردی میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد یه بلای سر خواهرت بیادچنان اخمم تو هم میره که شهناز از ترس یه قدم به عقب میره... از اینجور آدما متنفرم... از آدمایی که وقتی کم میارن شروع میکنند به تهدید کردن... با اخمهای در هم به سمتش گام برمیدارم خودم رو به جلوش میرسونمو دقیقا رو به روش وایمیستمبا تحکم و خشم میگم: اگه جراتشو داری این کارو بکن... اونوقت اون بابات رو به عزات مینشونم... ممکنه از حق خودم راحت بگذرم ولی از حق خواهرم محاله... کافیه نوک انگشتت به خواهرم بخوره بهتره اون وقت خودت رو مرده فرض کنیوقتی این حرفو میزنم واقعا عملیش میکنم... چون رزا همه ی دنیای منه... نمیتونم تحمل کنم کسی از گل نازکتر بهش بگه... اون قدر لحنه گفتارم جدی و با تحکمه که به سرعت روش اثر میکنه... با ترس نگام میکنه... پوزخندی میزنمشهناز: من.....یهو حرف تو دهنش میمونه و نگاهش به مسیری خیره میشه.... با تعجب نگاهش میکنم... صدای قدمهای کسی رو میشنویم... سرم رو به عقب برمیگردونم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... اه خستم کرد... حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم... از کنار هر دوشون بی تفاوت رد میشم... هر کدومشون یه جور اعصابم رو خرد میکنند...صدای ماکان رو میشنوم که با داد به شهناز میگه: داشتی چه غلطی میکردی؟شهناز با صدای لرزون میگه: ماکا..........ماکان فریاد میزنه و میگه: دوست نداری که تهدید امروزم رو عملی کنمپوزخندی رو لبام میشینه لابد میخواد این رو هم حامله کنه... از فکر خودم خندم میگیره... این دختره از خداشهصدایی از شهناز در نمیادماکان: هیچ خوشم نمیاد دور و بر روژان ببینمت دفعه ی بعد دیگه حرف نمیزنم... عمل میکنم... پس بهتره حواستو جمع کنیاونقدر ازشون دور میشم که دیگه حرفاشون رو هم نمیشنوم.... به قسمت پشتی ساختمون میرمو روی اون سنگ بزرگ میشینم... اینجا رو خیلی دوست دارم... چشمامو میندم و زیر لب شعری رو زمزمه میکنم:عصری است غروب آسمان دلگیر استافسوس که برای دل سپردن دیر استهر بار بهانه گرفتیم و گذشتعیب از من و توست عشق بی تقصیر استبا صدای ماکان به خودم میامماکان: روژان چشمامو باز میکنمو اون رو کنار خودم میبینم... سرپا کنارم واستاده... به دیوار تکیه داده و با محبت نگام میکنهبا بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم... با خودم فکر میکنم کی اومد که من متوجه نشدمانگار فکرمو به زبون آوردم چون ماکان میگه: اونقدر تو فکر بودی که هیچ توجهی به اطرافت نداشتی... شهناز بهت چی میگفت؟-اونش به جنابعالی ربطی ندارهاخماش تو هم میره و میگه: روژان باور کن من هیچوقت شهناز رو نمیخواستمآهی میکشم... زل میزنم تو چشماش و میگم: ماکان رو زندگیتو کن... بیخودی خودت رو علاف من نکن... من محاله بهت جواب مثبت بدم... شاید از لحاظ مالی در سطح بالایی باشی... اما از لحاظ اخلاقی مورد قبول من نیستی... من عشق رو میخوام چیکار کنم وقتی باعث خرد شدنم میشه... وقتی شخصیتم رو زیر سوال میبره...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۳ عصر
به اطراف نگاه میکنم... از سلطان و ماهان خبری نیست... در اتاق بسته ست... نمیدونم کی رفتن... اونقدر تو فکر بودم که متوجه ی رفتنشون نشدم
-نگو که منو اینجا نگه داشتی تا حالمو بپرسی؟
ماکان: روژان اینقدر باهام سرد نباش
-دلیلی نمیبینم با هر غریبه ای صمیمی بشم... در گذشته خیلی جاها اشتباه کردم میخوام از این به بعد یعضی از رفتارام رو اصلاح کنم
با تموم شدن حرفم پشتم رو به ماکان میکنم با قدمهای کوتاه به سمت پنجره ی اتاقش میرم... همونجور که به پنجره نزدیک میشم میگم: بگو، میشنوم
پشت پنجره وایمیستمو سرمو بالا میگیرم... به آسمون نگاه میکنم...یه عالمه ستاره تو آسمون خودنمایی میکنند... عاشق ستاره های آسمونم... دوست دارم ساعتها رو زمین بشینمو بهشون نگاه کنم... وقتی میبینم سکوت ماکان طولانی شده از دید زدن ستاره ها دست میکشم... به طرف ماکان برمیگردم... آهی میکشمو با ناراحتی میگم: مثله اینکه حرفی واسه گفتن نداری پس دلیلی واسه ی موندن بیشتر نمیبینم
میخوام به سمت در برم که سریع خودش رو به من میرسونه... بازوهامو میگیره و میگه: روژان خیلی حرفا واسه گفتن دارم... ولی بعضی مواقع حرف زدن خیلی سخت میشه
با جدیت میگم: ولم کن
ماکان منو به طرف خودش میکشه که باعث میشه تو بغلش پرت بشم 
میخوام تقلا کنم که میگه: هــــیس، آروم باش... اینجوری حرف زدن آسونتره... 
با ناراحتی میگم: ماکان ولم کن
ماکان بی توجه به حرف من میگه: روژان باور کن هیچوقت شهناز رو نمیخواستم
همونجور که تو بغلش تقلا میکنم میگم: کاملا معلومه
ماکان: میدونم اشتباه کردم
با داد میگم: لعنتی ولم کن، دونستن تو چی رو حل میکنه؟ باز هم داری ححرفای تکراری میزنی
باز توجهی به تقلام نمیکنه و میگه: روژان به خدا از وقتی حقیقت رو فهمیدم تا همین الان هزار بار خودمو لعن و نفرین کردم... 
از بس تقلا کردم به نفس نفس افتادم... ماکان با ناراحتی منو از آغوشش خارج میکنه... بازوهامو محکم نگه میداره و میگه: باور کن شرمنده ام...
پوزخندی میزنمو میگم: اشتباه میکنی که شرمنده ای ... من که از قبل هم بهت گفتم احتیاجی به این کارا نیست... تو در اصل با اون کارت لطف بزرگی بهم کردی... باعث شدی چشمامو باز کنمو اطرافیانمو بهتر بشناسم
ماکان: روژان اینجوری نگو... باور کن اون بوسه فقط و فقط واسه تلافی بود
با پوزخند میگم: لابد اصلا هم مهم نبود که شهناز فکر کنه اون بوسه از روی عشقه و تو رو واسه ی خودش بدونه... جالبترش میدونی چیه وقتی شهناز تو رو نامزد و همسر آیندش معرفی کرد تو فقط داشتی نگامون میکردی نه اعتراضی نه مخالفتی... پس الان از من چه انتظاری داری؟ فکر نمیکنی یه خورده توقعت بالاست... من تو رو حق شهناز میدونم چون تمام این سالها اسمش رو روی زبونا انداختی... ممکنه الان بگی تقصیر من نبود پدر و داییم این کار رو کردن ولی مگه تو زبون نداشتی که به مردم بگی نه دروغه این طور نیست... تا اونجایی هم که تونستی از دخترداییت استفاده کردی و حالا با تهدید کردنش میخوای اون رو از خودت برونی... هر کسی تو زندگی یه اشتباهاتی میکنه دلیل نمیشه که اطرافیانش اون اشتباهات رو پتکی کنند و در شرایط سخت تو سر طرف بکوبند
ماکان با اکراه بازوهامو ول میکنه... دستاشو تو جیب شلوارش میذاره... با قدمهای بلند به سمت پنجره میره... به بیرون نگاه میکنه و با لحن آرومی میگه: شهناز هیچوقت انتخاب من نبود... من خوشم نمیاد در گذشته ی همسرم نقطه سیاهی وجود داشته باشه... ولی گذشته ی شهناز پر از سیاهیه... دوست دارم من اولین تجربه برای همسرم باشم
- فکر نمیکنی این نهایت خودخواهی باشه... شهناز شاید با چند نفر دوست شده باشه ولی در گذشته ی تو از این بدتراش هم وجود داره
ماکان به طرف من برمیگرده و میگه: شاید حق با تو باشه... شاید من خیلی جاها اشتباه کرده باشم... اما من نمیتونم شهناز رو به عنوان همسرم انتخاب کنم... شاید خودخواهانه باشه ولی نمیتونم تحمل کنم... مهمتر از همه اینه که من اصلا دوستش ندارم... هیچ علاقه ای در خودم نسبت به شهناز احساس نمیکنم و مطمئن باش من همیشه به شهناز میگفتم که علاقه ای برای ازدواج با اون ندارم... من اگه با هزار نفر بودم حداقل از قبل بهشون گفته بودم که نمیخوامتون اما شهناز ادعای دوست داشتن میکرد و بعد میرفت با پسرای دیگه دوست میشد... هر چند به حال من فرقی نمیکنه اون هم برای من با دخترای دیگه تفاوتی نداشت.. تنها کسی که برای من متفاوت بود تویی... آره روژان از اول هم تو برام متفاوت بودی... شاید شروع خوبی نداشتیم اما با همون شروع بد هم تونستم بفهمم که مثله بقیه نیستی
لبخند تلخی میزنمو میگم: واسه همین منو یه هرزه دونستی
اخماش میره تو همو میگه: دیگه این حرف رو نزن... حالا که به گذشته فکر میکنم میبینم خیلی در حقت ظلم کردم
با پوزخند میگم: هنر میکنی
تو چشمام زل میزنه و میگه: باور کن اگه بخوام میتونم همین الان هم تو رو ماله خودم کنم ولی دوست ندارم این بار هم مثله همیشه خودخواهانه عمل کنم... اگه بخوام همین الان تو چنگ منی
نمیدونم باید از حرفاش عصبی باشم یا خوشحال.... 
با صدایی گرفته ادامه میده: اما امشب نمیخوام مجبورت کنم کاری رو کنی که دوست نداری... زندگی بدون تو خیلی سخته اما اگه قراره آزارت بدم ترجیح میدم کنار من نباشی... امشب حق انتخاب با توهه... قول مردونه میدم اگه رفتی دیگه اصراری برای برگشتنت نکنم... ولی روژان اگه بمونی زندگی رو برات بهشت میکنم... باور کن دوستت دارم
به فکر فرو میرم نمیدونم چی باید بگم.... واقعا نمیدونم
از یه طرف دوستش دارم... از یه طرف نمیتونم به این راحتی ازش بگذرم... در مورد شهناز یه جورایی قانع شدم بالاخره هر کسی دوست داره خودش همسر آیندشو انتخاب کنه و ماکان هم مثله همه ی آدما حق انتخاب داره... و مهمتر از همه ماکان از اول به همه گفته بود که شهناز رو دوست نداره هر چند اشتباه کرد که اون طور که باید و شاید جلوی پدر و دائیش واینستاد و مقاومت نکرد ولی باز دلیل نمیشه که تا آخر عمر تاوان این کارشو پس بده و به یه ازدواج اجباری تن بده... با حرفایی که از ماکان شنیدم بهش حق میدم که شهناز رو انتخاب نکنه شاید اگه من هم جای ماکان بودم و کسی ادعای دوست داشتنم رو میکرد و بعد بهم خیانت میکرد ازش متنفر میشدم بماند که ماکان از اول هم دل خوشی از شهناز نداشت... هر چند من هم امروز چنین چیزی رو تجربه کردم با دیدن ماکان و شهناز و اون بوسه ولی فرق من و ماکان تو این بود که من ماکان رو دوست داشتمو با دیدن اون صحنه داغون شدم ولی ماکان شهناز رو دوست نداشت... بعضی موقع بخشیدن خیلی سخته... از اون آدما نیستم که یه بخشش زبونی بگم... یا از ته دل میبخشمو سعی میکنم دیگه به روی طرف نیارم یا کلا نمیبخشمو بی تفاوت از کنارش رد میشم... با صدای من از فکر بیرون میام ماکان دوباره به جلد جدی خودش برمیگرده و با تحکم میگه: میتونی بری... فقط زیاد منتظرم نذار بعد از گفتن این حرف دوباره پشتش رو به من میکنه و از پنجره به بیرون نگاه میکنه... نمیدونم به چی فکر میکنه ولی از یه چیز مطمئنم دل اونم امشب مثله دل من گرفته... بدون هیچ حرفی نگامو ازش میگیرم... چند قدم عقب عقب میرمو بعد برمیگردمو به سمت در حرکت میکنم... در رو باز میکنمو از اتاق خارج میشم... دلم میخواد با یکی حرف بزنم... ایکاش مامانم زنده بود... اگه زنده بود الان کمکم میکرد... الان سرمو میذاشتم رو شونه شو تا میتونستم گریه میکردم... الان دلم مامانمو میخواد... آغوشش رو میخواد... نوازشهاشو میخواد... نصیحتهاشو میخواد... ایکاش تا وقتی پیشم بود قدرشو بیشتر میدونستم... ایکاش الان مامانم لود تا بهم میگفت چیکار کنم.... با دلی گرفته از پله ها پایین میرم.... به سمت مبل ته سالن میرمو رو یه مبل یه نفر میشینم... به مهمونا نگاه میکنم و فکر میکنم خوشبحالشون که حداقل الان میتونند شاد باشن... چرا من تو چنین شبی باید دلم بگیره و نتونم از این جشنی که به عمر آرزوم بود لذت ببرم... آخ که چقدر برام سنگینه امشب با همه ی سعیم اونی نشدم که میخواستم... آهی میکشم... هیچوقت در برابر هیچ چیز نشکسته بودم.... همیشه در بدترین شرایط خنده مهمون لبام بود... اما این روزا اونی که برای همه مقدسه منو شکوند... آره عشقی که واسه ی منه شادی میاره این روزا غم رو مهمون خونه ی دلم کرد ولی نمیدونم چرا باز دوست دارم عاشق بمونم... یاد حرفهای ماکان میفتم... یعنی واقعا تا این حد دوستم داره... تو دوست داشتنش که شکی نیست ولی آیا این دوست داشتنش واقعیه؟ حضور کسی رو در نزدیکی خودم احساس میکنم... سرمو بالا میگیرم با دیدن سلطان لبخند تلخی میزنم و میخوام له احترامش از جام بلند شم که میگه: راحت باش... خودش رو مبل دو نفره ای که نزدیکمه میشینه و میگه: تصمیمت رو گرفتی؟ با ناراحتی میگم: خیلی سخته...خیلی... همش این ترس رو دارم که نکنه ماکان رو ببخشم و اون دوباره این کارش رو تکرار کنه سلطان با لبخند میگه: حق داری... ولی اینو هم یادت باشه آدم بعضی موقع باید تو زندگی ریسک کنه -بعضی موقع یه ریسک بزرگ میتونه یه زندگی رو نابود کنه سلطان: و البته برعکسش هم صدق میکنه -حرفتونو قبول دارم... ولی اگه باختم همه چیزمو از دست میدم سلطان: به جاش هیچوقت حسرت زندگی با عشقت تو دلت نمیمونه -یه جور حرف میزنید که انگار شما هم عاشق شدین لبخندی میزنه و میگه: از کجا میدونی که نشدم؟ با چشمهای گرد شده میگم: واقعا عاشق شدین؟ سری تکون میده و میگه: عشق من یه عشق ممنوعه بود با تعجب نگاش میکنم با لبخند تلخی میگه: بعد از 8 سال انتظار تونستم به عشقی که همه من رو ازش منع میکردن برسم با ناباوری میگم: مگه میشه؟ با مهربونی تو چشمام خیره میشه و میگه: حالا که دیدی شده -چه جوری اون همه سال تونستین تحمل کنید سلطان با ناراحتی میگه: شاید تاوان اشتباهاتم بود... من در گذشته اشتباهات زیادی کردم....کامران موضوع کامیار رو بهم گفت... بابت اون ماجرا شرمنده ام ولی گذشته ی من هم یه چیزی بدتر از کامیار بود با چشمهای گشاد شده میگم: محالههی میکشه و میگه: جوون بودمو سرم باد داشت... محال بود دختر خوشگلی رو ببینمو ازش بگذرم... بعضی مواقع اهالی روستا از ترس من اجازه نمیدادن دختراشون تو روستا آزادانه بگردن... تا اینکه یه روز چشمم به یه دختر چشم سبز میفته... اون روز با خودم تصمیم میگیرم اون دختر طعمه ی جدیدم بشه اما نمیدونستم که اینبار صیاد تو دامه صیدش اسیر میشه... برای اون دختر کلی نقشه کشیدم... بعد از کلی پرس و جو فهمیدم همیشه اول صبح به سر چشمه میادو با خودش آب میبره... بعد از اون کم کم سر راهش ظاهر شدم بر خلاف دخترای دیگه ی روستا ترسی از من نداشت... حتی زیر لبی بهم سلام میکردو از کنارم رد میشد... خونواده ی دخترای روستا اونقدر دخترا رو از من ترسونده بودن که تا یکی از دخترای اهالی من رو میدید خودش رو مخفی میکرد اما این دختر یه جوری بود... تو چشمهاش غم موج میزد اما خبری از ترس نبود... فکر میکردم به راحتی میتونم به چنگش بیارم اما همه ی حدسیاتم غلط از آب در اومد... به راحتی میتونستم با محبتم دخترا رو دیوونه خودم کنم تا به خواسته ام برسم اما در مورد این دختر هیچی مثله بقیه نبود... عادتم شده بود هر روز صبح کنار چشمه منتظرش باشم و اون بعد از گفتن سلامی زیر لبی بی تفاوت از کنارم بگذره... کم کم یادم رفت با خودم چه عهدی بسته بودم... کم کم بهش دل بستم... کم کم عاشقش شدم... کم کم دیوونش شدم... ولی وقتی رفتم در موردش تحقیق کردم انگار دنیا رو سرم خراب شد... اون شوهر داشت... نمیدونم چرا زودتر از این در مورد این مسائل تحقیق نکرده بودم روزی هزار بار به خودم لعنت میفرستادم... با خودم فکر میکردم دارم تاوان پس میدم... تاوان دل شکسته ی خیلی ها رو... داغون شدم... شکستم...نابود شدم... اما باز به همون دیدنش راضی بودم... یه روز که کنار چشمه نشسته بودمو با اندوه به آیندم فکر میکردم اومد با صورتی کبود با گوشه لب زخمی با دلی شکسته با چشمهایی غمگین تر از گذشته... مثله همیشه بهم سلام کردو دوباره بی تفاوت از کنارم گذشت... با تعجب از جام بلند شدمو دنبالش رفتم... اما اون انگار تو این دنیا نبود مثله یه جنازه فقط راه میرفت فقط نفس میکشید فقط کار میکرد... اون فقط جسمش زنده بود ولی خودش نه... وقتی دلیل زخمای صورتش رو ازش پرسیدم با جدیت گفت به شما ربطی نداره... تا الان کسی با من اینطور حرف نزده بود... میخواستم یکی بکوبم توی دهنشو بگم چطور جرات میکنی با من اینطور حرف بزنی ولی سر و صورت کبودش این اجازه رو بهم نمیداد... دلم به رحم اومده بود... اون روز باز بی تفاوت از کنارم گذشتو من تصمیم گرفتم دورش رو واسه همیشه خط بکشم... ولی فقط تصمیم گرفتم به مرحله ی عمل نرسید...من نتونستم یعنی هیچوقت نتونستم... بعد از یه هفته کم آوردمو دوباره اومدم سرچشمه... کم کم دیدن هر روزش عادتم شد... در موردش تحقیق کردمو همه چیز رو فهمیدم... دلیل غم چشماشو درک کردم... اون بچه دار نمیشد و شوهرش هم بچه میخواست... رفته بود سرش هوو آورده بود... مادر شوهره دختر خواهرش رو برای پسرش گرفته بود... بدجور عصبی بودم دوست داشتم هر جور شده بهش کمک کنم... لبخندی میزنه و میگه: هنوز یادمه اولین بار که بهش ابراز علاقه کردم یه سیلی زد تو گوشمو گفت اگه من بدترین شوهر دنیا رو هم داشته باشم باز هم بهش خیانت نمیکنم... حرفش به دلم نشست... دختری مثله اون رو در تمام عمرم ندیده بودم... اون روز وقتی تو رو کنار ماکان دیدم یاد عشقم افتادم... تو هم نترس بودی... حرفتو میزدی... یه جورایی پاک و بی آلایش درست مثله سمیه مکثی میکنه انگار تو گذشته ها غرق شده با کنجکاوی میگم: بعدش چی شد؟ میخنده و میگه: فوضولش رو یادم رفت... تو فوضول هم هستی که سمیه ی من نبود اخمام میره تو هم که باز میخنده و میگه: وقتی عاشق شدم دور همه ی کارام رو خط کشیدم برام مهم نبود که بهش میرسم یا نه... فقط میخواستم کمکش کنم... از دور هواشو داشتم... مادرم هر دختری رو معرفی میکرد قبول نمیکردم... پدر ماکان از همه ی ماجراها خبر داشتو مخالف صد در صد کار من بود ولی برای من حرف هیچکس مهم نبود... بعد از 6 سال عاشقی یه روز که داشتم تو روستا قدم میزدم صدای جیغ و شیون مردم رو شنیدم... وقتی از مردم پرسیدم چه خبر شده؟... بهم گفتن که یکی از اهالی روستا مرده اشک تو چشمام جمع میشه... دستمو جلوی دهنم میگیرمو میگم: لابد عشقتون بوده لبخندی میزنه و میگه: دختره ی عجول گریه نکن... عشقم نبود... شوهر عشقم فوت شده بود... مثل اینکه داشت میرفت شهر... اون اتوبوسی که توش بوده چپ میکنه و چند نفری میمیرن... که از روستای ما فقط همون مرد از خدا بی خبر مرده بود... شاید باورت نشه ولی من اصلا ناراحت نشدم... چون تو این 6 سال اونقدر به عشقم ظلم کرده بود که هزار بار مرگ رو جلوی چشمای خودم دیده بودم... درسته ارباب بودم ولی عشق من زن اون بود... حس بدیه که به زنی چشم داشته باشی که مال یه نفر دیگه باشه... اون روزا خیلی خیلی عذاب میکشیدم... بدبختی اینجا بود کاری هم نمیتونستم بکنم.... بعد از مرگ شوهرش دیگه دست بردار نبودم چند ماه صبر کردمو بعد رفتم خواستگاریش... خونوادم، دوستام، همه و همه مخالف بودن اما من به زور به خواستگاریش رفتم... خونوادش از خدا خواسته بودن اما اون درکمال ناباوری به من جواب منفی داد... خونوادم خیلی عصبی بودن ولی برای من فقط و فقط اون مهم بود... دوباره سه باره چهارباره رفتم خواستگاریش... باز هم جوابش منفی بود... مادرم باورش نمیشد که من دیوونه وار عاشقه دختری بشم که اصلا با خونواده ی ما جور در نیاد -دلیل مخالف عشقتون چی بود؟ سلطان: سمیه میگفت منی که نمیتونم مادر بشم چرا باید یه نفر دیگه رو هم حسرت به دل بذارم... البته حس میکنم میترسید من هم همون بلایی رو سرش بیارم که شوهر اولش سرش آورد... یک سال و نیم از فوت همسر اولش میگذشت و من تو اون مدت همه ی سعیمو برای راضی کردن سمیه کردم اما اون راضی نشد... پدر و مادرم فکر میکردن دختره داره ناز میکنه بالاخره پدرم از دست ناله های من خسته شد....دستور داد سمیه رو به خونمون بیارن تا باهاش صحبت کنه... اون روز پدرم خیلی عصبی بود و من میترسیدم بلایی سر سمیه بیاره اما پدرم میگفت مطمئن باش راضی از این خونه بیرون میره... سمیه اومد مثله همیشه با چشمهایی غمگین اما محکم و استوار... بابام با اخم و تخم باهاش رفتار کردو من رو به زور از اتاق بیرون کرد... نمیدونم پدرم چی گفت و چی شنید... فقط اینو میدونم که وقتی پدرم از اتاق بیرون اومد دیگه اون پدر قبلیم نبود... چشماش سرخه سرخ بود... البته نه از عصبانیت از شدت اینکه اونقدر خودش رو نگه داشته بود تا گریه نکنه... معلوم بود خیلی سعی کرده جلوی خودش رو بگیره... پدرم بی نهایت آدم خودرایی و زورگویی بود اما اون روز برای اولین بار گفت: بهت تبریک میگم دختر فوق العاده ای رو انتخاب کردی... تا آخرین لحظه زندگیشون بهم نگفتن تو اون اتاق چه حرفایی رد و بدل شد نه همسرم نه پدرم... ولی بعد از رد و بدل شدن اون حرفا سمیه راضی به ازدواج با من شد... مامانم اوایل باهاش بد برخورد میکرد ولی کم کم مادرم هم با رفتارای ملایم سمیه نرم شد... با لبخند میگم: چه خوب که به عشقتون رسیدین... فقط یه سوال مگه نگفتین همسرتون نمیتونست بچه دار بشه پس کامیار و کامران.......... منظورمو میگیره و سریع میگه: اون شوهر از خدا بی خبرش به خودش یه زحمت نداده بود که زنش رو یه دکتر ببره... با اینکه من از زندگیم راضی بودم به پیشنهاد سمیه به دکتر رفتیمو دکتر هم گفت سمیه با مصرف دارو میتونه باردار بشه... بعد از چهار سال بالاخره اولین بچه مون به دنیا اومد با لبخند میگم: هیچوقت پشیمون نشدین؟ با مهربونی میگه: در بدترین شرایط هم هیچوقت پشیمون نشدم... من عشق رو تو چشمای ماکان میبینم... ماکان امروز سلطانه دیروزه... -اما شما به عشقتون شک نکردین با لبخند نگام میکنه و میگه: بعد از 8 سال دیگه تا یه حدی شناخته بودمش اما ماکان تو یه مدت کم چطور میتونست تو رو بشناسه؟ نمیدونم چی بگم... حرفش حقه... ما فقط یه مدت کوتاهه که با هم آشنا شدیم... وقتی سکوتم رو میبینه میگه: فلسفه و منطق در کنار هم دنیای قشنگی رو خلق میکنند با عقل و دلت تصمیم بگیر با نگرانی میگم: یه خورده میترسم سلطان: اگه نمیترسیدی جای تعجب داشت... من نمیگم یه زندگی رویایی انتظارت رو میکشه ولی میگم وقتی عشق باشه همه سعیتو میکنی که زندگیتو قشنگتر بسازی... من دیگه باید برم... صد در صد تا الان راننده ام به دنبالم اومده رو حرفام فکر کنو درست تصمیم بگیر... بدون ترس... بدون تردید... بدون نگرانی... آینده رو رها کن... مهم الانه... اگه الانت رو از دست بدی در آینده حسرت امروزو این ساعتو این لحظه ها رو میکشی و در نتیجه آینده رو هم از دست میدی لبخندی میزنمو میگم همه سعیم رو میکنم که بهترین تصمیم رو بگیرم سلطان: میرم از ماکان هم خداحافظی کنم با گفتن این حرف از جاش بلند میشه... من هم به احترامش از روی مبل بلند میشم که با جدیت میگه: راحت باش... فقط به حرفام فکر کن سری تکون میدمو میگم: چشم بعد از خداحافظی سلطان کم کم از من دور میشه... دوباره روی مبل میشینم... با حرفای سلطان یه خورده گیج شدم... حرفای ماکان هم روم تاثیر داشت... الان خودم هم نمیدونم چی درسته چی غغلط... به حرفای ماکان فکر میکنم....به زندگی سلطان فکر میکنم... حرف ماکان تو گوشم میپیچه...« زندگی بدون تو خیلی سخته اما اگه قراره آزارت بدم ترجیح میدم کنار من نباشی»... سرمو بین دستام میگیرم...« امشب حق انتخاب با توهه... قول مردونه میدم اگه رفتی دیگه اصراری برای برگشتنت نکنم... ولی روژان اگه بمونی زندگی رو برات بهشت میکنم».... بدجور تو دو راهی موندم... خسته ام دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار شاید به جوابی رسیدم...«باور کن دوستت دارم».... میخوام عاقلانه تصمیم بگیرم و در عین حال عاشقانه... چه جوری میشه بین عقل و احساس تعادل ایجاد کرد.. یه طرف عقلمه که میگه: ریسک بزرگیه... حرف سلطان رو به یاد میارم...« آدم بعضی موقع باید تو زندگی ریسک کنه»... یه طرف دلمه که میگه: عشق ارزش همه ی سختی ها رو داره... باز یاد حرفای سلطان میفتم...« وقتی عشق باشه همه سعیتو میکنی که زندگیتو قشنگتر بسازی»... «فلسفه و منطق در کنار هم دنیای قشنگی رو خلق میکنند با عقل و دلت تصمیم بگیر»... تصمیم گیری سخته ولی تنها کسی که میتونه بهم کمک کنه فقط و فقط خودم هستم... آیا میتونم کس دیگه ای رو جایگزینه ماکان کنم؟... از همین حالا جواب خودم رو میدونم... دوستش دارم پس نمیتونم کسی رو جایگرینش کنم نمیتونم کنار کس دیگه ای باشم و دلم آغوشه دیگه ای رو جستجو بکنه... با همه وجودم دوست دارم ریسک کنم... ولی باز یه خورده ته دلم میترسم... « رو حرفام فکر کنو درست تصمیم بگیر... بدون ترس... بدون تردید... بدون نگرانی»... این جمله ی سلطان خیلی حرفا توش داره... به روبه روم زل میزنمو به گذشته فکر میکنم... به روز اولی که ماکان رو دیدم.. به غرورش.. به اذیت و آزاراش... به کمکاش... به جدیتاش... به مهربونیاش... چطور میتونم فراموشش کنم؟... نمیدونم چقدر گذشته... نیمی از مهمونا رفتن... سالن خلوت تر شده... حضور کسی رو در کنار خودم احساس میکنم... سرمو بالا میگیرم تا اون شخص رو ببینم... آه از نهادم بلند میشه... باز این اردلانه.. الان دلم فقط و فقط تنهایی میخواد ایکاش زودتر بره اردلان: کجایی؟ نزدیک ده دقیقه ست اومدم اینجا واستادم ولی اصلا متوجه نشدم -حواسم اینجا نبود مثله اینکه آرزوم برآورده نشد چون رو مبل مقابلم میشینه و میگه: به پسرعموی کیارش فکر میکردی؟ با تعجب نگاش میکنم که میگه: چرا نگفتی اینقدر پولدارن -آخه معیار من روی اخلاق طرفه نه روی پولش.... در مورد اخلاقش هم که براتون حرف زده بودم با مسخرگی میگه: کدومشون کیارش یا ماکان؟ حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به این پسره ی مزخرف از جام بلند میشمو با عصبانیت از کنارش رد میشم... سنگینی نگاش رو روی خودم احساس میکنم لابد داره با پوزخند نگام میکنه.. الان برام هیچ چیز به جز تصمیمم مهم نیست... من فکرامو کردم... انتخابمو کردم... هر لحظه که بهش فکر میکنم مصمم تر میشم... میخوام تصمیمم رو عملی کنم... مهم نیست آخرش چی میشه... مهم اینه که با عقل و دل انتخاب کنیکنی.... میخوام یه سر به رزا بزنم بعد هم ببینم هاله و حمید کجان... امشب جواب ماکان رو میدم... شرط و شروطام رو هم بهش میگم... تا ببینم چی پیش میاد************** && ماکان&& پشیمونه... اونم خیلی زیاد... میدونه این کم محلی های روژان حقشه.... اصلا بیشتر از همه ی اینا حقشه زیر لب زمزمه میکنه: باید باورش میکردم یاد برخوداش که میفته خجالت زده میشه ولی بدترین کارش همون بوسه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
میکنه: اشتباه کردم بعد یه خورده بلندتر ادامه میده: قول میدم جبران کنم... قول میدم... فقط یه فرصت میخوامسلطان: اون کسی که باید فرصت بده من نیستم اون روژانهماکان تو چشمام خیره میشه که من نگامو ازش میگیرمو به سلطان زل میزنمسلطان به ماهان نگاهی میندازه و میگه: ماهان با من بیا کارت دارمبعد از گفتن این حرف به سمت در اتاق میره... من هم میخوام پشت سرشون برم که با مهربونی نگام میکنه و میگه: درسته در حقت بد کرد ولی یه بار بهش فرصت بده... یه بار به حرفاش گوش بده... اون بد کرد ولی تو خوب باش... تو هم همون کاری نکن که اون باهات کرد-آخه....سلطان: میدونم خواسته زیادیه اما روی منه پیرمرد رو زمین ننداز... یه فرصت بهش بده... بذار حرفاشو بزنهآهی میکشم... نگاهی به ماهان میندازم که با چشماش بهم التماس میکنه که بمونم تا خرفای برادرش رو بشنوم... دوباره به سلطان نگاه میکنم که منتظره تا من جوابی بهش بدم به زحمت میگم: فقط انتظار بخشش نداشته باشینلبخندی رو لبای سلطان میشینه و میگه: واقعا ازت ممنونم که روی من رو زمین ننداختیبعد با اخم نگاهی به ماکان میندازه و میگه: تا پایان مراسم فرصت داری که راضیش کنی بعد از اون دیگه کاری از دست من ساخته نیستنگامو به زمین میدوزم... خیلی سخته بخشیدنش... شاید هر کسی بود تلافی میکرد... با پسرای دیگه گرم میگرفت تا حرص طرف مقابلش رو در بیاره... اما من این کارو نمیکنم چون برای خودم ارزش قائلم... من حتی با رفتار امروز اردلان هم مخالف بودم اما اونم یکی هست مثله ماکان... مغرور و خودخواه... بدون اینکه بفهمم من رو تو عمل انجام شده قرار داد... صدای ماکان رو میشنوم که میگه: خیالتون راحت... قول میدم همه چیز رو درست کنمتو صداش خوشحالی رو احساس میکنم... نمیدونم چرا فکر میکنه میتونه راضیم کنه... ترجبح میدم به حرفاش گوش کنم... هر چند دلم نمیخواد چون بدجور ازش دلگیرم... خیلی سخته از یکی تا آخرین حد ممکن دلگیر باشی و بخوای باز عاقلانه تصمیم بگیری... سخته جلوش بشینمو بگم بگو چرا باورم نکردی... چرا دلمو شکستی چرا بهم توهین کردی و اونم بگه ببخشید اشتباه کردم و تو باز سعی کنی داد و بیداد راه نندازی و عاقلانه رفتار کنی... ولی با همه ی اینا به قول سلطان نمیخوام مثله ماکان باشم، این فرصت رو بهش میدم تا حرف بزنه... تا از خودش دفاع کنه تا یه روز نگه چرا بهم فرصت دفاع ندادیبا صدای ماکان سرمو بالا میارمماکان: روژان حالت خوبه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12286')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.