مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 … 30 بعدی »
› رمان ازدواج به سبک کنکوری

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 3.47
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ازدواج به سبک کنکوری

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۵ عصر
ایم.-باشه بابا.خداحافظگوشی رو قطع کردم و به ساعتش نگاه کردم. تازه ساعت هشت بود. به طرف پدرام و سارا که روی تخت نشسته بودن برگشتم. سارا آلو جنگلی می خورد و پدرام قلیون می کشید و با هم حرف می زدن. نزدیکشون که شدم صحبتشون رو قطع کردن. پدرام پاهاش رو جمع کرد تا کنار سارا بشینم و گفت:-کی بود؟قلیون رو از دستش گرفتم و گفتم:-بابا بود میگه برگردید.سارا یه نگاه به ساعت روی مچش انداخت و با نگرانی گفت:-آره دیگه برگردیم من هم تا ساعت نه بیشتر اجازه ندارم بیرون باشم پری.هر سه از جا بلند شدیم و به طرف پارکینگ رفتیم. من صندلی جلو نشستم و سارا هم عقب... دوباره سکوت بینمون برقرار شده بود. پدرام آهنگ آرومی از مازیار فلاحی گذاشته بود و توی عالم دیگه ای سیر می کرد. انگار واقعا حرف دلش بود.شبا مستم ز بوی توخیالم ز روی توخرامون از خیال خودگذر کردم ز کوی توبازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمگناه من تویی جادونگاه من تویی هر سومرا از خواب من بانوتویی صیاد منم آهوشب تنهایی زاروکسی هرگز نبود یاروخراب یاد تو بودمتو بردی از نگات ماروبازم بارون زده نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبازم بارون……..برگشتم سمت سارا تا حرفی بزنم که با لبخند سارا که به آینه خیره شده بود دهنم بسته شد. یعنی پدرام این آهنگ رو واسه سارا گذاشته بود؟؟؟ نه بابا پدرام همیشه می گفت سارا بچه ست. اصلاً سارا این مدت اصفهان نبوده پس پدرام چطوری تونسته عاشقش بشه؟ خیالاتی شدم.با حرف پدرام فکر هام از سرم پرید.پدرام: سارا خانوم آدرستون کجا می شه؟سارا هم سریع آدرس رو داد. پدرام هم آروم سرش رو تکون می داد. نزدیک خونه سارا اینا شدیم. به طرفش برگشتم و گفتم:-بابت امروز ممنون. روز خوبی بود.سارا با لبخند گفت:-خواهش می کنم. هر موقع کاری داشتی خبرم کن من این چند وقت اصفهانم.-باشه عزیزم ممنون.پدرام ماشین رو نگه داشت و سارا هم بعد از تشکر از پدرام پیاده شد.به محض پیاده شدن سارا چشمام رو ریز کردم و به صوتش نگاه دقیقی انداختم و گفتم:-از این آهنگ ها گوش نمی دادیااا. جدیده؟پدرام هم با پرویی خندید و گفت:-آره آجی جون جدیده.زدم پس کله اش و گفتم:-امروز با کی قرار داشتی؟تا خواستم دستم رو عقب بکشم محکم زد رو دستم و گفت:-دست بزن نداشتی تو جوجه. آریان یادت داده این حرکات زشتو؟دستم سوخت. همونطور که ماساژش می دادم گفت:-نخیرماشینو رو به روی بستنی فروشی نگه داشت و گفت:-پری بستنی میوه ای که دوست داری. بپر پایین بستنی بخوریم بعد بریم خونه.شونه بالا انداختم و گفتم:-بیخیال حرف رو عوض نکن. من بستنی دلم نمی خواد الان انقدر حله حوله خوردم که دارم می ترکم.پیاده شد و سرش رو از شیشه داخل آورد و گفت:-نه این مغازه بستنی هاش خیلی خوشمزه ست.و از ماشین دور شد.شیشه سمت خودم رو پایین کشیدم تا بستنی رو از دستش بگیرم. عاشق بستنی خوردن تو هوای سرد بودم. پدرام بستنی رو به دستم داد و خودش به ماشین تکیه داد و مشغول خوردن بستنی شدیم. زود تر از پدرام بستنیم تموم شد. پدرام بطرفم برگشت تا حرفی بزنه که با دیدن دست های خالی از بستنی من گفت:-خدا رحم کرد بهم که داشت می ترکید و بستنی رو با این سرعت خورد. اگه نمی ترکیدی که منم می خوردی.بیخیال بقیه بستنیش شد و سوار ماشین شد. به سمت خونه حرکت کرد. از ماشین پیاده شدم. پدرام مشغول پارک کردن ماشین شد. کلید انداختم و در رو باز کردم. از پله ها بالا رفتم. صدای قاشق چنگال می اومد. حتماً مامان صدای ماشین پدرام رو شنیده بود و داشت میز شام رو می چید. وارد خونه شدم و بعد از سلام کردن به بابا مامان به اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض کنم. مانتوم رو بیرون آوردم و انداختم روی تختم. شلوارمم که حس عوض کردنش نبود و همیشه مامان از این بابت بهم غر می زد. جلو آینه رفتم تا آرایشم رو پاک کنم اما با دیدن تصویری که توی آینه می دیدم شوکه شدم.آریان با اخم به در اتاقم تکیه داده بود. وقتی متوجه شد دیدمش دستش رو بالا آورد و با انگشت اشاره اش رو ساعت مچیش چند تا ضربه زد. شونه ای بالا انداختم و دستمال مرطوبی برداشتم و روی صورتم کشیدم. نمی دونم چرا امروز هوس کرده بودم لجش رو در بیارم. وقتی خونسردیم رو دید جلو اومد و دستمال رو از دستم گرفت و رو میز پرت کرد و گفت:-بهت نگفتم دیر نیا خونه؟- با پدرام بودم خب.دستش رو بین موهاش کشید و گفت:-حالا با هر...هنوز حرفش تموم نشده بود که پدرام پیداش شد. دستگیره در رو کشید و همون طور که در رو می بست به سمت آریان چشمکی زد و گفت:-راحت باش داداش. حالش رو بگیر. ما که یه عمرنتونستیم ببینم تو چیکار می کنی داداش.عجب آدم عوضی بود. آریان که از حرف پدرام خنده اش گرفته بود یکم آروم تر شد و گفت:-می دونی وقتی اونطوری از پیشم رفتی چه حالی شدم؟ می دونی مامانمو تو یه تصادف از دست دادم؟ می دونی چقدر به خودم فحش دادم که چرا اونطوری باهات حرف زدم؟ اگه تو چیزیت می شد من چه خاکی به سرم می ریختم؟ هان؟ جواب بده. دستم رو توی دستش فشار می داد. دردم گرفته بود ولی نگرانیش رو دوست داشتم. چشماش رو بست و دست دیگه ش رو مشت کرد. انگار اتفاقای اون روز رو واسه خودش مرور می کرد. روی پنجه پا ایستادم. ناز کردن کافی بود. آریان یاد مادرش افتاده بود. قدم به قدش نرسید زیر گلوش رو بوسیدم و قبل از اینکه چشماش رو باز کنه از اتاق بیرون دویدم.قلبم تند تند می زد ولی از کاری که کرده بودم راضی بودم. حق با آریان بود. کارم اشتباه بود و بچگونه... خب هنوز بچه بودم دیگه.مامانم با لبخند نگاهم کرد و گفت:-نگرانت بود. بهش حق بده.لبخندی زدم و گفتم:-می دونم. مامان بدجنس خودم چطوره؟لبخندی زد و گفت:-خوبم. دستات رو بشور. پدرام و بابا توی آشپزخونه سر میزن. آریان رو صدا کن تا شام رو بکشم.همون لحظه در اتاقم باز شد و آریان با لبخند وارد سالن شد. خداروشکر خودش اومد وگرنه خجالت می کشیدم برم صداش کنم. با هم وارد آشپزخونه شدیم. کنار بابا نشستم و آریان هم رو به روم نشست. هر قاشقی که به دهنم میزاشتم سنگینی نگاه آریان رو حس می کردم. مامان و بابا هم مشغول صحبت بودن. پدرام مشغول خوردن غذا بود. یاد حرفی که به آریان زد افتادم. پام رو از زیر میز محکم روی پاش کوبیدم که لیوان دوغ توی دستش تکون خورد و روی لباسش ریخت. آریان با لبخند بهم نگاه کرد. یعنی فهمیده بود کار منه؟؟؟ مامان صحبتش رو قطع کرد و گفت:-پدرام پاشو لباستو عوض کن مادرپدرام اخمی کرد و گفت:-نه مامان زیاد کثیف نشده بعد از شام عوضش می کنم.باز هم سنگینی نگاه آریان رو حس کردم. بابا هم که مثلاً با مامان حرف می زد ولی تمام حواس جفتشون به ما بود. سرم رو بالا آوردم. با نگاهم غافلگیرش کردم. دستم رو به علامت چی شده؟ تکون دادم. آریان هم سرش رو به طرفین حرکت داد و غذاش رو خورد.بعد از تموم شدن غذای من آریان هم بشقابش رو کنار زد و از مامان تشکر کردیم و از آشپزخونه خارج شدیم . روی کاناپه ای که نزدیک تلویزیون بود نشستم تا تلویزیون ببینم. آریان هم دقیقاً کنارم نشست.برگشتم سمتش که لبخندی زد و گفت:-فردا صبح بیام دنبالت واسه خرید خانومی؟بالبخند سرم رو به طرف پایین و به معنای آره تکون دادم................................................... .................................................. .............یک هفته به تولد آریان و در حقیقت به عروسی مون مونده بود. مامان حسابی بهم غر می زد چرا قبل از حرف زدن با آریان باهاش مشورت نکردم و هر چی من می گفتم آریان خودش تنهایی تاریخ رو تعیین کرده باور نمی کرد. خیلی زود با آریان خرید های لازم رو انجام دادیم و یه باغ اجاره کردیم. آریان روز به روز اخلاقش بهتر می شد و شوخ تر... البته تاوقتی کسی از سیما حرفی نمی زد. به خودم توآینه نگاه کردم چقدر تغییر کرده بودم. موهام بالای سرم جمع شده بود و و از اطراف صورتم یه دسته از موهام تا رو شونه ام پایین اومده بود. لباس عروس دکلته ی سفیدم با دامن پر از پفش رو بالا گرفتم تا روی زمین نکشه. یه نگاه دیگه به خودم تو آینه انداختم. ابرو هام باریک تر و آرایشم غلیظ تر از روز عقدکنون شده بود.با اومدن آریان سارا که جای خواهرم بود و شاداب و سوگل همراهیم کردن و سارا کلی سوت وجیغ دست می زد و واسه خودش خوش بود. به محض اینکه آریان به طرفم اومد سولماز هم از راه رسید و بچه ها سوار ماشینش شدن و رفتن. خدار وشکر وگرنه این سارا وسوگل آبرو واسم نمی زاشتن.آریان آروم نزدیک گوشم گفت:-چقدر قشنگ شدی پری.اومدم دو دقیقه ناز کنم که گفت:-حتی خوشگل تر از سیما...جیغ زدم:-آریـــانبا صدای بلند خندید و گفت :-جانم؟ خوب شوخی کردم.اما من شلغم که نبودم می فهمیدم لحنش لحن شوخی نبود.درو واسم باز کرد و بعد هم خودش سوارشد. بینمون سکوت بود. حتی آهنگ هم نگذاشته بود. یهو یاد تولدش افتادم و بلند گفتم:-آریــــانزد رو ترمز و گفت:-چی شد؟چته؟خواستم کادوش رو که قبل از رفتن به آرایشگاه زیرصندلی ماشینش جاسازی کرده بودم رو بیرون بیارم ولی با وجود دامن بزرگم نمی شد.دوباره با سرعت کم به راه افتاد و گفت:-پری چی شده؟ لباست خراب شده؟ دامنت پاره شد؟همونطور که لبم رو گاز می گرفتم و روی صندلی تکون می خوردم و سعی می کردم دستم رو به زیر صندلی برسونم گفتم:-نه بابا بزن کنار کار دارم.سریع ماشین رو به سمت کنار خیابون هدایت کرد. برگشتم سمتش و گفتم:-خب چرا نشستنی؟ پیاده شو دیگه. من که نمی تونم با این دامن وسط خیابون دولا شم زیر صندلیبا تعجب نگاهم کرد و از ماشین پیاده شد. منم پایین اومدم و همون طور که دامنم رو بالا گرفته بودم روی زمین نکشه گفتم:-دستت رو بکن زیر صندلی. چشماتم ببند.بیچاره آریان حسابی گیج شده بود. مظلوم گفت:-پری بخدا دیرمون میشه. شیطونیات رو بزار بعداً هر جور خواستی تلافی کن اما الان نه.لبام رو جلو آوردم تا ناراحتیمو نشون بدم و گفتم:-ا خب گوش بده دیگهچشماش رو بست و دستش رو کشید زیر صندلی. بلند گفتم:-آفرین آفرین همون جاست. برش دار برش دار. جعبه رو به دستش گرفت چشماش رو باز کرد. با خوشحالی گفتم:-تولدت مبارکلبخندی زد و گفت:-واقعاً ممنونم پری. خیلی سورپرایز شدم. فکر کردم اون زیر الان سوسکی چیزیه. بهترین هدیه تولدیه که گرفتم.با لبخند گفتم:-تو که هنوز بازش نکردی.روی صندلی نشست و جعبه رو باز کرد. در ادکلن رو باز کرد و بو کشید و گفت:-وای پری معرکه ست. ممنون عزیزمتو دلم کیلو کیلو از تعریفش قند آب می کردن. همونطور که با دستام بازی می کردم گفتم:-خواهش می کنم قابلی نداشت. دنبال یه کادو بهتر بودم اما خب نشد دیگه.آریان لبخندی زد و گفت:-خیلی هم عالی بود.با غر غر گفتم:-نخیرم اگه می تونستم سوالای کنکور سال دیگه رو واست جور کنم خیلی هدیه بهتری می شد.ادکلن رو توی داشپورت گذاشت و از ماشین پیاده شد و گفت:-پری جون من امروز شیطونی رو بزار کنار. واسه کسی شکلک در نیار... روی پای کسی جفتک نزن...دیگه واست بگم؟...آها موقع رقصیدن نیفتی مثل اون بارها. من اگه حواسم نباشه پخش زمین می شی.دهنم باز موند. یعنی فهمیده بود؟؟؟از ماشین پیاده شد و ماشین رو دور زد تا سوار بشه. دستام رو گذاشتم روی سر ماشین و با تعجب گفتم:-وای . من ابله رو بگو اون شب چقدر ذوق کردم تو نفهمیدی.سوییچ رو توی هوا تکون داد و گفت:-بی خیال عروس خانوم سوار شو که حسابی دیر شد. اینطوری هم درستش نیست وسط خیابون. شنلت رو بکش جلوسوار ماشین شدم. به این فکر می کردم چقدر خوب که به روم نیاورده بود. الان که با هم صمیمی تر از قبل بودیم مشکلی نبود ولی اگه اونشب بهم می گفت از خجالت آب می شدم.دوباره یکم گذشت برگشتم سمتش و گفتم:-میگمـــاآریان: چیه باز؟- زیرلفظی چی بهم میدی؟-خیلی پرویی پری. منو بگو که فکر می کردم الان از خجالت روت نمیشه تو صورت من نگاه کنی.با صدا خندیدم و گفتم:-من خجالت اینا حالیم نمیشه باید پول کادوم رو یجوری بر گردونم.همون موقع ماشین وارد محوطه باغ شد. همه دست می زدن. آریان جنتلمنانه در رو واسم باز کرد و دستش رو به طرفم گرفت. دستم رو دور بازوش حلقه کردم. خداروشکرخبری از سیما نبود. به سمت جایگاه عروس وداماد رفتیم. مجلس به خواست خودم مختلط نبود واین طوری راحت تر بودم. چون حسابی دیر کرده بودیم و محضر دار عجله داشت سریع خطبه خونده شد. البته قبلاً خونده شده بود ولی خب بخاطر اینکه توی فیلم عروسیمون باشه و جلوی فامیل هم خطبه خونده بشه.موقع خطبه فقط پدر آریان و پدرام وبابا بزرگ وبابای خودم اومدن. بعد از یه سری عکس که گرفته شد باز به مردونه برگشتن اما این فیلمبرداره دست از سر ما برنمی داشت. حرصش رو در آورده بودیم. گیر دو تا آدم تخس افتاده بود. با حرص برگشت سمت آریان و گفت:-آقای داماد عسل رو بردار... یکم عجله کن.من و آریان با لبخند خبیثانه ای بهم نگاه کردیم. سریع خودمو زدم به مظلومی گفتم:-آریان جونم تو که می دونی من عسل دوست ندارم. یکم بردار.اوکی؟آریان: باشه بابا... بچه که نیستم. این موقع هم وقت شوخی نیست.به محض اینکه دوباره از آریان خواست عسل دهنم بزاره انگشتش رو دو دور توی ظرف چرخوند و با کلی عسل گذاشت تو دهنم. حالم داشت بهم می خورد اما چون فرصت تلافی داشتم حرصم نگرفت.نوبت من که شد از شانس خوبم سیما اومد کنار سفره ایستاد که اخمای آریان رفت تو هم. دیگه داشت حرص منو در می اورد. یکم عسل برداشتم و گذاشتم تو دهنش و آروم گفتم: -کوفتت بشه بی چشم رو .با این حرفم لبخندی مهمون لب هاش شد و روی دستم رو بوسید.سیما بهمون نزدیک شد و تبریک گفت و بعد هم یکی یکی اقوام بهمون تبریک گفتن . آریان هم به قسمت مردونه رفت. باز همه دست می زدن ومی رقصیدن. سارا وسوگل هم مدام دور و بر من می چرخیدن.- سارا تو نمی خوای از من دور شی ؟ نه؟؟؟چه نقشه ای داری واسم؟سارا: بجون خودم نقشه ندارم.- پس چیه؟سارا: می خوام دنبالت باشم دست گل رو پرت کردی من بگیرم. - خاک تو سر عقده ایت کنن. آخه دست گل رو الان پرت می کنم من؟با صدای خواننده که می خواست آهنگای عشقولانه ای بخونه پرده ای که بین قسمت زنونه و مردونه باغ بود عقب رفت و همه دو به دو شروع کردن به رقصیدن.من بدبخت هم که دنبال آریان فقط کشیده می شدم. تو بغل آریان جا خوش کردم و بقیه رو دید می زدم.نگاهم به پدرام و سارا افتاد. با هم دیگه می رقصیدن. لپ های سارا سرخ شده بود. چشمم روشن معلوم نیست این پدرام خیر ندیده چی داره در گوشش پچ پچ می کنه.از اون طرف مامان رو دیدم که با یه غیض خاصی پدرام رو نگاه می کرد. از نوع نگاه مامان خنده ام گرفت که حرف آریان کلاً خنده رو از یادم برد.آریان: خوشحالم که باهام ازدواج کردی.با ذوق بهش نگاه کردم که گفت:-خانومم بجز اینکه دستپخت عالی داره رقصشم حرف نداره. دختر شونه ام خشک شد خوب. حداقل نمی رقصی وزنت رو دیگه رو شونه بدبختم ننداز.کثافت مسخره ام کرد. پام رو برداشتم که محکم بکوبم روی کفشش تا دلم خنک شه اما اون زودتر این کارو کرد. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:-آریان؟؟؟خیلی....آریان: بهت تذکر داده بودم. دیگه حرکاتت رو حفظم خانوم.خواستم جواب بدم اما با قطع شدن موسیقی آریان پیشونیم رو بوسید و به سمت جایگاهمون برگشتیم. واقعاً اگه لبامو می بوسید دیگه چوب خطش پر می شد و یه کتک درست حسابی می خورد.-بدبخت اون تو رو دوست نداره که بخواد ببوستت همینم مجبور شد.-ندا جون یه امشب رو خفه بزار دلمون خوش باشه. تازشم خیلیم دوسم داره. حســود.-هه امشب دلت خوش باشه بقیه عمرت رو چی؟ با زندگی خودت چیکار کردی؟-زودتر باید می اومدی. الان دیر شده.یه نگاه به سمت آریان انداختم رد نگاهش رو که گرفتم به سیما رسیدم.عوضی شب عروسیمونم دست از سر این دختره بر نمی داشت.-ندا جون خوب زود تر می اومدی. من الان چه خاکی تو سرم بریزم؟-علاوه بر رقص و آشپزی حرفه ایت عقلتم خوب کار می کنه. دیوونه به سمت خودت جذبش کن بزار این بار عاشق تو بشه.یه لبخند خبیث زدم. به اطراف نگاه کردم. کسی حواسش به ما نبود. همه ماشاا... دارن به نحو احسنت از شکمشون پذیرایی می کردن. محکم با آرنج کوبیدم تو پهلوی آریان...با قیافه ی در هم و پر ازعلامت تعجب برگشت سمتم و گفت:- این چی بود؟- تلافی اون کفشت.آریان: می زاشتی حالا بعداً حساب می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۵ عصر
کردیم.به خودم گفتم خاک بر سرت پری این جلب توجه ات بود؟ رفتم سراغ یه روش دیگه. دستم رو گذاشتم پشت کمرش و گفتم:- چیزه...میگما... پاشو برو.چشماش از تعجب درشت شد و گفت:- وا واسه چی؟با کلافگی گفتم:- همه مرد ها رفتن تو هم برو دیگه زشته.اخم هاش رو تو هم کشید و گفت:-ا خب من دامادم بزار بشینم دیگه.-باشه ولی اونطرف رو نگاه نکن دیگه.دوباره نگاهی به اون سمت انداخت و با دیدن سیما گفت:-به جان تو حواسم پیش اون نبود. اتفاقی شده.نمی خواستم شبمون خراب شه. لبخندی زدم و گفتم:-اشگال نداره. اما فقط این یه بار هاااهمون موقع بود که از همه دعوت کردن واسه شام برن داخل سالن. فیلمبردار هم اومد سمت ما. با آریان کلی اذیتش کردیم و خندیدیم آخر کار هم آریان گفت ما نمی خوایم این قسمت تو فیلممون باشه و بزاره راحت شاممون رو بخوریم.آخر شب واسه عروس کشون آریان صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد و آهنگ های فوق العاده شاد گذاشته بود. یعنی واقعاً ته دلش خوشحال بود؟ اصلاً دلشم بخواد. تو کل مسیر حرفی با هم نزدیم. همه ماشین ها اطرافمون بوق می زدن و واسمون دست تکون می دادن دیگه موقع حرف زدن نمونده بود. موقعی که به خونه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم. پدرجون و بابا مامان خودم و پدرام هم پیاده شدن. یکی یکی بغلم کردن و واسم آرزوی خوشبختی کردن.آریان دستم رو گرفت و با هم وارد خونه شدیم.همونجایی بود قبلاً آریان زندگی می کرد با این تفاوت که الان جهیزیه من توی خونه چیده شده بود.وارد سالن که شدیم به سلیقه ی خودم و همچنین اعتماد به نفسم آفرین گفتم. کل وسایل سالن سفید و مشکی بود. با صدای آریان به طرفش برگشتم.آریان: پری تا یه نگاهی به خونه بندازی من یه دوش بگیرم عزیزم؟-باشه. راحت باش.خداروشکر تنهایی می تونستم کل خونه رو ببینم. اگه آریان می موند مجبور بودم سر سری یه نگاه به همه جا بندازم. به خواست خودم جهیزیه رو مامان و خاله چیده بودن. من و آریان انقدر خرید داشتیم که وقت نمی شد واسه چیدن وسایل خونه هم خودم باشم. بعد هم دیگه نخواستم که ببینم. دلم می خواست سورپرایز شه واسم. به سلیقه مامان ایمان داشتم. با صدای بسته شدن در حمام به طرف اتاق خواب که بوسیله یه راهرو کوچیک از سالن جدا شده بود رفتم. یه تخت بزرگ که سفید رنگ بود و با روتختی به رنگ صورتی ملایم و بالش های سفیدو صورتی تزیین شده بود. یه عروسک بزرگ سرامیکی سفید و صورتی هم کنار تخت بود. دکور اصلی اتاق خواب هم سفید بود و هر از گاهی از رنگ صورتی استفاده شده بود. می موند اتاق آریان که رو به روی اتاق خوابمون بود و وسایلش به خواست خودش عوض نشده بود و همون رنگ قهوه ای کرم بود. بین اتاق خواب ها که توی راهرو و روبه روی هم بودن، حمام و دستشویی بود که یکی بودن و وقت مناسبی واسه دیدنش نبود. از طرفی هم دیدن نداشت.از راهرو خارج شدم و وارد سالن شدم. چشمم به آشپزخونه خورد. سریع واردش شدم و در یخچال رو باز کردم همه چیز تزیین شده داخلش چیده شده بود. همه وسایل آشپزخونه هم همرنگ سالن بود. یکم روی مبل دراز کشیدم ولی لباسم وموهام واقعاً کلافه م می کرد. به سمت اتاق خواب رفتم تا لباسم رو عوض کنم و زودتر از شرش خلاص شم. آریان روی تخت دو نفره ای که تو اتاق بود دراز کشیده بود. چقدر زود دوش گرفت. درست برعکس من. وارد اتاق که شدم گفت:- آخیش... هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم:- ا جــدی؟ شما راحتی؟روی یک دستش تکیه داد و نیمخیز شد و گفت:- آره. جدی.انگار قصد رفتن نداشت. جلو آینه ایستادم و همونطور که موهام رو باز می کردم گفتم:- تازه می دونستی هیچ جا هم اتاق خود آدم نمیشه؟و از آینه نگاهی بهش انداختم. لباش رو جمع کرد تا خنده اش رو نبینم و گفت:- اونوقت منظور؟دستام رو تو هوا تکون دادم و گفتم:-هیچی منظور اینکه بری اتاق خودت بهتر نیست؟خندید و خودش رو روی تخت انداخت و گفت:-نه راحتم ممنون. اینجا هم اتاقمه دیگه.به خیال اینکه شوخی می کنه به طرف کمد لباس هام رفتم. خوب شد خودم لباس هام رو تو چمدون چیده بودم و دادم مامان تا بیاره خونه آریان چون اگه به مامان سپرده بودم نصف بیشتر لباسام رو دور ریخته بود. با اینکه این مدت هم خودم هم مامان کلی لباس جدید خریده بودیم اما لباسای قبلیم رو بیشتر دوست داشتم.یه تک پوش گشاد برداشتم ویه نگاه به کمد انداختم. فهمیدم هیچ شلواری بجز شلوار ورزشیم نیاوردم. چون بیشتر شلوارک می پوشیدم چند تا دونه شلوار بیشتر نداشتم که اونم نیاورده بودم. همش شلوارک های کوتاه بود. حالا برعکس دو دقیقه پیش داشتم به خودم فحش می دادم که چرا نذاشتم مامان واسم لباسام رو تو چمدون بچینه. من نمیدونم شلوار کهنه تر و داغون تر از این شلوار نبود که دنبال خودم بیارم؟ اونم شانسم گفته بود که بین لباس هام بود وگرنه باید شلوار یکی از لباس های مجلسیم رو می پوشیدم.رو به آریان گفتم:-آریان برو می خوام لباسمو عوض کنم. تو هم لباست رو بردار برو تو اتاقت بخواب.به طرف کمد رفت و یه سری از لباساش رو برداشت و بیرون رفت.لباسم رو به سختی در آوردم و لباس هایی که برداشته بودم رو پوشیدم.باز کردن موهام کار زیاد سختی نبود چون بیشتر قسمت هاش رو باز کرده بودم. باخیال راحت رفتم رو تخت دراز کشیدم که در زده شد و بدون اینکه من بگم: «بفرمایید» آریان سرش رو مثل چی انداخت زیر و وارد اتاق شد.نمی دونم چی می خواست بگه که با دیدن تیپ تابلو من یادش رفت و گفت:-پری این لباس ها چیه پوشیدی؟دست به سینه ایستادم و گفتم:-چشه؟ خب همین یه شلوار رو آورده بودم. نصف لباسام هنوز خونمونه.زد زیر خنده و گفت:-هیچی پس منم برم یه لباس خواب بپوشم آقامون بدش نیاد.با این حرفش اول خجالت کشیدم ولی باز دو تاییمون زدیم زیر خنده... نمی دونم امشب چی شده بود که انقدر می خندیدیم. بین خندیدنش گفت:-پری تو خوابت میاد؟-خسته م اما خوابم نمیاد.آریان: با یه چایی موافقی؟دستام رو به هم زدم و گفتم:-آره چجـــورم.با هم دیگه به آشپزخونه رفتیم. چایی رو دم کرده بود. پشت میز نشستم و آریان چایی رو ریخت. سینی رو روی میز گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست. دستش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:-پری یه سوال بپرسم راستشو میگی؟شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:- آره.خیره شد تو چشم هام و گفت:- چرا منو انتخاب کردی؟باز هم شونه هامو بالا انداختم و گفتم:-مجبوری!جا خورد. دستش رو از زیر چونه اش برداشت و گفت:-چرا؟ به خانواده ت نمیاد که اینطور اخلاقی داشته باشن.- خانواده ام که مجبورم نکردن.- پس چی؟همونطور که چاییم رو می خوردم فنجون رو پایین آوردم و بی تفاوت گفتم:-ترسیدم بترشم.خندیدم اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد.آریان: مسخره جدی گفتم.- هنوز نمی دونم اما خب هیچ ایرادی نداشتی.آریان: به نظرت ما خوشبخت میشیم؟- آره چرا نشیم؟ابرویی بالا انداخت و گفت:-اما من فکر می کنم اینطور نباشه.اعصابم بهم ریخت. من خر رو بگو می خواستم یه کاری کنم عاشقم شه. این عوضی تازه یادش افتاده که نمیتونه منو خوشبخت کنه؟ عصبی گفتم:- الان باید به این نتیجه می رسیدی؟خنده ای کرد و گفت:- نه با دیدن اخلاق واقعی تو.- یعنی چی؟آریان: هیچی. تو خوب رفتار می کردی قبلاً. با وقار، میتن، خانوم. اما الان می بینم از منم دیوونه تری دختر.چیزی نمی تونستم بگم. تلافی حرف خودم بود.-آریانآریان: جونم؟-واقعاً که. بابت چایی هم ممنون.خواستم برم اتاقم و راحت بخوابم که آریان هم پشت سرم راه افتاد. برگشتم سمتش و گفتم:- کجا؟لبخندی زد و گفت:-اتاقمون.جیغ زدم:-اتاقمون؟مگه قرار نشد جدا بخوابیم؟خندید و جلو تر از من راه افتاد و گفت:-نه من کی این حرف رو زدم؟ من گفتم تا نخوای بهت نزدیک نمیشم. فقط همین.پاهام رو به زمین کوبیدم وگفتم:-آریــان من نمی تونم.اخم کرد و گفت:- چرا؟-ا خب نمیشه. گیر دادیا. حالا امشب رو برو یه جا دیگه بخوابآریان: جای دیگه نیست. همین یه تخت تو این خونه هست.لبام رو جمع کردم و گفتم:- خب پس من پایین تخت می خوابم.- می تونی؟دست به سینه ایستادم و گفتم:-فکر کردی مثل خودت سوسولم؟ من خوابم بگیره رو سنگم می خوابم.لبخندی زد و گفت:-باشه عزیزم هر جور راحتیسریع یه بالش از رو تخت برداشتم و پایین تخت دراز کشیدم. آخیش. چقدر خسته بودم. آریان بی غیرت هم لامپ رو خاموش کرد و رفت روی تخت و با صدای بلندی گفت:-به به. چقدر این تخت تشکش نرمه پری. تو راحتی رو زمین؟با صدای آرومی گفتم :-آرهاما همون موقع هم به غلط کردن افتاده بودم. نمی دونم این فرش چطوری بود که حس می کردم دارن تو بدنم سوزن فرو می کنن. اولش گفتم بیخیال به چیزای دیگه فکر می کنم تا خوابم ببره. اما نمی شد. غیرقابل تحمل بود. صدای خر و پف آریان بلند شد. بالشم رو برداشتم و با نیش باز رفتم روی تخت تا بخوابم که دیدم اریان تا جایی که تونسته دستاش رو باز کرده که جای من نشه. یه نگاه حسرت بار به تخت کردم و خواستم برگردم سرجام بخوابم اما با صدای آریان از ترس از جا پریدم:-بگو غلط کردم تا بزارم بیای.اه اینکه خواب بود.ای حقه باز. روی زمین دراز کشیدو گفتم:-عمراًآریان: باشه بابا بیا بخواب نمی خورمت کهاز خدا خواسته دوباره از جا بلند شدم . بالشم رو گذاشتم یه گوشه از تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.از خواب که بیدار شدم به اطراف نگاه کردم.یه لحظه هنگ کردم.من کجام؟ اینجا کجاست؟آریان: بیدار نمیشی؟ صبحونه آماده کردم.تازه یاد اتفاقای دیشب افتادم. یه نگاه به ساعت انداختم. سریع بلند شدم. دست و صورتم و شستم و رفتم سرمیز. وااای چه کرده بود. دستام رو به هم کشیدم و گفتم:- آریان واسه خودت کدبانویی هستیا.با لبخند نشست پشت میز و گفت:- گستاخ. مامانت واست زنگ زد گفتم خوابی. بعد از صبحونه باهاش تماس بگیر. نگرانت بود.همون طور که لقمه م رو تا اخر توی حلقم جا می دادم گفتم:-چرا؟با نگاه خندون آریان فهمیدم چه سوتی عظیمی دادم واسه همین سرم رو انداختم پایین و گفتم:-آهاناین بار نتونست خودش رو کنترل کنه و صدای خنده اش بلند شد.نمی دونم از روی خجالت بود یا پروگی ولی گفتم :-پاشو برو سر کار. تو کار و زندگی نداری؟ دیشب تاحالا هی میخنده.اهاز پشت میز بلند شد و گفت:-یعنی شیفته خجالت کشیدنتم.سویچ رو از روی اپن برداشت و از خونه خارج شد. منم سریع به سمت تلفن رففتم و شماره خونمون رو گرفتم. -الو مامانمامان: سلام عزیزم- سلام مامانی.دلم واست تنگ شده بود.مامان: ولی من نه! -ا مامان؟ چند بار گفتم زیادی با من صمیمی نشو حالم گرفته میشه.مامان: والا امروز واسه اولین بار پدرام تو خونه ساکت بود. دیگه نیستی باهاش جر و بحث کنی. از عروسی هم که اومدیم نبودی بهت بگم لباست رو عوض کن و بخواب. کسی نبود بهش بگم با شلوار لی نخواب. کسی نبود بهش بگم لباسات رو بزار داخل کمدت نه وسط اتاق. صداش بغضی شد و ادامه داد:-شوخی کردم. ما هم دلمون واست تنگ شده بود.آخی مامانم دلش تنگ شده بود. واسه اینگه حال و هواش عوض شه گفتم:-مرسی مامان. خوبی؟مامان: آره. تو خوبی عزیزم؟- بله!مامان: مشکلی که نداری؟- نه مامان!مامان: پریناز پشت خطی دارم. اگه کاری داشتی خجالت نکش. بهم بگو.خدارو شکر کردم که از سوالای مامان نجات پیدا می کنم. سریع گفتم:-چشم مامان سلام برسون. خداحافظبه ساعت نگاهی انداختم. نه و نیم بود. آریان تا ساعت یک پیداش می شد. تا حالا یه سری غذا ها رو مثل لازانیا و پیتزا و قرمه سبزی بلد بودم ولی تو بقیه غذا هاهنگ بودم. پدرجون هم از وقتی ما قرار شد تو این آپارتمان زندگی کنیم واحد بالایی رو واسه خودش خرید تا هر وقت اومد ایران به گفته ی خودش مزاحم ما نشه. با این سر و وضع و این لباس ها نمی شد برم پیشش و ازش بپرسم آریان چه غذایی دوست داره. با خودم قرار گذاشته بودم کاری کنم که آریان منو رو بیشتر از سیما دوست داشته باشه و اونو کم کم بطور کل فراموش کنه و از امروز باید کارم رو شروع می کردم. شاید درست کردن غذای مورد علاقه ش اولین قدم بود.شماره ی پدرجون رو گرفتم و ازش خواستم غذاهای مورد علاقه آریان رو واسم بگه. خوشبختانه گفت همه غذایی رو دوست داره اما لازانیا واسش یه چیز دیگه ست. خداروشکر که این یکی روبلد بودم. از پدر جون تشکر کردم . هر چی بهش اصرار کردم واسه نهار بیاد پیش ما قبول نکرد و گفت قراره چند تا از دوستش واسه نهار بیان پیشش. می دونستم واسه راحتی ما میگه واسه همین دیگه اصرار نکردم.میز صبحونه رو جمع کردم و شروع کردم به آماده کردن وسایلی که نیاز داشتم .حدود دو ساعت وقت داشتم. واسه همین غذام رو داخل فر گذاشتم تا بپزه. یه بلوز نصفه آستین زرد رنگ برداشتم. یه شلوارک مشکی هم انتخاب کردم .یه دوش حسابی گرفتم و لباسایی رو که انتخاب کرده بودم رو پوشیدم. یکمی تنگ بود اما خب اشکال نداشت آریان غریبه نبود.موهام رو از دو طرف صورتم بالای سرم جمع کردم و با کلیبس نگهش داشتم. موهای پشت سرم هم از پشت گل سرم پایین ریخته بود. یه چیزی کم بود.آهان. یه خط چشم نازک کشیدم و یکم ریمل زدم به علاوه یه رژ کمرنگ. با یکم رژ گونه آرایشم رو تکمیل کردم.غذا هم دیگه آماده بود. فر رو کم کردم تا غذا گرم بمونه. مامانم زن با سلیقه ای بود. همیشه توی مهمونی هایی که تو خونمون برگزار می شد خودش سفره رو تزیین می کرد. واقعاً هم عالی تزیین می کرد واس همین ازش یاد گرفته بودم.دو تا بشقاب گذاشتم و چنگال و کارد رو کنارش گذاشتم. لیوان های پایه بلندی رو برداشتم و کنار بشقاب ها گذاشتم. دستمال ها رو طوری که از مامان یاد گرفته بودم پیچیدم و داخل لیوان ها گذاشتم. شبیه پروانه شده بود.دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید.همه چیز بود. نوشابه رو از داخل یخچال برداشتم که آریان وارد شد.یه سوتی بلندی زد و گفت:-واو.. ببین خانومم چه کرده. نه بابا بلد بودی و رو نمی کردی.از آشپزخونه بیرون رفتم و کتش رو ازش گرفتم تا واسش آویزون کنم. زبونمو بیرون آوردم و گفتم:-بعله. تا کور شود هر آنکه نتوان بیند.تو دلم گفتم:-خاک تو سرت پری. دو دقیقه آروم باش و خودت رو کنترل کن.نگاهش به شکل جدیدم افتاد. یکم خجالت کشیدم. یکم نگاهم کرد و بعد سرش رو تکون داد و گفت:-خوب شد لباسات رو عوض کردی. جون پری داشتم پشیمون می شدم اونطوری که دیشب دیدمت.کتش رو انداختم رو مبل و به طرف آشپزخونه رفتم.در حالی که کتش رو از میز بر می داشت تا آوریزونش کنه گفت:-ا پری، عزیزم جنبه انتقاد نداری ها.دست به کمر ایستادم و گفتم:-بجای اینکه انقدر حرف می زنی برو دست و صورتت رو بشور بیا نهارتو بخور.آریان: چشم ضعیفه منتظر بودم تو آموزشم بدی بعد برم.با هم وارد آشپزخونه شدیم و رو به روی هم پشت میز نشستیم. بشقاب آریان روگرفتم و واسش غذا کشیدم.- ممنون. مثل اینکه قضیه جدیه. خودت درستش کردی.لبم رو جویدم و سعی کردم جوابش رو ندم و بحث رو عوض کنم. فقط گفتم:-خواهش می کنم. چه خبر از آموزشگاه؟چنگال رو به سم دهنش برد و گفت:-خوب بود. تا فردا که دیگه کلاس ندارم.- یعنی تا آخر شب می خوای خونه باشی؟آریان: ناراحتی؟- نه!دیگه حرفی نزدم که باز پرسید:-پری تو که دیگه آموزشگاه نمیای؟جا خوردم. قرار نبود که نرم دیگه.- آخه چرا نیام؟ نه میام کمکت باشم.لبش رو با دستمال تمیز کرد و گفت:- نیازی نیست چون امروز با پشتیبان قبلی تماس گرفتم و ازش خواستم که برگرده.- آخه چرا؟آریان: خوشم نمیاد زنم سر کار بره.-اما...آریان: پریناز بحثشو نکن. مدرکت رو که گرفتی توی رشته خودت فعالیت کن. مگه نگفتی من شهر دیگه تدریس نکنم؟ خب باشه در عوض تو هم دیگه لازم نیست پشتیبان کلاس باشی.همونطور که با غذام بازی می کردم گفتم:-اما آخه فقط سه ماه مونده.آریان از سر میز بلند شد و گفت:-اما نداره.حرف زدن باهاش بی فایده بود. آریان خیلی مهربون بود خیلی هم خوش اخلاق اما امان از وقتی که به یه موضوعی گیر می داد. دیگه بحث کردن باهاش بی فایده بود. حرف حرف خودش می شد.-ممنون عزیزم خیلی خوشمزه بود.سرمو زیر انداختم و گفتم:-خواهش می کنم.آریان به سمت کاناپه ای که جلوی تلویزیون بود رفت و من مشغول جمع کردن میز شدم.آریان به سمت کاناپه ای که جلوی تلویزیون بود رفت و من مشغول جمع کردن میز شدم.-آریـــان جــونمبطرفم برگشت و با خنده گفت:-چی می خوای عزیزم؟-حداقل این سه ماه بیام؟اخماش تو هم کشید و گفت:-دردت فقط این سه ماهه؟سرمو زیر انداختم و گفتم:- آرهآریان: باشه. اما واسه سال دیگه نمیشه ها. از الان دارم بهت میگم پریناز. صداتو واسم بکشی، آخر اسمم جون بزاری، هر کاری کنی نمیشه.ریز ریز خندیدم و گفتم:-باشه.میسیدوباره مشغول دیدن تلویزیون شد.-آریان؟همون طور که با کنترل بازی می کرد گفت:-دیگه چیه؟لبام رو به نشونه دلخوری جمع کردم و گفتم:- بگو جونم تا بگم.آریان: چشم جونم؟-کی میریم خرید عید؟کنترل از دستش افتاد. صاف نشست رو مبل و گفت:-راست میگیا. اصلاً یادم نبود. کلاس های من که دیگه کنسله. سه چهار روز وقت داریم کافیه دیگه.از رو مبل بلند شدم و گفتم:-تا من ظرف ها رو می شورم تو هم استراحت و کن. بعد میریم خرید.دستش رو زیر سرش گذاشت و زیر لب باشه ای گفت.دو تا دونه بشقاب بیشتر نبود. سریع شستمش و رفتم تو اتاقمون. لباس هایی رو که می خواستم رو برداشتم تا اتوشون بزنم. مشغول اتو کردن لباس هام بودم که گوشیم زنگ خورد. اسم پدرام افتاده بود. عجیب بود. ترسیدم اتفاقی افتاده باشه سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:-سلامپدرام: سلام آجیصداش خیلی مظلوم بود. فقط وقتی خیلی ناراحت بود این طوری حرف می زد.-پدرام، چیزی شده؟پدرام: آره. پریناز اگه الان بیام پیشت زشت نیست؟با صدا خندیدم و گفتم:-نه دیوونه چرا زشت باشه؟فکر کردم دلش واسم تنگ شده. واسه اینکه احساس نکنه مزاحمم میشه ادامه دادم:- اتفاقاً خودم می خواستم زنگ بزنم خونه دعوتتون کنم.نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:-میشه مامان بابا رو امشب دعوت نکنی؟ می خوام خصوصی باهات حرف بزنم.نگران شدم و گفتم:-باشه داداش مشکلی نداره. لازانیا درست کردم. نهار شرکت رو نخور.پدرام: باشه. تا یک ساعت دیگه اونجام.خداحافظی کردم و لباسام رو برگردوندم داخل کمد. نمی دونستم چطوری به آریان بگم. از اتاق بیرون اومدم و نگاهی بهش انداختم. خواب بود. معلوم بود خسته ست. دلم نیومد بیدارش کنم. ملحفه ای از رو تخت برداشتم و روش انداختم. همزمان گوشیش زنگ خورد و بیدار شد. نگاه خوابالود و متعجبش رو بهم انداخت. خب منم بیدار می شدم و می دیدم یکی روم خم شده همین طور می شدم دیگه. دستم رو بالا اوردم تا ملحفه رو ببینه. لبخندی زد و گوشی رو از میز بالا سرش برداشت و جواب داد. روی مبل مقابلش نشستم و منتظر شدم تا تلفنش تمام شه. به محض خداحافظی آریان سرم رو بالا آوردم و همزمان همدیگه رو صدا کردیم. لبخندی زدم و گفتم:-بگوآریان: میشه فردا بریم واسه خرید؟ عصر یه سری جلسه دارم واسه اردو های نوروزی. الان هم باید برم آموزشگاه جلسه گذاشتن.یکم خودم رو ناراحت نشون دادم و گفتم:-نه اشکال نداره.آریان: شرمنده عزیزم. جبران می کنم.-گفتم که مشکلی نداره. پدرام هم قراره بیاد پیشم مثل اینکه باهام کار داره.آریان: خوبه.بلند شد و رفت سمت لباس هاش. من هم بطرف آشپزخونه رفتم تا وسایل پذیرایی از پدرام رو آماده کنم. یعنی چی شده بود که می خواست باهام خصوصی صحبت کنه؟ نکنه آریان پشیمون شده و به پدرام گفته؟ نکنه واسه همین داره از خونه میره بیرون. با صدای آیفون از جا پریدم. پدرام بود. آریان کی رفته بود؟ چرا باهام خداحافظی نکرد؟ شایدم حواسم نبوده. رو به روی هم نشسته بودیم و جفتمون تو فکرای خودمون. افکارم رو کنار زدم و منتظر شدم تا خود پدرام بگه چی شده. بهش تعارف کردم تا شربتش رو بخوره و گفتم:-چی شده پدرام؟ آریان چیزی بهت گفته؟یه جرعه از شربتش نوشید و گفت:-نه بابا. قضیه مربوط به خودم و .... چطوری بگم؟ من و....-توروخدا بگو دیگه جون به لبم کردی. مامان چیزیش شده؟هول کرد و گفت:-نه...نه... قضیه مربوط به من و ساراست.چشمام رو ریز کردم و گفتم:-سارای خودمون؟چشمکی زد و گفت:-آره سارا خودمون-زهرمار پرو نشو. حالا چی شده؟خنده ای کرد و گفتم:-خنگ خدا نفهمیدی؟گیج گفتم:-نه والالیوانش رو گذاشت روی میز و گفت:-من ...من.... می خوامش.با زبونش روی لبش کشید تا تر بشه و ادامه داد:-یعنی ما جفتمون همدیگه رو دوست داریم.هنگ کردم. پدرام دوستش داره؟؟؟ از کجا می دونه سارا هم دوستش داره؟؟؟ یعنی با هم حرف زدن؟؟؟ چشمامو ریز کردم و دقیق نگاهش کردم و گفتم:-شما دو تا با هم حرفم زدید؟دیگه ترسش واسه گفتن از بین رفته بود. بلند خندید و گفت:-حرف که واسه یه دقیقه شِ.گیج گفتم:-پدرام درست حرف بزن بفهمم قضیه چیه. تو کی با سارا حرف زدی؟ سارا که این مدت تهران بود.اشاره کرد به موبایلم که روی میز بود و گفت:-از گوشیت شمارش رو کش رفتم.سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:- خوب بود. خانم بود. اینو تمام این مدتی که دوره دبیرستان بودی از بین حرفات می فهمیدم. کم کم با چیزایی که تو تعریف می کردی ازش و شیطنت هایی که کم و بیش ازش می دیدم خوشم اومد ازش. فکر می کردم خانواده ش بخوان اصفهان درس بخونه. اما نشد. از شانس بد من تهران قبول شد. با خودم گفتم اگه بره دیگه ممکنه بر نگرده. ممکنه همونجا بخواد ازدواج کنه. کم نبود. چهار سال...گوشیت رو برداشتم و به اسم تو باهاش حرف زدم. گفتم داداشم ازت خوشش میاد. گفتم داداشم دوستت داره. اولش فکر کرد مسخره بازیه و هی می گفت:« کی بهتر از داداش تو؟»، « بگو منم ازش خوشم میاد. »... ولی بعد که گفتم پدرامم و تلفنی با هم حرف زدیم اولش یکم ناز کرد. گفت می خوام فکر کنم و آخر کار مورد قبول خانم واقع شدم.پدرام تعریف می کرد و من اتفاقای چند وقت اخیر و سوتی های سارا یادم می اومد. روزی که بهم گفت عروس خانم در صورتی که هنوز من بهش چیزی نگفته بود...روزی که گفت عروسی.... ولی بعد حرفش رو عوض کرد و مهم تر از همه روزی که تو کوه باهام تماس گرفت و من همش فکر می کردم پدرام رو چرا اون روز اتفاقی دیدم....نامرد ها چقدر قشنگ واسم نقش بازی کرده بودن.جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:-خیلی بیشعوری. اصلاً می دونی چیه؟ جفتتون بیشعورید. اون از دوستم اینم از داداشم.... الان باید بهم می گفتی؟؟؟ من یه حالی از این سارا بگیرم.از رو مبل بلند شد و به سمتم اومد. سرم رو بوسید و گفت:-آجی من ازش خواستم که نگه. هر چی به مامان خواستم بگم گفت باید عروسی پریناز تموم شه بعد تو. گفت این طوری سختش میشه. می خواستم ازت بخوام حالا تو باهاش حرف بزنی یه جوری... یه جوری که نفهمه اصلاً این مدت من و سارا با هم حرف زدیم. متوجه منظورم که میشی؟؟؟ به محض اینکه بفهمه بدون اطلاع خودش بوده میگه دوست بودید و اصلاً ازدواجتون درست نیست.سری تکون دادم و گفتم:-باشه. حالا تا ببینم چیکار می تونم واست بکنم.کیفش رو برداشت و گفت:-ببخشید دیگه خیلی زحمتت دادم.-نه بابا چه زحمتی. کیفتو واسه چی برداشتی. نهار یادت رفت.زد رو پیشونیش و گفت:-شرمنده آجی دیرم میشه. باشه یه وقت دیگه.دست به کمر ایستادم و گفتم:-چی چی رو یه وقت دیگه؟ میزارم واست تو ظرف ببر.سریع وارد آشپزخونه شدم و غذاش رو آماده کردم و واسش بردم. با گفتن خداحافظ پدرام و بسته شدن در شیرجه زدم رو تلفن و شماره سارا رو گرفتم.یک روز مونده به عید بود. از وقتی فهمیدم سارا اونروز به خواست پدرام اومده کوه و همچنین پدرام به آریان گفته که من کوهم و نگران نباشه با سارا حرف نزدم و بعد از کلی ناز کشی قبول کردم بعد عید با مامان صحبت کنم. با شنیدن زنگ در از جا بلند شدم و درو باز کردم. اوه عمه خانوم بود. اینجا چیکار می کرد؟ سریع از جلوی در کنار رفتم و گفتم:-سلام عمه جون. بفرمایید داخل.بدون هیچ تعارفی وارد شد. یه نگاه به خونه انداخت و نگاهش روی یه نقطه ثابت موند. رد نگاهش رو گرفتم. وای بد تر از این نمی شد. هر چی با آریان واسه عید خرید کرده بودیم رو ریخته بودم روی میز تا ببینمشون. عادتم بود از خرید که می اومدم همه خرید ها رو دوباره باز می کردم و می دیدم. به سمت میز رفتم و همون طور که خرید ها رو مرتب می کردم گفتم:-وای تو رو خدا ببخشید اینجا بهم ریخته ست. آریان یه سری خرید واسم کرده بود همه رو باز کرد که ببینمشون.لبخند تصنعی زد و گفت:-اشکال نداره عزیزم. اومدم با خودت یکم صحبت کنم. آریان کجاست؟دوباره سوتی داده بودم. آریان صبح زود رفته بود بیرون... واسه اردو های نوروزی آموزشگاه جلسه بود. با استرس ناشی از ورود نا گهانی عمه لبخندی زدم و گفتم:-رفت واسه سفره هفت سین خرید کنه.مثل اینکه توجیه شد. نشست روی صندلی جلوی تلویزیون. چرا من امروز انقدر بد شانسی می اوردم؟ جا قحط بود؟ دیروز وقتی پدرام رفت از شانس خوبم آریان زود اومد و رفتیم خرید و وقتی از خرید اومدیم روی همون مبل کلی تخمه شکستیم و فیلم نگاه کردیم و حالا عمه باید دقیقاً همون مبل رو برای نشستن انتخاب می کرد. بیخیال شدم و واسش میوه آوردم و همون طور که می گذاشتم روی میز گفتم:-چه خبر عمه جون؟ سیما خانم خوبه؟دستم رو گرفت و گفت:-خبر که زیاده. سیما هم خوبه. بشین عزیزم اومدم باهات صحبت کنم و واسه نهار برم پیش داداش. نزدیک بهش نشستم و گفتم:-خب نهار رو با ما باشید. زنگ میزنم پدرجون هم بیاد.عمه: نه عزیزم مزاحمت نمی شیم. فردا عیده و خودت کلی کار داری. از صبح پیش داداش بودم و غذا هم پختم. اومدم بهت بگم این چند روز ویلای شمال خالیه. از وقتی پدر سیما فوت شده...سریع گفتم:-خدا رحمتشون کنه.لبخند مهربونی زد و گفت:-خدا رفتگاه شما هم رحمت کنه عزیز. داشتم می گفتم از اون وقت دیگه کم پیش اومده برم شمال. از چند روز پیش زنگ زدم تمیز و آماده ش بکنن واسه عید. کلیدش رو واست آوردم این چند روز رو برید اونجا.ذوق زده گفتم:-واای ممنون عمـــه جون.همونطور که میوه پوست می گرفت گفت:-خواهش می کنم عزیزم. راستی... یه قسمت از میوه ش رو خورد و ادامه داد:-من این چند روز عید پیش داداش هستم چون هر جفتمون تنهاییم و از طرفی کسی بجز سیما رو ندارم که بیاد خونم. اگه خواستی کلید خونه ات رو بزار که اگه گلدون داری آب بدم واست.ایول دمش گرم.از جا بلند شدم و از روی اپن کلیدی رو که دیشب آریان بهم داده بود رو برداشتم و به عمه دادم.تشکر کرد و کلید ویلا رو بهم داد و گفت:-من هم دیگه برم. الان آریان میاد و خونه این وضعه عزیزم.اه آخر کار حتماً باید بهم یه کنایه رو می زد. از هم خداحافظی کردیم و با رفتنش شروع کردم به مرتب کردن خونه و جارو زدن. با یه روز زندگی خونه به این حال افتاده بود. باید تنبلی رو کنار می گذاشتم. رفتم آشپزخونه و واسه خودم تخم مرغ درست کردم. آریان که امروز تا عصر آموزشگاه می موند و کلی وقت داشتم تا سفره هفت سین رو هم آماده کنم. با هزار زحمت میز دایره شکلی که سفید رنگ بود رو وسط سالن آوردم و پارچه ساتن یاسی رنگی که دیشب خریده بودم رو به عنوان سفره روش پهن کردم. دیروز اکثر سفره های آماده ی توی فروشگاه ها یاسی بود و تصمیم گرفته بودم سفره هفت سین رو با رنگ های یاسی و سفید بچینم. آینه رو یه گوشه از میز گذاشتم و تنگ ماهی رو وسط میز و رو به روی آینه قرار دادم. جام های شیشه ای که روش رو رنگ یاسی زده بودن و با شکوفه های ریز سفید رنگی تزیین شده بودن رو اطراف تنگ ماهی چیدم و جای سبزه رو هم خالی گذاشتم و روی سطح سفره رو واسه اینکه خالی نباشه از سنگ های براق سفید و یاسی رنگی که از جنس شیشه بودن ، پر کردم.با آریان تماس گرفتم و حرف های عمه رو واسش گفتم. موافقت کرد و گفت به عنوان ماه عسل می ریم شمال و شب هم راه می افتیم. حیف سفره هفت سین خوشگلی که درست کرده بودم. ولی اشکالی نداشت وقتی بر می گشتیم کنار سالن بود و مهمون ها می دیدن. یه نگاه به خونه انداختم. عالی شده بود. دماغم رو از بوی بدی که می اومد جمع کردم. بوی گند عرق گرفته بودم. تا رسیدن آریان وقت زیادی نداشتم. پریدم تو حمام و دوش گرفتم. وارد اتاقمون شدم. صدای بسته شدن در اومد و بلافاصله صدای آریان که می گفت:-پریناز کجایی؟؟؟ پر پر... پرپرم...زیر لب گفتم:-زهرمار و پر پر... هر روز یه اسم جدید واسمون می زاره. پری... پر پر...یکی نیست بهش بگه خوشت میاد من بهت بگم آری...آراننگ...قبل از اینکه بخواد وارد اتاق شه داد زدم:-نیا تو اتاق دارم لباس عوض می کنم.دیشب سر شام دوباره حرف های جلسه خواستگاریمون رو تکرار کرد. بعلاوه یکم چاپلوسی مثل اینکه تو این مدت از من خیلی خوشش اومده. از اینکه این مدت کنارش بودم و درکش کردم. از اینکه خواسته با عجله عروسی رو بگیره و مخالفت نکردم و در آخرم خواست تا هر چه زود تر زندگیمون به شکل رسمی و طوری که زن و شوهر های دیگه زندگی می کنن در بیاد.دلم می خواست روز به روز بیشتر عاشقم شه و بعد زندگی جدی مون رو شروع کنیم. باید از کار های کوچیک شروع می کردم. مثل لباس پوشیدن طوری که آریان خوشش بیاد. این مدت همیشه جلوش مثل غریبه ها لباس می پوشیدم. ولی دیگه نمی خواستم این طوری باشم. دیگه آریان شوهرم بود. یه نگاه به کمد لباس هام انداختم.تاپ صورتی رنگم رو از کمد بیرون آوردم. بین دامن هام نگاه کردم تا بهترینشو انتخاب کنم. یه دامن که تا زانو می رسید... سفید با گل های خیلی کمرنگ صورتی رنگ تاپی که انتخاب کرده بودم. این دامنم رو خیلی دوست داشتم. مخصوصاً به خاطر اینکه یه ربانِ هم شکلش هم داشتم.لباس ها رو پوشیدم و ربان رو دور سرم به حالت تل بستم. خوب شده بود. موهای لختم رو هم ریختم اطراف صورتم و شونه کردم. صندل هام رو پام کردم. حوصله آرایش کردن نبود. یه رژ صورتی جیغ زدم و یکم خط چشم...یه نگاه به آینه کردم. خوب شده بودم. یکم رژ گونه هم زدم و از اتاق خارج شدم.از راهرو یه نگاه به سالن انداختم. پشت به آشپزخونه روی مبل نشسته بود و کارتون پاندای کونگ فو کار رو می دید. یکی نبود بهش بگه ماشاا... واسه خودت پاندایی شدی اونوقت هنوز کارتون نگاه می کنی؟؟؟ آروم وارد آشپزخونه شدم. عین خیالش هم نبود می خوایم بریم ماه عسل و شدید تو بحر تلویزیون بود.بسته چیبس رو خالی کردم توی ظرف و کوبیدم روی میزی که جلوش قرار داشت و جیغ زدم:-آریـــان؟ریلکس کوسن رو گذاشت زیر سرش و رو مبل دراز کشید و گفت:-جون آریان؟ چته جوجو؟ یه روز کار کرده ببین چطوری خسته شده.دستمو گرفتم به کمرم و گفتم:-مگه نمی خوای شب راه بیفتیم؟؟؟همونطور که چیبس می خورد و کارتون می دید گفت:-چرا عزیزم شب راه می افتیم.داد زدم:-پس میشه جنابعالی بفرمایید چرا با خیال راحت لم دادی رو مبل؟ خب پاشو وسایلت رو آماده کن.از جا بلند شد و اومد سمتم. دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما ساکت شد. دقیق نگاهم کرد. تازه قیافه ام رو دیده بود. یکم هول کرد ولی باز به خودش مسلط شد. یا خدا این چش شده؟ دستش رو آورد بالا. وا من که چیزی نگفتم که بخواد بزنه. اصلاً غلط می کنه من رو بزنه. من به این خوبی... من به این نازی... فاصله دستش با صورتم کمتر شد. اطراف دهنم رو گرفت و فشار داد. لب هام شبیه ماهی شده بود. بیشتر اطراف لب هام رو فشار داد و گفت:-جوجو سر من داد نزن. تا من یه دوش می گیرم تو هم ساکمون رو ببند. اوکی؟با بیشتر شدن فشار دستش گفتم:-آخ له شدم. باشه.خم شد رو صورتم و یه بوسه سریع روی لب هام زد و گفت:-این هم به خاطر اینکه دردت اومد. خوب شد؟خجالت کشیدم. ولی از پروییش لجم گرفت. همونطور که به سمت اتاقمون می دویدم گفتم:-نع نشد. دیگه هم از این غلطا نمی کنی.آریان با خنده گفت:-ا؟؟؟ خوب نشد؟ دوباره خوبش کنم؟جیغ زدم:-خیلی پرویی.از تو اتاقم صداش رو شنیدم که گفت:-یعنی کشته مرده ی این خجالتتم.دیگه حرفی نزدم تا بحث ادامه پیدا کنه و با حرص لباس ها رو توی ساک فرو کردم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۶ عصر
با تکون خوردن شدید بازوم از خواب ناز بیدار شدم. با گیجی یه نگاه به اطراف انداختم. صورت آریان با فاصله چند سانتی متری از صورتم بود. بازوم رو ماساژ دادم و گفتم:
-چته؟
یکم صورتش رو عقب برد و گفت:
-هیچی خانوم رسیدیم. تشریف نمیارید پایین؟
چشم هام رو ماساژ دادم و گفتم:
-چرا...میام.... رسیدیم ویلا؟؟؟.............
همونطور که دستم رو می کشید تا از روی صندلی بلند شم گفت:
-آره عزیزم ولی اول می ریم دریا و بعد میریم ویلا. چطوره؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
-چی بگم؟ عالیه
از ماشین پیاده شدم. کفش هامون رو در آوردیم و دست به دست هم نزدیک دریا رفتیم. تازه یادم افتاد که نصف بیشتر مسیر رو خواب بودم . لب هامو به نشونه پشیمونی جلو آوردم و گفتم:
-آریـــان
برگشت سمتم و گفت:
-چیه عزیزم؟ باز چرا اردک شدی؟
دستشو فشار دادم و گفتم:
-ا من کجا شبیه اردکم؟؟؟
خندید و دستش رو روی لب هام کشید و گفت:
-لب هات وقتی لوس می شی شکل اردک می شه.
دستش رو از روی لب هام برداشتم و گفتم:
-هیچم لوس نیستم. فقط می خواستم بگم ببخشید نتونستم بیدار بمونم. همیشه وقتی مسافت زیادی رو با ماشین حرکت می کنیم بخاطر کم خونی خوابم می بره...
اخم کرد و گفت:
-برگشتیم می برمت دکتر ...
هنوز خوابم می اومد. خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-اوه من از دکتر می ترسم.... اما بازم معذرت می خوام.
همون طور که به سمت دریا خم می شد گفت:
-اشکال نداره ... فدا سرت خوابالو... 
و مشتش رو پر از آب کرد و به سمتم پاشید. شالم خیس خیس شده بود. خواب هم از سرم پرید. همون طور که به سمت دریا خم بود و بهم می خندید و مشتش رو پر از آب می کرد و به سمتم می پاشید. آروم نزدیکش شدم و هولش دادم سمت دریا...کل هیکلش خیس شد. آخیش دلم خنک شد. دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-اوخی خیس شدی؟ دستت رو بده بهم و بلند شو عزیــــزم...
لبخندی زد و دستم رو گرفت و با یه حرکت ناگهانی دستم رو کشید. افتضاح تر از این نمی شد. افتادم روی آریان و آب بازی بطور جدی شروع شد. نفهمیدم چقدر گذشت. دیگه هر دومون نفس نفس می زدیم.دستم رو بالا بردم و گفتم:
-تورو خدا دیگه کافیه. بریم ویلا...
روی گونه م رو بوسید و گفت:
-چشم هر چی شما بگی...
جیغی زدم و گفتم:
-تو رو خدا دیگه این جمله رو نگو... وقتی میگی ها تن و بدنم می لرزه...همیشه هر وقت این جمله رو میگی بعدش کاری رو که خودت دوست داری انجام میدی.
قهقهه ای زد و از جا بلند شد ودستم رو گرفت و گفت:
-باشه از این به بعد از اولش میگم:«باشه عزیزم هر چی خودم بگم. تو دخالت نکن.»
صورتش رو خم کرد و آورد جلوی صورتم و گفت:
-خوبه خانوم؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
-نخیر...
ساک رو از ماشین بیرون آورد وانداخت روی شونه اش و گفت:
-همین ساک رو می بریم که فقط لباسمون رو عوض کنیبم بقیه وسایل رو فردا می بریم ویلا...
با تعجب گفتم:
-مگه ویلا کجاست؟؟؟
در چوبی شیکی که یکم از دریا دور بود رو نشون داد.
قیافه ام شکل لشکر شکست خورده شد و گفتم:
-خب چرا با ماشین نمی ریم. خسته شدم انقدر آب بازی کردیم.
ساک رو گذاشت رو زمین و ایستاد. چشمام رو گرد کردم و گفتم :
-چرا نمیای پس؟
آریان: میشه ساک رو برداری؟
ساک رو برداشتم و وقتی خواستم راه بیفتم آریان دستش رو انداخت دور کمرم وبلندم کرد. ازشدت هیجان جیغی زدم و گفتم:
-چیکار می کنی؟ 
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه نگفتی خسته ای؟ خوب همین جا بخواب تا برسیم ویلا...
خدا رو شکر دیر وقت بود و کسی ساحل نبود. عاشق آریان با این اخلاق جدیدش بودم.همونطور که تو بغل آریان لم داده بودم و ساک کوچیکم رو بغل کرده بودم نگاهی به ویلا که دیگه نزدیکش رسیده بودیم انداختم وگفتم:
-پس چرا چراغ ها روشنه؟؟؟
سرش رو با بی تفاوتی تکون داد و گفت:
-لابد تمیزکاری که اومده یادش رفته چراغ ها رو خاموش کنه. 
نفس هاش که به صورتم خورد یه حس جدیدی اومد سراغم. نمی دونم چی بود. تا حالا تجربه اش نکرده بودم. گرمم شده بود از طرفی روی پوستم قلقلک می شد.
با دستم صورتش رو بردم عقب و گفتم:
-آریان از این فاصله حرف بزن.
فکر کنم متوجه حسم شد. سرش رو نزدیک گوشم برد و گفت:
-چرا عزیزم؟
خندیدم و گفتم:
-نکن قلقلکم میشه.
سرش رو چسبوند به صورتم و گفت:
-واقعاً؟؟؟
گرمم شد. سعی کردم جو شوخی که بینمون بود رو به هم نزنم چون با توجه به حرفایی که آریان شب گذشته زده بود ممکن بود واسم گرون تموم شه. قهقهه ای زدم و گفتم:
-ا نکن... صورتت ته ریش داره اذیت میشم.
به ویلا رسیدیم. سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-کلید رو از جیبم بیرون بیار. انقدر هم دروغ نگو دماغت از اینی که هست دراز تر میشه پینوکیو. من صورتم رو قبل از اینکه راه بیفتیم اصلاح کردم.
با کلی سرخ و سفید شدن کلید رو از جیب شلوارش بیرون کشیدم و انداختم توی در ولی متاسفانه چون هول شده بودم برعکس چرخوندم.
صدای خنده ی آریان بلند شد و گفت:
-یعنی در روز باید یه سوتی رو حداقل بدی. نه؟
خودمم خنده ام گرفته بود. دیگه نتونستم جلوی خندم و بگیرم و بلند زدم زیر خنده و گفتم:
-ا...نیا جلو دیگه...
با این حرفم زدیم زیر خنده و قبل از به محض اینکه قفل رو باز کردم صدای خنده مون قطع شد.
آریان سرش رو پایین انداخت. نمی دونم الان چه حسی داشت. اما بهم قول داده بود...قول داده بود دیگه فقط من رو دوست داشته باشه.سرم رو بردم نزدیک گوشش و گفتم:
-قولت یادت نره.
انگار همین حرفم کافی بود تا خودش رو جمع و جور کنه. رو کرد به سیما که دست به کمر ایستاده بود و به ما زل زده بود و گفت:
-اِ شما هم اینجایی؟؟؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-من که ویلا بابامه. اما عجیبه که شما اینجا چیکار می کنی؟
آریان بی توجه به کنایه سیما همونطور که منو بغل کرده بود سیما رو کنار زد و گفت:
-عمه گفت واسه ماه عسل بیایم. اما نگران نباش می رم. اما الان نه... با این وضع پریناز سرما می خوره.
سعی کردم خودم رو از بغل آریان بیرون بکشم اما محکم تر گرفتم. یه نگاه به سیما انداختم . در رو بست و با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:
-این حرف ها چیه؟ خوش اومدی. راستی ساکت رو بزار اتاق بالایی. تا شما یه دوش بگیرید من هم زنگ می زنم فرهاد شام بگیره وبیاد. دو ساعت دیگه سال تحویله. نمیشه جایی بری.
سیما هم خود در گیر بودها. نه به اون خوش آمد گویی اول کارش و نه به الان...
آریان باشه ای گفت وبه سمت پله های چوبی کنار سالن رفت. به محض وارد شدن به اتاق از بغلش بیرون پریدم و آروم گفتم:
-آریان بریم تو روخدا... من این دختره رو نمی تونم تحمل کنم حتی یه ساعت...
خودمم نمی دونم چرا این حرف ها رو زدم. لبخندی زد و لپم رو کشید و گفت:
-حسود کوچولو...چشم می ریم. تو فقط یه دوش آب گرم بگیر و لباسات رو عوض کن بعد هر جا خواستی می برمت.
به حمام شیشه ا ی که کنار اتاق بود اشاره کردم و گفتم:
-نگو که باید اینجا دوش بگیرم.
مرموز خندید و گفت:
-دقیقا باید همین جا دوش بگیری. پنج دقیقه دوش گرفتن که این حرفا رو نداره.
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-اتفاقا پنج دقیقه بد تره. تو پنج دقیقه که این حمام بخار نمی گیره. من اصلاً نمی خوام دوش بگیرم.
بلند تر خندید و گفت:
-اصلاً من می رم پایین تا تو دوش بگیری. خوبه؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-چشمم روشن دیگه چی؟ 
یه نگاه به اتاق کردم تا یه جای درست واسه آریان پیدا کنم طوری که به حمام دید نداشته باشه.
یه تخت دو نفره و کنارش یه میز گرد چوبی کوچیک و سمت دیگه اش هم دو تا پنجره کوچیک که به دریا دید داشت. پایین تخت هم چند تا مبل چرمی چیده شده بود. آستینش رو گرفتم و نشوندمش رو تخت و سمت پنجره. انگشتمو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:
-همین جا می شینی و به دریا نگاه می کنی تا من بر گردم.
لبخندی زد و گفت:
-باشه. برو دوشت رو بگیر.
رفتم سمت حمام و بلند گفتم:
-اصلاً اگه برگردی ایشالا خدا کورت کنه.
صداش رو یکم بلند کرد و گفت:
-پری داری کفریم می کنی ها. زود دوشت رو بگیر و بیا بیرون. 
پریدم تو حمام و گفتم:
-باشه بابا چرا عصبی میشی.
دستش رو زد به پیشونیش و گفت:
-خدایا آخرش من از دست این بچه خل می شم.
با گفتن:«خل بودی عزیزم» در حمام رو بستم و با خیال راحت دوشم رو گرفتم. با ریختن آب گرم روی بدنم خستگیم رفت. دوش رو بستم و و خواستم حوله م رو بردارم که تازه یادم افتاد من قبل از حمام همه ی حواسم پیش نگاه نکردن آریان بود و لباس و حوله نیاوردم. شروع کردم به گاز گرفتن لبم و فکر کردن که توی این موقعیت باید چیکار کنم...
دوش آبگرم رو تا آخر باز کردم و یه گوشه از حمام نشستم تا بخار بگیره. چون حمامش کوچیک بود سریع شیشه ها بخار گرفت طوری که دیگه آریان نمی تونست ببینتم. با خیال راحت دوش رو بستم و راضی کارم داد زدم:
-آریان، حوله م رو لطفاً بده.
باشه ای گفت و من با خیال راحت در حمام رو باز کردم که با دیدن بخار هایی که از حمام به محیط بیرون می رفت اه از نهادم بلند شد. داد زدم:
-آریان عقب عقب بیا ها...
به هزار بدبختی راهنماییش کردم که حوله ام رو همراه لباس هام بهم بده و سریع پوشیدمشون. حوله ی سرم رو بستم ومشغول محکم کردن گره اش بودم که آریان گفت:
-بریم پایین دیگه؟ 
باشه ای گفتم و به محض قدم گذاشتن به اولین پله صدای آروم سیما رو که مشخص بود با تلفن صحبت می کرد رو شنیدم. حس فضولیم گل کرد.
دستم رو به نشونه ی ساکت شدن آریان روی دماغم گذاشتم. صدای سیما بلند تر شد.
سیما: ببین یه امشب رو کوتاه بیا و برگرد ویلا... آخه رفتی هتل چیکار؟؟؟ من الان به اینا چی بگم؟ مامان کلید رو داده واسه ماه عسل بیان اینجا... اصلاً من رو دیدن جا خوردن...فرهاد تو رو خدا امشب رو کوتاه بیا. جان من...زشته... شام بخر و بیا؛ بعد تا هر وقت خواستی قهر کن. من که نمی تونم بگم هنوز دو ماه نشده باهم قهر کردیم... اصلاً معذرت... اشتباه از من بوده...خوب شد؟ تشریف میاری؟
آریان که دیگه خسته شده بود خودش جلو تر از من از پله ها پایین رفت و من هم به دنبالش... 
لحن صحبت کردن سیما سریع عوض شد و گفت:
-باشه عزیزم پس منتظرتیم. مواظب خودت باش. خدانگهدار.
تلفن رو قطع کرد و با نگاهی پر ازاسترس گفت:
-تا یک ساعت دیگه شام هم می رسه.
نگاهش که به حوله من افتاد لبخندی زد و گفت:
-عزیزم سشوار هست تو اتاق پایین. برو موهاتو خشک کن...
خواستم بگم نه که آریان زود تر گفت:
-آره این طوری خوب نیست سر درد می گیری.
از جا بلند شدم و منتظر بودم که آریان هم دنبالم بیاد ولی زهی خیال باطل...آخه واسه چی باید دنبالم می اومد؟؟؟ نمی خواستم با سیما تنها بشه اما چاره ای نبود. به سمت اتاق رفتم ودر رو تا آخر باز گذاشتم. حوله رو از سرم باز کردم و سشوار رو گرفتم رو سرم و از آینه به سالن نگاه می کردم. اما متاسفانه توی دید نبودن. با خودم گفتم :
-پری انقدر احمق نباش. آریان الان دیگه شوهرته و تو رو دوست داره. بیخود نگرانی.
سریع موهام رو تکون دادم تا زود تر خشک بشه و سشوار رو خاموش کردم که صدای سیما که پر از ناز و عشوه بود رو شنیدم که می گفت:
-آریــــان؟؟؟ باشـــه؟؟؟ قبول کن دیگه...
این عوضی داشت چی می گفت. با قدم های بلند به سمت سالن رفتم. سیما نزدیک آریان نشسته بود و باهاش صحبت می کرد و اخم های آریان هم تو هم بود. با دیدن من فنجون چایی که توی دستش بود رو فشار داد و نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:
-تا ببینم چی میشه؟؟؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۷ عصر
سیما هم سریع از جا بلند شد و گفت:
-بشین عزیزم تا واسه چایی بیارم.
با صدایی که از ته چاه بلند می شد گفتم:
-ممنون. نمی خورم.
اما سیما دیگه رفته بود...
روی مبل دو نفره ای که دور از آریان بود نشستم. مردشورش رو ببرن که من هر چی بهش هیچی نمی گم بد تر می کنه. سرم رو انداختم پایین و شروع به شکستن انگشت هام کردم و همزمان به این فکر می کردم که در مورد چی حرف می زدن که سیما لحنش رو اونطوری کرده بود. با صدای آریان از فکر در اومدم.
آریان: پریناز؟
سعی کردم جوابش رو ندم تا حالیش بشه باهاش قهرم...
باز گفت:
-پریناز خانووم؟؟؟
اه دیگه داشت می رفت رو مخم. پسره پرو... من رو می فرستن پی نخود سیاه...برگشتم سمتش و عصبی گفتم:
-خ...ف...ه...ش...و
سریع از جا بلند شدم و به سمت پله ها رفتم. دیگه نتونستم بغضم رو قورت بدم. هر چی تا حالا صبوری کرده بودم کافی بود. رو تخت ولو شدم و زد زیر گریه...
صدای سیما رو می شنیدم که می گفت:
-ا پس پریناز کو؟ واسش چایی آوردم...
با شنیدن صداش اعصابم بیشتر بهم می ریخت. گریه کردنم فایده نداشت. باید هر چی زود تر از اینجا می رفتم. سریع ساکم رو برداشتم و لباس هایی رو که آریان بیرون آورده بود رو داخلش هل دادم. صدای پایی که به سمت اتاق می اومد رو شنیدم. با لبه استینم اشک هام رو پاک کردم. با صدای آریان سرم رو پایین تر گرفتم. دلم نمی خواست گریه کردنم رو ببینه.
آریان: پریناز چی شد؟
جواب ندادم. اومد کنارم نشست و انگشت اشاره اش رو زیر چونه م گذاشت و خواست سرم رو بالا بیاره که من بیشتر سرم رو انداختم پایین. ناچار سرش رو تا حد ممکن خم کرد و آورد جلوی صورتم با دیدن صورت قرمزم گفت:
-تو گریه کردی؟؟؟ 
سرش رو هل دادم عقب و گفتم:
-آریان برو اون طرف. حوصله ات رو ندارم دیگه. خسته ام کردی. من هر کاری می کنم که به اون فکر نکنی بعد من رو فرستادین دنبال نخود سیاه.
ادای آریان رو در آوردم و گفتم:
-سرما می خوری عزیزم. سرت درد می گیره....
دستم رو گرفت و گفت:
-کسی تو رو دنبال نخود سیاه نفرستاد. همون روز خواستگاری هم بهت گفتم ...دختری که مثل سیما هر روز... استغفرالله...ببین آدم رو به گفتن چه چیزایی وادار می کنی ها...دیشب گفتم بازم بهت می گم تو تنها کسی هستی که دوستش دارم.
با گفتن این حرفش باز خر شدم. نمی دونم چرا وقتی این حرف رو می زد وجودم رو آرامش می گرفت. دوباره با آستینم روی صورتم کشیدم و گفتم:
-پس زود از اینجا بریم. باشه؟؟؟
بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت:
-چشم خانومم میریم.
-آریان ، سیما چی می گفت؟
آریان: هیچی عزیزم....
اه دوباره من رو خر فرض کرد. جیغ زدم:
-پس چرا اونطوری صدات کرد؟ هان؟
با دستش جلو دهنم و گرفت:
-زشته عزیزم. می شنوه.
دستش رو پس زدم و گفتم:
-به درک که می شنوه.... اون موقع که اونطوری صدات می کرد زشت نبود؟ زشت نبود که کنارت نشسته بود و تو گوشت پچ پچ می کرد؟
دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:
-حق با توئه... آروم باش...
-پس بگو چی بهت گفت؟
با صدای شنیدن شوهر سیما که می اومد انگار از سوال و جواب من راه فرار پیدا کرد و گفت:
-زشته بیا بریم پایین. شب واست مفصل توضیح میدم. چیزی تا سال تحویل نمونده. قهر کنی تا آخر سال با هم قهر می مونیم هااا.
حوصله حرف هاش رو نداشتم. یه نگاه به ساعت انداختم. نیم ساعت دیگه تا سال تحویل مونده بود. از دستش دلخور بودم اما نمی خواستم اولین عیدی که کنار هم هستیم خراب بشه. بزور لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خب . بریم اما شب باید همه حرف هاش رو مو به مو واسم بگی...
دستم رو گرفت و با هم پایین رفتیم. سیما سفره هفت سین رو چیده بود و مشغول بررسی کردن سفره بود. فرهاد هم تلویزیون رو روشن کرد و همگی دور سفره نشستیم. فرهاد واسمون از تاریخ ایران و تاریخچه ی عید نوروز حرف می زد. از حرف زدنش خوشم اومد. مشخص بود آدم تحصیل کرده و خوبیه. شاید تو بر خورد اول که دیدمش ذهنیتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم خیلی با الان فرق داشت.
دیگه به تحویل سال نزدیک شدیم که فرهاد ازمون خواست چشم هامون رو ببندیم و دعا کنیم. قبل از اینکه چشم هام رو ببندم یه نگاه به سیما انداختم. خودش رو به زور تو بغل فرهاد جا کرده بود. چقدر خوب می شد اگه آریان هم جلو سیما یکم با من بهتر برخورد می کرد... آهی کشیدم وچشمام رو بستم و شروع کردم به دعا کردن...
به اینکه سال خوبی واسم باشه... به اینکه از ازدواجی که کردم پشیمون نشم و خیلی چیزای دیگه... بین دعا کردنم حس کردم دست آریان دور گردنم حلقه شد ولی با خودم گفتم:
-خنگ خدا از بس عقده ای الان دیگه توهم بغلش رو می زنی.
اما با کشیده شدن سرم به سمتی که آریان نشسته بود دیگه به خودم و توهماتم شک کردم. آروم یکی از چشمام رو باز کردم. آریان بود که سرم رو روی شونه اش گذاشته بود. وقتی دید چشمم رو باز کردم واسم چشمک زد. خوشم اومد از کارش اما هنوزم یکم ازش دلخور بودم. علارقم اینکه نمی خواستم از بغلش بیرون بیام اما یکم کم محلی هم واسش لازم بود.
زبونم رو تا آخر واسش در آوردم و سرم رو از روی شونه اش برداشتم و باز چشمام رو بستم . قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده صدای تلویزیون که خبر از تحویل سال نو می داد، بلند شد.
از آهنگی که آریان گذاشته بود کیف کردم. کم کم در حال ذوق مرگ شدن بودم. همیشه با توجه به حسش آهنگ گوش می داد و این آهنگ نشون می داد که به کل سیما رو فراموش کرده. خدا روشکر دیشب تموم شد. اعصابم از کنار هم بودنشون خرد می شد.
چشمام رو بستم و به آهنگ گوش دادم.
میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک
این قدر به عکسم خیره بشو تا دق کنی 
شباتو بعد از این باید هق هق کنی
من که ازت گذشتم و رفتم رفیق
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شب و روزات باید با هم یکی بشه
آلبوم عکسامونو قیچی میکنم
تموم عکسامون باید تکی بشه
میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک
این قدر به عکسم خیره بشو تا دق کنی 
شباتو بعد از این باید هق هق کنی
من که ازت گذشتم و رفتم رفیق
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه
شب و روزات باید با هم یکی بشه
آلبوم عکسامونو قیچی میکنم
تموم عکسامون باید تکی بشه
میگی نیستم قلبت خورده ترک خوب به درک خوب به درک
میگی نیستم موندی تنها و تک خوب به درک خوب به درک

با توقف ماشین چشمام رو باز کردم و با صدای بی حالی گفتم:
-رسیدیم؟
ماشین رو خاموش کرد و گفت:
-بله خانوم خانوما. پیش به سوی یه روز دو نفره عالی...
با کسلی از ماشین پیاده شدم و همراه آریان به سمت دریا رفتیم. هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودیم که با دیدن تابلوی مخصوص پاراسل بود ایستادم و گفتم:
-آریان داری کجا میری؟
به تابلو اشاره کرد و گفت:
-مشخص نیست؟
بی حالی و خابالودگی از یادم رفت و گفتم:
-چی؟؟؟ من برم سوار این بالن ها شم؟؟؟ اونم وسط دریا؟؟؟ رو زمینش هم می ترسم چه برسه به دریا... جون من بی خیال
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت:
-پریناز بیا دیگه. خودتو لوس نکن. قرار شد یه روز عالی بسازیم.
به غلط کردن افتاده بودم. یه نگاه به کسایی که به بالن ها آویزون بودن کردم وبا من من گفتم:
-یعنی واسه ساختن یه روز خوب حتماً باید خودمونو آویزون این چهار تا دونه طناب کنیم؟؟؟
بلند خندید و گفت:
-رنگ صورتشو ببین... ترسیدی...
چقدر من بدم می اومد کسی بهم بگه ترسیدی... نمی تونی....
با صدای جیغ جیغی گفتم:
-نخیرم نترسیدم... فقط علاقه ای ندارم...
شونه ای بالا انداخت و همونطور که دستم رو می کشید گفت:
-باشه باور کردم تو نترسیدی...حالا بخاطر من بیا بریم.
اه عجب سیریشی بود. کلی ناز تو صدام ریختم و گفتم:
-آریان جونم؟؟؟
دستم رو بیشتر کشید و گفت:
-پری کوتاه نمیام جون تو... باید بیای... اصلاً بیا دو نفره بریم ، منم قول میدم اون بالا همه حرفای دیشب سیما رو تعریف کنم خوبه؟؟؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-قول؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
-قول قول قول
قدم هام رو تند کردم و گفتم:
-باشه. میریم. پیش به سوی خوش گذرونی...
واسه اینکه حرصم رو در بیاره پوزخندی زد و گفت:
-خوش گذرونی که نه... پیش به سوی خاموش کردن حس فضولی پریناز خانوم
چون به جایگاه رسیدیم وقت نشد اعتراضی بکنم. آریان بلیط ها رو تهیه کرد و به طرف اسکله رفتیم و سوار قایق شدیم. لباس مخصوصی رو پوشیدم و آریان واسم گره ها و کمربند هاش رو محکم کرد. حالا که پای عمل بود داشتم کم می آوردم. با خودم گفتم:
-آروم باش پری... تو که عشق هیجانی.. اصلاً این ها که زیاد از دریا بالا نمیره... لبخند اطمینان بخشی زدم که با سوالی که آریان از مسئولش پرسید لبخندم نیمه کار خشک شد.
آریان: حاجی تا چه ارتفاعی بالا میره؟؟؟
پیرمرد همونطور که گره رو با دست محکم می کرد گفت:
-سیصد متر پسرم...
فکم افتاد... حالا سیصد متر به درک...این گره ای که این یارو با دست زد که یه باد بیاد باز میشه. خواستم برم دست آریان رو ببوسم و بگم غلط کردم بیا برگردیم که پیر مرد باز گفت:
-سریع سوار شید.
آریان دستش رو پشت شونه ام گذاشت و به طرف پاراسل هلم داد. پیر مرد کمربند های فلزی نازکی که به لباسم آویزون بود رو به طناب های پاراسل وصل کردو همزمان من اشهدم رو خوندم. آریان هم پشت سر من کمربندش رو وصل کرد و کم کم به اوج آسمون رفتیم...
هنوز از زمین زیاد دور نشده بودیم که به غلط کردن افتادم. یه نگاه به پایین انداختم. من چرا همچین غلطی کردم؟؟؟هان؟؟؟دوباره ندای درونم بیدار شد.
-خنگ خدا می خواستی ببینی دیشب سیما چی به شوهرت گفته؟؟؟ چرا دیشب آریان واست توضیح نداد و پیچوندت...چرا دیشب وقتی ازش پرسیدی گفت چیز مهمی نبوده...
سرم رو به عقب برگردوندم و گفتم:
-آریان حالا که باهات اومدم این بالا بگو دیگه. دیشب سیما بهت چی می گفت؟
یه نگاه به اطراف انداخت و گفت:
-بیخیل پریناز. چیز مهمی نبود بخدا... یه نگاه به اطراف بنداز...ببین چقدر قشنگه...
اه باز داشت عصبیم می کرد. داد زدم:
-همون حرفایی رو که میگی مهم نیست رو واسم بگو...حقم هست که بدونم...
باد وزیدو هر دو شروع به حرکت کردیم. بجای ادامه حرفم یه جیغ بنفش کشیدم که آریان دستاش رو از پشت دور کمرم گذاشت و گفت:
-نترس چیزی نیست عزیزم.
جیغ زدم:
-بگو دیگه ... دیشب تا حالا پیچوندیم بس نیست؟؟؟ خسته شدم. می فهمی؟؟؟ از اینکه اونو می بینی میری تو هم بدم میاد... از اینکه دیشب اونطوری باهاش حرف زدی لجم گرفت... هر چی می خوام هیچی نگم، نمیشه. هی به خودم میگم بهش فرصت بده. حق داره. اما چه فایده؟ تو فقط حرف از دوست داشتن من می زنی.
آریان: پری جون من اینطوری نگو. اصلاً اینطور نیست. دیشب هم سیما حرف خاصی نزد. فقط ازم خواست بیاد پیش من و بشه پشتیبان کلاس... گفت نیاز به کار داره. گفت هر چی باشه انجام میده.
-چی؟؟؟ سیما می خواست هر روز پیش آریان باشه؟؟؟ من بخاطر آریان از آموزشگاه بیام بیرون تا سیما جای منو بگیره.
پاهام رو حرکت دادم و گفتم:
-نمی خوام. نمی خوام. نمی خوام.
آریان: آروم باش پری... حالا کی گفته من قبول کردم؟
لبام رو آویزون کردم و گفتم:
-قول میدی ردش کنی؟؟؟
دستش رو روی دستم که به طناب گرفته بودم گذاشت و گفت:
-قول میدم عزیزم
باز گفتم:
-قول مردونه؟
خندید و گفت:
-قول مردونه
حدود یک ربعی تو آسمون بودیم و بعدش یکم کنار دریا نشستیم. گوشی آریان زنگ خورد. یه نگاه به شماره انداخت و قبل از اینکه جواب بده ازم دور شد. نمی دونم چرا ولی حس می کردم سیماست. صدای بلندش که فقط می گفت:« نه نمیشه» به گوش می رسید. سریع تلفنش رو قطع کرد و به سمتم اومد و با لبخند ساختگی گفت:
-بریم خرید یا می خوای همین جا بمونیم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
-هر طور راحتی...
دستم رو گرفت و از روی ماسه ها بلندم کرد و گفت:
-پس بریم خرید. تجربه نشون داده خانم ها عاشق خریدن.
اخم کردم و گفتم:
-اونوقت شما از کجا این تجربه ها رو بدست آوردین؟
با صدای بلند خندید و گفت:
-من؟؟؟ من غلط بکنم از این تجربه ها داشته باشم. من فقط از تجربه ها دیگران استفاده می کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
-آهان. حالا شد.
به سمت مرکز خریدی که نزدیک دریا بود رفتیم. آریان تو خرید عالی بود. هر چیزی رو که دوست داشتم واسم می خرید. حسابی توی پاساژ ها گشتیم. یه نگاه به پاکت های توی دستم کردم. خریدم شامل چند دست مانتو و شلوار و چند تا تاپ و دامن و گلسر بود. همین طور که خرید هام رو بررسی می کردم به دنبال آریان رفتم. با صدای آریان که اسمم رو صدا می زد سرم رو از پاکت های نازنین توی دستم بیرون آوردم و گفتم:
-هوم؟
ابرو هاشو بالا انداخت. 
وا این مرد دیوونه شده بود. ابرو هام رو مدل خودش بالا انداختم و گفتم:
-این یعنی چی؟
خندید و گفت:
-بخدا منتظر سوتی امروزت بودم. اصلاً دیدم سوتی ندادی نگران شدم پری. گفتم نکنه خدایی نکرده مشکلی پیش اومده.
دستم رو مشت کردم و کوبیدم تو بازوش و گفتم:
-خیلی بیشعوری. مگه چی گفتم؟
به پرده آویزون شده فروشگاهی که مقابلمون بود اشاره کرد و گفت:
-می بینی که... زده ورود آقایان ممنون. برو یه چند دست لباس بخر لازمت میشه.
و بلند بلند خندید.
وا لباس خریدن مگه خنده داره. اسم خرید که اومد نگاه به ویترین نکردم و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و وارد فروشگاه شدم که با دیدن لباس های خواب و یه سری از لباس های زیر زنونه فکم افتاد. اینا چرا باید لازمم شه؟؟؟
باصدای فروشنده که می گفت:
-بفرمایید.
یک قدم به عقب رفتم که آریان وارد فروشگاه شد. وا مگه ننوشته بود ورود آقایان ممنوع؟؟؟ فروشنده هم چون هیچکس بجز ما تو فروشگاهش نبود گیر نداد. آریان همونطور که دستش پشت کمرم بود و من رو به جلو هول می داد گفت:
-واسه خانومم چند دست لباس می خواستم.
فروشنده هم که انگار منتظر همچین حرفی بود شروع کرد به توضیح دادن در مورد جنس های عالی که داره و بین حرف زدن تند تندش برگشت سمت آریان و گفت:
-از نظر قیمت که مشکلی نداری؟
با شنیدن کلمه نه از دهان آریان، میزش رو پر از لباس با برند ها و جنس ها و رنگ های مختلف کرد و تند تند در مورد هر کدوم توضیحاتی می داد که من اصلا سر در نمی آوردم. کلا تو دوخت هر کدوم از لباس نوزاد هم کمتر پارچه استفاده شده بود.
یه نگاه به لباس ها انداختم. حتی از تصور پوشیدنشون هم شرمم شد. فروشنده که دیگه کل اجناسش رو واسم آورده بود منتظر به من نگاه می کرد تا انتخاب کنم. اما واقعاً نمی تونستم. آریان هم یکم منتظر موند اما وقتی دید حرفی نمی زنم چند دست لباس ها رو برداشت که حساب کنه. وا باز این نظر منو نپرسید. خجالت رو بیخیال شدم و لباس ها رو از دستش گرفتم و چند تا از اونایی که نسبت به بقیه پوشیده تر بودن رو برداشتم.
لبخندی زد و رو به فروشنده گفت:
-همین ها رو می بریم. 
فروشنده هم باز شروع کرد به تعریف کردن از جنس ها و تند تند لباس ها رو داخل پاکت های کوچیکی می گذاشت. با هم از فروشگاه خارج شدیم. برگشتم سمتش و گفتم:
-تو خجالت نمی کشی واقعاً؟
پاکت ها رو از دستم گرفت و گفت:
-نه چرا باید خجالت بکشم؟؟؟
نشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-من این لباس ها رو می خوام چیکار؟ هان؟
لبخند خبیثی زد و گفت:
-بالاخره که یه روزی لازم میشه.
جیغ آرومی زدم و گفتم:
-خیلی بی شعوری. می دونستی؟
برعکس تصورم اصلاً عصبی نشد و گفت:
-آره عزیزم می دونستم.
زیر دوش ایستاده بودم و جرئت بیرون رفتن نداشتم. اِ اِ اِ گفتم چرا آریان انقدر مهربون شده ها... الکی نبوده... مضحک...حالا حالیش می کنم. دوش آب گرم رو بیشتر باز کردم و حسابی موهام رو با شامپو شستم. حوصله ام سر رفته بود. حدود چهل و پنج دقیقه ای بود داخل حمام بودم. 
به آینه نگاه کردم. ایده ی جدید واسه رفع بیکاری زد به سرم. شروع کردم واسه خودم با کف ریش و سیبیل درست کردن. وای که چقدر عاشق این کار بودم. روی سرم رو هم پر از کف کردم و بوسیله کف موهام رو چسبوندم به سرم. شده بودم شبیه پدرام... آخی پدرام... چقدر دلم هوای داداش عاشقمو کرده... نوچ نوچ نوچ اون سارای موذی رو بگو ها...
اصلاً یکی نیست بهش بگه خیر سرت داری درس می خونی یا دل داداش ما رو می بری؟؟؟ اوه اوه اوه گفتم درس... اصلاً این چند وقت بیخیال درس و دانشگاه شده بودم. یکی نبود بهم بگه آخه بدبخت تو که خودتی تیکه تیکه کردی تا قبول شی پس چرا مثل بچه آدم درست رو نمی خونی؟؟؟
وای چقدر بدبختی دارم و نمی دونستم هااا. تا حالا انقدر بیکار نبودم که به این چیزا فکر کنم. به تصویر خودم تو آینه خندیدم. یه قسمت از کف هایی که حالت ریش به چونه ام چسبونده بودم رو برداشتم و زدم سر دماغم. به قیافه م نگاهی انداختم. جالب شده بود.
ریش های پروفسوری و موهای چسبیده به سر و یکم پایه ی مو که به وسیله کف درست شده بود... راستی چرا وقتی بچه بودم فکر می کردم هر کی ریش پروفسوری داره درس خونده ست و پروفسور؟؟؟ بازم از فکر مسخره ام خنده ام گرفت. چاره ی دیگه ای نداشتم. بازم ندای درونم جفت پا پرید وسط فکر هام و گفت:
-بری بیرون امنیت جانی نداری ها... به جای اینکه به این چرندیات و خاطرات نوزادیت تا الان فکر کنی یه فکری واسه فرار کن.
از حق نگذریم این بار حق با ندا جون بود. تازه می خواستم با ندا جون درد و دل کنم که صدای بلند آریان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۸ عصر
مانع شد.
آریان: پریناز داری چیکار می کنی؟ سه ساعته رفتی اون تو... بیا حولته ام بگیر باز جا گذاشتی...
وای لعنت به مخ من... آروم در حمام رو باز کردم و دستم رو بردم بیرون و گفتم:
-ممنون بده حوله ام رو.
صدایی نیومد. دستم رو بیشتر از لای در بیرون فرستادم و گفتم:
-بده دیگه...
بازم صدایی نیومد. آروم سرم رو از لای در بیرون بردم که ببین کجا رفته. به محض بردن سرم به بیرون از حمام صدای قهقهه ی آریان هم به هوا رفت و گفت:
-خجالت نمی کشی؟؟؟ رفتی اون تو کف بازی... قیافه اش رو... بیا بیرون دیگه...واست لباس آماده کردم رو تخت... حتماً بپوشش
تو دلم گفتم:
-جون عمه ات لباسی رو می پوشم که تو واسم انتخاب کنی...
باشه ی زیر لبی گفتم و در حمام رو بستم. سریع خودم رو شستم و حوله ام رو پوشیدم. آروم در رو باز کردم و یه نگاه یواشکی به راه رو انداختم... کسی نبود... با پنجه پا دویدم توی اتاق و در رو بستم و بهش تکیه دادم. همونطور که چشم هام رو بسته بودم بلند گفتم:
-آخیـــش
و ریز واسه خودم خندیدم.
اما با صدای آریان که می گفت:
-کسی دنبالت گذاشته بود؟؟؟
به سرعت نور چشمام رو باز کردم. لب پنجره ی ویلا و رو به دریا نشسته بود. دلم می خواست مثل تام و جری الان گیتارم پیشم بود و می زدم تو سرش. طوری که سرش از اون طرف گیتار بزنه بیرون...اما نه حیف گیتارم بود...دوباره واسه خودم خندیدم اما حرفی که آریان زد خنده ام رو بند آورد و ساکت شدم.
-از دست من که فرار نمی کردی؟ نه؟
همونطور که دستم رو از پشت کمرم به دست دستگیره در می بردم گفتم:
-نه واسه ی چی باید ازت فرار کنم؟
بطرفم اومد و گفت:
-پس بشین موهاتو خشک کنم. اون دستگیره در رو هم ول کن.
دلهره به سراغم اومده بود. لبخند زورکی زدم و گفتم:
-نه ممنون اول بریم شام بخوریم بعد خودم میام خشک می کنم.
آریان : اینطوری که نمیشه. با موهای خیس می خوای شام بخوری؟
آخیش... خدایا شکرت.... یعنی بالاخره از این اتاق واسه شام میرم بیرون. خوشحال به سمت صندلی رفتم و نشستم اما با دیدن لبخند مرموز آریان از داخل آینه و همچنین وقتی که گفت:
-من که گرسنه ام نیست. تو چی؟
از جا بلند شدم و گفتم:
-ولی من خیلی گرسنه ام...
دستانش رو روی شونه هام گذاشت و بزور نشوندم رو صندلی و گفت:
-خیلی خوب شامتم میدم. تکون نخور تا موهات رو هم خشک کنم.
مثل دختر بچه های مظلوم روی صندلی نشستم و آریان مشغول خشک کردن موهام شد. هر بار با کشیده شدن انگشتان دستش بین موهام قلقلکم می شد و می خندیدم که اون هم لجبازی می کرد و بیشتر دستاش رو بین موهام می کشید. چقدر بد بود که آریان همه ی فکر های من رو می خوند.
با قطع شدن سشوار از جا پریدم و گفتم:
-آخ جون بریم شام بخوریم...
هنوز حرفم رو ادامه نداده بودم که آریان من رو روی دستاش بلند کرد و گفت:
-بعله... میریم شام می خوریم بعد هم پریناز خانوم این لباس هایی رو که واسش گذاشتم رو تخت می پوشه. مگه نه؟
همونطور که پاهام رو تکون میدادم واسش ابرو هام رو بالا انداختم و با صدای کشیده ای گفتم:
-نـــــوچ
واسه اینکه حرصم رو در بیاره پوزخندی زد و گفت:
-حالا می بینیم.
دست به سینه شدم و گفتم:
-باوشه... می بینیم...
نزدیک میز نهار خوری از بغل آریان پایین اومدم و روی صندلی نشستم. آریان هم مشغول کشیدن ماکارونی واسه ی هر دومون شد. بشقاب بزرگی رو پر از غذا کرد و گذاشت وسط میز... به خیال اینکه همش رو واسه ی من کشیده گفتم:
-اوو... اینکه خیلی زیاده واسه من...
چنگال رو به دستم داد و گفتم:
-همش رو که تو نمی خوری. منم هستم.
متوجه منظورش نشدم. چنگالم رو نزدیک بشقاب بردم که اون هم چنگالش رو آورد. تازه دو زاری کجم افتاد. یعنی با هم تو یه بشقاب باید غذا می خوردیم؟؟؟
لجوجانه گفتم:
-نمی خوام. من بشقاب جدا می خوام.
بی تفاوت گفت:
-نمی خوام نداریم. عادت می کنی...
پاهام رو زمین کوبیدم و گفتم:
-دلم نمی خواد دهنی تو رو بخورم. من بشقاب جدا می خوام...
خبیث نگاهم کرد و گفت:
-یعنی نمی خوری دیگه؟
-نـــوچ
آریان: خیلی خوب. می ریم می خوابیم.
همزمان چنگالم رو پر از ماکارونی کرد و گفت:
-حالا مثل یه دختر خوب شامت رو می خوری یا بریم بخوابیم؟
سریع چنگال رو از دستش قاپیدم و گفتم:
-نه نه... می خورم.
که باز صدای خنده اش بلند شد. ای زهرمار. درد بگیری که تن و بدن من رو می لرزونی...
سعی کردم با کمترین سرعت ممکن شامم رو بخورم. مشخص بود که آریان هم فهمیده که از قصد آروم شام می خورم. چون هر بار نگاهم می کرد و لبخند میزد. آخر کار هم نتونست خودشو کنترل کنه و گفت:
-تو هر شب به همین آرومی غذا می خوری؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
-بله...مشکلیه؟؟؟
دست هاش رو تکون داد و گفت:
-نه ... فقط تو این دو سه ماهی که باهات بودم تا حالا ندیده بودم اینطوری شام بخوری...
محلش ندادم و دوباره مشغول خوردن شدم که باز صدای خنده اش رو اعصابم راه رفت. اه دیگه شورش رو در آورده بود. سعی کردم خودم رو عصبی نشون بدم و گفتم:
-هان چته؟؟؟
آریان: هیچی عزیزم. یاد اون شبی افتادم که واسه اولین بار اومدم خونتون. الان یادم افتاد که تو همیشه آروم غذا می خوری.
ذهنم دنبال اولین شام خوردن من و آریان در کنار هم می گشت. وای چه افتضاحی... اولین بار همون شبی بود که خیلی گرسنه ام بود و مثل قحطی زده ها کباب ها رو چیده بودم رو بشقابم...
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و همزمان با هم صدای قهقهه مون به هوا رفت.
کم کم از دستم عصبی شد. بشقاب رو از رو میز برداشت و گفت:
-ا پریناز بسه دیگه چقدر می خوری؟ بریم بخوابیم دیگه...
یه نگاه به ساعت انداختم و گفتم:
-کی تا حالا دیدی من ساعت نه برم بخوابم؟؟؟
آریان: پاشو حداقل لباسات رو عوض کن.
ناچار باشه ای گفتم و به سمت اتاق خواب رفتم. یه نگاه به لباسی که روی تخت بود انداختم. اوه اوه. لباس نازک و حریر با خطوط نامنظم قرمز مشکی که بلندیش به زانو نمی رسید... یه نگاهی بهش کردم و شروع کردم به فکر کردن.
لباس ها رو برداشتم و داخل کمد گذاشتمش... یه تک پوش و شلوار برداشتم و پوشیدم. با صدای آریان از پشت در، پد بهداشتی که تو ساک بود رو برداشتم و به سمت در دویدم. آریان هم گیج و مات به من نگاه می کرد. آخر طاقت نیاورد و گفت:
-چی شده؟ کجا میری؟
تندتند گفتم:
-دستشویی دستشویی...
آریان: وا خب چرا انقدر خودتو نگه داشتی که الان اینطوری بدوی؟
در دستشویی رو بهم زدم و تو آینه واسه خودم کلی ابرو بالا و پایین انداختم. موهام رو بهم ریختم و یکمم لباسم رو نامرتبش کردم. واسه خودم خندیدم و رو شکمم خم شدم و در رو آروم باز کردم و با ناله گفتم:
-آریــان؟
از صدا و حالتم نگران شد و دوید جلو و گفت:
-چت شد عزیزم.
دستم رو به شکمم گرفتم و گفتم:
-آخ آخ دلم درد می کنه.
متفکر یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
-زیادی خوردی خب...
اوه عجب خنگی بود.
یه آه کشیدم و گفتم:
-آخه فقط که دلم نیست. کمرم هم درد می کنه...
نگاهی به کمرم انداخت و گفت:
-لابد خورده به جایی
کم کم داشت کفرم در میومد. ادامه دادم:
-پاهام...پاهام ضعف میره...درد می کنه.
آریان: خب بخاطر این هستش که امروز زیاد پیاده روی کردیم.
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:
-وای آریان چرا نمی خوای بفهمی؟؟؟
باز هم گیج نگاهم کرد و آروم گفت:
-آها...
آخی بچه ام این چیزا حالیش نمیشه. زن تو خونه شون نبوده دیگه همین میشه.
با دیدن پد توی دستم بالاخره دو زاری کجش افتاد و این بار محکم تر گفت:
-آهان...آهـــان. خب اشکال نداره عزیزم. خودتو ناراحت نکن.
جونم اعتماد به نفس. یعنی فکر می کرد من ناراحتم واقعاً؟ آخ اگه می فهمید همش فیلمه چی می شد؟ گیج به اطراف نگاه کرد و گفت:
-من الان باید چیکار کنم عزیزم؟ برم مسکن بیارم؟
وای نه...بیخود و بی جهت قرص می خوردم که چی؟ دوباره صدام رو آروم وشبیه افراد مریض کردم و گفتم:
-نه من خوبم. نگران نباش. اگه بخوابم خوب میشم.
سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و به طرف اتاق بردم. آروم روی تخت خوابیدم. ملحفه ای روی بدنم انداخت و گفت:
-راحتی؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.
نفسش رو پر صدا بیرون داد. آخی چقدر من عوضی بودم... ولی خب خیلی کیف می داد فیلم بازی کردن. تو دلم واسه خودم یکم دست زدم و هورا گفتم. بیکار که شدم یه نگاه به آریان انداختم. چشماش بسته بود و منظم نفس می کشید. یعنی خوابش برده بود؟ آخه کدوم آدم عاقلی به این زودی می خوابید. تکونش دادم که سریع روی تخت نشست و گفت:
-جونم؟
آروم گفتم:
-خوابم نمی بره.
سرم رو گرفت توی بغلش و همون طور که موهام رو نوازش می کرد گفت:
-بخواب عزیزم...تقصیر من عوضی شد. نباید بهت استرس وارد می کردم. غلط کردم پری...
آخی چقدر دلم واسش ضعف رفت. گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
-خیلی خوبی آریان
مست نوازش های آریان شده بودم و سریعاً خوابم و برد وفقط زمزمه ای از آریان که می گفت:
-نه بهتر از تو که این مدت تحملم کردی.
رو شنیدم.
صبح با احساس خفگی از خواب بیدار شدم. انقدر خوابم میومدکه نگو... خواستم چشمام رو ماساژ بدم که نشد... یه نگاه به دستام کردم. زیر دست های آریان گیر افتاده بود. یکی از پاهاش رو روی پاهام انداخته بود و دستش رو دورم حلقه کرده بود. یکم تکون خوردم و خواستم دستش رو از دورم باز کنم که اون هم از خواب بیدار شد و با دیدن وضعیتمون گفت:
-معذرت می خوام.
منم که کلی ذوق مرگ شده بودم گفتم:
-نه بابا این حرف ها چیه؟ خواهش میشه. اشکال نداره.
روی تخت نشست و دقیق بهم نگاه کرد و گفت:
-دیگه که درد نداری؟
وا؟ خودت درد داری. روانی. انگار هنوز داره خواب میبینه. عصبی گفتم:
-واسه چی؟ نخیر درد ندارم.
دقیق تر نگاهم کرد و گفت:
-چی واسه ی چی؟
من هم که هنوز تو عالم خواب بودم.
-خودت درد داری. این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ اول صبحی پاشدی جای اینکه بگی صبحت بخیر عزیزم میگی درد نداری؟ آخه این درسته؟
آریان: خب گفتم شاید دلت درد بکنه.
-وای آریان چرا باید دلم درد بکنه؟
واای تازه نمایش دیشب یادم افتاد. چی گفتم من؟؟؟ خدایا خودت به خیر بگذرون...آریان روی صورتم خم شد و گفت:
-پس بدو بدوهای دیشب و اون همه نازکشی الکی بود دیگه نه؟
-نه...نه خب ...اصلاً چرا باید الکی بگم؟
همونطور که از روی تخت بلندم می کرد گفت:
-دیگه اونو باید از خودت بپرسی.
با احساس معلق بودن توی هوا و گرمای بدن آریان جیغ زدم و گفتم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۹ عصر
-توروخدا بزارم پایین آریان
آریان: کور خوندی باید تنبیه شی.
-ا ببخشید دیگه... آخه تنبیه واسه چی؟؟؟
آریان: خودت بهتر می دونی واسه چی خانوم خانوما
با باز شدن در حمام توسط آریان جیغ بنفشی کشیدم و از روی دست هاش پایین پریدم و قبل از اینکه آریان از شوک کارم در بیاد در حمام رو بستم و قفلش کردم. صدای داد آریان بلند شد که می گفت:
-پری باز کن وگرنه بیرون بیام زنده ات نمی زارم.
داد زدم:
-کور خوندی. تا تو باشی دیگه نخوای من رو ادب کنی.
آریان:ببین بیام بیرون تنبیه ات دو برابر میشه هااا
-نه آقــا تو ببین . یه بار دیگه اسم تنبیه واسه من بیاری انقدر اون تو نگهت می دارم تا موهات رنگ دندونات شه.
با صدای زنگ گوشی آریان به طرف گوشیش رفتم.
به شماره ی روی صفحه نگاهی کردم. خانم ترابی بود. دکمه اتصال رو زدم و گفتم:
-بفرمایید
ترابی: سلام پریناز جان. سال نو مبارک. خوبی؟
-ممنون. سال نو شما هم مبارک باشه.
ترابی: معذرت می خوام عزیزم جناب رضایی هستن؟
اوخ اوخ. کارم ساخته بود. هول کردم و گفتم:
-رضایی...آ...آره ...فقط حمامه
ترابی: شرمنده. کار مهمی باهاشون دارم. بگید بعداً با من تماس بگیرن.
-باشه حتماً
-قربانت. خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که آریان داد زد:
-کی بود؟
-ترابــی. کار مهم باهات داشت. گفتم حمامی.
آریان: اون گوشی رو بده من تا از کار اخراجم نکرده این زنیکه عقده ای...
داد زدم:
-اگه گوشی رو از لای در بهت بدم قول میدی بهم حمله نکنی؟
آریان: مگه حیوون وحشیم که بهت حمله بکنم بچه؟
-بچه خودتی. از در فاصله بگیر تا واست بزارمش تو حمام
آریان:باشه. سریع بزارش
آروم لای در رو باز کردم و دستگیره رو محکم توی دستم فشار دادم. خواستم در رو ببندم که توسط گوشه ی لباسم که آریان نامرد گرفته بودش پرت شدم داخل حمام... جیغ بنفشی کشیدم که آریان با صدای بلند خندید و همونطور که محکم گرفته بودم گفت:
-من رو زندانی می کنی. هان؟
همونطور که سرم رو سینه اش بود و محکم گرفته بودم گفتم:
-نامرد. خائن. دروغگو. برو زنگ بزن به ترابی اخراج نشی دیگه.
آریان:ترابی دیگه کیه بابا. غلط می کنه اخراجم کنه.
همزمان بغلم کرد و انداختم روی شونه اش و گفت:
-فعلاً وقتشه تو رو تنبیه کنم ضعیفه...
شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ کشیدن. اون هم با صدا می خندید. داد زدم:
-کوفت....
که با دستش محکم زد تو کمرم . جیغ زدم:
-کمک...کمک... هلپ...هلپ...
صدای خنده اش بیشتر شد و گذاشتم زمین و همونطور که دماغم رو می کشید گفت:
-مماختو می کشم که ادب شی دیگه با شوهرت از این کارا نکنی...همون دیشب هم کاریت نداشتم...
چشمکی زد و ادامه داد:
-البته اگه می گفتی آمادگیشو نداری...
ای من فدای تو بشم که انقدر خوبی آریانی جون. دماغشو کشیدم و گفتم:
-خیلی خوبی. می دونستی؟
همونطور که شماره ترابی رو می گرفت گفت:
-برو تا کار دست خودت ندادی بچه پرو... 
به طرف تلفن رفتم تا با مامان یکم حرف بزنم. دلم واسش تنگ شده بود. بیشتر موندن کنار آریان هم جایز نبود. وارد اتاقی شدم که داخلش تلفن بود و دیگه صدای آریان رو که با ترابی حرف میزد نشنیدم.
جلو آینه ایستادم و مشغول وصل کردن گوشواره های آویزم شدم. در باز شد و آریان داخل شد. برگشتم سمتش و گفتم:
-آریان یه لحظه جلو دهنتو نگیری ها؟ واجب بود می گفتی ما هم شمال هستیم که بخواد دعوتمون کنه؟ حالا من چی بپوشم؟
آریان:همینی که پوشیدی خوبه دیگه. زنونه مردونه جداست. خیالت راحت. ترابی گفت هر سال میان ویلا شمال و جشن سال عید رو اینجا برگزار می کنن. منم گفتم چه جالب ما هم واسه سال نو اومدیم شمال...
رژ لب قرمز رنگم رو برداشتم و با حرص روی لب هام کشیدم. گرمی دست هاش رو روی بدنم حس کردم. برگشتم سمتش.
آریان: گفتم زنونه مردونه جداست ولی این به معنی این نیست که بخوای اینطوری آرایش کنی.
رژ لبم رو از دستم گرفت و دستش رو کشید رو لب هام تا مثلــاً رنگ لب هام کمرنگ تر بشه.
برگشتم سمت آینه و مشغول ریمل زدن شدم که باز گفت:
-پری اینطوری بخوای آرایش کنی اصلاً به مهمونی نمی رسیم هااا. 
نشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
-بی تربیت. تو هم برو آماده شو دیگه دیر میشه.
چشمی گفت و از اتاق خارج شد. یه نگاه به خودم کردم. تعریف از خود نباشه عالی شده بودم. یه پیرهن مشکی چسبون تا زانو که قسمت بالای سینه اش از حریر بود و نگین های نقره ای ریزی بهش وصل شده بود. موهای مشکیم رو هم اتو کشیده بودم و اطرافم ریخته بودم. از طرفی موهام با پوست سفیدم و رژ لب قرمزم تضاد جالبی ایجاد کرده بود. 
یه نگاه به پاهای برهنه ام کردم. یه نظرم جالب نیومد. ساپورت مشکیم رو هم پوشیدم. سریع یه مانتو بلند رو هم انتخاب کردم و پوشیدم و شالم رو روی سرم انداختم و موهام رو از یه طرف ریختم بیرون و داد زدم:
-آریان....من آماده شدم...
در اتاق باز شد و آریان وارد اتاقم شد. فکم افتاد. شلوار کتون مشکی و کت اسپرت مشکی همراه بلوز قرمز رنگی که زیر کتش پوشیده بود. تیپمون تقریباً ست شده بود. ناخودآگاه گفتم:
-آریان جونی...چقد خوشمل شدی...
دستم رو کشید و گفت:
-بیا بریم دختر تا دیر نشده. آخر امشب از راه به درمون میکنه.
در خونه رو بهم زد و برگشت سمتم و گفت :
-بریم.
اما خشکش زد. هر لحظه اخمش بیشتر می شد. وا این چش شد؟ دستش رو آورد سمت صورتم و دسته ی موهام که از کنار شالم بیرون ریخته بودم رو گرفت و گفت:
-اینا چیه؟
آهـــان.بگو...بچه ام غیرتی شده بود...خواستم جو رو عوض کنم. چشمام رو چپکی کردم و به دستش نگاه کردم و گفتم:
-به نظرم مو باشه.
موهام رو کشید و گفت:
-ا؟ جدی؟
-آخ...آخ... نکن آریان. دردم میاد. مگه چیه؟
موهام رو برد پشت سرم و فرو کرد داخل مانتوم و گفت:
-دیگه نبینم موهات رو اینطوری بریزی بیرون شالت...
از اینکه غیرتی شده بود خوشم اومد اما از خودخواه بودنش هم حرصم در اومد. یه نگاه به موهای پر از ژلش که با یه حالت خاصی ریخته بود یه طرف صورتش کردم و سریع دستم رو کشیدم روی موهاش و گفتم:
-پس تو هم ساده موهاتو بزن سمت بالا...
محکم تر انگشتام رو بین موهاش فرو کردم و به سمت بالا کشیدمش. اون هم با تعجب به طرف دست من نگاه می کرد.هر لحظه اخمش از بین می رفت. بجاش لبخند ملیحی رو لب هاش نقش بست. دستم رو گرفت و بوسید و گفت:
-قربون بچه بازیات بشم. باشه هر چی تو بگی. حالا بیا بریم که دیر شد بخدا...
جیغ زدم:
-من بچه نیستم. 
و دنبالش به سمت ماشین کشیده شدم.
با جدا شدن از آریان به سمت قسمتی که مخصوص خانم ها بود رفتم. از بزرگی ویلا تعجب کردم. تا حالا ویلا به این بزرگی ندیده بودم. یه باغ بزرگ که ویلای خوشگلی وسطش بود. از دور ترابی رو دیدم که واسم دست تکون می داد. به سمتش رفتم و باهاش رو بوسی کردم و سال نو رو بهم تبریک گفتیم.
کاش آریان هم پیشم بود. بین این همه آدمی که بود کسی رو نمی شناختم. موسیقی با صدای بلندی پخش می شد و اغلب جوون ها وسط سالن حرکات موزون انجام می دادن. چقدر دلم می خواست من هم بین اونا بودم. یکم به اطراف نگاه کردم تا از بیکاریم کم بشه. تمام سالن با رنگ آبی فیروزه ای تزیین شده بود. فرش های فیروزه ای با پرده های بلند فیروزه ای...ترکیب جالبی بود.
با صدای ترابی به سمتش برگشتم که گفت:
-معرفی می کنم. دخترم ریحانه...
بعد دستش رو پشت کمر من گذاشت و ادامه داد:
-ایشون هم پریناز گرامی همسر آقای رضایی...
بعد از تمام شدن حرف های ترابی ریحانه مثل همیشه دیوونه بازیش اوت کرد و پرید بغلم و گفت:
-تــو که پریناز خودمونی...دلم واست تنگ شده بود بی معرفت.
زیر گوشش گفتم:
-آبرومون رو بردی من این همه خودم رو جلو مادرت خانوم جلوه داده بودم. حالا بفهمه هم کلاسیت بودم می فهمه مثل دخترش خل و دیوونه ام که...
دستش رو مشت کرد و زد به بازوم و ازم جدا شد و گفت:
-مامان من با پری سه سال همکلاسی بودم.
ترابی لبخندی زد و گفت:
-چه بهتر... دیگه پریناز جون هم احساس غریبی نمی کنه بین ما...
خداییش راست می گفت. اگه ریحانه رو پیدا نمی کردم تا آخر شب از تنهایی دق می کردم. 
ترابی: با اجازه من برم به مهمون هام سر بزنم.
با رفتن ترابی ریحانه دستم رو کشید و به وسط پیست رقص کشیدم و گفت:
-بریم برقصیم که حسابی دلم واسه رقصیدن هامون وسط کلاس تنگ شده...
خجالت رو بی خیال شدم و به یاد دو سال پیش که با ریحانه حسابی کلاس رو می ترکوندیم همراهش به پیست رقص رفتم و شروع به رقصیدن کردیم. رقصیدن که چه عرض کنم بیشتر دلقکک بازی در می آوردیم.
ریحانه: راستی چه رشته ای قبول شدی؟
-عمران می خونم. تو چی؟
ریحانه: من همون سال اول جهانگردی آوردم دیگه هم حسش نبود که یک سال دیگه بخونم. هر کی ندونه تو که می دونی من اصلاً از درس خوشم نمیاد. تا الان هم واسه دل مامانم درس خوندم.
-آره تا جایی که یادمه می گفتی ما که آخرش می ریم خونه شوهر دیگه درس به چه دردمون می خوره؟
ریحانه:آره...راستی...ناقلا یه خبر می دادی... با رضایی ازدواج کردی و خبرمون نکردی...
-بخدا همه چی هول هولکی شد. بعدشم من که مادرت رو دعوت کردم تو چرا نیومدی؟
ریحانه:گل دختر من که نمی دونستم عروسی توست وگرنه با سر می اومدم.
-تو چی؟ ازدواج کردی؟
ریحانه: نه بابا... قراره از بعد عید بیام آموزشگاه مامان اینا جای منشی که وقتم پر بشه. امیدمون به همین رضایی بود که اون رو هم تو دزدیدی.
به دنبال حرفش با صدا خندید. لبخند تصنعی زدم ولی از حرفش اصلاً خوشم نیومد. سارا اگه از این حرف ها میزد می دونستم چیزی تو دلش نیست و الکی میگه ولی در مورد ریحانه... اونقدر باهاش صمیمی نبودم که الان بخواد این حرف رو بهم بزنه...
-ریحان... من دیگه خسته شدم. میرم بشینم.
ریحانه: باشه عزیزم هر جور راحتی... من هم یکم دیگه قر بدم بعدش میام پیشت...
به طرف صندلیم رفتم و نشستم. خداروشکر که آخر مهمونی اومده بودیم وگرنه بیشتر حوصله ام سر می رفت. با ویبره گوشیم و دیدن شماره آریان گوشی رو برداشتم و گفتم:
-جانم؟
آریان: پری با مانتو میای توی باغ ها...
-هان؟ یعنی چی؟
آریان:مگه ترابی بهت نگفت؟ هوا که تاریک شه تو محوطه باغ آتیش بازی و از این جور مراسم هاست...
-ا چه خوب. من تنهایی حوصله ام سر میره.
آریان:عزیزی...بعد بیا پیش خودم...فقط خواستی بیای تو محوطه باغ بهم زنگ بزن که بیام دنبالت. مانتوت رو هم می پوشی...شالت رو هم سر می کنی...موهات رو هم از شالت بیرون نمی زاری...باشه عشقم؟
-چشم...
آریان:قربونت خانومم...دورم شلوغه...فعلاً
-باشه عزیزم. فعلاً
گوشی رو قطع کردم و منتظر شدم تا ترابی اعلام کنه که به باغ بریم.
.................................................. .................................................. .......................
جلو آینه ایستادم. مانتوم رو تنم کردم و مرتبش کردم. موهام رو هم پشت سرم بستم و یکمش رو یه طرف صورتم ریختم. رژم رو تجدید کردم و شالم رو جلو کشیدم. مطمئناً دیگه از نظر آریان هم تایید می شدم. با اعتماد به سقف از سالن خارج شدم و به طرف محلی که آریان گفته بود رفتم. 
کنار درخت بلندی ایستاده بود و با نوک کفش هاش به زمین ضربه میزد. پریدم جلوش و گفتم:
-تیپم چطوره؟ ببین چه دختر حرف گوش کنی هستم...
با شنیدن صدام سرش رو بالا آوردم شروع به بررسی کردن سر و وضعم کرد و در آخر گفت:
-خوبه؛ فقط چرا انقدر رژت پر رنگه؟ پاکش کن.
اِاِاِ...رژ به این خوشرنگی رو نزده بودم که بهم بگه پاکش کن. باز هم ناخودآگاه چون ناراحت شده بودم لب هام شبیه اردک شده بود و گفتم:
-آریان...بیخیال...رنگش رو دوست دارم.
آریان:پری بحث نکن. رنگش جلف...پاک کن سریع
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-اصلاً می دونی چیه؟ دستمال ندارم. نمیشه پاکش کنم.
آریان: مطمئنی دستمال نداری دیگه؟
-اوهوم
چسبوندم به درخت و گفت:
-خودت خواستی...الان خودم واست پاکش می کنم.
و لب هاش رو روی لب هام گذاشت. هر چقدر خواستم هولش بدم از جا تکون نخورد. چشمام رو به اطراف چرخوندم. خداروشکر کسی نبود و اینطوری خجالت نمی کشیدم. به صورت آریان خیره شدم. از حرکت لب هاش رو لب هام خوشم اومد. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بیخیال رنگ رژ نازنینم شدم وهمراهیش کردم.
نفهمیدم چقدر گذشت که آریان ازم فاصله گرفت و چونه ام رو گرفت و سرم رو بالا آورد و چشماش رو ریز کرد و به لب هام نگاه کرد. پسر پرو خجالتم نمی کشید.
آریان: ببین رنگش خوب شده ها ولی انگار یکی لب هاتو خورده. خوبیت نداره اینطوری بریم. 
-وااای آریان آبروم میره که...
در کمال تعجبم دستمالی از جیب کتش بیرون آورد و روی لب هام کشید و گفت:
-نه عزیزم الان درستش می کنم.
چشم هام رو گرد کردم و گفتم:
-خب چرا از اول بهم دستمال ندادی؟
آریان: مگه عقلم رو از دست دادم که از این لب ها بگذرم؟ هوم؟
حجوم خون رو به صورتم احساس کردم. دستمال رو از دستش کشیدم و سرم رو پایین انداختم. دستش رو دور بازوم حلقه کرد به طرف محوطه ای که به خاطر آتش بازی شلوغ شده بود هدایتم کرد و گفت:
-خجالت نداره که...
جواب ندادم.
آریان: پری زبونت رو موش خورده؟
-آریـــان
آریان: جانم؟؟؟
-خیلی گستاخی
آریان: می دونم
جیغ زدم:
-پرو هم هستی.
آریان: من پرو ام یا تو؟؟؟ بچه پرو دیشب واسم کلی فیلم بازی کرده. صبح بیدار شده میگه خودت درد داری. خجالت نمی کشی ضعیفه؟
با صدا خندیدم و گفتم:
-خوب کاری کردم. حقت بود.
آریان: حالا امشب حالیت می کنم که دیگه واسم فیلم بازی نکنی.
اوه اوه اوضاع داشت ناجور می شد. سریع گفتم:
-وای آریان به آسمون نگاه کن. چقدر قشنگه...
نگاه سطحی به طرف قسمتی که آتش بازی می شد کرد و گفت:
-آره قشنگه...فقط اصلاً قشنگ موضوع رو عوض نمی کنی هااا.
به روی مبارکم نیاوردم و به آسمون خیره شدم و گفتم:
-وای که چقدر حرف میزنی...
دستم رو فشار داد و گفت:
-بچه پروی خودمی
با تمام شدن مراسم آتش بازی ترابی به سمت آریان اومد و مشغول حرف زدن شد. همزمان ریحانه هم دست من رو به طرف میز پر از شربتی کشید و گفت:
-چسبیدی به شوهرت که چی ؟ نترس نمی دردنش. بیا یه لب تر کن و بریم حسابی برقصیم.
لبخندی زدم و گفتم:
-ممنون من دیگه حس رقص ندارم.
دو تا جام پر از شربت آلبالو از روی میز برداشت و یکیش رو به سمتم گرفت. نگاهی به جام ها انداختم. سر خالی بود. انقدر بدم می اومد از این خسیس بازی ها ترابی. یکی نبود بگه خوب می گفتی پرش کنن. جام رو از دستش گرفتم و تشکر کردم اون هم جوابم رو داد و با اومدن یه پسر مو سیخ سیخی و جلف به سمتش گرم حرف زدن با اون شد.
یه جام دیگه هم برداشتم تا به آریان بدم. به طرفش رفتم و جام رو به دستش دادم که با چشم های گرد بهم نگاه کرد.
قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه جام خودم رو سر کشیدم که مزه بدی دهنم رو پر کرد و قیافه ام در هم رفت. با صدای آریان که می گفت:
-پری چیکار کردی؟؟؟
تازه فهمیدم چه زهرماری رو خوردم اما دیگه دیر شده بود.
حس می کردم بدنم داره گرم میشه. دست های آریان دور کمرم حلقه شد و سعی کرد به خارج باغ ببرتم. خداحافظی مختصر و سریعی با ترابی کرد و به محض خارج شدن از محوطه باغ بغلم کرد و سریع به طرف ماشین حرکت کرد. حسابی از کولی گرفتن از آریان خوشم اومده بود. احساس می کردم پر از انرژی ام. ناخودآگاه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
-ا تند نرو... کیف میده بزار بیشتر طول بکشه.
لبخندی بهم زد که معنیشو نفهمیدم و گفت:
-با خودت چیکار کردی خانوم مهندس؟ هان؟
گیج نگاهش کردم. سرم رو روی شونه اش گذاشت و زیر لب گفت:
-بعضی وقت ها حس می کنم تو بچه امی جای زنم.
پاهام رو حرکت دادم و گفتم:
-نخیرم من هیچم مثل بچه ها نیستم. من خانوم خونه اتم. 
زدم تو سرش و گفتم:
-تاج سرت. فهمیدی؟
نشوندم رو صندلی و گفت:
-آره عزیزم فهمیدم.
در رو بست و ماشین رو دور زد و سوار شد و گفت:
-خوبی خانومم؟
خندیدم و گفتم:
-مگه میشه پیش تو باشم و خوب نباشم آریان.
دستم رو بوسید و گفت:
-تا حالا نگفته بودی...شنیدی میگن مستی و راستی؟؟؟
خندیدم و گفتم:
-آره ولی من که مست نیستم.
و دوباره خندیدم.
دنده رو عوض کرد و گفت:
-آره عزیزم تو مست نیستی...
نخواستم ساکت شه. احساس می کردم دیگه نمی تونم حرف هایی رو که تا حالا تو دلم نگه داشتم رو نگم. دلم می خواست تا صبح باهاش حرف بزنم و از احساسم بهش بگم. از اینکه عاشقشم. از اینکه به عشقی که به سیما داشته حسادت میکنم. با صدای بی حالی گفتم:
-آریـــان
آریان: جان آریان؟
-دوستــــم داری؟
آریان: آره عزیزم دوستت داشتم که الان اینجایی...
یکم ساکت شد و گفت:
-تو چی؟
دوباره صدام بطور غیر ارادی کشیده شد و گفتم:
-مــــن چی؟
آریان: دوستم داری؟؟؟
انگار منتظر همچین حرفی ازش بودم. منتظر بودم این سوال رو ازم بپرسه و خودم رو خالی کنم. سعی کردم صاف روی صندلی بشینم و یکم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-دوستت دارم؟؟؟ نه دوستت ندارم.
لپم رو محکم کشید و گفت:
-که دوستم نداری؟؟؟
دستش رو از روی لپم برداشتم و گفتم:
-عاشقتم آریان...عاشقتتم عوضی...می فهمی؟ وقتی حس می کنم هنوز هم اون زنیکه...چی بود اسمش؟؟؟
کوتاه گفت:
-سیما؟
نالیدم:
-آره ...سیما....از اینکه حس می کنم هنوز هم دوستش داری و وقتی می بینیش تو خودت میری؛ قلبم تیکه تیکه میشه... از اینکه روز عروسیم بهم گفتی قشنگ تر از سیما شدم...از اینکه من رو با اون مقایسه کردی بدم اومد. می فهمی؟؟؟ حسادت می کنم. دست خودم نیست. جنس زنم. نمی تونم ببینم با منی ولی اون رو دوست داری. نمی تونم ببینم با من خوبی ولی تا وقتی که اون رو نمی بینی...بازم بگم واست؟
آریان: بگو عزیزم. خودت خالی کن.
جیغ زدم:
-ازش متنـــفرم...از س ی م ا متنـــفرم... دیگه دوستش نداشته باش آریان...
دیگه دست خودم نبود جیغ میزدم و باهاش حرف میزدم:
-باشه آریان؟ بگو دوستش نداری؟ بگو فقط من رو دوست داری...بگو لعنتی
نمی دونم چی گفتم که اشکی از چشمش پایین ریخت. به ویلا رسیده بودیم. پیاده شد و دستم رو گرفت و از ماشین پیاده ام کرد.
دستم رو روی صورتش کشیدم و گفتم:
-گریه می کنی؟ یعنی هنوز سیما...
نذاشت حرفم رو تموم کنم و گفت:
-نه عشق من... نه جونم... من خیلی وقته دلم رو به تو دادم...خیلی وقته سیما از زندگیم و خاطراتم پاک شده...خانومی مثل تو دارم اونوقت اون رو دوست داشته باشم...
با صدا خندیدم...بهتر از این نمی شد. آریان من رو دوست داشت. برگشتم سمتش و گفتم:
-واقعنی؟
فکر کنم قیافه ام خیلی خنده دار شده بود چون لبخند تلخی زد و بعد از بوسیدن گونه ام گفت:
-آره عزیزم واقعنی...
وارد اتاق شدیم. روی تخت نشوندم و مشغول در آوردن کفش هام شد. ناخودآگاه انگشتای دستم رو بین موهاش فرو کردم و مشغول نوازش موهاش شدم. دستم رو گرفت و مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم. ملحفه رو روی بدنم کشید و گفت:
-بخواب عزیزم. حالت خوب نیست بخواب...
دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
-می خوام پیش تو بخوابم آریان. میشه؟
کنارم دراز کشید و گفت:
-آره عزیزم بخواب.
خواستم گونه اش رو ببوسم ولی حس اینکه تا گونه اش خودم رو بالا بکشم نداشتم. گردنش رو بوسیدم و گفتم:
-من که خوابم نمیاد.
آریان: پری، بگیر بخواب حالت خوب نیست.
سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم:
-باشه موهام رو ناز کن تا بخوابم.
آریان: پری جون من بزار امشب من جدا بخوابم.
خواست از روی تخت بلند شه که بلوزش رو گرفتم و گفتم:
-چرا می خوای تنهام بزاری؟
آریان: بمونم یه کاری دست خودم و خودت میدم.
لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-مگه شوهرم نیستی؟
خندید و دوباره روی تخت خوابوندم و گفت:
-پری تو رو خدا بگیر بخواب فردا که بیدار شی هیچ کدوم از این حرف هات یادت نیست. فقط می مونه کاری که من دست خودم و خودت دادم اونوقت پدر من رو در میاری. بخواب عزیزم.
ملحفه ام رو مرتب کردم و با بی تفاوتی گفتم:
-باشه گمشو از اتاقم بیرون 
خودم هم از این تغییر رفتار ناگهانیم شوکه شده بودم. اما حس می کردم اختیار هیچ یک از رفتارم رو ندارم. یه نگاه بهش کردم و گفتم:
-پس چرا هنوز ایستادی اینجا من رو دید میزنی. گفتم گمشو بیرون.
اول با چشم های گرد شده بهم نگاه کرد اما بعد زد زیر خنده و گفت:
-چرا؟؟؟
-خوشم نیومد ازت. اصلاً از تو هم متنفرم. حالا که پیشم نمی مونی گمشو بیرون جلو چشمم نباشی.
چشم هام رو بستم. قطره اشکی از چشمام چکید و گفتم:
-گمشو پیش سیما جونت...
با صدای بسته شدن در صدای هق هقم بلند شد.
با حرکت کردن سرم و حس کردن چیزی بین موهام چشم هام رو باز کردم. آریان برگشته بود و سرم رو روی پاهاش گذاشته بود و مشغول نوازش موهام شده بود. حس صحبت کردن باهاش نداشتم. انقدر جیغ زده بودم که گلوم زخم شده بود و به شدت می سوخت. 
بدون اینکه حرف دیگه ای بینمون رد و بدل شه بهم خیره شده بود. حس می کردم توانایی هیچ کاری ندارم. چشم هام رو روی هم گذاشتم و دیگه هیچی نفهمیدم.
.................................................. ........................
با رسیدن نور آفتاب به اتاقم چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم و دوباره بازشون کردم. یه نگاه به اطراف کردم. خبری از آریان نبود. پیرهن مشکیم رو تخت کنارم افتاده بود و کفش هام وسط اتاق...از روی تخت بلند شدم . یه نگاه به لباس های راحتی تو تنم انداختم. یه بلوز لیمویی رنگ که تا زیر زانوم می رسسید. یادم نمی اومد کِی پوشیدمش. 
سعی کردم دیشب رو به یاد بیارم ولی هیچ چیز بجز خوردن یه نوشیدنی با طعم افتضاحش یادم نمی اومد. چشم هام رو ماساژ دادم و در اتاق رو باز کردم که صدای آریان از داخل آشپزخونه بلند شد.
آریان: به به، چه عجب بیدار شدی تنبل خانوم...
بدون اینکه جوابی بهش بدم به طرف ساعت نگاه کردم. از یک گذشته بود. به طرف دستشویی رفتم و خواستم دست و صورتم رو بشورم که متوجه سیاه بودن دور چشم هام از آرایش شدم. شبیه جای قطره های اشک بود. ولی من که گریه نکرده بودم. 
تعجب کردم اما مگه می شد موقع مهمونی گریه کرده باشم. بیخیال شدم و حسابی دست و صورتمو شستم. همونطور که با حوله صورتم رو خشک می کردم وارد آشپزخونه شدم که آریان از روی زمین بلندم کرد و روی اپن نشوندم و گفت:
-گرسنه ات نیست خانومم؟
حوله ام رو از روی صورتم برداشتم و یکم فکر کردم و گفتم:
-چرا خیلی گرسنه ام.
از گرفتگی صدام جا خوردم. چند تا سرفه کردم و گفتم:
-وا چرا صدام اینطوری شده؟ فکر کنم دیشب سرما خوردم.
با صدای بلند نفس حبس شدش رو آزاد کرد و موهام رو پشت گوشم زد و گفت:
-آره عزیزم سرما خوردی درست میشه.
لقمه ای رو که درست کرده بود به سمت دهنم گرفت و گفت:
-غذات رو بخور که عصر می خوام خانومم رو ببرم گردش.
خواستم لقمه رو از دستش بگیرم که گفت:
-آ..آ... نداشتیم. خودم می خوام بهت غذا بدم.
از رفتار آریان تعجب کردم . چشم هام رو تا حد ممکن باز کردم و با صدای خش دار گفتم:
-از کی تا حالا انقدر مهربون شدی؟
لقمه رو داخل دهنم گذاشت و همونطور که لقمه بعدی رو آماده می کرد زیر لب گفت:
-از وقتی اعترافای یه دختر بچه لوس رو شنیدم.
خودم رو به نشنیدن زدم و لقمه بعدی رو از دستش گرفتم. اما با هضم حرفش و نوشیدنی که دیشب خورده بودم از روی اپن پایین پریدم و گفتم:
-چی گفتی؟ اعترافای کی؟ 
لقمه دیگه ای به سمتم گرفت و گفت:
-بچه انقدر بالا پایین نپر نهارت رو بخور. این کتلت ها دست پخت شوهرته. می پسندی؟
لقمه رو کنار زدم و گفتم:
-دقیق واسم بگو دیشب چه اتفاقایی افتاد.
آریان: اتفاق خاصی نبود. همش خواب بودی.
-واقعاً؟؟؟ یعنی من دیشب تا حالا مثل خرس خوابیدم؟
آریان: آره خانوم خرسه و دوباره روی اپن نشوندم و مجبورم کرد تا آخر غذا رو بخورم.
.................................................. .................................................. ...........
تلفن رو قطع کردم و گفتم:
-آریان پاشو سریع بریم خرید. وقت نداریم...
آریان: وای پری ولمون کن تو رو جون من... آخه دختر خوب هنوز یه روز هم نشده که برگشتیم. می زاشتی برسیم خونه بعد زنگ می زدی همه رو دعوت می گرفتی.
-اِ چرا اذیت می کنی؟ فردا دوازدهم عیده و من هنوز مامان بابای خودم و پدرجون رو دعوت نکردم خونمون. تازه الان که زنگ زدم عمه جونت دعوتش کردم تنها نباشه که گفت سیما اینا خونشونن. سیمای فضول هم گفت اشکال نداره من و فرهاد هم میایم. خودش خودش رو دعوت کرد. فردا باید حسابی مهمونیمون عالی بشه. چون بار اولیه که خودم می خوام مهمونی بگیرم.
با شیطنتی که ته چشماش بود گفت:
-یعنی باور کنم بخاطر اینکه که اولین مهمونی که می خوای برگزار کنی یا بخاطر وجود عمه جون من و دخترشِ؟
جیغ زدم:
-آریان سر به سر من نزار حوصله ندارم ها...
سوییچ رو از روی میز برداشت و گفت:
-من که آماده ام تو هم سریع لباس بپوش تا من ماشین رو از پارکینگ در میارم.
باشه ای گفتم و به طرف اتاقم دویدم. خودم رو باید تو این مهمونی به همه ثابت می کردم. این چند روزی که شمال بودیم نمی زاشتم آریان غذا از رستوران بگیره و مجبورش می کردم که آشپزی رو بهم آموزش بده. هر چند خیلی سختگیر بود و به هیچ وجه آشپزی کردن باهاش خوش نمی گذشت اما خب سخت گیریش باعث شد اون غذا هایی رو هم که می پزم عالی بشن.
سریع لباس هام رو پوشیدم و به پارکینگ رفتم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۱۹ عصر
کل راه رو مشغول نوشتن لیست خرید واسه مهمونی بودم. با وارد شدن به فروشگاه چرخ دستی بزرگی برداشتم و به دست آریان دادم و به طرف قفسه ها رفتم. با صدای آریان به طرفش برگشتم. وسط راهروی قفسه ها با چرخ دستی ایستاده بود.
آریان: راحتی عشقم؟
به روی خودم نیاوردم. وظیفه اش بود . لبخند زدم و گفتم:
-آره عزیزم، راحتم..............
و همزمان مواد غذایی رو که لازم داشتم داخل چرخ دستی ریختم. تو هر راهرویی که می رفتم کلی خرت و پرت بر می داشتم. انواع ژله و انواع نوشیندنی رو برداشتم. چون از مواد غذایی تو خونه استفاده نکرده بودم خیلی از وسایلی رو هم که لازم داشتم تو خونه بود. 
وقتی لیست خرید مهمونی رو تهیه کردم مشغول برداشتم انواع پفک و چییبس و شکلات و لواشک شدم. عاشق فروشگاه های بزرگ بودم. بعضی اوقات پدرام می آوردم و هر چی دلم می خواست واسم می خرید. یه لحظه وجود آریان از یادم رفت و حس کردم با پدرام اومدم.
رودرباستی رو کنار گذاشته بودم. یه نگاه به داخل سبد انداختم. حدود بیست تایی لواشک و ده تا بسته پفک و ده تا بسته چیبس و یه بسته ی شکلات می شد. یه نگاه به قفسه ها انداختم. یه چند تا آبمیوه هم برداشتم. دیگه سبد جا نداشت. سرم رو بالا آوردم که دیدم آریان با لبخند نگاهم می کنه...
یکم خجالت کشیدم اما بعد با خودم گفتم:
-آخرش که چی...من همین طوریم...خل و دیوونه...باید عادت کنه.
آریان: عزیزم خریدت واسه مهمـــــونی تموم شد؟ 
خنده ام گرفت... کدوم مهمونی نیاز به چیبس و پفک و لواشک داشت؟ با خنده گفتم:
-آره...بریم دیگه...
به طرف صندوق رفتیم بعد از حساب کردن با کلی نایلون خرید به طرف ماشین رفتیم. اونقدر زیاد بود که آریان یکی از نایلون های سبک رو با دندون هاش نگه داشته بود. یه نگاه بهش کردم و زدم زیر خنده اون هم چون نمی تونست جواب بده فقط واسم ابرو هاش رو حرکت می داد و یه صدا هایی در میارود که نمی فهمیدم.
دیگه به ماشین رسیده بودیم. وسایل رو چیدیم و ماشین به راه افتاد. یکم که گذشت متوجه شدم ماشین به سمت خونه نمیره. برگشتم سمت آریان و گفتم:
-کجا داری می ری؟ من کلی کار دارم...
آریان: اول شام می خوریم بعد میریم خونه کلی کارای تو رو انجام میدیم. چطوره؟
دست هام رو بهم زدم و گفتم:
-بهتر از این نمیشه.
دستم رو گرفت و گذاشت رو دنده و دست خودش رو گذاشت روی دستم اما هر بار با حرکت دنده من هم دنبالش کشیده می شدم. یکم که گذشت دستم رو برداشتم و گفتم:
-ااا...اعصابم خورد شد. هی دنبال دنده به این طرف اونطرف کشیده می شم.
با صدای بلند خندید و لپم رو کشید و گفت:
-میگم بچه ای نگو نه...
دستم رو روی لپم گذاشتم و گفتم:
-نخیر نیستم. انقدر هم لپ من رو نکش...اعصابم خورد میشه.
خودش رو با حالت مسخره ای جمع و جور کرد و گفت:
-اصلاً نمیشه باهات صمیمی شد هااا...پاچه می گیری.
صورتم رو به سمت دیگه بردم که با دیدن رستورانی که آریان انتخاب کرده بود از هیجان جیغی کشیدم و گفتم:
-وای آریـــان...من عاشق این رستورانم.
آریان: باید از پدرام تشکر کنی نه من.
اخم کردم و گفتم:
-پدرام واسه چی؟
آریان: چون از پدرام تقلب گرفتم. اون بهم گفت از محیط اینجا خوشت میاد.
پریدم لپش رو محکم بوس کردم و گفتم:
-عاشق جفتتونم. ایول...
متعجب دستش رو روی لپش گذاشت و گفت:
-از این به بعد واسه هر وعده غذا میارمت اینجا
و بلند خندید. اما یهو ساکت شد و گفت: 
-اما به شرطی که فقط عاشق من باشی نه پدرام...
زدم به بازوش و گفتم:
-دیوانه... هر چند اونبار که بهت گفت با سارا رفتم کوه لجم گرفت ازش اما این بار تقلب خوبی داده.
و با صدای محکمی گفتم:
- قربونش بشم من...
آریان: چشم نمی خواد دیگه انقدر قربون صدقه داداشت بری... پیاده شو که حسابی گرسنه م.
دست به دست آریان وارد رستوران شدم. عاشق این محیط بودم. باغی پر از درخت که تخت هایی با فاصله هر گوشه اش بود. موسیقی سنتی گذشته شده بود و آبشار مصنوعی که صداش با صدای موسیقی ترکیب جالبی ایجاد کرده بود و آرامش بخش بود.
به طرف تخت همیشگی رفتم. یه تخت کوچیک پشت تعدادی از درخت های بلند... گارسون اومد و سفارش غذا رو دادیم.
آریان تکیه داد و بادی به غبغب انداخت و گفت:
-چطوره ضعیفه... حال کردی چه شـــوری گیرت اومده؟ چه جای توپی آوردمت؟
پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:
-ایـــش خوبه خان داداش من هست که همش بهت تقلب بده.
صاف نشست و گفت:
-ا پری ضایعمون نکن دیگه...اصلاً بیا از بحث داداش تو خارج شیم. خوش ندارم انقدر داداشم داداشم کنی. بگو ببینم فردا شب می خوای چیکار کنی؟ من که میگم غذا از بیرون بگیرم.
-نـــوچ، خودم آشپزی بلدم از پسش بر میارم. می خوام جوجه کباب و خورشت بادمجان و خورشت سبزی درست کنم.
آریان: کاش آشپزی یادت نداده بود. جوجو اذیت میشی...
لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-آریان هزار بار بهت گفتم به من نگو جوجو. حیوون حیوونِ...جوجو و خر و گاو نداره که...
بلند خندید و گفت:
-من آخرش از دست تو سرم رو می کوبم به دیوار...
با اومدن گارسون دیگه جوابی بهش ندادم. با دیدن کباب و اون صدای موسیقی سنتی دلم می خواست مثل وقت هایی که با پدرام می اومدم آریان هم یه پیاز بر می داشت و مثل پدرام با مشت نصفش می کرد و با هم می خوردیم. البته همیشه بعدش به غلط کردن می افتادم که چرا پیاز خوردم اما تو اون محیط خیلی بهم فاز می داد.
با بالا رفتن دست آریان و نصف شدن پیاز یه لحظه حس کردم فکرم رو خونده... با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم . اما بعد یاد تقلبش از پدرام افتادم. چشم هام رو ریز کردم و گفتم:
-این یکی رو هم پدرام بهت گفته؟
سریع گفت:
-نه بخدا این کار رو کردم که خلاقیت نشون بدم نگی همه رو پدرام یادش داده.
با این حرفش کلی خندیدم و گفتم:
-ایول...قربون خلاقیتت
آریان: چه عجب بالاخره یه دونه از این کلمه قشنگ هاشتم به ما گفتی...
واسم یه لقمه گرفت و گفت:
-بفرما...ببین من چه خوبم...حالا هی بگو داداشم خوبه...
غذا رو شروع کردیم . کلی از دست آریان خندیدم. اونقدر خندیده بودم که اشک از چشم هام می ریخت. اولش با بی میلی به پیاز نگاه می کرد اما بعد که خوردن من رو دید اشتهاش باز شد و با صدای اعصاب خورد کن پیاز می خورد. من تکه های نازک و خیلی خیلی کوچیکی از پیاز رو روی نونم می گذاشتم اما آریان پیاز رو توی مشتش گرفته بود و گاز می زد.
همونطور که می خندیدم گفتم:
-اه آری حالم رو بهم زدی با این خوردنت...
یه لحظه از خوردن دست کشید و گفت:
-جووون؟ آری؟؟؟ 
-بعله مشکلیه؟؟؟
آریان: نه عزیزم.
و یه گاز از پیازش زد که با صدای دختری که به طرف آریان اومد و جیغ زد:
-اســـــتاد
خنده جفتمون بند اومد. آریان سریع یه دستمال برداشت و دور دهانش رو پاک کرد و گفت:
-ببین با آدم چیکار می کنیا؟؟؟ واسه خندیدن تو وروجک باید چه کار هایی که بکنم...
تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم که واسه خندیدن من این کار ها رو می کرده. دختربا کفش های پاشنه تق تقی ش به سمت آریان اومد و گفت:
-سلام استاد... دلمون واستون تنگ شده بود... تو رو خدا هفته بعد از عیدکلاس تشکیل شه.
از این همه گستاخی بدم اومد. اخم کردم . اخمم از چشم آریان دور نموند. خیلی جدی رو به دختر گفت:
-شروع کلاس ها با آموزشگاهه نه من...
و برگشت سمت من و گفت:
-خانومم شامت رو خوردی؟
دختر که شنیدن کلمه خانومم حرصش در اومده بود اخمی کرد و گفت:
-باشه؛ ببخشید مزاحم شدم... خدانگهدار
با رفتن دخترآریان یه نگاه به سمت من کرد و با دیدن لبخندم ریز خندید. نمی خواستم کارش رو بی جواب بزارم. سرم رو جلو بردم و آروم گفتم:
-عاشقـــتم استاد
لبخند خبیثی زد و گفت:
جدی؟
لقمه ای دهنم گذاشتم و گفتم:
-جدیِ جدی...
با شیطنت ادامه داد:
-پس امشب اون لباس خوشگله ات رو می پوشی؟
لقمه ام تو گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن. آریان هم همونطور که می خندید واسم دوغ ریخت و لیوان رو روی لب هام گذاشت و گفت:
-غلط کردم بابا... بخور نفست جا بیا... اصلاً امشب من خونه نمیام میرم پیش دانش آموزهام. دلشون تنگمه.
می دونستم واسه لج من می گه. دوغ رو تا آخر خوردم و گفتم:
-بی جا می کنی خونه نیای. امشب کلی کار داریم.
ذوق زده گفت:
-جون من راست میگی؟ کار مشترک؟
خندیدم و گفتم:
-آره دیگه باید ژله ها رو درست کنیم بزارم تو یخچال که تا فردا آماده شه.
خنده اش رو خورد و گفت:
-بی مزه...یخمک...
اه ضایعم کرد... سرم رو انداختم پایین که گفت:
-جوجو غصه نخور...خودم کمکت می کنم. دوتایی با هم همه چیز رو آماده می کنیم که فردا جوجو حسودِ مهمونیش عالی برگزار شه.
سرم رو آوردم بالا و گفتم:
-جون من؟
خندید و گفت:
-آره عزیزم. 
-بریم خونه؟
آریان: آره دیگه بریم که کلی کار داریم.
دستش رو گرفتم و گفتم:
-تو.... بهترین...
نمی دونستم چی بگم؟ خجالت می کشیدم بگم بهترین شوهر دنیایی..خجالت که نه... بیشتر واسه اینکه پرو نشه.
دستم رو فشرد و گفت:
-بهترین چی؟
دلم رو به دریا زدم و گفتم:
-بهترین ...عشق دنیایی....
دستم که تو دستش بود رو بالا آورد و بوسید و گفت:
-تو هم بهترین و صبور ترین و عزیز ترینمی...
با صدای بلند داد زدم:
-آریـــان بیدار شو...باید غذا ها رو بپزیم...
آروم لای چشم هاش رو باز کرد و دستم رو گرفت و پرتم کرد کنار خودش روی تخت و گفت:
-بگیر بخواب دختر. دیشب تا نصفه شب واست ژله درست می کردم حالا غذا هم بپزم؟
لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-نخیرم، فقط خواستم پیشم باشی که خراب نکنم غذا رو...
آریان: باشه بابا؛ تا تو بری وسایلت رو آماده کنی منم دست و صورتم می شورم و میام.
جیغ زدم و گفتم:
-خیلی ماهی...
سریع از اتاق خارج شدم و به طرف آشپزخونه رفتم و تمام مواد غذایی که واسه خورشت ها لازم داشتم رو روی میز گذاشتم و یه لقمه نون پنیر هم واسه آریان درست کردم و منتظرش شدم. یکم بعد آریان در حالی که گرمکن سورمه ایش رو تا بالای شکمش بالا می کشید وارد آشپزخونه شد و گفت:
-برو اونطرف که سر آشپز آری اومد.
از حرکتش خنده ام گرفت و گفتم:
-خوش اومدی سرآشپز...
آریان: سفارش غذا رو نمی فرمایید؟
انگشت اشاره ام رو روی لب هام گذاشتم و شروع کردم به فکر کردن و گفتم:
-اووومـــ.... خب خورشت سبزی و بادمجان باشه. جوجه کباب هم که حتماً باید باشه...فسنجون به نظرت دیگه لازمه؟؟؟
شلوارش رو با حالت عصبانیت بیشتر بالا کشید و گفت:
-برو خانـــوم...این تجملات واسه چی؟ به فکر من بدبخت باش که باید همش رو درست کنم. تو دقیقاً کدوم ها رو بلدی؟
دست به سینه ایستادم و گفتم:
-همش رو یادم دادی بجز فسنجون که دوست ندارم. البته اونایی رو هم که یادم دادی هااا
صدام رو مظلوم کردم و ادامه دادم:
-ممکنه خراب کنم اونوقت مهمونیمون خراب میشه عزیزم...خودت زحمتش رو می کشی؟؟؟
سعی کردم چشم هام رو شبیه گربه تو برنامه کودک شرک مظلوم کنم. فکر کنم کلکم داشت می گرفت:
آریان: خعلی خب بابا انقدر دوباره فیلم واسه من بازی نکن وروجک. اما دیگه جوجه رو به رستوران سفارش میدم.
-باشه. هر چی آقامون بگه.
با صدی بلند خندید و گفت:
-خوب یاد گرفتی چطوری من رو خر کنیا...
با پروگی جواب دادم:
-چشمم نکنی؟ بزن به تخته...
جلو اومد و دستش رو به سرم زد و گفت:
-بزنم به تخته.
اول منظورش رو متوجه نشدم اما بعد که فهمیدم مخ نازنینم رو با تخته یکی گرفته گفتم:
-هـــوی بفهم داری با کی حرف میزنی...با یه مهندس عمران درست حرف بزن بنــّا.
همونطور که دوباره شلوارش رو بالا می کشید از آشپزخونه با حالت خنده داری بیرون رفت و روی مبل نشست و گفت:
-خانوم قربون دستت برو یه آشپز بیار ما بناییم. 
وای چه غلطی کردم. سریع دوییدم بیرون آشپزخونه و کنارش نشستم و گفتم:
-غلط کردم آری جونم پاشو بریم غذا بپزیم. 
با حالت زنونه و لوسی سرش رو بالا برد و گفت:
-نـــوچ نمی خوام...
-فدات شم آبرومون میره ها....
آریان: به من چه؟
-آری جون بیا با هم دوست باشیم دیگه...
دست به سینه شد و گفت:
- باشه با هم دوست باشیم اما من غذا نمی پزم.
-بیا دیگه منم کمکت می کنم. دیر میشه ها...ساعت دوازدهه.
لقمه رو دادم دستش و گفتم:
-بیا عزیزم. لقمه ت رو بخور و بیا کمکم.
ذوق زده به دستم نگاه کرد و گفت:
-خودت بزار دهنم
وایی لوس شده بود حسابی... لقمه رو دادم دستش و گفتم:
-تا تو لقمه ات رو بخوری منم میرم پیاز خورد می کنم. خوبه؟
پشت چشمی نازم کرد و لقمه رو از دستم کشید و یه گاز بهش زد و پاهاش رو انداخت رو میز مقابلش و گفت:
-باوشه...برو...
اشک چشمام در اومده بود. با آستینم اشک هام رو پاک می کردم و پیازها رو خورد می کردم. با کشیده شدن چاقو توسط آریان برگشتم سمتش که گفت:
-پاشو جوجو. پاشو برو تو اتاق رو تمییز کن و به خودت برس من غذا رو واست درست می کنم.
-نه خودم درستش می کنم زحمتت می شه.
آریان: زحمتی نیست. تا جارو رو بزنی و یکم گرد گیری کنی منم غذا رو پختم.
بی خیال تعارف شدم. از خدا می خواستم که آریان غذاها رو بپزه. چون من هنوز تجربه ی زیادی توی آشپزی پیدا نکرده بودم. سریع به سمت سالن رفتم و مشغول گردگیری شدم. همه وسایل تمییز بود اما واسه رفع بیکاری یه دستمال گرفتم دستم و خودم رو مشغول گردگیری نشون دادم.
یک ساعتی که گذشت از گردگیری خسته شدم. آهنگ با صدای بلند گذاشتم و مشغول جارو زدن شدم. با ریتم آهنگ خودم هم می رقصیدم. انواع رقص رو با جارو برقی انجام دادم. هر از گاهی جارو رو توی دستم می گرفتم و آهنگ رو با خواننده می خوندم. فقط نمی دونم چرا یه جاهایی خواننده از ریتم خارج می شد و آهنگ رو اشتباه می خوند.
دیگه تقریباً تموم شده بود. خواستم به طرف آشپزخونه برم که دیدم آریان روی اپن نشسته و من رو نگاه می کنه و می خنده. تازه با دست دهنش رو گرفته بود که من صدای خنده اش رو نشنوم. دوباره خجالتم اوت کرد و با عصبانیت گفتم:
-زهرمار مگه بهت نگفتم غذا رو درست کن؟
با این حرفم صدای خنده اش بلندتر شد و گفت:
-این خجالتت منو دیوونه کرده. غذا آماده ست خانوم.
وا مگه چقدر گذشته بود؟ یه نگاه به به ساعت کردم. اوه وقت زیادی نداشتیم. همونطور که جارو رو جمع می کردم گفتم:
-زود برو دوش بگیر تا مهمون ها نیومدن.
آریان: من که دیروز دوش گرفتم نمی خوام. تو برو...
-پاشو ببینم تنت بو قرمه سبزی میده من تمیزم.
همزمان یاد این حرف افتادم که همیشه میگن تن زن خوب باید بو قرمه سبزی بده. با چشم های گرد شده برگشتم سمت آریان که دیگه تقریباً روی اپن خوابیده بود و می خندید. به ساعت اشاره کردم و گفتم:
-آریان...حرص نده دیگه پاشو...می خوام امشب همه چیز عالی باشه.
همونطور که می خندید به طرف حمام رفت و گفت:
-چشــم به سلیقه خودت واسم لباس آماده کن.
تو دلم کلی ذوق کردم و به طرف اتاق مشترکمون رفتم. در کمدم رو باز کردم. واسه خودم یه پیرهن حریر سورمه ای انتخاب کردم و شلوارچسبون و شال سفید رنگم رو هم برداشتم. واسه آریان هم شلوار لی که تقریباً رنگ پیرهن خودم بود همراه تک پوش جذب سفید رنگ...
یه نگاه به لوازم آرایشم کردم. بدم نمی اومد امشب آرایشم غلیظ تر نسبت به دفعات قبلم بشه. یه نگاه به ساعت کردم. یکی دوساعتی وقت داشتم. دست به کار شدم. اول صورتم رو کرم زدم تا حسابی پوستم رو صاف نشون بده. خط چشم تقریباً پهنی کشیدم. با سایه یه خط نقره ای بالای خط چشمم کشیدم. 
مژه هام رو هم پر از ریمل سورمه ای کردم. یکم رژ گونه صورتی رنگ و رژ صورتی هم بدک نمی شد. آرایشم که تکمیل شد لباس هام رو پوشیدم و خودم رو پر از عطر کردم. موهام رو هم کج یه طرف صورتم ریختم و شالم رو سر کردم. به نظر خودم خیلی خوب شده بودم.
لباس های آریان رو واسش آماده کردم و از بین ادکلن هاش ملایم ترینش رو انتخاب کردم و کنار لباس هاش گذاشتم. باز به ساعت نگاه کردم. واسه مهمونی امشب استرس داشتم. حدود یه ساعت از وقتم واسه آرایش و لباس پوشیدن از بین رفته بود. به طرف آشپزخونه رفتم و ظرف میوه رو با نهایت سلیقه چیدم.
انواع شکلات هم توی یه ظرف دیگه با حالت مارپیچ ریختم. چند مدل شیرین مختلف رو هم تو ظرف پایه داری چیدم و روی میز گذاشتم. چند مدل شربت هم آماده کردم و داخل یخچال گذاشتم تا خنک بمونه. با صدای پای آریان در یخچال رو بستم و به طرفش برگشتم. 
عالی شده بود. صورتش انقدر صاف بود که فکر کنم هزار تیغ کرده بود. مرتب و تمییز. بوی عطرش فضا رو پر کرده بود. سعی کردم از حالت شوک خارج شم. خونسرد لبخندی زدم و گفتم:
-عالی شدی عسیسم.
بهم نزدیک تر شد و گفت:
-تو هم همینطور پری من...
حالتش عوض شده بود. خواستم سریع از آشپزخونه خارج شم که مچ دستم رو گرفت و گفت:
-کجا خانوم خوشگله؟
با من من گفتم:
-میرم ...میرم...
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و با یه مدل خاص خندید و گفت:
-کجا می خوای بری؟
با به صدا در اومدن زنگ در دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-میرم در رو باز کنم.
آریان هم که حسابی تو برجکش خورده بود دنبالم راه افتاد و گفت:
-لازم نکرده اینطوری بری. لابد از رستوران. جوجه ها رو آورده...
آریان رفت طبقه پایین تا غذا رو بگیره و یکم بعد پدر جون از طبقه بالا اومد. باهاش به گرمی سلام احوال پرسی کردم و به داخل دعوتش کردم.
کنار پدرجون نشستم و مشغول حرف زدن شدیم. با شنیدن صدای آریان از پشت در که می گفت:
-حالا از دست من فرار می کنی جوجو؟
جلو پدرجون آب شدم. اصلاً نمی دونستم چی باید بگم. پدر جون هم نگاهش رو به سمت تلویزیون برد تا من بیشتر از این خجالت نکشم. به سمت در رفتم و با حرص غذا ها رو از دست آریان گرفتم و گفتم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۲۰ عصر
-هیس. ساکت شو.
و غذا ها رو به آشپزخونه بردم تا داخل فر بزارم.
آریان: تازه واسه من قیافه هم میگیره. جای اینکه من عصبانی باشم خانوم واسمون عصبانی شده.
پدرجون سرفه ای کرد تا آریانِ خر متوجه حضورش بشه. آریان هم یکم هول شد اما بعد خونسرد و به سمت پدرجون رفت و گفت:
-خوش اومدی بابا...
و کنار پدرجون نشست. خوشم می اومد که آریان با پدرجون زیادی خودمونی بود. با به صدا اومدن زنگ خونواده خودم هم اومدن. دیگه آریان شده بود میزبان و من هم همش تو آشپزخونه بودم و به غذا ها سر میزدم.
با کشیده شدن گوشم صدای«آخ آخم» بلند شد.
-عوضی چرا اینطوری می کنی؟
پدرام: دلم می خواست. آبجی خوشگله خودمه. دلم واسش تنگ شده بود بی معرفت رو.
پریدم بغلش و گفتم:
-آبجی فدات شه داداشی...منم دلم خعلی واست تنگ شده بود.
با زدن این حرف پدرام حسابی واسم قیافه گرفت و پشت چشمی واسم نازک کرد و با وسواس من رو از خودش جدا کرد و گفت:
-ایــش...برو اونطرف ببینم. زود صمیمی می شه.
و به سمت یخچال رفت و شروع کرد به ناخنک زدن. از داخل یخچال یه ظرف ژله جلوش گذاشتم و گفتم:
-داداشی تو رو خدا زحمات گرانقدرم رو خراب نکن. این ظرف واسه تو به بقیه چیزا ناخنک نزن.
پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. یهو سرش رو آورد بالا و گفت:
-راســتی...
دستش رو توی جیبش کرد و یه جعبه کوچولو از داخل جیبش بیرون آرود و گفت:
-تقدیم به بهترین آبجی دنیا...
مثل وحشی ها پریدم رو جعبه و درش رو باز کردم. یه انگشتر با نگین هایی با رنگ خاص که خیلی براق بود. انگشتر رو داخل دستم کردم و همونطور که بهش نگاه می کردم گفتم:
-وای چقدر خوشگله...مرسی...اما واسه چی؟
لپم رو محکم کشید و گفت:
-بخاطر اینکه قضیه سارا رو واسه مامان گفتی.
تازه یادم به سارا و پدرام افتاد. جیغ کوتاهی از خوشحالی کشیدم و با اشتیاق گفتم:
-چی شد؟ مامان قبول کرد؟
پدرام: آره بابا...اصلاً فکرش رو نمی کردم. تازه گفت کی بهتر از سارا که دیده و شناخته ست.
صورتش رو بوسیدم و گفتم:
-تبریک میگم داداش گلم.
با کشیده شدن کمرم به عقب برگشتم. آریان با اخم ساختگی بهم نگاه کرد و گفت:
-آی آی آی...ما رو بوس نمی کنی بعد این چسبیدی به خان داداش زشتت که با این ریش هاش شبیه بزغاله ست؟ تازه چلپ چلپ بوسش هم می کنی؟
به انشگترم اشاره کردم و گفتم:
-تو هم واسم از اینا بخر تا بوست کنم.
صدای خنده هر سه مون بلند شد. پدرام سرفه ای کرد و گفت:
-البته بدل ها...پول نداشتم طلا بخرم واست...
یه نگاه به انگشتر کردم و از دستم درش آوردم و دماغم رو جمع کردم و گفتم:
-بگیر بگیر...نخواستم. برو به زنت هدیه بدلی بده. شوهرم واسم طلاش رو می خره.
قیافه اش رو مظلوم کرد و گفت:
-خو پری پول نداشتم. تازه بدلِ بدل هم که نیست نقره ست و بعد اضافه کرد:
-تازه اون شوهرت هیچی حالیش نیست هر کاری واست می کنه از تقلب های منه.
دوباره انگشتر رو توی دستم کردم و گفتم:
-آها حالا بهتر شد.
آریان و پدرام با صدا به این حرکتم خندیدن اما با به صدا در اومدن دوباره ی زنگ بحثمون قطع شد و با آریان به استقبال خونواده ی عمه خانوم رفتیم.
با باز شدن در سیما و عمه خانوم وارد سالن شدن. بعد از روبوسی تعارفشون کردم که بنشینن اما آریان قبل از اینکه بنشینند رو به سیما گفت:
-پس شوهرت کو؟
سیما هم با چشم و ابرو اداهایی در آورد و گفت:
-بهت که گفتم...سر همون قضیه نمیاد.
آریان هم چند بار سرش رو تکون داد. ای خدا یعنی این سیما خیر ندیده تا امشب رو هم به دهنم زهر نکنه ول کن نیست. معلوم نبود کی با آریان حرف زده بود. بغض کردم بد جور... انگار یکی گلوم رو گرفته بود و فشار می داد. هوا کم داشتم. داشتم خفه می شدم. سیما و آریان کی هم دیگه رو دیدن که الان سیما اینطوری کرد و آریان متوجه منظورش شد.
وارد آشپزخونه شدم و سریع چایی ریختم. اونقدر با حرص و تند تند کارم رو انجام می دادم که چند بار آبجوش روی دستم ریخت. اما سوزش و درد دستم خیلی خیلی کمتر از اون دردی بود که قلبم می کشید.
با تلخی هر چه تمام لبخندی زدم وازشون پذیرایی کردم. پدرام که متوجه حال خرابم شد و از اول این ماجرا رو می دونست سینی چایی رو از دستم گرفت و طوری که دیگران نشنون کنار گوشم گفت:
-محکم باش...این چه قیافه ای به خودت گرفتی؟
با صدایی که از ته چاه می اومد گفتم:
-باشه داداش.
اما با دیدن آریان که کنار سیما نشسته بود و مثل اونشب تو شمال آروم آروم حرف میزد دلم گرفت. نزدیک بود بیفتم که پدرام با دست آزادش زیر بازوم رو گرفت و گفت:
-تا تو یه آب به صورتت بزنی من هم چایی و تعارف کردم و اومدم. با هم راجع بهش حرف میزنیم. باشه؟
بدون اینکه جوابی بهش بدم وارد آشپزخونه شدم. متاسفانه آب هم نمی تونستم به صورتم بزنم چون کل آرایشم پایین می ریخت. یه لیوان آب واسه خودم ریختم تا از عصبانیتم کم شه اما حتی نتونستم یکمش رو هم بخورم.
پشت میز نشستم. خوشبختانه توی دید نبودم. سرم رو روی میز گذاشتم.
-آریان..آریان...آریان...آخه من از دست تو چیکار کنم؟ چقدر بگم نسبت به سیما حساسم؟ کم بهت گفتم؟ هان؟
ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمم پایین چکید. سریع پاکش کردم که آریان وارد آشپزخونه شد و گفت:
-پری بخدا واست توضیح میدم. اونی که تو فکر می کنی نیست عزیزم...
می دونستم بازم پدرام بهش گفته که ناراحتم. وگرنه خودش الان کنار سیما جون نشسته بود و مشغول خوش وبش بود. داداش مهربونم... 
بدون اینکه نگاهی بهش بندازم به سالن رفتم و کنار پدرجون نشستم. همه مشغول حرف زدن با هم بودم. شروع کردم با انشگتای سوختم بازی کردن. پدرجون دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
-به به چه عجب...باباجون اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه...
و در ادامه ی حرفش خندید و رو به پدرم گفت:
-واقعاً باید به این نوع تربیت آفرین گفت. پریناز بی نظیره...من اگه دختری داشتم به اندازه پریناز دوستش داشتم. چه بسا که پریناز واسم عزیز تر از اون می شد.
بابا: شما لطف دارید.
لبخندی زدم که سیما فضول پرید وسط بحث پدرجون و بابام و گفت:
-وا؟؟؟ دایی؟؟؟ دست شما درد نکنه. شما که قبلاً می گفتی دوست داشتم یه دختر مثل سیما داشتم...
پدرجون لبخند مرموزی به من زد و رو به سیما گفت:
-من غلط بکنم از این حرفا بزنم. خدا اون روز رو نیاره. زبونت رو گاز بگیر دختر.
و قاه قاه خندید. با این حرفش صدای خنده ی من هم بلند شد که مامان بهم چشم خیره رفت و رو به سیما گفت:
-ماشاا... خسرو خان شوخن. شوخی می کنن عزیزم به دل نگیر.
یکی نبود بگه مادر من تو که نمی دونی این سیما بلای جون دخترته نمی خواد ازش طرفداری کنی. چیه این تحفه خانم خوبه؟ اه. میبینمش چندشم میشه.
عمه خانوم هم که با این حرف مامان خیلی حال کرد مشغول صحبت کردن در مورد خوبی های دخترش با مامان شد. ایش...تنها کسی که توی جمع من رو درک می کرد پدرام و پدر جون بودن. 
با صدای آریان که گفت:
-خانومم یه لحظه میای؟ 
و دست پدرجون که فشار خفیفی به کمرم وارد کرد تا بلند شم از جا بلند شدم و به طرف آریان رفتم. نه بخاطر آریان بلکه فقط و فقط به خاطر طرفداری پدرجون از من و ضایع کردن سیما.
به محض ورود به اتاق خواب دستام رو گرفت و چسبوندم به دیوار... طوری که دیگه نتونم حرکت کنم. آروم زیر گوشم گفت:
-تو به من اعتماد داری. مگه نه؟
آروم گفتم:
-داشتم ولی الان دیگه مطمئن نیستم.
دندون هاش رو بهم فشرد و با صدای بمی گفت:
-بیخود می کنی...سیما و من آخرین باری که حرف زدیم همون روز تو شمال بود.
دستاش رو زدم کنار و گفتم:
-باشه باور کردم. حالا برو اونطرف می خوام برم شام رو بکشم.
محکم تر از قبل گرفتم و گفت:
-نه دیگه همینطوری که نمیشه بری...باید جریمه قضاوت زود و اشتباهت رو بدی.
گیج نگاهش کردم و گفتم:
-منظورت چیه؟
لب هاش رو به لب هام نزدیک کرد اما با باز شدن در توسط پدرام و گفتن:
-آجی من گشنه امِ شام رو کی می کشی؟
حس آریان پرید و همونطور که ازم فاصله گرفت گفت:
-بر خر مگس معرکه لعنت...
پدرام چشم هاش رو گرد کرد و رو به آریان گفت:
-وای خاک تو سرم با منی؟ بد موقع رسیدم؟
آریان: پدرام گمشو بیرون...
پدرام: خب بابا...حرص نخور...خودم وساطتت رو می کنم.
و بدون اینکه خجالت بکشه از اینکه بد موقع سر رسیده رو به من گفت:
-آجی تو ببخشش...خامی کرد...بچگی کرد...دیگه از این غلطا نمی کنه...اگه تو بهش اعتماد نداری من بهش اعتماد کامل دارم. هر چی نباشه چند ساله که دوستمه.
آریان چشماش رو تا آخر باز کرد و گفت:
-تو گوش ایستاده بودی؟
پدرام: آره...گفتم اگه کار به گیس و گیس کشی کشید بیام جداتون کنم.
بلند خندیدم که پدرام گفت:
-دیدی آریان خان این طوری آشتی می کنن نه اینکه خِر آجیمو گرفتی و می خوای به زور و تهدید به خفگی مجبور به صلحش کنی.
خوب می دونستم پدرام داره این ها رو میگه تا من خجالت نکشم. جفتشونو کنار زدم و گفتم:
-بسه دیگه انقدر حرف نزنید... میرم شام رو بکشم.
پدرام هم خوشحال از اینکه شام رو می کشیدم و جلو تر از من اتاق رو ترک کرد. من نمی دونم چرا پسرا انقدر شکمشون واسشون عزیزه...خواستم به آشپزخونه برم که آریان مچم رو گرفت و گفت:
-کجا؟
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:
-مگه نمی بینی؟ دارم میرم شام بکشم.
همزمان ابرو بالا پایین انداختم تا بیشتر بسوزه.
آریان: باشه...حالا هی از دست من در برو...شب که مهمونات رفتن بلدم چطوری جبران کنم.
به خیال اینکه آریان بیخیال شده خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که صورتشو نزدیک آورد و سریع لب هام رو بوسید و گفت:
-علی الحساب این رو داشته باش تا بعد.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خواست دوباره بهم نزدیک بشه که پدرام باز اومد و گفت:
-پس چرا نمیای؟ گرسنه امِ
این بار دیگه حسابی حرص آریان در اومد و دمپایی رو فرشیش رو در آورد و به سمت پدرام پرتاب کرد و گفت:
-من که می دونم درد تو چیه...برو سر یخچال هر چی خواستی کوفت کن فقط دو دقیقه...دو دقیقه من و زنم رو تنها بزار.
صدای قهقهه ی من و پدرام بلند شد. دستم رو از دست آریان بیرون کشیدم و به طرف پدرام رفتم و گفتم:
-بیا بریم داداش...محلش نزار...شعور برخورد با مهمون رو نداره.
پدرام هم حرفم رو با تکون دادن سرش تایید کرد. دیگه منتظر عکس العمل بعدی آریان نشدم و به آشپزخونه رفتم تا شام رو آماده کنم. سعی کردم هر چی سلیقه دارم به خرج بدم تا میز شیکی بچینم...
پدرام: اووو...کی میره این همه راه رو...تو کی این کار ها رو یاد گرفتی که من خبر ندارم؟
لبم رو گزیدم و گفتم:
-دارم تمام هنرم رو به نمایش میزارم بلکه این سیما کوفت خورده از حسودی غذا بپره گلوش خفه شه انشاا.... .
دوباره هر دو با صدا خندیدیم.
پدرام: ایول...خوشم اومد. اینطوری رقیب رو از میدون به در می کنن. هر چند تو رقیب نداری...من مطمئنم آریان فقط تو رو دوست داره. اما تو خره باورت نمیشه.
یه قسمت از کاهو رو گذاشتم دهنم و گفتم:
-اولاٌ خر خودتی. دوماً یادم باشه کار امروزت رو بعداً که زن گرفتی جبران کنم.
ظرف سالاد رو از دستم کشید و روی میز گذاشت و گفت:
-لازم نکرده واسه من جبران کنی. لحظات رمانتیک من و سارا رو بهم بزنی من می دونم و تو. از الان ادای خواهر شوهر های سیریش رو در نیار دیگه.
خندیدم و گفتم:
-خیلی پرویی... خودت الان دقیقاً همین کار رو کردی.
پدرام: قیافه ات رو وقتی داشتی می رفتی پیشش دیدم... تقصیر من که نجاتت دادم.
زد رو دستش و ادامه داد:
-بشکنه این دست که نمک نداره.
همزمان آریان اومد داخل آشپزخونه و دستش رو بالا برد و گفت:
-الهی آمین.
و نگاهی به میز انداخت و گفت:
-دستت درد نکنه خانومم... عالی شده...
پدرام: شرمنده داداش میون کلامت...من برم بیرون تا این زنت مثل الان فحش کشم نکرده که چرا بین لحظات رمانتیک ما سر رسیدی...
-پدرام....خیلی عوضی...من کی این حرف رو زدم؟
شونه بالا انداخت و بدون اینکه نگاهم کنه از آشپزخونه بیرون رفت. آریان از پشت سر بازو هام رو گرفت و گفت:
-آره خانومم؟ تو این حرف رو زدی؟
قبل اینکه آریان بخواد حرکت دیگه ای بکنه و واسه فرار کردن از جواب دادن به سوالش با قدم های تند به طرف سالن رفتم و گفتم:
-بفرمایید سر میز شام...
و دیگه به آریان که با چشم و ابرو واسم خط و نشون می کشید اهمیتی ندادم.
اول از همه پدرجون وارد آشپزخونه شد. حسابی کیف کرد. دستاش رو بهم مالید و گفت:
-اووم...ببین دخترم چه کرده.
و بعد همگی دور میز نشستیم. خودم هنوز از غذا نچشیده بودم اما به دستپخت آریان اعتماد داشتم. دستپختش حرف نداشت. با سلیقه ای هم که من واسه تزیین به خرج داده بودم دیگه عالی شده بود.
عمه خانوم: ممنون دخترم. زحمت کشیدی. چقدر عالی شده طعمش.
لبخند پیروزی روی لبم اومد و گفتم:
-چه زحمتی؟ نوش جان
آریان یه طرفم نشسته بود و پدرام هم طرف دیگه ام. پدرام سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-واقعاً همش رو خودت درست کردی؟
محکم زدم روی پاش که قیافه اش تو هم رفت و ساکت شد. از اون طرف سیما با حرص سرش رو بالا آورد و گفت:
-ممنون عزیزم. اما از آریان هم آشپزی یاد بگیری بد نیست چون دستپختش حرف نداره.
همزمان با آریان بطرف هم برگشتیم و لبخند زدیم. یکی نبود بگه بدبخت دستپخت آریانِ. چرا چرت میگی؟
آریان: نه دستپختمون با هم دقیقاً یکیه.
سیما: اشتباه می کنی دیگه آریان جان. من به شخصه دستپخت تو رو بیشتر دوست دارم.
همزمان لیوان دوغش رو به طرف دهانش برد که آریان گفت:
-آخه من خودم به پریناز آشپزی رو یاد دادم. واسه همین میگم.
دوغ پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. آخیش دلم خنک شد. تا سیما خانوم باشه دیگه زر اضافه نزنه. لبخندی رو به سیما زدم تا یه جاییش بسوزه و رو به پدرجون و عمه خانوم که حالا به بحث آریان و سیما نگاه می کردن گفتم:
-بفرمایید...سرد میشه...
دوباره همه مشغول شام خوردن شدن. بین شام هر بار پدرجون یا پدر خودم از دستپختم تعریف می کرد و باعث می شد که من و آریان خنده مون بگیره. آخر کار هم آریان طاقت نیورد و با گفتن:
-ممنون عزیزم عالی شده بود.
از سر میز بلند شد. اما متاسفانه قبل از آریان سیما میز رو ترک کرده بود. یه نگاه به سالن انداختم که پدرام متوجه نگرانیم شد. چشمکی زد و با گفتن:
-دستت مرسی آبجی جونم.
میز رو ترک کرد و رفت روی مبلی که بین سیما و آریان بود نشست و مشغول بحث با آریان شد. نگاهی به سیما که واسه خودش مگس می پروند کردم و لبخند پیروزمندانه ای زدم و با خیال راحت مشغول خوردن غذام شدم.
ساعت از دوازده گذشته بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم. بالاخره تموم شد. لباسم رو با یه پیرهن کوتاه و حریر بنفش عوض کردم تا راحت باشم. با صدای خر و پفی که آریان به راه انداخته بود بعید می دونستم بیدار بشه؛ واسه همین پوشیدن این لباس واسم مشکلی ایجاد نمی کرد. یه لحظه دلم واسش سوخت. همه ی کارهای اصلی رو اون انجام داده بود.
این همه تهدیدم کرد که بعد از رفتن مهمون ها لجبازی هام رو جبران می کنه اما الان روی کاناپه خوابش برده بود. یه نگاه به اطراف انداختم. سالن تنها با نورآباژور بزرگ کنار مبل ها روشن بود. نور خیلی کمی بود اما دلم نیومد چراغ رو بزنم ممکن بود بیدارش کنم.
یه پتوی نازک برداشتم و پاورچین پاورچین بهش نزدیک شدم. پتو رو روی آریان کشیدم. چقدر تو خواب دوست داشتنی تر شده بود. خم شدم و پشیمونیش رو بوسیدم. لب هاش حالت لبخند گرفت. فکر کنم داشت خواب انتقام گرفتن از من رو می دید که انقدر خوشحال بود.
به چهره اش دقیق شدم. کاری کرده بود که ذره ذره عاشقش شده بودم.موهاش رو که نامنظم روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم که تکون خورد. واسه اینکه بیدار نشه سریع از کنارش بلند شدم و مشغول جمع کردن و تمیز کردن سالن شدم. فردا سیزده به در بود و دوست نداشتم تو خونه بمونم و ظرف بشورم.
شیرآب رو یکم باز کردم و آروم و بی سر و صدا مشغول شستن ظرف ها شدم. با کشیده شدن یکی از چاقوها روی دستم صدای آخم بلند شد و همزمان صدای آریان که گفت:
-چیکار کردی؟
به طرف صدا برگشتم. روی اپن در حالی که پتوش رو دورش پیچیده بود نشسته بود و مشغول تماشای من بود. دستم رو محکم گرفتم و گفتم:
-چیزی نشد. یکم برید.
دوید سمتم و با نگرانی گفت:
-ببینم
آروم دستی رو که مشت کرده بودم دور انگشتم رو باز کردم که صدای خنده اش بلند شد.
آریان: جوجو اینکه خراش هم برنداشته.
یه نگاه به دستم کردم. راست می گفت. من از بچگی هم از بریده شدن پوستم و خون می ترسیدم و حالم بد می شد. الان هم چون نور خیلی کم بود فکر کردم خون میاد و من نمی بینم. یکی نبود بگه آخه دختر خنگ تو این نور کم کی ظرف می شوره؟
دستم رو زیر شیر آب گرفتم و گفتم:
-مگه خواب نبودی؟
چشم هاش رو چرخوند و به سقف نگاه کرد. وای....یعنی فهمیده بود بوسیدمش؟؟؟ عصبی گفتم:
-با توام آریان مگه خواب نبودی؟؟؟
از ظرفشویی کنارم زد و خودش مشغول شستن ظرف ها شد و گفت:
-نوچ
دست به کمر ایستادم و گفتم:
-پس اون صدای خر و پفی هم که تا خونه هفت تا همسایه اونور تر می رفت هم الکی بود؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-ای ...همچین بگی نگی
جیغ زدم:
-آریان؟ خجالت نکشیدی؟ مثل بچه ها خودت رو بخواب زدی که چی؟
زبونش رو واسم درآورد و با حالت بچگونه گفت:
-تا ببینم مامانم بوسم می کنه یا نه؟
با گفتن:« خیلی دیوونه ای » آشپزخونه رو ترک. چقدر خوب بود که آریان همه ی کارها رو انجام می داد.
داد زد:
-این چه حرفی بود زدی؟ به نامه اعمالت اضافه شد. بعداً باهات حساب می کنم.
بیخیال یه موزیک پلی کردم تا خونه از این حالت تاریک و ساکت بودن خارج شه. لامپ ها رو هم روشن کردم. یه دستمال برداشتم و مشغول تمیز کردن میز ها شدم. همزما با آهنگ می خوندم و قر می دادم و روی میز ها دستمال می کشیدم. یه نگاه به آریان کردم. سرش به کار خودش بود. صدام رو بالا تر بردم و شروع به خوندن با آهنگ کردم.
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
میبینی دارم میمیرمو هیچ کاری باهام نداری
تو با غرور بیجات داری حرصمو در میاری حرصمو در میاری
من توی زندگیتم ولی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۲۰ عصر
دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
کجای زندگیتم یه رهگذر تو خوابت
یه موجود اضافی توی اکثر خاطراتت
من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی از من
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره
این همه بیخالی داره حرصمو در میاره
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم
باشم نباشم بمونم یا نمونم
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری
آخه دوستت دارم منه بیچاره مگه دلم تو دنیا جز تو کسیو داره
اصلاً واسم مهم نبود خواننده چی میگه. دیگه رفته بودم رو دور تند و قر می دادم و می خوندم. آهنگ که تموم شد با صدای قدم های آریان که به طرفم می اومد سرم رو بالا آوردم. نگاه خیره اش رو روی لباسم دیدم. وای خدای من....اصلاً یادم به لباسم نبود. آریان هم که تازه انگار تو نور سر و وضع منو دیده بود.
کم کم نگاهش به طرف صورتم کشیده شد. روی لب هام که پر از رژ لب بود خیره شد. نزدیکم و اومد و با یه لحن خاصی گفت:
-می خوای تکلیف عشقمون رو مشخص کنم؟؟؟
تو دلم هزار بار به متن آهنگ فحش دادم. لب هام بهم قفل شده بود و آریان هر لحظه بهم نزدیک تر میشد. زیر لب گفتم:
-آریان
هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. لب هام قفل شده بود. هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. قبل از اینکه بخوام حرف دیگه ای بزنم بغلم کرد و به طرف اتاقمون رفت. در رو با پا باز کرد و همونطور که لب هام رو می بوسید روی تخت گذاشتم و مشغول در آوردن بلوزش شد که مخم به کار افتاد.
-داری چیکار می کنی؟
آریان: وقت تسویه حساب دیگه...از صبح تا حالا مزاحم داشتیم.
بیخیال بهش پتو رو روی خودم کشیدم و پشت بهش خوابیدم و گفتم:
-وای وای ترسیدم. تسویه حساب کردی. خوب شد؟
با تکون خوردن تشک فهمیدم اونم روی تخت دراز کشیده. زیر گوشم گفت:
-پریناز دیگه نمی تونم تحمل کنم. می فهمی؟ دوستت دارم...
خواستم ازحلقه ی دست هاش خارج شم که محکم تر گرفتم و گفت:
-مگه تو من رو دوست نداری که می خوای بری؟
آروم گفتم:
-چرا...منم دوست دارم.
به خودش فشردم و گفت:
-پس دیگه چی میگی؟ تا عمر دارم عاشقتم. نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره خانومم.
برگشتم به طرفش و گفتم:
-واقعاً؟ یعنی دیگه سیما هیچ جایی تو قلبت نداره؟
آریان: معلومه که نداره. قلبم فقط جای توئه.
-آریان؟
آریان: جانم عزیزم
نمی دونستم چی بگم. یه نگاه به اطراف کردم. بدم نمی اومد زندگیم شکل جدی تری بگیره. مخصوصاً با اخلاق اخیر آریان که کاری کرده بود عاشقش بشم.
نگاه خبیثی به در انداختم که فکرم رو خوند و محکم تر گرفتم. اول مقاومت کردم اما کم کم با حرف هاش خام شدم و مقاومتم رو از دست دادم. هر چی بود اون هم شوهرم بود و دوستش داشتم.
.................................................. .................................................. .........................................
با صدای تلفن از خواب پریدم. کش و قوسی به بدنم دادم که آه از نهادم برخاست. تمام بدنم درد می کرد. یه نگاه به اتاق کردم. انگار زلزله اومده بود. پتو و بالش های اضافه روی تخت همه کف اتاق بود. تازه یاد دیشب افتادم. شبی که از دنیای دخترونه ام خداحافظی کردم.
با شنیدن صدای آریان ملحفه رو بیشتر دور خودم پیچیدم. بالای سرم اومد و لب تخت نشست و همونطور که موهام رو نوازش می کرد گفت:
-بیدار شدی خانومم؟
اگه هر کس دیگه ای بجز آریان بود می گفتم مگه کوری نمیبینی؟ اما فقط سرم رو تکون دادم.
آریان: شرمنده تقصیر منه یادم رفت تلفن رو از برق بکشم. خوبی عزیزم؟
دوباره سرم رو تکون دادم. 
لبخند زد و از اتاق خارج شد و یکم بعد با یه ظرف برگشت و گفت:
-بخور تا حالت بهتر شه. حداقل جون بگیری بتونی حرف بزنی.
یه نگاه به ظرف انداختم. نمی دونستم چیه. یه قاشق ازش داخل دهنم گذاشتم که شیرینیش دلم رو زد و گذاشتمش روی میز کنار تخت. با اخم ظرف رو برداشت و خودش قاشق قاشق دهنم گذاشت و وادارم کرد تا آخر بخورم. با دوباره زنگ خوردن گوشی به طرف گوشی رفت.
فهمیدم داره با مامان حرف میزنه. با برگشتنش گفت:
-شانس رو می بینی؟ با این حالت باید ببرمت باغ. سیزده به درِ. به مامانت گفتم نمیایم پری خسته ست گفت:« شکون نداره سیزده به در آدم تو خونه باشه. نحسی میاره» هر چی هم باهاش حرف زدم فایده نداشت. می خوای خودت باهاش حرف بزنی؟
آروم بلند شدم و همونطور که ملحفه دورم بود به طرف حمام رفتم و گفتم:
-نه...یه دوش بگیرم و بریم.
منتظر ادامه ی حرفش نشدم و در رو بهم زدم. نمی دونم چرا ناراحت بودم. یعنی از یه طرف خوشحال بودم که دیگه زندگیمون مثل زن و شوهرای دیگه ست. اما از یه طرف ناراحت از اینکه چرا انقدر زود با دنیای دخترونه ام خداحافظی کردم.
دوش آبگرم رو باز کردم وزیر دوش کلی اشک ریختم. نمی فهمیدم از چی ناراحتم فقط دلم یکم گریه می خواست. حمامم که تمام شد دیگه بغضم خالی شده بود. دیگه از شدت ناراحتیم کم شده بود. حوله ام رو پوشیدم. به محض خارج شدنم آریان روی صندلی نشوندم و مشغول خشک کردن موهام شد.
با حرکت دست هاش بین موهام حس شیرینی تمام وجودم رو پر می کرد. بعد از خشک شدن موهام مانتو شلوار ساده ای پوشیدم و بدون اینکه آرایشی کنم شالم رو روی سرم انداختم. خواستم برم که سریع گفت:
-کجا؟
یه جورایی ازش خجالت می کشیدم. سرم رو زیر انداختم و گفتم:
-مسکن بخورم. درد دارم.
سریع از جا بلند شد و گفت:
-بشین خودم واست میارم.
بعد از خوردن مسکن لقمه ای رو که واسم گرفته بود رو به دستم داد اما هر کاری کرد نخوردمش. واقعاً دیگه جا نداشتم. رژ لبم رو به دستم داد و گفت:
-میشه رژ بزنی؟
برگشتم سمتش و گفتم:
-نع نمی خوام.
از لحنم جا خورد و گفت:
-چرا؟ پریناز تو از اتفاقی که دیشب افتاد ناراحتی؟ تو که خودت اجازشو بهم دادی.
آروم گفتم:
-نه فقط کاش الان نمی رفتیم. قیافه ام رو نگاه کن. شبیه روحم.
باز نشوندم رو صندلی و گفت:
-الان خودم آرایشت می کنم. غصه نداره که عشقم.
چشمام اندازه قابلمه گشاد شد هم واسه کاری که می خواست انجام بده هم عشقمی که بهم گفت.
-مگه بلدی؟
آریان: خب یاد می گیرم. مگه چیه؟
خوشم اومد که از صبح هر کاری می خواستم انجام می داد. فکر می کردم به یه مرد بر بخوره بخواد همچین کاری کنه.
گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
-باشه. پس خودت خواستی. شروع کن.
دلم نمی خواست بگم نه خودم آرایش می کنم. دلم می خواست ببینم چیکار می کنه.
شروع کرد به کشیدن خط چشم. اما چه خط چشمی؟؟؟ پشت چشمم کامل سیاه شده بود. حدود چهار بار پاک کرد و از نو کشید. دیگه پشت چشمم می سوخت. از دستش گرفتم و خودم یه خط باریک کشیدم. رژ رو برداشت و محکم روی لب هام کشید. سر رژ نازنینم نابود شد.
مث بچه ها شده بود. رژ رو از دستش گرفتم و گفتم:
-ببین عزیزم اینطوری می کشن. تو که همه وسایلم رو داغون کردی. تا تو آماده شی من هم خودم رو آرایش می کنم.
آروم گفت:
-ببخشید...زدم داغون کردم صورتتو. نه؟
از لحنش که شبیه بچه ها بود لبخند محوی روی لب هام اومد و گفتم:
-اشکال نداره
نیشش تا آخر باز شد و گفت:
-آخیش منتظر همین خنده بودم. دلم گرفت از بس نخندیدی. راستی پری...
برگشتم به طرفش...به مژه هاش اشاره کرد و گفت:
-از اینا هم بزن...
-از کدوما؟
آریان: از اینا که وقتی میزنی دهنت اندازه اسب آبی باز میشه.
تازه فهمیدم ریمل رو میگه. یه شونه برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم:
-خیلی بی تربیتی
و با هر دو با صدای بلند خندیدیم. حالا دیگه از ناراحتی صبحم خبری نبود. خوشحال بودم که شریک زندگی مثل آریان دارم تا واسه کاشتن لبخند به روی لب هام هر کاری میکنه.
در ماشین رو بهم زد و گفت:
-عجب سیزده به دری شد امسال...
زدم به بازوش و گفتم:
-بسه دیگه انقدر از سیزده به در حرف نزن جواب منو بده چرا دیشب شوهر سیما نیومد؟
آریان: همون روز که شمال بودیم خودت که شنیدی مشکل دارن. حالا هم فرهاد اخلاق سیما رو شناخته فکر کنم می خوان جدا بشن. راحت شدی؟
چه افتضاحی...بدتر از این نمی شد. با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
-از الان بهت گفته باشم اگه اومد طرفت محلش نمیدیا.
دستش رو دور دستم حلقه کرد و به طرف در باغ رفتیم.
آریان: خیالت راحت حسود خانم.
-حسودی نکردم.
آریان: مشخصه
با دیدن کسی که جلوی در باغ ایستاده بود بی خیال جواب دادن به آریان شدم و دویدم به سمتش. دلم خیلی درد می کرد ولی واقعاً دلم واسه دیدنش تنگ شده بود و نمی تونستم هیجانم رو کنترل کنم و ندوم. اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. بیخیال بغل کردنش شدم چون دیگه واسه خودش مردی شده بود و منم که متاهل....بعله...همچین آدم متعهدی ام من...
پویان هم که بعد از سه سال من رو می دید اول شک کرد. اما با نزدیک تر شدن بهش انگار قیافه ام رو شناخت. چون لبخندی پهنی زد و به طرفم اومد و قبل اینکه بخوام حرفی بزنم محکم بغلم کرد.
خاک تو سرم. بی آبرو شدم رفت. آریان هم که این حرکت پویان رو دید با سرعت اومد سمتم. قبل اینکه بخواد کاری کنه خودم رو از آغوش پویان بیرون کشیدم و گفتم:
-هوی وحشی چیکار میکنی؟ غرب زده ی دیوونه من شوهر دارم.
محکم زد تو کمرم و گفت:
-بیخود می کنی شوهر کنی...تو اول و آخرش بیخ ریش خودمی. کسی زیر بارت نمیره. 
به طرف آریان که با اخم بهم نگاه می کرد برگشتم و گفتم:
-معرفی می کنم...همسرم آریان
با زدن این حرف دستش رو که از رو عصبانیت مشت کرده بود از هم باز کرد. دستم رو به سمت پویان دراز کردم و گفتم:
-ایشون هم پویان هستن. دوست بچگی من و پدرام و از طرفی برادر نیلوفرجون.
بعد از دست دادن آریان و پویان رو به پویان گفتم:
-منتظر کی هستی؟
با صدایی که دیگه هیچ هیجانی نداشت و لبخند تلخی گفت:
-منتظر تو وروجک بودم. بهم نگفتن ازدواج کردی.
می دونستم پویان دوستم داره اما هیچ فایده ای نداشت. از اون دسته پسرایی بود که فقط می گفت تو با کسی نباش...از این خودخواهیش بدم میومد. از نوجوونیش که رفت آلمان خیلی کم می شد بیاد ایران اما توی همه ی ایمیل ها و تلفن هایی که بهم می زد از دوست دختر هاش می گفت.اما از این حرفا بگذریم به عنوان یه دوست بهترین بود و اگه کمکی از دستش در میومد دریغ نمی کرد.
قبل از اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه آریان دستم رو کشید وداخل باغ شدیم. زیر لب با عصبانیت گفت:
-یه توضیحاتی در مورد ایشون باید بهم بدی.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-ای آروم برو دلم درد می کنه...دوست بچگیام...گفتم که...یه بار هم بهم گفته دوستم داره اما من گفتم به چشم خواهر بهم نگاه کنه همین.
دوباره دستم رو گرفت و و گفت:
-دیگه چی گفته؟
-هیچی بخدا...من و پویان مثل خواهر برادریم.
آریان: دیدم ریختش رو وقتی گفتی من شوهرتم.
-آریان تو رو خدا امروز رو بی خیال. حالم خوب نیست تو هم هی گیر میدی. 
دیگه حرفی نزد. پیش بقیه رفتیم و بعد از سلام احوال پرسی های معمول کنار هم روی تخته سنگی که کنار استخر بود نشستیم.
پویان با لبخند تلخی که رو لب هاش بود سمتم اومد. بی توجه بهش به آریان نگاه کردم که متوجه شد و لبخند زد و دستش رو دور گردنم انداخت. یه نگاه به پویان انداختم. اخم هاش رو تو هم کشید. دلم واسش سوخت اما خب تقصیره خودش بود. کنارم نشست و گفت:
-خب از خودت بگو ... خیلی وقته ندیدیم هم رو ...اصلاً فهمیدم ازدواج کردی شوکه شدم.
بزور لبخندی زدم و گفتم:
-اوهوم. یهویی شد دیگه...
پویان: یعنی چی؟ یعنی خودت نمی خواستی؟
آریان که انگار از این حرف خوشش نیومد با صدای محکم و جدی گفت:
-نه، اشتباه متوجه شدی...من و پریناز اتفاقی عاشق شدیم و ازدواج کردیم.
پویان که انگار از هم صحبتی با آریان خوشش نمی اومد دوباره طرف صحبتش رو من قرار داد و گفت:
-نامزدید یا ازدواج کردید؟
این بار هم آریان زودتر از من جواب داد:
-ازدواج کردیم.
و این بار من هم ادامه دادم:
-می دونی ازدواج...ازدواج به سبک کنکوری...
پویان که انگار سر از حرفای ما دو تا در نیاورد، بی خیال موضوع ازدواج شد و گفت:
-راستی شنیدم عمران می خونی...تبریک...همون رشته ای شد که می خواستی...
آریان: آره نتیجه تلاشش بود.
از اینکه آریان جای من جواب می داد خنده ام گرفته بود. شبیه بچه های حسود شده بود. برگشتم سمت آریان و گفتم:
-البته با کمک آریان بود وگرنه باید بی خیال می شدم.
با این حرف من پویان از جا بلند شد و گفت:
-باشه...خوشبخت باشید.
انقدر دیر رفته بودیم که همون موقع سفره نهار هم پهن شد و همه دور سفره نشستن. خداروشکر پویان دور از من نشست و مجبور نبودم دوباره بداخلاقی آریان رو تحمل کنم. از طرفی از این اخلاقش خیلی خوشم اومد که همونطور که با پدرام حرف می زد تکه های جوجه کبابش رو روی بشقابم می گذاشت و هوام رو داشت.
بد ترین اتفاق روز هم زمانی افتاد که بچه ها می خواستن وسطی بازی کنن و از شانس افتضاحم هر سال سیزده به در از اونایی بودم که از خیر وسطی نمی گذشتم و بزور هم که شده بچه ها رو جمع می کردم تا وسطی بازی کنن.
مامان: بلند شو مادر...تو انقدر مظلوم نبودی...
-مامان جان امروز دلم نمی خواد بازی کنم. اا... زوره؟ حوصله ندارم می خوام برم خونمون.
مامان: بیخود می کنی ...از اول صبح بدخلقی می کنه. اون از وقتی که به آریان میگی بگه سیزده به در نمیای اینم از الانت که مث برج زهرمار نشستی این گوشه...چته؟ با آریان دعوات شده؟
-ا مامان صدات رو بیار پایین می شنون...
مامان: بزار ببینم...آریان...پسرم بیا مادر...
وای چه افتضاحی...لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
-مامان خودم توضیح میدم واسه چی آریان رو صدا می کنی؟
دیر شده بود دیگه آریان کنارم اومد و گفت:
-جونم مامان؟ چی شده؟
مامان: این پری چشه امروز؟ بحثتون شده؟
اخم کرد و گفت:
-واسه چی دعوامون بشه؟ من از گل بهش کمتر نمی گم. واسه چی این حرف رو می زنید؟
مامان: صبح که نمی خواستید بیاید...الان هم یا پیش تو نشسته یا پدرام... اونم کی؟ این زلزه که سیزده به در باغ رو به آتیش می کشید حالا میگه حوصله ندارم می خوام برم.
از اون طرف پدرام داد زد:
-پری نمیای؟ بازی شروع شدااا
قبل از اینکه من جواب بدم آریان گفت:
-نه داداش شما بازی کنید.
و رو به مامان گفت:
-مامان جان من و پری دعوامون نشده...فقط یکم حالش خوب نبود از صبح واسه اینکه که امروز از شیطنت هاش کم شده...
مامان زد تو صورتشو گفت:
-چی شده؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۲-۱۱، ۰۶:۲۱ عصر
-ا مامان شلوغش نکن بخدا هیچیم نیست.
مامان: پس چرا میگه حالت خوب نیست؟
مونده بودم چی بگم؟ آریان هم جای اینکه حرف بزنه لب هاش رو جمع کرده بود تا نخنده و فقط به سقف نگاه می کرد.
همزمان دوستای پدرام هم از راه رسیدن و باغ پر شد از دختر و پسرای جوون که یا خواهر برادر بودن و یا نامزد...اگه دوست بودند که مامانم اول پدرام رو می کشت بعد اون ها رو که درس عبرتی بشه واسه آیندگان...از فکر خودم خنده ام گرفت. همزمان بچه ها بازی رو بی خیال شدن و مشغول سلام احوال پرسی شدن. 
مامان هم بی خیال من شد و به طرف مهمون ها رفت. سرم رو انداختم پایین که آریان بلند خندید. تا همین جا هم خیلی خودش رو نگه داشته بود. دستم رو مشت کردم و زدم توی بازوش و گفتم:
-کوفت...همش تقصیره توئه...خودت باید جواب مامانم رو بدی اگه باز گیر داد.
پسره ی پرو به سمت مامان رفت و گفت:
-باشه الان میرم توضیح میدم.
به طرفش دویدم و لباسش رو کشیدم و گفتم:
-لازم نکرده...بگیر بشین...
که باز سر و کله ی پویان پیدا شد و آریان رو از رفتن منصرف کرد.
پویان: پری چرا اینجا ایستادی؟ شاهین اومده...
حالا همه امروز گیر داده بودن به من...یه لحظه رفتم تو جلد دیوونگیم و گفتم:
-ا؟ چی چی آورده؟
با نیشگونی که آریان از پهلوم گرفت دقیقاً فهمیدم شاهین چی چی آورده. از اون طرف پویان دستم رو کشید و به سمت بچه ها برد. شانس ندارم حالا یه امروز این آریان بد بخت باید تموم دوستای خونوادگی و اجدادی ما رو ببینه. دستم رو از دست پویان بیرون کشیدم و به آریان خیره شدم.
با عصبانیت بهم نگاه کرد و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و همونطور که دندون هاش رو بهم می فشرد گفت:
-می کشمت اگه تا آخر شب ازم جدا شی. فهمیدی؟
حق داشت دیگه. منم اگه سیما دست آریان رو می گرفت و انقدر که پویان به وجود آریان بی اهمیت هستش سیما هم من رو نادید می گرفت جفتشون رو می کشتم بعد تیکه تیکه می کردم که باعث تسلی وجودم شه...یعنی همچین آدم خشنی هستم من...
آروم سرم رو تکون دادم. اما بدم نمی اومد رفتارش با سیما رو تلافی کنم. هرچند خیلی مراعات حال من رو می کرد. با هم دیگه به سمت شاهین و شادی که به دوقلو های افسانه ای معروف بودن رفتیم. شاهین دستش رو بطرفم گرفت اما وقتی خواستم دستم رو از دست آریان بیرون بکشم و باهاش دست بدم درد خیلی بدی توی دستم پیچید.
محکم دستم رو توی دستش گرفته بود و می فشرد. بزور لبخندی بهش زدم و خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که این بار بیشتر فشرد. با خارج شدن کلمه «آخ » از دهنم شاهین رو به آریان گفت:
-بیخیال داداش با خانومت دست نمی دیم. ارزونی خودت...این تحفه چی داره آخه ؟
وبا صدای بلند با شادی خندیدن. بی خیال وجود آریان و تریپ مودبی شدم و گفتم:
-کووفت. هر چی باشم از تو خیلی سر ترم. 
آریان که انگار از شاهین بیشتر از پویان خوشش اومده بود باهاش دست داد و گرم گرفت. من هم با شادی مشغول صحبت شدم. بقیه ی مهمون ها رو هم اونقدر باهاشون صمیمی نبودم که بخوام به آریان معرفی کنم. خداروشکر آریان از شاهین خوشش اومده بود و شادی کنارم بود تا تنها نباشم وگرنه تا آخر شب باید کنار آریان می نشستم و بعد هم به مامان جواب پس می دادم.
با ظرف میوه ای که جلوی صورتم اومد سرم رو بالا بردم. پویان بالای سرم ایستاده بود و میوه هایی رو که واسم پوست گرفته بود و تکه تکه کرده بود رو بهم تعارف کرد...خوب یادش مونده بود...از بچگی هر وقت می خواستم میوه پوست بگیرم تمام دستم رو می بردیم و به همه ی انگشت هام چسب زخم می زدم.
نمیدونستم چیکار کنم. اونقدر با پویان سرد نبودم که بخوام امروز باهاش بد رفتاری کنم. یه تکه از سیب برداشتم و دهنم گذاشتم و گفتم :
-ممنون.
اما با اخمی که آریان بهم کرد زهرم شد. با دستم بشقاب رو هل دادم عقب و گفتم:
-ممنون نمی خورم دیگه.
یه قسمت دیگه از سیب رو برداشت و بزور فرو کرد تو دهنم و گفت:
-واسه من کلاس نزار...این همه وقت گذاشتم پوست گرفتم اونوقت خانوم میگه: ممنون نمی خورم دیگه.
و حرکت من رو تکرار کرد. شادی هم بدون توجه به ما تکه های میوه رو تندتند می خورد.
اینبار آریان از جا بلند شد و با چشم غره ی وحشتناکی به طرفم اومد. سیب پرید تو گلوم و پویان هم شروع کرد به ضربه زدن به کمرم که آریان سریع دوید سمتم و پویان رو با دستش پس زد و گفت:
-برو اونطرف ببینم. پری...چی شد؟ خوبی؟
داشتم خفه می شدم. سریع واسم یه لیوان پر از آب کرد و به سمت دهنم گرفت. حالم یکم بهتر شد که پویان گفت:
-مردم و زنده شدم که دختر...
آریان که دیگه تحملش تموم شده بود با اخم عمیقی برگشت سمتش و گفت:
-لازم نکرده واسه زن من بمیری. پسره ی پرو...هر چی هیچی بهش نمیگم بد ترش می کنه.
پویان که بهش برخورده بود خواست جواب بده اما شاهین واسه ی اینکه دعوا نشه سریع پویان رو به طرف دیگه باغ برد. آریان هم با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
-بلند شو آماده شو بریم خونه...زود...
از جام بلند شدم و گفتم:
-ا آریان مگه تقصیر من بود؟
یه نگاه به اطراف کرد...کسی جز شادی کنارمون نبود. دستش رو کشید رو لب هام و گفت:
-چرا انقدر رژت پررنگ؟ کی گفت اینطور آرایش کنی و بیای؟
لب هام رو جمع کردم و گفتم:
-خودت
دندوناش رو روی هم فشرد و گفت:
-جواب نده پری...جواب نده...داری دیوونه ام می کنی.
خواستم کیفم رو بردارم که بریم اما خدارو شکر مامان به موقع رسید و گفت:
-کجا؟ عصر سیزده به در می خوای بری خونه تنها بشینی که چی؟
-مامان آریان یه سری کار داره.
مامان که حالا از دست آریان عصبی شده بود گفت:
-بیخود. روز تعطیل مخصوص خونواده ست نه کار...
از اون طرف شاهین داد زد:
-پری صفحه شطرنج رو چیدم...بازی می کنی؟
قبل از اینکه آریان بخواد مخالفت کنه بلند گفتم:
-آره ...الان میام.
سریع دستم رو از دست آریان کشیدم بیرون و به طرف شاهین رفتم. آریان هم که دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته بود دنبالم اومد و کنارم نشست. قرار شد برنده بازی با شادی بازی کنه. دم آریان گرم که واسه اینکه من ببرم کلی بهم تقلب رسوند و بالاخره تونستم از شاهین و بعد از اون هم از شادی ببرم.
نوبت پدرام شد که باهام بازی کنه. باز هم آریان بهم تقلب می رسوند. پدرام که متوجه قضیه شد رو به آریان گفت:
-بی چشم و رو من این همه به تو تقلب رسوندم نمی خوای جبران کنی؟ پاشو بیا کنار من بشین بلکه منم ببرم.
تا پدرام گرم صحبت با آریان بود چند تا از مهره ها رو جابه جا کردم و موفق شدم پدرام رو هم کیش و مات کنم.آرش هم که دیگه بچه داری می کرد و نمی تونست بازی کنه فقط با حسرت به ما نگاه می کرد. بیچارهمش باید حواسش به بچه بود. بچه ش به خودش رفته بود و حسابی شیطون بود.
نوبت آریان بود که باهام بازی کنه اما گفت:
-نمی خواد پری شطرنجش از من بهتره. مطمئناً اون می بره. دیگه لازم نیست بازی کنیم.
من مونده بودم کی شطرنج بازی کردن من رو دیده بود که اینطور می گفت؟؟؟
پدرام: باشه...قبول...پس پری و پویان حالا باید با هم بازی کنن. بازنده رو هم می ندازیم تو استخر
با شنیدن این حرف نظر آریان عوض شد و گفت:
-نه خودم هم یه دست بازی می کنم.
بازی با آریان از همه سخت تر بود. چون اولاً دیگه کسی نبود که بهم تقلب برسونه دوماً خودش استاد تقلب بود. هر جور بود می خواست شکستم بده تا با پویان بازی نکنم. آخر هم کار خودش رو کرد.
بازی آریان و پویان از همه طولانی تر شد. هر دو حرفه ای بودن و از طرفی یه جورایی با هم خوب نبودن واسه همین نمی خواستن کم بیارن. کنار آریان نشسته بودم و تشویقش می کردم...بالاخره هم آریان برنده شد و تمام حرصش رو با انداختن پویان توی استخر خالی کرد.
روز خیلی خوبی بود...هر چند سیزده به در سال های قبل بیشتر شیطنت می کردم اما امسال هم قشنگی خودش رو داشت. همین که آریان کنارم بود...همین که واسم غیرتی می شد...همین که بهم تقلب می رسوند تا برنده باشم..همش یه حس شیرینی رو بهم می بخشید.
.................................................. .......................................
حدوداً یکسال از زندگی مشترکمون می گذشت. همه چیز خوب بود. خوب که نه عالی بود. آریان واقعاً تک بود. زندگیم پر بود از آرامش...پر بود از خوشبختی...مثل داستان ها عاشق و معشوق نبودیم اما خب هم دیگه رو دوست داشتیم. سارا و پدرام هم که واسه خودشون لیلی و مجنونی شده بودن. سارای دیوونه سه بار پدرام رو کشوند خواستگاری تا بالاخره جواب مثبت داد.
همه چیز خوب بود. علاوه بر اینکه حدود سه ماه دیگه عروسی پدرام و سارا بود. خیلی خوش حال بودم که سارا میشه زن داداشم.
سوگل: هوووی با توام...کجا سیر می کنی؟
-هان؟ هیچی داشتم فکر می کردم اگه حدس تو درست باشه واسه عروسی پدرام که شکمم جلو تر از خودم راه میره. وای خدایا نه...خیلی ضایعه ست.
سوگل: خفه شو بابا...من می خوام خاله شم...تو به فکر عروسی پدرامی...من این چیز ها حالیم نمیشه. همین الان میریم جواب آزمایشت رو می گیریم تا تکلیفت روشن شه.
-من نمیام...
سوگل: همونطور که بزور بردمت آزمایش الان هم بزور می برمت جوابش رو بگیری. اگه هم مثبت بود که باید یه سور حسابی بدی...
-وای نگو تو رو خدا من تازه بیست و یک سالمه خیلی زوده واسم.
بلند خندید و گفت:
-خوب تا سال دیگه که به دنیا بیاد بیست و دو سالت میشه. خیلی هم خوبه. مامان هر چی جوون تر بهتر...والا بخدا. پاشو انقدر هم به این چیزا فکر نکن. اگه آریان بفهمه خیلی خوشحال میشه.
سوار ماشین شدم و گفتم:
-وای آخه خیلی زود بود...سوگل می ترسم. اصلاً اگه آریان نخواد چی؟
سوگل: آریان غلط کرده. خیلی هم دلش بخواد.
تمام مسیر سوگل در مورد بچه حرف میزد و اینکه باید بهش بگه خاله...می گفت باید پسر باشه تا شیطون باشه و من با لجاجت می گفتم:«نخیر، من دختر می خوام.»
بالاخره انتظار من و سوگل تموم شد و جواب رو روی میز گذاشت مثبت بود. حسی که داشتم قابل گفتن نبود از طرفی داشتم از خوشحالی اینکه مامان میشم بال در می آوردم از طرفی می ترسیدم آریان ناراحت شه...
بعد از اون هم با حرف دکتر تعجبم بیشتر شد.حدود دو هفته ی دیگه دو ماه از بارداریم می گذشت...تقصیر خودم بود که واسه ی رفتن به دکتر می ترسیدم. آخر هم اگه اجبار سوگل نبود امکان نداشت آزمایش می دادم.
سوگل: تبریک میگم خانم مهندس...
-سوگــــل
سوگل: جونم؟ چرا قیافه ات اینطوریه؟
-درسم چی؟
سوگل: اووو اصلاً ارزش داره بخوای بخاطر درس خوشحالی مامان شدنت رو خراب کنی؟ فداسرت مرخصی می گیری...
یه نگاه به برگه آزمایش کردم...من واقعاً بچه ام رو دوست داشتم؟
آره دوستش داشتم. عاشق آریان بودم و حالا یه بچه می تونست زندگیمون رو کامل کنه. با کشیده شدنم تو بغل سوگل جیغی از روی خوشحالی زدم و گفتم:
-چته دیوونه؟
سوگل: خیلی خوشحالم پری...خیلی...
تو شوک مادر بودنم بودم که سوگل گوشیم رو از دستم کشید و گفت:
-یه زنگ بزن به مامانت اینا هم بگو دیگه...مطمئنن خوشحال میشه بفهمه داره نوه دار میشه.
گوشی رو از دستش کشیدم و گفتم:
-نه اول می خوام به آریان بگم...بعد مامان اینا.
سوگل: او چه صبری داری تو...می خوای تا شب که آریان میاد صبر کنی؟
-چاره ای نیست دیگه. می خوام خوشحالیش رو از نزدیک ببینم.
سوگل: به نظر من که به بهونه اینکه واسش نهار ببری برو آموزشگاه و بهش بگو...
فکر بدی نبود. یه جور سورپرایز بود واسش...حیف پدرجون ایران نبود وگرنه می تونستم خوشحالیش رو از نزدیک ببینم. تصمیم گرفتم شب که آریان برگشت خونه با هم بهش زنگ بزنیم و خبر نوه دار شدنش رو بهش بدیم. یه نگاه به ساعتم کردم. کلی وقت داشتم.
-سوگل تو هم میای کمکم؟
سوگل: معلومه که میام مامان پری...مگه من میزارم تو دیگه دست به سیاه و سفید بزنی؟
.................................................. .................................................. ..
یه نگاه به ظرف غذا انداختم و گفتم:
-سوگل به نظرت تزیینش نکنیم؟
سوگل: پری بیخیال بابا تو واسه کار دیگه می خوای بری. 
ظرف رو از دستم گرفت و گفت:
-اصلاً این ظرف رو بده من تزیینش با من تو برو یکم به خودت برس که رنگت شبیه گچ سفید شده.
به ظرف اتاقمون رفتم. شلوار لی روشنم رو همراه یه مانتو سفید و شال سفید پوشیدم. آرایش نسبتاً غلیظی کردم تا از بی حالی صورتم کم شه. کیف دستیم رو بدست گرفتم و از اتاق خارج شدم و گفتم:
-سوگل چی شد؟
سوگل: آماده ست مامانی.
با هم دیگه سوار آسانسور شدیم که گفت:
-می رسونمت و منتظر می مونم تا بیای.
-نه ممنون زحمتت میشه ...
سوگل: چه زحمتی؟ ناسلامتی رفیق فابمی ها...
سوار ماشین شدیم وظرف رو ازش گرفتم و گفتم:
-نه خیالت راحت من خودم بر می گردم تو هم برو که یکمی درس بخونی.
سوگل: آخ راست میگی آخرین باری که درس خوندم رو اصلاً یادم نیست. البته تا تو هستی دیگه نیاز نیست من درس بخونم.
و صدای ضبط رو زیاد کرد و گفت:
-دوست جون امروز رو بی خیال درس... فقط عزیز خاله رو بچسب که هنوز نیومده انقدر واسم عزیزه...
-من مگه میزارم بچه ام به تو بگه خاله؟ با اون حرف زدنت واسه بچه ام بد آموزی داری.
سوگل: واه واه حالا انگار بچه اش چه تحفه ای هست. دلشم بخواد خاله مثل من داشته باشه. خوشگل نیستم؟ که هستم. مهربون نیستم؟ که هستم. مهندس نیستم؟ که هستم فقط یکم ترشیده ام که اونم مهم نیست.
هر دو به این حرفش خندیدم. نزدیک آموزشگاه رسیده بودیم. شالم رو مرتب کردم و با نگه داشته شدن ماشین ظرف غذا رو برداشتم و از سوگل تشکر کردم و به سمت آموزشگاه راه افتادم.
به در آموزشگاه که رسیدم یاد اون روزی افتادم که رفتم تو بغل آریان...وای که چقدر خجالت کشیدم. به در ورودی که رسیدم یاد اولین باری افتادم که آریان رو توی آموزشگاه دیدم و بهش سلام کردم و اونقدر افتضاح جوابم رو داد. اون موقع تو خیالم هم تصور نمی کردم که یه روزی زن آریان باشم.
به منشی با لبخند سلامی کردم و گفتم:
-کلاس آقای رضایی تموم شد؟
لبخند موذی زد و گفت:
-بعله تمام شده الان هم با پشتیبان کلاس داخل اتاقشون هستن.
وا حالا زنیکه دیوونه فکر کرده واسم مهمه. اون پشتیبانی که آریان داشت چهل سال سن داشت و به آریان نمی خورد. با کفش های پاشنه تق تقیم که عاشقشون بودن و هر وقت می پوشیدم حس بزرگی بهم دست می داد به سمت اتاق آریان رفتم. یکم از در اتاقش باز بود. 
از صدای خنده هایی که می شنیدم جا خوردم. خیلی واسم آشنا بود ولی به یاد نمی آوردم. یکم از در رو آروم باز کردم و از چیزی که می دیدم کل وجودم سرد شد. له شدم...داغون شدم...صدای شکستن قلبم رو به وضوح می شنیدم. سیما روی صندلی کنار آریان اونقدر بهش نزدیک شده بود که تقریباً دیگه سرش روی شونه آریان بود. شالش از روی سرش افتاده بود و به یه سری برگه ای که تو دست آریان بود با صدای بلند می خندید.
دستم روی دستگیره در خشک شد. اشکم از گوشه ی چشمم راه خودش رو پیدا کرد و قطره قطره پایین می چکید. نفسم تنگ شده بود. ظرف غذا از دستم افتاد و با صدای بدی شکست. تمام محتوایاتش روی زمین ریخت.
هر دو با ترس سرشون رو بالا آوردن و تو یه لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. این بود جواب عشقی که نسبت بهش داشتم؟؟؟ دست لرزونم رو روی گونه ام کشیدم تا اشکم پاک شه...برگه آزمایش رو از تو کیفم در آوردم و پرت کرده تو صورتش و به سمت در دویدم.
به صدای آریان که می گفت:
-پریناز اشتباه می کنی...پری سوء تفاهم شده...بیا از خودش بپرس...پری صبر کن دیوونه کجا میری؟ با توام...
گوش ندادم و تند تر دویدم. دیگه بچه ام واسم مهم نبود...دیگه هیچی واسم مهم نبود. بچه ای که باباش یه مرد خیانتکار همون بهتر که نباشه.
یه نگاه به پشت سرم انداختم هنوز داشت دنبالم می دوید. تاکسی جلو پام ترمز کرد. سریع سوار شدم و در جوابش که گفت:
-کجا خانوم؟
جیغ زدم:
-آقا برو...خواهش می کنم برو...فقط برو...
خودم نمی دونستم کجا می خوام برم. اشکام از روی گونه ام پایین می چکید و دستای یخ کرده ام به شدت می لرزید. من احمق رو بگو که می خواستم سورپرایزش کنم.
راننده: کجا برم خانم؟
آدرس خونه ی سوگل رو دادم و سرم رو به شیشه تکیه دادم و اشک ریختم. چرا باهام این کار رو کرده بود؟ اون سیمای هرزه چی داشت که من نداشتم؟؟؟ یعنی تموم این یک سال داشت بهم خیانت می کرد و فقط از روی ترحم باهام مهربون بود؟؟؟
با رسیدن به خونه سوگل اینا از تاکسی پیاده شدم که گفت:
-خانم کرایه تون؟
به طرف ماشینش برگشتم و کرایه ام رو حساب کردم و منتظر بقیه پولم نشدم. دستم رو روی زنگ فشار دادم. اشک هام می ریخت و موهام دور صورتم ریخته بود. حدس می زدم تمام آرایشم هم راه افتاده رو صورتم ولی دیگه مهم نبود. با باز شدن در و ورود به حیاط سوگل بیرون دوید و گفت:
-این چه وضعیه؟ چی شده؟
صدای هق هق گریه ام بلند شد و همونطور که آستینم رو روی صورتم می کشیدم تا اشک هام پاک شه گفتم:
-سوگل...آریان
سوگل اومد سمتم و شونه هام رو تکون داد و گفت:
-آریان چی؟ حرف بزن پری
-اونو بهم ترجیح داد. اون کثافت رو به من ترجیحش داد.
دستم رو گرفت و به سمت سالن بردم و همونطور که لیوان رو پر از آب کرد و به دستم داد گفت:
-بخور عزیزم آرومت می کنه. شاید اشتباه می کنی...
لیوان رو پس زدم و گفتم:
-با چشم های خودم دیدم...اشتباه نمی کنم.
دیگه به سک سکِ افتاده بودم. لیوان آب رو بزور به خوردم داد و کنارم نشست و گفت:
-از اول تعریف کن ببینم.
-چی رو تعریف کنم هان؟ اینکه یه زن دیگه رو تو بغل شوهرم دیدم؟ صدای خنده هاشون هنوز تو گوشمه....لعنتیا...
هول شد. نمی دونست چی بگه؟ 
دیگه نمی خواستم به خونه اش برگردم. از طرفی نمی خواستم به مامان بگم چون اینطوری خوشحالی پدرام از یادشون می رفت. اشک هام رو پاک کردم و گفتم:
-سوگل من این بچه رو نمی خوام. چیکار کنم؟ 
سوگل: بیخود نمی خوای. این بچه چه گناهی داره؟ شاید اشتباهی شده. به بچه چیکار داری تو؟
دوباره گریه ام شروع شد. بچه ام رو دوست داشتم. دلم نمی اومد بکشمش...دیوونه شده بودم...با خودم گفتم:
-به درک...تنهایی بزرگش می کنم.
سوگل: به مامانت گفتی؟
-نه بابا چی رو بگم؟ فقط برگه آزمایشم رو تو آموزشگاه انداختم و اومدم بیرون. اما نمی خوام فعلاً کسی بفهمه. حتی نمی خوام مامان از ماجرا امروز با خبر بشه.
سوگل تو فکر فرو رفت و یکم بعد گفت:
-به نظر من این چند وقت برو خونه پدرشوهرت...هر چی باشه آریان فکر نمی کنم با فاصله یه طبقه ازش زندگی کنی...از طرفی اگه به پدرشوهرت بگی همه جوره هوات رو داره. نظرت چیه؟
شونه ام رو با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم:
-نمی دونم بخدا...اصلاً مغزم از کار افتاده.
سوگل: بهترین کار همینه. شمارش رو بگیر و بگو تا وقتی ایران نیست میری خونه اش...
فکر بدی نبود. اما الان اصلاً آمادگی حرف زدن با پدرجون رو نداشتم. سرم رو با دو دستم محکم گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط شم.
چند تا نفس عمیق کشیدم و شماره پدرجون رو گرفتم.
با دستای لرزونم شماره ی پدرجون رو گرفتم. هنوز چند تا بوق نخورده بود که گوشی رو برداشت و گفت:
-جلسه ام عزیزم...
با گفتن این حرف اشکم سرازیر شد و گفتم:
-اما پدرجون...
انگار فهمید که گریه می کنم. بعد از یه مکث کوتاه که فکر کنم واسه خارج شدنش از جلسه بود، با صدای نگران گفت:
-چیزی شده؟ خوبی دخترم؟
انگار منتظر این حرف بودم. جواب دادم:
خوب نیستم پدرجون. اصلاً خوب نیستم.
پدرجون: چی شده دخترم؟ داری گریه می کنی؟
-پدرجون آریان بدون اینکه به من بگه سیما رو کرده پشتیبان کلاس...
پدرجون: اشتباه می کنی عزیزم. کی بهت گفته؟
شروع کردم به تعریف کردن ماجرا بعلاوه باردار بودنم و اینکه می خوام یه مدت از آریان دور باشم و بعد تصمیم بگیرم که جدا بشم یا باهاش مونم. هر چند فکر نمی کردم دیگه زندگیمون دوام پیدا کنه. اون با سیما خوش بود. از اول هم نباید زود تصمیمی می گرفتم. 
بعد از تموم شدن حرفا هام پدرجون قبول کرد که این چند وقت برم خونش در عوض بعد از اینکه آریان حسابی تنبیه شد و من هم یکم اعصابم آروم شد بشینم درست و منطقی با آریان صحبت کنم. ازش تشکر کردم و گوشی رو قطع کردم. همزمان مادر سوگل از راه رسید و واسه اینکه وضع افتضاحم رو نفهمه سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم.
باز خوب شد مادرش فهمید حالم خوب نیست و سوال پیچم نکرد که چی شده و واسه چی گریه کردم وگرنه دوباره اشکم راه می افتاد. به خونه که رسیدم از نگهبان پرسیدم آریان اومده یا نه که گفت: 
-همین چند لحظه پیش با عجله رفتن. سراغ شما رو هم گرفتن. چیزی شده خانم؟
سریع به طرف آسانسور رفتم و گفتم:
-نه فقط اگه اومد نگید که من اومدم خونه...همین...
نگهبان: باشه فقط چرا؟
به نگهبان شک داشتم. مطمئن بودم اگه آریان یکم بهش مژدگانی بده بی خیال حرف من میشه واسه همین چند تا تراول از تو کیفم درآوردم گذاشتم روی میزی که پشتش نشسته بود و گفتم:
-مشکلات خونوادگی.همین
لبخند چندش آوری زد و گفت:
-خیالتون راحت باشه خانم.
اول به آپارتمان خودمون رفتم. چند دست لباس برداشتم طوری که نفهمه برگشتم خونه و داخل ساکم ریختم و رفتم واحد پدرجون...کلید زیر گلدون جلو در بود. سریع در رو باز کردم و وارد خونه شدم. توی آینه یه نگاه به خودم انداختم. افتضاح تر از همیشه با رنگ پریدگی شدید و خطوط سیاهی که از چشم هام پایین ریخته بود.
ساکم رو یه گوشه انداختم و خودم رو ول کردم روی کاناپه...تازه یاد بچه ام افتادم و دوباره اشکم راه افتاد. دستم رو گذاشتم رو شکمم و گفتم:
-مامانی غصه نخوریا. خودم همه جور هوات رو دارم. دیگه بجز تو هیشکی واسم نمونده...
گوشیم زنگ خورد. پدرام بود.
پدرام: کجایی تو؟ آریان زنگ زده سراغتو می گیره؟
آه حتماً دوباره می خواست از طریق پدرام پیدام کنه. عصبی گفتم:
-پدرام لطفاً تو مسائل خصوصی من و شوهرم دخالت نکن. قهریم فعلاً
پدرام: ببخشید خوب چرا میزنی؟ واسه چی قهر؟
-از خودش بپرس.
پدرام: پرسیدم اما چیزی نگفت.
-داداش لطفاً این موضوع رو به کسی نگو. اوکی؟
پدرام: پری چی شده؟
-داداش نپرس ... درست میشه. فقط به مامان چیزی نگو...
بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشی رو قطع کردم و خاموشش کردم. به سی تا میس کالی که از طرف آریان بود توجهی نکردم. چشم هام رو بستم و نفهمیدم کی به خواب رفتم.
اهان راستی در مورد تموم شدن داستان یه سری پرسیده بودن که توی نقد هم جواب دادم دیگه معلوم نیست کی تموم شه چون بچه ها گفتن حیف یهو تموم شه و یکم دیگه تا پایانش باید منتظر بمونید
وقتی بیدار شدم خونه توی تاریکی محض فرو رفته بود. یه نگاه به گوشیم انداختم. یاد آریان افتادم. یه لحظه احساس پشیمونی کردم از اینکه چرا صبر نکردم توضیحش رو بشنوم اما مگه می شد؟ چه توضیحی داشت که بده؟ بار ها گفته بودم از سیما بدم میاد. بار ها گفته بودم دوست ندارم با سیما همکلام شه اما حالا با اون وضعیت دیده بودمشون. واقعاً چه توضیحی داشت بده؟
گوشیم رو روشن کردم. همون موقع اسم سوگل افتاد رو صفحه...
-سلام
سوگل: سلام خوبی؟
-چی میگی سوگل؟ می تونم خوب باشم؟ الان که فکر می کنم می بینم این یه سالی که آریان اخلاقش خوب بود احتمالاً بخاطر این بوده که سیما بهش روی خوش نشون می داده و طفلکی رو شاد می کرده. بالاخره هیچی عشق اول نمیشه. نه؟
دوباره گریه افتادم. سوگل بیچاره هم نمی دونست چی بگه فقط می گفت:
-پری تو رو خدا آروم باش. درست میشه دیوونه. درست میشه.
-چی رو درست میشه. فقط باید تموم بشه.
سوگل: باشه پری...حرص نخور واسه بچه خوب نیست. هر چی تو بگی...تمومش کن.
انگار متوجه حرف هاش نبود. فقط می خواست حرف های من رو تایید کنه تا دلم آروم بگیره.
با جیغ گفتم:
-نمی تونم سوگل...نمی تونم...من عاشقشم...می فهمی؟
نفسم دیگه در نمی اومد. بریده بریده گفتم:
-می...میای...پی...شم؟...دار..م ...دی...وونه...میشم...
و دوباره هق هقم بلند شد.
سوگل:باشه عزیزم میام. اما آریان نفهمه؟
-از ...در اصلی... بیا و ...سوار اسانسور شو... آریان از در پارکینگ میاد همیشه.
سوگل: باشه عزیزم تا پنج دقیقه دیگه پیشتم.
گوشی رو قطع کردم و به صفحه ش خیره شدم. یه عکس از خودم و آریان که صورت هامون رو چسبونده بودیم بهم و یه لبخند از ته دل روی لب هام بود. دستم رو روی عکسش کشیدم و گفتم:
-چرا باهام اینکارو کردی؟ هان؟ من که عاشقت بودم کثافت...من که همه کاری واست کردم. چرا؟
یه لحظه دیوونه شدم و گوشیم رو پرت کردم توی دیوار...با صدای بدی روی زمین افتاد و هر تیکه اش یه جا پرت شد. از همه بیشتر از حرفای پدرجون لجم گرفت. خیلی عادی برخورد کرد. هر چند خودم هم مقصر بودم و وضعیت آریان و سیما رو واسش تعریف نکردم. اما به هیچ عنوان قبول نمی کرد که آریان همچین کاری کرده باشه و گفت یکم که آروم شدم باید حتماً باهاش حرف بزنم.
اونقدری عاشقش بودم که دلم می خواست یکی بیاد بزنه تو گوشم و بگه: بیدار شو پریناز...همش خواب بود.
یه کاری کرده بود تو این یه سال که دیوونه وارد می خواستمش...دلم خوش بود آریان کنارم آرامش داره و حالا...
یه آه بلنداز ته دل کشیدم. نه این حق من نبود...بد کرد در حقم...بد....
با به صدا در اومدن زنگ در رو باز کردم و سریع سوگل وارد خونه شد. دستش پر بود از پاکت های میوه و خوراکی...
-اینا چیه خریدی؟
سوگل: دیدیم یهویی اومدی گفتم حتماً هیچی نیست که بخوری اینطوری هم واسه بچه خوب نیست. خاله قربونش بره...
می دونستم حرف از بچه میزنه تا حال و هوای من رو عوض کنه غافل از اینکه حالم بد تر میشه. واسه اینکه ناراحتش نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم:
-ممنون. خیلی لطف کردی.
سوگل: برو کنار ببینم. چی حوس کردی؟
-مرگ
سوگل: خودت بمیری...بیشور میگم چی حوس کردی واست درست کنم؟
-خب منم جواب دادم دیگه. فقط دلم می خواد بمیرم.
دستم رو گرفت و گفت:
-پری تو رو خدا بهش فکر نکن. بزار یکم فکرت آزاد شه بعد در مورد زندگیت یه تصمیم درست حسابی می گیریم.
-تصمیمم رو گرفتم می خوام جدا شم تا اون با سیما خوش باشه.
سوگل: بچگانه تصمیم نگیر. بزار واست توضیح بده.
-چه توضیحی می خواد بده وقتی یواشکی سیما رو استخدام کرده؟
سوگل:واقعاً دلیل جداییت همینه. این همه عشقی که ازش دم میزدی همین بود؟
عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نمی دونم سوگل هر چی هم بخوام منطقی فکر کنم صحنه صبح میاد جلو چشمم و تموم منطقم رو بهم میریزه وگرنه پدرجون هم نظرش همین بود.
سوگل: باز خدا رو شکر اون هوات رو داره.
-آره...خوبه که تو هم هستی...
سوگل: من که حالا حالا هستم.
-منظورت چیه؟
سوگل: به مامی گفتم بارداری وشوهرت هم واسه شغلش داره میره مسافرت و می خوام بیام پیشت و مراقبت باشم. اولش یکم گیر داد اما بعد که دوستش باهاش تماس گرفت و قرار شد برن مشهد بیخیال شد و قبول کرد.
چقدر این دختر ماه بود. لبخند زدم و گفتم:
-ممنون عزیزم.
سوگل: اه چه واسه من آدم شده. ممنون عزیزم چیه روانی من دوستتم. حالا هم زود باش بیا آشپزخونه می خوام واست یه غذایی درست کنم که انگشت هاتم باهاش بخوری...ماهی خریدم. هر چی باشه غذای مورد علاقمه ومی تونم خوب بپزم.
-وای سوگل سیرم.
سوگل: بیخود...اون بچه الان باید تقویت بشه.
بحث کردن باهاش بی فایده بود. هر دو وارد آشپزخونه شدیم و با مواد غذایی که خریده بود مشغول درست کردن غذا شدیم. هر چند من نشسته بودم و سوگل خودش تمام کارها رو انجام می داد. بودنش خوب بود. اینکه باهاش درد و دل می کردم خوب بود. اینکه یه نفر بود بهم بگه من هوات رو دارم...بهم بگه من پشتتم....من نمیزارم تنها بمونی...واسم یه دنیا ارزش داشت.
حسابی باهم حرف زدیم و خیلی روحیه ام عوض شد. کم کم داشتم یه این نتیجه می رسیدم که بزارم آریان واسم توضیح بده. اما نمی خواستم زود ببینتم. می خواستم یکم تنبیه شه بعد...تصمیم گیری در مورد زندگیمون رو هم گذاشتم واسه بعد از اینکه توضیح آریان رو شنیدم.
البته مطمئن بودم که می خوام بچزونمش و حالا حالا جلو چشمش آفتابی نمی شدم. چون صد در صد هیچ توضیحی واسه استخدام سیما نداشت.
سوگل ظرف ماهی رو روی میز گذاشت و گفت:
-بفرمایید. این هم غذای مخصوص سرآشپر واسه عزیز دل خاله.
یه نگاه به ماهی که درسته سرخ شده بود و توی ظررف بود انداختم. از بوش بینی ام رو جمع کردم و با هجوم آوردن تموم محتویان معدم به سمت دستشویی دویدم.
سوگل دنبالم دوید و گفت:
-الهی من قربونش برم که بالاخره حضورش رو نشون داد. فقط چقدر بچه ات بیشوره از غذا من حالش بد شد ینی؟
از حرف های سوگل خنده ام گرفته بود. حالم که بهتر شد برگشتم پیش سوگل و گفتم:
-سوگل توروخدا از سر میز برش دار...نمی تونم ببینمش چه برسه به خوردنش.
سوگل:باشه بابا...تو هم با اون بچه ات...
واسه جفتمون رختخواب پهن کردم و خودم دراز کشیدم. سوگل مسواک به دست از دستشویی اومد بیرون و گفت:
-ا تو چرا کار کردی دیوونه؟
از قیافه اش با اون دهن پر کف و طرز حرف زدنش خنده ام گرفت. خندیدم و گفتم:
-سیریش... ینی تا مسواکتم برداشتی آوردی؟
سوگل: آره دیگه گفتم حالا حالا اینجام
با صدای ناراحتی گفتم:
-یعنی تکلیف من و آریان حالا حالا مشخص نمیشه؟
سوگل دهنش رو شستو به سمت گوشیم رفت. همونطور که هر تیکه اش رو که یه گوشه افتاده بود رو سر هم می کرد گفت:
-چرا دیوونه. خودم باهاش حرف میزنم میگم یکم نیاز به وقت داری و الان نمی تونی ببینیش...یکم که آرومتر شدی و از عصبانیتت کم شد به حرف هاش گوش بده بعد درست تصمیم بگیر. بنده خدا شاید اصلاً با سیما رابطه نداره و سیماهم استخدام نکرده.
و گوشی رو به دستم داد و گفت:
-گوشیت رو هم بزار روشن باشه. حداقل جواب مادرت رو بده اگه زنگ زد.
-چرا... منشی گفت پشتیبان کلاسشه.
گوشی رو ازش گرفتم و روی میز گذاشتم.
سوگل: حالا گیریم که سیما پشتیبان باشه وقتی آریان دوستت داره که مهم نیست. به اون محل نمیده.
-اگه امروز بودی و می دیدی تو چه وضعی بودن این حرف رو نمی زدی.
سوگل: بیخیال بهش فک نکن. فردا باید بریم دنبال یه دکتر خوب که از الان تحت نظرش باشی.
-دلم می خواد زود تمومش کنم اصلاً
سوگل: دلت غلط کرده. بزار یه هفته بگذره بعد برو ببینش و باهاش حرف بزن. خوبه؟
-اوهوم
سوگل: بگیر بخواب دیگه. شبخیر.
-شبخیر.
یکم که گذشت به طرفش برگشتم...خوابش برده بود اما من اصلاً خیال خوابیدن نداشتم. تا صبح هزار بار صحنه ای رو که دیده بودم رو مرور کردم و اشک ریختم. با روشن شدن هوا از جا بلند شدم. یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم. آریان بود...چقدر تو همین یه روز هم دلم هواش رو کرده بود...
درست وقتی که آدم بد ترین بد و بیراه ها رو به عشقش میگه ...وقتی میگه دیگه دلم نمی خواد ببینمش...دیگه دوسش ندارم ته ته ته دلش می دونه که اینا همش حرفه که میزنه و برعکس بیشتر از همیشه دلتنگشِ.
تو لحظه آخر دکمه اتصال رو زدم. دلم نیومد نگرانم بمونه هر چند باهام بد کرد. با صدایی که از ته چاه می اومد گفت:
-کجایی تو دختر؟ نگرانی دارم می میرم.
هیچی جواب ندادم. فقط اشکم دوباره روی گونه هام جاری شد.
آریان: بخدا من بهت خیانت نکردم. فقط صبر کن توضیح بدم.
باز هم هیچی نگفتم فقط تند تند نفس می کشیدم تا صدای گریه ام بلند تر نشه.
آریان: شد پشتیبان کلاسم؟ درست. به تو نگفتم؟ درست اما به خاک مادرم قسم من بهت خیانت نکردم. من فقط تو رو دوست دارم می فهمی؟
صدای گریه ام بیشتر شد.
آریان: داری گریه می کنی؟ آره؟ حرف بزن تو جان من...دلم واسه صدات تنگ شده لعنتی.
با صدای گرفته ای گفتم:
-چراباهام اینکارو کردی؟ اون چی داشت که من نداشتم؟
آریان: باید واست توضیح بدم. بگو کجایی تا بیام دنبالت.
-نه نمی خوام چیزی بشنوم. حداقل الان نه...یکم بهم وقت بده...
آریان: باشه عزیزم هر چی تو بخوای اما حداقل بگو کجایی...دیشب تا الان نخوابیدم.
-نه...جام خوبه
صداش رو بلند کرد و گفت:
-د آخه لعنتی حداقل می رفتی خونه مامانت که خیالم راحت باشه.
با صدای گرفته ای گفتم:
-انقدر از خوبی هات واسشون گفتم که الان روم نمیشه برم بگم شوهرم...عشقم...
باز هم به سک سکه افتادم و گفتم:
-تن...هام...گذاشت...بهم...خیانت.. .کرد.
آریان:این اسم کثیف رو به زبونت نیار...بگو کجایی بیام دنبالت
-نمی خوام آریان حداقل یکی دو هفته می خوام تنها باشم.
آریان: بیخود می کنی...یکی دو هفته می خوای جون به لبم کنی؟ آره؟
صدای هق هقم بلند شد و باعث شد سوگل از خواب بیدار بشه. سریع گوشیم رو قطع کردم و به سمت حمام رفتم. یه دوش آب سرد حالم رو بهتر می کرد.
زیر دوش حسابی اشک ریختم. بدبختی این بود که هر وقت گریه می کردم صورتم حسابی قرمز می شد. یکم آب سرد رو روی صورتم گرفتم تا مشخص نباشه گریه کردم. سریع از حمام بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم که صدای صحبت سوگل رو با تلفن شنیدم.
سوگل: خیالتون راحت من حواسم بهش هست.
.
.
سوگل: بچه؟ نه من چیزی نمی دونم بعداً از خودش بپرسید.
.
.
سوگل: چشم خداحافظ
-کی بود سوگل؟
سوگل: آریان.
-چرا جوابش رو دادی؟
سوگل: باید بهش می گفتم یه مدت تنهات بزاره.
به طرف یخچال رفتم و یه مسکن برداشتم که بخورم تا از سردردم کم بشه که صدای سوگل بلند شد.
سوگل: صبر کن ببینم دیگه نباید سرخود قرص بخوری که. اونم با شکم خالی.
یکم مکث کرد و ادامه داد:
-راستی پری آریان چیزی از بچه نمی دونست. یعنی امکان داره سیما برگ آزمایش رو برداشته باشه؟
سرم رو گرفتم و گفتم:
-وای نمی دونم.
سوگل: اصلاً بهتر که ندید. بی خیالش.
-چی رو بهتر؟
سوگل: اگه دلیل توجیه کننده ای واست نیاورد دیگه تهدیدت نمی کنه بچه رو ازت می گیره و از این حرف ها.
-چه فرقی داره ؟ من بخوام ازش طلاق هم بگیرم مشخص میشه.
سرش رو تکون داد و گفت:
-اصلاً به این چیزا فکر نکن. هنوز که چیزی معلوم نیست.
سری تکون دادم و یه بطری آب از یخچال برداشتم و سر کشیدم.
ادامه دارد...
بچه ها خودم یکم گیج شدم واسه ادامه داستان. یکم دیگه هم نوشتم اما نمیزارم روی سایت که یکم از اخر داستان مشخص بشه واسه خودم بعد. اگه پست کمه ببخشید
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12287')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.