<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک - خنده بازار]]></title>
		<link>https://atamalek.ir/</link>
		<description><![CDATA[مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک - https://atamalek.ir]]></description>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 01:56:46 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[شعر طنز درباره تورم و گرانی]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-28325.html</link>
			<pubDate>Mon, 11 Dec 2023 01:29:37 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-28325.html</guid>
			<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پاسخ به سوالات کندی اینترنت توسط کارشناس]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-14343.html</link>
			<pubDate>Thu, 24 Feb 2022 12:00:29 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-14343.html</guid>
			<description><![CDATA[با سلام خدمت شما مخاطبان گرامی، من دکتر ذونکن عنّابی هستم، فارغ‌التّحصیل رشته‌ی «دو روز انگاری دنیا» از دانشگاه lmnop؛ در خدمتتون هستم با بخش مشاوره‌ی پیامکی. موضوع امروزمون اینترنته، هر سؤالی در این زمینه دارید بپرسید.<br />
اولین مخاطبمون پیامک زدن و گفتن که این چه وضع اینترنته آقای دکتر؟ یه تیزر ۲ دقیقه‌ای از یه فیلم رو خواستم آنلاین ببینم، ۱۰ دقیقه طول کشید از بس که قطع و وصل شد. دانلودش هم نمی‌تونم بکنم، چون حافظه‌ی گوشیم پره؟ تکلیف من چیه؟<br />
عزیزم این‌که غصّه نداره، حافظه‌ی گوشیت رو خالی کن که بتونی دانلود کنی و راحت ببینیش. بعدش هم چقدر شما نسل جدید کم‌طاقت شدین؟ نسل ما از اینترنت دایل‌آپ استفاده می‌کرد، خیلی هم راضی بود. مثلاً یه کلیپ ۵ دقیقه‌ای رو صبح می‌ذاشتیم واسه دانلود، نزدیک‌های غروب می‌دیدیمش، کلّی هم کیف می‌کردیم که یه چیزی رو دانلود کردیم. حالا شما همین کلیپ رو بخوای دانلود کنی، فوق فوقش ۳ ساعت طول می‌کشه، دیگه چی می‌خوای از این زندگی؟<br />
دوست دیگه‌ای پیامک زدن و گفتن که من وسط دفاع مجازی پایان‌نامه‌ام بودم، اونقدر اینترنت ضعیف بود که اساتید دفاعم رو انداختن واسه ۳ ماه دیگه. حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟<br />
خب ۳ ماه دیگه دوباره دفاع می‌کنی دیگه؛ فقط این‌دفعه حضوری برو چون قطعاً ۳ ماه دیگه هم وضع اینترنت همینه، باز دوباره میندازنت ۳ ماه بعد، چه بسا ترم بعد. ولی فوقش حضوری که بری، یه امیکرون خفیف می‌گیری، یه دو هفته هم میفتی گوشه‌ی خونه برای خودت می‌خوری و می‌خوابی. مگه این‌که واکسن نزده باشی که دیگه مقصّر خودتی و ربطی به اینترنت مملکت نداره.<br />
عزیز دیگه‌ای پیامک زدن و گفتن بچه‌ی من دانش‌آموزه و کلاساشم مجازیه؛ از صبح اینترنت قطعه و این بچه به‌جای این‌که بشینه سر درس و مشقش، رفته تو کوچه فوتبال بازی می‌کنه. می‌ترسم آخرش بچّه‌ام بی‌سواد بمونه؛ چکار کنم؟<br />
به نظرم اوّل خدا رو شکر کنید که بچّه‌تون سالمه و می‌تونه بره بیرون بازی کنه. دوماً خیالتون راحت، با آموزش مجازی و امتحان مجازی، مخصوصاً با این وضع اینترنت، بچّه‌تون اگه پای درس و مشقش هم بشینه باز باسواد نمی‌شه، پس بزارین لااقل به تفریح و زندگیش برسه. مثلاً من که از کلاس اول تا دکترا رو حضوری رفتم، به کجا رسیدم؟ الآن واسه چندغاز باید بیام اینجا مشاوره‌ی پیامکی بدم، تازه اونم هی آیا پولش رو بدن؟ آیا ندن؟… به نظرم از الآن بچّه‌تون رو ببرید یه کلاس ورزشی، هنری، چیزی، که لااقل در آینده یه مهارتی داشته باشه؛ اصلاً همین فوتبال رو اگه دوست داره بزارین ادامه بده، بلکه بره تیم ملّی.<br />
مخاطب بعدیمون پیامک زدن و گفتن که آقای دکتر، وسط یه بازی مهم اینترنتی بودم که اینترنت قطع شد. بابا این چه وضع اینترنته؟ الآن کی پاسخگوی ضرر و زیان منه؟<br />
خب بابا حالا! یه بازی بوده دیگه؛ مگه مرحله‌تو سیو نکرده بودی؟ اصلاً سیو هم نکرده باشی، فوقش از اول شروع می‌کنی دیگه، بازی واسه سرگرمیه. بعدشم دوست عزیز به‌جای بازی، برو پی یه کاری، یه پولی در بیار، ازدواج کن، زندگیت رو بساز، چیه این بازیا؟ البته به من ربطی نداره ها، ولی چون دلم واسه شما جوونا می‌سوزه می‌گم.<br />
همون عزیز قبلی دوباره پیامک زدن و گفتن که چی می‌گی دکتر واسه خودت؟ اصلاً می‌دونی این بازیه چیه؟ این بازی معمولی نیست که، بازی مرتبط با ارزهای دیجیتاله. یعنی من بازی می‌کنم و ازش درآمد به‌دست میارم. ماهی حدّاقل ۲۰ میلیون درآمدمه!<br />
جان؟ ۲۰ میلیون؟ یعنی هم بازی می‌کنی، هم پول درمیاری؟ مگه می‌شه؟ خدایا چه چیزای عجیبی تو این دنیا وجود داره؟ داداش من الآن بهت زنگ می‌زنم، بی‌زحمت به منم یاد بده این بازیه چجوریه؟ می‌صرفه من این ستون رو ول کنم بچسبم به بازی؟ بعدش حتماً باید اینترنت باشه دیگه؟ آقایون مسئول، بابا اینترنت مملکت رو ردیف کنید دیگه؛ ما فعّالین دنیای بازی‌های مبتنی بر بلاک‌چین از همین راه نون درمیاریم.<br />
خب مشاوره‌ی این هفته‌مونم تموم شد. من برم ببینم می‌شه با بازی کردن پول درآورد یا نه؟ که اگه بشه احتمالاً از هفته‌ی بعد دیگه من در خدمتتون نیستم و می‌گم همکارم بیاد جام وایسته. به امید روزی که هیچ جنبنده‌ای اینترنتش کند نباشه. تا هفته‌ی آینده (البته گفتم که شاید) خدانگهدار.<br />
محمدرضا رضایی<br />
طنز‌پرداز]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با سلام خدمت شما مخاطبان گرامی، من دکتر ذونکن عنّابی هستم، فارغ‌التّحصیل رشته‌ی «دو روز انگاری دنیا» از دانشگاه lmnop؛ در خدمتتون هستم با بخش مشاوره‌ی پیامکی. موضوع امروزمون اینترنته، هر سؤالی در این زمینه دارید بپرسید.<br />
اولین مخاطبمون پیامک زدن و گفتن که این چه وضع اینترنته آقای دکتر؟ یه تیزر ۲ دقیقه‌ای از یه فیلم رو خواستم آنلاین ببینم، ۱۰ دقیقه طول کشید از بس که قطع و وصل شد. دانلودش هم نمی‌تونم بکنم، چون حافظه‌ی گوشیم پره؟ تکلیف من چیه؟<br />
عزیزم این‌که غصّه نداره، حافظه‌ی گوشیت رو خالی کن که بتونی دانلود کنی و راحت ببینیش. بعدش هم چقدر شما نسل جدید کم‌طاقت شدین؟ نسل ما از اینترنت دایل‌آپ استفاده می‌کرد، خیلی هم راضی بود. مثلاً یه کلیپ ۵ دقیقه‌ای رو صبح می‌ذاشتیم واسه دانلود، نزدیک‌های غروب می‌دیدیمش، کلّی هم کیف می‌کردیم که یه چیزی رو دانلود کردیم. حالا شما همین کلیپ رو بخوای دانلود کنی، فوق فوقش ۳ ساعت طول می‌کشه، دیگه چی می‌خوای از این زندگی؟<br />
دوست دیگه‌ای پیامک زدن و گفتن که من وسط دفاع مجازی پایان‌نامه‌ام بودم، اونقدر اینترنت ضعیف بود که اساتید دفاعم رو انداختن واسه ۳ ماه دیگه. حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟<br />
خب ۳ ماه دیگه دوباره دفاع می‌کنی دیگه؛ فقط این‌دفعه حضوری برو چون قطعاً ۳ ماه دیگه هم وضع اینترنت همینه، باز دوباره میندازنت ۳ ماه بعد، چه بسا ترم بعد. ولی فوقش حضوری که بری، یه امیکرون خفیف می‌گیری، یه دو هفته هم میفتی گوشه‌ی خونه برای خودت می‌خوری و می‌خوابی. مگه این‌که واکسن نزده باشی که دیگه مقصّر خودتی و ربطی به اینترنت مملکت نداره.<br />
عزیز دیگه‌ای پیامک زدن و گفتن بچه‌ی من دانش‌آموزه و کلاساشم مجازیه؛ از صبح اینترنت قطعه و این بچه به‌جای این‌که بشینه سر درس و مشقش، رفته تو کوچه فوتبال بازی می‌کنه. می‌ترسم آخرش بچّه‌ام بی‌سواد بمونه؛ چکار کنم؟<br />
به نظرم اوّل خدا رو شکر کنید که بچّه‌تون سالمه و می‌تونه بره بیرون بازی کنه. دوماً خیالتون راحت، با آموزش مجازی و امتحان مجازی، مخصوصاً با این وضع اینترنت، بچّه‌تون اگه پای درس و مشقش هم بشینه باز باسواد نمی‌شه، پس بزارین لااقل به تفریح و زندگیش برسه. مثلاً من که از کلاس اول تا دکترا رو حضوری رفتم، به کجا رسیدم؟ الآن واسه چندغاز باید بیام اینجا مشاوره‌ی پیامکی بدم، تازه اونم هی آیا پولش رو بدن؟ آیا ندن؟… به نظرم از الآن بچّه‌تون رو ببرید یه کلاس ورزشی، هنری، چیزی، که لااقل در آینده یه مهارتی داشته باشه؛ اصلاً همین فوتبال رو اگه دوست داره بزارین ادامه بده، بلکه بره تیم ملّی.<br />
مخاطب بعدیمون پیامک زدن و گفتن که آقای دکتر، وسط یه بازی مهم اینترنتی بودم که اینترنت قطع شد. بابا این چه وضع اینترنته؟ الآن کی پاسخگوی ضرر و زیان منه؟<br />
خب بابا حالا! یه بازی بوده دیگه؛ مگه مرحله‌تو سیو نکرده بودی؟ اصلاً سیو هم نکرده باشی، فوقش از اول شروع می‌کنی دیگه، بازی واسه سرگرمیه. بعدشم دوست عزیز به‌جای بازی، برو پی یه کاری، یه پولی در بیار، ازدواج کن، زندگیت رو بساز، چیه این بازیا؟ البته به من ربطی نداره ها، ولی چون دلم واسه شما جوونا می‌سوزه می‌گم.<br />
همون عزیز قبلی دوباره پیامک زدن و گفتن که چی می‌گی دکتر واسه خودت؟ اصلاً می‌دونی این بازیه چیه؟ این بازی معمولی نیست که، بازی مرتبط با ارزهای دیجیتاله. یعنی من بازی می‌کنم و ازش درآمد به‌دست میارم. ماهی حدّاقل ۲۰ میلیون درآمدمه!<br />
جان؟ ۲۰ میلیون؟ یعنی هم بازی می‌کنی، هم پول درمیاری؟ مگه می‌شه؟ خدایا چه چیزای عجیبی تو این دنیا وجود داره؟ داداش من الآن بهت زنگ می‌زنم، بی‌زحمت به منم یاد بده این بازیه چجوریه؟ می‌صرفه من این ستون رو ول کنم بچسبم به بازی؟ بعدش حتماً باید اینترنت باشه دیگه؟ آقایون مسئول، بابا اینترنت مملکت رو ردیف کنید دیگه؛ ما فعّالین دنیای بازی‌های مبتنی بر بلاک‌چین از همین راه نون درمیاریم.<br />
خب مشاوره‌ی این هفته‌مونم تموم شد. من برم ببینم می‌شه با بازی کردن پول درآورد یا نه؟ که اگه بشه احتمالاً از هفته‌ی بعد دیگه من در خدمتتون نیستم و می‌گم همکارم بیاد جام وایسته. به امید روزی که هیچ جنبنده‌ای اینترنتش کند نباشه. تا هفته‌ی آینده (البته گفتم که شاید) خدانگهدار.<br />
محمدرضا رضایی<br />
طنز‌پرداز]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[جلسه بایدن با شیطان، خیلی جالب]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-14342.html</link>
			<pubDate>Wed, 23 Feb 2022 16:07:36 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-14342.html</guid>
			<description><![CDATA[بایدن: جناب جیم رنده شده، سلام و عرض ادب!<br />
شیطان: باز چیزی زدی جو؟ من شیطان رجیمم یعنی رنده شده…اااااه رونده شده، منم گیج کردی.<br />
– ببخشید قربان! من همیشه شیطان و ابلیس و رنده و دنده و عراق و سوریه و روسیه و لیبی و عراق و افغانستان رو با هم قاطی می‌کنم<br />
+ چی رو قاطی نمی‌کنی، بگو از اون صحبت کنیم<br />
– سوریه و اوکراین رو معمولا قاطی نمی‌کنم.<br />
+ حیف ترامپ به مقام من چشم داشت و الا با تو عوضش نمی‌کردم. زود ‌گزارشتو بده من یه ساعت دیگه با ابلیس جلسه دارم.<br />
– من هر کاری از دستم برمی اومد برای جنگ بین اوکراین و سوریه انجام دادم. یه لوله گاز ترکوندم افاقه نکرد. حتی الکی گفتم پوتین قصد حمله به اوکراین داره هی پوتین برگشت گفت مسکو قصد حمله به اوکراین نداره. خیلی سرسخته جناب رند.. رونده شده. لطفا یه راهی پیش پام بذارید کم مونده زیر فشار این قضیه کنترل دل و روده امو از دست بدم<br />
+ با مکرون هماهنگ باش شاید اون تونست کاری بکنه. در ضمن اون روسیه ست نه سوریه!<br />
– چشم قربان. راستی! شما بازیکن بیسبال آفریقایی آمریکایی معروف هستین.<br />
+ یبار اینو به پاپ گفتی بیچاره تسمه تایم پاره کرد. دفعه بعد<br />
گواهی سلامت روانیتو بیار تو جلسه شیاطین انس و جن بررسی کنیم ببینیم بودن تو به صلاح دنیا هست یا نه!<br />
– چشم رنده جیم شده!<br />
+ لعنت خدا بر شیطون. خدایا توبه<br />
سمیه قربانی<br />
طنز‌پرداز<br />
بایدن: جناب جیم رنده شده، سلام و عرض ادب!<br />
شیطان: باز چیزی زدی جو؟ من شیطان رجیمم یعنی رنده شده…اااااه رونده شده، منم گیج کردی.<br />
– ببخشید قربان! من همیشه شیطان و ابلیس و رنده و دنده و عراق و سوریه و روسیه و لیبی و عراق و افغانستان رو با هم قاطی می‌کنم<br />
+ چی رو قاطی نمی‌کنی، بگو از اون صحبت کنیم<br />
– سوریه و اوکراین رو معمولا قاطی نمی‌کنم.<br />
+ حیف ترامپ به مقام من چشم داشت و الا با تو عوضش نمی‌کردم. زود ‌گزارشتو بده من یه ساعت دیگه با ابلیس جلسه دارم.<br />
– من هر کاری از دستم برمی اومد برای جنگ بین اوکراین و سوریه انجام دادم. یه لوله گاز ترکوندم افاقه نکرد. حتی الکی گفتم پوتین قصد حمله به اوکراین داره هی پوتین برگشت گفت مسکو قصد حمله به اوکراین نداره. خیلی سرسخته جناب رند.. رونده شده. لطفا یه راهی پیش پام بذارید کم مونده زیر فشار این قضیه کنترل دل و روده امو از دست بدم<br />
+ با مکرون هماهنگ باش شاید اون تونست کاری بکنه. در ضمن اون روسیه ست نه سوریه!<br />
– چشم قربان. راستی! شما بازیکن بیسبال آفریقایی آمریکایی معروف هستین.<br />
+ یبار اینو به پاپ گفتی بیچاره تسمه تایم پاره کرد. دفعه بعد<br />
گواهی سلامت روانیتو بیار تو جلسه شیاطین انس و جن بررسی کنیم ببینیم بودن تو به صلاح دنیا هست یا نه!<br />
– چشم رنده جیم شده!<br />
+ لعنت خدا بر شیطون. خدایا توبه<br />
سمیه قربانی<br />
طنز‌پرداز]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[بایدن: جناب جیم رنده شده، سلام و عرض ادب!<br />
شیطان: باز چیزی زدی جو؟ من شیطان رجیمم یعنی رنده شده…اااااه رونده شده، منم گیج کردی.<br />
– ببخشید قربان! من همیشه شیطان و ابلیس و رنده و دنده و عراق و سوریه و روسیه و لیبی و عراق و افغانستان رو با هم قاطی می‌کنم<br />
+ چی رو قاطی نمی‌کنی، بگو از اون صحبت کنیم<br />
– سوریه و اوکراین رو معمولا قاطی نمی‌کنم.<br />
+ حیف ترامپ به مقام من چشم داشت و الا با تو عوضش نمی‌کردم. زود ‌گزارشتو بده من یه ساعت دیگه با ابلیس جلسه دارم.<br />
– من هر کاری از دستم برمی اومد برای جنگ بین اوکراین و سوریه انجام دادم. یه لوله گاز ترکوندم افاقه نکرد. حتی الکی گفتم پوتین قصد حمله به اوکراین داره هی پوتین برگشت گفت مسکو قصد حمله به اوکراین نداره. خیلی سرسخته جناب رند.. رونده شده. لطفا یه راهی پیش پام بذارید کم مونده زیر فشار این قضیه کنترل دل و روده امو از دست بدم<br />
+ با مکرون هماهنگ باش شاید اون تونست کاری بکنه. در ضمن اون روسیه ست نه سوریه!<br />
– چشم قربان. راستی! شما بازیکن بیسبال آفریقایی آمریکایی معروف هستین.<br />
+ یبار اینو به پاپ گفتی بیچاره تسمه تایم پاره کرد. دفعه بعد<br />
گواهی سلامت روانیتو بیار تو جلسه شیاطین انس و جن بررسی کنیم ببینیم بودن تو به صلاح دنیا هست یا نه!<br />
– چشم رنده جیم شده!<br />
+ لعنت خدا بر شیطون. خدایا توبه<br />
سمیه قربانی<br />
طنز‌پرداز<br />
بایدن: جناب جیم رنده شده، سلام و عرض ادب!<br />
شیطان: باز چیزی زدی جو؟ من شیطان رجیمم یعنی رنده شده…اااااه رونده شده، منم گیج کردی.<br />
– ببخشید قربان! من همیشه شیطان و ابلیس و رنده و دنده و عراق و سوریه و روسیه و لیبی و عراق و افغانستان رو با هم قاطی می‌کنم<br />
+ چی رو قاطی نمی‌کنی، بگو از اون صحبت کنیم<br />
– سوریه و اوکراین رو معمولا قاطی نمی‌کنم.<br />
+ حیف ترامپ به مقام من چشم داشت و الا با تو عوضش نمی‌کردم. زود ‌گزارشتو بده من یه ساعت دیگه با ابلیس جلسه دارم.<br />
– من هر کاری از دستم برمی اومد برای جنگ بین اوکراین و سوریه انجام دادم. یه لوله گاز ترکوندم افاقه نکرد. حتی الکی گفتم پوتین قصد حمله به اوکراین داره هی پوتین برگشت گفت مسکو قصد حمله به اوکراین نداره. خیلی سرسخته جناب رند.. رونده شده. لطفا یه راهی پیش پام بذارید کم مونده زیر فشار این قضیه کنترل دل و روده امو از دست بدم<br />
+ با مکرون هماهنگ باش شاید اون تونست کاری بکنه. در ضمن اون روسیه ست نه سوریه!<br />
– چشم قربان. راستی! شما بازیکن بیسبال آفریقایی آمریکایی معروف هستین.<br />
+ یبار اینو به پاپ گفتی بیچاره تسمه تایم پاره کرد. دفعه بعد<br />
گواهی سلامت روانیتو بیار تو جلسه شیاطین انس و جن بررسی کنیم ببینیم بودن تو به صلاح دنیا هست یا نه!<br />
– چشم رنده جیم شده!<br />
+ لعنت خدا بر شیطون. خدایا توبه<br />
سمیه قربانی<br />
طنز‌پرداز]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13880.html</link>
			<pubDate>Fri, 10 Dec 2021 07:09:47 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13880.html</guid>
			<description><![CDATA[ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه<br />
در دانشکده دندانپزشکی، جمجمه یک کالای لوکس محسوب می‌شد.<br />
با دیدن و بررسی چند ساعته استخوان‌های یک خدا بیامرز در اتاق تشریح، هیچ آدمیزادی نمی‌توانست آن همه استخوان جمجمه را یاد بگیرد.<br />
باید کله را مال خودت می‌کردی تا یاد می‌گرفتی. یعنی به دور از هرگونه استرس و با خیالی آسوده باید جمجمه را در دستانت می‌گرفتی، به عمق حفره‌های خالی از چشمش زل می‌زدی، در خلوت استخوان گونه‌اش را به پوست صورتت می‌مالیدی تا می‌توانستی درکش کنی.<br />
اما متأسفانه این امکان وجود نداشت. اول اینکه تعداد کله‌های اتاق تشریح کم بود؛ دوم اینکه این کله‌ها بالاخره مال یک بنده خدایی بود، صاحاب داشت، همینجوری نمی‌شد جمجمه فامیل مردم را برداشت و بُرد خانه و فکش را آورد پایین.<br />
هفت نفر بودیم که از سال اول حسابی با هم رفیق شدیم. قرار گذاشتیم یک نقشه بکشیم و یکی از کله‌ها را از اتاق تشریح بدزدیم.<br />
کله، هر شب پیش یکی از بچه‌ها می‌ماند و بعد از یک هفته جمجمه مُرده مردم را می‌گذاشتیم سرجایش.<br />
برای آنکه صاحبان کله هم راضی باشند، به خودمان قول دادیم که هر شب برایش فاتحه بخوانیم و صلوات بفرستیم.<br />
با هر مصیبتی بود کلید اتاق تشریح را کش رفتیم و یکی از کله‌ها را برداشتیم و آوردیم خوابگاه.<br />
یک هم‌اتاقی داشتم که مهندسی می‌خواند. کلاً از خون و جنازه چندشش می‌شد، اسکلت که جای خود داشت.<br />
به محض آنکه آمد توی اتاق و جمجمه را در دست من دید، یک متر پرید عقب. بعد از کلی جر و بحث بالاخره قبول کرد که فقط یک شب کله در اتاق بماند.<br />
تمام عاشقانه‌هایم که با کله تمام شد با ظرافت خاصی گذاشتمش روی میز که فردا بدهم به نفر بعد. من از خستگی بیهوش شدم ولی هم‌اتاقی خوابش نمی‌برد. جمجمه درست روبروی تختش بود.<br />
یک بار بلند شده بود و جای جمجمه را عوض کرده بود اما باز هم خوابش نبرده بود. بالاخره تصمیم گرفته بود کله را بگذارد در کوله‌پشتی‌اش تا چشمش به آن نخورد.<br />
هر دو اول صبح کلاس داشتیم و به خاطر کم‌خوابی شب قبل دیر بیدار شدیم. صبحانه نخورده دویدیم به سمت دانشگاه.<br />
هم‌اتاقی من به محض باز کردن زیپ کوله‌پشتی جیغ کشیده بود و کوله را پرت کرده بود وسط کلاس. کله قِل خورده بود تا جلوی پای استاد. کل کلاس رفته بود روی هوا.<br />
داد و بیداد راه انداخته بودند که وجود جمجمه در کوله‌پشتی مشکوک است. اتهام قتل به او زدند و پلیس خبر کردند. هم‌اتاقی بدبخت هم که آنقدر شوکه شده بود، زبانش بند آمده بود.<br />
خلاصه جمجمه افتاد دست کلانتری و همه چیز لو رفت. من و رفقایم را بازداشت کردند.<br />
بقیه دانشجوها که از داستان خبردار شدند، سلسله تظاهرات مسالمت‌آمیزی در اعتراض به کمبود کله در دانشکده راه انداختند.<br />
پلاکارد درست کردند و شعار دادند که:<br />
«هر دانشجو یک کله / بدون گوشت و دنده»،<br />
«دانشجو کله می‌خواد / کله رو فله می‌خواد»،<br />
«جمجمه مجانی حق مسلم ماست».<br />
رئیس دانشکده خیلی منطقی برای‌شان توضیح داد که: «جمجمه چیزی نیست که برویم سر کوچه بخریم. شما خودتان حاضرید کله پدرتان بیفتد دست یک عده بچه دانشجو که آن را دستمالی کنند؟»<br />
فهمیدیم مشکل از کجاست. بعد از خلاص شدن از کلانتری راه افتادیم در بیمارستان‌ها دنبال مریض‌های بدحالِ رو به موت.<br />
این موضوع از درخواست پیوند اعضا هم بدتر بود. می‌رفتیم با کلی اضطراب جلوی همسر مریض و می‌گفتیم: «ببخشید اگر شوهرتان خدای نکرده به رحمت خدا رفت، کله‌اش را می‌دهید به ما؟»<br />
خلاصه این روش جواب نداد.<br />
زانوی غم بغل کرده بودیم که متوجه شدیم پدر یکی از بچه‌ها فوت کرده. یک دسته گل بزرگ خریدیم و رفتیم برای مراسم خاکسپاری. همکلاسی ما غرق در اشک و آه بود اما اگر دیر می‌جنبیدیم کله پدرش از دست‌مان می‌پرید.<br />
موضوع را که مطرح کردیم اول هفت نفرمان را یک کتک مفصل زد و بعد حسابی به تمام اموات‌مان بد و بیراه گفت؛ اما در آخر برای پیشرفت علم و هموارسازی راه سخت یادگیری دانش برای دانشجویان، پذیرفت.<br />
چون می‌خواستیم کله مال خودمان باشد، قرار شد خودش شبانه کله پدرش را جدا کند و بیاورد. مسلماً چون پدر خودش بود حق داشت هرچقدر می‌خواهد جمجمه پدرش را در اختیار داشته باشد اما ما هفت نفر هم از سرِ پدرش بی‌نصیب نمی‌ماندیم.<br />
کله پدر او برای ما هشت نفر کافی بود اما بقیه دانشجویان چه می‌کردند؟<br />
سایر دانشجویان خیلی تلاش می‌کردند کله پدر همکلاسی‌مان را کش بروند اما همکلاسی داغدارمان هر شب جمجمه را محکم بغل می‌کرد و می‌خوابید. دیگر کار به جایی رسیده بود که بدون جمجمه خوابش نمی‌برد.<br />
متأسفانه همکلاسی عزادارمان عاشق شد. دختر مورد نظر به هیچ‌وجه حاضر نبود در تخت‌شان یک جمجمه باشد.<br />
گروه هفت نفره ما به خاطر این مسئله احساس مسئولیت می‌کرد. قرار گذاشتیم تا آخر عمرمان هر شب کله خانه یک نفر باشد حتی بعد از ازدواج.<br />
همکلاسی عزادارمان ازدواج کرد اما ما هفت نفر هیچ‌کدام‌مان نتوانستیم ازدواج کنیم.<br />
<br />
<br />
میتونید ماجرای سه بیگناه را هم در لینک زیر بخونید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-3324.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">ماجرای سه بی گناه</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه<br />
در دانشکده دندانپزشکی، جمجمه یک کالای لوکس محسوب می‌شد.<br />
با دیدن و بررسی چند ساعته استخوان‌های یک خدا بیامرز در اتاق تشریح، هیچ آدمیزادی نمی‌توانست آن همه استخوان جمجمه را یاد بگیرد.<br />
باید کله را مال خودت می‌کردی تا یاد می‌گرفتی. یعنی به دور از هرگونه استرس و با خیالی آسوده باید جمجمه را در دستانت می‌گرفتی، به عمق حفره‌های خالی از چشمش زل می‌زدی، در خلوت استخوان گونه‌اش را به پوست صورتت می‌مالیدی تا می‌توانستی درکش کنی.<br />
اما متأسفانه این امکان وجود نداشت. اول اینکه تعداد کله‌های اتاق تشریح کم بود؛ دوم اینکه این کله‌ها بالاخره مال یک بنده خدایی بود، صاحاب داشت، همینجوری نمی‌شد جمجمه فامیل مردم را برداشت و بُرد خانه و فکش را آورد پایین.<br />
هفت نفر بودیم که از سال اول حسابی با هم رفیق شدیم. قرار گذاشتیم یک نقشه بکشیم و یکی از کله‌ها را از اتاق تشریح بدزدیم.<br />
کله، هر شب پیش یکی از بچه‌ها می‌ماند و بعد از یک هفته جمجمه مُرده مردم را می‌گذاشتیم سرجایش.<br />
برای آنکه صاحبان کله هم راضی باشند، به خودمان قول دادیم که هر شب برایش فاتحه بخوانیم و صلوات بفرستیم.<br />
با هر مصیبتی بود کلید اتاق تشریح را کش رفتیم و یکی از کله‌ها را برداشتیم و آوردیم خوابگاه.<br />
یک هم‌اتاقی داشتم که مهندسی می‌خواند. کلاً از خون و جنازه چندشش می‌شد، اسکلت که جای خود داشت.<br />
به محض آنکه آمد توی اتاق و جمجمه را در دست من دید، یک متر پرید عقب. بعد از کلی جر و بحث بالاخره قبول کرد که فقط یک شب کله در اتاق بماند.<br />
تمام عاشقانه‌هایم که با کله تمام شد با ظرافت خاصی گذاشتمش روی میز که فردا بدهم به نفر بعد. من از خستگی بیهوش شدم ولی هم‌اتاقی خوابش نمی‌برد. جمجمه درست روبروی تختش بود.<br />
یک بار بلند شده بود و جای جمجمه را عوض کرده بود اما باز هم خوابش نبرده بود. بالاخره تصمیم گرفته بود کله را بگذارد در کوله‌پشتی‌اش تا چشمش به آن نخورد.<br />
هر دو اول صبح کلاس داشتیم و به خاطر کم‌خوابی شب قبل دیر بیدار شدیم. صبحانه نخورده دویدیم به سمت دانشگاه.<br />
هم‌اتاقی من به محض باز کردن زیپ کوله‌پشتی جیغ کشیده بود و کوله را پرت کرده بود وسط کلاس. کله قِل خورده بود تا جلوی پای استاد. کل کلاس رفته بود روی هوا.<br />
داد و بیداد راه انداخته بودند که وجود جمجمه در کوله‌پشتی مشکوک است. اتهام قتل به او زدند و پلیس خبر کردند. هم‌اتاقی بدبخت هم که آنقدر شوکه شده بود، زبانش بند آمده بود.<br />
خلاصه جمجمه افتاد دست کلانتری و همه چیز لو رفت. من و رفقایم را بازداشت کردند.<br />
بقیه دانشجوها که از داستان خبردار شدند، سلسله تظاهرات مسالمت‌آمیزی در اعتراض به کمبود کله در دانشکده راه انداختند.<br />
پلاکارد درست کردند و شعار دادند که:<br />
«هر دانشجو یک کله / بدون گوشت و دنده»،<br />
«دانشجو کله می‌خواد / کله رو فله می‌خواد»،<br />
«جمجمه مجانی حق مسلم ماست».<br />
رئیس دانشکده خیلی منطقی برای‌شان توضیح داد که: «جمجمه چیزی نیست که برویم سر کوچه بخریم. شما خودتان حاضرید کله پدرتان بیفتد دست یک عده بچه دانشجو که آن را دستمالی کنند؟»<br />
فهمیدیم مشکل از کجاست. بعد از خلاص شدن از کلانتری راه افتادیم در بیمارستان‌ها دنبال مریض‌های بدحالِ رو به موت.<br />
این موضوع از درخواست پیوند اعضا هم بدتر بود. می‌رفتیم با کلی اضطراب جلوی همسر مریض و می‌گفتیم: «ببخشید اگر شوهرتان خدای نکرده به رحمت خدا رفت، کله‌اش را می‌دهید به ما؟»<br />
خلاصه این روش جواب نداد.<br />
زانوی غم بغل کرده بودیم که متوجه شدیم پدر یکی از بچه‌ها فوت کرده. یک دسته گل بزرگ خریدیم و رفتیم برای مراسم خاکسپاری. همکلاسی ما غرق در اشک و آه بود اما اگر دیر می‌جنبیدیم کله پدرش از دست‌مان می‌پرید.<br />
موضوع را که مطرح کردیم اول هفت نفرمان را یک کتک مفصل زد و بعد حسابی به تمام اموات‌مان بد و بیراه گفت؛ اما در آخر برای پیشرفت علم و هموارسازی راه سخت یادگیری دانش برای دانشجویان، پذیرفت.<br />
چون می‌خواستیم کله مال خودمان باشد، قرار شد خودش شبانه کله پدرش را جدا کند و بیاورد. مسلماً چون پدر خودش بود حق داشت هرچقدر می‌خواهد جمجمه پدرش را در اختیار داشته باشد اما ما هفت نفر هم از سرِ پدرش بی‌نصیب نمی‌ماندیم.<br />
کله پدر او برای ما هشت نفر کافی بود اما بقیه دانشجویان چه می‌کردند؟<br />
سایر دانشجویان خیلی تلاش می‌کردند کله پدر همکلاسی‌مان را کش بروند اما همکلاسی داغدارمان هر شب جمجمه را محکم بغل می‌کرد و می‌خوابید. دیگر کار به جایی رسیده بود که بدون جمجمه خوابش نمی‌برد.<br />
متأسفانه همکلاسی عزادارمان عاشق شد. دختر مورد نظر به هیچ‌وجه حاضر نبود در تخت‌شان یک جمجمه باشد.<br />
گروه هفت نفره ما به خاطر این مسئله احساس مسئولیت می‌کرد. قرار گذاشتیم تا آخر عمرمان هر شب کله خانه یک نفر باشد حتی بعد از ازدواج.<br />
همکلاسی عزادارمان ازدواج کرد اما ما هفت نفر هیچ‌کدام‌مان نتوانستیم ازدواج کنیم.<br />
<br />
<br />
میتونید ماجرای سه بیگناه را هم در لینک زیر بخونید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-3324.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">ماجرای سه بی گناه</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ماجرای جالب مسافرت رفتن پسر نابینا]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13298.html</link>
			<pubDate>Sat, 16 Oct 2021 02:56:54 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13298.html</guid>
			<description><![CDATA[مسافرت رفتن نابینایان هم حکایتی داره!<br />
خاطره یک نابینا از ماجرای دیدار با دوستش در شهر دیگر<br />
<br />
سفر همیشه یکی از ارکان جدا نشدنی ما آدمیان از گذشته تا به حال بوده و در آینده نیز همینطور خواهد بود. فقط شکلش تغییرات زیادی کرده. از سفر با پای پیاده و اسب و شتر و کالسکه و کشتی در گذشته های دور تا سفر با قطار و اتوبوس و ماشین و هواپیما در دوره زمانه خودمان. آنقدر سفر برای ما انسان ها مهم است که به فکر سفر در کهکشان ها و حتی سفر در زمان هستیم. اما سفر می تواند دلایل متعدد هم داشته باشد. سفر کاری، سفر تفریحی، سفر درمانی و سفر زیارتی که این آخری معمولاً در فصل بهار و به صورت دسته جمعی انجام شده و در مسیر برگشت هم معمولاً خاطرات خوبی برای به خصوص آقایان به همراه دارد. در این بین ما نابینایان هم ممکن است پیش بیاید که از روی اجبار یا اختیار قصد سفر کنیم. در بلاد دیگر شاید این کار خیلی برای همنوعان ما مشکل نباشد. ولی سفر برای ما در کشورمان همواره با چالش های خاص خودش همراه بوده. از این رو، برای روشن تر شدن ماجرا، خاطره یکی از سفر های خود را برایتان بازگو می کنیم. باشد که پند گیرید و رستگار شوید.<br />
ماجرا از روزی آغاز شد که ما قصد سفر به شهری را داشتیم که یکی از دوستان خوبمان در آن شهر ساکن بود و ما تصمیم گرفتیم چند روزی به دیدنش رفته و مهمانش شویم. البته این خاطره مربوط به دوران ماقبل کرونا بوده. این را گفتیم که یک وقت خدای نکرده بد آموزی نداشته باشیم. وگرنه در حال حاضر ما به اجداد روان شادمان می خندیم به سفر برویم آن هم با وسایل عمومی. خلاصه این که رخت سفر بستیم و شال و کلاه بر گردن و سرمان آماده سفر شدیم. ابتدا یک دستگاه تاکسی از نوع اینترنتی اختیار کرده و رهسپار ترمینال خودمان یا همان پایانه خودشان شدیم. وقتی به در ترمینال رسیدیم، از نگهبان خواستیم که با توجه به نابینا بودنمان بگذارد با خودروی حامل خود وارد محوطه ترمینال شویم تا راحت تر به اتوبوس خود برسیم که برخلاف اکثریت آحاد جامعه، دوست نگهبان ما بسیار به توانمندی های نابینایان واقف بودند و چنین اجازه ای به ما ندادند و معتقد بودند که ما با عصایمان می توانیم به راحتی راه خود را پیدا کنیم. از این رو ما نیز برای این که کم نیاورده باشیم، بر فرمایشات دوست نگهبانمان صحه گذاشته و در حالی که مثل این انسان های باکلاس کرایه خود را آنلاین پرداخت کرده بودیم که البته با اعتراض راننده همراه شد؛ از تاکسی پیاده شده و عصا به دست وارد ترمینال شدیم.<br />
در همان ابتدای کار هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که ناگهان با صدای مهیب بوق اتوبوسی که درست در یک متری سمت راستمان بود پرواز کوچکی در آسمان بالای سرمان کردیم و همزمان با ترسیدن از صدای بوق اتوبوس، با این تصور که به زودی توسط چرخ های غول پیکر اتوبوس مذکور به تکه ای کالباس در کف زمین تبدیل می شویم، تمام حرف هایمان را با خدای خود زدیم و سعی کردیم کمی از بار گناهانمان این دم آخری بکاهیم. اما گویا هنوز عمر ما به دنیا بود و اتوبوس با فاصله کمی از پشت سرمان عبور کرد و ما همچنان عصا به دست در وسط ترمینال سرگردان ماندیم. در همین حین یکی از دوستان داد بزن که برای اتوبوس ها مسافر پیدا می کرد همانطور که مقصد مورد نظرش را فریاد می زد به سمت ما آمد و بدون هیچ حرفی عصای ما را از نوکش گرفته و ما را بکسل کرده و به راه افتاد. ما نیز برای این که عصای خود را از دست ندهیم مجبور شدیم به دنبالش راه بیفتیم. اینجا بود که فهمیدیم اگر خودمان چاره ای نکنیم؛ دوستمان ما را به مقصد مورد نظر خودش می فرستد و آن وقت است که باید آن حیوان زحمتکش معروف را بیاوریم و باقالی را بارش کنیم. فقط نمی دانیم کسی که این ضرب المثل را اولین بار به کار برده قرار بوده باقالی ها را کجا ببرد. چون هیچ اشاره ای به این موضوع نداشته. خلاصه این که ما بعد از چند قدم به صدا درآمده و از طرف خواستیم ما را به سمت تعاونی مورد نظرمان راهنمایی کند. او نیز بدون حرف به مسیرش ادامه داد و لحظاتی بعد ما در مقابل تعاونی مورد نظرمان بودیم که با تماس نوک عصایمان به زمین متوجه شدیم که از حالت بکسل خارج شده ایم. در مقابل خود پیشخوانی را یافتیم که صدایی از آن سمتش پرسید که کجا می خواهیم برویم. ما که باز هم مثل باکلاس ها اینترنتی بلیت خریده بودیم، اسم و مقصدمان را گفتیم و چند ثانیه بعد کاغذ دراز شده به سمتمان را گرفتیم که همان بلیت چاپ شده بود. بعد از چند ثانیه هم ناگهان دستی دور بازویمان پیچید و ما را به سرعت به دنبال خودش کشان کشان برد. حال دلیل این عجله چه بود را هنوز هم نفهمیدیم. لحظاتی بعد به اتوبوس رسیدیم و فرد مذکور بدون حرف کوله پشتی ما را از کول ما خارج کرد و آن را داخل صندوق گذاشت و شماره اش را به دستمان داد و دوباره ما را به دنبال خود وارد اتوبوس کرد. شماره صندلیمان را پرسید که جوابش را دادیم و چندی بعد ما را روی صندلیمان نشاند و همزمان با تشکر ما به سرعت محو شد.<br />
کمی که از حرکت اتوبوس گذشت، شاگرد راننده شروع به توزیع بسته پذیرایی کرد و کمی بعد هم به ما رسید و بسته ما را بی هیچ حرفی روی پایمان گذاشت و رفت. ما هم با سرعت از افتادن آن جلوگیری کرده و بسته مذکور را گرفته و از آنجا که میل به خوردنش نداشتیم آن را داخل کیفمان چپاندیم. چند ساعتی به همین شکل گذشت تا اتوبوس برای دقایقی توقف کرد تا همگی استراحتی کنند و هر کس اگر کاری دارد انجام دهد و اگر می خواهد غذایی هم بخورد. ما نیز از جا برخاسته و قصد خروج از اتوبوس را داشتیم که شاگرد راننده به کمکمان آمد. از او خواستیم ما را به سرویس بهداشتی راهنمایی کند و او نیز همین کار را کرد. وقتی وارد اتاقک سرویس شدیم او نیز به دنبالمان وارد شد و پرسید که آیا خودمان می توانیم یا کمکمان کند که این اطمینان را به او دادیم که سال هاست خودمان این کار را انجام می دهیم و در این زمینه بسیار باتجربه شده ایم. بعد از اتمام کارمان با همان شاگرد راننده به سمت غذاخوری رفته و یک پرس غذا سفارش دادیم. وقتی غذایمان حاضر شد، باز هم شاگرد راننده آمد و قاشق را برداشت و آن را پر کرد و به سمت دهانمان آورد. اینجا بود که بار دیگر به او اطمینان دادیم که ما همانقدر که در امور صادرات تبهّر داریم، در امور واردات نیز ماهریم. باز هم خیلی سریع متقاعد شد و قاشق را به دستمان داد. با این تفاوت که این بار با دقت ما را زیر نظر گرفت که مبادا دانه ای برنج از قاشقمان بیفتد و ما غافل شویم. خلاصه بعد از اتمام اثبات توانایی خود در غذا خوردن به دوست شاگرد راننده، با همراهی ایشان به داخل اتوبوس برگشته و روی صندلی خود مستقر شدیم.<br />
وقتی به مقصد رسیدیم؛ از اتوبوس پیاده شده و از شاگرد راننده کوله پشتی خود را گرفتیم و تصمیم گرفتیم باز هم مثل باکلاس ها تاکسی اینترنتی بگیریم که ناگهان حدود ده پانزده راننده تاکسی از جناح های مختلف به سمتمان حمله ور شدند و ما را از طرفین سعی کردند با خود ببرند. ما نیز در آن شرایط احساس طنابی را داشتیم که برای مسابقات طناب کشی از آن استفاده می شود. اینجا بود که پروژه باکلاس بودن با خاک یکسان شد و ما برای نجات جانمان هم شده تصمیم گرفتیم چاره ای بیندیشیم. این بود که مقصدمان و مبلغ مورد نظرمان را هم گفتیم که باعث شد تعداد قابل توجهی از شرکت کنندگان در مسابقه طناب کشی از دور مسابقات حذف شوند. در نهایت یکی از رانندگان توانست ما را همراه خود ببرد که وقتی از بقیه دور می شدیم مورد لطف و عنایت همکارانش آن هم از نوع آبدارش واقع گردید. به هر حال به تاکسی رسیدیم و سوار شده و به راه افتادیم. ما آدرس را به راننده دادیم و ایشان هم که مدعی بودند همه جا را مثل کف دستشان بلد هستند؛ تمام نیاکان ما را به یادمان آوردند تا بعد از ساعتی توانستند با پرسیدن از بیست و سه نفر آدرس مورد نظر ما را پیدا کنند. وقتی از تاکسی پیاده شدیم و با دوستمان که برای استقبالمان به دم در خانه اش آمده بود مواجه شدیم؛ انگار که معدن طلای ناشناسی را کشف کرده ایم؛ به وجد آمده و از این که بالاخره توانستیم به سلامت به مقصد برسیم درون خود به جشن و پایکوبی پرداختیم و البته شکر خدا را هم فراموش نکردیم.<br />
در پایان به همگی توصیه می کنیم که با وجود تمام مشکلاتی که وجود دارد؛ هیچ گاه از سفر کردن نترسید. البته الآن بترسید ها! چه کاریست در این همه گیری بروید سفر! اصلاً گفته اند هر کس به سفر برود مستمری او قطع می شود. حتماً باید زور بالای سرتان باشد تا حرف گوش کنید؟ صبر کنید این بیماری دیوانه دست از سرمان بردارد؛ یک برنامه با هم می ریزیم و یک سفر با هم می رویم. البته خرجش را مدیر مسئول مانا تقبل می کند ها! این را خودش به ما گفت. در گوش ما نیز گفت که کسی فعلاً متوجه نشود که همینطور هم شد. پس تا اطلاع ثانوی، در خانه بمانیم!<br />
امضا: یخ نکنی نمکدون]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مسافرت رفتن نابینایان هم حکایتی داره!<br />
خاطره یک نابینا از ماجرای دیدار با دوستش در شهر دیگر<br />
<br />
سفر همیشه یکی از ارکان جدا نشدنی ما آدمیان از گذشته تا به حال بوده و در آینده نیز همینطور خواهد بود. فقط شکلش تغییرات زیادی کرده. از سفر با پای پیاده و اسب و شتر و کالسکه و کشتی در گذشته های دور تا سفر با قطار و اتوبوس و ماشین و هواپیما در دوره زمانه خودمان. آنقدر سفر برای ما انسان ها مهم است که به فکر سفر در کهکشان ها و حتی سفر در زمان هستیم. اما سفر می تواند دلایل متعدد هم داشته باشد. سفر کاری، سفر تفریحی، سفر درمانی و سفر زیارتی که این آخری معمولاً در فصل بهار و به صورت دسته جمعی انجام شده و در مسیر برگشت هم معمولاً خاطرات خوبی برای به خصوص آقایان به همراه دارد. در این بین ما نابینایان هم ممکن است پیش بیاید که از روی اجبار یا اختیار قصد سفر کنیم. در بلاد دیگر شاید این کار خیلی برای همنوعان ما مشکل نباشد. ولی سفر برای ما در کشورمان همواره با چالش های خاص خودش همراه بوده. از این رو، برای روشن تر شدن ماجرا، خاطره یکی از سفر های خود را برایتان بازگو می کنیم. باشد که پند گیرید و رستگار شوید.<br />
ماجرا از روزی آغاز شد که ما قصد سفر به شهری را داشتیم که یکی از دوستان خوبمان در آن شهر ساکن بود و ما تصمیم گرفتیم چند روزی به دیدنش رفته و مهمانش شویم. البته این خاطره مربوط به دوران ماقبل کرونا بوده. این را گفتیم که یک وقت خدای نکرده بد آموزی نداشته باشیم. وگرنه در حال حاضر ما به اجداد روان شادمان می خندیم به سفر برویم آن هم با وسایل عمومی. خلاصه این که رخت سفر بستیم و شال و کلاه بر گردن و سرمان آماده سفر شدیم. ابتدا یک دستگاه تاکسی از نوع اینترنتی اختیار کرده و رهسپار ترمینال خودمان یا همان پایانه خودشان شدیم. وقتی به در ترمینال رسیدیم، از نگهبان خواستیم که با توجه به نابینا بودنمان بگذارد با خودروی حامل خود وارد محوطه ترمینال شویم تا راحت تر به اتوبوس خود برسیم که برخلاف اکثریت آحاد جامعه، دوست نگهبان ما بسیار به توانمندی های نابینایان واقف بودند و چنین اجازه ای به ما ندادند و معتقد بودند که ما با عصایمان می توانیم به راحتی راه خود را پیدا کنیم. از این رو ما نیز برای این که کم نیاورده باشیم، بر فرمایشات دوست نگهبانمان صحه گذاشته و در حالی که مثل این انسان های باکلاس کرایه خود را آنلاین پرداخت کرده بودیم که البته با اعتراض راننده همراه شد؛ از تاکسی پیاده شده و عصا به دست وارد ترمینال شدیم.<br />
در همان ابتدای کار هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که ناگهان با صدای مهیب بوق اتوبوسی که درست در یک متری سمت راستمان بود پرواز کوچکی در آسمان بالای سرمان کردیم و همزمان با ترسیدن از صدای بوق اتوبوس، با این تصور که به زودی توسط چرخ های غول پیکر اتوبوس مذکور به تکه ای کالباس در کف زمین تبدیل می شویم، تمام حرف هایمان را با خدای خود زدیم و سعی کردیم کمی از بار گناهانمان این دم آخری بکاهیم. اما گویا هنوز عمر ما به دنیا بود و اتوبوس با فاصله کمی از پشت سرمان عبور کرد و ما همچنان عصا به دست در وسط ترمینال سرگردان ماندیم. در همین حین یکی از دوستان داد بزن که برای اتوبوس ها مسافر پیدا می کرد همانطور که مقصد مورد نظرش را فریاد می زد به سمت ما آمد و بدون هیچ حرفی عصای ما را از نوکش گرفته و ما را بکسل کرده و به راه افتاد. ما نیز برای این که عصای خود را از دست ندهیم مجبور شدیم به دنبالش راه بیفتیم. اینجا بود که فهمیدیم اگر خودمان چاره ای نکنیم؛ دوستمان ما را به مقصد مورد نظر خودش می فرستد و آن وقت است که باید آن حیوان زحمتکش معروف را بیاوریم و باقالی را بارش کنیم. فقط نمی دانیم کسی که این ضرب المثل را اولین بار به کار برده قرار بوده باقالی ها را کجا ببرد. چون هیچ اشاره ای به این موضوع نداشته. خلاصه این که ما بعد از چند قدم به صدا درآمده و از طرف خواستیم ما را به سمت تعاونی مورد نظرمان راهنمایی کند. او نیز بدون حرف به مسیرش ادامه داد و لحظاتی بعد ما در مقابل تعاونی مورد نظرمان بودیم که با تماس نوک عصایمان به زمین متوجه شدیم که از حالت بکسل خارج شده ایم. در مقابل خود پیشخوانی را یافتیم که صدایی از آن سمتش پرسید که کجا می خواهیم برویم. ما که باز هم مثل باکلاس ها اینترنتی بلیت خریده بودیم، اسم و مقصدمان را گفتیم و چند ثانیه بعد کاغذ دراز شده به سمتمان را گرفتیم که همان بلیت چاپ شده بود. بعد از چند ثانیه هم ناگهان دستی دور بازویمان پیچید و ما را به سرعت به دنبال خودش کشان کشان برد. حال دلیل این عجله چه بود را هنوز هم نفهمیدیم. لحظاتی بعد به اتوبوس رسیدیم و فرد مذکور بدون حرف کوله پشتی ما را از کول ما خارج کرد و آن را داخل صندوق گذاشت و شماره اش را به دستمان داد و دوباره ما را به دنبال خود وارد اتوبوس کرد. شماره صندلیمان را پرسید که جوابش را دادیم و چندی بعد ما را روی صندلیمان نشاند و همزمان با تشکر ما به سرعت محو شد.<br />
کمی که از حرکت اتوبوس گذشت، شاگرد راننده شروع به توزیع بسته پذیرایی کرد و کمی بعد هم به ما رسید و بسته ما را بی هیچ حرفی روی پایمان گذاشت و رفت. ما هم با سرعت از افتادن آن جلوگیری کرده و بسته مذکور را گرفته و از آنجا که میل به خوردنش نداشتیم آن را داخل کیفمان چپاندیم. چند ساعتی به همین شکل گذشت تا اتوبوس برای دقایقی توقف کرد تا همگی استراحتی کنند و هر کس اگر کاری دارد انجام دهد و اگر می خواهد غذایی هم بخورد. ما نیز از جا برخاسته و قصد خروج از اتوبوس را داشتیم که شاگرد راننده به کمکمان آمد. از او خواستیم ما را به سرویس بهداشتی راهنمایی کند و او نیز همین کار را کرد. وقتی وارد اتاقک سرویس شدیم او نیز به دنبالمان وارد شد و پرسید که آیا خودمان می توانیم یا کمکمان کند که این اطمینان را به او دادیم که سال هاست خودمان این کار را انجام می دهیم و در این زمینه بسیار باتجربه شده ایم. بعد از اتمام کارمان با همان شاگرد راننده به سمت غذاخوری رفته و یک پرس غذا سفارش دادیم. وقتی غذایمان حاضر شد، باز هم شاگرد راننده آمد و قاشق را برداشت و آن را پر کرد و به سمت دهانمان آورد. اینجا بود که بار دیگر به او اطمینان دادیم که ما همانقدر که در امور صادرات تبهّر داریم، در امور واردات نیز ماهریم. باز هم خیلی سریع متقاعد شد و قاشق را به دستمان داد. با این تفاوت که این بار با دقت ما را زیر نظر گرفت که مبادا دانه ای برنج از قاشقمان بیفتد و ما غافل شویم. خلاصه بعد از اتمام اثبات توانایی خود در غذا خوردن به دوست شاگرد راننده، با همراهی ایشان به داخل اتوبوس برگشته و روی صندلی خود مستقر شدیم.<br />
وقتی به مقصد رسیدیم؛ از اتوبوس پیاده شده و از شاگرد راننده کوله پشتی خود را گرفتیم و تصمیم گرفتیم باز هم مثل باکلاس ها تاکسی اینترنتی بگیریم که ناگهان حدود ده پانزده راننده تاکسی از جناح های مختلف به سمتمان حمله ور شدند و ما را از طرفین سعی کردند با خود ببرند. ما نیز در آن شرایط احساس طنابی را داشتیم که برای مسابقات طناب کشی از آن استفاده می شود. اینجا بود که پروژه باکلاس بودن با خاک یکسان شد و ما برای نجات جانمان هم شده تصمیم گرفتیم چاره ای بیندیشیم. این بود که مقصدمان و مبلغ مورد نظرمان را هم گفتیم که باعث شد تعداد قابل توجهی از شرکت کنندگان در مسابقه طناب کشی از دور مسابقات حذف شوند. در نهایت یکی از رانندگان توانست ما را همراه خود ببرد که وقتی از بقیه دور می شدیم مورد لطف و عنایت همکارانش آن هم از نوع آبدارش واقع گردید. به هر حال به تاکسی رسیدیم و سوار شده و به راه افتادیم. ما آدرس را به راننده دادیم و ایشان هم که مدعی بودند همه جا را مثل کف دستشان بلد هستند؛ تمام نیاکان ما را به یادمان آوردند تا بعد از ساعتی توانستند با پرسیدن از بیست و سه نفر آدرس مورد نظر ما را پیدا کنند. وقتی از تاکسی پیاده شدیم و با دوستمان که برای استقبالمان به دم در خانه اش آمده بود مواجه شدیم؛ انگار که معدن طلای ناشناسی را کشف کرده ایم؛ به وجد آمده و از این که بالاخره توانستیم به سلامت به مقصد برسیم درون خود به جشن و پایکوبی پرداختیم و البته شکر خدا را هم فراموش نکردیم.<br />
در پایان به همگی توصیه می کنیم که با وجود تمام مشکلاتی که وجود دارد؛ هیچ گاه از سفر کردن نترسید. البته الآن بترسید ها! چه کاریست در این همه گیری بروید سفر! اصلاً گفته اند هر کس به سفر برود مستمری او قطع می شود. حتماً باید زور بالای سرتان باشد تا حرف گوش کنید؟ صبر کنید این بیماری دیوانه دست از سرمان بردارد؛ یک برنامه با هم می ریزیم و یک سفر با هم می رویم. البته خرجش را مدیر مسئول مانا تقبل می کند ها! این را خودش به ما گفت. در گوش ما نیز گفت که کسی فعلاً متوجه نشود که همینطور هم شد. پس تا اطلاع ثانوی، در خانه بمانیم!<br />
امضا: یخ نکنی نمکدون]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تلفظ دوستت دارم در زبان‌های زنده دنیا]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13233.html</link>
			<pubDate>Sun, 03 Oct 2021 06:23:27 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13233.html</guid>
			<description><![CDATA[دوستت دارم در زبانهای مختلف دنیا چگونه گفته می‌شود؟<br />
به زبان ایتالیایی <br />
Ti Amo <br />
<br />
<br />
به زبان یونانی <br />
S'ayapo philo Su <br />
<br />
<br />
به زبان روسی <br />
Ya vas liubli <br />
<br />
<br />
به زبان پرتقالی <br />
Amo - te <br />
<br />
<br />
به زبان فارسی <br />
Dooset Daram <br />
<br />
<br />
به زبان آلمانی <br />
Ich liebe dich <br />
<br />
<br />
به زبان اسپانیایی <br />
Te quiero <br />
<br />
<br />
به زبان سوئدی <br />
Jag a Iskan dig <br />
<br />
<br />
به زبان هندی <br />
Mai tujhe pyaar kartha ho <br />
<br />
<br />
به زبان فرانسه <br />
Je t'aime <br />
<br />
<br />
به زبان ارمنی <br />
Jiroum em kez <br />
<br />
<br />
به زبان انگلیسی <br />
I Love You <br />
<br />
<br />
به زبان ترکی <br />
Seni seviyo rum <br />
<br />
<br />
به زبان دانمارکی <br />
Jeg elsker dig <br />
<br />
<br />
به زبان چینی <br />
Mi tuzya var ruem karata <br />
<br />
<br />
به زبان سوئیسی <br />
Cha'ha di ga''rn <br />
<br />
<br />
به زبان برزیلی <br />
Eu te arno <br />
<br />
<br />
به زبان هلندی <br />
Ik hou van jou <br />
<br />
<br />
به زبان فنلادی <br />
mä rakastan sua <br />
<br />
<br />
به زبان خودم: عاشقتم. دوست دارم. زندگیمی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دوستت دارم در زبانهای مختلف دنیا چگونه گفته می‌شود؟<br />
به زبان ایتالیایی <br />
Ti Amo <br />
<br />
<br />
به زبان یونانی <br />
S'ayapo philo Su <br />
<br />
<br />
به زبان روسی <br />
Ya vas liubli <br />
<br />
<br />
به زبان پرتقالی <br />
Amo - te <br />
<br />
<br />
به زبان فارسی <br />
Dooset Daram <br />
<br />
<br />
به زبان آلمانی <br />
Ich liebe dich <br />
<br />
<br />
به زبان اسپانیایی <br />
Te quiero <br />
<br />
<br />
به زبان سوئدی <br />
Jag a Iskan dig <br />
<br />
<br />
به زبان هندی <br />
Mai tujhe pyaar kartha ho <br />
<br />
<br />
به زبان فرانسه <br />
Je t'aime <br />
<br />
<br />
به زبان ارمنی <br />
Jiroum em kez <br />
<br />
<br />
به زبان انگلیسی <br />
I Love You <br />
<br />
<br />
به زبان ترکی <br />
Seni seviyo rum <br />
<br />
<br />
به زبان دانمارکی <br />
Jeg elsker dig <br />
<br />
<br />
به زبان چینی <br />
Mi tuzya var ruem karata <br />
<br />
<br />
به زبان سوئیسی <br />
Cha'ha di ga''rn <br />
<br />
<br />
به زبان برزیلی <br />
Eu te arno <br />
<br />
<br />
به زبان هلندی <br />
Ik hou van jou <br />
<br />
<br />
به زبان فنلادی <br />
mä rakastan sua <br />
<br />
<br />
به زبان خودم: عاشقتم. دوست دارم. زندگیمی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تست سنجش میزان عشق]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13217.html</link>
			<pubDate>Sat, 02 Oct 2021 05:25:58 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13217.html</guid>
			<description><![CDATA[با این تست بدانید چقدر عاشق همسرتان هستید <br />
<br />
1- چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!<br />
الف) جوونی کردم !<br />
ب) سادگی کردم !<br />
ج) گول خوردم !<br />
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !<br />
2- اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!<br />
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !<br />
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !<br />
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !<br />
د) انشاا… بقای عمر ? تای دیگر باشه !<br />
3- ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!<br />
الف) املاک پدرش !<br />
ب) دارایی پدرش !<br />
ج) املاک و دارایی پدرش !<br />
د) همه موارد !<br />
4- اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!<br />
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !<br />
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !<br />
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !<br />
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !<br />
5- محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!<br />
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!<br />
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!<br />
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!<br />
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !<br />
6- در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!<br />
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !<br />
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !<br />
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید!<br />
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !<br />
7- اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!<br />
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !<br />
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !<br />
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !<br />
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !<br />
8- نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )<br />
الف) زیبا ترین جمله دنیاست !<br />
ب) با معنا ترین جمله دنیاست !<br />
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !<br />
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !<br />
9- در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!<br />
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!<br />
ب) چاره ای جز این ندارم !<br />
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !<br />
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با این تست بدانید چقدر عاشق همسرتان هستید <br />
<br />
1- چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید ؟!<br />
الف) جوونی کردم !<br />
ب) سادگی کردم !<br />
ج) گول خوردم !<br />
د) من که نرفتم خواستگاری ، اون اومد !<br />
2- اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می کنید ؟!<br />
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می شوید !<br />
ب) اول خرما و بعد شاباش می دهید !<br />
ج) اول قبرستان و بعد محضر می روید !<br />
د) انشاا… بقای عمر ? تای دیگر باشه !<br />
3- ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است ؟!<br />
الف) املاک پدرش !<br />
ب) دارایی پدرش !<br />
ج) املاک و دارایی پدرش !<br />
د) همه موارد !<br />
4- اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردنبد طلا بخرید چکار می کنید ؟!<br />
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می شوید !<br />
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می زنید !<br />
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می زنید !<br />
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می گیرید !<br />
5- محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است ؟!<br />
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم ؟!<br />
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟!<br />
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم ؟!<br />
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تو روبچه با پنیرم !<br />
6- در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می کنید ؟!<br />
الف) در خوردن غذا با او همکاری می کنید !<br />
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می کنید !<br />
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می کنید!<br />
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می دهید !<br />
7- اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد ؟!<br />
الف) شما هم با او قهر می کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی !<br />
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد !<br />
ج) او را تهدید می کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می نمایید !<br />
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد !<br />
8- نظرتان در مورد این جمله چیست ؟ ( مهرم حلال ، جونم آزاد ! )<br />
الف) زیبا ترین جمله دنیاست !<br />
ب) با معنا ترین جمله دنیاست !<br />
ج) خوشحال کننده ترین جمله دنیاست !<br />
د) تخیلی ترین جمله عصر کنونی است !<br />
9- در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید ؟!<br />
الف) اگر نباشم چیکار کنم ؟!<br />
ب) چاره ای جز این ندارم !<br />
ج) یک جوری داریم می سازیم دیگه !<br />
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم !]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بیکاری استیو جابز و دیگر مدیران IT  دنیا در ایران]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13184.html</link>
			<pubDate>Sat, 25 Sep 2021 07:43:31 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13184.html</guid>
			<description><![CDATA[آیا میدونستید طبق قانون اگر زاکربرک یا جابز و بیل گیتس تو ایران بودند بیکار میشدند؟هفته قبل وزارت ارتباطات به واسطه انتصاب مدیرعامل جدید رایتل، یه مصوبه صادر کرد مبنی بر اینکه مدیران اپراتورهای بالای نیم میلیون کاربر باید در یکی از رشته‌های برق، کامپیوتر، IT، صنایع، مدیریت، حقوق، اقتصاد یا حسابداری درس خونده باشن تا بتونن مجوز کار تو این اپراتورها رو از این وزارتخونه بگیرن.<br />
هدفشونم از این کار خب حتما خیر و صلاح کشور و ملت بود که هر کسی راه نیفته بیاد تو این اپراتورها و باعث ایجاد ضرر و زیان تو بخش ارتباطات کشور بشه.<br />
خب این مصوبه خیلی سر و صدا به پا کرده و هنوزم ادامه داره. اما یه آدم جنس‌خرابی اومد تو یه گروهی که منم توش بودم یه تیکه انداخت وسط و رفت که خب خودش شد یه سوژه برای مطلب این هفته.<br />
طرف گفت با این حساب اگه یکی مثل بیل‌گیتس مالک مایکروسافت و استیو جابز مالک اپل (البته اگه زنده بود)، پا می‌شدن، میومدن ایران، اینجا کاری براشون وجود نداشت و صلاحیت پست گرفتن تو شرکت‌های بزرگ رو پیدا نمی‌کردن، لذا یا باید می‌رفتن یه جا ویندوز نصب می‌کردن، یا تو مراکز پاسخگویی اپراتورها مشغول می‌شدن یا اگه از کار کارمندی خوششون نمیومد و سختشون بود، یه کار فناورانه مرتبط دیگه مثل راننده تاکسی اینترنتی هم براشون بود.<br />
خلاصه من خودم حساس شدم برم ببینم دنیا چه خبره و کیا مدرک تحصیلشون چیه و چیکار کردن و به کجا رسیدن. البته همینجا قبلش یه چیزی رو روشن کنم که به من زنگ زدن گفتن تو مطلبت حمایتی از مدیر عامل جدید رایتل نکنی، چون از اساس ما کلا با ادامه فعالیت رایتل اونم از جیب ملت مخالف بوده و هستیم، روی خانمی هم که به عنوان مدیر عامل معرفی شده هم بحث هست و معتقدیم اگه بنا به رزومه باشه خیلی‌ها جلوتر از ایشون هستن.<br />
خلاصه اگه داریم به مصوبه وزارتخونه ایراد می‌گیریم معنیش این نیست که با اون خانم موافقیم و باید مدیر عامل بشه یا بمونه.<br />
اما تو تحقیقاتی که من کردم فهمیدم با این مصوبه وزارت ارتباطات خیلی‌ها اگه پاشن بیان ایران بیکار می‌شن و اگرچه تو دنیا ترکوندن اما تو کشور ما با عرض شرمندگی کاری براشون نداریم.<br />
بیل گیتس رو که گفتم، یه نیمچه درسی تو رشته حقوق خوند و ول کرد. استیو جابز که هی از این شاخه به اون شاخه پرید. این بابا زاکربرگ مدیرعامل فیس‌بوک هم که کلا از مرحله پرته و روانشناسی خونده، تازه جون کند تا مدرک دکتراش رو بگیره. جک ما موسس علی بابا انگلیسی خونده، استوارت باترفیلد مؤسس فلیکر فلسفه خونده، پیتر اندریاس تیل مؤسس Paypal هم بدبختی فلسفه خونده، کارلی فیورینا مدیر موفق اچ پی هم معلم انگلیسی بوده و خلاصه از اینجور آدما که اگه بیان تو ایران بیکار می‌مونن کم نیستن.<br />
اینم بگم و برم. حالا نه اینکه تماااااام مدیرای دولتی ما تو شغلی که نشستن، درس مرتبطش رو خوندن و از نظر مدیریتی هم موفق بودن، حالا میخوایم همین الگوی موفق تو اپراتورهامونم تکرار بشه.<br />
عزت زیاد<br />
آق فری<br />
(منبع:عصرارتباط)<br />
۹۸/۰۶/۳۰]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آیا میدونستید طبق قانون اگر زاکربرک یا جابز و بیل گیتس تو ایران بودند بیکار میشدند؟هفته قبل وزارت ارتباطات به واسطه انتصاب مدیرعامل جدید رایتل، یه مصوبه صادر کرد مبنی بر اینکه مدیران اپراتورهای بالای نیم میلیون کاربر باید در یکی از رشته‌های برق، کامپیوتر، IT، صنایع، مدیریت، حقوق، اقتصاد یا حسابداری درس خونده باشن تا بتونن مجوز کار تو این اپراتورها رو از این وزارتخونه بگیرن.<br />
هدفشونم از این کار خب حتما خیر و صلاح کشور و ملت بود که هر کسی راه نیفته بیاد تو این اپراتورها و باعث ایجاد ضرر و زیان تو بخش ارتباطات کشور بشه.<br />
خب این مصوبه خیلی سر و صدا به پا کرده و هنوزم ادامه داره. اما یه آدم جنس‌خرابی اومد تو یه گروهی که منم توش بودم یه تیکه انداخت وسط و رفت که خب خودش شد یه سوژه برای مطلب این هفته.<br />
طرف گفت با این حساب اگه یکی مثل بیل‌گیتس مالک مایکروسافت و استیو جابز مالک اپل (البته اگه زنده بود)، پا می‌شدن، میومدن ایران، اینجا کاری براشون وجود نداشت و صلاحیت پست گرفتن تو شرکت‌های بزرگ رو پیدا نمی‌کردن، لذا یا باید می‌رفتن یه جا ویندوز نصب می‌کردن، یا تو مراکز پاسخگویی اپراتورها مشغول می‌شدن یا اگه از کار کارمندی خوششون نمیومد و سختشون بود، یه کار فناورانه مرتبط دیگه مثل راننده تاکسی اینترنتی هم براشون بود.<br />
خلاصه من خودم حساس شدم برم ببینم دنیا چه خبره و کیا مدرک تحصیلشون چیه و چیکار کردن و به کجا رسیدن. البته همینجا قبلش یه چیزی رو روشن کنم که به من زنگ زدن گفتن تو مطلبت حمایتی از مدیر عامل جدید رایتل نکنی، چون از اساس ما کلا با ادامه فعالیت رایتل اونم از جیب ملت مخالف بوده و هستیم، روی خانمی هم که به عنوان مدیر عامل معرفی شده هم بحث هست و معتقدیم اگه بنا به رزومه باشه خیلی‌ها جلوتر از ایشون هستن.<br />
خلاصه اگه داریم به مصوبه وزارتخونه ایراد می‌گیریم معنیش این نیست که با اون خانم موافقیم و باید مدیر عامل بشه یا بمونه.<br />
اما تو تحقیقاتی که من کردم فهمیدم با این مصوبه وزارت ارتباطات خیلی‌ها اگه پاشن بیان ایران بیکار می‌شن و اگرچه تو دنیا ترکوندن اما تو کشور ما با عرض شرمندگی کاری براشون نداریم.<br />
بیل گیتس رو که گفتم، یه نیمچه درسی تو رشته حقوق خوند و ول کرد. استیو جابز که هی از این شاخه به اون شاخه پرید. این بابا زاکربرگ مدیرعامل فیس‌بوک هم که کلا از مرحله پرته و روانشناسی خونده، تازه جون کند تا مدرک دکتراش رو بگیره. جک ما موسس علی بابا انگلیسی خونده، استوارت باترفیلد مؤسس فلیکر فلسفه خونده، پیتر اندریاس تیل مؤسس Paypal هم بدبختی فلسفه خونده، کارلی فیورینا مدیر موفق اچ پی هم معلم انگلیسی بوده و خلاصه از اینجور آدما که اگه بیان تو ایران بیکار می‌مونن کم نیستن.<br />
اینم بگم و برم. حالا نه اینکه تماااااام مدیرای دولتی ما تو شغلی که نشستن، درس مرتبطش رو خوندن و از نظر مدیریتی هم موفق بودن، حالا میخوایم همین الگوی موفق تو اپراتورهامونم تکرار بشه.<br />
عزت زیاد<br />
آق فری<br />
(منبع:عصرارتباط)<br />
۹۸/۰۶/۳۰]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ویدیوی خنده‌دار طرح صیانت کاربران در فضای مجازی]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-13129.html</link>
			<pubDate>Fri, 17 Sep 2021 14:01:24 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-13129.html</guid>
			<description><![CDATA[درباره طرح صیانت کاربران در فضای مجازی و اینترنت جوک ها و کلیپ های جالبی ساخته شده که ویدیوی با حال زیر یکی از آنهاست<br />
<br />
<video src="https://atamalek.ir/up/1/1702258984_1_6c48d55e59.mp4" width="100%" controls><br />
  مرورگر شما از پلیر پشتیبانی نمیکند!<br />
</video><br />
<br />
اخبار لحظه ای طرح صیانت کاربران در اینترنت به همراه pdf طرح را از صفحه زیر دنبال کنید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-12664.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">اخبار لحظه‌ای طرح «صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی را پیگیری کنید</a><br />
<br />
روی لینک زیر کلیک کنید و در چالش سفر در زمان هم شرکت کنید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-11569.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">چالش سفر در زمان (:</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[درباره طرح صیانت کاربران در فضای مجازی و اینترنت جوک ها و کلیپ های جالبی ساخته شده که ویدیوی با حال زیر یکی از آنهاست<br />
<br />
<video src="https://atamalek.ir/up/1/1702258984_1_6c48d55e59.mp4" width="100%" controls><br />
  مرورگر شما از پلیر پشتیبانی نمیکند!<br />
</video><br />
<br />
اخبار لحظه ای طرح صیانت کاربران در اینترنت به همراه pdf طرح را از صفحه زیر دنبال کنید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-12664.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">اخبار لحظه‌ای طرح «صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی را پیگیری کنید</a><br />
<br />
روی لینک زیر کلیک کنید و در چالش سفر در زمان هم شرکت کنید<br />
<a href="https://atamalek.ir/thread-11569.html" target="_blank" rel="noopener" class="mycode_url">چالش سفر در زمان (:</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سیندرلای ایرانی را از دست ندید]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-12584.html</link>
			<pubDate>Wed, 09 Jun 2021 02:57:47 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-12584.html</guid>
			<description><![CDATA[یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .<br />
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .<br />
القصه ، یه روز پسر پادشاه که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم<br />
مامانش : بعله پسر دلبندم<br />
شاهزاده : من زن می خوام<br />
مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟<br />
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم<br />
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟<br />
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم<br />
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .<br />
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،<br />
شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟<br />
<br />
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .<br />
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد<br />
سیندرلا گفت : سلام<br />
فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟<br />
سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم<br />
فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن<br />
سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم<br />
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.<br />
سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......<br />
فرشته : خداحافظ ....<br />
سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت . <br />
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟<br />
یارو گفت : نه نداریم. <br />
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟<br />
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو<br />
سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .<br />
فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!<br />
سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟<br />
فرشته : بعله می خوره<br />
سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.<br />
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟<br />
سیندرلا : نه ندارم<br />
فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟<br />
سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم<br />
داستان سیندرلا(طنز)ایرانی<br />
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .<br />
سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم<br />
فرشته : چرا نمیری؟<br />
سیندرلا : آبروم می ره<br />
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم<br />
سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!<br />
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد<br />
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟<br />
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟<br />
سیندرلا : 37<br />
شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.<br />
خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا<br />
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)<br />
سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.<br />
 <br />
<br />
این روزها هم که جهیزیه ی دختر بزرگشون رو تهیه کردن ولی فقط سه تیکه ی بزرگش کمه  که،قراره با وام ازدواج خریده بشه  و  آبکش و رنده و آفتابه لگَن رو هم به انضمام یک مگس کُش  آبی رنگ  توسط خانواده ی دوماد   تهیه و هدیه داده شده  و این چیزی رو از  سرکوفت های همیشگی مادر به دخترش کم نمیکنه  که  روزی  سیصد بار بهش متذکر میشده و  تحقیرش میکرده و  میگفته؛      خاک بر اون سرت بی لیاقت.... من سن و سال تو بودم  سایز پام  37 بود   ولی  تو  با این سایز پای کوچیکت  آبروی ما رو پیش دوست و دشمن  بردی  و  من نمیتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم که دخترم  سایز پاش  36 هست .   این دوره زمونه دیپلمه هاش بیکارن  و لیسانسه ها  الاف و  بی آینده و  افسرده کنج خونه  زانوی غم بغل کردن   اونوقت تو حتی نتونستی سایزپات  رو  به  37  برسونی  ،    همین چند تا سایز اخریت رو هم  به  زور وزحمت و  اصرار من   تونستی بپوشی و بری سایز بالاتر  ،   چقدر کف کفشات کفی گذاشتم من  تا بالاخره تونستم بزرگت کنم ،    الانم که داری ازدواج میکنی   با یه پسری که  در حد و اندازه ی ما ها  نیست  و  از  قشر  پایین  و  سطح دمپایی پوش   و  اصلا  جد در جد  اصل و نصبش  ساکن پایین پایینای  خط فقر فلاکت  هستن  .  اما  تو حتی  شعن و شخصیت خودتو  لگد مال  کردی  و   پاک  آبرو شرافت ما رو  ریختی پایین. .....       هیچ  معلوم نیست  روز عروسی  چه کفشی باید پا کنی ،   از بس که بیخیالید   و  خونسرد.    والااا..... <br />
در همین حال دخترش،مثل  مجسمه  به او زول زده  و  میگوید؛  <br />
   مادر چرا حرف رو تعویض میکنی (چی گفتم!!)  منظورم آین بود که چرا حرف رو عوض میکنی؟   من ازت میپرسم  که چرا  یک هفته پیش از عروسی من ،   بابا  رو  انداختی  زندان؟  <br />
مادرش گفت؛  وااا؟  به من چه؟    قانون و رای قاضی اونو انداخت زندان  به من چه؟  من فقط حق مسلم خودمو طلب کردم و مهریه ام رو اجرا گذاشتم   عندالمطالبه  بود  و  خب منم دم ععروسی تو   خرج دارم،  مگه الکیه...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بدون پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .<br />
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت :سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود .<br />
القصه ، یه روز پسر پادشاه که خوشی زیر دلش زده بود ، تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم<br />
مامانش : بعله پسر دلبندم<br />
شاهزاده : من زن می خوام<br />
مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟<br />
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم<br />
مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟<br />
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم<br />
مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .<br />
خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ،<br />
شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟<br />
<br />
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) .<br />
صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد<br />
سیندرلا گفت : سلام<br />
فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟<br />
سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم<br />
فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن<br />
سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم<br />
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه.<br />
سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ......<br />
فرشته : خداحافظ ....<br />
سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولیآژانس ماشین نداشت . <br />
زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟<br />
یارو گفت : نه نداریم. <br />
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟<br />
فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو<br />
سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم .<br />
فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!!<br />
سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟<br />
فرشته : بعله می خوره<br />
سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای.<br />
فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟<br />
سیندرلا : نه ندارم<br />
فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟<br />
سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم<br />
داستان سیندرلا(طنز)ایرانی<br />
فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه .<br />
سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم<br />
فرشته : چرا نمیری؟<br />
سیندرلا : آبروم می ره<br />
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم<br />
سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!!<br />
شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد<br />
سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز وادا اطوارگفت : شاهزاده منو می گیری ؟<br />
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟<br />
سیندرلا : 37<br />
شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.<br />
خلاصه شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم باهم ازدواج کنیم ، همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا<br />
سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)<br />
سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.<br />
 <br />
<br />
این روزها هم که جهیزیه ی دختر بزرگشون رو تهیه کردن ولی فقط سه تیکه ی بزرگش کمه  که،قراره با وام ازدواج خریده بشه  و  آبکش و رنده و آفتابه لگَن رو هم به انضمام یک مگس کُش  آبی رنگ  توسط خانواده ی دوماد   تهیه و هدیه داده شده  و این چیزی رو از  سرکوفت های همیشگی مادر به دخترش کم نمیکنه  که  روزی  سیصد بار بهش متذکر میشده و  تحقیرش میکرده و  میگفته؛      خاک بر اون سرت بی لیاقت.... من سن و سال تو بودم  سایز پام  37 بود   ولی  تو  با این سایز پای کوچیکت  آبروی ما رو پیش دوست و دشمن  بردی  و  من نمیتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم که دخترم  سایز پاش  36 هست .   این دوره زمونه دیپلمه هاش بیکارن  و لیسانسه ها  الاف و  بی آینده و  افسرده کنج خونه  زانوی غم بغل کردن   اونوقت تو حتی نتونستی سایزپات  رو  به  37  برسونی  ،    همین چند تا سایز اخریت رو هم  به  زور وزحمت و  اصرار من   تونستی بپوشی و بری سایز بالاتر  ،   چقدر کف کفشات کفی گذاشتم من  تا بالاخره تونستم بزرگت کنم ،    الانم که داری ازدواج میکنی   با یه پسری که  در حد و اندازه ی ما ها  نیست  و  از  قشر  پایین  و  سطح دمپایی پوش   و  اصلا  جد در جد  اصل و نصبش  ساکن پایین پایینای  خط فقر فلاکت  هستن  .  اما  تو حتی  شعن و شخصیت خودتو  لگد مال  کردی  و   پاک  آبرو شرافت ما رو  ریختی پایین. .....       هیچ  معلوم نیست  روز عروسی  چه کفشی باید پا کنی ،   از بس که بیخیالید   و  خونسرد.    والااا..... <br />
در همین حال دخترش،مثل  مجسمه  به او زول زده  و  میگوید؛  <br />
   مادر چرا حرف رو تعویض میکنی (چی گفتم!!)  منظورم آین بود که چرا حرف رو عوض میکنی؟   من ازت میپرسم  که چرا  یک هفته پیش از عروسی من ،   بابا  رو  انداختی  زندان؟  <br />
مادرش گفت؛  وااا؟  به من چه؟    قانون و رای قاضی اونو انداخت زندان  به من چه؟  من فقط حق مسلم خودمو طلب کردم و مهریه ام رو اجرا گذاشتم   عندالمطالبه  بود  و  خب منم دم ععروسی تو   خرج دارم،  مگه الکیه...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سوالات واقعی و باور نکردنی کنکور در ایران]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-12438.html</link>
			<pubDate>Thu, 06 May 2021 06:33:28 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-12438.html</guid>
			<description><![CDATA[سوالات کنکوری که در پایین آمده کاملا واقعی هستند <br />
هرچند با ذهنیت شما درباره کنکور خیییلی فرق میکند<br />
<br />
سوال‌هاي كنكور را ديده‌ايد؟ بعضي سوال‌هايش واقعاً خيلي باحالند! منظورم<br />
چيست؟ الان خدمتتان عرض مي‌كنم: انگار يك سري سوالات كنكور هرسال در دروس<br />
ادبيات و معارف، براي آي‌كيوي در حد سرخس! طراحي شده است، در حدي كه قشنگ<br />
آدم را به خنده مي‌اندازد.<br />
<br />
<br />
<br />
باور نمي‌كنيد؟ پس سوال‌ها را بخوانيد:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«به نام خداي ............<br />
<br />
بيانداخت شمشير را شاه دين»<br />
<br />
1) جهان آفرين<br />
<br />
2) مهربان<br />
<br />
3) كريم<br />
<br />
4) رحيم<br />
<br />
<br />
<br />
يعني گزينه‌ها آن‌قدر تابلوست كه طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنيده باشد،<br />
به‌راحتي و با توجه به وزن شعر، مي‌تواند گزينه‌ي درست را پيدا كند. اما<br />
اين سوال تازه خوب است! صبر كنيد برسيم به جالب‌ترهايش!<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر<br />
<br />
ديدي كه چه‌گونه گور .......... گرفت»<br />
<br />
1) شهرام<br />
<br />
2) مهرام<br />
<br />
3) بهرام<br />
<br />
4) آرام<br />
<br />
<br />
<br />
به خدا اين سوال‌هاي كنكور سراسری ۸۶ بوده است ها! فكر نكنيد من اين‌ها را<br />
از خودم درآورده‌ام. باور نمي‌كنيد، خودتان برويد سايت سازمان سنجش را<br />
ببينيد. توي اين سوال فقط كم مانده بود يكي از گزينه‌ها را هم مي‌گذاشت<br />
"دل‌پذير" يا "تبرك"! تست بعدي را داشته باشيد:<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«كه گويد برو ...... رستم ببند<br />
<br />
نبندد مرا دست، چرخ بلند»<br />
<br />
1) دست<br />
<br />
2) پا<br />
<br />
3) كمر<br />
<br />
4) چشم‌هاي<br />
<br />
<br />
<br />
دقت داريد كه، طراح محترم گزينه‌ي 2 را «پاي» ننوشته كه خداي نكرده<br />
داوطلبين عزيز كوچك‌ترين شكي نكنند. آن گزينه‌ي 4 هم كه آ«كاربر گرامي لطفا از اين واژه استفاده نفرماييد»ش است. اما سوال<br />
بعدي:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
« ............ پرده‌ي پندار دريدند<br />
<br />
يعني همه‌جا غير خدا هيچ نديدند»<br />
<br />
1) مردان خدا<br />
<br />
2) مردم همه‌جا<br />
<br />
3) مردم هميشه<br />
<br />
4) مردان و زنان<br />
<br />
<br />
<br />
باز اين سوال نسبت به قبلي‌ها خوب است! گزينه‌ي 3 را داريد كه! خُب ديگر وقتش است برويم سراغ شاه‌كارها!<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«گل همي پنج روز و ....... باشد<br />
<br />
وين گلستان هميشه خوش باشد»<br />
<br />
1) هفت<br />
<br />
2) چهار<br />
<br />
3) شش<br />
<br />
4) هشت<br />
<br />
<br />
<br />
يعني من عاشق طراح اين سوال هستم! خدايي دل خجسته‌اي داشته! فكر كنيد!<br />
مثلاً يكي با خودش بگويد: گل همين پنج روز و هفت باشد! اي جان! اما حالا كه<br />
با سوالات ادبيات آشنا شديد، بد نيست يك نگاهي هم به دو سوال از درس معارف<br />
بياندازيم:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«ارزش هر كس به درك و .... وي از حقيقت هستي و جاي‌گاه انساني در كارداني آفرينش دارد.»<br />
<br />
1) فهم<br />
<br />
2) پرهيز<br />
<br />
3) دوري<br />
<br />
4) جدايي<br />
<br />
<br />
<br />
و اما به نظر من در ميان همه‌ي اين سوالات نبوغ‌آميز، جايزه‌ي ويژه تعلق مي‌گيرد به سوال درخشان، بي‌نظير و شگفت‌انگيز زير:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«روياهاي صادقانه: هر كدام از ما هنگام ......... روياهايي را مشاهده مي‌كنيم. اين روياها انواع مختلف دارند.»<br />
<br />
1) دويدن<br />
<br />
2) ايستادن<br />
<br />
3) خواب<br />
<br />
4) نشستن<br />
<br />
<br />
<br />
آقا من هميشه هنگام دويدن رويا مي‌بينم! آن‌قدر خوب است!!! فكر كنم طراح<br />
عزيز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهايي ماركز را خوانده! كه در جايي از آن،<br />
اهالي ماكوندو، به علت شيوع يك نوع بيماري، به هنگام بيداري خواب مي‌ديدند<br />
و بعد خواب‌هاي‌شان با هم قاطي مي‌شد! خداست جناب طراح! خدا!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سوالات کنکوری که در پایین آمده کاملا واقعی هستند <br />
هرچند با ذهنیت شما درباره کنکور خیییلی فرق میکند<br />
<br />
سوال‌هاي كنكور را ديده‌ايد؟ بعضي سوال‌هايش واقعاً خيلي باحالند! منظورم<br />
چيست؟ الان خدمتتان عرض مي‌كنم: انگار يك سري سوالات كنكور هرسال در دروس<br />
ادبيات و معارف، براي آي‌كيوي در حد سرخس! طراحي شده است، در حدي كه قشنگ<br />
آدم را به خنده مي‌اندازد.<br />
<br />
<br />
<br />
باور نمي‌كنيد؟ پس سوال‌ها را بخوانيد:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«به نام خداي ............<br />
<br />
بيانداخت شمشير را شاه دين»<br />
<br />
1) جهان آفرين<br />
<br />
2) مهربان<br />
<br />
3) كريم<br />
<br />
4) رحيم<br />
<br />
<br />
<br />
يعني گزينه‌ها آن‌قدر تابلوست كه طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنيده باشد،<br />
به‌راحتي و با توجه به وزن شعر، مي‌تواند گزينه‌ي درست را پيدا كند. اما<br />
اين سوال تازه خوب است! صبر كنيد برسيم به جالب‌ترهايش!<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر<br />
<br />
ديدي كه چه‌گونه گور .......... گرفت»<br />
<br />
1) شهرام<br />
<br />
2) مهرام<br />
<br />
3) بهرام<br />
<br />
4) آرام<br />
<br />
<br />
<br />
به خدا اين سوال‌هاي كنكور سراسری ۸۶ بوده است ها! فكر نكنيد من اين‌ها را<br />
از خودم درآورده‌ام. باور نمي‌كنيد، خودتان برويد سايت سازمان سنجش را<br />
ببينيد. توي اين سوال فقط كم مانده بود يكي از گزينه‌ها را هم مي‌گذاشت<br />
"دل‌پذير" يا "تبرك"! تست بعدي را داشته باشيد:<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«كه گويد برو ...... رستم ببند<br />
<br />
نبندد مرا دست، چرخ بلند»<br />
<br />
1) دست<br />
<br />
2) پا<br />
<br />
3) كمر<br />
<br />
4) چشم‌هاي<br />
<br />
<br />
<br />
دقت داريد كه، طراح محترم گزينه‌ي 2 را «پاي» ننوشته كه خداي نكرده<br />
داوطلبين عزيز كوچك‌ترين شكي نكنند. آن گزينه‌ي 4 هم كه آ«كاربر گرامي لطفا از اين واژه استفاده نفرماييد»ش است. اما سوال<br />
بعدي:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
« ............ پرده‌ي پندار دريدند<br />
<br />
يعني همه‌جا غير خدا هيچ نديدند»<br />
<br />
1) مردان خدا<br />
<br />
2) مردم همه‌جا<br />
<br />
3) مردم هميشه<br />
<br />
4) مردان و زنان<br />
<br />
<br />
<br />
باز اين سوال نسبت به قبلي‌ها خوب است! گزينه‌ي 3 را داريد كه! خُب ديگر وقتش است برويم سراغ شاه‌كارها!<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«گل همي پنج روز و ....... باشد<br />
<br />
وين گلستان هميشه خوش باشد»<br />
<br />
1) هفت<br />
<br />
2) چهار<br />
<br />
3) شش<br />
<br />
4) هشت<br />
<br />
<br />
<br />
يعني من عاشق طراح اين سوال هستم! خدايي دل خجسته‌اي داشته! فكر كنيد!<br />
مثلاً يكي با خودش بگويد: گل همين پنج روز و هفت باشد! اي جان! اما حالا كه<br />
با سوالات ادبيات آشنا شديد، بد نيست يك نگاهي هم به دو سوال از درس معارف<br />
بياندازيم:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«ارزش هر كس به درك و .... وي از حقيقت هستي و جاي‌گاه انساني در كارداني آفرينش دارد.»<br />
<br />
1) فهم<br />
<br />
2) پرهيز<br />
<br />
3) دوري<br />
<br />
4) جدايي<br />
<br />
<br />
<br />
و اما به نظر من در ميان همه‌ي اين سوالات نبوغ‌آميز، جايزه‌ي ويژه تعلق مي‌گيرد به سوال درخشان، بي‌نظير و شگفت‌انگيز زير:<br />
<br />
<br />
<br />
ـ جاي خالي را با گزينه‌ي مناسب پر كنيد.<br />
<br />
«روياهاي صادقانه: هر كدام از ما هنگام ......... روياهايي را مشاهده مي‌كنيم. اين روياها انواع مختلف دارند.»<br />
<br />
1) دويدن<br />
<br />
2) ايستادن<br />
<br />
3) خواب<br />
<br />
4) نشستن<br />
<br />
<br />
<br />
آقا من هميشه هنگام دويدن رويا مي‌بينم! آن‌قدر خوب است!!! فكر كنم طراح<br />
عزيز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهايي ماركز را خوانده! كه در جايي از آن،<br />
اهالي ماكوندو، به علت شيوع يك نوع بيماري، به هنگام بيداري خواب مي‌ديدند<br />
و بعد خواب‌هاي‌شان با هم قاطي مي‌شد! خداست جناب طراح! خدا!]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وقتی مهمان نابینا داری!]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-12397.html</link>
			<pubDate>Wed, 21 Apr 2021 12:53:12 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-12397.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در این مطلب، مروری خواهیم داشت بر چالش‌هایی که برای یک میزبان در مقابل مهمان نابینایش رخ خواهد داد.</span><br />
در ابتدا باید بگویم که اصلاً چه کاریست در این همه گیری کرونا شما بخواهید مهمان داشته باشید یا به مهمانی بروید. خب بنشینید در خانه‌هایتان دیگر! با این حال، همانطور که کشیدن سیگار ضرر دارد و در صورت اصرار به کشیدن آن باید باکیفیتش را استعمال کنید، اگر در این بازار داغ کرونا اصرار به مهمان داشتن یا مهمان شدن دارید، و اگر مهمانتان فردی نابیناست، ممکن است لازم باشد برای بهتر پذیرایی کردن از این مهمان عزیزتان، نکاتی را بدانید و رعایت کنید تا هم شما و هم مهمانتان دچار مشکل نشوید.<br />
قبل از هر چیز، این مهم است که مهمان شما چندمین بارش است که به خانهٔ شما می‌آید. اگر اولین بارش است، شاید لازم باشد زمانی که ایشان به مقابل در ساختمان شما می‌رسد، شما نیز دم در ساختمان رفته، و ایشان را تا مقابل واحد آپارتمان خود راهنمایی کنید. چرا که مورد داشته‌ایم دوستان نابینا، به جای رفتن به واحد دوستشان، وارد واحدهای همسایه شده و البته انصافاً بعدها که از ایشان پرسیدیم، حسابی هم بهشان خوش گذشته بوده. حالا این که این خوش گذشتن در چه سطح و از چه نوعی بوده دیگر اینجا قابل عنوان کردن نیست.<br />
بهتر است جای قرار دادن کفش و آویزان کردن کت احتمالی مهمان نابینای خود را به او نشان دهید یا خودتان کت را از او گرفته و آویزان کنید. در غیر این صورت احتمال آویزان شدن کت روی آیفون منزلتان نیز وجود دارد.<br />
اگر مهمان نابینای شما به محیط داخل منزل شما اشراف ندارد، او را تا جایی که باید بنشیند همراهی کنید و در طول مهمانی اگر لازم بود به سرویس برود او را هدایت کنید. البته تا دم در سرویس ها! داخل نروید زشت است. یادمان است زمان انجام آزمایش جهت مزدوج شدن، مسئول آزمایشگاه از ما پرسید که قادر به انجام کار هستیم یا نه؟ ما نیز تصمیم گرفتیم دستش بیندازیم و گفتیم کارمان تمام شد صدایش می‌کنیم تا ما را بشوید و بیچاره قبول هم کرد.<br />
راه دیگرش این است که همان ابتدای کار تمام نقاط کلبهٔ درویشی خود را به مهمان نابینای خود نشان دهید تا با محیط خانهٔ شما آشنا شود. در غیر این صورت خون تمام تجهیزات داخل منزل، به خصوص شکستنی‌هایش پای خودتان است.<br />
بهتر است هر آنچه که جهت پذیرایی از مهمان نابینای خود در نظر گرفته‌اید را خودتان روی میز مقابل او برایش قرار دهید. البته برای برداشتن چای شاید مشکل خاصی برایش پیش نیاید و با لمس سینی، استکان چای را پیدا کرده و بردارد. اما وای از آن روزی که مثلاً بخواهید شیرینی آن هم از نوع تر به او تعارف کنید. در اینجا یا با زبان خوش خودتان برایش شیرینی بگذارید، یا مجبور است داخل جعبه را لمس کند و در این صورت ممکن است دستش روی تعداد زیادی از شیرینی‌ها برود و هم شیرینی‌ها به هم می‌خورند و آلوده می‌شوند و هم انگشتان مهمان شما به معجون بسیار خوش طعمی از مواد مختلف تبدیل می‌شود. برای تعارف کردن میوه هم یا خودتان داخل ظرفش با سلیقهٔ خودتان میوه بگذارید، یا به او بگویید که در ظرف میوه چه میوه‌هایی وجود دارد و به انتخاب او خودتان برایش میوه‌های مورد نظرش را بگذارید. در غیر این صورت، فاجعهٔ شیرینی‌های تر، البته با شدت کمتر رخ خواهد داد. یا اینکه ممکن است با لمس میوه‌ها آنهایی که کروی هستند از داخل ظرف میوهٔ شما به بیرون پرتاب شوند و در نتیجه شما باید دور منزل میوه‌هایتان را دنبال کنید تا جلوی فرارشان را بگیرید.<br />
بهتر است سر سفره، ماست، سالاد، سوپ و برنج و امثال اینها را خودتان برای مهمان نابینایتان بکشید. در غیر این صورت، او باید همهٔ اینها را در ظرف اصلی آن تا حدی لمس کند و بعد به داخل ظرف خود منتقل کند. همچنین باید موقعیت دقیق ظرف خورش را نسبت به بشقاب برنجش به او نشان دهید تا یک وقت به جای خورش روی برنجش مثلاً سوپ نریزد. نوشیدنی را خودتان برایش بریزید و لیوان را ترجیحاً بالای بشقابش بگذارید و محل دقیق قرار گرفتنش را به او نشان دهید. وگرنه احتمال تبدیل شدن سفرهٔ شما به یک دریاچهٔ کوچک و نقلی بسیار وجود دارد.<br />
اگر شما فردی نابینا را به یک مهمانی شلوغ دعوت کرده‌اید، سعی کنید توجه کافی را همسان با سایر مهمانان به او نیز داشته باشید و خودتان و سایر مهمانها طوری رفتار کنید که مهمان نابینای شما در مهمانی تنها و بی همصحبت نماند. در غیر این صورت یک وقت خدای نکرده با گوشی می‌رود در فضای مجازی و غرق محیط ناسالم آن می‌شود ها! در نتیجه صدای صفحه خوانش ممکن است زیاد باشد و سرتان درد بگیرد و  ممکن است قرص سردرد در منزل نداشته باشید و در نتیجه این اشتباه شوخی بردار نیست. خب مهمان دعوت می‌کنید که با او حرف بزنید دیگر! مجسمهٔ زینتی که نیاورده‌اید!<br />
در پایان جا دارد از تمام میزبانان گرامی که در امر خطیر پذیرایی از نابینایان مشارکت دارند نهایت تشکر و قدردانی را داشته باشم. چرا که اگر چگونگی پذیرایی از مهمان نابینا را ندانید، ممکن است مشکلاتی برایتان پیش بیاید و بنشینید و گریه کنید. اینجاست که شاعر می‌گوید:گریه نکن زار زار،می‌برمت لاله زار،<br />
می‌فروشمت چهار زار.<br />
در پایان، از اینکه این مطلب نسبتاً بیمزه و البته آموزنده را خواندید، از شما تشکر می‌کنیم. لطفاً برای اینکه ما بفهمیم همه چیز را درست یاد گرفته‌اید یا نه، آدرس و شماره تماس خود را برای ما بفرستید تا حضوراً خدمت رسیده و انواع تست‌ها را از شما بگیریم و گواهی فارغ التحصیلیتان را با مهر برنجیمان صادر کنیم. فقط انصافاً شام قیمه ندهید که ما دوست نداریم. نسکافه نیز خیلی دوست داریم و کیوی را هم با پوست می‌خوریم. یک وقت شوکه نشوید خدای نکرده. در ضمن ما متأهل هستیم و همه جا دو نفریم. گفتیم بدانید چند مهماندارید تا در این گرانی به اندازه تدارک ببینید.<br />
امضا: یخ نکنی نمکدون.<br />
<br />
منبع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;" class="mycode_b">در این مطلب، مروری خواهیم داشت بر چالش‌هایی که برای یک میزبان در مقابل مهمان نابینایش رخ خواهد داد.</span><br />
در ابتدا باید بگویم که اصلاً چه کاریست در این همه گیری کرونا شما بخواهید مهمان داشته باشید یا به مهمانی بروید. خب بنشینید در خانه‌هایتان دیگر! با این حال، همانطور که کشیدن سیگار ضرر دارد و در صورت اصرار به کشیدن آن باید باکیفیتش را استعمال کنید، اگر در این بازار داغ کرونا اصرار به مهمان داشتن یا مهمان شدن دارید، و اگر مهمانتان فردی نابیناست، ممکن است لازم باشد برای بهتر پذیرایی کردن از این مهمان عزیزتان، نکاتی را بدانید و رعایت کنید تا هم شما و هم مهمانتان دچار مشکل نشوید.<br />
قبل از هر چیز، این مهم است که مهمان شما چندمین بارش است که به خانهٔ شما می‌آید. اگر اولین بارش است، شاید لازم باشد زمانی که ایشان به مقابل در ساختمان شما می‌رسد، شما نیز دم در ساختمان رفته، و ایشان را تا مقابل واحد آپارتمان خود راهنمایی کنید. چرا که مورد داشته‌ایم دوستان نابینا، به جای رفتن به واحد دوستشان، وارد واحدهای همسایه شده و البته انصافاً بعدها که از ایشان پرسیدیم، حسابی هم بهشان خوش گذشته بوده. حالا این که این خوش گذشتن در چه سطح و از چه نوعی بوده دیگر اینجا قابل عنوان کردن نیست.<br />
بهتر است جای قرار دادن کفش و آویزان کردن کت احتمالی مهمان نابینای خود را به او نشان دهید یا خودتان کت را از او گرفته و آویزان کنید. در غیر این صورت احتمال آویزان شدن کت روی آیفون منزلتان نیز وجود دارد.<br />
اگر مهمان نابینای شما به محیط داخل منزل شما اشراف ندارد، او را تا جایی که باید بنشیند همراهی کنید و در طول مهمانی اگر لازم بود به سرویس برود او را هدایت کنید. البته تا دم در سرویس ها! داخل نروید زشت است. یادمان است زمان انجام آزمایش جهت مزدوج شدن، مسئول آزمایشگاه از ما پرسید که قادر به انجام کار هستیم یا نه؟ ما نیز تصمیم گرفتیم دستش بیندازیم و گفتیم کارمان تمام شد صدایش می‌کنیم تا ما را بشوید و بیچاره قبول هم کرد.<br />
راه دیگرش این است که همان ابتدای کار تمام نقاط کلبهٔ درویشی خود را به مهمان نابینای خود نشان دهید تا با محیط خانهٔ شما آشنا شود. در غیر این صورت خون تمام تجهیزات داخل منزل، به خصوص شکستنی‌هایش پای خودتان است.<br />
بهتر است هر آنچه که جهت پذیرایی از مهمان نابینای خود در نظر گرفته‌اید را خودتان روی میز مقابل او برایش قرار دهید. البته برای برداشتن چای شاید مشکل خاصی برایش پیش نیاید و با لمس سینی، استکان چای را پیدا کرده و بردارد. اما وای از آن روزی که مثلاً بخواهید شیرینی آن هم از نوع تر به او تعارف کنید. در اینجا یا با زبان خوش خودتان برایش شیرینی بگذارید، یا مجبور است داخل جعبه را لمس کند و در این صورت ممکن است دستش روی تعداد زیادی از شیرینی‌ها برود و هم شیرینی‌ها به هم می‌خورند و آلوده می‌شوند و هم انگشتان مهمان شما به معجون بسیار خوش طعمی از مواد مختلف تبدیل می‌شود. برای تعارف کردن میوه هم یا خودتان داخل ظرفش با سلیقهٔ خودتان میوه بگذارید، یا به او بگویید که در ظرف میوه چه میوه‌هایی وجود دارد و به انتخاب او خودتان برایش میوه‌های مورد نظرش را بگذارید. در غیر این صورت، فاجعهٔ شیرینی‌های تر، البته با شدت کمتر رخ خواهد داد. یا اینکه ممکن است با لمس میوه‌ها آنهایی که کروی هستند از داخل ظرف میوهٔ شما به بیرون پرتاب شوند و در نتیجه شما باید دور منزل میوه‌هایتان را دنبال کنید تا جلوی فرارشان را بگیرید.<br />
بهتر است سر سفره، ماست، سالاد، سوپ و برنج و امثال اینها را خودتان برای مهمان نابینایتان بکشید. در غیر این صورت، او باید همهٔ اینها را در ظرف اصلی آن تا حدی لمس کند و بعد به داخل ظرف خود منتقل کند. همچنین باید موقعیت دقیق ظرف خورش را نسبت به بشقاب برنجش به او نشان دهید تا یک وقت به جای خورش روی برنجش مثلاً سوپ نریزد. نوشیدنی را خودتان برایش بریزید و لیوان را ترجیحاً بالای بشقابش بگذارید و محل دقیق قرار گرفتنش را به او نشان دهید. وگرنه احتمال تبدیل شدن سفرهٔ شما به یک دریاچهٔ کوچک و نقلی بسیار وجود دارد.<br />
اگر شما فردی نابینا را به یک مهمانی شلوغ دعوت کرده‌اید، سعی کنید توجه کافی را همسان با سایر مهمانان به او نیز داشته باشید و خودتان و سایر مهمانها طوری رفتار کنید که مهمان نابینای شما در مهمانی تنها و بی همصحبت نماند. در غیر این صورت یک وقت خدای نکرده با گوشی می‌رود در فضای مجازی و غرق محیط ناسالم آن می‌شود ها! در نتیجه صدای صفحه خوانش ممکن است زیاد باشد و سرتان درد بگیرد و  ممکن است قرص سردرد در منزل نداشته باشید و در نتیجه این اشتباه شوخی بردار نیست. خب مهمان دعوت می‌کنید که با او حرف بزنید دیگر! مجسمهٔ زینتی که نیاورده‌اید!<br />
در پایان جا دارد از تمام میزبانان گرامی که در امر خطیر پذیرایی از نابینایان مشارکت دارند نهایت تشکر و قدردانی را داشته باشم. چرا که اگر چگونگی پذیرایی از مهمان نابینا را ندانید، ممکن است مشکلاتی برایتان پیش بیاید و بنشینید و گریه کنید. اینجاست که شاعر می‌گوید:گریه نکن زار زار،می‌برمت لاله زار،<br />
می‌فروشمت چهار زار.<br />
در پایان، از اینکه این مطلب نسبتاً بیمزه و البته آموزنده را خواندید، از شما تشکر می‌کنیم. لطفاً برای اینکه ما بفهمیم همه چیز را درست یاد گرفته‌اید یا نه، آدرس و شماره تماس خود را برای ما بفرستید تا حضوراً خدمت رسیده و انواع تست‌ها را از شما بگیریم و گواهی فارغ التحصیلیتان را با مهر برنجیمان صادر کنیم. فقط انصافاً شام قیمه ندهید که ما دوست نداریم. نسکافه نیز خیلی دوست داریم و کیوی را هم با پوست می‌خوریم. یک وقت شوکه نشوید خدای نکرده. در ضمن ما متأهل هستیم و همه جا دو نفریم. گفتیم بدانید چند مهماندارید تا در این گرانی به اندازه تدارک ببینید.<br />
امضا: یخ نکنی نمکدون.<br />
<br />
منبع]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شعر طنز یارانه نگیرید]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-11790.html</link>
			<pubDate>Mon, 11 Jan 2021 04:18:22 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-11790.html</guid>
			<description><![CDATA[خیزید و خز آرید که هنگام خزان است<br />
یارانه نگیرید که دولت نگران است<br />
کفگیر ته دیگ زده دولت تدبیر<br />
باد بدی از جانب صندوق وزان است<br />
دخل همه را کرده طرف خرج عطینا<br />
این کار ز موجودی صندوق عیان است<br />
فیکس است حقوق من و تو در همه سال<br />
نرخ همه اجناس ولی در نوسان است<br />
آن چیز که مفت است فقط جان من و توست<br />
حتی چُس فیل و پفک و چیپس گران است<br />
یارانه نگیرید اگرچند بمیرید<br />
در روز جزا اجر همه باغ جنان است<br />
از فرط نخوردن چه کسی مرده بَبَم جان؟<br />
دانید نخوردن چقدر پرهیجان است؟<br />
ای کاش که سوراخ همه دوخته می شد<br />
آن چاه بزرگی که مسمی به دهان است<br />
یارانه نگیرید که چرک کف دست است<br />
چرکی که پر از میکروب و آسیب و زیان است<br />
این چرک ولی بهر فلانی شده نعمت<br />
بابک همه جا در پی این چرک روان است<br />
طی دو سه سالی شده در چرک شناور<br />
دارایی او گُنده تر از حدس و گمان است<br />
یارانه نگیرید اگر طالب فیضید<br />
این فیض نه آن ناصر با نام و نشان است<br />
از سوژه اگر تا به سحر شعر بگویم<br />
از نوک قلم قافیه چون سیل روان است<br />
جاوید ولیکن بکش آن زیپ دهان را<br />
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است<br />
القصه که یارانه نگیرید ز دولت<br />
چون عامل آلزایمر و فتق و سرطان است<br />
محمد جاوید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[خیزید و خز آرید که هنگام خزان است<br />
یارانه نگیرید که دولت نگران است<br />
کفگیر ته دیگ زده دولت تدبیر<br />
باد بدی از جانب صندوق وزان است<br />
دخل همه را کرده طرف خرج عطینا<br />
این کار ز موجودی صندوق عیان است<br />
فیکس است حقوق من و تو در همه سال<br />
نرخ همه اجناس ولی در نوسان است<br />
آن چیز که مفت است فقط جان من و توست<br />
حتی چُس فیل و پفک و چیپس گران است<br />
یارانه نگیرید اگرچند بمیرید<br />
در روز جزا اجر همه باغ جنان است<br />
از فرط نخوردن چه کسی مرده بَبَم جان؟<br />
دانید نخوردن چقدر پرهیجان است؟<br />
ای کاش که سوراخ همه دوخته می شد<br />
آن چاه بزرگی که مسمی به دهان است<br />
یارانه نگیرید که چرک کف دست است<br />
چرکی که پر از میکروب و آسیب و زیان است<br />
این چرک ولی بهر فلانی شده نعمت<br />
بابک همه جا در پی این چرک روان است<br />
طی دو سه سالی شده در چرک شناور<br />
دارایی او گُنده تر از حدس و گمان است<br />
یارانه نگیرید اگر طالب فیضید<br />
این فیض نه آن ناصر با نام و نشان است<br />
از سوژه اگر تا به سحر شعر بگویم<br />
از نوک قلم قافیه چون سیل روان است<br />
جاوید ولیکن بکش آن زیپ دهان را<br />
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است<br />
القصه که یارانه نگیرید ز دولت<br />
چون عامل آلزایمر و فتق و سرطان است<br />
محمد جاوید]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شعر طنز زن جوان]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-11718.html</link>
			<pubDate>Fri, 25 Dec 2020 11:58:04 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-11718.html</guid>
			<description><![CDATA[باز شوهر بی بهانه<br />
با ادایی کودکانه<br />
هیکل چون استوانه<br />
میکند غر غر به خانه<br />
یادم آید روز اول<br />
گردنش کج, دست و پا شل<br />
پیش بابا موش می شد<br />
سرخیش تا گوش می شد<br />
دختری افتاده بودم<br />
مهربان و ساده بودم<br />
نرم و نازک<br />
شاد و چابک<br />
چشمهایم همچو آهو<br />
عطر موهایم چو شب بو<br />
می شنیدم از لب او<br />
حرفهایی همچو جادو：<br />
من غلام خانه زادت<br />
جان دهم هر دم به یادت<br />
گر نیایی خانه ی من<br />
می گریزد روحم از تن<br />
بعد از آن گفتار زیبا<br />
خام گشتم من همانجا<br />
شد به پا جشن عروسی<br />
کیک و شام و دیده بوسی<br />
بعد از آن دیگر ندیدم<br />
هرگز آن اوقات بی غم<br />
قسمتم یک مرد جانی<br />
اندکی لوس و روانی<br />
بی اراده همچو یابو!<br />
پرخور و مغرور و پر رو<br />
بشنو از من جان خواهر<br />
هر که کرد این دوره شوهر<br />
خاک بر سر گشت و حیران<br />
شد پشیمان,شد پشیمان, شد پشیمان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[باز شوهر بی بهانه<br />
با ادایی کودکانه<br />
هیکل چون استوانه<br />
میکند غر غر به خانه<br />
یادم آید روز اول<br />
گردنش کج, دست و پا شل<br />
پیش بابا موش می شد<br />
سرخیش تا گوش می شد<br />
دختری افتاده بودم<br />
مهربان و ساده بودم<br />
نرم و نازک<br />
شاد و چابک<br />
چشمهایم همچو آهو<br />
عطر موهایم چو شب بو<br />
می شنیدم از لب او<br />
حرفهایی همچو جادو：<br />
من غلام خانه زادت<br />
جان دهم هر دم به یادت<br />
گر نیایی خانه ی من<br />
می گریزد روحم از تن<br />
بعد از آن گفتار زیبا<br />
خام گشتم من همانجا<br />
شد به پا جشن عروسی<br />
کیک و شام و دیده بوسی<br />
بعد از آن دیگر ندیدم<br />
هرگز آن اوقات بی غم<br />
قسمتم یک مرد جانی<br />
اندکی لوس و روانی<br />
بی اراده همچو یابو!<br />
پرخور و مغرور و پر رو<br />
بشنو از من جان خواهر<br />
هر که کرد این دوره شوهر<br />
خاک بر سر گشت و حیران<br />
شد پشیمان,شد پشیمان, شد پشیمان]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شعر دهه شصتی]]></title>
			<link>https://atamalek.ir/thread-11717.html</link>
			<pubDate>Fri, 25 Dec 2020 11:45:23 +0000</pubDate>
			<dc:creator><![CDATA[<a href="https://atamalek.ir/member.php?action=profile&uid=1">ADMIN</a>]]></dc:creator>
			<guid isPermaLink="false">https://atamalek.ir/thread-11717.html</guid>
			<description><![CDATA[شعر های دهه شصتی  <br />
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود<br />
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود<br />
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود<br />
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود<br />
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی<br />
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود<br />
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا<br />
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی<br />
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد<br />
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده<br />
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب<br />
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند<br />
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده<br />
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن<br />
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند<br />
دل خوش سیری چند!!؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شعر های دهه شصتی  <br />
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود<br />
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود<br />
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود<br />
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود<br />
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی<br />
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود<br />
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا<br />
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی<br />
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد<br />
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده<br />
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب<br />
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند<br />
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده<br />
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن<br />
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند<br />
دل خوش سیری چند!!؟]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>