مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › سمت خدا › انقلاب اسلامی / دفاع مقدس / مدافعان حرم v
« قبلی 1 … 6 7 8 9 10 11 بعدی »
› گلچین خاطرات شهید بابا نظر

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  خون بعد از اجابت مزاج؛ چه زمانی پای بواسیر در... mona39 mona39 گفتگوی ایرانیان
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MadisonMad دیروز
EzequielHa دیروز
RosariaGri دیروز
Mohammad_Meshkati دیروز
WilliemaeL دیروز
CorrinePgl دیروز
Teresa11 ۵-۳۰
AlexandraM ۵-۲۸

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گلچین خاطرات شهید بابا نظر

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۳۹۹-۲-۳، ۱۰:۰۰ عصر
پهلوان واقعی
باران می آمد و ماشین نیسان توی گودال جاده خاکی روستا گیر کرده بود، به هیچ وجه هم در نمی آمد. به ام گفت: «بشین پشت فرمون و هر وقت گفتم گاز بده.»
ته ماشین را بلند کرد و از توی گودال درآورد؛ آن موقع ماشین پرُ از بار خربزه بود!
بابای من
توی لشکر داشتم ماشین ها را تعمیر می کردم که دیدمش، داشت از آن طرف می آمد. یکدفعه خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «اِ، بابام داره میاد.» بچه ها گفتند: «بابات!؟ لابد کارِت داره.» گفتم: «نمی دونم چه کار داره!» گفتند: «پس کو؟!» نشانش دادم و گفتم: «اوناهاش.» گفتند: «اون که آقای نظرنژاده، بابای تو نیست که!!!» گفتم: «چرا، بابامه! بابای همه اس...»


سفر شگفت انگیز
تازه از منطقه آمده بود مشهد، صبح زود رفت پادگان. سر ظهر بود که برگشت، گفت: «خانم، پول داری؟» گفتم: «میخوای چه کار؟»
اسمش با چند نفر دیگر برای حج واجب درآمده بود. گفتم: «پول هست...» خیلی خوشحال شد. روز بعدش فامیل را برای ناهار دعوت کردیم و بعد هم رفت مکه. همسایه ها می پرسیدند: «آقای نظرنژاد کجا رفت؟» می گفتم: «رفت مکه.» مگر باورشان می شد؛ ظرف دو روز حج واجب رفتن، جای تعجب هم داشت!
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,077
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#2
۱۳۹۹-۲-۳، ۱۰:۱۳ عصر
سری توی سرها
عصرهای جمعه اش به کشتی باچوخه می گذشت. آن قدر پشت به خاک چسبانده بود که سری توی سرها درآورده بود و عضو تیم کشتی استان شده بود. می بَرَندش مسابقات جام صلح و دوستی کابل. پهلوان تا فینال می رود و نایب قهرمان می‌شود. برای قهرمانان جشن می گیرند. به مجلس که پا می گذارد می بیند بساط لهو و لعب و ساز و آواز مطرب به پاست؛ از آنجا می زند بیرون. وقتی بر می گردند مشهد، کسی به پهلوان و رفیقش محل نمی گذارد. وقتی می بیند ارزش ورزش پایین آمده، کنار می کشد و تا یکسال اصلا دنبال ورزش نمی رود.


 


حق به حق دار رسید
پهلوان و شهید علیمردانی بودند و چهارده تا کومله ای که از پایین کوه برای گرفتن ارتفاعات سنندج خیز برداشته بودند. چشم امید پهلوان و دوستش به ارتشی هایی بود که همراه آنها آمده بودند. اما سرگرد ارتش جا می زند و نیروهایش را عقب می کشد. حالا کومله ها رسیده بودند پنجاه متری پهلوان. پشتِ سنگی سنگر می گیرد. علیمردانی هم خودش را رسانده و یا حسین گویان رگبارش را آتش می کند. پهلوان هم برخاسته و دو نفری، کومله ها را به رگبار می بندند.
سرگرد ارتشی که تجاوز را دفع شده می بیند، در گزارش به فرمانده‌اش پیروزی را به نام خود و یارانش رقم می زند. پهلوان ساکت نشده و صدایش به اعتراض بلند می شود که: «دروغ نگو! تو با نیروهایت عقب کشیدی.» فرمانده از سرگرد می پرسد: «تو تار و مار کردی یا آنها.» سرگرد اعتراف می کند که: «وقتی ما رسیدیم، آنها کار را تمام کرده بودند.» پهلوان می خواست حق به حق‌دار برسد.


نشان دلیری
شب عید فطر سال شصت، پهلوان در گرمای منطقه الله اکبر تا پانصد متری دشمن رفته بود که یارانش را از زیر آتش بیرون بکشد. تیر بار مستقر در سنگر عراقی ها امان از او و یارانش گرفته بود. منطقه رملی را به سینه خیز تا زیر تیر بار بالا آمد و با دستش لوله تیربار را بالا گرفت. گرمای سوزاننده باروت انگشتانش را از حس انداخته بود. نیروها که منتقل شدند، دستش را برداشت و سینه خیز عقب کشید. از آن پس نشان دلیری پهلوان، انگشتان سوخته اش بود.
 


تو که می دانی...
از ابتدای سال شصت و سه بین رزمنده ها پخش شده بود که پهلوان اسیر شده. چهار پنج ماهی بود که هیچ کس از او خبر نداشت، حتی خانواده اش. برادر پهلوان آمده بود اهواز تا خبری به دست آورد. گفته بودند ما می دانیم کجاست اما به شما نخواهیم گفت. خبر سلامتی و اسیر نشدنش را برادر پهلوان به خانواده رساند. تا اینکه آبان ماه همان سال پهلوان به خانه برگشت. هدایایی به پاس قدردانی از خدماتش به او داده بودند که برای خانواده اش آورده بود. آنها را بین همه تقسیم کرد تا بلکه نبودش را جبران کرده باشد. فقط همسرش گله کرد که: «فکر مادر و بچه هایت را نکردی؟»
پهلوان گفت: «تو که می دانی...» با همین کلمه همه را ضربه فنی می کرد. همه می دانستند عشق به جهاد چه حرارتی در تنور تن پهلوان انداخته است.


اسطوره
در درگیری های کردستان شهید چمران و پهلوان حسابی با هم اُخت شده بودند. یک بار شهید چمران دید که پهلوان تخم مرغ آب پزی را درسته قورت داد. با خنده گفت: «پهلوان! می جویدی بهتر نبود؟»
پهلوان خندید و گفت: «نه! این طوری دیرتر هضم می شود؛ شاید تا دو سه روز غذا گیرم نیاید.»
چمران گفته بود: «تو بنا داری دو سه روز غذا نخوری! این بچه ها اگر دو سه روز غذا نخورند تلف می شوند.»
 

معرکه
شهرک دوعیجی پهلوانِ ما را خوب می شناسد. پهلوانی که یک بسیجی را ترک موتور گذاشت و دو تا کلاش را با فانسقه روی شانه اش محکم کرد و به خاکریز دشمن زد. تا سنگر فرماندهی، پهلوان همین گونه پیش رفت و وقتی فرمانده عراقی را با پشت به زمین زد، تمام لشگر خشکشان زده بود. پهلوان، فرمانده را به اسارت گرفت و به خاکریز خودی بازگشت. عجیب آدمی بود پهلوان ما.


قسمت
دو سهمیه حج برای لشگر 21 امام رضا(ع) در نظر گرفته شده بود. قرعه کشی کردند؛ قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. هر دو جانباز بودند و از ناحیه چشم چپ مجروحیت داشتند. آن زمان حج رفتن در توان هر کسی نبود. به قرعه کشی اعتراض کردند. دوباره قرعه ریختند. باز هم قرعه به نام پهلوان و آقای آخوندی درآمد. خدا پهلوان را طلبیده بود. بابانظر که شده بود، حاج آقا نظرنژاد هم شد.







اعجوبه
کربلای چهار هنوز شروع نشده بود که در جزیره مجنون و در دویست متری عراقی ها، گلوله آر پی جی جلوی پهلوان زمین خورد و هجده ترکش به قفسه سینه، دست و پیشانی او اصابت کرد. هر کس دیگری بود ضعف می کرد، اما پهلوان راضی نشد جسم سنگینش رزمنده های خسته را از دفاع بیندازد. با همان حال برخاست و عقب کشید. هر که می دیدش می‌ترسید. همه می گفتند نصف صورت پهلوان رفته است و او راست راست راه می رود! به آمبولانس که رسید، خیالش راحت شد. بی‌سیم چی که با دیدن او وحشت کرده بود و خبر کذب پخش کرده بود، پس از معاینه دقیق پهلوان توسط پزشک، حرفش را پس گرفت و خبر مجروحیت از قفسه سینه و پیشانی را مخابره کرد.

اخراجی
اوایل تشکیل سپاه، اسم پهلوان را زده بودند در لیست اخراجی های سپاه و دلیلش را هم بی سوادی او عنوان کرده بودند. پهلوان آمد و یقه مسؤول پرسنلی را چسبید و گفت: «این چی چی اولوژی که شما می‌گین نوک قلمتونه یا سر تفنگ و باورهای من؟ من اومدم به کشورم، به ملتم، به اسلام خدمت کنم. من سرباز خمینی ام. از شما حقوق و کار نمیخوام!»
پهلوان آمده بود رسم پهلوانی را به‌جا آورد و با خط، باورهایش را بنویسد.





 رؤیای صادقه
پهلوان، حضرت زهرا(س) را به خواب دیده بود. پرسیده بود کی شهید می شوم. جواب گرفته بود؛ وقتی تمام موهای سر و صورتت سفید شده باشد. شاید دیدن همین رؤیای صادقه تنها دلیلی بود که پهلوان خود را با نود و دو درصد جانبازی به دل دشمن می زد و هیچ باکی نداشت و هیچ کدام از صد و شصت ترکشی که خورده بود، نتوانست جانش را بستاند. روزهای آخر همه دیده بودند که ابروهای پهلوان هم سفید شده و موی سیاهی در سر و صورت ندارد. فهمیده بودند لحظه فراغ نزدیک شده است... .


 دانلود نسخه پی دی اف فلش کارت دوزبانه هم پهلوان، هم قهرمان



سرداران خراسانی

فهرست
درباره ما
دانلود نشریات نشان سرخ
ویژه‌نامه‌های مناسبتی سایت
آرشیو عکس سایت
دانلود کتابهای شهدا
گلچین خاطرات بابانظر
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Video 2 ویدیوی جذاب پیرامون شهید حججی ADMIN 0 803 ۱۴۰۰-۱۱-۲، ۰۷:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  شباهت‌های جالب و عجیب شهید سلیمانی و مالک اشتر + نماهنگ ADMIN 1 1,077 ۱۴۰۰-۱۰-۱۴، ۱۱:۰۴ صبح
آخرین ارسال: محمدمهدی
  انتشار نامه تکان‌دهنده شهید سلیمانی به فرزندش؛ ADMIN 0 483 ۱۴۰۰-۱۰-۴، ۰۸:۳۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  جزییات ترور شهید محسن فخری زاده ADMIN 10 1,873 ۱۴۰۰-۶-۲۸، ۰۶:۲۴ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  ماجرای رد شدن شهید همدانی از بازرسی تکفیری ها + فیلم ADMIN 0 559 ۱۴۰۰-۶-۶، ۰۷:۵۳ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
Video چرا شهید در تشییع جنازه مرد نا اهل شرکت کرد؟ + ویدیو ADMIN 0 553 ۱۴۰۰-۶-۴، ۰۳:۱۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  اولین شهید مدافع حرم؟ + فایل صوتی ADMIN 0 562 ۱۴۰۰-۵-۳۰، ۰۶:۰۸ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
Wink متن کامل کتاب بسیار جذاب خاطرات مستر همفر ADMIN 11 2,824 ۱۴۰۰-۵-۲۵، ۱۲:۲۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  فرازی زیبا از وصیت شهید حججی ADMIN 0 538 ۱۴۰۰-۵-۲۲، ۰۲:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  مدحی، الماسی که شهید شد ADMIN 5 970 ۱۴۰۰-۵-۲۱، ۰۱:۴۹ عصر
آخرین ارسال: ADMIN

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('10767')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.