مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان پر از کل کل مزاحم

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پر از کل کل مزاحم

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۱۷ عصر
مهسا: به اینکه آرش تا یک ساعت پیش برای ترک خونه ی ما بود.
نگین احساس کرد تشتی پر از آب سرد روی سرش خالی شد، دستانش یخ زد و دیگر صدای دختر را نمی شنید. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار میخواست با فشاری که با دستش به آن وارد می کرد آن را آرام کند، اما فایده ای نداشت. با زحمت دهانش را باز کرد و با فریاد گفت: دروغ میگی خواهش می کنم بگو دروغ میگی، و اشکهایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شد.
مهسا: باور کنید منم خیلی دوست داشتم دروغ باشه ببینید من فقط با شما تماس گرفتم که دیگه کسی گرفتار این مار خوش خط و خال نشه کار آرش و اون دوست مسخرش پیام از این چیزا گذشته. منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟


نگین با گریه تمام قضیه را برای نیما تعریف کرد و در آخر ادامه داد: نباید گولشو می خوردم تو میگی چی کار کنم؟
نیما چنگی در موهایش زد و گفت: من مطمئنم، دروغه باور کن قسم می خورم دروغه، آرش واقعا عاشق توئه، اینو از من که دوستشم بپرس. هر چی باشه ما پسرا بهتر حال هم دیگه رو میفهمیم.
نگین: پس این دختره چی میگه؟ آرش و پیام رو از کجا میشناسه؟
نیما: نمیدونم ولی مطمئنم دروغه. خواهش میکنم از این قضیه چیزی به آرش و دوستات نگو فقط خودمو خودت میدونیم، خوب؟
نیما اتاق را ترک کرد و نگین آن شب هم بدون شام خوابید نگین با نگرانی روزها را سپری میکرد روز سه شنبه به همراه نیما و مادر به مطب دکتر رفت و گچ پایش را باز کرد و بالاخره روز چهارشنبه رسید. نگین که شب فقط یک ساعت خوابیده بود چشمان قرمزش را گشود و صورتش را شست. نمی توانست خیلی خوب راه برود و تقریبا لنگ میزد از صبح اضطراب و پریشانی در چهره ی نگین موج میزد. سر میز صبحانه مادر کاملا متوجه حال نگین شده بود، حتی چند بار از او پرسیده بود، چی نگین را اینجوری به هم ریخته ولی نگین هر دفعه سر درد را بهانه میکرد و از جواب دادن طفره میرفت، و نیما هم به طرفداری از نگین به مادر میگفت: خب مامی جان میگه سرم درد میکنه دیگه چند بار میپرسی؟!!نگین و نیما ساعت پنج بعد از ظهر در ماشن نیما در حال حرکت به سمت کافی شاپ بودند. مسیر کافی شاپ تقریبا دور بود. نگین سرش را به پشت صندلی تکیه داد و این چند روز را در ذهنش مرور می کرد. از بعد از آن تماس حتی به پیامهای آرش هم جواب نمیداد. سرش را بلند کرد و به خیابان چشم دوخت. چند روزی بود که خودش را برای این برخورد آماده کرده بود و خدا خدا میکرد که اگه حرف آن دختر درست بوده خود را نبازد و بتواند تمام حرفهایی را که آماده کرده بود به آرش بزند. نیما رو به نگین گفت: آخه عزیز من چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟ من که به تو قول دادم دروغه مطمئنم الان میریم اونجا و این آرش دیوونه نشسته داره بهمون میخنده که تو رو سورپرایز کرده!!
نگین لبخند کمرنگی زد و گفت: واقعا از ته قلبم آرزو می کنم اینجوری باشه.
وقتی جلوی کافی شاپ رسیدن تپش های قلب نگین آغاز شد. نگین به خود نهیب زد، هنوز اتفاقی نیافتاده داری میمیری اگه دختره راست گفته باشه که همونجا غش میکنی. با کمک نیما وارد کافی شاپ شد و و گوشه ای دنج را انتخاب کردند که به همه ی قسمتهای کافی شاپ به راحتی دید داشته باشند. نگین مرتب یه ساعتش نگاه میکرد و لب پایینش را به دندان می گرفت نیما طاقتش تمام شد و گفت: فکر نمی کردم انقدر دیوونه باشی، داری میمیری!! دلم می خواد خودتو تو آیینه ببینی، شبیه ارواح شدی ولی خودمونیما، انقدر دوستش داری ناقلا؟
بالاخره لبهای نگین به لبخندی باز شد و نیما با خنده گفت: بله دیگه، مگر اینکه به این بخندی وگرنه من خودمم بکشم میگی نیما کیه دیگه.
در همین موقع صدای زنگوله هایی که بالا ی در کافی شاپ آویزان بود و با هر بار باز و بسته شدن در صدای آن بلند میشد در گوش نگین پیچید و آرش وارد کافی شاپ شد. دوباره تپش قلب نگین شروع شد و با نگرانی مسیر آرش را دنبال کرد، و نیما گفت: ایناها الان دیوونه میاد میگه اینم یه سورپرایز با مناسبت باز شدن گچ پای نگین خانم، میگی نه نگاه کن !!
و دستش را زیرچونه اش زد و به چشمهای نگران نگین چشم دوخت که ناگهان نگین چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و گفت : وای خدای من، و سرش را روی دستانش که روی میر قرار داشت گذاشت. نیما با تعجب به پشت سرش را نگاه کرد و آرش را سر میز دختری که قیافه ای زننده برای خودش درست کرده بود دید. هنوز هم در شوک بود او به عشق آرش به نگین ذره ای شک نداشت، اما حالا چی میدید. به سمت نگین برگشت. نگین با عصبانیت بلند شد و در حالی که لنگ میزد خود را به میزی که آرش سر آن نشسته بود رساند.
آرش که از دیدن نگین حسابی غافلگیر شده بود بلند شد و گفت : نگین عزیزم تو اینجا چه کار میکنی؟
نگین که حلقه ی اشک در چشمانش حلقه زده بود به چهره ی کریه دختر نگاه کرد که حالا با پوز خندی تمسخر آمیز به نگین نگاه میکرد. نیما خود را به نگین رساند. آرش که متوجه حال نگین شده بود گفت: نگین عزیزم اشتباه نکن بزار توضیح بدم. 
نگین سر آرش فریاد زد: خواهش میکنم خفه شو، و حلقه ی اشکش باز شد و اشک روی گونه هایش غلتید مهسا بلند شد و مقابل آرش و نگین ایستاد و گفت: آرش جونم فکر نمیکردم انقدر بد سلیقه باشی این که چلاقه.
آرش به سمت دختر برگشت و گفت: خفه شو تو حق نداری در مورد نگین اینجوری حرف بزنی. نگین گفت:نه آرش خان اذیتشون نکن خب راست میگه. ولی خانم بهتره بدونی پای من به خاطر یه بی لیاقت اینجوری شده، و به سمت در راه افتاد. 
آرش به دنبال نگین دوید و با التماس گفت: نگین گوش کن عزیزم.
نیما جلوی آرش را گرفت و گفت: برات متاسفم لیاقتت همین دخترست. دفعه ی دیگه هم اسم خواهر منو بیاری کاری می کنم تا ابد از حرف زدن محروم بشی، و به سمت نگین رفت وزیر بغل نگین را گرفت و به او در راه رفتن کمک کرد.
آرش با فریاد گفت: میکشمت لعنتی میکشمت.
نگین به کمک نیما روی صندلی ماشین نشست. وقتی نیما پشت رل قرار گرفت نگین با صدای بلند شروع به گریه کرد و به سرزنش نیما پرداخت: این بود عشق؟ این بود رفیق سینه چاک شما؟ دیدیش نیما؟! من میمیرم!! نه دیگه نمی تونم، و دوباره شروع به گریه کرد. 
نیما در سکوت رانندگی میکرد. می خواست نگین خودش را خالی کند. خودش هم هنوز صحنه ای را که دیده بود باور نمی کرد. آرش مرتب به نگین زنگ و پیام میزد. نگین از عصبانیتباتری تلفن 
همراهش را بیرون آورد و آن را داخل کیفش پرتاب کرد. احساس ضعف شدیدی می کرد. سرش 
به دوران افتاده بود، چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و هر دو تا خانه ساکت بودند. نگین فکر احساسات از رفته اش آزارش می داد و نیما هنوز هم سعی داشت به انکار آن چیزی که دیده بود بپردازد. وقتی به منزل رسیدند، نگین سلام مختصری به مادر کرد و به اتاقش رفت. مادر با دیدن چشمان قرمز و ورم کرده ی نگین به شک خودش مطمئن شد. دختر یکدانه اش در حال کلنجار رفتن با مشکلی سخت بود ولی تا خواست لب به سوال باز کند، نیما دوباره مانع او شد. نگین وارد اتاقش شد، لباسهایش را بیرون آورد و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد. یک دل سیر گریه کرد و بعد روی تختش نشست. سعی کرد فکرهای پریشان توی سرش را متمرکز کند. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت من که چیزی از دست ندادم، خوب میشه اسم اینو گذاشت یه تجربه ی تلخ، نه بهتره بگم یک تجربه ی تلخ تلخ، من باید زندگی کنم. من که تا الان خودمو در مقابل همه نگه داشته بودم چرا انقدر کشکی قلب و دلمو دو دستی به آرش تقدیم کردم. ولی من تصمیمو گرفتم انگار قلبش به او نهیب میزد فکر نکن من باهاتم میخوای تنها بری به سلامت!! من هنوز در گرو آرشم
نگین گفت: خوب نباش، بهتر!! من از رابطه ی عاطفی چه خیری دیدم که حالا تو این جوری تهدیدم 
می کنی؟!
لیوان آب سردی که نیما چندی پیش برایش آورده بود دست نخورده روی میز باقی مانده بود. لیوان را برداشت و روی دستش ریخت و آب سرد درون لیوان را به روی صورتش پاشید. حالش کمی بهتر بود ولی هنوز سر درد عذابش میداد. بلند شد موهای نامرتبش را مرتب کرد و مقابل آینه آنها را بالای سرش محکم با کش بست. به خودش در آینه نگاهی انداخت، چشمانش هنوز سرخ و متورم بود، ولی به آنها اهمیتی نداد و به سمت در اتاق رفت. نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و از پله ها پایین رفت، در حالی که سعی می کرد غمی عظیم را که در چشمانش موج میزد پنهان کند. مادر را بر خلاف معمول و تصور نگین در حال حل کردن جدول نبود و مشغول پوست کندن پیاز برای غذا بود و آنقدر غرق در افکار خودش بود که متوجه ورود نگین به آشپزخانه نشد. نگرانی در 
چشمان مادر موج میزد و نگین علت آن را به خوبی درک میکرد. نیما در پذیرایی مشغول تماشا ی تلویزیون بود و مدام کنترل تلویزیون را روی پایش می کوبید. نگین خود را سرزنش میکرد که به خاطر یک اشتباه، که حالا به نظرش مسخره می آمد، همه را آشفته کرده بود. صندلی کناری مادر را بیرون کشید و روی آن نشست. مادر که تازه متوجه حضور نگین شد، چشمان نگرانش را به صورت نگین دوخت و پرسید: بهتر شدی مامان جون؟
نگین مادر را در آغوش کشید و گفت: قربون مامانی مهربونم! چیزی نشده بود که، فقط یه ذره سرم درد می کرد.
نیما که چهره اش را خنده ای مصنوعی پر کرده بود، وارد آشپزخانه شد و گفت: به به مادر و دختر خوب باهم خلوت کردینا!! بابا مام تو صف بودیما، و روی صندلی کناری نگین قرار گرفت.
نگین که موقعیت را برای بیان تصمیمی که گرفته بود مناسب دید، بی مقدمه گفت: من بعد از کلی فکر تصمیممو گرفتم. من میخوام با علی سبحانی ازدواج کنم.
مادر با تعجب به نگین که به ظاهر با خونسردی کامل صحبت می کرد نگاه کرد و گفت: حالا دیگه مطمئن شدم حالت اصلا خوب نیست. معلوم هست چی داری میگی؟
و نیما در ادامه گفت: نگین تو نباید انقدر زود قضاوت کنی به اونم اجازه ی صحبت بده.
مادر که با تعجب به آن دو نگاه میکرد گفت: شما دارین راجع به چی صحبت میکنین؟ و بعد رو به نگین گفت: مادرش پنجشنبه شب که زنگ زده بود خودت گفتی بهش جواب رد بده .
نگین: خب کاری نداره بهشون زنگ بزن بگو تصمیم دخترم عوض شده .
نیما: من نمیذارم تو با این دیوونه بازیات با زندگیت بازی کنی.
نگین بلند شد و گفت: این منم که باید برای زندگیم تصمیم بگیرم.
نیما: آخه پس آرش چی میشه.
نگین با عصبانیت فریاد زد: دیگه نمی خوام اسمشو بشنوم فهمیدی؟ ببینم تو امروز کور بودی. من دیگه حتی نمی خوام چشمم به چشمش بیافته، و در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفت داد زد: دیگم اسم اون بی لیاقتو جلوی من نیار هیچوقت، و در حالی که اشکش سرازیر شده بود به سمت پله ها رفت.
نیما از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: تو هنوز عاشقشی اینو میتونی از اشکات بپرسی خواهش میکنم بیشتر فکر کن.
مادر که با اضطراب به آن دو نگاه میکرد گفت: آخه به منم بگین چی شده دلم ترکید از دستشما دو تا.
نگین احساس میکرد سرش روی بدنش سنگینی میکنه، توانایی باز نگه داشتن پلک هایش را نداشت و دیگر هیچ نفهمید
وقتی چشمانش را باز کرد خانم سفید پوشی را کنار خود دید، و اون خانم با لبخند به او گفت: خدا رو شکر به هوش اومدی عزیزم .
نگین به زحمت لبانش را گشود و از پرستار لیوانی آب تقاضا کرد. پرستار از اتاق بیرون رفت و نگین چشمانش را بست وقتی دوباره چشمانش را گشود، و مردی را که لیوانی آب در دستش بود مقابل خود دید. چون چشمانش تار میدید نمی توانست چهره ی مرد را به خوبی ببیند، چند بار پلک زد. تاری کم کم محو شد و نگین چهره ی آرش را به خوبی تشخیص داد. 
تمام توانش را روی زبانش متمرکز کرد و با عصبانیتی که در چشمانش هویدا بود گفت: تو اینجا چه غلطی می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۱۸ عصر
کنی؟!! برو بیرون.
آرش کنار تخت نگین آمد و با خواهش و التماس از نگین خواست به حرفهایش گوش کند. اما نگین فقط یک کلام می گفت: من با تو دیگه حرفی ندارم.آرش برو بیرون بزار همه چی رو فراموش کنم، و با این حرف اشکی روی گونه اش غلتید و سرش را به سمت دیوار برگرداند. آرش از اتاق بیرون رفت و دقایقی بعد سکوت اتاق با جیغ لاستیک اتومبیلی که از زمین کنده شد، شکست. مادر وارد اتاق شد و رو به نگین گفت: معلوم هست تو چت شده دختر؟ این دیوونه بازیا چیه این بچه رو چرا از اتاق بیرون کردی؟ چرا انقدر با این پسر لج بازی می کنی؟ حالا میگم بین تو و آرش حتما اتفاقی افتاده! این نیمای دیوونه رو بگو.
نگین در مقابل طرفداری های مادر از آرش فقط بی صدا اشک می ریخت و با خود میگفت، مامان کجا بودی ببنینی این پسری که تو انقدر سنگشو به سینه میزنی با دخترت چی کار کرده، نگین بعد از اتمام سرم به منزل بازگشت و به خاطر دارو های خواب آوری که توی سرمش زده شده بود با بی خیالی تا صبح خوابید.
صبح روز بعد که چشمانش را باز کرد، در دل آرزو کرد ای کاش همه آن چیزها در خواب بوده باشد ولی کبودی روی دستش که ناشی از فرو رفتن سرم در دستش بود، به او فهماند همه چیزهایی را که دیروز دیده بوده حقیقت داشته است.
صبحانه در سکوت صرف شد. پدر و نیما از منزل خارج شدند. نگین وارد اتاقش شد و با نازنین تماس گرفت دلش می خواست با یک نفر درد و دل کند. درست بود که با نیما خیلی راحت بود ولی باز هم یک دختر بهتر حال نگین را می فهمید.
یک ساعت تمام با نازنین صحبت کرد. نازنین هم حرف نیما را تکرار میکرد، میگفت: باید به آرش اجازه ی صحبت بزنی، نباید به خاطر یه لج بازی مسخره آینده تو خراب کنی، نگین خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر. تو دختر عاقلی هستی پس مثل همیشه عاقلانه تصمیم بگیر.
نگین با گفتن «تو هم مثل نیما خودتو میزنی به نفهمی» حرف نازنین را قطع کرد. بعد از پایان مکالمه اش با نازنین برای کمک به مادر به طبقه ی پایین رفت. اما از نصیحت های مادر حسابی کلافه شده بود و بعد از خوردن ناهار و کمک در شستن ظرفهای کثیف ناهار، دوباره به اتاقش پناه برد. دلش برای پیامهای آرش و صحبت با او تنگ شده بود، که ناگهان یادش افتاد که از دیروز که باتری تلفنش را بیرون آورده تلفنش خاموش در کیفش افتاده است.
آرش مرتب به دیدار نگین می رفت و مهلت می خواست. اما نگین هیچ وقت به حرفهای او گوش نمی کرد و همیشه او را از خود میراند. پس از یک هفته جنگ و دعوا و مقاومتِ نگین در برابر نیما و مادر و همچنین نازنین و ملیکا بالاخره نیما به او گفت: باشه اگه تو میخوای به بخت خودت لگد بزنی حرفی نیست ولی از من توقع رفتار درست حسابی با این پسره رو نداشته باش.آرش تمام قضیه ی اون روز رو برای من تعریف کرد حیف که گوشاتو روی حرف حساب بستی، و به اتاقش رفت.
نگین موافقت خود را به خانواده ی سبحانی اعلام کرد. علی در پوست خود نمی گنجید و نگین برق شادی را در چشمان او می دید و با خود می گفت: من که به عشقم نرسیدم، حداقل میتونم یکی دیگه رو به عشقش برسونم.
آرش چند روزی بود که غیبش زده بود و هیچ کس از او خبر نداشت. بر خلاف تصور نگین همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و او وقتی به خود آمد که در محضر و کنار علی نشسته بود تا برای همیشه به همسری او در بیاید. خطبه ی عقد را نمی شنید انگار در گوش هایش چیز سنگینی فرو کرده بودند. سعی کرد فکرش را به عقب برگرداند، به شب خواستگاری مجدد علی که علی برای او از آرزو هایش گفته بود ولی نگین فقط قیافه ی عصبی آرش را تجسم می کرد. همان قیافه ای که آرش از آزار و اذیت های نگین و نازنین در روز دبیرستان به خود می گرفت. شبِ بعد بله بران بود. مادر علی سنگ تمام گذاشته بود و انگشتری گران قیمت که با برلین های ریز درست شده بود به همراه پارچه ای حریر برای نگین به عنوان کادو آورده بود. نگین یاد صحنه ای افتاد که علی می خواست انگشتر را در انگشت نگین فرو کند، و نگین تمام سعی خود را می کرد که انگشتش با انگشت علی برخوردی نداشته باشد، ولی علی خیلی راحت انگشت نگین را در دست گرفته بود و حلقه را در انگشت نگین نشانده بود و حتی بعد از آن بوسه ای روی انگشت نگین نشانده بود که او را به شدت عصبی کرد، و صورت سفیدش به رنگ سرخ گراییده بود، و وقتی با هزار زحمت سرش را بالا آورده بود تا از کسانی که برای آن دو دست میزدند تشکر کند، با چشمان عصبانی و چهره ی در هم رفته ی پدر و مادر و نیما مواجه شده بود، و حالا خود را کنار آن مرد می دید مردی که هیچ یک از اعضای خانواده اش حاضر به پذیرش او نبودند. با خود فکر می کرد اگر الان آرش کنارم بود چقدر خوب بود. سعی میکردم ثانیه به ثانیه ی این لحظات رو توی ذهنم ثبت کنم و لحظه ای به جای علی آرش را کنار خود تصور کرد. ولی سریع ذهنش را از این افکار پاک کرد او دیگر متعلق به دیگری بود و نباید به جز همسرش به مرد دیگری فکر میکرد. در این افکار بود که با ضربه ای که الناز، خواهر علی، به بازویش زد به خود آمد و الناز گفت: بابا عروس خانم ما خیلی ناز دارن و البته نازشونم زیاد خریدار داره، و با این جمله ی الناز لبخدی به لبهای علی نشست.
الناز گفت:زیر لفظیتم که گرفتی عروس خانم بله رو بگو دیگه، دل داداشم آب شد، و نگین تازه متوجه دستبند پر نگینی شد که روی دستش خودنمایی می کرد. سرش را بالا آورد به چهره ی نیما که درست در مقابلش بود نگاه کرد او هنوز هم سعی داشت نگین را منصرف کند، انگار با چشمانش به او می گفت هنوزم دیر نشده ، و بعد به پدر ومادر که حالا دیگر سعی در پذیرش علی داشتند و چهره ای بشاش داشتند، نگاهی انداخت. لبانش را به زحمت باز کرد و گفت: با اجازه ی پدر و مادرم و در همین موقع در اتاق عقد باز شد و آرش به سرعت وارد شد و با صدای بلندی از جمع عذرخواهی کرد و کنار نیما ایستاد. نگین با دیدن او گویی زبانش مانند چوب خشکی شده بود و تکان نمی خورد، ولی دوباره یاد صحنه ی وقیح در کافی شاپ افتاد و سرش را بلند کرد و در چشمان آرش که غم در آنها هویدا بود، نگاه کرد و گفت:بله.
صدای دست و هلهله اتاق را پر کرد. اعضای فامیل یکی یکی جلو آمدند و به نگین و علی تبریک گفتند، و از محضر بیرون می رفتند. آخرین نفر آرش بود، که جلو آمد. نگین به چهره اش دقیق شد لاغرتر شده بود. آرش در حالی سعی می کرد نگاهش به نگین نیفتاد رو به علی گفت: امیدوارم عشق بینتون روز به روز بیشتر بشه، خوشبخت باشین.
علی به گرمی از او تشکر کرد، و آرش به سمت در رفت قبل از اینکه بیرون برود،با صدای علی که می گفت: بالاخره مال خودم شدی، مال خود خودم، به سمت آن دو برگشت، که دید علی نگین را به گرمی در آغوش گرفته و می بوسد. لحظه ای نگاهش به چشمان نگین افتاد ولی سریع نگاهش را برگرفت و به سرعت از پله ها پایین رفت.
همه ی ماشین ها پر شده بود و علی هم ماشین نیاورده بود فقط ماشین آرش خالی مانده بود به اصرار علی با وجود بی میلی آرش آن دو در ماشین آرش جای گرفتند. علی دستانش را دور شانه های نگین حلقه کرد و سر او را روی شانه اش قرار داد. نگین به خوبی می توانست غم پیدا در چشمان زیبای آرش را در آینه ببنید. نگاهش را روی آرش چرخاند که در حال رانندگی بود. ته ریشی صورتش را پوشانده بود ولی هنوز در نظر نگین همان مرد جذاب و دل خواه بود
علی گفت: آرش جان ضبطتو روشن کن بابا عروسیه ها
آرش خنده ی تلخی زد و گفت: ولی فکر نمی کنم از آهنگش خوشتون بیاد.
علی: بذار بابا ناز نکن.
نیما هم که در ماشین آرش نشسته بود ضبط را روشن کرد و خواننده شروع به خواندن کرد:
ديگـه مجبــور نيستـي هــر جا كه ميري
ازم اجــــازه ی رفتـــــن بگيــــــري 
ميشـه بـا هر كي كه مي خواي بجوشــي 
اصلا هــر چــي دلت مي خواد بپــوشــي
ميشه بــه هــركي مـي خـواي دل ببندي
يـا بـــا غـريبه هــا بگــــي بـــخنــــدي
وقتـي ديــر مــي كنــي يا ميــري جائي
ديــگه نيستــــم بهـــت بگــم كجـــائي
نـرو تنــهـــام نـــزار بــا درد و غمـــهــام 
اگر چـــه دلخــوري از خيلــي حرفــام
به قــــــرآني كه از سـايـش گـــذشتم
به مـــرگ هر دو تامون خيلي تنهــام
نگـــو مـــيبينـــمت يــــه روز ديــگـــه
آخــه احســـاس من اينــو نميــگـــه
نمــي تونم قبـــول كنــم نبـــاشـــم
تـر و خشكـت كنــه يه مــــرد ديگـــه
خــداحافــظ هميشــه بهتــر از مـــن
هميشـه يـا كه هر جا سـر تر از مـن
تو چشمات بهتــرين بــودم تو دنيــا
نمــي ديـدي اگـر چـه كمتــر از مـن
خــداحافظ كه رفتـــــم بي بهـــونه
از اين خونـــه دلــم بـدجـوري خونه
به جـاي سر به روي شـونه ی من
تــو يادم خــاطـرات تــو مــي مـونه
اگـــه كـــوه طــلا واســــت ميــاره
اگـــه دنيـــا رو زيـــر پـــات بـــــزاره
بازم دستاي خاليـم خوب ميــدونن
كـه هيشكي قدر من دوست نداره
گلـت خشك شد ولي هرگز نمــرده
زمـــــان بــوي تــو رو از خــونه بــرده
دلم خوش بود مياي يك شب تو خوابم
ولــي چــند ماهــــه كه خوابــم نبــرده
داري ميـــري ولــي پيشـت مــي مــونم
واســـت هيچـــي نبــودم خوب مي دونم
ولـــي مـــن در عـــوض هــر جا كــه باشـم
واســت تــا آخــــر عمـــرم مـــي خــــونــم
شـــايد خيـلي چيـــزا مـــي خواستــي اما
منـــــم هيچــي نـــداشتــــم پــات بـــريـــزم
اينقــــد بغضـــم رو پنهـــون كــــردم از تــــو
از اون روزي كـــــه رفتــــي مــــريضـــــــم
قـــديمـــا يــــادمـــه مـــي رفتــــي جـــائي 
هميشـــه يـــه خـــداحـــافــــظ مــي گفتـــي
چقــــد آســـون شـــدم بـــاهـــات غـــريبـــه
بـــازم پشـــت ســـــرم چيـــزي شنفتـــــي
الان داغــــي نمـــي فهمـــي چــي مـي گم
مـــديـــونـــي اگـــــه يـــادم بــيفتـــــي
قطره ای اشک از گوشه ی چشم نگین روی دست علی چکید. علی سر او را از روی شانه اش بلند کرد و گفت: عزیزم چرا گریه می کنی؟
نیما و آرش سریع به سمت عقب برگشتند. علی بوسه ای روی گونه ی نگین نشاند. آرش چشمان حسرت بارش را روی صورت نگین دوخت و سریع برگشت و به رانندگیش ادامه داد.
علی گفت: بابا اینا چیه گذاشتی؟ خانم گل ما رو اذیت کردی. 
آرش ضبط را خاموش کرد و تا منزل نگین سکوت ماشین فقط گاهی با ابراز علاقه های علی به نگین شکسته می شد. نگین اصلا صحبت نمی کرد، غذابی که آرش می کشید به خوبی در چشمانش هویدا بود. نگین واقعا پشیمان بود ولی دیگه برای هر کاری دیر شده بود. پس سکوت را ترجیح داد نباید بیش از این آرش را اذیت می کرد و همین طور خود را سرزنش میکرد. مردی که کنارش بود و اینطور صمیمانه به او ابراز علاقه می کرد، شوهرش بود و نگین باید قلب و جانش را دو دستی به او تقدیم میکرد. اما قلبش گفته بود با او نیست. نگین در افکار خود بود که علی به او گفت: خانم خانما رسیدیم بیا عزیزم بیاو
نگین از ماشین پیاده شد و به محض پیاده شدن نگین و نیما، ماشین آرش با سرعت زیادی از جا کنده شد. نگین به همراه علی وارد ساختمان شد. بعد از ساعتی جشن و پایکوبی خانواده ی علی برای رفتن به منزلشان آماده شدند. هنگام خداحافظی علی به نگین گفته بود فردا دنبالش می آید تا با هم بیرون بروند.
نگین با لبخندی به او جواب داده بود و علی را با خوشحالی راهی منزلش کرده بود. بعد از رفتن آنها پدر گفت: دختر گلم امیدوارم خوشبخت بشی علی پسر خوبیه میتونه خوشبختت کنه.
مادر هم مدام از علی و خوبیهایش تعریف می کرد. اما نیما انگار کمر به آزار نگین بسته بود. فقط نگاه های سرزنش بارش را به نگین می پاشید. نگین می خواست به او بگوید می دونم میدونم تازه خودم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم تو دیگه نمی خواد سرزنشم کنی.
نگین به اتاقش پناه برد. دیگر باید با دوران مجردی و آزادی خداحافظی می کرد. او دیگر به کس دیگری تعلق داشت چقدر همه چیز زود اتفاق افتاده و به قول دوستان نگین این دختر عاقل و مادریزرگ، چقدر سریع و بی فکر زندگیش را خراب کرده بود. اما نه نباید خود را سرزنش می کرد. باید سعی می کرد تا خود را با شرایط جدید وفق بدهد. علی واقعا او را دوست داشت. نگین هم باید تمام تلاش خود را برای دوست داشتن علی به کار می برد، اما مگر دوست داشتن به تلاش نیاز داشت. نمی دانست باید چه کند. سرش را روی بالشت گذاشت و سعی کرد بخوابد. 
صبح روز بعد بعد از بیدار شدن حمام آب گرمی کرد. مانتویش را از کمدش بیرون آورد با بی حوصلگی روسری را روی سرش بست. صورتش خیلی بی رنگ بود. کشویش را باز کرد تا لوازم آرایشش را بیرون بیاورد اما با خود گفت: اون باید من واقعی رو ببنینه نه زیر یه من رنگ روغن. کشو یش را بست و خود را سرزنش کرد که چرا انقدر بی حوصله است. پس دوباره و این بار سعی کرد با حوصله روسریش را مرتب کرد و چادرش را سرش کرد. وقتی کیفش را از روی تخت برداشت، صدای زنگ را شنید. لبخندی روی لبهایش نشاند و در آینه به خود گفت: پیش به سوی 
زندگی جدید. همانطور که رویش به سمت آینه بود، عقب عقب به سمت در رفت، در را باز 
کرد و علی را جلوی در دید لبخندی زد و گفت: سلام تو کی اومدی بالا؟
علی: همین الان .
نگین: خیلی عجله داریا.
علی: معلومه برای دیدن خانم خوشگلم خیلی عجله دارم و بعد در حالی که به چشمان نگین چشم دوخت گفت: نگین چشمات چشمات .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۱۹ عصر
نگین: آره خیلی پف کرده دیشب زیادی خوب خوابیدم.
علی: نه من عاشق این چشمای شیطونت شدم .
نگین سرش را به زیر انداخت علی دستش را زیر چانه اش برد و سر نگین را بالا آورد گفت: نه دیگه قرار نشد، حالا که همه ی زندگیم شدی منو از دیدن این چشمات محروم کنی، وگونه ی نگین را بوسید. نگین هنوز از علی خجالت می کشید و با هر بوسه ی او سرخ می شد، اما علی خیلی راحت برخورد می کرد. در همین موقع در اتاق نیما باز شد و او بیرون آمد. به سمت علی آمد. آن دو با هم دست دادند ونیما تقریبا گرم با او برخورد کرد. نگین با تعجب به نیما نگاه می کرد. نیما با خنده روبه نگین گفت: درسته نباید اصولا به داماد جماعت رو داد، اما چی کار کنیم چون خواهرمون خاطرت رو می خواد مام تحمل میکنیم، و با لبخندی به نگین فهماند که به زندگی جدید نگین با علی امیدوار است. نگین هم با لبخندی پاسخش را داد.
علی دست نگین را در دستش گرفت و آن دو با هم از پله ها پایین آمدند. بعد از خداحافظی از مادر و نیما، به سمت ماشین علی رفتند. علی قفل در را باز کرد و هردو روی صندلی هایشان جای گرفتند، و علی به سمت مرکز خرید بزرگی حرکت کرد. وقتی مقابل مرکز خرید ایستادند، نگین با تعجب به علی نگاه کرد و گفت: آقای سبحانی چرا اینجا.
علی و نگین هردو از طرز حرف زدن نگین خندیدند او هنوز هم علی را با نام آقای سبحانی صدا می کرد، ولی اسم آرش را خیلی راحت و بدون پسوند و پیشوند ادا می کرد. 
علی خنده ی بلندی کرد و گفت: خانم سپهری از اونجایی که من همیشه علاقه داشتم دست در 
بازوی یه خانم برم خرید و هرچی اون گفت براش بخرم شما رو آوردم اینجا.
وقتی از ماشین پاده شدند علی بازویش را جلو آورد و نگین دست در بازوی او انداخت و با هم به
سمت مرکز خرید به راه افتادند. علی خیلی خوش سلیقه بود و هر چیزی را نگین اراده می کرد برایش می خرید. نگین می دانست که علی مرد مهربان و خوش قلبیست، و میتواند او را خوشبخت کند. آرش برای او تمام شده بود و نگین باید او را فراموش می کرد، پس سعی می کرد در مقابل مهربانی های علی او هم برخورد مهربانی داشته باشد و او را خوشحال کند. 
علی پشت ویترین یک مغازه لباس شب زیبایی را دید و آن را پسندید و با ذوق فراوان رو به نگین گفت: نگین میبینی چقدر شیکه! مطمئنم بپوشیش محشر میشی.
نگین نگاهی به لباس انداخت و گفت: به چند دلیل من نمی تونم اونو بپوشم.
علی لبخندی زد و دستانش را روی سینه قفل کرد و گفت: خب دلایل؟
نگین لبهایش را به طرز خنده داری جمع کرد و گفت: اول اینکه این لباس یقه و پشت خیلی بازی داره و مدلش کاملا زنونست، سه من نمی خوام اینو بپوشم چی میگی؟
علی خنده ای کرد و گفت: خوب دلایل اول و دومتو که قبول ندارم، ولی برای سومیش نمی تونم مقاومت کنم .
بعد آنها به کافی شاپی رفتند و بعد از خوردن دو قهوه، به سمت پارک بزرگی حرکت کردند و بعد از کمی قدم زدن در پارک به سمت منزل نگین به راه افتادند. جلوی در منزل، نگین پیاده شد و به سمت در رفت. علی از ماشین پیاده شد و گفت: یه چیزی یادت رفته ها نگین. 
نگاهی به جعبه های خرید که دستش بود گفت: همینا بود دیگه چی؟ کیفم هم رو دوشمه.
علی قیافه ی دلخوری به خود گرفت و گفت: باشه یادت باشه ها.
نگین: آهان پسر لوس! تازه یادم افتاد بفرمایید تو .
علی دستانش را به نشانه ی شادی به یکدیگر مالید و گفت: چشم، و در ماشین را قفل کرد و کنار نگین اومد.
نگین: بله دیگه به خاطر همینه که تعارف نمی کنم .
هردو با خنده وارد خانه شدند. نگین چادرش را به جالباسی آویزان کرد، ولی روسری روی سرش بود. علی و نگین خریدهایشان را به مادر و نیما نشان دادند، و نیما با شوخی رو به علی گفت: به به! بعد از بابا زن ذلیل دوم هم به فامیل اضافه شد.
نگین: چیه حسودیت میشه؟ و علی هم دست هایش را دور شانه ی نگین حلقه کرد و گفت: آقا نیما من به زن ذلیلیم افتخار می کنم، مشکلیه؟
نیما خندید و علی گفت: شب دراز است آقا نیما سلامت میکنم
نیما: کاری نداره که منم جواب سلامتو نمیدم.
علی و نگین خرید هایشان را جمع کردند و به اتاق نگین رفتند. علی پشت سر نگین وارد اتاق شد و در را بست.
نگین: بیا تو دم در بده! برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم 
.علی: خب عوض کن.
نگین: نه بابا دیگه چی؟
علی: یعنی چی نگین، من هنوز موهای تو رو ندیدم .
نگین خنده ای از سر تعجب کرد و گفت: یعنی موهای من دیدنیه؟
علی: برای من آره .
نگین: الان موهای من مثل جنگله چون از صبح زیر چادر و روسری بوده. حداقل بذار یه دوش بگیرم بعد.
علی: پس من اینجا میشینم .
نگین: دیگه چی؟ پاشو برو پیش نیما تا منم بیام.
علی: به شرطی که قول بدی .
نگین: باشه بابا قول، و بعد به سمت در رفت و در را باز کرد و گفت: حالام لطفا بیرون.
نیما خندید و گفت: از الان شروع شد، بازم به زن ذلیلیت افنخار میکنی؟
علی دستی به پشت نیما زد و گفت: فعلا شما بیا من یک کلاس آموزش زن ذلیلی برات بذارم، و با نیما به سمت پذیرایی رفت.
نگین در اتاق را بست، روسریش را برداشت و در آینه نگاهی به خودش کرد و خندید و 
گفت: اگه منو اینجوری می دید که طلاقم میداد، اونوقت باید زن آرش میشدم.
خنده روی لب هایش خشک شد. از دیروز از او خبری نداشت، حتی روزهایی که با او قهر بود هم سعی می کرد، زیر زبون نیما را بکشد و از او باخبر شود. هاله ای از غم چشمانش را پوشاند و غمگین روی تخت نشست و در فکر فرو رفت.
رفتار نگین و علی روز به روز صمیمی تر میشد و نگین نهایت سعی خود را می کرد که به آرش فکر نکند. ولی او چندان هم موفق نبود و هرشب با قطرات اشکی که برای آرش می ریخت به خواب می رفت. آخر هفته نگین و خانواده اش به همراه علی برای صرف شام به منزل آقای سهرابی دعوت شدند. وقتی نگین مسئله را برای علی مطرح کرد امیدوار بود او قبول نکند، چون نگین واقعا دیگر تحمل دیدن عذاب آرش را نداشت، ولی علی با کمال میل پذیرفت. حتی از نگین خواهش کرد تا به همراه علی و با ماشین او به منزل آنها بروند. عصر روز پنجشنبه نگین آخرین نگاه را به خود در آینه انداخت. همه چیز مناسب بود. بلوزی به رنگ سبز روشن به همرا شلوار جین و شالی همرنگ بلوزش و مانتوی سبز کمرنگش را پوشید، و چادرش را سر کرد، و به سرعت از پله ها پایین آمد علی کنار پله ها منتظرش بود. نگین با دیدن علی لبخندی زد و سلام کرد. همان طور که داشت می دوید باز نزدیک بود پایش روی آخرین پله سر بخورد. ولی علی به خود آمد و دست نگین راگرفت و با خنده گفت: انگار هر چند وقت یکبار باید به این پله ها یه حالی بدی نه؟
نگین خنده ای کرد و گفت: نه بابا !! باور کن اینا چند وقته که با من سر لج افتادن.
آن دو با شادی سوار ماشین علی شدند به یک گل فروشی رفتند و دست گل زیبایی خریدند، چون علی اصرار داشت دفعه ی اول با دست خالی آنجا نرود. بعد از خریدن گل وقتی در ماشین نشستند، علی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: فکر کنم یه ذره عجله کردیم الان اگه برسیم اونجا میگن چه عروس داماد هولی.
نگین خندید و گفت: نه خیر جناب! اشتباه نکن، میگن چه داماد هولی.
علی خندید و گونه ی نگین را بوسید و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد و نگین را به خود فشرد و گفت: عاشق همین شیطونیاتم.
نگین خود را از حلقه ی دستان علی رها کرد و گفت: در ضمن جناب سبحانی امشب، بوسیدن، دست دور کمر انداختن، دست دور شونه انداختن و.... ممنوع.
علی: آهان بعد چرا خانم؟
نگین: به خاطر اینکه من از این کارا توی جمع خوشم نمیاد.
علی: حالا سعی مو میکنم.
نگین: مرسی عزیزم.
آن دو مشغول حرف زدن شدندو به سمت منزل آقای سهرابی به راه افتادندعلی ماشین را مقابل منزل آقای سهرابی پارک کرد و گل را به دست نگین داد و آن دو شانه به شانه و دست در دست وارد شدند. آرش برای استقبال از آن ها آمده بود با گشاده رویی به آن ها خوشامد گفت. گل را از دستان لرزان نگین گرفت و گفت: وقتی دیدم اونطور شونه به شونه وارد شدین، به خودم گفتم الحق که خدا در و تخته رو خوب با هم جور کردن، بازم امیدوارم خوشبخت باشین، و آنها را به داخل راهنمایی کرد، اما نمی دانست با بیان این جملات چه غوغایی در نگین بر پا کرده است.
نگین با خود می گفت :یعنی فراموشم کرده، یعنی برای اون همه چیز تموم شده. هه چه مسخره خدا در و تخته رو خوب جور کرده، آره خوب شد که با تو درِ قراضه وصلت نکردم.
سعی کرد او هم بی تفاوت به آن چیزی باشد که بین خودش و آرش گذشته و خیلی عادی برخورد کند. صدای آقای سهرابی او را به خود آورد که علی را مخاطب قرار داده بود و از او می پرسید: خوب دوران تاهل چه جوری میگذره علی جان ؟
علی خنده کرد و دست نگین را در دستش گرفت و گفت: عالیه!! عالی!
نیما: هنوز اولاشه یه ماهه دیگه سلامت میکنم.
آرش: نه که نیما خیلی تجربه داره واسه همون میگه، ولی واقعا با وجود همچین همسر شایسته ای مگه میشه به شما بد هم بگذره علی آقا.
نگین نمی دانست کدام رفتار آرش را باور کند. با نیش و کنایه حرف زدنش، یا بی محلی و بی خیالیش یا ...
علی: الحق که راست گفتی آرش جان، و دستش را دور شانه ی نگین حلقه کرد. نگین برگشت و به چشمان علی نگاه کرد و آرام گفت: از الان یادم باشه که نباید روی قولهات حساب باز کرد.
علی سریع دستش را جمع کرد و گفت: باور کن یادم رفته بود .
خانم ها برای تدارک شام به آشپزخانه رفتند و مردها طبق معمول مشغول صحبت شدند. در 
آشپزخانه مادر و مهوش مشغول صحبت بودند و نگین و آرزو در حال تهیه ی سالاد. آرزو با 
نگین در مورد کنکورش صحبت می کرد و به او گفت: نگین جان، خیلی به کمکت احتیاج دارم. باید زحمت بکشی تو بعضی درسا کمکم کنی .
نگین: باشه عزیزم، من حرفی ندارم ولی خوب چرا از آرش کمک نمی گیری؟
آرزو خنده ای کرد و گفت : هه آرش!! اگه دیدیش سلام ما رو هم بهش برسون. اون دیوونه که 
چند وقته تو اتاقش زندگی میکنه. صبح تا شب میشینه و با ویولونش آهنگای غمگین میزنه و گریه میکنه. آرزو سعی می کرد طوری برخورد کند، که انگار قبلا هیچ مسئله ای وجود نداشته است. اما نگین به خوبی از حرف های آرزو دلیل رفتار ناگهانی آرش را به خوبی درک می کرد.
به ناگاه خودش هم نفهمید چطور ولی گفت: چرا ازدواج نمی کنه ؟
آرزو: مادر چند بار بهش پیشنهاد داده، اما میگه من میخوام متفاوت باشم میخوام تا آخر عمرم ازدواج نکنم .
نگین ناخود آگاه گفت: چرا؟ اون که کیس خوب زیاد دور ورش داره!
آرزو با تعجب به نگین نگاه کرد. گویا متوجه منظورش نشد ،اما نگین همانطور بی تفاوت به 
تهیه ی سالاد مشغول شد. بعد از این حرف، آرزو دوباره راجع به کنکورش صحبت می کرد، ولی نگین فقط سرش را تکان می داد و اصلا حرفهای او را نمی شنید. او در فکر آرش بود با خود گفت: وای خدای من!! چرا نمی تونم فراموشش کنم. اون به من وفادار مونده، ولی الان کنار همسر من نشسته و داره با اون صحبت میکنه.
بعد از صرف شام، نگین دیگر تحمل ماندن نداشت. بنابراین سر درد را بهانه کرد و از علی خواست تا سریع تر به منزل بازگردند. علی که نگران شده بود خواسته ی نگین را قبول کرد، و آن دو از بقیه خدا حافظی کردند. وقتی در ماشین نشستند نگین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و علی هم در سکوت رانندگی می کرد. نگین مقابل منزلشان پیاده شد و از علی تشکر کرد و با کلیدش در را باز کرد و وارد خانه شد و به سمت اتاقش رفت.
نگین آن شب نتوانست چشم بر هم بگذارد و تقریبا تا صبح بیدار بود. نزدیکای سحر بود که خوابش برد. نور خورشید روی صورتش افتاده بود و او را از خواب ناز بیدار کرده بود. بلند شد و به ساعت نگاه کرد نزدیک ظهر بود. سریع از تختش بیرون آمد، موهایش را شانه کرد و بست. صورتش را شست و علی رغم تیکه های ریز و درشت نیما درکمال آرامش صبحانه اش را خورد.
نیما مدام میگفت: میذاشتی با ناهار یکیش می کردی دیگه، و نگین بدون جواب دادن فقط لقمه ی دیگری درست می کرد و با اشتها می خورد. صبحانه اش را که کامل خورد، بعد بلند شد و مقابل تلویزیون نشست و مشغول عوض کردن کانالها شد، که تلفن زنگ زد. نیما تلفن را جواب داد. نازنین پشت خط بود. نیما تلفن را به نگین دادو گفت: برم دنبال پماد سوختگی؟
نگین: نه بامزه .
نازنین بعد از کلی احوال پرسی و چاق سلامتی و من بگو تو بگو، از نگین خواست تا به همراه علی با او و سامان بعد از ظهر به گردش بروند. نگین هم گفت که باید با علی تماس بگیرد. اگر او کاری نداشته باشد حتما با آنها می روند.
نگین بعد از قطع کردن تلفن، سریع شماره ی علی را گرفت. بعد از چند بوق، الناز گوشی را جواب داد: بله؟
نگین: سلام الناز جون منم نگین.
الناز: سلام زن داداش، حال شما خوبه ؟
نگین واژه ی غریبی را از زبان الناز میشنید زن داداش؟!! در وجودش کمی احساس لذت کرد و صمیمی تر گفت: خوبم تو چطوری؟
الناز: ممنون.
نگین: الناز جان علی خونست؟
الناز: بله بله گوشی زن داداش و صدا زد علی علی بیا زن داداش پشت خطه.
نگین با خودش گفت: خوب شد بهش نگفتم از کلمه ی زن داداش خوشم میاد، وگرنه حتما می گفت، علی زن داداش، علی زن داداش، علی بیا زن داداش پشت خطه .
صدای علی در گوشی پیچید: سلام خانم حال شما ؟چه عجب از این ورا؟
نگین: هیچی بابا حوصلم سر رفته بود .
علی: آهان پس بگو!! منم گفتم هیچ کسی یادی از این بنده حقیر نمی کنه.
نگین خندید و گفت: الان نازنین زنگ زد گفت بعد از ظهر می خواد با سامان بره بیرون گفت که اگه میتونیم ما هم همراهشون بریم.
علی: آره چرا که نه؟! حتما میریم عزیزم .
نگین: باشه پس من بهش میگم، دیگه کاری نداری؟
علی: یعنی فقط به خاطر نازنین زنگ زدی دیگه؟
نگین که متوجه لحن دلخور علی شده بود گفت: خوب آره دیگه. بعد خنده ی بلندی کرد و گفت: یه ذره هم دلم برای یه بنده خدایی تنگ شده بود.
نگین تقریبا به وجود علی عادت کرده بود و وابستگی نسبت به او در خود پیدا کرده بود، اما تا حالا حالاتی که از دیدن آرش به او دست می داد مثل یخ زدن انگشتا، لرزیدن صدا، گیج بازی، زدن قلب طوری که انگار میخواست از سینه اش بیفته بیرون و... هیچکدام را موقع دیدن علی نداشت. فقط به نوعی به وجودش عادت کرده بود، برایش مهم شده بود و گاهی اوقات به او فکر می کرد، اما تا به آن اندازه که به آرش فکر می کرد با خود میگفت: اگه این روابط همینجوری ادامه پیدا کنه من حتما عاشق علی میشم و راحتر میتونم آرشو فراموش کنم.
آن ها مدتی با هم حرف زدند و بعد نگین نتیجه را به نازنین اعلام کرد. قرار بر این شد که آنها ساعت پنج جلو ی پارک همدیگر راببینند، ولی علی به نگین گفت: زودتر دنبالش می آید تا 
کمی هم دو نفری در پارک قدم بزنند، نگین قبول کرد.
ساعت سه برای آماده شدن به اتاقش رفت و ساعت یک ربع به چهار در پذیرایی منتظر علی نشسته بود. وقتی علی به دنبالش آمد علی رغم تعارف های مادر داخل نشد و نگین هم از مادر خداحافظی کرد و داخل ماشین شد. تا پارک فقط صدای خواننده که از دستگاهِ پخش، پخش می شد سکوت را بر هم می زد. بعد از پارکِ ماشین، علی و نگین دست در دست وارد پارک شدند و بعد از کمی قدم زدن و صحبت، روی یکی از نیمکت های خالی پارک نشستند. علی همانطور که کنار نگین نشسته بود ناگهان گفت: راستی نگین اگه من یه روز نباشم تو چی کار میکنی؟
دلشوره ای عجیب حال نگین را دگرگون کرد و با تعجب و نگرانی پرسید: یعنی چی من نباشم ؟
علی: یعنی یه اتفاقی برام بیفته یا بمیرم!
نگین به حالت قهر سرش را برگرداند و گفت: خیلی مسخره ای! اگه دیگه باهات اومدم بیرون.
علی: نگین باور کن اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم، میخواستم بگم اگه اتفاقی برای من افتاد تو حتما ازدواج کن، خوب؟ ولی من قول میدم که بعد تو اصلا ازدواج نکنم. بهم قول بده بذار خیالم راحت باشه.
نگین سرش را به سمت علی چرخاند و گفت: به خد...
علی دستش را روی لبهای نگین گذاشت و گفت: نگفتم که قسم بخور فقط قول بده اونم با چشمات اون سندش محکم تر از زبونته.
نگین نمی خواست به چشم های علی نگاه کند. به نشان قهر چشمانش را بست و علی گفت: خیلی خب قولمو گرفتم.
نگین سریع گفت: ولی من ؟!!
علی: دیگه ولی من، ولی اون، نداره. گفتم که حرف زبونتو قبول ندارم. حالا یه چیز دیگه؟! کی مراسم نامزدی رو بگیریم؟
نگین در حالی که چشمانش از تعجب کاملا باز شده بود به علی گفت: نه انگار تب داریا!! حالت خوبه این چه ربطی به قبلی داره؟
علی خنده ای کرد و گفت: دیگه دیگه.
نگین: نمی دونم بهتره بزرگترا راجع بهش صحبت کنن.
علی: آخه مگه بزرگترا میخوان با هم ازدواج کنن.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۱۹ عصر
نگین: این نوعی احترامه. بهت بگما من رو این چیزا خیلی حساسم.
علی: خوب بابا هر چی تو بگی، و به روبه رو نگاه کرد و گفت: راستی اون دوتا نازنین و سامان نیستن؟
نگین بلند شد و گفت : چرا، چرا، خودشونن ، و با علی به سمت آن ها رفت. نگین و نازنین به گرمی با هم احوال پرسی کردند و سامان و علی رو بهم معرفی کردند.
آن ها به دریاچه ی پارک رفتند و قایق چهار نفره ای کرایه کردند و مشغول قایق سواری شدند. 
در قایق نگین و نازنین با ذوق به ماهی ها نگاه میکردند و سامان و علی با تلاش بسیار مشغول پدال زدن بودند. وقتی به وسط دریاچه رسیدند علی و سامان دست از پدال زدن کشیدند و در میان دریاچه ایستادند. نگین مشتش را پر از آب کرد و روی علی پاشید، و با این کارِ او، چهار نفر مشغول آب بازی شدند، ولی هر بار علی میخواست روی نگین آب بریزد نگین آرام میگفت اگه یه قطره آب روم بریزها ...
و علی هربار میگفت چشم و آب را روی سامان می ریخت.
نازنین معترض گفت: یعنی چی نگین خانم؟! شما دو تا سر شوهر بدبخت من توطئه می کنید، و دو دستش را زیر آب کرد و آب زیادی روی نگین پاشید. بعد از آنکه آنها از آب بازی خسته شدند، به سمت محل تحویل قایق پدال زدند. بعد از تحویل قایق، سفارش چهار بستنی سنتی دادند و مشغول خوردن شدند و سامان با آب و تاب مشغول تعریف کردن از خاطرات دبیرستانش شده بود و می گفت که یک بار سر زنگ زبان داشته کاریکاتور معلمش را که مردی چاق بوده میکشیده که یهو معلم بالای سرش سبز شده و کاریکاتور رو دیده بوده و علاوه بر اینکه سامان رو از کلاس انداخته بیرون و از همه کلاسای زبان محروم کرده. انضباط زبانش رو صفر رد کرده و سامان میگفت حالا من شانس آوردم زبانم خوب بود. چون برگه ی منو با ذره بین صحیح می کرد. نازنین در تمام مدتی که سامان صحبت می کرد به دهان او چشم دوخته بود و با عشق به چهره اش خیره شده بود فقط نگین از حرارت عشق بین آن دو خبر داشت. نازنین همیشه خاطراتش با سامان را با آب و تاب برای نگین تعریف می کرد و نگین با علاقه به آن ها گوش می داد. لحظه ای به حال نازنین غبطه خورد چون او الان در کنار عشقش قرار داشت ولی او... . برای فرار از این مشکلات خودش را کمی به علی نزدیک تر کرد و کنار گوش نازنین زمزمه کرد، خاک بر سر ذلیلت به چی اینجوری مبهوت زل زدی؟ ، و نازنین را از حال و هوای خودش بیرون کشید و بعد رو به سامان گفت: آقا سامان اینا که در برابر شر بازیای من و نازنین هیچه، و بعد رو به نازنین گفت: آب دوغ خیار زنگ زبان یادته؟ و نازنین با خنده حرف نگین را تایید کرد و نگین گفت: سال دوم دبیرستان یه معلم زبان شوت داشتیم، یه بار با بچه ها قرار گذاشتیم سر کلاسش آب دوغ خیار درست کنیم، با یه بطری دوغ و 
نصف نون شاته ی خشک و یه خیار به پونزده نفر آب دوغ خیار دادیم. میگم معلمِ شوت، واقعا شوت بودا، نازنین و ملیکا خیارو سر کلاس خرد کردند، حالا حساب کنید خیاری که انقدر بو داره، یکی دیگه از بچه هام نونشو خرد کرد، و منم بین بچه ها پخش کردم. همه سر همون زنگ خوردیم و جالب اینجا بود، معلمه که داشت از کلاس بیرون میرفت گفت : بچه ها امروز کلاس خیلی ساکت و خوب بود سعی کنید همیشه اینجوری باشین وقتی رفت بیرون کلاس از خنده ترکید.
علی از ته دل خندید و گفت: آقا سامان فکر کنم دیگه باید لنگارو در بیاریم من که واقعا کم آوردم.
بعد از کلی شوخی و خنده آن ها از هم خداحافظی کردند. درطول مسیر خونه، علی و نگین در مورد تاریخ نامزدی صحبت می کردند. وقتی به منزل رسیدند، خوشبختانه پدر هم در خانه بود و آن ها توانستند به راحتی تاریخ را تعیین کنید. تاریخ مشخص شده پنج شنبه ی هفته ی آتی بود. نگین آن 
شب به راحتی تا سرش را روی بالشت گذاشت، خواب چشمانش را رصبح روز بعد وقتی خبر نامزدی او و علی در دانشگاه پیچید. افراد زیادی برای تبریک آمدند. آن روز یکی از کلاسهای ادبیات مشترک آرش و نگین بود. آرش برخلاف همیشه در دورترین نقطه ای که اصلا دیدی به نگین نداشت نشسته بود. استاد وارد کلاس شد. همه ی دانشجویان به احترامش از جا بلند شدند. استاد درس ادبیات مردی بود با موهای جو گندمی و تقریبا بلند و همچنین ریش پر پشتی صورتش را پوشانده بود، قدی بلند و صدای رسایش از ویژگی های خوبش بود.
او دانشجویان را به نشستن دعوت کرد. همه روی صندلی هایشان جای گرفتند و استاد مشغول تدریس شد در پایان کلاس استاد رو به دانشجوهایش گفت: من دنبال یک شعر ناب برای یکی از دوستانم می گردم. ترجیحا کمی هم دردناک باشه. از شما میخوام تو این فرصت باقی مانده اگر شعری در خاطرتون دارید، برای من بخونید.
اولین نفری که دستش را بالا برد، آرش بود. استاد از او خواست تا شعرش را بخواند.
آرش شروع به خواندن کرد:
پروانه صفت چشم به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که من آموخته بودم
دانشجویان یکی یکی بلند می شدند و شعری میخواندند. ولی نگین غرق در افکارش بود: آخه یه آدم تا چه حد میتونه پررو باشه سوخته بودم!وفا! تو اصلا معنی این کلماتو میدونی؟ آرش 
مطمئنم نمیدونی، که با صدای استاد به خودش آمد که می گفت: خانم سهرابی شنیدم شما به تازگی نامزد کردین، خوب ازدواج این دردسر ها را هم دارد. عاشق جوان صدای منو شنیدید، گفتم شما تنها کسی هستید که شعری نخواندید چیزی به یاد نداری؟
نگین سریع خودش را جمع کرد و گفت: چرا استاد، و مشغول خواندن شد:
عمر با آن تند خو می خواستم 
زندگی را بهر او می خواستم
لیک قدر من نمی دانست حیف
دوست از دشمن نمی دانست حیف
نوگل من هم دم اغیار بود
وز من حسرت نصیبش عار بود
با وفاداران سر یاری نداشت
همچو گل بوی وفاداری نداشت
در همین موقع زمان کلاس به پایان رسید و نگین سریع وسایلش را جمع کرد. در حیاط دانشگاه، به علی گفت که حال خوشی ندارد و می خواهد به خانه برود.
پشت رل سریع و بی پروا رانندگی می کرد، در فکر بود و اصلا توجهش جلب رانندگی نبود که ناگهان ماشینش با صدای مهیبی به چیزی برخورد کرد. نگین سریعا از ماشین پیاده شد و ماشینش را دید که با پراید سفید رنگی که راننده اش پسر جوانی بود، برخورد کرده. کاپوت ماشین پسر کاملا جمع شده بود و سپر جلوی ماشین نگین هم جدا شده بود، و متاسفانه تصادف آنها در خیابانی فرعی و کم تردد بود.
نگین گفت: واقعا متاسفم آقا، من اصلا متوجه نشدم .
پسر: خواهش میکنم خانم.
نگین: الان با برادرم تماس میگیرم که خودشو برسونه.
پسر به طرز وقیحی به نگین نزدیک شد و گوشی رو از دستش کشید و گفت: حالا چرا برادرتون خودمونم میتونم حلش کنیم، شاید این فقط یه تصادف نباشه.
نگین به چشمان پسر که بی شرمانه به او چشم دوخته بود نگاه کرد و گفت: واقعا براتون متاسفم آقا.
ولی گویی پسر دست بردار نبود و همین طور به نگین نزدیک تر می شد و نگین سعی می کرد با 
گامهایی که به عقب بر میدارد از او دور شود، اما تلاشش بی فایده بود که صدای آشنایی به گوشش خورد : چیزی شده خانم؟
صدای آرش بود نگین به خوبی آن را میشناخت. به سمتش برگشت و گفت: آرش.
پسر گفت: پس الکی ناز نمیکنی از من باحال تر داری.
آرش جلو آمد و گفت: مشکلی پیش اومده؟
پسر: اگرم پیش اومده باشه بین من و خانمه که خودمون حلش می کنیم
آرش رو به پسر گفت: آدم باش وگرنه بد میبینی.
پسر گفت: مثلا؟
نگین که خیلی ترسیده بود به آرش گفت: گوشیمو گرفته میخوام زنگ بزنم علی بیاد.
آرش گوشی موبایلش رو به سمت نگین گرفت. نگین گوشی را گرفت و سریع شماره ی علی را شماره گیری کرد. علی گوشی را برداشت و وقتی صدای نگین را شنید، با تعجب گفت: گوشی آرش دست تو چی کار میکنه؟
نگین: علی من تصادف کردم، آرش رسید منو دید. تو رو خدا خودتو برسون الان دعوا میشه.
البته آرش و آن پسر لفظی برای یکدیگر رجز می خواندند و نگین را بیشتر می ترساندند. نگین سریع آدرس را به علی داد و چون محلی که تصادف کرده بود زیاد با دانشگاه فاصله نداشت علی ظرف ده دقیقه خودش را رساند. علی و آرش با پسر کمی درگیر شدند. ولی سریع توانستند او را با پول راضی کنند و پسرک رفت. نگین که از ترس صورتش به سفیدی می زد گوشه ای ایستاده بود و به آن ها نگاه می کرد. بعد از رفتن آن پسرک، علی به سمت نگین آمد و گفت: وای عزیزِ من، چرا انقدر رنگت پریده؟ و برای اینکه ترس را از نگین دور کند او را در آغوش گرفت و بوسه ای روی گونه های سرد و سفید نگین زد. آرش در تمام این مدت با بی خیالی تمام، ماشین نگین را گوشه ی خیابان پارک کرد. نگین که از بی خیالی آرش لجش گرفته بود، خود را بیشتر به علی میفشرد و علی او را محکم تر در آغوش می گرفت. آرش بعد ازاینکه از ماشین پیاده شد، به سمت آن ها آمد. نگین خود را از آغوش علی بیرون کشید و هردو از آرش تشکر کردند. آرش رفت و علی هم نگین را به منزل رساند و خودش به همراه نیما به دنبال کارهای تعمیر ماشین نگین رفت 

نگین هفته ی پر دغدغه ای را می گذراند و تمام سعی اش بر این بود که تا حدی خودش را سرگرم کند، که از فکرو خیال دور باشد. او تمام هفته را به همراه علی و مادر، دنبال کارهای نامزدی بود. قرار شد مراسمی به عنوان نامزدی در منزل مادر علی برگزار شود تا علی و نگین به طور رسمی به همه ی اقوام دو طرف معرفی شوند. علی بسیار خوشحال بود و تمام تلاشش را برای رضایت نگین می کرد و نگین هم در شادی او شاد بود، اما تنهایی هایش دیدن داشت و خودش هم نمی توانست این دو گانگی را باور کند. با خود می گفت: حتما به مرور زمان تموم میشه.
اما با گذشت زمان نه تنها بهتر نمی شد بلکه بدتر هم می شد. لباس نامزدیش را با سلیقه ی علی خرید. با خود می گفت من که به عشقم نرسیدم حداقل باید بذارم علی از رسیدن به عشقش لذت ببره.
لباسش ماکسی بلند شیری رنگی بود، که دامن بلند و دنباله داری داشت که روی دامنش با نگین های براقی تزیین شده بود. جلوی لباسش از بالای سینه تا روی شکمش هم با همان نگین های براق طرحهای زیبایی داشت. لباسش به وسیله دوبند پشت گردنش بسته می شد. نگین کت حریر بلندی را هم خریداری کرد و در مقابل پرسش های مکرر علی که از خرید کت دلخور بود گفت: عزیزِ من، نگاه کن پشت این لباس چقدر بازه؟! من جلوی بابا و نیما که نمی تونم اینو بپوشم. قول میدم فقط وقتی اونا وارد مجلس شدن بپوشم. دلخور نباش دیگه، و مثل همیشه توانسته بود علی را متقاعد کند. کفشهایش هم پاشنه دار و به رنگ لباسش بود.
همه در رفت و آمد و مشغول کار بودند و به نظر نگین کسانی که کار کمتری داشتند علی و نگین بودند. مادر علی در تهیه و تدارک میوه و شیرینی و شربت جشن بود و مادر نگین هم بیشتر مواقع برای کمک در منزل علی بود. نیما هم با علی حسابی رفیق شده بود و دیگر از آن نگاه های عصبانی خبری نبود. تنها کسی که اصلا تو حال و هوی خودش نبود عروس خانم بود. باز آرش غیبش زده بود یا بهتر بگم سعی می کرد کمتر جلوی نگین آفتابی شود. ولی علی از او و کمک هایش برای نگین تعریف می کرد و می گفت: بنده خدا آرش، خیلی برای مراسممون کمک کرد. ان شاءالله بتونیم براشروز پنجشنبه ساعت یازده صبح، نگین به همراه علی به آرایشگاه رفت. علی او را رساند و بعد به دنبال بقیه کارهایش رفت. نگین خود را به دست آرایشگر ،که زنی کوتاه قد و چاق با موهایی کوتاه و رنگ کرده بود و آنها را به یک طرف متمایل کرده بود، سپرد و هر کاری او می گفت انجام می داد. آرایشگر روی قسمتهای مختلف صورت نگین کار می کرد و وقتی کارش تمام می شد، کمی از صورت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۲۰ عصر
نگین فاصله می گرفت و با دقت به آن قسمت دقیق می شد و هر بار می گفت: قربون خدا برم چی آفریده، خوش به حال آقا داماد، و دوباره مشغول می شد. اما به نگین اجازه نمی داد خودش را مقابل آینه ببیند. می گفت کارم که تموم شد لباستو می پوشی بعد خودتو می بینی.
کار آرایشگر به پایان رسید. تاج کوچکی را که با نگین های پیچ در پیچ تزیین شده بود لا به لای موهای نگین قرار داد و به او کمک کرد لباسش را بپوشد. نگین احساس می کرد آرایشگر بیشتر از نگین ذوق دارد، اما دل خودش هم بی تاب بود. خیلی دلش می خواست ببیند چه شکلی شده که آرایشگر این همه او راتحسین می کند. لباسش را که پوشید، مقابل آینه قدی که گوشه ی آرایشگاه قرار داشت رفت و خودش را دید. خود را نشناخت. چهره اش خیلی تغییر کرده بود. خصوصا اینکه هم اولین باری بود که خود را بعد از اصلاح صورتش می دید و هم اینکه تا به حال همچین آرایش پری نکرده بود. آرایشگر به نگاه متعجب نگین خندید و گفت: دیدی چه محشر شدی؟!! 
نگین به سمت آرایشگر برگشت و گفت: عالی شده دستتون درد نکنه.
آرایشگر خنده ی ریزی کرد و گفت : نه عزیزم من که کاری نکردم، خودت صورتت مثل ماه میمونه. 
نگین با تلفن همراهش با علی تماس گرفت و گفت که آماده است. علی هم به او گفت: تا ربع دیگر خود را می رساند.
نگین روی صندلی آرایشگاه به انتظار علی نشست. مدتی بعد، زنگ آرایشگاه به صدا در آمد. آرایشگر مانتویش را پوشید و شالی روی سرش انداخت و گفت: مگه الکیه! برای یه همچین عروس خوشگلی رونما نگیرم؟! و از آرایشگاه بیرون رفت. 
نگین ایستاد. کمی لباسش را صاف کرد و در آینه نگاه دیگری به خودش کرد و گفت: خدا جون کمکم کن. کمکم کن فراموشش کنم، وبا صدای علی که گفت، نگین، برگشت. 
علی چشمانش را از تعجب باز کرده بود و به نگین نگاه می کرد. نگین خنده ای کرد و گفت: چیه مگه تو تا حالا منو ندیدی؟
علی با لحن بامزه ای گفت: نه اینجوری!
نگین دوباره خندید. علی جلو آمد، دستان نگین را در دستش گرفت و بوسه ای روی لبهای نگین کرد. نگین خجالت کشید و سریع سرش را پایین انداخت و آرایشگر گفت: آقا داماد یادم رفته بود بگم، امشب هیچ کس حق بوس کردن عروس خانم رو نداره!
علی با التماسی ساختگی گفت: حتی من؟
آرایشگر: نه دیگه شما که جای خود داری، ولی مواظب بقیه باش.
علی:چشم رو چشمم، جز خودم هیچ کس، و چادرسفید نگین را روی سرش انداخت و آن را کاملا پوشیده روی سرش مرتب کرد و بعد از خداحافظی از آرایشگاه بیرون رفتند. علی در ماشین را برای نگین باز کرد و چون نگین که چادر روی صورتش بود نمی توانست خیلی خوب جلویش را ببیند، کمک کرد تا روی صندلی بنشیند و خودش در را بست. در راه علی با شور و شوق فراوان از هر دری با نگین صحبت می کرد.
وقتی مقابل منزل رسیدند، نگین با کمک علی پیاده شد وآنها به سمت در خانه راه افتادند. علی دست نگین را محکم در دست گرفته بود و با خود می برد. آن ها وارد خانه شدند. با ورود آن ها صدای جیغ و سوت و دست مهمانان بلند شد. علی و نگین به جایی که برای عروس و داماد درست کرده بودند رفتند. علی چادر نگین را گرفت و آن را از سرش برداشت، و دوباره صدای دست زدن بلند شد. نگین و علی با لبخند از همه تشکر کردند و علی دوباره گونه ی نگین را بوسید و نگین گفت: هنوز هیچی نشده یادت رفت خانم آرایشگر چی گفت؟
علی: نه مثل اینکه شما یادت رفته که من مجوزمو گرفتم .
و صدای نازنین بلند شد: چی میگین به هم، پچ پچ تو جمع زشته نگین خانم!
نگین و علی خندیدند و روی صندلی هایشان نشستند. مادر نگین و علی و الناز جلو آمدند و هرکدام تا میخواستند نگین را ببوسند، علی می گفت: خانم آرایشگر فقط به من مجوز داده، متاسفم.
علی مدتی در زنانه نشست و بعد با صدای دختران جوان که دست می زدند که می خواندند، دست دست دست، داماد مرخص، علی رغم میل باطنیش از قسمت زنانه ی مجلس خارج شد.
نازنین کنار نگین اومد و گفت: خیلی خوشگل شدیا شیطون خوش به حال علی آقا.
نگین: تو هنوزم حسودی!!
نازنین: نه بابا حسودی چیه؟! نمی دونم چی کار کرده بودی، شوهره بلند نمی شد بره. نگاه کن همه ی موهام زیر روسری خراب شد و بعد بلند شد و به جمع خانم هایی که در میان مجلس مخصوص رقص و پایکوبی بودند پیوست و مشغول رقص و پایکوبی شد. نگین تمام سعی اش را کرده بود که در مدت جشن فکرش آزاد باشد. با خوشحالی به همه نگاه می کرد و هرزگاهی تعدادی از مهمانان جلو می آمدند و به او تبریک می گفتند، و نگین از آنها تشکر می کرد. 
ملیکا و نازنین به سمتش آمدند و او برای رقصیدن به وسط مجلس بردند. خانم های جوان دور نگین حلقه ای درست کردند و نگین در میان دایره جای گرفت و مشغول رقصیدن شد.
نگین بعد از رقصیدن روی صندلیش نشست و ملیکا و نازنین هم کنارش نشستند رو به ملیکا گفت: ترشیدیا!! زود باش!
نگین: چی میگی تو؟! اول وردی که برای علی بدبخت خوندی و اومد تو رو گرفت بهم یاد بده، در ضمن شاید منم یواش یواش بیام تو جمع مرغا.
نگین: نه بابا حالا کی هست این آدم بدبخت؟
ملیکا: خیلیم دلش بخواد در ضمن آشناست، غریبه نیست پیام دوست آرش.
نگین با شنیدن نام آرش دلش لرزید با خود گفت: اَه خدا چرا ولم نمی کنه؟ چرا راحتم نمیذاره؟ 
چرا هرجا میرم یا اونجا هست یا دارن راجع بهش حرف میزنن؟
نازنین: اون تو رو از کجا دیده؟
ملیکا: همون روز که تو کافی شاپ دیدمتون، اومده بوده دنبالم و دو شب پیشم با مامانش اینا اومدن خواستگاری.
نگین و نازنین برایش آرزوی خوشبختی کردند و صحبت های آن ها تمام شد.
پدر و نیما وارد مجلس شدند. نگین کتش را پوشید. عکسبردار تعدادی عکس از آن ها گرفت. 
بعد از مدتی دوباره علی به قسمت زنانه آمد. به اصرار الناز، علی و نگین با هم رقصیدند. در هنگام رقص علی با دقت به حرکات دست نگین که به آرامی تکانشان می داد، نگاه می کرد. 
بعد از آن شام را پخش کردند و همه مشغول شام خوردن شدند. زن عموی نگین جلو آمد و با کنایه گفت: امیدوارم خوشبخت بشی، همین جا دعوتتون میکنم هفته ی دیگه عقدسعید. حتما با علی آقا تشریف بیارید. هرچند که ما تو عقدتون نبودیم. 
نگین با لبخندی ملیح گفت: این چه حرفیه زن عمو جون؟!
خلاصه بعد از کلی نیش و کنایه خداحافظی کرد و رفت. مهمانان یکی یکی برای خداحافظی جلو می آمدند و علی و نگین از آنها تشکر و خداحافظی می کردند.
نگین و علی هم علی رغم تعارف های مکرر مادر علی برای عکسبرداری، به آتلیه و سپس به منزل نگین رفتند. وقتی می خواستند از در خانه ی علی خارج شوند علی دوباره چادر سفید را روی سر نگین مرتب کرد. وقتی از در خارج شدند و وارد حیاط شدند، آرش و نیما مشغول جمع آوری وسایل شام بودند. آرش جلو آمد و به نگین تبریک گفت. نگین نمی توانست چهره ی آرش را ببیند، چون چادر روی چشمانش را هم پوشانده بود. علی دستی به شانه ی آرش زد و گفت: خیلی زحمت کشیدی ان شاءالله جبران کنم.
آرش خنده ای کرد و گفت: خواهش می کنم وظیفه بود. از ما که گذشت ان شاءالله برا آقا نیما.
علی: یعنی چی از ماگذشته کسی رو نشون کردی بدجنس ؟
آرش: تا خدا چی بخواد.
خون خون نگین را می خورد. دلش می خواست توی گوش آرش بزند و بگوید لیاقتت همونه که 
نشون کردی.
صدای نیما که نزدیک تر می شد گفت: علی آقا پای خواهرمون خشک شد.
علی: الهی بمیرم بریم عزیزم.
آرش سریع از سر راهشان کناررفت و آنها رد شدند. اول به آتلیه رفتند و عکس گرفتند سپس به منزل نگین رفتند و تا ساعتی از شب در اتاق نگین با هم حرف می زدند و برای آینده خیال بافی می کردند. ساعت از دوازده گذشته بود که نگین گفت: تو نمیخوای بری؟
علی: داری بیرونم میکنی؟
نگین: یه همچیم چیزایی.
علی: خیلی بی معرفتی.
نگین: دیگه دیگه.
علی: خب اگه به فکر من نیستی به فکر مادرو پدرت و نیما باش الان حتما خوابن اگه من برم بیدار میشن .
نگین سرش را به طرفین تکان داد وگفت: نوچ نوچ.
بعد از کلی کل کل، علی حالتی دلخور به خود گرفت و به سمت در رفت.
نگین دنبالش دوید و برای اولین بار گونه ی علی را بوسید و گفت: اینم برای اینکه دلخور نباشی.
علی هم نگین را در آغوش کشید و او را غرق بوسه کرد. هنگام خداحافظی، علی به نگین گفت: راستی یادم رفت بگم برای کارای حقوقی شرکت یه مشکلی پیش اومده. من فردا باید یه سفر برم اصفهان، مشکلشو رفع کنم. اما قول میدم زود برگردم.
نگین با دلخوری گفت: خیلی بدی میدونی ساعت دو بعد از نصفه شبه اگه فردا تو جاده خوابت ببره من چه خاکی تو سرم کنم؟! اصلا مگه فردا تعطیلی نیست؟!
علی: قربون اون دل نگرانت، چرا تعطیله. در ضمن من با هواپیما میرم و راحت توی راه می خوابم. بعد تو چشمان نگین زل زد.
نگین: چرا اینجوری نگاه می کنی دیوونه؟
علی: میخوام به اندازه ی دوروزی که نمی بینمت نگاه ذخیره کنم، و بعد دوباره لبان نگین را بوسید و با گفتن خداحافظ عشق من اتاق را ترک کرد. نگین بعد از رفتن او کمی در آینه به خود نگاه کرد، 
شروع کرد با خودش حرف زدن و خدا را شکر می کرد که چنین جواهری را به او عطا کرده است. او علی را دوست داشت اما نه به اندازه ی آرش. بعد از اینکه مدتی با خودش حرف زد لباسش را عوض کرد و موهایش را باز کرد و دوش آب گرمی گرفت و بعد از حمام به خواب راحتی فرو رفت. صبح روزبعد نگین به دلیل خستگی شب قبل، تا ساعت یازده خواب بود. وقتی بیدار شد با خواب آلودگی چشمانش را مالید و بعد از شستن صورت و بستن موهایش تلفن همراهش را برداشت و شماره ی علی را گرفت. می خواست از رسیدن او به اصفهان مطلع شود. چون علی گفته بود فردا صبح پرواز دارم. نگین گوشی را کنار گوشش گذاشت و صدای اپراتور را شنید که می گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.
نگین تماس را قطع کرد و به ساعت نگاه کرد. ساعت 11:15 بود و این کمی نگین را نگران کرد، ولی با خودگفت: حتما پرواز تاخیر داشته و به طبقه ی پایین رفت. به مادر و پدر و نیما سلام کرد و به سمت تلفن رفت نیما گفت: بذار چشات باز شه بعد برو رو سر این بدبخت خراب شو.
نگین شکلک با مزه ای در آورد و رو به نیما گفت: بی مزه، و مشغول شماره گرفتن شد. با منزل مادر علی تماس گرفت. می خواست ساعت پرواز علی رو بپرسه، آخه شب گذشته علی فقط وقتی داشت خداحافظی می کرد، راجع به سفرش گفته بود. بعد از اینکه نگین صدای دو بوق را از طرف دیگر خط شنید مادر علی به تلفن جواب داد.
مادر علی: بله بفرمایید.
نگین: سلام مادر جون حالتون خوبه؟
مادر علی: خدا رو شکر مادر جون، تو چطوری عزیزم؟
نگین: خیلی خوب. با زحمتهای ما؟ دیشب خیلی بهتون زحمت دادیم. من مثلا می خواستم بیام کمکتون، اما تا الان خواب بودم واقعا شرمنده.
مادر علی: دشمنت شرمنده عزیزم، کدوم عروسی رو دیدی که فردای نامزدیش کار کنه؟! مثل 
اینکه نامزدی پسر منم بوده ها!! من آرزوی همچین شبی رو داشتم. فقط حیف که جای حاج مهدی پدر علی خیلی خالی بود، و بغضی که در گلویش گیر کرد نذاشت صحبتش را ادامه دهد.
نگین با ناراحتی گفت: بله، واقعا جاشون خالیه، علی هم همش جاشون رو خالی می کرد و می گفت کاش بابام بود، و بعد برای اینکه موضوع صحبت را تغییر دهد گفت: راستی پرواز علی ساعت چنده؟ هرچی باهاش تماس می گیرم گوشیش خاموشه.
مادر بغضش را قورت داد و گفت: والا منم موندم تو کارای این پسره، دیشب که بهش می گفتم نرو، انقدر از دستش خندیدم، یه باد به غب غبش انداخت و گفت: ما دیگه عیال واریم مادر جان.
نگین هم از این حرف مادر علی خنده اش گرفت و مادر علی ادامه داد: یه ساعت پیش با تلفن عمومی زنگ زد و گفت: انقدر حواسش پرت بوده یادش رفته شارژر گوشیش رو ببره و شارژ گوشیشم تموم شده. پروازش یک ساعت تاخیر داره تازه نیم ساعت دیگه پرواز میکنه. بهش گفتم تو هتل که مستقر شد زنگ بزنه و شماره ی هتلو بده، گفت: مادر جان من دو ساعت کار دارم و بعد برمی گردم، هتل نمیرم که، ولی وقتی رسیدم باهاتون تماس می گیرم که خیالتون راحت باشه. گفت به توام خبر بدم، چون انگار گوشیت آنتن نمی داده و خونه هم دیگه زنگ نزده. نگین چند دقیقه ای با مادر علی صحبت کرد و همین که تلفن رو روی دستگاه گذاشت، تلفن شروع به زنگ زدن کرد. شماره ای که روی گوشی افتاده بود شماره ی منزل آرش بود. نگین سعی کرد با خونسردی کامل به تلفن جواب بدهد زیرا امکان اینکه مخاطبش آرش باشه و با نیما کار داشته باشه زیاد بود .
نگین: بله بفرمایید.
آرزو: سلام نگین جون.
نگین نفس راحتی کشید و گفت: به سلام آرزو خانم، خورشید از کدوم طرف در اومده ؟
آرزو خنده ی ریزی کرد و گفت: غرض از مزاحمت ببینم امروز که نمیخوای با علی آقا جایی بری؟
نگین: نه چطور؟
آرزو: یعنی تا کی با علی آقا کاری نداری؟
نگین: این پلیس بازیا چیه اصلا علی امروز رفته ماموریت.
آرزو: خب خیالم راحت شد، نگین جون نمیدونی الان که می خواستم بهت زنگ بزنم، مامان چقدر چیز بهم گفت، می گفت نگین دیشب نامزدیش بوده خسته است، دختر دست از سرش بردار، اما تو که میدونی من اصولا پروام.
نگین خندید و گفت: برمنکرش لعنت حالا میگی چی کار داری یا نه؟
آرزو: نگین تو چند تا مسئله مثل چی گیر کردم، اصلا نمیدونم چرا حل نمیشن، رفتم دست به دامن آرش بشم، که نمیدونم چرا امروز مثل وحشیا شده، از اتاقش بیرونم کرد. ولی من باید این مبحث رو امروز تموم کنم. نگین جونم، عزیز دلم، قربونت برم من، میای اینجا کمکم که درسامو جمع و جور کنم ؟
نگین خندید و گفت: خب بابا پاچه خواری بسه!! میام اما دست مزد معلم خصوصی که تازه دیشب مراسم نامزدیش بوده محفوظه؟!!
آرزو: محفوظ محفوظه، پس من ناهار منتظرم.
نگین: نه دیگه زحمت نمیدم.
آرزو: خودتو لوس نکن که از این تعارف شاه عبدالعظیمیا خوشم نمیاد.
نگین: خب بابا ولی به مهوش جون بگو زیاد زحمت نکشه ها.
نگین با آرزو خداحافظی کرد، به آشپزخانه رفت چیزی خورد و به مادر و پدر و نیما گفت می خواهد کجا برود. بعد به اتاقش رفت و لباس مناسبی پوشید، زیرا آرزو گفته بود آرش خونه است، و با ماشینش به سمت منزل آرزو راه افتاد و چون فاصله کم بود، سریع رسید. زنگ را فشرد. آرزو به استقبالش آمد و به همراه آرزو وارد پذیرایی شدند و با مهوش هم سلام و احوال پرسی کرد. ولی خبری از آرش و آقای سهرابی نبود آرزو گفت که پدرش طبق عادت همیشگیش که جمعه صبح با دوستانش به کوه می رود به کوه رفته، و آرش طبق معمول خودش رو در اتاق زندانی کرده.
به همراه آرزو از پله ها بالا رفت. وقتی وارد راهروی طبقه بالا شدند، صدای ویلون آرش که جانسوزانه نواخته می شد نگین را متوجه در بسته ی اتاق آرش و به دنبال آن صدای آرش که آهنگ غمگینی را با سوز و گداز میخواند،کرد:
خستــه ام از بــغض کـهنــه ی عشـــــق سـنگینــه تـــحملــش تـــــو صـــــدام 
خـــوبــه کــــه بـــه یــــاد تـــو قــانــع ام میتـــونـــم بـــگــذرم از شــکــوه هــــام 
بـــاورش سخته بــــرام ولـــــی من میـــــــــرم و چیـــــــــزی ازت نـــمی خـــوام 
امــــا بـــــدون هــــــرجـا بــــــــرم بعــــد تـــــو بغض عشق میمــونه از تو بــــرام 
بغض مــن وا نمیشــه تــــــو صـــــــدام خــــــدایــــــــا یــه دریــا گریه میخـــــوام 
نفهمیــد اون کـه بـــــایـد میــدونست بیشتـــر از جـــون هنـــوز عـزیــزه بــــرام 
بـــا جـــدایی هیچــی تمـوم نمیشه عـــــاشق از عــاشقی سیــــر نمیشـــه
بگـــو تــــو اگـــه عـــاشق نبــــــودی عــــــاشقت از تـــــــو دلگیـــــــر نمیشـــه
بغــض عشــق مـــــونـده هنـــوز تـــو صــدام هنـوزم هیچـــی ازت نمیخـــــوام 
عـــاشقت بــــودم از عــــاشقی جــــز غمـت هیچــــی نمــــونــــده بــــــــــرام 
امــا مــن هنــــوز بــــه پـــات مــونـــده ام یــه لحظه بـی درد نیـــاســــــوده ام
از جـــدایـــی خیلـــی اگـــه گـــذشتــه امــا هنـــوزم بــــه عشقت آلـــــوده ام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۲۰ عصر
با شنیدن صدای آرش، دوباره تپش قلب نگین شروع شد و به سرزنش خود پرداخت، که چرا آرش این بلا رو سر خودش و او آورد. چقدر دلش می خواست الان در اتاق آرش و کنارش بود و آرش برای او ویولون می زد و همین طور که در این فکر بود به در بسته ی اتاق آرش زل زده بود. آرزو کنار نگین آمد و گفت: می بینی؟! شده یه دیوونه ی تمام کمال. الان میرم میگم بس کنه میخوام درس بخونم، و نگین بدون هیچ عکس العملی فقط دید که آرزو به سمت اتاق آرش رفت. انگار مسخ شده بود. آرزو در اتاق آرش را باز کرد و گفت:داداشی درس دارم، فعلا کنسرتتو تعطیل کن.
آرش: برو بیرون حوصلتو ندارما.
آرزو: مگه من چی گفتم بابا دوستم اومده میخوایم با هم درس بخونیم.
آرش: به من چه مگه دارم تو اتاق تو میزنم اتاق خودمه .
آرزو: تو چت شده دیوونه.
آرش: آره دیوونه ام حالام برو بیرون چه میدونم با دوستت برو کتابخونه درس بخون.
آرزو: نه بابا!! دوست منو بیرون میکنی؟! کوش اون آرشی که همش دنبال شماره ی دوستای من 
بود؟! کوش اون آرش شوخ و شنگ کوش هان؟
صدای آرش آرام تر شد گفت: کشتنش، آرزو اون آرش رو کشتن. خواهش میکنم برو بیرون.
بعد نگین با چشمانی اشکبار به سمت دستشویی دوید. آرزو به اتاق خودش رفت و منتظر نگین ماند. ولی حال نگین برای کمک کردن به آرزو در حل تمارین اصلا مساعد نبود، و فقط به این فکر میکرد که چرا آرش این کار را با خودش و او کرده؟! چرا خودش به آرش فرصت دفاع نداده بود؟! ولی الان برای این حرف ها خیلی دیر بود. باید آرش را فراموش می کرد. اما نمی دانست چرا نمی توانست. سعی کرد با کشیدن یک نفس عمیق خودش را آرام کند. صورتش را شست و به سرعت به اتاق آرزو رفت. او حتی به در اتاق آرش هم نگاه نمی کرد. می ترسید، میترسید نتواند و خودش را ببازد. وارد اتاق آرزو شد و لباس هایش را در آورد، که آرزو گفت: ببخشیدا نگین جان، این پسره زده به سرش. نه به اون موقع که مامان و بابای طفلی تا دوازده شب چشمشون به این در خشک میشد، تا آرش خان تشریف بیارن نه به حالا که چسبیده به اتاقش، دانشگاه هم نمیره فقط چهارشنبه ها و شنبه ها میره اونم سر یه کلاس بعد دوباره میاد خونه و خودشو زندانی می کنه.
قلب نگین در سینه اش جای نداشت. روزها ی شنبه و چهارشنبه روزهای کلاس مشترکش با آرش بود. سعی می کرد با تمرکز روی مسائل فکرش را راحت کند و تقریبا کمی هم موفق بود. او و آرزو مشغول رفع اشکال بودند که صدای مادر که آنها را برای نهار صدا می کرد، بلند شد. آرزو برای کمک به مادرش رفت و نگین مشغول پوشیدن مانتو و روسریش شد، که صدای آرش را شنید که 
می گفت: مامان من چقدر بگم غذا نمی خوام تو رو خدا ولم کنید.
مهوش: آخه اینجوری که نمیشه پسر. یه نگاه به خودت تو آینه کردی؟!
آرش: آره نگاه کردم تازه دارم میشم اونی که میخوام.
نگین از اتاق آرزو بیرون آمد. دلش برای حرف زدن حتی سلام کردن به آرش لک زده بود. آرش همیشه از او فرار می کرد. در حالی که قلبش به شدت به سینه اش می کوبید، به سمت اتاق آرش رفت و رو به مهوش کرد و گفت: چی شده مهوش جون؟!
آرش که صدای نگین را شنیده بود سریع بلند شد و گفت: سلام نگین خانم، شما اینجا چه کار می کنید؟
نگین سعی کرد لبخندی بزند و گفت: ببخشید اگه ناراحتید برم!!
آرش: نه منظورم اینکه چرا من متوجه اومدنتون نشدم؟!
نگین: حتما بازم من باید معذرت بخوام.
آرش: نه من اصلا منظورم این نیست.
مهوش: آرش میای یا دوباره میخوای اعصاب منو خورد کنی؟
آرش: نه نه شما برید من میام.
مهوش: خدا رو شکر، یهو چت شد؟!
و با نگین به سمت آشپزخانه رفتند آرزو مشغول ریختن سالاد در ظرف ها بود. مهوش تا وارد آشپزخانه شد، رادیواش را روشن کرد.
آرزو خندید و گفت: نگین جون مامان تو و جدولاش، مامان من و اخبار رادیوش.هر سه به این حرف آرزو خندیدن .
نگین: مهوش جونو اذیت نکن وگرنه دیگه مسئله ها رو برات حل نمیکنما.
آرزو رو به آرش که همان موقع وارد آشپزخانه شده بود گفت: باشه از داداشی سرحالم می پرسم.
نگین به سمت کابینت رفت، بشقاب ها را از روی کابینت برداشت تا روی میز بچیند، که صدای 
اخبارگوی رادیو بلند شد:
اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران، رادیو خبر،در این بخش ازخبرها من و همکارم مشروح اخبار را به اطلاع شما شنوندگان عزیز می رسانیم.
در ابتدا خبری ناگوار که تازه به دستمان رسده را به سمع شما میرسانیم. 
همه گوش هایشان را تیز کرده بود. نگین بشقاب ها را روی میز گذاشته بود و مشغول چیدنبشقاب ها شد که گوینده دوباره گفت:
متاسفانه هواپیمای مسافربری ایران ایر، که ساعت دوازده امروز از تهران به سمت اصفهان پرواز داشت، به علت نقص فنی در فرودگاه مهرآباد، قبل از تیکاف دچار آتش سوزی شد. از تعداد تلفات و مجروحین این حادثه هنوز خبری در دسترس نیست.
بشقابی که در دست نگین بود از دستش رها شد، روی زمین افتاد و شکست. حواس همه متوجه نگین شد. نگین همان طور مبهوت ایستاده بود و به رادیو نگاه می کرد. آرش سریع بلند شد به سمت او رفت و گفت: اشکال نداره، مراقب باشید تو پاتون نره. 
ولی نگین همانطور مبهوت به رادیو زل زده بود. 
آرزو: نگین میشنوی ؟
ولی نگین دوباره بی هیچ عکس العملی مات ایستاده بود، که آرزو جلو آمد و بازوی نگین را گرفت و او را تکان داد. نگین به طرف آرزو برگشت و گفت: علی، و در آغوش آرزو غش کرد.
آرش به طرف سینک دوید و گفت: چی شد؟! وای خدا!! خودت کمک کن.
لیوانی را پر از آب کرد. مقداری آب از درون لیوان روی دستش ریخت و توی صورت نگین پاشید. نگین کمی پلکهایش را تکان داد. مهوش و آرزو او را به پذیرایی بردند. آرش با نگرانی چشم به نگین دوخته بود و مدام می گفت: آرزو یواش تر مامان مواظب باش.
نگین را به پذیرایی بردند و روی مبلی نشاندند. مقداری آب قند به او دادند. نگین فقط گریه می کرد و آرزو و مهوش و آرش که از چیزی خبر نداشتند، فقط با تعجب و نگرانی به این رفتار نگین نگاه می کردند، تا بالاخره آرزو گفت: نگین جون بگو چی شده!! دیگه جونمون به لب مون رسید.
نگین در حالی که برای بخت بدش اشک می ریخت فقط گفت: علی امروز ساعت دوازده به اصفهان پرواز داشت.
بقیه که تازه متوجه موضوع شده بودند به عمق ناراحتی نگین پی بردند. مهوش و آرزو به دلداری نگین پرداختند که ان شاءالله اتفاقی برای علی نیفتاده و آرش با نیما تماس گرفت و قضیه را برای او تعریف کرد. نیما سریع خودش را به آنجا رساند و از آنجایی که نگین اصلا حال مساعدی نداشت علی رغم اصرارهای مکرر آرزو و مهوش او را به خانه برد. هنگامی که به خانه رسیدند مادر نگین با منزل علی تماس گرفت تا از مادر علی جویای اتفاقات شود و نیما هم مرتب به تلفن همراه علی تماس می گرفت و نگین گفت: نیما گوشیش شارژ تموم کرده بود.وای خدایا این چه مصیبتی بود؟!
در مدت زمان کوتاهی همه در منزل نگین حضور پیدا کردند، از جمله آرزو، مهوش، آرش، پدر نگین، آقای سهرابی، مادر علی و الناز. همه نگران بودند و نظاره گر گریه های مکرر مادر علی و الناز و نگین بودند. در این میان گریه ی نگین شدت بیشتری داشت او علاوه بر علی برای بخت خود نیز اشک می ریخت. 
آقای سهرابی مرتب می گفت: نگران نباشید من با یکی از دوستام تماس گرفتم گفت:خوشبختانه حادثه تلفات زیادی نداشته.
اوضاع تا شب به همین صورت گذشت. نگین لب به غذا نمی زد و نیما و پدر نگین و آرش و پدرش مرتب با جاهای مختلفی که آشنا داشتند، تماس می گرفتند تا شاید خبری پیدا کنند. اما تمام تلاشها بیهوده بود. 
اخبار شبانگاهی اعلام کرد که این حادثه ده کشته داده و بقیه افراد مجروح شدند و همکاران من در پی پیدا کردن هویت مصدومان هستند. با این خبر نور امیدی در دل همه روشن شد، که شاید علی جزو مصدومان است. اوضاع خانه تا فردا صبح کمی آرام تر شده بود، که صبح حوالی ساعت ده صبح از شرکت علی با منزل نگین تماس گرفتند، گویا کارت شرکت در کیف علی پیدا شده بوده و آنها با شرکت تماس گرفته بودند و اطلاع داده بودند علی در یکی از بیمارستان های تهران بستری است و وضع مساعدی ندارد.
نیما که تلفن را جواب داده بود، سریع آدرس بیمارستان را گرفت و به خاطر خواهشهای نگین مجبور شد او را هم همراه خود ببرد. آن ها به بیمارستان رسیدند و از مسئول پذیرش خواستند آن ها را راهنمایی کند. 
مسئول پذیرش به آنها گفت: وضع ایشون بسیار وخیم است و در بخش آی سی یو بستری هستند. 
با شنیدن این خبر دوباره گریه های نگین شدت گرفت و نیما که او را با این حال دید، سریع او را به اورژانس بیمارستان برد و دکترِ آن بخش به علت افت فشار شدید نگین، به او سرم وصل کرد و چند آمپول خواب آور نیز در سرم ریخت و نگین بعد از یک شبانه روز گریه و زاری به خواب فرو رفت. نیما که تقریبا خیالش از بابت نگین راحت شده بود با آرش تماس گرفت تا به بیمارستان بیاید و کمک حال او باشد. آرش هم سریع خود را رساند. نیما 
کنار نگین نشسته بود، که آرش وارد شد و حال نگین و علی را پرسید. نیما از او خواست تا برود و از حال علی جویا شود، چون او نمی توانست نگین را تنها بگذارد و بهتر بود پیشش بماند. 
آرش به بخشی که علی در آن بستری بود، رفت و بعد از کلی پرس و جو توانست دکتر معالج علی را پیدا کند. دکتر در مقابل چشمان حیرت زده ی آرش به او گفت: علی به خاطر ضربه ی سختی که به سرش وارد شده دچار مرگ مغزی شده، و هیچ امیدی به بهبودی او نیست، و بعد از اظهار تاسف از آرش فاصله گرفت.
آرش روی صندلی بخش نشست. سرش را میان دو دستش گرفته بود و فشار میداد. چطور میتوانست این خبر را به نیما و از همه مهم تر به نگین بدهد؟! نه نمی توانست. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به عنوان یک دوست، دوستش داشت. از طرف دیگر او نمی توانست شاهد زجر کشیدن نگین در مقابل مرگ همسرش باشد. چه باید میکرد؟! تا کنون در تصمیم گیری انقدر مردد نشده بود. سرش را در میان دستانش فشار می داد. کمی که آرام تر شد، مقابل اتاق سی سی یو رفت. علی مظلومانه روی تخت خوابیده بود و تعداد زیادی دستگاه به بدنش متصل بود. آرش با ناباوری به دامادی که حالا باید با زندگی خداحافظی می کرد چشم دوخت، و قطره های اشک روی صورتش روان شد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت اورژانس حرکت کرد 
نگین هنوز خواب بود با وارد شدن آرش به اتاق، نیما سریع بلند شد و به سمتش رفت و گفت: چی شد؟ حالش چطور بود؟
آرش در سکوت به چشمان نیما زل زده بود. نمی دانست چطور باید به نیما بگوید، که نیما دوباره گفت: چرا ماتت برده؟ شنیدی چی گفتم؟ چی شد؟ حالش خوب بود؟
آرش نفس عمیقی کشید و در حالی که بغضی در صدایش بود گفت: اون دیگه چشماشو باز نمی کنه. نیما، علی مرگ مغزی شده، و با این حرف دوباره اشکهایش شروع شد و از نیما فاصله گرفت و به سمت در خروجی اورژانس رفت. تحمل هوای بیمارستان را نداشت.
نیما بعد از رفتن آرش همان جا روی صندلی نشست. چنگی عصبی به موهایش زد. دلش برای خواهر جوانش می سوخت. او هنوز عروسی نکرده، بیوه می شد. او خوب می دانست که هیچ امیدی به بیمار مرگ مغزی نیست. مرتب انگشتانش را در موهایش فرو می کرد، و متوجه گذر زمان نبود، که ناگهان نگین را مقابل خودش دید، که با چشمانی به گود نشسته به نیما نگاه می کرد و گفت: دیدیش نیما؟ حالش خوب بود ؟
نیما فقط به چهره ی بیمار نگین نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بکند. تا کنون هیچ موقع انقدر سر در گم نشده بود. نگین همانطور منتظر به دهان نیما چشم دوخته بود. تا بالاخره نیما زبان باز کرد و گفت: من ندیدمش.
نگین با عصبانیت گفت: این همه مدت نشسته بودی بالای سر من که در نرم، و به سمت خروجی بخش شروع به حرکت کرد. نیما سریع دنبالش دوید بازویش را گرفت و گفت: کجا ؟
نگین: از تو که کاری بر نمیاد خودم میرم حالشو بپرسم.
نیما: نمیشه.
نگین بازویش را از دست نیما بیرون کشید. چادرش را که روی زمین کشیده می شد، جمع کرد و دوباره راه افتاد.
نیما: نمیفهمی چی بهت میگم؟!
نگین: نه تو نمیفهمی من چی میگم .
در همین موقع آرش که کمی حالش بهتر شده بود وارد بخش اورژانس شد، به سمت آن دو رفت. نگین عاجزانه به آرش چشم دوخت و گفت: آرش تو جوابمو بده. تو رو خدا ؟! نیما لال شده تو بگو علی چطوره؟
آرش که تحمل نگاه کردن به چشمان نگین را نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت: تو آی 
سی یو بستریه.
نگین: وای خدای من، و همانجا روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. کمی که حالش بهتر شد، به خاطر اصرارش، نیما و آرش را مجبور کرد تا او را پیش علی ببرند.
وارد بخش شدند نگین از پشت شیشه به علی که با آن همه دستگاه روی تخت خوابیده بود چشم دوخته بود و بی اختیار اشک می ریخت.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۲۱ عصر
از پرستار بخش خواهش کرد به او اجزه بدهد تا وارد اتاق شود، اما او گفت: این کار خلاف 
مقررات است و اصلا امکان ندارد.
آرش و نیما هم به نگین پیوستند و با اصرار زیاد آن سه نفر، پرستار اجازه ی یک ملاقات کوتاه را به نگین داد. نگین وارد اتاق شد و روی صندلی کنار تخت علی نشست. اشکهایش روی گونه هایش سرازیر بود. دستان بی روح علی را در دستانش گرفت و مشغول حرف زدن با علی شد. می دانست او نمی شنود، اما می خواست با این کار خودش را خالی کند:
علی جان! مگه قرار نبود هیچ وقت تنهام نذاری، این بود وفاداری، علی من با تو می خواستم آرش رو فراموش کنم. اما حالا توام با اون دست به یکی کردی و میخوای منو تنها بذاری، علی خواهش می کنم، من دوستت دارم به اندازه ی یک همسر دوست دارم تنهام نذار، مَن بعد از تو دیگه به کی امید داشته باشم علی ...
سرش را روی دستان علی گذاشت و گریست. آنقدر گریست که پرستاری وارد اتاق شد و گفت: خانم بیشتر از این نمی تونید داخل اتاق بمانید. لطفا برید بیرون.
نگین چشمان اشکبارش را به پرستار دوخت و گفت: خوب میشه نه؟!
پرستار با بی خیالی گفت: من که ندیدم تا به حال هیچ بیمار مرگ مغزی خوب بشه مگر معجزه؟!
نگین با تعجب به دهان پرستار چشم دوخته بود. حرف پرستار مدام در گوشش تکرار می شد. مرگ مغزی!!!!!!! پس چرا آرش و نیما چیزی به من نگفتند و دوباره احساس کرد اتاق دور سرش می چرخد، و دیگر هیچ نفهمید.
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، دوباره سرمی را متصل به دستش دید و همچنین مادر علی که چادرش را روی صورتش کشیده بود و آرام گریه می کرد. نگین از لرزش شانه هایش توانست حال او را درک کند. علی همسر نمونه ای بود، و مطمئنا فرزند نمونه ای. به سختی لب هایش را باز و با صدای آرامی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت: سلام حاج خانم.
مادر علی با شنیدن صدای نگین چادر را از روی صورتش کنار زد و نگین توانست چشمان سرخ و ورم کرده اش را ببیند. مادر علی گفت: سلام عزیزم بهتری؟
ولی نگین بدون جواب دادن به سوالش گفت: دیدی حاج خانم دیدی بد بخت شدیم دیدی علی از دستمون رفت.
مادر علی با وجود ناراحتی که داشت باز هم سعی می کرد غمش را پنهان کند. سر نگین را در آغوشش گرفت و سعی در آرام کردن او داشت وقتی گریه ی نگین و حاج خانم شدت گرفت. همه وارد اتاق شدند. در چهره های همه غمی بزرگ مشهود بود که هر کسی می توانست آن را به خوبی درک کند. پرستاری وارد اتاق شد و از آن ها خواست سکوت بیمارستان را به هم نزنند. خانم ها بی پروا گریه می کردند اما مردها هرکدام در گوشه ای از اتاق ایستاده بودند، آرام می گریستند. ولی با این حال همه سعی در آرام کردن نگین و مادر علی و الناز داشتند، و طبق معمول سخت ترین کارها به آرش محول شده بود. چون او از بقیه مقاوم تر و کمی آرام تر بود. دکتر علی او را به اتاقش دعوت کرده بود و خواسته بود با او صحبت کند، و آرش هم پذیرفته بود. 
دکتر بدون هیچ مقدمه ای و خیلی واضح به آرش گفت: ما نمی توانیم بیمار مرگ مغزی را بیشتر از پنج روز در سی سی یو نگه داریم کنیم. چون اگه اطلاع داشته باشید بیمار مرگ مغزی از نظر ما دکتر ها، مرده ای که فقط نفس میکشه. بنابراین ما اقوام این نوع بیمار ها را رو تشویق به اهدا اعضای عزیزشون می کنیم. البته من قبول دارم که این کار خیلی سخت و دشواره اما یک امر خوب و خدا پسندانست. من خودم الان چند بیمار رو سراغ دارم که به پیوند قرنیه و کلیه وقلب و... نیاز دارند. ولی برای این کار رضایت اقوام درجه یک مثل همسر و پدر مادر لازمه. من از شما خواهش می کنم اگه امکان داره مادر و پدر و اگر متاهل هستند همسر ایشون رو به این کار تشویق کنید. آرش به سختی از اتاق دکتر خارج شد. نمی توانست قدم بردارد. انگار دو وزنه ی سنگین به پاهایش بسته بودند. درست بود که از علی دل خوشی نداشت، اما باز هم به مرگ او و این غم عظیم نگین راضی نبود. او داشت با خودش کلنجار میرفت، که چگونه این حرف را به نگین بزند. او تحمل غم چشمان زیبای نگین را نداشت، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای تسلی او از دستش بر نمی آمد و فقط می توانست تماشا گر باشد. نگین زاری می کرد و دل همه را به رحم می آورد. دیگر پرستارها هم برای دل داری نمی آمدند، اما هیچ کس نمی دانست علاوه بر غم بزرگی که به دلیل از دست دادن علی بر دل نگین نشسته بود، فکری بود که او را آزار می داد. حالا او یک بیوه بود، یک زن شوهر مرده!! وای این کلمه هنوز برای آن دختر بیست ساله خیلی زود بود، چه برسد به آنکه بخواهد همراه خود همیشه آن را داشته باشد. او تازه می فهمید که به خاطر یک بچه بازی کودکانه و لجبازی الکی چه بر سر زندگی خود آورده است. این فکرها وقتی برایش عذاب آورنده تر شد که آرش از همه خواست که از اتاق بیرون بروند، چون او می خواهد تنها با نگین صحبت کند و همه بدون کوچک ترین مخالفتی اتاق را ترک کرده بودند و حالا او و آرش در اتاق تنها بودند. 
دوباره تپشهای قلب نگین شروع شده بود و آرش فقط آرام در اتاق قدم می زد و نگین از کار او کلافه شده بود. نگین با خود می گفت چه می خواهد به من بگوید به غیر از سرزنش و تحقیر، حتما می خواهد بگوید، دیدی علی ات چه شد، نه نه او هرگز همچین حرفی را نمی زند. حداقل می دانم که او انقدر هم سنگدل نیست.
نگین در همین افکار بود، که بالاخره آرش سکوت را شکست و گفت: نگین خانم من واقعا از بابت حادثه پیش اومده خیلی متاسفم، علی به عنوان یک دوست واقعا نمونه بود، و مطمئنا از جهت همسرداری نیز نمونه تر. واقعا غم از دست دادن علی خیلی سخت است. اما شما خوب می دانید که هیچ راه برگشتی برای یک بیمار مرگ مغزی وجود نداره، مگر جان بخشیدن به بیمارهای دیگر. شما خوب می دونید که علی در طول زندگیش از کمک به هیچ کس دریغ نمی کرد، حالا هم اگه شما اجازه بدین با اهدای اعضای علی می شه زندگی تازه ای به چند بیمار نا امید بخشید.
نگین سخت در فکر فرو رفته بود و حرفهای آرش را در ذهنش تحلیل می کرد. او راست می گفت دیگر هیچ راه برگشتی برای علی وجود نداشت و یپشنهاد آرش بهترین بود. اما او نمی توانست قبول کند دلش نمی خواست از علی دل بکند. او خیلی به علی عادت کرده بود.کمی فکر کرد و گفت: نه اصلا شاید هنوز امیدی باشد، علی من زنده اس، داره نفس میکشه. من خودم صدای نفساشو می شنیدم. چطوری توی بی رحم همچین حرفی را میزنی؟! ولی وقتی آرش را دید که سرش را به علامت تاسف تکان میدهد، با نا امیدی ولبانی لرزان گفت: مادر علی قبول نمی کنه.
آرش: اگه شما قبول کنید من مادرش رو راضی میکنم، حالا نظرتون چیه؟
نگین چشمانش را بست و قطره های اشک شروع به ریختن کرد و گفت: خیلی سخته، دل کندن از علی برایم سخته.
آرش در حالی که در وجودش به علی غبطه میخورد گفت: می دونم، اما بگذارید هم عاقبت علی و هم شما به خیر بشه. بگذارید روح علی هم خشنود باشه.
نگین که از حرف های آرش تحت تاثیر قرار گرفته بود، فقط توانست با سر رضایتش را اعلام کند و آرش هم خیلی آرام اتاق را ترک کرد، و باز نگین ماند و فکر وخیال های غذاب آور. علی واقعا داشت از دست می رفت و نگین را تنها می گذاشت.
آرش که انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته باشند، وقتی از اتاق نگین بیرون آمد، نفس راحتی کشید. در تمام مدتی که او با نگین صحبت کرده بود، به خودش جرات نگاه کردن به چشمان غمگین نگین را نداده بود. آرش توانست رضایت مادر علی را نیز کسب کند و موافقت را به دکتر اعلام کند.
نگین و مادرِعلی هردو رضایت نامه هایی را امضا کردند و نوبت عمل اهدای اعضای علی، برای فردا صبح گذاشته شد. الناز و مادر علی تمام شب را بی قراری می کردند، اما نگین دیگر گریه نمی کرد. انگار شوک بزرگی به او وارد شده بود، چون فقط نشسته بود و به در اتاق عمل زل زده بود. حتی وقتی علی را از اتاق عمل در حالیکه پارچه ای رویش را پوشانده بود بیرون آوردند، او باز هم فقط به او نگاه کرد و تنها کلمه ای زیر لب گفت: خداحافظ.
علی را عصر همان روز در بهشت زهرا دفن کردند. جمعیت زیادی برای مراسم خاکسپاری او آمده بودند. همه ی افراد فامیلِ نگین و علی که سه روز پیش به آن دو تبریک می گفتند، حالا فقط به عنوان ابراز همدردی به نگین تسلیت می گفتند.
نگین دیگر گریه نمی کرد، و این حالتِ او، همه را نگران کرده بود، بیش از همه آرش را. چون این حالت های نگین خبر از یک افسردگی شدید می داد، و او طاقت این غم بزرگ را نداشت و همه ی سعی خود را می کرد تا نگین گریه کند. حتی چند بار از نیما خواست تا ضرباتی به صورت نگین بزند و او را از شوک خارج کند. اما هیچ فایده ای نداشت. نگین همین وضع را در مراسم سوم و هفتم هم داشت. نگین اصلا حرف نمی زد. یا بهتر است بگویم، جز حرفهای ضروری حرف دیگری بر زبان نمی آورد. آن نگین شاد و سرحال، حالا مثل کبوتر پر شکسته ای فقط گوشه ای می نشست و به یک نقطه خیره می شد. آرش از مادر و پدر نگین اجازه خواسته بود، تا کمی با نگین صحبت کند و تمام تلاش خود را برای بازگرداندن نگین به زندگیش انجام دهد. او روزی سه یا چهار ساعت را با نگین می گذراند و با او صحبت می کرد، و تمام تلاش خود را برای بهبودی نگین انجام می داد. حال خود او نیز چندان تعریفی نداشت. او هر روز بعد از دیدار با نگین غمگین تر از روز قبل می شد و به درگاه خدا التماس می کرد و می گفت: قبلا از این شاکی بودم که چرا نگین برای من نیست. اما حالا راضیم برای کس دیگه ای باشه و من فقط اون نگین سرحال و پر شور و شوق رو ببینم.
تمام استادان و دانشجویان جویای احوال نگین از آرش بودند و حتی بعضی از استادان روانشناس، آرش را برای معالجه ی نگین راهنمایی می کردند. بعد از مراسم چهلم حال نگین بهتر شده بود داشت کم کم با حادثه ی پیش آمده کنار می آمد، ولی سعی می کرد کمتر در جمع هایی حضور داشته باشد که دلسوزی های الکی خود را نثار نگین می کردند، و پشت سرش هر چه می خواستند می گفتند. 
یک بار نگین خودش از زن عمویش شنیده بود: دختره ی دیوونه خودشو بد بخت کرد مگه سعید من چی از این پسره کم داشت. حالا اون داره راحت زندگیشو میکنه و نگین خانمِ نازدار بیوه شده.
نگین مدت ها منتظر این کلمه بود باید به آن عادت می کرد. خواسته یا نا خواسته باید آن را همراه خود می داشت. نگین بیشتر وقت خود را با آرش می گذراند و از این بابت خیلی خوشحال بود. خیلی راحت با او صحبت می کرد و دیگر آن کینه ی قدیمی را فراموش کرده بود و حتی خودش را سرزنش هم می کرد، که چرا آن حماقت را انجام داده. او می توانست به خوبی شعله ی عشق را در چشمان آرش ببیند. کم کم داشت با واقعیت کنار می آمد و به تشویق آرش دوباره به دانشگاه رفت، و با کمک نازنین و تلاش خودش عقب ماندگیهایش را جبران کرد. ملیکا و پیام هم با هم ازدواج کرده بودند. اما نگین حتی نتوانسته بود در مراسم عروسی دوستش شرکت کند، چون اصلا حال خوبی نداشت. بعد از بهبودی نگین، حرفهای قدیمی که زمانی آرزوی شنیدنشان را داشت، از زبان ملیکا می شنید. او همیشه از درد و دل های پیام و آرش برای نگین خبر می آورد. این که آرش واقعا عاشق نگین است و برای رسیدن به او بی قرار.
نگین هم داشت نرم می شد و این قضیه همراه شد با پیدا شدن دفتر خاطرات آرش توسط نگین.
روزی که آن ها در منزل آقای سهرابی مهمان بودند، آرش و نگین در اتاق آرش بودند و در مورد برنامه های تحصیلی و درسی نگین صحبت می کردند، که آرش مدت کوتاهی برای کاری بیرون رفت و نگین برای سرگرمی مشغول تماشای کتاب های کتابخانه ی آرش شد، که متوجه دفتر خاطرات آرش در میان آن ها شد.
 
نگین با خوشحالی دفتر را برداشت و صفحه ی اولش را باز کرد. متن زیبای آن را خواند:
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
و مشغول خواندن شد :
امروز دوباره دیدمش. با دوستش از دبیرستان اومد بیرون. وای خدا!! کاش بدونه من چقدر دوسش دارم و قصد مزاحمت ندارم، ولی نه اون این چیزا رو نمی دونه. چون مرتب به من میگه «مزاحم نشید» ولی ای کاش حداقل یکبار این کاغذ رو از دست من بگیره و ببینه توش فقط ازش خواستم آدرس خونشونو بده تا با مامان بابام برم. شایدم اون کار درستی میکنه. چون من هنوز بچه ام. امروز هم دوباره بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت سوار سرویسش شد. هرچی بیشتر میگذره بیشتر بهش علاقه مند میشم. امروز تصمیم گرفتم شروع به نوشتن خاطراتم کنم چون تا امروز هنوز جدیش نگرفته بودم ولی ....
دفعه ی اول خیلی اتفاقی دم دبیرستانشون وایساده بودم. با پیام بودم. منتظر بودم تا کار پیام تو مغازه ی روبه روی اون دبیرستان دخترونه تموم بشه، بریم، که کار پیام خیلی طول کشید و من همان جا ایستاده بودم و بی منظور به دخترها نگاه می کردم، که نمی دونم چه جوری شد که به یکیشون خیره شدم. اون دختر محشر بود. چشماش خیلی فریبنده بود. دلم می خواست نگاهش کنم. اما اون بی توجه به نگاه خیره ی من با دوستش سوار یه ماشین شدن، که اون روز حدس زدم شاید آژانس باشه. اما وقتی دیدم روزهای بعد هم با اون ماشین میره، فهمیدم سرویس دبیرستان اشه. پیام کارش تموم شد و باهم برگشتیم خونه. اما من هنوز تو فکر اون دختر بودم. می گفتم اگه بخوابم و بیدار شم یادم میره. اما فردا صبحش هنوز تو فکرش بودم. به هر بهونه ای بود دوباره رفتم دم دبیرستان اش، و از اون روز به بعد این برام شده عادت. نمی دونم به پیام فحش بدم یا ازش ممنون باشم. آخه اون با من این کارو کرد، ولی تقصیر اون چیه؟! این دختره اصلا به من نگاهم نمیکنه. فقط یه امیدواری دارم که منو میشناسه. حتی یه روز که دنبالش افتادم، فقط آروم گفت: خواهش می کنم جلوی دبیرستان برای من دردسر درست نکنید. اما من که آدم نمیشم با خودم گفتم، انقدر جلوی دبیرستان اش می ایستم، تا از ترس آبروش باهام راه بیاد. هه چه فکر احمقانه ای. اسمشو می دونم. یک بار از یکی از دوستاش شنیدم، که بهش گفت نگین. از جزوه هایی هم که دستش میگیره فهمیدم پیش دانشگاهیه. مثل پلیسا فقط دنبال اطلاعاتم. 
این بود قضیه ی آشنایی ما، یا بهتر بگم من. چون اون اصلا به من نگاه نمی کنه، چه برسه به اینکه بهم فکر کنه. امروز هم تا دم سرویس دنبالش رفتم و بدون هیچ حرفی اون سوار سرویس شد و من برگشتم خونه .
در اتاق باز شد و آرش وارد اتاق شد. نگین سریع دفتر را بست، اما آرش آن را دید و با دیدن آن در دست نگین لبخندی بر لب آورد و گفت: بالاخره پیداش کردی.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۲۱ عصر
نگین: کار بدی کردم معذرت می خوام.
آرش: نه، چرا معذرت؟! تو باید اون دفتر رو بخونی. حالا که همه چیز تموم شده شاید هنوز برای فهمیدن خیلی چیزا دیر نباشه. حالام پاشو بریم پایین می خوایم شام بخوریم.
نگین دفتر را در دستش گرفت و به دنبال آرش از پله ها پایین رفت. بعد از خوردن شام و یک شب نشینی کوتاه، خانواده ی نگین منزل آن ها را ترک کردند.
نگین برای رسیدن به منزل و خواندن ادامه ی آن دفتر بی قرار بود. بعد از رسیدن، سریع شب بخیری گفت و به اتاقش رفت، و بعد از تعویض لباس هایش روی تخت دراز کشید و مشغول خواندن دفتر شد:
امروز هم دیدمش. وقتی از دبیرستان اومد بیرون نفس نفس میزد و می خندید. فکر کنم زنگ آخر ورزش داشته آخه لپای با نمکشم قرمز شده بود. دوباره دنبالش رفتم، اما اون بازم منو بی جواب گذاشت.
-----------------------------------------------------------
نمی خواستم از نا امیدی هام بنویسم. برای همین هم یک هفته ای میشه که چیزی ننوشتم اما امروز فرق داشت. با خودم گفتم خرداد داره نزدیک میشه و شاید نتونم کلاس های دانشگامو جوری تنظیم کنم که صبح ها بیام ببینمش برای همین قید سر به زیر بازی رو زدم و با خودم گفتم خاک بر سرت، یعنی چی هر روز یه کاغذ می گیری دستتو، مثل آلو دنبالش راه می افتی؟ خوب برو مثل آدم باهاش حرف بزن. برای همین هم رفتم جلو و گفتم سلام. اون حتی برنگشت نگام کنه. منم که تیرم به سنگ خورده بود، فکری تو ذهنم جرقه زد و یهو گفتم نگین خانم کارتون دارم، لطفا صبر کنید. با تعجب برگشت و چند دقیقه نگام کرد. منم که مسخ نگاهش شده بودم، فقط هاج و واج نگاش کردم، و حرفی نزدم اونم که دید حرفی نمی زنم دوباره راه افتاد. دنبالش رفتم، اسمشو صدا زدم. اما فایده نداشت، دیگه برنگشت. منم رفتم کنار سرویسش داشت، درو می بست وایسادم و گفتم: کارت دارم من اصلا قصد مزاحمت ندارم. 
راننده سرویسش برگشت گفت: خانم سهرابی مزاحمه ؟ اما دوستش گفت: خودمون ادبش می کنیم آقای سلیمی، و در رو محکم بست. نزدیک بود دستم لای در بمونه. خودمو کشیدم عقب ولی لباسم به در گیر کرد و پاره شد. وقتی سرویسشون راه افتاد، دوستش سرشو آورد بیرون و گفت: دفعه ی دیگه میگم بلای بدتر سرت بیاره، پس دور و ورش نچرخ.
من با لباس پاره اومدم خونه. مامان کلی ترسید، فکر کرد دعوا کردم. منم کلی بهم بر خورد و گفتم: مامان من که دیگه بچه نیستم.
شاید نگینم مثل مامان فکر می کنه من بچم که جوابمو نمیده، ولی من باید بهش ثابت کنم بچه نیستم. لباسمو در آوردم و خیلی مرتب آویزون کردم به چوب لباسی و گذاشتم تو کمدم. این اولی یادگاری که از نگین دارم.
-----------------------------------------------------------
یک هفته ای میشه که صبح ها نمی تونم برم جلوی دبیرستان. آخه کلاسای دانشگام نمی ذارن. ولی بعد از دانشگاه یک راست میرم جلوی دبیرستان. اما از نگین هیچ خبری نیست.
امروز از بابای مدرسه اشون پرسیدم که نگین رو میشناسه، اونم یه کم به سر و وضعم نگاه کرد و گفت: چی کارشی؟ من دیوونه ام نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: از دوستاشم .
بابای مدرسه هم قاطی کرد و کلی چیز بهم گفت. اگه یه ذره دیگه هم وایمیستادم مطمئنم کتکم هم میزد، ولی بازم ارزش نگین رو داره.
-----------------------------------------------------------
حسابی از دیدنش نا امید شدم. با خودم قرار گذاشتم اگه این دفعه دیدمش با ماشینم سرویسشو تعقیب کنم، که خونشونو پیدا کنم. تو این چند وقته که ندیدمش، قیافم دیدن داره. چیزی نمی خورم، جز متلک های آرزو، که چپ میره راست میاد میگه منکه میدونم تو عاشق شدی.
-----------------------------------------------------------
تاریخ و ساعت روزی که نتیجه هاشونو میدن فهمیدم. یعنی پیام کمکم کرد. خودشو جای پسرعموی یکی از شاگردا جا زد و برام پیداش کرد. مطمئنم که اون روز میاد.
-----------------------------------------------------------
امروز نتیجه ی نگین رو میدادن. منم صبح یک ساعت زودتر رفتم جلوی دبیرستان. مادرها و گاهی پدرها با بچه هاشون وارد دبیرستان میشدند، اما نگین من نبود! چه سریع هم صاحب شدم، نگین من! ولی خب حق دارم، اون صاحب منه صاحب قلبم. کاش می دیدمش. بابای مدرسه که منو دید شناختم. اومد جلو و با کلی دعوا مجبورم کرد از اونجا برم. منم دست از پا دراز تر برگشتم خونه .
-----------------------------------------------------------
دیگه هیچ امیدی به دیدن نگین ندارم یا بهتره بگم هیچ راهی برای دیدن نگین ندارم. می خوام بزنم به در بی خیالی. از فاز بچه مثبتی در بیام. بچه ها قرار گذاشتن بریم شمال. می خوام انقدر خودمو تو خوشی غرق کنم که نگین هم به حالم حسرت بخوره .
نگین با شنیدن صدای الله اکبر به ساعتش نگاه کرد. موقع نماز صبح بود و او تمام شب را مشغول خواندن دفتر آرش. دفتر را بست. بلند شد، وضو گرفت و نمازش را خواند، و بعد از نماز به خواب آرامی فرو رفت .
صبح با صدای مادر که می گفت: «نگین دیرت شد پاشو به کلاس نمی رسیا» هراسان بلند شد و به ساعتش نگاه کرد. تنها نیم ساعت به شروع کلاسش مانده بود. در حالی که مسیر خانه تا دانشگاه هم نیم ساعت بود. به سرعت بلند شد و نگاهی به خودش در آینه انداخت. چشمان قرمز و پف کرده اش خبر از بی خوابی دیشبش می داد. سریع حاضر شد و بدون خوردن صبحانه، خانه را ترک کرد. به سرعت رانندگی می کرد. کلاس خیلی برایش مهم بود. همان کلاس مشترک ادبیات.
دیوانه وار و با سرعت سر سام آوری رانندگی می کرد، تا بالاخره توانست پنج دقیقه قبل از کلاس خود را به دانشگاه برساند. آرش با دیدنش گفت: سلام خوبید؟ کجا بودید نگران شدم؟
نگین: خواب موندم.
آرش: بله از چشماتون معلومه که کل دیشب مشغول پرده برداشتن از اسرار یه بنده ی مظلوم بودین.
نگین: مردم چه خودشونو تحویل میگیرن.
اخلاق نگین برگشته بود. دوباره شده بود همان نگین سابق، همان نگین عاشق پیشه. به خصوص از زمانی که مادر علی برای بیرون آوردن لباس مشکی به منزل آنها آمده بود و از نگین خواسته بود تا هر چه سریع تر به فکر ازدواج مجدد باشد، و روح علی را نیز شاد کند، نگین کمی نرم تر با آرش برخورد می کرد و تقریبا جریان آن روز در آن کافی شاپ کذایی، از ذهنش رفته بود. با هم سر کلاس رفتند و طبق معمول گذشته، جاهای همیشگیشان نشستند. آرش هم دیگر در تمام کلاس هایش شرکت می کرد، و تنها به کلاس مشترکش با نگین اکتفا نمی کرد. همه چیز مثل گذشته شده بود، یا شاید هم بهتر. نگین به منزل برگشت و بعد از خوردن نهار دوباره به اتاقش رفت و مشغول خواندن دفتر آرش شد:
از امروز دیگه چیزی نمی نویسم. یعنی انگیزه ای واسه نوشتن ندارم. یه روز این خاطره ها رو می نوشتم تا نگینم بخونه و بدونه چه جوری در عشقش می سوزم، اما حالا نگینی نیست. هرجا سراغشو می گیرم، هیچ کس کمکم نمی کنه. انگار مثل یک گل بهاری بود، که حالا فصلش تموم شده و نیست. منم زدم به در بی خیالی. با پیام هر غلطی که دلم می خواد می کنم. می خوام انتقام اونو از بقیه ی دخترا بگیرم. پس دیگه نمی نویسم تا روزی که دوباره نگینمو ببینم، که امیدوارم اون روز هر چی نزدیکتر باشه .
...............................................................................
قرار بود ننویسم، اما نتونستم. انگار وقتی این دفتر رو پر می کنم با نگینم حرف می زنم و خالی خالی میشم. امروز با سارا رفته بودم بیرون، حوصله ندارم بگم سارا کیه، مهم اینکه مثل بقیه ی دخترا، جذب پول و قیافه ی عجق وجقم شده. موهای سیخ سیخ و لباس های مسخره. میگم مسخره چون خودمم میدونم، ولی هنوز منتظر نگینم. اگه ببینمش انتقام این همه وقتو ازش می گیرم. اونم باید زجری که من میکشمو بکشه.
داشتم از سارا می گفتم. امروز که داشت به جفنگیاتی که من براش تعریف می کردم، می خندید گفت: بذار منم یه خاطره برات تعریف کنم، که از خنده بترکی. اون گفت: سال دوم دبیرستان بودیم یکی از بچه های شر و شور کلاسمون اسمش نگین سهرابی بود، با شنیدن اسم نگین داغ کردم، یهو مهربون شدم نکنه این نگین نگین من بود، و با دقت به حرفهای سارا گوش کردم. اون داشت از شیطنت دوستش تعریف می کرد، که یک بار کفش های معلم هندسه اشونو قایم کرده بوده و من می خندیدم، که یهو یه چیزی تو کله ام جرقه زد گفتم: سارا گفتی فامیل دوستت چی بود؟ گفت:سهرابی.چطور مگه ؟ چند بار برای خودم تکرار کردم، سهرابی خیلی آشنا بود. مطمئن بودم قبلا جایی این اسمو شنیدم. سارا هی حرف میزد و نمی ذاشت درست فکر کنم. مجبور شدم از سر بازش کنم و اومدم خونه. ولی نباید ولش می کردم. شاید اون میتونست دوباره منو به نگینم برسونه. اومدم خونه و فکر کردم و فکر کردم، یهو یاد دفترم افتادم. برداشتم بازش کردم و بالاخره اون چیزی که می خواستمو پیدا کردم. راننده ی سرویس اون روز به نگین گفت خانم سهرابی. پس خودش بود، نگین من بود. ولی باز هم فکر می کنم جایی این اسم رو شنیده باشم.کلی فکر کردم و یادم اومد سهرابی فامیلی یکی از دوستای درجه یک دبیرستان بابا بوده، که بعد از تموم شدن دبیرستان هم دیگه رو گم کرده بودند. نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه نگین یه ربطایی به دوست بابا داره. نمی دونم چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم. حالا باید هم مراقب سارا باشم تا موقعی که نگینم رو پیدا کنم، هم دنبال اون دوست بابا. فقط خدا خدا میکنم که نگین ازدواج نکرده باشه. بذار پیداش کنم انتقام اون همه بی محلی رو ازش می گیرم.

----------------------------------------------------------

امروز رفتم سراغ سهرابی، اونجوریام که فکر می کردم کار سختی نبود. چون آقای سهرابی خیلی اسم و رسم دار بود و با یه کم پرس و جو تونستم پیداش کنم. حالا باید ترتیب یه ملاقات ردیف رو بدم. وقتی داشتم راجع به آقای سهرابی تحقیق می کردم، فهمیدم که یه پسر و یه دختر داره که هر دو دانشجواند. اسم دانشگاه دخترش و رشته اشو در آوردم، البته دخترش همون نگین خودمه ها. پیام بهم میگه خیلی خرم، از اون قضیه دو سه سالی میگذره و من هنوز امیدوارم. خلاصه که رفتم دنبال کارای انتقالیم، که خدا رو شکر خوب ردیف شد و قراره فردا برم دانشگاه جدید. یه چیز جالب دیگه هم هست. اونم اینه که ما، یعنی من و نگین هم رشته ای هستیم. حالا فقط مونده ترتیب دادن دیدار اتفاقی بابا و آقای سهرابی. باید یه جوری این کارو بکنم که بابا هم شک نکنه. برا خودم شدم یه پا پوآرو. راستی امروز سارا رو پیچوندم. تقریبا تو ترکم، فعلا فقط دارم برای نگین نقشه می ریزم. اول تلافی می کنم بعد بهش تقاضای ازدواج میدم. امروز وقتی سارا زنگ زد، به آرزو گفتم جواب تلفنو بده. اونم وقتی دید دختر گوشیمو برداشته، به اصطلاح خودش قهر کرد، که من برم منت کشی. حالا بشینه تا برم منتشو بکشم. دلم برای این دخترای ساده می سوزه. آخه چرا انقدر ما پسرارو جدی میگیرن؟! راستی یه چیز دیگه هم هست، میخوام همه چی رو بنویسم و وقتی میرم پیش نگین پاک پاک باشم. امروز به مهسا زنگ زدم و گفتم« ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم» گفتم «عشق قدیمیمو پیدا کردم» و اونم کلی گریه زاری کرد. ولی برای من الان فقط نقشه ای که برای نگین دارم مهمه.
نگین با خواندن اسم مهسا دوباره خاطرات آن روز در کافی شاپ به یادش آمد. با اینکه از آن روز یک سال می گذشت و نگین سعی کرده بود فراموشش کند، اما الان خیلی سریع خاطرش در ذهن نگین نقش بست. دفتر را بست و روی میزش انداخت. دوباره بغضی گلویش را فشرد. باید خود را خالی می کرد. آرام آرام اشک ریخت و وقتی کمی آروم شد، چرت کوتاهی زد 
وقتی بیدار شد، غروب بود. دوباره حس کنجکاویش برای خواندن ادامه ی خاطرات آرش تحریک می شد. اما از وقتی اسم مهسا را در دفتر دیده بود، دوباره آن خاطره ی قدیمی مانع از تصمیم گیری درستش می شد. کلی با خودش کلنجار رفت و آخر خودش را راضی کرد که حتما مهسای دفتر مهسای کافی شاپ نیست و دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد:
امروز بابا رو کشوندم و بردم جلوی دفتر آقای سهرابی، و گفتم اینجا کار دارم. ماشین رو پارک کردم و به بابا گفتم منتظر بشینه تا من بیام، و اون بنده خدام حرفی نزد. منم رفتم تو شرکت و با یه رویی انقدر وایسادم تا ساعت اداری تموم شد و آقای سهرابی از دفترش اومد بیرون. بر خلاف انتظار من پدر و آقای سهرابی تو اولین نگاه همدیگه رو شناختند، و تریپ رفاقت و از این حرفا، منم خودمو زدم به اون راه و اومدم دم ماشین و پدر، آقای سهرابی و من رو بهم معرفی کرد. من سعی کردم خودمو یه آدم جنتلمن نشون بدم و خیلی متشخص برخورد کنم. انگار آقای سهرابی خواسته ی منو از تو چشمام خوند که به پدر گفت: یه چیزی ازت میخوام نه نگی، امشب باید شام بیای خونه، من که قند تو دلم آب شد. ولی بابا شروع کرد به تعارف، منم که دیدم آقای سهرابی تنهاست به بابا گیر دادم و اونم قبول کرد. فکرشم نمی کردم بتونم به این زودی نگینو ببینم. سریع با بابا رفتیم خونه. داشتم از استرس می مردم. دوش گرفتم، بهترین لباسمو پوشیدم، بهترین ادکلنمو زدم. باید امشب محشر باشم. کلی ذوق داشتم که وقتی با پیام مسخره حرف زدم همش کور شد. 
می گفت: حالا گیریم دختره همون نگین خانم شما باشه، شباهت اسمی و از این چیزا تو کار نباشه، فکر می کنی بشناستت؟
ولی بازم سعی کردم اعتماد به نفسمو داشته باشم. هنوز جمله ی آخرش تو ذهنمه گفت: اگه ببینمت یه بلای بدتر سرت میارم.
همه حاضر شدیم. آرزو فهمیده بود خیلی دست پاچم، و مدام بهم گوشزد می کرد. رسیدیم جلوی خونشون. در باز شد و رفتیم تو. سعی کردم قیافه ی خیلی خونسردی به خودم بگیرم. اما فقط خودم و خدام از درونم خبر داشتیم. همه پشت سرهم رفتیم تو خونه اشون.
وای خدای من!! دیدمش. نه تنها عوض نشده بود، بلکه خیلی خوشگل ترم شده بود. یه خانم کامل و متشخص. منو شناخت چون وقتی داشت بهم سلام می کرد، اضطراب رو تو چشماش خوندم. وای خدا!! یعنی من به آرزوم رسیدم؟! من سریع به خودم اومدم و به دست چپش نگاه کردم. خدای من حلقه نداشت. از این بهتر نمی شد.
با تعارف همه نشستیم و نگین و آرزو و مامان رفتند بالا و من تا شام ندیدمش، سر شام درست جلوش نشستم. زیر نظر داشتمش هر وقت نگاه می کرد، یه لبخند بهش می زدم و اونم با حرص نگاشو می دزدید. موقع خداحافظی هم حرفمو بهش زدم، اون سرشو انداخت پایین و لپاش قرمز شد. وای کاش بدونه می میرم واسه ی این حیای دخترونه اش.
نیما در اتاق را باز کرد و گفت : چیه دوباره تو از این رمانای عشقی مزخرف گرفتی دستتو و رفتی تو کتاب؟! من حنجرم پاره شد.
نگین: نشنیدم.
نیما: نه بابا پاشو بریم پایین شام همه منتظر شازده خانمن.
نگین دفتر را بست و برای صرف شام به دنبال نیما وارد آشپزخانه شد. نگین سریع شامش را خورد و به اتاقش برگشت. برای دانستن ادامه ی ماجرا بسیار کنجکاو بود. خصوصا حالا که اسم مهسا را هم در آن دفتر دیده بود، دلش می خواست بیشتر در مورد دختری که آن روز با آرش در کافی شاپ بود بداند. برای همین دوباره دفتر را باز کرد و مشغول خواندن شد:
امروز صبح قیافه ی من دیدن داشت. دیدمش که وارد دانشگاه شد و رفت پیش دوستش، یه ذره منتظر موندم و بعد به طور کاملا اتفاقی سر راهش سبز شدم، دستمو دراز کردم تا باهاش دست بدم، ولی اون همون طور که داشت به قیافه ی هاج و واج منو نگاه می کرد، کیفشو گذاشت تو دستمو گفت ببرم تو کلاس. بهرام یکی از بچه های دانشگاه بود که باهاش آشنا شده بودم. بهم می گفت که نگین به هیچ کس پا نمیده، ولی من گفتم من بلدم چی کار کنم. اما وقتی نگین منو جلوی اون پسره ضایع کرد، دستشو گذاشته بود رو شکمشو و می خندید و به من گفت: بدو استاد تا اربابت ناراحت نشده. منم شمارمو انداختم تو کیف نگین و کیفشو گذاشتم روی یکی از صندلی های نزدیک خودم. اونم شمارمو دید. ولی بر خلاف انتظارم پاره اش نکرد و دوباره گذاشتش تو کیفش. منم پیش خودم گفتم: آقا بهرام کجایی که ببینی چه جوری رامش کردم!! شب بود که به گوشیم زنگ زد. می دونستم شماره ی نگینه، با اعتماد به نفس کامل جواب تلفنو دادم. اما به جای نگین یه پسر باهام حرف زد، ولی من خودمو نباختم. نباید جلوی پسره کم می آوردم، برای همین براش کری خوندم ولی خدا میدونست که چه آشوبی تو دلم بود. وای نکنه دوباره دیر رسیدم.

-----------------------------------------------------

امروز از صبح گیر سه پیچ دادم به نازنین، دوست نگین، که بهم بگه نگین کجاست. ولی همه اش منو پیچوند. منم حرصم گرفت و حرفمو زدم، گفتم حتما نگین خانم قرار داشته که دیر اومده، اونم یه چند لحظه ای چشماشو گرد کرد و به من نگاه کرد. نگین که اومد، نقشه ای که با بهرام ریخته بودیم براش اجرا کردیم. ماشینشو پنچر کردم تا ببینم چی کار می خواد بکنه. تو بزرگراه که بهش گفتم بازم کم نیاورد و گفت خودش از پسش بر میاد. رفتم جلوتر کشیک دادم، که دیدم یه ماشین اومد دنبالشون، که جلوش دو تا پسر بود. وای که همه ی نقشه هام نقشه بر آب شد. اگه دستم به پسره برسه خودم میکشمش.

------------------------------وای امروز چه روز خوبی بود. نیما هر چی نگین رشته بودو پنبه کرد. آخه امشب نگین و خونوده اش خونه ی ما دعوت داشتند و ما جوون ترا بالا نشسته بودیم، و نیما برام گفت یه پسری تو دانشگاه مزاحم نگین میشه، و حتی نیما به عنوان رفیق نگین با اون حرف زده و از من خواست مراقب نگین باشم و منم با کمال میل قبول کردم.نگین دفتر را ورق زد. یک صفحه بینش خالی بود، ولی صفحه ی بعد دوباره پر بود و نگین مشغول خواندن شد :
از امروز دوباره شروع به نوشتن می کنم. چون نگین از دستم رفت. برای همیشه از دستم رفت. نمی دونم چرا اینجوری شد. همه چی خیلی خوب بود، خوب که نه عالی بود. من از نگین خواستگاری کردم و جواب مثبتمو گرفتم. همه چیز عالی عالی بود، تا اینکه این مهسا بالاخره زهر خودشو ریخت.
یه روز به من زنگ زد و گفت: آرش مامان بابام میخوان منو به زور شوهر بدن، تو رو خدا کمکم کن، اونا فقط حرف تو رو قبول دارند. منم پرسیدم: که چرا یهویی؟ اونم گفت: باید ببینمتو همه چی رو برات تعریف کنم.
منم قبول کردم و رفتم به کافی شاپی که اون گفته بود. قیافه اش مثل همیشه جلب توجه بود. یه لحظه توی ذهنم اونو با نگین مقایسه کردم. ولی بعد سریع پشیمون شدم. نگینِ پاک و معصوم من کجا، و این دختره کجا.
رفتم سر میزی که اون نشسته بود، نشستم، و اونم شروع کرد به حرف های چرت و پرت زدن. منم که اصلا حوصله اشو نداشتم، گفتم مهسا برو سر اصل مطلب. خاله و شوهر خاله ی من آدمایی نیستن که دخترشونو به زور شوهر بدن. اونم دختر خاله ی سرکش من که تا الان آزاد آزاد بوده و هرکاری که دلش خواسته کرده.
داشتم حرف می زدم که دیدم نگین داره به میز ما نزدیک میشه، با خودم گفتم نگین اینجا چی کار میکنه، که دیدم با پایی که تازه گچشو باز کرده بود و نمی تونست خوب راه بره، اومد سر میز ما. بلند شدم و سریع بهش سلام کردم، ولی اون برگشت و به مهسا نگاه کرد، و بعد هم دوباره زل زد به من. من که تازه متوجه منظورش شدم تا خواستم توضیح بدم، مهسا دهن گشادشو باز کرد و گفت: اینو به من فروختی؟ این که چلاغه!!
می خواستم دستمو بلند کنم و بزنم تو دهنش، ولی اون موقع فکری که نگین در موردم می کرد برام از هرچزی مهم تر بود. نگین بدون توجه به من راهشو گرفت و به طرف در رفت و نیما هم رفت دنبالش. دویدم دنبالشون ولی اونا بدون اینکه به من توجه کنن رفتند. شروع کردم به گرفتن شماره گوشی نگین، ولی اون گوشیشو خاموش کرد. همین موقع مهسا از کافی شاپ اومد بیرون و گفت: خوب پسرخاله جون همه ی موانع از سر راهمون برداشته شد. 
دستمو بلند کردم و با تمام قدرت توی دهنش کوبیدم. لبش پاره شد و از گوشه اش خون راه افتاد، و خودش هم روی زمین پرت شد، و شروع کرد به جیغ و داد کردن. 
مردم دورمون جمع شدند و اونم با وقاحت گفت، من مزاحمش شدم. چند نفر منو نگه داشتند و یکی هم به پلیس زنگ زد و منو بردند کلانتری. اگه پای نگینم در میون نبود حتما مهسا رو کشته بودم. خلاصه یه پرونده برای من درست کرد و بعد هم رضایت داد. وقتی از کلانتری اومدم بیرون، مامانِ نگین باهام تماس گرفت و گفت حال نگین بد شده و بردنش درمونگاه. 
وای بمیرم برای عزیزم که چی کشیده، سریع رفتم خونه و ماشینمو برداشتم و رفتم درمونگاه. وقتی رسیدم، نیما پرید و یقمو گرفت، و مامانش هم بهش توپیدکه این چه بر خودیه؟! ولی نیما خیلی عصبانی بود، تا حالا اونجوری ندیده بودمش. البته حقم داشت من جای اون بودم حالم بدتر می شد. رفتم تو اتاق نگین بهم نگاه کرد و چشماش پر اشک شد. ولی تا من خواستم حرف بزنم روشو به سمت دیوار برگردوند و ازم خواست تنهاش بذارم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۲۲ عصر
ازم خواست دیگه نبیمش تا بتونه ترکم کنه. طاقت ناراحتیشو نداشتم. از اتاق بیرون زدم و و سوار ماشین شدم و دیوانه وار به سمت خونه ی خاله رانندگی کردم. رفتم اونجا و مهسا رو چسبوندم گوشه ی دیوار. بهش گفتم: اگه یه مو از سر عزیزم کم بشه خودم دونه دونه موهاتو میکنم. اونم حسابی ترسید و حساب کار اومد دستش. ولی از همه بدتر نگین بود، که هیچ رقمی راضی نمی شد حتی باهام حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد منو ببینه. ولی من به هر بدبختی بود تونستم قضیه رو برای نیما تعریف کنم. ولی نیما گفت هیچ کاری از دستش بر نمیاد، چون نگین به پیشنهاد علی جواب مثبت داده. وای چه حالی بود، دنیا روی سرم خراب شد. به نیما التماس کردم که بذاره من نگین رو ببینم. ولی اون گفت خودش تمام سعیشو میکنه. اما بی فایده است. آخرین راهی که به نظرم رسید، خود علی بود. باهاش تماس گرفتم. حاضر بودم بهش التماس کنم که دست از نگین بکشه، ولی اون ازم خواهش کرد کاری به نگین نداشته باشم. اون گفت عاشق نگینه و بهم قول میده خوشبختش کنه، خوشبخت تر از اونی که فکرشو بکنم. من عاشق نگین بودم. ولی یه جا خوندم « عشق واقعی یعنی گذشتن از عشق برای عشق.» نگینجواب مثبتو داد و من سر گذاشتم به کوه و بیابون. طاقت دیدن نگین رو کنار یه مرد دیگه نداشتم. ولی باید با این مسئله کنار میومدم. برای همین خودمو به مراسم عقدشون رسوندم. تو محضر، نگین به چشمای من زل زد و بله رو گفت. کاش منو می کشت ولی این کارو باهام نمی کرد. همه رفتند بیرون و من آخرین نفر بودم. وقتی داشتم می رفتم پایین، علی رو دیدم که نگین رو بوسید. 
فهمیدم نگین به یک عشق واقعی رسیده، چشمامو بستم و از پله ها دویدم به امید اینکه پام به یه پله گیر کنه و بخورم زمین، اما نشد. از شانس خوب یا بد من، من باید عروس و داماد رو می بردم. تو ماشین داشتم از حسادت آتیش می گرفتم، ولی هیچ کاری از دستم ساخته نبود. اونا رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه، از اون روز خودمو تو خونه حبس کردم و دور همه چی رو خط کشیدم. فقط روزهایی که با نگین کلاس مشترک داشتیم میرفتم دانشگاه. امشب هم مراسم نامزدیشون بود. واقعا همه چیز تموم شد و این دفتر برای همیشه بسته.
جای قطرات اشک آرش روی صفحه های دفترکاملا معلوم بود. نگین هم تمام مدت گریه می کرد و بر خود لعنت می فرستاد، که بهترین روزهای زندگیش را برای خودش و آرش به بدترین خاطره ها تبدیل کرده بود. دفتر رابست. صدای اذان صبح بلند شد. نگین با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و از او طلب کمک کرد و خوابید. صبح که از خواب بیدار شد، اول از هرکاری با آرش تماس گرفت، و گفت: از اونجایی که من دوست دارم منو و تو همیشه تک باشیم، می خوام برای اولین بار یه دختر از یه پسر خواستگاری کنه، و آرش هم رضایت خود را اعلام کرد و آن ها بار دیگر رضایت خود را به خانواده هایشان اعلام کردند و برای گرفتن اجازه به منزل مادر علی رفتند و از او کسب اجازه کردند و عروسی بر پا شد.
نگین در آرایشگاه چشم به در دوخته بود و مشتاقانه منتظر آرش بود، تا اینکه او وارد آرایشگاه شد. او برای اولین بار بود که نگین را بی حجاب می دید و مشتاقانه به او نگاه می کرد و گفت: نگین تو بهم بگو خواب نیستم تا باور کنم.
نگین: اِ لوس نکنه پشیمون شدی.
آرش: من غلط بکنم سرکار علیه.
آن دو دوشادوش هم از آرایشگاه بیرون آمدند و به سمت تالار حرکت کردند و یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز را تجربه کردند. آنشب نگین با آرش دنیای جدیدی را تجربه کرد که هرگز با علی پا به آن نگذاشته بود.


پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (2): « قبلی 1 2


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12235')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.