مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان کوه غرور

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  Cr-K CAESAR II 15.1 (2026) – Affordable Softw... Teresa11 Teresa11 آثار و مفاخر
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Teresa11 دیروز
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امتیازات: 2.89
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوه غرور

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۳ عصر
باپخش شدن صدای نویز تو فضای سالن توجهمون به اسپیکرا جلب شد…هدفون رو تو گوشم گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم…بالاخره ارتباط وصل شد ومن چه قدر منتظر این لحظه بودم…شادی و غلام هردو توی فضای باغ روی صندلی های کنار استخرنشسته بودن و چندتا بادیگارد هم اطرافشون بود…چشم دوختم به مانیتور که بالاخره صدای غلام تو هدفون پخش شد:ازت دلخورم
-چرا بابایی؟!
غلام روبه یکی از بادیگارداگفت:بهش بگو…
بادیگارده چندقدم جلو اومد وگفت:اسمش سامه…سام بازرگان!ده سال حبس بوده الانم یه پلیس زده و تحت تعقیبه
غلام دستشو به نشونه سکوت بالا برد و بادیگارد یه قدم عقب رفت اینبار خود غلام ادامه داد:همه جا حرفشه حتی تو روزنامه ها…نگوکه نمیدونستی!
-میدونستم
غلام به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:پس یا معشوقته یارفیقت
-رفیقمه…
:بار اول بهت گفتم کار ما رفاقت برنمیداره نگفتم؟
-چرا بابا گفتین!
:گفتم مرام و معرفت مال گود زورخونه اس
شادی تند گفت:تضمینش میکنم
:بهش سلام برسون بگو ساکشو بندازه رو کولش و از همون راهی که اومده برگرده…این بار اگه دست پلیس بیافته پای توام گیره توام یعنی من و همه ی تشکیلاتم…میبینی شادی عین آب خوردن داری سر هممونو به باد میدی…درستش اینه به بچه ها بگم ببرنش توی بیابون و پودرش کنن
شادی هینی کشید وباعجز گفت:باباجونم باورکن سام پسر خیلی خوبیه!اصلا دروغ و دغل تو کارش نیست…من بهش پیشنهاد دادم باشما همکاری کنه وگرنه اون اصلا نمیدونست شمااهل این کاراباشین
:اون منو میشناسه
-بله هزار بار این حرفو زدین ولی اگه ببینتتون میشناسه…وقتی من ازتون باهاش حرف زدم که نه اسمتونو گفتم و نه چهرتونو نشون دادم…باور کنین هیچ نقشه ای نداره!هیچ خطری هم نداره…
غلام بعداز مکثی کوتاه گفت:نمیخوام ازم برنجی چون بدجور لازمت دارم پس فقط همین یه بار پای رفاقتت وایمیستم…همین یه بار…فردا بیارش پاتوق ببینمش اگه بی خطربه نظر رسیدمشکلشو حل میکنم راهیش میکنم ترکیه
شادی با ذوق گفت:جبران میکنم
:حتما این کارو بکن…بلکه دلخوریم رفع شه
نفس عمیقی کشیدم و هدفونو از گوشم در آوردم…لبخند محوی رو لبام نقش بست…داشتم به هدفم نزدیک میشدم فقط چندقدم مونده بود که البته کار سختی نبود سخت ترین راه جلب اعتماد غلام بود که اونم انگار داشت حل میشد…همون لحظه صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد بدون فوت وقت اس ام اس رو باز کردم یه آدرس نوشته بود و ساعت قرار رو یاد آوری کرده بود
تو دلم پوزخند زدم وگفتم:به کمک گردنبندی که امروز بهت هدیه دادم تمام حرفاتونو شنیدم…هه!
بهترین دزد ها موقع تو رفتن نه،موقع بیرون اومدن گندمیزنن…چون اونقدر واسه تو رفتن برنامه ریزی میکنن که برگشتنو یادشون میره!
اما من همه ی جوانب کارو در نظر میگیرم هم تو رفتن رو برنامه ریزی میکنم هم بیرون اومدنو!چون نمیخوام شکست بخورم…نمیخوام تسلیم بشم…نمیخوام زانو بزنم نه نمیخوام!من باید پیروز بشم باید غلام رو شکست بدم تا روحم آروم بگیره تابعداز ده سال آرامش وجودمو پرکنه واجازه نفس کشیدن بهم بده…خیلی چیزا تو دنیا به صورت ترتیبی نیستن خوبی منجر به خوبی و بدی منجر به بدی نمیشه مردمی که دزدی میکنم دستگیر نمیشن…اونایی که به راحتی آب خوردن آدم میکشن راست راست تو خیابون راه میرن و زندگی مرفهی دارن…بعضی ها دروغ میگن وکلاه برداری میکنن ودر آخر تو انتخابات رای میارن…حالا برای اینکه زنده بمونی بایدظاهرت رو بازشتی درونت مطابق کنی
دیانا:
دلم تنگ بود…اونقدر تنگ که فقط بادیدن سام آروم میشد…روی شن های ساحل نشسته بودم و به غروب خورشید نگاه میکردم…اونقدر این صحنه ها غم انگیز بود که قطره های اشک دیدمو تار میکرد واجازه نمیداد اطرافمو اونطور که هست…واضح…ببینم!
یه دوست داشتن هایی هست که از دوره و در سکوت…که دلت براش از دور ضعف میره…که وقتی حواسش نیست چشماتو ببندی و تو دلت دعاش کنی و یه بوسه تو هوا براش بفرستی…که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی میشه انگار کسی به یک باره نفس کشیدن رو ممنوع میکنه… یه دوست داشتن هایی هست که یکدفعه و بی مقدمه پابه دلت میذاره وجا خوش میکنه واز دست تو کاری برنمیاد جزاز دور دوست داشتن!!!
یه دوست داشتن هایی هست…ساکته…آرومه…خوبه ولی کمه!یه چیزی مثل دوست داشتن های من!
این روزا "بی"تو دنیای من غوغا میکنه…بی کس،بی مار،بی زار،بی دار،بی یار،بی دل،بی صدا،بی جان،بی نوا،بی حس،بی عقل،بی خبر،بی نشان،بی بال،بی کلام،بی جواب،بی هوا،بی هدف،بی همزبان،بی تو بی تو بی تو…
قطره اشکی از لای پلکم لجوجانه خارج شد و راه رو برای بقیه ی قطره ها باز کرد.
.."مگه اشک چه قدر وزن داره…که باجاری شدنش اینقدر سبک میشیم!"
باپشت دستم صورتمو پاک کردم تا کسی نفهمه چه قدر داغونم تا بازم مثل همیشه و هروقت دیگه تظاهر کنم به خوب بودن…به آروم بودن…به شاد بودن…
حس کردم موبایلم تو جیبم لرزید…اهمیت ندادم باخودم گفتم حتما اس ام اس تبلیغاتیه اما با تکرار شدن لرزش ها دستمو تو جیب شلوار جینم فرو بردم و موبایلمو تودستم گرفتم…شماره ناشناس بود…معمولا به شماره هایی که نمیشناختم جواب نمیدادم اما اینبار گفتم شاید سام باشه…دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم منتظر شدم اون اول حرف بزنه…صدای نفس کشیدنهای منظم یه نفر از پشت خط به گوشم میرسید…آشنا بود!خودش بود…سام!لبخند پهنی مهمون صورتم شد باشنیدن الو گفتنش نفس عمیقی کشیدم تا لرزش واشتیاق صدامو پنهون کنم وبعداز مکثی کوتاه سلام کردم
-چه عجب دختر دیگه میخواستم قطع کنما!
:ببخشید آقا سامی آخه فکرنمیکردم شما پشت خط باشین
صداش رنگی از خنده گرفت:باز که رفتی تو خط رسمی!
لبمو به دندون گرفتم وگفتم:خب یادم میره!
-اشکال نداره اصلا هرجور راحتی!چه کاریه هی من بهت اصرار میکنم راحت باش خودت نمیخوای…
-ببخشید ولی اصلا دست خودم نیست باشما که حرف میزنم اصلا همه چی فراموشم میشه
کمی مکث کرد و من تازه فهمیدم چه حرفی زدم…از حرص بشکونی از رون پام گرفتم وتودلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم
-آرمیتا و مامانم خوبن؟
:بله…
-خودت چی؟خوبی؟
هجوم خون رو توی صورتم حس کردم این اولین باری بود که مستقیم حالمو میپرسید…تودلم کیلو کیلو قندآب میکردن…آرومتر ازقبل جواب دادم:بدنیستم البته…
سکوت کردم جز دلتنگی و تحمل غم دوری مشکل دیگه ای نداشتم ادامه دادم:خوبم…شما چه طورین؟پاتون بهترشد؟
-آره بهترم…ولی یه موضوعی هست که شاید خوب نباشه وحال خوبتو خراب کنه
قلبم شروع کرد تندتند تپیدم…دست آزادمو روی سینه ام گذاشتم و گفتم:چی شده آقا سامی؟
جدی والبته باکمی ناراحتی گفت:حاج صادق فردا اعدام میشه
هینی کشیدم وگوشی از دستم افتاد…لرزش دستم اونقدر محسوس بود که به وضوح حسش میکردم…اعدام….اعدام…اعدا م…؟!
صدای الو الو گفتنش از پشت خط شنیده میشد گوشی رو ازروی شنها برداشتم و دوباره به گوشم چسبوندم باصدایی لرزون گفتم:چرا اینقدر زود؟
-خیلی هم زود نیست…دوساله که منتظر حکم اعدامن…امروز از زندان به من زنگ زدن و این خبرو دادن…خودش نمیدونه ولی دلش میخواست دخترش والبته خواهرشو از نزدیک ببینه!
:آرمیتا؟!انتظار ندارین که بیارمش اونجا صحنه ی اعدام شدن پدرشو ببینه؟!
-نه نه…به هیچ وجه مسولین زندان خودشون ترتیب یه ملاقات رو میدن…برای آخرین بار!فقط اگه میتونین زود تربیاین
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آرمیتا هم خیلی دلتنگ پدرشه…لحظه ای نیست که ازش حرف نزنه…چه طور میخواد این مصیبتو قبول کنه؟!آرمیتا نابود میشه…وای!
-میدونم ولی…چاره چیه باید کنار بیاد!
:راحت حرف میزنین!از یه دختر بچه ی شش ساله چه توقعی دارین؟!
-توقع زیادیه…میدونم ولی وقتی چاره ای نیست نمیشه کاری کرد…اگه نمیخوای آرمیتا رو بیاری اشکالی نداره اما حاج صادق باید خواهرشو ببینه!
خواهر…؟خواهر حاج صادق چه ربطی به من داشت…؟اصلا اگه حاج صادق خواهر داشت چرا دخترشو دست یه غریبه سپرده بود؟
-:خب به خواهرش زنگ بزنین تا بیاد حاج صادقو ببینه!
-منم همین کارو کردم…میتونی مامانمو حاضر کنی؟
بهت زده گفتم:گیتی جونو؟!اصلا حرفاتونو نمیفهمم!
کمی مکث کرد وگفت:حاج صادق داییه منه!برادر مادرم!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم برای همین دوباره تکرار کردم:برادر گیتی جون!؟
-آره…
باورم نمیشد!حاج صادق برادر گیتی جون بود؟یعنی آرمیتا عمه داشت…پسر عمه داشت…وای!حالا معنی حرفای سامی رو میفهمیدم اونوقتی که بهم گفت اسم پدر آرمیتا رو جلوی مادرم نبر…حالا میفهمم قصدش چی بوده!ولی چرااینهمه از هم دور بودن!؟چه طور گیتی نمیدونست آرمیتا بچه ی برادرشه؟باذهنی پراز سوال مبهم وگنگ پرسیدم:چه طور گیتی جونو برسونم تهران؟
-خودت میتونی بیاریش یا من بیام؟
:اگه من بخوام بیارمشون مجبور میشم آرمیتا رو هم بیارم اونوقت…
-اشکال نداره…یه جوری خودتونو برسونین!فردا ساعت ده صبح اعدام میشه!باید یه زمانی برسین که دیر نشده باشه
آهی کشیدم وگفتم:باگیتی جون چه طور حرف بزنم وقتی وضعیت روحی مناسبی ندارن؟
-نمیدونم دیانا…واقعا نمیدونم!اینو دیگه خودت حلش کن!حالا شب بهت زنگ میزنم…هرچه زودتر حرکت کنین…
باعجز گفتم:آقا سامی…
-من باید برم فعلا خداحافظ
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد…قطع کرد و منو باانبوهی از مشکلات تنها گذاشت…چه طور میخواستم با آرمیتا و گیتی حرف بزنم؟!چه طور آماده شون کنم…؟وای خدایا کمکم کن
چندلحظه بهت زده به کنج دیوار خیره شد…پلک هم نمیزد…نفس هم نمیکشید…حتی دیگه دستهاشم نمیلرزید…نگرانش بودم!دلم نمیخواست بااین شوکی که بهش وارد شده بلایی سرش بیاد…دستای سردشو توی دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم:گیتی جون…گیتی خانوم؟!حالت خوبه؟…گیتی جون؟
هیچی نمیگفت…هنوزم نگاهش روی اون نقطه ی گنگ کنج دیوار بود…دلهره ام هرلحظه بیشتر میشد!چراهیچ حرکتی از خودش نشون نمیداد؟؟انتظار هر رفتاری رو داشتم جز این سکوت آزار دهنده اش!جزاین نگاه غم انگیزوماتم زده اش!ای کاش نمیگفتم…ای کاش هیچ حرفی نمیزدم….گیتی الان تو شرایطی نبود که بتونه اعدام شدن برادرشو بپذیره…ای کاش نمیگفتم!ای کاش لال میشدم وحرفی نمیزدم…لعنت به من!
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم وزمزمه کردم:الهی من قربونت برم چرا همه چیو میریزی تو خودت!یه حرفی بزن سبک شی…یه چیزی بگو خالی شی…فریاد بزن…جیغ بکش…اصلا بیا منو بزن ولی سکوت نکن!نریز تو خودت…جون من گیتی خانوم!تورو خدا
نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام…چندثانیه خیره نگاهم کرد.اونقدر رنگ نگاهش غم انگیز بود که ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد و دیدم تار شد…
چشماشو یه بار بست و باز کرد!دستاشو از زیر دستم بیرون کشید و روی گونه ام گذاشت…ناخودآگاه کمی عقب رفتم اما همچنان دستش روی گونم بود…بالاخره لبای بهم چسبیده شو باز کرد و باصدایی که به زور شنیده میشد گفت:صادق…؟صادق از ایتالیا برگشته…؟صادق ازدواج کرده…؟صادق بچه دار شده…؟آرمیتا دختر صادقه…؟دختر واقعیش…؟آره دیانا؟!آره…؟
اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…نمیدونستم الان از حرف زدن گیتی خوش حال باشم یا از غم برادرش ناراحت…بی اختیار قطره های اشک راه خودشونو پیدا کردن و ازگوشه چشمم خارج شدن!لبخند پهنی روی لبم بود واشک مثل سیلی خروشان از چشمام جاری میشد…فقط تونستم سرمو به نشونه مثبت تکون بدم!
اینبار جدی تر از قبل گفت:صادق برگشته…پاره ی تنم برگشته…عزیز دلم برگشته!زن گرفته…بچه دار شده و حالا…آدم کشته!داره اعدام میشه…اعدام میشه…میمیره…من نمیبینمش…میمیرم!
لبخند از رو لبام محو شده بود…دلم میسوخت برای این خواهر…برای این خواهری که ده سال بی خبر از برادرش بودوحالا خبر اعدامشو میشنید!
باچرخوندن مردمکش هزار قطره اشک باهم چکید…بایه حرکت از جابلند شد…
-باید برم…باید برم داداشمو از دل شیر بکشم بیرون…باید نجاتش بدم!نمیذارم بمیره…باچنگ ودندون حفظش میکنم…به پای طرف میافتم…التماسش میکنم!میگم من یه مادرم که ده ساله پسرشو ندیده…میگم یه خواهرم که ده سال از برادرش دور بوده…داد میزنم میگم من یه زنم که شوهرش ولش کرده ورفته سراغ یکی دیگه!میگم من یه بدبختم…میگم من داغونم!…اون حتما میبخشه…وقتی ببینه من اینهمه بدبختم دلش میسوزه و میبخشه…آره میبخشه…دل سنگم واسه بدبختیای من میسوزه!دل اون که سخت ترازسنگ نیست!
ازم فاصله گرفت…چشمای بهت زده ام بدرقه راهش بود!هول دور اتاق حرکت میکرد و باخودش حرف میزد…اشک میریخت و حرف میزد…انگار میخواست عقده های این ده سال سکوتو خالی کنه!
-کنیزیشو میکنم…نوکریشو میکنم!اصلا هرکاری بخواد میکنم ولی نمیذارم تن برادر 36سالم بره زیر خاک…
سرجاش ایستاد…نگاه خیسشو دوخت تو چشمام وگفت:میبینی دیانا…صادق فقط 36سالشه!
خندید وتکرار کرد36…فقط 36…بلند تر خندید!خنده هایی کاملا تلخ و عصبی…خنده هایی از سر درد…از سر غم!
-وقتی بابام مرد صادق بغلم کرد گفت هیچ وقت منو تنها نمیذاره…گفت همیشه مراقبمه…گفت نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره…گفت کنارم میمونه اما حالا داره چی کار میکنه؟!داره میره و منو تنها میذاره…؟این بود رسمش صادق؟!این بود؟
جلو رفتم ومیون گریه هام گفتم:بسه گیتی جون…بسه!آروم باشین…
توجهی نکرد…
-چرا گریه میکنی دیانا؟!هان؟
همزمان اشکاشو پاک کرد…
-ببین من آرومم…فقط باید برم…باید برم داداشمو نجات بدم!اگه من نباشم اون میمیره!اون منتظر منه…چشم به راهه…باید برم
:میریم گیتی جون…باهم میریم…
چادرشو از روی جالباشی برداشت وسرش کرد…روبه گفت:بیا دیگه…بدو من عجله دارم نباید وقتمو هدر بدم
لبخند تلخی زدم وبه سمت اتاق دویدم!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم 9:45 بود…اه لعنت به ترافیک تهران…کیپ تاکیپ ماشین بود و این اتوبوس لعنتی از جاش جم نمیخورد…فقط یک ربع وقت داشتیم…وای!برای بار هزارم شماره سام رو گرفتم اما بازم مثل هزارمین بار فقط این جمله تو گوشی پخش شد"دستگاه مشترک مورد نظر دردسترس نمیباشد"
-خاله حوصلم سر رفت!
نگاهی به صورت آشفته ی آرمیتا انداختم…یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد…این دختر نمیدونست که تا چنددقیقه دیگه پدرش ازاین دنیا میره…نمیدونست تا چنددقیقه دیگه تنها میشه…نمیدونست تاچنددقیقه دیگه خودش باری میشه روی دوش خودش…نمیدونست چنددقیقه دیگه تکیه گاهی واسه خودش…فقط تا چنددقیقه دیگه!سنش عوض نمیشد…اما بزرگ میشد…نه از لحاظ جسمی…ازلحاظ روحی و عاطفی!
دستاشو محکم تر تو دستم فشردم…امروز زیباتر از همیشه به نظر میرسید چرا؟!چرا امروز آرمیتا ازنظر من به فرشته ها بیشتر شبیه بود!؟
:میرسیم عزیزم…
-اصلا داریم کجا میریم؟!
چی میگفتم بهش…؟واقعا چه جوابی داشتم به این بچه بدم…؟بهش میگفتم داریم میریم اعدام شدن پدرتو تماشا کنیم؟!
نگاهمو دوختم به چشمای خمار وعسلی رنگش…
-میریم پارک عزیزم…
لبخند زد…اما صدای فریاد زنی اجازه ندادمحواون لبخند زیبا بشم…سرمو برگردوندم و نگاهی به گیتی انداختم…با فریاد به شیشه در اتوبوس میکوبید واز راننده میخواست درو باز کنه…مردم هم متعجب به گیتی و رفتارش نگاه میکردن و پچ پچ هاشون به راه بود…وقتی از چیزی خبر نداشتن چه طور میتونستن به راحتی قضاوت کنن وحکم صادر کنن!
ازجام بلند شدم وقدمی به سمت گیتی برداشتم همزمان باحرکت من درهای اتوبوس هم باز شد و راننده بلند بلند حرفی زد که اهمیتی ندادم…گیتی مثل مرغی که از قفس آزاد شده از اتوبوس خارج شد و شروع به دویدن کرد اسمشو صدا زدم اما توجهی نکرد…میدونستم اوضاع روحیش اصلا خوب نیست و الان برای یه لحظه دیدن برادرش پرمیکشید…دست آرمیتارو محکمتر گرفتم و دنبال گیتی حرکت کردم…از لابه لای ماشینا ردمیشدیم…اینجا چرا اینقدر ترافیک بود؟!
کم کم زمزمه هایی به گوشم میرسید…زمزمه هایی آشنا!زمزمه هایی که به تنم لرزه مینداخت…زمزمه هایی دردناک وغم انگیز…
حس میکردم دنیا باتموم عظمتش دور سرم میچرخه…
-خاله پار ک…
چشمم به پارک مقابلم افتاد…دست آرمیتا رو کشیدم و به سمت پارک دویدم…کنار زمین بازی ایستادم و روبه آرمیتا گفتم:عزیزم تو یکم تاب بازی کن تا من برم خاله گیتی رو پیدا کنم باشه؟!
مردد نگاهم کرد…
_خاله تنهایی وایستم؟!
:به خدا زیاد طول نمیکشه…
موبایلمو به طرفش گرفتم…
:بیا این گوشی رو بگیر …من تندتند بهت زنگ میزنم!به حرف هیچ کسم گوش نکن…یه کوچولو تاب سواری کن تا من بیام
چشمی گفت و به سمت وسایل بازی دوید…عرق روی پیشونیمو پاک کردم و قدمی به جلو برداشتم…جمعیت دور میدون هرلحظه بیشتر میشد وپاهای من برای قدم برداشتن سست تر…
ساعت 9:55 دقیقه…
جمعیتو کنار میزدم و جلو میرفتم…این مردم چرااز کاروزندگیشون زده بودن اینجا به تماشا ایستاده بودن!؟مگه جون دادن یه آدم…یه انسان…از جنس خودمون…از جنس اشتباهات خودمون…ازجنس پوست وگوشت و استخون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۴ عصر
خودمون …دیدن داشت؟چه طور میتونستن اینقدر بی تفاوت به مرگ کسی نگاه کنن…؟
ساعت 9:56دقیقه…
صدای فریاد های زنی آشنا تو گوشم زنگ میزد…میدیدمش چه با عجز به دست و پای مادر مقتول افتاده بود و تقاضای بخشش میکرد…میدیدم چادرش روی خاک کشیده میشد ولی اهمیتی نمیداد و فقط اشک میریخت…میدیدم زجه میزد و التماس میکرد…
میدیدم واشک میریختم…میدیدم و هق میزدم…واسه بی انصافی دنیا و آدماش….واسه بدبختی دنیا وآدماش…
ماشین سفید رنگی از بین جمعیت عبور کرد و کمی جلوتر از من ایستاد…دیدم دسته ای پلیس جلوی ماشین صف کشیدن و مرد جوونی رو که دستبند به دستش بودبیرون آوردن…پس حاج صادق این بود؟!چه قدر جوون به نظر میرسید…فکرمیکردم باید سن وسال تر از این باشه…اما نبود…چه قدر آروم وسربهزیر قدم برمیداشت و به وسط گود قدم میگذاشت…
ساعت 9:57دقیقه…
زمزمه ها برای لحظه ای قطع شد…حتی صدای التماسهای زن آشنا هم دیگه به گوش نمیرسید…همه ی نگاه هاروی صورت مردی ثابت بود که قرار بود تا چندلحظه دیگه این دنیارو ترک کنه…
ساعت9:58دقیقه…
زن آشنا،گیتی…ازروی زمین بلند شد…با قدمهایی سست کنار برادر جوونش ایستاد و خیره به چشمهاش نگاه کرد…دست راستشو بلند کرد وروی گونه ی برادرش گذاشت…نرم…آروم…نوازش گونه حرکت داد..لبخند همراه قطره های اشکی که همچون دونه های مروارید دونه دونه روی صورتش فرود میومدن زینت چهره اش بود…اینبار حلقه ی اشک رو توی چشمهای مرد زندانی…صادق گلرو میدیدم!چه باعشق ومحبت بهم خیره شده بودن این خواهر وبرادر …حرفی زده نمیشد اما انگار هرنگاهشون گویای هزاران حرف بود!
ساعت 9:59دقیقه…
سربازی جلو اومد و دستشو روی شونه ی حاج صادق گذاشت و به سمت چوبه ی دار راهنمایی کرد…بدون اینکه نگاه از خواهرش برداره به سمت چوبه دار حرکت میکرد وگیتی با اشکهاش آب پشت سر برادرش میریخت واونو بدرقه میکرد…
جلوتر رفتم…گیتی روی زمین نشست و حتی چندتا پلیس اطرافش هم نتونستن این خواهر رو از اون منطقه دور کنن!
پاهای صادق روی سکو قرار گرفت ودیدم که طناب دار چه سخاوتمندانه گردنشو به آغوش کشید…
ساعت 10:00…
صدای سرباز بلندترازقبل به گوشم میرسید…
:بر اساس قانون مجازات اسلامی وطبق ماده ی…
اشک علاوه بر اینکه دیدمو تار کرده بود قدرت شنواییمو هم ازم گرفته بود!خدایا…خدایا…خدایا…خو دت کمکش کن!خدایا…به بزرگیت قسم…به وحدانیتت قسم…به رحمانت قسم…به رحیمت قسم…دل این خواهر وبرادرو بیش از این نشکن خدایا….معجزه تو نشونم بده!ای خدا
حاج صادق چشمانش رو بسته بود وزیر لب زمزمه میکرد…حتم داشتم اشهد…میخوند!
دیدم سکو کنار رفت و پاهای حاج صادق بین زمین و آسمون معلق موند…فریاد یا حسین مردم رو شنیدم و دیدن حاج صادق چه طور جون میداد و تکون میخورد و در این بین فقط یک صدا بلند تر از همه به گوشم رسید….
-بخشیدم…بخشیدم…
پیشونیمو به شیشه ی سرد آی سی یو چسبونده بودم وبه بالا وپایین شدن قفسه ی سینه ی حاج صادق نگاه میکردم…خدارو شکر که هنوز این سینه بالا وپایین میشد و اکسیژن وارد ریه های این مرد میشد وهنوز این قلب برای زندگی دوباره میتپید…خدارو شکر!
باخارج شدن پزشک از بخش آی سی یو به طرفش رفتم…بادیدن من لبخندی زد وگفت:هنوز که اینجا ایستادید خانوم؟بفرمایید استراحت کنید…بیمارتون به این زودی ها به هوش نمیاد!
نفس عمیقی کشیدم و شال روی سرمو مرتب کردم…
:حالشون چه طوره؟!
قیافه اش حالت جدی به خود گرفت…
-به نخاعش آسیب وارد شده…آسیب به نخاع به علت فشار وارد شده از مهره هاست در اثر این آسیب نخاعش ورم کرده و دچار خون مردگی شده البته خیلی شانس آورد که فیبر های عصبی نخاع پاره نشده چون دیگه امکان پیوند خوردنش خیلی کم بود ومیشد گفت که اصلا بهبود پیدا نمیکرد اما خب این التهاب و خون مردگی قابل درمانه! ضربه ای که به گردنش وارد شده باعث شده کنترل حس اندامهای فوقانی وتنه واندامهای تحتانی رو از دست بده اما خب وقتی التهاب و خون مردگی برطرف بشه این علایم هم از بین میره جای نگرانی نیست…ایشالا به زودی حالشون خوب میشه!
لبخند کم جونی تحویلش دادم و تشکر کردم همون لحظه صدای آشنایی کنار گوشم شنیدم…تند به عقب برگشتم
سام بافاصله ی خیلی کمی ازمن ایستاده بود ومستقیم به چشمام نگاه میکرد…اخم غلیظی هم روی پیشونیش بود…چرااینقدر عصبی بود؟
آب دهنمو باسروصدا قورت دادم وگفتم:س…سلام!
فکش منقبض شد و من تازه متوجه ته ریشی شدم که هیچ وقت روی صورتش دیده نمیشد اما حالا…
-این بود امانت داریت؟!این بود قولی که به من دادی؟
هاج و واج به صورتش خیره شدم…از چی حرف میزد؟!
-اگه من نمیرسیدم میدونی چه بلایی سر آرمیتا میومد؟
آرمیتا…؟!آرمیتا…؟وای خدای من به کل فراموش کردم!الان پنج ساعتی میشد که ازش خبر نداشتم…یه لحظه حس کردم کل اعضای بدنم از کار افتاد هیچ حسی تو وجودم نداشتم…هرلحظه امکان داشت ازحال برم وروی زمین بیافتم…چرا فراموش کردم؟!چراآرمیتارو تنها گذاشتم؟انگار متوجه حال بد من شد چون قدمی جلو گذاشت وگفت:چت شد یهو؟چرارنگت پرید؟!حالش خوبه…بردمش خونه!
اعمال حیاتیم دوباره به کار افتاد…خدارو شکر…بازهم خداروشکر!نفسی از سر آسودگی کشیدم وباصدای آرومی گفتم:معذرت میخوام…من واقعا فراموش کردم…اونقدر درگیر گیتی جون و حاج صادق شدم که آرمیتا رو ازیاد بردم
دستی به موهاش کشید وگفت:وقتی به من زنگ زد شانسی جواب دادم…اونقدر گریه میکرد که نمیفهمیدم چی میگه!به زحمت پیداش کردم…لطفا دیگه از این سهلنکاری ها نکن دیانا!
شرمزده سرمو پایین انداختم…
:من واقعا عذر میخوام…دیگه تکرار نمیشه
-مامان کجاست؟
:بیهوش شدن…شوک بزرگی بهشون واردشده بود و ازحال رفتن الان هم بهشون سرم وصل کردن فکرمیکنم بهوش اومدن…
خسته به نظر میرسید…خسته تر از همیشه…چشمای سیاه و گیراش دیگه نقطه نورانی نداشت…چرااینقدر خسته بود؟!
:حالتون خوبه آقا سامی؟
دستشو داخل جیب شلوار جینش فرو برد وآروم گفت:نمیدونم…واقعا الان نمیدونم حال خوب یعنی چی!؟
کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم و به صورتش خیره شدم…
:خیلی خسته به نظر میرسید…
-آره به اندازه ی یک عمر خسته ام
:خب چرااستراحت نمیکنید؟
-وقت ندارم…فردا یه قرار مهم دارم
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…
:کار همیشه هست بهتره یکم استراحت کنید!این جوری از پادر میاین…
پوزخندی زد وگفت:ای کاش هرچه زودتراین اتفاق بیافته
لبمو گزیدم:این چه حرفیه؟چرااینقدرناامید؟
-آدم واسه ادامه زندگی انگیزه میخواد…چیزی که من ندارم…فقط یه کار نیمه تموم دارم که باتموم شدن اون همه چیز تموم میشه
به چشماش خیره شدم وگفتم:انگیزه برای ادامه دادن پیدا میشه…فقط کافیه نسبت به اطرافیانتون دقیق باشین
اینو گفتم و از مقابل چشمای متعجبش گذشتم و روی صندلی های کنار دیوار نشستم!
*************************
سام:
-کیلو چند؟
پوزخندی زدم…انگار میوه فروشی بود…هه…انگشتامو بالا بردم و عدد سه رو نشون دادم وبالحنی محکم گفتم:سرجمع سه میلیارد…
بدون اینکه حالتشو تغییر بده یا رنگ نگاهش عوض بشه گفت:200میلیون تخفیف بده
یه تای ابرومو بالا انداختم…
:چرا؟
-چون یه پلیس زدی…
:روش فکرمیکنم بهتون خبر میدم
پوزخندی گوشه لبش نشست…
-اینجا به جز من کسی حق فکرکردن نداره تااینجا که بیای یعنی معامله جوش خورده فسخ هم نداریم ازاینجا که بری بیرون یعنی معامله تموم شده حق دبه نداری
فقط نگاهش کردم هنوزم چشمای سبز رنگش همونقدر کثیف بود!غلام حتی ذره ای عوض نشده بود
دستاشو دوطرف مبل تک نفره ی سلطنتی قرار داد وادامه داد:تو زندون بچه تر از این حرفا به نظر میرسیدی!عوض شدی…فکرنمیکردم جربزه ی این کارارو داشته باشی!
بدون اینکه تلاشی تو مخفی کردن اخم روی پیشونیم کنم گفتم:یادتون نرفته که…ساخته و پرداخته ی دست خودتونم…ازهمون زندون یاد گرفتم چطور مواد جابه جا کنم!
تک خنده ای کرد وگفت:جالبه…فکرمیکردم ازروی اجبار اون کارارو انجام میدی!
:ازروی اجبار بود ولی کم کم شد ازروی عادت!مثل حالا…
تک تک لحظات اون ده سال جلوی چشمام رژه میرفت تموم اون لحظاتی که منو مجبور میکرد بین زندونی ها مواد پخش کنم…
تهدیداشو یادمه…فریادامو یادمه…خنده هاشو یادمه…التماسامو یادمه!همه چیز یادمه!
-فردا صبح شادی وسیامک میارنتون بار انداز جنسو چک میکنم به دلار پرداخت میکنم بعد میدمت دست بچه ها بفرستنت آنکارا دفعه ی بعد تهرون ببینمت پودرت میکنم!
از جا بلند شدم…نگاهی سرتاسری بهش انداختم وگفتم:رو همه ی حرفاتون فکرمیکنم تا 9شب بهتون خبر میدم
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و من به سمت در خروجی حرکت کردم اما لحظه ی آخرمکالمه اش باشادی رو شنیدم
شادی:نمیدونم چرااین طور شدی بابا!
غلام:اگه جوردیگه ای حرف میزد انقدر ازش خوشم نمیومد…اون همیشه خاص بوده! اززور گیری خوشم نمیاد کثیف کاریه بذار تا 9شب فکرکنه ولی مطمن شوجوابش مثبته که زنده بمونه دیگه هم رفیق بازی نکن!
دیانا:
خوشحال از دیدن دوباره روژین دستاشو تو دستام گرفتم وگفتم:
-همیشه رفتارش بامن متفاوت تر ازبقیه اس…درسته گاهی اوقات خشنه اما بخدا بامن مهربونه…روژین باورت میشه جلوی من میخنده؟! تازه اون دفعه ای که رفتیم کوه واسه من آلوچه خرید…چندباری منو رسوند دانشگاه…از گذشته هاش برام گفت…از سختی هایی که کشیده از غصه هایی که خورده!باورت میشه روژین سام سرسخت و مغرور بامن درد ودل کرد!
دستای روژین رو فشردم وباهیجان ادامه دادم:
-انگار یواش یواش دارم به چشمش میام…دارم دیده میشم…بهم گفت از سادگیم خوشش میاد…اونشب تو مهمونی خودش رژ لبمو پاک کرد وگفت هرچه قدر ساده تر باشی قشنگ تری…حتما یه چیزی هست نه؟!حتما براش بی اهمیت نیستم وگرنه این رفتاراش چه دلیلی داره؟چه دلیلی داره اینقدر بهم محبت کنه؟اینقدر بهم توجه کنه؟اینقدر هوامو داشته باشه؟ اگه از من خوشش نمیومد چه لزومی داشت اینقدر از حضور من تو اون مهمونی عصبانی باشه؟!باهرکی حرف میزنه یه لحظه اخماشو باز نمیکنه…همه در عین احترام ازش میترسن اما سام بامن اینطور نیست…بامن خوبه…حتما یه چیزی هست…مگه نه؟
باالتماس نگاهش کردم…دلم میخواست حرفامو تایید کنه…دوست داشتم روژین هم همون طوری که من فکر میکنم فکرکنه…دوست داشتم اونم بگه یه چیزی هست…هست ومن اشتباه نمیکنم!
چشماشو گرد کرد وگفت:زده به سرت دیانا؟دختر تو با سام زمین تا آسمون فرق میکنی!تو آرومی باشیطنت های زیر پوستی اما اون سرسخت و مغروره…تو فقیری و اون اونقدر پولداره که میتونه ده تای منو تو رو بخره و بفروشه!
تمام شور و شوقم خوابید…روژین ضد حال…!دستشو پس زدم و با دلخوری گفتم:
-این چیزا که مهم نیست…سام هم آدمی نیست که ارزش آدمارو با پولسون بسنجه…من حاضرم تو هر شرایطی با سام کنار بیام حتی اگه سرد وخشک باشه!فقط اگه منو بخواد…
آهی کشید وگفت:تو رسما خل شدی!همه حرفت شده سام…فکرت شده سام…زندگیت شده سام…هرحرکت اونوبه دلخواه خودت تفسیر میکنی و به حساب عشق میذاری…ولی اون پسر هیجده ساله نیست دیانا…مثل ما رویایی فکرنمیکنه!خودت میگی توزندگیش سختی زیاد کشیده پس اونقدر تو زندگیش دغدغه داره که عشق توش گمه!اون الان عقلش به احساسش غلبه داره…مگه نمیبینی چه قدر باشادی جوره…چه قدر باهم خوبن!!قطعا اونو انتخاب میکنه چون شرایط مالیش عالیه و تو هر موقعیتی میتونه سامو ساپورت کنه!دیانا دیگه دوره ی این حرفا گذشته الان ملت واسه عشق تره هم خرد نمیکنن همه فکر وذکر مردم پوله پول…!
یه لحظه یاد حرف چند ساعت قبلش افتادم بهم گفت واسه ادامه زندگی انگیزه نداره…یعنی دوستم نداره؟!
لعنت به تو روژین…لعنت!زمزمه کردم:
- خفه شو روژین!فقط آیه یأس میخونی!فقط انرژی منفی میدی…! سام باهمه ی مردم فرق داره…تازه من میدونم که اون به شادی هیچ احساسی نداره…اینهمه مرد پولدارهست که بادختر فقیر ازدواج کرده…منو سام هم یکی از اونا!مگه چه اشکالی داره…؟
بازومو گرفت و مستقیم به چشمهام خیره شد…نگاهش برخلاف همیشه جدی بود…
-ببینمت دیانا؟تو واقعا به ازدواج باسام فکرمیکنی؟!واقعا به این رسیدن امید داری؟
متعجب نگاهش کردم…فکر میکردم؟خب معلومه که فکرمیکردم…تموم فکر وذکرم سام بود!همیشه خودمو کنار سام میدیدم واونو مرد زندگیم تصور میکردم…آره من به ازدواج باسام فکرمیکردم وبهش امید داشتم…امید داشتم که خودمو تولباس سفیدبه عنوان زن زندگی سام ببینم…مگه غیر از این به چی میشد فکرکرد؟مگه هردختری به ازدواج باکسی که دوستش داره فکرنمیکنه؟
نیشگونی از پهلوم گرفت وگفت:چی شد؟چرا جوابمو نمیدی؟ماتت برده…؟
رنجیده به قهوه ای خوشرنگ چشمهاش نگاه کردم وگفتم:تو خودت مگه تو دانشگاه بهم قول ندادی کمکم میکنی به سام برسم ؟حالا این حرفای مأیوس کننده چیه؟
کلافه دستی به مقنعه اش کشید…
-ببین دیانا من فکرمیکردم ازاین دوست داشتن های ساده اس!ازاینا که منم روزی هزار بار بهش دچار میشم…فکرکردم زود یادت میره نمیدونستم تبدیل میشه به عشق…نمیدونستم این طوری ذهنتو درگیر میکنه!مگه اولش بهت نگفتم بی خیال عشق یه طرفه شو؟چرا به حرفم گوش نکردی!؟
سرمو پایین انداختم وگفتم:یه بارم گفتم دست خودم نبود…مگه خودت نمیگفتی مخشو بزن؟
-خنگ خدا من گفتم مخ اونو بزن نه اینکه بزن مخ خودتو نابود کن!اصلا اشتباه کردم…ببخشید…غلط کردم!بخدا همش شوخی بود!
نفسشو باحرص فوت کرد بیرون ….
-دیانا فکر سامی رو از اون مخت بکش بیرون…شما بهم نمیرسین…بابا اینهمه کیس مناسب دور وورت هست!همین پسره اشکان تو دانشگاه چه قدر خاطرتو میخواد!؟همش دنبالت موس موس میکنه!همینو بچسب سامو بی خیال شو…من ازش میترسم…بابا مرموزه…ترسناکه!چه طور میخوای باهاش زندگی کنی؟!هوم؟
پلکام میسوخت…بغض گلومو فشار میداد اما مقاومت میکردم تا نبارم تا مثل همیشه جلوی بقیه ضعیف جلوه نکنم…
ادامه داد:
-اصلا بهش فکرنکن…واسه چی یه ترم از درست عقب افتادی!؟به خاطر کی این تصمیمو گرفتی؟اصلا به این فکرکردی که حالا که پدر این بچه داره برمیگرده دیگه جایی واسه تو تواین خونه نیست؟دیگه بهت احتیاج ندارن و تو باید بری؟به فکر خودت نیستی دیانا نیستی…؟هیچ فکرکردی از اینجا بری میخوای کجا بمونی؟باکدوم پول؟باکدوم کار؟هوم…؟
دنیاروی سرم آوار شد برای هزارمین بارشکستم…حاج صادق برمیگشت ومن باید از اینجا میرفتم…باید میرفتم…!چراتاحالا به این موضوع فکرنکرده بودم؟
دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو روی شونم گذاشت…
-دیانا جونم… عزیز دلم دلگیر نشودیگه!ب بخشید اگه لحنم تند بود
بغضمو فرودادم وبه سختی گفتم: نه مهم نیست… ناراحت نیستم
-پس چرااخمات توهمه؟!
لبخند تصنعی به لب آوردم…بالحن مهربونی گفت:عزیز دلم من اگه حرفی میزنم اگه چیزی میگم بخدافقط به خاطر خودته…نمیخوام ضربه بخوری… نمیخوام اذیت شی!فقط دوست دارم یکم بهتر تصمیم گیری کنی! همین…!چیزی روهم بهت تحمیل نمیکنم احساسات شخصی تو به خودت مربوطه دخالت نمیکنم اما نمیخوام…
وسط حرفش پریدم…
-میدونم روژین…
-کم کم باید به فکریه کارآموزی باشی… من یه هفته ایه تویه شرکت کارمیکنم که کیت های الکتریکی واین چیزا درست میکنه میخوای بارییسمون صحبت کنم توهم بیای کارآموزی؟فقط یه نامه از دانشگاه میخواد و…
-نه روژین فعلا تکلیفم معلوم نیست! هروقت سرم خلوت شد بهت میگم
-آخه…
-روژین بی خیال دیگه!میگم کارام ردیف شد بهت میگم
-باشه هرطور راحتی ولی ازروی احساسات تصمیم نگیر!
حلقه ی دستاش باز شد و کمی ازم فاصله گرفت…
-دیگه کم کم هواتاریک میشه! برم تااین نگهبان خوابگاه دهنموآسفالت نکرده…
ازجاش بلند شد وکیفشو برداشت…چشمکی به من زد دستشو به نشونه خداحافظی تکون داد و از اتاقم بیرون رفت…
روی تخت دراز کشیدم حرفای روژین مثل سوز به مغزاستخونام نفوذ کرده بود وتیر میکشید…اینروزا نیاز بیشتری دارم به دوست داشتن… به دیده شدن…به اینکه من باشم ومحبت تو…من باشم وحمایت تو…من باشم وآغوش گرم وآرامش بخش تو…من باشم و شونه ای برای اشکهام ولی نیستی و هیچکس جای این نبودنت راپرنکرد ونخواهدکرد نیستی ودلم برات تنگ شده!
***************
باوحشت چشمامو باز کردم وجیغ خفیفی کشیدم…قلبم اونقدر محکم به سینه میکوبید که هرآن حس میکردم ممکنه ازقفسه سینه ام بزنه بیرون! kفس عمیقی کشیدم بلافاصله در اتاقم باز شد وگیتی وارد شد…نگاهش که به صورت من افتاد باحالت نگرانی خودشو بهم رسوند وکنارم روی تخت نشست…
-دیانا چی شده؟!خواب دیدی؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم! فشار بغضم اونقدر زیاد بود که نمیتونستم حرف بزنم چون ممکن بود اشک از چشمام جاری بشه
دستشو دور گردنم انداخت و منو به سمت خودش کشید سرم روی شونش قرار گرفت بادستش آروم کمرمو نوازش کرد وگفت:خواب بوده… نترس!همش خواب بوده… آروم باش گلم…
چه قدر خوب بود که گیتی کنارم بود…چه قدر خوب بود که حرف میزد و اینطور مادرانه نوازشم میکرد…آغوش نرمش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۴ عصر
پراز آرامش بود!
چنددقیقه ای همونطور تو آغوشش موندم اما کمی که بهتر شدم ازش فاصله گرفتم وپرسیدم:گیتی جون شما ازتعبیر خواب چیزی میدونین؟
لبخندی زد وگفت:یه چیزایی!چی دیدی؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خواب دیدم یهو کل دندونام ریخت و روی زمین افتاد…زمین پراز خاک و گل بود…از دندونام خون میریخت! وای گیتی جون خیلی بد بود!
ابروهاش کمی بهم نزدیک شد و نگاهشو ازم گرفت…باکنجکاوی گفتم:چی شد؟! معنی بدی داره؟
بازم سکوت کرد…
-گیتی جون توروخدا بگین یعنی چی؟
-خیر دخترم بخواب… اینا همش خرافاته!هرخوابی که تعبیر نمیشه!
دستشو محکم تو دستم گرفتم…
-خواهش میکنم بگین!
-شنیدم میگن یعنی سختی وناراحتی!
قطره اشکی از گوشه چشمام چکید… سختی وناراحتی کم بود…این یکی هم اضافه شد!آخه خدا حکمتتو شکر…
باپشت دستم اشکاموپاک کردم وپرسیدم: گیتی جون ساعت چنده؟
-نزدیکای هفت صبح…چه طور؟
-بایدآرمیتا رو ببرم مهد…
یاد چیزی افتادم…
-راستی حال حاج صادق چه طوره؟
-بهتره…البته هنوز حرف نزده اما دکترا میگفتن درحال بهبوده!چه میدونم! خدارو شکر همین که ازمرگ نجات پیدا کرد خیلیه!
لبخندی زدم و ازروی تخت بلند شدم…
-آقا سامی نیومدن؟
-نه!
-شما باهاشون حرف زدین؟
اخمی کرد وگفت:نه! سام فعلا باید تنبیه بشه!کم منو اذیت نکرده…
متعجب گفتم:چرا؟
-ولش کن!مهم نیست…. پاشو بیا صبحونه بخور بعد برین!
بعداز خروج گیتی از اتاقم مانتو شلوار تنم کردم وازاتاق رفتم بیرون!دلشوره عجیبی وجودمو گرفته بودمخصوصا از وقتی که فهمیده بودم تعبیر خوابم خوب نیست! البته خیلی اعتقاد نداشتم اما بازم حس خوبی ازاین خواب نمیگرفتم و این دلشوره تشدیدش میکرد.
صدای خنده های بلند آرمیتا تو خونه پیچیده بود!خداروشکر که هنوزم میتونست بلند و از ته دل بخنده…چه قدر دلم برای این خونه تنگ شده بود!خونه ای که شاهد خیلی اتفاقات بود…شاهد خنده هام…شاهد اشکهام!شاهد شوخیام…شاهد همه چیز!
صدای زنگ در رشته ی افکارمو پاره کرد…یاد پیامک روژین افتادم که گفته بود جزوه شو اینجا جا گذاشته ومیاد که ببره!
باعجله از پله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم…نگهبان نزدیک در بود ومیخواست باز کنه که بلند فریاد زدم:من باز میکنم!
به طرفم برگشت و شونه بالا انداخت…دوباره وارد اتاقکش شد
کنار در ایستادم و نفسی تازه کردم…دستمو روی زنجیر در گذاشتم و به سمت خودم کشیدم بادیدن پسر جوونی پشت در تعجب کردم!لبخندی زدوگفت:سلام خانوم بادیانا رفیعی کار داشتم تشریف دارن؟
ابروهام خود به خود بالا رفت وگفتم:بله خودم هستم
لبخندش پهن تر شد…
-براتون یه نامه آوردم میشه بیاید این دفترروامضا کنین؟
نگاهی به دور و اطرافش انداختم خبری از موتور یا وسیله ی نقلیه اش نبود!انگار متوجه شد چون تند گفت:موتور رو کمی اینور تر گذاشتم اگه لطف کنین و تشریف بیارین بیرون ممنون میشم
از در بیرون رفتم و مقابلش ایستادم هوای گرگ ومیش صبح زمستون کمی ترسناک بود!خودکارشو مقابلم گرفت اما قبل از اینکه دستم به خودکار برسه دستی دور گردنم حلقه شد و دستمال سفیدی روی بینیم قرار گرفت…چشمام از شدت تعجب گرد شد ومغزم شروع به فعالیت کرد خواستم با دستام خودمو نجات بدم که اون پسره دستامو گرفت و لبخند کریهی نشونم داد اونقدر دستمال محکم جلوی دهنم قرار گرفته بود که نمیتونستم فریاد بزنم…کاملا گیج ومنگ دستشون گیر افتاده بودم!دونفر بودن ومن بااین جثه ی ظریفم نمیتونستم کاری از پیش ببرم!کم کم پلکام سنگین شد وفبل از اینکه چیزی بفهمم روی هم افتاد و ازهوش رفتم
سام:
امروز روز اجرای نقشه بود…امروز روز شکست غلام بود…امروز روز پایان یافتن کثافت کاریاش بود!امروز من پیروز میشدم!بعداز ده سال عذاب کشیدن امروز پیروز میشدم!
دستی به کت وشلوار خوش دوخت مشکی رنگم کشیدم!امروز بیشتر ازهمیشه به دلم مینشست!
-خوشتیپی پسر!کشتی مارو!
به طرف پدرام برگشتم درست پشت سرم ایستاده بود و لبخند میزد…به حرفش پوزخند زدم و نگاهمو دوختم تو چشمام…رنگ نگاهش کمی عوض شد باحالت نگرانی گفت:میخوای منم همراهت بیام؟
جدی…محکم…پرغرور گفتم:نه خودم میدونم باید چی کار کنم…تو از دور حواست به کارا باشه…!
لبخند کل صورتشو پوشوند…
-حواسم هست!
ضربه ای به شونش زدم و قدمی به جلو برداشتم…!
-خدا به همراهت!سپردمت دست اوستا کریم…
هه…خدا؟!خیلی وقته فراموشش کردم…!
قدمامو تند کردم و از ساختمون نیمه کاره زدم بیرون…بااحتیاط پیچ کوچه رو دور زدم وسر خیابون اصلی ایستادم…قرار بود شادی و سیامک(نوچه مخصوص غلام) بیان سراغم تا بریم بار انداز…باید جنسارو تحویل میدادیم…امروز روز معامله بود!معامله ای که قطعا به سود من تموم میشد…چندثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای بوق ماشین شادی توجهمو جلب کرد…ابرویی بالا انداختم وبه سمت ماشین رفتم…در جلو رو باز کردم ونشستم…طبق معمول شادی پیش قدم شد و سلام کرد…بدون اینکه تغییری تو حالتم بدم جوابشو دادم و کمربندمو بستم…نگاهم به جلو بود ولی تمام حواسم به شادی…سیامک هم عقب نشسته بود وحرفی نمیزد…
بعد از اینکه از شهر خارج شد نزدیک یه سوله که بیشتر شبیه کارخونه های متروکه بود نگه داشت…بادیدن بادیگاردا اونم بااون تعداد زیاد کمی جاخوردم…انتظار اینهمه محافظه کاریشو ندارم اما خب…ما آمادگی هر چیزی رو داشتیم!
-عزیزم پیاده شو…بقیه رو باید پیاده بریم
-باشه
پیاده شدم…درست مقابل در سوله دوتا بادیگارد جلو اومدن و شروع کردن به گشتن من…اسلحه ای روکه پشتم گذاشته بودم برداشتن و اجازه ورود دادن…هه!واقعا فکرمیکردن فقط همین یه اسلحه رو همراهم دارم؟…اون فقط یه نقشه بود که بهم شک نکنن…!
به داخل هدایتم کردن…بادقت همه جا رو تو یه لحظه از نظر گذروندم…تاریک بود…چندتا جعبه مقوایی بزرگ رویه هم و در انتها یه یه پرژکتور کوچک که نور رو مستقیم به وسط سالن می تابوند و زیر اون نور غلام روی صندلی تک نفره ای نشسته بود و ریز بینانه نگاهم میکرد!چشمای سبز رنگش حتی از این فاصله هم برق میزد…چند قدم به جلو برداشتم صدای قدمهای بلند ومحکمم توی فضا طنین انداز بود و حس خوبی روبه من میبخشید!
حسی که قدرتمو به رخ اطرافیان میکشید…
تو فاصله ی چندقدمیش ایستادم…لبخندی معنا دار زد وگفت:خوش اومدی سام…
تنها به تکون دادن سر اکتفا کردم…فکرمیکنم کافی بود…غلام لیاقت بیش از این رو نداشت!
خودشو نباخت…به اخلاق همیشه سرد من عادت کرده بود…!شادی کمی جلو رفت و کنار پدرش ایستاد توجهی نکردم و باصدای رسا ومحکمی گفتم:پولا حاضره؟
-آره…پولای من همیشه حاضره اما توچی؟جنساروآوردی!؟
پوزخندی زدم وگفتم:قطعا ده کیلو شیشه رو نمیتونم همراه خودم ایطرف اونطرف بکشم…جاشون امنه!وقتی نمونه کارو چک کردی ومن پولمو تحویل گرفتم میگم کجا جاسازیشون کردم!
بلند خندید وگفت:باشه…ولی راستشو بگو ایهمه زبلی رو از کجا یاد گرفتی!تو زندان که پخمه تر از این حرفا به نظر میومدی؟
زندان…زندان…زندان…!اون من دیگه من نبودم…سام عوض شده بود!چرا نمیخواست بفهمه؟
اخم کمرنگی بین ابروهام نشوندم وبی توجه به حرفش گفتم:دلم میخواد پولا نقد باشه…حوصله ی چک بازی ندارم!
-حوصله اش روهم داشتی من این کارو نمیکردم چون وقتشو ندارم…در ضمن فردا صبح زود میفرستمت آنکارا دلم نمیخواد دیگه تو ایران دیده بشی…میفهمی که…؟
پوزخندی زدم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
پوزخندی رو لباش نقش بست و کمی خودشو جلو کشید مستقیم با نگاه سبزش خیره شد تو چشمام وگفت:البته بعدازاینکه حسابمو باتو بچه صاف کردم!
متعجب نگاهش کردم از چی حرف میزد…؟
-نمیفهمم منظورتونو؟
چشمکی زد وگفت:چرا اتفاقا خوب میفهمی چی میگم!
بعد به شادی اشاره کرد چند قدمی جلو تر بره…!
نگاهم روی شادی ثابت شد با کفشای پاشنه بلندش به سمت پدرش قدم برمیداشت و تق تق کفشاش فضای سالن رو پرکرده بود!
دستشو دور گردنش برد و گردنبندی رو که من بهش هدیه دادم باز کرد و به دست غلام داد…این کار چه معنی میداد؟میخوان چی کار کنن؟
غلام گردنبند رو تو هوا مثل پاندول ساعت تکون داد وگفت:حالا کارت به جایی رسیده که واسه من دوربین جاسازی میکنی؟
فهمید…؟
بانوک کفشم ضربه ای به سنگریزه هایی که کف سوله ریخته شده بود زدم…
-لازم بود…
-چرااونوقت؟این کارت یه بی احترامی بزرگ به من وتشکیلاتمه…!
-من تک و تنها و شما باصدتا بادیگارد و محافظ به قول خودتون یه تشکیلات عظیم و هزارجور برو بیا!به نظرتون بی انصافی نبود که اگه از اتفاقات دور و اطرافم باخبر نمیشدم؟!
-نه از زندگی خصوصی من!سام تو یه جورایی واسه من مجهولی…پرابهام و پراز شک!بهت مشکوکم پسر مشکوک…
خونسردیمو حفظ کردم…نباید اعتماد به نفسمو از دست میدادم…نباید میباختم اونم به کسی که بیش از هرچیزی ازش متنفر بودم!
-شک یه معمای ذهنیه…!معمایی همراه با یک احساس منفی درباره ی حقیقت ،باور یا تصور درباره ی کسی که تو هاله ای از مه فرو رفته…!معمایی که اگه حل نشه استرس های شدیدی به وجود میاره!
موشکافانه نگاهم کرد…
-به نظرت عجیب نیست پسری که تو زندان به اندازه ی موهای سرش از من متنفر بود حالا بیاد بامن بشینه پای میز مذاکره؟تازه مذاکره بابت چی؟بابت فروش ده کیلو شیشه؟پسری که واسه جابه جا کردن 20گرم کوکایین بین زندانی ها صدبار کتک میخورد وعذاب میکشید حالا چه طور خودش یه قاچاقچی حرفه ای شده؟هوم…؟
دستی به موهام کشیدم و گفتم:اون پسری که اونقدر عذاب کشید تویه شب زیر شکنجه های شما مرد…
باانگشت اشاره به قفسه سینه ام ضربه زدم…
-اینی که الان جلوتون ایستاده دیگه اون پسر ده سال قبل نیست!عوض شده…!این من دیگه من سابق نیست…
-باور نمیکنم!من وتشکیلاتم یه روز دو روز نیست که اومدیم رو کار چهل ساله که کارمون همینه…!دیگه ازدور میفهمم طرفم چندمرده حلاجه به توهم داشتم اطمینان میکردم اما بااین گردنبند زدی وهمه چیو خراب کردی!دیگه ذره ای بهت اطمینان ندارم و خودت میدونی تا به کسی اطمینان نداشته باشم باهاش کار نمیکنم…تو میمونی اینجا و تا وقتی که شک من برطرف نشده از معامله خبری نیست…
طلبکارانه دستی به کمر زدم وگفتم:این تو قرارمون نبود…
گردنبند رو یک بار دیگه جلوی چشمای من تکون داد و گفت:اینم تو قرارمون نبود…سزای قانون شکنی قانون شکنیه…
لعنت به تو غلام…لعنت!
از جا بلند شدم ویک قدم به سمت من برداشت…
-دعاکن شکم بی مورد باشه وگرنه…
اشاره ای به چندتا بادیگارد پشت سرش کرد وگفت:وگرنه میسپورمت دست همینا تا…پودرت کنن!
چیزی نگفتم…فقط خیره به چشماش نگاه کردم تا فکر نکنه ازش میترسم…نمیترسیدم !من سام بازرگان تو این دنیا از هیچ کس نمیترسیدم…!
تک خنده ای کرد…ازاون خنده هایی که منو تا مرز انزجار میکشوند وعصبیم میکرد…
-درضمن یه سورپرایز کوچولو واست داریم…شک ندارم از دیدنش حسابی خوش حال میشی!این کارو کردم تا یه وقت فکرنکنی هیچ چیزی واسه ازدست دادن نداری!پاش بیافته همه داشته هاتو ازت میگیرم تانابود شی!فقط برو ودعا کن که شکم برطرف شه…
از چی حرف میزد…؟چرا این قسمت از نقشه رو متوجه نمیشدم؟!چرااین جای نقشه شو نمیتونستم حدس بزنم…!؟اه لعنتی…!
اشاره ای به بادیگارداش کرد…چندقدمی جلو اومدن اما قبل ازاینکه دستشون بهم بخوره باصدای بلند ومحکمی گفتم:دستتون به من بخوره کاری میکنم که از زنده بودن پشیمون شین…فقط بگین کجا باید برم…؟خودم پا دارم قدرت بیناییم هم هنوز از دست ندادم
دستشون نرسیده به من تو هوا خشک شد نگاهی به غلام انداختن ووقتی رضایت اونو گرفتن به انتهای سوله اشاره کردن…قبل از رفتن روبه غلام گفتم:فقط تا فردا…بیش از این وقت ندارم
جدی نگاهم کرد وسرشو به نشونه مثبت تکون داد…
پشت سر بادیگاردا به راه افتادم…هنوزم قدمهلی محکمم تو فضای سوله طنین انداز بود و هنوز میتونستم باور کن قدرت تو چنگ منه!
از راهروی باریکی گذشتیم و به یه در آهنی رسیدیم…اینجا چرااینقدر مخوف بود…؟
یکی از بادیگاردا چشم منو گرفت و اون یکی رمز سه رقمی به دستگاه دیجیتالی که به در نصب بود وارد کرد ودر باز شد…چشمام بسته بود و لی بقیه ی حواسم قوی تر ازهمیشه فعالیت میکردن…صدای ضربه هاشو میشنیدم وخوب درک میکردم که این رمز ورود سه رقم بیشترنیست چون صدای ضربه فقط سه بار تکرار شد…
دستاشو ازجلوی چشمام برداشت و منو به داخل هدایت کرد بدون اینکه نیم نگاهی به پشت سرم بندازم وارد شدم و در بسته شد…فضای اتاق تاریک تر از چیزی بود که میشد تصور کرد درست مثل سلول های انفرادی که توشون گیر میافتادم…چشمای من به تاریکی عادت داشت…نگاهی به دور اتاق انداختم دیوارهای سیمانی و کف موزایک…حتی یه تیکه موکت هم نبود که بشه روش نشست!این رسم مهمون نوازی نبود…هه!
قدمی به جلو بوداشتم هیچ پنجره ای به بیرون نداشت حتی از هواکش هم خبری نبود
قدمی دیگه برداشتم هنوزم نگاهم اطراف رو میپایید!بین اونهمه تاریکی طلایی آشنایی برق میزد و توجهمو جلب میکرد…ناخودآگاه اخمام درهم رفت و انگشتای دستم مشت شد…زیر لب غریدم:لعنتی …!
بادوقدم بلند خودموبهش رسوندم و کنارش زانو زدم…دیانا؟اینجا چی کار میکرد؟نکنه سورپرایز غلام همین بود…؟
دیانا:
احساس درد شدیدی که تو ناحیه ی زیر دلم پیچید باعث شد چشمامو بازکنم…اونقدر دردش شدید بود که دلم میخواست جیغ بکشم…اما قبل از اینکه بخوام جیغ بزنم توجهم به اطرافم جلب شد…اینجا کجا بود؟من اینجا چی کار میکردم…؟نگاهم روی دیوار های سیمانی وترک خورده ثابت موند…یه بوی خاصی هم زیر بینی حس میکردم…یه بویی مثل بوی ترشیدگی!یه بوی خاص و نامطبوع…!قیافه ام خود به خود مچاله شد…وای این بوی چی بود…؟دستمو جلوی بینیم گرفتم و سعی کردم با دهن نفس بکشم بلکه این بوی تهوع آور رو حس نکنم…کم کم یادم میومد چه بلایی سرم اومده…کم کم جرقه هایی تو ذهنم زده میشد…منو دزدیده بودن اما چرا؟!منکه نه پدر مادر پولداری داشتم که بخوان به خاطر تلکه کردنشون منو بدزدن ونه آدم مهمی بودم که بخوام دزدیده بشم…پس چرا…؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۵ عصر
ترس بدی وجودمو چنگ میزد…خواب دیشبم تعبیر شد…اتفاقات بد پشت سر اتفاقات بد…نکنه بلایی سرم بیارن؟!وای نکنه…!؟توی دلم خالی شد.تنها دارایی یه دختر فقیر آبروش بود خدایا آبرومو ازم نگیرن؟!وای…!از ترس به خودم میلرزیدم و درد زیر دلم هرلحظه بیشتر وشدید تر میشد…
باصدای تک سرفه ای وحشت زده هینی کشیدم وبه عقب برگشتم بادیدن سام چشمام از شدت تعجب گرد شد وخواستم دوباره جیغ بزنم که دستشو جلوی بینیش گرفت وگفت:ساکت دیانا!
واقعی بود…؟یعنی من خواب نبودم…؟
بهت زده پرسیدم:من خوابم…؟درسته نه؟
لبخندمحوی رو لباش نشست وگفت:نه الان بیداری
-پس…
سرشو به دیوار پشت سرش تکیه داد وهمونطور که نگاهشو به روبه رو دوخته بود گفت:نمیفهمم چرا تورو بازی دادن…!هرچی فکرمیکنم دلیلی برای این کارشون پیدا نمیکنم!
-شما میشناسینشون؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:آره…بهتراز خودشون میشناسمشون
-خب کین؟
اشاره ای به اطاف اتاق کرد و آروم زمزمه کرد:ممکنه اینجا دوربین کار گذاشته باشن…نمیتونم چیزی بگم
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و همزمان درد وحشتناک زیردلم بیشتر شد…نفس عمیقی کشیدم وگفتم:من میخوام بدونم چرا اینجام!اصلا چندوقته اینجا گیر افتادم؟الان شبه یاروز؟نمیفهمم چه خبره!
-اینا برای اینکه منو بازی بدن تورو گرفتن…نترس نمیذارم بلایی سرت بیاد
-پس گروگانیم!
پوزخندی زد وگفت:یه همچین چیزی…!
نگاهشو از روبه رو گرفت و به صورت من دوخت…نگاه خیره وموشکافانه اش باعث شد سرمو بندازم پایین…اما نگاهش اونقدر سنگین بود که حتی بدون دیدنش هم سنگینیشو حس میکردم…حالا که سام رو کنارم میدیدم کمی حس امنیت داشتم…دیگه از اون ترس چند لحظه پیش خبری نبود!
-موهای خوش رنگی داری…رنگش طبیعیه؟!
مات نگاهش کردم…موهام؟!
ناخودآگاه دستام به طرف سرم کشیده شد…وای!روسریم کجا بود؟!ازشدت خجالت سرخ شدم…بازم آبروریزی جلوی سام…بهتر از این نمیشد!خدایا دیگه خودت شاهدی این سام دارو ندار منو دیده اگه منو نگیره نمیشه که!…
-نگفتی طبیعیه ؟
وای واقعا از اذیت کردن من چه لذتی میبرد که انقدر تکرار میکرد…یعنی فکر میکرد من اینقدر پولداروبی غم بودم که برم موهامو بلوند کنم؟!
-بله موهای خودمه!
-میدونستی وقتی سرخ میشی خیلی بانمک میشی؟!
جانم؟!مثل اینکه فضای تاریک اتاق رو احساسات سام هم تاثیر گذاشته بود…بچه شیطنتش گل کرده!تو این تاریکی صورت سرخ منو از کجا میدید؟!عجب چشمای تیزی داره…!درجوابش فقط سکوت کردم چی میتونستم بگم به این بشر؟!
زیر چشمی نگاهش کردم لبخندش هرلحظه پهن تر میشد…
-حالا نمی خواد دوباره سرخ و سفید بشی…!
لبموگزیدم…
-هیچ وقت موهاتو رنگ نکن…هیچ وقت هم کوتاهشون نکن…این جوری خیلی قشنگن!
واقعا حس میکردم قلبم تو دهنمه…این حرفا چی بود که به من میزد؟!چرااین حرفارو به من کم جنبه میزد؟!چرا کاری میکرد که هر لحظه بیشتر عاشقش بشم؟
ضربه ای که به در خورد باعث شد نگاهم به سمت در فلزی انتهای اتاق کشیده بشه…باصدای تیکی باز شد و مرد قدبلندی وارد شد…هیکلش اونقدر درشت بود که منو یاد گوریل مینداخت…تو اون تاریکی چیز واضحی از چهره اش نمیدیدم…باصدای گوش خراشی گفت:خوشگل خانوم پاشو باید بریم!
لرز به جونم افتاد کجا بریم؟!بااین…؟
سام از جا بلند شد و درست مقابل آقا غوله ایستاد…سام هم کم قد بلند نبود…درست هم قد اون بود فقط هیکلش کمی لاغرتر از اون بود!
-چی کارش داری عوضی؟!
آقا غوله بلند خندید وگفت:تو چی کار داری؟!آقا میخواد ببینتش!
-آقا غلط کرده باتو…!میری به غلام میگی این مسخره بازیارو تموم کنه!اگه میخواد دیانا روببینه باید منم باشم…
آقا غوله دستشو روی سینه ی سام گذاشت و خواست به عقب هولش بده اما سام ناغافل مشتی به صورتش زد که از شدت درد مچاله شد و از سام فاصله گرفت…خون که از بینیش جاری شد تند چشمامو بستم…از خون چندشم میشد و دیدن دوباره اش باعث میشد خاطرات وحشتناکی برام زنده بشن…
چشمام بسته بود اما صدای گوش خراش اون مردک عوضی رو میشنیدم:برو کنار تا کار دست خودم و خودت ندادم
سام:یک بارم گفتم دستت به این دختر بخوره قلمشون میکنم هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی!…برو به غلام بگو دست از این مسخره بازیا برداره…!
صدای شخص سومی هم به گوش میرسید:بیخیال شو شهرام شر به پا نکن بیا بریم به آقا بگیم خودش ادبش میکنه!
آروم لای پلکامو باز کردم بادیدن اون مرد که به سمت در میرفت نفس راحتی کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم…خداروشکر که سام اینجا بود!اگه کنارم نبود الان منو باخودشون میبردن ومعلوم نبود چه بلایی سرم میومد…!سام چندقدم جلو اومد تکیه به دیوار روی زمین نشست…زیر لب گفتم:مرسی آقا سامی
لبخند محوی روی لباش نشست
…-چرا تشکر میکنی؟!تو بخاطر من اینجا گیر افتادی…من این بلارو سرت آوردم…همش تقصیر منه که تو الان اینجایی و هرلحظه تن و بدنت میلرزه!پس تشکر لازم نیست
لبخند کمرنگی زدم…هرحرفی که میزد به دلم مینشست…درد زیر دلم بیشتر شده بود و حالا کمرم هم تیر میکشید…!امروز چندم بود…!؟وای نکنه عادت شده باشم؟!وای تو این شرایط…؟
-آقا سامی امروز چندمه؟
-پونزدهم…
وای…!آخه خدا…!الهی قربونت برم گشتی گشتی به این دزدا گفتی درست روزی که این دختر عادت میشه بیاین بدزدینش؟!هوم…؟حالا من جلوی سام چی کار کنم؟ای خدا…زانو هامو بغل گرفتم و نگاهمو به روبه رو دوختم…اونقدر اعصابم خرد بودکه دیگه هیچ چیز تو اون لحظه برام اهمیتی نداشت…دیگه مهم نبود که الان بدون روسری جلوی سام نشستم…برام مهم نبود که الان تو این لحظه در نظر سام زیبا جلوه کنم…برام مهم نبود الان سام عاشق من بشه یانه! فقط این مهم بود چه طور این گند به وجود اومده رو جبران کنم؟!چه طور جلوی این آبرو ریزی رو بگیرم…؟
سام:
تا حالا صدبار نقشه رو از اول تا آخر مرور کردم…هیچ اشکالی نداشت…هیچ ایرادی نداشت…هیچ جای کار نمی لنگید!پس چرا غلام ددانا رو وارد ماجرا کرده بود…؟نگران نبودم که اینجا گیر افتادم چون هنوز مهره ی اصلی تو مشت من بود…غلام هرچه قدرم تلاش میکرد نمیتونست اون مهره رو از تو چنگ من بیرون بکشه…اون مهره تمام شانس من بود…شانس من برای پیروزی…!این دختر بیچاره گناهی نداشت که وارد این بازی کثیف شد…این دختر به اندازه کافی عذاب کشیده بود دیگه نباید بیش از این زجر میکشید…!اه لعنتی…!چرا وارد بازی شد؟
زمزمه هاش به گوشم میرسید…انگار زیر لب ذکر میگفت:
"یاءیتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی فی جنتی…"
""ارجعی الی ربک…"
"ارجعی الی ربک…"
صداش توی ذهنم منعکس میشد و بازتابش تیری میشد که توی قلبم فرود میومد…خدا…بازگشت…خدا…با زگشت…خشنود…خداپسند
هردو دستمو روی گوشهام گذاشتم و باصدای تقریبا بلندی گفتم:دیانا تمومش کنمتعجب به سمت من برگشت وبارنگ پریدگی گفت:ببخشید چیو تموم کنم؟
"ارجعی الی ربک راضیه مرضیه…"
صداهنوز تو گوشم زنگ میزد.
..-همین ذکر گفتنتو.
..-آقا سامی به خدا من ذکر نمیگفتم!اصلا حرفی نزدم…!باورکنین فقط داشتم فکر میکردم همین…!
زمزمه نمیکرد؟ذکر نمیگفت؟ولی من مطمئنم صدای خودش بود…!صدای خود دیانا بود که این آیه رو مدام زمزمه میکرد.
!-دروغ نگو دیانا…من میدونم خودت بودی!
کمی خودشو جلو کشید و بالحن پر عجزی گفت:من هیچ وقت دروغ نمیگم…هیچ وقت!باورکنین من هیچی نگفتم…!
بازگشت!خدا…توبه…خشنود.خدا پسند..بهشت من.وارد شو…بنده ی من…بازگشت
چشمامو محکم بستم و با پشت سرم چند ضربه به دیوار کوبیدم…صدا قطع نمیشد…انعکاسش هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد و حال من هر لحظه خراب و خرابتر…پس این صدا از کجا میومد…؟شک نداشتم که صدای دیانا بود…!ولی وقتی حتی لباش هم از هم تکون نمیخوردن پس چه طور این صداها اینقدر واضح به گوشم میرسید…!؟خدایا این چه بازیه که شروع کردی…؟ چرا میخوای عذابم بدی…؟مگه ده سال پیش باهم قرار نذاشتیم که دیگه کاری به کار هم دیگه نداشته باشیم…!؟خدا…!صدامو میشنوی..؟!منو میبینی…؟من سام بازرگان…ده سال پیش باتو عهد کردم که عوض بشم…که سخت بشم…که تلخ بشم…!آره همون موقع که صدات کردم ولی جوابمو ندادی…!درست همون لحظه که از ته دل صدات زدم ولی خودتو به نشنیدن زدی…!همون موقع که ازت کمک خواستم و تو دست رد به سینه ام زدی…!یادته…دارم از همون شب بارونی حرف میزنم…همون شبی که تصمیم گرفتم هم خودمو فراموش کنم وهم تورو…همون شبی که تصمیم گرفتم قلبمو مثل یه تیکه آهن سخت کنم…مثل یه تیکه سنگ نفوذ ناپذیر کنم…همون شب که باهات عهد کردم تغییر کنم و کردم…عوض شدم…سام بازرگان دیگه اون پسر ده سال پیش نیست!دیگه نه قلبی براش مونده نه احساسی…!تو دیگه چرا داری بازیم میدی…!؟یه چیزی تو گلوم سنگینی میکرد… یه چیزی مثل یه کوه…راه نفسمو بسته بود وهر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد…!پشت پلکام میسوخت وآتیش میگرفت!…لعنت به کوه…لعنت به کوه!خدا…بازگشت…خشنود…خدا پسند…بهشت من…توبه…خدا…بنده ی من…خدا…!دستمو روی گوشم محکم تر فشار میدادم تا نشنوم…تا این صدا رو نشنوم!آره میخواستم خودمو بزنم به نشنیدن…میخواستم خودمو بزنم به ناشنوایی!نمیخواستم این قلب مرده دوباره زنده بشه…نمیخواستم عهدمو بشکنم…نمیخواستم!
توبه اثر می کند
هر چه که هستی بیا
گر چه که پستی بیا
توبه شکستی بیا
یار نظر می کند
نیمه شبان خلوت است
مظهر هر رأفتاست
عاشق شوریده را
یار نظر می کند
ای شده غرق گناه
خواب گران تا به کی
چاره درد تو رادیده تر می کند…
هر چه که هستی بیا
گر چه که پستی بیا
بنده ی شرم گونه را
یار نظر می کند
توبه اثر می کند
دیانا:
نیم نگاهی به سام انداختم دستاشو روی گوشهاش گذاشته بود و فشار میداد…اخماش بیشتر از همیشه توهم بود و رگ روی پیشونیش متورم شده بود…مشخص بود از یه چیزی رنج میبره اما از چی بود خدامیدونست…!بااینکه از عکس العملش میترسیدم کمی خودمو جلو کشیدم وگفتم:حالتون خوبه؟
نگاهشو به چشمام دوخت وگفت:نه!
نگرانی به جونم افتاد…
-چرا ؟!چی اذیتتون میکنه؟
بی توجه به حرفم گفت:توهم میشنوی؟
مات نگاهش کردم…
-چیو؟
دستشو از روی گوشهاش برداشت و به اطراف اشاره کرد…
-همین صدای شعرو…همین صدای ذکر…
ابروهام خود به خود بالا رفت…صدا؟!من اینجا جز صدای سکوت هیچ صدای دیگه ای نمیشنیدم!از چی حرف میزد…؟
-آقا سامی من صدایی نمیشنوم
اخمش غلیظ تر شد…
-چرا!یکم دقت کن…صدا خیلی واضحه…
وا توهم زده بود…؟چرامن هیچ صدایی نمیشنیدم..؟شاید شنوایی من مشکل داشت…!
-آقا سامی فکرمیکنم کمی خسته شدین…خیالات برتون داشته!اینجا که صدایی شنیده نمیشه
-داری میگی دیوونه شدم؟آره…؟
هول گفتم:نه بخدا!فقط من صدایی نمیشنوم
بایه حرکت از جا بلند شد…چرخی تو اتاق زد…همزمان با راه رفتنش حرف هم میزد
-به من میگه برگرد…دیانا خدابه من میگه برگرد…
بلند زد زیر خنده…خنده ای از ته دل…بلند…عمیق…ازهمون خنده هایی که میگفتن ازگریه غم انگیز تره!میترسیدم از حال بدش از حرفایی نامفهومی که به زبون میاورد…از حرکت های عصبی که میکرد میترسیدم…!
به سختی از جا بلند شدم…زیر دلم هنوز هم تیر میکشید اما مهم نبود…مهم نبود حالم بده…مهم نبود تو این چهار دیواری گروگانم…مهم نبود الان شبه یاروز…مهم نبود…مهم نبود!الان فقط سام برای من مهم بود!حتی مهم نبود که دوستم نداره…من که دوستش داشتم…من که عاشقش بودم!
-دیانا خدا چرابامن این کارو میکنه!؟چرا داره میزنه زیر قولش؟!هوم…؟قرار بود بهم کاری نداشته باشیم…پس چرااینطوری میکنه؟!
لبمو به دندون گرفتم و کمی جلو رفتم…
-آقا سامی خدامیخواد باهاتون آشتی کنه!خدا بااون عظمتش پیش قدم شده چرا نمیخواین این کینه ی ده ساله روکنار بذارین؟!
-نمیخوام…اون منو دوباره فراموش میکنه…دوباره منو تنهام میذاره و میره…وقتی باتمام وجودم بهش امیدوار میشم یهو وسط بازی تنهام میذاره…منو میذاره به حال خودم و میره!نمیخوام دوباره بهش امید ببندم که یهو فراموشم کنه!نمیخوام دوباره بشکنم دیانا!نمیخوام…!
صدای خش دارش به قلبم چنگ میزد اونقدر با عجز اون حرفارو به زبون میاورد که دل سنگ هم به حالش نرم میشد…چه برسه به دل کم طاقت و نازک من!
-اونکه منو فراموش کرد…وسط کلی مشکلات تنهام گذاشت و رفت…فراموشم کرد پس چرا نمیذاره منم فراموشش کنم؟!چراهی منو یاد خودش میندازه…؟چراهرجا میرم هست…چرابااینکه تنهام گذاشته نمیتونم وجودشو انکار کنم؟
جمله ای تو ذهنم پررنگ میشه"درکرانه ی بی نهایت آسمان دوچیز مدهوشم میکند:آبی آسمانی که میبینم و میدانم که نیست وخدایی که نمیبینم و میدانم که هست"
باعجز سرشو به دیوار پشت سرش چسبوند…موهای همیشه مرتبش به طرز آشفته ای روی پیشونیش ریخته بود و قطرات ریز عرق روی پوست شفاف صورتش برق میزد…
-همیشه باخودم میگفتم تنها نیستم…میگفتم اگه مقابل یه صخره هم قرار بگیرم میتونم بامشتم خردش کنم چون خدا بامنه…خدا پشتمه…خدا همراهمه…خیلی تلخه که همه ی امیدتو به کسی ببندی و وسط راه تنهات بذاره…اون موقع میمونی حیرون و سرگردون میون هزار تا عوضی…تنها…بی هیچ پشت و پناهی…وقتی همه پشت و پناهتو ازدست دادی!…حالا نه راه پس داری نه راه پیش…نه میتونی بری و نه میتونی برگردی!تموم امیدت ناامید میشه…کمرت میشکنه!دیگه مغزت کار نمیکنه!دیگه نمیتونی به هیچ کس اطمینان کنی…دلت میشکنه…خرد میشه…روحیت نابود میشه…همه چیزتواز دست میدی!دیانا سخته…!تواون شرایط قرار گرفتن سخته…!
قطره اشکی از چشمام چکید…لعنت به من و این اشکهای سرزده که همیشه بدون اینکه اجازه بگیرن روی گونه هام جاری میشن…قدمی به سمتش برداشتم…
-خداهیچ وقت تنهاتون نذاشت…شاید صداتون زد و شما نشنیدید…مثل حالا که داره صداتون میزنه و دستتونو گذاشتین روگوشاتون و نمیخواین بشنوین…روهرپله که بایستین خدایه پله از شما بالا تره…نه به خاطر اینکه خداست…به خاطر اینکه دستتونو بگیره!
قدرتش جمع شد توی مشتش و ضربه ای شد که به دل دیوار فرود اومد…اونقدر محکم کوبید که باخودم گفتم کل استخونای دستش خرد شد اما انگار دردی حس نکرد چون دستاشو دوباره بالا آورد تا تن دیوارو دوباره زخمی کنه اما قبل از اینکه مشتش رو دیوار فرود بیاد باقدم بلندی خودمو بهش رسوندم وبادستای سرد و لرزونم مشتشو تو هواگرفتم…مات خیره شد تو چشمام…خیره شدم تو چشماش…حل شدم تو نگاهش…ذوب شدم زیراونهمه گرما…اما نگاهمو ازش نگرفتم…برای اینکه دیدم تارنشه قطره هایی روکه تو چشمام جمع میشد تند تند روی گونه هام میریختم وفقط به چشمای سیاهی که تو چندسانتی چشمام قرار داشت نگاه میکردم!چه قدر آرزو داشتم یه روز بی هیچ خجالتی زل بزنم به این چشمها و غمی روکه توشون پنهون شده رو کنار بزنم…
آروم زمزمه کرد:گلوم سنگینه!
لبمو گزیدم…سیب گلوش متورم شده بود…
-میدونی چندساله مثل تو اشک نریختم…؟
فقط نگاهش کردم….انگار حرف زبونمو از نگاهم میخوند…
-ده ساله…ده ساله به این اشکا اجازه ی فروریختن ندادم…!ده ساله ریختم تو خودم ونذاشتم ضعفمو حس کنم همیشه خواستم سرسخت جلوه کنم…قوی…مغرور…اما حالا خیلی احساس ضعف میکنم دیانا…الان حس میکنم ضعیف ترین آدم روی زمینم
-دستش آروم آروم پایین اومدوروی شونه های من قرار گرفت و تویک لحظه منو تو آغوشش کشید…خشن…محکم…سرسخت…اون قدر محکم فشارم میداد که حس میکردم استخونام دارن له میشن اما این حس خوب بود…تواون لحظه حواسم نبود توآغوش یه مرد نامحرمم حواسم نبود سام برای من غریبه اس!اون لحظه فقط حس میکردم تو آغوش مرد زندگیم…تنها عشق زندگیم فرو رفتم…!حس شیرینی بود…
انگار تویه خلسه فرو رفته بودم…یه خلسه ی ناب ودوست داشتنی…خلسه ای که نمیتونستم ازش خارج بشم…دلم میخواست تاابد تو اون آغوش گرم بمونم…باورم کردنی نبود!اینکه تو یه لحظه سام منو تو آغوشش کشید باور کردنی نبود…سام مغرور وخشک…حالا پراز احساس بود…احساساتی که تاعمق وجودم میتونستم حسشون کنم…
باشنیدن صدای ضربه هایی که به در وارد میشد حلقه ی دستای سام باز شد و از من فاصله گرفت…هجوم خون رو روی گونه هام حس کردم…قطعا سرخ تر از همیشه شده بودم…حالا انقدر از سام خجالت میکشیدم که نمیتونستم به صورتش نگاه کنم…سرمو پایین انداخته بودم و باانگشتای دستم بازی میکردم…مستقیم به صورتم نگاه میکرد و من داشتم زیر اونهمه گرما ذوب میشدم…چرانگاهشو ازم نمیگرفت…؟!
-سامی…؟اونجایی؟!
باشنیدن صدای شادی هردومون ازجا پریدیم و به سمت در حرکت کردیم…سام سرشو به در نزدیک کرد وگفت:آره اینجام…چراازپشت در حرف میزنی؟!چرا نمیای تو…؟
-نمیتونم…رمز دروبلد نیستم…الانم اومدم یه چیز مهمی بهت بگم و برم
ابروهای سام خودبه خود بالا رفت…
-بگو
-اتفاقی شنیدم که بابا به یکی از بادیگارداگفت حتی اگه تونقشه ای هم براش نکشیده باشی میکشتت!بهش گفت تا چند ساعت دیگه دخلتو بیاره
قلبم از تپش ایستاد…سام…؟واقعا قرار بود تا چند ساعت دیگه بلایی سر سام بیارن؟!وای خدای من…!
تکیه به دیواری که درست پشت سرم قرار داشت روی زمین سر خوردم و زانوهامو تو بغلم گرفتم…خدایا بلایی سر سام نیاد…!اگه حتی یه تار مو هم از سر سام کم بشه من دق میکنم…!
-یعنی چی شادی؟!اینکه تو قرارمون نبود
-نمیدونم چرااین طوری شد!انگار بابا میخواد پول تورو بپیچونه و از شرط خلاص شه…سام من نمیخوام بلایی سرت بیاد!من دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم برای نجاتت هم هر کاری میکنم اگه میتونستی از این اتاق بیای بیرون فراریت میدادم اما حیف که تو این چهار دیواری گیر افتادی!
دوستش داشت…؟شادی سامو دوست داشت…؟چه بی پروا حرف میزد…چه راحت از عشقش میگفت!سام چی…؟سام هم شادی رو دوست داشت…؟شادی که باهزار نفر تو دانشکده رابطه داشت…شادی که از انجام هرکار زشت و زننده ای ابایی نداشت رو دوست داشت…؟یعنی سام عاشق این مدل آدمهایی بود؟
-شاید تونستم بیام بیرون…یه راهی پیدا میکنم
-خیلی خوبه من یک ساعت دیگه برمیگردم اگه تونستی بیای بیرون که راه فرار رو نشونت میدم وگرنه…معلوم نیست چی پیش میاد
پوزخندی گوشه لب سام نشست…
-باشه
صدای قدمهای شادی رو که شنیدم نفس عمیقی کشیدم…انگار قرارنبودسایه ی سیاه این دختر وخانواده اش ازسرمون کم بشه…اه!
-دیانا چرا رنگت پریده…؟
نتونستم چیزی بگم انگار به زبونم قفل زده بودن
-باتوام…؟چت شده…؟
-چ…چیزی نیست…خوبم
-اینطور به نظر نمیرسه…سردته…؟
سردم بود؟!…آره هوا سرد بود!ولی رنگ پریدگی من از سرما نبود!
-بله
کتشو درآورد و به سمت من گرفت…چندثانیه نگاهمو بین کت سام و صورتش ردو بدل کردم…باورم نمیشد که سام همچین کاری کنه!باور کردنی نبود…!
-نه آقا سامی خودتون سردتون میشه
کتو روی دست من انداخت و گفت:بگیر بپوش من سردم نیست…درضمن رو زمین هم نشین بیشتر سردت میشه
راست میگفت…موزایک سرد درد دلمو بیشتر میکرد…کت رو تنم کردم و آروم وآهسته از روی زمین بلند شدم همش نگران بودم زمین کثیف نشده باشه و آبروم جلوی سام نره…
-دنبال چیزی میگردی؟
تند سرمو بلند کردم ونگاهمو از موزایک ها گرفتم و پای راستمو روی قطره ی خونی که کف اتاق ریخته بود گذاشتم…
-نه…!
ابرویی بالا انداخت و به سمت دستگاه دیجیتالی که روی در نصب بود رفت چند ثانیه بی حرکت نگاهش کرد…
-تو نمیدونی رمز این دستگاه چندبود؟!وقتی آوردنت…
-بی هوش بود!
نفسشو باحرص فوت کرد بیرون
-یعنی قراره ما بمیریم؟
بالبخند نگاهم کرد
-بچه شدی؟!مگه میذارم اونا بلایی سر منو تو بیارن؟!هوم…؟
شونه ای بالا انداختم وگفتم:ولی من میترسم…ازاین آدما هرکاری برمیاد
-انگار هنوز منو نشناختی؟من صدتا مثل غلام رو تشنه میبرم لب رودخونه و تشنه برمیگردونم…
نگاهشو دوخت روی زمین وگفت:باید یه خرده گردوخاک یاخود خاک یاچه میدونم یه چیزی که مثل آرد پودری باشه پیدا کنیم!
متعجب نگاهش کردم…پوفی کرد و به سمت گوشه ی اتاق رفت…گردوخاک میخواست چی کار این بشر…؟باز چه چیزی تواون مغزش جرقه زده بود؟!
نیم ساعتی گذشت ولی سام همچنان دور و اطراف اتاق رو میکاوید…و دریغ از یه ذره خاک!
وسط اتاق ایستادو دستشو شونه وار بین موهاش کشید…
-خاک پیدا نکردید!؟
-نه…ولی…
انگار بازهم چیزی توی ذهنش جرقه زد…دستشو به سمت کمربندش برد و بایه حرکت بازش کرد…مات به صحنه ی مقابلم نگاه میکردم…سام میخواست چی کار کنه؟
سگک کمربندرو تو دستش گرفت و به جون دیوار افتاد…محکم ددوار رو میتراشید وپودرهای سیمان روی زمین میریخت…چندلحظه بعد بادستش پودرهای سیمان رو جمع کرد و به سمت قفل دیجیتالی حرکت کرد…چند قدم جلو رفتم…میخواستم بدونم میخواد چی کار کنه!خیلی کنجکاو بودم!
نفسشو تو سینه حبس کرد و بایه حرکت روی پودرهای روی دستش فوت کرد…پودرها روی دکمه های دیجیتالی ریختن و لبخندی روی لبای سام نشست
-آقا سامی چرا این کاروکردین؟!
نیم نگاهی به صورت من انداخت وگفت:وقتی باانگشت روی این دکمه ها ضربه میزنن ناخودآگاه کمی از چربی پوستشون روی این دکمه ها باقی میمونه وقتی کمی خاک یایه چیز پودری روشون بریزی به چربی ها میچسبن و دکمه هایی که مورد استفاده قرار گرفتن مشخص میشن درست این طوری!
باچشمایی گرد شده به دکمه ها نگاه کردم اعداد 3و5و6 برجسته تر از اعداد دیگه جلوه میکردن
-بااین سه تا عدد یه عدد سه رقمی بگو!
-من؟
-آره
-536
سام:
بادیدن کلمه ی ERROR روی صفحه ی دستگاه دیجیتال اعصابم بهم ریخت…این دومین باری بود که رمز وارد شده غلط ازآب در میومد فقط یک بار دیگه فرصت داشتیم تا رمز وارد کنیم اگه این بار هم رمز غلط میشد در دیگه از این سمت باز نمیشد!
نفس عمیقی کشیدم و تو ذهنم یک بار دیگه رمزهارو مرور کردم…536-635 واین بار653…شاید بااین رمز در باز میشد…
-آقا سامی به نظرتون عجیب نیست که در از این سمت هم قفل داره؟منظورم اینه که هم از پشت وهم جلو عاقلانه نیست…!این مدل قفل هارو فقط از پشت در نصب میکنن!
باابروهای بالا رفته به صورت رنگ پریده ی دیانا خیره شدم…راست میگفت…چرابه این نکته ی مهم توجه نکرده بودم!؟
-درسته دیانا…خب ادامه بده!
کمی تعلل کرد وگفت:به نظرم اینجا همه چیز یه جورایی مشکوکه!این اتاق…این در وقفلش…ورفتار شادی!
به نظر خودمم مشکوک بود اما دوست داشتم یه نفر دیگه هم حرفمو تایید کنه که کرد!از در فاصله گرفتم وقدمی به سمت دیانا برداشتم…پازل بهم ریخته بود…پازلی روکه به سختی سرهم کرده بودم حالا به کلی بهم ریخته بود…باید دوباره یه گوشه مینشستم و از اول سرهم میکردمش!
نگاهی به انگشترم کردم…انگشتری که روز اول سرهنگ به دستم داد تاتو مواقع اضطراری ازش استفاده کنم…الان موقعیت اضطراری بود؟!…نبود…؟بود…؟
انگشتر رو از دستم در آوردم ونگاهی اجمالی بهش انداختم…وقتش بود؟!
نگاهی به دیانا انداختم خیره به انگشتر توی دستم نگاه میکرد…انگار میتونست حدس بزنه چه نقشه ای تو سرمه…باچشم اشاره کردم کمی جلوتر بیاد…باتردید جلو اومد فقط چندسانت بامن فاصله داشت…فقط چندسانت…آرومی طوری که فقط اون صدامو بشنوه گفتم:این انگشتر میتونه مارو بابیرون مرتبط کنه!
فقط نگاهم کرد…انگار منتظر بود ادامه بدم
-باید طوری ازش استفاده کنم که کسی متوجه نشه…منظورمو که میفهمی!اگه همین طوری ازش استفاده کنم نقشه لو میره و اونا بادوربین هایی که گوشه وکنار این اتاق نصب کردن میتونن مارو ببینن!
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت؛خب چه طور میخواین این کارو بکنین؟!اینجا که هیچ جای مخفی نداره!
لبخند مرموزی رو لبم نشست…
-من یه نقشه دارم
-خب چیه؟
به آبی چشمهاش خیره شدم…وباتردید گفتم:شاید تو خوشت نیاد ولی آخرین راه نجاتمونه!
-من موافقم…مهم نیست که چی باشه…فقط دلم میخواد هرچی زودتر ازاینجا نجات پیدا کنم
لبخندم پررنگ تر شد میدونستم این دختر ساده تر از این حرفاست که معنی حرفمو به طور کامل فهمیده باشه…
-خیلی خب حالا که موافقی بیا تو بغلم!
چندلحظه گیج ومنگ به چشمام نگاه کرد…انگار داشت تو ذهنش حرفی رو که زدم تجزیه و تحلیل میکرد وهرلحظه چشماش گردتراز لحظه ی قبل میشد…در آخر اخمی کرد وبالحن تندی گفت:ببخشید آقا سامی ولی شما درمورد من چه فکری کردین؟!اینکه یه دختر بی کس و کارم و شما هرکاری که دلتون خواست میتونین بامن بکنین؟
انتظار همچین برخورد تندی رو ازش نداشتم…
-من قصد سواستفاده ندارم دیانا…فکرمیکردم که تاحالا بعداز اینهمه مدت فهمیده باشی همچین آدمی نیستم…اگه میخواستم ازت سواستفاده کنم همون شبی که تو حموم اتاقم پیدات کردم…
ادامه ندادم…عمدا!دلم نمیخواست چنددقیقه هم به خاطر این موضوع سرخ وسفید بشه!
چندلحظه سکوت کرد وبعد گفت:من نمیتونم قبول کنم…این کار هرچی که باشه گناهه!شما نامحرمین نه…اصلا نمیشه!
-دیانا ماکه قرار نیست کاری کنیم…فقط چند دقیقه تو تو بغلم میشینی و تظاهر میکنیم به اینکه باهم…آره!بعد من تو اون گیر و دار با پدرام یه تماس برقرار میکنم و باهاش حرف میزنم…همین!دیانا خواهش میکنم این آخرین راهه!
-من نمیتونم آقا سامی!
اه…کلافه شدم…ازحرصم گفتم:نترس به اون کسی که دوستش داری خیانت نمیکنی!
مات نگاهم کرد…اخمم غلیظ تر شد…
-چرا درک نمیکنی که بحث مرگ و زندگیه!؟اصلا گناهش پای من…دیانا خواهش میکنم!
سرشو پایین انداخت…چندلحظه مکث کرد وبعد گفت:باشه…اما فقط چنددقیقه!
پوف…
-خیلی خب
به پام اشاره کردم وگفتم:بیا بغلم بشین دیانا
-نمیتونم آقا سامی تورو خدا این یه مورد رو بی خیال شین!
کلافه دستی به موهام کشیدم وگفتم:باشه
نفسشو فوت کرد بیرون…دست راستمو بالا بردم و طره ای از موهای طلایی رنگشو که روی صورتش ریخته بود کنار زدم…چشماش بسته بود و نگاهم نمیکرد…خجالتی تر از اون چیزی بود که تصورشو میکردم…لبخندی رو لبام نشست!واقعا دخترایی امثال دیانا نایاب شده بودن…
تاحالا اینقدر از نزدیک نگاهش نکرده بودم…خیلی زیبابود…برای منی که هیچ دختری زیبا به نظر نمیرسید…دیانا فوق العاده بود…چون هم صورت زیبایی داشت و هم سیرت زیبا!البته شاید اخلاق و رفتار بی نظیرش باعث شده بود که چهره اش در نظر من اینقدر دلنشین جلوه کنه…نمیدونم!
مژه های بلندش روی گونه هاش خودنمایی میکرد و سرخی شرمی که گونه هاشو پوشونده بود حس شیرینی رو بهم القا میکرد…لبای سرخ و باریکشو به دندون گرفته بود و ازشدت خجالت محکم گاز میگرفت…واقعا انقدر نزدیک من بودن براش ناراحت کننده بود که تااین حدبه خودش فشار میاورد؟!
یه لحظه از خودم متنفرشدم…من میخواستم چی کار کنم؟!اینکارم بی رحمانه بود…؟بود یا نبود؟!من نامرد بودم؟بودم یا نبودم؟پست چه طور …؟بودم یانبودم…؟
خودمو عقب کشیدم…نمیخواستم دیانا رو به کاری مجبور کنم…ازکثیف کاری متنفر بودم!
-دیانا اگه راضی نیستی بی خیالش میشیم!
آروم لای پلک چپشو باز کرد و نگاهی به صورت من انداخت
-من که مخالفتی نکردم!
-نمیخوام چیزی روبهت زور کنم…اگه نمیخوای…!
چشماشو بست وزمزمه کرد:من راضیم!
لبخند محوی زدم…چرااینقدر این دختر خاص بود!پاک بود…ناز بود…!
دوباره جلوتر رفتم…همزمان دکمه ی ریزی روکه روی انگشتر قرارداشت فشردم…جفت دستامو روی شونه های دیانا قرار دادم و کمی به عقب هولش دادم…انقدر سبک بود که بایه حرکت من چند قدم عقب رفت و به دیوار چسبید…موقعیت مناسبی بود!الان هرکس از پشت دوربین مارو میدید اصلا نمیتونست حدس بزنه که من مشغول چه کاری هستم…صورتمو جلو بردم…جلو…جلو…کنار گوشش مکث کردم…سرمو تو موهای طلایی رنگش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم…بوش فوق العاده بود…!یه لحظه یادم رفت که قرار بود چی کار کنم وبه خاطر این سهلانکاری هزاربار خودمو به فحش کشیدم…نباید از اعتماد دیانا سواستفاده میکردم…نباید!
دستامو دور شونه اش حلقه کردم و از پشت انگشترو به لبام نزدیک….سرم لابه لای موهاش بود و حرکت لبام مشخص نمیشد…
صدای نفسهای نامنظم دیانا به گوشم میرسید…نفسهای خودمم نامنظم شده بود!نمیفهمیدم این چه حالیه که دچارش شدم!؟
لبمو به انگشتر چسبوندم و آروم زمزمه کردم:الو مرکز…؟!
بلافاصله صدای پدرام تو گوشم پیچید:مرکز…مرکز…به گوشم؟!
پدرام ماتو مخمصه گیر کردیم
-کجایی سام؟!میدونی چه قدر سعی کردیم باهات تماس داشته باشیم…ردیابامون از کار افتاده!انگاراون منطقه ای که توقرارداری ردیاب آنتن نمیده!
نفسمو پرحرص فوت کردم بیرون وگفتم:پس چه غلطی میکنین؟!مگه نگفتین این ردیابا تو هر شرایطی هم آنتن میدن؟!
-گفتم لعنتی گفتم!چه میدونم اون غلام چه تشکیلاتی واسه خودش راه انداخته
چونه مو روی شونه ی دیانا قرار دادم و دستامو کمی نوازش گونه روی کمرش کشیدم تا اینقدر ثابت وبی حرکت نباشیم!
حس کردم که نفسش تو سینه حبس شد…انقباض عضلاتشو حس کردم اما…
-پدرام من نمیدونم شمااون بیرون چه گندی زدین!فقط میگم که غلام دیانارو هم گروگان گرفته!ماالان گیر افتادیم…اول خواستم باشادی از شرش خلاص شم اما انگار نمیشه!اونم دستش با پدرش تویه کاسه اس!
-وای…دیانا رو؟!عجب خرابکاری شد…!
-گندو شما زدین…!پدرام من کاری ندارم مسولیت حفاظتی این ماموریت به عهده ی توبود!خودم جهنم…دیانا این وسط چه گناهی کرده که باید پاسوز من بشه؟!
-میدونم سام آروم باش الان شما کجایین؟!
-اونطرف تر از کرج…نزدیکای قزوین…یه خاکی بزرگ هست که وسطش یه سوله اس!میتونی پیداش کنی!!؟
-آره…
-پدرام در یه قفل دیجیتالی دوطرفه داره تو ازاین قفلا چیزی سرت میشه؟!
کمی مکث کرد وگفت:بهش دست زدی؟!
-آره ولی رمزش هنوز پیدا نشده…!
-ببین سام دست نزن اون همش یه نقشه اس…اگه در باز بشه صدای آژیر کل ساختمون رو برمیداره!اینا میخوان هوش توروبسنجن!دست نزن باشه؟
اوه…چه خوب شد آخرین رمز رو وارد نکردم…وای!
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خیلی خب!فقط زودبیاین…
بوی خوش عطر موهاش تو بینیم پیچید وحالمو دگرگون کرد… نمیتونستم بیشتراز این تواین شرایط سپری کنم…
-توهم در دسترس باش!
انگشتر رو از لبم فاصله دادم و حلقه ی دستامو شل کردم…کمی از دیانا فاصله گرفتم و به صورتش نگاه کردم…غرق اشک بود!چرا گریه میکرد؟انقدر آغوش من زجر آور بود؟!
آروم گفتم:من معذرت میخوام دیانا…گریه نکن!
دریای طوفانی چشماشو دوخت به صورتم…زل زد تو چشمام اما هیچی نگفت…این چشما داشتن چه بلایی سر من میاوردن؟!چرا نمیتونستم در برابراین اشکا مقاومت کنم…؟!
نگاهمو ازش گرفتم و به زمین خیره شدم…اگه چند ثانیه بیشتر به اون دریا نگاه میکردم معلوم نبود چی پیش میومد!من چرا نمیتونستم مثل قبل خود دار باشم؟!خدایا بااین کارا میخوای چیو بهم ثابت کنی؟!میخوای ثابت کنی من ضعیفم…؟میخوای ثابت کنی جلوی این دخترکم میارم؟!همینو میخوای…؟
دستمو بالا بردم و تو یک میلیمتری صورتش نگه داشتم…مردد بودم اشکاشو پاک کنم یانه…!نمیدونستم انگشت اشاره مو روی پوست سرخ و خیسش بکشم یانه…؟
انگار فهمید چون زودتراز من صورتشو پاک کرد و کمی عقب رفت…
نباید این کارو میکردم نباید…!الان دیانا درمورد من چه فکری میکنه؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۶ عصر
دیانا:
داشتم ازدرون میسوختم…دستش که روی کمرم حرکت میکرد فلبم از تپش میایستاد!چرابامن این کارو میکرد…؟چرا منو وابسته ی خودش میکرد!؟
تکیه به دیوار روی زمین نشستم…جهنم که دلم درد میکرد!جهنم که کمرم تیر میکشید…!فعلا قلبم از همه چیز مهمتربود که تپشهاش نامنظم شده بود!
دستی به موهاش کشید چ کمی بافاصله از من نشست…
-دیانا ببخشید اگه زیاده روی کردم من…
آب بینیمو بالا کشیدم وگفتم:نه…مهم نیست آقا سامی!
پوزخندی زد و نگاهشو دوخت به موزاییک های کف اتاق…
همون موقع صدای شادی از پشت در شنیده شد…
-سامی نتونستی درو باز کنی؟!
سام از جا پرید و باعجله خودشو به در رسوند…من اما همون جا نشسته بودم
-نه شادی…هر سه رمز رو وارد کردیم اما در باز نشد آخرشم وصل شد به قفل مرکزی ساختمون وتا از بیرون باز نشه ما نمیتونیم بیایم بیرون!
صدای شادی قطع شد…چند دقیقه طول کشید تا گفت:باید برم سام…زود برمیگردم
سام پوزخندی زد وهیچی نگفت…به سمت من اومد آروم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:شما که رمز سوم رو وارد نکردین!
-انتظار نداشتی که راستشو بگم؟!
سرمو به نشونه ی نفی تکون دادم
-باید باکمک هم آژیر این دستگاه رو از کار بندازیم…بعد دروباز کنیم!میفهمی که چی میگم!
-بله میفهمم فقط میشه بگین جریان چیه؟!
کمی خودشو جلو کشید و لبشو به گوشهام نزدیک کرد…هرم گرم نفسهاش به گلوم میخورد و اذیتم میکرد…چشمامو بستم
-شادی و پدرش این قفل دیجیتال رو از دو طرف وصل کردن تا ببینن من تاچه حد میتونم نقشه هاشونو خراب کنم…شادی هم اومد بپرسه ببینه تونستم رمزرو پیدا کنم یانه!قصدش هرچی که بود کمک به ما نبود…باید هرچی زودتر از اینجا بریم بیرون معلوم نیست چه نقشه ای برامون کشیدن!
آب دهنمو باسرو صدا قورت دادم…
دستشو به سمت موهام دراز کرد…ناخودآگاه عقب رفتم …پوزخندی گوشه لبش نشست اما دستشو عقب نکشید وقتی دستش روی موهام قرار گرفت انگار برق 220ولت بهم وصل کردن…لرز کردم!قلبم به تپش افتاد…داغ شدم…این چه بلایی بود که امروز سام داشت سر من می آورد؟!چرااین کارو میکرد؟!قصد داشت منو به مرز جنون برسونه؟!
کنترل کردن عواطفم خیلی سخت شده بود…به زور جلوی خودمو میگرفتم که دست از پا خطا نکنم…تو این موقعیت سام هم دست بردار نبود!این رفتارا چه معنی میداد…؟!ای کاش روژین اینجا بود و میدید که سامی داره بامن چی کار میکنه…اونوقت اظهار نظر میکرد که من خیالاتی شدم یا همه چیز اونطوریه که من فکرشو میکنم!
اگه بهم علاقه ای نداشت پس این نوازش ها و این نفس کشیدن های نامنظم چه معنی میداد…؟اگرم بهم علاقه داشت پس چرا هیچ حرفی نمیزد…؟چرا سکوت کرده بود…؟
دستش که از سرم فاصله گرفت نفسی رو که تو سینه ام حبس کرده بودم باشدت به بیرون فوت کردم…سنجاق سرم رو که بین دستاش دیدم باتعجب گفتم:بااین میخواید آژیر قفل رو قطع کنین؟!
سرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:آره…اما این کارو قراره تو بکنی!
مات نگاهش کردم…من؟!
نگاهمو خوند…
-مگه دانشجوی سال سوم برق الکترونیک نیستی؟!از کار انداختن یه کیت ساده که برات کاری نداره…
ازکارانداختن یه کیت ساده سخت نبود اما نه تو این شرایط…نه بااین استرسی که من داشتم…نه بااین دلدردی که هرلحظه بیشتر میشد…
نگاه مردد منو که دید سنجاقو تودستم گذاشت و به سمت در رفت…هنوز نگاهش روی اجزای صورت من میچرخید…
-نمیخوای بیای؟!هرلحظه ممکنه بیان سراغمونو ببرنمون جایی که عرب نی انداخت!
راست میگفت…هرلحظه ممکن بود بیان سراغمون…اما…مگه سام چی کار کرده بود که قرار بود بلایی به سرش بیارن؟!اصلا شادی اینجا چیکار میکرد؟!…ذهنم پرشده بود از مجهولاتی که هیچ جوابی براشون پیدا نمیکردم و هرلحظه به تهداد این مجهولات اضافه میشد… به ناچار از جا بلند شدم…مدام نگاهم به زمین بود که یه وقت لکی از خودم به جا نذارم…
کنار سام که قرار گرفتم دوباره ضربان قلبم بالا رفت…واقعا حکمت این افزایش ضربان چی بود؟!
تمام انرژیمو جمع کردم تودستمام که لرزشش نامحسوس باشه اما بعید میدونم موفق شده باشم!
به کمک سام پوشش محافظتی قفل رو درآوردیم و به کیت الکترونیکیش رسیدیم…ساده تر از چیزی بود که فکرشو میکردم تنها باقطع کردن یه سیم خیلی نازک آژیر این قفل هم قطع میشد به سختی سیم رو قطع کردیم و رمزی سه رقمی با ترکیب اعداد3و5و6 ساختیم و وارد دستگاه کردیم به احتمال 25درصد ممکن بود این رمز درست باشه…چشمامو بستم واز ته دل اسم خدارو صدا زدم و همه چیزو به دست خودش سپردم…اون بود که سرنوشت همه رو تعیین میکرد… بادیدن صفحه ی سبز دیجیتالی لبخندی از ته دل زدم و باهیجان گفتم:وای رمز درست بود آقا سامی ما موفق شدیم
برای اولین بار لبخند دندون نمای سام رو دیدم…دلم براش ضعف رفت…چه قدر قشنگ لبخند میزد…ردیفی از دندونهای سفید وبراقش مشخص بود!
به سختی نگاهمو از صورتش گرفتم وگفتم:بریم؟!
نگاهی به در باز شده انداخت و گفت:اول باید ببینیم کسی پشت در نباشه!
درو نیمه باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت…راهرو بر خلاف اتاق روشن بود وقتی از همه چیز مطمن شد به من اشاره کرد که همراهش بیرون برم…باقدمهای لرزون پشت سرش به راه افتادم آروم وپراسترس از راهرویی رد شدیم و به فضای بازی رسیدیم…انگار یه انبار بزرگ و خالی بود!
مردد به سام که بادقت اطرافشو میپایید نگاه کردم…دلدردم هرلحظه بیشتر میشد و دیگه واقعا نمیتونستم راه برم…مدام حواسم به زمین بود که لکه ازم جانمونه…اه لعنت به من!آخه اینم شانسه که من دارم…؟!
-دیانا باید از اینجا تا اون ستون رو بدویم خب…با شمارش من شروع میکنیم
وای دویدن…؟!دیگه بدتر از اینم ممکن بود؟!من حتی توان قدم زدن روهم نداشتم چه برسه به دویدن…!دلم به حال خودم سوخت…اینکه نمیتونستم از مشکلم به سام حرفی بزنم واقعا ناراحت کننده بود!
-یک…دو…
قبل از اینکه شماره ی سه رو به زبون بیاره تند گفتم:من نمیتونم بدوم!
باچشمای گشاد نگاهم کرد…
-نمیتونی؟!چرا…؟دیانا الان وقت لوس بازی نیست…میفهمی؟!
از این طرز حرف زدنش حرصم میگرفت…ازاینکه منو لوس خطاب میکرد ناراحت میشدم…منی که همیشه تو تمام مراحل زندگیم تکیه گاهی بودم واسه خودم حالا لوس خطاب میشدم…!درست بود؟!واقعا انصاف بود؟!
اخمی روی پیشونیم نشست و با لحنی که سعی میکردم جدی باشه گفتم:من لوس نیستم…موقعیتمون هم کاملا درک میکنم اما…اما…یه مشکلی هست خب!
دست به کمر خیره شد به صورتم…
–چه مشکلی؟!میشه واضح حرف بزنی منم بفهمم؟!
واضح حرف میزدم؟!مگه میشد…؟!چه طور میتونستم به چشماش خیره بشم و خیلی راحت از مشکلم باهاش حرف بزنم…؟!بایه مرد غریبه…!واقعا چه طور ممکن بود!
سرمو پایین انداختم وگوشه ی مانتو مو چنگ زدم…اونقدر چلوندمش تا استرسم کمتر بشه اما فایده ای نداشت…حس میکردم زیر نگاه داغش در حال ذوب شدنم…وای خدایا منو نجات بده…!
سام:
همچنان منتظر نگاهش میکردم…چرا حرفی نمیزد؟!مگه چه مشکلی داشت که نمی تونست به زبون بیاره…!دستمو شونه وار بین موهام حرکت دادم و با کلافگی گفتم:وقت کمه دیانا…نمیخوای حرف بزنی؟!
همچنان سرش پایین بود…این رفتارشو درک نمیکردم..
نگاهمو از صورتش که تو یقه مانتوش فرو برده بود حرکت دادم و چندبار سرتاسری نگاهش کردم…بادیدن لکه ی قرمز رنگی که روی قسمت پایین مانتوی طوسی رنگش افتاده بود همه چیز دستم اومد…تازه فهمیدم که مشکل این دختر از کجا آب میخوره!واقعا به خاطر یه مسئله ی فیزیولوژیک اینقدر حرص میخورد و عذاب میکشید؟!این موضوع چندان هم مهم نبود…برای هر دختری پیش میومد ولی چرااینقدر دیانا ازبروز این مشکل جلوی من خجالت میکشید؟!پس رنگ پریدگی و ضعفش هم از این موضوع منشا میگرفت…؟این دختر چه طور تونسته بود بااین حال خرابش تا این ساعت بدون خوردن چیزی دووم بیاره!؟وای…این دختر عجب صبر وتحملی داشت!
دستمو به سمتش دراز کردم وگفتم:دستمو بگیر کمکت میکنم راحت تر حرکت کنی اگه نمیتونی میتونم بغلت کنم و…
تند بدون اینکه به صورتم نگاه کنه دستشو دور بازوم حلقه کرد…عمدا بازومو گرفت که پوست دستش دستمو لمس نکنه!
صورتش از شدت قرمزی به لبو بیشتر شباهت داشت و من تعجب میکردم چه طور باازدست دادن اینهمه خون هنوز هم خون به صورتش هجوم میاورد؟!
لبخندی رو لبام نشست…دیانا باتموم دخترایی که تابحال به عمرم دیده بودم فرق داشت!
کمکش کردم راحت تر حرکت کنه…میدونستم حالش خوب نیست و تاهمین حدهم اگه تونسته سرپابایسته خیلی فشاررو تحمل کرده..
دوتا بادیگارد تکیه به دیوار سمت چپ ماایستاده بودن و حرف میزدن…دعا دعا میکردم که متوجه حضور مانشن!ای کاش دیانا میتونست سریعتر حرکت کنه.
-آقا سامی مگه اتاق دوربین نداشت؟!پس اونا میتونن الان راحت بفهمن که ماداریم فرار میکنیم!
این دیانا هم خوب به همه چیز دقت میکرد…لبخند محوی زدم و آروم گفتم:حواسم بود مگه ندیدی روی دوربینی که گوشه ی دیوار بود یه تکیه کاغذ گذاشتم!
متعجب نگاهم کرد…وقتی چشماش گرد میشد درشت تر از حدواقعیش به نظر میرسید و خیلی بانمکش میکرد…سعی کردم نگاهش نکنم تا بیش از وسوسه نشم!
-کاغذ از کجا آوردین؟!
-کاغذ معمولی که نه…یه اسکناس گذاشتم جلوی لنز دوربین
چشم چرخوندم و وقتی بادیگاردهارو مشغول دیدم به دیانا گفتم که آماده بشه…نفس عمیقی کشیدم و تو یه حرکت دیانا رو ازرو زمین بلند کردم و باحالت دو ازاون منطقه گذشتم…پشت ستون که قرار گرفتم نفسی از سر آسودگی کشیدم…سخت ترین مرحله رو رد کرده بودیم و فقط گذشتن از اون در لعنتی مونده بود…!
دیانا هنوز توبغلم بود و من اصلا حواسم نبود…باتکونی که خورد تا متوجه حضورش شدم حلقه ی دستامو باز کردم و ازش فاصله گرفتم…تنم داغ بود و تپش قلبم نامنظم نمیفهمیدم چراحالم اینطور شده بود!شاید به خاطر هیجان عملیات بود که آدرنالین خونم بالا رفته بود و شاید هم…؟!نه…نه…قطعا مورد اول درسته!
بادرخروجی تنها چندمتر فاصله داشتیم آروم وشمرده قدم برمیداشتیم که صدای پاشنه های کفش آشنایی از پشت سر به گوشم رسید…
سرجام میخکوب شدم….اه لعنتی…لعنتی…لعنتی!
-به به…میبینم که خوب نقشه ی فرار کشیدین!
آروم و خونسرد به سمت شادی برگشتم وباحالت خاصی نگاهش کردم…اسلحه بدست مقابل من ایستاده بود و باچشمایی که برای دقت بیشتر ریزشون کرده بود نگاهم میکرد!
چندقدم جلو اومد واسلحه رو به قصد نشونه گیری بالا آورد…
-فکرمیکردم دوستم داری!باخودم خیال میکردم باتو میتونم یه عمری خوشبخت باشم…ذهنمو خیلی درگیر خودت کردی…بارفتارت…با اخلاقت…با جذابیت های خاص خودت دلمو عاشق کردی اما حالا…
پوزخندی زدم و گفتم:من هیچ وقت عاشقت نبودم…هیچ وقت هم دوست نداشتم…تازه برام نفرت انگیز هم بودی بیش از هر چیزی!چه طور میتونستم عاشق کسی که بشم که تا سرحد مرگ ازش متنفر بودم!؟هوم…؟
مات نگاهم میکردم…اسلحه توی دستش میلرزید و من نگران بودم یه وقت از سر حرص اون ماشه کشیده نشه…
-پس اون حرفا چی بود بهم میزدی؟!میگفتی ازم خوشت میاد…میتونیم باهم باشیم و…
وسط حرفش پریدم و باچشمای برزخی نگاهش کردم…کنترلمو از دست دادم و تقریبا با فریاد گفتم:هیچ وقت بهت نگفتم دوست دارم و عاشقتم بهت گفتم ازت خوشم میاد چون واقعا خوشم میومد منو به اهدافم نزدیکتر میکردی…احمق بودی و این برای من خوشایند بود…هیچ وقت ازت سواستفاده نکردم…حتی بهت دست هم نزدم!یادت که نرفته همیشه خودت پیش قدم میشدی…تازه خیلی جاها من کوتاه میومدم میدونی چرا؟!
مات نگاهم میکرد…انگار انتظار این حرفارو از من نداشت اما من اهمیتی به طرز نگاهش ندادم بلند تر از قبل فریاد زدم
-چون اونقدر آشغال بودی که حدخودتو نمیدونستی…اونقدر کثیف بودی که به هر روشی سعی داشتی خودتو به من نزدیک کنی!من هیچ وقت عاشقت نمیشدم…من هیچ وقت عاشق یه هیولای خوش ظاهر نمیشدم!
بغض کرده بود…چونش میلرزید !رفتارش برام قابل درک نبود…یعنی واقعا عاشقم شده بود یااینم یه نقشه ی دیگه بود؟!
-من برای اولین بار حس کردم یه آدم کنارمه…از رفتارات خوشم میومد…از اخلاقت لذت میبردم!بااینکه سرد بودی…خشک بودی…سرسخت ونفوذ ناپذیر بودی اما مرد بودی…!یه مرد واقعی…!مردی که تابحال دور و اطرافم مثل تورو ندیدم…مغرور بودی و من این غرور رو دوست داشتم!کمتر مردی مثل توپیدا میشد که اینقدر ساده و بی تفاوت از کنار من عبور کنه و به پیشنهادم جواب منفی بده!این رفتارت منو جذب میکرد…هرچه قدر که ازم فاصله میگرفتی بیشتر به سمتت متمایل میشدم…هرچی ازم دوری میکردی بیشتر دلم برات تنگ میشد…سام من واقعا دوست داشتم و دارم!باخودم میگفتم اگه سام منو بخواد حاضرم از همه چیز بگذرم و باهاش تا ته دنیا برم چون مرده! هیچ وقت عاشق نشده بودم اما کنار تو عشق رو تجربه کردم…سام باور کن راست میگم…وقتی فهمیدم تو هم مثل پدرمی ازت سرد شدم…دلم ازت گرفت چون یه تصورات دیگه ای ازت داشتم نمیخواستم زندگی من هم مثل مادرم سیاه بشه!میخواستم خوشبخت باشم فقط کنار تو اما تو رویاهامو خراب کردی…نابودم کردی!ازت بدم اومد فهمیدم توهم مثل بقیه ای!اما حالا…حالا دارم میفهمم که همه اینا نقشه بوده…حالا میفهمم که داشتی پدرمو بازی میدادی!سامی بگو که راسته بگو که همه اینا نقشه بوده…بگو!
متعجب به چشمای خیسش نگاه میکردم…این دختری که به خاطر من هق هق میکرد همون دختر سرکش و بی پروای قبله !؟این شادی که الان مقابلم ایستاده همون شادی دختر غلامه؟!پس چرااینقدر متفاوت…!اینقدر تناقض رفتاری رو چه طور باور کنم…؟
-بگو تو مثل پدرم نیستی!بگو…!
بااینکه از رفتارش خشکم زده بود اما بی اختیار لب باز کردم وگفتم:نیستم…
خندید…بلند خندید…چندقدم جلو اومد وگفت:حاضرم تا ابد کنارت باشم سام!اگه بخوای…هرجا که بری باهات میام!پابه پات…قدم به قدم…هرکاری که بخوای میکنم..هرجور که تو دوست داشته باشی رفتار میکنم…خوب میشم!آدم میشم…فقط اگه تو منو بخوای!
قدم دیگه ای جلو اومد…
بالحن اغواگری ادامه داد:دنیارو به پات میریزم سام…اگه منوبخوای قسم میخورم اونطوری بشم که دوست داری!فقط بگو یه کلام بگو منو میخوای…!
پوزخندی گوشه لبم نشست…این دختر واقعا باخودش چی فکر میکرد؟!واقعا فکرمیکرد انقدراحمقم که بخوام حتی یک ثانیه باهاش باشم…؟!
نگاه منتظرشو دوخته بود به چشمام!پوزخندم عمیق تر شد وگفتم:حتی اگه تنها دختر روی کره ی زمین هم بودی هیچ وقت تورو انتخاب نمیکردم!
اسلحه توی دستش به نوسان افتاد و فکش منقبض شد…
-حرف آخرت همینه…؟آره…؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم وگفتم:حرف اول وآخرمم همین بود منتهی تو زیاد شلوغش کرده بودی!
اخم غلیظی روی پیشونیش نشست…
-خیلی نامردی سام…خیلی بی معرفتی…!این بود جواب عشقی که به پات ریختم…؟!این بود جواب محبتام…؟!
بلند خندیدم…اونقدر بلند که انعکاس صدام تو فضای سوله میپیچید وواضح بگوش میرسید…
-من نامردم…؟!چی شد تا الان که تنها مرد زندگیت بودم چی شد یهو شدم نامرد؟!چون کثافت کاریهاتو نمیتونم تحمل کنم نامردم…؟!
-بااحساساتم بازی کردی…
بااخم غلیظی نگاهش کردم…گریه میکرد…برام مهم نبود…کاش خفه میشد صداش بدجوری رو اعصابم بود
با صدای بلندی رو بهش گفتم:من با احساساتت بازی کردم…؟چی کار کردم که به احساساتت لطمه خورد؟!حرفای عاشقونه بهت زدم یا یه شب رویایی واست ساختم؟!مجبورت کردم بهم علاقه مند بشی؟هوم…؟
با گریه داد زد:سامی چرا درکم نمیکنی…؟تو که میدونی عاشقتم چرا بامن چنین معامله ای کردی؟چرا…چرا…؟
تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد…چندتا بادیگار به طرفش خیز برداشتن اما با نگاه شادی سرجاشون ایستادن و قدمی جلوتر نرفتن…هق هق میکرد…به خاطر اشکایی که روی صورتش جاری شده بود یه حلقه ی سیاه از مایع ریمل دور چشماش نشسته بود.
زار میزد…اشک میریخت…دلم براش نمیسوخت…آره اینرو برای اونا به حق میدیدم…اینکه خردشون کنم…اینکه اونا رو تاپای نابودی بکشونم…لذت میبردم وقتی میدیدم اینطور جلوم زانو زده و شیون وزاری راه انداخته…سرشو بلند کرد و با گریه گفت:ازت نمیگذرم سام…کاری که باهام کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…توی این مدت منو به بازی گرفتی…کاری کردی دوست داشته باشم ولی حالا که عاشقم کردی کشیدی کنارومیگی همش یه بازی بوده…خیلی نامردی سام…خیلی نامردی!
عصبانی شدم…نباید باچنین جسارتی زل میزد توچشمام و این حرفارو میزد…با دوقدم بلند خودمو بهش رسوندم و یقه ش رو چسبیدم وبلندش کردم…جیغ خفیفی کشید…زل زدم تو چشماش…تموم خشممو ریخته بودم تو چشمام…فکم منقبض شده بود!
تکونی بهش دادم و داد زدم :برای آخرین بار بهت میگم…توبرام مثل یه اسباب بازی بودی…اگه میدونستی نامردی چیه اینطور بامن حرف نمیزدی!…میزونی چیه؟!
بلند تر داد زدم:عاشق اینم که خورد شدنتونو ببینم…این روح و احساس به ظاهر لطیفتو به آتیش بکشم…عجز و التماستو ببینم…دوست دارم با چشمای اشکیت به چشمام زل بزنی و بگی سام غلط کردم هرکار بگی میکنم فقط ترکم نکن…
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۷ عصر
هلش دادم به پشت افتاد روزمین…ناله کرد…بی صدا هق هق میکرد…از صدای بلندم وحشت کرده بود…چندتا از بادیگاردا بین اومدن و نیومدن مونده بودن و متعجب به صحنه ی روبه رو نگاه میکردن…نگاهم که به دیانا افتاد بیشتر عصبانی شدم…پابه پای شادی اشک میریخت…به طرفش قدم برداشتم و خواستم چیزی بگم که باصدای غلام متوقف شدم!
-به چه جرأتی با دختر من اینطور رفتار میکنی؟!
به طرفش برگشتم…خیره شدم به اون چشمای سبزی که یه روز نابودم کرد…هم منو نابود کرد…هم تموم زندگیمو!
-به همون جرأتی که تو اون بلارو سرمن آوردی!به همون جرأتی که خواهر هرزه ات زندگی منو مادرمو خراب کرد…دقیقا باهمون جرأت و جسارت شما این کارو کردم…
چشماش برزخی شد و نگاهش تیز…قدمی به سمتم برداشت…
-باید زودتر از این حرفا میفهمیدم که کینه ی انتقام تو وجودت رخنه کرده…باید زودتر میفهمیدم و خودمو خونواده مو ازت دور میکردم!اما خب حالا هم دیر نشده…یادت که نرفته دست من اسیری هم تو و هم این خوشگل خانوم…میتونم چندجور زجرت بدم…اولیش اینکه جلوی چشمای تو یه شب رویایی بااین خانوم خوشگله بگذرونم و بعد بکشمت…یاهم اینکه…
بااین حرفش بیشتر عصبی شدم…
-تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی عوضی!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:مطمئنی ؟!از من خیلی کارا برمیاد که تو هنوز ازش خبر نداری…!
-میدونم تو کثافت کاری رقیب نداری و آشغال تر از این حرفایی اما نمیذارم دیگه بلایی سرم بیاری!مثل کوه…محکم …سرسخت…جلوت وایستادم…قدم از قدم نمیتونی برداری!
اسلحه شو تو دستش چرخوند و به سمتم نشونه گرفت…
-باچی میخوای جلوم وایستی؟!بادستای خالی…؟تنهایی…؟
پوزخندش عمیق تر شد…خواست جلوتر بیاد که صدای آژیر پلیس از بیرون به گوش رسید…
هول سرجاش ایستاد…
-واسه من پلیس خبر میکنی؟!آره لعنتی…؟!میکشمت…میکشمت
-همین جوری جرمت سنگین هست چندکیلو شیشه و آدم ربایی مجازات سختی داره…کارو واسه خودت سخت تر نکن!
-حرف مفت نزن نباید بهت اطمینان میکردم نباید!
دیانارو که از ترس میلرزید پشتم فرستادم…
-صدا از بیرون کاملا واضح بود…
-شما توسط نیروی پلیس محاصره شدید…هرچه سریعتر مکان رو تخلیه کنید
بی توجه به حرف پلیس اسلحه رو سمت شقیقه ی من نشونه گرفت و با یه حرکت ماشه رو کشید…
سرمو پایین کشیدم وچشمامو بستم اما قبل از اینکه تیر به من اصابت کنه صدای جیغ شادی و فریاد غلام به گوشم رسید…نا مطمئن چشم باز کردم وبادیدن شادی که غرق خون کف سوله افتاده بود شوکه شدم
غلام ماتش برده بود…دیگه توجهی به اخطار پلیس که از بیرون شنیده میشد نمیکرد…زل زده بود به بدن نیمه جون دخترش که تو دریایی از خون قلت میزد…زانو زد…هنوز اسلحه تو دستش بود…دستشو دراز کرد و روی صورت شادی گذاشت…هیچی نمیگفت!انگار خواب بود…یه خواب عمیق…شادی لبخند تلخی زد و همون جور که خون از گوشه لبش جاری بود گفت:بابا…ناراحت نباش…!من فقط خواستم جون کسی رو که دوستش داشتمو نجات بدم!زندگی که من داشتم زندگی نبود…جهنم بود!حالا تموم شد….راحت شدم!ببخش اگه…
سرفه های شدیدش اجازه نداد بیشتر حرف بزنه همزمان فریاد غلام هم بلند شد:بچم مرد…چراهیچ کس کاری نمیکنه؟!
پوزخندی رو لبم نشست…چه قدر منتظر این لحظه بودم…!چه قدر انتظار داشتم غم واقعی رو تو چشمای سبز این مرد ببینم!چه قدر تلاش کردم…چه روزهایی رو به شب رسوندم تا برای عذاب کشیدنش نقشه بکشم و چه شب هایی رو به روز رسوندم تالحظه ی عذاب کشیدنشو تو ذهنم تجسم کنم…!انتظار تموم شده بود…حالا به هدفم رسیده بودم…تکه تکه شدن قلب این مرد رو حس میکردم باید از ته دل خوش حال میبودم ولی…چرا نبودم؟!چرا تو دلم اون حس آرامش موج نمیزد…؟خبری از اون حس لذت ابدی نبود…!انگار هنوز تو اون منجلاب بال بال میزدم…!
باضربه ای که به در خورد در سوله باز شد و ماموران یگان ویژه وارد شدن…بادیگاردا میدونستن که دیگه راه فراری نمونده…اینجا ته خده!آخر قصه س…!بدون هیچ دفاعی…بدون هیچ عکس العمل شگفت آوری خودشونو به دست پلیسا سپردن و به ثانیه نکشید فضای سوله پراز سربازایی شد که همیشه لحظه ی آخر میرسیدن…!
دو ماه بعد…!
دیانا:
آخرین کتابمو داخل کوله ام گذاشتم و زیپشو بستم…!همزمان گوشی موبایلم زنگ خورد…فقط دوتا بوق و بعد قطع شد…!میدونستم اینطور زنگ زدن فقط مخصوص سام بود…!لبخند پررنگی زدم و از جا بلند شدم…حوصله ی منتظر موندن رو نداشت!کوله رو روی دوشم انداختم و از کلاس خارج شدم…بی توجه به نگاه های خیره ی دانشجوی تازه وارد از سالن اصلی گذشتم و با عجله از دانشکده بیرون رفتم!
ماشین مشکی رنگش اونطرف خیابون پارک بود! بااحتیاط از خیابون رد شدم و کنار پنجره ایستادم…دونه های برف یکی پس از دیگری روی کاپوت داغ ماشین فرود میومدن و به محض استقرارشون آب میشدن
هوای سرد بیست و پنجمین روز اسفند ماه لرز عجیبی به اندامم انداخته بود…باهمون چهره ی جدی و اخم همیشگی سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود وچشماشو بسته بود…!اصلا متوجه حضور من نشد!دلم میخواست تاابد اونجا بایستم و کوه غرورمو تماشا کنم اما سرمای استخون سوز زمستون اجازه نمیداد…
با دوانگشتم ضربه ی آرومی به شیشه زدم…چشماشو باز کرد و بادیدن من یه تای ابروشو بالا انداخت…قفل مرکزی رو زد و من تند و باعجله دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم اما اونقدر دستام یخ بسته بود که هیچ احساسی نداشت…نمیتونست دستگیره رو حرکت بدم…
خودش متوجه شد…به سمت در خم شد وبایه حرکت دروباز کرد…باباز شدن در موجی از هوای گرم صورت خشک و یخ زده مو نوازش کرد…سوار ماشین شدم و دروبستم…
دستامو جلوی بخاری گرفتم…گزگز کردن پوست دستمو حس کردم اما مهم نبود…این گرمای مطبوع لذت بخش بود!اونقدر تحت تاثیر این گرما قرار گرفته بودم که بدون اینکه سلام کنم گفتم:وای هوا خیلی سرده…داشتم یخ میبستم اون بیرون!
استارت زد و همونطور که نگاهش به روبه رو بود گفت:دستاتو اون طوری جلوی گرما نگیر…خوب نیست!دستای سرد رو هیچ وقت مستقیم جلوی گرما نمیگیرن استخونات یهو منبسط میشن و درد میگیرن خانوم مهندس…!
عمدا خانوم مهندس رو کشدار گفت تابیشتر لج منو دربیاره اما من از توجه بی حد و حصرش غرق در لذت بودم…
دستامو عقب کشیدم و روی زانوهام گذاشتم
-یکم دیر تر میومدی!کل دانشکده خالی شد آخرین نفری که اومد بیرون تو بودی!وایمیستادی کل چراغارو هم خاموش میکردی درو قفل میزدی بعد میومدی!
متوجه کنایه حرفش شدم اما اعتماد به نفسمو از دست ندادم…
-خب چی کار کنم نمیشد به استاد بگم که من باید برم…فقط یک ربع اضافه نگهمون داشت
شماتت بار نگاهم کرد…نگاهمو دزدیدم وگفتم:خب من که قبلا گفتم احتیاجی نیست شما بیاین دنبالم…!خودم میتونم بیام…ولی…
-آره تو همون قبلا هم جوابتو گرفتی!انتظار نداری که تو این تاریکی اجازه بدم تنها بیای ؟
-ساعت پنج عصره…!
-ولی تاریکه!
سکوت کردم…جوابی برای حرفای منطقیش نداشتم!
لبخند محوی زد وگفت:چی شد نامه تو گرفتی؟!
انگار تازه یاد چیز مهمی افتاده باشم باهیجان به سمتش برگشتم وگفتم:وای آره آقا سامی!اوایلش موافق نمیکردن…اما بعد استاد مجد تا فهمید شرکتی میخوام برای کار آموزی اونجا مشغول شم متعلق به شماست قبول کرد…تازه کلی هم بهتون سلام رسوند!باورتون نمیشه…خیلی خوش حالم!
سکوت کردم…واقعا اگه سام نبود من به کجا میرسیدم…؟اگه حمایت های سام نبود من الان کجای این سرزمین دنبال پناهگاه میگشتم…؟
- آره کاملا معلومه حس شاغل بودن بهت دست داده…پس از بعد از عید میشی کارمند من!کارمند کوچولو!
رشته ی افکارم پاره شد…دیگه از اینکه منو کوچولو خطاب میکرد ناراحت نمیشدم….میدونستم سام فقط سربه سر کسی میذاره که براش مهمه…!نه هر کسی…!ته دلم مالش رفت…
-دستتون درد نکنه آقا سامی اگه شما نبودین…
بی توجه به حرفم دستشو دراز کرد و طره ای از موهامو که از مقنعه بیرون زده بود کشید…
-برای هزارمین بار میگم تشکر لازم نیست…!دیاناخودت زحمت کشیدی!
نفس عمیقی کشیدم و عطر تلخشو به ریه هام فرستادم…چه قدر این عطر خوب بود…دیگه به وجودش عادت کرده بودم…
-خسته ای؟!
به نیم رخ مردونه و جذابش خیره شدم…
-نه…اونقدر خوش حالم که خستگیم اصلا به چشم نمیاد
کنارپلکش چین افتاد…
-ازاون دوست دیوونه ات چه خبر!؟
ابروهام خود به خود بالا رفت و به تدریج به هم نزدیک شد…
-منظورتون به روژینه؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد
با حرص بند کیفمو توی دستم فشار دادم وگفتم:چون به پیشنهاد دوستتون جواب منفی داده دیوونه اس؟!
لبخند زنان سرشو تکون داد…لبامو جمع کردم و اخمم غلیظ تر شد…!
-توقع ندارین که روژین آقا پدرامو ببخشه؟!شما هیچ میدونین پدرام خان چه بلایی سر روژین آوردن؟شما هیچ میدونین سر اون قضیه روژین چه قدر اشک ریخت…!چه قدر داغون شد…؟نمیدونین!نه شما هیچی نمیدونین…پسری که عاشقش بود وسط راه تنهاش گذاشت…رفت بایکی دیگه ازدواج کرد… روژین بدجور شکست آقا سامی!اصلا من اگه جای آقا پدرام بودم از صدفرسخی روژین هم رد نمیشدم…!
دستشو به نشونه تسلیم بالا برد وگفت:خیلی خب بابا!چرا قاطی میکنی؟!اصلا به من چه…!چی به من میرسه!
خندم گرفت…چه زود عصبی شده بودم و سر کسی که دوستش داشتم داد میزدم لبمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم…ماشین وارد کوچه شد…
-گاهی اوقات باید به طرف مقابلمون فرصت بدیم اجازه بدیم حرف بزنه…گاهی اوقات باید پابذاریم رو احساساتمون و منطقی رفتارکنیم مگه خودت همیشه این حرفو نمیزدی؟!
حرفی برای گفتن نداشتم…سام این روزها چه قدر متفاوت بود؟
ماشین روبه روی در بزرگ وسیاه رنگ خونه متوقف شد…نیم نگاهی به من انداخت و از داخل داشبورد ریموت رو درآورد…ماشین که داخل حیاط پارک شد از سکوت خونه تعجب کردم…روبه سام گفتم:چرا هیچ خبری نیست؟
همیشه آرمیتا باهیجان به استقبالم میومد وتا خود خونه حرف میزد…از اتفاقات روز مره میگفت…از مهدکودک…از دوستاش…اما حالا خیلی عجیب بود!
جلوتر از من به راه افتاد…قدم تند کردم و کنارش قرار گرفتم
-جواب سوال منو نمیدیدن؟!
ازگوشه ی چشمش نگاهم کرد وگفت:نه!
برای هزارمین بار حرصم گرفت…سلانه سلانه از پله های ورودی ساختمون بالا رفتم و جلوی در متوقف شدم…چرا کسی درو باز نمیکرد؟!
شونه ای بالا انداختم و خودم وارد شدم.تاریکی…تاریکی…تاریکی
خونه اونقدر تاریک بود که نمیتونستم جایی رو ببینم…چشمامو ریز کردم و کورمال کورمال دنبال کلید برق به راه افتادم…دستم که کلید برق رو لمس کرد محکم فشارش دادم…به محض روشن شدن چراغا صدای جیغ و دست بلندی منو از جا پروند…بادهانی باز به منظره ی مقابلم خیره شدم…
آرمیتا بایه تاپ و دامن قرمز رنگ چندتا بادکنک رنگی رو تو هوا تکون میداد و بالا وپایین میپرید!
روژین بالبخند گشاد و مضحکی کنار پدرام ایستاده بود وباهیجان دست میزد…
گیتی جون به ویلچر حاج صادق تکیه داده بود و بالبخند خاصی نگاهم میکرد…وای اینجا چه خبر بود؟؟؟
انگار زمان متوقف شده بود…دیگه هیچ صدایی به گوشم نمیرسید…فقط تصویر ها جلوی چشمام رژه میرفتن…حرکت لبهای روژین رو میدیدم اما نمیفهمیدم چی میگه؟!انگار حس شنواییمو ازدست داده بودم…تازه همه چیز برام روشن میشد…امروز بیست و پنج اسفندماه…بیست و دومین سالگرد عمرم بود…!چرا یادم رفته بود…!؟
سری کنار گوشم قرار گرفت…نفسای داغی گردنمو نوازش کرد…بدنم سوخت و آتیش گرفت…قلبم به تپش افتاد…صدایی توی گوشم پیچید…
-تولدت مبارک فرشته کوچولو!
مات شدم….هنگ کردم…تو باورم نمیگنجید…هوا کم بود…اکسیژن کم بود…نفس کشیدن سخت بود…
ذهنم خالی شده بود از هر چیزی!انگار توخلابودم…بی حرکت…بین زمین و آسمون معلق…برای من جشن تولد گرفته بودن؟!
اشک تو چشمام حلقه زد…دیدم تار شد…لعنت به این قطره ها که وقت و بی وقت توی چشمام پر وخالی میشدن!
هاله ای از یه تصویر آشنا جلوی چشمام شکل گرفت و دستی دور مچم حلقه شد…
-خاله دینی بیا ببین برات کیک خریدیم بیا دیگه!
لبخند محوی زدم و همراه آرمیتا به وسط سالن کشیده شدم…خونه پربود از بادکنک و کاغذهای رنگی…بعد از هجده سال این اولین سالگرد تولدم بود…خیلی خوش حال بودم خیلی!
گیتی جون به سمتم اومد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت…کمی خودشو جلو کشید و پیشونیمو بوسید…
-تولدت مبارک عزیز دلم…ایشالا صدسال زنده باشی…تو به هممون زندگی دوباره بخشیدی!
گونه هام گلگون شد…سرمو زیر انداختم…واقعا از حرفش خجالت میکشیدم…
-اگه تو نبودی الان ماها کنار هم نبودیم…تو به تک تکمون کمک کردی!
قطره اشکی روکه از گوشه ی چشمم چکید رو سریع پاک کردم…نمیخواستم بااشکام این لحظه های قشنگ رو خراب کنم…
روژین با صدای بلندی گفت:نمیخوای لباس عوض کنی؟!
لبخندی زدم و به سمت پله ها حرکت کردم…صدای قدمهاشو از پشت سرم شنیدم
-هی کجا میری؟!وایستا منم بیام…!
روی تخت نشستم…هنوزهم باورم نمیشد این جشن برای من باشه…!شوک بزرگی بهم وارد شده بود
روژین تند تند لباسای داخل کمد رو زیر ورو میکرد و زیر لب حرف میزد…آخر سر طاقت نیاورد…
-دریغ از ذره ای شعور تو کله ی پوک تو…!
مات به صورتش نگاه کردم…
-میگم تو بافسیل نسبت نداری؟!
-هان…؟!
-فسیل…سنگواره!بابا نمیدونی چیه؟!انواع باقی مانده آثار گیاهی وجانوری…نظیر جسم حیوانات و …
کلافه گفتم:چرا چرت و پرت میگی روژین؟!حالت خوبه…؟تب نداری؟
-خوبم…ولی انگار تو خوب نیستی…خب داشتم میگفتم فسیل ها سالیان سال عمر میکنن!مثلا هزار سال…
-روژین منظورت چیه؟!
-میگم تو چند سالته؟!
-خب اینطور که پیداست امشب بیست و دوسالم میشه!
کمی متفکرانه نگام کرد وگفت:گمون نکنم…به خیال من یه صد صدو بیست سالت باشه!
با کوسن روی تخت روی سرش کوبیدم وگفتم:روژین خل شدی؟!
سرشو گرفت و ناله کنان گفت:آخه دختر این لباسا چیه که تو داری؟!همش مشکی…قهوه ای…سرمه ای…طوسی تیره…!اصلا میدونی رنگ روشن به چی میگن؟!
تازه متوجه منظورش شدم…
-جدی دلت نمیگیره از اینهمه رنگ بندی!الان میخوای چی بپوشی!!؟
یه نگاه به لباسا کردم وگفتم:همون مانتو…
نذاشت حرفم تموم شه…دستمو گرفت و به سمت کمد کشید
-آخه کی جشن تولدش مانتو میپوشه که تو دومیش باشی!
دستشو لابه لای لباسا گردوند و بعداز یه جستجوی حسابی یه پیراهن مشکی بیرون آورد…یه نگاه کلی بهش انداخت وگفت:بااینکه رنگش تیره اس!ولی خب این بدک نیست!
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست وگفتم:روژین خیلی احمقی !آخه من جلوی سام و حاج صادق اینو بپوشم؟!
لبخند شیطانی زد وگغت:اون سام که عینهو مرتاض های هندی میمونه!باور کن لختم جلوش بگردی اصلا تحریک نمیشه…اما این حاج صادق…!بدک نیستا!میخوای روش فکر کنی؟
ضربه ی محکمی به بازوش کوبیدم و لبمو گزیدم تا صدای خندم بلند نشه…
-خیلی خب بابا…حالا یه چیزی از روش میپوشی!من یه کت کوتاه سفید دیدم…اون خوبه!
کمی فکر کردم…پیراهن مشکی ساده ی ماکسی آستین حلقه ای…اگه یه کت از روش میپوشیدم بد نمیشد!
به ناچارلباسو از روژین گرفتم وگفتم:برو بیرون بذار بپوشم ببینم تو تنم چه طوره؟!
تک خنده ای کرد وگفت:حالا بپوش همین جوری!این هیکل خوشگلتو ببینم جیگر!
ضربه ای دیگه به بازوش کوبیدم…بی حرف از اتاق رفت بیرون…
لباسو تنم کردم اما لعنتی زیپش از پشت بسته میشد و هرچی تلاش میکردم نمیتونستم ببندمش!موهامو روی شونم ریختم و دستمو عقب بردم اما نتو نستم ببندمش…کلافه شده بودم…آروم روژین رو صدا زدم…خبری نشد…!
چندلحظه بعد در اتاق باز شد…بدون اینکه نگاهی به پشت بندازم گفتم: قربون دستت بیا این زیپو ببند دستم نمیرسه!
-صداش در نیومد…تعجب کردم!روژین همیشه اونقدر حرف میزد که آدمو کلافه میکرد حالا رفت و آمدش اینقدر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۴۱ عصر
آروم و بی سرو صدا جای تعجب داشت…
-روژین ماتت برده؟!بهت میگم بیا این زیپو ببند…دیر شد!اصلا به نظرم این لباسه خیلی تنگه!فک کن که یه درصد اینو جلوی سام بپوشم…آب میشم از خجالت که!لعنتی خیلی بازه…
-نه خیلی هم باز نیست…از نظر من که موردی نداره!
باشنیدن صدای سام از پشت سرم جیغ خفیفی کشیدم و به عقب برگشتم…به در تکیه داده بود و مستقیم نگاهم میکرد!نگاهش جدی بود و روی پیشونیش چین افتاده بود!سام اینجا چی کار میکرد؟
تند از جا پریدم و مانتومو از روی تخت برداشتم و جلوم گرفتم…
-آقا سامی بهتر نبود اول در میزدید؟
دستاشو روی سینه اش تنظیم کرد وگفت:من که اینجا کاری نداشتم…تو صدام زدی!تازه قربون صدقه ام هم میرفتی !دلم نیومد کمکت نکنم!
لعنت به من…لعنت به روژین…لعنت به این شانس!
قدمی به سمتم برداشت…
-حالا پشت کن زیپتو بلندم!
وای خدای من این بشر چرا تازگیا اینقدر پررو شده بود؟!واقعا شرم نمیکرد این حرفارو میزد؟!
از خجالت سرخ شدم و سرمو پایین انداختم…با صدای خفه ای گفتم:نه خودم میبندم…شما بفرمایید
-نه تو خودت که نمیتونی!الان گفتی دستت بهش نمیرسه!تازه دیر هم شده!
بااینکه از خجالت داشتم میمردم گفتم:نه یه خاکی تو سرم میریزم شما بفرمایید بیرون
باصدایی که رگه هایی از خنده توش مشخص بود گفت:من جام راحته!تو هم راحت باش…!
دیگه واقعا داشتم حرص میخوردم…نمیتونستم جوابشو بدم و اونم از فرصت استفاده میکرد…حضورشو که کنارم حس کردم سرمو بلند کردم و ناخواسته نگاهمو دوختم به صورتش…لبخند پهنی زینت صورتش بود و چشماش برق میزد!چرا چشماش اینقدر ستاره داشت…؟
-میدونی بعد از دوماه این اولین باری بود که اینقدر سرخ شدی!قبلا هم بهت گفته بودم که وقتی صورتت قرمز میشه خیلی بانمک میشی!
حس میکردم دارم آتیش میگیرم…قطرات عرق رو روی تیره ی پشت کمرم حس میکردم…چرا ازم فاصله نمیگرفت…؟چرا اینقدر نزدیک میشد؟مگه نمیدونست من خیلی کم جنبه ام؟
لبمو گزیدم و نگاهمو دوختم به زمین…
-دیانا پس چرا نمی…
صدای روژین قطع شد…انگار اونم از حضور بی موقع سام تو اتاقم شوکه شده بود…
سام کمی ازم فاصله گرفت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه با قدمهای بلند ومحکم از اتاق رفت بیرون و من سست و بی حرکت کف اتاق افتادم

سام:
برای هزارمین بار عرض حیاط رو طی کردم…دیگه سرایدار خونه هم اونقدر همراه بامن گردنشو این طرف و اونطرف چرخونده بود تا سراز کار من دربیاره خسته شده بود و بی تفاوت روی صندلی تواتاقک کوچیکش نشسته بود…!
چرامعادلات ذهنیم به هم خورده بود؟!همه چیز برام گنگ و بی مفهوم بود…!نمیتونستم روی یه موضوع متفکر بشم…گیج و منگ بودم…انگار "ازنهایت درد به بی حسی رسیده ام."
"چیزی دارد تمام میشود…
چیزی دارد آغاز میشود…
ترک عادتهای کهنه…
وخوگرفتن به عادت های نو…
این احساس چنان آشناست گویی هزار بار زندگیش کرده ام…
میدانم و نمیدانم چیست؟!"
جدی چرا اینطور شد؟!از کی…؟از چه موقع…؟این عادت نو از کی شروع به شکل گرفتن کرد که من نفهمیدم…!اگه میفهمیدم شاید میتونستم جلوشو بگیرم…!ولی از دستم در رفت…!نتونستم…!
دونه های برف یکی یکی روی صورتم فرود میومدن ولی ذهنم اونقدر درگیر بود که حوصله ی کنار زدن این برفا رو ازروی صورتم نداشتم…
مدام چهره ی دیانا توی ذهنم نقاشی میشد…چیزی فراتر از دیدنش میخواستم…یه چیزی فراتر از این نزدیکی میخواستم!نزدیکی که اسمش فقط کنار هم بودنه…!نه چیزی بیشتر…
دلم نزدیکی میخواست…نزدیکی هایی از نوع خواستن…از نوع دوست داشتن و دوست داشته شدن…عشق و فقط عشق…!این چه بلایی بود که سرم اومده بود؟!
نگاهمو دوختم به آسمون بی ستاره ی بالای سرم…آسمونی که حالا دیگه سیاه نبود…رنگ سرخش روی تموم سیاهی ها خط کشیده بود!یه ضربدر بزرگ روی همه ی بدی ها…زشتی ها…کثیفی ها!
بعداز گذشت این دوماه سخت امشب اولین شبی بود که آسمون دیگه سیاه به نظر نمیرسید
نفس عمیقی کشیدم…سرما به وجودم نفوذ کرد ولی نلرزیدم هنوزم مثل قبل محکم بودم…سرسخت و قوی…ولی از درون متزلزل…تزلزلی که فقط خودم حسش میکردم…خودم درکش میکردم…خودم میفهمیدمش!
خدایا بازم تو بردی…!هنوزم من بازنده ام…تواینبازی تو برنده شدی…منو شکست دادی…!بهت گفته بودم از دست این دختر کاری بر نمیاد…بهت گفته بودم بی عرضه تر از این حرفاست که بتونه راهی به دلم باز کنه…گفته بودم ازاین دختر زرنگ تراشم نتونستن رومن تاثیر بذارن…گفته بودم ساده است…مظلومه…بی کس و کاره…بی زبونه… پاک و بی آلایشه…ولی حالا…حالا…اینجا که من ایستادم…حرفمو ازت پس میگیرم خدا!این دختر باتموم سادگیش…باتموم مظلومیتش شده تموم زندگیم…تموم فکر وذکرم…تموم خیالم!
تو بردی…بازم مثل همیشه تونستی راه پیروزی رو پیدا کنی…
زانوهام سست شد وروی زمین قرار گرفت…
صدای اذان توی گوشم پیچید…ساعت چندبود؟!پنج صبح شده بود؟
الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…الله اکبر…
همیشه صدای اذان به خونه ی ماهم میرسید؟!پس چرا من هیچ وقت صداشو نمیشنیدم؟!
اشهدان لا اله الا الله…
یه چیزی به گلوم فشار میاورد…سخت بود…سفت بود…محکم بود!
سعی کردم قورتش بدم اما لعنتی به گلوم چسبیده بود و از جاش تکون نمیخورد…
پشت پلکام میسوخت…؟!این چه حالی بود که من داشتم…؟
این روزها به نحو عجیبی مکدرم
بگذار تا به عطر تو ایمان بیاورم
این باور مچاله مرا پیر می کند
اینکه به چشم های تو راهی نمی برم
تا یک گره به بقچه ی احساس باقی است
از جاده ی خیال تو بگذار بگذرم
تاریکی زمخت مرا زیرو رو نکن
روشن ترین ستاره ی شبهای باورم
ترجیح می دهم که بمیرم فقط همین
بر من مباد باور یک عشق دیگرم
تا مغز استخوانم از این حرفها پر است
ای عشق من چگونه گریبان نمی درم
گفتی که می رسیم بهم طبق سرنوشت
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم
شوری کبوترانه مرا در خودش گرفت
رفتم حرم صدا زدم ای صاحب حرم
حالا که مثل ماهی خوشبخت کوچکی
در موج خیز چشم قشنگت شناورم
کاری بکن که پنجره ها بازتر شود
شاید به چشم های تو ایمان بیاورم ….
چت شده پسر؟!
به طرف صدای حاج صادق برگشتم…تو ایوون روی ویلچرش نشسته بود و بالبخند نگاهم میکرد…!سرمو پایین انداختم:چیز مهمی نیست…!
-اتفاقا خیلی هم مهمه که تورو اینجوری کلافه کرده!بدجور دلتو برده آره؟!
مات نگاهش کردم…نمیخواستم به عمق کلماتش فکرکنم…اماچه طور فهمیده بود؟!
لبخندش عمق پیدا کرد…
-نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم!از حال روزت پیداست بدجور خاطر خواهش شدی!
دستی به موهام کشیدم و قدمی به سمتش برداشتم…روی اولین پله نشستم و سرمو به نرده های پشت سرم تکیه دادم…چرا دست از این موضوع برنمیداشت؟!به اندازه کافی کلافه بودم…گنجایش بیش از این رو نداشتم
-چرانخوابیدین؟دیر وقته…؟
-کجا دیر وقته پسر؟!همه منتظر توهستن…!مثلا امشب جشن تولد داریما!
جشن تولد…؟جشن تولد…؟مگه تموم نشده بود؟!الان ساعت از پنج صبحم گذشته بود…!گیج پرسیدم:الان ساعت چنده؟!
نوچ نوچی کرد وگفت:ببین کارت به کجا کشیده که حساب ساعتم ازدستت در رفته!هنوز دو ساعت نیست که اومدین!ساعت نزدیکای هشته شبه…!پاشو بیا تو آرمیتامنتظره کیکه!اگه یه ذره دیر تر برسی فک کنم باانگشت سوراخ سوراخش میکنه…
ساعت هشت شبه؟!مگه ممکن بود؟من الان صدای اذان رو شنیدم…اذان صبح بود…نبود؟
-ولی الان صدای اذان میومد…!
ابروهاش کمی به هم نزدیک شد…
-مجنون شدی؟!تو این حوالی اصلا مسجد نیست گل پسر…!تو صدای اذانوازکجا شنیدی؟!
شنیده بودم…؟آره صدای اذانو واضح تر از هرچیزی شنیده بودم…!چه طور ممکن بود…؟!من خیالاتی نبودم…!نبودم…
-نمیدونم چه طور؟!ولی صداشو شنیدم…نزدیکتر از هرچیزی…انگار تو گوشم زمزمه میشد
-اثرات خستگی زیاده…باید یکم استراحت کنی…!منم اگه جای تو بودم اینطور میشدم…حسابی شرمنده ام همه کارا افتاده گردن تو…دست تنهایی…سخته
وسط حرفش پریدم:نه اصلا…من عادت دارم به بی خوابی…به خستگی!ولی این صدا بار ها و بارها تکرار شده…اولین بار نیسته خیال میکنم خیالاتی شدم!
-وقتشه دلتو آب و جارو کنی پسر!بس نیست این کینه ی ده ساله؟!اون خدابی خبراهم که به سزای عملشون رسیدن…چرا بی خیالشون نمیشی؟چرا به خودت…به مادرت…به اون دختر بیچاره رحم نمیکنی؟
پلکامو روهم گذاشتم…
-میخوام ولی نمیشه…!
-چرا نمیشه؟!اگه بخوای میشه…!میدونی مادرت چند وقته منتظر تو بری ازش معذرت خواهی کنی؟!میدونی چندوقته داره حسرت میخوره تورو تو آغوش بگیره؟!ده سال بس نبود…؟از این پیله ی ده ساله بیا بیرون…پیله تو پاره کن و بیا بیرون
چشمام میسوخت…سینه م به خس خس افتاده بود…
-زندگی سخت شده…ادامه دادن سخت شده…طاقتم کم شده!
-خب چرا بهش حرفی نمیزنی؟!
-سخته از خودم…از احساساتم…از حس درونیم باهاش حرف بزنم!اصلا نمیدونم جوابش چیه؟!میترسم منو پس بزنه…!میترسم منو نخواد…!طاقت شکست دوباره رو ندارم…اصلا ازخودمم مطمن نیستم…شک دارم به خودم…به احساسم!
-تیری تو تاریکیه!یامیخوره به هدف یامیره تو اوت…شکستی توش نیست…دختر خوبیه…ازاین مدل آدمها کم پیدا میشه ازدستش نده…
-میخوامش…همین حالا…الان…!زود زود میخوامش دیگه نمیتونم منتظر باشم
بلند خندید…اونقدر بلند که سرایدار کلافه سرشو از پنجره ی اتاقکش کرد بیرون تا ببینه چه خبره….بریده بریده گفت…
-از آن نترس که های و هوی دارد…از آن بترس که سربه توی دارد!پسر چه قدر آتیشت تنده…هنوز هیچی نشده زدی تو خط خواستن؟!هنوز جواب نگرفتی یادت که نرفته!
سرمو محکم به نرده های پشت سرم کوبیدم…مثل پسر بچه ها ی پنج ساله رفتاد میکردم اون موقع که دلش یه اسباب بازی میخواد و کسی براش نمیخره…دلم میخواست…!دلم دیانا رو میخواست…حال خودمو درک نمیکردم…!
-پاشو بریم تو…یکی بزن رودلت که بی موقع چیزی نخواد!میخوای به گیتی بگم باهاش حرف بزنه؟
مامان…حرف میزد؟حاضربود برای پسری که بهش دروغ گفته پاپیش بذاره…؟!
-فکرمیکنم بدونه دلت پیش این دختر گل گیره!
تندگفتم:از کجا میدونه؟
-مادرا چیزی نمیپرسن همه چیزو خودشون میدونن!حس مادریه دیگه!بگم بهش حرف بزنه…؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۴۲ عصر
-نه لازم نیست…فعلا نه!
باابروهای بالا رفته نگاهم کرد…
-حالت خوبه پسر؟یه بار میگی میخوایش زود زود!بعد میگی فعلا نه؟!تکلیفت باخودت معلومه؟!
آهی کشیدم وگفتم:نه!
-توزندگی به استقبال همه چیز رفتیم اما اونقدر مراقب پشتمون بودیم که دیر رسیدیم!حواست باشه دیر نشه…مرغ از قفس بپره پریده ها!
از جا بلند شدم و از پله ها بالا رفتم…روبه روی در که ایستادم رو به حاج صادق گفتم:بینمون میمونه نه؟!
-خیالت تخت…حرفای مردونه همونجا که زده میشه همونجا هم چال میشه!
لبخند تلخی زدم و وارد خونه شدم…همزمان موجی از هوای گرم به صورتم خورد و صدای موسیقی پرهیجانی تو گوشام پیچید!
چشم چرخوندم بی اختیار دنبال دیانا میگشتم…کنار آرمیتا پیداش کردم…آروم وبی صدا حرف میزدن و میخندیدن!لباسی رو که بالا تنش دیده بودم نپوشیده بود…یه بافت طوسی رنگ تا زانو همراه شلوار جین تنش کرده بود!موهای طلایی رنگش زیر شالش پنهون بود…سنگینی نگاهمو که حس کرد سرشو به طرفم چرخوند…نگاهش که به نگاهم گره خورد گونه هاش سرخ شد و سرشو زیر انداخت…لبخند محوی زدم…من این سرخ شدنهارو به چی تعبیر کنم؟!
روی اولین مبل نشستم…مامان نیم نگاهی به من انداخت اما بدون اینکه حرفی باهام بزنه به سمت دیانا رفت وچیزی کنارگوشش گفت…سرمو پایین انداختم…!باید با مامان حرف میزدم…؟باید ازش معذرت خواهی میکردم…؟ولی چه طور…؟
دستی روی شونم نشست…به طرفش برگشتم…پدرام بود!حالت نگاهش خیلی خاص بود…!
-امروز رفتی ملاقات؟!
چشماشو تو کاسه چرخوند…
-سام میخوای یه امروز در مورد کار حرف نزنیم؟!بابا یه جشن تولدو زهرمارمون نکن دیگه!
جدی…مثل همیشه…اخمی کردم وگفتم:طفره نرو!بهت میگم رفتی ملاقات یانه؟!
لبخند کش اومده شو جمع کرد و صاف نشست…
-آره رفتم…وضعیتش مثل قبله…تغییری نکرده…البته دکتر میگفت به خاطر شوک بزرگی که بهش وارد شده انفارکتوس میوکارد روی داده چون از قبل سابقه ی بیماری قلبی داشته سلولهای قسمتی از میوکارد قلبش برای همیشه از کار افتادن و احتمال بهبودی ندارن!
پرحرص مشتی روی زانوم زدم…
-لعنتی!چرااون اتفاق افتاد؟!
-حرص نخور به درک…
تیز نگاهش کردم…
-تو مثل اینکه حالیت نیست مسئولیت این مأموریت به عهده ی من و تو بوده!اگه حالش خوب نشه جواب اون بالایی هاروچی میدی؟
-ماتمام تلاشمونوکردیم…اگه اتفاقی افتاده دست ما نبوده خواست خدابوده!
-همین؟!
کلافه نگاهشو ازم گرفت وگفت:آره همین و بس!
-عمو سام نمیای کیکو ببریم؟!خاله دیانا میخواد شمعارو فوت کنه!
نگاهمو از پدرام گرفتم و به صورت تپلی آرمیتا دوختم…سعی کردم لبخند بزنم…از جابلند شدم و گفتم:بریم پرنسس کوچولو!
باذوق دستمو گرفت وگفت:پرنسس نه!سیندرلا…!
تک خنده ای کردم وسرمو به طرفین تکون دادم باهاش هم قدم شدم و به ته سالن رفتیم…دیانا باخنده به روژین نگاه میکرد و روژین هم باهیجان یه چیزی رو براش تعریف میکرد…نگاهش که به من افتاد لبشو گزید با چشم و ابروبه روژین اشاره کرد که دیگه ادامه نده اما انگار روژین دوهزاریش کج تر از این حرفا بود…بی توجه به دیانا ادامه میداد…پشتش که قرار گرفتم فقط یه جمله ی کوتاه شنیدم…
-چرا ابرو میندازی بالا بالا؟!مرتاضو دیدی؟!آخه مرتاضم دیدن داره…؟
باتک سرفه ی من هینی کشید و به عقب برگشت نگاهش که به من افتاد با تته پته گفت:اوا…س…سلام آقا سامی…چیزه…میدونید…ما داشتیم درمورد یکی از بچه های دانشگاه حرف میزدیم…مرتاضه!یعنی نه از اون مرتاضاها!نه یه مدل مرتاض دیگه…چه جوری بگم آهان…اسمش مرتضی ست…
انگشتاشو بااسترس میچلوند و بانگرانی نگاهم میکرد…از قیافه ی ترسیده اش خندم گرفت…اما به زور جلوی خودمو گرفتم حتم دارم موضوع بحثشون درمورد من بود اما ارتباط مرتاض باخودمو نمیفهمیدم…بااخم گفتم:بسه…مهم نیست!
بعد نگاهی به دیانا انداختم وگفتم:نمیخوای شمعارو فوت کنی؟!
هول گفت:چرا…چرا!
سرشو که جلوآورد حاج صادق باخنده گفت:هول نکن دختر اول آرزو کن!
لبخندی زد و زیر لب چندتا جمله رو زمزمه کرد که اصلا متوجه نشم…یعنی تلاشی هم برای دونستنش نکردم چون ارتباطی به من نداشت…هرآرزویی که داشت خصوصی بود و به من مربوط نمیشد
چشماشو بست و بایه فوت محکم کل شمعارو فوت کرد…
چشماشو که باز کرد برای چندثانیه خیره شد تو چشمام…چشمای خیسش اونقدر براق بود که یه لحظه کم مونده بود اختیار از دست بدم…این چشما چه بلایی سر من آورده بودن؟!کمی فکرکردم…اگه برای چند ثانیه فقط چند ثانیه درآغوش میگرفتمش چه عکس العملی نشون میداد؟!
دستی به موهام کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم…باقدمهای بلند ولی محکم به طرف پله ها حرکت کردم و تند باعجله بالا رفتم…دیگه نمیتونستم به سادگی وجودشو نادیده بگیرم…نمیتونستم کنارش باشم و بی تفاوت باهاش رفتار کنم…نمیتونستم احساساتمو پنهون کنم…!نمیتونستم…موندن من بیش از اندازه جایز نبود!
دیانا:
نمیدونم برای بار چندم بود که گیتی جون رو از ته دل بغل میکردم…بوس محکمی روی گونه اش نشوندم و بعد کمی ازش فاصله گرفتم…
-واقعا ممنونم…نمیدونم چه طور ازتون تشکرکنم!جشن تولد فوق العاده ای بود!
دستمو نوازش کرد ومهربون گفت:الهی قربونت برم مادر!تو برای ما خیلی باارزشی…لیاقتت بیشتراز این حرفاست…یه جشن تولد ساده که این حرفارو نداره!
روژین از پشت سرم گفت:لوسش نکنین گیتی جون الان فکر میکنه چه خبره!همچین تحفه ای هم نیست…!
گیتی ضربه ای به بازوی روژین زد وگفت:بلا…حالا حسودی نکن!توهم خیلی گلی
روژین لبخند دندون نمایی زد…
-نه دیگه قبول نیست…منم ازاون بغل محکما میخوام…
گیتی سرشو به طرفین تکون داد و روژینو درآغوش کشید…نمیدونم چی در گوشش گفت که روژین کمی خجالت کشید و زود از بغل گیتی اومد بیرون…
با صدای حاج صادق گیتی از ما فاصله گرفت و من فرصت کردم از زیر زبون روژین حرف بکشم…
-چی بهت گفت که این جوری شدی؟
دستمو گرفت و به سمت مبل کشید…همین که نشستیم گفت:الهی این پدرام ذلیل بشه که آبرو واسم نذاشته قصه ی عشق مادوتا رو حتی خواجه حافظ شیرازی هم میدونه!
خندیدم…خیلی بامزه حرص میخورد…
-پسره ی احمق…معلوم نیست چی به گیتی جون گفته که به من میگه دل این پسرو نشکن!انگار من چی کارش کردم…خودش یادش رفته چه بلایی سرم آورد!
دستمو دور شونه ش حلقه کردم و چونمو روی بازوش گذاشتم…
-بی خیال گذشته…این پدرامم پسر بدی نیست!نمیخوای یکم بهش فرصت بدی؟!
بااخم نگاهم کرد…
-فرصت بدم که چی بشه؟!نمیخوام دوباره…
وسط حرفش پریدم…
-چیزی قرار نیست دوباره تکرار بشه!اجازه بده حرف بزنه…حتما حرف برای گفتن زیاد داره…دلم براش میسوزه ببین چه مظلوم نگاهت میکنه؟!
چشماشو دوخت به چشمام…
-تو میگی چی کار کنم؟!باکسی که یه روزی بهم گفت فراموشم کن بهم گفت دوستم نداره…بهم گفت همه حرفاش دروغ بوده بشینم از چی حرف بزنم؟!اصلا چه حرفی برای گفتن داره؟
-نمیدونم ولی ته دلم حس میکنم یه اتفاقاتی افتاده که پدرام مجبور شده ترکت کنه!اگه اینطور نبود الان بعد اینهمه وقت سراغتو نمیگرفت!
-نمیتونم الان تصمیم بگیرم…باید فکر کنم…
-باشه فکرکن امافقط به خودت فکر نکن!سعی کن کینه های قدیمی رو کنار بذاری!
نگاهی به ساعتم انداختم…
-پروازت دیر نشه؟!
-نه دیگه الان میرم!ای کاش به مامان وبابا قول نداده بودم که میرم پیششون!دوست داشتم کل تعطیلات رو باهم خوش بگذرونیم ولی حیف…
-دیوونه!من آرزومه پدرمادر داشتم میرفتم دیدنشون اونوقت تو!خیلی ناشکری!
از جا بلند شد…منم بلند شدم…مانتوشو از روی دسته مبل برداشت و تنش کرد…نگاه پدرام روی روژین ثابت بود اما روژین توجهی نمیکرد…فکری به سرم زد باصدای نسبتا بلندی گفتم:
-آقا پدرام تشریف میارین لطفا؟!
پدرام باشنیدن صدای من متعجب از جا بلند شد و با چند قدم بلند خودشو به ما رسوند…روژین باابروهای بالا رفته خیره نگاهم میکردانگارازقصد من باخبر شده بود!
-بله دیانا خانوم؟
لبخندی زدم وگفتم:میشه روژین رو تا فرودگاه مهرآباد برسونین!؟
چشماش برقی زد….نگاهشو دوخت به روژینی که بادهان باز منو نگاه میکرد…چشمکی بهش زدم وگفتم:
-چی شد قبول نمیکنین؟!
باتته پته گفت:چ…چرا!چرا!البته باکمال میل
روژین اخمی کرد و کیفشو روی دوشش انداخت…
-لازم نیست خودم میتونم برم چلاق که نیستم!ماشینم دارم
لبمو به دندون گرفتم…
-بذار ماشین همین جا بمونه!تازه پول پارکینگ هم نمیدی…آقا پدرام میرسوننت
پاشو زمین کوبید…
-نمیشه
باد پدرام خالی شد…مأیوسانه به رفتار روژین نگاه میکرد…دلم براش میسوخت
روژینو به سمت در هل دادم وگفتم:حرف نباشه…روژین جان عجله کن تا دیر نشده
سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت:به خدا لهت میکنم دیانا!واسه من نقشه میکشی!؟یه بلایی سر تو واون مرتاض هندی بیارم که اون سرش ناپیدا اصلا الان داد میزنم میگم دیانا عاشقت شده
رنگم پرید هول گفتم:روژین جون من این کارو نکنی!آبروم میره…!
-چه طور ت منو حرص میدی اونوقت من تورو حرص ندم؟!
-من میخوام شما دوتا…
-لازم نکرده
پدرام از کنارمون رد شد و سوییچ به دست گفت:من بیرون منتظرم
روژین بدون اینکه نگاهی به پدرام بندازه روبه من گفتم:بگم؟!
ملنمس نگاهش کردم…
-حیف که ازاین پسر مغرور همچین خوشم نمیاد!میدونم اگه بفهمه تو دوستش داری دور برمیداره وفکرمیکنه چه خبره…برو دعا به جون من کن!
بوسی روی گونه اش نشوندم
-قربونت برم…حالا برو پدرامو معطل نکن!
اخمی کرد و برای خداحافظی سمت گیتی جون و حاج صادق رفت…
نگاهم روی آرمیتا ثابت موند…چه با شور و هیجان با پدرش حرف میزد…خداروشکر که اینقدر سرحال بود…هیچ وقت صحنه ای روکه بعد ازمدتها پدرشو دید فراموش نمیکنم…ذوقشو هیچ وقت ازیاد نمیبرم!خداروشکر…صداش زدم…
-عزیزم آرمیتا جون نمیخوای بخوابی خاله؟!دیر وقته ها!
حاج صادق مستقیم نگاهم کرد و گفت:خاله دیانا راست میگه!بروبخواب عزیزم
آرمیتا خودشو تو آغوش حاج صادق فرو کرد وگفت:من میخوام امشب با بابام بخوابم
لبخندی زدم و چندقدم به سمتش برداشتم…
-نمیشه هرکس باید تواتاق خودش بخوابه!دیگه تو ماشالا واسه خودت خانومی شدی…
-سیندرلا…عمو سامی بهم گفت سیندرلا
حاج صادق بلند خندید و من دست آرمیتا رو گرفتم:بیا سیندرلای من بیا بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم!
باناراحتی باهام هم قدم شد و باهم از پله ها بالا رفتیم…!
نیمه های شب بود که از خواب پریدم…کنار آرمیتا خوابم برده بود…پتورو روی آرمیتا مرتب کردم و از اتاقش خارج شدم…آروم و شمرده خودمو به اتاقم رسوندم…!
نگاهی به ساعت کنار تختم انداختم و چادر نماز سفید رنگمو ازروی چوب لباسی برداشتم…وضو گرفتم و به نماز ایستادم…این روزها بیشتر از همیشه به خدا نیاز داشتم…به محبتش…به مهربونیاش…به عشق بی پایانش نیاز داشتم…نیاز داشتم که منو تایید کنه!بهم سرکوفت نزنه…سرزنشم نکنه!بهم امیدواری بده…بهم زندگی بده…!کابوسهای وحشتناکی روکه تو این دوماه دچارش شده بودم ازم دور کنه…کابوسهایی از جنس ترس…از جنس وحشت…از جنس دلهره!بعداز مرگ شادی این کابوسها دست بردار نبودن و تقریبا هرشب سراغم میومدن…تلخ بود!نمیتونستم از دستشون فرار کنم…نمیتونستم…
باالله اکبر به رکوع رفتم…صدای دراتاقم حواسمو پرت کرد…صدای قدمهایی که بهم نزدیک میشد تمرکزمو بهم ریخت…قدمهایی محکم…بلند…پرغرور!
من این قدمهارو میشناختم…
الله اکبر به سجده رفتم…سرمو که بلند کردم چشمم به جانمازی افتاد که بافاصله ی کمی از من روی زمین پهن شده بود!درست کنار جانماز من…!
صدای گیرا ومحکمش توی فضای اتاقم طنین انداز شد…باورکردنی نبود…!سام…نماز…؟!
رکعت دوم رو با سرعت بیشتری خوندم و ازروزمین بلند شدم…همونطور که نگاهم به سام بود عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم!
خیره شدم به صورت جذاب و مردونه ش…چه طور میشد عاشق این مرد نشد؟!
یاد دوماه قبل افتادم…
-شادی مرد…!؟
خیره به چشمام فقط نگاهم کرد…قطرات اشک روی صورتمو پاک کردمو خودمو جلو کشیدم
-واقعامرد؟!به همین سادگی…؟!بایه گلوله؟!
-آره مرد!
روی زمین زانو زدم…سرم به دوران افتاده بود…
-خیلی نامردی…خیلی خودخواهی!اون دوست داشت…به خاطر تو خودشو انداخت جلوی گلوله…واسه حفاظت از جون تو مرد!تو باعث مرگش شدی…
ته گلوم میسوخت…بااینکه معلوم نبود چندروزه غذا نخوردم امااحساس تهوع میکردم..یه لحظه هایی تو زندگی هست که حالتی شبیه به تهوع داری…یه تهوع مدام درحالی که چیزی هم بالا نمیاری…یکی انگار دلت رو چنگ میزنه!روی صندلی های بیمارستان نشستم و سرمو تو دستام گرفتم
لب پایینیشو به دندون گرفت و با صدای خفه ای گفت:به اندازه کافی داغونم…داغون ترم نکن!
پوزخندی زدم و با صدایی که بی اراده بلند شده بود گفتم:تویه آدم خودخواهی!یکی که به خاطر رسیدن به منافع خودش از جون آدما مایه میذاره…از این آدما بدم میاد…!بدم میاد!
بی اختیار جملاتی به زبونم میومد که دلم نمیخواست زده بشه…نمیخواستم اون حرفا رو بزنم اما حال اون روزم روهم نمیتونستم درک کنم…نمیتونستم خودمو کنترل کنم…بی هواازکوره در رفته بودم..شادی واقعا بی گناه بود؟!
باخشم زل زد تو چشمام …فک منقبض شده شو حرکت داد وگفت:حرف حق میزنی اما باید یاد بگیری هر حقیقتی رو تو صورت طرف مقابل تف نکنی…روح و روان آدما از هر حقیقتی عزیز تره…تو اولین کسی نیستی که ازم متنفره…!مادرمم ازم من بدش میاد…ولی یه چیزی رو نمیدونید که اگه میدونستید شاید حقو به منم میدادید…به منی که هیچ وقت به حقم نرسیدم
دیانا:
از تو کیفم شیر پاک کن رو در آوردم و سایه ی کمرنگی روکه آرایشگر کنار چشمم کشیده بود رو پاک کردم هیچ خوشم نمیومد مثل یه سری از دخترا که تازه ازدواج میکنن و از خود بیخود میشن ظاهر بشم…همیشه دوست داشتم همون سادگیم رو حفظ کنم!
سام چنددقیقه قبل از ماشین پیاده شده بود و با تلفن همراهش حرف میزد…!نمیدونستم این طرف کیه که اینقدر بهش زنگ میزنه و سام بعد از شنیدن صداش اینقدر عصبی میشه و اخم میکنه…!جرأت نداشتم ازش بپرسم…دلم نمیخواست روز اول عقدمون بحثی پیش بیاد…به خاطر همین روی تموم کنجکاویهام سرپوش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم…لرزی به اندامم افتاد…نفس عمیقی کشیدم و چند قدم به سمت سام برداشتم بادیدن من اخمش غلیظ تر شد و باحالتی کاملا عصبی گوشی رو قطع کرد.
سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم…لبخندی تصنعی زدم کنار من قدم برداشت…بی حرف نگاهش به رو به رو بود…این موقع از سال پارک خیلی خلوت بود و هنوز سوز سرما استخون سوز…!
اشاره ای به کت اسپرتش که روی ساعدش انداخته بود کردم وگفتم:سردت میشه…بپوش!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:نه…خوشم نمیاد تو پارک کت تنم باشه!
چشممو تو کاسه چرخوندم و گفتم:اولاکه کتت اسپرته…دوماسلامتیت مهم تره یا بهم خوردن کلاست؟!
نیم نگاهی به صورتم انداخت و گفت:تو باید دکتر میشدی!
گیج نگاهش کردم…لبخندی زد وادامه داد:آخه همش پند و اندرز میدی!نکات ایمنی رو یادآوری میکنی…بهت بیشتر میاد دکتر باشی تا مهندس برق الکترونیک
ابرویی بالا انداختم وگفتم:چون برام مهمی این حرفو میزنم اگه دلخور میشی مشکلی نیست ازاین به بعد حرفی نمیزنم…
عمیق نگاهم کرد…نگاهش اونقدر نافذ بود که تا ته وجودم نفوذ کرد…!کمی خودشو به سمتم متمایل کرد و دستمو گرفت…دستش گرم بود…خیلی گرم…
-چرااینقدر سردی؟!دستات یخ کردن…!
-من همیشه همین طورم…دستام همیشه سردن…!
متعجب نگاهم کرد…از چند ماه پیش سوالی مثل خوره به جونم افتاده بود و حتم داشتم اگه نپرسم از شدت فوضولی دق میکنم…باتردید گفتم:یه چیزی بگم؟!
لبخندش عمق پیدا کرد…
-شما صدتا چیز بگو خاله دینی!
کمی تعلل به خرج دادم اما در آخر پرسیدم:حاج صادق که اینقدر وضع مالیش خوبه چرااون زمانی که شما به پول احتیاج داشتین کمکتون نکرد…؟!
از سوال بی موقعم تعجب کرد…چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعد لب باز کرد…
-چرا میپرسی؟!
-خیلی کنجکاو شدم…
آهی کشید وگفت:این کارخونه و زندگی مرفه صادق رو که میبینی برای پدر بزرگم بوده که سهم الارث مادری منم به حساب میاد…زمانی که مادرم میخواست با پدرم ازدواج کنه پدربزرگم رضایت نمیداد…نمیدونم چرا ولی از پدرم خوشش نمیومد به دلش نمینشست!ولی مادرم عاشق پدرم بود…نمیتونست ازش دل بکنه پدربزرگمم به شرطی با ازدواجشون موافقت کرد که مادرم از ارثیه ش دست بکشه و خانواده رو ترک کنه…!گذشتن از خانواده ش براش خیلی سخت بوده اما عشقش به پدرم اونقدر زیاد بود که مال دنیا براش بی ارزش بشه و قید همه کسو بزنه اما خب پدرم بی لیاقت تر از این حرفا بود و به خاطر یه زن کم سن و سال و صدالبته زیبا مارو به امون خدارو رها کرد ورفت…اون وقتی که ما تنها شدیم پدربزرگم فوت کرده بود و صادق برای ادامه تحصیل رفته بود ایتالیا…نتونستیم پیداش کنیم…اونم انگار وقتی برمیگرده خیلی دنبال ما میگرده اما خب چون ما ازاون شهررفته بودیم نمیتونه پیدامون کنه و این میشه که چندسالی ازهم بی خبر میمونیم…!
بغضمو فرو دادم و باحالتی غمگین گفتم:گیتی جون خیلی ماه و دوست داشتنیه!واقعا پدرت چه طور راضی شدکه به خاطر یه زن دیگه گیتی جونو ترک کنه؟!
پوزخندی زد و گفت:اون زن یه جادوگر به تمام معنی بود!درست مثل برادرش…تو نمیشناسیش…
استفهامی گفتم:برادرش…؟!
-آره…اون زن خواهر غلام بود…پدر شادی
مات نگاهش کردم…اینهمه روابط نزدیک نمیتونست تصادفی باشه…
دستمو فشرد وگفت:وقتی تو زندان غلام رو دیدم نفهمیدم که برادر اون زنه اما اون خوب منو میشناخت…به خاطر همین اذیتم میکرد…میخواست زجر کشم کنه…!نمیدونستم چه کینه ای از من و مادرم به دل داشت اما هرچی که بود اونقدر قوی بود که منو تا مرز جونون پیش ببره…غصه خوردن مادرم عذابم میداد…ذره ذره خرد شدنش احساساتمو جریحه دار میکرد…بعدشم که مرگ سابینا کمرمو شکست…افتادنم تو زندان و وقایع بعداز اون هم بیشتر روی زخمم نمک میپاشید گرفتن انتقام از غلام پیش پا افتاده ترین کار ممکن بود که ذهنم میرسید و نفوذ توی خانواده ش و به بازی گرفتن احساسات دخترش اولین و بزرگترین هدف زندگیم بود…!دلم میخواست بفهمه که بازی با احساسات یه زن چه قدر تلخه و مادرم بعد از پاشیده شدن زندگیش چه عذابی کشیده…دوست داشتم دخترشم طعم تلخ ترک شدن رو بچشه…!قطعا با عذاب کشیدن دخترش اون بیشتر غصه میخورد…همینم شد…بامرگ دخترش سکته قلبی کرد و الان روبه موته اما دل من آروم نگرفت…بااینکه انتقاممو ازش گرفتم اماآرامشمو پیدانکردم…آرامشم جایی بود که اصلا فکرشم نمیکردم…آرامشم تو بودی و من در به در دنبالش میگشتم…
تمام احساسات بدی رو که از حرفای سام بهم القا شده بود با جمله ی آخرش فراموش کردم و دلم گرم شد…!کار سام اصلا درست نبود…انتقام گرفتن کار ما آدما نیست…خود خدا میدونه و بنده هاش!کاره ای نیستیم اماگاهی وقتا اگه یه لحظه خدارو فراموش کنیم دست به کارهایی میزنیم که بعدها جبرانش خیلی سخت میشه…
از کنار پشمک فروشی رد شدیم…نگاهم روی پشمک های صورتی رنگی که دور سیخ چوبی پیچیده میشد ثابت موند…از فشاری که سام به دستم وارد کرد فهمیدم که متوجه شده…راهو به سمت پشمک فروشی کج کرد و گفت:برای دخترم پشمک بخرم؟!
خجولانه سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم…تابه حال امتحانش نکرده بودم و هوس چشیدن طعمش تا ته دلم حس میشد…
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سام با یه پشمک توی دستش کنارم ایستاد…بااشتیاق پشمک رو گرفتم وگفتم:پس خودت چی…؟!
-فکر کن یک درصد من تو خیابون چیزی بخورم…!اصلا امکان نداره
-چرا؟!چی میشه مگه…؟!
-خوشم نمیاد…اونم چی پشمک…!به نظرت به مردی به سن و سال من میاد تو پارک پشمک بخورم…؟!
بیست و نه سال سن زیادی نبود….اما حرفش به نظرم درست میومد…تابه حال مردی رو ندیده بودم که تو پارک یا خیابون پشمک بخوره…لحظه ای سام رو با اون جذبه و ابهت پشمک به دست تصور کردم…لبخند پهنی روی لبم نشست…کاملا مضحک میشد!به یکباره حرفمو پس گرفتم…
تکه از پشمک کندم اما قبل از اینکه خودم بخورم به سمت دهان سام گرفتم…ابروهاش خود به خود بالا رفت و گفت:زشته…!چه کاریه که میکنی الان ملت میبینن ضایع س
گاهی اوقات فراموش میکردم سام همون مرد مغرور و پرجذبه ی منه…!
آروم زمزمه کردم:کسی حواسش به مانیست…بخور دیگه!اگه نخوری از گلوم پایین نمیره
چندثانیه به چشمام خیره شد…از نگاهش خجالت کشیدم و سرخ شدم اما ناگهان انگشتای دستمو توی دهنش حس کردم…از برخورد زبونش با دستم دمای بدنم بالا رفت و طی یه عمل سیستماتیک دستمو زود بیرون کشیدم…از حرکتم تعجب کرد اما چندثانیه بعد تعجبش به خنده ای بلند و صدا دار تبدیل شد…
سعی کردم به صورتش نگاه نکنم…سام پرجذبه و جدی گاهی اوقات اونقدر شیطون میشد که حس میکردم با یه پسر بچه ی هجده ساله طرفم…به یکی از نیمکت های کنار پارک اشاره کرد وگفت:بشینیم…!؟
بی حرف قبول کردم و نشستم…با فاصله ی کمی از من نشست…هردو دستشو پشت صندلی قرار داد و تکیه داد…همونطور که نگاهش به آسمون سیاه و پرستاره ی شب بود گفت:تو نظرت نسبت به من چیه…؟!
کمی جاخوردم نگاهمو به فک مستطیلی ش دوختم وگفتم:فکرنمیکنی برای پرسیدن نظرمن کمی دیر باشه؟!این سوالو باید قبل از عقد میپرسیدی…!
کنار پلکش چین خورد اما لبهاش برای لبخند کش نیومد…
-وقتی قبول کردی بامن ازدواج کنی یعنی نظرت نسبت به من منفی نبوده…میخوام از زبون خودت بشنوم چون اصلا دیر نیست
آب دهانمو قورت دادم و دسته ی کیفمو فشردم…با تعلل خاصی گفتم:خب به نظر من تویه آدم محکمی…یه آدم سرسخت که همیشه روی پای خودش ایستاده…سختی کشیده ولی جانزده همیشه خواسته با زندگی بجنگه تا غرور و شخصیتشو حفظ کنه…برای خواسته هاش مبارزه میکنه و بدستشون میاره…
کمی مکث کردم که باعث شد سرشو برگردونه و به صورتم خیره بشه…نگاهمو دزدیدم و ادامه دادم:ویه چیز مهمی هم که درموردت وجود داره و هر کسی نمیتونه متوجهش بشه اینه که تو برخلاف ظاهرت و اونچه که نشون میدی جدی و خشک نیستی پراز احساسی فقط نمیخوای احساساتت رو بروز بدی…!
لبخند محوی مهمون لبهاش شد…دستشو دراز کرد و دست چپمو تو دستش گرفت همونطور که با حلقه م بازی میکرد گفت:از احساساتت بگو…نسبت به من چه حسی داری!؟
سعی کردم خونسرد باشم…اونهمه نزدیکی برای من کمی زیاد از حد بود…برای منی که بیش از اندازه خجالتی بودم و نمیتونستم حرف دلمو به زبون بیارم واقعا تو مضیقه قرار گرفتن بود…!
انگشت اشاره ش رو نوازش وار روی دستم به حرکت در میاورد و باهر حرکتش پوست دستم مور مور میشد و قلبم میلرزید…
-خجالت میکشی؟
سکوت کردم…امیدوار بودم سکوتم رو به علامت رضایت برداشت کنه…تک خنده ش باعث شد نفس راحتی بکشم خوشبختانه فهمیده بود…
-چرا خجالت میکشی…؟تو الان زن منی…از هر کسی بهم نزدیک تری…پس باید خجالتت رو کنار بذاری چون هنوز چیزهای زیادی هست که باید باهم تجربه ش کنیم…چیزهایی که اگه بخوای بخاطر هرکدومشون لحظه ای خجالت بکشی تا ابد مثل لبو سرخ میمونی…
حس کردم کل خون بدنم به صورتم هجوم آورد…کاملا میفهمیدم منظورش از این حرفا چیه و این خجالتمو بیشتر میکرد…احساس شرم کردن از این دست مسائل تنها مختص به من نبود فکر میکنم هر دختری هنگام مواجهه شدن بااین قضایا به اندازه ی من خجالت میکشید وسرخ میشد…
فشارآرومی به دستم وارد کرد وگفت:چی شد پس؟!باز که سرخ شدی…؟!چندبار بگم برای من سرخ و سفید نکن یهو دیدی اینجا کار دستت دادم آبرومون جلوهمه رفتا!حالا از من گفتن بود…
لحن شوخش باعث شد بخندم…
-خب حالا بگو نظرت چیه…!؟
آروم زمزمه کردم:حسی که به تو دارم یه حس فوق العاده س…
وقتی داشتم حرف میزدم حواسم نبود که این جمله قسمتی از آهنگ محمد علیزاده س ولی سام خیلی زود فهمید و دنباله ی حرفمو گرفت و با لحن آهنگ واری گفت:من عاشق کسی شدم که خیلی صاف و ساده س!
لبخند زدم…صداش وقتی که میخوند عالی میشد…طوری که هر کسی رو ندیده به خودش جذب میکرد…ادامه داد:
احساسی که به تو دارم به هیچ کسی نداشتم…من این حال دلو عاشق شدن گذاشتم…
سرمو پایین انداختم و به دستهای گره شدمون نگاه کردم…این زمزمه ها چه قدر برای من دلنشین بود…
صداشو از فاصله ی نزدیک تری شنیدم…
-خب خانومی داشتی میگفتی…!
لبامو بازبون تر کردم وگفتم:من گفتم نوبت خودته!
ضربه ای به بینی م زد وگفت:خیلی شیطون شدیا!باید بیشتر حواسم بهت باشه…
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:یادمه یه روزی شنیدم عاشق شدی اون طرف احیانا من نبودم؟!
اخم ساختگی کردم و ضربه ای به بازوش زدم…
-خیلی خود شیفته ای…!
خندید و اینبار بالحن با مزه ای گفت:من بودم دیگه…این تن بمیره راست میگم…؟!
سکوت کردم…از سکوتم استفاده کرد وگفت:آمارت زود به دستم رسید خانوم…مأمور مخفی من بهم رسوند که داشتی با روژین درمورد من حرف میزدی!اول باور نکردم درست فهمیده باشه امااونشبی که ازت خواستگاری کردم برق نگاهت بهم ثابت کرد که مأمور مخفی من همچین بی عرضه هم نبوده…!
لبمو گزیدم وگفتم:کی بود ؟
دستاشو به علامت تسلیم بالا برد وگفت:اوه اوه اگه بگم کیه که میری طرفو سیاه وکبود میکنی!عمرا…
از حرص لبهامو بهم فشار دادم وگفتم:من این طور آدمیم…؟!
چشماشو باریک کرد و شیطنت وار گفت:کم نه!
با حرص مشت دیگه ای حواله ی بازوش کردم…به جای اعتراض بلند خندید وگفت:اینم یه نمونه ش!اگه میدونستم دست بزن داری هیچ وقت نمیگرفتمت اینطور پیش بریم تو هرروز با کمربند به جونم میافتی…
لحن مظلومانه ش باعث شد بخندم…
-حالا کی بود…؟!
ابروهاشو بالا انداخت وگفت:کی میتونست باشه…؟!جز آرمیتا کی عاشق فوضولی کردنه…؟!
آرمیتا؟!مار تو آستینم پرورش میدادم؟!منو به چه کسی فروخته بود…؟به وقتش باید درسی حسابی بهش میدادم تا اینقدر تو مسائلی که بهش مربوط نمیشد دخالت نکنه!
-حالا بی خیال چیزی نشده که…!
حرفی نزدم اماتوی دلم به خودم و روژین فحش دادم که اینقدر سهل انکارانه مقابل آرمیتا حرف زدیم…
نفس عمیقی کشید وگفت:تو برام با همه فرق داری…یه جورایی خاص و متفاوت…!خجالت کشیدن ها و شرمت رو دوست دارم حس خوبی بهم میده چو ن تاحالا با هر دختری که رو دررو شدم اونقدر بی پروا و گستاخ بوده که این رفتار های تو برام تازگی داره…
با حرفهایی که میزد هر لحظه بیشتر از پیش غرق لذت میشدم و انگار روی ابرها پرواز میکردم…
مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:نمیخوام تو زندگی جدیدم یه تجربه ی تلخ داشته باشیم…نمیخوام مثل پدر و مادرم از هم بیزار بشیم میخوام خوشبخت باشیم…خیلی خوشبخت
با این حرفش لرزی به اندامم افتاد اگه نمیتونستم اونو خوشبخت کنم…!اگه نمیتونستم احتیاجات و نیاز هاشو برطرف کنم…!اگه براش تکراری میشدم…!از من بیزار میشد؟!مثل پدرش منو ترک میکرد؟!منکه چیزی از زندگی زناشویی نمیدونستم…!مادری نداشتم که بهم درس زندگی بده…پدری هم نداشتم که تجربیاتشو در اختیارم بذاره و از تلخی و شیرینی روزگار برام بگه…همه چیزو خودم تجربه کردم چه درست چه غلط خودم فهمیده بودم خودم استدلال کرده بودم خودم نتیجه گیری کرده بودم حالا اون هارو چه طور میخواستم روی زندگی واقعی پیاده کنم؟!اگه اشتباه بود چی…؟!
به سیاهی چشمهاش خیره شدم…رنگ نگاهش جدی بود دیگه از اون شوخی های چند دقیقه قبل خبری نبود…
-چی شد؟!
آروم وپر بغض زمزمه کردم:من هیچی بلد نیستم…میترسم
لبخند محوی زد وگفت:دوستم داری؟!
-دارم اما…
انگشت اشاره شو روی لبهام گذاشت و باعث شد سکوت کنم…
-پس بی خیال تلخی ها شو!ما خوشبخت میشیم میدونم….همین که وجودتو کنارم داشته باشم یعنی خوشبختی!دیگه چی میخوام از زندگی…؟!
سام اینقدر عاقل و مهربون بود و من نمیدونستم…؟!هر لحظه بیشتر از قبل عاشقش میشدم…سام برای من مثل کتابی بود که با ورق زدن هر صفحه ش چیزهای بیشتری ازش میفهمیدم وبیشتر جذبش میشدم
لبخندی زدم و با آرامش نگاهش کردم کل نگرانی هام با همون یک جمله ی سام از بین رفته بود و حالا دلم پراز حس آرامش بود…
سام:
باقدمهای بلند و محکم وارد کارخونه شدم…تمام کارمندا باشنیدن صدای قدمهام از جا بلند شدن وخیره نگاهم کردن صدای سلام کردنشون توی گوشم پیچیده بود و عصبیم میکرد…فقط سری تکون دادم و جلوی در اتاقم ایستادم رو به منشی گفتم:به بختیاری بگو بیاد اتاقم پرونده های شرکت ایران کالا رو هم باخودش بیاره
زیر لبی چشمی گفت و سرجاش نشست
وارد اتاقم شدم و مستقیم پشت میز نشستم…!به پشتی صندلی تکیه دادم و دستمو روی دلم گذاشتم…!هنوزم حالت تهوع داشتم اگه اصرار های دیانا نبود هرگز سوار اون ترن هوایی مسخره نمیشدم!خودش از بلندی میترسید و تمام طول مسیر چشماش بسته بود نمیدونم چه اصراری داشت که سواربشه…
گوشی موبایلمو از جیبم در آوردم و مقابل صورتم گرفتم…با دیدن عکس روی صفحه لبخند محوی زدم…عکسی که دیشب باهم گرفته بودیم…روبه روی رنجر…دیانا بااون پشمک ها برای خودش سیبیل درست کرده بود و با حالت بامزه ای کنارم ایستاده بود و دستای من دور گردنش حلقه شده بود…!انگشت اشاره مو روی صورتش کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم…!بااینکه فقط چندساعت بود که ازش جداشده بودم اما احساس دلتنگی میکردم.
به ساعت نگاه کردم تا یک ساعت دیگه میرسید از امروز قرار بود کنار من دوره ی کار آموزیشو شروع کنه…
تلفن روی میزم زنگ خورد…دکمه ی اتصال رو زدم و منتظر شدم…صدای منشی تو گوشی پیچید:قربان یه خانومی اومدن شمارو ببینن!
به این زودی قرار نبود بیاد!کمی تعجب کردم اما گفتم:بفرستش داخل…
-ولی قربان…
-گفتم بگو بیاد تو!
چشمی گفت و قطع کرد چند لحظه بعددر اتاقم بدون اینکه ضربه ای بهش وارد بشه باز شد…بادیدن طناز اخمی بین ابروهام نشست…دیانا نبود!این دختر اینجا چی کار میکرد…؟!
جدی و پرخشم گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟!
لبخند دندون نمایی زد و نگین روی دندونش مشخص شد درو پشت سرش بست…چند قدم جلو اومد و گفت:قبلا مودب تر بودی…باهام قشنگ تر حرف میزدی!قربون صدقه م میرفتی…!
پوزخندی زدم وگفتم:اون موقع نمیدونستم با چه هفت خطی طرفم تازه شناختمت…
لبخندش رو لبهاش ماسید اما خونسردی خودشو حفظ کرد…چند قدم دیگه بهم نزدیک شد…
-اوضاع عوض شده سام…من از پدرام طلاق گرفتم
نمایش جالبی بود…میتونست چند لحظه سرگرمم کنه!به گمونم نمیدونست که پدرام خیلی چیزهارو برام تعریف کرده…
دستمو تکیه گاه چونم کردم وگفتم:جدی؟!
از حرفم ذوق زده شد و کنارم ایستاد…دستشو به سمت روسریش برد و بازش کرد…موهای قهوه ای رنگش بایه حرکت روی شونه هاش یخت…لبخند اغواگری زد و با عشوه گفت:به خاطر تو طلاق گرفتم…نمیتونستم نادیده ت بگیرم…
به زور جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر خنده…همونطور منتظر بهش خیره شدم…
-هنوزم بادیدن چشمات نفسم بند میاد…!
جدی گفتم:چرا با پدرام ازدواج کردی؟!
دستشو به سمت دکمه های مانتوش برد و گفت:میخواستم بهت کمک کنم ازش پول خواستم برای آزادیت اما اون نارفیق جلوم شرط گذاشت…گفت به شرطی بهت پول میدم که با من ازدواج کنی!منم چاره ای نداشتم آزادی تو برام از هر چیزی مهم تر بود قبول کردم اما اون نامردی کرد و بعد از اینکه منو بدست آورد پولی بهم نداد…
سعی کرد قیافه ش مظلوم باشه و من دلم کمی به حالش بسوزه…اما دیگه از دلسوزی خبری نبود…میشناختمش دیگه محال بود گول ظاهرشو بخورم…
تند تند دکمه های مانتوشو باز کرد و من متعجب بهش نگاه کردم…!چشمکی زد و گفت:میتونیم از نو شروع کنیم…!حالا همه چیز فرق کرده نه من یه دختر بچه ی احساساتیم و نه تو یه پسر بچه!حالا هردومون بزرگ شدیم و راحت تر میتونیم برای ازدواج تصمیم بگیریم…
پوزخندی زدم و دست چپمو بالا بردم و حلقه مو نشونش دادم وگفتم:محض اطلاعت باید بگم من زن دارم یکم دیر رسیدی طناز خانوم
آب دهنشو قورت داد و گفت:مهم نیست که تو زن داری!مهم اینه که هنوزم دوستم داری
وای…وای…وای این دختر واقعا باخودش چه فکری میکرد؟!واقعا فکرمیکرد من دوستش دارم؟
پوزخندی زدم وگفتم:هیچ وقت دوست نداشتم…اون علاقه ای هم که فکر میکردم بهت دارم همش ازروی سادگی و حماقت بود…
کمی عقب رفت و مقابل چشمای ناباور من مانتوشو از تنش درآورد…
تاپ قرمز رنگش وسوسه انگیز بود اما نه برای من…نگاهمو ازش گرفتم و به صفحه ی موبایلم که مدام خاموش و روشن میشد خیره نگاه کردم…دیانا زنگ میزد
اخم غلیظی کردم وگفتم:این مسخره بازیا چیه در میاری طناز…برو از اتاق من بیرون…!من زن دارم…به حد مرگم دوستش دارم…بااین کارا نمیتونی منو فریب بدی!!
صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش تو فضا پیچید…به من نزدیکتر میشد…دیگه نمیتونستم تحملش کنم …الان دیگه وقت نقش بازی کردن نبود
از جابلند شدم و درست مقابلش ایستادم…چشمای سیاه و پراز آرایششو دوخت به چشمام وگفت:لازم نیست طلاقش بدی اما منم یه گوشه از دلت جا بده…صیغه م کن…!من حرفی ندارم
از حرفش عصبی شدم و ضربه ای به کتفش زدم…چند قدم به عقب پرت شد و با چشمهایی گشاد نگاهم کرد…با خشم فریاد کشیدم وگفتم:آشغال باخودت چی فکر کردی!یه تار موی گندیده ی زن من میارزه به صدتاهرزه مثل تو…!رفتی عشق و صفا تو کردی حال یاد من افتادی؟!اون ده سالی که من به خاطر تو تو زندان داشتم جون میکندم کجا بودی…؟!حالا که مال و منال دارم پیدات شده؟!حالا که به نون و نوایی رسیدم عشق و عاشقی یادت افتاده؟!
توجهی نداشتم که اینجا کارخونه س و ممکنه کارمندا صدامو بشنون اونقدر عصبانی بودم که به هیچ چیز توجهی نداشتم فقط میخواستم طناز رو از این اتاق بیرون بندازم…با دوقدم بلند خودمو بهش رسوندم و انگشتامو دور گردنش حلقه کردم و به دیوار چسبوندمش وگفتم:من مثل پدرام نیستم که گول تورو بخورم دیگه اونقدرازاین زندگی درس گرفتم که راحت بفهمم تو اون کله ات چی میگذره…
با حیرت و ترس به چشمام نگاه کرد فشار دستمو بیشتر کردم و فریاد زدم:همین الان گورتو از اینجا گم میکنی و میری!دیگه هیچ وقتم پیدات نمیشه…نه دور و ور من نه دور وور پدرام!
صورتش قرمزشده بود و برای بلعیدن ذره ای اکسیژن بال بال میزد پوزخندی زدم وگفتم:همه چیزو میدونم…حتی نقشه ت واسه گول زدن پدرامو!پس به نفعته که دیگه اینطرفا پیدات نشه…چون ایندفعه سرو کارت با پلیسه!
فشار دیگه ای بهش وارد کردم و بعد دستمو عقب کشیدم…روی زمین افتاد و به جلو خم شد…تند تند نفس میکشید و به سینه اش ضربه میزد!
مانتوشو ازروی کاناپه برداشتم و به طرفش پرت کردم…روی زمین افتاد…
-پاشو برو بیرون…
آروم زمزمه کرد:میتونیم باهم…
بلندتر از قبل داد زدم:خفه شو…!
به زحمت از جاش بلند شد و مانتوشو تنش کرد بدون اینکه نگاهم کنه از اتاق بیرون رفت و من روی صندلی ولو شدم…سرم بدجور درد میکرد…
موبایلمو برداشتم و شماره ی دیانا رو گرفتم اولین بوق که خورد جواب داد…
-سلام سامی!
باوجود سردردم لبخندی زدم وگفتم:سلام عزیز دلم…خوبی؟!
کمی مکث کرد و با صدایی که رگه هایی از خنده توش مشخص بود گفت:خوبم داشتم حاضر میشدم بیام کارخونه…تو خوبی؟!
بادست آزادم سرمو گرفتم وگفتم:بد نیستم…ببین دیانا احتیاجی نیست بیای!
باعجله گفت:چرا؟!پشیمون شدی…؟
-نه ولی الان اوضاع کارخونه خوب نیست…خودمم دارم میام خونه
صداش کمی نگران شد…
-برای چی؟!مشکلی پیش اومده…؟!
-مشکل که آره ولی مهم نیست…جایی نرو میام خونه
-نه جایی نمیرم منتظرتم
همون لحظه تقه ای به در خورد و بختیاری وارد شد…در جواب سلامش سرمو تکون دادم وگفتم:میبینمت…فعلا خداحافظ
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم وداخل جیب شلوارم گذاشتم بختیاری پرونده به دست مقابلم ایستاد و بالبخند گفت:مبارکا باشه آقا…!به سلامتی ایشالا…تبریک میگم
شقیقه مو فشار دادم وگفتم:ممنون…
روی صندلی نشست…
-خیلی خوش حالم که بالاخره سروسامون گرفتین…چه کسی بهتر از دیانا خانوم…!
حرفی نزدم…هنوزم خوشم نمیومد کسی تو زندگی خصوصیم سرک بکشه حالا اون طرف هرکسی میخواست باشه…!
اخم کمرنگی روی پیشونیم نقش بست…
-پرونده هارو آوردی؟!
متوجه موقعیتش شد و لبخندشو جمع و جور کرد…
-بله قربان
کتمو ازروی جالباسی برداشتم وگفتم:خوبه میبرمش خونه مطالعه میکنم
-چرا قربان مگه نمیمونین؟!قرار بود امروز بریم انبار…
-میدونم ولی الان نمیشه…!ایشالا یه روز دیگه…حواست به همه چی باشه
-چشم قربان خیالتون راحت
پرونده رو از دستش گرفتم و از اتاق زدم بیرون…منشی از جابلند شد و باحالت خاصی نگاهم کرد میدونستم که قطعا حرفای منو طناز روشنیده!اهمیتی ندادم و بی حرف از کارخونه زدم بیرون….باعجله پشت رول نشستم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم…چندباری چشمام سیاه رفت و کم مونده بود تصادف کنم ذهنم خیلی مغشوش شده بود و الان فقط به آرامش احتیاج داشتم…
وارد حیاط شدم و به محض توقف ماشین بدون اینکه درهارو قفل کنم پیاده شدم و پله هارو دوتا یکی بالا رفتم…دررو آروم باز کردم یکی از خدمه ها جلو اومد و خواست کتمو بگیره آروم پرسیدم:دیانا کجاست؟!
ازصدای آرومم تعجب کرد ولی آرومتر از من گفت:تو اتاق شما لباساتونو مرتب میکنن!هرچی مااصرار کردیم که خودمون انجام میدیم قبول نکردن…
سرمو تکون دادم و قدم دیگه ای به جلو برداشتم…یاد چیزی افتادم دوباره برگشتم…
-بقیه کجان؟!
-آقا امروز فیزیو تراپی داشتن با گیتی خانوم رفتن آخه خداروشکر دیگه میتونن راه برن امروز چند قدمی حرکت کردن…!آرمیتا جان هم رفتن کلاس ژیمناستیک
آهانی گفتم و از پله ها بالارفتم…آروم و آهسته درو باز کردم…پشت به من روی زمین نشسته بود و لباسهامو بااشتیاق تامیکرد و داخل کشو میذاشت…لبخندی زدم و پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم…
زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد…گوشهامو تیز کردم اما چیزی نفهمیدم…جلوتر رفتم…یکی از تیشرت هامو برداشت و بو کشید…!
غرق لذت شدم…دیگه نتو نستم طاقت بیارم جلو رفتم و از پشت بغلش کردم…صاف نشست…
سرمو لابه لای موهاش فرو بردم وزمزمه کردم:خسته نباشی
نفس عمیقی کشید قلبش مثل گنجشک میزد…
-سلامت باشی
گردنشو بوسیدم…
چرخید و دستاشو روی سینه م گذاشت
-چشمات چه قدر قرمز شده…!حالت خوبه؟
-نه
نگاهش رنگ نگرانی گرفت…
-برات قرص آرام بخش بیارم؟!میخوای بخوابی…؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم…خوب بود که ازم توضیح نمیخواست…هیچ خوشم نمیومد بهش دروغ بگم
دستامو جلو بردم و موهای طلایی رنگشو تو دستم گرفتم…
-الان برات لباس میارم…یکم بخوابی بهتر میشی
محکمتر نگهش داشتم…
-نرو
لبخندی زد وگفت:باشه
گونشو بوسیدم…نگاهشو دزدید…به اندام باریک و چهره ی دوست داشتنیش نگاه کردم….چشمای آبی رنگش آبی تر از هر وقت دیگه ای بود…
صورتشو با هردودستم قاب گرفتم وگفتم:تو راضی همین جا با مامانم و صادق زندگی کنیم!؟
لبخندش کل صورتشو پوشوند…
-البته…من الان یه خانواده دارم چرا باید تنها زندگی کنیم؟!کنارشون بودن آرزوی منه
این دختر چرااینقدر مهربون بود…؟!چرا مثل بقیه ی تازه عروسهااستقلال نمیخواست…؟!دوری از خانواده ی شوهر نمیخواست؟چرا از من هیچ توقعی نداشت…؟!مامان راست میگفت دیانا منت سرم گذاشته بود و زنم شده بود
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم…
-مرسی
چشماشو ریز کرد وگفت:برای چی؟!
لبخند زدم
-برای همه چیز…برای تموم اتفاقای خوبی که برام به وجود آوردی…برای لبخند هایی که روی لبهام نشوندی…مرسی که منو با خودم آشتی دادی…
خودشو جلو کشید و برای اولین بار بوسه ای روی گونه م کاشت…
-ای کاش زودتر پیدات میکردم…تو یه تیکه جواهری
موهامو نوازش کرد…
-مرسی که سردی هامو تحمل کردی…کج خلقی هامو به رخم نکشیدی…مرسی که تو این یک هفته هیچی نگفتی وگذاشتی باخودم کنار بیام…همیشه بودی و کمکم کردی…بودی و حرفامو شنیدی…مرسی که تنهام نذاشتی حتی وقتی که همه تنهام گذاشته بودن…
قطره های اشک توی چشماش حلقه زدن…
-این چه حرفیه سام…!تو همه کس منی مگه من میتونم همه کسمو تنها بذارم؟
-میتونی منو به خاطر این رفتارای تلخم ببخشی؟!به خاطر گناه هایی که کردم؟میتونی بامن زندگی کنی…؟با کسی که یه زمانی تنها کاری که از دستش برمیومده شکستن دل آدما بوده…؟!میتونی…؟
قطره های اشک روی صورتش جاری شدن…با انگشت شستم پاکشون کردم…چه قدر راحت میتونست اشک بریزه…!چرا من به این سادگی نمیتونستم بغضمو بشکنم؟
-ببخشم؟چرا عزیزم…؟تو که گناهی نداشتی…زندگی باهات بد کرده بودتو تاوان اشتباهات بقیه رو میدادی…هیچ چیزی تقصیر تو نبود…!تو با خدا آشتی کردی…دل مادرتو بدست آوردی…از چی میترسی؟!تو گناهی نداشتی قسمت این بود…اون اتفاقات تلخی که تو زندگیت افتاد اگه سر کس دیگه ای هم میومد همین کارو میکرد…من میفهممت…درکت میکنم
-حالا گریه ت واسه چیه قربونت برم؟!
لبخند خجولی زد….
-عادت کردم من حتی وقتی میخندم هم اشک تو چشمام جمع میشه…باورم نمیشه بهت رسیدم
-منم باورم نمیشه تورو دارم
خندید…
-مگه من چیم؟!تو میتونستی با بهتر از من ازدواج کنی
-تو فرشته ای بهتر از تو پیدا نمیشه
ادامه دادم…
-میخوای بریم خرید عروسی؟!همه کارامون مونده ها…!
-هرچی تو بگی قبوله
-نه امروز من در اختیار جنابعالیم…!هرکاری که بخوای میکنم…فقط بخواه…لب تر کن
-آخر هفته بله برون پدرام و روژینه…بریم لباس بخریم
لبخندم عمق پیدا کرد…
-بالاخره این دوستت رضایت داد…؟بابا پدرام داشت دق میکرد
-حقش بود…باید ادب میشد
-حالا ادب شد…؟!
-چه جورم…!هنوز هیچی نشده جونش واسه روژین در میره…
دیانارو بیشتر به خودم چسبوندم…
-منم جونم واست در میره…
لپهاش گل انداخت…شیطنتم گل کرد…
-اصلا نفسم به نفس خانومم بستس!عاشقشم…
ریز خندید و سرشو به سینه م فرو کرد…عطر موهاشو به ریه هام فرستادم…دلم براش ضعف رفت چه قدر قشنگ بود که شیطنت نگاه من سرخ و سفیدش میکرد واین شرم قشنگش منو هرلحظه عاشق تر…
تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام
به چشم من
به چشم من تو اون کوهی
پر غروری بی نیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی
تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دلتنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون
تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۳ عصر
باشنیدن صدای بسته شدن در اتاقم از جا پریدم…رشته ی افکارم پاره شده بود….چه قدر سفربه گذشته ها تلخه!گذشته ام درد میکنه…!جانمازمو ازروی زمین جمع کردم…دلم میخواست باهاش حرف بزنم…دلم میخواست حرفای گذشتمو پس بگیرم…من پشیمون بودم…!شالمو روی سرم انداختم…پتوی روی تختمو برداشتم و ازاتاقم بیرون رفتم…میدونستم همیشه تو هوای گرگ ومیش تو حیاط قدم میزنه…اما امروز بابقیه ی روزها فرق داشت…سام امروز کنار من…نماز خونده بود!مگه میشه کسی نماز بخونه و با خدا قهر کنه؟!وارد حیاط شدم…هواتاریک تر از چیزی بود که فکرشو میکردم…ازپله های پوشیده از برف و لیز به آرومی پایین اومدم…لرز به اندامم افتاد…صدای خش خش قدمهام روی زمین پوشیده از برف فضارو پرکرده بودروی صندلی های کنار استخر نشسته بود.نزدیکش ایستادم و پتو رو روی شونه هاش انداختم…-هوا سرده…سرما میخورید!نمیخواین بیاین تو؟!بی توجه به سوالم با صدای خش داری گفت:یه زمانی فکرمیکردم باهر ضربه ی مشتم میتونم هر سنگی رو بشکنم اما یه روز روبه روی یه صخره قرار میگیری ومیبینی که نمیتونی راهشو تغییر بدی!لبمو به دندون گرفتم صدای بغض دارش قلبمو تکه تکه میکرد…-زندگی مثل چرخه ایه خداجاشو با عزیز ترین کساش عوض میکنه بعد همون بازی رو تکرارمیکنه هرچیزی که یک بار اتفاق بیافته بازم اتفاق میافته اگه یکبار از چیزی فرار کنی همیشه پاتو تو همون جاپا میذاری وفرار میکنی هردفعه که پاتو میذاری جاپای قبلی بزگترمیشه هرچه قدر که اتفاقات رو پشت سر بذاری باز جلوچشمات سبز میشه حتی اگه نتونی گذشته رو عوض کنی میتونی پیش خودت نگهش داری…کنارش روی صندلی خیس از برف نشستم…سرشو به طرفم برگردوند باورم نمیشد چشماش خیس بود!مرد مغرور من گریه کرده بود…؟مگه ممکن بود…؟-من آدم نامردیم…؟من پست و بد جنسم…؟بغضی روکه گلومو چنگ میزد فرو بردم و باصدای آرومی گفتم:حالا که دارین به این موضوع فکرمیکنین یعنی نامرد نیستین!یعنی بی وجدان و بد نیستین…!یه چیزی ته وجودتون هست که نمیتونین ازش فرار کنین هرچه قدرم تلاش کنیدنمیتونیداونو از بین ببرید…-میخوام آشتی کنم…با خدا…با مامان…با زندگی…با خودم…باهمه چی!میخوام آشتی کنم…!میخوام یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم…بدون استرس…بدون نگرانی…بدون هیجان!آروم و ساکت…ولی سخته!چه قدر سام این روزهارو بیشتر از قبل دوست داشتم…!-وقتی باخدا به این سادگی آشتی کردین یعنی آشتی کردن با بقیه اصلا سخت نیست…-من نمیخواستم شادی بمیره…دوست داشتم غلام زجر بکشه اما دوست نداشتم شادی این وسط بمیره!حس میکردم با عذاب کشیدن غلام روحم شاد میشه…ازاین سیاهی میام بیرون اما اشتباه میکردم…ازاین سیاهی بیرون نیومدم بدتر ازقبل توش فرو رفتم…روحم آروم نگرفت…حالا یه عذاب وجدان هم بهم اضافه شد…باکنجکاوی پرسیدم:مگه پدر شادی باهاتون چیکار کرده بود که اینقدر ازش متنفر بودین؟!پوزخندی رولباش نشست…-غلام منو نابود…نه نابود چیه!؟یه چیزی فراتر از نابودی!زندگیمو به آتیش کشید…همه چیمو ازم گرفت…قلبمو پاره پاره کرد!احساساتمو سرکوب کرد…من داغون شدم…شاید یه روزی برات تعریف کردم چه بلایی سرم آورده اما بهت قول نمیدماز حرفاش چیزی نمیفهمیدم…مگه چه بلایی سرش اومده بود که اینقدر از غلام متنفر بود؟!گیج نگاهش کردم…نگاهش از روی صورتم سرخورد و روی بولوز نازکم نشست…-چرابااین لباسااومدی بیرون؟!گنگ به پیراهنم نگاه کردم…چه قدر تند بحث رو عوض کرده بود؟!-براتون پتو آوردم…عجله داشتم فراموش کردم…-بروتو تا سرما نخوردی!لبخند محوی زدم…برای من نگران بود؟!ازجابلند شدم اما قبل از اینکه قدمی بردارم سنگینی پتو روی شونه های نحیفم حس کردم…به صورتش نگاه کردم…-سردتون میشه!اشاره ای به بازوهای عضلانیش کرد وگفت:به من میاد سردم بشه؟!لبخندم پهن تر شد…حتی نسبت به سرماهم بی تفاوت بود و غرورشو ازدست نمیداد!-آخه…؟!-مهم نیست دیانا…اصلا من مهم نیستم…برو تو تا سرمانخوردی!اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…-اتفاقا خیلی هم مهمه!باشیطنت یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:جدی؟!برات مهمم؟!نگاهمو ازش گرفتم و همونطور که پتو روی صندلی میذاشتم گفتم:اگه مهم نبودین تا اینجا نمیومدم…!قدمی روی برف های یخ زده برداشتم…صداش بالحن خاصی به گوشم رسید…-پس اگه برات مهمم باهام ازدواج کن!یه لحظه حس کردم گوشام اشتباهی شنیدن…!حس کردم شاید اثرات تلقینه…اما صداش بار دیگه سکوت رو شکست…-باهام ازدواج کن دیانا!حس کردم قلبم از حرکت ایستاد…همزمان سست شدن زانوهامم حس کردم…درست میشنیدم؟!خوابم یابیدار…؟ به سمتش برگشتم…اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…لبخند محوی رو لباش نشست…قدمی به سمتم برداشت…زل زد تو چشمام…-باهام ازدواج کن باشه؟!به همین سادگی…؟!به همین آسونی…؟!خدایا دارم چی میشنوم؟!سام الان از من خواستگاری کرد…؟!یعنی اینکه خواستگاری نبود…تقاضا هم نبود…خواهش هم نبود…دستور بود!حتی تقاضای ازدواجشم دستوری بود!اصلا خواهش و تمنا تو کار این بشر نبود…!پتورو روی صندلی رها کردم…سوز سرمای زمستون امونمو بریده بود…بدترازاون تارهای موهام بود که مدام توی صورتم میریخت…بدترازاون قلبم بود که باضربانهای تند و بی وقفه اش حالمو بدتر میکرد…بدتر ازاون گلوم بود که با بغضی بی دلیل راه نفسم رو بسته بود…بدترازاون چشمم بود که مدام پروخالی میشد و هرلحظه امکان داشت چشمه ی اشکم بجوشه…بدترازاون گوشم بود که مدام جمله ی سام رو تکرار میکرد…توی ذهنم میپیچید…!بدترازاون دستام بود که صاف و بی حرکت کنار بدنم افتاده بود و هیچ حسی نداشت…بی حس بی حس بود…بدترازاون احساسم بود که احساس درد داشت…احساسم درد میکرد…!دردی مبهم…دردی از شادی…!دردی از خوش حالی…دردی از شوق…!قدم دیگه ای به سمتم برداشت…میخواستم فرار کنم…دلم میخواست ازاونجا برم…دلم تنهایی میخواست…کمی سکوت میخواست و کمی فکر…عادت به اتفاقات یهویی نداشتم…عادت نداشتم خواسته هام سریعتر از چیزی که فکرشو میکنم برآورده بشن…باید کمی خودمو برای باور این چند جمله آماده میکردم!پاهام توان رفتن نداشت و اون باهر قدم بهم نزدیک ونزدیکتر میشد…حالا درست تو چند سانتی متر من ایستاده بودچرا میخواستم فرار کنم؟!مگه منتظر این موقعیت نبودم…؟!مگه شش ماه تموم انتظار شنیدن این جمله رو اززبونش نمیکشیدم…؟!پس حالا چرا اینطور رفتار میکردم…؟-نمیخوای چیزی بگی…؟ناراحتت کردم…؟!واقعا فکرمیکرد ناراحت شدم؟سام من…مرد مغرور من…فکرمیکرد به خاطر ابراز احساساتش من ناراحت شدم؟منی که خودموبه آب و آتیش میزدم تا لحظه ای به چشمش بیام…تالحظه ای ذهنشو مشغول کنم حالا فکرمیکرد باپیشنهادداشتنش برای همیشه ناراحت شدم؟!داغی قطره ی اشکی گونه ی سردمو نوازش کرد…پلک زدم تا تصویرش تار و کدر نشه…تامثل همیشه واضح ببینمش…دستی به موهای یکدست مشکی و لختش کشید…کلافه شده بود!چرازبونم نمیچرخید تا ازاینهمه کلافگی خارجش کنم…؟!-من معذرت میخوام…شاید نباید این حرفو میزدم!اصلا فراموشش کن…فکر کن اصلا حرفی نشنیدی!باشه…؟!فراموش کنم…؟چه طور این لحظات رویایی رو فراموش کنم…چه طور اون جمله ی فراموش نشدنی رو فراموش کنم؟!خواست از کنارم رد بشه…میخواست حرفشو پس بگیره…؟!نه…!آروم باصدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم:نرو…سرجاش ایستاد…به سمتم برگشت…لبخندی روی لبای رنگ پریده ام نشوندم وگفتم:به همین زودی پاپس میکشی؟!مات نگاهم کرد…-یعنی اگه الان جواب من منفی باشه میری و پشت سرتو هم نگاه نمیکنی؟!چشماش از شدت تعجب گرد شد…صورتش بی حالت بود!اما رد اخمی روی پیشونیش هنوزم مشخص بود-آدم جازدن نیستم…وقتی حرفی رو میزنم یعنی تا تهش هستم…یعنی اگه دنیاهم جلوم قد علم کنه بی خیال نمیشم اما اگه طرف مقابلم بخواد چون…آدم زور کردنم نیستم…اهل تحمیل کردن خودم به کسی نیستم…اگه نخوای اجباری نیست!نفس عمیقی کشیدم…راست میگفت…!اهل پاپس کشیدن نبود!لبخند دندون نمایی زدم…لبهام از سرمای سرد زمستون ترک خورد اما مهم نبود…مهم سام بود!-قبولم میکنی؟!-باتمام وجود…!سیاهی چشماش برقی زد…برقی که هیچ وقت ندیده بودم!اونهم لبخند پهنی زد…لبخندی از جنس شادی!خوابم یابیدارم…؟!-اگه چندثانیه دیگه اینجا وایستی بهت قول نمیدم به اعتقاداتم واعتقاداتت پایبند باشم…سرخ شدم…هنوزهم تو این سرما خونی بود که تو رگهام جریان پیدا کنه!دستشو بالا آورد و چتری های طلایی رنگمو کنار زد…-باز واسه من سرخ و سفید کردی شیطون؟!میخورمتا…!لبمو به دندون گرفتم…سرشو جلوتر آورد…نفسای داغش توی این سرما پوستمو نوازش میکرد…حس شیرینی بود!دوست داشتم عقب نشینی کنم اما دست خودم نبود…نمیتونستم ازش فاصله بگیرم!-چرابهم این پیشنهادو دادی؟!-تو چرا قبول کردی؟!هل شدم…-من…؟خب…من…خب!من دلایل خاص خودمو دارم!لبخندش عمیق تر شد…-منم دقیقا به خاطر همون دلایل این حرفو زدم…-آخه یهویی!نمیدونم به نظرم…-خیلی وقت بود که میخواستم حرف بزنم امانمیتونستم باخودم کنار بیام الانم اصلا قصد گفتنشو نداشتم…ازدهنم پرید!باشیطنت گفتم:یعنی الان پشیمونی؟!نفس عمیقی کشید وگفت:هیچ وقت مثل حالا مصمم نبودم!خواستم چیزی بگم که همزمان چراغ اتاق گیتی جون و اتاقک سرایدار خونه روشن شد..ترسیدم…تند وباعجله گفتم:وای بیدار شدن!از ته دل خندید…باصدا…بلند!-چرامیترسی؟!-زشته الان مارو میبینن!-خب ببینن…!البته فکرکنم اونا خیال کردن دزدی چیزی اومده!واقعا این پسر شرم نمیکرد…!!؟چه طور اینقدر تغییر کرده بود…؟اینقدر شیطون…؟-من خیلی خجالت میکشم!دوباره خندید…چه قدر خنده هاشو دوست داشتم…چرا اینهمه وقت این خنده هارو از من پنهون کرده بود؟!-نوک دماغت قرمز شده…بدو بریم تو تا سرما نخوردی!باهاش هم قدم شدم!چه طور این پیشنهادو داد؟!ازروی علاقه بود…؟ باافتادن نورآفتاب تو اتاقم چشمامو بهم فشار دادم و به پهلو خوابیدم…پتورو تا چونه بالا کشیده بودم و به چندثانیه زمان احتیاج داشتم تا به اتفاقات دور واطرافم مسلط بشم…بایادآوردی اتفاقات دیشب مثل فشنگ از جا پریدم و روی تخت نشستم…یه لحظه باخودم حس کردم نکنه همه چیز خواب بود؟!نکنه همش رویا پردازی و خیال بافی های دخترونه ی خودم بوده…؟نکنه…!چشمم که به جانمازروی زمین افتاد لبخند پهنی زدم…نه خواب نبوده…عین واقعیت…خود خود واقعیت بوده…!پتورو کنار زدم و کف پاهامو روی پارکت های سرد اتاقم گذاشتم…نمیدونم چرا توقع داشتم صبح بانوازش های سام ازخواب بیدار بشم…!توقع اضافی بود دیگه…حتی تو رویاهم ممکن نبود سام همچین کاری کنه!من چه قدر زود جوگیر شده بودم که بایه پیشنهاد ازدواج به یه همچین چیزهایی فکرمیکردم…!سام بود دیگه…سرد و مغرور…!چه توقعی داشتم…؟!بعدازاینکه صورتمو شستم لباس مناسبی پوشیدم و شالمو روی سرم انداختم…ازاتاق که خارج شدم صدای شکستن چیزی توجهمو جلب کرد…باعجله به پله ها نزدیک شدم…بادیدن آرمیتا که با هردو دستش گوشهاشو چسبیده بود و اشک میریخت قدمهامو تند تر کردم…دستامو دورش حلقه کردم و بامهربونی گفتم:چی شده عزیز دلم…؟!بادیدن من خودشو بیشتر تو آغوشم فرو کرد و آروم گفت:عمو سامی قاطی کرده…ابروهام خود به خودبالا رفت…-چی شده مگه؟!-نمیدونم خاله دینی با عمه گیتی دعواکرد…کمی از آرمیتا فاصله گرفتم وگفتم:عزیز دلم تو چرا ترسیدی؟!مگه عمو سامی رو نمیشناسی؟!زودی عصبانی میشه…اینجا واینستا برو تو اتاقت بازی کن تا منم برات صبحونه بیارم!-آخه…چشم غره ای بهش رفتم که سرشو پایین انداخت بدون هیچ مخالفتی به سمت اتاقش رفت…باقدمهای لرزون از پله ها پایین رفتم…صدای بلند گیتی حتی از این فاصله هم به گوش میرسید…مگه چی شده بود؟!وارد سالن که شدم گیتی جون نگاهی به من انداخت و لبخند زورکی زد اما سام حتی سرشو بلند نکرد…چیزی تو وجودم فرروریخت!نکنه همه چیز رو فراموش کرده باشه؟آب دهنمو قورت دادم و به گیتی جون گفتم:اتفاقی افتاده؟نگاهشو دوخت به چشمام و گفت:خیره عزیز دلم…منتهی این پسر زیادی شلوغش کرده!گیج به سام نگاه کردم که از جا بلند شد و بی هیچ حرفی سالنو ترک کرد…دست گیتی که روی کمرم قرار گرفت به خودم اومدم…-امروز زنگ زدم روستا به زهرا تا یه وقت نگرانم نشه!آخه یهویی اومدیم اینجا و خب اون بنده خداهم از چیزی خبر نداشت یکم که حرف زدیم گفت دل پسرش پیش تو گیر کرده!انگار بدجوری خاطرخواهت شده…گفت میخوایم بیام خواستگاری!اینوکه به سام گفتم اینطور قاطی کرد…نمیدونم چش شده این پسر!کم کم شوکی که بهم وارد شده بود به یه حس شیرین تبدیل شد ته دلم از حس تعصب و غیرت سام ضعف رفت…!من براش مهم بودم…!روی اولین صندلی نشستم…گیتی متعجب به من ولبخندم نگاه میکرد…حتما باخودش خیال میکرد که من بی صبرانه منتظر تقاضای خواستگاری علیرضا بودم…!علیرضا…چه زود دل باخته بود!مگه من چی داشتم که از من خوشش اومده بود…؟!چهره اش مقابلم تجسم شد…خوشگل بود…خوشتیپ بود…پزشک بود!ولی من…!چیز خاصی نداشتم…!حرفاش تو گوشم زمزمه شد…آبجی…خواهر…آبجی!اونکه منو خواهر خودش میدونست چه طور از من میخواست باهاش ازدواج کنم…؟!به خاطر همین از کلمه ی آبجی و خواهر بدم میومد چون همیشه پشت این کلمه معنی های زیادی مخفی شده بود…!منو خواهر خودش میدونست…هه!خیره شدم به لیوان آب پرتقالی که جلوی صورتم قرار گرفت…-بخور عزیزم!رنگت چرا پریده؟!لیوان رو از دست گیتی گرفتم و خیره شدم به صورت مهربونش…!چرااین زن اینقدر دوست داشتنی بود…؟!شوهرش چه طور حاضر شده بود این جواهر رو بایه نفر دیگه عوض کنه…؟!مگه چی کم داشت این زن مهربون؟-نظرت چیه عزیزم؟بگم بیان…؟!بیان؟!بیان خواستگاری…؟!بیاد خواستگاری خواهرش…؟!-گیتی جون من…خب…من…-خجالت نکش عزیزم…تو هم مثل دخترمی!هرحرفی تو دلت هست بهم بگو..!لبخندی زدم…-من نمیخوام بیان خواستگاری!-چرا ؟!من فکرمیکردم خوش حال میشی…!-بحث این حرفا نیست اما من علاقه ای بهشون ندارملبخند رو لباش پررنگ تر شد به طرف تلفن رفت وگفت:پس زودتر بهشون بگم تا راه نیافتادن…ولی زهرا خیلی دلخور میشه!آخه بعد از چندسال تو اولین دختری بودی که به دل علیرضا نشستی!حرفی نزدم….لیوان آب پرتقال رو تا نصفه سر کشیدم و به آشپزخونه رفتم باید برای آرمیتا صبحانه میبردم…تو درگاه آشپزخونه که قرار گرفتم خاطره ی شیرینی برام زنده شد…-من باید برم آقا سامی!دیگه اینجا هیچ کس به من احتیاجی نداره…!آرمیتا الان پدرشو داره…عصبی دستی به موهاش کشید وگفت:نه…آرمیتا این چند وقته خیلی بهت وابسته شده…نمیشه بری…نباشی خیلی غصه میخوره!-باهاش صحبت میکنم…اصلا مدام میام بهش سر میزنم که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۴ عصر
دلتنگ نشه…ولی نمیتونم دیگه اینجا بمونمدستشو تو جیب شلوارش فرو برد…چشمای سیاهش عصبی تر از قبل بود…خیره شد تو چشمام وگفت:تو مشکلت یه چیز دیگه س!آره…؟!از من بدت میاد آره…!دلم ازش شکسته بود…دلخور بودم…ناراحت بودم اما…ازش بدم نمیومد!من هنوزم دوستش داشتم مگه میشد ازش بدم بیاد؟!من فقط به خاطر مرگ شادی ناراحت بودم…هنوز لحظه ی جون دادنش جلوی چشمام رژه میرفت…-هزار بار گفتم مرگ شادی تقصیر من نبود…اون خودش پرید جلوی تیر گلوله…خودش!میفهمی…؟!بغضمو فرو دادم وگفتم:اما اون دوستتون داشت…پوزخندی زد…-دوستم داشت وبا صد نفر دیگه رابطه داشت…؟!دوستم داشت و اون شب تو اون مهمونی بااون وضعیت میرقصید…؟!آره دوستم داشت…؟!تو به این میگی دوست داشتن…؟ساکت شدم…منطقی بود…؟!نبود…؟-اون فقط از خودش بریده بود…از زندگیش…از پدرش از مادرش از همه چیز!خسته شده بود فقط میخواست آزاد شه…خودکشی کرد اما نه به دست خودش باتیری که پدرش به سمت من شلیک کرد…!خودشو جلوی تیر انداخت تا جون منو نجات بده تاتو زندگیش یه کار مفید کرده باشه…تا شاید بااین کار بتونه یه ثواب واسه خودش داشته باشه…همین!مرگ شادی تقصیر من نبوداگه بهونه ات اینه که از من بدت میاد و به خاطر من میخوای بری…یکم عاقلانه فکر کن و تصمیم بگیر!آرمیتا بی تو نمیتونه ادامه بده… -خانوم چیزی میخواین؟!با صدای نعیمه رشته ی افکارم پاره شد…از گذشته جدا شدم و به حال پیوستم…-صبحونه ی آرمیتا رو حاضر میکنی؟!میخواد تو اتاقش بخوره…لبخندی به لب آورد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد… سام:-قربان بعد از چهار ماه کارخونه امروز به مرحله ی سود دهی رسید…بالاخره از رکود خارج شدیم!بدون اینکه تغییری تو حالت صورتم بدم گفتم:خوبه…مثل اینکه تلاشمون بی فایده نبودبختیاری همونطور که لبخند مضحکی روی لباش جا خوش کرده بود صندلی مقابل میز منو بیرون کشید و نشست…پرونده ای که دستش بود رو روی میز گذاشت وگفت:قربان اینم لیست کارکنان کارخونه با مقدار حقوق و مزایایی که میگیرن!پرونده رو باز کردم قبل از اینکه نگاهی اجمالی بهش بندازم پرسیدم:-تعداد خانوارها مشخصه؟!منظورم به اینه که هرکدوم چندتا بچه دارن یا مجردن یا متاهل؟-بله قربان همه چیزو یاد داشت کردم عنایت بفرمایید!روی صفحه ی اول دقیق شدم…همه چیز مرتب و با ترتیب نوشته شده بود!هیچ ایرادی نداشت…پرونده رو به طرفش گرفتم و گفتم:خوبه…طبق این پرونده براساس تعداد خانوار حقوق رو تقسیم میکنی!میخوام تو سال جدید افزایش حقوق داشته باشیم به ازای هر عضو خانوار پنجاه هزار تومن اضافه حقوق!بختیاری کمی مات نگاهم کرد بعد باتعجب گفت:آخه قربان اگه بخوایم اینطور سرمایه ی کارخونه رو خرج کنیم که نمیشه!ورشکست میشیمتیز نگاهش کردم…چرا تو کارهایی که بهش مربوط نمیشد دخالت میکرد…-مثل اینکه وظیفه ات رو فراموش کردی!کارتو فقط اطاعت کردنه نه دخالت تو کار من…خودم خوب میدونم دارم چی کار میکنمسرشو پایین انداخت واز جا بلند شد…ادامه دادم:-از سود سالانه استفاده کن…اینطوری نه ما ورشکست میشیم نه ضرری میکنیم…بااین چندرغاز سود هم وضع کارخونه تغییر آنچنانی نمیکنه اما همین چندرغاز پول میتونه زندگی خیلی از این کارگرارو درست کنه!تو این گرونی بااین مقدار حقوق سخته زندگی…بختیاری نمیدونست من صبح چی دیده بودم و چی شنیده بودم که این تصمیم رو گرفتم…اونقدر ناراحت شده بودم که حتی این تصمیم هم نمیتونست آرومم کنه!بختیاری که از حرف زدن من متعجب شده بود تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد و بعد از کسب اجازه از اتاقم خارج شداز جابلند شدم و کتمو از روی جالباسی برداشتم نگاهی به ساعتم انداختم درست وقتش بود…ازاتاق خارج شدم و بدون هیچ توضیحی به منشی به سمت در خروجی حرکت کردم که صداشوازپشت شنیدم:-قربان از صبح یه خانومی تماس گرفتن کارتون داشتن چون شما جلسه داشتین وصل نکردم هرچی پرسیدم اسمشون چیه چیزی نگفتن…!گفتن فردا میان کارخونه شما فردا هستین؟!بدون اینکه نگاهی به پشتم بندازم گفتم:نمیدونم اگه خواستم بیام شب به بختیاری میگم-بله قرباناز ساختمون کارخونه خارج شدم و سریع خودمو به ماشین رسوندم…آسمون از دیشب میبارید و حتی لحظه ای هم به خودش استراحت نمیداد…سوار ماشین شدم و به سمت مقصدم حرکت کردمطولی نکشید که رسیدم…پدرام گفته بود که نمیتونه بیاد…باید خودم تنهایی باهاش حرف میزدم…البته اگه چیزی میفهمید!پله های بیمارستان رو دوتا یکی طی کردم و به بخش مربوطه رسیدم…بادیدن چندتا سربازی که کنار در اتاقی ایستاده بودن فهمیدم که اتاق غلام اونجاست…خودمو به اونجا رسوندم یکی از سربازا در حال چرت زدن بود و اون یکی هم با موبایلش بازی میکرد…!واقعا نمیدونم اینا رو چه طور برای مراقبت از غلام درنظر گرفته بودن…اخم غلیظی کردم وبا جدیت خاص خودم گفتم:اینجا چه غلطی میکنین؟!هردو باشنیدن صدای من مثل سیخ از جا بلند شدن منو میشناختن…میدونستن اگه عصبانی بشم به هیچ کدومشون رحم نمیکنم…یکیشون با تته پته گفت:س…سلام قربان!بدون اینکه جواب سلامشوبدم گفتم:اینجا کشیک میدین یا اومدین تفریح ؟!هردو سرشونو پایین انداختن یکیشون آروم گفت:قربان ببخشید اما دست خودمون نیست…دوشبانه روزه که چشم روهم نذاشتیم خب ماهم آدمیم…نذاشتم ادامه بده گفتم:مگه تعویض نداشتین؟-نه…این بیچاره ها هم تقصیری نداشتن مشکل از اون سرپرست احمقشون بود که نمیدونست یه سربازم احتیاج به استراحت داره…درسته وظیفشه خدمت کنه اما گاهی اوقات هم باید بهشون فرجه داد برای انرژی گرفتن!ما آدما رباط نیستیم…برای اینکه دور برندارن چیزی نگفتم اما تو دلم حقو به این بیچاره ها دادم!-میشه رفت تو؟!-باید با دکترش حرف بزنین!فکرنکنم اجازه بدن-کجاست؟!نگاهی به ته سالن انداخت وگفت:اوناهاش داره میاد…نگاهم دوختم به دکتر جوونی که بهمون نزدیک میشد…باهمون اخم و همون تحکم گفتم:میتونم بیمارو ببینم؟!دکتر لبخندی زد وگفت:نه…حالش مساعد نیست اما اگه…اه زیاد حرف میزد…حرف خوب هم نمیزد با خشم گفتم:باید ببینمش همین حالا!من از کار وزندگیم زدم اومدم اینجا نمیتونم دست خالی برگردم…مثل اینکه فراموش کردین بیمارتون یه محکوم به اعدامه!دکتر انگار از لحن جدی من جا خوردلبخند رولباش ماسید…-بیمار من هرکسی که باشه شما حق ندارین آرامششو بهم بزنین!هرکی که هستین باشین…بیمار منم هرکی که میخواد باشه…من به زندگی مردم کاری ندارم فقط وظیفه مو انجام میدم-منم دارم وظیفمو انجام میدم پس باید ببینمشنگاهی به دوتا سرباز کنار در انداخت و بعد به صورتم خیره شد…-فقط ده دقیقه!نه یک ثانیه بیشتر…نه یک ثانیه کمترپوزخندی به حرفش زدم و دستمو روی دستگیره درگذاشتم وبه پایین فشار دادم…قدمی به داخل اتاق گذاشتم…غلام زیر دستگاه های الکتریکی زیادی مخفی شده بود!قدمی دیگه برداشتم…سینه اش هنوز بالا وپایین میرفت به صورت رنگ پریده ش نگاه کردم…خبری ازاون چشمای سبز رنگ نبود…زیر پلکای بسته و سنگینش مخفی شده بود…جلوتر رفتم و حالا درست مقابلش ایستادم…-سلام جناب غلام شمس…احوالات شریف؟خوبین ایشالا…؟نمیتونست حرف بزنه…انگار بیهوش بود…فقط روی مانیتور کناریش خطوط زیگزاگ مانندی رو میدیدم که مدام بالا وپایبن میشد…دوباره گفتم:چی شد پس؟!چرا نمیتونی حرف بزنی…؟!تادوماه پیش که خیلی قلدر بازی درمیاوردی!هیچ کس جرأت نداشت رو حرفت حرف بزنه…خوب واسه خودت جولون میدادی…آدم میکشتی…حکم صادر میکردی!بادیگارد داشتی…پولت از پارو بالا میرفت…چی شد پس؟!کجان اون بادیگاردای گردن کلفتت تامنو ازاینجا بیرون کنن…هان؟!کجان؟عصبی تر شدم…روی صورتش خم شدم و اینبار با صدای بلند تری گفتم:یادت که نرفته چه بلایی سرم آوردی؟!میخوای دوباره تعریف کنم…؟!میخوای کثافت کاریاتوبه رخت بکشم تا بیشتر باخودت آشنا شی؟!تابیشتر بفهمی چه عوضی هستی…؟باحرص نفسای داغمو تو صورتش فوت کردم و کمی ازش فاصله گرفتم…دستامو تو جیب شلوارم فرو کردم و نگاهمو دوختم به دیوار سبز رنگ روبه روم…-بچه بودم…چیزی ازاین دنیای کثیف حالیم نبود…زود اعتماد میکردم…زود میبخشیدم…زود دل میبستم…خیال میکردم همه مثل خودم باهام روراستن…فکرمیکردم همه مثل خودم پاکن و دروغ و دغل تو کارشون نیست!نمیدونستم تو این دنیابااین وسعت زیاد آدمای نامردی هم مثل تو وجود دارن که به راحتی آب خوردن آدم میکشن و راحت تر ازاون از زیر بارش شونه خالی میکنن!که به یه پسر بچه هم رحم نمیکنن و وجودشو آلوده میکنن…که یه سری جوون بی عقل رو دور خودشون جمع میکنن و باحرفای صدمن یه غاز مخشونو شست وشو میدن…که ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ی بد نیست…که ما آدما حق داریم به هرکسی که دوست داریم علاقه مند شیم و باهاش ع.ش.ق.ب.ا.ز.ی کنیم…که قانون هایی که صادر کردن همه غلط و چرت و پرتن…آره؟!یادته اونشب خودت تو اون مهمونی این حرفا رو میزدی؟!یادته همون شب چند نفرو آلوده به گناه کردی…!؟چند نفرو تو کثافت کاریای خودت شریک کردی…؟نگاهمو از دیوار گرفتم و دوباره به صورت بی حالتش دوختم…اونقدر عصبی بودم که رگ پیشونیم ورم کرده بود و از درون داشتم آتیش میگرفتم…میسوختم ولی باید حرفامو میزدم…این حرفا عقده شده بود و راه نفسمو بسته بود اگه امروز همین حالا این عقده رو باز نمیکردم وجودم آروم نمیگرفت…راحت نمیشدم!باید حرف میزدم باید خودمو از شر این کینه ی ده ساله خلاص میکردم…نفس تازه گرفتم وگفتم:یادت میاد تو زندان به خاطر منافع خودت چند نفرو معتاد کردی؟!واسه اینکه مواد هایی رو که رو دستت باد کردن به این و اون بفروشی از من استفاده میکردی؟…شده بودم ساقی تو…مواد های درجه چهار تورو بین زندانیاپخش میکردم…!یادته به خاطر این کار چندتا شلاق خوردم…؟!اثراتش هست هنوز…ردش روی کمرم مونده!مجبورم میکردی به حرفت گوش کنم…عذاب میکشیدم از این کار متنفر بودم اما مجبورم میکردی…تهدیدم میکردی یادته میگفتی اگه له حرفام گوش نکنی دوباره وجودتو آلوده میکنم…؟یادته…؟تمام صحنه های ده سال گذشته جلوی چشمام رژه میرفتن و بیشتر عصبیم میکردن…ده سال کم نبود…ده سال زجر کشیدن کم نبود!با انگشت اشاره م روی سینه اش کوبیدم وگفتم:چی شد حالا؟!چرا نمیتونی از خودت دفاع کنی…؟کم آوردی…؟دلت واسه دخترت که جوون مرگ شد داره میسوزه!!؟بذار بسوزه…بذار آتیش بگیره…همونطور که تو دل هزار تا پدرو آتیش زدی…!ببین درد داره!؟میبینی غم بچه چه قدر سخته؟حالا بفهم که وقتی دخترای مردمو از خونشون فراری میدادی و بهشون تعدی میکردی پدراشون چه عذابی میکشیدن!منصفانه اس نه؟!میبینی دنیا چه قدر کثیفه…هرکاری کنی چوبشو میخوری غلام!دنیا دار مکافاته…بی اختیار صدام بالا تر رفته بود…-عوضی…چرا لال مونی گرفتی؟!پاشو جواب منو بده…!پاشو حرف بزن…میخوام چشمای سبزتو ببینم که ملتمس نگاهم میکنن!میخوام یه بارم تورو در حال التماس ببینم…خطوط روی مانیتور به شکلهای عجیبی تبدیل شده بودن و بدن غلام روی تخت میلرزید…پلکاشو بهم فشار میداد و سینه اش با شدت بیشتری بالا وپایین میشد….صدای یکی از دستگاه ها هم بلند شده بود و مدام زنگ میزد…بی حرکت مقابلش ایستاده بودم و به تقلاش برای زنده موندن نگاه میکردم…در اتاق با شدت باز شد و همون دکتر جوون و چندتا پرستار وارد شدن…دکتر باخشم تو چشمام نگاه کرد وگفت:چی کارش کردی؟!بی تفاوت گفتم:کار خاصی نکردم…یکم براش قصه تعریف کردم…تقصیر من چیه که بیمارتون جنبه ی داستان شنیدن نداره؟با اخم نگاهشو از من گرفت و به سمت غلام دوید یکی از پرستارا به سمتم اومد و بالحن جدی گفت:آقای محترم تشریف ببرید بیرون…بیمار توشرایط خوبی نیست!نگاهی به غلام انداختم و تصویرشو برای همیشه تو ذهنم ثبت کردم…باقدمهای بلند ومحکم از اتاق بیرون رفتم نفس عمیقی کشیدم…انگار میخواستم کل اکسیژن اتمسفر رو وارد ریه هام کنم!اکسیژن کم بود…هوا کم بود…نفس کشیدن سخت بود!پس این 21درصد اکسیژن جو کجا فرار کرده بود؟!ماشینو جلوی بیمارستان رها کردم و گوشه ی خیابون قدم برداشتم…قدمهام مثل همیشه محکم و بلند نبود…بااینکه باری سنگین ازروی دوشم برداشته شده بود اماهنوزم چیزی روی دلم سنگینی میکرد…چراراحت نمیشدم؟!دونه های سفید برف یکی یکی روی تن خسته ی من فرود میومدن و قدم برداشتن رو برای ادامه ی راه دشوار میکردن… دیانا:-دیانا جان یه لحظه میای اینجا؟!کتاب قصه ی آرمیتا رو روی میزگذاشتم و از جابلند شدم…متعجب به چهره های خندون حاج صادق و گیتی جون نگاه کردم وگفتم:اتفاقی افتاده؟!هردو بهم نگاه کردن و بعد گیتی جون لبخند معناداری تحویلم داد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (4): « قبلی 1 2 3 4 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان
  رمان هیچکی مثل تو نبود رمان 44 6,651 ۱۳۹۹-۱۱-۲۹، ۰۸:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12273')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.