۱۳۹۹-۱۲-۳، ۰۸:۳۳ عصر
باپخش شدن صدای نویز تو فضای سالن توجهمون به اسپیکرا جلب شد…هدفون رو تو گوشم گذاشتم و به پشتی صندلی تکیه دادم…بالاخره ارتباط وصل شد ومن چه قدر منتظر این لحظه بودم…شادی و غلام هردو توی فضای باغ روی صندلی های کنار استخرنشسته بودن و چندتا بادیگارد هم اطرافشون بود…چشم دوختم به مانیتور که بالاخره صدای غلام تو هدفون پخش شد:ازت دلخورم
-چرا بابایی؟!
غلام روبه یکی از بادیگارداگفت:بهش بگو…
بادیگارده چندقدم جلو اومد وگفت:اسمش سامه…سام بازرگان!ده سال حبس بوده الانم یه پلیس زده و تحت تعقیبه
غلام دستشو به نشونه سکوت بالا برد و بادیگارد یه قدم عقب رفت اینبار خود غلام ادامه داد:همه جا حرفشه حتی تو روزنامه ها…نگوکه نمیدونستی!
-میدونستم
غلام به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:پس یا معشوقته یارفیقت
-رفیقمه…
:بار اول بهت گفتم کار ما رفاقت برنمیداره نگفتم؟
-چرا بابا گفتین!
:گفتم مرام و معرفت مال گود زورخونه اس
شادی تند گفت:تضمینش میکنم
:بهش سلام برسون بگو ساکشو بندازه رو کولش و از همون راهی که اومده برگرده…این بار اگه دست پلیس بیافته پای توام گیره توام یعنی من و همه ی تشکیلاتم…میبینی شادی عین آب خوردن داری سر هممونو به باد میدی…درستش اینه به بچه ها بگم ببرنش توی بیابون و پودرش کنن
شادی هینی کشید وباعجز گفت:باباجونم باورکن سام پسر خیلی خوبیه!اصلا دروغ و دغل تو کارش نیست…من بهش پیشنهاد دادم باشما همکاری کنه وگرنه اون اصلا نمیدونست شمااهل این کاراباشین
:اون منو میشناسه
-بله هزار بار این حرفو زدین ولی اگه ببینتتون میشناسه…وقتی من ازتون باهاش حرف زدم که نه اسمتونو گفتم و نه چهرتونو نشون دادم…باور کنین هیچ نقشه ای نداره!هیچ خطری هم نداره…
غلام بعداز مکثی کوتاه گفت:نمیخوام ازم برنجی چون بدجور لازمت دارم پس فقط همین یه بار پای رفاقتت وایمیستم…همین یه بار…فردا بیارش پاتوق ببینمش اگه بی خطربه نظر رسیدمشکلشو حل میکنم راهیش میکنم ترکیه
شادی با ذوق گفت:جبران میکنم
:حتما این کارو بکن…بلکه دلخوریم رفع شه
نفس عمیقی کشیدم و هدفونو از گوشم در آوردم…لبخند محوی رو لبام نقش بست…داشتم به هدفم نزدیک میشدم فقط چندقدم مونده بود که البته کار سختی نبود سخت ترین راه جلب اعتماد غلام بود که اونم انگار داشت حل میشد…همون لحظه صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد بدون فوت وقت اس ام اس رو باز کردم یه آدرس نوشته بود و ساعت قرار رو یاد آوری کرده بود
تو دلم پوزخند زدم وگفتم:به کمک گردنبندی که امروز بهت هدیه دادم تمام حرفاتونو شنیدم…هه!
بهترین دزد ها موقع تو رفتن نه،موقع بیرون اومدن گندمیزنن…چون اونقدر واسه تو رفتن برنامه ریزی میکنن که برگشتنو یادشون میره!
اما من همه ی جوانب کارو در نظر میگیرم هم تو رفتن رو برنامه ریزی میکنم هم بیرون اومدنو!چون نمیخوام شکست بخورم…نمیخوام تسلیم بشم…نمیخوام زانو بزنم نه نمیخوام!من باید پیروز بشم باید غلام رو شکست بدم تا روحم آروم بگیره تابعداز ده سال آرامش وجودمو پرکنه واجازه نفس کشیدن بهم بده…خیلی چیزا تو دنیا به صورت ترتیبی نیستن خوبی منجر به خوبی و بدی منجر به بدی نمیشه مردمی که دزدی میکنم دستگیر نمیشن…اونایی که به راحتی آب خوردن آدم میکشن راست راست تو خیابون راه میرن و زندگی مرفهی دارن…بعضی ها دروغ میگن وکلاه برداری میکنن ودر آخر تو انتخابات رای میارن…حالا برای اینکه زنده بمونی بایدظاهرت رو بازشتی درونت مطابق کنی
دیانا:
دلم تنگ بود…اونقدر تنگ که فقط بادیدن سام آروم میشد…روی شن های ساحل نشسته بودم و به غروب خورشید نگاه میکردم…اونقدر این صحنه ها غم انگیز بود که قطره های اشک دیدمو تار میکرد واجازه نمیداد اطرافمو اونطور که هست…واضح…ببینم!
یه دوست داشتن هایی هست که از دوره و در سکوت…که دلت براش از دور ضعف میره…که وقتی حواسش نیست چشماتو ببندی و تو دلت دعاش کنی و یه بوسه تو هوا براش بفرستی…که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی میشه انگار کسی به یک باره نفس کشیدن رو ممنوع میکنه… یه دوست داشتن هایی هست که یکدفعه و بی مقدمه پابه دلت میذاره وجا خوش میکنه واز دست تو کاری برنمیاد جزاز دور دوست داشتن!!!
یه دوست داشتن هایی هست…ساکته…آرومه…خوبه ولی کمه!یه چیزی مثل دوست داشتن های من!
این روزا "بی"تو دنیای من غوغا میکنه…بی کس،بی مار،بی زار،بی دار،بی یار،بی دل،بی صدا،بی جان،بی نوا،بی حس،بی عقل،بی خبر،بی نشان،بی بال،بی کلام،بی جواب،بی هوا،بی هدف،بی همزبان،بی تو بی تو بی تو…
قطره اشکی از لای پلکم لجوجانه خارج شد و راه رو برای بقیه ی قطره ها باز کرد.
.."مگه اشک چه قدر وزن داره…که باجاری شدنش اینقدر سبک میشیم!"
باپشت دستم صورتمو پاک کردم تا کسی نفهمه چه قدر داغونم تا بازم مثل همیشه و هروقت دیگه تظاهر کنم به خوب بودن…به آروم بودن…به شاد بودن…
حس کردم موبایلم تو جیبم لرزید…اهمیت ندادم باخودم گفتم حتما اس ام اس تبلیغاتیه اما با تکرار شدن لرزش ها دستمو تو جیب شلوار جینم فرو بردم و موبایلمو تودستم گرفتم…شماره ناشناس بود…معمولا به شماره هایی که نمیشناختم جواب نمیدادم اما اینبار گفتم شاید سام باشه…دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم منتظر شدم اون اول حرف بزنه…صدای نفس کشیدنهای منظم یه نفر از پشت خط به گوشم میرسید…آشنا بود!خودش بود…سام!لبخند پهنی مهمون صورتم شد باشنیدن الو گفتنش نفس عمیقی کشیدم تا لرزش واشتیاق صدامو پنهون کنم وبعداز مکثی کوتاه سلام کردم
-چه عجب دختر دیگه میخواستم قطع کنما!
:ببخشید آقا سامی آخه فکرنمیکردم شما پشت خط باشین
صداش رنگی از خنده گرفت:باز که رفتی تو خط رسمی!
لبمو به دندون گرفتم وگفتم:خب یادم میره!
-اشکال نداره اصلا هرجور راحتی!چه کاریه هی من بهت اصرار میکنم راحت باش خودت نمیخوای…
-ببخشید ولی اصلا دست خودم نیست باشما که حرف میزنم اصلا همه چی فراموشم میشه
کمی مکث کرد و من تازه فهمیدم چه حرفی زدم…از حرص بشکونی از رون پام گرفتم وتودلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم
-آرمیتا و مامانم خوبن؟
:بله…
-خودت چی؟خوبی؟
هجوم خون رو توی صورتم حس کردم این اولین باری بود که مستقیم حالمو میپرسید…تودلم کیلو کیلو قندآب میکردن…آرومتر ازقبل جواب دادم:بدنیستم البته…
سکوت کردم جز دلتنگی و تحمل غم دوری مشکل دیگه ای نداشتم ادامه دادم:خوبم…شما چه طورین؟پاتون بهترشد؟
-آره بهترم…ولی یه موضوعی هست که شاید خوب نباشه وحال خوبتو خراب کنه
قلبم شروع کرد تندتند تپیدم…دست آزادمو روی سینه ام گذاشتم و گفتم:چی شده آقا سامی؟
جدی والبته باکمی ناراحتی گفت:حاج صادق فردا اعدام میشه
هینی کشیدم وگوشی از دستم افتاد…لرزش دستم اونقدر محسوس بود که به وضوح حسش میکردم…اعدام….اعدام…اعدا م…؟!
صدای الو الو گفتنش از پشت خط شنیده میشد گوشی رو ازروی شنها برداشتم و دوباره به گوشم چسبوندم باصدایی لرزون گفتم:چرا اینقدر زود؟
-خیلی هم زود نیست…دوساله که منتظر حکم اعدامن…امروز از زندان به من زنگ زدن و این خبرو دادن…خودش نمیدونه ولی دلش میخواست دخترش والبته خواهرشو از نزدیک ببینه!
:آرمیتا؟!انتظار ندارین که بیارمش اونجا صحنه ی اعدام شدن پدرشو ببینه؟!
-نه نه…به هیچ وجه مسولین زندان خودشون ترتیب یه ملاقات رو میدن…برای آخرین بار!فقط اگه میتونین زود تربیاین
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آرمیتا هم خیلی دلتنگ پدرشه…لحظه ای نیست که ازش حرف نزنه…چه طور میخواد این مصیبتو قبول کنه؟!آرمیتا نابود میشه…وای!
-میدونم ولی…چاره چیه باید کنار بیاد!
:راحت حرف میزنین!از یه دختر بچه ی شش ساله چه توقعی دارین؟!
-توقع زیادیه…میدونم ولی وقتی چاره ای نیست نمیشه کاری کرد…اگه نمیخوای آرمیتا رو بیاری اشکالی نداره اما حاج صادق باید خواهرشو ببینه!
خواهر…؟خواهر حاج صادق چه ربطی به من داشت…؟اصلا اگه حاج صادق خواهر داشت چرا دخترشو دست یه غریبه سپرده بود؟
-:خب به خواهرش زنگ بزنین تا بیاد حاج صادقو ببینه!
-منم همین کارو کردم…میتونی مامانمو حاضر کنی؟
بهت زده گفتم:گیتی جونو؟!اصلا حرفاتونو نمیفهمم!
کمی مکث کرد وگفت:حاج صادق داییه منه!برادر مادرم!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم برای همین دوباره تکرار کردم:برادر گیتی جون!؟
-آره…
باورم نمیشد!حاج صادق برادر گیتی جون بود؟یعنی آرمیتا عمه داشت…پسر عمه داشت…وای!حالا معنی حرفای سامی رو میفهمیدم اونوقتی که بهم گفت اسم پدر آرمیتا رو جلوی مادرم نبر…حالا میفهمم قصدش چی بوده!ولی چرااینهمه از هم دور بودن!؟چه طور گیتی نمیدونست آرمیتا بچه ی برادرشه؟باذهنی پراز سوال مبهم وگنگ پرسیدم:چه طور گیتی جونو برسونم تهران؟
-خودت میتونی بیاریش یا من بیام؟
:اگه من بخوام بیارمشون مجبور میشم آرمیتا رو هم بیارم اونوقت…
-اشکال نداره…یه جوری خودتونو برسونین!فردا ساعت ده صبح اعدام میشه!باید یه زمانی برسین که دیر نشده باشه
آهی کشیدم وگفتم:باگیتی جون چه طور حرف بزنم وقتی وضعیت روحی مناسبی ندارن؟
-نمیدونم دیانا…واقعا نمیدونم!اینو دیگه خودت حلش کن!حالا شب بهت زنگ میزنم…هرچه زودتر حرکت کنین…
باعجز گفتم:آقا سامی…
-من باید برم فعلا خداحافظ
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد…قطع کرد و منو باانبوهی از مشکلات تنها گذاشت…چه طور میخواستم با آرمیتا و گیتی حرف بزنم؟!چه طور آماده شون کنم…؟وای خدایا کمکم کن
چندلحظه بهت زده به کنج دیوار خیره شد…پلک هم نمیزد…نفس هم نمیکشید…حتی دیگه دستهاشم نمیلرزید…نگرانش بودم!دلم نمیخواست بااین شوکی که بهش وارد شده بلایی سرش بیاد…دستای سردشو توی دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم:گیتی جون…گیتی خانوم؟!حالت خوبه؟…گیتی جون؟
هیچی نمیگفت…هنوزم نگاهش روی اون نقطه ی گنگ کنج دیوار بود…دلهره ام هرلحظه بیشتر میشد!چراهیچ حرکتی از خودش نشون نمیداد؟؟انتظار هر رفتاری رو داشتم جز این سکوت آزار دهنده اش!جزاین نگاه غم انگیزوماتم زده اش!ای کاش نمیگفتم…ای کاش هیچ حرفی نمیزدم….گیتی الان تو شرایطی نبود که بتونه اعدام شدن برادرشو بپذیره…ای کاش نمیگفتم!ای کاش لال میشدم وحرفی نمیزدم…لعنت به من!
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم وزمزمه کردم:الهی من قربونت برم چرا همه چیو میریزی تو خودت!یه حرفی بزن سبک شی…یه چیزی بگو خالی شی…فریاد بزن…جیغ بکش…اصلا بیا منو بزن ولی سکوت نکن!نریز تو خودت…جون من گیتی خانوم!تورو خدا
نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام…چندثانیه خیره نگاهم کرد.اونقدر رنگ نگاهش غم انگیز بود که ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد و دیدم تار شد…
چشماشو یه بار بست و باز کرد!دستاشو از زیر دستم بیرون کشید و روی گونه ام گذاشت…ناخودآگاه کمی عقب رفتم اما همچنان دستش روی گونم بود…بالاخره لبای بهم چسبیده شو باز کرد و باصدایی که به زور شنیده میشد گفت:صادق…؟صادق از ایتالیا برگشته…؟صادق ازدواج کرده…؟صادق بچه دار شده…؟آرمیتا دختر صادقه…؟دختر واقعیش…؟آره دیانا؟!آره…؟
اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…نمیدونستم الان از حرف زدن گیتی خوش حال باشم یا از غم برادرش ناراحت…بی اختیار قطره های اشک راه خودشونو پیدا کردن و ازگوشه چشمم خارج شدن!لبخند پهنی روی لبم بود واشک مثل سیلی خروشان از چشمام جاری میشد…فقط تونستم سرمو به نشونه مثبت تکون بدم!
اینبار جدی تر از قبل گفت:صادق برگشته…پاره ی تنم برگشته…عزیز دلم برگشته!زن گرفته…بچه دار شده و حالا…آدم کشته!داره اعدام میشه…اعدام میشه…میمیره…من نمیبینمش…میمیرم!
لبخند از رو لبام محو شده بود…دلم میسوخت برای این خواهر…برای این خواهری که ده سال بی خبر از برادرش بودوحالا خبر اعدامشو میشنید!
باچرخوندن مردمکش هزار قطره اشک باهم چکید…بایه حرکت از جابلند شد…
-باید برم…باید برم داداشمو از دل شیر بکشم بیرون…باید نجاتش بدم!نمیذارم بمیره…باچنگ ودندون حفظش میکنم…به پای طرف میافتم…التماسش میکنم!میگم من یه مادرم که ده ساله پسرشو ندیده…میگم یه خواهرم که ده سال از برادرش دور بوده…داد میزنم میگم من یه زنم که شوهرش ولش کرده ورفته سراغ یکی دیگه!میگم من یه بدبختم…میگم من داغونم!…اون حتما میبخشه…وقتی ببینه من اینهمه بدبختم دلش میسوزه و میبخشه…آره میبخشه…دل سنگم واسه بدبختیای من میسوزه!دل اون که سخت ترازسنگ نیست!
ازم فاصله گرفت…چشمای بهت زده ام بدرقه راهش بود!هول دور اتاق حرکت میکرد و باخودش حرف میزد…اشک میریخت و حرف میزد…انگار میخواست عقده های این ده سال سکوتو خالی کنه!
-کنیزیشو میکنم…نوکریشو میکنم!اصلا هرکاری بخواد میکنم ولی نمیذارم تن برادر 36سالم بره زیر خاک…
سرجاش ایستاد…نگاه خیسشو دوخت تو چشمام وگفت:میبینی دیانا…صادق فقط 36سالشه!
خندید وتکرار کرد36…فقط 36…بلند تر خندید!خنده هایی کاملا تلخ و عصبی…خنده هایی از سر درد…از سر غم!
-وقتی بابام مرد صادق بغلم کرد گفت هیچ وقت منو تنها نمیذاره…گفت همیشه مراقبمه…گفت نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره…گفت کنارم میمونه اما حالا داره چی کار میکنه؟!داره میره و منو تنها میذاره…؟این بود رسمش صادق؟!این بود؟
جلو رفتم ومیون گریه هام گفتم:بسه گیتی جون…بسه!آروم باشین…
توجهی نکرد…
-چرا گریه میکنی دیانا؟!هان؟
همزمان اشکاشو پاک کرد…
-ببین من آرومم…فقط باید برم…باید برم داداشمو نجات بدم!اگه من نباشم اون میمیره!اون منتظر منه…چشم به راهه…باید برم
:میریم گیتی جون…باهم میریم…
چادرشو از روی جالباشی برداشت وسرش کرد…روبه گفت:بیا دیگه…بدو من عجله دارم نباید وقتمو هدر بدم
لبخند تلخی زدم وبه سمت اتاق دویدم!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم 9:45 بود…اه لعنت به ترافیک تهران…کیپ تاکیپ ماشین بود و این اتوبوس لعنتی از جاش جم نمیخورد…فقط یک ربع وقت داشتیم…وای!برای بار هزارم شماره سام رو گرفتم اما بازم مثل هزارمین بار فقط این جمله تو گوشی پخش شد"دستگاه مشترک مورد نظر دردسترس نمیباشد"
-خاله حوصلم سر رفت!
نگاهی به صورت آشفته ی آرمیتا انداختم…یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد…این دختر نمیدونست که تا چنددقیقه دیگه پدرش ازاین دنیا میره…نمیدونست تا چنددقیقه دیگه تنها میشه…نمیدونست تاچنددقیقه دیگه خودش باری میشه روی دوش خودش…نمیدونست چنددقیقه دیگه تکیه گاهی واسه خودش…فقط تا چنددقیقه دیگه!سنش عوض نمیشد…اما بزرگ میشد…نه از لحاظ جسمی…ازلحاظ روحی و عاطفی!
دستاشو محکم تر تو دستم فشردم…امروز زیباتر از همیشه به نظر میرسید چرا؟!چرا امروز آرمیتا ازنظر من به فرشته ها بیشتر شبیه بود!؟
:میرسیم عزیزم…
-اصلا داریم کجا میریم؟!
چی میگفتم بهش…؟واقعا چه جوابی داشتم به این بچه بدم…؟بهش میگفتم داریم میریم اعدام شدن پدرتو تماشا کنیم؟!
نگاهمو دوختم به چشمای خمار وعسلی رنگش…
-میریم پارک عزیزم…
لبخند زد…اما صدای فریاد زنی اجازه ندادمحواون لبخند زیبا بشم…سرمو برگردوندم و نگاهی به گیتی انداختم…با فریاد به شیشه در اتوبوس میکوبید واز راننده میخواست درو باز کنه…مردم هم متعجب به گیتی و رفتارش نگاه میکردن و پچ پچ هاشون به راه بود…وقتی از چیزی خبر نداشتن چه طور میتونستن به راحتی قضاوت کنن وحکم صادر کنن!
ازجام بلند شدم وقدمی به سمت گیتی برداشتم همزمان باحرکت من درهای اتوبوس هم باز شد و راننده بلند بلند حرفی زد که اهمیتی ندادم…گیتی مثل مرغی که از قفس آزاد شده از اتوبوس خارج شد و شروع به دویدن کرد اسمشو صدا زدم اما توجهی نکرد…میدونستم اوضاع روحیش اصلا خوب نیست و الان برای یه لحظه دیدن برادرش پرمیکشید…دست آرمیتارو محکمتر گرفتم و دنبال گیتی حرکت کردم…از لابه لای ماشینا ردمیشدیم…اینجا چرا اینقدر ترافیک بود؟!
کم کم زمزمه هایی به گوشم میرسید…زمزمه هایی آشنا!زمزمه هایی که به تنم لرزه مینداخت…زمزمه هایی دردناک وغم انگیز…
حس میکردم دنیا باتموم عظمتش دور سرم میچرخه…
-خاله پار ک…
چشمم به پارک مقابلم افتاد…دست آرمیتا رو کشیدم و به سمت پارک دویدم…کنار زمین بازی ایستادم و روبه آرمیتا گفتم:عزیزم تو یکم تاب بازی کن تا من برم خاله گیتی رو پیدا کنم باشه؟!
مردد نگاهم کرد…
_خاله تنهایی وایستم؟!
:به خدا زیاد طول نمیکشه…
موبایلمو به طرفش گرفتم…
:بیا این گوشی رو بگیر …من تندتند بهت زنگ میزنم!به حرف هیچ کسم گوش نکن…یه کوچولو تاب سواری کن تا من بیام
چشمی گفت و به سمت وسایل بازی دوید…عرق روی پیشونیمو پاک کردم و قدمی به جلو برداشتم…جمعیت دور میدون هرلحظه بیشتر میشد وپاهای من برای قدم برداشتن سست تر…
ساعت 9:55 دقیقه…
جمعیتو کنار میزدم و جلو میرفتم…این مردم چرااز کاروزندگیشون زده بودن اینجا به تماشا ایستاده بودن!؟مگه جون دادن یه آدم…یه انسان…از جنس خودمون…از جنس اشتباهات خودمون…ازجنس پوست وگوشت و استخون
-چرا بابایی؟!
غلام روبه یکی از بادیگارداگفت:بهش بگو…
بادیگارده چندقدم جلو اومد وگفت:اسمش سامه…سام بازرگان!ده سال حبس بوده الانم یه پلیس زده و تحت تعقیبه
غلام دستشو به نشونه سکوت بالا برد و بادیگارد یه قدم عقب رفت اینبار خود غلام ادامه داد:همه جا حرفشه حتی تو روزنامه ها…نگوکه نمیدونستی!
-میدونستم
غلام به پشتی صندلی تکیه داد وگفت:پس یا معشوقته یارفیقت
-رفیقمه…
:بار اول بهت گفتم کار ما رفاقت برنمیداره نگفتم؟
-چرا بابا گفتین!
:گفتم مرام و معرفت مال گود زورخونه اس
شادی تند گفت:تضمینش میکنم
:بهش سلام برسون بگو ساکشو بندازه رو کولش و از همون راهی که اومده برگرده…این بار اگه دست پلیس بیافته پای توام گیره توام یعنی من و همه ی تشکیلاتم…میبینی شادی عین آب خوردن داری سر هممونو به باد میدی…درستش اینه به بچه ها بگم ببرنش توی بیابون و پودرش کنن
شادی هینی کشید وباعجز گفت:باباجونم باورکن سام پسر خیلی خوبیه!اصلا دروغ و دغل تو کارش نیست…من بهش پیشنهاد دادم باشما همکاری کنه وگرنه اون اصلا نمیدونست شمااهل این کاراباشین
:اون منو میشناسه
-بله هزار بار این حرفو زدین ولی اگه ببینتتون میشناسه…وقتی من ازتون باهاش حرف زدم که نه اسمتونو گفتم و نه چهرتونو نشون دادم…باور کنین هیچ نقشه ای نداره!هیچ خطری هم نداره…
غلام بعداز مکثی کوتاه گفت:نمیخوام ازم برنجی چون بدجور لازمت دارم پس فقط همین یه بار پای رفاقتت وایمیستم…همین یه بار…فردا بیارش پاتوق ببینمش اگه بی خطربه نظر رسیدمشکلشو حل میکنم راهیش میکنم ترکیه
شادی با ذوق گفت:جبران میکنم
:حتما این کارو بکن…بلکه دلخوریم رفع شه
نفس عمیقی کشیدم و هدفونو از گوشم در آوردم…لبخند محوی رو لبام نقش بست…داشتم به هدفم نزدیک میشدم فقط چندقدم مونده بود که البته کار سختی نبود سخت ترین راه جلب اعتماد غلام بود که اونم انگار داشت حل میشد…همون لحظه صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد بدون فوت وقت اس ام اس رو باز کردم یه آدرس نوشته بود و ساعت قرار رو یاد آوری کرده بود
تو دلم پوزخند زدم وگفتم:به کمک گردنبندی که امروز بهت هدیه دادم تمام حرفاتونو شنیدم…هه!
بهترین دزد ها موقع تو رفتن نه،موقع بیرون اومدن گندمیزنن…چون اونقدر واسه تو رفتن برنامه ریزی میکنن که برگشتنو یادشون میره!
اما من همه ی جوانب کارو در نظر میگیرم هم تو رفتن رو برنامه ریزی میکنم هم بیرون اومدنو!چون نمیخوام شکست بخورم…نمیخوام تسلیم بشم…نمیخوام زانو بزنم نه نمیخوام!من باید پیروز بشم باید غلام رو شکست بدم تا روحم آروم بگیره تابعداز ده سال آرامش وجودمو پرکنه واجازه نفس کشیدن بهم بده…خیلی چیزا تو دنیا به صورت ترتیبی نیستن خوبی منجر به خوبی و بدی منجر به بدی نمیشه مردمی که دزدی میکنم دستگیر نمیشن…اونایی که به راحتی آب خوردن آدم میکشن راست راست تو خیابون راه میرن و زندگی مرفهی دارن…بعضی ها دروغ میگن وکلاه برداری میکنن ودر آخر تو انتخابات رای میارن…حالا برای اینکه زنده بمونی بایدظاهرت رو بازشتی درونت مطابق کنی
دیانا:
دلم تنگ بود…اونقدر تنگ که فقط بادیدن سام آروم میشد…روی شن های ساحل نشسته بودم و به غروب خورشید نگاه میکردم…اونقدر این صحنه ها غم انگیز بود که قطره های اشک دیدمو تار میکرد واجازه نمیداد اطرافمو اونطور که هست…واضح…ببینم!
یه دوست داشتن هایی هست که از دوره و در سکوت…که دلت براش از دور ضعف میره…که وقتی حواسش نیست چشماتو ببندی و تو دلت دعاش کنی و یه بوسه تو هوا براش بفرستی…که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی میشه انگار کسی به یک باره نفس کشیدن رو ممنوع میکنه… یه دوست داشتن هایی هست که یکدفعه و بی مقدمه پابه دلت میذاره وجا خوش میکنه واز دست تو کاری برنمیاد جزاز دور دوست داشتن!!!
یه دوست داشتن هایی هست…ساکته…آرومه…خوبه ولی کمه!یه چیزی مثل دوست داشتن های من!
این روزا "بی"تو دنیای من غوغا میکنه…بی کس،بی مار،بی زار،بی دار،بی یار،بی دل،بی صدا،بی جان،بی نوا،بی حس،بی عقل،بی خبر،بی نشان،بی بال،بی کلام،بی جواب،بی هوا،بی هدف،بی همزبان،بی تو بی تو بی تو…
قطره اشکی از لای پلکم لجوجانه خارج شد و راه رو برای بقیه ی قطره ها باز کرد.
.."مگه اشک چه قدر وزن داره…که باجاری شدنش اینقدر سبک میشیم!"
باپشت دستم صورتمو پاک کردم تا کسی نفهمه چه قدر داغونم تا بازم مثل همیشه و هروقت دیگه تظاهر کنم به خوب بودن…به آروم بودن…به شاد بودن…
حس کردم موبایلم تو جیبم لرزید…اهمیت ندادم باخودم گفتم حتما اس ام اس تبلیغاتیه اما با تکرار شدن لرزش ها دستمو تو جیب شلوار جینم فرو بردم و موبایلمو تودستم گرفتم…شماره ناشناس بود…معمولا به شماره هایی که نمیشناختم جواب نمیدادم اما اینبار گفتم شاید سام باشه…دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم منتظر شدم اون اول حرف بزنه…صدای نفس کشیدنهای منظم یه نفر از پشت خط به گوشم میرسید…آشنا بود!خودش بود…سام!لبخند پهنی مهمون صورتم شد باشنیدن الو گفتنش نفس عمیقی کشیدم تا لرزش واشتیاق صدامو پنهون کنم وبعداز مکثی کوتاه سلام کردم
-چه عجب دختر دیگه میخواستم قطع کنما!
:ببخشید آقا سامی آخه فکرنمیکردم شما پشت خط باشین
صداش رنگی از خنده گرفت:باز که رفتی تو خط رسمی!
لبمو به دندون گرفتم وگفتم:خب یادم میره!
-اشکال نداره اصلا هرجور راحتی!چه کاریه هی من بهت اصرار میکنم راحت باش خودت نمیخوای…
-ببخشید ولی اصلا دست خودم نیست باشما که حرف میزنم اصلا همه چی فراموشم میشه
کمی مکث کرد و من تازه فهمیدم چه حرفی زدم…از حرص بشکونی از رون پام گرفتم وتودلم هزار بار خودمو لعنت فرستادم
-آرمیتا و مامانم خوبن؟
:بله…
-خودت چی؟خوبی؟
هجوم خون رو توی صورتم حس کردم این اولین باری بود که مستقیم حالمو میپرسید…تودلم کیلو کیلو قندآب میکردن…آرومتر ازقبل جواب دادم:بدنیستم البته…
سکوت کردم جز دلتنگی و تحمل غم دوری مشکل دیگه ای نداشتم ادامه دادم:خوبم…شما چه طورین؟پاتون بهترشد؟
-آره بهترم…ولی یه موضوعی هست که شاید خوب نباشه وحال خوبتو خراب کنه
قلبم شروع کرد تندتند تپیدم…دست آزادمو روی سینه ام گذاشتم و گفتم:چی شده آقا سامی؟
جدی والبته باکمی ناراحتی گفت:حاج صادق فردا اعدام میشه
هینی کشیدم وگوشی از دستم افتاد…لرزش دستم اونقدر محسوس بود که به وضوح حسش میکردم…اعدام….اعدام…اعدا م…؟!
صدای الو الو گفتنش از پشت خط شنیده میشد گوشی رو ازروی شنها برداشتم و دوباره به گوشم چسبوندم باصدایی لرزون گفتم:چرا اینقدر زود؟
-خیلی هم زود نیست…دوساله که منتظر حکم اعدامن…امروز از زندان به من زنگ زدن و این خبرو دادن…خودش نمیدونه ولی دلش میخواست دخترش والبته خواهرشو از نزدیک ببینه!
:آرمیتا؟!انتظار ندارین که بیارمش اونجا صحنه ی اعدام شدن پدرشو ببینه؟!
-نه نه…به هیچ وجه مسولین زندان خودشون ترتیب یه ملاقات رو میدن…برای آخرین بار!فقط اگه میتونین زود تربیاین
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آرمیتا هم خیلی دلتنگ پدرشه…لحظه ای نیست که ازش حرف نزنه…چه طور میخواد این مصیبتو قبول کنه؟!آرمیتا نابود میشه…وای!
-میدونم ولی…چاره چیه باید کنار بیاد!
:راحت حرف میزنین!از یه دختر بچه ی شش ساله چه توقعی دارین؟!
-توقع زیادیه…میدونم ولی وقتی چاره ای نیست نمیشه کاری کرد…اگه نمیخوای آرمیتا رو بیاری اشکالی نداره اما حاج صادق باید خواهرشو ببینه!
خواهر…؟خواهر حاج صادق چه ربطی به من داشت…؟اصلا اگه حاج صادق خواهر داشت چرا دخترشو دست یه غریبه سپرده بود؟
-:خب به خواهرش زنگ بزنین تا بیاد حاج صادقو ببینه!
-منم همین کارو کردم…میتونی مامانمو حاضر کنی؟
بهت زده گفتم:گیتی جونو؟!اصلا حرفاتونو نمیفهمم!
کمی مکث کرد وگفت:حاج صادق داییه منه!برادر مادرم!
یه لحظه حس کردم اشتباه شنیدم برای همین دوباره تکرار کردم:برادر گیتی جون!؟
-آره…
باورم نمیشد!حاج صادق برادر گیتی جون بود؟یعنی آرمیتا عمه داشت…پسر عمه داشت…وای!حالا معنی حرفای سامی رو میفهمیدم اونوقتی که بهم گفت اسم پدر آرمیتا رو جلوی مادرم نبر…حالا میفهمم قصدش چی بوده!ولی چرااینهمه از هم دور بودن!؟چه طور گیتی نمیدونست آرمیتا بچه ی برادرشه؟باذهنی پراز سوال مبهم وگنگ پرسیدم:چه طور گیتی جونو برسونم تهران؟
-خودت میتونی بیاریش یا من بیام؟
:اگه من بخوام بیارمشون مجبور میشم آرمیتا رو هم بیارم اونوقت…
-اشکال نداره…یه جوری خودتونو برسونین!فردا ساعت ده صبح اعدام میشه!باید یه زمانی برسین که دیر نشده باشه
آهی کشیدم وگفتم:باگیتی جون چه طور حرف بزنم وقتی وضعیت روحی مناسبی ندارن؟
-نمیدونم دیانا…واقعا نمیدونم!اینو دیگه خودت حلش کن!حالا شب بهت زنگ میزنم…هرچه زودتر حرکت کنین…
باعجز گفتم:آقا سامی…
-من باید برم فعلا خداحافظ
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد…قطع کرد و منو باانبوهی از مشکلات تنها گذاشت…چه طور میخواستم با آرمیتا و گیتی حرف بزنم؟!چه طور آماده شون کنم…؟وای خدایا کمکم کن
چندلحظه بهت زده به کنج دیوار خیره شد…پلک هم نمیزد…نفس هم نمیکشید…حتی دیگه دستهاشم نمیلرزید…نگرانش بودم!دلم نمیخواست بااین شوکی که بهش وارد شده بلایی سرش بیاد…دستای سردشو توی دستام گرفتم و آروم زمزمه کردم:گیتی جون…گیتی خانوم؟!حالت خوبه؟…گیتی جون؟
هیچی نمیگفت…هنوزم نگاهش روی اون نقطه ی گنگ کنج دیوار بود…دلهره ام هرلحظه بیشتر میشد!چراهیچ حرکتی از خودش نشون نمیداد؟؟انتظار هر رفتاری رو داشتم جز این سکوت آزار دهنده اش!جزاین نگاه غم انگیزوماتم زده اش!ای کاش نمیگفتم…ای کاش هیچ حرفی نمیزدم….گیتی الان تو شرایطی نبود که بتونه اعدام شدن برادرشو بپذیره…ای کاش نمیگفتم!ای کاش لال میشدم وحرفی نمیزدم…لعنت به من!
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم وزمزمه کردم:الهی من قربونت برم چرا همه چیو میریزی تو خودت!یه حرفی بزن سبک شی…یه چیزی بگو خالی شی…فریاد بزن…جیغ بکش…اصلا بیا منو بزن ولی سکوت نکن!نریز تو خودت…جون من گیتی خانوم!تورو خدا
نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام…چندثانیه خیره نگاهم کرد.اونقدر رنگ نگاهش غم انگیز بود که ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زد و دیدم تار شد…
چشماشو یه بار بست و باز کرد!دستاشو از زیر دستم بیرون کشید و روی گونه ام گذاشت…ناخودآگاه کمی عقب رفتم اما همچنان دستش روی گونم بود…بالاخره لبای بهم چسبیده شو باز کرد و باصدایی که به زور شنیده میشد گفت:صادق…؟صادق از ایتالیا برگشته…؟صادق ازدواج کرده…؟صادق بچه دار شده…؟آرمیتا دختر صادقه…؟دختر واقعیش…؟آره دیانا؟!آره…؟
اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم…نمیدونستم الان از حرف زدن گیتی خوش حال باشم یا از غم برادرش ناراحت…بی اختیار قطره های اشک راه خودشونو پیدا کردن و ازگوشه چشمم خارج شدن!لبخند پهنی روی لبم بود واشک مثل سیلی خروشان از چشمام جاری میشد…فقط تونستم سرمو به نشونه مثبت تکون بدم!
اینبار جدی تر از قبل گفت:صادق برگشته…پاره ی تنم برگشته…عزیز دلم برگشته!زن گرفته…بچه دار شده و حالا…آدم کشته!داره اعدام میشه…اعدام میشه…میمیره…من نمیبینمش…میمیرم!
لبخند از رو لبام محو شده بود…دلم میسوخت برای این خواهر…برای این خواهری که ده سال بی خبر از برادرش بودوحالا خبر اعدامشو میشنید!
باچرخوندن مردمکش هزار قطره اشک باهم چکید…بایه حرکت از جابلند شد…
-باید برم…باید برم داداشمو از دل شیر بکشم بیرون…باید نجاتش بدم!نمیذارم بمیره…باچنگ ودندون حفظش میکنم…به پای طرف میافتم…التماسش میکنم!میگم من یه مادرم که ده ساله پسرشو ندیده…میگم یه خواهرم که ده سال از برادرش دور بوده…داد میزنم میگم من یه زنم که شوهرش ولش کرده ورفته سراغ یکی دیگه!میگم من یه بدبختم…میگم من داغونم!…اون حتما میبخشه…وقتی ببینه من اینهمه بدبختم دلش میسوزه و میبخشه…آره میبخشه…دل سنگم واسه بدبختیای من میسوزه!دل اون که سخت ترازسنگ نیست!
ازم فاصله گرفت…چشمای بهت زده ام بدرقه راهش بود!هول دور اتاق حرکت میکرد و باخودش حرف میزد…اشک میریخت و حرف میزد…انگار میخواست عقده های این ده سال سکوتو خالی کنه!
-کنیزیشو میکنم…نوکریشو میکنم!اصلا هرکاری بخواد میکنم ولی نمیذارم تن برادر 36سالم بره زیر خاک…
سرجاش ایستاد…نگاه خیسشو دوخت تو چشمام وگفت:میبینی دیانا…صادق فقط 36سالشه!
خندید وتکرار کرد36…فقط 36…بلند تر خندید!خنده هایی کاملا تلخ و عصبی…خنده هایی از سر درد…از سر غم!
-وقتی بابام مرد صادق بغلم کرد گفت هیچ وقت منو تنها نمیذاره…گفت همیشه مراقبمه…گفت نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره…گفت کنارم میمونه اما حالا داره چی کار میکنه؟!داره میره و منو تنها میذاره…؟این بود رسمش صادق؟!این بود؟
جلو رفتم ومیون گریه هام گفتم:بسه گیتی جون…بسه!آروم باشین…
توجهی نکرد…
-چرا گریه میکنی دیانا؟!هان؟
همزمان اشکاشو پاک کرد…
-ببین من آرومم…فقط باید برم…باید برم داداشمو نجات بدم!اگه من نباشم اون میمیره!اون منتظر منه…چشم به راهه…باید برم
:میریم گیتی جون…باهم میریم…
چادرشو از روی جالباشی برداشت وسرش کرد…روبه گفت:بیا دیگه…بدو من عجله دارم نباید وقتمو هدر بدم
لبخند تلخی زدم وبه سمت اتاق دویدم!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم 9:45 بود…اه لعنت به ترافیک تهران…کیپ تاکیپ ماشین بود و این اتوبوس لعنتی از جاش جم نمیخورد…فقط یک ربع وقت داشتیم…وای!برای بار هزارم شماره سام رو گرفتم اما بازم مثل هزارمین بار فقط این جمله تو گوشی پخش شد"دستگاه مشترک مورد نظر دردسترس نمیباشد"
-خاله حوصلم سر رفت!
نگاهی به صورت آشفته ی آرمیتا انداختم…یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد…این دختر نمیدونست که تا چنددقیقه دیگه پدرش ازاین دنیا میره…نمیدونست تا چنددقیقه دیگه تنها میشه…نمیدونست تاچنددقیقه دیگه خودش باری میشه روی دوش خودش…نمیدونست چنددقیقه دیگه تکیه گاهی واسه خودش…فقط تا چنددقیقه دیگه!سنش عوض نمیشد…اما بزرگ میشد…نه از لحاظ جسمی…ازلحاظ روحی و عاطفی!
دستاشو محکم تر تو دستم فشردم…امروز زیباتر از همیشه به نظر میرسید چرا؟!چرا امروز آرمیتا ازنظر من به فرشته ها بیشتر شبیه بود!؟
:میرسیم عزیزم…
-اصلا داریم کجا میریم؟!
چی میگفتم بهش…؟واقعا چه جوابی داشتم به این بچه بدم…؟بهش میگفتم داریم میریم اعدام شدن پدرتو تماشا کنیم؟!
نگاهمو دوختم به چشمای خمار وعسلی رنگش…
-میریم پارک عزیزم…
لبخند زد…اما صدای فریاد زنی اجازه ندادمحواون لبخند زیبا بشم…سرمو برگردوندم و نگاهی به گیتی انداختم…با فریاد به شیشه در اتوبوس میکوبید واز راننده میخواست درو باز کنه…مردم هم متعجب به گیتی و رفتارش نگاه میکردن و پچ پچ هاشون به راه بود…وقتی از چیزی خبر نداشتن چه طور میتونستن به راحتی قضاوت کنن وحکم صادر کنن!
ازجام بلند شدم وقدمی به سمت گیتی برداشتم همزمان باحرکت من درهای اتوبوس هم باز شد و راننده بلند بلند حرفی زد که اهمیتی ندادم…گیتی مثل مرغی که از قفس آزاد شده از اتوبوس خارج شد و شروع به دویدن کرد اسمشو صدا زدم اما توجهی نکرد…میدونستم اوضاع روحیش اصلا خوب نیست و الان برای یه لحظه دیدن برادرش پرمیکشید…دست آرمیتارو محکمتر گرفتم و دنبال گیتی حرکت کردم…از لابه لای ماشینا ردمیشدیم…اینجا چرا اینقدر ترافیک بود؟!
کم کم زمزمه هایی به گوشم میرسید…زمزمه هایی آشنا!زمزمه هایی که به تنم لرزه مینداخت…زمزمه هایی دردناک وغم انگیز…
حس میکردم دنیا باتموم عظمتش دور سرم میچرخه…
-خاله پار ک…
چشمم به پارک مقابلم افتاد…دست آرمیتا رو کشیدم و به سمت پارک دویدم…کنار زمین بازی ایستادم و روبه آرمیتا گفتم:عزیزم تو یکم تاب بازی کن تا من برم خاله گیتی رو پیدا کنم باشه؟!
مردد نگاهم کرد…
_خاله تنهایی وایستم؟!
:به خدا زیاد طول نمیکشه…
موبایلمو به طرفش گرفتم…
:بیا این گوشی رو بگیر …من تندتند بهت زنگ میزنم!به حرف هیچ کسم گوش نکن…یه کوچولو تاب سواری کن تا من بیام
چشمی گفت و به سمت وسایل بازی دوید…عرق روی پیشونیمو پاک کردم و قدمی به جلو برداشتم…جمعیت دور میدون هرلحظه بیشتر میشد وپاهای من برای قدم برداشتن سست تر…
ساعت 9:55 دقیقه…
جمعیتو کنار میزدم و جلو میرفتم…این مردم چرااز کاروزندگیشون زده بودن اینجا به تماشا ایستاده بودن!؟مگه جون دادن یه آدم…یه انسان…از جنس خودمون…از جنس اشتباهات خودمون…ازجنس پوست وگوشت و استخون


