مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › شکرستان › خنده بازار v
1 2 3 4 5 … 24 بعدی »
› ماجرای جالب مسافرت رفتن پسر نابینا

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴
Bahar_Aseman ۳-۲

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ماجرای جالب مسافرت رفتن پسر نابینا

ADMIN آفلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۴۰۰-۷-۲۴، ۰۷:۲۶ صبح
مسافرت رفتن نابینایان هم حکایتی داره!
خاطره یک نابینا از ماجرای دیدار با دوستش در شهر دیگر

سفر همیشه یکی از ارکان جدا نشدنی ما آدمیان از گذشته تا به حال بوده و در آینده نیز همینطور خواهد بود. فقط شکلش تغییرات زیادی کرده. از سفر با پای پیاده و اسب و شتر و کالسکه و کشتی در گذشته های دور تا سفر با قطار و اتوبوس و ماشین و هواپیما در دوره زمانه خودمان. آنقدر سفر برای ما انسان ها مهم است که به فکر سفر در کهکشان ها و حتی سفر در زمان هستیم. اما سفر می تواند دلایل متعدد هم داشته باشد. سفر کاری، سفر تفریحی، سفر درمانی و سفر زیارتی که این آخری معمولاً در فصل بهار و به صورت دسته جمعی انجام شده و در مسیر برگشت هم معمولاً خاطرات خوبی برای به خصوص آقایان به همراه دارد. در این بین ما نابینایان هم ممکن است پیش بیاید که از روی اجبار یا اختیار قصد سفر کنیم. در بلاد دیگر شاید این کار خیلی برای همنوعان ما مشکل نباشد. ولی سفر برای ما در کشورمان همواره با چالش های خاص خودش همراه بوده. از این رو، برای روشن تر شدن ماجرا، خاطره یکی از سفر های خود را برایتان بازگو می کنیم. باشد که پند گیرید و رستگار شوید.
ماجرا از روزی آغاز شد که ما قصد سفر به شهری را داشتیم که یکی از دوستان خوبمان در آن شهر ساکن بود و ما تصمیم گرفتیم چند روزی به دیدنش رفته و مهمانش شویم. البته این خاطره مربوط به دوران ماقبل کرونا بوده. این را گفتیم که یک وقت خدای نکرده بد آموزی نداشته باشیم. وگرنه در حال حاضر ما به اجداد روان شادمان می خندیم به سفر برویم آن هم با وسایل عمومی. خلاصه این که رخت سفر بستیم و شال و کلاه بر گردن و سرمان آماده سفر شدیم. ابتدا یک دستگاه تاکسی از نوع اینترنتی اختیار کرده و رهسپار ترمینال خودمان یا همان پایانه خودشان شدیم. وقتی به در ترمینال رسیدیم، از نگهبان خواستیم که با توجه به نابینا بودنمان بگذارد با خودروی حامل خود وارد محوطه ترمینال شویم تا راحت تر به اتوبوس خود برسیم که برخلاف اکثریت آحاد جامعه، دوست نگهبان ما بسیار به توانمندی های نابینایان واقف بودند و چنین اجازه ای به ما ندادند و معتقد بودند که ما با عصایمان می توانیم به راحتی راه خود را پیدا کنیم. از این رو ما نیز برای این که کم نیاورده باشیم، بر فرمایشات دوست نگهبانمان صحه گذاشته و در حالی که مثل این انسان های باکلاس کرایه خود را آنلاین پرداخت کرده بودیم که البته با اعتراض راننده همراه شد؛ از تاکسی پیاده شده و عصا به دست وارد ترمینال شدیم.
در همان ابتدای کار هنوز چند قدمی پیش نرفته بودیم که ناگهان با صدای مهیب بوق اتوبوسی که درست در یک متری سمت راستمان بود پرواز کوچکی در آسمان بالای سرمان کردیم و همزمان با ترسیدن از صدای بوق اتوبوس، با این تصور که به زودی توسط چرخ های غول پیکر اتوبوس مذکور به تکه ای کالباس در کف زمین تبدیل می شویم، تمام حرف هایمان را با خدای خود زدیم و سعی کردیم کمی از بار گناهانمان این دم آخری بکاهیم. اما گویا هنوز عمر ما به دنیا بود و اتوبوس با فاصله کمی از پشت سرمان عبور کرد و ما همچنان عصا به دست در وسط ترمینال سرگردان ماندیم. در همین حین یکی از دوستان داد بزن که برای اتوبوس ها مسافر پیدا می کرد همانطور که مقصد مورد نظرش را فریاد می زد به سمت ما آمد و بدون هیچ حرفی عصای ما را از نوکش گرفته و ما را بکسل کرده و به راه افتاد. ما نیز برای این که عصای خود را از دست ندهیم مجبور شدیم به دنبالش راه بیفتیم. اینجا بود که فهمیدیم اگر خودمان چاره ای نکنیم؛ دوستمان ما را به مقصد مورد نظر خودش می فرستد و آن وقت است که باید آن حیوان زحمتکش معروف را بیاوریم و باقالی را بارش کنیم. فقط نمی دانیم کسی که این ضرب المثل را اولین بار به کار برده قرار بوده باقالی ها را کجا ببرد. چون هیچ اشاره ای به این موضوع نداشته. خلاصه این که ما بعد از چند قدم به صدا درآمده و از طرف خواستیم ما را به سمت تعاونی مورد نظرمان راهنمایی کند. او نیز بدون حرف به مسیرش ادامه داد و لحظاتی بعد ما در مقابل تعاونی مورد نظرمان بودیم که با تماس نوک عصایمان به زمین متوجه شدیم که از حالت بکسل خارج شده ایم. در مقابل خود پیشخوانی را یافتیم که صدایی از آن سمتش پرسید که کجا می خواهیم برویم. ما که باز هم مثل باکلاس ها اینترنتی بلیت خریده بودیم، اسم و مقصدمان را گفتیم و چند ثانیه بعد کاغذ دراز شده به سمتمان را گرفتیم که همان بلیت چاپ شده بود. بعد از چند ثانیه هم ناگهان دستی دور بازویمان پیچید و ما را به سرعت به دنبال خودش کشان کشان برد. حال دلیل این عجله چه بود را هنوز هم نفهمیدیم. لحظاتی بعد به اتوبوس رسیدیم و فرد مذکور بدون حرف کوله پشتی ما را از کول ما خارج کرد و آن را داخل صندوق گذاشت و شماره اش را به دستمان داد و دوباره ما را به دنبال خود وارد اتوبوس کرد. شماره صندلیمان را پرسید که جوابش را دادیم و چندی بعد ما را روی صندلیمان نشاند و همزمان با تشکر ما به سرعت محو شد.
کمی که از حرکت اتوبوس گذشت، شاگرد راننده شروع به توزیع بسته پذیرایی کرد و کمی بعد هم به ما رسید و بسته ما را بی هیچ حرفی روی پایمان گذاشت و رفت. ما هم با سرعت از افتادن آن جلوگیری کرده و بسته مذکور را گرفته و از آنجا که میل به خوردنش نداشتیم آن را داخل کیفمان چپاندیم. چند ساعتی به همین شکل گذشت تا اتوبوس برای دقایقی توقف کرد تا همگی استراحتی کنند و هر کس اگر کاری دارد انجام دهد و اگر می خواهد غذایی هم بخورد. ما نیز از جا برخاسته و قصد خروج از اتوبوس را داشتیم که شاگرد راننده به کمکمان آمد. از او خواستیم ما را به سرویس بهداشتی راهنمایی کند و او نیز همین کار را کرد. وقتی وارد اتاقک سرویس شدیم او نیز به دنبالمان وارد شد و پرسید که آیا خودمان می توانیم یا کمکمان کند که این اطمینان را به او دادیم که سال هاست خودمان این کار را انجام می دهیم و در این زمینه بسیار باتجربه شده ایم. بعد از اتمام کارمان با همان شاگرد راننده به سمت غذاخوری رفته و یک پرس غذا سفارش دادیم. وقتی غذایمان حاضر شد، باز هم شاگرد راننده آمد و قاشق را برداشت و آن را پر کرد و به سمت دهانمان آورد. اینجا بود که بار دیگر به او اطمینان دادیم که ما همانقدر که در امور صادرات تبهّر داریم، در امور واردات نیز ماهریم. باز هم خیلی سریع متقاعد شد و قاشق را به دستمان داد. با این تفاوت که این بار با دقت ما را زیر نظر گرفت که مبادا دانه ای برنج از قاشقمان بیفتد و ما غافل شویم. خلاصه بعد از اتمام اثبات توانایی خود در غذا خوردن به دوست شاگرد راننده، با همراهی ایشان به داخل اتوبوس برگشته و روی صندلی خود مستقر شدیم.
وقتی به مقصد رسیدیم؛ از اتوبوس پیاده شده و از شاگرد راننده کوله پشتی خود را گرفتیم و تصمیم گرفتیم باز هم مثل باکلاس ها تاکسی اینترنتی بگیریم که ناگهان حدود ده پانزده راننده تاکسی از جناح های مختلف به سمتمان حمله ور شدند و ما را از طرفین سعی کردند با خود ببرند. ما نیز در آن شرایط احساس طنابی را داشتیم که برای مسابقات طناب کشی از آن استفاده می شود. اینجا بود که پروژه باکلاس بودن با خاک یکسان شد و ما برای نجات جانمان هم شده تصمیم گرفتیم چاره ای بیندیشیم. این بود که مقصدمان و مبلغ مورد نظرمان را هم گفتیم که باعث شد تعداد قابل توجهی از شرکت کنندگان در مسابقه طناب کشی از دور مسابقات حذف شوند. در نهایت یکی از رانندگان توانست ما را همراه خود ببرد که وقتی از بقیه دور می شدیم مورد لطف و عنایت همکارانش آن هم از نوع آبدارش واقع گردید. به هر حال به تاکسی رسیدیم و سوار شده و به راه افتادیم. ما آدرس را به راننده دادیم و ایشان هم که مدعی بودند همه جا را مثل کف دستشان بلد هستند؛ تمام نیاکان ما را به یادمان آوردند تا بعد از ساعتی توانستند با پرسیدن از بیست و سه نفر آدرس مورد نظر ما را پیدا کنند. وقتی از تاکسی پیاده شدیم و با دوستمان که برای استقبالمان به دم در خانه اش آمده بود مواجه شدیم؛ انگار که معدن طلای ناشناسی را کشف کرده ایم؛ به وجد آمده و از این که بالاخره توانستیم به سلامت به مقصد برسیم درون خود به جشن و پایکوبی پرداختیم و البته شکر خدا را هم فراموش نکردیم.
در پایان به همگی توصیه می کنیم که با وجود تمام مشکلاتی که وجود دارد؛ هیچ گاه از سفر کردن نترسید. البته الآن بترسید ها! چه کاریست در این همه گیری بروید سفر! اصلاً گفته اند هر کس به سفر برود مستمری او قطع می شود. حتماً باید زور بالای سرتان باشد تا حرف گوش کنید؟ صبر کنید این بیماری دیوانه دست از سرمان بردارد؛ یک برنامه با هم می ریزیم و یک سفر با هم می رویم. البته خرجش را مدیر مسئول مانا تقبل می کند ها! این را خودش به ما گفت. در گوش ما نیز گفت که کسی فعلاً متوجه نشود که همینطور هم شد. پس تا اطلاع ثانوی، در خانه بمانیم!
امضا: یخ نکنی نمکدون
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  جلسه بایدن با شیطان، خیلی جالب ADMIN 0 524 ۱۴۰۰-۱۲-۴، ۰۸:۳۷ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه ADMIN 0 643 ۱۴۰۰-۹-۱۹، ۱۱:۳۹ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  وقتی مهمان نابینا داری! ADMIN 1 995 ۱۴۰۰-۲-۱، ۰۵:۲۳ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  چرا سلام کردی؟ | شعر بسییییار جالب طنز ADMIN 0 899 ۱۳۹۹-۱-۱۵، ۰۷:۵۰ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  دانستنی های جالب viiidaa 1 3,528 ۱۳۹۸-۱-۲۹، ۰۳:۵۹ عصر
آخرین ارسال: dianrappel
  خاطرات جالب و خنده دار nina 1 2,861 ۱۳۹۷-۵-۱۴، ۱۱:۵۴ صبح
آخرین ارسال: razzzz
  زندگی جالب خوابگاهی Gharibe 1 1,492 ۱۳۹۷-۵-۴، ۱۰:۵۶ صبح
آخرین ارسال: razzzz
  اعترافات جالب و خنده دار zarin6716 0 1,241 ۱۳۹۴-۳-۲۷، ۰۲:۰۱ عصر
آخرین ارسال: zarin6716
  اعترافات جالب و خنده دار zarin6716 0 1,231 ۱۳۹۴-۳-۲۳، ۰۳:۵۸ عصر
آخرین ارسال: zarin6716
  طنزنوشته های کوتاه جدید و جالب farnoosh 0 1,543 ۱۳۹۴-۲-۵، ۱۲:۴۵ عصر
آخرین ارسال: farnoosh

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('13298')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.