مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › شکرستان › خنده بازار v
1 2 3 4 5 … 24 بعدی »
› ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm امروز
UNKGarnet امروز
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه

ADMIN آنلاین
بنیانگذار قرارگاه سایبری
********
امتیاز: 26,073
تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹
محل سکونت: شهرستان جوین
اعتبار: 254
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 246
سپاس شده 467 بار در 374 ارسال
#1
۱۴۰۰-۹-۱۹، ۱۱:۳۹ صبح
ماجرای من و دوستام با یک جمجمه واقعی تو خوابگاه
در دانشکده دندانپزشکی، جمجمه یک کالای لوکس محسوب می‌شد.
با دیدن و بررسی چند ساعته استخوان‌های یک خدا بیامرز در اتاق تشریح، هیچ آدمیزادی نمی‌توانست آن همه استخوان جمجمه را یاد بگیرد.
باید کله را مال خودت می‌کردی تا یاد می‌گرفتی. یعنی به دور از هرگونه استرس و با خیالی آسوده باید جمجمه را در دستانت می‌گرفتی، به عمق حفره‌های خالی از چشمش زل می‌زدی، در خلوت استخوان گونه‌اش را به پوست صورتت می‌مالیدی تا می‌توانستی درکش کنی.
اما متأسفانه این امکان وجود نداشت. اول اینکه تعداد کله‌های اتاق تشریح کم بود؛ دوم اینکه این کله‌ها بالاخره مال یک بنده خدایی بود، صاحاب داشت، همینجوری نمی‌شد جمجمه فامیل مردم را برداشت و بُرد خانه و فکش را آورد پایین.
هفت نفر بودیم که از سال اول حسابی با هم رفیق شدیم. قرار گذاشتیم یک نقشه بکشیم و یکی از کله‌ها را از اتاق تشریح بدزدیم.
کله، هر شب پیش یکی از بچه‌ها می‌ماند و بعد از یک هفته جمجمه مُرده مردم را می‌گذاشتیم سرجایش.
برای آنکه صاحبان کله هم راضی باشند، به خودمان قول دادیم که هر شب برایش فاتحه بخوانیم و صلوات بفرستیم.
با هر مصیبتی بود کلید اتاق تشریح را کش رفتیم و یکی از کله‌ها را برداشتیم و آوردیم خوابگاه.
یک هم‌اتاقی داشتم که مهندسی می‌خواند. کلاً از خون و جنازه چندشش می‌شد، اسکلت که جای خود داشت.
به محض آنکه آمد توی اتاق و جمجمه را در دست من دید، یک متر پرید عقب. بعد از کلی جر و بحث بالاخره قبول کرد که فقط یک شب کله در اتاق بماند.
تمام عاشقانه‌هایم که با کله تمام شد با ظرافت خاصی گذاشتمش روی میز که فردا بدهم به نفر بعد. من از خستگی بیهوش شدم ولی هم‌اتاقی خوابش نمی‌برد. جمجمه درست روبروی تختش بود.
یک بار بلند شده بود و جای جمجمه را عوض کرده بود اما باز هم خوابش نبرده بود. بالاخره تصمیم گرفته بود کله را بگذارد در کوله‌پشتی‌اش تا چشمش به آن نخورد.
هر دو اول صبح کلاس داشتیم و به خاطر کم‌خوابی شب قبل دیر بیدار شدیم. صبحانه نخورده دویدیم به سمت دانشگاه.
هم‌اتاقی من به محض باز کردن زیپ کوله‌پشتی جیغ کشیده بود و کوله را پرت کرده بود وسط کلاس. کله قِل خورده بود تا جلوی پای استاد. کل کلاس رفته بود روی هوا.
داد و بیداد راه انداخته بودند که وجود جمجمه در کوله‌پشتی مشکوک است. اتهام قتل به او زدند و پلیس خبر کردند. هم‌اتاقی بدبخت هم که آنقدر شوکه شده بود، زبانش بند آمده بود.
خلاصه جمجمه افتاد دست کلانتری و همه چیز لو رفت. من و رفقایم را بازداشت کردند.
بقیه دانشجوها که از داستان خبردار شدند، سلسله تظاهرات مسالمت‌آمیزی در اعتراض به کمبود کله در دانشکده راه انداختند.
پلاکارد درست کردند و شعار دادند که:
«هر دانشجو یک کله / بدون گوشت و دنده»،
«دانشجو کله می‌خواد / کله رو فله می‌خواد»،
«جمجمه مجانی حق مسلم ماست».
رئیس دانشکده خیلی منطقی برای‌شان توضیح داد که: «جمجمه چیزی نیست که برویم سر کوچه بخریم. شما خودتان حاضرید کله پدرتان بیفتد دست یک عده بچه دانشجو که آن را دستمالی کنند؟»
فهمیدیم مشکل از کجاست. بعد از خلاص شدن از کلانتری راه افتادیم در بیمارستان‌ها دنبال مریض‌های بدحالِ رو به موت.
این موضوع از درخواست پیوند اعضا هم بدتر بود. می‌رفتیم با کلی اضطراب جلوی همسر مریض و می‌گفتیم: «ببخشید اگر شوهرتان خدای نکرده به رحمت خدا رفت، کله‌اش را می‌دهید به ما؟»
خلاصه این روش جواب نداد.
زانوی غم بغل کرده بودیم که متوجه شدیم پدر یکی از بچه‌ها فوت کرده. یک دسته گل بزرگ خریدیم و رفتیم برای مراسم خاکسپاری. همکلاسی ما غرق در اشک و آه بود اما اگر دیر می‌جنبیدیم کله پدرش از دست‌مان می‌پرید.
موضوع را که مطرح کردیم اول هفت نفرمان را یک کتک مفصل زد و بعد حسابی به تمام اموات‌مان بد و بیراه گفت؛ اما در آخر برای پیشرفت علم و هموارسازی راه سخت یادگیری دانش برای دانشجویان، پذیرفت.
چون می‌خواستیم کله مال خودمان باشد، قرار شد خودش شبانه کله پدرش را جدا کند و بیاورد. مسلماً چون پدر خودش بود حق داشت هرچقدر می‌خواهد جمجمه پدرش را در اختیار داشته باشد اما ما هفت نفر هم از سرِ پدرش بی‌نصیب نمی‌ماندیم.
کله پدر او برای ما هشت نفر کافی بود اما بقیه دانشجویان چه می‌کردند؟
سایر دانشجویان خیلی تلاش می‌کردند کله پدر همکلاسی‌مان را کش بروند اما همکلاسی داغدارمان هر شب جمجمه را محکم بغل می‌کرد و می‌خوابید. دیگر کار به جایی رسیده بود که بدون جمجمه خوابش نمی‌برد.
متأسفانه همکلاسی عزادارمان عاشق شد. دختر مورد نظر به هیچ‌وجه حاضر نبود در تخت‌شان یک جمجمه باشد.
گروه هفت نفره ما به خاطر این مسئله احساس مسئولیت می‌کرد. قرار گذاشتیم تا آخر عمرمان هر شب کله خانه یک نفر باشد حتی بعد از ازدواج.
همکلاسی عزادارمان ازدواج کرد اما ما هفت نفر هیچ‌کدام‌مان نتوانستیم ازدواج کنیم.


میتونید ماجرای سه بیگناه را هم در لینک زیر بخونید
ماجرای سه بی گناه
پاسخ
وب سایت ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سوالات واقعی و باور نکردنی کنکور در ایران ADMIN 1 1,048 ۱۴۰۰-۸-۴، ۱۲:۴۱ صبح
آخرین ارسال:
  ماجرای جالب مسافرت رفتن پسر نابینا ADMIN 0 670 ۱۴۰۰-۷-۲۴، ۰۷:۲۶ صبح
آخرین ارسال: ADMIN
  دانستنیهای عجیب ولی واقعی ADMIN 2 1,769 ۱۳۹۹-۷-۴، ۰۱:۴۹ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  داستان واقعی عزرائیل در سی سی یو !! kabootar 0 1,088 ۱۳۹۱-۱۲-۲۸، ۰۱:۱۲ عصر
آخرین ارسال: kabootar
  ماجرای سه بی گناه ADMIN 0 1,105 ۱۳۹۱-۱۲-۵، ۰۵:۲۵ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  یکی از دوستام تعریف میکرد kabootar 1 1,438 ۱۳۹۱-۲-۹، ۰۷:۴۰ عصر
آخرین ارسال: dayana
  تفاوت خوبیدن زن و مرد و یك نتیجه گیری واقعی kabootar 3 1,966 ۱۳۹۰-۱۲-۲۱، ۰۸:۵۲ عصر
آخرین ارسال: narges
  شب قبل از امتحان در خوابگاه پسران و دختران + طنز kabootar 4 2,451 ۱۳۹۰-۱۲-۲۱، ۰۸:۲۸ عصر
آخرین ارسال: narges

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('13880')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.