۱۳۹۰-۸-۱۲، ۰۷:۲۱ عصر
| توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید |
[تولید انجمن] زندگینامه شهید زنگی ابادی " عجیب ترین شهید دفاع مقدس " |
|
۱۳۹۰-۸-۱۲، ۰۷:۲۳ عصر
روز تولد مصطفی که حاج یونس می خواست به جبهه برود ؛گفت :مصطفی را آماده کن که باید برویم .
پرسیدم :کجا ؟گفت : - با خودم عهد کرده ام که مصطفی را قبل از هر جایی به زیارت ببرم !به همین خاطر ،برای زیارت امامزاده حسین به جوپار رفتیم . پس از زیارت امامزاده حسین ،حاج یونس خیلی خوشحال بود و با شور و نشاط عجیبی می گفت : - حالا خیال من راحت شد .کاری را که باید انجام می دادم ؛الحد لله انجام دادم .در اولین روزهای زندگی مصطفی ؛او را به زیارت بردیم که انشا الله مهر و محبت اهل بیت در دلش جا بگیرد . حاج یونس خودش هم عاشق زیارت بود .از هر موقعیتی که به دست می آورد و امکان زیارت وجود داشت ،استفاده می کرد . یک بار که به مرخصی آمده بود گفت :من پنج روز مرخصی دارم .می خواهم برای زیارت به مشهد بروم .اگر شما می آیید که با هم می رویم ؛اگر نمی آیید ،من 2یا 3خانواده شهید بر می دارم و برای زیارت می برم . من دیدم که همین پنج روز هم از دست می رود و حاج یونس به جبهه بر می گردد ،گفتم چرا نیاییم ؟حتما می آییم ! آن شب که در کاظم آباد مهمان بودیم ،صاحبخانه آمد و گفت :یالا بلند شوید که می خواهیم برویم مشهد ؛حاج یونس باسید محمد تهامی برنامه ریزی کرده بودند . من ؛فاطمه را برداشتم و بیرون آمدم .جلوی در دیدم که سید محمد تهامی برای آماده کردمن خانواده اش به زرند می رود . حاج یونس هم گفت :ما هم به زنگی آباد می رویم و آماده می شویم . اتفاقا من دندانم را کشیده بودم و جایش خیلی درد می کرد .به حاج یونس گفتم : - حاجی ،من جای دندانم خیلی درد می کند .دو تا بچه کدچک را چطور در این سرما بر داریم و برویم ؟ حاج یونس گفت اگر نمی خواهی نیا من می روم و 2یا 3 خانواده شهید بر می دارم و می رویم . بناچار راه افتادم .سبد لباس بچه را همین طور نیمه تمام در ماشین گذاشتم ؛وسایل لازم راهم خیلی تند آماده کردم . و ساعت نه ؛از جاده زنگی آباد به مقصد مشهد به راه افتادیم . از شب تا صبح ،همین طو ر حرکت می کرد ،از درد درعذاب بودم .وقتی به فردوس رسیدیم ؛حاج یونس گفت : - عیال من دندانش درد می کند .امروز تا عصر در مسجد می مانیم تا دندانش خوب شود ؛بعد به مشهد می رویم .بعد رفت و چند دقیقه بعد با ظرفی که ده پانزده کیلو شیر گاو داشت ،برگشت .تا عصر شیر را می جوشاند و به من اصرار می کرد که آن را بخورم . خدا شاهد است وقتی به مشهد رسیدیم ،دیگر دردی نداشتم و جای دندان کشیدمه کاملاخوب شده بود . پنج روزی که در مشهد بودیم ،توفیق داشتیم که هر روز به زیارت برویم .حاج یونس ،مصطفی را که کوچک بود ،روی شانهاش می گذاشت و مرتب با او بازی می کرد و حرف می زد .ما هم بطور کامل به زیارت می رفتیم .
۱۳۹۰-۸-۱۲، ۰۷:۲۳ عصر
در سالهای زندگی مشترکمان ،من هیچ گاه از حاج یونس نشنیدم که از موقعیت خودش در جنگ بگوید .یک بار از او پرسیدم :
- جاح یونس ،تودر لشکر چکاره ای ؟از من که می پرسند حاج یونس چکاره است ،من خودم هم نمی دانم چه جوابی بدهم ؟ حاج یونس گفت : - بگو شوهر من سرباز امام زمان است هیچ وقت من از خودش نشنیدم که او از فرماندهان لشکر است . البته وقتی که زخمی می شد و در بیمارستان بستری بود ،از افرادی که برای ملاقات او می آمدند ،می توانستم بفهمم که او هم نقش مهمی درجنگ دارد ؛اما معمولا برای اینکه توجه ما را از مجروحیت خود دور کند ،شوخی می کرد و سعی می کرد مسئله را خیلی کوچک جلو دهد . وقتی که زخمی می شد ،می گفت :«به من برسید که زود تر خوب بشوم و به جبهه برگردم .» یک بار که زخمی شده بود حاج قاسم سلیمانی برای عیادتش آمده بود. حاج یونس هم تا حاج قاسم را دید ،شروع بعه اعتراض کرد و گفت :«حاجی ،اینها عسل و روغن خوب به من نمی دهند که بخورم و زودتر خوب بشوم .» حاج قاسم هم وقتی بیرون آمده بود ،یک پاچ عسل و یک پارچ روغن خریده و فرستاده بود .وقتی عسل و روغن را آوردند ،گفتند که حاج قاسم گفته : - حاج یونس خوب بخورد که زودتر خوب شود و به جبهه برود . من در طول زندگیمان فقط به خاطر یک موضوع ،غصه خوردن و نا راحتی عمیق حاج یونس را کاملا حس کردم .در آنجا بود که در سراسر وجود حاج یونس ،رنج و عذاب را می دیدم .آم هم زمانی بودکه مادر حاج یونس سکته کرد .وقتی مادر حاج یونس سکته کرد ،دست و پایش سنگین سشده بود .زبانش هم کمی سنگین کار می کرد .حاج یونس می بایست یک ماه مادرش را برای معالجه به کرمان می برد تا زیر بر ق بیندازند .آن موقع حاج یونس خودش به شدت زخمی و شکمش پاره شده یود ؛اما همیشه مادرش را کول می گرفت و کارهایش را انجام می داد .من هم هر وقت می خواستم این کار را بکنم می گفت : - نه تو نمی توانی .این کارها وظیفه من است .مادر من است . او از این که مادرش ناراحت بود ،به سختی رنج می کشید و تحمل نا راحتی مادرش را نداشت . آخرین دفعه ای که حاجی به مرخصی آمد ،ده روز ماند .من در آن روزها سرما خوردگی شدیدی داشتم ..گلویم درد می کرد و به شدت مریض بودم .حاجی هم مرا به کرمان پیش دکتر برده بود .شب بود و تلویزیون هم روشن بود.ناگهان حاجی بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد . کنار دیوار یک متکا گذاشت و نشست و گفت :«من امشب با تو چند کلمه حرف دارم .» البته در آن چند شبی که حاجی به مرخصی آمده بود احساس کرده بودم که حال عجیبی دارد. |
|
|
| موضوعهای مشابه… | |||||
| موضوع | نویسنده | پاسخ | بازدید | آخرین ارسال | |
|
|
2 ویدیوی جذاب پیرامون شهید حججی | ADMIN | 0 | 803 |
۱۴۰۰-۱۱-۲، ۰۷:۵۸ صبح آخرین ارسال: ADMIN |
|
|
آیا ولی فقیه مقدس است؟ | ADMIN | 0 | 516 |
۱۴۰۰-۱۰-۱۷، ۰۵:۰۳ عصر آخرین ارسال: ADMIN |
| شباهتهای جالب و عجیب شهید سلیمانی و مالک اشتر + نماهنگ | ADMIN | 1 | 1,077 |
۱۴۰۰-۱۰-۱۴، ۱۱:۰۴ صبح آخرین ارسال: محمدمهدی |
|
| انتشار نامه تکاندهنده شهید سلیمانی به فرزندش؛ | ADMIN | 0 | 483 |
۱۴۰۰-۱۰-۴، ۰۸:۳۸ صبح آخرین ارسال: ADMIN |
|
| آمار جالب از دوران دفاع مقدس که بتازگی منتشر شده | ADMIN | 0 | 499 |
۱۴۰۰-۷-۱، ۰۸:۱۳ صبح آخرین ارسال: ADMIN |
|
| جزییات ترور شهید محسن فخری زاده | ADMIN | 10 | 1,873 |
۱۴۰۰-۶-۲۸، ۰۶:۲۴ عصر آخرین ارسال: ADMIN |
|
| ماجرای رد شدن شهید همدانی از بازرسی تکفیری ها + فیلم | ADMIN | 0 | 559 |
۱۴۰۰-۶-۶، ۰۷:۵۳ صبح آخرین ارسال: ADMIN |
|
|
|
چرا شهید در تشییع جنازه مرد نا اهل شرکت کرد؟ + ویدیو | ADMIN | 0 | 553 |
۱۴۰۰-۶-۴، ۰۳:۱۷ عصر آخرین ارسال: ADMIN |
| اولین شهید مدافع حرم؟ + فایل صوتی | ADMIN | 0 | 562 |
۱۴۰۰-۵-۳۰، ۰۶:۰۸ صبح آخرین ارسال: ADMIN |
|
| فرازی زیبا از وصیت شهید حججی | ADMIN | 0 | 538 |
۱۴۰۰-۵-۲۲، ۰۲:۴۱ عصر آخرین ارسال: ADMIN |
|
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان


