مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان کوتاه جردن جنوبی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 … 7 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه جردن جنوبی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۰ عصر
زانیار-هرکدوم از این لباسا رو بخوای، میگم برات بدوزن. حالا انتخاب کن.‬
‫همه لباسا باز بودن. خیلی گشتم تا چشمم خورد به یه لباس مناسب. یه پیراهن که دامنش حالت‬ ‫ماهی داشت و یک کت پوشیده روش می خورد. رنگ لباس طلایی بود و رنگ کت قهوه ای که‬ ‫روش گلدوزی های طلایی و ریز و براق کار کرده بودن. خیلی شیک و قشنگ به نظرم اومد.‬
‫-این خوبه. یه شال همرنگشم میرم پیدا می کنم.‬
‫زانیار-پس این مدل تصویب شد؟‬
‫-به نظر تو خوبه؟‬
‫زانیار-بد نیست. لباس از این قشنگ تر هم هست.‬
‫-اما فقط این پوشیده است.‬
‫زانیار-باشه. هرجور خودت مایلی.‬
‫موبایلشو برداشت و با یکی تماس گرفت.‬
‫زانیار-سلام...برای فردا ظهر یه سفارش دارم که باید حتما آماده باشه. عکساشو ایمیل می‬ ‫کنم...نه اندازه ها رو ندارم...باشه. تا سه ساعت دیگه خودمو می رسونم...خداحافظ.‬
‫تلفنشو قطع کرد.‬
‫-راضی نبودم انقدر به زحمت بیفتی. خودم یه لباسی جور می کردم که بپوشم.‬
‫زانیار-اختیار داری عزیزم. زحمت چیه!؟‬
‫قهوه رو آوردن و ما هم نوش جان کردیم. بلند شدم و خواستم برم اتاقم که گفت: تا دو ساعت‬ ‫دیگه کاراتو تموم کن باید بریم مزون! اندازه هات رو که نداره.‬
‫-باشه. ممنون.‬
‫از اتاق رفتم بیرون. سورنا دیگه جلوی میز منشی نبود. لابد رفته بود اتاق خودش. پسره ی نچسب‬ ‫فضول. به تو چه آخه؟ بابا و داداش ندارم راحتم. تو دیگه چی میگی پسره ی دختر باز؟!‬
‫***‬
‫داشتم جمع و جور می کردم که با زانیار برم مزون. به در اتاقم تقه خورد و گفتم: بفرمایید.‬
‫سورن وارد شد. درو بست و به سمتم اومد. با دستاش به میزم تکیه کرد. اخم کرد و با حرص‬ ‫گفت: مگه نگفتم با این یارو زیاد گرم نگیر؟‬
‫-فکر نمی کنم به تو مربوط باشه.‬
‫سورنا-عسل اون به تو نمی خوره.‬
‫-بله؟‬
‫سورنا-اون به تو نمی خوره بخدا. زمین تا آسمون با هم فرق دارین.‬
‫-از کی تا حالا تو دلسوز من شدی؟‬
‫سورنا-خیلی احمقی. یه ذره هم فسفر نمی سوزونی.‬
‫-از تو یکی بیشتر حالیمه.‬
‫سورنا-نکنه فردا هم باهاش می خوای بیای مهمونی؟‬
‫-آره. چطور مگه؟‬
‫سورن پوزخند زد و گفت: فردا که تموم بشه ولت می کنه.‬
‫-تو از کجا انقدر مطمئنی؟‬
‫سورنا-حالا فردا هم نشد پس فردا. اون یه همچین آدمیه.‬
‫-فکر می کنی همه مثل خودتن؟ نخیر سورن خان. هیچ کس توی دختر بازی به پای جناب عالی‬ ‫نمیرسه. زانیار خیلی هم عالیه.‬
‫سورنا-من بهت هشدار دادم. حالا خود دانی.‬
‫-خیلی ممنون از هشدارت. می تونی بری. شَرِّت کم.‬
‫از اتاقم رفت بیرون. چند دقیقه بعد زانیار اومد و با هم رفتیم مزون.‬
‫***‬
‫منو رسوند سر خیابونمون و خودش رفت. نمی خواستم جلوی بچه محال با ماشین اون برم دم‬ ‫خونه. زشت بود. رسیدم خونه و رفتم اتاق خودم. مامان اومد و از اولین روز کاریم پرسید. منم‬ ‫بهش در لفافه یه چیزایی و گفتم و اونم بی خیال شد و رفت. خسته بودم. می خواستم بخوابم.‬ ‫حال نداشتم برم شام بخورم. صدای پیام گوشیم اومد.‬
‫زانیار-خسته نباشی خانوم دستیار!‬
‫-ممنونم. تو هم همینطور.‬
‫زانیار-قربانت. فردا میام دنبالت. ساعت 02 سر خیابونتونم.‬
‫-نمی خواد تو بیای. خودم میام.‬
‫زانیار-باز تو خودتو لوس کردی؟ گفتم میام. آماده باش.‬
‫-باشه. مرسی.‬
‫دوباره یه سلفی از خودش برام فرستاد. با مونو پاد سلفی گرفته بود. اینبار کامل تو عکس بود.‬ ‫بالاتنه اش برهنه بود و یه شلوار جین پاش بود. جای یه زخم محو روی سینه ی چپش بود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۰ عصر
-اون زخم چیه روی سینه ات؟‬
‫زانیار-جای عمل قلبمه.‬
‫-تو قلبتو عمل کردی؟‬
‫زانیار-آره. قلبم پیوندیه.‬
‫-جدی میگی زانیار؟!‬
‫زانیار-آره. بی خیال. نوبت توئه.‬
‫انگار نمی خواست راجع به قلبش حرف بزنه. منم زیاد گیر ندادم.‬
‫-کور خوندی پسر.‬
‫زانیار-لوس نشو دیگه عسل خانومی. زود باش.‬
‫یه چادر پیچیدم دور خودم. طوری که حتی روزنه ای دید هم نداشته باشه. بعد از خودم عکس‬ ‫گرفتم و واسش فرستادم. خودم خندم گرفت. صدای ضبط شده شو برام فرستاد. قهقهه زد و‬ ‫گفت: دیوونه ای تو دختر. اون چادرو بردار تا عسل خانومی رو بتونم ببینم.‬
‫-گفتم که کور خوندی. ها ها ها!‬
‫زانیار-خسیس.‬
‫-همینی که هست.‬
‫نمی دونم چرا داشتم سر به سرش میذاشتم. انگار باهاش راحت تر شده بودم.‬
‫زانیار-یعنی می خوای تا آخرش همینجوری خسیس بمونی؟‬
‫-اگه خدا قبول کنه.‬
‫زانیار-اما منم خیلی حریصم.‬
‫یه لحظه گیج شدم. منظورش چیه؟ نکنه فکرای شوم پس کله شه؟‬
‫-منظورت چی بود الان؟‬
‫زانیار-عسل جان...عزیزم...کم واسه ما کلاس بذار.‬
‫-چَشم.‬
‫زانیار-قربون چَشمت.‬
‫خلاصه یه نیم ساعتی با هم اس ام اس بازی کردیم و بالاخره کوتاه اومد و گذاشت من برم کپه ی‬ ‫مرگمو بذارم .چه راحت قربون صدقه رفتنو شروع کرد! یه شماره ناشناس توی وایبر بهم مسیج‬ ‫داد.‬
‫ناشناس-عسل! فردا چجوری میری مهمونی؟‬
‫-شما؟‬
‫ناشناس-یعنی میگی شماره منو نداری بی مغز؟‬
‫فهمیدم سورناست.‬
‫-سورنا تویی؟‬
‫سورنا-پس شماره مو داری.‬
‫-نخیر. از ادبیات فاخرت فهمیدم تویی. تو شماره منو از کجا آوردی؟‬
‫سورنا-داشتم.‬
‫-از کجا خب؟‬
‫سورنا-تو فکر کن از گوشی سارینا کش رفتم.‬
‫-خالی نبند. سارینا الان ماه عسله.‬
‫سورنا-الان نه. قبالً !‬
‫-خیلی خری. واسه چی شماره منو برداشتی؟‬
‫سورنا-جواب سوال منو ندادی. فردا چجوری میری خونه زانیار؟‬
‫-اول تو جواب منو بده. چرا شماره منو برداشتی؟‬
‫سورنا-فرض کن می خواستم حالتو بگیرم.‬
‫-گمشو. سگ کی باشی؟!‬
‫سورنا-حالا تو جوابمو بده.‬
‫-زانیار میاد دنبالم.‬
‫سورنا-باشه. شب خوش.‬
‫-شب خوش. در ضمن شماره منم پاک کن. وگرنه به آقامون می گم.‬
‫سورنا-آقاتون کی باشن؟‬
‫-زانیار درخشنده.‬
‫سورنا-آهان. باشه بهش میگم.‬
‫-آره بهش بگو. چون اون اصلاً خوش نداره با تو بپرم.‬
‫سورنا-خودش اینو بهت گفت؟‬
‫-بله. ولی من گفتم تو با من یکی کاری نداری.‬
‫سورنا-غلط کرد. پسره ی آشغال!‬
‫-هو! درست صحبت کنا.‬
‫سورنا-ناراحت میشی؟‬
‫-تو فکر کن آره.‬
‫سورنا-عسل چرت و پرت نگو. بدجور حالتو میگیرما.‬
‫-غلط کردی. یاال شماره منو پاک کن.‬
‫سورنا-خفه بابا. برو بمیر.‬
‫-خودت بمیر عوضی.‬
‫سورنا-منظورم این بود برو بخواب.‬
‫-راستی زانیار یه سلفی واسم فرستاد که توش محشر بود. خیلی خوشم اومد.‬
‫می خواستم حرص اونو در بیارم. خیلی کیف میداد.‬
‫سورنا-می بینم که زود خَرِش شدی.‬
‫-هرطور می خوای فکر کن.‬
‫عکس زانیارو واسش فرستادم.‬
‫-خیلی خوش تیپه لامصب.‬
‫سورنا-اینجا اصلاً لباس نپوشیده که میگی خوش تیپه.‬
‫-خب دیگه.‬
‫سورنا-فکر نمی کردم انقدر چشم چرون باشی.‬
‫-به پاکی دوست دخترای نجیبت ببخش.‬
‫یه سلفی واسم فرستاد. اونم با مونو پاد گرفته بود و عین تیپ زانیارو داشت.‬
‫سورنا-حالا من خوش تیپم یا اون؟‬
‫-خب معلومه.‬
‫خداییش سورن بهتر بود. هیکل فیتنسی اونو بیشتر از هیکل گنده ی بادی بیلدینگی زانیار می‬ ‫پسندیدم. ولی نمی خواستم اینو بهش بگم.‬
‫سورنا-پس یعنی من بهترم.‬
‫-غلط کردی. زانیار خیلی بهتره.‬
‫سورنا-لیاقتت همونه. یعنی واقعاً خـــاک.‬
‫-لیاقت تو هم دخترای توی کوچه خیابونن.‬
‫سورنا-فردا مخ خوشگل ترین دختر توی مهمونی رو میزنم. اون وقت می فهمی لیاقت من چیه.‬
‫-برو گم شو دیوونه. شبت ناخوش.‬
‫سورنا-شبت جهنم.‬
‫هه! دیوونه بودیم انگار. با هم بحث می کردیم و ککمون هم نمی گزید. بذار هرغلطی که خواست‬ ‫بکنه. کیه که جلوشو بگیره؟ ببینیم خوشگل ترین دختر توی مهمونی از نظر ایشون کیه.‬
‫***‬
‫زانیار-چه خبر خانوم خوشگله؟‬
‫-هیچی سلامتی.تو چخبر؟‬
‫نمی خواستم رابطه شو با سورن شکرآب کنم. بالاخره رییسش بود. یه وقت اخراجش می کرد‬ ‫چی؟ بی خیال بابا. هیچی بهش نمیگم.‬
‫زانیار-منم سلامتی.‬
‫-زانیار شال همرنگ لباسم نگرفتم. برو فلکه یه شال بگیرم.‬
‫زانیار-نمی خواد. بهش زنگ زدم گفتم یه شال هم، ست لباست واست بدوزه.‬
‫-مرسی زانیار. حالا پول این بریز بپاشا چقدر میشه؟‬
‫زانیار-برای چی می پرسی؟‬
‫-واسه اینکه می خوام بدونم.‬
‫زانیار-لازم نکرده.‬
‫-اِ زانیار بگو دیگه.‬
‫زانیار-اول بگو واسه چی می خوای تا بهت بگم.‬
‫-می خوام از حقوقم کم کنی.‬
‫زانیار خندید و گفت: نمیخوام عزیزم. ول کن.‬
‫-زانیار بگو گفتم.‬
‫زانیار-عسل خانومی ول کن دیگه. پیله نکن به یه چیزی.‬
‫هیچی نگفتم و شونه هامو بالا انداختم. نمیگی؟ به جهنم. به نفع من و به ضرر خودت. خواستم‬ ‫پولشو بهت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۰ عصر
بدم بدبخت. خودت نخواستی. بعد از یک ساعت و خورده ای رسیدیم به خونه اش.‬
‫-بابات چه خونه ای داره ها!‬
‫زانیار-واسه منه.‬
‫-جداً؟ خب لابد بابا جونت واست خریده دیگه.‬
‫زانیار-تقریبا.ً‬
‫رفتیم داخل. یه ویلای بزرگ بود که باغ خیلی بزرگی هم داشت. خیلی شیک و مجلسی. به به!‬
‫-توی خونه ی به این بزرگی تنهایی؟‬
‫زانیار-آره عزیزم.‬
‫همونطور که داشت ماشینو داخل باغ پارک می کرد؛ گفتم: خوف برت نمیداره تنهایی؟‬
‫زانیار-خدمتکارا هم هستن.البته شبا موقع خواب تنهام. اونو دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.‬
‫-پس شبا می ترسی تنها بخوابی؟‬
‫زانیار-ترس که نه. ولی دوست دارم یکی پیشم باشه.‬
‫-الهی...خب برو پیش مامان جونت بخواب.‬
‫و بعد خندیدم. زانیار اخم کرد. ماشینو خاموش کرد و گفت: منظورم تو بودی.‬
‫اوهو!چه جسارتا.‬
‫-پررو شدیا.‬
‫خندید. از ماشین پیاده شدیم. رفتیم داخل ویلا. چه ویلایی. به به! ویلا یه دست سفید بود. همه‬ ‫وسایلش از دم.‬
‫-بابا سلیقه! بابا این کاره!‬
‫خندید و گفت: یعنی چی؟‬
‫-دکوراسیون ویلات درسته تو حلقم.‬
‫زانیار-آهان. این کار طراح دکوراسیونه نه من.‬
‫-پس خودت بد سلیقه ای.‬
‫زانیار-یه نگاه به خودت توی آیینه بنداز و بعد چرت و پرت بگو. اگر بدسلیقه بودم تو رو انتخاب می‬ ‫کردم؟‬
‫-خداییش نه.‬
‫خندیدیم. از پله های مرمرین سفید رفتیم بالا. می دیدم خدمتکارا توی خونه در رفت و آمدن. ولی‬ ‫بجز اونا انگار هیچ کس نبود.‬
‫-هیچ کس اینجا نیست؟‬
‫زانیار-نه. میبینی که.‬
‫در یه اتاقو باز کرد و رفتیم تو. درو بست. وسایل اتاق سفید آبی بود. لابد اونم مثل من استقلالیه.‬ ‫حتی رنگ دیوارا هم آبی استقلالیه! زمینه ی رو تختی اش آبی بود که راه راه سفید داشت. اسپورت‬ ‫بود. تختشم سفید بود. فکر کنم اتاق خودشه. چون تو عکسایی که میفرستاد روی این تخت بود.‬ ‫تخت، رو به روی در ورودی اتاق، با فاصله کمی از پنجره ی اتاق که سمت راستش بود قرار‬ ‫داشت. یه میز تحریر جمع و جور هم با فاصله از تختش سمت چپش بود. دو تا عسلی سفید هم‬ ‫کنار تختش بودن. کمد دیواری سرتا سری با فاصله از میز تحریر با طرح های خاص و اسپورتی‬ ‫روی دیوار کار گذاشته بودن. اتاق بیست و معرکه ایه. همونیه که همیشه آرزوشو داشتم. اما یه‬ ‫سری عکس مستهجن و ناجور روی دیوار اتاقش بودن.‬
‫-واسه چی اومدیم اینجا؟‬
‫زانیار-آوردمت لباستو عوض کنی.‬
‫و بعد به لباسی که حاضر و آماده داخل کاور روی تخت بود اشاره کرد.‬
‫-خب برو بیرون تا عوضش کنم دیگه.‬
‫زانیار-حالا وقت هست. بیا بشین اینجا.‬
‫سرپا بودم و اشاره کرد برم و کنارش روی تخت بشینم. رفتم نشستم.‬
‫-اینجا اتاق توئه؟‬
‫زانیار-آره. چطور؟‬
‫-آخه این عکسای مستهجن چیه زدی به دیوار اتاقت؟‬
‫زانیار-چیه؟ناراحت شدی؟‬
‫-نه...ولی...‬
‫زانیار-الکی نگو نه خانومی. قیافت داد میزنه ناراحت شدی.‬
‫یک تای ابرومو انداختم بالا و با دلخوری به عکسای روی دیوار نگاه کردم. عکسای دخترا با‬ ‫لباسای ناجور. این دیگه کیه بابا!‬
‫زانیار-اگه تو بخوای همه شونو می شکنم.‬
‫-شبا با وجود این خوشگال خوابتم میبره؟‬
‫زانیار-تو از همه اینا خوشگل تری. شبا با یاد تو می خوابم.‬
‫-پس این عکسا دیگه چی میگن اینجا؟‬
‫لبخند زد. پاشد و یکی از عکسا رو روی زانوی پاش شکست. رفت سراغ عکس بعدی و دونه دونه‬ ‫عکسا رو تیکه پاره کرد.‬
‫زانیار-خب دیگه. همه عکسا نیست و نابود شدن عزیزم.‬
‫-ناراحتی؟‬
‫اومد کنارم نشست و دستشو انداخت روی شونه ام.‬
‫زانیار-از چی عسل خانومی؟‬
‫-از اینکه عکسارو شکستی؟‬
‫زانیار-دیوونه ای تو؟ نه ناراحت نیستم.‬
‫با دست دیگه اش دستمو گرفت. توی چشماش خیره شدم. بهم لبخند زد. قلبم داشت می پرید‬ ‫بیرون. نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم. آب دهنمو قورت دادم و همونجور به چشماش زل زدم.‬ ‫چشمای اون از توی چشمای من، کشیده شد سمت لبام. صورتشو به صورتم نزدیک کرد. نفس‬ ‫های گرمش به صورتم شالق میزد. پاشو خودتو جمع کن عسل. این کثافت بازیا چیه؟ رفتم عقب و‬ ‫گفتم: زانیار!‬
‫زانیار دستمو سمت خودش کشید و گفت: نترس عشقم. فقط می خواستم ببوسمت.‬
‫خب خداروشکر که تیرش به سنگ خورد. بچه پررو!‬
‫-دیگه اینکارو تکرار نکن.‬
‫بازومو گرفت و سمت خودش کشید و من افتادم روش و خودش دراز کشید روی تخت. با لبخند‬ ‫نگاهم کرد. با پشت انگشتاش گونه مو نوازش داد.‬
‫زانیار-چرا تکرار نکنم؟من و تو عاشق و معشوقیم.‬
‫چشم تو چشمش شده بودم. عاشق؟ معشوق؟ چه حرفا! شالم از روی شونه هام سُر خورد و افتاد‬ ‫روی چشماش. با یه حرکت شالمو از سرم کشید. موهای دم اسبی مو گرفت و کشید عقب. با درد‬ ‫به عقب رفتم. از جامون بلند شدیم و نشستیم و اینبار اون سمت من خم شد و من دراز کش روی‬ ‫تخت افتادم. وقتی بالاسرم بود موهامو رها کرد و با لبخند گونه مو بوسید. دوباره صورتشو به‬ ‫صورتم نزدیک کرد. بابا جمع کن خودتو. برو عقب این کارا چیه؟‬
‫-بس کن دیگه زانیار.‬
‫زانیار-چیه؟ خوش نمیاد؟‬
‫-نه. حالا پاشو دیگه.‬
‫زانیار-دروغ نگو. چشمات خمار شده.‬
‫-چشمام غلط کرده. پاشو خودتو جمع کن پسر.‬
‫به لبام خیره شد و من قبل اینکه کاری کنه هولش دادم عقب و خودم از روی تخت بلند شدم.‬ ‫نشست روی تخت و بازومو کشید سمت خودش و منو از پشت تو بغلش گرفت. گرمای آغوشش‬ ‫باعث شد چشمام بسته بشه. یه لحظه انگار توی حال خودم نبودم. دوباره گونه مو بوسید و منو‬ ‫که توی اون حال بودم دید، گفت: دیدی خوشت میاد؟‬
‫سریع به خودم اومدم و از بغلش جستم بیرون. با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: اصلاً مهمونی‬ ‫بخوره فرق سرت. من میرم.‬
‫داشتم از در بیرون میرفتم که بدو اومد سمت در و بهش تکیه داد.‬
‫زانیار-کجا عزیزم؟‬
‫با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: میرم خونه مون. اینجا جای من نیست.‬
‫زانیار-آخه تو چرا انقدر خجالتی هستی؟ باشه واست صبر می کنم. اما بهم بگو چقدر؟‬
‫-یعنی چی چقدر؟‬
‫زانیار-یعنی تا چند وقت می خوای آکبند باقی بمونی؟‬
‫-تا وقتی که شوهر کنم و فقط اونه که حق داره بهم دست بزنه. مفهومه؟‬
‫پوف کرد و نفسشو بیرون داد و لبخند زنان گفت: همین چیزاته که منو دیوونه می کنه. باشه. من‬ ‫میرم بیرون تا لباس بپوشی.‬
‫لباسمو پوشیدم و شالو انداختم روی سرم. یقه ی کت تا زیر چونه ام بود بخاطر همین شالمو از دو‬ ‫طرف رها گذاشتم. عجب تیپ خفنی خداییش! ولی فکر نکنم زانیار خوشش بیاد. در اتاقو باز‬ ‫کردم. کفش نپوشیده بودم؛ یعنی کفش مجلسی پام نبود. زانیار پشت به من، دست به سینه‬ ‫ایستاده بود.‬
‫-زانیار؟!‬
‫برگشت و از سرتا پامو از نظر گذروند. یه لبخند کج نشست روی لباش و گفت: خیلی بهت میاد.‬
‫-جداً؟‬
‫به سمتم اومد و با فاصله یک قدمی دوباره سرتاپامو برانداز کرد.‬
‫زانیار-آره. فکر نمی کردم اینقدر تو تنت قشنگ باشه.‬
‫-خب دیگه. ما اینیم!‬
‫دامنمو کمی زد بالا و دید که کفشام همون کفشای راحتیه که پوشیدم.‬
‫-الان میرم کفشامو می پوشم.‬
‫زانیار-کفش آوردی با خودت؟‬
‫-آره. یه کفش طلایی داشتم اونو آوردم.‬
‫زانیار-نمی خواد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۱ عصر
و بعد با صدای بلند تر گفت: سمیرا...سمیرا!‬
‫یه دختر هم سن و سال من اومد و گفت: بله آقا؟‬
‫زانیار-برو اتاق کارم و بسته هایی که رو زمینه رو بردار بیار.‬
‫سمیرا-چشم.‬
‫سمیرا نیم نگاهی به من انداخت و رفت. چیه؟ نکنه ارثیه نداشته ی پدری تو رو هم من خوردم؟‬ ‫واال! زانیار کمرمو گرفت و با هم رفتیم توی اتاق! دوباره نشستیم روی تخت.‬
‫-خب بذار کفشامو بپوشم دیگه. الان مهمونی شروع میشه!‬
‫زانیار-صبرکن عسل خانومی.‬
‫تقه ای به در خورد.‬
‫زانیار-بیا تو!‬
‫سمیرا درو باز کرد و با چند تا جعبه کفش وارد اتاق شد .‬
‫سمیرا-آقا کجا بذارمشون؟‬
‫زانیار-بیار بذار اینجا.‬
‫سمیرا به سمتمون اومد و بسته ها رو بین من و زانیار گذاشت؛ همونطور که زانیار دستور داده بود.‬ ‫بعد هم اجازه گرفت و از اتاق خارج شد.‬
‫زانیار-یکیشونو بپوش!‬
‫-اینا واسه ی منه؟‬
‫زانیار-بـــله!واسه ی شماس.‬
‫-زانیار واسه چی گرفتی؟اونم چند تا؟‬
‫زانیار-همه اش یه شکله. ولی سایزای مختلف. سایز پاتو نداشتم.‬
‫-نباید میگرفتی. ولی خب وقتی داشتی می خریدی یه زنگ میزدی سایز پامو می پرسیدی.‬
‫زانیار-نمیشد دیگه. اونجوری دیگه اسمش سورپرایز نبود.‬
‫بهش لبخند زدم و در یکی از جعبه ها رو باز کردم. اولی شماره اش چهل بود. یک جفت کفش‬ ‫طلایی پاشنه بلند که دور مچش بندی بود. خیلی قشنگ بود. نپوشیدمش. می دونستم اندازم‬ ‫نمیشه. دومی رو باز کردم سایزش سی و نه بود. بازم نپوشیدمش. سومی سایزش سی و هشت‬
‫بود. خودشه. گذاشتمش زمین و خواستم پامو ببرم داخلش. وای که چقدر پاشنه اش بلنده. من‬ ‫چجوری با این راه برم آخه؟سکندری نخورم خوبه.‬
‫زانیار-صبر کن من کمکت کنم.‬
‫جلوی پام زانو زد. پامو گرفت تو دستش. جوراب ساق کوتاه رنگ پامو در آورد و اینبار دستش‬ ‫مستقیم با پوست پام در تماس بود. یه نیم نگاهی زیر چشمی بهم انداخت و پامو داخل کفش کرد.‬ ‫بنداشو داشت میبست. دستاش مچ پامو لمس کرد. حس کردم. اصلاً به چه حقی داره مچ پای منو‬ ‫میبینه و حتی لمسشم می کنه. برو کنار بذار باد بیاد بابا!‬
‫-زانیار خودم می بندم. ممنون.‬
‫زانیار-دارم می بندم دیگه.‬
‫پامو کشیدم عقب و گفتم: ممنون نمی خواد.‬
‫ای بابا. دوست پسر داشتن چقدر سخته! هی باید مواظبش باشی که دست از پا خطا نکنه.‬ ‫ناخودآگاه ذهنم کشیده شد سمت سورن. اینکه اون چند بار از این کارا کرده!؟ عسل به تو چه!؟‬ ‫پاشو خودتو با کاردک جمع کن که الان این زانیار دوباره میاد سروقتت.‬
‫زانیار بلند شد و کنارم نشست. منم خم شدم تا کفشامو بپوشم. وقتی کامل اون بندای لعنتی رو‬ ‫بستم و خیالم راحت شد سر بلند کردم و صاف نشستم.‬
‫زانیار-تموم شد؟‬
‫-آره دیگه. تمومه.‬
‫زانیار-حالا پاشو بریم پایین.‬
‫بلند شدیم و زانیار دستمو گرفت و دور بازوهاش حلقه کرد.‬
‫زانیار-امروز و همیشه باید اینجوری باشی. مخصوصاً جلوی بقیه.‬
‫هیچی نگفتم و رفتیم پایین. مصیبتی بود با اون کفشا راه رفتن.چند باری نزدیک بود رو پله ها بیفتم‬ ‫که زانیار به موقع به دادم رسید. خب این بین هم چندباری که منو گرفت دستش به بدنم خورد.‬
‫خب واسه نجات جون خودم اینکارو کرد دیگه. رسیدیم پایین پله ها و گفتم: خدا کنه جلوی بقیه‬ ‫آبروریزی راه نندازم.‬
‫زانیار خندید و گفت: تا حالا کفش پاشنه بلند نپوشیدی؟‬
‫-چرا! ولی الان یه استرسی دارم. بعدشم این دیگه پاشنه هاش تو فضاست.‬
‫قدم بازم کوتاه تر از زانیار بود. تا سرِ شونه هاش رسیده بودم. اما کفشا لامصب خیلی درازم کرده‬ ‫بودن. ادامه دادم: از دراز بودن خوشم نمیاد.‬
‫زانیار خندید و با هم به گوشه ای رفتیم. اون کیفی که ست لباس بود هم دستم بود و توش‬ ‫گوشیمو گذاشته بودم. صدای گوشیم بلند شد. پیام از طرف سارینا: سلام عسلی. خوبی؟‬
‫-سلام عروس خانوم خوشگل ما. خوبم مرسی. تو خوبی؟‬
‫سارینا-قربون شما. شنیدم با زانیار رفیق شدی. درسته؟‬
‫-اگه خدا قبول کنه.‬
‫سارینا-بیشعور چرا به من نگفتی؟‬
‫-تو سرت با ماهان گرمه. منو می خوای چیکار؟‬
‫سارینا-من سرم با ماهان گرمه یا تو سرت با زانیار گرمه؟‬
‫-هر دو دیگه. گیر نده دختر.‬
‫زانیار-کیه یه ساعته داری باهاش اس ام اس بازی می کنی؟‬
‫-ساریناست.‬
‫کنارم ایستاده بود. به موبایلم نگاه کرد.‬
‫زانیار-سارینا خواهر سورنا؟‬
‫-آره. چطور مگه؟‬
‫زانیار-هیچی...همینطوری پرسیدم.‬
‫سارینا-بچه پررو.‬
‫خواستم جوابشو بدم اما اینترنت گوشیم ظاهراً تموم شده بود.‬
‫-زانیار وایرلس داری؟‬
‫زانیار-آره. رمزشو می خوای؟‬
‫-اگه لطف کنی ممنون میشم.‬
‫زانیار-عسل.‬
‫-بله؟‬
‫زانیار-مگه رمزشو نمی خواستی؟‬
‫-آره.‬
‫زانیار-عسل.‬
‫-بله؟‬
‫زانیار خندید و گفت: عزیزم رمزش اسم خودت به انگلیسیه. عسل.‬
‫خندیدم و گفتم: خب زودتر میگفتی.‬
‫رمزو وارد کردم و واسه سارینا نوشتم: سارین من باید برم. بعداً باهات تماس میگیرم. فعالً بابای.‬
‫سارینا-بای خوشگل من.‬
‫رفتم صفحه اصلی. زانیار داشت به صفحه ی گوشیم نگاه می کرد و دید سورنا هم پیام داده بهم.‬
‫زانیار-با سورنا هم تو وایبر هستی؟‬
‫-نه. اولین بار بود بهم پیام داد.‬
‫زانیار-بازش کن.‬
‫-واسه چی؟‬
‫زانیار-می خوام ببینم چی نوشته واست!‬
‫-چیز خاصی ننوشته.‬
‫اومدم قفل صفحه رو بزنم که موبایلمو ازم گرفت و گفتگوی من و سورنا رو باز کرد و رفت از اول‬ ‫همه چیو بخونه. اولش کمی اخم کرد. بعد رسید به اونجایی که نوشته بودم آقامون زانیار درخشنده‬ ‫است. بهم با لبخند نگاه کرد و بعد ادامه شو خوند. رسید به جایی که سورنا بهش فحش نوشته‬ ‫بود.‬
‫زانیار-بچه پررو! شیطونه میگه رفاقتو بذارم کنار و اخراجش کنما.‬
‫-نه زانیار. اون ادبیاتش همینجوریه. ناراحت نشو.‬
‫نیم نگاهی بهم انداخت و باقیشو خوند. رسید به جایی که عکس اونو واسه سورن فرستادم و‬ ‫تعریفای قبل و بعدش.‬
‫دوباره بهم نگاه کرد و گفت: ای شیطون.‬
‫خجالت کشیدم و سرمو به زیر انداختم. وای خدا. آخه چرا داره پیامامو می خونه؟ ای بابا. ادامه داد:‬ ‫جلوی خودم ازم تعریف نمی کنی.‬
‫-پررو میشی.‬
‫خندید و ادامه پیامامونو خوند. حالا رسیده به عکس سورن.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۲ عصر
زانیار-چرا عکسشو واست فرستاده؟‬
‫-دیوونه اس چون.‬
‫زانیار-خوب حالشو گرفتی. پس من خوشتیپ ترم. آره؟‬
‫بهش لبخند زدم و سرمو زیر انداختم. گونه هام سرخ شده بود. کف دستام عرق کرده بود. سرمو‬ ‫که بلند کردم دیدم داره عکس سورن رو از گوشیم پاک می کنه. وقتی عکسو پاک کرد، رفت و‬ ‫گفتگوی من و سارینا رو باز کرد. رفت عکس پروفایل سارینو دید.‬
‫-واسه چی داری عکسشو می بینی؟ شاید راضی نباشه.‬
‫زانیار-همینجوری. بگیر گوشیتو.‬
‫-آخه چرا داشتی عکس سارینا رو نگاه می کردی؟‬
‫هول شد و گفت: گفتم که همینجوری. میخواستم... آ... میخواستم ببینم چقدر شبیه سورناست.‬
‫گوشیمو داد دستم و گفت: هروقت سورنا بهت پیام داد بگو.‬
‫-چرا؟‬
‫زانیار-چون من دوست پسرتم عسل.‬
‫برو بابا. مگه تو کی من هستی بهت گزارش بدم؟ دوست پسر که نشد نسبت. خود هیزش رفت‬ ‫سارینا رو دید زد اما من باید بهش گزارش بدم. بیشین بینیم باو!‬
‫-غیرتی شدی؟‬
‫زانیار خندید و گفت: آره عسل خانومی.‬
‫-ولی بهت نمیاد.‬
‫زانیار-چرا اونوقت؟!‬
‫-نمیاد دیگه. همینجوری.‬
‫مهمونا دسته دسته وارد خونه ی زانیار شدند. راحت با دخترا دست میداد. حتی با بعضی هاشونم‬ ‫روبوسی می کرد. بابا اینا دیگه کین؟خدا پیغمبر سرشون نمیشه انگار. پسرا هم می خواستن به‬ ‫من دست بدن که من سرمو تکون می دادم و باهاشون دست نمیدادم. اونا هم با تعجب به زانیار‬ ‫نگاه می کردن. به همه شون می گفت من دوست دخترشم. خانوما میرفتن یه اتاقی و لباساشونو‬ ‫عوض می کردن. وقتی میومدن بیرون از اون وضعی هم که وارد مهمونی شدن، افتضاح تر بودن.‬ ‫لباساشون اکثراً دکلته و باز و کوتاه بود. خب بپوشون بدنتو.‬
‫-اینا همیشه اینجوری لباس می پوشن؟‬
‫زانیار-کیا؟‬
‫-همین دخترا دیگه.‬
‫خندید و گفت: آره عزیزم. بیا بریم با چند نفر آشنات کنم.‬
‫داشتیم میرفتیم که یهو دیدم خدمتکارا با سینی هایی مملو از نوشیدنی های الکی وارد پذیرایی می‬ ‫شن.‬
‫-مشروب؟!‬
‫زانیار-جان؟‬
‫-مشروب میدی؟‬
‫زانیار-چطور؟‬
‫-زانیار واقعاً تو مشرو... .‬
‫یکی از مهمونا حرفمو قطع کرد. یه دختر فوق جلف که زانیار و صدا کرد و پرید تو بغلش. ایش‬ ‫چقدر آویزوون! گفت: زانیاااار. چطوری؟‬
‫با لحن کودکانه این جمله رو گفت. انگار که با نوزاد طرفه. زانیار هم اونو بغل گرفت و خندید و‬ ‫گفت: چطوری تو دختر؟ کِی برگشتی؟‬
‫از هم جدا شدن. اما همچنان دستای همو گرفته بودن. دختره گفت: من دیشب رسیدم ایران.‬
‫بعد به من یه نگاه انداخت و گفت: زانیار معرفی نمی کنی؟‬
‫زانیار که تو کف اون دختره بود، با دستش کمر منو گرفت و منو به سمت خودش کشید و گفت:‬ ‫عسل...دوست دخترم.‬
‫چشمای دختر کمی گرد شد و سرتاپامو برانداز کرد. چیه خو؟مثل تو همه ی اعضا و جوارحمو‬ ‫بندازم بیرون خوبه؟ ادامه داد: ایشونم نگین دوستم.‬
‫دستمو جلو بردم تا با اون ایکبیری دست بدم. یه لبخند مصنوعی هم تحویلش دادم و گفتم:‬ ‫خوشبختم.‬
‫نگین باهام دست داد و گفت: منم همینطور عزیزم.‬
‫نگین یه دختر لاغر اندامه. چشماش آبیه و خیلی بی نمکه. به دل نمیشینه. رنگ موهاش نسکافه‬ ‫ایه. پوستش سفیده؛ مثل شیربرنج. بینی اش با اینکه کوچیکه اما عقابیه. لباش هم پروتز کرده.‬ ‫معلومه ابرو کاشته. چون یکم پرتر از حد معموله. نمیدونم چرا یه فکری به حال بینی اش نکرده.‬ ‫البته بهش میادا. شاید واسه همینه که بهش دست نزده. از اون پیله ها بود. از کنار ما تکون نخورد.‬ ‫منم اعصابم خورد شده بود. هی خودشو می چسبوند به زانیار. زانیار به خدمتکار گفت بیاد و از توی‬ ‫سینی یه گیالس مشروب برداشت. گرفت سمت من.‬
‫-من نمی خوام. ممنون.‬
‫نگین-عسیسم...‬
‫زانیار گیالسی که واسه من برداشته بود و به نگین داد و واسه خودش یکی دیگه برداشت. با‬ ‫دختره گرم صحبت بودن و انگار دیگه منو نمی دید. منم کم کم داشتم پنچر می شدم که دیدم‬ ‫سورن وارد مجلس شد. یه لبخند زدم و به سورن نگاه کردم. آخ جون بالاخره یه آشنا.‬
‫-من میرم.‬
‫زانیار-کجا عزیزم؟‬
‫-میرم پیش سورن.‬
‫منتظر نشدم که آقا اجازه بده. راه افتادم سمت سورنا. حتی برنگشتم به زانیار و نگین نگاه کنم. از‬ ‫زانیار حسابی شکار بودم. به سمت سورنا رفتم که اونم منو دید و با یه اخم همیشگی اومد سمتم.‬
‫-سلام سورن. خوبی؟‬
‫یه دستشو گذاشت توی جیب شلوارش و یه پاشو داد جلو و گفت: سلام عسل خانوم.‬
‫نگاهی به زانیار و دختره انداخت و با پوزخند گفت: آقا زانیار مشغولن؟‬
‫به زانیار نگاه کردم و چشم غره ای بهش کردم و گفتم: بی خیال داش سورن. می بینم که یکم به‬ ‫خودت رسیدی و تیپ زدی!‬
‫سورنا-تو هم کم به خودت نرسیدی. قدسی بودی هستی شدی.‬
‫-زهر مار! من کجا و اینا کجا! ببین چجوری لباس پوشیدن. فقط من شال سرمه.‬
‫سورنا-ما که بهت گفتیم به این زانیار نمی خوری. حرف تو گوشِت نرفت.‬
‫-وای راستی سورنا. زانیار اس ام اسای دیشب مارو خوند.‬
‫یه لبخند کج نشست روی لباش و گفت: خب خونده باشه. مگه چیه؟‬
‫-بدبخت می خواست اخراجت کنه.‬
‫سورنا گوشه ی جفت ابروشو انداخت بالا و با یه حالت عصبی گفت: سگ کی باشه؟‬
‫-اِ! درست حرف بزن دیگه.‬
‫چشم غره ای بهم کرد و روشو برگردوند.‬
‫-خب دست به کار شو دیگه.‬
‫نگاهم کرد و گفت: چه کاری؟‬
‫-زدن مخ خوشگل ترین دختر توی مهمونی.‬
‫با پوزخند اطرافشو یه نگاه انداخت و گفت: من که توی اینا هیچ خوشگلی نمی بینم.‬
‫-خره الان برات بهترین فرصته. ببین این همه هلوی مجلسی. برو مخ یکیشونو کار بگیر.‬
‫سورنا-حسش نیست عسل. بی خیال ما شو.‬
‫-جهنم. بخاطر خودت گفتم عوضی.‬
‫سورنا-غلط کردی دروغ گفتی.‬
‫یهو یه موزیک پخش شد. من و سورنا هم داشتیم قدم می زدیم. دختر پسرا زوج زوج ریختن‬ ‫وسط و رقصیدن.‬
‫سورنا-آقاتونم دارن میرقصن.‬
‫زانیارو نگاه کردم. چه کارایی که با اون نگین نمی کرد. فکر کنم به رقصشون میگن تانگو. ولی اینا‬ ‫دیگه از تانگو گذروندن. فکر کنم دارن سالسا میرقصن.‬
‫-بذار راحت باشه.‬
‫سورنا-نمی خوای حالشو بگیری؟‬
‫-چند وقت باهاش قهر کنم حساب کار میاد دستش.‬
‫سورنا-الان حالشو بگیر.‬
‫-چجوری؟ برم وسط یکی بخوابونم تو گوشش؟‬
‫سورنا-خیلی احمقی تو. منظورم اینه که بری وسط تو هم با یکی برقصی.‬
‫خنده ام گرفت. بین خنده هام گفتم: چی میگی تو سورن؟ من رقص بلد نیستم داآش من.‬
‫سورنا-خب منم بلد نیستم.‬
‫-چه ربطی داره؟‬
‫سورنا-بریم وسط یه تکونی بدیم. بلد بودن نمی خواد. حتماً که نباید مثل اینا برقصیم.‬
‫-من؟ با تو برقصم؟ عمرناش!‬
‫سورنا-به درک. من واسه خودت گفتم.‬
‫-زهرمار. خب گناهه.‬
‫سورنا-اون رقصی که منظور منه گناه نداره.‬
‫چند دقیقه گذشت و رقص اونا هم تموم شد. بعد یه موزیک فوق ملایم پخش شد. به زانیار نگاهی‬ ‫انداختم. داشت میومد طرفم. حدس زدم می خواد باهام برقصه. از حرصم به سورن گفتم: سورن‬ ‫بیا بریم وسط.‬
‫سورنا-جان؟!‬
‫-زود باش دیگه. الان زانیار میرسه. بریم برقصیم.‬
‫سورنا زیر چشمی به زانیار نگاه کرد و یه لبخند شیطانی نشست گوشه لبش و گفت: بزن بریم.‬
‫با هم رفتیم وسط. خب حالا باید چیکار کنیم؟ زانیارو زیر چشمی دیدم که داشت به ما نگاه می‬ ‫کرد. یهو سورن کمرمو گرفت و منو سمت خودش کشید.‬
‫-چیکار می کنی خره؟‬
‫سورنا-خر خودتی. مگه نیومدیم برقصیم؟حالا دستاتو بنداز دور گردنم.‬
‫یه لبخند حرصی زدم و دستامو انداختم روی شونه های سورن. بازم زیر چشمی زانیار رو دید زدم.‬ ‫حواسش به ما بود. آره عزیزم. تا تو باشی با دخترای دیگه جلف بازی در نیاری.‬
‫با سورنا چشم تو چشم شدیم. من به چشمای سبز اون زل زده بودم و اون به چشمای عسلی من.‬ ‫با هم می رقصیدیم. چرا داریم به هم نگاه می کنیم؟ می خوام چشمامو ازش بدزدم اما نمیشه. چرا‬
‫نمی تونم؟ تا حالا از این فاصله ی نزدیک ندیده بودمش. یه نفس عمیق کشید و گرمای نفسش‬ ‫صورتمو نوازش کرد. یه لبخند ناخودآگاه نشست گوشه لب من. اونم داشت لبخند میزد. تا به الان‬ ‫دستش بهم نخورده بود. اما الان کمرمو گرفته و داریم با هم میرقصیم. توی کابوس های شبانه‬ ‫مونم نمی دیم همچین چیزیو. آهنگ تموم شد و ما سرجامون خشک شدیم. نه اون دستشو از دور‬ ‫کمرم بر میداشت نه من دستمو از روی شونه های اون پایین آوردم. قلبم داشت منو می کشت اون‬ ‫وسط. تو دیگه چی میگی؟یه دیقه آروم بگیر قلب جان. احتماالً از استرسه. چشمامون از هم سیر‬ ‫نمیشد. یکهو صدای زانیار رو از پشت سرمون شنیدیم. همزمان که دستمو کشید سمت خودش‬ ‫گفت: بیا برقصیم عزیزم.‬
‫اما من همچنان داشتم به سورنا نگاه می کردم. نمی دونم چرا. شاید از تعجبه! تعجب از اینکه‬ ‫داشتم باهاش می رقصیدم!‬
‫آهنگ بعدی هم ملایم بود. با اخم به زانیار نگاه کردم و گفتم: من بلد نیستم برقصم.‬
‫زانیار-پس الان که با سورنا داشتی می رقصیدی.‬
‫-اون که رقص نبود.‬
‫زانیار-الانم مثل همون موقع می رقصیم.‬
‫-لازم نکرده. برو با همون نگین برقص.‬
‫اومدم برم که دستمو گرفت و از پشت منو کشید سمت خودش و از همون پشت بغلم کرد و‬ ‫صورتشو گذاشت روی شونه ام. زیر گوشم زمزمه کرد: حسودیت شده عسل خانومی؟‬
‫آروم آروم تکون میخورد و منم تکون میداد. دستاشو دور کمرم گذاشته بود. منم اومدم قفل‬ ‫دستاشو باز کنم که دستای منو هم گرفت و عین یه زوج عاشق شروع کردیم به رقص.‬
‫-نه. حسودی چرا؟‬
‫زانیار-پس این حرفا چیه که میزنی؟‬
‫-زانیار ول کن جون مادرت.‬
‫زانیار-حسودیت شده. تابلوئه.‬
‫-حسودی نداره. تو با نگین رقصیدی منم با سورن.‬
‫زانیار-فکر نمی کردم تو هم بخوای برقصی. وگرنه مگه دیوونه بودم تورو ول کنم و بخوام با نگین‬ ‫برقصم؟‬
‫-اوالً که من دوست ندارم جلوی نامحرما برقصم. این که با سورن بودم که رقص محسوب نمیشه.‬ ‫دوماً تو اصلاً ازم خواستی که باهات برقصم؟‬
‫زانیار-ببخشید دیگه عزیزم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۲ عصر
با یه حرکت منو چرخوند سمت خودش و کمرمو تنگ خودش گرفت. چسبیده بودم بهش. معذب‬ ‫شدم.‬
‫-زانیار ولم کن.‬
‫زانیار-چرا؟!‬
‫-اینجوری معذبم.‬
‫زانیار-پس چرا با سورنا معذب نبودی؟‬
‫-اون اینجوری محکم بغلم نکرده بود.‬
‫دستاشو شل کرد و یکم آزاد شدم. بالاخره آهنگ تموم شد و رفتیم بیرون از جایگاه رقص.‬ ‫همچنان دستش دور کمرم حلقه بود. فهمیده بود که روی نگین حساسم، واسه همین پیش نگین‬ ‫نرفت و یه سمت دیگه ی سالن رفت. در واقع داشت میرفت پیش سورنا که تنها ایستاده بود.‬ ‫سورنا به همراه اخم، چشم غره ای بهم رفت. چیه بابا؟ مگه باید از تو اجازه بگیرم؟‬
‫زانیار-چطوری سورنا؟‬
‫سورنا-مرسی پسر. تو خوبی؟‬
‫زانیار با خنده: دیر رسیده بودم دوست دخترمو قاپ میزدی.‬
‫سورن چشم غره ای به من کرد و گفت: من اینو قاپ بزنم؟! ارزونی خودت زانیار جون.‬
‫چه خودشو دست بالا گرفته. هوا برش داشته فکر کرده چه خبره. پسره ی نچسب پررو.‬
‫-ببند گاله رو.‬
‫سورنا-بی مغز نذار جلوی زانیار حالیت کنما.‬
‫-زانیار به این یه چیزی بگو. خیلی روش زیاد شده.‬
‫سورنا-چیه؟ کم آوردی از آقـــاتون کمک می خوای؟‬
‫-لفظ نیا بابا.‬
‫زانیار-بس کنین شما دوتاهم.‬
‫خندید و گوشیشو از جیب شلوارش بیرون کشید و داد دست سورن.‬
‫زانیار-بیا سورنا. بیا یه عکس از من و عسل بگیر.‬
‫سورنا یه اخم نامحسوس کرد و گوشی رو از زانیار گرفت. زانیار منو از پشت بغلم کرد و به شوخی‬ ‫گفت: عکسو بگیر تا در نرفته.‬
‫-زانیار ول کن زشته.‬
‫زانیار-وایسا یه عکس بگیره ولت می کنم. نمی خورمت که.‬
‫سورنا یه عکس گرفت و زانیار هم مارو بی خیال شد. به عکس نگاه کردیم. قشنگ شده بود. زانیار‬ ‫به خدمتکار اشاره کرد و اونم به سمتمون اومد. سینی رو گرفت جلوی زانیار. دوباره یه گیالس از‬ ‫توش برداشت و سمت من گرفت.‬
‫-زانیار من از این آشغاال نمی خورم.‬
‫زانیار-آشغال چیه. خوبه بگیر بخور روشن شی.‬
‫-نه. ممنون.‬
‫زانیار-ای بابا. از دست تو عسل.‬
‫گیالسو گرفت طرف سورنا که اونم پس زدش و گفت که نمی خوره. در نتیجه گیالسو برای خودش‬ ‫برداشت و نوشیدنی رو مزه مزه کرد. رو به سورن گفتم: نه خوشم اومد. حداقل تو این یه مورد‬ ‫آدمی.‬
‫سورنا-از تو آدم ترم کله پوک.‬
‫زانیار-تو چه موردی؟‬
‫-اینکه مشروب نمی خوره دیگه.‬
‫زانیار-دستت درد نکنه عسل. یعنی ما آدم نیستیم؟‬
‫-خوشم نمیاد مشروب می خوری.‬
‫زانیار-عســـل خانوم! کم واسه ما کلاس بذار.‬
‫دهنش بوی مشروب گرفته بود. حالم دگرگون شد. با اکراه رومو ازش برگردوندم و جلوی بینیمو‬ ‫گرفتم.‬
‫زانیار-چی شد عسل؟‬
‫-زانیار...دهنت بدجور بوی این زهرماریو میده.‬
‫منو تنگ تر در آغوش گرفت و گفت: فعالً که دومین گیالسمه. بوی آنچنانی نداره.‬
‫-مگه چند گیالس می خوری؟‬
‫زانیار خندید و گفت: اون قدری که یکم حالم عوض بشه. یکم سرخوش شم.‬
‫-تو که همینجوریم سرخوشی ماشاال.‬
‫خندید. پشتشو به ما کرد که به خدمتکار بگه دوباره مشروب بیاره که سورن هم از فرصت استفاده‬ ‫کرد و با ایما و اشاره گفت که بریم خونه. بهش اخم کردم و زیر لب پرسیدم چرا؟ اما دیگه زانیار‬ ‫برگشت و نشد که جوابمو بده.‬
‫سورنا-عسل من دارم میرم.تو هم بیا بریم. مسیرمون یکیه.‬
‫زانیار-چرا به این زودی؟ باش حالا.‬
‫سورنا-نه داداش. باید برم. کار دارم.‬
بعد رو به من کرد و گفت: برو آماده شو بریم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۵ عصر
ار-نه. عسل الان نمیاد. تو میخوای برو. اما عسل همینجا می مونه.‬
‫سورنا-مسیرمون یکیه. می برمش.‬
‫زانیار-نه. عسل می مونه. خودم میارمش.‬
‫سورنا خداحافظی کرد و رفت. چرا اصرار داشت منم باهاش برم؟ قضیه چیه؟!‬
‫یک ساعتی از مهمونی گذشت و مهمونا دونه دونه شرشونو کم کردن. زانیار یکم مست کرده بود.‬
‫-خب. منم برم دیگه.‬
‫زانیار-میری حالا. بشین.‬
‫نشستم روی مبل کناریش. دستشو انداخت دور گردنم و بلند گفت: همه امروز می تونن برن.‬ ‫باهاتون کاری ندارم. فردا برگردین.‬
‫یا امام هشتم. واسه همین سورن اصرار داشت باهاش برم. دوستش بود و می شناختتش. منم‬ ‫باید بزنم به چاک. دونه دونه خدمتکارا رفتن و من و زانیار تنها شدیم. حتی راننده اش هم مرخص‬ ‫کرد.‬
‫-زانیار یه آژانس بگیر من برم.‬
‫زانیار-عسل خودم میبرمت. بس کن دیگه.‬
‫-خب همه رفتن. منم برم دیگه.‬
‫زانیار-عسل خانومی. قربونت برم خودم می برمت.‬
‫-تو که حالت درست حسابی نیست.‬
‫زانیار-یکم حالم سرجاش بیاد می برمت.‬
‫دست به سینه نشستم تا حال آقا سرجاش بیاد. روی مبل عریضی که نشسته بودیم، خودشو‬ ‫انداخت روم. وای خدا! نکنه بال مال سرم بیاره ؟ از این بعید هم نیست. تنش از اول می خارید. حالا‬ ‫هم که مست کرده.‬
‫-چیکار می کنی زانیار؟‬
‫زانیار-عسل خانوم. یکم با ما راه بیا.‬
‫-قرارمون این نبود زانیار.‬
‫از روی خودم هولش دادم و از جام بلند شدم که بازومو گرفت و خودشم بلند شد و منو برد سمت‬ ‫پله ها.‬
‫-چیکار میکنی احمق؟ ولم کن.‬
‫زانیار-حرف نزن عسل.‬
‫تلاش می کردم که از دستش فرار کنم. اما نمیشد. خیلی قوی بود لامصب. منو برد سمت اتاق‬ ‫خودش و درو باز کرد و باهم رفتیم تو و دروبست. بازومو ول کرد. خواستم از زیر دستش فرار کنم‬ ‫که به در تکیه کرد و نذاشت.‬
‫-زانیار تو الان حالت طبیعی نداری. بذار من برم.‬
‫زانیار-به جون تو کاریت ندارم.‬
‫-پس ول کن بذار برم.‬
‫زانیار-گفتم کاریت ندارم.‬
‫دستشو سمتم دراز کرد که من عقب گرد کردم و با ترس و بغض گفتم: زانیار دستت بهم بخوره‬ ‫هم خودمو می کشم هم تورو.‬
‫زانیار-گفتم کاریت ندارم.‬
‫-پس چرا نمیذاری من برم؟‬
‫زانیار-فقط می خوام یکم باهم راحت تر باشیم.‬
‫بغضم ترکید و گفتم: نه زانیار. ولم کن. تورو خدا بذار برم.‬
‫برگشت و با عصبانیت دستشو به در کوبید و گفت: لعنت به تو.‬
‫با خشم دستگیره رو کشید و درو باز کرد.‬
‫زانیار-راه بیفت بریم.‬
‫-خودم میرم. تو حالت خوش نیست.‬
‫زانیار-لازم نکرده. خودم می رسونمت.‬
‫-برو بیرون من لباسامو عوض کنم.‬
‫با عصبانیت بهم نگاه کرد و از اتاق رفت بیرون و درو بست. درو قفل کردم و سریع لباسامو‬ ‫پوشیدم. لباسایی که واسم خریده بود رو به همراه کفشا انداختم روی تخت. کوفتم کردی.‬ ‫نخواستیم این لباسای شاهانه رو. تیپ ساده ی خودمونو عشق است. کفشای راحتی مو پام کردم‬ ‫و رفتم بیرون از اتاق. به در اتاق تکیه داده بود که با باز کردن در نزدیک بود بیفته روم. با کف‬ ‫دستام مانعش شدم و هولش دادم عقب. بدون اینکه بهش نگاه کنم از پله ها بدو بدو رفتم پایین.‬ ‫رفتم توی باغ سمت ماشینش. اونم آروم آروم اومد و نشستیم تو ماشین و راه افتادیم. توی راه یه‬ ‫کلمه هم باهام حرف نزد. جهنم! توقع داشت شرافتمو زیر پام بذارم؟ فکر کرده منم مثل دخترای‬ ‫اطرافشم؟ غلط کرده. عسل کسی نیست که حالا حالاها خودشو ببازه. وقتی رسیدیم از ماشین‬ ‫پیاده شدم و گفتم: خداحافظ.‬
‫اما جوابمو نداد و گاز داد و رفت. به درک! خیلی کار خوبی کرده قهرم می کنه. عوض اینکه من‬ ‫باهاش قهر کنم آقا با من قهر می کنه. قهری بهت نشون بدم اون سرش نا پیدا.‬
‫رفتم خونه. مامان داشت آشپزی می کرد. سلام دادم و یه راست رفتم اتاقم تا صورت آرایش کرده‬ ‫مو نبینه. لباسامو برداشتم و سمت حموم رفتم و یه دوش مشتی گرفتم. اومدم بیرون. همراه مامان‬ ‫شام خوردم و رفتم اتاقم که بخوابم. مامانم یه حالت افسرده داره. زیاد حرف نمیزه. کلاً وقتی با‬ ‫همیم شاید دو سه جمله به هم بگیم. تشکمو پهن کردم. زانیار بهم پیام داد: سلام عسل خانومی.‬
‫جوابشو ندادم.‬
‫زانیار-جواب منو نمیدی؟‬
‫دوباره جواب ندادم.‬
‫زانیار-ببخشید عسلم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۶ عصر
جواب ندادم. زنگ زد. قطع کردم. دوباره پیام داد: می دونم کارم اشتباه بود. ببخشید دیگه.‬
‫بازم جواب ندادم.‬
‫زانیار-عسل جوابمو بده.‬
‫-...‬
‫زانیار-عسل بخدا پشیمونم. جواب بده.جون مادرت جواب بده.‬
‫-چی میگی؟‬
‫زانیار-قربونت بشم من. خوبی؟‬
‫-بد نیستم.‬
‫زانیار-زنگ میزنم الان. جواب بده. باشه؟‬
‫-اوهوم.‬
‫زنگ زد و منم جوابشو دادم. با یه لحن سرسنگین باهاش حرف زدم.‬
‫-الو؟‬
‫زانیار-سلام عسلم. خوبی؟‬
‫-سلام.آره.‬
‫زانیار-اینجوری حرف نزن دیگه. آشتی باش.‬
‫-دست خودم نیست.‬
‫زانیار-عسل بخدا پشیمونم.‬
‫-باید قول بدی دیگه تکرارش نمی کنی. هیچ وقت.‬
‫زانیار-حتی وقتی زنم شدی؟‬
‫از حرفش شوکه شدم. یعنی چی که زنم شدی؟ اون که اصلاً حرفی از ازدواج نزده بود. تازه ما کلاً‬ ‫سه روزه باهم آشنا شدیم. بهش هم نمیومد اهل ازدواج و این چیزا باشه.‬
‫-قول میدی تکرارش نکنی؟‬
‫زانیار-آره بابا. قول میدم. ولی وقتی زنم بشی که می تونم.‬
‫-ما کلاً سه روزه با هم آشنا شدیم.‬
‫زانیار-خب که چی؟‬
‫-بهتره بیشتر همو بشناسیم بعد حرف از ازدواج بزنیم.‬
‫زانیار-میدونی تو اولین دختری هستی که دارم باهاش حرف از ازدواج میزنم؟‬
‫-راستشو میگی؟‬
‫زانیار-دروغم چیه!‬
‫-چرا؟‬
‫زانیار-چی چرا؟‬
‫مامانم در اتاقو زد و منم سریع تلفنو قطع کردم و گذاشتم زیر بالشم.‬
‫-بیا تو!‬
‫مامانم اومد اتاق تا تشکشو برداره. از کمد دیواری تشکشو برداشت و رفت انداخت اتاق خودش و‬ ‫گرفت خوابید. گوشی منم روی سایلنت بود. تا وقتی مامانم تو اتاق بود زانیار سه بار زنگ زدش.‬ ‫مامانم که رفت باهاش تماس کردم.‬
‫زانیار-الو عسل؟‬
‫-ببخشید مامانم اومد باید قطع می کردم.‬
‫زانیار-آهان. باشه.‬
‫-برو بخواب دیگه. مزاحمت نمیشم.‬
‫زانیار-مراحمی عسل خانومی.‬
‫-شب بخیر.‬
‫زانیار-شب بخیر.‬
‫تلفنو قطع کردم و تا خواستم ساعتشو بذارم، سورنا بهم پیام داد: چرا دیر از خونه ی زانیار اومدی‬ ‫بیرون؟‬
‫-به تو ربطی داره؟‬
‫سورنا-برو به جهنم.‬
‫-واسا بینم. تو از کجا می دونی من از خونه ی زانیار دیر بیرون اومدم؟‬
‫سورنا-دیدمتون.‬
‫-کجا؟‬
‫سورنا-دم ایستگاه اتوبوس که پیاده شدی دیدمت.‬
‫-داآش سورن تو چرا چند وقته زووم کردی رو من؟‬
‫سورنا-زووم نکردم احمق. توهم زدی.‬
‫-نخیر. بگو اصلاً واسه چی ازم می پرسی چیکار کردم چیکار نکردم؟‬
‫سورنا-چون بچه محلیم.‬
‫-یعنی از همه ی دخترای محل بازجویی می کنی؟‬
‫سورنا-نخیر.‬
‫-پس از منم بازجویی نکن. چون به تو ربطی نداره.‬
‫دیگه جوابی نداد. پیامامونو پاک کردم و گرفتم خوابیدم. صبح زانیار پیام داد و گفت که راننده شو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۷ عصر
فرستاده دنبالم. منم با راننده اون رفتم سرکار. رسیدم شرکت و رفتم اتاقم. منشی من و زانیار یه‬ ‫نفر بود. اتاق من بین اتاق سورنا و زانیار قرار داشت. زانیار بدون اینکه در بزنه وارد اتاقم شد و‬ ‫درو بست.‬
‫زانیار-سلام عسل خانوم. از منشی باید بشنوم اومدی؟‬
‫-سلام. چطور؟‬
‫زانیار اومد و روی مبل نشست. منم از پشت میزم پاشدم و رفتم رو به روش نشستم.‬
‫زانیار-چرا اول نیومدی اتاق من؟‬
‫-گفتم مزاحمت نشم.‬
‫زانیار-نکنه هنوز بابت دیروز ازم دلخوری.‬
‫-کم دلخور نیستم.‬
‫زانیار سرشو سمتم خم کرد و گفت: من که عذر خواهی کردم عسل.‬
‫-آره. ولی من هنوز ازت ناراحتم.‬
‫زانیار لبخند مهربونی زد و گفت: چجوری از دلت در بیارم؟‬
‫-فقط تکرارش نکن. همین.‬
‫زانیار-باشه. دیگه تکرار نمیشه. حالا اخماتو وا کن و دلخوریو بذار کنار.‬
‫بهش لبخند زدم و اونم از جاش بلند شد و زیر لب آهنگی زمزمه کرد: عسل بانو...عسل‬ ‫گیسو...عسل چشم!‬
‫خنده ی ریزی کردم.‬
‫زانیار-واسه ناهار میام دنبالت. پا نشی دوباره با این پسره بری؟!‬
‫-باشه.‬
‫از اتاق رفت بیرون. تو فکر فرو رفتم. یعنی واقعاً دوسم داره؟چجوری میشه آخه؟ من و اون خیلی‬ ‫باهم فرق داریم. اگر دوسم نداشت که نمی تونست رفتارای منو تحمل کنه. آخه اون دنیاش با من‬ ‫فرق داره. اون یه عمر با دخترای به قول خودشون باز و اوپن سر کار داشته. منو چجوری می تونه‬ ‫تحمل کنه؟ وقت ناهار شد و اومد دنبالم و رفتیم بیرون. همون رستوران دریا. توی رستوران داشت‬ ‫با گوشیش ور می رفت. آخرشم یه اخم به من کرد و گوشیشو گذاشت کنار. ازش پرسیدم: از‬ ‫سورن خبر نداری؟‬
‫چپ چپ نگاهم کرد و گفت: چطور؟‬
‫-هیچی آخه امروز ازش خبری نبود.‬
‫سرشو انداخت پایین و با غذاش ور رفت.‬
‫زانیار-امروز نیومده شرکت.‬
‫-چرا؟‬
‫زانیار سرشو بلند کرد و با اخم بهم نگاه کرد و گفت: برات خیلی مهمه؟‬
‫-نه فقط خواستم بدونم.‬
‫زانیار-چرا می خوای بدونی؟ سورنا چه اهمیتی داره؟‬
‫-باور کن از سر کنجکاوی پرسیدم. آخه هی میومد پیله می کرد. امروز ازش خبری نبود واسه‬ ‫همین پرسیدم.‬
‫بعد یه لبخند شیطنت آمیز زدم و گفتم: نکنه به سورن حسودی می کنی؟‬
‫زانیار-چرا واسش اون جعبه شکلاتو گرفتی؟‬
‫-تو...تو اونو از کجا دیدی؟‬
‫زانیار-جواب سوالمو بده عسل.‬
‫-همینجوری. فروشنده فقط همونو داشت. منم حس نداشتم برم از جای دیگه بخرم.‬
‫زانیار-فقط همین؟‬
‫-خب معلومه. پس چی فکر کردی؟‬
‫زانیار-دو دقیقه پیش بهش پیام دادم که چرا نیومده شرکت. اونم گفت سردرد داره و این حرفا.‬ ‫بعدش گفت دارم شکلاتایی که عسل واسم خریده بودو می خورم. عکس جعبه شو برام فرستاد.‬ ‫قصدش از این کارا چیه؟‬
‫-چه میدونم. اون کلاً از من نفرت داره. چشم نداره ببینه داره بهم خوش میگذره.‬
‫زانیار-نفرت داره؟‬
‫-واه! آره دیگه. مگه خودت نمیبینی؟‬
‫زانیار-ولی من فکر نمی کنم نفرت داشته باشه. اتفاقاً برعکسشو فکر می کنم.‬
‫زدم زیر خنده و گفتم: عقلتو از دست دادی زانیار.‬
‫زانیار هم بهم لبخند زد و باقی غذاشو خورد.‬
‫***‬
‫-عزیزم؟‬
‫زانیار-جونم؟‬
‫-میشه به سارینا اینا هم بگیم بیان؟‬
‫زانیار-سارینا خواهر سورنا؟‬
‫-آره. سارینا خواهر سورنا.‬
‫زانیار-از اون شوهرش زیاد خوشم نمیاد.‬
‫-چطور نگینو دعوت کردی؟ اوناهم بگیم بیان دیگه.‬
‫زانیار-هنوز به نگین حسودیت میشه گلم؟‬
‫-اون کیه که من بهش حسودی کنم؟ بعدشم دیگه با هم دوستیم.‬
‫زانیار-خب بجز نگین، سورنا رو هم دعوت کردیم.‬
‫-خب حالا سارین و ماهان هم میگیم. ازت کم میشه؟‬
‫زانیار-چشم...چشم به اونا هم بگو بیان.‬
‫-حالا شدی پسر نمونه.‬
‫توی ماشینش بودیم و داشتیم در مورد اینکه سارینا و ماهان رو به رستوران دریا دعوت کنیم بحث‬ ‫می کردیم. یه ماهی میشه که با همیم. رسیدیم به سرزمین مادری.‬
‫-برو بازار هجرت. اما نه از خیابون آذر. از خیابون پشتیش برو.‬
‫زانیار-چشـــم عزیز دلم.‬
‫ساعت 2 بعد از ظهر بود و آقای رییس گفت از شرکت بزنیم بیرون و اون روز به همه استراحت‬ ‫داد. ساعت 1 رسیدیم بازارچه هجرت که ما بهش میگیم جردن جنوبی. رفتیم فالفلی ابوحیدر.‬
‫زانیار-من واسه خودم دو تا فالفل می گیرم.‬
‫-باوش.‬
‫زانیار-تو چندتا فالفل می خوای؟‬
‫-واه! یکی. مگه نهنگم؟‬
‫زانیار-یعنی من نهنگم خانومی؟‬
‫-کم نه!‬
‫هردو خندیدم و زانیار سه تا فالفل و دوتا نوشابه مشکی سفارش داد. من رفتم بیرون فالفلی و‬ ‫روی یکی از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۱۴، ۰۵:۵۸ عصر
نیمکت های توی بازارچه نشستم. عاشق اون نیمکت هاشم. یه بازارچه پت و پهن که‬ ‫زیر درختاش نیکمت های چوبی گذاشته بودن. هیچ وقت هم شلوغ نیست. چون خیلی عریضه.‬ ‫اینجا ناف جردن جنوبیه. درست مرکزشه. شش تا کوچه بالاتر هم کوچه ی ماست. سورن رو توی‬ ‫بازارچه دیدم. نگاهش که به من افتاد بهم اخم کرد و اومد کنارم نشست. از یه ماه پیش که با‬ ‫پیامم حالشو گرفتم، دیگه بهم پیام نداده.‬
‫سورنا-سلام.‬
‫-سلام.‬
‫سورنا-چرا اینجایی؟‬
‫-با زانیار اومدیم فالفل بزنیم.‬
‫سورنا-زانیار هم دیگه شورشو درآورده با این فالفل خوردنش.‬
‫-هه! آره. یه بار فالفل خورد معتادش شد.‬
‫سورنا-من میرم پیش زانیار.‬
‫سرمو تکون دادم و سورن رفت پیش زانیار. بعد از ده دقیقه باهم اومدن. زانیار نشست کنار من و‬ ‫سورن هم پیش اون نشسته بود. زانیار یکی از فالفل های خودشو داد به سورن. شروع کردیم به‬ ‫خوردن فالفل.‬
‫-سورنا...می خوایم به سارینا و ماهان هم بگیم بیان رستوران.‬
‫سورنا-جداً؟‬
‫-اوهوم.‬
‫سورنا-خب چه کاریه؟چرا خونه ی زانیار دعوت نمی کنید؟‬
‫زانیار-عسل خانوم کلاس میذاره.‬
‫سورنا-چرا؟‬
‫زانیار-از منِ لولو خور خوره می ترسه.‬
‫-اِ زانیــــار!‬
‫سورنا-عسل چرا ازش می ترسی؟‬
‫یه نگاه به زانیار انداختم و گفتم: خودش می دونه.‬
‫زانیار-حالا عسلم قبول کن خونه ی من باشه دیگه. خونه بهتره.‬
‫-از دست تو. باشه بابا... خونه تو!‬
‫بعد از خوردن فالفل، کاسه کوزه مونو جمع کردیم که بریم خونه هامون. دیگه من سوار ماشین‬ ‫زانیار نشدم و تا خونه پیاده رفتم. رسیدم خونه. مامان خواب بود. رفتم توی بالکن نشستم. هوا‬ ‫پاییزی بود و داشت کم کم سرد میشد. اوایل مهرماه بود. یه سویی شرت هم تنم کرده بودم. زنگ‬ ‫زدم به سارینا و اونا رو برای فردا ناهار به خونه ی زانیار دعوت کردم. اونم قبول کرد. هندزفری مو‬ ‫هم وصل کردم به گوشی و نشستم به آهنگ گوش دادن. چند دقیقه ای نگذشته بود که آهنگ‬ ‫متوقف شد و صدای ویبره ی گوشیم اومد. گوشی رو از توی جیب سویی شرتم درآوردم و به‬ ‫صفحه اش نگاه کردم. سورنا بود. بعد از اون همه مدت بهم پیام داده بود.‬
‫سورنا-چرا از زانیار می ترسی؟‬
‫-سورن باز تو شروع کردی؟‬
‫سورنا-نکنه مربوط میشه به اون مهمونی که تنها بودین؟ زانیار بهم گفته بود اون روز تنها شدین.‬
‫-آره آقا جان. مربوط میشه. خب که چی؟‬
‫سورنا-می خواست بهت دست بزنه؟‬
‫-سورنا بس کن.‬
‫سورنا-عسل بخدا بفهمم بهت دست زده من می دونم و تو و اون زانیار.‬
‫-متوجه منظورت نمیشم.‬
‫سورنا-بهت دست زده یا نه لعنتی؟‬
‫-منظورت از دست زدن چیه؟‬
‫سورنا-منظورم اینه که دستش به پوست بدنت خورده یا نه؟‬
‫-به فرض آره. خب که چی؟ اصلاً به تو چه ربطی داره؟‬
‫سورنا-الان تو هنوز دختری؟‬
‫-سورنا این چه سوالیه که می پرسی؟ داری کفریم می کنیا.‬
‫سورنا-جواب منو بده عسل.‬
‫-بله. معلومه که هستم.‬
‫سورنا-پاشو بیا پارک مهران جلوی سرای محله. کارت دارم.‬
‫-همینجا بگو.‬
‫سورنا-گفتم پاشو بیا.‬
‫-زانیار ناراحت میشه. همینجوری بگو.‬
‫سورنا-کار واجب باهات دارم. حتماً بیا. نیم ساعت دیگه اونجا باش.‬
‫-چی کار داری خو؟‬
‫سورنا-عسل داغونم. پاشو بیا تا یه بالیی سر خودم نیاوردم.‬
‫-چته؟‬
‫سورنا-بیا اونجا بهت میگم.‬
‫ترسیدم یه بالیی سر خودش بیاره. یعنی چشه؟ پاشدم و سریع به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.‬ ‫پنج دقیقه بعد یه اتوبوس اومد و منم فلکه اول پیاده شدم و رفتم سمت سرای محله. جلوی در‬ ‫اصلیش ایستادم که سورنا جلوم سبز شد.‬
‫-سلام.‬
‫با خشم دستمو از روی آستین گرفت و منو با خودش برد پشت سرای محله. یکم جلوتر کتابخونه‬ ‫بود که بجز دیوار خودش، یه دیوار آجری برای خوشگلی یکم جلوتر و با ارتفاع کمتر ساخته بودن.‬ ‫هیچ کس اونجا نبود. منو برد اونجا و به دیوار تزیینیه هولم دادم. کمرم محکم خورد به دیوار. مات‬ ‫و مبهوت داشتم نگاهش می کردم. زبونم بند اومده بود. این چشه آخه؟ یه دستشو درست کنار‬ ‫صورتم به دیوار تکیه داد و با عصبانیت بهم چشم دوخت. فاصله مون یه وجب هم نمیشد. منم به‬ ‫چشمای قرمزش خیره شدم و ترسیده بودم. این چه مرگشه آخه؟ قفل زبونم باز شد و همونطور‬ ‫که به چشماش خیره شده بودم، با دستپاچگی گفتم: تو چه مرگته سورن؟‬
‫اون یکی دستشو مشت کرد و کوبید روی دیوار کنار صورتمو آروم اما با خشم گفت: من چه مرگمه‬ ‫یا تو؟‬
‫-مگه من چیکار کردم؟‬
‫سورنا-اون عوضی به کجات دست زد؟‬
‫-این مسائل به تو مربوط نمیشه سورنا. چرا دوباره داری بهم گیر میدی؟‬
‫سورنا-به من مربوطه لعنتی. فقط به من مربوطه.‬
‫-یعنی چی؟ چی داری میگی تو؟ بکش کنار می خوام برم.‬
‫سورنا-زر نزن عسل. بهم بگو به کجات دست زد؟‬
‫-اونجوری که تو فکر می کنی نیست. حالا بذار برم.‬
‫سورنا-پس چجوریه؟ عسل جواب سوالمو بده.‬
‫-واسه تو چه فرقی می کنه؟‬
‫سورنا-نکنه دیگه دختر نیستی؟‬
‫-خفه شو سورنا. حرف دهنتو بفهم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 … 7 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  متون کوتاه با موضوع شهادت امام حسین ADMIN 8 1,056 ۱۴۰۰-۵-۲۳، ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12195')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.