مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 1

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 1

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۷ صبح
زمزمه کرد:«نترس»صداي نرمش ندانسته اغوا کننده بود « قول میدم...». تأمل کرد.«قسم می خورم بهت صدمه نزنم» به نظر میرسید بیشتر قصد دارد خودش را متقاعد کند تا من!
درحالی که با آرامشی اغراق آمیز نزدیک می شد، دوباره نجوا کرد«نترس».
از روي عمد، با پیچ و تاب، طوري نشست که صور تهایمان در یک سطح بود. یک قدم فاصله داشت.
با حالتی رسمی گفت:«خواهش می کنم من رو ببخش. میتونم خودم رو کنترل کنم. من رو زمانی دیدي که رو خودم کنترلی نداشتم. اما الان بهترین رفتارم رو دارم.»
صبر کرد اما باز هم نمی توانستم حرفی بزنم.
چشمکی زد:«باور کن امروز تشنه ام نیست.»
باید به این حرف میخندیدم اما صدایم لرزان و بیجان بود.
با دلسوزي پرسید:«حالت خوبه؟»به آرامی، با دقت جلو آمد تا دست مرمرینش را دوباره در دستم بگذارد.
به دست صاف و سرد، و سپس به چشمانش نگاهی کردم. مهربان و پشیمان بودند. دوباره نگاهم را به دست هایش برگرداندم و بعد به آرامی با سر انگشتم، خطوط رگهاي روي دستش را دنبال کردم. به بالا نگاه کردم و با کمرویی لبخند زدم.
لبخندي که در جواب زد، خیره کننده بود.
با لحن آهنگینِ آرامی متعلق به قرون گذشته، پرسید:«خب، قبل از این که انقدر گستاخانه رفتار کنم، کجاا بودیم؟»
«راستش یادم نمیاد.»
لبخندي زد اما صورتش شرمنده بود:«فکر کنم داشتیم در مورد این حرف می زدیم که چرا قبلاً از این دلایل واضح می ترسیدي.»
«اوه، درسته»
«خب؟»
به پایین نگاه کردم و بیهدف دستم را روي کفِ دستِ رنگینش کشیدم. ثانیه ها می گذشتند.
آهی کشید:«چقدر راحت ناامید میشم.» به چشمانش نگاهی کردم. ناگهان متوجه شدم همان قدر که این ماجرا براي او جدید بود، براي من هم هست. با وجود تمام تجربه هاي عمیقی که در این سا لها داشت، براي او هم سخت بود. از این فکر جرئت پیدا کردم.
«می ترسیدم چون... خب به دلایل واضح، نمی تونم با تو باشم. و متاسفانه، خیلی بیشتر اون که باید، دلم می خواد باهات باشم.» وقتی حرف می زدم به پایین به دست هایش نگاه می کردم. برایم سخت بود که این حرف را بلند بگویم.
به آرامی موافقت کرد:«بله، در حقیقت این چیزیه که باید ازش ترسید. خواسته ي با من بودن. واقعاً نباید جزء بهترین خواسته هات باشه.»
اخم کردم.
آهی کشید:«باید خیلی وقت پیش ولت میکردم. الان هم باید برم اما نم یدونم م یتونم یا نه.»
در حالی که دوباره به پایین نگاه میکردم، با حالت رقت انگیزي زمزمه کردم«نمی خوام بري»
«و این دقیقاً همون دلیلیه که باید برم. اما نگران نباش. من ذاتاً موجود خود خواهی ام. بیشتر از اونکه بخوام کاري رو که باید انجام بدم، دلم میخواد با تو باشم.»
«خوشحالم.»
«نباش.» این بار با ملایمت بیشتري دستش را عقب کشید. صدایش خشن تر از حد معمول بود. یعنی خشن براي او. اما باز هم از صداي هر انسانی زیباتر بود. دنبال کردن قضیه پا به پایش سخت بود تغییر حالت سریعش، مرا گیج و پریشان، یک قدم عقب میگذاشت.
«فقط همراهی با تو نیست که دلم م یخواد. هیچ وقت فراموش نکن خطر من واسه تو، بیشتر از خطرم واسه هر کس دیگه ایه»
صبر کرد. متوجه شدم که بدون این که چیزي ببیند به درون جنگل خیره شده بود. لحظه اي در فکر فرو رفتم.
گفتم:«فکر نکنم درست منظورت رو فهمیده باشم حداقل اون قسمت آخر رو!»
برگشت و درحالی که لبخند می زد، نگاهم کرد. حالتش باز هم داشت عوض میشد.
در فکر فرو رفت:«چطور توضیح بدم؟ که دوباره نترسی... هوممم»
بدون این که به نظر برسد در این مورد فکر م یکند، دستش را در دستم گذاشت. با دو دستم محکم آن را گرفتم. به دستهاي مان خیره شد.
با حسرت گفت:«این گرما... به طرز حیرت آوري دلپذیره.» درحالی که در افکارش غرق شده بود، لحظ هاي گذشت.
شروع کرد:«دونی که چطور هر کسی از یه مزه اي خوشش میاد؟ مثلاً بعضی از مردم بستنی شکلاتی رو دوست دارن و بعضی ها توت فرنگی رو ترجیح میدن.»
با سر تائید کردم.
«ببخشید به غذا تشبیه میکنم راه بهتري واسه توضیح دادنش به ذهنم نرسید.»
لبخند زدم و او هم در جواب لبخند غمگینی زد.
«می دونی، هر شخصی بوي متفاوتی میده. ماهیت متفاوتی داره. اگه یه آدم الکی تو یه اتاق پر از آب جوي کهنه زندانی کنی، با خوشحالی می نوشه اما اون می تونه جلوي خودش رو بگیره. اگه بخواد. اگه تو ترك باشه -
حالا فرض کنیم تو اتاق یه لیوان براندي صد ساله بذاري، بهترین و کمیاب ترین کنیاك و اتاق رو با عطر گرمش پر کنی. فکر می کنی چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟»
درحالی که به چشمان یک دیگر نگاه می کردیم، ساکت نشسته بودیم سعی می کردیم افکار هم را بخوانیم. اول او سکوت را شکست.
«شاید این مقایسه ي خوبی نباشه. شاید خیلی آسونه باشه که براندي رو رد کنه یا شاید من باید الکی رو با یه معتاد هروئینی عوض کنم.»
«خب، چی داري میگی، من هروئین مرغوب تواَم؟» دستش انداختم. سعی کردم حال روحی اش را کمی بهتر کنم. به سرعت لبخند زد. به نظر می رسید قدر تلاشم را میداند.
«بله، تو دقیقا هروئین محبوب منی!!!»
پرسیدم:«تفاق زیاد میافته؟»
به نوك درختان نگاه کرد. به پاسخش فکر می کرد.
«با برادرام در این مورد حرف زدم» هنوز به دوردست ها خیره بود. «واسه جسپر، هر کدوم از شما تقریباً مثل هم هستین. اون جدیدترین عضو خانواد هست. همین پرهیز غذایی واسه ش مایه دردسر و کشمکشه. فرصت نداشته تو دوره ي رشدش با بوهاي مختلف آشنا شه، با طعمهاي مختلف»
نگاه سریعی به من انداخت، حالتش مثل این بود که می خواهد عذر خواهی کند.
گفت:«متاسفم»
«اهمیتی نمیدم. لطفاً نگران دلخور شدن یا ترسیدنم یا هر چیز دیگه اي نباش. این راهیه که فکر می کنی. می تونم درك کنم یا حداقل سعی میکنم درك کنم. فقط هرطوري که می تونی واسه م توضیح بده.»
نفس عمیقی کشید و دوباره به آسمان خیره شد.
«بنابراین جسپر مطمئن نبود که اصلاً با کسی از شما برخورد کرده که واسه ش...» تأمل کرد، دنبال کلمه ي مناسبی می گشت
نقدر خوشایند باشه، همون طور که تو واسه من هستی که باعث میشه فکري نکنم. امت باز تجربه ي طولانی تر و بیشتري واسه صحبت کردن در این مورد داره و میتونه منظورمو بفهمه. گفت که دو بار واسه ش ه مچین اتفاقی افتاده که یه بارش قو يتر و شدیدتر از دیگري بوده.»
«و واسه تو»
«هیچ وقت»
این کلمه، لحظ هاي با نسیم گرم درآمیخت.
براي این که سکوت را شکسته باشم، پرسیدم:«امت چیکار کرد؟»
سوال بدي براي پرسیدن بود. صورتش تیره و دستش در دستانم مشت شد. به سمت دیگري نگاه کرد. منتظر بودم اما نمی خواست جوابی بدهد.
بالأخره گفتم:«حدس می زنم بدونم چه کار کرده.»
چشمانش را بالا برد. ظاهرش ملتسمانه و آرزومند بود.
«حتی قوي ترین ها هم تو ترك شکست م یخورن. این طور نیست؟؟؟»
«چی داري می پرسی؟ ازم اجازه می گیري؟»
صدایم بران تر و تیزتر از چیزي بود که م یخواستم. سعی کردم تنُش را مهربا نتر کنم. می توانستم حدس بزنم صداقتش چه بهایی براي اش داشت.
«منظورم اینه که، در این صورت هیچ امیدي نیست؟» چقدر راحت و آرام داشتم در مورد مرگ خودم صحبت میکردم.
فوراً پشیمان شد. «نه، نه! البته که امیدي هست! منظورم اینه که، معلومه که نمی خوام...» جمله اش را نیمه کاره رها کرد. چشمانش با گرمی به چشمانم دوخته شد.
«موضوع ما متفاوته. امت... اونا غریبه هایی بودن که اون بهشون برخورد کرده بود. این مربوط به خیلی وقت پیش میشه و اون موقع... به اندازه ي الان با تجربه و محتاط نبود.»
سکوت کرد و مشتاقانه فکر کردن ام را تماشا کرد.
«خب اگه ما... اوه، اگه ما هم دیگه رو تو یه کوچه ي تاریک یا هم چین چیزي دیده بودیم...» حرفم را ادامه ندادم.
«تمام قدرتم رو به کار بردم تا وسط اون کلاس پر از بچه نپرم و...» تندي حرفش را قطع کرد و به سمت دیگري نگاه کرد.
«وقتی از کنارم رد شدي، م یتونستم هرچیزي رو که کارلایل 1 واسه مون ساخته بود، خراب کنم. همون لحظه و همون جا. اگه تو تمام این مدت این... خب چند سال، تشنگیم رو کنترل نکرده بودم نمی تونستم جلوي خودم رو بگیرم.»
مکث کرد و به طرف درختان اخم هایش را در هم کشید.
با ترش رویی به من خیره شد. هر دویمان این را به خاطر می آوردیم::«حتماً پیش خودت فکر کردي جن زده شدم.»
« نمی تونستم بفهمم چرا و چطور به اون سرعت ازم متنفر شدي...»
«واسه من، تو مثل یه نوع شیطان بودي که یه راست از جهنم شخصی خودم احضار شده بود تا نابودم کنه رایحه اي که از پوستت بلند میشد... فکر می کردم می تونست همون روز اول دیوونه ام کنه.
تو اون یه ساعت به صد تا راه مختلف فکر کردم تا دنبال خودم از کلاس بکشمت بیرون و تنها گیرت بیارم. باید فرار می کردم،قبل از ای نکه چیزي بگم که تو رو دنبال خودم بکشه باید ازت دور می شدم...»
سپس به بالا نگاه کرد و حالت گیج و آشفته ام را دید که سعی می کردم خاطرات تیز و جگرسوزش را هضم کنم. چشمان طلایی اش، مرگبار و آرام، زیر مژگانش می سوختند.
وعده داد:«تو میومدی.»
سعی کردم با آرامش صحبت کنم:«بی شک»
رو به دست هایم اخم کرد و از تحمل سنگینی نگاهش رهایم کرد. «و بعد، وقتی داشتم بیهوده سعی می کردم برنامه ریزي کنم که ازت دور بمونم، تو اونجا بودي- به این نزدیکی، تو یه اتاق گرم و کوچیک، با بوي دیوونه کننده ت. خیلی نزدیک بود بگیرمت. فقط یه آدم ضعیف اونجا بود-خیلی راحت میشد باهاش کنار اومد.»
در زیر گرماي خورشید لرزیدم. با دیدن دوباره ي خاطرات قدیمی ام از چشمان او، تنها در این زمان بود که متوجه ي خطر شدم. بیچاره خانم کوپ؛ از تصور این که چقدر نزدیک بود به طور غیر عمدي، باعث مرگش بشوم، باز به خود لرزیدم.
«اما مقاومت کردم. نمی دونم چطوري. با خودم جنگیدم تا منتظر اومدنت نشم. که از مدرسه دنبالت نیام. بیرون از ساختمون آسون تر بود. وقتی بوي تو کم تر به مشامم می خورد، راحت تر بود واضح فکر کنم و تصمیم
درست رو بگیرم. دیگران رو نزدیک خونه گذاشتم بیشتر از اینها شرم داشتم که بهشون بگم چه موجود ضعیفی هستم. اونا فقط می دونستن که یه ایرادي تو کار هست و بعد یه راست، پیش کارلایل تو بیمارستان رفتم که بهش بگم دارم اینجا رو ترك میکنم.»
با حیرت زدگی به او خیره شده بودم.
«ماشینم رو با ماشینش عوض کردم باکش پر از بنزین بود و نمی خواستم بین راه توقف کنم. جرئت خونه رفتن و روب هرو شدن با اِزمی رو نداشتم. اون نمی ذاشت به این راحتی از اینجا برم. سعی میکرد قانعم کنه که این کار ضروري نیست...»
«صبحِ روز بعد تو آلاسکا بودم» خجالت زده به نظر می رسید. انگار به ترسِ بزرگی اعتراف کرده بود.«دو روز رو اونجا با چند تا از آشناهاي قدیمی مون گذروندم... اما دلم واسه خونه تنگ شده بود. از دونستن این موضوع که باعث ناراحتی اِزمی و به هم زدن آرامش بقیه ي خانواده ام شدم، متنفر بودم. تو هواي پاك و
خالص کوهستان، باور این که تو انقدر مقاومت ناپذیري سخت بود. خودمو متقاعد کردم که فرار کردن کارِ افراد ضعیف و سسته. قبلاً هم با وسوسه هایی دست و پنجه نرم کردم اما نه به این بزرگی، حتی نزدیک به این بزرگی. اما در برابر اون وسوسه ها قوي بودم. مگه تو، دختر ناچیزِ کوچولو، کی بودي؟»
لبش به نیشخندي ناگهانی باز شد. «که من رو وادار به فرار کردن از جایی کنی که دوست داشتم اونجا باشم؟ بنابراین، برگشتم...» به فضاي روبرو خیره شد.
نمی توانستم صحبت کنم.
«واسه احتیاط، شکار کردم. قبل از ای نکه دوباره ببینمت، بیشتر از حد معمول تغذیه کردم. مطمئن بودم اوونقدر قوي هستم که بتونم با تو مثل آدمهاي دیگه رفتار کنم. در این مورد زیادي به خودم اطمینان داشتم.»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۲ صبح
«مسلماً این که نمی تونستم ذهنت رو بخونم تا بفهمم عکس العملت نسبت بهم چیه، وضعیت بغرنجی بود. عادت نداشتم اقدامات غیر مستقیمی مثل گوش دادن به حرفات از ذهن جسیکا، انجام بدم... ذهن چندان بکري نداشت و این که مجبور بودم به این اکتفا کنم آزار دهنده بود. و بعد، نمی تونستم بفهمم حرف هات از ته دل هستن یا نه.
در کل هم هي اینا به شدت خشم آور بود»
از این افکار چهره در هم کشید.
«می خواستم رفتارم تو روز اول رو فراموش کنی، البته اگه ممکن بود. پس سعی کردم با تو همون طوري حرف بزنم که با بقیه حرف میزدم. مشتاق بودم درواقع امید داشتم یه سري از افکارت رو کشف کنم اما تو خیلی جالب بودي. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم رو ظاهرت دقت م یکنم... گاه و بی گاه فضا رو با دست ها یا موهات لذت بخش می کردي و همه ي انها مثل یه بوي خوب گیجم میکردن»
«البته، بعد جلوي چشمام تا حد مرگ پیش رفتی. بعدها به یه بهون هي خوب واسه رفتارم تو اون لحظه فکر کردم چون اگه نجاتت نمی دادم و خونت جلو چشمام رو زمین می ریخت، فکر نمی کنم می تونستم جلوي خودم رو بگیرم تا اون چیزي که واقعاً هستیم رو نشون ندم. اما فقط بعدها به اون بهونه فکر کردم. در اون لحظات فقط به یه چیز می تونستم فکر کنم، بلا رو دیگه نه.»
درحالی که در اعترافاتِ عذاب آورش غرق شده بود، چشمانش را بست. گوش می دادم. بیشتر از آن که منطقی باشم، مشتاق بودم. عقل حکم می کرد وحشت زده شوم اما در عوض، از اینکه بالأخره می فهمیدم خیالم راحت شده بود. و به خاطر عذابش، مملو از احساسات بودم. 
حتی الان که به خواسته اش براي گرفتن جانم اعتراف می کرد.
در آخر توانستم حرف بزنم:« تو بیمارستان؟»
لحظه اي نگاهش را به چشمانم دوخت:«وحشت کرده بودم. نمی تونستم باور کنم عاقبت خودمون رو به خطر انداخته بودم... خودم رو زیر سلطه ي تو گذاشته بودم... بین همه ي مردم. انگار بازم دلیلی واسه کشتنت لازم داشتم.» 
هر دو با شنیدن کلمه اي که از دهانش پریده بود، به خود پیچیدیم. به سرعت ادامه داد:«اما این تأثیر عکس داشت. با رزالی، امت و جسپر، وقتی م یگفتن حالا وقتشه، دعوا کردم... بدترین دعوایی بود که تا اون موقع با هم داشتیم. کارلایل طرف من رو گرفت و همینطور آلیس.»
هنگام بردن نام آلیس، شکلکی در آورد!!! نمی توانستم دلیل این کارش را بفهمم.«اِزمی بهم گفت هر کاري واسه موندن لازمه انجام بدم.»سرش را به آرامی تکان داد.
«تمام روز بعد، کارم شده بود جاسوسی از طریق ذهن هر کسی که باهاش حرف زده بودي. و هر لحظه بیشتر تعجب می کردم که زبونت رو نگه داشتی و حرفی نزدي. واقعاً درکت نمی کردم. فقط می دونستم که نمی تونم بیشتر از این گرفتارت بشم. هر کاري که می تونستم کردم تا ازت دور بمونم. و هر روز عطر پوست و مو و نفست، به همون شدت روز اول بهم ضربه میزدن.»
چشمانش دوباره به چشمانم گره خوردند. چشمانی که به طرز شگفت آوري محبت آمیز بودند.
و ادامه داد:«به خاطر همه ي این ها، فکر می کردم بهتر بود همون لحظه ماهیت خودمون رو نشون میدادم تا اینجا -بدون هیچ شاهدي و هیچ چیزي که متوقفم کنه-بهت صدمه میزدم»
به اندازه ي کافی انسان بودم که بپرسم:«چرا؟»
«ایزابلا.»
نام کامل ام را با دقت به زبان آورد و با بازیگوشی موهایم را دورِ دستِ خالیِ دیگرش تاب داد. شوکی از لمس عادي اش در بدنم پیچید.
«بلا، اگه بهت صدمه زده بودم نم یتونستم زندگیم رو ادامه بدم. نمی دونی چقدر واسه م عذاب آور بود.» با شرمندگی نگاهش را به پایین دوخت.
«فکر این که خاموش، سرد و رنگ پریده باشی و دیگه هی چوقت سرخیِ خجالت زدگیت و برق ناشی از درك تظاهراتم رو که تو چشمات ظاهر میشه، نبینم، واسم غیر قابل تحمله.»
چشمان باشکوه و دردمندش را به من دوخت:«حالا تو مهم ترین چیزِ من هستی و تا ابد مهمترین چیزم خواهی بود.»
تغییر جهتِ سریعی که در بحث مان به وجود آمده بود، سرم را به دوران انداخت. موضوع هیجان انگیز مرگِ قریب الوقوعِ من، به اظهار احساساتمان منجر شده بود. 
صبر کرد. با این که نگاهم به دستانمان که بینمان قرار داشتند بود، اما می دانستم چشمان طلایی اش بر روي من متمرکز شده اند.
بالأخره گفتم:«مطمئناً می دونی چه احساسی دارم، من اینجام و این تقریباً یعنی با دور موندن از تو می میرم.»
اخم کردم.«من یه احمقم.»
با خنده تائید کرد«تو یه احمق هستی!»
نگاه مان به هم گره خورد و من هم شروع به خندیدن کردم. هر دو به حماقت و غیر ممکن بودن این لحظه میخندیدیم.
زمزمه کرد:«و چنین شد که شیر در دام عشق بره افتاد ...» درحالی که از این حرفش به هیجان آمده بودم، به سمت دیگري نگاه کردم. چشمانم را از او مخفی کردم.
آهی کشیدم:«عجب بره خنگی :d»
«عجب شیر بیمار و مازوخیستی» براي لحظه اي طولانی به جنگل سایه گرفته خیره شد.کنجکاو شدم بدانم در چه فکري است.
شروع کردم:«چرا.....؟»سپس مکث کردم. مطمئن نبودم چطور ادامه دهم.
نگاهم کرد و لبخندي زد. نور خورشید بر چهره و دندانهایش می تابید.
«بله؟»
«بهم بگو، چرا قبلاً ازم فرار می کردي؟»
لبخندش محو شد:«میدونی چرا»
«نه منظورم اینه که، دقیقاً چه کار اشتباهی انجام دادم؟ می دونی، باید مراقب باشم. پس بهتره شروع کنم به یادگیريِ این که چه کارایی رو نباید بدم. مثلاً این»-پشت دستش را نوازش کردم- «به نظر میرسه اشکالی نداشته باشه.»
دوباره لبخند زد:«هیچ کار اشتباهی انجام ندادی بلا! تقصیر من بود.»
«اما می خوام کمک کنم؛ اگه بتونم. که موقعیت رو واسه ت سخت تر نکنم!»
لحظه اي فکر کرد:«خب... این فقط به این خاطر بود که خیلی نزدیک بودي. بیشتر انسان هایی که به طور غریزي از ما دوري می کنن، درواقع جوابی واسه ناسازگاري و بیگانه بودن ما میدن... من انتظار نداشتم تو انقدر نزدیک بشی. و بوي گلوي تو.»
مکث کوتاهی کرد، نگاهم کرد تا ببیند ناراحتم کرده یا نه.
با بی خیالی گفتم:«درسته، پس...» سعی کردم فضا را که به طور ناگهانی عصبی شده بود، آرام کنم. چانه ام را پایین آوردم.« نشون دادن گلو ممنوع »
موثر بود. خندید.«واقعاً. بیشتر غافلگیر شدم تا چیز دیگه اي.» دست آزادش را بالا آورد و به آرامی کنار گردنم قرار داد. خیلی آرام نشستم. سرديِ تماسِ دستش، هشداري طبیعی میداد که بترسم. اما هیچ حسِ ترسی نداشتم. هرچند، احساساتِ دیگري وجود داشتند.... .
گفت:«می بینی. کاملاً خوبه»
خونم به سرعت در جریان بود. آرزو می کردم می توانستم سرعتش را کاهش دهم. احساس می کردم ضرباتِ نبضِ درون رگهایم باید کار را خیلی سخت تر می کردند. مطمئناً میتوانست صدايشان را بشنود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۲ صبح
زمزمه کرد:«سرخیِ گونه هات دوست داشتنیه.» به آرامی دست دیگرش را آزاد کرد. دست هایم بردامنم افتادند. به آرامی گونه هایم را نوازش کرد سپس صورتم را در میان دستان مرمرینش گرفت.
نجوا کرد:«خیلی آروم باش!» انگار از قبل منجمد نشده بودم.
بدون این که نگاهش را از چشمانم بردارد، به آرمی به طرفم خم شد. سپس به طور ناگهانی اما با ملایمت، گونه هاي سردش را به گوديِ میان گلویم تکیه داد. حتی اگر میخواستم، نمی توانستم حرکت کنم.
همین طور که به صداي تنفس یک نواختش گوش می دادم، به خورشید و بازيِ باد در میان موهايِ برنزي اش که خیلی انسانوارتر از دیگر قسمت هایش بودند، نگاه کردم.
از روي عمد، با آرامش دستانش را در کنار گردنم پایین کشید. لرزیدم و صداي نفس گرفتن اش را شنیدم اما دستانش در حین حرکت به سمت شانه هایم متوقف نشدند. و سپس ایستادند.
صورتش به یک طرف برگشت. بینی اش ترقوه ام را لمس کرد. با طرفِ دیگر صورتش نزدیک تر شد تا با لطافت به قفسه ي سینه ام تکیه دهد.
به صداي قلبم گوش کرد.
آه کشید:«آه»
نمی دانم چه مدت بی حرکت نشسته بودیم. می توانست ساعت ها باشد. سرانجام تپش نبض ام آرام شد اما باز هم، بدون هیچ حرکت و صحبتی نگه ام داشته بود. می دانستم این کار، هر لحظه می توانست زیاده روي باشد و زندگی ام را تمام کند -آن قدر سریع که اصلاً متوجه نشوم.
اما نمیتوانستم خودم را وادار به ترسیدن کنم. نمی توانستم به هیچ چیز دیگري غیر از ای نکه درحال لمس کردن ام بود، فکر کنم.
و بعد، خیلی زود رهایم کرد.
چشمان اش آرام بودند.
با رضایت گفت:«دیگه خیلی سخت نمی شه.»
«واسه تو خیلی سخت بود.»
«نه به اون بدي که فکر م یکردم. واسه تو چی؟»
«نه، بد نبود... واسه من»
به تغییري که به جمله دادم بودم خندید و گفت:«می دونی که منظورم چیه.»
لبخند زدم. دستم را گرفت و روي گون هاش گذاشت«اینجا، حس می کنی چقدر گرمه؟»
پوستِ معمولاً یخی اش، تقریباً گرم بود. اما توجهِ زیادي نمی کردم چرا که داشتم صورتش را لمس می کردم! کاري که از روزي که دیده بودم اش، مرتباً رویایش را در سر میپروراندم.
نجوا کردم:«حرکت نکن!»
هیچ کس نمی توانست مثل ادوارد بی حرکت باشد. چشمانش را بست و به بی تحرکیِ یک سنگ شد. مثل مجسمه اي در زیر دستانم.
من حتی از او هم آرام تر حرکت می کردم. مراقب بودم که ناگهان حرکت غیر منتظره اي نکنم. گونه اش را نوازش کردم و با لطافت روي پلک و سایه ي کبود زیر گودي چشمانش دست کشیدم. 
خطی روي انحناي بینیِ بی نظیرش رسم کردم و سپس، با دقت زیاد، لب هاي بی نقصش را لمس کردم. لب هایش در زیر دستانم از هم جدا شدند و توانستم نفس خنکش را در سر انگشتانم حس کنم. می خواستم خم شوم و عطرش را به درون ریه هایم بکشم. اما دستم را انداختم و دور شدم. نمی خواستم فشاري به او بیاورم.
چشمانش را باز کرد؛ گرسنه بودند. نه به نوعی که باعث ترسیدنم بشوند، بلکه به شکلی که ماهیچه هاي شکمم منقبض شدند و دوباره ضربان چکشوار در رگهاي سرتاسر بدنم پخش شد.
نجوا کنان گفت:«اي کاش می تونستی... پیچیدگی و... گیجیِ احساساتم رو درك کنی. کاش می تونستی بفهمی.»
دستش را تا نزدیکی موهایم بالا برد، سپس به آرامی آن را از کنار صورتم، نوازش کنان پایین آورد.
«بهم بگو.»
«فکر نمی کنم بتونم. بهت گفتم، از یه طرف احساس گرسنگی و تشنگی و ای نکه موجود رقت انگیزي هستم. فکر کنم اینو تا اندازه اي بفهمی، البته...»
لبخند نصفه نیمه اي زد:«از اونجایی که به هیچ ماده ي غیر قانونی معتاد نیستی، احتمالاً نمی تونی کاملاً احساس همدردي کنی.»
«اما...» انگشتانش به آرامی لب هایم را لمس کردند. دوباره لرزیدم. «گرسنگی هاي دیگه اي هم هست. گرسنگی هایی که حتی نمی فهمم. واسه م بیگانه ان.»
«احتمالاً این رو بهتر از چیزي که فکر میکنی، می فهمم.»
«عادت ندارم انقدر احساس آدم بودن کنم. همیشه این جوریه!»
درنگ کردم:«واسه من؟ نه، هیچوقت. قبل از این هیچوقت.»
دستانم را گرفت. درمیان قدرت آهنین دستانش احساس ناتوانی میکردند. 
اعتراف کرد:«نمی دونم چطوري بهت نزدیک باشم. نمی دونم اصلاً میتونم یا نه.»
به آرامی به سمتش خم شدم. با چشمانم به او هشدار می دادم. گونه ام را روي سینه ي سنگی اش گذاشتم. فقط می توانستم صداي تنفسش را بشنوم، نه هیچ چیز دیگري.
در حالی که چشمانم را میبستم، آه کشیدم. «کافیه!»
با حرکتی بسیار انسانی، بازویش را به دورم پیچاند و صورتش را به موهایم فشرد.
گفتم:«تو توي این کار بهتر از اونی هستی که فکر میکنی.»
«غرایز انسانی دارم ممکنه تو اعماق وجودم دفن شده باشن، اما به هرحال هستن.»
مدتی همان طور نشستیم. نفهمیدم چقدر طول کشید. می خواستم بدانم او هم به اندازه ي من نسبت به حرکت کردن بی میل است؟ میتوانستم محو شدن تدریجیِ نور را ببینم. سایه هاي جنگل به ما رسیده بودند. آهی کشیدم.
«باید بري!»
«فکر می کردم نمی تونی ذهنم رو بخونی.»
«داره واضح تر میشه» می توانستم تبسمش را از صدایش تشخیص دهم.
شانه هایم را گرفت. به صورتش چشم دوختم.
پرسید:«می تونم یه چیزي نشونت بدم!؟» هیجان غیرمنتظره اي در چشمانش برق زد.
«چی نشونم بدي؟»
«بهت نشون میدم که چطوري تو جنگل جا به جا میشم.»متوجه ي حالتم شد. «نگران نباش. در امن و امان، خیلی سریع می رسیم به وانتت.» دهانش به نیشخند کجِ بسیار زیبایی باز شد. ضربان قلبم ایستاد.
محتاطانه پرسیدم:«به خفاش تبدیل میشی؟»
خندید؛ بلندتر از چیزي که تا به حال شنیده بودم«انگار قبلاً اینو نشنیدم.»
«درسته، مطمئنم همیشه اینو می شنوي.»
«زود باش، ترسو. از پشتم برو بالا.»
منتظر ماندم تا اگر شوخی م یکند، متوجه شوم. اما ظاهراً واقعاً منظورش همین بود. درحالی که به خاطر مردد بودنم، لبخند می زد، دستش را برایم دراز کرد.
قلبم واکنش نشان داد؛ با این که نمی توانست افکارم را بخواند اما ضربان قلبم همیشه مرا لو میداد. سپس با تلاش بسیار کمی از طرف من، توانست مرا بر پشتش بگذارد.
وقتی بر پشتش سوار شدم، طوري پاها و بازوانم را دورش محکم کردم که می توانست یک شخص معمولی را خفه کند.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۳ صبح
مثل این بود که به سنگی چسبیده باشم.
گفتم:«یه ذره از کوله پشتیِ عادیت سنگین ترم!»
خر خر کرد:«هاه» تقریباً می توانستم پشت چشم نازك کردنش را حس کنم. تا به حال هرگز تا این حد او را خوشحال و سرخوش ندیده بودم.
ترساندم، ناگهان دستم را گرفت و کَفَش را به صورتش فشرد و عمیقاً نفس کشید.
زمزمه کرد:«هر دفعه آسون تر.» و سپس شروع به دویدن کرد.
اگر تا به حال در حضورش تا سر حد مرگ ترسیده بودم، در مقابل احساسی که الان داشتم، هیچ بود.
در میان تاریکی و شاخه هاي درشت درختان جنگل، مثل یک گلوله به سرعت حرکت می کرد؛ مثل یک روح. هیچ صدایی و هیچ نشانه اي از برخورد پاهایش به زمین نبود. تنفسش اصلاً تغییر نکرد و هیچ نشانه اي از تقلا کردن نبود. اما درختان با سرعتِ مرگباري از چند اینچیمان میگذشتند.
بیشتر از آن ترسیده بودم که بتوانم چشمانم را ببندم. هرچند هواي سرد جنگل مثل شلاق به صورتم ضربه می زد و آن را می سوزاند.
انگار به شکل احمقانه اي سرم را از پنجره ي هواپیماي درحال پرواز بیرون آورده باشم. براي اولین بار در عمرم، احساسِ سستی و سرگیجه ي بیماري موشن سیکنس را تجربه می کردم.
((موشن سیکنس: احساس ناخوشایند تهوع و سرگیجه که در اثر حرکت، به برخی دست میدهد. مخصوصاً حرکت در توموبیل، کشتی و... .))
«سرتو بذار بین زانوهات.»
امتحان کردم. کمی موثر بود. همین طور که سرم را بین زانوهایم نگه داشته بودم، به داخل نفس کشیدم و به آرامی بیرون دادم. حس کردم کنارم نشست. لحظه ها گذشتند و سرانجام متوجه شدم می توانم سرم را بلند کنم. صداي زنگ پوچی در گوشم بود.
به فکر فرو رفت:«حدس می زنم بهترین کار نبود.»
سعی کردم طبیعی صحبت کنم، اما صدایم ضعیف بود:«نه، خیلی جالب بود.»
«هاه! تو به سفیديِ روحی نه، به سفیديِ منی!»
«فکر کنم باید چشام رو می بستم.»
«دفعه ي بعد یادت باشه.»
ناله کنان گفتم:«دفعه ی بعد.»
خندید، هنوز حال و هوایش بشاش و سر زنده بود.
زمزمه کردم:«خودنما»
به آرامی گفت:«بلا چشاتو باز کن.»
و او درست آنجا بود. صورتش خیلی به صورتم نزدیک بود. زیبایی اش ذهنم را میخکوب کرد خیلی زیاد بود، به حدي که نمی توانستم به آن عادت کنم.
مکث کرد:«وقتی می دویدیم داشتم فکر می کردم...»
«راجع به این که به درختا نخوري، امیدوارم.»
قه قهه زد:«بلاي ابله. دویدن، طبیعت ثانویه ي منه، چیزي نیست که مجبور باشم بهش فکر کنم.»
دوباره زمزمه کردم:«خودنما.»
لبخند زد.
ادامه داد:«نه، داشتم فکر می کردم که یه چیزي هست که میخوام امتحان کنم.»
و دوباره صورتم را در دستانش گرفت. نمی توانستم نفس بکشم.
مکث کرد-نه با حالت عادي، حالتی انسانی.
نه حالتِ مکثی که یک مرد، ممکن است قبل از بوسیدنِ یک زن براي فهمیدن عکس العمل اش یا براي فهمیدن این که چه چیزي نصیبش می شود، دارد. شاید مکث می کرد تا این لحظه را طولانی تر کند.
زمان آرمانیِ پیش از وقوع، گاهی از خود بوسه بهتر است.
اما ادوارد مکث کرد تا خودش را آزمایش کند، و از بی خطر بودن اش و این که هنوز می تواند نیازش را کنترل کند، مطمئن شود.
و سپس به آهستگی، لب هاي سرد و سفتش بر لب هایم به فشار آورد.
هیچکدام مان براي واکنشِ من، آمادگی نداشتیم.
خون زیر پوستم به جوش آمد و در ل بهایم برافروخت. تنفسم تند و بریده بریده شد. انگشتانم در موهاي اش گره خورد و او را به سمتِ خود کشیدم. لب هاي ام از هم باز شدند تا بتوانم عطر مست کننده اش را تنفس کنم.
به سرعت احساس کردم، در زیر لبهایم، به سنگ بی حرکتی تبدیل شد.
دست هایش به آرامی اما با نیرویی غیر قابل مقاومت، صورتم را به عقب فشرد. چشمانم را باز کردم و ظاهر محتاطش را دیدم.
نفس کشیدم:«اوپس..»
«اوپس حق مطلبو ادا نمیکنه.»
چشمان اش وحشی بودند و آرواره اش در یک مقاومت حاد، به هم گره خورده بود. اما هنوز چیزي از طرز صحبتِ عالی اش کم نشده بود.
صورتم را تنها چند اینچ دورتر از خود نگه داشته بود و چشمانم را به خود خیره کرده بود.
«ممکنه...من...» سعی کردم خودم را خلاص کنم تا کمی به او فضا بدهم.
دستانش نگذاشتند حتی یک اینچ حرکت کنم.
با صدایی مودب و کنترل شده گفت:«نه. قابل تحمله. چند لحظه صبر کن، لطفاً.»
نگاهم را به چشمانش دوختم و درحالی که هیجانش محو و ملایم میشد، نگاه اش می کردم.
و بعد به صورت شگفت انگیز و شیطنت آمیزي لبخند زد.
«آها.» کاملاً از خود راضی به نظر می رسید.
پرسیدم:«قابل تحمله؟»
بلند خندید::«قوي تر از اونی ام که فکرشو می کردم. دونستن اش خوبه»
«کاش منم می تونستم همین رو بگم. متاسفم.»
«در هر صورت تو فقط آدمی.»
با لحن تندي گفتم:«خیلی ممنون.»
با یک حرکت نرم و سریع که تقریباً غیر قابل دیدن بود، روي دو پایش ایستاد. دستش را به سمتم دراز کرد؛ یک حرکت غیر منتظره.
هنوز به حالتِ محتاطانه و بی تماس مان عادت داشتم. دستِ یخی اش را گرفتم؛ بیشتر از آنچه که فکر میکردم به حمایتش احتیاج داشتم. هنوز نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم.
«هنوز به خاطر دویدن ضعف داري؟ یا به خاطر مهارتم تو بوسیدن؟» چه قدر سرزنده و چقدر انسان به نظر میرسید. هم چنان می خندید. صورتِ فرشته گونه اش بدون ناراحتی بود. با ادواردي که میشناختم تفاوت داشت. احساس می کردم بیشتر شیفته اش شده ام. اگر حالا از او جدا میشدم، جسماً عذاب می دیدم.
جواب دادم:«نمی تونم مطمئن باشم. هنوز گیجم. هرچند، فکر کنم یه ذره از هر دو باشه.»
«شاید باید بذاري من برونم»
مخالفت کردم:«دیوونه ای؟»
سر به سرم گذاشت:«حتی اگه تو بهترین حالتت باشی، من بهتر از تو میتونم رانندگی کنم. عکس العمل هات خیلی کندن!»
«مطمئنم حقیقت داره، اما فکر نکنم اعصابم، یا وانتم بتونه تحمل کنه»
«لطفاً یکم بهم اعتماد کن، بلا!»
دست هایم در جیبم، دور کلید محکم شدند. عمداً لب هایم را به هم فشار دادم و با لبخند موذیانه اي سرم را تکان دادم.
«نه. هیچ راهی نداره.»
با بی اعتمادي ابروهایش را بالا برد.
شروع کردم به قد مزدن به سمتِ درِ صندلیِ راننده. احتمالاً اگر کمی تلو تلو نم یخورم، می گذاشت رد شوم.
هرچند، شاید هم نمی گذاشت. بازویش بندي غیر قابل فرار دور کمرم ساخت.
«بلا، شخصاً تلاشِ خیلی زیادي کردم که تا الان زنده نگه ت داشتم. قرار نیست وقتی حتی نمی تونی درست راه بري، بذارم پشت رل ماشین بشینی. تازه، دوستها نمی ذارن دوس تشون وقتی مسته، رانندگی کنه»
معترضانه گفتم:«مست؟»
تو از محضر وجود من سرمستی«تو از مظهر وجود من سرمستی.»دوباره پوزخند شاد و مغرورانه اي زد. (عجب رویی داره بخدا!)
«نمی تونم مخالفت کنم.» آهی کشیدم. هیچ راهی نبود؛ در هیچ چیزي نم یتوانستم مقابلش مقاومت کنم. کلید را بالا گرفتم و رهایش کردم. دستش را که مثل برق درخشید تا کلید را بی صدا بگیرد، تماشا کردم.
«خیلی سخت نگیر-وانتم یه شهروند سالمنده»
«.کاملاً معلومه!»
با آزردگی پرسیدم:«و تو اصلا متاثر نشدي؟ از حضور من؟»
دوباره چهره ي متغیرش تغییر کرد. ظاهرش نرم و گرم شد. اول جواب نداد؛ به سادگی فقط صورتش را به سمتم خم کرد و لبهایش را روي امتداد فکم کشید، از گوش تا چانه، عقب و جلو. لرزیدم.
عاقبت زمزمه کرد:«در هر صورت عکس العمل های من بهتر شده.»
-------------------------------------------------------------------------
اوپس:صداي تنبیهی که در فارسی معادل هایی از قبل اي، اوخ، آخ و... دارد. (یه جور تیکه کلامه) 
خواستن توانستن است

باید قبول می کردم که وقتی سرعت را در حد معقولی نگه می داشت، می توانست به خوبی رانندگی کند. به نظر می رسید مثل بسیاري از کارها، برایش آسان است. 
با این که به ندرت به جاده نگاه میکرد، اما چر خهاي ماشین حتی به اندازه ي سانتی متري هم از وسط مسیر منحرف نشدند. با یک دست رانندگی می کرد و با دیگري، دستم را روي صندلی نگه داشته بود.
گه گاهی به خورشید درحال غروب چشم می دوخت، گه گاهی صورتم و موهایم را که به بیرون از پنجره برده میشدند، برانداز میکرد و گه گاهی هم دست هاي به هم گره خورده مان را نگاه میکرد.
موج رادیو را به ایستگاهی قدیمی و مشهور تغییر داد و با آهنگی که تا به حال نشنیده بودم، هم خوانی کرد. خط به خطش را از بر بود.( وای خدا چقدر از این تعریف میکنه حالم به هم خورد...)
پرسیدم:«موسیقیِ دهه ي پنجاه علاقه داري؟»
«موسیقیِ دهه ي پنجاه خوب بود. خیلی بهتر از دهه ي شصت، و حتی هفتاد. اَه» چندشش شد. «اما دهه هشتاد قابل تحمل بود.»
به طور آزمایشی پرسیدم:«اصلاً قصد داري بهم بگی چند سالته؟»نمی خواستم روحیه ي شادمانش را به هم بزنم.
«اهمیتی داره» براي دلگرمی دادن به من، لبخندش بدون تغییر ماند. 
قیافه اي گرفتم:«نه، اما هنوز واسه م عجیبه... هیچی مثل یه معماي حل نشده نمی تونه شب ها بیدار نگه ت داره.»
با خودش گفت:«نگرانم ناراحتت کنه» به خورشید چشم دوخت؛ مدتی گذشت.
سرانجام گفتم:«امتحان کن.»
آهی کشید و بعد، به چشمانم نگاه کرد؛ طوري که انگار براي لحظه اي جاده را کاملاً از یاد برده بود. هرچه که دید، باعثِ دلگرمی اش شد. 
به خورشید نگاه کرد -نورِ رو به خاموشی، جسم کروي پوستش را با جرقه هاي کوچک یاقوتی رنگ، درخشان کرد -و گفت:
«سال 1901 تو شیکاگو به دنیا اومدم.» مکثی کرد و از گوشه هاي چشمانش نیم نگاهی به من انداخت.
هیچ نشانی از غافل گیري در صورتم نبود. منتظر ادامه اش بودم. لبخندي کوچک زد و ادامه داد:«کارلایل تابستون سال 1918 تو یه بیمارستان پیدام کرد. هفده ساله م بود و داشتم به خاطر آنفولانزاي اسپانیایی می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۳ صبح
مردم.»
صداي نفسم را که در سینه حبس کردم، شنید؛ گرچه براي خودم هم زیاد قابل شنیدن نبود. دوباره به چشمانم نگاه کرد.
«خوب یادم نمیاد زمان زیادي از اون موقع گذشته و حافظه ي انسانی کم رنگ میشه.»
لحظه اي کوتاه، غرق در افکارش شد و ادامه داد:«یادمه چه احساسی داشت، وقتی کارلایل نجاتم داد. چیز آسونی نیست، چیزي نیست که بتونی فراموشش کنی.»
«و والدینت؟»
«اونا از بیماري مرده بودند. من تنها بودم. واسه همین من رو انتخاب کرد. تو اون هرج و مرجِ شیوع بیماري، هیچ وقت کسی متوجه ي رفتنم نمی شد»
«اون چطور... نجاتت داد؟»
چند ثانیه اي طول کشید تا پاسخ دهد. می خواست کلماتش را به خوبی جفت و جور کند.
«کار سختی بود. خیلی هامون انقدر مقاومت ندارن که بتونن همچین کاري انجام بدن. اما کارلایل همیشه انسان ترین بود، دلسوزترین بین ما... فکر نمی کنم بتونی لنگه اش رو تو کل تاریخ پیدا کنی!»
مکث کرد:«واسه من که صرفاً خیلی خیلی زجرآور بود»
می توانستم از روي لب هاي بسته اش بفهمم که بیشتر از این، در این مورد صحبت نمیکند. حس کنجکاوي ام را، با وجود اینکه خیلی پرکار شده بود، سرکوب کردم.
چیزهاي زیادي بودند که احتیاج داشتم در موردشان فکر کنم، چیزهایی که حالا داشتند برایم روشن می شدند. شکی نبود که ذهن تند و تیزش تا به حال به این موارد فکر کرده بود.
صداي لطیفش رشته ي افکارم را پاره کرد:«اون به خاطر تنهایی ش این کار رو کرد. معمولاً دلیلِ اصلی این انتخاب همینه. من اولین عضو خانواده ي کارلایل بودم، هرچند که کمی بعد از من، ازمی رو پیدا کرد. اون از یه صخره پایین افتاده بود. یه راست برده بودنش سردخونه ي بیمارستان اما هنوز یه جورایی قلبش کار می کرد.»
«خب، پس حتماً باید درحال مرگ باشید که تبدیل بشید به....» هرگز این کلمه را به کار نبرده بودیم و من حالا نمی توانستم آن را به زبان آورم.
«نه، فقط کارلایله. اون هیچ وقت این کار رو در مورد کسی که انتخاب دیگه اي داره، انجام نمیده.»
هروقت چیزي در مورد پدرش می گفت، احترام در لحن صدایش مشخص بود. ادامه داد:«اون میگه اگه خون ضعیف و کم بنیه باشه، آسون تر.» نگاهش را به جاده که حالا تاریک شده بود، دوخت. می توانستم احساس کنم که دوباره موضوع بحث بسته شده.
«و امت و رزالی؟»
«بعدش، کارلایل رزالی رو به خانواده اورد، تا مدت ها نفهمیدم که کارلایل امیدوار بود رزالی واسه من مثلِ ازمی واسه خودش بشه.» 
پشت چشمی نازك کرد:«اما اون هیچ وقت بیشتر از یه خواهر نبود. اون موقع تو آپالاچیا بودیم. وقتی داشت شکار می کرد یه خرس رو پیدا کرد که نزدیک بود امت رو بکشه. رزالی امت رو تا پیش کارلایل برد، بیشتر از صد مایل. می ترسید که خودش نتونه این کار رو بکنه. تازه دارم میفهمم که اون سفر چقدر واسه ش سخت بوده.»
نگاه معنا داري به من انداخت و دستان مان را-که هنوز در دست هم دیگر بودند-بلند کرد تا با پشتِ دستش گونه ام را نوازش کند.
سعی کردم به او دلگرمی بدهم:«اما انجامش داد.» نگاهم را از زیباییِ غیر قابل تحمل چشمانش دزدیدم.
به آرامی زمزمه کرد:«آره. رزالی چیزي تو صورتش دید که اون رو به اندازه ي کافی قوي کرد. و از اون موقع تا حالا اونا با همدیگه بودند. بعضی وقتها جدا از ما زندگی میکنند؛ مثل یه زوجِ ازدواج کرده. اما هرچی وانمود کنیم جوونتریم، بیشتر می تونیم یه جا بمونیم. فرکس عالی به نظر میرسید؛ واسه همین همگی تو یه دبیرستان ثبت نام کردیم.»
خندید:«فکر کنم مجبور شیم چند سال دیگه دوباره به عروسی شون بریم.»
«آلیس و جسپر؟»
«آلیس و جسپر دو مخلوق نادرند. هردوشون وجدان شون رو پرورش دادن، همونطور که ما بهش میرسیم اونا بدون کمک خارجی بهش رسیدن. جسپر به یه... خانواده ي دیگه تعلق داشت، یه خانواده ي خیلی متفاوت. اون افسرده شد و ترکشون کرد. آلیس پیداش کرد. اونم مثل من موهبت هایی از بالاتر و وراي حالت عاديِ انواع مون داره.»
حرفش را قطع کردم:«واقعا؟» شگفت زده شده بودم. «گفتی تنها کسی بودي که می تونست ذهن مردم رو بخونه.»
«حقیقت داره. اون چیزاي دیگه اي می دونه. اون چیزا رو میبینه چیزایی که احتمال داره اتفاق بیفتند، چیزایی که می خوان اتفاق بیفتن. اما خیلی ذهنیه. آینده رو سنگ نوشته نشده. چیزها عوض میشن.»
وقتی این را گفت فکش سفت شد. به صورتم نگاه کرد و به سرعت نگاهش را از من دزدید. آن قدر سریع که مطمئن نبودم چشمانش را واقعاً دیده ام یا فقط تصور کرده بودم.
«چه چیزایی می بینه/»
«اون جسپر رو دید و می دونست جسپر داشت دنبالش می گشت؛ حتی قبل از ای نکه خودش اینو بدونه. اون کارلایل و خانواده مون رو دید و اونا با ه مدیگه اومدن تا پیدامون کنند. اون به غیر انسا نها حسا ستره. همیشه می بینه که مثلاً کِی یه گروه از همنوع هامون نزدیک می شن و چه تهدیدهایی ممکنه بکنن.»
«اونا زیادن... هم نوعات؟» شگفت زده شده بودم. چند نفرشان می توانستند ناشناخته در میان ما حرکت کنند؟ 
«نه زیاد نیستن. اما اکثراً یه جا نمی مونن. فقط اونایی که مثل ما هستن و شکار کردن شما آدم ها رو کنار گذاشتن،» -نگاه معنا داري به من اندخت-«می تونن تا هر زمانی کنار آدم ها زندگی کنن. ما فقط تونستیم یه خانواده ي دیگه مثل خودمون پیدا کنیم، تو یه دهکده ي کوچیک تو آلاسکا. یه زمانی با هم دیگه زندگی می کردیم. اما تعدادمون زیاد بود و جلب توجه می کرد. اونایی که طور دیگه اي... زندگی می کنن دوست دارن با همدیگه متحد بشن.»
«و بقیه؟»
«بیشتر ولگردن. اما همه بعضی وقت ها این طوري زندگی می کنیم. اما اینم مثل هر چیز دیگه اي خسته کننده میشه. اما گه گاهی هم با بقیه روبرو میشیم چون اکثرمون شمال رو ترجیح میدن.»
«واسه چی؟» حالا جلوي خانه ام توقف کرده بودیم و او وانت را خاموش کرد. خیلی ساکت و تاریک بود. هیچ ماهی در آسمان نبود. چراغ ایوان خاموش بود و فهمیدم که پدرم هنوز به خانه نیامده.
با لحنِ کنایه آمیزي گفت:«امروز بعد از ظهر اصلاً چشمهات باز بود؟ فکر میکنی میتونم تو آفتاب تو خیابون قدم بزنم بدون این که تصادف بشه؟ یه دلیلی داشته که المپیک پنینسولا رو انتخاب کردیم، یکی از کم آفتاب ترین مکان ها تو جهان. خوبه که تو روز هم بتونیم بیرون بریم. نمی تونی باور کنی تو هشتاد سال عجیب، چقدر میتونی از شب خسته شی.»
«پس افسانه ها از این نشأت گرفتن؟»
«احتمالاً.»
«و آلیس از یه خانواده ي دیگه اومده؟ مثل جسپر؟»
«نه، این یه رازه. آلیس اصلاً زندگیِ انسانیش رو به یاد نداره و نمی دونه کی درستش کرده. وقتی بیدار شده تنها بوده. کسی که درستش کرده رفته و هی چکدوممون نمی فهمه چرا یا چطور دلش اومده. اگه اون ادراك دیگه رو نداشت، اگه جسپر و کارلایل و ندیده بود و نمیدونست یه روزي یکی از ما میشه، ممکن بود کاملاً تبدیل به یه وحشی شه.»
افکار زیادي در سرم بود و سوالات زیادي داشتم که میخواستم بپرسم اما با کمال شرمندگی، شکمم به قار و قور افتاد. کنجکاويِ بیش از حدم باعث شده بود متوجه ي گرسنگی ام نشوم. حالا می فهمیدم که به شدت گرسنه ام.
«متاسفم. دارم تو رو از شام می ندازم.»
«من خوبم. واقعا.»
«تو این مدت هیچ وقت با کسی که غذا میخوره نبودم. یادم میره.»
«می خوام با تو بمونم.» در تاریکی، گفتنش راحت تر بود. می دانستم درحالی که صحبت میکردم، چطور صدایم مرا لو م یداد. اعتیاد نومیدانه ام به او.
پرسید:«نمی تونم بیام تو.»
«دلت می خواد؟» نمی توانستم تصور کنم که این موجود خدا مانند، روي صندلیِ کهنه ي پدرم در آشپزخانه نشسته است.
«آره اگه مشکلی نیست.» صدايِ آرام بسته شدن در را شنیدم و تقریباً در همان زمان کنار در من بود و داشت آن را برایم باز می کرد.
تعریف کردم:«عجب حرکت انسانی اي.»
«قطعاً دوباره داره رو کار میاد.»
در شب، به آهستگی در کنارم راه م یرفت. به قدري که مجبور بودم مکرراً زیر چشمی نگاهش کنم تا مطمئن شوم که هنوز آنجاست. 
در تاریکی، خیلی معمولی تر به نظر می رسید. با وجود اینکه هنوز رنگ پریده و زیبایی اش رویا گونه بود، اما دیگر آن موجود خارقالعاده و تکان دهنده ي بعد از ظهرِ آفتابی مان نبود.
خود را به در جلویم رساند و آن را برایم باز کرد. در نیمه ي چارچوب ایستادم.
«قفل در باز بود؟»
«نه، از کلیدِ زیرِ طاق استفاده کردم.»
قدم زنان به داخل رفتم و چراغ ایوان ورودي را با ضربه اي روشن کردم. درحالی که ابروهایم را بالا برده بودم، به سمتش برگشتم. مطمئن بودم هیچوقت جلوي او از آن کلید استفاده نکرده بودم.
«راجع بهت کنجکاو بودم.»
«تو جاسوسیم رو می کردي؟» به نوعی نتوانستم صدایم را با عصبانیت لازم پر کنم. بیشتر تحسینش می کردم.
پشیمان نبود:«چه کار دیگ هاي هست که تو شب انجام بدم؟»
براي آن لحظه، این موضوع را کنار گذاشتم و از هال، به سمتِ آشپزخانه رفتم. او قبل از من آنجا بود. به راهنمایی نیازي نداشت. روي همان صندلی اي که سعی کرده بودم روي آن مجسمش کنم، نشسته بود. 
زیبایی اش آشپزخانه را روشن کرده بود. لحظه اي طول کشید تا توانستم نگاهم را به جاي دیگري بیندازم.
روي آوردن شامم متمرکز شدم، لازانیاي دیشب را از یخچال بیرون آوردم. تکه اي روي بشقاب گذاشته و به داخل ماکروویو فرستادم تا گرم شود.
چرخید، آشپزخانه انباشته از بوي سیب زمینی و پونه بود. هنگامی که صحبت می کردم، نگاهم را از روي بشقاب بر نداشتم.
با حالتی عادي پرسیدم:«هر چند وقت یه بار؟»
«هوم؟»به نظر می رسید او را از یک رشته تفکراتِ دیگر، بیرون کشیدم.
باز هم برنگشتم:«ند وقت یه بار میومدي اینجا؟»
«تقریباً هر شب میام اینجا.»
حیرت زده، برگشتم:«چرا؟»
«وقتی خوابی خیلی جالبی!» طوري حرف می زد که انگار حرفش بدیهی بود. «تو خواب حرف میزنی.»
نفس نفس زدم:«نه!» حرارت به صورتم رسید و تا خط موهایم ادامه یافت. از پیشخوان آشپزخانه به عنوان تکیه گاه استفاده کردم. البته می دانستم در خواب حرف می زنم؛ سر این مسئله، مادرم سر به سرم می گذاشت. اما فکر نمیکردم چیزي باشد که اینجا نگرانش شوم!
صورتش ناگهان اندوهگین شد:«خیلی از دستم عصبانی هستی؟»
«بستگی داره» احساس کردم به نظر می رسد نفس نفس می زنم.
صبر کرد.
اصرار کرد:«به چی؟»
نالیدم:«به اینکه چی شنیدي.»
فوراً و بی صدا، کنارم بود. با احتیاط دستم را در دستانش گرفت.
ملتسمانه گفت:«ناراحت نباش.» صورتش را تا سطح چشمانم پایین آورد. خیره نگاهم م یکرد. خجالت زده بودم. سعی کردم به جاي دیگري نگاه کنم.
نجوا کرد:« دلت واسه مامانت تنگ شده، نگرانشی. و وقتی بارون میاد، صداش بی قرارت میکنه. قبلاً زیاد در مورد خونه حرف م یزدي، اما الان کمتر شده. یه بار گفتی که خیلی سبزه.»به آرامی خندید. می توانستم ببینم امیدوار است بیشتر از این، ناراحتم نکند.
تقاضا کردم:«و دیگه؟»
می دانست به چه چیزي داشتم می رسیدم. اقرار کرد:«اسم من رو هم گفتی.»
از روي شکست، آهی کشیدم:«زیاد؟»
«دقیقاً منظورت از زیاد چه قدره؟»
سرم را پایین انداختم:«اوه، نه.»
به نرمی و با حالتی طبیعی مرا در آغوش کشید.
در گوشم زمزمه کرد:«خجالتی نباش. اگه منم می تونستم خواب ببینم، همه ش در مورد تو بود. و من از این موضوع خجالت نمیکشم.»
سپس هردو صداي چرخ ها را روي راه آجري شنیدیم و برق چراغ را از پنجره ي جلو که از هال به سمت مان می آمد دیدیم. در بازوانش خشکم زد.
پرسید:«پدرت باید بدونه من اینجام؟»
سعی کردم سریعاً درموردش فکر کنم:«مطمئن نیستم....»
«پس یه وقت دیگه...»
و من تنها بودم.
نجوا کردم:«ادوارد.»
خنده ي رو حمانندي شنیدم و بعد دیگر هیچ.
پدرم کلید را در قفل در چرخاند.
صدا زد:«بلا؟» این قبلاً باعث رنجشم می شد. چه کس دیگري میتوانست باشد؟ اما حالا خیلی هم سوال پرتی به نظر نمی رسید.
«اینجام.» امیدوار بودم متوجه ي لحنبرآشفته ي صدایم نشود. شامم را از ماکروویو بیرون آوردم و همین طور که او به داخل قدم میگذاشت، پشت میز نشستم. بعد از گذراندن یک روز با ادوارد، قدمهاي او به نظرم بسیار پر سر و صدا می آمدند.
«می تونی یه کم از اون بهم بدي؟ دارم میمیرم از خستگی.» همین طور که روي پاشنه ي چکمه هایش می ایستاد تا درشان بیاورد، پشت صندلیِ ادوارد را نگه داشت تا تیکه گاهش باشد.
غذایم را با خودم برداشتم و همین طور که غذاي او را آماده میکردم، غذاي خودم را می خوردم. زبانم را سوزاند. 
هنگامی که لازانیایش گرم می شد، دو لیوان را پر از شیر کردم و شیرِ خودم را سر کشیدم تا سوزش زبانم بایستد. همین طور که لیوان را روي میز می گذاشتم، متوجه شدم تکان می خورد و فهمیدم دستم می لرزد. چارلی روي صندلی نشست ، تفاوتش با صاحب قبلی(ادوارد) خنده دار بود.
همین طور که غذایش را روي میز میگذاشتم، گفت:«ممنون.»
پرسیدم:«روزت چطور بود؟» کلمات با عجله از دهانم خارج می شدند. داشتم از شدت اشتیاق براي فرار کردن به اتاقم، می مردم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۴ صبح
«خوب بود. ماهی ها طعمه ها رو می گرفتن... تو چطور؟ کارایی رو که میخواستی بکنی، انجام دادي؟»
«واقعاً... امروز بهتر از اون بود که تو خونه بمونم » تکه ي بزرگِ دیگري برداشتم.
موافقت کرد:«روز قشنگی بود»با خود فکر کردم روز قشنگی بود، حقِ مطلب را ادا نمیکرد.
آخرین تک هي لازانیا را تمام کردم، لیوانم را برداشتم و بقی هي شیر را سر کشیدم.
«عجله داري؟»هوشیار بودنش متعجبم کرد
آره، خسته ام. زودتر می خوابم.
خاطر نشان کرد:«یه جورایی هیجان زده به نظر میاي.» چرا، اوه چرا امشب باید شبی باشد که دقتش بالا برود؟
«واقعاً؟ »تمام چیزي که در پاسخ توانستم بگویم این بود. به سرعت بشقا بهایم را در ظرف شویی تمیز کردم و به صورت وارونه روي حوله گذاشت مشان تا خشک شوند.
متفکرانه گفت:«امروز شنبه ست.»
جواب ندادم.
ناگهان پرسید:«امشب برنام هاي نداري؟»
«نه بابا. فقط می خوام یه کم بخوابم»
«هیچ کدوم از پسرهاي شهر کیس مورد نظر تو نیستند، ها؟» بدگمان بود اما سعی م یکرد خودش را آرام نشان دهد.
«نه، هیچ کدوم از پسرها هنوز چشمم رو نگرفتن» مراقب بودم براي صادق بودن با او، خیلی روي کلمه ي پسرها تاکید نکنم.
«گفتم شاید مایک نیوتن... گفته بودي صمیمیه»
«اون فقط یه دوسته بابا.»
«خب، به هرحال تو واسه همه شون، بیش از اندازه خوبی. تا دانشگاه صبر کن بعد شروع کن به جستجو کردن.»
رویاي هر پدري؛ که دخترش قبل از اینکه هرمونها کار خود را کنند از خانه رفته باشد.
همان طور که داشتم از پله ها بالا می رفتم، قبول کردم:«به نظرم فکر خوبیه»
پشت سرم گفت:«شب به خیر عزیزم» شکی نبود که تمام عصر را در انتظارم، گوش می دهد.
«صبح می بینمت بابا.»امشب وقتی در اتاقم سرك می کشی تا من را چک کنی، میبینمت.
همین طور که به طبقه ي بالا می رفتم، سعی کردم قدم هایم را خسته و آهسته نشان دهم. در را به اندازه اي که بشنود، محکم بستم. بعد با نهایت سرعت، روي نوك پا تا پنجره دویدم. پنجره را باز کردم و به سمت بیرون خم شدم. چشمانم تاریکی و سایه هاي غیر قابل نفوذ درخت ها را م یکاوید.
صدا زدم:«ادوارد»احساس کردم کارم خیلی احمقانه است.
سکوت. صداي خنده اي از پشت سر جوابم را داد:«بله؟»
درحالی که یک دستم از تعجب به سمتِ دهانم می پرید، چرخیدم.
روي تختم دراز کشید. نیشش تا بناگوش باز بود. دستانش پشتِ سرش و پاهایش از پایین تخت آویزان بودند. نمونه ي راحت بودن.
نفس زنان گفتم:«اوه.»لرزان روي زمین نشستم.
«متاسفم»لب هایش را روي هم فشار داد و سعی کرد لذتی را که می برد مخفی کند.
«فقط چند ثانیه بهم فرصت بده تا قلبم دوباره شروع کنه به کار کردن.»
آرام ایستاد تا دوباره من را نترساند. سپس خم شد تا با بازوان کشیده اش، بلندم کند. بالاي دستانم را گرفت انگار یک نوزاد بودم و من را کنار خودش روي تخت نشاند.
پیشنهاد داد:«چرا کنارم نمیشینی؟»دست سردش را روي دستم گذاشت :«قلب چطوره؟»
«تو بهم بگو؛ مطمئنم صداش رو بهتر از من میشنوي.»
حس کردم خنده ي بی صدایش تخت را لرزاند.
چند ثانیه اي ساکت نشستیم و هردویمان به صداي ضربان قلبم گوش دادیم. به این که درحالی که پدرم در خانه بود، ادوارد در اتاقم بود، فکر می کردم.
پرسیدم:«چند لحظه اي می تونم آدم باشم؟»
«حتما» با یک دست نشان داد که باید بروم.
سعی کردم با حالت سختگیرانه اي این را بگویم. 
«بمون» 
«چشم قربان.» حالتی گرفت که انگار در لبه ي تختم، دارد به یک مجسمه تبدیل می شود.
جست و خیزکنان شلوارم را از روي زمین و کیفِ وسایل بهداشتی ام را از روي میز برداشتم.گذاشتم چراغ خاموش بماند و به سمتِ بیرون لغزیدم و در را بستم.
می توانستم صداي تلویزیون را که از راه پله بالا می آمد، بشنوم. در دست شویی را با صداي بلندي بستم تا چارلی مزاحمم نشود. می خواستم سریع باشم. دندان هایم را با شدت مسواك زدم، تلاش کردم کامل و سریع باشم. تمام آثار لازانیا را پاك کردم. اما آب داغ حمام نم یتوانست سریع تمام شود. ماهیچه هاي پشتم را شل کرد و ضربانم را آرام کرد.
بوي آشناي شامپویم این احساس را به من می داد که همان آدم امروز صبح هستم. سعی کردم به ادوارد که در اتاقم نشسته و انتظارم را میکشید فکر نکنم چون در آن صورت مجبور بودم تمام پروس هي آرام کردن را تکرار کنم.
در آخر، بیشتر از این نمی توانستم تاخیر کنم. شیر آب را بستم و باز با همان شدت، خود را خشک کردم. تی شرت و شلوار خاکستریم را پوشیدم. خیلی دیر بود که براي نیاوردن پیژامه هاي ویکتوریاز سکرت که مادرم براي دو تولد قبلم گرفته بود، خودم را سرزنش کنم. و حالا، در حالی که هنوز برچسبِ قیمت شان رویشان بود، در کشویم در خانه بودند.
دوباره حوله را روي موهایم کشیدم و سپس، برس را محکم رویشان کشیدم. حوله را در سبد لباس هاي کثیف انداختم و برس و خمیر دندان را در کیفم پرت کردم. بعد به سرعت از پله ها پایین آمدم تا چارلی من را با پیژامه و موهاي خیس ببیند.

«شب به خیر.»
«شب به خیر بلا.» واقعاً به نظر می رسید از دیدنم جا خورده بود. شاید امشب، این جلوي چک کردنش را بگیرد.
پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. نهایت سعی ام را کردم تا ب یصدا باشم. به داخل اتاق پریدم و در را محکم پشت سرم بستم.
ادوارد ذره اي از جایش تکان نخورده بود. مثل مجسمه اي از ادونیس بر ملافه ي کهنه ام نشسته بود. لبخند زدم. لب هایش ناگهان تکان خوردند؛ مجسمه زنده شد.
چشمانش بررسی ام کردند. متوجه ي موهاي خیس و لباس قدیم یام شد. یک ابرویش را بالا برد«قشنگه» شکلکی در آوردم.
«نه بهت میاد.»
زمزمه کردم:«مرسی» نزدیکش رفتم و چهار زانو کنارش نشستم. به خط هاي روي زمین چوبی نگاه کردم.
«همه ي این ها واسه چی بود؟»
«چارلی فکر م یکنه می خوام جیم شم.»
«اوه»لحظه اي فکر کرد «چرا؟»
انگار نمی توانست واضح تر از چیزي که حدس می زدم، از افکار چارلی باخبر باشد.
«ظاهراً بیش از اندازه هیجا نزده ام.»
چانه ام را بالا آورد و صورتم را بررسی کرد.
«واقعاً خیلی پرشور به نظر میاي»
صورتش را آرام به سمتِ صورتم کج کرد و گون هاش را روي پوستم گذاشت. کاملاً ساکت ایستادم.
نفس کشید :«اووم...»
خیلی سخت بود که وقتی درحال لمس کردنم بود، سوال درستی مطرح کنم. یک دقیقه طول کشید تا با آشفتگی روي شروع کردن تمرکز کنم.
«نظر میاد... الان دیگه خیلی واسه ت راحت تره که بهم نزدیک باشی..»
به آرامی زمزمه کرد«این طور به نظرت میاد؟» بینی اش تا گوشه هاي فکم سر خورد. دست هایش را احساس کردم که سب کتر از بالِ پروانه، موهاي نمناکم را کنار زدند تا ل بهایش بتوانند شکاف گوشم را لمس کنند.
گفتم:«خیلی خیلی آسو نتره» سعی کردم نفسم را بیرون بدهم.
«هوم»
«کنجکاو شدم..» دوباره شروع کردم اما انگشتانش که به آرامی استخوان کتفم را لمس کردند، رشته ي افکارم را پاره کردند.
آرام گفت:«بله؟»
«چرا اینجوره؟ به نظرت؟»صداي لرزانم خجالت زده ام می کرد.
وقتی خندید، لرزش نفسش را روي گردنم حس کردم. «خواستن توانستن است.»
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۴ صبح
سرانجام نور کمسوي یک روز ابريِ دیگر بیدارم کرد. با گیجی و سستی، درحالی که بازویم را روي چشمانم گذاشته بودم، دراز کشیدم. چیزي، یک رویا سعی می کرد به یادم بیاید و براي شکستن هوشیاري ام مبارزه می کرد. ناله اي کردم و به امید ای نکه خواب بروم، در جاي خود غلتیدم. و سپس افکار روز قبل، به مغزم هجوم آوردند.«اوه!»دري تند بلند شدم، که سرم گیج رفت. «موهات مثل یه کوپه علفِ خشک، شده... ولی من خوشم میاد.» صداي آرامش از صندلی تابیِ گوشه ي اتاق می آمد.«ادوارد! تو موندي!؟» ذوق زده شدم و بدون لحظ هاي فکر کردن، خودم را در طول اتاق، به سمتش پرتاب کردم و بغلش کردم. وقتی مغزم متوجه ي حرکاتم شد، خشکم زد، و با دیدن ابراز احساسات غیر قابل کنترلم شوکه شدم. با ترس از آنکه کار اشتباهی از من سر زده باشد، به او زل زدم.اما او خندید.جا خورده بود، جواب داد:«لبته!» اما به نظر می آمد که از واکنشم خوشش آمده. دست هایش پشتم را لمس کردند.از روي احتیاط، سرم را بر شان هاش گذاشتم و بوي پوستش را استشمام کردم.«مطمئن بودم که این یه رویاست.»با تمسخر گفت:«تو او نقدرها هم خلاق نیستی.»«چارلی!»ناگهان یادم آمد و بدون حتی لحظ هاي فکر کردن باز هم از جایم پریدم و به سمت در رفتم.«یه ساعت پیش رفت و باید بگم بعد از جدا کردن سیم باتر يها رفت. باید اعتراف کنم که ناامید شدم. اگه می خواستی بري، واقعاً این تمام چیزي بود که جلوتو می گرفت»همان جایی که ایستاده بودم، ماندم. به شدت میخواستم دوباره نزدیکش بروم اما نگران بودم دهانم بوي بدي بدهد.یادآوري کرد:«معمولاً صبح ها گیج نمی زدي!» آغوشش را براي بغل کردن من باز کرد. دعوتی تقریباً غیر قابل مقاومت.اقرار کردم:«یه دقیقه دیگه وقت میخوام آدم باشم.»«صبر می کنم.»به سرعت به حمام رفتم. احساساتم غیر قابل تشخیص بود. خودم را نه از درون و نه در ظاهر نمی شناختم.صورت درون آینه، تقریباً یک غریبه بود چشم ها خیلی روشن بودند و روي گون هام لکه هاي قرمز هیجان وجود داشت. بعد از مسواك زدن، به سراغ موهایم رفتم تا پیچ خوردگی هایش را باز کنم. آب سرد را به صورتم پاشیدم و سعی کردم به شکلی طبیعی نفس بکشم. اما موفقیت قابل توج هاي به دست نیاوردم. تقریباً به سمت اتاقم دویدم.برایم مثل یک معجزه بود که هنوز با آغوش باز آنجا منتظرم بود. دست هایش را باز کرد و قلپم به تاپ تاپ افتاد.مرا در آغوش گرفت و زمزمه کرد:«برگشتت رو خوشامد میگم.»مدتی در سکوت تکانم داد تا اینکه متوجه شدم لباسهایش عوض شد هاند و موهایش صاف اند.در حالی که یقه ي لباس تازه اش را لمس می کردم، متهمش کردم:«تو رفتی؟»«به سختی م یتونستم با همون لباس هایی که باهاشون اومدم اینجا، برگردم همسایه ها چه فکري می کنند؟»اخم کردم.«تو عمیقاً خواب بودي. هیچی رو از دست ندادم.» چشمانش برق کوچکی زدند. حرف زد نهات قبلش اومد.نالیدم:«چی شنیدي؟»چشم هاي طلایی اش جان تازه اي گرفتند:«گفتی عاشقمی!»سرم را تکان دادم و به یادش آوردم:«این رو از قبل می دونستی.»«شنیدنش هم به همون اندازه شیرین بود.»صورتم را روي شانه اش پنهان کردم.نجوا کردم:«من عاشقتم»به سادگی جواب داد:«تو الان زندگیِ منی.»در آن لحظه چیز بیشتري براي گفتن نبود. درحالی که اتاق نورانی تر می شد، هردویمان را به عقب و جلو تاب می داد.سرانجام، با حالتی معمولی گفت:«وقت صبحانه ست.» مطمئن ام می خواست ثابت کند که تمام ضعف هاي انسانی ام را به یاد دارد.به همین دلیل، گلویم را با دو دستم فشار دادم و با چشمان باز خیره نگاهش کردم. صورتش را ترسی ناگهانی فرا گرفت.پوزخند زدم:«شوخی کردم. و تو می گفتی که نمی تونم بازیگري کنم.»با بیزاري اخم کرد:«خنده دار نبود.»«خیلی هم خنده دار بود و خودت هم اینو می دونی.» اما با دقت چشمان طلایی اش را بررسی کردم تا مطمئن شوم بخشیده شده ام. ظاهراً، بخشیده شده بودم.پرسید:«باید درستش کنم؟ وقت صبحانه واسه آدم هاست.»«اوه باشه»با ملایمت مرا بر روي شانه هاي سنگی اش انداخت. سرعتش نفسم را بند آورد. درحالی که به سادگی مرا از پله ها پایین می برد، مخالفت می کردم اما او توجهی نمی کرد. دقیق بر روي یک صندلی قرارم داد.جو آشپزخانه روشن و شاد بود. انگار از مودِ من جذب کرده بود.با خوش رویی پرسیدم:«صبحونه چی داریم؟»این باعث شد براي دقیق هاي ساکت شود.ابروان مرمري اش در هم رفت:«امم... مطمئن نیستم. چی دوست داري؟»نیشم را باز کردم و از جا پریدم.«مهم نیست، خودم خوب بلدم از خودم مراقبت کنم. شکارم رو نگاه کن»یک کاسه و یک بسته گندمک پیدا کردم. وقتی درحال ریختن شیر و برداشتن قاشق بودم، میتوانستم.سنگینی نگاهش را حس کنم. غذایم را روي میز گذاشتم و صبر کردم.پرسیدم:«می تونم چیزي واست بیارم؟» نمی خواستم بی ادب باشم.پشت چشمی نازك کرد:«فقط بخور بلا!»کنار میز نشستم و همین طور که اولین قاشقم را می خوردم، نگاهش می کردم. به من خیره شده بود و تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. باعث می شد خجالتی شوم. دهانم را پاك کردم تا با صحبت کردن، حواسش را پرت کنم.پرسیدم:«برنامه امروز چیه؟»«هومم» می دیدم که جوابش را به دقت انتخاب می کرد: «نظرت چیه خانواده ام رو ببینیم؟»لقمه در دهانم پرید.«الان ترسیدي؟»امیدوار به نظر میرسید.اعتراف کردم:«آره!» چه طور می توانستم مخالفت کنم؟ م یتوانست چشمانم را ببیند.لبخند مغرورانه اي زد:«نگران نباش. ازت محافظت می کنم.»توضیح دادم:«من ازشون نمی ترسم. می ترسم که اونا از من... خوششون نیاد. غافلگیر نمی شن که تو کسی... مثل من رو... ببري خونه ملاق تشون؟ می دونن که من راجع بهشون میدونم؟»«اوه، اونا کاملاً از همه چیز خبر دارن. می دونی دیروز داشتن شر طبندي میکردن...» لبخند زد اما صدایش خشن بود:«رو این که من تو رو برمی گردونم یا نه، اما نم یتونم تصور کنم چرا کسی باید خلاف آلیس شرط بندي کنه؟ در هر صورت ما تو خانواده رازي نداریم. واقعاً با وجود ذهن خونیِ من و آینده بینیِ آلیس و این چیزا،امکان پذیر نیست»«و ای نکه جسپر کاري می کنه که احساس گرم و نرمی کنی و دل و رود هي خودت رو بریزي بیرون، اینو فراموش نکن.»«تو توجه کردي.» لبخند مشوقانه اي زد.شکلکی در آوردم:«به ای نکه کمابیش این کارو میکنم، معروفم. خب، آلیس دیده که من برمی گردم؟»عکس العملش عجیب بود. با ناراحتی جواب داد:«یه چیزي تو این مایه ها» رویش را برگرداند تا نتوانم چشمانش را ببینم. با کنجکاوي به او خیره شدم.«این اصلاً خوبه؟»درحالی که به تندي برمی گشت تا به صبحان هام نگاه کند، با نگاه موذیانه اي، این را پرسید.«حقیقتاً زیاد اشتها آور به نظر نمیاد»زمزمه کردم:«خب، به پاي گریزلیِ عصبانی نمی رسه...» و چهر هي خشمگینش را نادیده گرفتم. هنوز از این که چرا وقتی اسم آلیس را آوردم، چنین عک سالعملی نشان داد، متعجب بودم. درحالی که فکر می کردم،با عجله بقیه ي گندمکم را خوردم..دوباره مثل مجسمه ي ادونیس، وسط آشپزخانه ایستاد. با حواس پرتی از پنجره ي عقبی به بیرون زل زده بود. سپس چشمانش دوباره روي من بودند و همان لبخند نفسگیرش، بر روي صورتش بود.«و فکر کنم تو هم باید من رو به بابات معرفی کنی.»یاد اوری کردم:«اون همین الان هم تو رو میشناسه.»«منظورم به عنوان دوست پسرت هست.»با سوءظن به او خیره شدم:«چرا؟»مظلومانه پرسید:«مگه رسم نیست؟»اعتراف کردم:«نمیدونم.» تاریخچ هي دوست پسرهایم منابع کمی در این باره، در اختیارم میگذاشتند. نه این که قوانین معمول دوستی، در اینجا صادق هستند «می دونی، اصلاً لازم نیست. من ازت انتظار ندارم که... منظورم اینه که مجبور نیستی واس هم نقش بازي کنی.»لبخندش صبورانه بود:«من نقش بازي نمی کنم.»باقی مانده ي گندمکم را به سمت لبه ي کاسه هل دادم و لبم را گزیدم.تقاضا کرد:«می خواي به چارلی بگی که من دوست پسرتم یا نه.»«این چیزیه که هستی؟»جلوي انقباض ماهیچه هایم را که از فکر ادوارد و چارلی و کلمه ي دوست پسر همزمان در یک اتاق ایجاد شده بود، گرفتم.«قبول دارم، استفاده از کلمه ي پسر غلطه.»اقرار کردم:«درواقع، من این احساس رو داشتم که تو چیزي فراتر از اینایی.» نگاهم را به میز دوختم.«خب نمی دونم لازمه تمام جزئیات خونبار رو هم بهش بگیم.»روي میز خم شد تا چان هام را با انگشتِ سرد و لطیفش بلند کند. «ولی یه سري توضیحات لازم داره که چرا من همه ش این دور و اطرافم. نمی خوام رئیس پلیس سوان، حکم جلب من رو بگیره.»پرسیدم:«به طور ناگهانی مشتاق شده بودم«واقعاً قراره اینجا باشی.»به من اطمینان داد:«تا هروقت که دلت بخواد.»هشدار دادم:«من همیشه تو رو میخوام. تا ابد.»به آرامی دور میز قدم زد و در چند قدمی ام مکث کرد. جلو آمد تا بند انگشتش را به گون هام بزند. صورتش غیر قابل خواندن بود.پرسیدم:«این ناراحتت می کنه؟»جوابی نداد. براي مدتِ غیر قابل انداز هگیري اي به چشمانم خیره شد.در آخر پرسید:«تموم کردي؟»از جایم پریدم:«بله.»«برو لباس بپوش من اینجا منتظر می مونم.»تصمیم گیري در مورد ای نکه چه بپوشم، سخت بود. شک داشتم که کتابِ آموش آداب معشرتی داشته باشم که توضیح داده باشد هنگامی که عزیز خون آشامتان شما را به خانه اش می برد تا خانواده ي خون آشامش را ببینید، چه بپوشید. فکر کردن به کلمه ي خون آشام در ذهنم، راحت بود. می دانستم که عمداً از به کار بردنش دوري می کردم.در آخر تنها دامنم را که بلند و خاک یرنگ بود، پوشیدم باز هم معمولی و بلوز آبی تیره ام را که یک بار از آن تعریف کرده بود، به تن کردم. نگاهی سریع به آینه به من فهماند که موهایم کاملاً غیرقابل تحم لاند براي همین آن ها را دم اسبی کردم.«حله.» از پله ها پایین پریدم:«آماده ام.»در پایین پله ها و نزدیک تر از چیزي که تصور میکردم منتظر ایستاده بود و من ی کراست روي او پریدم. مرا گرفت و قبل از این که ناگهان مرا نزدیک تر بکشد، براي چند لحظه، در فاصله ي محتاطانه اي نگه ام داشت.در گوشم زمزمه کرد:«دوباره اشتباه می کنی. تو اصلاً هم آماده نیستی هیچکس نباید انقدر وسوس هبرانگیز به نظر بیاد، عادلانه نیست.»پرسیدم:«وسوسه انگیز به چه صورت؟ من میتونم عوض کنم...»آهی کشید و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۵ صبح
سرش را تکان داد:«تو خیلی خنگی» با لطافت لب هاي سردش را به پیشانی ام فشرد، و اتاق به گردش در آمد. بوي نفسش فکر کردن را غیر ممکن میکرد.گفت:«باید توضیح بدم چه جوري وسوسه ام می کنی؟»ققطعاً انتظار نداشت جوابی بدهم. انگشتانش به آرامی از روي ستون فقراتم پایین می آمدند؛ نفسش سری عتر به پوستم میرسید. دستان بی جانم روي قفسه ي سینه اش بودند و من دوباره احساس سرگیجه کردم. به آرامی سرش را کج کرد و ل بهاي سردش را براي دومین بار به لبانم رساند و خیلی بادقت، به آرامی آ نها را از هم جدا کرد.و بعد من از حال رفتم.«بلا؟؟؟» همان طور که مرا م یگرفت و می ایستاند، صدایش مضطرب شد.با گیجی او را متهم کردم:«من... رو... از... حال... بردي»با عصبانیت شروع به غرغر کرد:«من با تو چی کار کنم؟ دیروز بوسیدمت، بهم حمله کردي! امروز رو دستم بی هوش شدی.»به سستی خندیدم. وقتی سرم گیج می رفت، گذاشتم بازوانش نگه ام دارند.آه کشید:«عجب مزدي واسه خوب بودن تو همه چیز.»هنوز گیج بودم. «مشکل همینه. تو خیلی خوبی. خیلی خیلی خوب»پرسید:«حالت بده؟»قبلاً هم مرا این طوري دیده بود.«اصلاً این یه نوع از حال رفتن نبود. نمی دونم چی شد.» با پشیمانی سرم را تکان دادم:«فکر کنم، فراموش کردم نفس بکشم.»«اینطوري هیچ جا نمی تونم ببرمت»تاکید کردم:«من خوبم. در هر حال خانواده ات فکر می کنن من احمقم. فرقش چیه؟»براي لحظ هاي بررسی ام کرد و به صورت غیرمنتظره اي، نظر داد:«از ترکیب این رنگ با پوستت خیلی خوشم میاد.»به صورت لذت بخشی سرخ شدم و به سمتِ دیگري نگاه کردم.گفتم:«ببین من واقعاً به سختی سعی می کنم در مورد کاري که چیزي به انجام دادنش نمونده، فکر نکنم. پس میشه دیگه بریم؟»«و تو نگرانی؛ نه به خاطر این که داري می ري یه خونه پر از خو نآشام ببینی، بلکه به این خاطر که فکر می کنی این خون آشام ها تو رو قبول نمیکنن. درسته؟»بلافاصله جواب دادم: «درسته.» تعجبم را در کاربرد معمولی این کلماتش پنهان کردم.سرش را تکان داد:«تو شگفت انگیزي.»همین طور که وانتم را به سمتِ بیرون شهر می راند، متوجه شدم که نمی دانم کجا زندگی می کند. از روي پلِرودخانه ي کالاوا گذشتیم. جاده به سمت شمال می پیچید. خانه هایی که از کنارمان می گذشتند، از هم فاصله می گرفتند و بزرگ تر می شدند. و سپس، تماماً از خانه هاي دیگر گذشتیم و به سمت جنگل م هآلود رفتیم.همین طور که داشتم تصمیم می گرفتم بپرسم یا صبور باشم، ناگهان به سمت یک جاده خاکی که بدون تابلو بود و از بین سرخ سها به سختی دیده می شد، پیچید. جنگل از هر دو طرف به جاده نفوذ کرده بود و جاده با پیچش هاي مارگونه اش به دور درختان باستانی، تنها تا چند متر قابل تشخیص بود.و سپس، پس از چند مایل، درختان از هم فاصله گرفتند و ما ناگهان در یک علف زار بودیم، یا شاید واقعاً یک محوطه ي چمنِ ساخته ي دست انسان؟ اما تیرگی جنگل کم نشد چون شش درخت سدر کهن با شاخه هاي وسیع و پرپیچ و خمشان، بر تمام محوطه سایه انداخته بودند. درختان سایه هاي محافظشان را درست تا دیوار خانه اي که در میانشان روییده بود، گسترش داده بودند که ایوان پیچیده به دور طبقه ي اول آن را بی استفاده می کردند.نمی دانستم انتظار چه چیزي را داشتم اما قطعاً منتظر چنین چیزي نبودم. خانه اي جاویدان، دلنشین و احتمالاً صدساله بود با رنگ سفیدِ ملایم و کم رنگ. سه طبقه با تقسیم بندي هاي مناسب داشت و مستطیل شکل بود.درها و پنجره ها یا ساز هي اصلی بودند و یا خیلی خوب بازسازي شده بودند. وانتِ من تنها ماشین در دیدرس بود. می توانستم صداي رودخانه را که در تیرگی جنگل پنهان بود، در همان نزدیکی بشنوم.«واو!»لبخند زد:«ازش خوشت میاد؟»«این... جذابیتِ خاصی داره»انتهاي موهایم را کشید و بیصدا خندید.پرسید:«حاضري؟»درِ طرفِ من را باز کرد.«حتی یه ذره بزن بریم.» سعی کردم بخندم، اما خنده در گلویم گیر کرد. با نگرانی موهایم را صاف کردم.«خیلی دوست داشتنی شدي.»دستم را به سادگی گرفت؛ بدون این که درباره اش فکر کند.از میان سایه ي غلیظ، قدم زنان به سمتِ ایوان رفتیم. می دانستم می تواند تنشم را حس کند. شستش را به صورت دایره وار و آرامش بخش، پشتِ دستم میکشید.در را برایم باز کرد.داخل خانه که بزرگ و روشن و خیلی بی آلایش بود، باز هم شگفت انگیزتر و از بیرون غیرقابل پیش بینی تر بود. خانه در اصل باید چند اتاق مجزا می بود اما بیشتر دیوارها را از طبقه ي اول برداشته بودند تا یک فضاي بزرگ بسازند. در عقب، دیوارِ رو به جنوب را تماماً با شیشه عوض کرده بودند و در آن سوي سایه ي سدرها، چمن زارِ بدون پوشش تا رودخانه ي پهناور گسترش یافته بود. پلکانی حجیم و دایره اي در قسمتِ غربیِ اتاق حاکم بود.دیوارها، سقف تیردار، زمین چوبی و فر شهاي ضخیم همه در مایه هاي سفید رنگ بودند.در قسمتی که براي یک پیانوي تماشاییِ مجلل، بلندتر از جاهاي دیگر زمین ساخته شده بود، دقیقاً سمتِ چپ در، پدر و مادر ادوارد براي خوشامدگویی به ما ایستاده بودند.دکتر کالن را قبلاً دیده بودم اما باز هم نمی توانستم جلوي شکه شدنم از جوانی و کمال ظالمانه اش را بگیرم. در کنارش ازمی ایستاده بود. حدس می زدم. تنها فرد خانواده که قبلاً ندیده بودم. همان رنگ پریدگی و زیباییِ بقیه را داشت. چیزي در صورتِ قلب مانندش، امواج مهربانی اش و موهاي کاراملی رنگش، مرا به یاد دختران ساده ي زمان فیلم هاي صامت می انداخت. کوچک و قلمی بود اما به نسبتِ دیگران، کمتر زاویه دار و بیشتر گرد بود. هردو لباس هاي معمولیِ رن گروشنی پوشیده بودند که با درون خانه جور بود.براي خوشامد گویی لبخند زدند اما حرکتی براي رسیدن به ما نکردند. حدس زدم سعی میکردند مرا نترسانند.صداي ادوارد سکوت کوتاه را شکست:«کارلایل، ازمی، این بلائه.»«خیلی خوش اومدي بلا.» کارلایل با دقت و اندازه، قدم برداشت تا به من رسید. به طور آزمایشی دستش را بالا آورد و من قدمی به جلو برداشتم تا با او دست بدهم.«خوشحالم که شما رو دوباره می بینم، دکتر کالن»«خواهش می کنم منو کارلایل صدا کن.»«کارلایل.» به او لبخندي زدم. اعتماد به نفسِ ناگهانی ام شگفت زده ام کرد. می توانستم آسودگی خاطر ادوارد را در کنارم حس کنم.ازمی هم لبخند زد و قدمی به جلو برداشت تا دستش به دستم برسد. دست سرد و سنگی اش همان چیزي بود که انتظار داشتم.خالصانه گفت:«خوشحالم که با تو آشنا میشم.»«ممنون. منم از دیدنتون شما خوشحالم.» و واقعاً بودم. مثل ملاقات با یک داستان پریان بود سفیدبرفیِ واقعی.ادوارد پرسید:«آلیس و جسپر کجان؟» اما کسی جواب نداد. چون آن ها در همان لحظه بالاي پلکان عریض پدیدار شدند.آلیس با اشتیاق گفت:«هی، ادوارد!» به پایین پله ها دوید. تضادي از موي سیاه و صورت سفید، که خیلی ناگهانی و دلپذیر جلوي من ایستاد. کارلایل و ازمی نگاه هاي اخطاردهنده اي به او انداختند اما من خوشم آمد. طبیعی بود، حداقل براي او.آلیس گفت:«سلام، بلا» و به جلو خم شد تا گونه ام را ببوسد. اگر ازمی و کارلایل نگاههاي محتاطانه اي داشتند، حالا گیج به نظر می رسیدند. من هم شوکه شده بودم اما خیلی هم خوشحال بودم که به نظر می رسیدتماماً مرا پذیرفته اند. وقتی احساس کردم ادوارد محکم در کنارم ایستاد، جا خوردم. نیم نگاهی به صورتش انداختم اما غیرقابل خواندن بود.پآلیس توضیح داد:«تو واقعاً بوي خوبی میدي، هیچ وقت متوجه نشده بودم.» که واقعاً خجالت زده ام کرد. به نظر نمی رسید هیچکدام شان کاملاً بدانند چه باید بگویند، تا ای نکه جسپر هم آمد. قدبلند و مانند شیر. احساس آسایشی درونم شکل گرفت و من ناگهان، علی رغم جایی که بودم، احساس راحتی کردم. ادوارد به جسپر خیره شد، یک ابرویش را بالا برد و من به یاد آوردم که جسپر چه کاري می تواند انجام دهد.جسپر گفت:«سلام بلا.» فاصله اش را حفظ کرد، بدون اقدامی براي دست دادن. اما غیر ممکن بود که نزدیک او احساس ناراحتی کرد.«سلام جسپر» با خجالت به او و سپس به دیگران لبخند زدم:«از دیدن همتون خوشوقتم شما خونه ي خیلی قشنگی دارید» این را بر طبق آیین و رسوم اضافه کردم.ازمی گفت:«ممنون. ما خیلی خوشحالیم که تو اومدي.» خیلی با احساس صحبت کرد و فهمیدم که فکر می کند من شجاع هستم.و این را هم فهمیدم که امت و رزالی حضور ندارند. به یاد حالت خیلی معصوم ادوارد افتادم که وقتی از اوراجع به این که دیگران از من خوششان نیاید، پرسیدم، به چهر هاش دست داد.حالت کارلایل، رشته ي افکارم را پاره کرد. مشتاقانه به ادوارد زل زده بود. از گوشه ي چشم دیدم که ادوارد یک مرتبه سر تکان داد.به سمتِ دیگري نگاه کردم. سعی کردم مودب باشم. چشمانم دوباره به ساز زیبایی که در گوشه اي نزدیک به در قرار گرفته بود، افتاد. ناگهان به یاد خیالاتِ دوران کودک یام افتادم که دوست داشتم یک بلیط بخت آزمایی ببرم تا براي مادرم یک گراند پیانو بخرم.او واقعاً خوب نبود فقط براي خودش، پیانوي دست دوم مان را می نواخت اما من دوست داشتم نواختنش را تماشا کنم. او خوشحال و مجذوب شده بود و براي من به نظر کسی، غیر از شخصیتِ مامان م یآمد. تمام درس ها را به من یاد می داد. البته مثل بیشتر بچه ها، تا وقتی که مرا به حال خود رها نکرده بود، شکایت میکردم.ازمی متوجه ي شیفتگی ام شد.پرسید:«ساز می زنی؟» سرش را به سمتِ پیانو متمایل کرد. سرم را تکان دادم:«نه اصلاً. ولی این خیلی قشنگه مال شماست؟»خندید:«ادوارد بهت نگفته بود که موسیقی کار میکنه؟»«نه»با چشمانِ باریک شده، به حالتِ معصومانه اي که او به خود گرفته بود، خیره شدم:«حدس می زنم باید می دونستم»ازمی ابروهاي ظریفش را با گیجی بالا برد.روشن کردم:«ادوارد می تونه همه جور کاري بکنه، درسته؟»جسپر پوزخند صداداري زد و ازمی نگاه سرزنش باري به ادوارد انداخت.سرزنش کنان گفت:«امیدوارم خودنمایی نکرده باشی بی ادبیه»«فقط یه خورده» آزادانه خندید. چهره ي ازمی با این صدا نرم شد و آ نها نگاه مختصري رد و بدل کردند که من معنی اش را نفهمیدم؛ هرچند که صورت ازمی تقریباً از خود راضی به نظر می رسید.تصحیح کردم:«در واقع، اون خیلی متواضع بوده»ازمی تشویق کنان گفت:«خب، براش ساز بزن»اعتراض کرد:«خودت همین الان گفتی خودنمایی، ب یادبیه»و او جواب داد:«تو هر قانونی، استثنائی وجود داره»داوطلبانه گفتم:«دوست دارم ساز زدنت رو ببینم»ازمی او را به طرف پیانو هل داد:«پس تصویب شد.» ادوارد مرا به دنبال خودش کشید، و روي صندلیِ کنارش نشاند.قبل از ای نکه کلیدها را بزند، نگاه خشمگین و طولان یاي به من انداخت.و سپس انگشتانش با نرمی بر روي دکمه هاي عاجی رنگ به گردش در آمد و اتاق با ترکیبی از صداها پر شد. خیلی مجلل بود، باور این که فقط یک جفت دست این را می نوازد، غیرممکن بود.چانه ام آویزان شد و دهانم از شگفتی و حیرت باز ماند و صداي خندیدنِ آرامی را از پشت سرم شنیدم که به واکنش من میخندید.ادوارد با لحنی معمولی به من نگاه کرد، هنوز صداي موزیک در اطراف مان بدون قطع شدن یا مکث کردن، پراکنده بود. «ازش خوشت میاد؟»بریده بریده گفتم:«تو این رو نوشتی؟»تازه داشتم می فهمیدم.سر تکان داد:«ازمی اینو دوست داره»چشمانم را بستم و سرم را تکان دادم.«چی شده؟»«شدیداً احساس ناچیزي می کنم.»موسیقی آرام شد و به چیزي ملایم تر تبدیل شد. و در کمال شگفتی ام، از میان امواج انبوه نتها، لالایش را کشف کردم.با ملایمت گفت:«تو الهام بخش این یکی بودي» موسیقی بیش از حد دلنشین شد.نمی توانستم صحبت کنم.با حالت محاور هاي گفت:«می دونی، اونا دوسِت دارن. مخصوصاً ازمی»نگاهی به پشت سرم انداختم، اما حالا آن اتاق بزرگ خالی بود:«کجا رفتن؟»«فکر می کنم، خیلی زیرکانه، کمی فضاي شخصی بهمون دادن»آه کشیدم:«اونا من رو دوست دارن... اما رزالی و اِمِت..»دنبالش حرکت کردم. مطمئن نبودم چطورشک هایم را بیان کنم.اخم کرد و گفت:«نگران رزالی نباش.» . چشمانش گشاد و متقاعدکننده شده بودند:«بالاخره با این مسئله کنار میاد.»با بدبینی لبهایم را جمع کردم:«اِمِت.»«خب، اون فکر می کنه من دیوونه ام. این درسته. ولی مشکلی با تو نداره. داره سعی می کنه رزالی رو سر عقل بیاره»«چی ناراحتش می کنه؟» مطمئن نبودم بخواهم جوابش را بشنوم.آه عمیقی کشید:« رزالی بیشتر از همه مشکل داره با چیزي که... ما هستیم. براش سخته کسی حقیقت رو بدونه و یه مقدار هم حسوده.»ناباورانه پرسیدم:«رزالی به من حسودي می کنه؟»سعی کردم دنیایی را تصور کنم که کسی به خیره کنندگی رزالی، بتواند دلیل قانع کننده اي براي حسادت کردن به کسی مثل من داشته باشد.شانه هایش را بالا انداخت«تو انسانی. و اونم آرزو می کنه که انسان بود.»من من کنان گفتم:«اوه!»هنوز مبهوت بودم«گرچه، حتی جسپر هم...»گفت:«اون واقعاً تقصیر منه. بهت گفتم که آخرین نفریه که روش ما رو واسه زندگی کردن امتحان کرده. بهش هشدار دادم که فاصله ش رو حفظ کنه.»به دلیلش فکر کردم و بدنم لرزید.«ازمی و کارلایل...؟» سریع ادامه دادم تا نگذارم متوجه شود.خوشحالن که من رو خوشحال می بینن. در واقع، ازمی حتی اگه تو یه چشم سوم داشتی، یا پاهاي پره دار،اهمیتی نمی داد. تمام این مدت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۵ صبح
نگرانم بود. می ترسید چیزي از ذاتم وقتی که درست می شدم، اشتباه شده.وقتی که کارلایل عوضم کرد، خیلی جوون بودم... ازمی الان خیلی خوشحاله. هر وقت که لمست می کنم، اون نزدیکه از احساس رضایت خفه»«آلیس به نظر خیلی... پرشور و حرارت میاد.»با لب هاي به همچسبیده گفت:«آلیس تو دیدن قضایا، دید مخصوص به خودش رو داره.»«و تو نمی خواي اینو توضیح بدي، می خواي؟»لحظه اي سکوت بین مان حکم فرما شد. فهمید که می دانم چیزي را از من پنهان میکند. فهمیدم که حالا نمی خواست چیزي بگوید.«خب، کارلایل چی داشت بهت می گفت؟»ابروانش را در هم کشید:«متوجه شدي، درسته؟»شانه بالا انداختم:«البته.»قبل از این که جوابی بدهد، براي چند ثانیه، متفکرانه به من خیره شد:«می خواست خبرهایی رو بهم بده و نمی دونست چیزیه که من به تو هم میگم یا نه»«میگی؟»«مجبورم. چون می خوام یه ذره... چند روز آینده رو بیش از حد مواظبت باشم یا چند هفته و نمی خوام فکر کنی من طبیعتاً موجود سلطه جویی ام»«چی شده؟»«چیزي نشده. درواقع، آلیس بازدیدکننده هایی رو دیده که به زودي میان. اونا می دونن ما این جاییم، و کنجکاون»«بازدیدکننده ها؟»«آره. خب، البته، اونا مثل ما نیستن. منظورم روش شکارشونه. احتمالاً اصلاً توي شهر نمیان. ولی من به هیچ وجه نمی ذارم تا وقتی که اونا برن، از دیدم خارج شی»لرزه به تنم افتاد.زمزمه کرد:«آخرش یه واکنش معقول! داشتم فکر می کردم که تو هیچ حسی واسه محافظت از خودت نداري.»گذاشتم که بگذرد. اطراف را نگاه م یکردم. چشمانم دوباره دور این اتاق بزرگ سرگردان بودند.نگاه ام را دنبال کرد و گفت:«چیزي نیست که انتظارش رو داشتی. هست؟»حرفش را تایید کردم:«نه»موذیانه ادامه داد:«نه تابوتی و نه یه کپه جمجه تو گوشه اي. حتی فکر نمی کنم که تار عنکبوت هم داشته باشیم... چه یأسیه واسه تو»حرف هاي نیش دارش را نشنیده گرفتم:«خیلی روشنه... و خیلی باز»وقتی جواب داد صدایش جد يتر بود:«اینجا تنها جاییه که ما هرگز مجبور نیستیم توش قایم بشیم»موسیقی اي که هنوز درحال نواختنش بود موسیقیِ من داشت به انتها می رسید. آخرین اکوردها به یک کلید غمگین تغییر م یکردند و آخرین نُت به طرز اندو هباري، در سکوت محو شد.زیرلبی گفتم:«مرسی»متوجه شدم که اشک در چشمانم حلقه زده. خجالت زده پاکشان کردم.گوشه ي چشمم را با دست نوازش کرد و قطره اشکی را که از دست من در رفته بود، برداشت. انگشتش را بالا برد. در فکر فرو رفته بود. قطره اي از اشک هاي روي صورتم را امتحان کرد.بعد، به سرعتی که من نتوانستم مطمئن باشم که واقعاً این کار را کرده یا نه، انگشتش را در دهانش برد تا مزه مزه اش کند.با کنجکاوي نگاهش کردم و او براي لحظ هاي کشدار، به من خیره شد تا اینکه عاقبت، لبخند زد.«می خواي بقیه ي قسم تهاي خونه رو ببینی؟»براي اطمینان پرسیدم:«تابوتی نیست؟» حالت طعنه آمیز صدایم نتوانست دلواپسیِ کوچک اما واقعی ام را به طور کامل پنهان کند.خندید. دستم را گرفت و مرا از جلوي پیانو گذراند.قول داد:«هیچ تابوتی نیست»از پلکان بزرگ بالا رفتیم. دستم روي نرده هاي صاف و براق کشیده میشد. سرسراي بزرگ بالاي پله ها، با چوب هاي عسلی رنگ، قاب بندي شده بود؛ درست مثل تخت ههاي کف اتاق.همین طور که در گذشتن از مقابل درها راهنمایی ام می کرد، اشاره کرد:«اتاق رزالی و امت... دفتر کارلایل... اتاق آلیس..»می خواست ادامه بدهد اما من مثل یک مرده در انتهاي سرسرا ایستادم و ناباورانه به زر و زیوري که بالاي سرم، روي دیوار آویزان شده بودند، زل زدم. ادوارد با دهان بسته، به قیافه ي سردرگمم خندید.گفت:«می تونی بخندي. این به نوعی طعنه آمیزه.»نخندیدم. دستم خود به خود بالا رفت و یکی از انگشتانم طوري دراز شد که انگار می خواست صلیب بزرگ چوبی را لمس کند.رنگ سبز تیره اش با نمون هي روشن تري که روي دیوار بود، در تضاد بود. لمسش نکردم. اگرچه کنجکاو بودم بدانم آن چوب کهنه به انداز هاي که به نظر می رسید، نرم است یا نهحدس زدم:«این باید خیلی قدیمی باشه»شانه بالا انداخت:«اوایل 1630 ، یه کم بیشتر یا کمتر»نگاهم را از صلیب برداشتم تا به او خیره شوم.تعجب کردم:«چرا اینو اینجا نگه میداري؟»«اسه تجدید خاطرات گذشته، این مالِ پدرِ کارلایله.»با تردید اظهار نظر کردم:«اون عتیقه جمع م یکرده؟»«نه اون خودش اینو کند هکاري کرده. این بالاي دیوار میز موعظ هاش باقی مونده، جایی که توش سخنرانی می کرد»مطمئن نبودم که صورتم این شوك ناگهانی را آشکار نکرده باشد، اما براي احتیاط باز هم به صلیب ساده و قدیمی زل زدم. به سرعت مسئله ي ذهنی ام را حل کردم. صلیب بیش از س یصد و هفتاد سال قدمت داشت. همان طور که سعی می کردم مغزم را از مغول هي این همه سال بیرون بکشم، سکوت به درازا کشید.نگران به نظر می رسید:«حالت خوبه؟»سوالش را نادیده گرفتم و به آرامی پرسیدم:«کارلایل چند سالشه؟» هنوز از تعجب به بالا خیره بودم.ادوارد گفت:«اون تولد س یصد و شصت و دومین سالگیش رو جشن گرفت؟» به او نگاه کردم، میلیون ها سوال در چشمانم بود.هم چنان که صحبت میکرد با دقت به من نگاه کرد.«کارلایل اعتقاد داره که در سال 1640 تو لندن به دنیا اومد. به هر حال زمان با این دقت مشخص نشده. حداقل براي مردم عادي. گرچه این دقیقاً مربوط به قبل از قانون کراموِل میشه.»صورتم را خونسرد نگه داشتم و همین طور که به او گوش می دادم، متوجه ي دقتش در بررسی امور شدم. اگر سعی نمی کردم این حرف ها را باور کنم، برایم راحتتر بود«اون تنها پسر پیشواي روحانیِ کلیسا بود. مادرش وقتِ به دنیا اوردن اون فوت کرد. باباش یکی از متعصب هاي افراطی بود. وقتی پروتستان ها به قدرت رسیدند، اون مشتاق شکنج هي کاتولیک هاي رومی و بقیه ي مذهب ها بود. و حقیقت وجود شیطان رو هم باور داشت. اون اجاز هي شکار ساحره ها، گرگینه ها و... خون آشام ها رو صادر کرد»این کلمه باعث شد خشک شوم. مطمئنم این را می دانست اما بدون مکث کردن، خون آشام ها رو صادر کرد ادامه داد.«اونا خیلی از مردم بی گناه رو سوزوندن صدالبته موجودات حقیقی اي که دنبالشون بودند، به راحتی گرفتار نمی شدند.»«وقتی پیشواي روحانی پیر شد، پسر مطیعش رو تو تاخت و تازها، جانشینِ خودش کرد. اوایل کارلایل ناامیدکننده بود؛ اون تو متهم کردن و دیدن شیاطینِ جاهایی که وجود نداشتن، سریع عمل نمیکرد اما در عین حال سمج و با پشتکار بود و از پدرش باهوش تر.در واقع اون گروهی از خون آشام هاي حقیقی رو پیدا کرد که تو مجاري فاضلاب شهر قایم شده بودند و فقط شب ها براي شکار بیرون می اومدن. اون روزا، زمانی که هیولاها فقط تو اسطوره و افسانه نبودن، بیشتر اونا ای نطوري زندگی می کردن»«البته مردم چنگال ها و مشعل هاشون رو یکی کردن»- حالا خنده ي مختصرش تاریک تر بود-«و همون جایی که کارلایل هیولاها رو موقع اومدن تو خیابون دیده بود، منتظر موندن. بالاخره یکی ظاهر شد.»صدایش خیلی آرام بود و باید به خودم فشار م یآوردم تا متوجه ي کلماتش شوم.«اون احتمالاً باستانی بوده و از گرسنگی ضعیف شده. وقتی کارلایل ردپاي انبوده مردم رو گرفت، صداش رو شنید که با زبان لاتین به بقیه اعلام خطر می کرد. اون بین خیابو نها می دوید و کارلایل که بیست و سه ساله و خیلی تند و تیز بود، رهبر این تعقیب بود. اون موجود به راحتی میتونست ازشون پیشی بگیره اما کارلایل فکر می کنه که خیلی گرسنه اش بوده واسه همین برگشت و حمله کرد. اول روي کارلایل افتاد اما بقیه درست پشتش بودن واسه همین برگشت تا از خودش دفاع کنه. دو مرد رو کشت و با سومین نفر فرار کرد و کارلایل رو که خون ریزي داشت، تو خیابون رها کردمکث کرد. می توانستم احساس کنم که چیزي را در ذهنش تغییر می داد و از من پنهان می کرد«کارلایل می دونست پدرش چی کار م یکرد. می خواست جنازه ها رو آتیش بزنه هرچیزي که به وسیل هي هیولا آلودهشده بود، باید نابود می شد. کارلایل به صورت غریزي عمل کرد تا زندگیِ خودش رو نجات بده. وقتی که انبوه مردم، شیطان و قربانی اش رو تعقیب می کردند، چهار دست و پا از کوچه بیرون اومد و تو یه زیرزمین قایم شد. سه روز خودش رو لابه لاي سیب زمینی هایی که داشتن م یپوسیدن، مخفی کرد. یه معجزه ست که تونست ساکت بمونه و کاري کنه که پیداش نکن»«اما دیگه تموم شده بود و اون فهمید تبدیل به چی شده.»مطمئن نبودم که صورتم چه چیزي نشان می داد اما ناگهان، حالتش تغییر کرد.پرسید:«چه احساسی داري؟»به او اطمینان دادم:«خوبم.» بعد با دودلی لبم را گاز گرفتم. مطمئناً کنجکاوي اي را که در نگاهم شعله می کشید، دیده بود.لبخند زد:«انتظار دارم سوا لهاي بیشتري داشته باشی که ازم بپرسی.»«یه کم.»لبخندش بر روي دندان هاي فوق العاده اش پهن شد. شروع به برگشتن به پایین عمارت کرد. مرا با دست می کشید.تشویقم کرد:«پس بیا. نشونت میدم.»
 
کارلایلمرا به سمت عقب، به طرف اتاقی که قبلاً به عنوان دفترِ کارلایل به آن اشاره کرده بود، هدایت کرد. لحظه اي بیرون در توقف کرد.صداي کارلایل دعوت مان کرد:«بیاین تو.»ادوارد در را به اتاقی با سقف مرتفع و پنجره هایی بلند و مشرف به غرب باز کرد. دیوارهایی که قابل دیدن بودند، با چوبی تیر هتر پوشانده شده بودند.بیشتر فضاي دیوارها با قفسه هاي کتاب بلندي پوشیده شده بود، که به بالاي سر من می رسیدند و کتاب هاي بسیاري را در خود جاي داده بودند، به طوري که تا به حال این همه کتاب در بیرون از کتاب خانه اي ندیده بودم.کارلایل پشت میزي بزرگ از جنس چوب ماهون، روي یک صندلی چرمی نشسته بود و نشانه اي در صفحاتی از کتابِ ضخیمی که در دست داشت، می زد. اتاق مثل تصوراتِ من از دفتر رئیس یک دانشگاه بود. فقط کارلایل جوان تر از آن بود که در این تصور بگنجد.در حالی که از جایش بلند م یشد، با لحن خوشایندي از ما پرسید:«چه کاري می تونم واسه تون بکنم؟»ادوارد گفت:«من می خواستم کمی از تاری خمون رو به بلا نشون بدم... خب، در واقع تاریخ تو رو.»معذرت خواهی کردم:«ما نمی خواستیم مزاحمت بشیم.»«مطلقاً. می خواید از کجا شروع کنید.»ادوارد پاسخ داد:«درشکه چی.»و دستش را به آهستگی و با بی توجهی بر شانه ام گذاشت و مرا به سمت عقب، به طرف دري که تازه از آن گذشته بودیم، برگرداند. هربار تماسِ او با من، حتی در معمولی ترین حالت هم در قلبم واکنش شنیدنی و آشکاري ایجاد می کرد. و این با وجود کارلایل در آنجا خجالت آور تر بود.دیواري که با آن روبه رو شدیم با بقیه متفاوت بود. به جاي قفسه هاي کتاب، دیوار با عکس هاي قاب شده در هر اندازه اي پر شده بود، بعضی پررنگ بودند؛ و بقیه رنگِ گرفته و تیره اي داشتند. به دنبال چیزي منطقی گشتم، عامل مشترکی در بین نقوش این کلکسیون، اما هیچ چیز توجهم را در بررسی شتاب زده ام جلب نکردادوارد مرا به سمت چپ کشید و جلوي نقاشیِ رنگِ روغنی که کوچک و مربعی شکل بود و قابِ چوبیِ ساده اي داشت، متوقفم کرد. نقاشی در برابر دیگر تابلوها که بزرگ تر و روشن تر بودند و رنگ هاي متنوع سیبیا داشتند، چندان به چشم نمی آمد. تابلو، نقاشیِ ظریفی از یک شهر پر از سق فهاي پرشیب بود که میل هاي باریک بالاي مناره هایش، بر فراز بر جهاي پراکنده اي قرار داشتند.ادوارد گفت:«لندن در دهه ي 1650»کارلایل که چند قدم عق بتر از ما بود، اضافه کرد:«لندنِ جوانیِ من.» به خود لرزیدم. نزدیک شدنش را حس نکرده بودم. ادوارد دستم را فشار داد.ادوارد پرسید:«داستان رو می گی؟» کمی چرخیدم تا واکنش کارلایل را ببینم.نیم نگاه ام را دید و لبخند زد. پاسخ داد:«دوست داشتم بگم» همین طور که به ادوارد نیشخند میزد، اضافه کرد:«اما راستش داره یه کم دیرم می شه. امروز صبح از بیمارستان زنگ زدن دکتر اسنو امروز مریضه. به علاوه، تو داستا نها رو به خوبی من میدونی»ترکیب عجیبی براي درك نکردن بود نگرانی هر روز دکتر شهر، گرفتار شدن در بحثی راجع به زندگی در قرن هفدهمِ لندن بود.و دانستن ای نکه او فقط براي استفاده ي من، با صداي بلند حرف میزد هم آشفته کننده بود.کارلایل بعد از این که لبخند گرم دیگري به من تحویل داد، اتاق را ترك کرد.براي مدتی طولانی، به تصویر کوچک زادگاه کارلایل خیره شدم.سرانجام پرسیدم:«بعد چه اتفاقی افتاد؟» به ادوارد که مرا تماشا می کرد، خیره شدم «وقتی متوجه شد، چه اتفاقی براش افتاده؟»نگاهش را به نقاشی ها برگرداند و من نگاه کردم تا ببینم حالا کدام نقاشی توجهش را جلب کرده. یک منظره ي بزرگ تر با رنگ هایی متزلزل بود چمن زار خالی و سایه واري در جنگل، با یک قله ي پرصخره در دوردست.ادوارد به آهستگی گفت:«وقتی فهمید چی شده، باهاش مقابله کرد. سعی کرد خوش رو نابود کنه ولی این به آسونی امکا نپذیر نیست.»«چطور؟» نمی خواستم این را بلند بگویم اما شک هشدنم باعث شد که این کلمه از دهنم در رود.ادوارد با خونسردي گفت:«اون از ارتفاع زیاد پایین پرید. سعی کرد خودش رو تو اقیانوس غرق کنه... ولی تو زندگی جدید جوون بود و خیلی قوي. این عجیبه که م یتونست در مقابل غذا خوردن... مقاومت کنه... در حالی که خیلی جوون بود. غریزه ي اون زمان قدرت زیادي داره، بر همه چیز مسلط میشه. ولی اون به قدري از خودش بیزار بود که بتونه سعی کنه خودش رو از گرسنگی بکشه.»با صداي آهسته اي پرسیدم:«این امکان پذیره؟»«نه، را ههاي خیلی کمی هستند که ما به وسیله ي اونا کشته میشیم»دهانم را باز کردم تا بپرسم اما قبل از ای نکه چیزي بگویم، دوباره شروع به صحبت کرد.«واسه همین گرسنه تر شد و در آخر، ضعیف. تا اونجا که می تونست از آدم ها فاصله می گرفت اما قدرت اراده اش هم داشت کم میشد. چندین ماه تو شب سرگردون بود. دنبال خلوت ترین محل ها می گشت. از خودش متنفر بود.»یه شب یه گله گوزن از پناهگاهش گذشتن. خیلی وحشی بود و تشنگی اش باعث شد بدون هیچ فکري بهشون حمله کنه. قدرتش برگشت و اون فهمید راهی جز تبدیل شدن به هیولاي شر مآور و پستی که ازش می ترسید، وجود نداره.اون تو زندگی سابقش گوشت گوزن نخورده بود؟ تا ماه بعد فلسفه ي جدیدش به وجود اومد. اون می تونست بدون این که یه هیولا باشه، به زندگی ادامه بده. دوباره خودش رو پیدا کرد و شروع کرد به بهتر استفاده کردن از وقتش. اون همیشه باهوش و مشتاق یادگرفتن بود. حالا وقت نامحدودی داشت. شب ها رو به مطالعه و روزها رو به برنامه ریزي می گذروند. به فرانسه شنا کرد....»«به فرانسه شنا کرد؟»با صبوري گفت:«مردم همیشه تو این کانال 2 شنا می کنن، بلا»«حدس می زنم درست باشه. فقط به نظرم اومد تو این زمینه یه نمه خنده داره. ادامه بده»«شنا کردن واسه ما آسونه.»صبر کرد. از ظاهرش معلوم بود که سرگرم شده است.«قول می دم دیگه وسط حرفت نپرم.»مرموزانه خندید و جمله اش را تمام کرد:«به خاطر این که ما عملاً نیازي به نفس کشیدن نداریم.»«شما....»«نه. نه. تو قول دادي»در حالی که انگشت سردش را بر ل بهایم قرار میداد، خندید و گفت:«می خواي داستان رو بشنوي یا نه؟»از زیر انگشتش، به شکل نامفهومی، گفتم:«نمی تونی بعد از دادن ه مچین اطلاعاتی، انتظار داشته باشی چیزي نگم.»دستش را بالا برد و آن را به سمت گردنم حرکت داد. سرعت تپش قلبم به این کار واکنش نشان داد، اما من پافشاري کردم.پرسیدم«تو مجبور نیستی نفس بکشی؟»شانه اش را بالا انداخت و گفت:«نه، نیازي نیست. فقط یه عادته»«چه قدر می تونی بدون نفس کشیدن بمونی؟»«فکر می کنم، تا ابد. یه ذره ناخوشاینده... که بدون حس بویایی باشم»صدایش را منعکس کردم«یه ذره ناخوشایند»به چهره ي خودم توجهی نداشتم، اما چیزي در آن، حس اندوه او را برانگیخت. دستش را به سمت خود رها کرد و ساکت ایستاد، چش مهایش با دقت به صورتم نگاه می کردند. سکوت طولانی شد. چهره اش مثل سنگ بی حرکت بود.صورت یخ زده اش را لمس کردم و گفتم:«چی شده؟»صورتش زیر دستم نرم شد و آهی کشید:«منتظرم تا اتفاق بیفته.»«که چی اتفاق بیفته؟»«می دونم که بالاخره یه روزي، چیزي که من بهت میگم یا چیزي که می بینی، بیش از حد انتظارت میشه. اون وقت تو ازم فرار م یکنی و در حین فرار، جیغ میکشی.»نیم چه لبخندي زد اما چشمانش جدي بودند:«من جلوت رو نمی گیرم. می خوام این اتفاق بیفته چون م یخوام تو در امنیت باشی. اما در عین حال، میخوام با تو«. باشم. این دو تا خواسته غیر ممکنه که با هم منطبق بشن.»قول دادم:«من به هیچ جا فرار نمیکنم»دوباره خندید:«خواهیم دید.»رو به او اخم کردم:«پس ادامه بده کارلایل داشت به سمت فرانسه شنا می کرد.»مکث کرد، دوباره به داستانش برگشت. به طور غیر ارادي، چشم هاش روي عکس دیگري لرزید رنگین ترین شان، عکسی که بهترین قاب را داشت. و بزرگ ترینشان، دو برابر بزر گتر از درِ کناري اش بود. نقاشی پر از شکل و شمای لهایی در رداهاي چرخان بود که در بالکنی مرمري، در صفوف بلند، به دور هم می چرخیدند. نمی توانستم بفهمم که نشانه ي اساطیر یونایی بودند یا شخصی تهاي شناور در ابرها که نمایا نگر کارکتر هاي کتاب مقدس بودند.«کارلایل به فرانسه شنا کرد و تا اواسط اروپا ادامه داد. به دانشگا ههاي اونجا رفت. شب ها موزیک و پزشکی و علم یاد می گرفت. شغل مورد علاقه اش که تنبیهِ خودش بود رو تو اون پیدا کرد. تو نجات دادن آد مها.»چهره اش را ترسی آمیخته با احترام فرا گرفت:«نمی تونم اون طور که مناسبه رنجش رو توصیف کنم. واسه کارلایل، دو قرن پر از تلاش و رنج و عذاب طول کشید تا بتونه خودداریش رو کامل کنه. اون الان کاملاً نسبت به بوي خون مصونه و م یتونه کاري که دوست داره رو بدون عذاب انجام بده. حالا اون تو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۴۶ صبح
بیمارستان، به آرامش زیادي دست پیدا کرده»ادوارد براي مدتی طولانی به آسمان خیره شد. ناگهان به نظر آمد هدف و قصدش را به یاد آورد. باانگشت هایش، به آرامی بر روي نقاشی بزرگی که جلویمان بود، ضربه زد.«اون داشت تو ایتالیا درس می خوند، وقتی که بقیه رو اونجا پیدا کرد. اونا خیلی بیشتر از اشباح فاضلاب هاي لندن تحصیل کرده و متمدن بودن.»او، چهار نفرِ نسبتاً موقري را که در بالاترین بالکون کشیده شده بودند و با آرامش هرج و مرج پایی نشان را تماشا می کردند، لمس کرد. گروه را به دقت بررسی کردم و با خنده اي ناگهانی متوجه شدم که مرد مو طلایی را می شناسم.«سولیمنا خیلی از دوستاي کارلایل الهام گرفته بود. اون همیشه اونا رو مثل خدایان می کشید.» ادوارد پیش خودش خندید و در حالی که سه نفر دیگر را که دو نفرشان موسیاه و دیگري زال بود نشان م یداد، گفت:«ارو، مارکوس، کائوس، محافظان شب کار هنر.»با صداي بلندي پرسیدم«چه اتفاقی واسه اونا افتاد؟» نوك انگشت هایم را در فاصله ي یک سانتی متري از اشکال نقاشی نگه داشته بودم.شانه اش را بالا انداخت:«اونا هنوز اونجان. به همون صورت که خدا م یدونه چند هزار سال بودن. کارلایل فقط مدت کوتاهی باهاشون موند، فقط چند دهه. اون خیلی نزاکتشون رو تحسین می کرد، پاکیشون رو؛ ولی اونا پافشاري کردن تا نفرت کارلایل رو به چیزي که خودشون بهش می گفتن منبع طبیعی غذا، درمان کنن.»«اونا سعی کردن کارلایل رو متقاعد کنن و اون سعی کرد اونا رو متقاعد کنه که البته تاثیري نداشت. واسه همین کارلایل تصمیم گرفت دنیاي جدید رو امتحان کنه. آرزو داشت کسایی مثل خودش پیدا کنه. می فهمی که! اون خیلی تنها بود»«مدت زیادي کسی رو پیدا نکرد اما همون طور که هیولاها تبدیل به شخصیت هاي قصه هاي پریان می شدن، اون فهمید م یتونه با مردمی که مشکوك نبودن، ارتباط برقرار کنه، انگار یکی از اوناست. شروع به تمرین پزشکی کرد. اما هم صحبتی که اون آرزوش رو داشت، ازش فرار م یکرد و نمی تونست خطر آشنایی با کسی رو بپذیره»« وقتی آنفولانزا همه گیر شده بود، اون شب ها تو یه بیمارستان تو شیکاگو کار می کرد. چند سال رو یه ایده تو ذهنش کار کرد و تقریباً تصمیم گرفته بود عملیش کنه. وقتی نمی تونه یه همراه پیدا کنه، یکی واسه خودش خلق می کنه. کاملاً مطمئن نبود که تغییرات رو خودش چطوري رخ دادن واسه همینم مردد بود.و از این که زندگیِ کسی رو اون طور که مال خودش ربوده شده بود، بدزده، بیزار بود. تو اون حال و هواي ذهنی بود که من رو پیدا کرد... هیچ امیدي واسه من نبود. من رو با کسایی که دیگه درحال مرگ بودن، یه جا ول کرده بودن. اون از پدر و مادرم پرستاري کرده بود و می دونست که من تنها بودم. تصمیم گرفت امتحان کنه.»صدایش که تقریباً نجواي آرامی شده بود، قطع شد. با حالتی به تزده، به پنجر ههاي غربی خیره شد. از خودم می پرسیدم حالا کدام تصاویر در ذهنش شکل گرفته اند. خاطرات کارلایل یا خاطرات خودش. در سکوت منتظر ماندم.وقتی به سمت من برگشت، لبخند ملایم و مهربان یک فرشته، صورتش را روشن کرد.نتیجه گرفت:«و حالا، بعد از این مدت، برگشتیم همینجا.»از روي کنجکاوي پرسیدم«پس، از اون موقع به بعد، تو همیشه پیش کارلایل موندي؟»«تقریباً همیشه»
دستش را به آرامی به دور کمرم گذاشت و همین طور که از میان درها قدم می زد، مرا همراه خودش کشید. به دیوار تصاویر خیره شدم. از خودم می پرسیدم هیچ وقت بقیه ي داستان ها را می شنوم یا نه.
وقتی در طول سرسرا قدم میزدیم، ادوارد چیز دیگري نگفت. بنابراین، من پرسیدم:«تقریبا؟»آه کشید. به نظر می رسید میلی به جواب دادن ندارد:«خب من هم به نوعی کشمکش ها و سرکشی هاي عاديِ دورانِ نوجوانی رو داشتم؛ حدوداً ده سال بعد از این که من... به دنیا اومدم... خلق شدم، هرچی می خواي اسمش رو بذار. من زندگیِ پر از ریاضت اون رو قبول نداشتم. و به خاطر این که میل هاي من رو محدود کرده بود، ازش ناراحت بودم. بنابراین، منم یه مدت رفتم واسه خودم، به تنهایی زندگی کردم.»او هم فهمید. به طرز مبهمی فهمیدم که به بالاي پلکان دیگري میرفتیم اما به اطرافم توجه چندانی نداشتم.«این تو رو منزجر نمیکنه؟»«نه.»«چرا نه؟»«حس میکنم... به نظر معقول میاد.»به شکل ناهنجاري خندید. این بار بلندتر از قبل. دیگر به بالاي پله ها رسیده بودیم. در یک سرسراي تخته کوب شده ي دیگر.او زمزمه کرد:«از زمان تولد جدیدم، این توانایی رو داشتم که افکار همهي کسایی رو که اطرافم بودن بدونم. چه انسان، چه غیر انسان. این همون دلیلیه که باعث شد ده سال در مقابل کارلایل مقاومت کنم.میتونستم بیریاییِ کاملش رو بخونم. درك میکردم چرا واقعاً همچین روشی رو واسه زندگی انتخاب کرده.»«واسه من فقط چند سال طول کشید تا دوباره برگردم پیش کارلایل و به روش اون زندگی کنم. فکر میکردم از... تنزل و افسردگیِ همراهِ وجدان، راحت میشم. چون افکار قربانیم رو میدونستم، میتونستم بیگناهان رو ول کنم و فقط به تعقیب شیاطین بپردازم. اگه من قاتلی که تو یه کوچه ي تاریک، واسه یه دختر جوون کمین کرده بود رو تعقیب میکردم اگه اون دختر رو نجات میدادم، اونوقت مطمئناً زیاد هم وحشتناك نبودم.»لرزیدم. تمام چیزهایی را که توصیف میکرد، به وضوح تصور میکردم. آن کوچه در شب، دختر وحشتزده و مرد سیاهی که پشت سرش بود. و ادوارد. ادوارد درحالی که شکار میکرد، وحشتناك و باشکوه، درست مثل یک خداي جوان؛ غیرقابل توقف. آیا آن دختر تشکر میکرد یا بیش از قبل وحشتزده میشد؟«اما همونطور که زمان میگذشت، من شروع به دیدن هیولا تو چشمام کردم. نمیتونستم از دِینِ گرفتن جون اون همه آدم فرار کنم، مهم نبود چطور توجیهش کنم. برگشتم پیش کارلایل و ازمی. اونا خیلی عالی ازم استقبال کردن. بیشاز چیزي که شایستگیشرو داشتم.»در مقابل آخرین درِ هال توقف کردیم.مطلعم کرد:«اتاق من.» در را باز کرد و من را به داخل کشید.اتاقش به طرف جنوب بود و مثل اتاق عظیم پایینی یک پنجره ي بزرگ داشت که تمام دیوار را گرفته بود. تمام قسمتِ پشتی خانه باید شیشه اي میبود. منظره ي اتاقش به سمت رودخانه ي مواج سلدوك بود، روبه روي جنگل دست نخوردهاي که در محدوده ي کوههاي المپیک قرار داشت. کوهها خیلی نزدیکتر از چیزي بودند که ممکن بود من تصور کنم.دیوار غربی به طور کامل با قفسه هاي پشت سر هم سیدي ها پوشیده شده بود. موجوديِ اتاقش از یک مغازه ي موسیقی هم بهتر بود. در گوشه ي اتاق، سیستم صوتی قرار داشت که به نظر خیلی پیشرفته میرسید. از همان مدلهایی که من میترسیدم به آن دست بزنم چون اطمینان داشتم چیزي را خراب میکردم. هیچ تختی نبود. فقط یک مبل عریضِ نرم و وسوسه انگیز که از چرم مشکی بود، در اتاق قرار داشت. کف اتاق با قالیِ ضخیمِ طلایی رنگی پوشانده شده بود و آباژورهایی تیره تر با پارچه هایی ضخیم، از دیوارها آویزان شده بودند.حدس زد:«وضعیت صدا تو این اتاق خوبه؟»پیش خود خندید و با سر حرفم را تصدیق کرد.کنترلی برداشت و استریو را روشن کرد. آرام بود اما صداي ملایم جاز طوري بود که انگار گروه ارکسترش در اتاق، پیش ما بودند. برگشتم تا کلکسیون حیرت آور موسیقیاش را نگاه کنم.پرسیدم:«تو چطور اینا رو چیدي؟» نمیتوانستم هیچ قافیه یا دلیلی براي عناوین پیدا کنم. توجهی نمیکرد.با حواسپرتی گفت:«اوممم، بر طبق زمان و بعد بر طبق علاقه ي شخصی توي همون چارچوب من برگشتم. با احساس عجیبی که در چشمانش بود، داشت مرا نگاه میکرد.»«چیه؟»«من آمادگیش رو داشتم که احساس... تسلی خاطر کنم. اینکه تو همه چیز رو بدونی و نیازي نباشه ازت رازي رو پنهان کنم. اما انتظارش رو نداشتم که بیش از اون احساسی داشته باشم. من این رو دوستدارم. من رو... خوشحال میکنه.» شانه بالا انداخت و لبخند کمرنگی زد.گفتم:«خوشحالم.» و در جواب لبخند زدم. نگران بودم که مبادا از گفتن این حقایق به من، پشیمان شود.خیلی خوب بود که بدانم اینطور نیست.اما بعد، وقتی که چشمانش قیافه ام را بررسی کرد، لبخندش محو شد و بر پیشانی اش چینی افتاد.حدس زدم:«تو هنوز منتظر فرار و جیغ کشیدنِ منی، نه؟»لبخند ضعیفی بر لبانش نقش بست و سر تکان داد.«متنفرم از اینکه ناامیدت کنم اما تو اونقدرها هم که فکر میکنی ترسناک نیستی. درواقع به نظر من اصلاً ترسناك نیستی.» با لحنی معمولی دروغ گفتم.ایستاد و با ناباوري آشکاري ابرویش را بالا انداخت. بعد، ناگهان لبخند پهن و موذیانهاي زد.با دهان بسته خندید:«تو واقعا نباید اینو میگفتی.»خرناسی کشید؛ صداي آهستهاي که از انتهاي گلویش می آمد؛ لبهایش را پشت دندانهاي فوق العاده اش حلقه کرد. بدنش به طور ناگهانی تغییر کرد؛ نیمی از آن دولا شده بود، مثل شیري که در حال حمله باشد، عصبی و هیجانزده بود.درحالی که به او چشم غره میرفتم، عقب کشیدم.«تو این کار رو نمیکنی»جست زدنش به طرف خودم را ندیدم. خیلی خیلی سریع بود. فقط این را دیدم که در هوا هستم و بعد به مبل برخورد کردیم و آن را به دیوار کوبیدیم. در تمام این مدت، با بازوانش، یک حلقه ي محافظتی به دورم تشکیل داده بود. چندان تکان نخوردم اما هنوز، همینطور که میخواستم موقعیتم را راست و ریست کنم، نفس نفس میزدم.اجازه ي این کار را به من نمی داد. مرا مثل یک توپ گلوله کرده و به سینه اش چسبانده بود. از زنجیر آهنی هم محکمتر نگهم داشته بود. با حالت هشدارآمیزي به او خیره شدم اما به نظر میرسید، خودش را به طور کامل کنترل میکند. همینطور که نیشخند میزد، آروارهاش آرام شد. چشمانش فقط از حس شوخ طبعی میدرخشیدند.با بازیگوشی خرناس کشید:«داشتی میگفتی؟»گفتم:«که تو یه هیولایی، خیلی خیلی ترسناکی.» صداي بیجانم، کمی طعنه ام را خراب کرد.تایید کرد:«خیلی بهتر شد.»تقلا کردم:«اومم، حالا میتونم پا شم؟»او فقط خندید.«میشه بیایم تو؟» صداي ملایمی بود که به نظر میرسید از سرسرا می آید.براي آزاد کردن خودم، دست و پا زدم. اما ادوارد فقط کمی جا به جا شد. به طوري که انگار، من کمی رسمیتر، بر روي پاهایش نشسته بودم. میتوانستم ببینم که آلیس و در پشت سرش هم جسپر، در راهرو بودند. گونه هایم از خجالت میسوخت اما ادوارد راحت به نظر میرسید.«بفرمایید»هنوز به آهستگی و با دهان بسته میخندید.به نظر میرسید آلیس هیچ چیز غیر معمولی اي در بغل کردن ما ندیده؛ به شکلی که به نظر میرسید تقریباً دارد میرقصد، تا وسط اتاق، قدم زنان آمد. حرکاتش خیلی دلپذیر بودند. به جایی که به طور مارپیچی به طرف کف اتاق خم میشد، رفت و نشست. اما جسپر هنوز پشت در ایستاده بود. به نظر می آمد کمی شوکه شده بود. به صورت ادوارد خیره شد. از خودم پرسیدم آیا او داشت با حساسیت غیرعادي اش، جو اتاق را امتحان میکرد؟آلیس اعلام کرد:«به نظر میومد داري بلا رو واسه ناهار میخوري. اومدیم ببینم میخواي با ما قسمتش کنی.»براي لحظهاي خشکم زد؛ تا اینکه فهمیدم ادوارد دارد نیشخند میزند. نمیدانستم این عکس العملش به خاطر حرف آلیس بود یا واکنش من.پاسخ داد:«متاسفم. اونقدري نیست که بخوام بذل و بخشش کنم.» و با بازوهایش با بی پروایی مرا به خود نزدیکتر کرد.«در واقع.» جسپر در حالی که لبخند میزد، به داخل اتاق قدم گذاشت. «آلیس میگه امشب قراره یه طوفان درست و حسابی بیاد و امت میخواد توپ بازي کنه. پایه اي؟»کلمات به اندازه ي کافی معمولی بودند اما مفهوم آنها مرا گیج کرد. به این نتیجه رسیده بودم که آلیس کمی از هواشناسی قابل اطمینانتر است.چشمان ادوارد برقی زدند اما مکثی کرد.آلیس با صداي زیري گفت:«مطمئناً تو باید بلا رو هم با خودت بیاري.» فکر کردم جسپر را دیدم که نیم نگاه سریعی به آلیس انداخت.«میخواي بري؟» ادوارد با اشتیاقی این را پرسید که نظرش را به وضوح بیان میکرد.«حتماً» نمیتوانستم چنین قیافهاي را ناامید کنم «هوم. کجا میریم؟»قول داد:«ما باید صبر کنیم تا رعد و برق شه که بتونیم توپبازي کنیم میبینی چرا.»«چتر لازمم میشه.»آن سه نفر همگی با صداي بلند خندیدندجسپر از آلیس پرسید :«لازمش میشه؟»مطمئن بود:«نه، طوفان تو شهره. باید به قدر کافی تو محوطه خشک باشه.»«پس خوبه.» اشتیاقِ صداي جسپر طبیعی بود. من به جاي آنکه سختبترسم، خودم را مشتاق یافتم.آلیسبا حالتی به طرف در رفت که قلب هر بالرینی را میشکست: «بریم ببینیم کارلایل میاد؟»جسپر سر به سرش گذاشت:«انگار نمیدونی.» و آنها به سرعت رفتند. جسپر موفق شد که در را پشت سرشان بی صدا ببندد.پرسیدم:«چی بازي میکنیم؟»ادوارد توضیح داد:«تونگاه میکنی. ما بیسبال بازي میکنیم»پشت چشمی نازك کردم:«خون آشامها بیسبال دوست دارن؟»با وقاري ساختگی گفت:«این یه سرگرمی آمریکاییه.» 
بازيوقتی ادوارد به داخل خیابان من پیچید، تازه نم نم باران شروع شده بود و تا آن موقع، هیچ شکی نداشتم که او، در این چند ساعت موقتی که در دنیاي واقعی سپري میکردم، کنارم میمانَد. و سپس ماشینِ سیاه فوردِ رنگو رو رفتهاي را که در راه خانه ي چارلی پارك شده بود، دیدم و شنیدم که ادوارد با صدایی خشن، چیز نامفهومی را زیر لبزمزمه کرد.جیکوب پشت ویلچر پدرشو به دور از باران، زیر ایوان وروديِ کم آب ایستاده بود. هنگامی که ادوارد وانتم را در کنار پیاده رو پارك میکرد، چهره ي بیلی به بی احساسی سنگ بود. جیکوب با ظاهري آزرده، به زمین خیره شده بودصداي آرام ادوارد، خشمگین بود:«دیگه پاشو از گلیمش درازتر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 2 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12203')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.