۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۲:۲۵ عصر
تماس تلفنی
میتوانستم حس کنم که باز هم خیلی زود بیدار شده ام.داشتم برنام هاي براي روزهایم می گذاشتم و شب ها کم کم بالعکس می شدند. درحالی که در تخت دراز کشیده بودم، به صداهاي آهسته ي آلیس و جاسپر از اتاق دیگر گوش دادم.
این که آنقدر بلند حرف میزدند که بتوانم بشنوم به نظرم عجیب آمد.غلت زدم تا این که پاهایم زمین را حس کردند و تلوتلوخوران به طرف اتاق نشیمن رفتم.ساعتی که روي تلویزیون بود می گفت کمی بعد از ساعت دو صبح است.
آلیس و جاسپر کنار هم روي مبل راحتی نشسته بودند.آلیس داشت دوباره طرحی را می کشید و جاسپر از روي شانه ي آلیس به آن نگاه میکرد. وقتی وارد اتاق شدم. چنان در کار آلیس غرق شده اند که به بالا نگاه نکردند. به طرف جاسپر آهسته گام برداشتم تا به طرح نگاهی دزدانه بیندازم.
از جاسپر با صدایی آهسته پرسیدم:«اون چیز بیشتري دیده؟»
«آره. چیزي باعث شده شکارچی دوباره با وي سی آر به اتاق برگرده اما اون الان اتاق روشنه»
آلیس را تماشا کردم که اتاقی مربعی با پرتو هایی تیره در سراسر سقفش کشیده بود. دیوار ها با چوب قاب شده بودند و زیاد از حد تیره و قدیمی می نمودند. اتاق فرش تیره اي با طرحی بر رویش داشت. پنجره ي بزرگی روبه روي دیوار جنوبی قرار داشت و دریچه اي در دیوار غربی که به سمت هال منتهی می شد.
یک طرف دیوار که از این زاویه ي دید؛ کانون اتاق بود، سنگی بود- شومینه اي سنگی، بزرگو قهوه اي رنگ. در سمت دیوار جنوب غربی تلویزیون و وي سی آر روي چهارپایه اي چوبی و خیلی کوچک نگه داشته شده بودند. کاناپه اي خمیده ، چندتکه و قدیمی جلوي تلویزیون قرار گفته بود و میز پیش دستی جلویش بود.
در حالی كه اشاره می کردم، زمزمه کردم:«اون جا باید تلفن باشه؟»
دو جفت چشم جاودان به من خیره شدند.
اون خونه ي مادرمه.
آلیس از قبل از روي مبل بلند شده بود، موبایلی را در دست داشت و شماره می گرفت. به طرح خلاصه و دقیق از اتاق خانواده مادرم خیره شدم. بدون هیچ اعلامی جاسپر به من نزدیک شد و به سبکی با دستش شانه ام را لمس کرد و تماس فیزیکی انگار نفوذ آرامش را بیشتر کرد. هراس و اضطراب همان طور در بی توجهی، دست نخورده باقی ماند.
لب هاي آلیس به خاطر سرعت زیاد کلماتش می لرزیدند و وغیرممکن بود بشود از وزوزش چیزي تشخیص داد.
آلیس گفت:«بلا»
با کرخی بهش نگاه کردم.
«بلا ادوارد داره میاد تا تورو ببره. اون، امت و کارلایل میان تا یه جایی ببرنت و براي مدتی پنهانت کنن»
«ادوارد داره میاد؟»
کلمات مثل جلیقه نجات بودند و سرم را از طوفان و آشفتگی رهایی بخشیدند.
«آره اون داره هواپیماي اولش رو بیرون از یاتل می گیره . ما اونو تو فرودگاه میبینیم و تو و اون این جارو ترك می کنین»
«اما مادرم...جیمز بخاطر مادرم این جا اومده بود آلیس»
با وجود جاسپر لرزشی در صدایم بالا آمد.
«من و جاسپر تا وقتی که اون در امنیت باشه این جا هستیم»
«من نمی تونم پیروز بشم. شما نمی تونید از همه محافظت کنید. من اینو همیشه می دونستم. نمی بینی جیمز داره چی کار می کنه؟ اون ابدا دنبال من نمیاد. اون کسی رو پیدا می کنه که من دوست دارم و اذیتش می کنه...آلیس، من نمی تونم.»
بهم اطمینان داد:«ما اونو گیر می ندازیم، بلا..»
«و اگه شمارو هم اذیت کنه چی آلیس؟ فکر می کنی این برام تفاوتی نداره؟ فکر می کنی این فقط خانواده ي انسانیم ان که ممکنه آزار ببینن؟»
آلیس نگاه معنی داري به جاسپر انداخت. مه عمیق و سنگینی از بی حالی شست و شویم داد و چشمانم بدون اجازه ي خودم بسته شدند. ذهنم فهمیده بود چه اتفاقی دارد می افتد و در برابر مه جنگید. چشمانم را مجبور به باز شدن کردم و بلند شدم. از دست جاسپر دور شدم و فریاد زدم«من نمی خوام دوباره بخوابم»
به سمت اتاقم رفتم و در را خیلی بستم. بنابراین می توانستم آزادانه و خصوصی هر قسمت که میخواستم.
بروم. این بار الیس دنبالم نکرد. سه و نیم ساعت به دیوار خیره و مثل توپ گلوله شده بودم و تکان تکان می خوردم. ذهنم دور حلقه ها می چرخید و سعی می کرد از این کابوس رها شود. هیچ راه فراري وجود نداشت هیچ فرصتی. فقط می توانستم یک امکان براي آن که با تاریکی در آینده ام محو نشوم. تنها سوال این بود که چه تعداد افرادي قبل از آن که من برسم ممکن بود آزار ببینند.
تنها تسلی دهنده تنها امیدي که باقی مانده بود این بود که ادوارد را به زودي می دیدم. شاید اگر صورتش را دوباره می دیدم راه حلی را که از من فرار می کرد را پیدا می کردم. وقتی تلفن زنگ زد به اتاق جلویی برگشتم. کمی بخاطر رفتارم خجالت زده بودم.
امیدوار بودم هیچکدامشان را نرنجانده باشم تا بدانند چقدر بخاطر فداکاریشان متشکرم. آلیس داشت با همان سرعتی که قبلا حرف زده بود صحبت میکرد اما چیزي که توجه م را به خود جلب کرد این بود که براي اولین بار جاسپر در اتاق نبود. به ساعت نگاه کردم، پنج و سی دقیقه ي صبح بود.
آلیس بهم گفت:«اونا دارن سوار هواپیما می شن. ساعت نه و چهل و پنج دقیقه هواپیما فرود میاد»
فقط چند ساعت تا وقتی که او بیاید باید به نفس کشیدن ادامه میدادم.
«جاسپر کجاست؟»
«اینجا نمی مونید؟»
«نه، می خوایم یه جا بریم که به خونه ي مادرت نزدیکتر باشه»
شکمم به سختی با شنیدن کلماتش پیچ خورد. اما تلفن دوباره زنگ زد و حواسم را پرت کرد. به نظر متعجب می آمد اما من از قبل داشتم به سمت تلفن می رفتم.
آلیس پرسید:«الو؟»
«نه، اون همین جاست»
تلفن را دستم داد و گفت:«مادرته»
«الو؟»
«بلا؟ بلا؟»
صداي مادرم بود. لحن آشنایی که هزار بار در بچگی، وقت هایی که بیش از حد به کناره پیاده رو نزدیک می شدم و گاهی که نمی توانست مرا در بین شلوغی ببیند از او شنیده بودم. صدایش مضطرب بود.
آه کشیدم. انتظارش را داشتم اگرچه بدون کاهش اضطرار موجود در صدایم سعی کرده بودم درپیغامی که گذاشته بودم تا حد امکان او را نترساند.
با آرامش بخشترین صداي ممکن گفتم:«خونسرد باش، مامان»
و آهسته از آلیس دور شدم. مطمئن نبودم بتوانم دروغ متقاعد کننده در حالی که چشمانش بر من ثابت شده بودند بگویم.
«همه چیز درسته. باشه؟فقط یک دقیقه بهم فرصت بده تا همه چیزو توضیح بدم. قول می دم»
درنگ کردم. از این که هنوز حرفم را قطع نکرده بود تعجب کرده بودم.
«مامان؟»
«خیلی مراقب باش که تا وقتی بهت نگفتم حرفی نزنی»
صدا به همان اندازه که غیرمنتظره بود، ناآشنا مینمود. صدایی زیر و مردانه بود. صدایی خوشایند و جنسی بود مثل صداهایی که در زمینه ي تجارت ماشین هاي درجه یک و لوکس گرانقیمت خیلی سریع صحبت می کرد.
«حالا نیازي ندارم که مادرت رو اذیت کنم، پس لطفا دقیقا همون کاري رو بکن که من بهت می گم و اون حالش خوب میمونه»
در زمانی که در سکوت ترسناك گوش میکردم براي دقیقه اي درنگ کرد.
تبریک گفت:«خیلی خوبه. حالا بعد از من تکرار کن و سعی کن طبیعی به نظربیاد. لطفا بگو نه ماما، همون جایی که هستی بمون»
«نه مامان. همون جایی که هستی بمون»
صدایم تقریبا فقط کمی از یک نجوا بلندتر بود«می تونم ببینم که کار داره سخت میشه»
صدا همچنان با تفریح، ملایم و دوستانه بود.
چرا به یه اتاق دیگه نمی ري تا صورتت همه چیز رو خراب نکنه؟ هیچ دلیلی براي رنج کشیدن مادرت وجود
میتوانستم حس کنم که باز هم خیلی زود بیدار شده ام.داشتم برنام هاي براي روزهایم می گذاشتم و شب ها کم کم بالعکس می شدند. درحالی که در تخت دراز کشیده بودم، به صداهاي آهسته ي آلیس و جاسپر از اتاق دیگر گوش دادم.
این که آنقدر بلند حرف میزدند که بتوانم بشنوم به نظرم عجیب آمد.غلت زدم تا این که پاهایم زمین را حس کردند و تلوتلوخوران به طرف اتاق نشیمن رفتم.ساعتی که روي تلویزیون بود می گفت کمی بعد از ساعت دو صبح است.
آلیس و جاسپر کنار هم روي مبل راحتی نشسته بودند.آلیس داشت دوباره طرحی را می کشید و جاسپر از روي شانه ي آلیس به آن نگاه میکرد. وقتی وارد اتاق شدم. چنان در کار آلیس غرق شده اند که به بالا نگاه نکردند. به طرف جاسپر آهسته گام برداشتم تا به طرح نگاهی دزدانه بیندازم.
از جاسپر با صدایی آهسته پرسیدم:«اون چیز بیشتري دیده؟»
«آره. چیزي باعث شده شکارچی دوباره با وي سی آر به اتاق برگرده اما اون الان اتاق روشنه»
آلیس را تماشا کردم که اتاقی مربعی با پرتو هایی تیره در سراسر سقفش کشیده بود. دیوار ها با چوب قاب شده بودند و زیاد از حد تیره و قدیمی می نمودند. اتاق فرش تیره اي با طرحی بر رویش داشت. پنجره ي بزرگی روبه روي دیوار جنوبی قرار داشت و دریچه اي در دیوار غربی که به سمت هال منتهی می شد.
یک طرف دیوار که از این زاویه ي دید؛ کانون اتاق بود، سنگی بود- شومینه اي سنگی، بزرگو قهوه اي رنگ. در سمت دیوار جنوب غربی تلویزیون و وي سی آر روي چهارپایه اي چوبی و خیلی کوچک نگه داشته شده بودند. کاناپه اي خمیده ، چندتکه و قدیمی جلوي تلویزیون قرار گفته بود و میز پیش دستی جلویش بود.
در حالی كه اشاره می کردم، زمزمه کردم:«اون جا باید تلفن باشه؟»
دو جفت چشم جاودان به من خیره شدند.
اون خونه ي مادرمه.
آلیس از قبل از روي مبل بلند شده بود، موبایلی را در دست داشت و شماره می گرفت. به طرح خلاصه و دقیق از اتاق خانواده مادرم خیره شدم. بدون هیچ اعلامی جاسپر به من نزدیک شد و به سبکی با دستش شانه ام را لمس کرد و تماس فیزیکی انگار نفوذ آرامش را بیشتر کرد. هراس و اضطراب همان طور در بی توجهی، دست نخورده باقی ماند.
لب هاي آلیس به خاطر سرعت زیاد کلماتش می لرزیدند و وغیرممکن بود بشود از وزوزش چیزي تشخیص داد.
آلیس گفت:«بلا»
با کرخی بهش نگاه کردم.
«بلا ادوارد داره میاد تا تورو ببره. اون، امت و کارلایل میان تا یه جایی ببرنت و براي مدتی پنهانت کنن»
«ادوارد داره میاد؟»
کلمات مثل جلیقه نجات بودند و سرم را از طوفان و آشفتگی رهایی بخشیدند.
«آره اون داره هواپیماي اولش رو بیرون از یاتل می گیره . ما اونو تو فرودگاه میبینیم و تو و اون این جارو ترك می کنین»
«اما مادرم...جیمز بخاطر مادرم این جا اومده بود آلیس»
با وجود جاسپر لرزشی در صدایم بالا آمد.
«من و جاسپر تا وقتی که اون در امنیت باشه این جا هستیم»
«من نمی تونم پیروز بشم. شما نمی تونید از همه محافظت کنید. من اینو همیشه می دونستم. نمی بینی جیمز داره چی کار می کنه؟ اون ابدا دنبال من نمیاد. اون کسی رو پیدا می کنه که من دوست دارم و اذیتش می کنه...آلیس، من نمی تونم.»
بهم اطمینان داد:«ما اونو گیر می ندازیم، بلا..»
«و اگه شمارو هم اذیت کنه چی آلیس؟ فکر می کنی این برام تفاوتی نداره؟ فکر می کنی این فقط خانواده ي انسانیم ان که ممکنه آزار ببینن؟»
آلیس نگاه معنی داري به جاسپر انداخت. مه عمیق و سنگینی از بی حالی شست و شویم داد و چشمانم بدون اجازه ي خودم بسته شدند. ذهنم فهمیده بود چه اتفاقی دارد می افتد و در برابر مه جنگید. چشمانم را مجبور به باز شدن کردم و بلند شدم. از دست جاسپر دور شدم و فریاد زدم«من نمی خوام دوباره بخوابم»
به سمت اتاقم رفتم و در را خیلی بستم. بنابراین می توانستم آزادانه و خصوصی هر قسمت که میخواستم.
بروم. این بار الیس دنبالم نکرد. سه و نیم ساعت به دیوار خیره و مثل توپ گلوله شده بودم و تکان تکان می خوردم. ذهنم دور حلقه ها می چرخید و سعی می کرد از این کابوس رها شود. هیچ راه فراري وجود نداشت هیچ فرصتی. فقط می توانستم یک امکان براي آن که با تاریکی در آینده ام محو نشوم. تنها سوال این بود که چه تعداد افرادي قبل از آن که من برسم ممکن بود آزار ببینند.
تنها تسلی دهنده تنها امیدي که باقی مانده بود این بود که ادوارد را به زودي می دیدم. شاید اگر صورتش را دوباره می دیدم راه حلی را که از من فرار می کرد را پیدا می کردم. وقتی تلفن زنگ زد به اتاق جلویی برگشتم. کمی بخاطر رفتارم خجالت زده بودم.
امیدوار بودم هیچکدامشان را نرنجانده باشم تا بدانند چقدر بخاطر فداکاریشان متشکرم. آلیس داشت با همان سرعتی که قبلا حرف زده بود صحبت میکرد اما چیزي که توجه م را به خود جلب کرد این بود که براي اولین بار جاسپر در اتاق نبود. به ساعت نگاه کردم، پنج و سی دقیقه ي صبح بود.
آلیس بهم گفت:«اونا دارن سوار هواپیما می شن. ساعت نه و چهل و پنج دقیقه هواپیما فرود میاد»
فقط چند ساعت تا وقتی که او بیاید باید به نفس کشیدن ادامه میدادم.
«جاسپر کجاست؟»
«اینجا نمی مونید؟»
«نه، می خوایم یه جا بریم که به خونه ي مادرت نزدیکتر باشه»
شکمم به سختی با شنیدن کلماتش پیچ خورد. اما تلفن دوباره زنگ زد و حواسم را پرت کرد. به نظر متعجب می آمد اما من از قبل داشتم به سمت تلفن می رفتم.
آلیس پرسید:«الو؟»
«نه، اون همین جاست»
تلفن را دستم داد و گفت:«مادرته»
«الو؟»
«بلا؟ بلا؟»
صداي مادرم بود. لحن آشنایی که هزار بار در بچگی، وقت هایی که بیش از حد به کناره پیاده رو نزدیک می شدم و گاهی که نمی توانست مرا در بین شلوغی ببیند از او شنیده بودم. صدایش مضطرب بود.
آه کشیدم. انتظارش را داشتم اگرچه بدون کاهش اضطرار موجود در صدایم سعی کرده بودم درپیغامی که گذاشته بودم تا حد امکان او را نترساند.
با آرامش بخشترین صداي ممکن گفتم:«خونسرد باش، مامان»
و آهسته از آلیس دور شدم. مطمئن نبودم بتوانم دروغ متقاعد کننده در حالی که چشمانش بر من ثابت شده بودند بگویم.
«همه چیز درسته. باشه؟فقط یک دقیقه بهم فرصت بده تا همه چیزو توضیح بدم. قول می دم»
درنگ کردم. از این که هنوز حرفم را قطع نکرده بود تعجب کرده بودم.
«مامان؟»
«خیلی مراقب باش که تا وقتی بهت نگفتم حرفی نزنی»
صدا به همان اندازه که غیرمنتظره بود، ناآشنا مینمود. صدایی زیر و مردانه بود. صدایی خوشایند و جنسی بود مثل صداهایی که در زمینه ي تجارت ماشین هاي درجه یک و لوکس گرانقیمت خیلی سریع صحبت می کرد.
«حالا نیازي ندارم که مادرت رو اذیت کنم، پس لطفا دقیقا همون کاري رو بکن که من بهت می گم و اون حالش خوب میمونه»
در زمانی که در سکوت ترسناك گوش میکردم براي دقیقه اي درنگ کرد.
تبریک گفت:«خیلی خوبه. حالا بعد از من تکرار کن و سعی کن طبیعی به نظربیاد. لطفا بگو نه ماما، همون جایی که هستی بمون»
«نه مامان. همون جایی که هستی بمون»
صدایم تقریبا فقط کمی از یک نجوا بلندتر بود«می تونم ببینم که کار داره سخت میشه»
صدا همچنان با تفریح، ملایم و دوستانه بود.
چرا به یه اتاق دیگه نمی ري تا صورتت همه چیز رو خراب نکنه؟ هیچ دلیلی براي رنج کشیدن مادرت وجود


