مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان دو موتور سوار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دو موتور سوار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۱۹ عصر
لباس هایی که پوشیده بودم شامل یک شلوار جین مشکی،شال سورمه ای و مانتوی همرنگش می شدند.نفس عمیقی کشیدم و در آینه به خودم نگاه کردم.بی اراده و مردد دستم را به سمت جلوی شالم بردم و مقداری از موهایم را در پیشانی ریختم.کیفم را برداشتم و قبل از این که حرکت از نظر خودم وحشتناک دیگری انجام بدهم پایین رفتم.صدای سوت آبتین باعث شد از جا بپرم و دو پله ی آخر را بی ثبات پایین بیایم............
- ببین خواهرم چیکار کرده!کجا به سلامتی؟...میری دلبری؟!به خاطر سوت و حرفش به او چشم غره ای رفتم و گفتم:- دارم با آرمیتا می رم بیرون.کمی فکر کرد و گفت:- همون که تازگیا باهاش آشنا شدی؟- آره.نگاهی به چشمان خاموشش کردم...آبتین تمام مدت متظاهرانه می خندید و شوخی می کرد و اما می فهمیدم یک چیزی این وسط درست نیست.او خوشحال نبود.سرخوشی و بی خیالی همیشگیش را نداشت.انگار که چیزی از درون او را می خورد...آهی کشیدم و دوباره به سمت در قدم برداشتم.این بار صدایی آرام و مشتاق متوقفم کرد:- صنم؟برگشتم و به مرد خیره شدم.سوییچ کوپه جنسیسش را برداشت و به سمتم گرفت.از کی تا حالا این همه به من اعتماد و مهم تر از همه ارادت پیدا کرده بود؟!نمی دانم چرا اما نتوانستم پوزخند بزنم و مسخره اش کنم.تنها کاری که کردم این بود که زیر لب بگویم:- آرمیتا میاد دنبالم.کفش های آل استار سورمه ای ام را پایم کردم و از خانه بیرون رفتم.آرمیتا در 206 مشکی اش منتظر من بود.سوار شدم و گفتم:- سلام!به سمتم برگشت و در حالی که سلام می کرد سر تاپایم را آنالیز کرد.زیر لب غر غر کرد:- حداقل یه رژ لب می زدی دلم نسوزه!-آرمیتا به خدا همین مانتوئه هم اعصابمو خورد کرده!- خیلی خب بابا...ولی چقدرم بهت میاد!با خنده گفتم:- از نظر تو همه چی به همه میاد!اخم ساختگی کرد و گفت:- خب برای این که همه ی دخترا مامانی ترین و ناز ترین موجودات زمینن و بایدم همه چی بهشون بیاد!...پس نه،به آرمان نره غول بگم چه بامزه شدی؟!...یا مثلا فرازی که با صد من عسلم نمیشه خوردش؟!فراز...چند وقتی بود پاتوق نرفته بودم!...چه جالب که فراز برای من هم معنی پاتوق شده بود...شاید این یعنی که چیز هایی را که در آن جا پیدا می کردم را در فراز هم پیدا کرده بودم...چیزی مثل آرامش...ماشین را راه انداخت و متفکرانه گفت:- عجب جیگری هم هستی...بی آرایشم هلویی!بلند خندیدم!وارد پاساژی شدیم که با هیجان از آن تعریف کرده و گفته بود:- من همیشه این جا چیزای عالی ای پیدا می کنم!ذوق زده دست من را گرفته بود و به سمت مغازه های مختلف می برد.اصلا در خرید سخت گیر نبود.بعد از سه ساعت پنج مانتو برای من و سه مانتو برای خودش خرید!...به علاوه ی مانتو ها چند شال هم برای هردومان گرفت...بعد از آن یک شلوار جین صورتی تنگ برای من گرفت و یک شلوار جین زرشکی برای خودش.می خواست به سمت یک کفش فروشی برود که ملتمسانه گفتم:- آرمیتا بیخیال کفش شو داریم می پوکیم...نگاهش مدام بین من و کفش ها می چرخید!دست آخر رضلیت داد و گفت:- باشه واسه کفش یه روز دیگه میایم.سوار ماشینش شدیم و گفت:- با یه شام خوشمزه چطوری؟لبخندی زدم و گفتم:-عالیم!به رستوران رفتیم و نشستیم.بعد از این که سفارش دادیم،مشغول بررسی چهره ی آرمیتا شدم.مو های قهوه ای و چشمان هم رنگش.صورت زیبا و دوست داشتنی ای داشت.دستش را مقابل صورتم تکان داد و با جدیت گفت:- هوی!من صاحب دارما!خندیدم و پرسیدم:-حالا این صاحب خوشبخت کیه؟!نگاهش دور و بر رستوران چرخید.روی جایی متوقف شد و با لبخند خبیثانه ای گفت:- اونه!برگشتم و جهت نگاهش را پیدا کردم...یک مرد چهار شانه ی شکم گنده ی سیبیل چخماقی!چشمانم اندازه ی گرده شدند!هر دو یک دفعه نگاهمان را از او گرفتیم و زیر خنده زدیم!زیر لب گفت:- شبیه شیر علی قصابه!خنده ام که تمام شده بود دوباره برگشت.آرمیتا بعد از چند لحظه با جدیت گفت:- اتفاقا خیلی هم خوبه!...آئم سایه ی بالا سر و تکیه گاه می خواد نه مدل...اینم خوبه دیگه!...با ساطور وایمیسه پشتت،سیبیلاشم هی تاب میده تکونم نمی خوره!از تصور چیزی که گفته بود دوباره خنده ام گرفت!سفارشمان را آوردند.با خنده مشغول خوردن شدیم.زمان برایم زود می گذشت...چرا که در تنهایی نمی گذشت.*****با نگرانی به صورت خشک و بی حالت آبتین خیره شدم.در حالی که بی هدف با کرواتش ور می رفتم گفتم:- ام...چیزه آبتین...خوبی داداشی؟همان طور به آینه خیره شده بود.اشک در چشمانم جمع شد.دستانم را روی شانه هایش گذاشتم و زمزمه کردم:- اگه نمی خوای با این دختره ازدواج کنی خودم پشتت وایمیسم...اصلا با هم فرار می کنیم...خوبه؟پوزخند تلخی روی لب هایش نشست.چشمانش را محکم بست...شاید می خواست از هجوم اشک هایش جلوگیری کند...آن روز روز عروسی آبتین و نازنین بود.تا آن موقع نازنین را ندیده بودم (چه خواهر شوهری) و فقط یک تصویر مبهم از نوجوانی اش یادم بود.آبتین از صبح مثل مرده ها شده بود.من هم سریع آماده شدم (به وسیله ی آرمیتا که خودش هم دعوت شده بود!) و به کمکش آمده بودم چرا که تمام مدت یک گوشه می نشست و هیچ کاری نمی کرد.زیر لب گفت:- کاش می شد.از صدای لرزان و پر بغضش دلم گرفت.دستانم را دور کمرش حلقه و محکم بغلش کردم.بعد از چند ثانیه دستانش به آرامی بالا آمدند و روی کمرم مشت شدند.- ببخشید اگه برادر خوبی نبودم.وحشت زده گفتم:- این حرفا چیه آبتین؟!...مگه قراره بری دیگه برنگردی که این حرفا رو می زنی؟!جوابی نداد...این هم مثل فراز شده!در باز شد و زن وارد شد.با پوزخند به من و آبتین خیره شد و گفت:- آبتین باید بره دنبال نازنین.آبتین با صدایی که حالا محکم شده بود گفت:- برو بیرون.زن جا خورد؛با این حال از تحکم آبتین ترسید و بیرون رفت.آبتین محکم تر بغلم کرد و در گوشم گفت:- هر وقت کارم داشتی بیا سراغم...اذیتت کردن بیا پیش خودم...زود به زودم به داداشت سر بزن که دلش برات تنگ میشه...جلوی خودم را گرفتم تا گریه نکنم چرا که آرمیتا با حرص گفته بود که هنرش خراب می شود(منظورش آرایش بود)!سرم را عقب بردم و نگاهش کردم:- منم دلم برای داداشم تنگ میشه...یه کاری بخوام برام انجام میدی؟نفس عمیقی کشید و گفت:- هرچی بخوای.- امشب لبخند بزن و با لبخند برو...نمی خوام یه چیزی مثل آخرین تصویری که از مامان تو ذهنمه برام بمونه...می خوام حتی اگه این طوری نیست،فکر کنم که برادرم خوشحال و خوشبخته...لبخند کمرنگی زد و یک قطره اشک روی گونه اش چکید.سریع پاکش کرد و گفت:- دوستت دارم.سریع گونه ام را بوسید و از اتاقش بیرون رفت.آخر هم نگفت دقیقا مشکلش چیست و چرا نمی خواهد با نازنین دختر ازدواج کند...
در آینه به خودم نگاه کردم.من به وسیله ی آرمیتا چهره هایی را از خودم می دیدم که در خواب هم ندیده بودم!پشت چشم های سبزم سایه سفید زده و خط چشم مشکی کشیده بود.روی لبهایم رژلب صورتی زده بود و ... !پیراهنم را با آرمیتا خریده بودم.سفید بود و فقط روی یک شانه را می پوشاند و تا زانو قد داشت.لباس کمربند نقره ای رنگی داشت که زیباترش کرده بود.جوراب شلواری رنگ پا پوشیده و با زور آرمیتا کفش های پاشنه ده سانتی سفید پایم کرده بودم.خودم را کشتم تا توانستم با آن ها راه بروم!به اتاقم رفتم تا ببینم آرمیتا چه کار کرده است.عروسی در خانه ی خودمان برگزار می شد.با دیدنش دهانم باز ماند...واقعا زیبا شده بود!پیراهن مشکی آستین بلند که آستین هایش توری بودند و کمر لباس هم یک قسمت توری با طرح پروانه داشت.مو های قهوه ایش را بالای سرش جمع کرده بود و آرایش کمرنگ اما زیبایی داشت.با نیشخند گفتم:- چه خوشگل شدی!پشت چشمی نازک کرد و گفت:- نمردیم و این جملاتو از زبون تو هم شنیدیم!...داداشتو روونه کردی؟آهی کشیدم و روی تختم نشستم:- آره...خیلی نگرانشم.افسرده شده!- اتفاقا منم تعجب کرده بودم چرا این جوریه...همه واسه ازدواجشون خوشحالن اما داداش تو انگار می خواست بره کشتارگاه!- دختره رو دوست نداره...اما فقط این نیست...نمی دونم چشه...بهم نمیگه...نزدیک شش ماهه که حالش خرابه!به سادگی گفت:- پس یکی دیگه رو دوست داره.با تعجب فکر کردم:راست میگه!چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!ولی کی؟در فکر فرو رفتم.آرمیتا از غفلتم سو استفاده کرد و به سمتم آمد.دستش را در موهای اتو کشیده روی پیشانی ام فرو برد و کمی کجشان کرد.ذوق زده گفت:- ببین چه خوشگل شدی!با دیدن قیافه ی وارفته ام با جدیت گفت:- خب چرا نمیره بگه که من این دختره رو نمی خوام؟!با کلافگی گفتم:- نمی دونم بابا!صد بار بهش گفتم اما هر دفعه یا جواب نمیده یا لبخند تلخ می زنه!- خب تو برو بگو.- فایده نداره که...بعدشم کی واسه حرف من تره خورد می کنه اونم وقتی خودش حاضر نیست حرفی بزنه؟پوفی کرد:- راست میگی ها!کنارم نشست و امیدوارانه گفت:- خب شاید کم کم عاشق این دختره بشه.- خدا کنه.کمی نشستیم و بعد از این که صدای اولین مهمان ها را شنیدیم پایین رفتیم.نریمان و مانیا را دیدم.مانیا پیراهنی مسی رنگ پوشیده بود و نریمان هم تیپ اسپرت زده بود.با هر دویشان دست دادم و و آرمیتا را معرفی کردم.نریمان با دقت به آرمیتا نگاه می کرد اما مانیا بهت زده من را نگاه می کرد.گفت:- تا حالا با آرایش و این جوری...دختر ندیده بودمت!آرمیتا با نیشخند گفت:- ولش می کردم شلوار لی پاش می کرد!مشت نسبتا محکمی به پهلوی نریمان زدم.از جا پرید و با اخم نگاهم کرد.من هم لبخندی بزرگی تحویلش دادم.کم کم همه آمدند.در میان جمع گیسو و گلاره را دیدم.آن ها دو قلو های بیست ساله ی عمه کیانا ام بودند.کیانا بچه ی سوم بود و مرد بچه ی دوم.به طرفشان رفتم.با چشمان گرد شده نگاهم کردند.بعد از اینکه هر سه سلام کردیم گلاره با لبخند مصنوعی گفت:- خبریه عزیزم؟- خبر؟چه خبری؟با حالتی تمسخر آمیز به لباسم و صورتم اشاره کرد و گفت:- حتما کسی قراره امشب بیاد.آمدم حرف بزنم که صدای آرامی را از سمت چپم شنیدم:- صنم؟به سمتش چرخیدم.فراز بود...به زور جلوی دهانم را گرفتم تا باز نماند.کت و شلوار مشکی،پیراهن سفید و کروات اسپرت مشکی.مو هایش را برای اولین بار می دیدم.مو های مشکی اش مدل قشنگی داشتند؛دو طرف و پشت سرش مثل مو های کسانی بود که می خواهند به سربازی بروند (البته کمی بلند تر) و از بالای پیشانی تا فرق سرش دو سه سانت بودند.آب دهانم را قورت دادم و به زور گفتم:- سلام.متوجه شدم که حواسش پیش من نیست.خیره سرتاپایم را نگاه می کرد.در آخر نگاهش در چشمانم متوقف شد.زمزمه کرد:- عالی شدی.قلبم تند می زد.لبخندی زدم و گفتم:- مرسی...تو بهتر شدی...بالاخره نمردیم و موی تورم دیدیم!صدای گلاره ما را از جا پراند:- عزیزم نمی خوای این آقا رو معرفی کنی؟فراز بی توجه به گلاره از من پرسید:- پرهام و آرمان و بقیه رو ندیدی؟نگاه سریعی به گلاره انداختم.چشمانش از عصبانیت تنگ شده بودند.کمی به اطرافم نگاه کردم و گفتم:- من فقط آرمیتا رو دیدم...اونم فکر کنم پیش پسر عمومه...مثل این که نریمان ازش خوشش اومده بود.- نذار آرمان ببینتشون...بد غیرتی میشه.بهت زده گفتم:- آرمان؟!اصلا بهش نمیاد!دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و با خونسردی گفت:- چند بارشو خودم دیدم...زد دکور و قیافه ی طرفو پایین آورد...او همان آرمانی را می گفت که دست از لودگی بر نمی داشت؟!گفتم:- بریم بچه ها رو پیدا کنیم...فکر کنم تو حیاط باشن.کنارم قدم بر می داشت.نگاه همه رویش بود اما او...هیچ توجهی نمی کرد.پیدایشان کردم.سر میزی در حیاط نشسته بودند.من و فراز کنارشان نشستیم و و سلام کردیم.آرمان با نیشخند گفت:- ببین آرمیتا چه کرده با تو!نیکان با ناراحتی گفت:- صنم خودش خیلی هم خوشگله لازم نیست خوشگل بشه...آرمان تکانی به سرش داد و با عشوه گفت:- خب حالا...از من پرسید:- آرمیتا کجاست؟- پیش نری...پای فراز به آرامی به پایم ضربه زد.بلافاصله دهانم را بستم.- نمیدونم کجاست.شک کرد اما چیزی نگفت.متوجه پسر بچه ای شدم که کنار آن طرف فراز نشسته بود.نگاهش کردم و خواستم صدایش کنم که متوجه هندفری درون گوشش شدم.چشمانش را بسته بود و سرش را به آرامی تکان می داد.فراز که متوجهم شده بود هندفری را با یک حرکت از گوش در آورد و با جدیت گفت:- خوب نیست آدم توی جمع چیزی بذاره تو گوشش.نمی خواستی اینجا باشی نمی یومدی.چقدر جدی و تند!پسر بچه با حالتی معذب سر جایش جا به جا شد و زیر لب گفت:- ببخشید.پرهام با ناراحتی گفت:- بچه من بی صاحب نیست که این جوری باهاش حرف می زنی.نیکان با خونسردی گفت:- اتفاقا خیلی هم خوب کرد.حرف بدیم که نزد.پسر بچه هنوز هم با لب هایی آویزان سرش را پایین انداخته بود.برای این که بحث را عوض کنم با لبخند گفتم:- سلام آترین.منو یادته؟سرش بلند و با همان ناراحتی نگاهم کرد.- من صنمم.لبخند خبیثانه ای روی لبانش نشست.- همون صنم تو رستوران که باهاش حرف زدم؟با خنده گفتم:- آره همون صنم.رک گفت:- بابا حق داشت مامانو بپیچونه با تو بره رستوران.فراز که تمام حرف هایمان را چون بین ما بود شنیده بود ضربه ی آرامی که برای آترین محکم بود پشت گردنش زد.- خجالت بکش.آدم با یه خانوم این طوری حرف نمیزنه.نیکان می خندید.پرهام با حرص گفت:- یه بار دیگه این بچه رو بزنی یا این که اون طوری باهاش حرف بزنی من میدونم و تو ها!-تو یکم الگوی مناسبی برای بچت باش که این اتفاقا نیفته! 
از آترین خوشم می آمد و به نظرم با مزه بود...البته رفتار فراز با آترین هم خیلی جالب بود.فراز برای آترین چیزی بین یک پدر سختگیر و یک برادر همراه و مهربان بود.بعد از این که آبتین و نازنین آمدند دیگر نتوانستم با کسی حرف بزنم یا این که الکی لبخند روی لبم بنشانم.تنها چیزی که می دیدم چشمان خالی آبتین بودند.نمی دانم چرا...اما نمی خواستم جلو بروم و با آن ها حرف بزنم...اگر آبتین را آن طور از نزدیک می دیدم کنترلم را از دست می دادم؛سریع بغلش می کردم و می زدم زیر گریه!- آترین؟!مامان؟!چرا امشب این قدر ساکتی؟!...حالت بده؟صدای پر از نگرانی نیکان مرا از جایم پراند.آترین با صدایی که به طرز غیر طبیعی آرام بود گفت:- خوبم.پرهام سریع از جایش بلند شد و گفت:- خوبی و نفست در نمیاد حرف بزنی؟پاشو بریم بیمارستان.آترین خودش را به سمت فراز کشید و بازویش را در دستان کوچکش گرفت.در برابر دستان آترین فراز چقدر بازوی بزرگی داشت!پرهام با لحنی عصبی که تا به حال از او ندیده بودم گفت:- به فرشته ی نجاتت پناه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۱۹ عصر
می بری؟...اگه حالت بد بشه...انگشتش را مقابل آترین آورده بود تا حرفی بزند که دهانش را بست و نفس عمیقی کشید.نیکان سریع کنارش آمد و دستش را روی سینه ی پرهام گذاشت و به نرمی به عقب هلش داد.زیر لب گفت:- آروم پرهام...باهاش این جوری حرف بزنی حالش بدتر میشه.پرهام بدون این که نگاهش کند گفت:- بیارش.سریع رفت.فراز آترین را از خودش جدا کرد و با ملایمت گفت:-چرا نمیری؟خب اگه حالت بد باشه میری بیمارستان خوب بشی که کار به جاهای باریک نکشه.آترین با این که نفسش در نمی آمد با لجبازی گفت:- من چیزیم نیست.فراز با لحنی تمسخر آمیز گفت:- پس صدای موتور منه که داره خس خس می کنه؟!آترین مظلوم نگاهش کرد...نگاهش تلخ بود؛انگار که ناراحت بود از این که او را با موتور مقایسه کرده است!فراز به نگاهش اهمیتی نداد.همان طور بی تفاوت گفت:- پاشو برو تا بابات نیومده با کاردک جمعت کنه.آترین با ناراحتی از جایش بلند شد و بی توجه به فراز به سمت من آمد.مرا محکم بغل کرد و گونه ام را بوسید.در گوشم گفت:- بیا پیشم...دلم می خواد بازم ببینمت.من هم بغلش کردم و گفتم:- حتما.میام.دست مادرش را گرفت و بدون این که به آرمان یا فراز اهمیتی بدهد برایم دست تکان داد.نیکان هم بعد از معذرت خواهی با آترین رفت.با کنجکاوی از پرسیدم:- آترین آسم داره؟آرمان به تلخی گفت:- آره داره.وقتایی هم که عصبی میشه حالش بدتر میشه...اون مدتی که نیکان و پرهام با هم مشکل داشتن یه پاش بیمارستان بود یه پاش خونه...پرهام خلم چون سه چهار سال ازش دور بوده توهم پدر بد بودن زده و فکر می کنه تقصیر اونه که آترین آسم داره...برای همین اعصابش بد به هم می ریزه وقتی آترین حالش بد میشه...- از اول چرا شروع شده؟- هیجان و احساسای منفی.بیچاره آترین.البته شنیده بودم آسم کودکان قابل درمان است اما به هر حال...دست گرمی روی دستم نشست.بهت زده صورتم را چرخاندم و با چشمان گرد شده به فراز نگاه کردم.بدون این که نگاهم کند زمزمه کرد:- دستات یخن...عصبی ای و می لرزی...چی شده؟در یک کلمه گفتم:- آبتین.نگران بودم چرا که آبتین با وجود این که پسر بود و محکم،ولی در موقعیت های احساس کم می آورد.چه می شد اگر دوام نمی آورد و ...نمی خواستم یکی دیگر را هم مثل مامان از دست بدهم.دو دستم را در دستانش گرفت و با حالتی نوازش گونه سعی کرد گرمشان کند.من مات و مبهوت نگاهش می کردم و دلم بیشتر از این محبت های خاص و یک دفعه ایش می خواست...تپش قلبم با پررویی جمله ی آخرم را تایید کرد...محبت هایش بی دلیل و ناگهانی بودند و به دل می نشستند؛چرا که اصلا به رویت نمی آورد و آرامش را برایت بر می گرداند.کم کم گرما از دستانم به تمام بدنم راه پیدا کرد...این گرمای خاص را دوست داشتم.فراز بدون این که حالتی بگیرد که آرمان بفهمد با من حرف می زند زمزمه کرد:- آبتین یه پسر بیست و هفت ساله اس و خودش می دونه چطور از پس خودش بر بیاد...لازم نیست که خواهر بیستو دو ساله اش به خاطرش عصبی بشه.به علاوه...فکر کنم خودت چیزای مهم تری داری تا بهش فکر کنی.سرم را تکان دادم.تا حدودی راست میگفت.دستانم را روی پاهایم گذاشت و عقب کشید.دلم می خواست اعتراض کنم.مطمئن بودم لپ هایم قرمز شده اند.برای این که نبیند سرم را تا حد ممکن پایین انداختم.آرمان با خنده گفت:- باید برم یکی از اون حرفای قشنگی که تو عروسی پرهام اینا بهشون می گفتمو به داداشت بگم دلش وا شه!با کنجکاوی پرسیدم:- چی می گفتی؟- در حضور فراز روم نمیشه بگم اما هرچی بود باعث می شد نیکان اشک تو چشماش جمع بشه و فکر فرار به سرش بزنه!لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست.آرمان در همه حال می توانست خوشحال و شوخ باشد...چرا من نمی توانستم؟!آرمیتا با گونه هایی گل انداخته آمد و کنار آرمان نشست.آرمان با لحنی مشکوک پرسید:- کی دلبری کرده لپات قرمز شده؟آرمیتا یواشکی به من چشمک زد (ای نریمان ناقلا!) و مظلومانه گفت:- دلبری؟!..زیاد راه رفتم گرمم شده!آرمان یک ابرویش را بالا انداخت و به معنی "خر خودتی" به او خیره شد اما چیز دیگری نگفت.شاید چون مدرکی نداشت!موقعی که خطبه ی عقد خوانده می شد برای اولین بار در صورت نازنین دقیق شدم.چشمان آبی کمرنگ،مو های قهوه ای تیره.او هم به نظر خوشحال نبود.با وجود این که مثل آبتین لبخند می زد ناراحت بود.اما چرا؟!شاید او هم راضی نبود...بعد از این که هر دو بله گفتند لبخندشان محو شد.خدایا چرا داشت این طور می شد؟!با حرص فکر کردم:خب بزنید زیرش بگید نمی خوایم!اما این اتفاق نیفتاد.همیشه از این قسمت عروسی بدم می آمد...عروس و داماد با ماشینشان می رفتند و مردم هم مثل کاروان دنبالشان!با این حال دلم می خواست آبتین را ببینم.شال سفیدی روی سرم انداختم و مانتوی شنل مانند سفیدم را تنم کردم.فراز به آرمان گفت:- ما دیگه بریم.آرمان با ناباوری نگاهش کرد:- دروغ میگی!همه ی مزه اش اینه که بری جواد بازی دربیاری و هی بوق بزنی!فراز خواست مخالفت کند که آرمان سریع گفت:- جون من فراز!همین یه بارو بی خیال شو!فراز با حرص سوار ماشینش شد.من بلاتکلیف ایستاده بودم.نمی خواستم با مرد و زن باشم ولی با کی می رفتم؟!کنار صندلی کمک راننده ی پرادوی مشکی فراز ایستادم و نگاهش کردم.شیشه را پایین کشید و با تعجب پرسید:- چرا با مامان و بابات نمیری؟سرم را پایین انداختم و من من کنان گفتم:- آخه..چیزه...- سوار شو.نفس از سر آسودگی کشیدم و سوار شدم.چه خوب که می دانست چه موقع نباید در مطالب دقیق شود!ضبط را روشن نمی کرد.این را فهمیده بودم که سکوت را ترجیح می دهد...البته با وجود صدای بوق های آزاردهنده سکوتی در کار نبود!با یک ابروی بالا رفته گفت:- داداشت می خواد بپیچونه.- از شلوغی های این جوری بدش میاد.- خب بذار کمکش کنیم.در یک بریدگی پیچید.چند ماشین که فکر کرده بودند فراز راه را درست می رود دنبال ما آمدند.آرام خندیدم و گفتم:- گمراه کردن مردم؟!با خونسردی گفت:- تا اینا باشن مثل چسب یک دو سه به عروس و داماد نچسبن.یک دستش را روی در گذاشته بود و یک دسته رانندگی می کرد.- مرسی که منو آوردی.شانه ای بالا انداخت و گفت:- چیز مهمی نبود.به هر حال من که به زور آرمان داشتم میومدم.برسونمت خونه؟- ولش کن.تو برو خونه...من خودم میرم.با لحنی که سرد شده بود گفت:- می خوای این وقت شب با این لباسا کنار بزرگراه چکار کنی؟دهنم بسته شد.تا وقتی که مرا به خانه برساند حرف دیگری رد و بدل نشد.من در فکر آبتین بودم و او...نمی دانم.
فصل سومدر را باز کردم و وارد خانه شدم.کفش هایم پایم را اذیت می کردند و تنها چیزی که می خواستم این بود که درشان بیاورم و در سطل آشغال بندازمشان!داشتم به سمت آشپزخانه می رفتم تا آب بخورم که صدای گریه و زاری زن به گوشم رسید.عقب عقب آمدم و با تعجب به صحنه ی مقابلم خیره شدم.زن پایین پله ها روی زمین زانو زده بود و در حالی که با دستانش صورتش را پوشانده بود گریه می کرد.مرد چند پله بالاتر از او ایستاده بود و دست به سینه و خونسرد نگاهش می کرد.باورم نمی شد!او همان کسی بود که با یک عشوه ی زن حاضر بود کل اموالش را به نامش کند؟!جلو تر نرفتم و عقب ایستادم.- کیوان...تو رو خدا...تو می دونی که من چقدر دوستت دارم...این کارو با من نکن...قول می دم جبران کنم...کیوان...مرد با کلافگی وسط حرفش پرید و بی توجه به حرف هایش گفت:- الان وسایلتو جمع می کنی میری خونه بابات...اگرم نخواستی خونه یکی از همون آشغالایی که دور از چشم من باهاشون رو هم ریختی...هر وقتم که بهت گفتم مثل بچه ی آدم میای تا طلاقت بدم.زن که فهمیده بود گریه و زاری فایده ندارد با نفرت نگاهش کرد و گفت:- وقتی پدرم بفهمه کل زنگیتو ازت می گیره...یادت رفته که کل اموالت تو دستشه؟!مرد با لحنی پیروزمندانه گفت:- دیگه نیست.زن فکر کرد که دروغ می گوید اما با دیدن لبخندش وا رفت و رنگش پرید.از جایش بلند شد و بدون این که چیزی بردارد به سمت در رفت.قبل از این که خارج شود با حرص گفت:- انتقاممو ازت می گیرم.- منتظرم.در را پشتش محکم کوبید و رفت.وسط هال ایستادم و با دهانی باز به مرد خیره شدم.سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:- حال داری بشینی به حرفام گوش کنی؟تند تند سرم را تکان دادم.خیلی خسته بودم اما کنجکاوی اجازه نمی داد نه بگویم.به دنبالش به اتاق مشترکش با زن رفتم و روی تخت نشستم.مانتویم را درآوردم و شالم را روی تخت پرت کردم.منتظر نگاهش کردم.رو به رویم روی زمین نشست و با سری که هنوز پایین بود زمزمه کرد:- تو درباره ی رابطه ی من و مامانت چی می دونی؟با حرص گفتم:- اون زن مادر من نیست.سرش را بلند کرد و در چشمانم زل زد:- منظورم افسانه اس.خشکم زد و من من کنان گفتم:- خب...تو ازش متنفر بودی و همش اذیتش می کردی و آخرشم با اون زن کشتیش و ...سرش را به طرفین تکان داد.زیر لب گفت:- من عاشق افسانه بودم.صدایش در ذهنم می پیچید...من عاشق افسانه بودم؟!...او هر چیزی بود جز عاشق!دهانم را باز کردم تا با توپ پر با او دعوا کنم که دستش را مقابلم گرفت.با جدیت گفت:- اول به همه ی حرفام گوش کن بعدش هر چی خواستی بگو.نفس عمیقی کشید و شروع کرد:- من وقتی برای اولین بار تو یه مهمونی افسانه رو دیدم ازش خوشم اومد.درباره اش از بابام پرسیدم و بهم گفت که دختر یکی از دوستاشه.ازش خواستم که برام بره خواستگاری...افسانه دوستم داشت...اینو مطمئن بودم.زندگیمون شروع شد.افسانه نوزده سالش بود و هنوز برای شروع یه زندگی بچه و لجباز بود اما باهاش کنار میومدم چون حتی لجبازیشم دوست داشتم...زندگی باهاش خیلی شیرین بود...بهترین سالای زندگیم همون سالا بود که ...دیگه هیچ وقت تکرار نشد.با ناباوری نگاهش کردم.با صدایی لرزان و پر بغض ادامه داد:- یه سال بعد آبتین به دنیا اومد.اومدن آبتین حس کردم که خوشبخت ترین مرد روی زمینم...افسانه که یه دختر شیطون و لجباز بود تبدیل شد به یه مادر مهربون و آروم...شاید حس کرده بود که با اون رویه نمی تونه یه بچه رو بزرگ کنه...اونم وقتی که خودش هنوز بچه بود!لبخند تلخی روی لبانش نشست.انگار که در این دنیا نبود...- آبتین چهار سالش بود که دیبا وارد زندگیمون شد...دختر یکی از کله گنده های تهران بود.خودشو به من چسبوند و سعی کرد باهام رابطه برقرار کنه...من که افسانه برام از کافی هم بیشتر بود بهش توجه نمی کردم...این عصبانیش کرد و به خاطر همین سعی کرد افسانه رو جلوی چشمم خراب نشون بده...افسانه پاک بود اما من حرفا و مدرکای دیبا رو که می گفت افسانه بهم خیانت کرده رو باور کردم...از اون به بعد دیگه نتونستم با افسانه مثل روز اول باشم.رابطه امون روز به روز سرد تر می شد و دلیلش هم دیبا بود...خیانت زنی که عاشقشه برای یه مرد اصلا آسون نیست...کمرشو می شکونه...تو اون روزای سخت دیبا تونست به خاطر شرایط روحی بدم و احساس بی پناهیم بهم نزدیک بشه...بعد از یه مدت احساس کردم دیگه افسانه رو نمی خوام...دیبا رو می خوام.نفس عمیقی کشید و گفت:- باهاش رابطه داشتم...تقریبا هر روز.افسانه فهمیده بود اما صبوری می کرد و هیچی نمی گفت...اون حتی از خودش دفاعم نمی کرد...با یک دستش چشمانش را پوشاند و نفس صدا داری کشید.حالم واقعا بد بود...یعنی مسبب بدبختی ما فقط همان زن بود؟!من فکر می کردم که مرد از همان اول مامان را دوست نداشته و برای همین با او بدرفتاری می کرده...به سختی ادامه داد:- با افسانه بد شده بودم و باهاش دعوا می کردم...حرف نزدنش حرصم می داد...باعث می شد حس کنم گناهکاره...کم کم به جایی رسیدم که برای اولین بار روش دست بلند کردم...اون موقع تو رو حامله بود و اگه آبتین با وجود بچه بودنش جلومو نمی گرفت تو از بین رفته بودی...بعد از این که به دنیا اومدی به چشم یه موجود بی ارزش بهت نگاه می کردم...حتی اون قدر بدبین بودم که شباهتت با خودمو نادیده می گرفتم و فکر می کردم که تو بچه ی من نیستی...این وسط دیبا شیرم می کرد و نمیذاشت منطقی فکر کنم و زندگیمو نجات بدم...در چشمانم خیره شد.نگاهش نگاه یک مرد شکست خورده بود...مردی که همه چیزش را از دست داده...عشقش،غرورش...- دیبا و پدرش با دوز و کلک اختیار اموالمو تو دستشون گرفتن...دیگه اگه می خواستم هم نمی تونستم با دیبا قطع رابطه کنم چون کل زندگیم دستشون بود...منم اعتراضی نداشتم.حس می کردم دیبا تنها زنیه که می تونه خوشبختم کنه...انگار که یادم رفته بود خیلی وقته که دیگه اون احساسیو که کنار افسانه داشتم رو ندارم.- علنا با دیبا رفت و آمد داشتم و افسانه از همه چیمون خبر داشت...حس می کردم این جوری می تونم بیشتر آزارش بدم...دیبا اون قدر پررو شده بود که وقتی افسانه خونه بود میومد این جا و کنارم می موند...افسانه بازم صبور بود و چیزی نمی گفت...مهم ترین دلیلش هم تو و آبیتن بودید...نمی خواست اذیت بشید...
- کاملا نسبت به تو و آبتین بی توجه شده بودم...حس می کردم شما هیچ جایی تو قلب و زندگیم ندارید...یکم که گذشت افسانه مریض شد...هیچ کس نمیدونست چی شده...فقط ضعیف شده بود و گه گاه بالا می آورد...نگرانش نبودم و حتی به خودم زحمت ندادم ببرمش بیمارستان تا بفهمم که دیبا داره مسمومش می کنه...با دستانش صورتش را پوشاند.شانه هایش می لرزیدند...دنیا دور سرم می چرخید.مامان مریض بود؟!آن هم به خاطر سمی که دیبا به خوردش می داد؟!من فکر می کردم به خاطر فشار های روحی ضعیف شده...قلبم نامنظم می زد و حالم خوب نبود...با این حال حرفش را قطع نکردم:- یه روز دیبا اومد خونه مون...اون روزو باید خوب یادت باشه...البته من اونجا نبودم و قضیه رو از آبتین شنیدم...تو که ازش ناراحت بودی مانتوشو با شربت کثیف کرده بودی...اونم داشت دنبالت از پله ها بالا میومد تا حسابتو برسه...افسانه با وجود حال بدش جلوش وایساده بود و نذاشته بود دستش بهت برسه...آبتینم که اوضاع رو بد دیده بود با تو رفته بود تو یه اتاق و درو قفل کرده بود...تموم اون چیزی که شما شنیدید صدای جیغ افسانه بود که پایین افتاده بود...اشک هایش سریع پایین می آمدند.به سینه ام چنگ زدم و تلاش کردم و نفس بکشم.- من تو آخرین لحظه ها رسیدم و دیدم که دیبا افسانه رو هل داد سمت نرده ها...در حالت عادی افسانه با اون ضربه پرت نمی شد پایین اما به خاطر ضعفش نتونست خودشو نگه داره و افتاد...با صدای گرفته و خشداری گفت:- هنوزم شبا کابوس افتادنشو می بینم...به نرده ها چنگ زده بود اما نمی تونست خودشو نگه داره...هنوزم لباس خواب سفید قرمز شده اش جلوی چشممه...من به افسانه بد کردم...تازه وقتی رفت فهمیدم چقدر دوستش داشتم و چقدر آزارش دادم...کارای زیادی بود که اگه انجامشون می دادم افسانه الان زنده بود...قبل از این که چند ماه پیش این قضایا رو بفهمم دیبا بهم گفته بود که افسانه بهش حمله کرده بوده و اون برای دفاع از خودش هلش داده و قصدش این نبوده که پرتش کنه پایین...منم باور کرده بودم که افسانه ی آروم و ساکت من به یه نفر حمله می کنه...چقدر احمق بودم...سرم گیج می رفت و درست جلوی چشمم را نمی دیدم...- وقتی فهمیدم شروع کردم به تصاحب اموالم...کم کم با همون کلکایی که پدرش باهاش اموالمو ازم گرفته بود اونارو ازش گرفتم و بعدم مدارکی رو گیر آوردم که ثابت می کرد دیبا به من خیانت کرده...اونم نه یه بار بلکه چندین بار...همین
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۲۰ عصر
الان قبل از این که تو بیای همه چیو بهش گفتم و گفتم بره...سعی کرد قضیه ی ثروتمو پیش بکشه که گفتم اونا رو پس گرفتم...بعدشم بهش گفتم که با وجود این مدارک توی دادگاه پدرشو در میارن...من واقعا معذرت می خوام که...نمی فهمیدم که روی زمینم یا آسمان...فقط می خواستم از اتاقی که هوایش مسموم بود بیرون بروم...از جایم بلند شدم و خواستم راه بروم که زمین از زیر پایم کنار رفت و افتادم.*****
سعی کردم چشمانم را باز کنم.پلک هایم به شدت سنگین بودند.کمی که بازشان کردم نور زیاد اذیتم کرد و سریع بستمشان.بعد از چند دقیقه توانستم درست اطرافم را ببینم و متوجه سرمی شدم که سوزنش در دستم فرو رفته بود.سر جایم نشستم و با بی تفاوتی سوزنش را از دستم بیرون کشیدم.بی توجه به خونی که از دستم می چکید بلند شدم و لباس هایی را که پایین تخت بود را پوشیدم.مانتوی جلو بسته ی کوتاه و شلوار پارچه ای مشکی و شال مشکی.در را باز کردم و سعی کردم سیاهی جلوی چشمانم را کنار بزنم.خونی که روی زمین می ریخت مرا یاد لباس خواب سفیدی می انداخت که قرمز شده بود...دستم را به دیوار گرفتم و جلو رفتم.صدای او سوهان روحم شده بود:- صنم؟...کجا میری عزیزم؟چرا سرمتو ... از دستت داره خون میاد!بذار کمکت کنم برگردی تو تختت...جلو آمد و بازویم را گرفت.با نفرت به او خیره شدم؛پدرم...دستش را پس زدم و به عقب هلش دادم.به راهم ادامه دادم.از بیمارستان بیرون رفتم و کنار خیابان ایستادم.پرشیایی که صدای آهنگش باعث می شد سرم تکان بخورد به طرز وحشتناکی جلوی پایم ترمز کرد و باعث شد تلو تلو بخورم و عقب بروم.صدایشان را نمی شنیدم.به سختی در امنداد خیابان راه رفتم تا ردشان کنم.تا چند متر دنبالم آدند اما خسته شدند.برای ماشین زردی دست تکان دادم.نگه داشت.خودم را عقب ماشین پرت کردم و در را بستم.پیرمرد برگشته بود و با ترس به حال بدم و دست و لباس خونی ام نگاه می کرد.- خوبی دخترم؟میخوای ببرمت بیمارستان؟زورم را زدم تا صدایم دربیاید:- نه...فقط برید.- کجا برم؟- نمیدونم...فقط حرکت کنید.با دلهره ی تهوع آوری فکر کردم:کجا رو دارم که برم؟!آبتین که خودش به اندازه ی کافی ناراحت هست و نمی خوام شب عروسیش با این سر و وضع سرش خراب شم...اون خونه هم که...دیگه نمیخوام پامو توش بذارم...عمو و عمه؟!...قبولم نمی کنن...کاش می تونستم برم پاتوق...فکری در ذهن خسته ام جرقه زد.با این که می دانستم اشتباه است به راننده گفتم:- آقا میشه برید به این آدرس؟مرد که خوشحال بود که بالاخره می دانم می خواهم چکار کنم سریع حرکت می کرد.وقتی که به خانه ی نیکان و پرهام رسیدم تازه پشیمان شدم.با این سر و وضعم آن ها را می ترساندم.به هرحال دیگر چاره ای نداشتم.پیاده شدم و با کیف پول مرد که از جیبش برداشته بودم پول راننده را حساب کردم.موقعی که داشتم به سمت ساختمان می رفتم جلوی چشمانم مدام تاریک و روشن می شد.هوا تاریک بود و نگران بودم که خواب باشند.زنگ بیست و شش (طبقه ی سیزده) را زدم و منتظر ماندم.صدای پر از خنده ی پرهام را به زور می شنیدم:- بله؟نفس لرزانی کشیدم و سعی کردم خودم را سرپا نگه دارم.پرهام که انگار تازه داشت آیفون را نگاه می کرد با تردید گفت:- صنم؟خوبی؟این وقت شب...بیا بالا.در را باز کرد.خدا را شکر که خونریزی ام کم شده و خون روی لباسم می ریخت نه روی زمین.خودم را در آسانسور پرت کردم و بالا رفتم.آن قدر خسته و ضعیف بودم که کف آسانسور نشستم و و چشمانم را بستم.آهنگ آرامش بخش آسانسور روی اعصابم بود.دلم می خواست بلند شوم و خفه اش کنم...در باز شد.قبل از این که بسته شود پایم را لای در گذاشتم تا وقت داشته باشم خودم را بلند کنم.دو دست بازو هایم را گرفتند و به نرمی بلندم کردند.بدون این که چشمانم را باز کنم به سرم را روی سینه ی محکمش گذاشتم و سعی کردم نفس های عمیق بکشم.یک دستش دور بالا تنه ام و دست دیگرش دور زانو هایم حلقه شد و بلندم کرد.بدون این که بدانم در آغوش چه کسی هستم به گرمای آغوشش پناه بردم و به پیراهنش چنگ زدم.بوی خوبی می داد...دلم می خواست همان جا بمانم و تکان نخورم.فشار دست هایش را بیشتر و حرکت کرد.صدای پر از ترس نیکان به گوشم رسید:- چی شده؟...دستش خونیه...لباساشم!پرهام با لحن جدی ای کنترل اوضاع را در دست گرفت:- نیکان برو آترینو بذار تو اتاقش خودتم تا نگفتم از اتاقش بیرون نیا.- اما...- همین که گفتم.زود باش.حرف دیگری رد و بدل نشد.دستی روی پیشانی ام نشست.از ترس این که بخواهد مرا از منبع گرما و آرامشم جدا کند بیشتر به او چسبیدم.- ببرش تو اتاق سمت راستی آترین.صدای باز شدن در اتاقی را شنیدم.حس کردم که روی تختی قرار می گیرم و دست هایش از من جدا می شوند.با ترس پیراهنش را به سمت خودم کشیدم.مکث کرد و حس کردم کنارم نشست.دستی آستینم را بالا زد و نفس عمیقی کشید.پرهام زیر لب گفت:- من میدونم جای چیه...بیمارستان بوده.سوزنو کشیده بیرون و خودشو زخمی کرده.فقط نمی دونم چرا بیمارستان بوده و چرا با این وضع زده بیرون.دستی شروع به نوازش گونه ام کرد.- الان نیکانو صدا کنم بیاد کمکش کنه بره حموم یا بذاریم بخوابه؟قبل از این که خواب مرا از دنیای واقعیت جدا کند صدای آشنای فراز را شنیدم:- بذار بخوابه.
با حس خنکی روی پیشانی ام از خواب بیدار شدم.با گیجی به نیکان خیره شدم.کم کم همه چیز یادم آمد؛مامان،بیمارستان،فراز.. .لبخندی زد و با حالتی عذرخواهانه گفت:- ببخشید بیدارت کردم.تب داشتی...گفتم دستمال خیس بذارم رو پیشونیت.فقط نگاهش کردم.توان حرف زدن نداشتم...نه این که حرفی نداشته باشم،نه،نمی توانستم...کمی که گذشت اشک در چشمانش جمع شد و با ناراحتی گفت:- چی شده عزیزم؟خب بگو شاید بتونیم کمکت کنیم...چیزی نگفتم.نیکان که دید جواب نمی دهم بحث را عوض کرد:- حالا که بیدار شدی بیا کمکت کنم بری حموم.مثل آدم آهنی گذاشتم مرا به حمام ببرد و لباس هایم را دربیاورد.اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی می افتد.حتی از این که نیکان مرا می شست خجالت نکشیدم.وقتی که خون های خشک شده ی روی دستم را می شست چند قطره اشک روی گونه اش چکید و با دیدن زخمم اخم کرد.زیر لب گفت:- چطوری دلت اومده سوزنو اینجوری بیرون بکشی...با تردید نگاهم کرد و اضافه کرد:- یا این که کار یکی دیگه اس؟باز هم هیچ چیز نگفتم.دلم امنیت می خواست و حس می کردم در سکوت چیزی را که می خواهم پیدا می کنم.نیکان دیگر چیزی نمی گفت.انگار او هم فهمیده بود که بخواهم هم نمی توانم چیزی بگویم.شوکی که به من وارد شده بود زیاد تر از حد معمول بود.من فکر می کردم که مرد از ابتدا مامان را دوست نداشته و برای همین با او بدرفتاری می کرده...فکر می کردم دیبا عشق اول و آخرش بوده...نمی دانستم که دیبا او را مجبور به این عشق کرده...چه می شد اگر مرد خیانت مامان را باور نمی کرد؟چه می شد اگر مامان به دیبا اجازه ی دخالت در زندگیشان را نمی داد؟چه می شد اگر دیبا مرد را پیدا نمی کرد؟چه می شد اگر مرد متوجه مسموم شدن مامان می شد؟چه می شد اگر ...سرم داشت از کاش ها و اگر ها می ترکید.همه شان به این جمله ختم می شدند:"مامان الان زنده بود"این وسط مرد را از همه بیشتر مقصر می دانستم.چرا به همسری که عاشقش بود اعتماد نداشت؟!عشقش این قدر بی ارزش بود که با دیدن دو تا عشوه فراموشش کرد؟!چرا وقتی دید مامان مریض است او را به بیمارستان نبرد؟نیکان پیراهنی راحت و نسبتا گشاد (البته برای نیکان اندازه بود) تنم کرد و مرا روی تخت نشاند.پیراهن کرم بود و تا زانویم می رسید.دو بند روی شانه هایش داشت و پارچه اش نرم و خنک بود.دستم را باندپیچی کرد.با لبخند گفت:- اینو تا حالا نپوشیدم...برای من اندازه ی اندازه اس اما برای تو گشاده!به زمین خیره شده بودم و حرفی نمی زدم.در باز شد و چند نفر وارد شدند.آرمان جلوتر از همه بود و داشت با نیش باز نگاهم می کرد.پرهام پشت سرش بود و با حرص نگاهش می کرد.آخر از همه فراز بود که طبق معمول دسته به سینه به چارچوب در تکیه داده بود و با خونسردی ما را تماشا می کرد.آرمان با نیشخند گفت:- دختر فراری چطوری؟...بابات در به در داره دنبالت می گرده!با خستگی نگاهش کردم و چیزی نگفتم.نیکان با لحن سرزنشگرانه ای گفت:- حالش خوب نیست آرمان برو.آرمان با چشمان گرد شده گفت:- بابا چرا چرت میگید این حالش از منم بهتره که!سرتاپایم را برانداز کرد و با دقت گفت:- ببینید تنها چیزیش که به آدمیزاد نمی خوره دستشه که باند پیچیدین...بابا منو سیاه نکنید من نخود رنگ می کنم جا سیب می فروشم.پرهام می خواست منفجر شود که آرمان با حرص گفت:- من میدونم...شما میخواید منو از عشقم دور کنید...چش ندارید ببینید این همه شیفته اشم!پرهام پقی زد زیر خنده.نیکان با عصبانیت فریاد زد:- وقت گیر آوردی آرمان؟!برو تا نیومدم با پشت دست بزنم تو دهنت!پرهام و آرمان با دهن باز نگاهش کردند اما فراز همچنان بی حالت بود.نیکان دوباره با صدای بلندتری گفت:- نشنیدید؟!برید بیرون!پرهام و آرمان در حالی که آرام می خندیدند از اتاق بیرون رفتند.فراز در را بست و جلو آمد.جلوی پایم زانو زد و با ملایمت گفت:- چی شد که از بیمارستان زدی بیرون؟...پدرت دنبالته.من بهش گفتم این جایی اما نذاشتم بیاد...چون احساس می کردم یه جورایی به اون مربوطه...نه؟باز نگاهش کردم.سکوت و سکوت...او هم چشم از من برنداشت.به چشمانم نگاه می کرد و سعی می کرد جوابم را بفهمد.بعد از چند دقیقه از جایش بلند شد و به نیکان گفت:- بیا بریم.نیکان با دودلی نگاهم کرد و همراه فراز بیرون رفت.روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.خونسرد شده بودم و کاملا بی تفاوت...درست مثل فراز...چرا باید حرف می زدم؟چرا باید جوابشان را می دادم؟دلم می خواست تا آخر عمرم ساکت بمانم...مگر چیزی می شد؟!می خواستم مثل مادرم که در تمام سال هایی که مرد آزارش می داد ساکت ماند ساکت بمانم.چشم هایم را بستم و سعی کردم بخوابم.و شد...چقدر راحت به خواب می روی وقتی مغزت خالی از هر فکری است...*****چشمانم را باز کردم و با بی حالی سر جایم نشستم.روز بود اما نمی دانستم چقدر خوابیدم.نگاهم در اتاق چرخید و روی فراز متوقف ماند.کنار بالکن روی زمین نشسته بود و با مداد سیاهی طراحی می کرد.نگاهش کردم.بدون این که سرش را بالا بیاورد نگاهم کرد.- گرسنه نیستی؟نمیدانم...بودم؟شانه ای بالا انداختم و با چشمان باریک شده به پشت تخته شاسی اش نگاه کردم.بلند شد و روی تخت آمد.کنارم نشست و گفت:- می خوای تو ادامه اش بدی؟با تردید نگاهش کردم.جدی بود.به نقاشی اش نگاه کردم.پاتوق را می کشید...دستم را جلو بردم.مداد را در دستم گذاشت و تخته شاسی را روی پایم.می خواستم نقاشی اش را ادامه دهم اما نمی توانستم.انگار چشمه ی علاقه ام به نقاشی خشکیده بود.مداد و تخته شاسی را روی تخت گذاشتم و به جلو هل دادم.فراز با ابروی بالا رفته نگاهم کرد.از جایم بلند شدم و به سمت بالکن رفتم.واقعا رو به رویم را نمی دیدم ولی آن جا ایستاده بودم.دست گرمی روی شانه ام نشست.برنگشتم.معلوم بود که فراز است.چرا برگردم و نگاه کنم وقتی می دانم اوست؟فشاری به شانه ام وارد کرد و با گرفتن بازویم مرا مجبور کرد برگردم.با دقت نگاهم کرد و گفت:- چرا حرف نمی زنی؟فقط نگاهش کردم.چون نیازی نبود حرف بزنم....بازوی دیگرم را هم گرفت و به آرامی تکانم داد.دوباره گفت:- چرا حرف نمی زنی؟چشمان خاکستری اش توفانی بودند و با چیزی شبیه حرص نگاهم می کردند.با صدای بلندی گفت:- چرا حرف نمی زنی لعنتی؟این بار محکم تر تکانم داد.متوجه دردی که در بازوهایم می پیچید نبودم.فقط به چشمانش خیره شده بودم و منتظر بودم ببینم این توفان کی آرام می شود.سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید.بازوهایم را رها کرد و از اتاق بیرون رفت.دفعه ی اولی بود که این طور عصبانی می دیدمش.همیشه خونسرد و بی تفاوت بود. کنار بالکن نشستم و زانو هایم را بغل کردم.بدون این که به بازوهایم نگاه کرده باشم می دانستم که کبود خواهند شد.کمی که گذشت در باز شد و برگشت.کنارم نشست و زیر لب گفت:- پرهام و نیکان و آترین رفتن خونه ی مامان و بابای نیکان...احتمالا تا فردا برنمی گردن.باز هم جواب ندادم.نفس عمیقی کشید و گفت:- نیکان سفارش کرده غذاتو تا آخرش بخوری.حرکتی برای برداشتن بشقاب پر از برنج و قرمه سبزی انجام ندادم.چند دقیقه که گذشت بشقاب را برداشت و و یک قاشق از غذا پر کرد.آن را جلوی دهانم گرفت و منتظر ماند.دهانم را باز نکردم.ملتمسانه گفت:- بخورش.سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.نگاهش روی بازویم زوم شده و پشیمان بود.دهانم را باز کردم و سرم را جلو بردم و غذا را خوردم.فراز که حواسش نبود به قاشق خالی نگاه کرد و نفس راحتی کشید.بی حرف قاشق های بعدی را در دهانم گذاشت.یک سوم بشقاب که تمام شد دیگر نتوانستم بخورم.سرم را عقب بردم و به طرفین تکان دادم.بشقاب را کنار گذاشت و بازو هایش را بغل کرد.سرش پایین بود ولی می توانستم رنگ پریدگیش را ببینم.البته زیاد مشخص نبود چرا که در حالت عادی هم پوست خیلی سفیدی داشت.تند تند نفس می کشید و با هر نفس می لرزید.دستم را روی شانه اش گذاشتم.حرکتی غیر ارادی بود.نمی دانم از کجا می دانستم ولی حس می کردم درد زیادی می کشد.سرش را بالا آورد و با دلخوری نگاهم کرد.گفت:- حتما باید رو به موت باشیم تا یه حسی نشون بدی؟نگاه و نگاه...پوفی کرد و از جایش بلند شد و بشقاب را هم برد.چند دقیقه آن جا نشستم.از وقتی غذا را خورده بودم اشتهایم باز شده بود و باز هم می خواستم.از جایم بلند شدم و به هال رفتم.فراز نشسته بود و در حالی که تلویزیون می دید با بی حواسی از غذای من می خورد.کنارش نشستم و به غذا خیره شدم.هنوز غذا بود.با کنجکاوی نگاهم کرد.پرسید:- میخوای؟قاشق پر را به سمتم گرفت.در نگاهش برق شیطنت را دیدم.به خاطر این بود که قاشق دهنی بود؟!با بی خیالی غذای روی قاشق را خوردم.ابروهایش بالا رفتند.با لحن بامزه ای گفت:- دهنی ام می خوری؟!
سرم را تکان دادم.بشقاب را به سمتم گرفت.سرم را سریع به طرفین تکان دادم.منظورم را فهمید و با چشمان گرد شده گفت:- بد عادت شدی ها!خودت بخور.با لجبازی نگاهش کردم.آهی کشید و دوباره مشغول غذا دادن به من شد.وقتی بشقاب تمام شد کمی احساس سیری کردم.به پشتی مبل تکیه دادم و با حواس پرتی مشغول تماشای فیلم شدم.فراز کنترل را برداشت و کانال را عوض کرد...برایم کارتون گذاشت!دلم می خواست به او چشم غره بروم اما تقصیر او چه بود که من در هشت سالگیم گیر کرده بودم؟!دیدن کشمکش و دعوا های تام و جری که گاهی آن سگ هم با آن ها همراه می شد را دوست داشتم...انگار که حرصم خالی می شد وقتی که به خاطر برخورد وزنه ی 100 کیلویی به تام سرش باد می کرد.انگار که من جری بودم و تام مرد بود...آن زن هم دیبا بود!لبخند کمرنگی بدون این که خودم بدانم روی لبانم نشسته بود.خواب آلود شده بودم اما هم چنان به کارتون هایی که یکی پس از دیگری پخش می شدند خیره می شدم.فراز زیر لب گفت:- سردت نیست؟همان لباسی که نیکان روز اول به من داده بود تنم بود...غرق در حس شیرین توجهش به خودم شدم...برایش مهم بود که من سردم نباشد...تنها کسی بود غیر از آبتین که به من اهمیت می داد...زیر لب با صدایی که به زور شنیده می شد گفتم:- یکم.هیچ واکنش بدی به این بعد از 6 هفته حرف می زدم نشان نداد.مثلا از جایش بلند نشد و فریاد نزد:"تو بالاخره حرف زدی!" یا مثلا در گوشم نزد و نگفت:"مگه ما مسخره ی تو بودیم این همه وقت!"...فقط سرم را روی پایش گذاشت و پتویی را که در آن 6 هفته با آن روی کاناپه می خوابید را رویم انداخت.چشمانم را بستم.تا وقتی فراز بود چرا باید کارتون می دیدم؟!دستش را در موهایم فرو برد و به آرامی نوازش کرد.موهایم بلند شده بودند و کمی بالاتر از شانه ام بودند.به آرامی گفت:- معذرت می خوام که بازوتو کبود کردم.چشمانم باز شدند.آب دهانم را قورت دادم و با صدای خشداری گفتم:- مهم نیست.پتو را کمی پایین زد و به بازوی راستم خیره شد.آهی کشید و گفت:- معلومه که مهمه!خم شد و بوسه ای روی کبودی زد.چشمانم را بستم تا تعجب را در آن ها نبیند.چرا فراز این همه عجیب شده بود؟!او هیچ وقت بیش از حد به من نزدیک نمی شد و مستقیم مهربان نبود اما حالا...البته از وقتی که در خانه ی نیکان و پرهام بودم ملایم تر شده بود. دفعه ی اولی بود که این فراز را می دیدم و بی نهایت دوستش داشتم.پتو را سر جایش برگرداند و دوباره مشغول نوازش موهای لختم شد.آن قدر فکر کردم تا بالاخره خوابم برد.*****- صنم؟مطمئنی که می خوای بری؟آخه کجا می خوای بری؟نیکان هم فهمیده بود که من آن خانه را "جا" هم حساب نمی کنم.لباس هایم را پوشیدم و گفتم:- آره.دیگه بیشتر از این نمی خوام اذیتتون کنم...شیش هفته اس که اینجام.دیگه کافیه.پرهام با اخم ترسناکی که تا به حال از او ندیده بودم گفت:- این حرف یعنی چی؟مثلا چه اذیتی کردی؟...خب آره اذیت که زیاد کردی!غذا که اندازه آترینم نمی خوردی...همه اشم که ساکت بودی و هیچی نمی گفتی...آره خب اذیت کردی!سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم:- مرسی که این چند وقت گذاشتید این جا بمونم.سرم را بالا آوردم و چشم در چشم فراز شدم.با حالت مظلومانه ای نگاهم می کرد.به سختی نگاهم را از چشمانش گرفتم و با لبخند گفتم:- من میرم.فعلا خدافظ.گونه ی نیکان را بوسیدم و از ترسم به پرهام نزدیک نشدم.آترین را بغل کردم و به خودم فشارش دادم.در آن مدت به من نزدیک نمی شد تا اذیتم نکند و تمام مدت از دور به من خیره می شد.خواستم از فراز خداحافظی کنم که گفت:- می رسونمت.به دنبالم پایین آمد.سوار پرادوی مشکی اش شدم و منتظرش ماندم.بعد از چند دقیقه با یک بستنی عروسکی برگشت.با تعجب نگاهش کردم.لبخند زد!...فراز لبخند زد!دفعه ی اولی بود که می دیدم لب هایش حالتی جز صاف بودن داشته باشند!بستنی را به دستم داد و در حالی که ماشین را روشن می کرد گفت:- یادمه که بستنی عروسکی دوست داشتی!لبخند پر رنگی روی لبانم نشست.فراز خودش نمی دانست که چند بار در آن چند روز باعث شده بود قلبم در سینه فرو بریزد!با ناراحتی گفتم:- پس خودت چی؟- من بستنی دوست ندارم.- مگه میشه؟!به سادگی گفت:- آره.من آیس پکو بیشتر دوست دارم.- خب هر دوشون تقریبا بستنی ان!با خنده گفت:- آخه خوردن اون راحت تره!خنده ام گرفت!این قدر تنبل بود؟!نمی دانم تلقین خودم بود یا واقعا آن بستنی از همه ی بستنی هایی که در عمرم خورده بودم خوشمزه تر بود!آهنگی نمی گذاشت.دلش می خواست سکوت باشد من هم می خواستم...چرا که شنیدن صدای نفس هایش که گاهی به آه تبدیل می شدند برایم لذت بخش تر از هر آهنگی بود...کنار خانه نگه داشت.دلم نمی خواست پیاده شوم.بدون فکر گفتم:- نمیای تو؟لبخند محوی زد و به سمتم برگشت.شیطنت درون چشمانش قلبم را به تپش انداخت.- دلم می خواد ولی فکر نمی کنم بابات زیاد خوشحال بشه!زیر لب گفتم:- مرده شورشو ببرن!چیزی نگفت.کمی نگاهش کردم.دیگر لبخند نمی زد.بعد از چند دقیقه که هم دیگر را نگاه کردیم به طرفم خم شد.نفسم در سینه حبس شد.ترسیده بودم اما خیالم را راحت کرد.در را باز کرد و زیر لب گفت:- برو.مراقب خودت باش.صدای نفس هایش را می شنیدم.تند و صدا دار بودند.قبل از این که پیاده شوم سریع گونه اش را بوسیدم.در ماشینش را بستم و به سمت در خانه رفتم.زنگ را زدم و منتظر ماندم.زیر چشمی به فراز نگاه کردم و دیدم که به رو به رویش خیره شده و نگاهم نمی کند.در که باز شد عقب عقب داخل رفتم و در حالی که دلم نمی خواست از او چشم بردارم در را بستم.بلافاصله صدای ماشینش را که دور می شد شنیدم...
می توانستم با خودم کنار بیایم...این وسط کی مقصر بود؟مرد؟زن؟مادرم که ساکت ماند؟نمی دانستم...سردرگم بودم و تمام مدت به یک نقطه زل می زدم و به گذشتنه فکر می کردم...فکر می کردم که اگر مامان زنده بود الان وضع من چطور بود؟باز هم این همه بچگانه با همه چیز برخورد می کردم و نقاشی کشیدن بزرگ ترین تفریحم بود؟!آهی کشیدم و مشغول هم زدن غذایی شدم که تلفنی از ریحانه یاد گرفته بودم.داماد و دخترش بچه دار شده بودند و ریحانه برای کمک به آن ها رفته بود.او هم مشکلات خودش را داشت...دخترش که تحت تاثیر حرف های شوهرش بود با او مثل کلفتش رفتار می کرد و دامادش به خ,دش اجازه می داد او را بزند...با این حال احساس یک مادر آن قدر شگفت انگیز و بی پایان بود که باز هم به آن جا می رفت تا دخترش را ببیند...چرا؟!چرا های زیادی در مغزم بود.فراز...از آن روز دیگر از او خبری نداشتم اما تمام مدت در فکرم بود و نمی توانستم حضورش در تک تک لحظه هایم را انکار کنم.صدای گرفته ی مرد از پشت سرم باعث شد نفسم را با حرص بیرون دهم:- صنم؟داری غذا می پزی؟جوابی ندادم.سوالش مثل این بود که بپرسد بیداری؟!- خودتو اذیت نکن...زنگ می زنم غذا سفارش می دم.باز هم جوابش را ندادم.نمی خواستم تا وقتی که در دادگاه ذهنم او را تبرئه یا مجازات نکردم با او حرف بزنم.دستش را روی شانه ام گذاشت.خودم را عقب نکشیدم.- چرا با پدرت حرف نمی زنی؟میدونم بد بودم...ولی حداقل بهم یه فرصت بده تا خوب باشم... یه بار بابا صدام کن.داشتم نرم می شدم...خب چکار می کردم؟!من آدم احساساتی ای بودم.نگاهم را با لجبازی روی در قابلمه نگه داشتم.- نمیخوای چیزی بگی؟آهی کشید و به آرامی از کنارم رد شد.موبایلم که روی اپن بود زنگ خورد.آرمیتا بود.آرمیتا در مدتی که در خانه ی نیکان و پرهام بودم تقریبا هر روز به دیدنم می آمد اما چون با او حرف نمی زدم مظلومانه از دور نگاهم می کرد و جلو نمی آمد.جواب دادم:- سلام آرمیتا.صدای هیجان زده اش در گوشم پیچید:- وای!بالاخره حرف می زنی....باید جشن بگیریم!آرام خندیدم و گفتم:- جشن میخوای بگیری پاشو بیا خونه ی ما...خالیه خالیه!من با حالتی بین شوخی و جدی گفتم اما او به شدت جدی گرفت و گفت:- پس واسه ناهار میایم.دهانم باز ماند.- یعنی کی؟-3 ساعت دیگه.من و آرمان و فراز و پرهام.به غذا نگاه کردم.چیزی را نیم دیدم چون فقط آمدن فراز بود که برایم مهم بود...خدا را شکر که زیاد درست کرده بودم تا چند روز بماند!- باشه پس من منتظرتونم...نیکان و آترین نمیان؟با تردید گفت:- نیکان و پرهام دعواشون شده...آترینم حالش بد شده تو خونه اس و نیکان از کنارش تکون نمی خوره...پرهامم هر روز به آترین سر می زنه ولی خونه ی ماست.با تعجب گفتم:- اون دو تا که با هم خوبن!چرا دعوا؟!آرمیتا با ناراحتی گفت:- نمی دونم...به من و آرمان چیزی نمیگه...بیچاره آترین...- خوب نیست که این جوری...نیکان و آترین اونجا باشن اون وقت ما اینجا خوش بگذرونیم؟!آرمیتا سریع گفت:- این پیشنهادو به خاطر پرهام دادم...خیلی تو خودشه...یکی سرحال میاد...شاید حتی تونستیم رو مخش کار کنیم تابره با نیکان آشتی کنه.- باشه پس بیاید.فعلا.- بوس بای.قطع کردم و موبایلم را روی اپن گذاشتم.کمی خانه را مرتب کردم و لباس درست و حسابی پوشیدم.شلوار لی مشکی لوله تفنگی و تیشرت سفید مشکی.موهایم را فقط شانه کردم و کمی از آن ها را که تا پایین بینی ام می رسیدند را با یک گیره کنار زدم تا اذیتم نکنند.مرد آن دور و بر نبود.احتمالا طبق معمول آن چند روز در اتاقش چپیده بود و بیرون نمی آمد.واقعا اهمیتی نداشت!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۲۰ عصر
بعد از این که کمی با غذا ور رفتم و وقت تلف کردم آن ها رسیدند...با کمال نا امیدی متوجه شدم که فراز همراهشان نیست.پرهام خیلی گرفته بود.تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و به غیر از سلام آرامی که در ابتدا از او شنیدم چیز دیگری نگفت.من هم در حالی که به شوخی های آرمان می خندیدم و در گوشی با آرمیتا توطئه (!) می کردم،پرهام را زیر نظر داشتم.بعد از نیم ساعت آرمان بی رودربایستی دستش را روی شکمش کشید و با خنده گفت:- این ناهار ما چی شد ضعیفه!خنده ام گرفت.از جایم بلند شدم و در حالی که به سمت آشپز خانه می رفتم گفتم:- آماده اس ولی دفعه ی اولمه درست و حسابی آشپزی می کنم اگه بد مزه بود می تونید بشقابو بکوبید تو سرم!آرمیتا که از جایش بلند شده بود و دنبالم می آمد با جدیت گفت:- خیلی هم دلشون بخواد...همین که یه چیزی هست بخورنو باید برن به خاطرش خدا رو شکر کنن!همراه آرمیتا میز را چیدیم.آرمیتا یواشکی از غذا خورد و با لبخند بزرگی زمزمه کرد:- آفرین بابا!واسه دفعه ی اول خیلی خوبه!من یه نیمرو رو هم نمیتونم مثل آدم درست کنم!قند در دلم آب شد.زیر لب گفتم:- داری جدی میگی یا میخوای خوشحالم کنی؟- نه بابا واقعا خوبه فقط نمکش کمه که اونم مشکلی نیست نمک می زنیم خودمون.می خواستم آرمان و پرهام را صدا کنم که صدای آیفون را شنیدم.فراز بود!سعی کردم لبخندم بیش از حد ذوق زده نباشد و در را باز کردم.آرمان با نیشخند گفت:- خوش به حال اونی که پشت در بود!ما پشت در باشیم بهمون دهن کجیم نمی کنن!حرفش را نشنیده گرفتم و گفتم:- بیاین ناهار.فراز وارد خانه شد و در حالی که با ابروی بالا رفته ما را نگاه می کرد گفت:- سلام.خیلی وقته اومدین؟آرمیتا گفت:- نه مام یه نیم ساعته رسیدیم.موهایش خیس شده بودند و کت چرمش پر از آب بود.با آزردگی گفت: - بمیرم هم دیگه وقتی بارون میاد موتور سواری نمی کنم.آرمان با پوزخند گفت:- ماشینتو ازت گرفتن مگه؟بدون این که آرمان را نگاه کند گفت:- فضولیش به تو نیومده.پرهام چه مرگته باز؟پرهام هنوز سرش ایین بود.فراز با لحنی تمسخر آمیز گفت:- مثل این گل پسرای خجالتی که برای اولین بار میرن خواستگاری می مونی...خب روانی برو آشتی کن تا این همه ریاضت نکشی!آرمان از خنده منفجر شد و در همان حال بریده بریده گفت:- این تو خواستگاری خودشم سرشو مثل گاو بالا انداخته بوده!فراز با لبخند کجی گفت:- آره میدونم.به سمتش رفتم و کتش را گرفتم تا خشکش کنم که لبخندی زد و گفت:- بوی غذای توئه؟با دیدن لبخندش که فقط وقتی با من حرف می زد روی لبانش نشسته بود تپش قلبم سریع تر شد!کتش را گرفتم و در حالی که به طبقه ی بالا می رفتم گفتم:- آره...این قدر بوش بده؟آرمیتا با ناراحتی گفت:- چی میگی بابا به این خوشمزگی!آرمان با لحن بامزه ای گفت:- تو این دو دقیقه غذا رو هم خوردی؟!پاشم بیام تا سهم منو پرهامو بالا نکشیدی!کتش را آویزان کردم و یک حوله ی تمیز را پایین بردم.آن را به سمت فراز گرفتم.دوباره به سمتم برگشت و لبخند زد (دوباره احساس کردم زیر پایم خالی شده) و گفت:- مرسی.حوله را گرفت و مشغول خشک کردن موهایش شد.آرمان سر میز نشسته بود و آرمان در حالی که اخم کرده بود سرش را بالای غذاها برده بود و با دقت بررسی شان می کرد.فراز پس کله اش زد و گفت:- یعنی خاک بر سر بیشعورت کنن!حوله را از دستش گرفتم و به طبقه ی بالا بردم.پهنش کردم و روی تختم گذاشتمش.دوباره پایین رفتم و کنار فراز سر میز نشستم.غذایی که درست کرده بودم خورش کرفس بود.پرهام بعد از من آمد و آن طرف کنار آرمان نشست.با دیدن غذا اخم کرد و به سقف خیره شد.یک نفس عمیق کشید.آرمان با نیشخند گفت:- تنفس مصنوعی لازم شدی داداش؟پرهام آهی کشید و گفت:- بخورین دیگه چرا دارین منو نگاه می کنین؟همه شروع به خوردن کردند و ولی پرهام که به لطف آرمان بشقابش در حال ترکیدن بود فقط با غذایش بازی می کرد.فراز یک پیراهن تنگ آبی کاربنی و شلوار لی مشکی اش را پوشیده بود.آرمیتا شلوار پارچه ای کرم و تیشرت قهوه ای پوشیده بود و با یک هد کرم موهایش را بالا داده بود.پرهام شلوار لی زغالی و تیشرت مشکی تنش کرده بود و آرمان شلوار لی قهوه ای با پیراهن نسکافه ای.کم کم که مقدار بیشتری از غذا را می خوردم از دستپختم هم بیشتر خوشم می آمد!حالا که فکرش را می کردم بیخود نگران بودم و غذایم حداقل قابل خوردن بود!البته دست ریحانه درد نکند که من بی عرضه را این قدر خوب راهنمایی کرده بود!
بعد از این که کمی با غذا ور رفتم و وقت تلف کردم آن ها رسیدند...با کمال نا امیدی متوجه شدم که فراز همراهشان نیست.پرهام خیلی گرفته بود.تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و به غیر از سلام آرامی که در ابتدا از او شنیدم چیز دیگری نگفت.من هم در حالی که به شوخی های آرمان می خندیدم و در گوشی با آرمیتا توطئه (!) می کردم،پرهام را زیر نظر داشتم.بعد از نیم ساعت آرمان بی رودربایستی دستش را روی شکمش کشید و با خنده گفت:- این ناهار ما چی شد ضعیفه!خنده ام گرفت.از جایم بلند شدم و در حالی که به سمت آشپز خانه می رفتم گفتم:- آماده اس ولی دفعه ی اولمه درست و حسابی آشپزی می کنم اگه بد مزه بود می تونید بشقابو بکوبید تو سرم!آرمیتا که از جایش بلند شده بود و دنبالم می آمد با جدیت گفت:- خیلی هم دلشون بخواد...همین که یه چیزی هست بخورنو باید برن به خاطرش خدا رو شکر کنن!همراه آرمیتا میز را چیدیم.آرمیتا یواشکی از غذا خورد و با لبخند بزرگی زمزمه کرد:- آفرین بابا!واسه دفعه ی اول خیلی خوبه!من یه نیمرو رو هم نمیتونم مثل آدم درست کنم!قند در دلم آب شد.زیر لب گفتم:- داری جدی میگی یا میخوای خوشحالم کنی؟- نه بابا واقعا خوبه فقط نمکش کمه که اونم مشکلی نیست نمک می زنیم خودمون.می خواستم آرمان و پرهام را صدا کنم که صدای آیفون را شنیدم.فراز بود!سعی کردم لبخندم بیش از حد ذوق زده نباشد و در را باز کردم.آرمان با نیشخند گفت:- خوش به حال اونی که پشت در بود!ما پشت در باشیم بهمون دهن کجیم نمی کنن!حرفش را نشنیده گرفتم و گفتم:- بیاین ناهار.فراز وارد خانه شد و در حالی که با ابروی بالا رفته ما را نگاه می کرد گفت:- سلام.خیلی وقته اومدین؟آرمیتا گفت:- نه مام یه نیم ساعته رسیدیم.موهایش خیس شده بودند و کت چرمش پر از آب بود.با آزردگی گفت: - بمیرم هم دیگه وقتی بارون میاد موتور سواری نمی کنم.آرمان با پوزخند گفت:- ماشینتو ازت گرفتن مگه؟بدون این که آرمان را نگاه کند گفت:- فضولیش به تو نیومده.پرهام چه مرگته باز؟پرهام هنوز سرش ایین بود.فراز با لحنی تمسخر آمیز گفت:- مثل این گل پسرای خجالتی که برای اولین بار میرن خواستگاری می مونی...خب روانی برو آشتی کن تا این همه ریاضت نکشی!آرمان از خنده منفجر شد و در همان حال بریده بریده گفت:- این تو خواستگاری خودشم سرشو مثل گاو بالا انداخته بوده!فراز با لبخند کجی گفت:- آره میدونم.به سمتش رفتم و کتش را گرفتم تا خشکش کنم که لبخندی زد و گفت:- بوی غذای توئه؟با دیدن لبخندش که فقط وقتی با من حرف می زد روی لبانش نشسته بود تپش قلبم سریع تر شد!کتش را گرفتم و در حالی که به طبقه ی بالا می رفتم گفتم:- آره...این قدر بوش بده؟آرمیتا با ناراحتی گفت:- چی میگی بابا به این خوشمزگی!آرمان با لحن بامزه ای گفت:- تو این دو دقیقه غذا رو هم خوردی؟!پاشم بیام تا سهم منو پرهامو بالا نکشیدی!کتش را آویزان کردم و یک حوله ی تمیز را پایین بردم.آن را به سمت فراز گرفتم.دوباره به سمتم برگشت و لبخند زد (دوباره احساس کردم زیر پایم خالی شده) و گفت:- مرسی.حوله را گرفت و مشغول خشک کردن موهایش شد.آرمان سر میز نشسته بود و آرمان در حالی که اخم کرده بود سرش را بالای غذاها برده بود و با دقت بررسی شان می کرد.فراز پس کله اش زد و گفت:- یعنی خاک بر سر بیشعورت کنن!حوله را از دستش گرفتم و به طبقه ی بالا بردم.پهنش کردم و روی تختم گذاشتمش.دوباره پایین رفتم و کنار فراز سر میز نشستم.غذایی که درست کرده بودم خورش کرفس بود.پرهام بعد از من آمد و آن طرف کنار آرمان نشست.با دیدن غذا اخم کرد و به سقف خیره شد.یک نفس عمیق کشید.آرمان با نیشخند گفت:- تنفس مصنوعی لازم شدی داداش؟پرهام آهی کشید و گفت:- بخورین دیگه چرا دارین منو نگاه می کنین؟همه شروع به خوردن کردند و ولی پرهام که به لطف آرمان بشقابش در حال ترکیدن بود فقط با غذایش بازی می کرد.فراز یک پیراهن تنگ آبی کاربنی و شلوار لی مشکی اش را پوشیده بود.آرمیتا شلوار پارچه ای کرم و تیشرت قهوه ای پوشیده بود و با یک هدکرم موهایش را بالا داده بود.پرهام شلوار لی زغالی و تیشرت مشکی تنش کرده بود و آرمان شلوار لی قهوه ای با پیراهن نسکافه ای.کم کم که مقدار بیشتری از غذا را می خوردم از دستپختم هم بیشتر خوشم می آمد!حالا که فکرش را می کردم بیخود نگران بودم و غذایم حداقل قابل خوردن بود ! البته دست ریحانه درد نکند که من بی عرضه را این قدر خوب راهنمایی کرده بود!
به خاطر این که ذوق زده بودم توانستم مقدار زیادی از غذایم را که بی سابقه بود بخورم.آرمان با خنده گفت:- چه ذوق زده شده بچه ام!با لبخند گفتم:- آخه من قبل از این یه نیمرو رو هم عین آدم درست نکرده بودم چه برسه به خورش کرفس!پرهام چرا نمی خوری؟پرهام که در حال و هوای دیگری بود هول شد و با دستپاچگی گفت:- مرسی.دستت درد نکنه.خیلی خوشمزه بود....من....من دیگه سیر شدم.با تعجب به بشقاب تقریبا پرش نگاه کردم و گفتم:- مگه میشه سیر شده باشی؟نکنه خوب نبود؟سریع دست هایش را مقابلم تکان داد و گفت:- نه نه!عالی بود!من دیگه اشتها ندارم!پرهام همانطور ساکت سرش را پایین انداخت تا غذای ما تمام شود.به نظرم رسید که صورتش کمی سرخ شده است.فراز که طبق معمول ساکت بود و آرمیتا هم دو لپی غذا می خورد.موضوع عجیب این وسط آرمان بود که به طرز عجیبی ساکت شده بود و غذایش را می خورد.مثل همیشه حتی لبخند هم نمی زد.صورتش هم طوری بود که انگار در شرایط بدی است.فراز نگاه من را دنبال کرد و زیر خنده زد.با چشمان گرد شده نگاهش کردم.به آرمان گفت:- از بس میمون بازی درمیاری صنم به خاطر خفه شدنت نگرانه!آرمان زیر لب گفت:-خدا لعنتت کنه پرهام...فراز با جدیت گفت:- صبر کن ببینم....چی شد؟!پرهام با لبخند ملیحی گفت:- فلفل ریخت نمک ریختم.آرمیتا که به سختی دهانش را خالی کرده بود گفت:- پس واسه همینه مثل آدم غذا نمی خورید!...عین بچه کوچولو ها می مونید!انگار نه انگار که سی سالتونه!آرمان با ناراحتی گفت:- حالا که چیزی نشده شلوغش می کنی!من غذامو تا آخرش خوردم!اگرم فراز نمی پرسید اصلا نمی فهمیدید که چنین چیزی اتفاق افتاده!آرمیتا آمد حرف بزند که یک نفر از پله ها پایین آمد.مرد بود و متعجب به نظر می رسید.لباس پوشیده و آماده بود و یک ساک مسافرتی در دستش بود.همه از جایشان بلند شدند و با تعجب نگاهم کردند.من گفته بودم تنها هستم...بدون این که حرفی بزنم یا به آن ها نگاه کنم سرم را پایین انداختم و مشغول خوردن ادامه ی غذایی شدم که مثل آجر در دهانم سفت شده بود.هر چهار نفرشان سلام کردند و مرد جوابشان را داد.صدایش را شنیدم که از پشت سرم می گفت:- بفرمایید بشینید.من دارم میرم.بقیه نمی دانستند چه بگویند.فقط نشستند.مرد بعد از گفتن با اجازه ای از کنارمان رد شد و به من گفت:- صنم من دارم میرم یه سفر کاری...احتمالا تا دو هفته ی دیگه بر نمی گردم.مواظب خودت باش.خداحافظ.چیزی نگفتم.فقط با قاشقم غذایم را جابجا کردم.بعد از مکث طولانی صدای باز شدن در و چند لحظه ی بعدش صدای بسته شدنش آمد.هیچ کس چیزی نمی گفت.شاید چون نمی دانستند ماجرا از چه قرار است و چه چیزی باید بگویند.فراز به آرامی گفت:- آرمیتا گفت که گفتی تنهایی.چیزی نگفتم.دلم می خواست تا ابد سرم را پایین بیندازم.آرمان و پرهام و آرمیتا زیر لب مرسی ای گفتند و از جایشان بلند شدند.من هم بلند شدم و مشغول جمع کردن ظرف ها شدم.آرمیتا کنارم آمد تا کمک کند که فراز گفت:- من جمع می کنم آرمی.تو برو بشین.آرمیتا بدون حرف رفت.احساس بدی داشتم.الان از نظر آن ها من یک بچه ی نمک نشناس بیشعور بودم که قلب پدرش را می شکند...وقتی که همه ی ظرف ها را جمع کردیم جلوی سینک ایستادم تا ظرف ها را بشویم.فراز زیر لب گفت:- من کف می زنم تو آب بکش.چه خوب بود که بی حرف کنارم می ماند و کمکم می کرد...حتی با وجود این که نمی دانست کار درستی می کنم یا نه پیشم بود...چقدر حضور بی حرفش برایم با ارزش بود...با صدای آرامش بخشش گفت:- نمیخوای بگی چرا با پدرت رابطه ی خوبی نداری؟...و چرا اون روز این شکلی از بیمارستان بیرون زده بودی؟
نزدیک چند دقیقه بود که با بی توجهی یک بشقاب را می سابیدم.زیر لب گفتم:- من هیچ وقت اونو بابا صدا نکردم....هیچ وقت حس خاصی نسبت بهش نداشتم....اون روزم چون نمی خواستم ببینمش از بیمارستان اومدم بیرون...بدون این که نگاهم نکند با ملایمت پرسید:- خب چی باعثش شده؟- مامانم.- درباره اش بگو.چطور می توانست مجبورم کند حرف هایی را بزنم که بیست و دو سال به زور در دلم نگه داشتم؟!دلم نمی خواست به او نه بگویم...دلم نمی خواست نا امیدش کنم...دلم می خواست آن قدر حرف بزنم تا هیچ وقت نتواند از پیشم برود...- از وقتی یادم میاد با مامانم خوب رفتار نکرده...همیشه اذیتش می کرد...بهش حرفای وحشتناکی می زد و حتی بعضی موقع ها...کتکش می زد...اوایل فکر می کردم که شاید از اول که با هم ازدواج کردن همدیگه رو دوست نداشتن و تعجب می کردم چرا مامانم هیچی نمیگه...چرا اعتراضی نمی کنه و فقط....فقط تماشا می کنه که چطور یه زن دیگه توی خونه اش قدم می زنه و واسه شوهرش عشوه میاد و بعداز این که اون میره شوهرش تمام عقده هاشو سر اون خالی می کنه...دیبا بعد از یه مدت شبا رو هم می موند....نمی دونستم چرا مامان هیچی نمیگه و تو خودش می ریزه...هر روز لاغر تر و ضعیف تر می شد ولی بازم به اون حرفی نمی زد...اعتراضی نمی کرد...حتی وقتی من و آبتین پشت سر اونا حرف می زدیم ناراحت می شد و دعوامون می کرد...بچه که بودم خیلی کم می خوابیدم...بیشتر شبا بیدار می موندم و نقاشی می کشیدم و فکر می کردم...دلم می خواست زود تر بزرگ شم تا بتونم حق مامانو بگیرم...همش فکر می کردم چکار کنم که کمتر غصه بخوره...همه ی شبا صدای گریه ی آرومشو می شنیدم...مامانم عذاب می کشید ولی چیزی نمی گفت...تازه می فهمم با سکوتش اعتراض می کرد و حرفاشو می زد...سعی می کرد به اون بفهمونه که کاراش اشتباهن ولی دیبا اون قدر تو گوشش می خوند که شعرشو از دست داده بود...به خاطر همه ی اینا از دیبا متنفر بودم...فکر می کردم که اون مسبب همه ی ناراحتیای مامانمه...فکر می کردم تقصیر اونه که مامانم یواشکی گریه می کنه...فکر می کردم تقصیر اونه که پای چشماش گود افتاده...که من و آبتین باید این همه جنگ و دعوا رو تحمل کنیم...که پدرمون ما رو به چشم موجودات اضافی ببینه....دلم می خواست هر طور شده عذابش بدم...دلم می خواست کاری کنم که یه ذره حس عذابی رو که مامانم تحمل می کرد و احساس کنه...محکم بشقاب را می سابیدم و توجهی به تمیز شدنش نداشتم.- یه روز که مرد خونه نبود دیبا اومد خونه...تمام مدت با حرفاش مامانو آزار می داد ولی اون بازم ساکت بود...خوب یادمه که اون روز حالش بد بود و حتی نمی تونست درست راه بره...با این وجود شربت درست کرد و برای دیبا برد...منم از بالای پله ها آویزون شده بودم و همه چی رو می دیدم...وقتی دیدم امان با اون حال زارش شربت واسش درست کرده رفتم پایین و شربتو ریختم رو مانتوش...افتاد دنبالم و از پله ها اومد بالا...مامان از جاش بلند شد دنبال ما دوید....من رفتم تو اتاقم و درو بستم...مامان به زور خودشو رسونده و جلوی در وایساده بود...دیبا هم که عصبانی بوده هلش داده عقب تا بتونه بیاد سراغم که مامان می خوره به نرده ها و پرت میشه پایین...دیبا بعد از اون می تونه اونو متقاعد کنه که تقصیر مامان بوده...می خواسته بهش حمله کنه که دیبا هلش داده و اون افتاده...بعد از اون دیبا اومد و تو این خونه موند...هر روز با حرفاش رو اعصابم بود تا این که شب عروسی آبتین بیرونش کرد...فهمیده بود که همه ی این سالا خر شده و نفهم بوده...لبخند تلخی زدم و با صدای بلند تری گفتم:-خودش قبول کرده که مامانمو کشته...خودش قبول کرده که باعث همه ی بدبختیامونه...خودش میدونه چه آشغالیه...حالم ازش به هم می خوره!صدایم لحظه به لحظه بالاتر می رفت.- اون یه خودخواه نفهمه که باعث شد مامان من تو سی و سه سالگی بمیره...ازش متنفرم!بشقابی را که دستم بود به سمت دیوار پرت کردم.با صدای بلندی شکست و تکه هایش به اطراف پرت شدند.نفس نفس می زدم؛انگار کیلومتر ها دویده بودم.فراز دستم را گرفت وبه آرامی گفت:- آروم باش...برایم مهم نبود که باید آرام باشم...چطور می توانستم جلوی خشمی را که سال ها در وجودم نهفته مانده بود و حالا خودش را نشان می داد را بگیرم؟!دستش را پس زدم و داد زدم:- ولم کن.نمیخوام!آرمیتا و آرمان و پرهام سراسیمه آمده بودند تا ببینند سر و صدا برای چیست.بی توجه به آن ها از کنارشان رد شدم و از پله ها بالا رفتم....در آن لحظه فقط دلم می خواست تنها باشم... 
بعد از چند دقیقه در اتاقم زده شد.بیا توی ضعیفی گفتم که خودم هم به زور شنیدمش.آرمیتا وارد شد و کنارم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۲۱ عصر
روی تخت نشست.به آرامی موهایم را کنار زد و زیر لب گفت:- شنیدم داشتی برای فراز همه چیو تعریف می کردی...سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.اشک در چشمانش جمع شده بود اما گریه نمی کرد.- خیلی سخته...میدونم...ولی نفرت و کینه فقط خود تو رو نابود می کنه صنم....- چرا گریه نمی کنی؟گریه کن بذار خالی شی...با شکستن بشقاب که آدم خوب نمیشه...نفس عمیق و لرزانم شروع ریزش اشک هایم بود.آرمیتا مثل مادری که کودکش را دلداری می دهد مرا بغل کرد و به خودش فشار داد.بعد از چند دقیقه که به اندازه کافی گریه کردم و خالی شدم گفت:- من بچه ها رو می برم.نمیخواد نگران باشی.تو فقط همین جا بخواب و آروم باش باشه؟سرم را به آرامی تکان دادم.از اتاق بیرون رفت.*****به سختی مشغول هم زدن آش رشته ای بودم که به زور درستش کرده بودم و مطمئن نبودم خوب از آب در آمده باشد.آن قدر سنگین بود که به زور می توانستم ملاقه را در آن حرکت دهم.بعد از این که کار هم زدنش تمام شد ولش کردم تا درست شود و خودم به حیاط رفتم.هوای خنک پاییزی رو به سرمای زمستان می رفت و ایستادن در معرض باد آن روز ها واقعا لذت بخش بود.دو روز پیش بود که بچه ها این جا بودند و من باعث ناراحتی و رفتنشان شدم.از آن روز خیلی فکر کرده بودم.مرد مقصر بود...صد درصد.اما به نظرم مامان هم تقصیر هایی داشت.مثلا اگر این همه ساکت نمی ماند و از خودش دفاع می کرد این اتفاق نمی افتاد.یا مثلا دیبا....اگر به سراغ مرد نمی آمد یک نفر دیگر به جای ما بدبخت می شد...به هر حال هر کسی یک تقصیری داشت.با این که این موضوع را قبول کرده بودم اما هنوز هم ته دلم از مرد ناراحت بودم...خیلی.به درخت های بید مجنون خیره شده بودم.از حالتی که داشتند لذت می بردم.انگار که مو داشتند و آن ها در باد تکان می خوردند.حرکت هیپنوتیزم کننده شان باعث می شد نتوانم چشم از آن ها بردارم.نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم.حرکتی روی شانه ام حس کردم.فکر کردم باد شنل روسری مانندی را که روی دوشم انداخته بودم تکان داده اما سنگین تر از آن بود که کار باد باشد!با همان چشمان بسته خودم را آماده کردم،چرخیدم و مشتی در شکم کسی که پشت سرم بود زدم.صدای حبس شدن نفسش در سینه را شنیدم و چشمانم را باز کردم.بهت زده گفتم:- فراز؟!چشمانش را بسته بود و نفس های عمیق می کشید.با نگرانی گفتم:- چیزیت شد؟!....وای!ببخشید فکر کردم دزده!لبخندی روی لبش نشست.زیر لب گفت:- خدا نصیب دزدم نکنتش.با تعجب پرسیدم:- چی؟!لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:- هیچی خانوم عاشق.در خونه رو باز گذاشته بودی.- جدی نمیگی! با جدیت گفت:- چرا خیلی هم جدی میگم.داشتی به کی فکر می کرد که این همه حواس پرت شده بودی؟- چیز خاصی نبود...یعنی کس خاصی نبود...احتملا وقتی رفتم وسایل آش بخرم درو باز گذاشتم.چشمانش برق زدند.به آهستگی گفت:- آش رشته؟توجهم به لبخند زیبایش جلب شد که لحظه به لحظه پر رنگ تر می شد و چال گونه اش را نمایان تر می ساخت.با حواس پرتی گفتم:- آش دوست داری؟- بچه که بودم همیشه وقتی مامان بزرگم میومد خونه مون به جای اینکه کادو و سوغاتی و این چیزا رو بیاره واسم آش رشته می پخت...اونقدر دلم برای خودش و آشاش تنگ شده که نگو.- خب چرا نمیری ببینیش؟چشمانش کمی تیره شدند:- همینجوری.آشت درست شده؟- یه نیم ساعت چهل و پنج دقیقه دیگه درست میشه.بیا تو.به دنبالم وارد خانه شد و گفت:- اومده بودم بهت یه سری بزنم ببینم در چه حالی.به نظر میاد یکم با خودت کنار اومدی نه؟در حالی که دوباره به سختی آش را هم می زدم گفتم:- آره...در واقع دیگه خود درگیری ندارم ولی....هنوز ازش خیلی خیلی ناراحتم.- متنفری یا ناراحتی؟- چه فرقی داره؟به آرامی گفت:- خیلی فرق داره.وقتی از یکی متنفر باشی،میتونی هر کاری بکنی...نفرت آدمو کور می کنه.ولی وقتی ناراحت باشی،بعد یه مدت رفع میشه...حتی اگرم ناراحت بمونی،احساس ناراحتی احساسی نیست که خطرناک باشه گرچه اذیتت می کنه.در سکوت به حرف هایش فکر کردم...درست می گفت.چرا او همیشه خوب و درست بود؟!
- میگما...بوش که خوبه کاش مزه اشم همین قدر خوب باشه...خندیدم و گفتم:- از بچه ها چه خبر؟- پرهام و نیکان بعد از یه عالمه گیس و گیس کشی دیشب آشتی کردن و آخرشم ما نفهمیدیم قضیه چی بوده...آرمانم که نمیدونم کدوم خاک بر سر خونه مونده دیشبم خونه نرفته...آرمیتا هم که خودت ازش خبر داری دیگه.- میگم زنگ بزنیم بیان؟سریع دستانش را جلو آورد و تکان داد و گفت:- نه تو رو خدا!آرمان خودش اندازه شصت نفر میخوره!از حالتش خنده ام گرفت و گفتم:- باشه پس یواشکی می خوریم و به اونام نمیگیم.لبخند قشنگش را زد و گفت:- دقیقا.خیلی خوبه.بابات کی بر می گرده؟- خودش گفت دو هفته ی دیگه ولی همیشه دیر تر میاد...مثلا وقتی میگه دو هفته یعنی یه ماه دیگه میاد...- خب تنهایی نمی ترسی؟- نه.عادت کردم.با دقت نگاهم کرد.احساس می کردم زیر نگاهش نمی توانم نفس بکشم.- پیش آبتین رفتی؟دستم در بالای آش متوقف ماند.سه روز پیش به دیدن آبتین رفته بودم و چیزی که دیدم زیاد جالب نبود.نازنین برای خودش یک گوشه نشسته بود و آبتین با قیافه ی زار و ریش چند روزه ای روی کاناپه لم داده بود.نازنین سر خودش را گرم می کرد و به نظر می رسید خیلی از وضعی که دارند ناراضی نیست ولی آبتین...وقتی با او حرف می زدم احساس می کردم که در یک دنیای دیگر است....انگار که از درون خالی شده بود...حرکتی نمی کرد و چیزی نمی گفت....کاش به من می گفت مشکل کجاست.سعی کردم خاطره ی آن روز را از سرم بیرون کنم و با جدیت گفتم:- آره رفتم.بد نیستن.فراز با لبخند کجی نگاهم می کرد.مطمئن بودم متوجه دروغ گفتنم شده ولی به روی خودش نمی آورد.آن روز جزو لذت بخش ترین روز های زندگیم بود.فراز به تنهایی نصف قابلمه را خورد و من تمام مدت نگرانش بودم مبادا حالش بد شود!آشی که پخته بودم خیلی خوشمزه شده بود و من تعجب می کردم که چطور این اتفاق افتاده است...در دلم می گفتم:پا قدمش خوبه!و می خندیدم.از این که دلش نمی خواست بقیه را دعوت کند تا فقط خودمان باشیم خوشحال بودم چرا که در شرایطی نبودم که بخواهم با بقیه دوستانه برخورد کنم و یک میزبان خوب باشم.فراز بعد از این که یک عالمه (!) آش خورد و حرف زدیم رفت.وقتی رفت،انگار تازه متوجه سایه ها و سکوت سرد خانه شدم...فصل چهارم- صنم جون من برو دیگه...با دودلی گوشی را محکم تر گرفتم و با خواب آلودگی ای که محو شده بود گفتم:- آخه این جوری که نمیشه...من عصبیم و نمیدونم باید چیکار کنم...اصلا چرا آرمانو نمی فرستی؟چرا آرمیتا نه؟فرازم هست...پرهام با لحن عاقل اندر سفیهی گفت:- اولا اینا دختر نوجوونن...آرمانو بفرستم که انگار گرگو فرستادم وسط گله گوسفندا....از تشبیهش خنده ام گرفت.-آرمیتا هم که آب پاکی رو ریخت رو دستم گفت نمیتونم....فرازم که بره از خوشگلیش هوش از سر اینا می پره...قلبم در سینه فرو ریخت.راست می گفت...- به علاوه تو نباید کار خاصی بکنی.من همه چیو به اینا درس دادم و تمریناشونم بهشون دادم.این جلسه باید اون تمرینا رو حل کنن.تو فقط باید سوالا رو براشون حل کنی.لازم نیست چیزی بهشون بگی یا درس بدی.باشه؟یه کلاسم بیشتر نیست زود تموم میشه!نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند لحظه گفتم:- باشه...باشه...فقط آدرس بده.پرهام با خوشحالی آدرس دبیرستانی را که در آن درس می داد گفت و قطع کرد.از من خواسته بود آن روز به جایش سر کلاسش بروم.به اتاقم رفتم و بین لباس هایم گشتم.شلوار لی آبی کاربنی،مانتوی آبی تیره و مقتعه ی مشکی ام را سرم کردم و کوله ی مشکیم را برداشتم.سعی کردم موهایم را در مقنعه فرو ببرم ولی دلم نمی خواست...خب چه معنی داشت؟از افکار و حرکات خودم خنده ام گرفت و تا حدی که توجه کسی را جلب نکند موهایم را درون مقنعه فرو بردم و مقداری را باقی گذاشتم.دلیل این که دلم نمی خواستم موهایم را کامل داخل مقنعه ببرم این بود که نمی خواستم مثل دختر های هفده هجده ساله به نظر برسم.سوییچ کوپه جنسیس مشکی را که مرد با خودش نبرده بود،برداشتم و سوارش شدم.بعد از آموزش رانندگی ام،این اولین باری بود که پشت فرمان می نشستم!اولش با احتیاط حرکت می کردم تا قلقش دوباره دستم بیاید.وقتی سر ساعت هفت رسیدم مدرسه و به درش نگاه کردم،حس خاصی داشتم.حس نوستالژیک شیرین اما تلخی که به قلبم چنگ می انداخت.به این نتیجه رسیدم که خیلی وقت است کودک درونم را تنبیه کرده ام تا درون اتاقش بماند و بیرون نیاید و به صدای گریه هایش هم توجهی ندارم...به خودم قول دادم که از این به بعد مثل قبل بیشتر به او توجه کنم و به سمت مدرسه راه افتادم.وارد مدرسه که شدم دختر های نوجوان که از 15 سال بودند تا 18 سال به من خیره شدند.از نگاهشان این حس به من دست داد که انگار مدرسه شان را غصب کرده ام!لبخندم را پنهان کردم و از پله ها بالا رفتم.ناظم میانسالشان که محبت و مهربانی و "مادری" از چهره اش می بارید با خوشرویی از من پرسید:- سلام عزیزم.اومدی ثبت نام؟الان وسط ساله که!خنده ام را کنترل کردم و گفتم:- سلام.من واسه ثبت نام نیومدم.به جای آقای شایسته اومدم.عینکش را سر جایش محکم کرد و با دقت و مشکوکانه سرتاپایم را برانداز کرد.- شما خواهر آقای شایسته اید؟-از دوستانشون هستم.از من خواهش کردن امروز به جاشون بیام.سریع سرش را تکان داد و لبخند مهربانش برگشت.دستم را گرفت و در حالی که مرا با خودش می برد گفت:- بیا بریم برنامه تو بهت بدم.به دفتر رفتیم و برنامه ی معلم ها را به من داد.ممنون زیر لبی گفتم و نگاهش کردم.زنگ اول با پیش دانشگاهی ها کلاس داشت،ریاضی،کلاس 115.زنگ دوم با سوم ها،فیزیک،کلاس 111.زنگ سوم با دوم ها،ریاضی،کلاس 107.و زنگ چهارم با اول ها،باز هم ریاضی در کلاس 101.خانم ناظم با چشم های گرد شده به چشمان تنگ شده و پر از حرص من نگاه می کرد!با لبخند تصنعی گفتم:- ممنون من برم زنگ خورد.سرش را تکان داد.وقتی از دفتر دور شدم و به طبقه ی بالا رفتم تا به کلاس 115 برسم،گوشی ام را از جیب شلوارم درآوردم و به پرهام زنگ زدم.قبل از این که فرصت هر حرفی را داشته باشد با حرص گفتم:- که یه کلاس داری نه؟!چهار تا پایه مختلف با فیزیک و ریاضی کردی تو حلقم پری!صدای قهقهه اش هم لبخند بر روی لبم نشاند هم حرصم را بیشتر کرد.- پری گفتنت تو حلق فراز!بابا چهار تا کلاس ناقابله دیگه سخت نگیر!دم در کلاس 115 متوقف شدم و با صدایی که بلند تر شده بود گفتم:-وقتی ببینمت این چهار تا کلاس ناقابلو تو سرت خورد می کنم!آخه پرهام ...چشم در چشم دختر یونیفرم پوشیده ای شدم که بهت زده من را نگاه می کرد.- من بعدا بهت زنگ می زنم پرهام.روی خنده ی پرهام قطع کردم.آن ها می دانستند اسم معلمشان پرهام است؟!خدا به خیر کند چون از فردا پرهام باید به نگاه هایشان جواب پس می داد!از این فکر خبیثانه لبخندی روی لبم نشست و پرسیدم:- سلام.تو پیشی؟سرش را تکان داد.- میشه بیام تو؟با حالتی شبیه بازجویان پرسید:- معلم ما آقای شایسته اس!خندیدم و گفتم:- امروز نتونستن بیان منو به جای خودشون فرستادن.اخمش باز شد و کنار رفت.وارد کلاس شدم و به بچه ها نگاه کردم.هر کس گوشه ای نشسته بود و کاری می کرد.عده ی کمی درس می خواندند.چند تا حلقه زده بودند و بازی می کردند.چند تا بالای میز ها داشتند آهنگ می زدند و می رقصیدند و ....کلا کلاس متنوعی بود!دختر کنارم که فکر می کردم نماینه ی کلاس باشد فریاد زد:- بچه ها بشینید سر جاتون معلممون اومد!یکی از آن ها داد زد:- یعنی به نظرت اگه آقای شایسته با اون هیکل و قد و بالا بیاد ما نمی بینیمش؟!ماشالا مثا نردبون می مونه...بزنم به تخته...و چند بار به نیمکتی که رویش نشسته بود زد.به همراه بچه ها بلند خندیدم.نماینده که از خنده قرمز شده بود گفت:- گورتونو کندید.آقای شایسته امروز نمیاد این خانوم به جاش اومدن.اگه بفهمه چی گفتین و بعدم بهش خندیدین...بچه ها ساکت و ترسیده سر جایشان نشستند.با دهان باز فکر کردم:یعنی پرهام این همه جذبه داره که همه از ترسش ساکت شدن؟!
به آرامی گفتم:- نگران نباشید من چیزی نمی گم.بچه ها نفسی از سر آسودگی کشیدند.در حالی که کوله ام را روی میز مخصوص معلم شان می گذاشتم پرسیدم:- مگه آقای شایسته چکار می کنه که این همه ازش می ترسید؟کلاس سه ردیف صندلی داشت و طبق تخمین من حدود سی نفر بودند.نماینده که به تنهایی روی میز اول ردیف وسط می نشست با حالتی رئیس مآبانه گفت:- ایشون نه داد می زنن نه منفی می دن نه نمره کم می کنن.ولی همچین نگاهت می کنن که هشت تا پا قرض بگیری فرار کنی.بعضی موقع ها هم تیکه های وحشتناک میندازن تا بسوزی و این جوری
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۲۵ عصر
تنبیه شی.تنبیه های فیزیکی شونم خیلی خاصه.خلاصه روشای متفاوتی دارن.خنده ام را کنترل کردم.نماینده با همان لحن پرسید:- اسم شما چیه؟- صنم صارمی.یک دفعه هیجان زده شد و گفت:- اِ چه جالب!اگه بخواید مخفف اسمتونو بنویسید دو تا صاد دارید!لبخند عمیقی روی لب هایم نشست.بچه های دیگر حرفی نمی زدند؛انگار که به پر حرفی این نماینده و اداره کردن کلاسش به تنهایی عادت داشتند!رفتم جلوی میزش ایستادم و گفتم:- امروز باید تمرین حل می کردید؟کتابش را باز کرد و گفت:- تمرینا رو جلسه پیش حل کردیم.امروز باید این جا رو درس بدید.خشکم زد.بچه ها که نگران شده بودند پرسیدند:- چی شده خانوم صارمی؟در حالی که نگاه سریعی به مطالب آن صفحه می انداختم گفتم:- هیچی نشده.فقط معلم شما یکم حقه بازه.به من گفته باید تمرین حل کنم اون وقت می بینم که باید درس بدم.اوکی عیبی نداره.سر میزم نشستم و به صورت های هیجان زده و پر شور و ذوقشان خیره شدم.مطمئنا دوست نداشتند از ب بسم الله صبحشان درس بخوانند تا ظهر.پایم را بالا آوردم و زانویم را به لبه ی میز تکیه دادم.گفتم:- خب قبل از این که بریم سر درس و مشق شما اسماتونو به من بگید.همه ی بچه ها اسمشان را گفتند.بعضی لقب داشتند و لقبشان را می گفتند.لقب ها خنده دار و جالب بودند و وقتی از آن ها دلیلشان را می پرسیدم با شنیدنش از خنده دلم درد می گرفت. مثلا اسم نماینده سارا بود ولی بچه ها به او لقب ابزار همه کاره را داده بودند.دلیلش را هم یکی از بچه ها با حالتی عاقل اندر سفیه توضیح داد:- آخه می دونید خانوم صارمی...فکر کنم تو همین چند دقیقه فهمیدید اگه این نباشه کلاس شروع نمیشه که بخواد اداره بشه و بچرخه.کلا همه چی به هم می ریزه.گچ می خوان این میره میاره.کپی میخوان بگیرن این میره.دستمال میخوان صندلی رو که من با کفش لگدش کردم تمیزش کنن این میره.میخوان چیزی پای تخته بنویسن حال ندارن این میره.میخوان یکی از بچه ها کنفرانس بده این میره.میخوان داوطلب بپرسن این میره.خلاصه بازم هست ولی وقت نمیشه بگم.بیچاره سارا!وقتی دوستش این ها را می گفت،سارا لبخند روی لبش بود و به نظر نمی آمد از این حرف ها ناراحت بشود.یک تکه گچ سفید برداشتم و شروع به نوشتن پای تخته کردم.پچ پچ بچه ها به گوشم رسید و بعد از آن کلاس منفجر شد.در حالی که خودم هم نمی توانستم خنده ام را کنترل کنم به سمتشان برگشتم و پرسیدم:- چی شد؟نماینده در حالی که بریده بریده حرف می زد گفت:- آخه آقای شایسته با خودشون دستکش میارن و وقتایی هم که ندارن از من میخوان برم آزمایشگاه بگیرم.تازه بعدشم فوت می کنن گچو.خیلی خنده داره.خاک بر سرت پرهام با این حرکات لوست!درس را سریع و به روشی که خودم یاد گرفته بودم برایشان توضیح دادم.در طول دوران مدرسه ام هیچ وقت طبق راه معلم ها پیش نرفتم.همیشه از خودم روش های جدید اختراع می کردم و طوری که دلم می خواست همه چیز ار یاد می گرفتم.از بسته و محدود بودن،حتی در درس خواندن،متنفر بودم و حس خفگی به من دست می داد...حالا چه شده بودم؟!بچه ها واقعا خوب بودند.اذیت نکردند و موقع درس دادن ساکت ماندند ولی وقتی می خواستند تمرین ها را حل کنند خیلی شیطنت می کردند.یکی از بچه ها از ردیف سمت راست یک گلوله ی کاغذی بزرگ به سمت ردیف سمت چپ پرت کرد.گلوله به یک دختر عینکی خورد و عینکش را کج کرد.با حرص برگشت و به پرتاب کننده چشم غره رفت.با خنده ی کنترل شده ای گفتم:- بچه ها من با شیطنت بی سر و صدا مخالف نیستم ولی مراقب چشمای همدیگه باشید!با جدیت گفتند:- چشم.نماینده که تنها کسی بود که هم تمرین هایش را حل کرده بود و هم با بچه ها به پرتاب کاغذ مشغول بود گفت:- اسم این کار جنگ کاغذیه.آقای شایسته تا وقتی که زیاد شدید نشه چیزی نمیگن.یکی دیگر از بچه ها با خنده گفت:- یه بار داشتیم پرت می کردیم یکیش خورد تو کله ی آقای شایسته.برگشتن ریلکس نگاهمون کردن و گفتن کی بود؟این نماینده هم که فدایی...گفت من بودم.آقای شایسته ام یهو تعجب کرد گفت تو؟از تو که بعیده.ولی فکر کنم فهمید که گردن خودش انداخته.برگشت جدی گفت که می دونم تو نبودی ولی برای این که یاد بگیری کارای اشتباه دوستاتو گردن نگیری تنبیهت می کنم.برداشت تخته پاک کن رو با قمقمه آب یکی از بچه ها خیس خیس کرد خیلی ریلکس کشید رو کل تخته.بعدم گفت پاشو تمیز کن تخته رو.باید مثل آینه شه قبل از این که زنگ بخوره.خلاصه این بدبخت اون روز از کت و کول افتاد ولی دم نزد.خدایی خیلی با مرامه!سارا با ناراحتی گفت:- خیلی خجالت کشیدم اون روز.ولی چه میشه کرد،شماها نشونه گیریتون در حد موش کوره! 
کلاس پیش ها تمام شد و کلاس سوم ها و دوم ها هم گذشت.باید اعتراف می کردم که آن روز خیلی به من خوش گذشت.از بچگی عاشق درسی دادن بودم ولی تا به حال این قدر جدی امتحانش نکرده بودم.زنگ چهارم فرا رسید و به کلاس اول ها رفتم.آن ها از پیش ها ساکت تر و کم جنب و جوش تر بودند؛در واقع می شد گفت که اصلا حرکتی نمی کردند.با این حال درس هم نمی خواندند و در هپروت بودند؛ساکت می نشستند و یا نقاشی می کشیدند یا آه!اولش فکر کردم که به خاطر خستگی ناشی از چهار زنگ پیش است که این طور ساکتند ولی انگار همیشه این طور بودند.تنها بچه ای که به نظر هشیار می رسید رها بود؛صاف نشسته بود و ساکت به من گوش می کرد.با این حال او هم هیچ حرکتی جز نگاه کردن مستقیم و گوش دادن انجام نمی داد.نیم ساعت به پایان زنگ مانده بود که کار درس دادن تمام شد.می خواستم بگویم تمرین هایشان را حل کنند که با دیدن چهره شان انرژی ام ته کشید.خودم را روی صندلی ام پرت کردم و با صدای بلندی گفتم:-خوبید؟همه از جا پریدند و مات نگاهم کردند.یکی از بچه ها که میز دوم بود با جدیت گفت:- ما همه ی درسو گوش دادیم و ....با عصبانیت وسط حرفش پریدم و گفتم:- من به درس کاری ندارم.گرچه مطمئنم از اون هم چیز به خصوصی نفهمیدید.من به صورتاتون و حالتتون کار دارم.این چه وضعشه؟یکی با نیشخند گفت:- چی چه وضعشه؟کلافه گفتم:- از اول کلاس مات نشستید به تخته یا دفترتون خیره شدید.کار خاصی انجام نمی دید و به حرفای منم گوش نمی کنید.حالا اینا مهم نیستن....مهم اینه که تلاشی برای به هم ریختن کلاس یا شیطنت کردن انجام نمی دید!-شما دلتون میخواد ما کلاسو رو سرتون خراب کنیم؟- این کار بهتر از ساکت نشستنه!بچه ها نگاهم کردند.- مشکلی توی این کلاس هست؟اگه آره بهم بگید.-راستش ما یکم بی حالیم.خسته شدیم از بس درس خوندیم و هیچی نشد.بازم هر هفته سر صف بقیه کلاسا و پایه ها رو تو سرمون می کوبن.بچه هام بی بخار شدن و حال نفس کشیدنم ندارن بزنم به تخته...***این کلاس چقدر مشکل و ناراحتی داشت!نیم ساعت آخر را به حرف زدن با آن ها،پرسیدن مشکلاتشان و حل کردن آن ها گذراندم.خوشحال بودم که بچه ها راضی تر به نظر می رسیدند.واقعا ناراحت شده بودم وقتی می دیدم کسانی که مشخصه شان باید جنب و جوش و شیطنت داشته باشند از من هم ساکت ترند.در راه خانه بودم که پرهام دوباره زنگ زد.به خشکی گفتم:- چیه؟از خنده منفجر شد:- خوش گذشت؟لبخندی از یادآوری چهار زنگ روی لب هایم نشست ولی با جدیت گفتم:- حرف نزن پری.دارم برات.یه زنگ؟حل تمرین؟- خب حالا خون خودتو کثیف نکن بیا اینجا.- خسته ام میخوام برم خونه.با قاطعیت گفت:- وقتی میگم بیا اینجا یعنی بیا اینجا.فرازم هست هـــــــــــــا.صدای قهقهه ی آرمان را شنیدم.آمدم حرف بزنم که پرهام سریع گفت:- پس منتظرتیم.بای بای.قطع کرد.گوشی را روی صندلی کمک راننده پرت کردم و با عصبانیت دنده عوض کردم.به خانه شان که رسیدم کوله ام را برداشتم و گوشی ام را در جیب شلوارم گذاشتم.از ماشین پیاده شدم و زنگ در را زدم.دکمه ی آسانسور را زدم و منتظر ماندم.هر چه صبر کردم آسانسور پایین نیامد.آه سوزناکی کشیدم و پایم را روی اولین پله گذاشتم.باید سیزده طبقه بالا می رفتم....به طبقه هفتم که رسیدم دیگر نفسم در نمی آمد.روی پله ها نشستم و زیر لب هر چه فحش بلد بودم نثار روح پرهام و آسانسور کردم.وقتی حالم بهتر شد بلند شدم و دوباره بالا رفتم.به طبقه ی سیزدهم که رسیدم فراز مقابلم سبز شد.احساسات جدیدی در حال شکل گرفتن در من بودند؛تپش قلب به هنگام دیدن او،دلتنگی برایش،قربان صدقه رفتنش در دلم بی آن که متوجه باشم...بی اراده لبخندی زدم و نفس نفس زنان گفتم:- به پرهام بگو مراقب خودش باشه.فراز با نگرانی نگاهم کرد و دستش را روی شانه ام گذاشت:- خوبی؟مکثی کرد و سپس با ناباوری و عصبانیت گفت:- همه طبقه ها رو با پله بالا اومدی؟سرم را تکان دادم.دهانش را باز کرد تا با عصبانیت چیزی بگوید که منصرف شد.بالا را نگاه کرد.وقتی خواستم نگاهش را دنبال کنم با دو دستش صورتم را قاب گرفت و با دستپاچگی گفت:- ام...چیزه صنم...ابروهایم بالا پریدند و دهانم باز ماند.این فراز بود که نمی دانست چه بگوید؟...و مهم تر این که...این فراز بود که این همه با احساس به چشمان من نگاه می کرد و نگاه سردش را نداشت؟آب دهانم را قورت دادم و خیره نگاهش کردم.قدرت حرف زدن نداشتم.چه می گفتم؟او می خواست حرف بزند.نفس عمیقی کشید و با زمزمه ای که تنها من می شنیدم گفت:- صنم من ازت خوشم میاد.چشمانم گرد شدند و قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد.به خودم گفتم:شنیدی چی گفت؟....اون چی گفت؟مستقیم در چشمانم نگاه می کرد و صورتش فاصله زیادی با صورتم نداشت.تازه داشتم رنگ آبی روشن نهفته در چشمانش را کشف می کردم.چشمانش بر عکس همیشه توفانی نبودند و برق می زدند...مثل روزی ابری که خورشید در آن می درخشید...لب هایم را با زبانم خیس کردم به آرامی گفتم:- دقیقا از چیِ من خوشت میاد و چرا؟جا خورد و کمی سرش را عقب برد.انتظار چنین سوالی را نداشت.با همان صدای زمزمه مانند گفت:- این که ازت خوشم اومده دلیل نمی خواد.من از هر چیزی که تو داری و هر کی که هستی خوشم میاد.از تو،صنم...ازت می خوام...ازت می خوام...مشتاقانه به لب هایش خیره شده و منتظر ادامه ی جمله اش بودم.درست در لحظه ای که داشتم به طور کامل در چشمانش غرق می شدم صدای بلندی از بالا گفت:- بیاید بالا مفسد ها.صدای طبق معمول پر از خنده ی آرمان بود.فراز مرا رها کرد و کلافه پوفی کرد.زیر لب گفت:- بریم بالا.از دست آرمان عصبانی بودم که در چنین موقعیتی مزاحم شده بود.فراز از من چه می خواست؟صدایی در درونم گفت:شاید همونی که تو می خوای.به او پرخاش کردم:و من چی می خوام؟تو از کجا می دونی من چی می خوام؟گفت:خودت خوب می دونی چی می خوای ولی انکار می کنی.بعدشم از من می پرسی از کجا می دونم؟!رسما دیوانه شده بودم.با خودم بحث و کل کل می کردم!به دنبال فراز از پله ها بالا رفتم و بعد از در آوردن کفش هایم،از در نیمه باز خانه نیکان و پرهام که فراز قبلا از آن رد شده بود،وارد خانه شدم.بلافاصله بعد از این که وارد شدم مایع خنک و کف مانندی به سمت صورتم پرتاب شد.دستانم را جلوی صورتم گرفتم و آن ها به دستانم چسبیدند.صدای جیغ آرمیتا آمد:-آرمان نکن خره!تو صورتش نزن.آرمان با خنده گفت:- معلوم نبود با فراز اون پایین داشتن چه کار می کردن.می خوام صورتشو از نجاست گناه پاک کنم.برف شادی لوح وجودیشو سفید می کنه چون فراز قهوه ایش کرده!صدای قهقهه پرهام به گوش رسید.موفق شدم برف ها را از صورتم پاک کنم و صورت سرخ شده از حرف های آرمانم رابا برف شادی توجیه کنم!چشمانم را باز کردم و خواستم حرف بزنم که با دیدن صحنه ی مقابلم دهانم باز ماند.
- چطوره؟کل خانه شان را تزئین کرده بودند.روی زمین و دیوار ها پر از بادکنک های کوچک و بزرگ بود.گلویم خشک شده بود.با صای خشداری گفتم:- خبریه؟فراز پوفی کرد و گفت:- تولدته صنم.دهانم باز ماند.امسال سال اولی بود که تولدم را فراموش کرده بودم!هر سال از دو ماه پیش از تولدم روز شماری می کردم.شصت روز مونده....چهل و هشت روز مونده....بیست و چهار روز مونده....-ام...خوب خیلی عالیه...من یکم...یکم شوکه شدم چون...یادم نبود و....ممنونم.نیکان تیشرت و شلوار لی سفید تنش بود.آرمیتا ساپورت مشکی و تونیک قرمز پوشیده بود.آرمان و پرهام هم انگار مشغول تماشای فوتبال بودند و فراز نسبت به آن ها خیلی مرتب تر و جنتلمن تر بود.- آترین کو؟آرمان با جدیت گفت:- فرستادیمش پی نخود سیاه.اینجا جاش نبود.اخم کردم و گفتم:- دلم می خواست ببینمش.آرمیتا با لحن بامزه ای گفت:- خوب حالا...انگار چه تحفه ایه!پرهام با جدیت گفت:-هوی...بچه ی منه ها!نیکان با خنده گفت:- کیک گند خورده بود توش.آرمان روش برف شادی زده بود.مجبور شدیم آسانسورو بالا نگه داریم که پایین نیاد و تو دیر تر برسی.تازه بعدشم فرازو فرستادیم تا معطلت کنه.گفتیم سرتو گرم کنه.بهت زده به فراز خیره شدم.یعنی برای گرم کردن سر من آن حرف ها را زده بود؟اگر این طور بود...احساس می کردم از بالای یک پتگاه به پایین پرت می شوم....نفسم سنگین شده بود...با این حال خودم را جمع و جور کردم و بی توجه به نگاه نگران فراز گفتم:- خوب سرمو گرم کرد....آن روز خیلی خوب بود...گرچه خسته بودم و مواجهه با فراز انرژیم را تمام کرده و باعث شده بود به طور عجیبی بلرزم و سردم باشد.تا به حال با پسری برخورد این شکلی نداشتم.یک بار خواستگار داشتم ولی سر به زیر و خیلی مذهبی بود و این طور معذبم نکرده بود.در واقع من هیچ برخوردی با پسر ها نداشتم.شاید اگر این قدر بی تجربه نبودم زود فراز را باور نمی کردم.چقدر احمق بودم...او فقط می خواست سرم را گرم کند ولی برترین روش ممکن را انتخاب کرده بود.از آن روز احساس می کردن قسمتی از وجودم گم شده...گیج بودم ولی به طرز عجیبی ناراحت نبودم.مثل آدم زخمی ای که هنوز داغ است و درد زخمش را حس نمی کند...سه روز بود که بعد از تولدم با بچه ها برخوردی نداشتم.دلم نمی خواست به طور اتفاقی با فراز رو به رو شوم.نمی دانستم چه مرگم است...دوستش داشتم؟اگر داشتم باید قلبم می شکست ولی چرا چیزی حس نمی کردم؟!اگر هم نداشتم پس چرا گیج و تهی بودم؟باید بی تفاوت از این قضیه می گذشتم!باید چه کار می کردم؟***وسایلم را جمع کردم و به پاتوق رفتم.شب ها خواب نداشتم.تمام مدت می نشستم و تا مرز منفجر شدن مغزم فکر می کردم ولی به نتیجه ای نمی رسیدم.برای عوض شدن حال و هوایم کوله ام را پر از خوردنی کردم و لباس های راحتی پوشیدم و با ماشین،نه با موتور،به پاتوق رفتم.واقعا دلم می خواست از این همه فکر و خیال رها شوم.خسته شدم بودم از بس در ذهنم داستان ساخته و توجیه کرده بودم...دلم می خواست کمی آرامش داشته باشم....دلم می خواست این همه تنهایی تمام شود....
خودم را روی چمن ها پرت کردم و چشمانم را به خاطر نوری که از میان درخت ها به می تابید بستم.عضلات منقبضم را شل کردم تا کمی آرام شوم.آن قدر آن چند روز اخم کرده بودم که فکر می کردم پیشانی ام خط افتاده است.صدای ضعیفش روی اعصابم خط انداخت و هم زمان قلبم را از حرکت ایستاند:- صنم؟چشمانم را برای لحظه ای روی هم فشردم.یه ثانیه همک نمی شد از دست خودش یا فکرش آزاد باشم؟سر جایم نشستم و بعد از چند نفس عمیق چشمانم را باز کردم.مقابلم نشسته و به درختی تکیه داده بود.مثل ملاقات های اولمان کلاه آبی رنگی روی سرش بود.با حرص گفتم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۳ عصر
- تو اینجا چی کار می کنی؟
چیزی نگفت و فقط با حالت عجیبی نگاهم کرد.درمانده بود؟غمگین بود؟پشیمان بود؟درد می کشید؟یا شاید همه ی این ها با هم؟
نمی دانستم باید از حرکاتش چه برداشتی بکنم؟یعنی از کارش پشیمان بود؟
- من نمی تونم دو ثانیه تو رو نبینم؟
زیر لب گفت:
- الان چهار روزه که ندیدمت.
بدون فکر گفتم:
- خودت نیستی فکرت هست.
سریع لبم را گاز گرفتم.چه گفته بودم؟
رسما گفتم تمام مدت به تو فکر می کنم.
سرش را پایین انداخت و بازوهایش را بغل کرد.پاهایش را در شکمش جمع کرد و با صدای ضعیفی گفت:
- دروغ نگفتم.
-پس عمه ی من واسه معطل کردنم با احساساتم بازی کرد؟خیلی بدی فراز.
سرش را به حدی پایین انداخت که دیگر صورتش را نمی دیدم.
صدایش را به زور می شنیدم:
- به خدا دروغ نگفتم....واسه معطل کردنت بود ولی...دروغ نگفتم...
با لحن تمسخر آمیزی گفتم:
- آره تو راست میگی.
از جایم بلند شدم تا بروم.از جایش بلند شد و و مقابلم ایستاد.با چشمان ریز شده به تعادل نداشته اش و تلو تلو خوردنش خیره شدم.
چش بود؟
دستش را به درخت کناریش گرفت و نفس نفس زنان گفت:
- خواهش می کنم...باورم کن...من دارم راستشو می گم...واقعا متاسفم که...متاسفم که....
روی زمین افتاد.بهت زده نگاهش کردم و وحشت زده گفتم:
- فراز ؟داری اذیتم می کنی نه؟پاشو دیوونه....اصلا مهم نیست بخشیدمت....
کنارش زانو زدم و دستم را روی شانه هایش گذاشتم.می لرزید و سرش پایین بود.با دیدن دو قطره اشک که روی گونه هایش چکید قلبم ایستاد.فراز من داشت گریه می کرد؟چرا این قدر ضعیف شده بود؟
آمدم حرفی بزنم که به جلو خم شد و چشمانش بسته شدند.
 
بهت زده به دیوار سفید رو به رویم خیره شده بودم.پاهایم را در شکمم جمع کرده و چانه ام را روی زانو هایم گذاشته بودم.
فراز حالش بد بود...خیلی بد.قبل از این که کامل از حال برود گفت که به این بیمارستان بیاورمش.به زور او را تا ماشین بردم و بی توجه به موتورش که در چمن ها بود روی صندلی کمک راننده نشاندمش.
آن قدر رنگش پریده بود که فرقی با جسد نداشت.تمام راه تا بیمارستان دلم می خواست بنشینم و گریه کنم ولی به خودم می گفتم:
پسر بیچاره رو به این روز انداختی حالام می خوای جای این که ببریش بیمارستان بشینی گریه کنی؟خاک بر سرت کنن صنم!
احساس گناه می کردم چرا که فکر می کردم حرف های من حالش را بد کرده است.بیشتر از آن احساس نگرانی و پوچی می کردم...اگر اتفاقی برایش می افتاد چه؟
اگر دیگر نمی توانست برود و موتورش را بردارد...
اگر کلاهش دیگر روی سرش جا نگیرد...
اگر...
چکار می کردم؟
با دست هایم صورتم را پوشاندم و نفس لرزانی کشیدم.فکر کردن به نبود او خارج از تحملم بود.
اصلا چرا حالش بد شد...؟
اشک هایم از میان دست هایم جاری شدند.
بی اختیار می لرزیدم گریه ی عصبی ام دست خودم نبود.
صدای جدی و محکمی را شنیدم:
- کی آوردتش؟
صدای پرستاری که فراز را به درون اتاق برده بود:
- اون دختر خانومی که اون جا نشسته.به نظر نمیاد حالش زیاد خوب باشه.
دستی روی شانه ام نشست.بلافاصله همان صدا را این بار آرامش بخش و تسکین دهنده شنیدم:
- حالت خوبه؟
سرم را بلند کردم و با چشمانم که به خاطر اشک تار می دیدند نگاهش کردم.
لبخند زد و گفت:
-تو فرازو آوردی؟
سرم را سریع تکان دادم.
- دقیقا می گی چه اتفاقی افتاد؟
بریده بریده گفتم:
- اون...داشت حرف می زد...حالش خوب نبود و تعادل نداشت...یهو افتاد زمین و...چشماش بسته...شدن...من...ترسیده بودم...
دستانش را روی شانه هایم گذاشت و با صدای آرامی گفت:
- آروم باش.تقصیر تو نیست که...از لجبازی خودشه.الانم تا اون جایی که من از پرستار پرسیدم حالش بهتره.می خوای ببینیش؟
سریع از جایم بلند شدم و گفتم:
- آره.
- پس دنبالم بیا.
به دنبالش راه افتادم.
به خاطر ظاهر متین و آرامش سنش بالا به نظر می رسید ولی فکر نمی کردم بیشتر از سی و دو سه سال داشته باشد.مو های قهوه ای روشنش را رو به بالا درست کرده بود.چشمان عسلی اش جلوه های خاصی داشتند و مثل منبع آرامش بودند.قدش حدود یک کله از من بلندتر بود و به نظر می رسید حدودا هم قد فراز باشد.صورت جذابی داشت و اصلا به ایرانی ها شبیه نبود.از روپوش سفیدش هم معلوم بود پزشک است.
کمی سرعت قدم هایش را کم کرد تا با من همراه شود.با لبخندش پرسید:
- رابطه ات با فراز چه جوریه؟
سریع گفتم:
- دوستیم.
لبخندش پر رنگ تر شد و رگه هایی از شیطنت را در صدایش تشخیص دادم:
- فقط دوست؟
- اوهوم.
- برای فقط دوستت این جوری گریه می کردی؟
با جدیت گفتم:
- خوب دوستا عزیزن.
ابروهایش را بالا برد و گفت:
- به غیر از دوستا خیلیای دیگه هم عزیزن.
حرفی نزدم.خودم هم درست نمی دانستم فراز دوست بود یا نه.
به آرامی گفت:
- این دوست شما یکم بیشتر از یکم لجبازه و خودشم نمی دونه داره با چی یا کی داره لجبازی می کنه.تو باهاش حرف زدی تا راضیش کنی دست از این کاراش برداره؟
گنگ و گیج ناهش کردم.لجبازی؟فراز در رابطه با چه چیزی لجبازی می کرد؟
- درباره ی چی باهاش حرف بزنم؟
از حرکت ایستاد.من هم ایستادم و نگاهش کردم.
با چشمان عسلی که انگار تیره تر شده بودند گفت:
- تو نمی دونی چرا امروز حالش بد شده؟
با صدای ضعیفی گفتم:
- نه...چرا؟
اخم کرد و در چشمانم خیره شد.فکر می کرد دروغ می گویم.آن قدر نگاهش کردم تا چشمانش نرم شدند و آه کشید.به آرامی گفت:
- خوب پس این پسره از اون چیزی که فکر می کردم احمق تر و خودخواه تره.
تا آمدم سوال بپرسم چرخید و وارد اتاقی شد.به دنبالش وارد شدم و فراز را دیدم که روی یکی از دو تخت اتاق دراز کشیده بود.تخت دیگر خالی بود.
فراز لباس های آبی کمرنگ بیارستان را پوشیده بود و با چشمان بسته روی تخت خوابیده بود.به دستش لوله ای وصل بود که به یک کیسه...خون می رسید.
زیر لب پرسیدم:
- چرا خون؟
جوابم را نداد.جلو رفت و با صدای قاطع و توبیخ گرانه ای گفت:
- آقای فرهمند افتخار می دید چشاتونو وا کنید؟
فراز دستانس را بالا برد و روی صورتش گذاشت.با نگرانی لوله را نگاه می کردم و نگران بودم از جایش در بیاید.
می خواست سر جایش بنشیند که دکتر روی شانه اش زد و دوباره روی تخت افتاد.
فراز با صدای خفه ای گفت:
- بمیری پارسا.
پزشک که حالا فهمیده بودم نامش پارساست از قالب جدی اش در آمد و لبه ی تخت فراز نشست.با خنده گفت:
- فعلا که یکی دیگه داره سقط میشه فراز.نمی خوای دستاتو برداری ناجیتو ببینی؟
فراز دستانش را پایین آورد و به سمتم چرخید.چشمانش خسته و نگران بودند.
با مهربانی گفت:
- معذرت میخوام که به خاطر من تا این جا اومدی.
فقط نگاهش کردم.این پسر چه گفته بود؟
فراز چرا داشت می مرد؟
فراز با نگرانی گفت:
- صنم؟خوبی؟
با عصبانیت به پارسا گفت:
- چی بهش گفتی این جوری شده؟
پارسا شانه هایش را بالا انداخت و با لبخند کجی گفت:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۳ عصر
- تازه هنوز بهش نگفتم درد بی درمون داری.
فراز سریع به من نگاه کرد.با لبخند کجی مثل پارسا گفت:
- این خله دقت نکن.
پارسا با جدیت گفت:
- دکتر مملکت خل باشه دیگه چی میشه...کوتاهی خودتو با تحقیر کردن من لاپوشونی نکن.
فراز با ناراحتی گفت:
- من تو رو تحقیر نکردم.بعدشم تو بدون اجازه ی من حق نداری چیزی به کسی بگی.
پارسا با حالتی کنایه آمیز گفت:
- فکر نمی کنم این دختر خانوم "کسی" باشه.
فراز با چشمان باریک شده نگاهش کرد.
جلو رفتم.ضعف داشتم و هر لحظه امکان داشت بیفتم.دست به سینه روی صندلی کنار تخت فراز نشستم و قاطعانه گفتم:
- چطوره خودت بگی.
فراز خودش را به آن راه زد:
- چیو؟
آن قدر عصبی بودم که رفتارم دست خودم نبود.با حرص گفتم:
- درد بی درمونت رو!
پارسا پقی زد زیر خنده ولی فراز به وضوح جا خورد.انتظار نداشت تا این حد جدی و با صدای بلند چنین حرفی را بزنم.
با پوزخندی گفت:
- مگه برات مهمه؟
فقط نگاهش کردم.
اشتباه می کردم یا واقعا اشک در آسمان بارانی چشمانش جمع شده بود؟
به تندی گفت:
- پارسا دو ثانیه می ری بیرون نبینمت؟
پارسا با نیشخند گفت:
- حیف که داری می میری وگرنه یه دونه می زدم پس گردنت هم چین حال بیای!یه ربع دیگه میام کارت دارم.
فراز چشمانش را چرخاند.پارسا بیرون رفت.
با دقت به من خیره شد.من هم متقابلا در چشمانش خیره شدم.نمی خواستم بفهمد که از ترس قلبم در دهنم است.
زمزمه کرد:
- چیز مهمی نیست.من مثل خیلیای دیگه مریضم.
- خیلیای دیگه هم مرضن درست.ولی همه اشون یه جور مریض نیستن.همه اشون هم خون لازم ندارن.بگو چته؟
سرش را چرخاند و با صدای ضعیفی گفت:
- سرطان خون.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.رشته ام تجربی نبود و پزشک هم نبودم ولی تا حدی می دانستم که سرطان خون در کودکان به زور درمان می شود و در بزرگسالان به ندرت...
می دانستم که همه می میرند...دیر یا زود...
بلافاصله تمام افکار و رویا هایی که داشتم خرد شدند و ریختند...رویا هایی که دزدکی در گوشه ی مغزم جولان می دادند...رویا های دخترانه ای که هم دوست شان داشتم هم از آن ها می ترسیدم...
نه تنها آن ها...قلب من هم همراه شان خرد شد و در سینه ام فرو ریخت...
این یعنی دیدنش تاریخ انقضا داشت؟
صورتش مشخص نبود و فقط موهای مشکی اش را می دیدم.صدای نفس های عمیقش نشان از درگیر بودنش داشت.
پس این دلیل رنگ پریده بودنش بود؟این دلیل ضعف گاه و بی گاهش بود؟
چرا او؟چرا از بین این همه آدم او باید سرطان می داشت و من هم از او خوشم می آمد؟
آن قدر شوکه بودم که اشک هم نمی ریختم.
دستش را گرفتم.به آرامی سرش را چرخاند و با حالتی مظلومانه نگاهم کرد.در چشمانش خیره شدم و ملتمسانه گفتم:
- خوب می شی؟
می دانستم جواب نه کشیده ای است که در صورتم سیلی می زند ولی من با امید زنده بودم...
دستم را فشار داد و زیر لب گفت:
- کامل نه...اگه اجازه بدم عملم کنن شاید بهتر بشم ولی درمان قطعی وجود نداره...شیمی درمانی هم فقط عذابم می ده و مرگ تدریجیه...
مکث کرد و نفسش را بیرون داد.تازه می فهمیدم منظور پارسا از لجبازی چه بود.او نمی خواست هیچ گونه درمانی رویش انجام شود.
- به هر حال آخر همه اشون یه چیزه...می میرم.
خودم را جلو کشیدم تا به او نزدیک تر باشم.به آهستگی گفتم:
- بذار عملت کنن...این جوری یکم بیشتر وقت داری...
قاطعانه سر تکان داد و گفت:
- نه صنم.من نمی خوام روزای آخر عمرمو تو درد و ناراحتی بگذرونم.دو سه ساله که این بیماری رو دارم و خیلی دووم بیارم یه سال دیگه....دلم نمی خواد این یه سالو تو کچلی و درد و حالت تهوع بگذرونم.
دهانم را باز کردم تا حرف بزنم که دستش را روی دهانم گذاشت.لبش را گاز گرفت و با حالتی عصبی گفت:
- نه...خواهش می کنم...به اندازه کافی این حرفارو به خودم گفتم...من تصمیم امو گرفتم...می خوام...می خوام این یه سالو تو آرامش بگذرونم و بعدشم با خیال راحت بمـ...
با حرص گفتم:
- یه بار دیگه بگی می میرم خودم می کشمت!
بهت زده نگاهم کرد ولی زود سرش را چرخاند و دیگر نمی توانستم صورتش را ببینم.
با حرف هایش انگار دنیایم را آتش زدند:
-مایی نمی تونه وجود داشته باشه چون به زودی فقط توئه که می مونه.صنم برو...این جا چیزی برای تو نیست که منتظرش باشی یا به خاطرش امیدوار باشی.تو می تونی هر جایی آینده داشته باشی جز این جا...
صدایش در جمله ی آخر شکست:
-نمی خوام ببینی چطوری می ذارنم تو قبر...برو.
او با بی رحمی تمام سعی می کرد این حقیقت لعنتی را در صورتم بکوبد که...او نمی ماند.
ترجیح دادم حرفی نزنم.نفس هایش طوری بودند که انگار داشت گریه می کرد و نمی خواستم غرورش را جریحه دار کنم.به دستش فشار کوچکی وارد کردم و از اتاق بیرون رفتم.
گریه نمی کردم...اگر گریه می کردم باورم می شد که همه چیز تمام شده...تمام سعیم را کردم تا ظاهرم عادی باشد و شکست خورده به نظر نرسم...
بار اولم بود که از یک پسر این طور خوشم می آمد و بار اولم بود که پسر مورد علاقه ام فقط یک سال وقت برای زندگی کردن داشت...
حرصم گرفته بود!چرا باید او را دوست می داشتم؟این همه آدم وجود داشتند...مثلا همین آرمان خل و چل!
سعی می کردم به خودم بقبولانم که اصلا مهم نیست اگر او...بمیرد...مگر پسر قحط بود؟دوباره عاشق می شدم و...
قاطع به خودم گفتم:
خفه شو ابله!مگه همین طوری کشکی کشکیه که هی عاشق بشی و بعدم حلواشونو بخوری؟
یک دفعه بغضم ترکید.چیزی که سعی می کردم انکارش کنم (وضعیت یک سال بعد) در ذهنم با قدرت جا باز می کرد.تا کی می توانستم وانمود کنم که فراز را آن قدر هم دوست ندارم و می توانم به سادگی با مرگش کنار بیایم؟
حتی فکر این که نباشد دیوانه ام می کرد...
مگر نه این که او شاهزاده ی سوار بر موتور من بود؟!
هیچ چیز و هیچ کس حق نداشت او را از من بگیرد...حتی مرگ که در هیبت یک شتر در خانه ی همه می نشیند!
مگر شوخی بود؟من عاشـــــــــق شده بودم!مگر شوخی بود؟تحمل مرگش را نداشتم.مگر شوخی بود؟مرگش مرگ من بود...
بعد از این که صورتم را شستم و آثار تقلای درونی ام را از ظاهرم پاک کردم، به سر جای قبلی ام برگشتم و دیدم پارسا کنار زن میانسالی نشسته و انگار سعی دارد آرامش کند.
با کنجکاوی جلو رفتم تا ببینم قضیه از چه قرار است چرا که زن شباهت عجیبی به فراز داشت و حسی به من می گفت مادرش است.
پارسا با دیدن من نیش باز شده اش را سریع جمع کرد تا ضایع نشود.تازه فهمیده بودم بر خلاف ظاهر جدی و با وقارش یک دلقک مثل آرمان است!
نگاهم را روی زن برگرداندم.
زیبا بود و نسبتا جوان می زد ولی ناراحتی و غم صورتش را پیر نشان می داد و اشک هایش یکی پس از دیگری روی پوست رنگ پریده اش که درست مثل پوست فراز بود فرود می آمدند.چشمانش از فرط گریه قرمز شده بودند ولی هنوز رنگ خاکستری شان تداعی گر چشمان فراز بودند...
نفس عمیقی کشیدم و کنارشان ایستادم.
پارسا با شیطنتی که با مهارت پنهانش کرده بود گفت:
- خانوم فرهمند این خانوم همونی هستن که پسرتونو آوردن بیمارستان.اسمشون...؟
پرسشگرانه نگاهم کرد.سریع گفتم:
- صنم.
زن سریع از جایش بلند شد و بی هوا در آغوشم گرفت.دستانم بی حرکت در دو طرف بدنم ماندند.می لرزید و مشخص بود که اعمالش غیر ارادی اند.
با بغض گفت:
- مرسی عزیز دلم...اگه نمی آوردیش معلوم نبود چی به سرم میومد...
آرام دستانم را دور بدن لاغرش حلقه کردم و زیر لب گفتم:
- خواهش می کنم خانوم فرهمند.این حرفا چیه وظیفم بود.
کمکش کردم بنشیند.پارسا نگاه معنی داری به من انداخت و بعد از گفتن با اجازه رفت.
بعد از حرف زدن با مادر فراز چیز های زیادی را متوجه شدم....
این که فراز نزدیک چهار سال است که با سرطان می جنگد....
در یکی دو سال اول اجازه داده شیمی درمانی و درمان های دیگر را رویش انجام دهند ولی بعد از آن حتی حاضر نشده به بیمارستان بیاید...
به خاطر بیماری اش کم خونی نسبتا شدیدی دارد و دلیل ضعف امروزش هم همین بوده...
پدرش خیلی به او اصرار کرده بود که پیوند مغز استخوان انجام دهد ولی او که امیدی نداشته شدیدا با او مخالفت کرده؛سر همین بحث ها باعث شده دعوایی بین او و پدرش پیش بیاید و بعد از آن دو با هم حرف نزده اند و قهرند...حدود دو سال است که از هم فاصله گرفته اند....
او نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده و چه حرفی بین شان مطرح شده بود که باعث این ناراحتی شده بود؛می گفت پدر فراز در این سه چهار سال خیلی رنج کشیده و با این که در ظاهر با فراز کاری ندارد کمرش زیر این بار خم شده....
با گریه می گفت:
- خیلی بده که...بچه تو ببینی که جلو چشمات آب میشه....یه روز برگشت بهم گفت...مامان من به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم پس....دارم کجا میرم؟...چرا نمی تونه آینده داشته باشه؟...از بس لجبازه...اجازه نمیده درمانش کنیم...میگه فایده نداره...میگه نمی خوام روزای آخر کچل باشم و از درد به خودم بپیچم....هیچ پدر و مادری نباید مرگ بچه اشونو ببینن....خیلی سخته....
گریه امانش را بریده بود و دیگر چیزی نگفته بود...من هم شانه هایش را ماساژ دادم و سعی کردم آرامش کنم...
می گفت که از وقتی از بیماری اش مطلع شده از دوستانش و آن ها فاصله گرفته و بیشتر اوقات در تنهایی به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۴ عصر
سر می برد...
می گفت که قبل از بیماری اش همیشه بی دلیل و با دلیل در حال خندیدن بوده و با هر چیزی شوخی می کرده...می گفت آرمان را که دقیقا مثل خودش بوده رفیق صمیمی اش است و از بچگی با هم بزرگ شده اند هم از خود رانده و همیشه تنهاست...
می گفت به عنوان مادری که تنها درخواستش دیدن خوشبختی فرزند است،با دیدن انزوا و اخم های فراز دلش می گیرد و حس مرگ به او دست می دهد...
می گفت که پدرش در این چند سال چندین سال پیر شده و اوقاتی که فکر می کند کسی متوجه نیست بغضش می شکند...
می گفت که اصلا اهل خدا و دین و نماز و روزه و... نبودند ولی از وقتی فراز بیمار شده بود همه جور نذری کرده بودند،همه جا رفته و دعا کرده بودند تا پسرشان حداقل به سی سالگی برسد...
می گفت زندگی شان در این سه چهار سال دست کمی از جهنم نداشته...همیشه می ترسیده وقتی در اتاق فراز را می زند جوابی نشنود...می ترسیده وقتی می خواهد بیدارش کند سرد باشد و رنگی به صورتش نمانده باشد...
می گفت که هر کاری کرده تا فراز را نجات دهد ولی او نمی خواهد...
عصبانی شده بودم؛مگر دست خودش بود که نمی خواست زنده بماند؟!
مادرش آن قدر عصبی بود که اصلا نپرسید من چه کسی هستم و با فراز چه نسبتی دارم...فقط حرف زد و حرف زد...به نظر می رسید مدت زیادی بود که این حرف ها را در دلش نگه داشته بود...
زن بیچاره...با چه کسی از ترس هایش می گفت؟با چه کسی از تاریکی پس از تنها بچه اش می گفت؟با چه کسی از مرگش بعد از مرگ فراز می گفت؟....خیلی دردناک بود که بیست و هشت سال پسرش را بزرگ کرده بود تا حالا هر روز منتظر سقوطش باشد...
مادرش گفته بود که به پدرش خبر نداده چرا که از واکنشش می ترسیده...این بار اولی نبود که فراز از شدت کم خونی بیهوش می شد...
مادرش بعد از این که نزدیک یک ساعت اشک ریخت و حرف زد به خواب فرو رفت.سرش را را روی شانه ام روی پشتی صندلی گذاشتم و رفتم تا کمی قدم بزنم.
خیلی از مادر فراز دور نشده بودم که پارسا سر راهم سبز شد.با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- چه خوب شد که دیدمت.می خواستم باهات حرف بزنم.
با من چکار داشت؟
مرا به اتاقش برد.
پرسید:
- تشنه نیستی؟
تشنه؟دهانم طعم زهر می داد...انگار که سال ها بود از نوشیدن آب محروم شده بودم...
از کی این قدر گرفتار او و عشقم به او شده بودم که خودم نفهمیده بودم؟!
سرم را به طرفین تکان دادم.یک لیوان آب نوشید و نه سر میزش،بلکه مقابلم نشست.
مکث طولانی قبل از شروع صحبتش داشت و من سکوتش را بر هم نزدم تا افکارش را مرتب کند.هر ثانیه ای که می گذشت چشمانش تیره تر و سرد تر می شدند.سرانجام به حرف آمد:
- صنم...من از اول پزشک فراز بودم...از همون چهار سال پیش.اوایل باهامون کنار می اومد...اجازه داد چند بار شیمی درمانی بشه...با این حال هر روز حالش بدتر می شد...هم به خاطر بیماریش و هم شیمی درمانی...البته من فکر نمی کنم بیشتر از شیمی درمانی رنج می کشید...بگذریم.تمام مدت طاقت می آورد و به روی خودش نمی آورد که بد ترین عوارض شیمی درمانی رو داره...حالت تهوع شدید،بی اشتهایی،ریزش مو،اختلال در بینایی و یه عالمه مشکل دیگه.نمیذاشت کسی بفهمه درد داره و محل تزریق دارو هاش ورم کردن و کبود شدن...سعی می کرد مثل همیشه مزه بپرونه و شاد باشه ولی روز به روز آب می شد...کم کم به جایی رسید که به یه نقطه زل می زد و چیزی نمی گفت...باهاشم که حرف می زدی نهایتش سرشو تکون می داد و نگاهتم نمی کرد.یه روز که زمان دریافت دارو هاش بود کم آورد...اینو قشنگ می تونستم از چشماش بخونم...دیگه نمی کشید.فرازی رو که همیشه می خندید،بیماریش شکست داده بود.داد زد و گفت که خسته شده و ترجیح میده بمیره و این همه درد و رنج نداشته باشه.گفت که دیگه نمی خواد این دارو های لعنتی رو وارد بدنش بکنه...فرازی که تا حالا ناراحتیشو ندیده بودم اون روز جلوی چشمای همه گریه کرد.گفت که هر چی می خوایم بگیم ولی اون از درد کشیدن متنفره...گفت دیگه نمی خواد به خاطر این که جیغش در نیاد خودشو یا بالششو گاز بگیره....از اون روز دیگه بیمارستان نیومد...فقط وقتایی که از کم خونی و ضعف بیهوش می شد می دیدمش.
درد کشنده ای را در قلبم حس می کردم.او این همه رنج کشیده بود؟!
چقدر تنها بود...لبم را گاز گرفتم تا بغضم نترکد. 
اگر دهانم را باز می کردم هر چه غم و غصه داشتم بیرون می ریخت برای همین ساکت ماندم.
با صدای آهسته تری ادامه داد:
- از رفتار شما دو تا فهمیدم حتی اگه جدی نباشه،یه احساسی بین تون هست...می دونم که این ناراحتت می کنه ولی من اهل طفره رفتن یا دروغ مصلحتی گفتن نیستم...توی بچه ها شانس بهبودی از این بیماری نسبتا زیاده و تقریبا تمام اونایی که سریع اقدام به درمان می کنن درمان می شن ولی توی بزرگسالا...متاسفانه اونا این قدر خوش شانس نیستن...کمتر از سی درصد اونا بعد از گذشت پنج سال زنده می مونن...فراز از همون اولم شانس زیادی نداشت ولی با این حال امکان چند سال بیشتر زندگی کردنو داشت...بگذریم.نمی خوایم درباره ی چیزی که گذشته حرف بزنیم.
پارسا در چشمانم خیره شد و با لبخند تلخی گفت:
- قبلا فکر می کردم فراز فرد خاصی رو تو زندگیش نداره...این یکم آرومم می کرد که اون حسرت نداشتن کسی رو نمی خوره ولی...اون الان حسرت زندگی ای رو می خوره که می تونست با تو داشته باشه صنم...باهاش حرف بزن و راضیش کن که درمان بشه...گرچه شانس بهبودی کامل تقریبا صفره ولی حتی اگه دو سه سال برای شما دو تا بخریم هم خیلیه...
مکثی کرد و سپس زمزمه کرد:
- البته اگه نخوای با کسی که هر لحظه امکان داره بمیره باشی این قابل درکه و کسی سرزنشت نمی کنه...
او چه می گفت؟!چند ماهی می شد که به طور غیر ارادی زندگی را که می توانستم با فراز داشته باشم را تصور می کردم...
چقدر زود آرزو هایم روی سرم خراب شدند...
آب دهانم را به سختی قورت دادم و با صدای خشداری گفتم:
- اگه راضیش کنم بیشتر زنده می مونه؟
پارسا هر جایی را جز من نگاه می کرد.به نظر می رسید که شخصیت لوده و خندانش به کل ناپدید شده و پسری آسیب پذیر ار باقی گذاشته بود.اشک در چشمانش جمع شده بود و این نشان دهنده ی دل نازک بودنش بود.
سرانجام گفت:
- نمی تونم قول بدم که این اتفاق می افته ولی امتحانش ضرری نداره صنم.
این یعنی که نمی توانست قول بدهد که سال بعد همین موقع فراز نفس می کشد یا نه...
*****
بی فایده بود.
مدت زمانی که در بیمارستان بستری بود بیشتر از تمام عمرم با او حرف زدم ولی فایده ای نداشت.
با سرسختی می گفت که منتظر روز آخر است...
گاهی اوقات حرف هایی می زد که واقعا دلم می خواست در جواب شان صندلی را بردارم و در سرش بکوبم تا دیگر قادر به حرف زدن نباشد...
روز آخر بود و قرار بود ظهر مرخص شود.در زدم.با صدای گرفته ای گفت:
- بیا تو صنم.
می دانست که مثل هر روز آمده ام تا مخش را به کار بگیرم و مجبورش کنم اجازه ی درمانش را صادر کند...
روی صندلی کنار تختش نشستم و عادی گفتم:
- سلام.
بعد از چند روز به خانه رفته بودم،به حمام رفته و لباس هایم را عوض کرده بودم.
پوفی کرد و با لحن بامزه ای گفت:
- خوب.می شنوم.درباره ی شیمی درمانی و چند سال بیشتر بگو.
خنده ام گرفت ولی ظاهر جدی ام را حفظ کردم و طلبکارانه گفتم:
- دیگه چی بگم؟این چند روز کف کردم از بس حرف زدم و تو هم یا مثل بز سرتو تکون دادی یا هی می میرم می میرم کردی.والا دیگه چیزی نمونده که نگفته باشم.میدونم هم که هر چی بگم آخرش کار خودتو می کنی.فقط یه چیزی ازت می خوام...
بلافاصله تلخی زهر مانند حقیقت خنده ام را فرو برد...
به جلو خم شدم و اشک هایم را پس زدم تا حتی یک لحظه را برای دیدن صورتش از دست ندهم...
به آرامی گفتم:
- کاری نکن تا آخر عمرم عذاب نبودنتو بکشم...کاری نکن تمام مدت کارم گریه و حسرت خوردن باشه...بذار وقتی بهت فکر می کنم بتونم بخندم...نذار عشقم بشه کابوس بقیه عمرم...
سر جایش نشست و چشمانش را بست.به سختی گفت:
- صنم...اگه همین الان از هم جدا شیم و دیگه هم همو نبینیم همه چی درست میشه...زندگی تو به روال عادی خودش بر می گرده و منم...
آهی کشید و ادامه داد:
- هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده و من شک دارم تو اونقدرا هم به من علاقه داشته باشی و منم...
- فقط خفه شو و بیشتر از این آزارم نده.
بهت زده به سمتم برگشت.دفعه ی اولی بود که این قدر مستقیم و جدی به او می گفتم خفه شود...
دفعه ی اولی هم بود که با او این قدر بد حرف می زدم و شاید...شاید ناراحتش می کردم.
او حق نداشت...حق نداشت بگوید مرا دوست ندارد...حق نداشت آرامش و امید ناقصی را که تکه تکه اش را در آن چند روز جمع کرده و با اشک هایم به هم چسبانده بودم را دوباره سرنگون کند...
حق نداشت...
صورتم را برای بار دوم با دستانش قاب گرفت.پلک زد و با مهربانی عجیبی که تا به حال از او ندیده بودم زمزمه کرد:
- نگو که تو هم مثل من خل شدی...
لبخند بی جانی روی لبم نشست و خندیدم...تلخ تر از هر گریه ای خندیدم...
به نرمی مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت:
- پس متاسفم که باید به اطلاعت برسونم من خودخواه تر از اونیم که بتونی فکرشو بکنی و قصدم ندارم تا وقتی که زنده ام ولت کنم...
قلبم از این جمله ی تلخ ولی شیرین گرم شد و به درد آمد...
فصل پنجم 
- اهمیتی نداره...بیا.
- اما آخه بابات...
وسط حرفم پرید و گفت:
- خونه نیس.کی خونه اس که حالا باشه.فقط مامان هستش که اونم باهات مشکلی نداره.بعدشم چرا هی ناز می کنی؟!انگار تنها تو خونه چه کار محیر العقولی می خوای انجام بدی که نمیای!
مرد از مسافرت بازگشته بود ولی به دلایلی از من فرار می کرد و تمام مدت در شرکت بود.
هر روز که می گذشت بیشتر دلم می خواست با او حرف بزنم.دیدن مو هایی که در آن چند ماه به کل سفید شده بودند باعث می شد تمام ناراحتی هایم را از بین ببرم.دیدن شانه های فرو افتاده اش و خط های عمیق روی پیشانی اش باعث می شد درد محسوسی را در قلبم حس کنم...
با این حال لجباز بودم و دلم نمی خواست با او رو به رو شوم.البته اگر خودش با من حرف می زد موضوع متفاوت بود...
- هی جوجه؟
به خودم آمدم و خندیدم.صدای نفس هایش را می شنیدم.ساکت شده بود...
- من کجام به جوجه می خوره؟
- اولا که اون جا می دیدمت تو ذهنم جوجه موتوری صدات می کردم.آخه جوجه ماشینی بهت نمی خورد.
هر دو ساکت شدیم.انگار داشتیم آن روز هایی را به یاد می آوردیم که او اخم می کرد و من منتظر نگاهش می کردم!با این حال او به ندرت حرف می زد و مرا در خماری می گذاشت!
با مسخرگی گفت:
- خوشم نمیاد هی می ری تو هپروتا...خبریه؟
طلبکارانه گفتم:
- خود تو چرا یهو ساکت میشی؟
بلند خندید و گفت:
- یه رازه...
سکوت کردم.عادت نداشتم وقتی کسی حرفی را نمی زد اصرار کنم تا ازش خبردار شوم.البته واقعا دلم می خواست بدانم او به چه چیزی فکر می کند.
با شیطنت خندید.فهمیده بود ساکت شدم تا خودش بگوید ولی به جایش گفت:
- منتظرتم...مامان همین الان گفت داره به خاطر تو خورش کرفس درست می کنه.
لبم را گاز گرفتم و اخم کردم.با جدیت گفتم:
- مگه تو از کی بهش گفتی قراره من بیام؟
به سادگی گفت:
- دیشب.
یک ابرویم را بالا انداختم و گفتم:
- از کجا می دونستی که من میام؟شاید اصلا دلم می خواست نیام...این چند روز زیاد دیدمت حالم داره به هم خوره.
موذیانه گفت:
- اِ...خورش کرفس دوست نداری؟
صدای مادرش را شنیدم:
- جدی فراز؟خوب ازش بپرس چی دوست داره!
چشمانم را بستم و از خدا طلب صبر کردم!
- واقعا موجود آزاردهنده ای هستی!مامانتو اذیت نکن...من الان میام.
با خنده ای که انگار سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
- نه مامان مثل این که داشت شوخی می کرد!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۴ عصر
زمزمه کرد:
- این واسه اون شوخیت بود تا یاد بگیری دیگه با من از این شوخیا نکنی...من قلبم ضعیفه...خدافظ.
او هم مثل من اعتقادی به این حرکات لوس نداشت!
برای مثال "بوس بای!"....
یا مثلا "عشقم"،عجقم"،"جیگر" و چیز هایی از این قبیل!
بدون این که منتظر جواب من بماند قطع کرد.البته قبلش صدایش را شنیدم که با مهربانی که فقط در برابر مادرش به کار می برد گفت:
- مامان ته دیگ داره؟
لبخندی روی لبم نشست.
به غیر از روز های آینده که نمی خواستم به آن ها فکر کنم در زمان حال همه چیز خوب بود.
دیروز پیش آبتین و نازنین بودم و رفتارشان به نظرم عجیب بود...
آبتین بعد از مدت ها لبخند می زد...نازنین خوشحال به نظر می رسید....کنار هم نشسته بودند و با هم شوخی می کردند...
زندگی شان به نظر خوب می آمد ولی نمی دانستم چه چیزی باعث این تحول شده است...
هر بار از آبتین می پرسیدم پلک می زد و می پرسید:
- از فراز چه خبر؟
طبق معمول تبحر خاصی در عوض کردن بحث هایی داشت که ازشان خوشش نمی آمد یا این که حس می کرد به نعفش نیست...
در لفافه برایش چیز هایی گفته بودم و می شد گفت از علاقه ام به او خبر دارد...
البته درباره ی سرطانش چیزی نگفتم...دلم نمی خواست نسبت به فراز احساس ترحم داشته باشد...شاید حتی می ترسیدم به این خاطر مخالفت کند...
و اما درباره ی تنها مشکلم،پدر فراز...
به نظر می آمد فشار زیادی را تحمل می کند...رفتار عجیبی داشت گرچه به نظرم قابل درک بود و به همین خاطر از او چیزی به دل نگرفته بودم...
روز دومی که فراز در بیمارستان بود بالاخره خبردار شد که پسرش بستری شده است...مادر فراز به من گفت که بیشتر از این نتوانسته قضیه را پنهان کند...
دلیل این پنهان کاری را درک نمی کردم تا این که با او رو به رو شدم... 
پدرش مرد قدبلندی بود...از دور که نزدیک می شد می توانستم حالت عصبی ولی در عین حال محکم و سرسختش را ببینم...
یک اورکت مشکی تنش بود که به ابهتش اضافه می کرد...فکرش را هم نمی کردم تا این حد جدی و ترسناک باشد!
وقتی که به ما رسید من ایستادم ولی او بدون این که به من نگاهی بیندازد همسرش را در آغوش گرفت و به آرامی پرسید:
- حالت خوبه؟
سرش را تکان داد.گرچه فکر نمی کردم واقعا حالش خوب باشد چرا که به شدت می لرزید و مثل جوجه ای خودش را جمع کرده بود.
موهایش را از روی روسری اش بوسید و او را نشاند.
با حالتی عادی پرسید:
- بیهوشه؟
مادر فراز با بغض نگاهش کرد و زیر لب گفت:
- خوبه...بیهوش نیست...ولی حالش خوب خوب هم نیست.
جوابی نداد و فقط نشست:سر جای من و کنار مادر فراز.
من که دیدم به طور واضحی نادیده ام می گیرد ترجیح دادم ساکت بمانم.با این حال مادر فراز با لبخند مهربانی نگاهم کرد و با هیجان نامحسوسی گفت:
- این خانوم قشنگ فرازو آورده....
پدرش بدون این که نگاهم کند به سردی گفت:
- این خانومِ "قشنگ" همونی نیست که این چند ماه فرازو از خونه کنده؟همونی که باعث شده برای دیدنش له له بزنی؟
مادرش لبش را گاز گرفت و با ناراحتی گفت:
- اگه فراز دوسش داشته باشه خوشحالم که دلش می خواد پیشش باشه...برام هم مهم نیست که فراز پیشم نیست چون چیز مهم برای من خوشحالی فرازه....ندیدی این چند ماه چقدر بیشتر می خنده؟بعضی موقع ها دقیقا میشه همون فراز چند سال پیش....وقتایی که خونه اس دیگه یه گوشه نمی شینه به زمین خیره شه...
به اورکت پدر فراز چنگ زد و در حالی که اشک می ریخت گفت:
- این خیلی خوبه که بالاخره یه نفرو داره که به زندگی وصلش کنه...یه نفر که به خاطرش بجنگه...
صورت او هم چنان سخت و سرد و نفوذناپذیر بود...پوزخند تمسخر آمیزی زد و گفت:
- واقعا فکر می کنی این خوبه؟!...به نظر من فقط بدبختیه!حالا که داره می میره کسیو که دوسش داره پیدا کرده و هر روز به این فکر می کنه که می تونسته یه زندگی مثل بقیه داشته باشه ولی فرصتش ازش گرفته شده...
در چشمان مادر فراز خیره شد و با بی رحمی گفت:
- فکر نمی کنی این بدبختیِ بیشتر برای پسرته؟
مادر فراز به هق هق افتاد.
با خودم گفتم:
چرا این طوری حرف می زنه؟مطمئنم احساسش این نیست...اون فقط یه پدره که دیگه توان دیدن ناراحتی بچه اشو نداره برای همین هم ازش دور شده تا کمتر عذاب بکشه...ولی چرا این طوری زنشو آزار میده؟مگه نمی بینه چقدر آسیب پذیر و ناراحته؟!
بالاخره نگاهش را در چشمانم دوخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- تازه فهمیدی مریضه نه؟چرا نمی ری مخ یه آدم سالمو بزنی؟
همه ی حرف ها و حرکاتش به کنار،این حرفش واقعا از نظرم توهین آمیز بود...
مودبانه و آرام گفتم:
- من هیچ وقت سعی نکردم مخ فرازو بزنم...به علاوه برام مهم نیست که بیماره.این فرازو عوض نمی کنه...اون هنوزم همون آدمه.
یک ابرویش را بالا آورد و با بغضی مردانه که به سختی قابل تشخیص بود گفت:
- ولش کن تا آزار نبینه...حسرت خوردن از درد کشیدن هم واسش سخت تره...
چیزی نگفتم.من خودخواه بودم و به علاوه...فکر نمی کردم فراز هم قلبا چنین چیزی را بخواهد.
مادرش لب هایش را با زبانش تر کرد و گفت:
- نمی ری ببینیش؟
- که چی بشه؟که چند تا بارم کنه؟
- این به خاطر رفتار این چند وقت خودته که باهات بد شده!اون قبل همه این مسائل تو رو از منم بیشتر دوست داشت و از همه بیشتر باهات جور بود...
محتاطانه ادامه داد:
- مطمئنم اگه دوباره مثل قبل بهش نزدیک بشی...
به سردی گفت:
- حرفشم نزن.
مادر فراز با نا امیدی آهی کشید و گفت:
- هر چی بگم فایده ای نداره و تا وقتی خودت نخوای اتفاقی نمی افته...با این حال ازت می خوام توی رفتارت تجدید نظر کنی...همیشه این طور بودی...لجباز و خودسر و به حرف هیشکی گوش نکن...
مکث کرد و سپس دقیقا فکر مرا بر زبان آورد:
- پسرتم درست مثل خودته...
برای لحظه ای حس کردم لبخند محوی که هم زمان پر از عشق و غم بود روی لبان پدر فراز نشست...
او در آن چند روز نرفت تا فراز را ببیند...فقط هر روز در سکوت چند دقیقه ی کوتاه را پشت در اتاق فراز می گذراند...
من تمام مدت او را زیر نظر داشتم.به نظرم رفتارش درست نبود ولی کاملا عادی بود...
او این کار را به عنوان نوعی واکنش دفاعی انجام می داد تا بیشتر از این رنج کشیدن پسرش را نبیند ولی با این حال حس می کردم اگر مثل قبل با فراز صمیمی می شد کمک بیشتری می کرد.
از حرف های فراز هم فهمیده بودم از وقتی که به خانه رفته بود ندیده بودش...
واقعا دلم برای پدرش می سوخت؛فشاری که تحمل می کرد واقعا زیاد بود و به نظر می رسید دارد زیر این بار خم می شود.
حال و حوصله ی "خیلی دخترانه" تیپ زدن را نداشتم،به علاوه دلم نمی خواست مادر فراز درباره ام فکر بدی بکند؛برای همین شلوار لی مشکی و بلوز سفید تنم کردم و بعد از این که مانتوی مشکی ام را تنم کردم و شال سفیدم را روی سرم انداختم سوار ماشین شدم و سریع راه افتادم.
وقتی رسیدم دیدم در پارکینگ باز است و فراز تکیه داده به در منتظرم است.
با چشمان باریک شده سر تا پایش را بررسی کردم تا مطمئن شوم حالش خوب است و دروغ نگفته است.
با خنده چشمان باریک شده ی من و نگاه با دقتم را نگاه می کرد.
شلوار پارچه ای مشکی و تاپ بسکتبالی سفید تنش بود.با دستم به پیشانی ام زدم و آه کشیدم...رنگ قحط بود؟!
البته نمی توانستم انکار کنم تاپش را دوست داشتم...!
هنوز نپرسیده بودم چه ورزشی کار کرده که این قدر بدن عضلانی دارد...البته ابتدا فکر می کردم بدنسازی می رفته ولی از حرف های آرمان فهمیدم از بچگی ورزش خاصی را تمرین می کرده...
از این که منتظر من بوده و در پارکینگ را باز گذاشته ذوق زده شدم ولی سعی کردم در چهره ام نشان ندهم.
ماشین را در حیاط پارک کردم و پیاده شدم.
در پارکینگ بسته شده بود و او با دستانی که پشتش برده بود مقابلم ایستاده بود.
لبخند شیطنت آمیزی روی لبانش بود که مشکوکم می کرد.درست مثل پسر بچه هایی که می خواهند سورپرایزت کنند...
- چیه؟
لبخندش کمی جمع شد.زیر لب گفت:
- چیزی شده؟
تازه متوجه لحن طلبکارانه ام شدم.سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:
- معذرت می خوام.این چند وقت درگیری فکری زیاد داشتم و به خاطر همین یکم...
جمله ام را نیمه تمام گذاشتم.مطمئن بودم درکم می کند.
اثری از لبخندش نمانده بود و صورتش گرفته شده بود.در دلم هر چه فحش بلد بودم به خودم دادم چرا که حالش را گرفته بودم.
سعی کردم لوس باشم (!):
- چه خبرا؟
لبخند کجی زد و در چشمانم خیره شد.با لحن آرامش بخشی گفت:
- مشغول آماده کردن کادوی تولدت بودم.
چشمانش هنوز غمگین بودند...آن قدر که متوجه جمله اش نشدم و اصلا نفهمیدم چه گفت...
متوجه دستانش شدم که هنوز پشتش بودند.
به دست هایش اشاره کردم و پرسیدم:
- چرا اینا رو پشتت گذاشتی؟
اخم کرد و پرسید:
- اول تو جواب منو بده...یعنی واقعا نمی خوای واکنشی به کادوی تولدت نشون بدی؟
لبخند بزرگی زدم و دست هایم را بر هم کوبیدم!تازه متوجه منظورش شده بودم...
او در تولدم به من هدیه ای نداد.فقط شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونستم چی بگیرم که دوست داشته باشی...اگه بعدا فهمیدم برات می گیرمش...
باید اعتراف کنم که آن روز کمی مایوس شدم ولی حضورش به خودی خود تمام ناراحتی ام را برطرف می کرد...
ذوق زده گفتم:
- کجاست؟
هنوز گرفته و ناراحت بود.
کمی جلو رفتم و زیر لب گفتم:
- اگه بگم غلط کردم می خندی؟
هنوز هم همان طور نگاهم می کرد ولی این بار کمی دلخوری هم در نگاهش دیده می شد.
زمزمه کرد:
- لازم نیست که بگی "غلط کردم"...به جاش می شه بغلت کنم؟
دلم می خواست ولی به نظرم کار درستی نبود...با این حال اگر خوشحالش می کرد،چرا که نه...
کمی جلو تر رفتم؛جلوی لباس هایمان به هم کشیده شدند.
این را به جواب مثبت حساب کرد و به آرامی در آغوشم گرفت.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12218')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.