۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۵ عصر
نداشت ولی بعد ها کمکش می کرد...دلم نمی خواست بعد از من یا با من تمام شود...می خواستم جاودان باشد و بماند...من می رفتم ولی با بودنش من هم می ماندم...
اگر نفس می کشید من هم نفس می کشیدم...اگر می خندید من هم می خندیدم و زنده می ماندم ولی...می رفتم...
در همین فکر ها بودم که دیدم صنم با چشم و ابرو به من اشاره می کند.مثل شنقول (!) به او خیره شدم و ابرو هایم را بالا بردم.چه می گفت؟!
صنم که دید نمی فهمم با حرص لب هایش را بهم فشار داد،چشمانش را محکم بست و سرش را طوری تکان داد که ترجمه اش این می شد:"نفهم تر از این تو عمرم ندیدم!"
هنوز همان طور گیج و منگ نگاهش می کردم.چشمانش را گرد کرد و سمت چپم اشاره کرد.یک دفعه از دهانم بیرون پرید:
- آبتینو چکار کنم؟!
صنم یک دفعه از شدت خنده ترکید و بقیه هم با این که دلیل خنده اش را نمی دانستند،از خنده ی بامزه اش خنده شان گرفت،بابا با خنده گفت:
- فراز جان آخرشم نفهمیدی گفت با آبتین چکار کنی؟!
نیشم را باز کردم و گفتم:
- نه دخترتون زبون اشاره اش ضعیفه.
صنم با حرص گفت:
- تو گیرایی ات در حد جلبکه!
بابا با خنده ی تشدید شده ای گفت:
- زن تو بود که...حالا شد دختر من؟!
خودم هم خنده ام گرفت.
آبتین با نیشخند گفت:
- کاری داری خجالت نکش می ریم بیرون انجام می دیم بر می گردیم.
ریحانه هم چنان می خندید.صنم با خنده ای که در اثر خنده ی ریحانه دوباره برگشته بود گفت:
- برو همونیو که دیشب بهت گفتم انجام بده.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
- خوب شاید...
سریع گفت:
- حالا اگه مشکلی باشه خودش می گه...
آبتین با حالت با مزه ای سرش را خاراند و گفت:
- مگه می خواد چکار کنه که راضی نباشم؟!
صنم به او چشم غره ی مخصوص و نقل و نبات گونه اش را رفت که باعث شد خودش را جمع و جور کند.با این که دلم نمی خواست مفتش بازی دربیاورم ولی از آن جایی که میان خواب و بیداری به صنم قول داده بودم بلند شدم و طوری که فقط خودش (و البته نازنین) بشنود گفتم:
- بیا بریم ترتیبتو بدم.
نازنین لبش را گاز گرفت تا خنده اش مشخص نشود و آبتین بعد از این که نیشش را تا ته باز کرد بلند شد و دستم را با عشوه و ناز گرفت و گفت:
- خوب زودتر می گفتی عزیزم...بریم من آماده ام...
خنده ام گرفت.خاک بر سرت پسر،پدر هم شدی ولی آدم نشدی!
وقتی که در را پشت سرمان بستیم،آبتین با جدیت پرسید:
- خوب این چی بوده که به خاطرش خواهرم فضول درد گرفته؟
خندیدم و گفتم:
- اول بیا بریم بشینیم.
ابروهایش را بالا برد و با خنده گفت:
- تو حامله یا نازی؟!همش می شینه...هیکلت بهم نخوره که موندن خواهرمو تضمین نمی کنم...می دونی که مثل ماهیه از دست لیز می خوره...!
خندیدم و یکی پس کله اش کوبیدم:
- تو به جای صنم غلط کردی...برو مراقب خودت باش یه وقت تو شکم از نازنین جلو نزنی...بعدشم خسته ام...می فهمی؟!...خسته!
وقتی روی چمن ها نشستیم با جدیت گفتم:
- اول از همه یه چیزی رو بهت بگم...من دلم نمی خواست این سوال خصوصی رو ازت بپرسم ولی صنم خیلی اصرار کرد منم قول دادم ازت بپرسم و دست خالی برنگردم...پس فکر نکنی فضولی از منه ها...نه...خواهرت شیرم کرده.
نیشخند زد و گفت:
- باشه باورم شد خودت هیچ اشتیاقی برای دونستن نداری.بدو بگو می خوام برم رو نازی کرم بریزم.
خنده ام را قورت دادم و گفتم:
- صنم می خواد بدونه چی شده که تو و نازی این قدر با هم جور شدید؟چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی؟کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نیشش بسته شد.با دقت نگاهم کرد...از دفعات معدودی بود که آبتین را تا این حد بزرگسال می دیدم!
- چرا خودش ازم نپرسیده؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- مثل این که چند بار غیر مستقیم پرسیده تو هم پیچوندی...بعدشم گفته شاید دلت نخواد به اون بگی...گفت من ازت بپرسم.
زانوهایش را در آغوش گرفت و به در خانه خیره شد.اجازه دادم افکارش را مرتب کند و درباره گفتن یا نگفتنش تصمیم بگیرد...البته دروغ چرا،خودم هم فضول درد گرفته بودم!
سرانجام با صدای آهسته ای گفت:
- من یکی رو دوست داشتم.
خواستم چیزی بگویم ولی سریع ادامه داد:
- فراز خواهش می کنم فقط اینو به صنم بگو باشه؟
- حتما.فقط صنم.
- من عاشق یه دختر خیابونی شده بودم.
ابروهایم بالا پریدند.محتاطانه پرسیدم:
- از اونایی که مجبوری این کارو می کنن؟
پوزخند عجیبی زد...مشخص نبود از تمسخر است،تاسف یا بغض...گفت:
- تفریحی.بچه مایه دار بود...اصلا نیازی به این کار نداشت.
چشمانم گرد شدند.مگر چنین چیزی هم ممکن بود؟!
- خوب اگه بچه مایه دار بوده چرا...
- پول نمی گرفت.
امکان نداشت دهانم بیشتر از آن باز شود.
به خودم گفتم:
ما از اینام داریم اینجا؟!
نفس عمیقی که بی شباهت به آه نبود کشید و ادامه داد:
- یه روز داشتم از شرکت بر می گشتم...بارون میومد...دیدم یه دختر لب جدول نشسته و خودشو جمع کرده...همیشه از این جور چیزا می گذشتم چون دنبال دردسر نبودم ولی این یکی...نمی دونم چرا نتونستم ولش کنم.تو خیابون سگ پر نمی زد و منم اون روز از دنده راست بلند شده بودم...از اون روزایی بود که به دشمنم کمک می کردم...علاوه بر اون چشماش درست شبیه صنم بود و حالتاش هم همین طور...این یه دلیل دیگه بود که باعث شد سوارش کنم چون به خودم می گفتم اگه خواهر خودتم بود ازش می گذشتی؟!...
مکث کرد.
- نمی تونستم خونه ببرمش چون اون موقع دیبا هنوز تو خونه ول می گشت و دلم نمی خواست حرف در بیاره...بردمش خونه خودم.
به زور جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم...آبتین خانه ی مجردی داشت و رو نمی کرد؟!
- بردمش اون جا...
حرفش را قطع کردم:
- اول که رفتی کنار خیابون سراغش چی کار کرد؟
برای این که حرفش را قطع کرده بودم چشم غره ی قشنگی به من رفت ولی گفت:
- پیاده شدم چترو برداشتم...رفتم جلو چترو گرفتم بالا سرش پرسیدم این جا چکار می کنی؟چرا خونه نیستی؟چرا چتر نداری؟سرما می خوری...با قیافه زار نگام کرد و گفت از خونه بیرونم کردن...تعجب کردم از حرفش فراز....آخه با این که لباساش خیس شده بودن و قیافه شون ضایع بود ولی با یکم دقت می شد فهمید که همه شون گرون قیمتن...بهش نمی خورد از اونایی باشه که بشه از خونه بیرونشون کرد...ولی هیچی نگفتم...به جاش گفتم پاشو بیا برسونمت خونه،مطمئنم الان عصبانیتشون خوابیده میذارن بری...گفت نه،بهم گفتن دیگه پاتم تو این خونه نذار...منم یهو نمی دونم چی شد گفتم بیا بریم خونه من...دیدم داره نگام می کنه...نگاهش بی احساس و بی تفاوت بود و انگار داشت خودمو پیشنهادمو بررسی می کرد...انگار دفعه ی هزارمی بود که چنین جمله ای رو میشنید...
پوزخندش تمام مدت روی لب هایش چسبیده بود...من هم سراپا گوش شده بودم تا داشتان عشق نافرجام آبتین را بشنوم...
به خودم گفتم:
- برو خدا رو شکر کن صنمو از کنار خیابون پیدا نکردی...
نیشم را برای خودم باز کردم.
- بعد چند دقیقه فکر کردن گفت باشه...دستمو گرفت و بلند شد...اومد جلو نشست...بدون تردید یا فکر قبلی...من خرم با این که تا حدودی دستم اومده بود چه جور دختریه بازم راه افتادم و بردمش خونه خودم...اون جا بردمش اتاق خودم و بهش گفتم تو حموم حوله تمیز هست و می تونی بری حموم،لباسم برات میذارم پشت در حموم...چون صنم بعضی موقع ها میومد پیشم و با هم اون جا می موندیم لباس داشتم...یه تونیک بنفش با یه ساپورت مشکی براش بردم...اینارو صنم تازه خریده بود و وقت نکرده بود بپوشه...بردم براش گذاشتم پشت در حموم و رفتم آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم...به صنم اس ام اس دادم که با نریمانم که نگران نباشه...اون دو تام که براشون مهم نبود...می گفتن حتما رفته عشق و حال...
نفس عمیقی کشید و با صدای آهسته تری ادامه داد:
- داشتم ماکارونی درست می کردم که صدای پاشو شنیدم....برگشتم نگاش کردم دهنم باز موند....فراز ساپورتو نپوشیده بود و فقط با تونیکی که به زور تا زیر باسنش میومد اومده بود...موهای بلوندشو سشوار کرده بود و باز گذاشته بود...تا زیر کمرش می رسید...چشمای عسلیش برق می زدن و طوری بود که انگار لباس زیادی پوشیده...می دونی پسر چش و گوش بسته ای نبودم ولی تا به حال با دختری برخورد نکرده بودم که تو برخورد اول این قدر راحت باشه...خیلی شیک اومد نشست سر میز تو آشپزخونه و پاشو انداخت رو اون یکی پاش....لباس که خودشم کوتاه بود دیگه نور علی نور شد...اخم کردم و برگشتم کار خودمو بکنم...پرسید اسمم چیه؟گفتم آبتین صارمی...ازش همین سوالو پرسیدم که گفت آرزو شفیعیان...پرسیدم اسم پدرت چیه؟چیکاره اس؟...فقط گفت فرهاد شفیعیان...نگفت چیکاره اس...ولی می شناختمش...پدرش از کله گنده های تهران تو بیزینسه...ازم پرسید پدرشو می شناسم و منم جوابشو دادم...پرسیدم چی شد که از خونه انداختنت بیرون؟...گفت دعوا کردیم...تعجب کردم آخه واسه یه دعوای خشک و خالی که کسی دخترشو از خونه نمیندازه بیرون...ازم پرسید می تونه اون شب پیشم بمونه و منم گفتم تا هر وقت دلش بمونه می تونه بمونه...چشماش برق زدن و نمی دونم از قصد یا نه ولی شروع کرد اذیت کردن...لباسشو خیلی کم می داد بالا...با موهاش بازی می کرد...دستشو رو لباش می کشید...ساق پاشو نوازش می کرد...
دهانم باز مانده بود.مادر این دختر وقتی او را باردار بوده چه چیزی خورده بود؟!
آبتین در خاطراتش غرق شده بود:
- موقع شام خوردن هم این بازیاشو ادامه داد...خوب منم...خدایی هر کی تو اون موقعیت قرار می گرفت حالش بد می شد...هی به خودم گفتم مهمونه و بهم پناه آورده...خلاصه شام تموم شد و پرسیدم که خوابت میاد؟...گفت آره،می شه جامو نشونم بدی؟...منم بردمش اتاقم و گفتم رو تخت من بخوابه...خیلی راحت لبه ی تونیکو تو دو تا دستش گرفت و بالا کشید...فراز اگه بگم انگار یه لحظه زمان وایساد دروغ نگفتم...از یه طرف از وقاحتش عصبانی بودم...از این که این قدر راحت خودشو در اختیارم قرار می ده...از خودم هم به خاطر این که تا این حد تحت تاثیرش قرار گرفته بودم عصبانی شدم...از یه طرف دیگه انگار نمی تونستم فکر کنم...اون بیش از حد جذاب بود...هیچ عیب و نقصی نداشت...سخت ترین کاری که تا اون موقع تو زندگیم انجام داده بودم این بود که بهش شب بخیر بگم و بیام بیرون و درو ببندم...
دلم می خواست برای خودداری اش انگشت شستم را به نشانه لایک نشانش بدهم ولی چنین کاری مناسب حال و هوایش نبود...
- اون شب گذشت...صبح که شد موقع صبحونه ازش پرسیدم که می ره خونه یا نه...گفت اگه اجازه بدی می خوام این جا مونم،اگه این قدر زود برگردم دوبار دعوا می شه،بذار یکم شرش بخوابه بعد،البته اگه بازم قبولم کنن...منم که کلا انگار مثل موم تو دستاش بودم گفتم بمونه و خودمم رفتم شرکت...وقتی برگشتم دیدم یکی از تاپای بسکتبالی منو پوشیده و به جز لباس زیرش و تاپ هیچی تنش نیست...جلو تلویزیون خوابش برده بود...بازم بیخیالش شدم...فقط بغلش کردم تا ببرمش رو تخت بذارمش...یه تکونی خورد و بیدار شد...دستاشو دور گردنم حلقه کرد و خودشو بالا کشید...دستای من یخ بود و پوست پاش گرم گرم بود...نفساش به گردنم می خورد و حالمو خراب تر می کرد...یه دفع لباشو روی گردنم گذاشت و بوسیدم...نفسم تو سینه ام حبس شد ولی بازم کاری نکردم...گذاشتمش رو تخت و خواستم برم که دستاشو از دور گردنم باز نکرد و نگهم داشت...یهو یه چیزی گفت که یخ کردم...گفت چرا این قدر خودتو نگه می داری؟...
آب دهانم را قورت دادم.این دختر دیگر که بود؟!بیچاره آبتین...اگر من بودم الان از آرزو بچه داشتم...!
به خودم گفتم:
خوش به حالت!
گیج به نظر می رسید:
- گفتم دلیلی نداره که نگه ندارم...گفت من دارم با هر حرکتم بهت چراغ سبز نشون می دم،نکنه برات جذاب نیستم؟!...دهنم باز مونده بود...به زور دستاشو از دور گردنم باز کردم و از خونه زدم بیرون...حالم خراب بود...وقتی برگشتم دیدم نشسته داره زار می زنه و همین جوری اشک می ریزه...بهش گفتم چی شده؟...گفت چکار کنم یکی منو دوست داشته باشه؟!...می دونی فراز...اون جا بود که معما برام حل شد...آرزو چون می خواست یه نفر دوستش داشته باشه این کار ها رو می کرد...براش مهم نبود طرف کیه و چکاره اس...زن شفیعیان بعد از به دنیا آوردن آرزو مرده بوده و خود شفیعیان هم به بچه اش اصلا کاری نداشته...محبتی هم دیده از خدمتکار خونه شون بوده...دروغ چرا فراز...دلم سوخت...کار احمقانه ای بود ولی بغلش کردم بهش گفتم من دوست دارم...نفهمیدم دارم چکار می کنم...من داشتم بدتر با احساساتش بازی می کردم چون فردا پس فردا که باید جدا می شدیم ضربه می خورد ولی اون لحظه فقط دلم نمی خواست گریه کنه...این طوری شد که اومد خونه ی من...تا اون جایی که می تونستم وقتمو براش خالی می کردم و بیشتر اوقات پیشش بودم...طوری که حتی صنم هم صداش دراومده بود و می گفت نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار...البته درباره ی آرزو چیزی نمی دونست ولی حدس می زد پای یه دختر در میون باشه...
چشمانش برق می زدند...نمی دانستم از اشک یا از یادآوری خاطرات گذشته:
- اون خوشحال بود...از بین حرفاش یه سری چیزایی رو فهمیدم که نباید...این که قبلا هیچ کس این طوری باهاش رابطه نداشته...یه رابطه که احساسم توش باشه و همه چیش تو تخت خلاصه نشه...شخصیت واقعیش کم کم نشون داده می شد...یه دختر مهربون دوست داشتنی...با وجود تمام کار هایی که کرده بود معصوم بود فراز...اون قدر که در برابرش احساس کثیف بودن بهم دست می داد...وقتی باهاش بودم انگار پسرای دیگه رو نمی دید...سر و گوشش نمی جنبید...گاهی اوقات انگار اصلا هیچ چیز و هیچ کس رو جز من نمی دید...درگیرش شدم فراز...اون همون دختری بود که همیشه می خواستمش...ولی انگار پدرش خیلی راضی نبود...از رابطه ی من و دخترش خبر داشت و نمی خواست بیشتر از این ادامه پیدا کنه چون می خواست برای منافع خودش آری رو بده به پسر یکی از رقباش...باهام ملاقات کرد و بهم اخطار داد دست از دخترش بکشم...گفت این قبری که سرش گریه می کنم مرده توش نیست...قبول نکردم...آری همه ی زندگیم بود...حتی اگه می مردم هم ولش نمی کردم...ولی می دونی...اوضاع همیشه اون طوری که ما می خوایم پیش نمی ره...یه روز که من خونه نبودم نوچه هاش اومدن آری رو بردن و به زور تحویل طرف دادنش...وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود...شد زن قانونی اون بی شرف و دیگه دستام بهش نمی رسید...
نفس عمیق و لرزانی کشید.واقعا متاثر شده بودم...الان آرزو کجا بود؟!...هنوز آبتین را دوست داشت؟!آبتین هنوز دوستش داشت؟!...
ادامه داد:
- همون روزا بود که زمزمه های ازدواج من و نازی رو شنیدم...کلا از همه دنیا دست کشیده بودم ولی دلم برای نازی می سوخت...اون دختر خوبی بود و حقش داشتن شوهری مثل من نبود...شوهری که دلش یه جای دیگه اس و هیچ دختری رو جز آری نمی بینه...با این حال اجازه دادم منو با خودشون بکشن و هر کاری می خوان با زندگیم بکنن...بعد از عروسی که رفتیم خونه...نازنین اصلا بهم کاری نداشت...چون منم بهش کاری نداشتم...ولی...خیلی آشغالم فراز...اون شب که رو کاناپه دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد صدای گریه شو می شنیدم...تمام روزو بی تفاوت طی کرده بود ولی حالا که کسی جز من صداشو نمی شنید گریه می کرد...مثل آرزو نرفتم سراغش تا دلداریش بدم...اون قدر به صدای گریه اش گوش کردم تا ضعیف و قطع شد...تا صبح یه سر زار زده بود...اصلا برام مهم نبود که از بس گریه کرده از حال رفته...رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم که دیدم درست همون جوری که پاشو گذاشته بود تو خونه گوشه ی اتاق خودشو جمع کرده و از حال رفته...دلم نیومد ولش کنم برم...موهاشو باز کردم و آرایششو پاک کردم...بیدار بود ولی جون نداشت واکنشی نشون بده...لباسشو عوض کردم و خوابوندمش زیر پتو...واسش صبحونه آوردم و به زور به خوردش دادم...یکم که حالش بهتر شد رفتم...هیچی نگفتم فراز...یه روز از زندگی مشترکمون گذشته بود و من یه کلمه هم با زنم حرف نزده بودم...اونم نه نگاهم کرد و نه حرف زد...بعد از یه روز زندگی نمی دونستم موهاش و چشماش چه رنگین...من خیلی بیشعورم نه؟
سرم را به طرفین تکان دادم چون چیز دیگری نمی توانستم بگویم...
قطره اشک خیانتکاری روی گونه اش چکید و او بی توجه ادامه داد:
- زندگیمون همین جوری بود...شرکت،کاناپه،شرکت...به زور دو کلمه با هم حرف می زدیم...نازنین هر روز غذا درست می کرد و منتظرم می موند ولی هر دفعه یه راست می رفتم رو کاناپه و دراز می کشیدم...اونم تو سکوت می رفت می خوابید...هر روز صبح می دیدم که غذاش دست نخورده اس و بدون من چیزی نخورده...می دونی...بی حوصله تر از اونی بودم که اهمیت بدم...یه شب دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد...به سقف خیره شده بودم و یه حس بدی داشتم...از اون حسایی که می گن یه اتفاق بدی افتاده،داره می افته یا قراره بیوفته...گوشیم زنگ زد...برداشتم و با شنیدن صدای آری انگار یه سطل آب یخ ریختن روم...
اشک هایش بی مهابا روی گونه هایش می ریختند...این همان آبتینی بود که هیچ کس دردش را نمی فهمید و او در سکوت می سوخت؟...انگار اصلا متوجه اطرافش نبود...غرور و تمام این ادا و اطوار های مردانه را فراموش کرده بود و اشک می ریخت...عزاداری می کرد...عزاداری برایروز های از دست رفته....عزاداری برای آرزو های خاک شده...
برای آرزو چه اتفاقی افتاده بود؟!
- گریه می کرد...جیغ می زد و کمک می خواست...نمی دونستم چی شده...حتی نمی دونستم کجاست...ازش پرسیدم و گفت نمی دونه کجاست....گفت داره می کشتش...زیر مشت و لگد گرفته بودش و آرزو خودشو تو یه اتاق انداخته بود....در قفل بود ولی آرزو گفت از بس به در می کوبه تا در باز شه...می دونی چی می گفت؟!...ازم خدافظی می کرد...می گفت بابت اون چند ماهی که باهام بوده معذرت می خواد...ازم خواست همه ی بدی هاشو ببخشم...ازم خواست وقتی مرد...
صدایش شکست ولی دوباره ادامه داد:
- ازم خواست وقتی که رفت تنهاش نذارم...یه ماه یه بار بیام بهش سر بزنم تا تنها نباشه...گریه می کرد فراز...می گفت از این که تنهایی بمیره می ترسه...می گفت از این که خاک بریزن روش می ترسه...می گفت می ترسه که بچه اشو بکشن...
دهانم خشک شده بود و تپش قلبم افزایش یافته بود....
- حامله بود و اون آشغال براش مهم نبود که زن و بچه شو بکشه...بهم گفت متاسفه...بابت همه چیز...همون موقع صدای بلندی اومد...درو باز کرده بود...می دونی آخرین صداهایی که شنیدم صدای جیغ و گریه و التماسش بود...می گفت بهش رحم کنه...می گفت به بچه اش رحم کنه...ولی اون قدر زدش که دیگه صداشو نشنیدم...نفهمیده بودم نازنین از اتاقش اومده بیرون و به صدای آرزو گوش می کنه...گوشی رو اسپیکر بود و اون با چشمای گرد شده و دهن باز نگاهش می کرد...وقتی که دیگه صدای آرزو رو نشنیدم قطع کردم...احساس وحشتناکی داشتم فراز...من ادعا می کردم عاشقشم اما حتی نتونستم کاری کنم که نمیره...چند روز بعد خبرش مثل توپ صدا کرد...دختر شفیعیان زیر دست و پای شوهر مثلا بافرهنگ و بانفوذش جون داده بود...نازنین فهمیده بود قضیه چیه و سعی می کرد دلداریم بده ولی من دیوونه تر از این حرفا شده بودم...همه چیو می شکستم و هیچی نمی خوردم...نازنین بعضی موقعا حتی گریه می کرد و التماسم می کرد به حالت عادی برگردم...می دونی یه روز هم چی گفت؟!...
پرسشگرانه نگاهش کردم.با صدای ضعیفی گفت:
- بهم گفت بزنمش....گفت اگه آرومم می کنه بزنمش...اون موقع بود که انگار یه ذره به خودم اومدم...اون دختر بیچاره مقصر زندگی سگی من نبود...رفتارمو عوض کردم...باهاش مثل یه شوهر مهربون که عاشق زنشه رفتار می کردم....دلم نمی خواست بشه یه آرزوی دیگه...دلم نمی خواست از زندگیش خیری نبینه...تعجب کرده بود و انگار می دونست کارام مصنوعین و از درون هنوز همون آبتین روانی ام....ولی خوشحال بود...انگار به همین تظاهرم راضی بود...کم کم تونستن ببینمش...دیدم که معصومیت و مهربونیش درست مثل آرزوئه...دیدم حرکات و رفتارش تا حدی مثل آرزوئه...اول فقط چون شبیه آرزو بود دوستش داشتم ولی کم کم نازنینو دیدم...خود نازنینو نه آرزویی که توش می دیدم...تونستم دوستش داشته باشم...الانم نمی گم مثل آرزو عاشقشم چون مطمئنم هیچ وقت نمی تونم کسی رو اون جوری دوست داشته باشم ولی بعد از آرزو عزیزترین دختریه که تو زندگیم هست...البته صنم جای خودشو داره...
راحت به نظر می رسید..انگار با فقدان آرزو تا حدی کنار آمده بود...البته از چشمانش مشخص بود که هوز صدای جیغ و فریادش را می شنود...هنوز...
- هر ماه یه بار با نازنین می ریم سر قبرش...بعضی موقع ها خدا رو شکر می کنم که نازی از اون دخترای لوس و غیر قابل تحمل نیست...براش مهم نیست سر قبر معشوقه ی شوهرشه...براش مهمه که سر قبر یه زن رنج کشیده اس...یه زن از جنس خودش...حتی الان که شرایطش حساسه و دکتر گفته تا اون جایی که می شه استراحت کنه بازم آخر ماها یادش نمیره...واقعا دوستش دارم...دوست داشتنی ترینمه...اسم بچه رو هنوز انتخاب نکردیم ولی نازنین یه بار بهم گفت اگه دختر بود اسمشو بذاریم آرزو و منم مخالفت کردم...می دونستم خیلی مهربونه و براش مهم نیست ولی خودم تحملشو نداشتم...هفت ماه و دو هفتشه ولی از بس لجبازه می گه نمی خوام جنسیتشو بدونیم...این جوری هر طور باشه قبولش می کنیم و دوستش داریم...منظورشو نمی فهمم ولی به تصمیمش احترام میذارم...
شوق و ذوق و محبت پدرانه ای در چشمانش بود که با اشکی که یادگار نبش قبر خاطرات و باز کردن زخم هایش بود همراه شده بود....
آرزو را خیلی خوب درک می کردم...وقتی که گفته بود می ترسد تنهایی بمیرد خیلی خوب و با تمام وجود حسش کردم...درکش کردم...وقتی گفت می ترسد زیر خاک برود....فهمیدم چه حالی داشته...می دانستم این ترس های ذره ذره انسان را می کشد...می دانستم این ترس ها در وجود هر کس هست...حتی کسی که انتظار مرگش را نمی کشد....
اگر نفس می کشید من هم نفس می کشیدم...اگر می خندید من هم می خندیدم و زنده می ماندم ولی...می رفتم...
در همین فکر ها بودم که دیدم صنم با چشم و ابرو به من اشاره می کند.مثل شنقول (!) به او خیره شدم و ابرو هایم را بالا بردم.چه می گفت؟!
صنم که دید نمی فهمم با حرص لب هایش را بهم فشار داد،چشمانش را محکم بست و سرش را طوری تکان داد که ترجمه اش این می شد:"نفهم تر از این تو عمرم ندیدم!"
هنوز همان طور گیج و منگ نگاهش می کردم.چشمانش را گرد کرد و سمت چپم اشاره کرد.یک دفعه از دهانم بیرون پرید:
- آبتینو چکار کنم؟!
صنم یک دفعه از شدت خنده ترکید و بقیه هم با این که دلیل خنده اش را نمی دانستند،از خنده ی بامزه اش خنده شان گرفت،بابا با خنده گفت:
- فراز جان آخرشم نفهمیدی گفت با آبتین چکار کنی؟!
نیشم را باز کردم و گفتم:
- نه دخترتون زبون اشاره اش ضعیفه.
صنم با حرص گفت:
- تو گیرایی ات در حد جلبکه!
بابا با خنده ی تشدید شده ای گفت:
- زن تو بود که...حالا شد دختر من؟!
خودم هم خنده ام گرفت.
آبتین با نیشخند گفت:
- کاری داری خجالت نکش می ریم بیرون انجام می دیم بر می گردیم.
ریحانه هم چنان می خندید.صنم با خنده ای که در اثر خنده ی ریحانه دوباره برگشته بود گفت:
- برو همونیو که دیشب بهت گفتم انجام بده.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
- خوب شاید...
سریع گفت:
- حالا اگه مشکلی باشه خودش می گه...
آبتین با حالت با مزه ای سرش را خاراند و گفت:
- مگه می خواد چکار کنه که راضی نباشم؟!
صنم به او چشم غره ی مخصوص و نقل و نبات گونه اش را رفت که باعث شد خودش را جمع و جور کند.با این که دلم نمی خواست مفتش بازی دربیاورم ولی از آن جایی که میان خواب و بیداری به صنم قول داده بودم بلند شدم و طوری که فقط خودش (و البته نازنین) بشنود گفتم:
- بیا بریم ترتیبتو بدم.
نازنین لبش را گاز گرفت تا خنده اش مشخص نشود و آبتین بعد از این که نیشش را تا ته باز کرد بلند شد و دستم را با عشوه و ناز گرفت و گفت:
- خوب زودتر می گفتی عزیزم...بریم من آماده ام...
خنده ام گرفت.خاک بر سرت پسر،پدر هم شدی ولی آدم نشدی!
وقتی که در را پشت سرمان بستیم،آبتین با جدیت پرسید:
- خوب این چی بوده که به خاطرش خواهرم فضول درد گرفته؟
خندیدم و گفتم:
- اول بیا بریم بشینیم.
ابروهایش را بالا برد و با خنده گفت:
- تو حامله یا نازی؟!همش می شینه...هیکلت بهم نخوره که موندن خواهرمو تضمین نمی کنم...می دونی که مثل ماهیه از دست لیز می خوره...!
خندیدم و یکی پس کله اش کوبیدم:
- تو به جای صنم غلط کردی...برو مراقب خودت باش یه وقت تو شکم از نازنین جلو نزنی...بعدشم خسته ام...می فهمی؟!...خسته!
وقتی روی چمن ها نشستیم با جدیت گفتم:
- اول از همه یه چیزی رو بهت بگم...من دلم نمی خواست این سوال خصوصی رو ازت بپرسم ولی صنم خیلی اصرار کرد منم قول دادم ازت بپرسم و دست خالی برنگردم...پس فکر نکنی فضولی از منه ها...نه...خواهرت شیرم کرده.
نیشخند زد و گفت:
- باشه باورم شد خودت هیچ اشتیاقی برای دونستن نداری.بدو بگو می خوام برم رو نازی کرم بریزم.
خنده ام را قورت دادم و گفتم:
- صنم می خواد بدونه چی شده که تو و نازی این قدر با هم جور شدید؟چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی؟کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نیشش بسته شد.با دقت نگاهم کرد...از دفعات معدودی بود که آبتین را تا این حد بزرگسال می دیدم!
- چرا خودش ازم نپرسیده؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- مثل این که چند بار غیر مستقیم پرسیده تو هم پیچوندی...بعدشم گفته شاید دلت نخواد به اون بگی...گفت من ازت بپرسم.
زانوهایش را در آغوش گرفت و به در خانه خیره شد.اجازه دادم افکارش را مرتب کند و درباره گفتن یا نگفتنش تصمیم بگیرد...البته دروغ چرا،خودم هم فضول درد گرفته بودم!
سرانجام با صدای آهسته ای گفت:
- من یکی رو دوست داشتم.
خواستم چیزی بگویم ولی سریع ادامه داد:
- فراز خواهش می کنم فقط اینو به صنم بگو باشه؟
- حتما.فقط صنم.
- من عاشق یه دختر خیابونی شده بودم.
ابروهایم بالا پریدند.محتاطانه پرسیدم:
- از اونایی که مجبوری این کارو می کنن؟
پوزخند عجیبی زد...مشخص نبود از تمسخر است،تاسف یا بغض...گفت:
- تفریحی.بچه مایه دار بود...اصلا نیازی به این کار نداشت.
چشمانم گرد شدند.مگر چنین چیزی هم ممکن بود؟!
- خوب اگه بچه مایه دار بوده چرا...
- پول نمی گرفت.
امکان نداشت دهانم بیشتر از آن باز شود.
به خودم گفتم:
ما از اینام داریم اینجا؟!
نفس عمیقی که بی شباهت به آه نبود کشید و ادامه داد:
- یه روز داشتم از شرکت بر می گشتم...بارون میومد...دیدم یه دختر لب جدول نشسته و خودشو جمع کرده...همیشه از این جور چیزا می گذشتم چون دنبال دردسر نبودم ولی این یکی...نمی دونم چرا نتونستم ولش کنم.تو خیابون سگ پر نمی زد و منم اون روز از دنده راست بلند شده بودم...از اون روزایی بود که به دشمنم کمک می کردم...علاوه بر اون چشماش درست شبیه صنم بود و حالتاش هم همین طور...این یه دلیل دیگه بود که باعث شد سوارش کنم چون به خودم می گفتم اگه خواهر خودتم بود ازش می گذشتی؟!...
مکث کرد.
- نمی تونستم خونه ببرمش چون اون موقع دیبا هنوز تو خونه ول می گشت و دلم نمی خواست حرف در بیاره...بردمش خونه خودم.
به زور جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم...آبتین خانه ی مجردی داشت و رو نمی کرد؟!
- بردمش اون جا...
حرفش را قطع کردم:
- اول که رفتی کنار خیابون سراغش چی کار کرد؟
برای این که حرفش را قطع کرده بودم چشم غره ی قشنگی به من رفت ولی گفت:
- پیاده شدم چترو برداشتم...رفتم جلو چترو گرفتم بالا سرش پرسیدم این جا چکار می کنی؟چرا خونه نیستی؟چرا چتر نداری؟سرما می خوری...با قیافه زار نگام کرد و گفت از خونه بیرونم کردن...تعجب کردم از حرفش فراز....آخه با این که لباساش خیس شده بودن و قیافه شون ضایع بود ولی با یکم دقت می شد فهمید که همه شون گرون قیمتن...بهش نمی خورد از اونایی باشه که بشه از خونه بیرونشون کرد...ولی هیچی نگفتم...به جاش گفتم پاشو بیا برسونمت خونه،مطمئنم الان عصبانیتشون خوابیده میذارن بری...گفت نه،بهم گفتن دیگه پاتم تو این خونه نذار...منم یهو نمی دونم چی شد گفتم بیا بریم خونه من...دیدم داره نگام می کنه...نگاهش بی احساس و بی تفاوت بود و انگار داشت خودمو پیشنهادمو بررسی می کرد...انگار دفعه ی هزارمی بود که چنین جمله ای رو میشنید...
پوزخندش تمام مدت روی لب هایش چسبیده بود...من هم سراپا گوش شده بودم تا داشتان عشق نافرجام آبتین را بشنوم...
به خودم گفتم:
- برو خدا رو شکر کن صنمو از کنار خیابون پیدا نکردی...
نیشم را برای خودم باز کردم.
- بعد چند دقیقه فکر کردن گفت باشه...دستمو گرفت و بلند شد...اومد جلو نشست...بدون تردید یا فکر قبلی...من خرم با این که تا حدودی دستم اومده بود چه جور دختریه بازم راه افتادم و بردمش خونه خودم...اون جا بردمش اتاق خودم و بهش گفتم تو حموم حوله تمیز هست و می تونی بری حموم،لباسم برات میذارم پشت در حموم...چون صنم بعضی موقع ها میومد پیشم و با هم اون جا می موندیم لباس داشتم...یه تونیک بنفش با یه ساپورت مشکی براش بردم...اینارو صنم تازه خریده بود و وقت نکرده بود بپوشه...بردم براش گذاشتم پشت در حموم و رفتم آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم...به صنم اس ام اس دادم که با نریمانم که نگران نباشه...اون دو تام که براشون مهم نبود...می گفتن حتما رفته عشق و حال...
نفس عمیقی کشید و با صدای آهسته تری ادامه داد:
- داشتم ماکارونی درست می کردم که صدای پاشو شنیدم....برگشتم نگاش کردم دهنم باز موند....فراز ساپورتو نپوشیده بود و فقط با تونیکی که به زور تا زیر باسنش میومد اومده بود...موهای بلوندشو سشوار کرده بود و باز گذاشته بود...تا زیر کمرش می رسید...چشمای عسلیش برق می زدن و طوری بود که انگار لباس زیادی پوشیده...می دونی پسر چش و گوش بسته ای نبودم ولی تا به حال با دختری برخورد نکرده بودم که تو برخورد اول این قدر راحت باشه...خیلی شیک اومد نشست سر میز تو آشپزخونه و پاشو انداخت رو اون یکی پاش....لباس که خودشم کوتاه بود دیگه نور علی نور شد...اخم کردم و برگشتم کار خودمو بکنم...پرسید اسمم چیه؟گفتم آبتین صارمی...ازش همین سوالو پرسیدم که گفت آرزو شفیعیان...پرسیدم اسم پدرت چیه؟چیکاره اس؟...فقط گفت فرهاد شفیعیان...نگفت چیکاره اس...ولی می شناختمش...پدرش از کله گنده های تهران تو بیزینسه...ازم پرسید پدرشو می شناسم و منم جوابشو دادم...پرسیدم چی شد که از خونه انداختنت بیرون؟...گفت دعوا کردیم...تعجب کردم آخه واسه یه دعوای خشک و خالی که کسی دخترشو از خونه نمیندازه بیرون...ازم پرسید می تونه اون شب پیشم بمونه و منم گفتم تا هر وقت دلش بمونه می تونه بمونه...چشماش برق زدن و نمی دونم از قصد یا نه ولی شروع کرد اذیت کردن...لباسشو خیلی کم می داد بالا...با موهاش بازی می کرد...دستشو رو لباش می کشید...ساق پاشو نوازش می کرد...
دهانم باز مانده بود.مادر این دختر وقتی او را باردار بوده چه چیزی خورده بود؟!
آبتین در خاطراتش غرق شده بود:
- موقع شام خوردن هم این بازیاشو ادامه داد...خوب منم...خدایی هر کی تو اون موقعیت قرار می گرفت حالش بد می شد...هی به خودم گفتم مهمونه و بهم پناه آورده...خلاصه شام تموم شد و پرسیدم که خوابت میاد؟...گفت آره،می شه جامو نشونم بدی؟...منم بردمش اتاقم و گفتم رو تخت من بخوابه...خیلی راحت لبه ی تونیکو تو دو تا دستش گرفت و بالا کشید...فراز اگه بگم انگار یه لحظه زمان وایساد دروغ نگفتم...از یه طرف از وقاحتش عصبانی بودم...از این که این قدر راحت خودشو در اختیارم قرار می ده...از خودم هم به خاطر این که تا این حد تحت تاثیرش قرار گرفته بودم عصبانی شدم...از یه طرف دیگه انگار نمی تونستم فکر کنم...اون بیش از حد جذاب بود...هیچ عیب و نقصی نداشت...سخت ترین کاری که تا اون موقع تو زندگیم انجام داده بودم این بود که بهش شب بخیر بگم و بیام بیرون و درو ببندم...
دلم می خواست برای خودداری اش انگشت شستم را به نشانه لایک نشانش بدهم ولی چنین کاری مناسب حال و هوایش نبود...
- اون شب گذشت...صبح که شد موقع صبحونه ازش پرسیدم که می ره خونه یا نه...گفت اگه اجازه بدی می خوام این جا مونم،اگه این قدر زود برگردم دوبار دعوا می شه،بذار یکم شرش بخوابه بعد،البته اگه بازم قبولم کنن...منم که کلا انگار مثل موم تو دستاش بودم گفتم بمونه و خودمم رفتم شرکت...وقتی برگشتم دیدم یکی از تاپای بسکتبالی منو پوشیده و به جز لباس زیرش و تاپ هیچی تنش نیست...جلو تلویزیون خوابش برده بود...بازم بیخیالش شدم...فقط بغلش کردم تا ببرمش رو تخت بذارمش...یه تکونی خورد و بیدار شد...دستاشو دور گردنم حلقه کرد و خودشو بالا کشید...دستای من یخ بود و پوست پاش گرم گرم بود...نفساش به گردنم می خورد و حالمو خراب تر می کرد...یه دفع لباشو روی گردنم گذاشت و بوسیدم...نفسم تو سینه ام حبس شد ولی بازم کاری نکردم...گذاشتمش رو تخت و خواستم برم که دستاشو از دور گردنم باز نکرد و نگهم داشت...یهو یه چیزی گفت که یخ کردم...گفت چرا این قدر خودتو نگه می داری؟...
آب دهانم را قورت دادم.این دختر دیگر که بود؟!بیچاره آبتین...اگر من بودم الان از آرزو بچه داشتم...!
به خودم گفتم:
خوش به حالت!
گیج به نظر می رسید:
- گفتم دلیلی نداره که نگه ندارم...گفت من دارم با هر حرکتم بهت چراغ سبز نشون می دم،نکنه برات جذاب نیستم؟!...دهنم باز مونده بود...به زور دستاشو از دور گردنم باز کردم و از خونه زدم بیرون...حالم خراب بود...وقتی برگشتم دیدم نشسته داره زار می زنه و همین جوری اشک می ریزه...بهش گفتم چی شده؟...گفت چکار کنم یکی منو دوست داشته باشه؟!...می دونی فراز...اون جا بود که معما برام حل شد...آرزو چون می خواست یه نفر دوستش داشته باشه این کار ها رو می کرد...براش مهم نبود طرف کیه و چکاره اس...زن شفیعیان بعد از به دنیا آوردن آرزو مرده بوده و خود شفیعیان هم به بچه اش اصلا کاری نداشته...محبتی هم دیده از خدمتکار خونه شون بوده...دروغ چرا فراز...دلم سوخت...کار احمقانه ای بود ولی بغلش کردم بهش گفتم من دوست دارم...نفهمیدم دارم چکار می کنم...من داشتم بدتر با احساساتش بازی می کردم چون فردا پس فردا که باید جدا می شدیم ضربه می خورد ولی اون لحظه فقط دلم نمی خواست گریه کنه...این طوری شد که اومد خونه ی من...تا اون جایی که می تونستم وقتمو براش خالی می کردم و بیشتر اوقات پیشش بودم...طوری که حتی صنم هم صداش دراومده بود و می گفت نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار...البته درباره ی آرزو چیزی نمی دونست ولی حدس می زد پای یه دختر در میون باشه...
چشمانش برق می زدند...نمی دانستم از اشک یا از یادآوری خاطرات گذشته:
- اون خوشحال بود...از بین حرفاش یه سری چیزایی رو فهمیدم که نباید...این که قبلا هیچ کس این طوری باهاش رابطه نداشته...یه رابطه که احساسم توش باشه و همه چیش تو تخت خلاصه نشه...شخصیت واقعیش کم کم نشون داده می شد...یه دختر مهربون دوست داشتنی...با وجود تمام کار هایی که کرده بود معصوم بود فراز...اون قدر که در برابرش احساس کثیف بودن بهم دست می داد...وقتی باهاش بودم انگار پسرای دیگه رو نمی دید...سر و گوشش نمی جنبید...گاهی اوقات انگار اصلا هیچ چیز و هیچ کس رو جز من نمی دید...درگیرش شدم فراز...اون همون دختری بود که همیشه می خواستمش...ولی انگار پدرش خیلی راضی نبود...از رابطه ی من و دخترش خبر داشت و نمی خواست بیشتر از این ادامه پیدا کنه چون می خواست برای منافع خودش آری رو بده به پسر یکی از رقباش...باهام ملاقات کرد و بهم اخطار داد دست از دخترش بکشم...گفت این قبری که سرش گریه می کنم مرده توش نیست...قبول نکردم...آری همه ی زندگیم بود...حتی اگه می مردم هم ولش نمی کردم...ولی می دونی...اوضاع همیشه اون طوری که ما می خوایم پیش نمی ره...یه روز که من خونه نبودم نوچه هاش اومدن آری رو بردن و به زور تحویل طرف دادنش...وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود...شد زن قانونی اون بی شرف و دیگه دستام بهش نمی رسید...
نفس عمیق و لرزانی کشید.واقعا متاثر شده بودم...الان آرزو کجا بود؟!...هنوز آبتین را دوست داشت؟!آبتین هنوز دوستش داشت؟!...
ادامه داد:
- همون روزا بود که زمزمه های ازدواج من و نازی رو شنیدم...کلا از همه دنیا دست کشیده بودم ولی دلم برای نازی می سوخت...اون دختر خوبی بود و حقش داشتن شوهری مثل من نبود...شوهری که دلش یه جای دیگه اس و هیچ دختری رو جز آری نمی بینه...با این حال اجازه دادم منو با خودشون بکشن و هر کاری می خوان با زندگیم بکنن...بعد از عروسی که رفتیم خونه...نازنین اصلا بهم کاری نداشت...چون منم بهش کاری نداشتم...ولی...خیلی آشغالم فراز...اون شب که رو کاناپه دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد صدای گریه شو می شنیدم...تمام روزو بی تفاوت طی کرده بود ولی حالا که کسی جز من صداشو نمی شنید گریه می کرد...مثل آرزو نرفتم سراغش تا دلداریش بدم...اون قدر به صدای گریه اش گوش کردم تا ضعیف و قطع شد...تا صبح یه سر زار زده بود...اصلا برام مهم نبود که از بس گریه کرده از حال رفته...رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم که دیدم درست همون جوری که پاشو گذاشته بود تو خونه گوشه ی اتاق خودشو جمع کرده و از حال رفته...دلم نیومد ولش کنم برم...موهاشو باز کردم و آرایششو پاک کردم...بیدار بود ولی جون نداشت واکنشی نشون بده...لباسشو عوض کردم و خوابوندمش زیر پتو...واسش صبحونه آوردم و به زور به خوردش دادم...یکم که حالش بهتر شد رفتم...هیچی نگفتم فراز...یه روز از زندگی مشترکمون گذشته بود و من یه کلمه هم با زنم حرف نزده بودم...اونم نه نگاهم کرد و نه حرف زد...بعد از یه روز زندگی نمی دونستم موهاش و چشماش چه رنگین...من خیلی بیشعورم نه؟
سرم را به طرفین تکان دادم چون چیز دیگری نمی توانستم بگویم...
قطره اشک خیانتکاری روی گونه اش چکید و او بی توجه ادامه داد:
- زندگیمون همین جوری بود...شرکت،کاناپه،شرکت...به زور دو کلمه با هم حرف می زدیم...نازنین هر روز غذا درست می کرد و منتظرم می موند ولی هر دفعه یه راست می رفتم رو کاناپه و دراز می کشیدم...اونم تو سکوت می رفت می خوابید...هر روز صبح می دیدم که غذاش دست نخورده اس و بدون من چیزی نخورده...می دونی...بی حوصله تر از اونی بودم که اهمیت بدم...یه شب دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد...به سقف خیره شده بودم و یه حس بدی داشتم...از اون حسایی که می گن یه اتفاق بدی افتاده،داره می افته یا قراره بیوفته...گوشیم زنگ زد...برداشتم و با شنیدن صدای آری انگار یه سطل آب یخ ریختن روم...
اشک هایش بی مهابا روی گونه هایش می ریختند...این همان آبتینی بود که هیچ کس دردش را نمی فهمید و او در سکوت می سوخت؟...انگار اصلا متوجه اطرافش نبود...غرور و تمام این ادا و اطوار های مردانه را فراموش کرده بود و اشک می ریخت...عزاداری می کرد...عزاداری برایروز های از دست رفته....عزاداری برای آرزو های خاک شده...
برای آرزو چه اتفاقی افتاده بود؟!
- گریه می کرد...جیغ می زد و کمک می خواست...نمی دونستم چی شده...حتی نمی دونستم کجاست...ازش پرسیدم و گفت نمی دونه کجاست....گفت داره می کشتش...زیر مشت و لگد گرفته بودش و آرزو خودشو تو یه اتاق انداخته بود....در قفل بود ولی آرزو گفت از بس به در می کوبه تا در باز شه...می دونی چی می گفت؟!...ازم خدافظی می کرد...می گفت بابت اون چند ماهی که باهام بوده معذرت می خواد...ازم خواست همه ی بدی هاشو ببخشم...ازم خواست وقتی مرد...
صدایش شکست ولی دوباره ادامه داد:
- ازم خواست وقتی که رفت تنهاش نذارم...یه ماه یه بار بیام بهش سر بزنم تا تنها نباشه...گریه می کرد فراز...می گفت از این که تنهایی بمیره می ترسه...می گفت از این که خاک بریزن روش می ترسه...می گفت می ترسه که بچه اشو بکشن...
دهانم خشک شده بود و تپش قلبم افزایش یافته بود....
- حامله بود و اون آشغال براش مهم نبود که زن و بچه شو بکشه...بهم گفت متاسفه...بابت همه چیز...همون موقع صدای بلندی اومد...درو باز کرده بود...می دونی آخرین صداهایی که شنیدم صدای جیغ و گریه و التماسش بود...می گفت بهش رحم کنه...می گفت به بچه اش رحم کنه...ولی اون قدر زدش که دیگه صداشو نشنیدم...نفهمیده بودم نازنین از اتاقش اومده بیرون و به صدای آرزو گوش می کنه...گوشی رو اسپیکر بود و اون با چشمای گرد شده و دهن باز نگاهش می کرد...وقتی که دیگه صدای آرزو رو نشنیدم قطع کردم...احساس وحشتناکی داشتم فراز...من ادعا می کردم عاشقشم اما حتی نتونستم کاری کنم که نمیره...چند روز بعد خبرش مثل توپ صدا کرد...دختر شفیعیان زیر دست و پای شوهر مثلا بافرهنگ و بانفوذش جون داده بود...نازنین فهمیده بود قضیه چیه و سعی می کرد دلداریم بده ولی من دیوونه تر از این حرفا شده بودم...همه چیو می شکستم و هیچی نمی خوردم...نازنین بعضی موقعا حتی گریه می کرد و التماسم می کرد به حالت عادی برگردم...می دونی یه روز هم چی گفت؟!...
پرسشگرانه نگاهش کردم.با صدای ضعیفی گفت:
- بهم گفت بزنمش....گفت اگه آرومم می کنه بزنمش...اون موقع بود که انگار یه ذره به خودم اومدم...اون دختر بیچاره مقصر زندگی سگی من نبود...رفتارمو عوض کردم...باهاش مثل یه شوهر مهربون که عاشق زنشه رفتار می کردم....دلم نمی خواست بشه یه آرزوی دیگه...دلم نمی خواست از زندگیش خیری نبینه...تعجب کرده بود و انگار می دونست کارام مصنوعین و از درون هنوز همون آبتین روانی ام....ولی خوشحال بود...انگار به همین تظاهرم راضی بود...کم کم تونستن ببینمش...دیدم که معصومیت و مهربونیش درست مثل آرزوئه...دیدم حرکات و رفتارش تا حدی مثل آرزوئه...اول فقط چون شبیه آرزو بود دوستش داشتم ولی کم کم نازنینو دیدم...خود نازنینو نه آرزویی که توش می دیدم...تونستم دوستش داشته باشم...الانم نمی گم مثل آرزو عاشقشم چون مطمئنم هیچ وقت نمی تونم کسی رو اون جوری دوست داشته باشم ولی بعد از آرزو عزیزترین دختریه که تو زندگیم هست...البته صنم جای خودشو داره...
راحت به نظر می رسید..انگار با فقدان آرزو تا حدی کنار آمده بود...البته از چشمانش مشخص بود که هوز صدای جیغ و فریادش را می شنود...هنوز...
- هر ماه یه بار با نازنین می ریم سر قبرش...بعضی موقع ها خدا رو شکر می کنم که نازی از اون دخترای لوس و غیر قابل تحمل نیست...براش مهم نیست سر قبر معشوقه ی شوهرشه...براش مهمه که سر قبر یه زن رنج کشیده اس...یه زن از جنس خودش...حتی الان که شرایطش حساسه و دکتر گفته تا اون جایی که می شه استراحت کنه بازم آخر ماها یادش نمیره...واقعا دوستش دارم...دوست داشتنی ترینمه...اسم بچه رو هنوز انتخاب نکردیم ولی نازنین یه بار بهم گفت اگه دختر بود اسمشو بذاریم آرزو و منم مخالفت کردم...می دونستم خیلی مهربونه و براش مهم نیست ولی خودم تحملشو نداشتم...هفت ماه و دو هفتشه ولی از بس لجبازه می گه نمی خوام جنسیتشو بدونیم...این جوری هر طور باشه قبولش می کنیم و دوستش داریم...منظورشو نمی فهمم ولی به تصمیمش احترام میذارم...
شوق و ذوق و محبت پدرانه ای در چشمانش بود که با اشکی که یادگار نبش قبر خاطرات و باز کردن زخم هایش بود همراه شده بود....
آرزو را خیلی خوب درک می کردم...وقتی که گفته بود می ترسد تنهایی بمیرد خیلی خوب و با تمام وجود حسش کردم...درکش کردم...وقتی گفت می ترسد زیر خاک برود....فهمیدم چه حالی داشته...می دانستم این ترس های ذره ذره انسان را می کشد...می دانستم این ترس ها در وجود هر کس هست...حتی کسی که انتظار مرگش را نمی کشد....


