مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان دو موتور سوار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دو موتور سوار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۵ عصر
نداشت ولی بعد ها کمکش می کرد...دلم نمی خواست بعد از من یا با من تمام شود...می خواستم جاودان باشد و بماند...من می رفتم ولی با بودنش من هم می ماندم...
اگر نفس می کشید من هم نفس می کشیدم...اگر می خندید من هم می خندیدم و زنده می ماندم ولی...می رفتم...
در همین فکر ها بودم که دیدم صنم با چشم و ابرو به من اشاره می کند.مثل شنقول (!) به او خیره شدم و ابرو هایم را بالا بردم.چه می گفت؟!
صنم که دید نمی فهمم با حرص لب هایش را بهم فشار داد،چشمانش را محکم بست و سرش را طوری تکان داد که ترجمه اش این می شد:"نفهم تر از این تو عمرم ندیدم!"
هنوز همان طور گیج و منگ نگاهش می کردم.چشمانش را گرد کرد و سمت چپم اشاره کرد.یک دفعه از دهانم بیرون پرید:
- آبتینو چکار کنم؟!
صنم یک دفعه از شدت خنده ترکید و بقیه هم با این که دلیل خنده اش را نمی دانستند،از خنده ی بامزه اش خنده شان گرفت،بابا با خنده گفت:
- فراز جان آخرشم نفهمیدی گفت با آبتین چکار کنی؟!
نیشم را باز کردم و گفتم:
- نه دخترتون زبون اشاره اش ضعیفه.
صنم با حرص گفت:
- تو گیرایی ات در حد جلبکه!
بابا با خنده ی تشدید شده ای گفت:
- زن تو بود که...حالا شد دختر من؟!
خودم هم خنده ام گرفت.
آبتین با نیشخند گفت:
- کاری داری خجالت نکش می ریم بیرون انجام می دیم بر می گردیم.
ریحانه هم چنان می خندید.صنم با خنده ای که در اثر خنده ی ریحانه دوباره برگشته بود گفت:
- برو همونیو که دیشب بهت گفتم انجام بده.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
- خوب شاید...
سریع گفت:
- حالا اگه مشکلی باشه خودش می گه...
آبتین با حالت با مزه ای سرش را خاراند و گفت:
- مگه می خواد چکار کنه که راضی نباشم؟!
صنم به او چشم غره ی مخصوص و نقل و نبات گونه اش را رفت که باعث شد خودش را جمع و جور کند.با این که دلم نمی خواست مفتش بازی دربیاورم ولی از آن جایی که میان خواب و بیداری به صنم قول داده بودم بلند شدم و طوری که فقط خودش (و البته نازنین) بشنود گفتم:
- بیا بریم ترتیبتو بدم.
نازنین لبش را گاز گرفت تا خنده اش مشخص نشود و آبتین بعد از این که نیشش را تا ته باز کرد بلند شد و دستم را با عشوه و ناز گرفت و گفت:
- خوب زودتر می گفتی عزیزم...بریم من آماده ام...
خنده ام گرفت.خاک بر سرت پسر،پدر هم شدی ولی آدم نشدی!
وقتی که در را پشت سرمان بستیم،آبتین با جدیت پرسید:
- خوب این چی بوده که به خاطرش خواهرم فضول درد گرفته؟
خندیدم و گفتم:
- اول بیا بریم بشینیم.
ابروهایش را بالا برد و با خنده گفت:
- تو حامله یا نازی؟!همش می شینه...هیکلت بهم نخوره که موندن خواهرمو تضمین نمی کنم...می دونی که مثل ماهیه از دست لیز می خوره...!
خندیدم و یکی پس کله اش کوبیدم:
- تو به جای صنم غلط کردی...برو مراقب خودت باش یه وقت تو شکم از نازنین جلو نزنی...بعدشم خسته ام...می فهمی؟!...خسته!
وقتی روی چمن ها نشستیم با جدیت گفتم:
- اول از همه یه چیزی رو بهت بگم...من دلم نمی خواست این سوال خصوصی رو ازت بپرسم ولی صنم خیلی اصرار کرد منم قول دادم ازت بپرسم و دست خالی برنگردم...پس فکر نکنی فضولی از منه ها...نه...خواهرت شیرم کرده.
نیشخند زد و گفت:
- باشه باورم شد خودت هیچ اشتیاقی برای دونستن نداری.بدو بگو می خوام برم رو نازی کرم بریزم.
خنده ام را قورت دادم و گفتم:
- صنم می خواد بدونه چی شده که تو و نازی این قدر با هم جور شدید؟چرا نمی خواستی باهاش ازدواج کنی؟کس دیگه ای رو دوست داشتی؟
نیشش بسته شد.با دقت نگاهم کرد...از دفعات معدودی بود که آبتین را تا این حد بزرگسال می دیدم!
- چرا خودش ازم نپرسیده؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- مثل این که چند بار غیر مستقیم پرسیده تو هم پیچوندی...بعدشم گفته شاید دلت نخواد به اون بگی...گفت من ازت بپرسم.
زانوهایش را در آغوش گرفت و به در خانه خیره شد.اجازه دادم افکارش را مرتب کند و درباره گفتن یا نگفتنش تصمیم بگیرد...البته دروغ چرا،خودم هم فضول درد گرفته بودم!
سرانجام با صدای آهسته ای گفت:
- من یکی رو دوست داشتم.
خواستم چیزی بگویم ولی سریع ادامه داد:
- فراز خواهش می کنم فقط اینو به صنم بگو باشه؟
- حتما.فقط صنم.
- من عاشق یه دختر خیابونی شده بودم.
ابروهایم بالا پریدند.محتاطانه پرسیدم:
- از اونایی که مجبوری این کارو می کنن؟
پوزخند عجیبی زد...مشخص نبود از تمسخر است،تاسف یا بغض...گفت:
- تفریحی.بچه مایه دار بود...اصلا نیازی به این کار نداشت.
چشمانم گرد شدند.مگر چنین چیزی هم ممکن بود؟!
- خوب اگه بچه مایه دار بوده چرا...
- پول نمی گرفت.
امکان نداشت دهانم بیشتر از آن باز شود.
به خودم گفتم:
ما از اینام داریم اینجا؟!
نفس عمیقی که بی شباهت به آه نبود کشید و ادامه داد:
- یه روز داشتم از شرکت بر می گشتم...بارون میومد...دیدم یه دختر لب جدول نشسته و خودشو جمع کرده...همیشه از این جور چیزا می گذشتم چون دنبال دردسر نبودم ولی این یکی...نمی دونم چرا نتونستم ولش کنم.تو خیابون سگ پر نمی زد و منم اون روز از دنده راست بلند شده بودم...از اون روزایی بود که به دشمنم کمک می کردم...علاوه بر اون چشماش درست شبیه صنم بود و حالتاش هم همین طور...این یه دلیل دیگه بود که باعث شد سوارش کنم چون به خودم می گفتم اگه خواهر خودتم بود ازش می گذشتی؟!...
مکث کرد.
- نمی تونستم خونه ببرمش چون اون موقع دیبا هنوز تو خونه ول می گشت و دلم نمی خواست حرف در بیاره...بردمش خونه خودم.
به زور جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم...آبتین خانه ی مجردی داشت و رو نمی کرد؟!
- بردمش اون جا...
حرفش را قطع کردم:
- اول که رفتی کنار خیابون سراغش چی کار کرد؟
برای این که حرفش را قطع کرده بودم چشم غره ی قشنگی به من رفت ولی گفت:
- پیاده شدم چترو برداشتم...رفتم جلو چترو گرفتم بالا سرش پرسیدم این جا چکار می کنی؟چرا خونه نیستی؟چرا چتر نداری؟سرما می خوری...با قیافه زار نگام کرد و گفت از خونه بیرونم کردن...تعجب کردم از حرفش فراز....آخه با این که لباساش خیس شده بودن و قیافه شون ضایع بود ولی با یکم دقت می شد فهمید که همه شون گرون قیمتن...بهش نمی خورد از اونایی باشه که بشه از خونه بیرونشون کرد...ولی هیچی نگفتم...به جاش گفتم پاشو بیا برسونمت خونه،مطمئنم الان عصبانیتشون خوابیده میذارن بری...گفت نه،بهم گفتن دیگه پاتم تو این خونه نذار...منم یهو نمی دونم چی شد گفتم بیا بریم خونه من...دیدم داره نگام می کنه...نگاهش بی احساس و بی تفاوت بود و انگار داشت خودمو پیشنهادمو بررسی می کرد...انگار دفعه ی هزارمی بود که چنین جمله ای رو میشنید...
پوزخندش تمام مدت روی لب هایش چسبیده بود...من هم سراپا گوش شده بودم تا داشتان عشق نافرجام آبتین را بشنوم...
به خودم گفتم:
- برو خدا رو شکر کن صنمو از کنار خیابون پیدا نکردی...
نیشم را برای خودم باز کردم.
- بعد چند دقیقه فکر کردن گفت باشه...دستمو گرفت و بلند شد...اومد جلو نشست...بدون تردید یا فکر قبلی...من خرم با این که تا حدودی دستم اومده بود چه جور دختریه بازم راه افتادم و بردمش خونه خودم...اون جا بردمش اتاق خودم و بهش گفتم تو حموم حوله تمیز هست و می تونی بری حموم،لباسم برات میذارم پشت در حموم...چون صنم بعضی موقع ها میومد پیشم و با هم اون جا می موندیم لباس داشتم...یه تونیک بنفش با یه ساپورت مشکی براش بردم...اینارو صنم تازه خریده بود و وقت نکرده بود بپوشه...بردم براش گذاشتم پشت در حموم و رفتم آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم...به صنم اس ام اس دادم که با نریمانم که نگران نباشه...اون دو تام که براشون مهم نبود...می گفتن حتما رفته عشق و حال...
نفس عمیقی کشید و با صدای آهسته تری ادامه داد:
- داشتم ماکارونی درست می کردم که صدای پاشو شنیدم....برگشتم نگاش کردم دهنم باز موند....فراز ساپورتو نپوشیده بود و فقط با تونیکی که به زور تا زیر باسنش میومد اومده بود...موهای بلوندشو سشوار کرده بود و باز گذاشته بود...تا زیر کمرش می رسید...چشمای عسلیش برق می زدن و طوری بود که انگار لباس زیادی پوشیده...می دونی پسر چش و گوش بسته ای نبودم ولی تا به حال با دختری برخورد نکرده بودم که تو برخورد اول این قدر راحت باشه...خیلی شیک اومد نشست سر میز تو آشپزخونه و پاشو انداخت رو اون یکی پاش....لباس که خودشم کوتاه بود دیگه نور علی نور شد...اخم کردم و برگشتم کار خودمو بکنم...پرسید اسمم چیه؟گفتم آبتین صارمی...ازش همین سوالو پرسیدم که گفت آرزو شفیعیان...پرسیدم اسم پدرت چیه؟چیکاره اس؟...فقط گفت فرهاد شفیعیان...نگفت چیکاره اس...ولی می شناختمش...پدرش از کله گنده های تهران تو بیزینسه...ازم پرسید پدرشو می شناسم و منم جوابشو دادم...پرسیدم چی شد که از خونه انداختنت بیرون؟...گفت دعوا کردیم...تعجب کردم آخه واسه یه دعوای خشک و خالی که کسی دخترشو از خونه نمیندازه بیرون...ازم پرسید می تونه اون شب پیشم بمونه و منم گفتم تا هر وقت دلش بمونه می تونه بمونه...چشماش برق زدن و نمی دونم از قصد یا نه ولی شروع کرد اذیت کردن...لباسشو خیلی کم می داد بالا...با موهاش بازی می کرد...دستشو رو لباش می کشید...ساق پاشو نوازش می کرد...
دهانم باز مانده بود.مادر این دختر وقتی او را باردار بوده چه چیزی خورده بود؟!
آبتین در خاطراتش غرق شده بود:
- موقع شام خوردن هم این بازیاشو ادامه داد...خوب منم...خدایی هر کی تو اون موقعیت قرار می گرفت حالش بد می شد...هی به خودم گفتم مهمونه و بهم پناه آورده...خلاصه شام تموم شد و پرسیدم که خوابت میاد؟...گفت آره،می شه جامو نشونم بدی؟...منم بردمش اتاقم و گفتم رو تخت من بخوابه...خیلی راحت لبه ی تونیکو تو دو تا دستش گرفت و بالا کشید...فراز اگه بگم انگار یه لحظه زمان وایساد دروغ نگفتم...از یه طرف از وقاحتش عصبانی بودم...از این که این قدر راحت خودشو در اختیارم قرار می ده...از خودم هم به خاطر این که تا این حد تحت تاثیرش قرار گرفته بودم عصبانی شدم...از یه طرف دیگه انگار نمی تونستم فکر کنم...اون بیش از حد جذاب بود...هیچ عیب و نقصی نداشت...سخت ترین کاری که تا اون موقع تو زندگیم انجام داده بودم این بود که بهش شب بخیر بگم و بیام بیرون و درو ببندم...
دلم می خواست برای خودداری اش انگشت شستم را به نشانه لایک نشانش بدهم ولی چنین کاری مناسب حال و هوایش نبود...
- اون شب گذشت...صبح که شد موقع صبحونه ازش پرسیدم که می ره خونه یا نه...گفت اگه اجازه بدی می خوام این جا مونم،اگه این قدر زود برگردم دوبار دعوا می شه،بذار یکم شرش بخوابه بعد،البته اگه بازم قبولم کنن...منم که کلا انگار مثل موم تو دستاش بودم گفتم بمونه و خودمم رفتم شرکت...وقتی برگشتم دیدم یکی از تاپای بسکتبالی منو پوشیده و به جز لباس زیرش و تاپ هیچی تنش نیست...جلو تلویزیون خوابش برده بود...بازم بیخیالش شدم...فقط بغلش کردم تا ببرمش رو تخت بذارمش...یه تکونی خورد و بیدار شد...دستاشو دور گردنم حلقه کرد و خودشو بالا کشید...دستای من یخ بود و پوست پاش گرم گرم بود...نفساش به گردنم می خورد و حالمو خراب تر می کرد...یه دفع لباشو روی گردنم گذاشت و بوسیدم...نفسم تو سینه ام حبس شد ولی بازم کاری نکردم...گذاشتمش رو تخت و خواستم برم که دستاشو از دور گردنم باز نکرد و نگهم داشت...یهو یه چیزی گفت که یخ کردم...گفت چرا این قدر خودتو نگه می داری؟...
آب دهانم را قورت دادم.این دختر دیگر که بود؟!بیچاره آبتین...اگر من بودم الان از آرزو بچه داشتم...!
به خودم گفتم:
خوش به حالت!
گیج به نظر می رسید:
- گفتم دلیلی نداره که نگه ندارم...گفت من دارم با هر حرکتم بهت چراغ سبز نشون می دم،نکنه برات جذاب نیستم؟!...دهنم باز مونده بود...به زور دستاشو از دور گردنم باز کردم و از خونه زدم بیرون...حالم خراب بود...وقتی برگشتم دیدم نشسته داره زار می زنه و همین جوری اشک می ریزه...بهش گفتم چی شده؟...گفت چکار کنم یکی منو دوست داشته باشه؟!...می دونی فراز...اون جا بود که معما برام حل شد...آرزو چون می خواست یه نفر دوستش داشته باشه این کار ها رو می کرد...براش مهم نبود طرف کیه و چکاره اس...زن شفیعیان بعد از به دنیا آوردن آرزو مرده بوده و خود شفیعیان هم به بچه اش اصلا کاری نداشته...محبتی هم دیده از خدمتکار خونه شون بوده...دروغ چرا فراز...دلم سوخت...کار احمقانه ای بود ولی بغلش کردم بهش گفتم من دوست دارم...نفهمیدم دارم چکار می کنم...من داشتم بدتر با احساساتش بازی می کردم چون فردا پس فردا که باید جدا می شدیم ضربه می خورد ولی اون لحظه فقط دلم نمی خواست گریه کنه...این طوری شد که اومد خونه ی من...تا اون جایی که می تونستم وقتمو براش خالی می کردم و بیشتر اوقات پیشش بودم...طوری که حتی صنم هم صداش دراومده بود و می گفت نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار...البته درباره ی آرزو چیزی نمی دونست ولی حدس می زد پای یه دختر در میون باشه...
چشمانش برق می زدند...نمی دانستم از اشک یا از یادآوری خاطرات گذشته:
- اون خوشحال بود...از بین حرفاش یه سری چیزایی رو فهمیدم که نباید...این که قبلا هیچ کس این طوری باهاش رابطه نداشته...یه رابطه که احساسم توش باشه و همه چیش تو تخت خلاصه نشه...شخصیت واقعیش کم کم نشون داده می شد...یه دختر مهربون دوست داشتنی...با وجود تمام کار هایی که کرده بود معصوم بود فراز...اون قدر که در برابرش احساس کثیف بودن بهم دست می داد...وقتی باهاش بودم انگار پسرای دیگه رو نمی دید...سر و گوشش نمی جنبید...گاهی اوقات انگار اصلا هیچ چیز و هیچ کس رو جز من نمی دید...درگیرش شدم فراز...اون همون دختری بود که همیشه می خواستمش...ولی انگار پدرش خیلی راضی نبود...از رابطه ی من و دخترش خبر داشت و نمی خواست بیشتر از این ادامه پیدا کنه چون می خواست برای منافع خودش آری رو بده به پسر یکی از رقباش...باهام ملاقات کرد و بهم اخطار داد دست از دخترش بکشم...گفت این قبری که سرش گریه می کنم مرده توش نیست...قبول نکردم...آری همه ی زندگیم بود...حتی اگه می مردم هم ولش نمی کردم...ولی می دونی...اوضاع همیشه اون طوری که ما می خوایم پیش نمی ره...یه روز که من خونه نبودم نوچه هاش اومدن آری رو بردن و به زور تحویل طرف دادنش...وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود...شد زن قانونی اون بی شرف و دیگه دستام بهش نمی رسید...
نفس عمیق و لرزانی کشید.واقعا متاثر شده بودم...الان آرزو کجا بود؟!...هنوز آبتین را دوست داشت؟!آبتین هنوز دوستش داشت؟!...
ادامه داد:
- همون روزا بود که زمزمه های ازدواج من و نازی رو شنیدم...کلا از همه دنیا دست کشیده بودم ولی دلم برای نازی می سوخت...اون دختر خوبی بود و حقش داشتن شوهری مثل من نبود...شوهری که دلش یه جای دیگه اس و هیچ دختری رو جز آری نمی بینه...با این حال اجازه دادم منو با خودشون بکشن و هر کاری می خوان با زندگیم بکنن...بعد از عروسی که رفتیم خونه...نازنین اصلا بهم کاری نداشت...چون منم بهش کاری نداشتم...ولی...خیلی آشغالم فراز...اون شب که رو کاناپه دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد صدای گریه شو می شنیدم...تمام روزو بی تفاوت طی کرده بود ولی حالا که کسی جز من صداشو نمی شنید گریه می کرد...مثل آرزو نرفتم سراغش تا دلداریش بدم...اون قدر به صدای گریه اش گوش کردم تا ضعیف و قطع شد...تا صبح یه سر زار زده بود...اصلا برام مهم نبود که از بس گریه کرده از حال رفته...رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم که دیدم درست همون جوری که پاشو گذاشته بود تو خونه گوشه ی اتاق خودشو جمع کرده و از حال رفته...دلم نیومد ولش کنم برم...موهاشو باز کردم و آرایششو پاک کردم...بیدار بود ولی جون نداشت واکنشی نشون بده...لباسشو عوض کردم و خوابوندمش زیر پتو...واسش صبحونه آوردم و به زور به خوردش دادم...یکم که حالش بهتر شد رفتم...هیچی نگفتم فراز...یه روز از زندگی مشترکمون گذشته بود و من یه کلمه هم با زنم حرف نزده بودم...اونم نه نگاهم کرد و نه حرف زد...بعد از یه روز زندگی نمی دونستم موهاش و چشماش چه رنگین...من خیلی بیشعورم نه؟
سرم را به طرفین تکان دادم چون چیز دیگری نمی توانستم بگویم...
قطره اشک خیانتکاری روی گونه اش چکید و او بی توجه ادامه داد:
- زندگیمون همین جوری بود...شرکت،کاناپه،شرکت...به زور دو کلمه با هم حرف می زدیم...نازنین هر روز غذا درست می کرد و منتظرم می موند ولی هر دفعه یه راست می رفتم رو کاناپه و دراز می کشیدم...اونم تو سکوت می رفت می خوابید...هر روز صبح می دیدم که غذاش دست نخورده اس و بدون من چیزی نخورده...می دونی...بی حوصله تر از اونی بودم که اهمیت بدم...یه شب دراز کشیده بودم و خوابم نمی برد...به سقف خیره شده بودم و یه حس بدی داشتم...از اون حسایی که می گن یه اتفاق بدی افتاده،داره می افته یا قراره بیوفته...گوشیم زنگ زد...برداشتم و با شنیدن صدای آری انگار یه سطل آب یخ ریختن روم...
اشک هایش بی مهابا روی گونه هایش می ریختند...این همان آبتینی بود که هیچ کس دردش را نمی فهمید و او در سکوت می سوخت؟...انگار اصلا متوجه اطرافش نبود...غرور و تمام این ادا و اطوار های مردانه را فراموش کرده بود و اشک می ریخت...عزاداری می کرد...عزاداری برایروز های از دست رفته....عزاداری برای آرزو های خاک شده...
برای آرزو چه اتفاقی افتاده بود؟!
- گریه می کرد...جیغ می زد و کمک می خواست...نمی دونستم چی شده...حتی نمی دونستم کجاست...ازش پرسیدم و گفت نمی دونه کجاست....گفت داره می کشتش...زیر مشت و لگد گرفته بودش و آرزو خودشو تو یه اتاق انداخته بود....در قفل بود ولی آرزو گفت از بس به در می کوبه تا در باز شه...می دونی چی می گفت؟!...ازم خدافظی می کرد...می گفت بابت اون چند ماهی که باهام بوده معذرت می خواد...ازم خواست همه ی بدی هاشو ببخشم...ازم خواست وقتی مرد...
صدایش شکست ولی دوباره ادامه داد:
- ازم خواست وقتی که رفت تنهاش نذارم...یه ماه یه بار بیام بهش سر بزنم تا تنها نباشه...گریه می کرد فراز...می گفت از این که تنهایی بمیره می ترسه...می گفت از این که خاک بریزن روش می ترسه...می گفت می ترسه که بچه اشو بکشن...
دهانم خشک شده بود و تپش قلبم افزایش یافته بود....
- حامله بود و اون آشغال براش مهم نبود که زن و بچه شو بکشه...بهم گفت متاسفه...بابت همه چیز...همون موقع صدای بلندی اومد...درو باز کرده بود...می دونی آخرین صداهایی که شنیدم صدای جیغ و گریه و التماسش بود...می گفت بهش رحم کنه...می گفت به بچه اش رحم کنه...ولی اون قدر زدش که دیگه صداشو نشنیدم...نفهمیده بودم نازنین از اتاقش اومده بیرون و به صدای آرزو گوش می کنه...گوشی رو اسپیکر بود و اون با چشمای گرد شده و دهن باز نگاهش می کرد...وقتی که دیگه صدای آرزو رو نشنیدم قطع کردم...احساس وحشتناکی داشتم فراز...من ادعا می کردم عاشقشم اما حتی نتونستم کاری کنم که نمیره...چند روز بعد خبرش مثل توپ صدا کرد...دختر شفیعیان زیر دست و پای شوهر مثلا بافرهنگ و بانفوذش جون داده بود...نازنین فهمیده بود قضیه چیه و سعی می کرد دلداریم بده ولی من دیوونه تر از این حرفا شده بودم...همه چیو می شکستم و هیچی نمی خوردم...نازنین بعضی موقعا حتی گریه می کرد و التماسم می کرد به حالت عادی برگردم...می دونی یه روز هم چی گفت؟!...
پرسشگرانه نگاهش کردم.با صدای ضعیفی گفت:
- بهم گفت بزنمش....گفت اگه آرومم می کنه بزنمش...اون موقع بود که انگار یه ذره به خودم اومدم...اون دختر بیچاره مقصر زندگی سگی من نبود...رفتارمو عوض کردم...باهاش مثل یه شوهر مهربون که عاشق زنشه رفتار می کردم....دلم نمی خواست بشه یه آرزوی دیگه...دلم نمی خواست از زندگیش خیری نبینه...تعجب کرده بود و انگار می دونست کارام مصنوعین و از درون هنوز همون آبتین روانی ام....ولی خوشحال بود...انگار به همین تظاهرم راضی بود...کم کم تونستن ببینمش...دیدم که معصومیت و مهربونیش درست مثل آرزوئه...دیدم حرکات و رفتارش تا حدی مثل آرزوئه...اول فقط چون شبیه آرزو بود دوستش داشتم ولی کم کم نازنینو دیدم...خود نازنینو نه آرزویی که توش می دیدم...تونستم دوستش داشته باشم...الانم نمی گم مثل آرزو عاشقشم چون مطمئنم هیچ وقت نمی تونم کسی رو اون جوری دوست داشته باشم ولی بعد از آرزو عزیزترین دختریه که تو زندگیم هست...البته صنم جای خودشو داره...
راحت به نظر می رسید..انگار با فقدان آرزو تا حدی کنار آمده بود...البته از چشمانش مشخص بود که هوز صدای جیغ و فریادش را می شنود...هنوز...
- هر ماه یه بار با نازنین می ریم سر قبرش...بعضی موقع ها خدا رو شکر می کنم که نازی از اون دخترای لوس و غیر قابل تحمل نیست...براش مهم نیست سر قبر معشوقه ی شوهرشه...براش مهمه که سر قبر یه زن رنج کشیده اس...یه زن از جنس خودش...حتی الان که شرایطش حساسه و دکتر گفته تا اون جایی که می شه استراحت کنه بازم آخر ماها یادش نمیره...واقعا دوستش دارم...دوست داشتنی ترینمه...اسم بچه رو هنوز انتخاب نکردیم ولی نازنین یه بار بهم گفت اگه دختر بود اسمشو بذاریم آرزو و منم مخالفت کردم...می دونستم خیلی مهربونه و براش مهم نیست ولی خودم تحملشو نداشتم...هفت ماه و دو هفتشه ولی از بس لجبازه می گه نمی خوام جنسیتشو بدونیم...این جوری هر طور باشه قبولش می کنیم و دوستش داریم...منظورشو نمی فهمم ولی به تصمیمش احترام میذارم...
شوق و ذوق و محبت پدرانه ای در چشمانش بود که با اشکی که یادگار نبش قبر خاطرات و باز کردن زخم هایش بود همراه شده بود....
آرزو را خیلی خوب درک می کردم...وقتی که گفته بود می ترسد تنهایی بمیرد خیلی خوب و با تمام وجود حسش کردم...درکش کردم...وقتی گفت می ترسد زیر خاک برود....فهمیدم چه حالی داشته...می دانستم این ترس های ذره ذره انسان را می کشد...می دانستم این ترس ها در وجود هر کس هست...حتی کسی که انتظار مرگش را نمی کشد....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۶ عصر
فصل سیزدهم
کلید را در قفل فرو کردم و قبل از باز کردن در مکث کوتاهی کردم.به سمت پنجره ی درون راهرو رفتم و و خودم را در شیشه نگاه کردم.با وجود این که آینه نبود می توانستم زار بودن قیافه ام را ببینم.صورت صاف و شش تیغ شده ام بیشتر از همیشه رنگ پریده شده بود و چشمانم انگار بی رنگ بودند.موهایم آشفته بودند و کلا انگار از جنگ برگشته بودم....
دستم را در موهایم فرو بردم و کمی حالتشان دادم.پیراهن قهوه ای شکلاتی ام را مرتب کردم و کت اسپرت همرنگش را صاف کردم و روی دستم انداختم.کمی گونه هایم را ماساژ دادم تا سرخ به نظر بیایند.
از این حرکتم خنده ام گرفت و تمام سعیم را کردم تا قهقهه نزنم.مثل دختر هایی شده بودم که رژگونه نداشتند و برای خوشگل کردن خودشان به این کار ها متوسل می شدند!
ضعف و درد بدنم را نادیده گرفتم و دوباره به سمت در رفتم.سعی کردم صورتم به خاطر درد درهم نباشد و با انرژی به نظر بیایم...
به خودم گفتم:
چقدرم به نظر میای خاک بر سر!
سری برای خودم تکان دادم و در را باز کردم.به محض این که در را پشت سرم بستم،عطر خوشبویش را حس کردم و بلافاصله بعد از آن خودش را در آغوشم!
دردی را که در بدنم می پیچید نادیده گرفتم و بعد از انداختن کیف و کتم محکم بغلش کردم.سرش را در گردنم فرو کرد و با انرژی گفت:
- سلام!
لبخند زدم و در موهایش نفس عمیقی کشیدم.
- خوب که چی مثلا...سلام!
نخودی خندید و گونه ام را بوسید.سرش را عقب برد و با لبخند مظلومانه ای در چشمانم خیره شد.تازه فرصت پیدا کردم بررسی اش کنم.دستم را دور شانه اش حلقه کردم و کمی عقب نگهش داشتم تا درست وحسابی هیزبازی دربیاورم!
واو...چکار کرده بود!
سوت بلند و کشداری زدم و با ابروی بالا رفته ای گفتم:
- نمی دونستم از این لیدی های خوشگلم تو خونه ما هست!
لبخندش پررنگتر شد و شیطنت آن را بامزه تر کرد.
دامن تنگ و کشی مشکی ای پوشیده بود که درست تا زیر باسنش بود!تاپ دکلته قرمز رنگی پوشیده بود که اگر کمی حرکت می کرد نافش را نمایان می ساخت...!
موهای قهوه ای-سرخش را اتو کرده بود.مقداری از آن ها روی شانه هایش بودند و بقیه عقب و تا گودی کمرش می رسیدند.چشمان سبز رنگش با خط چشم مشکی که کشیده بود،کشیده تر و زیباتر شده بودند.لب هایش با آن رژ لب قرمز غیر قابل دل کندن بودند!
دوباره بغلش کردم و در گوشش زمزمه کردم:
- دوست دارم.
در اغوشم جابجا شد و با شیطنت زمزمه کرد:
- چون لیدی خوشگلیم؟
خندیدم و گفتم:
- نه...چون لیدی خوشگل منی.
صدای نفس های عمیقش دردم را از یادم برد...نوازش دست هایش روی صورتم آشفتگی فکری ام را کنار زد...زمزمه های دوستت دارمش در گوشم آرامشی را که گم کرده بودم به من بازگرداند...
پس از چند دقیقه رضایت دادم از او جدا شدم.سریع کیف و کتم را برداشت و به سمت اتاق رفت.من هم بدون این که اعتراض کنم یا چیزی بگویم به تحسین منظره پرداختم!
با حس بو های خوب (!) به سمت آشپزخانه رفتم و در قابلمه را برداشتم...
دوباره سوت زدم.ببین چه کرده!آش رشته...!
تمام تلاشم را به کار می بردم تا بالا و پایین نپرم و درد بدنم را تشدید نکنم...
برگشت و کنارم ایستاد.با ذوق گفت:
- دوست داری؟خوب شده؟
نیشم را باز کردم و لپش را کشیدم:
- بوش که عالیه...آشم که همیشه مراد دلم بوده!
با حالت بامزه ای لبخند زد.
موقع خوردن آش،صنم به بازویم اشاره کرد و گفت:
- دستت چی شده؟
نگاهی به بازویم کردم.لعنتی!یکی از کبودی ها کمی بالاتر از آرنجم بود و تیشرتم آن را نپوشانده بود...
خونسردی ام را حفظ کردم با لبخند زورکی گفتم:
- کار دست آرمانه...بی پدر همچین نیشگونم گرفت که خواهر مادرم اومد جلو چشمم!
لبخندی زد.به نظر می رسید قانع شده است.
- خسته ای؟
سوالش مرا از مرور خاطره ی افتادن افتضاحم بیرون کشید.سریع گفتم:
- نه.
و بلافاصله خمیازه ام گرفت.بلند خندید و گفت:
- باهام رودرواسی داری فراز؟برو بخواب.
لبخندی زدم و گفتم:
- دلم نمی خواد تنهات بذارم.
اخم بامزه ای کرد و گفت:
- من می شینم آش می خورم قرار نیست تنها بمونم که!
خندیدم و گفتم:
- مطمئن؟
سرش را تکان داد و با جدیت گفت:
- خدا لعنت کنه اونیو که این همه از شوهرم کار کشیده...جز جیگر بگیره ایشالا...
خندیدم و بلند شدم:
- مرسی.شب بخیر جوجه موتوری من.
لبخند زد و با چشمانی که برق می زد نگاهم کرد.به اتاق رفتم و در را پشت سرم بستم.حالا دیگر لازم نبود وانمود کنم خرد و خاکشیر نشده ام...!
تیشرتم را درآوردم و در آینه خودم را تماشا کردم.بی اختیار نچ نچ می کردم.
آسانسور خراب شده بود و مجبور شدیم با آرمان از پله ها پایین بیاییم.آرمان بالای چند ردیف پله،به شوخی پشتم زد ولی من که پایم در هوا بود نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و روی پله ها پرت شدم.چند دور غلت زدم تا این که به انتهای پله ها رسیدم.احساس می کردم یک تریلی نوزده چرخ از روی بدنم رد شده و انشالله هر چه زودتر خواهم مرد...!
روی سینه و شکم و کمرم خون مردگی های تعددی به وجود آمده بود و افتضاح شده بودم.تیشرتم را برداشتم تا تنم کنم که یک دفعه در باز شد.به بخت بدم لعنت فرستادم و به صنم نگاه کردم که بهت زده تماشایم می کرد.قطره اشکی روی گونه اش چکید و به سمتم آمد.
لبم را گاز گرفتم و به خودم گفتم:
- حالا لازم بود کبودیا رو بشمری؟ببین بازم اشکشو درآوردی؟بیشعــــــــــــو ر...
مقابلم ایستاد.حالا تند تند اشک می ریخت.صورتش را قاب گرفتم و با انگشتان شستم اشک هایش را پاک کردم.سعی کردم آرامش کنم:
- چیزی نیست صنم...فقط از پله ها افتادم...
با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
- چرا گفتی آرمان نیشگونت گرفته؟
- نمی خواستم ناراحتت کنم...البته زیادم دروغ نبود چون افتادنم هم به خاطر آرمان بود...
به تندی گفت:
- یعنی هلت داد؟!
- نه خانومم...زد پشتم منم نتونستم تعادلمو حفظ کنم خوردم زمین...همین.
با دلخوری گفت:
- دفعه آخرت باشه بهم دروغ می گی.
به ابهت و اقتدارش (!) نیشخندی زدم و گفتم:
- چشم.
دستش را روی خون مردگی ها گذاشت و زیر لب پرسید:
- خیلی درد می کنن؟
زیر لب جوابش را دادم:
- اگه به جایی نخورن نه...تقریبا اصلا درد نمی کنه...
این طور می گفتم تا آرام شود.تیشرتم را مقابل صورتش گرفتم و گفتم:
- می شه بپوشمش؟
سرش را تکان داد ولی هم چنان اخم کرده بود.تیشرت را دوباره تنم کردم و پشت دستم را داغ کردم تا دیگر در خانه کشف حجاب نکنم!
بعـــــــله!پسره ی بی حیا!
به خاطر گریه نوک بینی اش قرمز شده بود.دستانش را با احتیاط دور کمرم حلقه کرد و سرش را به سینه ام چسباند.زمزمه کرد:
- با هم ازدواج کردیم تا خوش ها و غمامونو...هر چی که باشن و هر چقدر که باشن...با هم تقسیم کنیم...با هم احساس شون کنیم...نه این که فقط وقتی نیشمون بازه پیش هم باشیم...اون جوری که هنر نکردیم...از این به بعد لطفا همه چیو بهم بگو...دلم نمی خواد چیزی رو ازم مخفی کنی...حالا دلیلش هر چی می خواد باشه...خوب؟
موهایش را نوازش کردم و با شرمندگی گفتم:
- چشم.
چطور یک فسقله بچه این طور مرا شرمنده می کرد؟!من شش سال از او بزرگتر بودم!
به خودم گفتم:
حالا انگار با شیش سال اختلاف سنی عصا به دست شدی و سوی چشمات رفته...
دستانش را به کمرش زد و دستور داد:
- برو بخواب دیگه.
خنده ام را قورت دادم و روی تخت دراز کشیدم.کنارم نشست و پتو را رویم مرتب کرد.
گونه اش را به گونه ام کشید و زمزمه کرد:
- می خوای برات لالایی بخونم؟
خنده ام گرفت ولی...دلم می خواست.
با خنده گفتم:
- اگه بین خودمون بمونه آره!
خندید و گفت:
- گمشو!
کنارم روی پتو دراز کشید و سرش را به آرنجش تکیه داد.پرسید:
- چه جور لالایی ای مدنظرته؟
- هر چی خودت دوست داری.
به سمتش چرخیدم و منتظر نگاهش کردم.دستور داد:
- چشماتو ببند...عین بز نشسته منو نگاه یم کنه انتظار داره لالایی هم بخونم و خوابشم ببره.
با خنده چشمانم را بستم.با خنده گفت:
- لالاییش خدایی خیلی خزه ولی دلم می خواد بخونمش به تو هم ربطی نداره.
دوباره خندیدم.شروع کرد:

لالا لالا گل ریحون
مامان رفته لب ایوون
حسودی می کنه مهتاب
به روی مثل ماهه اون
مامان روشن تر از ماهه
چراغه خواب شبهامه
شب و روزم پر نوره
مامان خورشید فردامه

لالا لالا گل غوزه
مامان خورشید،مامان روزه
با اون موهای آفتابیش
لباس عشق می دوزه
دله مامان پره مهره
مث گل نازک و نرمه
مامان داروی هر درده
نوازش های اون گرمه

لالا لالا گل لیمو
مامان چشمه، مامان ابرو
مامان با برقه چشمونش
بابارو می کنه جادو
بابا خوب می دونه مامان
توی چشماش چیا داره
میشه جادوی این چشما
به جای نه،میگه آره!!!!!!!

با خنده و چشمان بسته وسط لالایی اش پریدم:
- بابا رو می کنه جادو؟!چه بابای سست عنصری بوده که با یه نگاه خر می شده...باید واسش کلاس بذاریم....
خندید و با کف دستش به پیشانی ام زد:
- خفه.بخواب.منو بگو واسه کی دارم حنجره مو پاره می کنم.
خندیدم و گفتم:
- ببخشید ادامه بده.
- یه بار دیگه بپری وسط حرفم نمیذارم بخوابیا.
- تا باشه از این نخوابیدنا!
منظورم را گرفت و با خنده دوباره در پیشانی ام زد:
- بیشعــــــــــــور!
دوباره خواند: 

لالا لالا گل صدپر
مامان لونست و ما کفتر
چه امن و راحته دستاش
چه آروم و چه خواب آور
دلش یک باغ سرسبزه
گل و آب و درخت داره
توی باغه دلش هرگز
بجز خوبی نمی کاره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۷ عصر
لالا لالا گل لادن
مامان دریا ،موهاش موجن
نمی دونی چه شیرینه
در این موجها شنا کردن
بابا غرقه در این دریا
شنا از یاد اون رفته
نمی دونه توی دریاس
یا تویه آسمون رفته

با خنده گفتم:
- آقا این صحنه داره!همینا رو بچه بودی برات می خوندن که الان این قدر بی حیا شدی دیگه!
به پشت روی تخت ولو شد و دلش را گرفت و بلند خندید.بریده بریده گفت:
- راست میگیا....تا حالا این قدر...عمقی بررسیش...نکرده بودم...!
ادامه دادم:
- تازه بازم می گم...چه بابای سست عنصری...من بودم محل سگم بهش نمیذاشتم!
خنده اش شدیدتر شد!
با نیش باز تماشایش کردم.وقتی خنده اش تمام شد به سمتم چرخید.در آن تاریکی هم می توانستم سرخ شدنش را ببینم.نفس نفس زنان گفت:
- محل سگ نذاشتنم دیدم!بخونم ادامه شو؟!
- آره بخون ببینم به قسمتای حساس می رسیم یا نه!
ادامه داد:

لالا لالا گل پونه
مامان از جنسه بارونه
محبتهاش که میباره
بهاری میشه این خونه
مامان سبزه ،مامان شاده
مامان یک دشته آباده
به حرفای شیرینش
امید و زندگی داده

لالا لالا گل غوره
مامان خورشید ،مامان نوره
بابات مثله شبه وقتی
مامان از پیش اون دوره
بگو مامان بیاد اینجا
که تاریکه دل و راهم
بگو فردا کمی دیره
بیاد امشب بشه ماهم

لالا لالا گل رعنا 
بیا مامان بخند با ما
بدون خنده و شادی
نداره زندگی معنا
ببین مامان چه اخمایی
گره خورده به ابروهات
بذار بازش کنه بابا
با یک بوسه به این موهات

- ببین صحنه هاش تمومی نداره!بگیر بخواب می ترسم از دنیای شیرین کودکیم جدا شم!
خندید و گفت:
- اصلا دیگه نمی خونم!برو گمژو!
خواست برود که از پشت گرفتمش و سرم را در موهایش فرو کردم.در گوشش زمزمه کردم:
- پیشم بخواب.
پتو را با تقلا کنار زد و سینه به سینه ام خوابید.در گوشم گفت:
- می مونم...اگه تو بخوای.
محکم گرفتمش و چشمانم را بستم.در کنار او ناراحت بودن بی معنی بود...
صنم با دهان باز نگاهم می کرد.با ناباوری گفت:
- باور کن آبتین داشته سرکارت میذاشته...از این شوخی خرکیا زیاد می کنه...
با کلافگی برای بار صدم گفتم:
- مطمئنم راست می گفت...دیگه به سنی رسیدم که فرق راستو از دروغ بفهمم!
با بی توجهی روی پایم نشست و آرنجش را روی شانه ام گذاشت.به خودم گفتم:
شدی مبل راحتی خانوم!کلا بی اراده میاد می شینه روت!
خندیدم.صنم با تعجب نگاهم کرد.رشته ی افکارش را پاره کرده بودم.
- به چی می خندی فراز؟
- به این که چه مبل خوبی هستم!
اول با گیجی نگاهم کرد ولی یک دفعه نیشش باز شد و با شیطنت پرسید:
- سنگینم؟
با خنده گفتم:
- آره.زندگی با من بهت ساخته.
کمی مکث کردم و سپس از قصد جمله ای را که در هر حالتی جنس مونث را به خشم می آورد بر زبان راندم:
- چاق شدی.
با چشمان گرد شده اول مرا نگاه کرد و سپس به خودش نگاه کرد!
بیچاره حق داشت چرا که روی هم رفته چهل و هشت کیلو هم نمی شد!
وقتی لب های جمع شده و ظاهر ناامید و فروافتاده اش را دیدم دلم نیامد بیشتر از آن اذیتش کنم.دستانم را دورش حلقه کردم و بعد از بوسیدن گونه اش گفتم:
- شوخی کردم جوجو.خیلی هم خوش هیکلی.
هنوز هم با ناراحتی سرش را چرخانده بود و نگاهم نمی کرد.با خنده به خودم گفتم:
چه غلطی کردما!الان تا دو روز بغض می کنه...!
محکم تر به خودم فشارش دادم و در گوشش زمزمه کردم:
- ببین دهن آدمو وا می کنی...غلط کردم جوجو...باور کن می خواستم اذیتت کنم وگرنه تو دو سالم بخوری چاق نمی شی که...
کم کم لب هایش حالت عادی تری به خودشان گرفتند و متوجه شدم دیگر از مرحله ی عذرخواهی به مرحله ی نازکشی رسیده ایم!
- صنم؟
جواب نداد و تنها سرش را بیشتر در جهت مخالفم گرفت.
- جوجو؟
باز هم سکوت کرد...
- خانومم؟
باز هم سوال بی پاسخ...
- عشقم؟زندگیم؟عق حالم بهم خورد بازم بگم؟!
خندید و مرا کنار زد:
- برو گمژو فراز...چاقم خودتی...تو آینه نگاه کردی ببینی از کجا تا کجا شونه داری؟!...بازوها رو که نگو...به تنه درخت گفتی زکی!
خندیدم.
- چقدرم که تو بدت میاد!
- چقدرم که من چاقم بدت میاد!
به همین سادگی و به همین خوشمزگی همه چیز تمام شد!
- صنم؟
- بله؟
- هنوز ناراحتی؟
- نه.
- پس چی شده؟
- دارم به این آبتین فکر می کنم...بی شرف یه بار درباره اینا با من حرف نزد اون وقت دو تا چیز بهش گفتی خر شده همه چیو ریخته رو دایره...از بس که بچه و نفهم فرضم می کرد و هنوزم می کنه...
- هی...به من نگاه کن...
دستم را روی گونه اش کشیدم تا سرش را به سمت خودم بچرخانم که دستم خیس شد...
لعنتی!بار چندمی بود که گریه کردنش را می دیدم؟!
سرش را روی سینه ام گذاشتم و گفتم:
- هیچ کس فکر نمی کنه تو بچه ای...فقط نمی خواسته ناراحتت کنه...صنم خواهش می کنم...
اشک هایش را با پیراهنم پاک کرد و گفت:
- چقدر ناراحت بوده...
- اوهوم...
وقتی سکوتش را دیدم و افسردگی اش را حس کردم با خنده گفتم:
- دستمال بدم خدمتتون؟
خندید و گفت:
- خیلی بیشعوری فراز...ارزش یه پیرهن دوزاری از من بیشتره؟!
خندیدم.دوزاری!
از این سوال های تکراری و بچگانه اش خسته نمی شدم چرا که می دانستم با گرفتن جواب شان احساس امنیت و دوست داشته شدن می کند و من نمی خواستم حتی یک ثانیه را هم از دست بدهم...
- جوجو؟
صورتش را در گودی گردنم فرو برد و زمزمه کرد:
- هوم؟
- می خوای این پیرهنه رو بدم بهت دستمال آشپزخونه اش کنی؟
بلند خندید و سرش را مقابل صورتم آورد.با نیش باز نگاهش کردم و گفتم:
- خوب خواستم ثابت کنم تو مهم تری دیگه!
دوباره خندید.همان طور که به صدای خنده اش گوش می کردم محکم نگهش داشتم و خیلی عادی گفتم:
- پس گفتی که به اولین خواستگارت جواب مثبت می دی نه؟
بلافاصله خنده اش قطع شد و با حرص نگاهم کرد:
- خبریه؟!چند وقت یه بار این جمله رو با کلمه های مختلف می گی!نکنه واسه زنت خواستگار جور کردی؟
واقعا از جمله ی آخرش عصبانی شدم.در گوشش با عصبانیت زمزمه کردم:
- نشنیده می گیرم جمله آخرتو.
دلم نمی خواست سرش داد بزنم ولی واقعا حرفش روی اعصابم بود چرا که تا حدودی حقیقت داشت...
با لجبازی گفت:
- حرف زور تو کتم نمی ره فراز.این بحثو تمومش کن.
با خونسردی ظاهری نگاهش کردم و گفتم:
- تمومه.همون کاریو که گفتم انجام می دی.
- ولی من نمی خوام.
- من ازت نخواستم بگی می خوای یا نه.
با چشم هایی که از عصبانیت برق می زدند نگاهم کرد.به خودم لعنت فرستادم که عصر جمعه مان را این طور خراب کرده بودم ولی از طرفی چاره ی دیگری نداشتم...می خواستم با خیال راحت بمیرم...
ملتمسانه گفت:
- می شه تمومش کنیم فراز؟از این بحث خوشم نمیاد چون تهش همش به یه چیز ختم می شه...من می گم نه و تو هم می گی باید...
در چشمانش خیره شدم.خودش را روی پاهایم جمع کرد و سرش را روی سینه ام گذاشت.زمزمه کرد:
- خوشم نمیاد شوهرم درباره ی ازدواج کردنم باهام حرف بزنه...
چشمانم را محکم بستم و پلک هایم را بر هم فشردم.
لعنت به من!غرورش و غرورم را جریحه دار کرده بودم و باز هم دست بردار نبودم...
- صنم...عزیزم...من فقط می خوام مطمئن بشم که بعد از من تنها نمی مونی...اگه قول بدی که یان طوری نشه،همین جا این بحث تموم می شه و دیگه هم وسط کشیده نمی شه.
- نوموخوام.
از لحن بچگانه اش خنده ام گرفت ولی جدیتم را حفظ کردم:
- باید بخوای.
- اگه قول بدم این بحثو تموم می کنی؟
نمی توانستم به گوش هایم اعتماد کنم...بعد از چند وقت؟!
با تردید پرسیدم:
- داری سرکارم میذاری که بحثو تموم کنی؟
- نه فراز...اگه این قدر برات سنگینه این قضیه قول می دم تنها نمونم.خوبه؟
نفسی از سر آسودگی کشیدم.این که سریع راضی شده بود شک برانگیز بود ولی ترجیح می دادم بیشتر از آن تنش ایجاد کنم.کنترل را برداشتم و با خنده گفتم:
- حالا که دخی خوبی بودی یکم آهنگ گوش می کنیم.
منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست

از دست رفتن فرصت همان چیزی بود که من و صنم نگرانش بودیم...فقط کسانی مثل ما قدر دقایق کنار هم بودن را می دانستند چرا که انگار هر لحظه پایان راه بود...

منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۷ عصر
دلم نمی خواست تنها سهم صنم از من غم و غصه باشد...می خواستم بتواند بعد از من یک زندگی راحت و شاد داشته باشد...حتی گاهی در دلم زمزمه می کردم که می خواهم فراموشم کند و قلبش را تمام و کمال به فرد دیگری اختصاص دهد ولی خودم هم می دانستم دلم می خواهد حتی اگر شده یک سر سوزن،جایی در قلب و فکرش داشته باشم...
من از فراموش شدن می ترسیدم...

تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم

از مرگ هم نمی ترسیدم...واقعا نمی ترسیدم...این که کنار او می مردم برایم آرامش به همراه می آورد...

تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
چشمامو می بندی
و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه

آب دهانش را قورت داد و زیر لب گفت:
- بزن کانال شیش و هشت.
خندیدم و گفتم:
- خوب نیست زیاد شنگول شی یکم اینو گوش کن خوشی پیش من بودن زیر دلت نزنه!
لبخند قشنگی زد و گفت:
- خوشم نمیاد از این آهنگایی که آدم حس می کنه واسه خودش خوندن...
خندیدم و گفتم:
- من خوشم میاد...حالا با این تفاوت سلیقه چکار کنیم؟
با حرص نگاهم کرد و گفت:
- فراز امروز مریض شدیا؟!
بلند خندیدم.
- من چند ساله مریضم جوجو.
به من چشم غره رفت و گفت:
- زیاد حرف می زنی.
دوباره خندیدم...بلند و بی خیال...حرص دادن و حرص خوردنش را دوست داشتم...!
دستانش را دور گردنم حلق کرد و با لحن فراز خر کنی گفت:
- فـــــراز؟
با نیشخند نگاهش کردم و گفتم:
- چیه؟چی می خوای این جوری مظلوم شدی؟
لبخند انکار کننده ای زد و با اطمینان گفت:
- هیچی عزیزم.فقط خواستم بگم خیلی دوستت دارم ولی چون خیلی بیشعور بازی درآوردی نمی گم.
خندیدم و بیشتر به خودم فشارش دادم.
من این جوجه ی موتوری را بی نهایت دوست داشتم!
روی موهایش را بوسیدم و کمرش را نوازش کردم.متوجه شدم تلویزیون را خاموش کرده و حالا به ریلکس کردن در آغوش من مشغول است!
- فراز؟
- جانم جوجو؟
- احساس می کنم هر چی بهت بگم دوستت دارم کافی نیست.
لبخندم بی اختیار بزرگ تر شد.لاله ی گوشش را بوسیدم و گفتم:
- منم همین طور.
مکثی کردم و ادامه دادم:
- احساس می کنم هر چی به خودم بگم دوستت دارم کافی نیست.
خندید ولی به آرامی ضربه ای به پهلویم زد:
- می گم امروز مریض بازی زیاد درمیاری بگو نه!
در دلم گفتم:
"mission accomplished"
ولی هم زمان که خوشحال بودم انگار خون گریه می کردم...
****
- فراز می شه خفه شی؟!دارم سعی می کنم تمرکز کنم ولی عــــــر عــــــر تو برام اعصاب و حواس نذاشته!
آن روز ها برای اولین بار نزدیک ترین رفیقم را این طور عصبی و آشفته می دیدم.از آن قالب همیشگی لوده و شوخ و مسخره اش بیرون آمده بود و ظاهرش به سنش می خورد!
نیشم را باز کردم و بیشتر با ناخن هایم روی اعصابش نقاشی کشیدم:
- نـــــــــوچ!
با حرص عربده کشید:
- یه خیر نیکوکار نیست بیاد اینو از رو من جمع کنه؟!زایـــــــــــــیدم!
از خنده روی میز ولو شدم.واقعا بامزه بود!
پرهام که انگار در اتاقش نبود و همان دور و بر ول می چرخید به سرعت وارد اتاق شد و در را به روی چشمان کنجکاو و علاقمند بست.
چرخید و دو دستش را در جیب بزرگ روی شکم بلوز کلاهدار خردلی اش فرو برد.یک شلوار قهوه ای سوخته هم پایش بود.این بلوز های کلاهدار پرهام که همه یک شکل بودند و فقط رنگشان متفاوت بود،یک راز و معنی بزرگ بین خودش و نیکان داشتند که با وجود فضولی کردن زیاد،من و آرمان چیزی ازش نفهمیده بودیم.هر چی که بود به قول آرمان موضوعی "خاک بر سری" بود!
موهای قهوه ای روشنش که به رنگ عسل نزدیک بود آشفته بودند و در پیشانی اش ریخته بودند.چشمان عسلی اش از خنده برق می زدند ولی نمی خندید چرا که نمی خواست آن روی سگ آرمان متوجهش شود.همان طور که هنگام مسخره بازی خیلی دلنشین بود،موقع سگ شدن هاری داشت!
ابتدا سرتاپای مرا نگاه کرد که داشتم از خنده غش می کردم.توانستم لرزش لب هایش را که نشان می داد خودش هم در شرف ترکیدن است ولی خودش را نگه می دارد ببینم.سپس به سمت آرمان چرخید و بررسی اش کرد.
آرمان دستانش را مشت کرده بود و رگ های بیرون زده ساعد هایش به خاطر تا زدن آستین پیراهن سورمه ایش مشخص بودند.موهایش طوری در هوا بودند انگار آن قدر از دست من حرص خورده بود برق گرفته بودش!چشمان قهوه شکلاتیش را محکم بسته بود و انگار از خدا طلب صبر و بردباری می کرد!نفس هایش تند و عصبی بودند.
پرهام به سمتش رفت و دستش را با احتیاط روی شانه اش گذاشت.زیر لب گفت:
- می تونم کمکی بهت بکنم؟
آرمان با حرص و همان چشمان بسته گفت:
- چی چیو می خوای کمک کنی؟
پرهام نیشش باز شد ولی آرمان نمی توانست ببیند.با جدیت گفت:
- آخه من قابله ی قابلیم...گفتم بیام تو امر زایمان کمکت کنم.فراز برو آب گرم و قیچی بیار.
آرمان چشمانش را باز کرد و من دوباره از خنده روی میز ولو شدم.پرهام که نگاه عصبانی اش را دید شانه هایش را بالا انداخت و با لبخند آرامش که موقع بزرگانه رفتار کردن و آدم بودن (!) روی لبانش می نشست گفت:
- آخه پسر خوب...من چی بهت بگم...شدی سوژه الان...یکی بیاد اینو از رو من جمع کنه زاییدم چیه دیگه؟!حداقل می گفتی جارو خاک انداز بیارید اینو ببرید...
من که می دانستم پرهام سعی در آرام کردنش دارد ناراحت که نشدم هیچ نیشم هم بازتر شد.
آرمان با حرص گفت:
- بیا به این د**ث بگو...هنوز کفنش خشک نشده داره زنشو به من پیشکش می کنه...آخه منم تحملی دارم که تموم می شه...دلم به حال اون صنم بیچاره می سوزه که نمی دونه شوهرش به مزایده گذاشتتش...
بلافاصله نیشم بسته شد و اخم هایم در هم رفت.با آرامشی ظاهری گفتم:
- به مزایده نذاشتمش...فقط می خوام مطمئن شم بعد از من تو تنهایی نمی پوسه...در ضمن صنم می دونه.
آرمان دستش را میان موهایش فرو برد و بهت زده گفت:
- یعنی برگشتی تو چشاش خیره شدی گفتی بعد من با آرمان بریز رو هم؟
چشمانم را محکم بستم تا خونسردی ام را به دست بیاورم...به هر حال من هم یک مرد بودم و غیرت داشتم و چنین بحث هایی برایم عذاب آور بود.
بعد از چند لحظه چشمانم را باز کردم و مثل همیشه نقاب خونسردی ام را زدم:
- نه.مستقیما بهش نگفتم آرمان ولی گفتم بعد از من به اولین درخواست ازدواجی که بهش داده می شه جواب مثبت بده.همین.
آرمان نفسش را در سینه حبس کرد و رک گفت:
- خیلی آشغالی.با این حرفات دلشو می شکنی.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۸ عصر
پرهام ساکت ایستاده بود و در حالی که نمی دانست چه بگوید با حالتی محافظه کارانه ما را تماشا می کرد.با خونسردی و حالتی کنایه آمیز گفتم:
- تو نمی خواد نگران دل اون باشی...مراقبشم.تو به بعد از وقتی فکر کن که من نیستم تا مراقب دلش باشم.
با اخم نگاهم کرد.این بار عصبانی نبود...نگاهش حالت عجیبی داشت.پرهام کنارش نشست و با آرامش گفت:
- بچه ها...این بحث برای هر دوتون سخته...بیشتر از تو برای فراز سخته...فکر می کنی آسونه زنتو به یکی دیگه بسپری؟!آسونه که بدونی بلافاصله بعد از رفتنت میاد وارد زندگیش می شه؟!...سخته که برای خودش یه جایگزین تعیین کنه...تو هم همین طور آرمان...برات سخته که رفیقت زنشو یه جورایی بهت پیشکش کنه...هم چون دلت نمی خواد به زن رفیقت فکر کنی هم این که دلت نمی خواد اصلا به رفتنش فکر کنی...پس لطفا همو درک کنید و عصبانی نشید...
من و آرمان هر دو نگاه مان را از هم دزدیدیم...پرهام درست می گفت...بلاخره باید بزرگ تر بودنش را یک طوری نشان می داد دیگر!
آرمان صندلی اش را به سمتم کشید و مقابلم نشست.دستش را روی شانه ام گذاشت و به آرامی گفت:
- ناراحتیت از تنها موندن صنمو درک می کنم ولی...این بحثو تمومش کن چون برای من سخت و برای تو سخت تره...من قول می دم نذارم تنها بمونه...تو خودت بهتر می دونی چه احساسی دارم...
دندان هایم را بر هم فشار دادم.می دانستم آرمان کاملا بی قصد و غرض این حرف را می زند ولی داشت به همسرم ابراز علاقه می کرد!
مرا به زور چرخاند و محکم بغلم کرد.شوکه شدم چرا که معمولا محبتش قلمبه نمی شد!از روی شانه اش پرهام را دیدم که نیشش باز بود!
متقابلا در آغوش گرفتمش و در گوشش گفتم:
- می دونم قبلا پرسیدم ولی...اگه نمی خوای باهاش ازدواج کنی فقط کافیه بگی...من درک می کنم که شاید دلت نخواد دست خورده ی منو...
محکم در کتفم کوبید و خفه ام کرد.با حرص در گوشم گفت:
- خفه می شی یا خفه ات کنم؟میدونی که تعارف ندارم باهات تو هیچی...پس وقتی گفتم اجازه نمی دم تنها بمونه یعنی اجازه نمی دم...حالام ببند که می خوام قبل رفتن حسابی بغلت کنم.
قلبم در سینه فرو ریخت و جوشش ناگهانی اشک را در چشمانم که به خاطر محبت خاص و نادر دوست خاصم بود حس کردم.پلک هایم را بر هم فشردم و قطره اشکی روی گونه ام غلتید.پرهام به سمت مان آمد و دستانش را روی شانه ی هر دومان گذاشت.با صدای ضعیف و گرفته ای گفت:
- این حرفو نزن آرمان...فراز هنوز سالم و سرحاله...
پوزخندم را عقب راندم.دیروز به خاطر عشق و حال مرخصی نگرفته بودم...به این بهانه خودم را بیمارستان رساندم چرا که حالم به شدت افتضاح بود...به صنم هم گفته بودم شرکت بودم...واقعا دروغگوی خوبی شده بودم!
با وجو اصرار پارسا هم بعد از این که حالم بهتر شد از زیر سرم بیرون آمدم و به خانه برگشتم...
به اشک هایم اجازه دادم پایین بیایند...غرور مردانه به چه دردم می خورد ولی با هر نفس دلتنگی را به درون ریه هایم می فرستادم!
نمی دانستم بعد از مرگ هم آن ها را به خاطر خواهم آورد یا نه...نمی دانستم دلتنگ شان خواهم شد یا نه...
می ترسیدم که این آغوش دوستانه و محکمش را فراموش کنم...
می ترسیدم فراموش کنم روز های با آن ها بودن جزو بهترین روز های زندگی ام هستند...
پرهام با خنده ی تلخی هر دوی ما را در آغوش گرفت و گفت:
- فیلم هندیش کردینا...دلم نیومد بغلتون نکنم.
خنده مان گرفت...مثل دختر بچه ها سه تایی همدیگر را بغل کرده بودیم و گریه می کردیم...حسرت و دلتنگی با آدم چه ها که نمی کند!
از دبستان با آن دو دوست بودم...یک گروه بودیم که هیچ وقت از هم جدا نشده بودیم...تمام مدت پیش هم بودیم...آن قدر بهم نزدیک شده بودیم که راحت همدیگر را درک می کردیم و می فهمیدیم...چطور می توانستم از این دو کله پوک جدا شوم؟!
آرمان زمزمه کرد:
- هیچ وقت به شما دو تا گفتم که چقدر دوستتون دارم و برام مهمین؟
پرهام نفسش را بیرون داد و با صدای گرفته و خشداری گفت:
- نه...ولی الان گفتی...
بعد از مکث کوتاهی زیر لب گفت:
- دلم برات تنگ می شه فراز...به خاطر همه چی منو ببخش...
آرمان پشت بندش با مسخرگی پر از بغضی گفت: 
- فراز...هر چی بهت گفتم از سر محبت بوده و هر کاری کردم از سر عشق(!)...به دل نگیر...
صدای خنده ی تلخ تر از زهرمان در اتاق پیچید...
ما چه مرگمان شده بودیم؟!انگار که سایه ی مرگ را بالای سرمان می دیدیم...انگار که نزدیک شدنش را حس می کردیم...انگار که صدای پایش را می شنیدیم...
دوستان من مثل خودم حس کرده بودند که "واقعا" وقت زیادی ندارم...
محکم به خودم چسباندمشان و زمزمه کردم:
- دوستتون دارم...حلالم کنید...
پرهام با حرص گفت:
- خفه...حالا انگار چکارایی کرده که طلب بخشش می کنه...
- والا...
والای بامزه ی آرمان ما را دوباره خنداند و از هم جداش شدیم.با دیدن صورت خیس از اشک مان خنده مان شدیدتر شد!
آرمان صندلی اش را به پشت میزش برگرداند و در حالی که سرگرم برگه هایش شده بود با خنده گفت:
- برید گم شید...فقط اشکمو درنیاورده بودید که اونم درآوردید...
نگاهش به من افتاد و چند ثانیه منقلبانه نگاهم کرد.یک دفعه هق هق را شروع کرد و تند تند اشک ریخت.من و پرهام با چشمان گرد شده نگاهش کردیم.یک دفعه چه مرگش شد؟!
زود خودش را جمع و جور کرد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
- یاد معصومیت شهدا افتادم...مدیونید واسه کسی بگید من جلوتون زار زدم...بخندینم دهنتون سرویسه...
ولی نه من و نه پرهام چیز خنده داری در این صحنه نمی دیدیم...
لبخند بی جانی روی لب هایم نشست...واقعا داشتم می رفتم و این رفتن را با تک تک سلول هایم حس می کردم...
رفتن همین طوری بود؟!
فصل چهاردهم
صنم یک شلوار لی زرشکی تنگ با تاپ همرنگ گشادی که یک طرفش از روی شانه اش پایین افتاده و پوست سفیدش را نمایان ساخته بود پوشید.موهایش را محکم بالای سرش بست و و مقابل آینه نشست.
من هم تمام مدت به پهلو تخت دراز کشیده بودم و در حالی که سرم را دستم تکیه داده بودم تماشایش می کردم.
خط چشم مشکی اش را برداشت و انتهای پلک هایش را کشید.
به خودم گفتم:
چه هلویی!جیگرتو!
و خندیدم.
رژلب قرمز جیغش را برداشت و مقابل لبش نگه داشت.هنوز رژ روی لب پایینش قرار نگرفته بود که از آینه متوجه من شد.نیشم را برایش بازتر کردم.متقابلا نیشش را باز کرد و با شیطنت گفت:
- چیزی می خوای عزیزم؟
صدای پرعشوه اش را که شنیدم نیشم جر خورد!
به روی شکم روی تخت دراز کشیدم و گفتم:
- خیلی چیزا می خوام ولی وقت نیست چون دو دقیقه دیگه دم درن!
بلند شد و به سمتم آمد.نشستم و نگاهش کردم.روی پاهایم نشست و دستانش را دور گردنم حلقه کرد.سرش را روی شانه ام گذاشت و محکم بغلم کرد.
دستانم را دورش حلقه کردم و سرم را روی شانه برهنه اش گذاشتم.نفس عمیقی کشیدم.
بعد از چند ثانیه بلند شد و دوباره سرجایش مقابل آینه نشست.
این بار برق لبش را برداشت و روی لب هایش زد.نمی دانستم چرا ولی احساس می کردم توطئه ای در کار است!رفتار و حالتش کمی عجیب بود!
چشمانش برق خبیثانه ای داشتند و منصرف شدن از زدن آن رژ هم مشکوک به نظر می رسید!
با این حال چیزی نگفتم.خودم شلوار مشکی و تیشرت خاکستری تنم کرده بودم و منتظر تمام شدن کار صنم بودم!
درست هنگامی که برق لبش را سرجایش گذاشت،صدای آیفون را شنیدم.
جواب دادم:
- کیه؟
جالب بود که ما ایرانی ها حتی پشت آیفون تصویری هم می گفتیم "کیه" و بعد زا شنیدن "منم" به درجه ای از اطمینان می رسیدیم که به راحتی در را باز می کردیم!
بابا با جدیت گفت:
- دو روز نبودی ریخت نحستو ببینم اون وقت می گی کیه؟
خندیدم و در را باز کردم.پدر من بود دیگر!
مدتی بود که رابطه مان به همان حالت چند سال پیش برگشته بود.تا حدی همه چیز را از زیر زبانم بیرون می کشید که گاهی به خاطر نگاه کردن در چشمان صنم عذاب وجدان می گرفتم!
صنم از اتاق بیرون آمد و در را باز کرد.پرسید:
- خوبم؟
نیشم را باز کردم و گفتم:
- عالی.جیگر.هلو.اصن ته زیبایی و جذابیت!خوبه؟
نیشش را باز کرد و به جایی روی شانه ام خیره شد.دوباره برق خبیثانه چشمانش برگشت!
به خودم گفتنم:
- یا جد سادات!داره به چی فکر می کنه؟!امشب به بابا می گم منو بذاره صندوق عقب ماشینش ببره!قولم می دم مزاحمشون نشم!
در نیمه باز کامل باز شد و بابا پوتین به دست وارد شد.کفشش را کنار گذاشت و به سمت صنم آمد.کمر صنم را گرفت و چند دور او را در هوا چرخاند.صنم جیغ کوتاهی زد و خندید.
وقتی او را زمین گذاشت با شیطنتی که از موهای سفیدش (!) بعید بود گفت:
- بد تیکه ای هستی عروس!بخورتت!
خندیدم و صنم هم با گونه هایی که در اثر هیجان و خجالت سرخ شده بودند مقابلش ایستاد و گفت:
- سلام.
بابا خندید و پیشانی اش را بوسید:
- سلام.خوبی؟این چلمن که اذیتت نمی کنه؟
نیش صنم تا پشت سرش باز شد!
بی توجه به آن ها که پشت سرم حرف می ساختند،به سمت مامان رفتم که سعی می کرد زیپ چکمه های مشکی اش را که تا زانویش می رسیدند باز کند.مقابلش زانو زدم و گفتم:
- دستتو بذار رو شونه ام مامان.
لبخند قشنگی روی لبانش نشست و زیر لب گفت:
- سلام.
- سلام به روی ماهت مامان.این پسربچه رو چرا با خودت آوردی؟
به به سمتی اشاره کردم که شوهرش مثل نوجوانی دبیرستانی مشغول کل کل با صنم بود!
با خنده گفت:
- نمی دونم چرا بزرگ نمی شه!موهاش سفید شدن ولی بازم مثل پسرای دبیرستانی می مونه!
وقتی که چکمه دومش را هم درآوردم،صدای بابا را شنیدم که داد می زد:
- هی پسر!سرتو از پاچه زن من بکش بیرونا!رگ غیرتم باد کرد!
خندیدم و گفتم:
- بابا بزرگ شو!
با خنده گفت:
- نوموخوام!
مامان چند لحظه به جایی نزدیک شانه ام خیره شد و سپس با کنجگاوی پرسید:
- این چیه فراز؟
بلند شدم و پرسیدم:
- چی چیه مامان؟
متوجه شدم که صنم چیزی در گوش بابا می گوید و هر دو مخفیانه می خندند.
مامان دستش را روی گردنم کشید و با لبخند بامزه ای گفت:
- تو که از آرایش بدت میومد مامان!
دستش را که برداشت متوجه قرمزی سر انگشتش شدم!
چشمانم را بستم و محکم به هم فشار دادم.پس بگو این برق خباثت مال چه چیزی بود!
صنم با حرص گفت:
- این دیگه چیه فراز؟!خجالت نمی کشی؟!حداقل پاکش می کردی!
بابا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و با جدیت گفت:
- من این جوری بزرگت کردم پسر؟خجالت نمی کشی با این آثار جرم رو گردنت جلو زن حامله ات رژه می ری؟!
ابلهانه تکرار کردم:
- حامله؟
بابا از شدت خنده سرخ شده بود ولی جلوی خودش را می گرفت.حق به جانب گفت:
- خواستم عمق فاجعه رو نشونت بدم.
صنم که چشمانش پر از اشک شده بود در برابر چشمان گرد شده ی من به اتاق رفت و در را کوبید.
بابا هم چنان نگاهم می کرد و زیر لب نچ نچ می کرد.مامان نگاه ملامت گری به من انداخت و گفت:
- زن به این خوبی و خوشگلی...این چه کاراییه که می کنی؟معلومه اصلا به بابات نرفتی!
بابا با جدیت گفت:
- اتفاقا به من رفته بی شرف!
مامان به او چشم غره رفت.
من هم چنان مات و مبهوت به دری زل زده بودم که صنم پشتش ناپدید شده بود.بابا جلو آمد و با دستمالی که زا جیبش درآورد گردنم را پاک کرد.
بالاخره زبانم به کار افتاد و با حرص گفتم:
- شما چرا حرفشو باور می کنید!کار خودشه!
بابا معلم مآبانه گفت:
-حداقل یه هلویی می خوری پاش وایسا!دیگه اینو که یادت دادم؟!
نمی دانم چرا عصبانی شدم ولی هر چه بود زیر سر آن در بسته بود...
- چی داری می گی واسه خودت؟!می خواستم برم خانوم بازی که زن نمی گرفتم!
بابا سرفه ی عجیبی کرد (انگار که جلوی خنده اش را یم گرفت) و با جدیت گفت:
- حالا خودتو ناراحت نکن...کاریه که شده...برو از دلش دربیار.
دلم نمی خواست به سراغش بروم چرا که او این توطئه را برایم چیده بود ولی از طرفی واقعا داشت گریه می کرد!
پوفی کردم و به سمت در اتاق رفتم.در زدم و گفتم:
- جوجو؟
جوابی نشنیدم.
بابا با نیش باز ضبط را روشن کرد و گفت:
- صدا خفه کنم فعال کردم.برو ببینم چکار می کنی.ثابت کن پسر منی ها!
آن وسط خنده ام گفته بود!در بعد از چند لحظه باز شد.وارد اتاق شدم و در را بستم.صنم روی تخت مقابل آینه نشسته بود و رژ لب قرمز جیغش را روی لب هایش می کشید.
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- مشکل داری آیا؟!
نیشش باز شد ولی نگاهم نکرد.بعد از چند ثانیه به سمتم آمد و دستانش را دور گردنم حلقه کرد.با خنده گفت:
- می خوای دوباره بوست کنم؟!
خنده ام گرفته بود ولی هنوز از دستش دلخور بودم.صدای آهنگ باعث باز شدن نیش هردومان شد:
لج و لجبازی نکن 
با دلم بازی نکن 
تو با حرفای دروغت دلمو راضی نکن 

دلمو میره هزار راه وقتی تو نیستی پیشم 
سر غیرت که باشه به خاطرت 
سر کوچتون صد نفرم حریف میشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۹ عصر
چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

واسه دلم کلاس نزار مو خودم کلاس میرم 
وای اگه تو ازم بخوای میرم پی اچ دی میگیرم 

تو به کسی نگاه نکن به خدا دق میکنم 
نه به کسی محل نزار فکرای ناجور میکنم 

چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

صنم روی نوک انگشتانش بلند شد و با شیطنت گفت:
- سلیقه بابات خوبه ها!
خندیدم و بوسیدمش.
نمی دانستم چرا این قدر این بوسه را طولانی می کند...در حالت عادی زود ازم جدا می شد و می گفت که مامان و بابایت منتظرمان هستند!
حسی به من می گفت تمام این ها نقشه ای برای دست به سر کردن من است...!ولی چرایش را نمی دانستم!
شانه هایش را گرفتم و او را کمی عقب کشیدم.با خنده گفتم:
- چی تو فکرته جوجو؟
با نیش بازش گفت:
- جز تو هیچی تو فکر من نیست عزیزم!
بی خیال شدم و گفتم:
- حالا فعلا بیا بریم بعدا از زیر زبونت می کشم بیرون.
با آرامش گفت:
- حالا می ریم...قبلش یه کاری بکن.
- چکار؟
به سمت کند لباس هایمان رفت و پیراهن سفیدم را درآورد.جلو آمد و لبه های تیشرتم را گرفت.وقتی دید حرکتی نیم کنم با حرص گفت:
- کمک کن دیگه!
- چرا؟
- چون قد من به بالای دکل ایرانسلت نمی رسه!
خندیدم و با این که نمی دانستم موضوع از چه قرار است اجازه دادم تیشرتم را دربیارود.یک لباس بود دیگر!
پیراهنم را تنم کرد و دکمه هایش را با آرامش بست.صدای بلند آهنگ را شنیدم که عوض شد:

رو بوم خونمون من الان خوابیدم کنار کفترام کله سحره اذون میگن ننم میگه پاشو وقت طلاس
با پیجامه میرم کله پزی باس نون سنگک بخری واسه حاجی اول ببریو تو محل یه کمی چرخ بزنی 
واای رخصت بده سلامتیم اول یه پیک رفیق رفقا تو قهوه خونه سام علیکوم عصر بخیر
قل قله غلیونه تو حوض یه دونه هندونه آش نذریو شب نشینی رسم شبای تهرونه
دختر همسایه با چادر مشکی میاد سر پایین یه دل نه صد دل میخوامش میرم دنبالش با دمپایی

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 

صنم با خنده گفت:
- سلیقه باباتو عشق است!
- تازه کجاشو دیدی!

جمعه شبا تو کاباره ها دو سه تومن میخام از آقا رضا ولی مرامم لوتیه و همه یه جوری میان با ما کنار
مثل بهروز وثوقیمو همسفر دل گوگوشیم 
سر ظهر تو گرما دنبال مرغای حاج عباس امشب جوجه کبابه شام سر سفرمون که دعواس
عروسیه مهدیه کت شلوار آقام تنم کوچمون آینه بندونه و همه رفقام وسط 
واای بیا بلرزون رخصت بده برم زود

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 

- پیراهنتو بکن تو شلوارت تا من بیام.
کاری را که گفته بود انجام دادم.
با پاپیون مشکی ام برگشت.

سوار موتور گازیم از زندگیم راضیم گنج قارون نمیخوام دنیارو عشقه
سره سفرمون نونو پنیر خرما و کشمش 
آقا جون غلامم میبوسم دستو پاتم پهلوونه محلمون خودتیو خاک پاتم

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 
پاپیون را مانند کراوات و به صورت شل بست.مانند کراواتی بود که کوتاه و باریک است.عقب رفت و سرتاپایم را بررسی کرد.جلو آمد و کمی با پیراهن ور یقه ام ور رفت.سپس دستش را در موهایم فرو برد و کمی آشفته شان کرد.نیشش با حالت بامزه و آهسته ای باز شد و گفت:
- چه جیگری شدی!
خندیدم و دستانش را گرفتم:
- دقیقا واسه چه منظوری داری منو جیگر می کنی؟
با جدیت گفت:
- واسه خودم!مگه من آدم نیستم؟دل ندارم؟
شکم به یقین تبدیل شد.یک خبری بود!
دستم را گرفت و رضایت داد از آن اتاق بیرون بیاییم.صدای آهنگ کر کننده بود:

آقایون خانوما یکیتون به من سریع بگه که این خانومه که با ما جوره 
یه کمکی از ما دوره 
موهاش طلایی و صاف و بوره 
من عاشقشم و قبوله؟ 
آره آره آره قبوله
وااای همونی که خیلی نایسه 
عمرا سرکوچه وایسه 
راه میره آسه آسه 
بگو ببینم قبوله ؟ 
وااای وااای قبوله
حالا امیر مسعود 
وای خاک عالم دیدی 
چشاشو دیدی و پسندیدی
دیدی به تو گفتم که چقد 
رنگ چشاش توپه 
خوشگل و با تیریپه 
سوژه واسه ی کلیپه 
عطر تنش کشته منو
ادکلنش جوپه
ای وای که چشاش مانکنو کشتش 
قربونش برم که فقط با خودم میگذره خوش بهش 
ناخونای مصنوعیشم اصله 
بدجوری به دل من وصله
با اون قیافه خوب زیباش ناش 
حالا بدو بکن نیناش ناش 
چی شده ؟
کسی نیگا نیگا کرده تو رو 
برم بکنم ادبش 
دکتره برم دم مطبش 
قلدره بزنم تو دهنش
هاا بزن زنگو 
بگو ببینم خانوم میشناسی ارژنگو 
بین غذاها چطور دوست داری خرچنگو 
آخ میخوام فقط واسه من بپوشی لباسای شب تنگو

تعجب کردم.بابا تو فاز آهنگ های جواد و لاتی بود ولی این آهنگ ها...فقط خوراک آرمان بود!
بلافاصله وقتی در را باز کردم حجم نرمی مثل برف روی صورتم نشست و شوکه ام کرد.صدای جیغ آرمیتا را شنیدم:
- خک بر سرت آرمان!تو همه تولدا همین کارو می کنی!نمی دونم چرا پند نمی گیریم دیگه این اسباب بازیو ندیم دستت!
برف را کنار زدم و به آرمان نگاه کردم که نچ نچ می کرد و پشت دستش می زد و با خنده می گفت:
- آخ ببخشید یادم رفت اینا ازدواج کردن دیگه حلاله...داشتم پاکشون می کردم یه وخ شیطون خوش به حالش نشه!
همه خندیدیم و صنم با یک دستمال باقی مانده های برف شادی را از روی صورتم کنار زد.
چه عجب!بالاخره فهمیدم موضوع از چه قرار است!تولدم بود خیر سرم!
*****
موهایش را پشت گوشش فرستادم و زمزمه کردم:
- ممنونم.
با بی حالی پرسید:
- چیو ممنونی؟
آهسته خندیدم و گونه اش را نوازش کردم.زیر لب گفتم:
-واسه امشب...تولد خوبی بود...از اونایی که هیچ وقت یادم نمی ره...
جلو آمد و دستانش را دور کمرم حلقه کرد.پتو را روی شانه هایش کشیدم.با بی حالی گفت:
- خواهش می کنم...قابلتو نداشت...بازم خواستی برات می گیرم...
دوباره خندیدم.چشمانش را بسته بود و معلوم بود از خستگی دارد بیهوش می شود ولی من بیشعور تر از این حرف ها بودم!
مشغول قلقلک دادن گلویش شدم.سرش را خم کرد تا جلویم را بگیرد ولی نمی توانست مرا از خودش دور کند.زیادی خسته بود!
با حرص گفت:
- ولم کن فراز!حیف اون خرحمالی که برای تولدت کردم!
خندیدم و یک دستم را به سمت شکمش بردم.تیشرت گشادی را که متعلق به من بود بالا زدم و قلقلکش دادم.
بلند می خندید و جیغ می زد و سعی می کرد کنارم بزند!
به کل یادمان رفته بود که مامان و بابا آن شب خانه ی ما مانده اند...
صنم فقط تیشرت خاکستری من تنش بود که تا نیم وجب از رانش را می پوشاند.او را به پشت خواباندم و پاهایم را دو طرف کمرش گذاشتم.پتو از روی هردومان کنار رفت.من فقط یک شلوار مشکی تنم بود.
موهای صنم دور و برش ریخته بود و حتی در آن تاریکی هم می توانستم قرمز شدنش از شدت خنده را حس کنم!
یک دفعه در محکم باز شد،به طوری که به دیوار کوبیده شد.صدای عربده ی پر از حرص بابا را شنیدم:
- پسره ی منگل!تو که عرضه نداری چرا شب مهمون نگه می داری؟پدرســــــگ!
چراغ را روشن کرد و وقتی ما را در آن حالت دید بلافاصله چراغ را خاموش کرد.او که فکر نمی کرد که من داشتم صنم را قلقلک می دادم چرا که حالتمان خیلی غلط انداز بود؛تیشرت من بالا رفته بود و شکم صنم مشخص بود،من هم دستانم را روی شکم صنم گذاشته بودم،صنم هم قرمز بود و نفس نفس می زد!
خاک بر سر من!
با این حال از حرف های بابا به شدت خنده ام گرفت!پدرسگ؟!
با حرص گفت:
- یه شب بیخیال این بچه شو!ببین جونم نداره از بس واسه خاطر توی پدرسگ سگ دو زده!
صنم بی صدا از خنده غش کرده بود و من هم تمام تلاشم را می کردم تا صدای قهقهه ام به بابا نرسد چرا که بعید نبود با کمربند به دنبالم بیوفتد!
صنم زیر لب گفت:
- خوردی؟
آن دفعه،دفعه ی سومی بود که با صدایمان از خواب بیدارشان می کردیم!
ساعت دو نصفه شب بود و در آن یک ثانیه ای که بابا را دیدم،موهای آشفته و سیخ شده در هوا و لباس های کج و کوله اش در ذهنم حک شد.
صدای خواب آلود مامان را که رگه هایی از خنده داشت شنیدم:
- چی شده امیر؟چرا داد و بیداد راه انداختی نصفه شبی؟پدرسگو با کی بودی؟!
مکثی کرد و سپس با لحن بامزه ای ادامه داد:
- نگو با فراز بودی که گل به خودی زدی!
جلو آمد و گفت:
- چرا تو تاریکی وایسادی؟دو بار نزدیک بود بیوفتم...بذار...
قبل از این که بابا به او هشدار بدهد چراغ را روشن کرد و با دیدن ما دهانش باز ماند.
صنم خجالت کشید و خواست خودش را قایم کند که سریع پتو را رویش انداختم و خودم از روی تخت پایین آمدم.صنم سریع پتو را روی سرش کشید و مثل یک گلوله جمع شد.
به سمت مامان و بابا رفتم و در حالی که خنده ام را قورت می دادم زیر لب گفتم:
- بچه ام از خجالت مرد.داشتم قلقلکش می دادم بابا!چرا سناریو می سازید واسه خودتون!
بابا محکم پس کله ام زد و با حرص گفت:
- هر غلطی داشتی می کردی!...هی از خواب می پرونی مارو...پوست مامانت خراب بشه تو میای جواب منو می دی؟
مامان ریز خندید.بابا در بدترین شرایط هم لوده بود!گاهی به او می گفتم با آرمان زوج خوبی می شود که او با یک پس گردنی جوابم را می داد!
با خنده گفتم:
- قول می دم دهنشو بگیرم دیگه صداش درنیاد خوبه؟
مامان لبش را گاز گرفت و سرزنشگرانه گفت:
- فراز؟از این کارام می کنی؟
بابا فهمیده بود دارم کرم می ریزم و نیشش باز بود.با این حال باز هم محکم پشت کله ام زد و گفت:
- دختر دست گلمو ندادم دستت که دهنشو ببندی هر غلطی دلت خواست بکنی!
صدای خنده ی آرام صنم را می شنیدم.برگشتم و نگاهش کردم.هم چنان مثل یک توپ زیر پتو جمع شده بود!
مامان با لبخند گفت:
- ولشون کن امیر...خودتو یادت رفته...هر وقت کسی خونمون بود حداکثر دیگه ساعت دو نصفه شب قصد رفتن می کرد...چیزی هم می گفتیم می گفت نه دیگه جایز نیست بمونم!
خندیدم و گفتم:
- راست می گه مامان!الان اگه نبودین نفس صنم بند اومده بود از بس قلقلکش داده بودم!چقدر به این دختر امداد و نجات می رسونین!
بابا با خباثت به سمت صنم رفت و گفت:
- حالا چرا عروس گلم از اون زیر درنمیاد که روی ماهشو ببینیم؟
صدای هین گفتن صنم را شنیدم و خندیدم.اجازه دادم بابا کمی اذیتش کند...چیزی که نمی شد!
چنین شوهر بیشعور و کصافطی بودم من!
بابا جلو رفت و پتو را کشید.صنم محکم نگهش داشت ولی صورتش مشخص شد.موهایش را که یک وری بافته و روی شانه اش انداخته بودم،آشفته شده و گونه هایش قرمز قرمز بودند!
تیشرت که گشادش بود از یک طرف شانه اش افتاده بود و بند لباس زیر مشکی اش نمایان شده بود!
چه صنم خوشمزه ای!
در دلم به خودم فحش دادم چون در این شرایط به چه چیزهایی که فکر نمی کردم!
صنم لب هایش را جمع کرد و مظلومانه و ملتمسانه گفت:
- بابا نکن!
بابا با خباثتی که در صورتش سایه انداخته بود گفت:
- چرا؟می خوایم بریم پیاده روی شبانه!زود بیا بیرون عزیزم!
مامان که خنده اش گرفته بود جلو رفت و گفت:
- این قدر نکش این پتو رو امیر!بچه ام مرد از خجالت!بیا بریم مزاحمشون نشیم.
در هوا برای مامان بوس فرستادم که باعث خنده اش شد.گفتم:
- قربون دهنت دری جون!
بابا که روی حرف و خواهش مامان حرف نمی زد (زن ذلیل!) گفت:
- باشه دُری(مخفف درسا)...بریم...ولی فقط می خوام یه بار دیگه صدا بشنوم...میام ترتیب فرازو می دم!
مامان لبش را گاز گرفت و گفت:
- از موی سفیدت خجالت بکش!
بابا خندید و دستش را دور شانه ی مامان حلقه کرد.با شیطنت گفت:
- حسودی نکن خانوم....واسه شمام از این برنامه ها میذارم!
مامان به بابا چشم غره رفت ولی لبخند محوی روی لب هایش بود.پدر و مادر من بی حیا بودند یا من روشن فکر نبودم؟!
بابا وقتی می خواست در را پشت سرش ببندد چرخید و با انگشت اشاره اش به من اشاره کرد و با لحن تهدیدآمیزی گفت:
- فقط می خوام صدای آخ صنم بلند شه...سرتو میذارم لب تخت گوش تا گوش می برم...پس حواست باشه دستتو بگیری جلو دهنش!
با شنیدن جمله ی آخرش از شدت خنده ترکیدم و صنم دوباره زیر پتو گلوله شد!
بابا در قالب جدی اش فرو رفت و گفت:
- ولی جدی ها!این بچه خسته اس شعور داشته باش بذار بخوابه...آفرین پسر خوب!صبح برات قاقالی لی می خرم!
در را بست و رفت.چراغ را خاموش کردم و روی تخت نشستم.پتو را گرفتم و کشیدم ولی صنم هم چنان آن زیر مانده بود.با تعجب گفتم:
- صنم؟!بیا بیرون رفتن...
با صدایی پربغض گفت:
- نمی خوام!دوباره اذیتم می کنی صدام درمیاد آبروم می ره.
ابروهایم به خط رویش موهایم چسبیدند.از روی پتو بغلش کردم و آرام گفتم:
- تو که داشتی می خندیدی صنم!
با حرص و بغض گفت:
- بابا همه دار و ندارمو دید!
با نیش باز گفتم:
- حالا نه که تا حالا ندیده از این چیزا...
- گمشو!
- خوب الان چکار کنم که منو ببخشی؟بیا بیرون قول می دم کاریت نداشته باشم...بعدشم نگران رفتن آبروت نباش...کلا خانواده های اپن مایندی داریم ما!
به آرامی پتو را کنار زد.لب هایش را جمع کرده بود و چانه اش می لرزید.تیشرت را روی شانه اش مرتب کردم و با خنده گفتم:
- چقدر دل نازک شدی خانومم؟خبریه؟نکنه از بس فعالیت کردی جلو افتاده؟
ابتدا گیج نگاهم کرد؛طوری که انگار مشغول حل کردن معادله ده مجهولی است!
سپس پس از چند ثانیه که فهمید خواست جیغ بزند که آبروریزی چند دقیقه قبل یادش افتاد و لبش را گاز گرفت.مرا هل داد و روی شکمم نشست.مشغول قلقلک دادنم شد.مثل او قلقلکی نبودم ولی بی حس هم نبودم!
می خندیدم و آرام زا او می خواستم بس کند ولی بیش از حد سرگرم و مشغول بود که اهمیتی بدهد!
با خباثت گفت:
- اینم تلافی!بذار لباساتم دربیارم که وقتی مامان و بابا میان بی عفت شی قشنگ!
خندیدم و مچ دستان ظریفش را گرفتم.نشستم و دستانش را پشتش بردم.زمزمه کردم:
- این یعنی دیگه ناراحت نیستی؟
لب هایش را روی گلویم گذاشت و گاز کوچکی گرفت.نفس عمیقی کشیدم و با خنده نصفه و نیمه ای گفتم:
- گاز می گیری جوجو!نکنه این یعنی هنوز شکاری از دستم؟
- دلم می خواد...شوهر خودمه دوست دارم گازش بگیرم...
دستانش را رها کردم.کمرش را نوازش کردم و زمزمه کردم:
- چرا اصلیه رو جواب نمی دی؟
دستانش را در موهایم برد و مشت کرد.سرم را پایین آورد.همراهی اش کردم و بیخیال سوالم شدم...صنم تازگی ها به خیلی از سوال هایم این طوری جواب می داد!
سیاست زنانه که می گفتند همین بود؟!اگر همین بود که بد چیزی بود چون صنم تازگی ها خیلی مرموز و وحشتناک شده بود!
وقتی عقب کشید،در گوشش زمزمه کردم:
- تازه کشف کردم تو این شرایط و با این لباسا خیلی هلو میشی...از این به بعد همین جوری تیپ بزن،قلبم بیاد تو دهنم!
با شیطنت خندید.پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و به صدای خنده اش گوش کردم.صدای مورد علاقه ام در دنیا...
بینی ام را به بینی اش مالیدم و زمزمه کردم:
- ولی جدی امشب عالی بود صنم...ممنونم که...برای همه چی ممنونم...برای این که خودتو بهم دادی ممنونم...
دستش را در موهایم حرکت داد و با لبخند کمرنگی زمزمه کرد:
- لازم نیست تشکر کنی...من وقتی شادی تو رو می بینم خودمم شاد می شم...این خودش بهترین تشکره...
چشماشن را بست و نفسش را روی لب هایم بیرون داد:
-دوستت دارم...
گونه اش را نوازش کردم و زیر لب گفتم:
- دوستت دارم...
کار هر شب مان بود...اصلا انگار اگر یک شب این را به هم نمی گفتیم یک کار نیمه تمام داشتیم...
- اون عینکو بردار چشات ضعیف شدن.
صنم بدون این که توجهی به من بکند هم چنان نقاشی می کشید.شلوارک کوتاه قرمز و تاپ دکلته سفید تنش بود.من نمی دانستم این دختر سردش نمی شد؟!سردش نمی شد هم باید فکر قلب من را می کرد...!
کنار پای من روی زمین نشسته و کاغذش را روی میز گذاشته بود.من که دوربین بودم،داشتم عذاب می کشیدم تا برگه هایی را که از شرکت آورده بودم بخوانم و این خانم محترم عینک من را غصب کرده بود و اصلا هم به روی خودش نمی آورد!
- صنم؟
باز هم چیزی نگفت و فقط عینک را روی بینی اش بالا داد.
موهای بازش که فرهای بزرگ و قشنگی داشت به پاهایم کشیده می شدند.دسته ای از آن ها را پشت گوشش فرستادم و با ملایمت بیشتری گفتم:
- جوجوی من؟جوابمو نمی دی؟
لب هایش را به طور نامحسوسی جمع کرد ولی باز هم واکنشی نشان نداد.فکر کردم:
یعنی کاری کردم یادم نیست؟
یکی از مداد هایش افتاد.دستش را روی دو زانویم گذاشت و آن را برداشت.وقتی دوباره مشغول رنگ کردنش شد دستش را از روی پایم برنداشت.
با خودم گفتم:
خانوم منو به چشم گیره می بینه اون وقت جوابمم نمیده!
مشغول بررسی خاطرات آن روز شدم.جمعه بود و از صبح خانه بودم...دیشب که همه چیز درست بود...
از افکارم خنده ام گرفت...آدم نمی شدم!
صبح صبحانه خوردیم...بعد کمی با هم ول چرخیدیم و کار های مختلف کردیم...نقاشی،فیلم،پارک...بع د ناهار خوردیم و حالا هم که من داشتم کارهای شرکت را می کردم او مشغول نقاشی بود...
کمی بیشتر به مغزم فشار آوردم...چیز دیگری بود...
آرمیتا هم زنگ زده بود و بعد از ناهار کمی با هم حرف زده بودند...
چشمانم باریک شدند.این آرمیتای فلان فلان شده دوباره چه آشوبی درست کرده بود؟
با حرص گفتم:
- آرمیتا چی گفته؟
ابروهایش بالا رفتند و بالاخره نگاهم کرد.با ناراحتی گفت:
- به آرمیتا چه ربطی داره؟
و من فهمیدم که به آرمیتا ربط دارد!
خم شدم و بعد از کنار گذاشتن برگه ها یک دستم را دور زانوهایش و دست دیگرم را دور بالاتنه اش حلقه کردم.وای بلندی که بی شباهت به جیغ نبود گفت که به خاطر تعجب از حرکت ناگهانی ام بود.
او را روی پاهایم نشاندم و محکم گرفتمش.نمی توانست تکان بخورد و فقط با لب های جمع شده نگاهم می کرد.با جدیت و شمرده شمرده گفتم:
-صنم فقط بگو موضوع چیه.می دونی که آدم احمقیم و نمی فهمم...باید باهام حرف بزنی و بهم بگی...خواهش می کنم...
سرش را چرخاند.یکی از دستانم را از دورش باز کردم و با گرفتن چانه اش،صورتش را مقابل صورتم قرار دادم.با همان لحن فقط این بار سرد گفتم:
- وقتی دارم باهات حرف می زنم منو نگاه کن.می شنوم.
چشمانش در آن عینک بامزه به نظر می رسیدند ولی نمی توانستم توجه کنم...
دو روز بود که به شدت درد داشتم و تحمل این درد در سکوت،بی صبر و تحمل،کلافه،بی حوصله،غرغرو،بی اعصاب و بی ملاحظه کرده بودم.
اشک در چشمانش جمع شد.متوجه شدم که چانه اش را زیادی فشار می دهم و دردش می آید...شاید هم لحنم درد داشت...
دستم را شل تر کردم ولی رهایش نکردم.
صدایم را بلند کردم:
- جوامو بده!چه مرگته؟چرا حرف نمی زنی؟
اشک هایش سریع سرازیر شدند.بدنش در دستانم می لرزید.سرم را جلوتر بردم.با حرص گفتم:
- چرا هر چی می شه گریه می کنی؟کاری جز این بلد نیستی؟حرف بزن!
به سرعت تغییر کرده بودم.تا دو دقیقه پیش آرام بودم ولی حالا به شدت عصبانی بودم...
عینکم را از روی صورتش برداشتم و روی میز پرت کردم.با پوزخند تمسخرآمیزی گفتم:
- الان می بینی منو درست؟
سعی کرد تکان بخورد ولی محکم نگهش داشته بودم.داد زدم:
- تکون نخور!
- فراز؟
صدایش ضعیف و گرفته بود.با شنیدن صدایش کمی به خودم آمدم ولی هنوز از چیزی که نمی دانستم چیست عصبی بودم.
- چیه؟
نالید:
- پهلوم...
متوجه دستی شدم که انگشتانش در پهلوی صنم فرو رفته بودند.سریع دستم را برداشتم و تاپش را بالا زدم.
لبم را گاز گرفتم.جای انگشتانم قرمز بودند و قطعا کبود می شد.خم شدم و نرم پوست قرمز شده اش را بوسیدم.زیر لب با پشیمانی زمزمه کردم:
- معذرت می خوام...نفهمیدم دارم چکار می کنم...
با دستانش صورتش را پوشاند و هق هق کنان گفت:
- چی شده؟!تو که حالت خوب بود...
دستانم را دورش حلقه کردم و سرش را به سینه ام چسباندم.چطور دلم آمده بودم با جوجو موتوری ام این طور رفتار کنم؟!
مثل آدمی شده بودم که روی یک سرسره ی مواج سر می خورد...لحظه ای روی قسمت های مرتفع بودم و لحظه ای روی قسمت های کم ارتفاع تر...
با این حال خودم که می دانستم چه مرگم است و این اخلاق گندم از کجا آب می خورد...
- ببخشید صنمم...یه لحظه از خودم بیخود شدم...ببخش سرت داد زدم...
- ازت ترسیدم...
لبم را محکم تر گاز گرفتم و طعم شور خون را در دهانم حس کردم.
سرش را بالا آورد و با دستانش صورتم را قاب گرفت.پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و زمزمه کرد:
- چرا بهم نمی گی چی عصبیت کرده؟دو روزه این جوری هستی...
پس فهمیده بود و من احمق فکر می کردم نمی فهمد...
- من فکر کردم فهمیدی که...
حرفش را خورد.مشوک شدم.چیزی را پنهان می کرد...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۵۰ عصر
- چی صنم؟فکر کردی چی؟چیو فهمیدم؟
- هیچی.
سرش را دوباره چرخاند تا در چشمانم نگاه نکند...استعداد دروغ گفتن هم نداشت که!
تصمیم گرفتم بعد از رفتار زشتم تحت فشار قرارش ندهم و زمان دیگری ازش بپرسم.با این حال کنجکاوی اجازه نداد آدم باشم (!) :
- بگو چیو...
سریع جلو آمد و با بوسیدنم حواسم را پرت کرد و دهانم را بست.دختره ی عامل فتنه!
بیخیال موضوع شدم و به خودم قول دادم در اولین فرصت پیگیری کنم...
با ناراحتی گفت:
- اون قدر محکم لبتو گاز گرفتی خون اومده...
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
- با بچه ها بریم شمال؟
آن قدر ملتمسانه گفت که احساس کردم دلم می خواهد گریه کنم...!
- چرا که نه...کی میرن؟کیا میان؟
دهانش از شدت تعجب باز ماند.زیر لب گفت:
- فکر می کردم دوست نداری بری...
ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم:
- چی باعث شده فکر کنی من دلم نمی خواد برم مسافرت؟
- چون دو روزه خیلی سگ شدی...خودت نفهمیدی؟
از لحن حق به جانبش خنده ام گرفت.دستش را به کمرش زده بود و مسقیم در چشمانم چشم غره می رفت!
گفت:
- پرهام و نیکان و آترین و آبتین و نازنین و آرمیتا و آرمان.
خنده ام گرفت.همه "آ" داشتند!
با این حال از شنیدن اسم آرمان از دهانش اخم کردم.از همین الان حسودی ام می شد...یعنی آرمان هم همین طور بغلش می کرد؟
او را به خودم فشار دادم و بینی ام را در موهایش فرو بردم.یعنی آرمان هم همین طور او را بو می کشید؟
به آرامشی فکر کردم که او به من می داد...آرمان را هم همین طور آرام می کرد؟
به زیبایی ای خیره شدم که باید ازش محروم می شدم...آرمان هم همین طور تحسینش می کرد؟
به مهربانی و دل پاکش فکر کردم...آرمان هم همین طور دلش را خواهد شکاند؟
لعنتی...لعنت به من...لعنت ه این بیماری...لعنت به این درد...لعنت...
صنم تعجب کرده بود ولی انگار حال و هوایم را می فهمید و حرفی نمی زد،با این که نمی دانست دلیلش چیست...
دلم نمی خواست تنها بماند ولی تصور بودنش با فرد دیگری دیوانه ام می کرد...کاش می توانستم پیشش بمانم...بآن وقت با هم تا آخر دنیا می رفتیم و از همه رد می شدیم...می رفتیم جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشد و هیچ اتفاقی نیوفتد....تا آخرِ هر چه که بود کنار هم می ماندیم...دور از هر بیماری...دور از هر دردی،چه جسمی و چه روحی...دور از هر جدایی...دور از هر بهانه ای...دور از هر تقدیری...
لعنت به سرنوشت...
لعنت به بغضی که هر لحظه بیشتر راه گلویم را می بست...
لعنت...لعنت...لعنت...
لعنت به عقربه هایی که انگار با هم کورس گذاشته بودند...لعنت به نوری که رفتن و آمدنش خبر از گذشت یک روز دیگر می داد...و همین طور نزدیک شدن به پایان،به اندازه یک روز...
کاش می توانستم همیشه همین طور در آغوشم نگهش دارم و پنهانش کنم...طوری که هیچ کس متوجهش نشود...
کاش...فقط کاش می شد...
پر شدم از "کاش" هایی که "شد" نمی شدند...کاش هایی که آتشم می زدند و هیچ کس نمی فهمید...
لعنت به این آتش سوزان و غیر قابل تحمل...
نمی خواستم خاکستر شوم ولی...شده بودم...آرام و بی صدا...ترسم از این بود که فرو بریزم و سیاه شوم...
خاکسترم هم پر از حسرت زندگی بود...
لعنت به هر چه حسرت بود...
فصل پانزدهم
- صنم نمی خوابی؟
با خنده نگاهم کرد و گفت:
- تو ماشینای دور و بر دختر خوشگل نیست که بخوای مخشو بزنی.چرا بخوابم پس؟
خندیدم و گفتم:
- آخه دیشب نخوابیدی...چهار صبحم یه خروس بی محل زنگ زده بیدارت کرده...گفتم شاید خوابت بیاد.
- نمیاد.هیجان دارم.
لبخندی روی لب هایم نشست.چقدر راحت فراموش می کرد رفتار های تلخم را...شاید هم فراموش نمی کرد و تنها به رویم نمی آورد...
هر چه که بود مرده ی این اخلاقش بودم!
- آخرین بار کی رفتی مسافرت؟
لبخندش محو شد و کمی فکر کرد.زیر لب گفت:
- وقتی مامان بود...بعد از اون اون قدر گوشه گیر بودم که آبتین با کتکم نمی تونست منو جایی ببره...یه بار بعدش هم وقتی چهارده سالم بود به زور منو برد که مانیا سر به سرم گذاشت منم جیغ و داد راه انداختم و گریه کردم...آبتینم که دید این جوری نمیشه برم گردوند...
ابروهایم بالا رفتند.با تعجب گفتم:
- از این اخلاقام داشتی و رو نمی کردی؟
به آهستگی گفت:
- دست خودم نبود...بابا هم باهامون اومده بود و دیبا رو هم آورده بود...از اون جایی که همه شون فقط بلد بودن زخم زبون بزنن و به جای مرهم خودشون درد باشن...نمی تونستم جایی رو که اون داره توش نفس می کشه رو تحمل کنم...سال مامانم بود...
ساکت ماندم.دستش را گرفتم و زیر دستم روی دنده گذاشتم.حرف خاصی بین مان رد و بدل نشد و من برای این که حالش را خراب کرده بودم در سکوت به خودم فحش می دادم.
گوشی ام که روی داشبور بود زنگ خورد.گفتم:
- صنم برش دار بذار رو اسپیکر.
به محض این که این کار را کرد،صدای پر از خنده آبتین که پشت سر هم جملات را ردیف می کرد در ماشین پیچید:
- مرده شورتو ببرن مرتیکه چرا عقب افتادی؟...بد نیست شبا یکم دست از سر کچل خواهر من برداری به جاش بگیری بکپی که تو جاده دنده عقب نری...من و نازنین با این حالمون از شما جلوتریم...اصلا می گم نکنه زدی کنار جاده خواهرمو خفت کردی؟!حالا که این طور شد الان دور می زنم...
داد زدم:
- آبتین خفه شو!
صنم از جا پرید ولی آبتین بی پدر و مادر فقط خندید.با حرص و خنده گفتم:
- می دونستی رو اسپیکر بود و صنمم همه رو می شنید؟
گونه های صنم تا حدودی سرخ شده بودند.آبتین بلافاصله خفه شد.بعد از چند ثانیه با حرص گفت:
- گوشیتو خودت جواب بده کثافت!نمی گی بت برادر جلو خواهرش می شکنه؟
با نیش باز گفتم:
- می خواستی هر چی از دهنت دراومد نگی...در ضمن کنار جاده نگهم داشته باشم به تو مربوط نیست...دلیل نمی شه چون به خاطر شرایط نازی نمی تونی کنار جاده نگه داری زنگ بزنی به ما ضدحال بزنی!
صدای اعتراض نازنین در گوشی پیچید:
- خجالت بکشید!
لبم را گاز گرفتم و با صدای بلندی گفتم:
- آبتین رو اسپیکر بود؟!
آبتین که صدای غش کردنش از خنده می آمد گفت:
- آره...تا تو باشی گوشیتو دست زنت ندی!آبجی من از همین جا عذرخواهی می کنم بابت الفاظ رکیکی که این شوهر بیشعورت گفت...
صنم با لبخند کوچکی گفت:
- قطع کن نازی.
و نازنین هم آماده به خدمت قطع کرد!
صنم از بین دو صندلی جلو به عقب خم شد و نایلون لواشک هایی را که به خاطرشان از بقیه عقب افتاده بودیم برداشت.با تردید گفتم:
- صنم معلوم نیست اینارو چطوری می سازن یه وقت...
با هیجان مقداری از لواشک های قرمز را در دهانش گذاشت و گفت:
- بیخیال فراز!
با اشتیاق عجیبی می خورد و من نگران این بودم که حالش بد شود.
مقداری از آن را برداشت و مقابل دهانم گذاشت.وقتی دید حرکتی نمی کنم آن را به لبانم چسباند و دستانش را فشار داد تا به زور لواشک محبوبش را به خوردم بدهد!
انگشت اشاره اش را که در دهانم بود گاز گرفتم و نگه داشتم.با خنده گفت:
- فراز ول کن.
جلو آمد و گونه ام را بوسید و سعی کرد خرم کند:
- ول کن دیگه!
نیشم باز شد و دندان هایم را از انگشتش جدا کردم.
تکه ی کوچک را خوردم و از شدت ترش بودنش برای لحظه ای چشمانم را بستم.با خنده گفتم:
- نخور فشارت میوفته!
ولی کو گوش شنوا...
ولی صنم هم چنان می خورد و به حرفم گوش نمی داد.
صبح روز اول فروردین بود و با تماس آرمان ساعت چهار از خواب بیدار شدیم،وسایلمان را از قبل جمع کرده بودیم ولی حدود یک ساعت راه افتادنمان طول کشید.قرارمان خانه ی آبتین اینا بود و از آن جا راه می افتادیم.قرار بود به ویلایی برویم که متعلق به عمه ی مسن پرهام بود.پرهام می گفت چون نمی تواند به مسافرت برود هر سال با اصرار زیادی کلید آن جا را به پرهام می دهد تا با نیکان به آن جا بروند!
دوباره گوشی زنگ خورد.صنم با اعمال شاقه طوری گوشی را روی اسپیکر گذاشت که کثیف نشود:
- سلام فری.کجایید؟
چشمانم را چرخاندم.پرهام دیوانه!
- یکم ازتون عقبیم.شما کجایید؟
- آبتین گفت نازنین نتونسته صبحونه بخوره و نگرانه...آترینم این ور منو کشت از بس گفت بابا املت می خوام...نیکانم هی می گه...
صدایش را نازک کرد و با ادا گفت:
- بچه ام گرسنه اس پرهام یه جا نگه دار دو لقمه غذا تو دهنش بذارم.
صدای خنده ی آترین را شنیدم و نیشم باز شد.دلم برای آن بچه ی شیرین و دوست داشتنی که مدتی بود نتوانسته بودم مثل قبل با او وقت بگذرانم تنگ شده بود.پرهام ادامه داد:
- دیگه خانوم نمی دونن بچه اش به اندازه کافی اون پشت به خزانه اش دستبرد می زنه و نیازی به نگرانی نیست...حالا همه اینارو گفتم که بگم اولین رستورانی که دیدی نگه داری بریم یه چیزی بخوریم.راستی شما در چه حالین؟
با نیشخند گفتم:
- صنم دو کیلو لواشک خورده با شکم خالی.به زور یه ذره تو حلق منم کرده.
پرهام با خنده گفت:
- تنها خوری؟
- نترس مجبورم کرد کل لواشکای طرفو بخرم...تا آخرین روزیم که هستیم همش در حال خوردن باشیم تموم نمیشه!
- چه خوب...راستی بهش بگو این همه نخوره حالش بد می شه.
برای صنم ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- گفتم کیه که گوش کنه.فعلا پرهام.
- فعلا فری.
قطع کرد.چقدر وقتی نیکان کنارش بود آدمانه حرف می زد!
کنار زدم و کنار ماشین پرهام و آبتین و آرمان نگه داشتم.صنم سریع پیاده شد.من هم به این همه اشتیاقش لبخندی زدم و پیاده شدم.
به دنبالش وارد رستوران کوچک شدم.صنم سریع کنار آرمیتا نشست و چیزی در گوشش گفت.آرمیتا نیشش باز شد و گفت:
- بله منم اگه...
با دیدن من حرفش را خورد و نیشش را بست.در حالی که از شدت کنجکاوی رو به مرگ بودم کنار صنم نشستم.
آترین ذوق زده گفت:
- فراز اونیو که گفتم آوردم.
برایش ابرو بالا انداختم و شستم را نشانش دادم.خندید و دوباره مشغول بازی با تبلتش شد.
دیروز به من اس زده بود که فیلمی دانلود کرده و آورده که همه با هم ببینیم.اسمش را نمی دانست و گفته بود هنوز وقت نکرده خودش ببیند.
پرهام با خنده گفت:
- هوی!به بچه من فحش نشون نده ها!
متوجه آرمان شدم که با اخم به صنم نگاه می کرد.آن قدر نگاهش کردم تا این که نگاهش را به سمت من چرخاند.مثل خودش اخم کردم و با نگاهم پرسیدم:
به چه حقی به زن من چشم غره می ری؟
او هم تنها سرش را به چپ و راست تکان داد و سپس نگاهش را به میز دوخت.آرمیتا و صنم در گوش هم حرف می زدند و صنم بر خلاف آن چیزی که نشان می داد عصبی بود و این را فقط من می فهمیدم.آرمیتا بی خیال بود و انگار سعی می کرد صنم را دلداری بدهد و از نگرانی دربیاورد.موضوع چه بود؟!
نیکان لقمه لقمه غذا در دهان آترین می گذاشت مبادا آترین مجبور نشود لحظه ای نگاهش را از صفحه ی آن عامل فتنه بگیرد!
پرهام با بی خیالی به غذای آترین ناخنک می زد و چشم غره های نیکان را به جان می خرید.آرمان هم هم چنان متفکرانه به میز خیره شده بود.فکر این که به صنم فکر می کند برای لحظه ای عصبانی ام کرد و ابروهایم در هم گره خوردند.
آبتین دستش را دور نازنین هشت ماهه حلقه کرده بود و مثل نیکان غذا در دهانش می گذاشت.با دیدن زن ذلیلی اش نیشم باز شد.
صنم صاف سرجایش نشست و انگار که تازه متوجه حضور من شده باشد،رنگش پرید.پرسید:
- حرفای مارو شنیدی؟
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و گفتم:
- بستگی داره چی می گفتید.
نمی دانم چرا ولی انگار خیالش آسوده شد و نفس عمیقی کشید.
نیکان که انگار حواسش به صنم بود اخم ظریفی کرد و گفت:
- صنم جان یه لحظه میای بیرون؟
جان گفتن نیکان به معنی دردسر برای فرد مخاطبش بود...!
صنم سرش را تکان داد و به دنبال نیکان رفت.آترین اعتراض کرد:
- پس من چی می شم؟
پرهام با نیشخند گفت:
- بزرگ.
آترین زبانش را برای پدرش درآورد و گفت:
- اون که مال خودته...تازه شم من که می دونم حسودیت می شه اینارو می گی...مامان می گفت قبل از این که من باشم غذا دهنت می ذاشته...برای همین درکت می کنم و این یه بار رو با بزرگواری از خطات چشم می پوشم.
پرهام با چشمان گرد شده نگاهش کرد و همه جز آرمان و من خندیدند.آرمان در همان حالت قبل قرار داشت و من حواسم به نیکان و صنم بود که از پشت شیشه ها مشخص بودند.
صنم دستانش را مقابلش در هم گره کرده و سرش در یقه اش بود.این یعنی خجالت زده بود...یا شاید هم پشیمان...قضیه چه بود؟!دیگر داشتم از فضولی تجزیه می شدم!
نیکان هم با جدیت چیزی را می گفت.وقتی حرف هایش تمام شد جلو رفت و صنم را در آغوش گرفت.چشمانم کمی گرد شدند و ابروهایم بالا رفتند.
صنم کمی زیر لب حرف زد و بعد از مدتی به درون رستوران برگشتند.
با اخم به صنم نگاه کردم.تقریبا مطمئن شده بودم چیزی را از من مخفی می کند.وقتی کنارم نشست به او توجهی نکردم.از این که چیزی را از من مخفی کند متنفر بودم و این بار اولی بود که این اتفاق می افتاد؛به علاوه همین تازه بودن قضیه باعث نگرانی ام هم شده بود چرا که باید موضوع مهمی می بود که...
سرم از این همه فکر درد گرفت.تمام مدت در برابر حرف های همه فقط زوری لبخند می زدم و چیزی نمی گفتم.صنم هم متوجه شده بود ولی واکنشی نشان نمی داد.اوضاع خراب تر از آنی بود که فکرش را می کردم...
غذای همه که تمام شد،دوباره راه افتادیم.حدود دو ساعت دیگر راه بود.
در ماشین سکوت بدی برقرار شده و ضبط هم بر خلاف همیشه خاموش بود.جو سنگین بود و صنم عصبی به نظر می آمد.او که همان اولش حالش خوب بود؟!پس چه شده بود؟!
پس از حدود نیم ساعت زمزمه کرد:
- فراز؟
جوابش را ندادم.دلخور بودم و بیشتر از آن نگران...
دستش را روی دستم که روی دنده بود گذاشت و ملتمسانه دوباره صدایم زد:
- فراز؟
نرم شدم:
- ها؟
ولی نه در آن حد که!
صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم.دستش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت.زیر لب گفت:
- چرا باهام حرف نمی زنی؟قهری؟
- قهر نیستم.فقط فکر می کردم اون قدری بهم نزدیکیم که چیزی رو ازم مخفی نمی کنی...تازه دو نفر دیگه رو قابل می دونی که بهشون بگی ولی من نه...
رنگش دوباره پرید.دیوانه شده بودم!چرا به حرف نمی آمد؟!
- چیزی رو ازت مخفی نکردم...
مطمئن بودم می داند که می دانم دروغ می گوید ولی تلاش مذبوحانه اش عصبی ترم می کرد...
به خودم گفتم:
- تو که چند روزه به این بدبخت بی دلیل پرخاش می کنی...حداقل الان دلت خوشه که امروز دلیل داری...!خاک بر سرت مرتیکه ضعیف سست عنصر...اصلا تو که تحمل یه درد کوچیکو نداری چرا زن گرفتی؟!
درد کوچکی نبود ولی با خودم موافق بودم...
به نرمی گفتم:
- ببین صنم...فکر کنم می دونی از دروغ متنفرم...حداقل بگو آره ازت مخفی کردم...مطمئن باش اون جوری کمتر ناراحت می شم...
زیر لب گفت:
- مگه تو باید همه چیو بدونی؟
از جواب نسبتا بچگانه اش لبخندی روی لب هایم نشست که سریع کنارش زدم تا پررو نشود.با جدیت گتم:
- من باید هر چیزی رو که به تو مربوطه بدونم صنم...
با تخسی گفت:
- چرا؟!خوب شاید دلم نخواد بهت بگم یا این که بدونی...
سکوت کردم.چطور باید با این بچه ی لجباز کنار می آمدم؟!او این رفتار من را فضولی قلمداد می کرد...
- صنم فعلا بیخیال می شم چون نمی خوام با بحث کردن این سفرو زهرت کنم...ولی فکر نکن یادم رفته یا این
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۵۱ عصر
که بیخیالش شدم...بعدا مفصل بازجویی می کنم ازت...
لب هایش را جمع کرد و با حالت قهر رویش را برگرداند ولی آسوده خاطر بود...
نگرانی ام بیشتر شد.چی بود که نمی خواست من بفهمم؟
ماشین آرمان کنار ماشین ما قرار گرفت.آرمیتا به من اشاره کرد که صنم را صدا کنم.به رو به رو خیره شدم و گفتم:
- آرمیتا کارت داره.
صنم سرش را چرخاند و با دیدن آرمیتا لبخند کوچکی زد.نکند داشتند توطئه ای چیزی برای ما می چیدند؟!
به آرمان نگاهی انداختم.هم چنان متفکر و اخمو بود.تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم.پایم را روی گاز گذاشتم و فشار دادم.صنم به صندلی چسبید و با خنده گفت:
- کورس گذاشتید؟
با نیشخند گفتم:
- می خوام بذارم اگه یاین آرمان از گوشت تلخی دربیاد یکم.
صنم با تعجب گفت:
- اتفاقا منم فهمیدم...آرمان همیشه لوده بازی درمیاره و همه رو می خندونه ولی امروز ساکت بود و هیچ حرفی نمی زد...
برای لحظه ای توجهش ناراحت شدم ولی به خودم گفتم:
دیوانه صنم نمی دونه تو براش چه نقشه ای کشیدی که!او الان فقط به عنوان یه دوست به آرمان توجه می کنه...
آرمان که انگار متوجهم شده بود،لبخندی روی لب هایش نشست و علامت داد که بدانم موافق است.
صنم زیر لب گفت:
- انگار محرمه که ضبطو خاموش کرده نشسته سر جاش...
لبخندی زدم،ضبط را روشن و صدایش را زیاد کردم.
صدای خواننده در ماشین پیچید:

Cold as ice
And more bitter than a December
Winter night
That's how I treated you
And I know that I
I sometimes tend to lose my temper
And I cross the line
Yeah that's the truth

I know it gets hard sometimes
But I could never
Leave your side
No matter what I say
'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

اجازه ندادم آرمان سبقت بگیرد و جلویم بیاید.با دیدن آرمان حس کردم می خندد.پس موفق شده بودم...

All along
I tried to pretend it didn't matter
If I was alone
Deep down I know
If you were gone
For even a day I wouldn't know which way to turn
'Cause I'm lost without you

I know it gets hard sometimes
But I could never
Leave your side
No matter what I say

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now
But I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

I get kind of dark
Let it go to far
I can be obnoxious at times
But try and see my heart
'Cause I need you now
So don't let me down
You are the only thing in this world
I would die without

هر چه سعی کردم ببرم و جلو بزنم نشد.باید اعتراف می کردم رانندگی آن بیشعور از من بهتر بود!

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know my self

آهنگ مقداری از احساسات و حرف های من را می گفت...
گاهی اوقات اعصابم بهم می ریخت و با صنم بدرفتاری می کردم ولی در آخر باز هم به پیشش بر می گشتم.بدون او نمی دانستم که هستم و چرا هستم...
او مرا بهتر از هر کس دیگری می شناخت و می توانست درکم کند...همیشه وقتی با او بدرفتاری می کردم متقابلا واکنشی نشان نمی داد و سعی می کرد درکم کند...
من واقعا بی لیاقت بودم...
گوشی ام زنگ خورد.صنم که دیگر می دانست باید چکار کند،آن را برداشت و روی اسپیکر گذاشت:
- به آقای بازنده!چطوری؟!پماد سوختگی آوردم با خودما...
خندیدم و گفتم:
- قبول نیس آقا!تو رانندگیت از من بهتره!
از دلیلی که آوردم او هم خندید.پس از چند لحظه کاملا جدی شد و گفت:
- فراز باید درباره یه چیزی باهات حرف بزنم.
نگران شدم:
- چی؟
- فکر کنم خودت امروز فهمیدی چی.
فکر می کردم منظورش قضیه ای باشد که تنها صنم و آرمیتا و نیکان از آن خبر داشتند.
- تو می دونی؟
منظورم را فهمید:
- آره.وقتی رسیدیم نرو تو منتظرم بمون.
- اوکی حله.
- مراقب باش.فعلا.
- فعلا.
صنم قطع کرد و گوشی را روی داشبورد گذاشت.به نظر می آمد او هم منظور آرمان را فهمیده است.خدایا چرا مثل فیلم های شرلوک هلمز شده بودیم؟!
- فراز یه چیزی بگو.
به زور جلوی خودم را گرفتم تا لبخند نزنم.می دانستم حرف نزدنم چقدر حرصش می دهد و عصبی اش می کند.باز هم چیزی نگفتم.کلا کرم داشتم!
بغض کرد و طبق معمول لب هایش جمع شدند...!
با صدای گرفته و پر از بغضی گفت:
- ببینم می تونی این مسافرتو جهنم کنی یا نه!
آه طولانی کشیدم.من باید با این جوجه موتوری لجباز حرف گوش نکن پنهانکار دوست داشتنی حرص درآر فسقلی چکار می کردم؟!
نه می توانستم برای تنبیهش حرف نزنم و نه می توانستم عادی رفتار کنم.با کلافگی گفتم:
- صنم خودت بگو باهات چکار کنم؟!
سریع گفت:
- دوستم داشته باش!
نتوانستم جلوی قهقهه ی بلندم را بگیرم.با خنده گفتم:
- اینو که دارم دختر خوب!کلا گفتم!
با شیطنت گفت:
- می تونی بزنی کنار!
دوباره خندیدم.عجب جوجه ای بود ها!
- اگه بزنم کنار داداشت بر می گرده می برتمون کمیته!
خندید و گفت:
- البته اگه وقت کنه و دست از سر کچل نازنین برداره!
با لحنی که نشان می داد چندشم شده است گفتم:
- اَی اَی اَی!دیدی چه جوری غذا می ذاشت دهن زنش؟!دهن آترینم این جوری غذا نمیذارن!
با خباثت گفت:
- تو هم غذا دهن من میذاری!
با نیشخند گفتم:
- اون مال خلوت شاعرانه مونه نه رستوران کنار جاده ای!نمی گه مردم دلشون می خواد؟!
- اگه حسودیت شده وقتی رسیدیم چند وعده غذا تو حلقت می کنم چطوره؟!
- بد فکری نیست!فقط بریم بشینیم کنار آرمان شاید آدم بشه بره زن بگیره!
این را از قصد گفتم تا واکنشش را ببینم.مثل زن ها حساس شده بودم!
صنم بلند خندید و گفت:
- بیا گیسو رو براش بگیریم!
از واکنش بیخیالش،دروغ چرا،در دلم عروسی برپا کردند!
با تردید گفتم:
- گیسو؟
با حرص و خنده گفت:
- همون که تو عروسی آبتین داشت با من حرف می زد و کرم می ریخت!
کمی فکر کردم.
آها!همان دختر ایکبیری که دلم می خواست موهایش را بکشم!
از مسخرگی فکرم خنده ام گرفت.البته حواسم بود که جوجه ام چقدر راحت حال و هوایم را عوض کرد و کاری کرد که موقتا هم که شده فراموش کنم...
- فراز؟
- جانم؟
- هیچی.
اصرار نکردم تا بگوید چون می دانستم دوباره حساس می شود و بحث پیش می آید.چه وضعی بود ها!
در ادامه ی راه حرفی جز صحبت های معمولی رد و بدل نشد.انگار هم فکر او مشغول بود هم من...
به ویلا که رسیدیم صنم ذوق زده گفت:
- آخ جون!نمی دونستم کنار دریاست!
با مسخرگی گفتم:
- هر چه از و به عمه رسد نیکوست!
خندید و گفت:
- دیوونه!
وقتی که پارک کردم،بلافاصله پیاده شد و به بررسی اطرافش پرداخت.نیکان و نازنین و آرمیتا و آترین که تا گردن در تبلتش فرو رفته بود به او پیوستند.
حمالان فلک زده (آبتین،آرمان و پرهام) هم مشغول جابجایی چمدان ها و بارهای خانم ها بودند!
چمدان عظیم الجثه (!) صنم و چمدان کوچک خودم را برداشتم و به سمت آن سه رفتم.
- آرمان تو هم یکیو می آوردی!من الان این جوری معذبم...
- راست می گه...تحمل نگاه حسرت بارت به اتاقای ما رو ندارم...
آرمان به خنده پس کله ی هردوشان زد و گفت:
- برید گم شید بیشعورا!هر چی هیچی نمی گم بدترش می کنن!
رو به آبتین کرد و با خباثت گفت:
- تو دیگه چه زری می زنی؟!نه که خیلی دستت بازه؟!
آبتین که از خنده سرخ شده بود مثل آرمان محکم پس کله اش زد (و باعث شد سر آرمان دو متر به جلو پرت شود!) و گفت:
- تا چشات دربیان مرتیکه بی حیا!
- کی به کی می گه!
سپس به من اشاره کرد و گفت:
- از این یاد بگیرید!عین بچه آدم سرش به کار خودشه و هی زنشو به رخ من نمی کشه!
مات نگاهش کردم و در دلم گفتم:
- اتفاقا دارم زنمو دو دستی می دم دستت...
انگار خودش هم متوجه فکرم شد چرا که نیشش سریع بسته شد و اخم کرد.
آبتین از همه جا بی خبر گفت:
- ادامه بحث شیرینو داخل ساختمون می ریم چون خانوما دارن با شلاق میان سمتمون تا حرکتو سریع کنن!
از حرفش هر سه خندیدیم و وارد خانه شدیم.
حصار فلزی مشکی رنگی دورتادور حیاط بزرگ بود.خانه ی دو طبقه ی بزرگی که به نظر حداقل شصت سال را داشت داخل آن حصار قرار داشت و نمایش حسابی قشنگ و نوستالژیک بود...!
وارد خانه شدیم.با وجود این که یک سال بود کسی به آن سر نزده بود،از تمیزی برق می زد.با تعجب پرسیدم:
- این جا چرا تمیزه پری؟
پرهام به خاطر اسمی که رویش گذاشته بودم،یک چسم غره ی سوراخ کن به من رفت و گفت:
- نمی دونستیم سوسک حموم با خودمون میاریم و به فاضلاب عادت داره!
آرمان از خنده ترکید و آبتین قهقهه زد.هر دو چمدان هایشان را زمین گذاشتند و خندیدند.خودم هم خنده ام گرفته بود.در بین خنده ام گفتم:
- خاک بر سرت پری!منظورم این بود که کسی این جا نبوده پس چرا این قدر تمیزه؟!
با بی خیالی گفت:
- دو نفرو فرستادم این جا رو تمیز کنن سه چهار روز پیش!
به طبقه ی بالای خانه نگاه کردم.چهار در داشت.
پرهام گفت:
- سه تاش اتاق خوابه و یکیش حمومه.یه اتاقم این پایین هست که به خاطر شرایط نازی می دیمش به آبتین اینا.
نازنین که همراه چهار نفر دیگر رسیده بود و مثل ما ویلا را بررسی می کرد،لبخند تشکرآمیزی به پرهام زد.
خدایا چقدر این زن آرام و ملایم بود!حتی نگاه کردن به او تمام هیجان و بی قراری را از آدم می گرفت!چطور این همه ساکت بود؟!خسته نمی شد؟!
- اتاقای بالا رو هم هر کدومو می خواین انتخاب کنین...ببینید چه شانسی دارید!همه تون دوتایی هستین ولی من و نیکان باید این سرخر خدایی رو تحمل کنیم!
همه خندیدند و آترین سرش را بالا آورد.با گیجی گفت:
- ها؟!
پرهام با خنده گفت:
- هیچی عشقم تو مشغول باش!
آترین به او از اخم های مدل نیکانی کرد و دوباره سرش را در تبلتش فرو برد.
من و صنم اتاق آخر قبل از حمام را انتخاب کردیم.تمام وسایل درون اتاق بنفش و زرد بودند و حسابی صنم پسند!
نیکان و پرهام و آترین اتاق وسطی را انتخاب کردند که تمامش مشکی و سفید بود.آرمان و آرمیتا هم اتاق اولی که تماما آبی و قرمز بود.آبتین و نازنین در اتاق پایین بودند که فیروزه ای و سفید بود.
حدود یک ساعت بعد و زمانی که همه چمدان هایشان را در کمد ها خالی کرده و لباس هایشان را عوض کرده بودند پایین رفتیم.نازنین میان آن ها نبود.نیکان با نگرانی پرسید:
- حالش خوبه؟
آبتین گفت:
-آره خوبه فقط یکم خسته بود گفتم بخوابه.دیشب از بس کمردرد داشت نتونست عین آدم بخوابه.
آرمان با نگاه به من اشاره می کرد.یادم افتاد که نتوانستیم آن بیرون حرف بزنیم.به دنبالش بچه ها را که مشغول برنامه ریزی برای آن روز و روز های بعدش بودند،تنها گذاشتم و بیرون رفتم.آرمان بلافاصله بعد از بسته شدن در با کلافگی آهی کشید و دستش را در موهایش فرو برد.به آهستگی گفتم:
- موضوع چیه آرمان؟
- فراز؟
- بله؟
- صنم داره یه چیز مهمو ازت مخفی می کنه.
اخم کردم و با حرص گفتم:
- اونو که خودم فهمیدم نابغه!نزدیک یه هفته اس که یکم عجیب شده ولی تازه امروز صبح مطمئن شدم که داره چیزی رو ازم مخفی می کنه.تو می دونی چیه؟
لبش را گاز گرفت و زیرچشمی با تردید نگاهم کرد.برای حرف زدن تشویقش کردم:
- خوب؟
با شرمندگی دستی به گردنش کشید و با سری به زیر انداخته گفت:
- حقیقتش من...دیروز ناخواسته...به حرفای صنم و آرمیتا پشت تلفن گوش کردم...در واقع فقط حرفای آرمیتا رو می شنیدم...
مکثش طولانی شد.با بی قراری گفتم:
- خوب؟!
- فراز فکر کنم قضیه یکم...خوب آرمیتا می گفت الان که دو ماه گذشته...بذار یه ماه دیگه هم بگذره دیگه نمی تونه کاریش بکنه...بعدش هم گفت شانس بیاری تا یه ماه دیگه هم مشخص نمی شه...
تکه هایی در ذهنم کنار هم قرار می گرفتند و فکری ناخوشایند می ساختند.نکند این ماه ها مربوط به...
- خوب می دونی...بعدش گفت اصلا چرا این کارو کردی؟مگه مغز خر خورده بودی؟اگه قبولش نکنه چی؟...بعد صنم یه چیزی گفت و آرمیتا پشت بندش گفت از بس بی حواسی...حالا دیگه کاریه که شده...از قصدم که نبوده...
اخمم لحظه به لحظه شدیدتر می شد.نکند...
- فراز من...فکر کنم که...البته این چیزیه که از حرفاشون به فکر من رسید ها...
وقتی حال زار من را دید سریع گفت:
- اصلا بیخیال...شاید چیز مهمی نباشه...من فقط فکر کردم بهتره بدونی...معلوم نیست که...
- حامله باشه؟
صدایم خشک،بی احساس و گرفته بود.
آرمان نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- منم همین فکرو کردم ولی...قبل از این که مطمئن شی به روش نیار...یه وقت دیدی کلا موضوع یه چیز دیگه بود و ما بیخود این همه سناریو ساختیم...
درست صدایش را نمی شنیدم.چطور توانسته بود این کار را بکند؟!او که می دانست دو روز دیگر می افتم و می میرم،چرا یک بچه ی مزاحم وارد زندگی کوتاه و ناپایدارمان کرده بود؟!دلش برای من نه،برای خودش نه،برای آن بچه نسوخته بود که یا باید بی پدر یا با ناپدری بزرگ می شد؟!
اصلا چرا به من حق انتخاب نداده بود؟!این بچه نصفش مال من بود!شاید من از بچه ها متنفر بودم و دلم نمی خواست هیچ بچه ای داشته باشم...
گذشته از همه ی این ها...شاید آرمان نمی خواست بچه ی من را بزرگ کند!چه می شد اگر به خاطر آن بچه دلش نمی خواست با صنم ازدواج کند؟!
مطمئن بودم صنم به خاطر ظاهر زیبایش،حتی با وجود یک بچه خواستگارانی خواهد داشت ولی من به چه کسی می توانستم به اندازه آرمان اعتماد داشته باشم که مراقبش باشد؟!
چه می شد اگر این بچه باعث ناراحتی و بدبختی اش می شد؟!
احساس تنفر عجیبی نسبت به این بچه ی معصوم و ریزه میزه که هنوز وجودش اثبات نشده بود داشتم...این بچه چه سالم می بود چه نه،چه دختر می بود و چه پسر،در قلب من هیچ جایی نداشت و نخواهد داشت...
من از این بچه که باعث ناراحتی مادرش می شد متنفر بودم...
من از مادر این بچه که با داشتنش ثابت کرده بود من هیچ جایی در تصمیماتش ندارم دلخور بودم...خیلی...
از خودم که از همان اول با دوست داشتن صنم زندگی اش را نابود کرده بودم متنفر بودم...
در آن لحظه از همه چیز متنفر بودم و فقط دلم می خواست حرصم را سر یک نفر خالی کنم...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۵۴ عصر
وقتی به ماشین رسیدیم او را کنار ماشین نشاندم و به در صندلی عقب تکیه دادم.در جیب هایم به دنبال سوییچ گشتم ولی پیدایش نکردم.روی زمین زانو زدم و وحشیانه در جیب هایش به دنبال سوییچ آن فرغون لعنتی گشتم...- نیست...نیست...فراز چرا امروز همش جر می زنی؟!هق هق کنان با مشت هایم به ماشین کوبیدم...دستانم بی حس شدند و احساس می کردم که خرد شده اند...آن سوییچ لعنتی که زندگی من و گلی و پدرش بهش بستگی داشت کدام گوری بود؟!با رسیدن فکری به مغز قفل کرده ام خواستم سریع بلند شوم و بدوم که پایم پیچ خورد و دوباره با صورت روی ماسه ها افتادم.دوباره بلند شدم و به سمت همان نقطه ای دویدم که فرازم در آن خوابیده بود...همان نقطه ای که ابتدا و انتهای دنیایم را نشانم داده بود...سوییچ نبود!با زانوهایم روی زمین افتادم و هق هق کنان دستانم را ماسه های نرم فرو بردم.دستم را جسم سردی خورد.همین جا بود!آن را برداشتم و دوباره به سمت فراز برگشتم.در طول راه چندین بار زمین خوردم ولی اهمیتی نمی دادم.مهم باز شدن چشمان شوهر و پدر بچه ام بود که اگر باز نمی شدند،چشمان من هم بسته می شدند...با دستان لرزانم در ماشین را باز کردم و ه هر زحمتی بود او را روی صندلی کمک راننده نشاندم.گلی با دردی که هر لحظه بیشتر می شد و مستقیما به قلبم می رفت اعتراضش را نشان می داد ولی من می گفتم:هیــــــــــس!بابا مهم تره!پشت فرمان نشستم و با دستانی لرزان سعی کردم کلید را در جایش قرار دهم ولی تمام مدت خطا می رفتم.التماس کردم:- تو رو خدا...عجله دارم...اگر فراز را به ویلا بر می گرداندم،به خاطر بچه ها هم که شده بود چشمانش را باز می کرد...او تا این حد هم به قوانین بازی پایبند نبود..بود؟!..چه می شد یک بار هم که شده بیخیال برد می شد؟!با آشفتگی رانندگی می کردم و چندین بار نزدیک بود به ماشین های دیگر بزنم یا این که در دره پرت شوم.نگاهی به فراز انداختم.چشمانت را بسته نگه دار پسر لجباز...ببینم تا کی می توانی این نقش را بازی کنی؟!تو مال خاک و خواب نیستی...تو مال من و بیداری هستی...باید در آغوش من باشی نه زیر خروار ها خاک...!اشک هایم هم چنان سرازیر می شدند و صورتم را که در اثر چندین بار زمین خوردن زخمی شده و خراش برداشته بود می سوزاندند.سرعت ماشین کم کم پایین آمد تا این که وسط جاده متوقف شد.با دو مشتم روی فرمان کوبیدم و با ناباوری به عقربه ای که سرعت صفر را نشان می داد خیره شدم.تمام شدن بنزین؟!آن هم حالا؟!مگر چندین لیتر بنزین در حلقت نکرده بودیم آهن قراضه ی لعنتی؟!دردی که گلی به وجودم تحمیل می کرد در برابر درد سینه ام هیچ بود ولی گیجم کرده بود.به سمت فراز چرخیدم و دستم را روی گونه اش گذاشتم.سرد بود.با ملایمت و صدای لرزانی گفتم:- سردته؟الان یکی میاد سراغمون...بچه ها نگران می شن میان...در آن جاده دیگر سگ هم پر نمی زد.تنها امیدم به همسفرانمان بود...به سمتش خم شدم و بغلش کردم.بدن سنگینش که تمام مدت آماده سقوط بود اعصابم را خرد کرده بود.با حرص گفتم:- فراز این اصلا جالب نیست...اگه چشماتو باز نکنی منم چشمامو می بندم تا آخر دنیا همین جا می خوابیم...با دستانم صورتش را قاب گرفتم و لب های سرد و بی حالتش را نوازش کردم.محال بود نوازش سر انگشتان من را با بوسه پاسخ ندهد...لب های بی حرکت مرد زندگیم باعث شد دوباره آن مایع تلخ و شور از چشمانم سرازیر شود.- رفتی؟صدایم به سختی شنیده می شد.دیگر نفسی نداشتم.سرش را در آغوش گرفتم و هق هق کنان و بریده بریده گفتم:- دیگه آرومی؟!چیزی اذیتت نمی کنه؟!چیزی نمی خوای؟!بذار برات لالایی بخونم...این لالایی همونیه که مامان برام می خوند...آبتین حالش ازش بهم می خوره...ببین تو دوسش داری؟!هچ وقت فرصت نشد برات بخونمش...جیغ ها و ناله هایم را عقب زدم و با صدای لرزانی خواندم:
لالایی کن بخواب خوابت قشنگهگل مهتاب شبات هزار تا رنگهیه وقت بیدار نشی از خواب قصهیه وقت پا نزاری تو شهر غصهلالایی کن مامان چشماش بیدارهمثل هر شب لولو پشت دیواره
پشت سر هم آن را می خواندم...نمی دانستم چرا یا با چه هدفی فقط می دانستم اگر نخوانم دیوانه می شوم...نیاز داشتم حس کنم صدایم را می شنود...حس کنم با من است...حس کنم که قلبش زیر دستانم می زند...شاید آرام،شاید بدون جلب توجه،شاید ضعیف...ولی می زند...پدر گلی زنده است...مرد من زنده است...پسر لجبازی که گوشی اش را به من قرض می داد تا انگری بردز بازی کنم و حوصله ام سر نرود زنده است...پس چرا من حس مرده ای را داشتم که از قطار مرگ جا مانده؟!
- چند وقته که اون جا نشسته و تکون نمی خوره؟آرمان با کلافگی دستش را در موهایش فرو برد و با نگرانی گفت:- دقیقا پنجاه و سه ساعت.چکار کنیم پارسا؟به زن رنگ پریده و بی حرکتی که روی نیمکتی نشسته و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود نگاه کردم.چشمان سبزش مات شده بودند و برق قبل را نداشتند.لباس های اسپرت و رنگارنگش چروک شده بودند و شالش کم و بیش روی شانه هایش افتاده بود.رنگش مثل گچ دیوار بود و لب هایش یک خط صاف بودند.به رو به رویی که انگار هیچ چیزش را نمی دید خیره شده بود و شانه هایش فرو افتاده بودند.آرمان با صدای گرفته ای ادامه داد:- پنجاه و سه ساعته که نه غذا خورده نه حرکتی کرده...مطمئنم خشک شده تا الان.انگار حرفای هیچ کسو نمی شنوه...یه کلمه هم از دهنش درنیومده.نمی خوابه.حتی گریه هم نکرده پارسا...برای بچه هم خطرناکه...آن قدر سریع سرم را به سمتش چرخاندم که گردنم درد گرفت.در حالی که با کف دستم گردنم را ماساژ می دادم با ناباوری گفتم:- بارداره؟بدون این که نگاهم کند،با خستگی سر تکان داد.آرمان ته ریش نسبتا کوتاهی داشت و چشمان فندقی اش کدر بودند.موهایش آشفته بودند و او هر بار که به صنم نگاه می کرد و با آشفتگی دستش را در آن ها فرو می برد بدترشان می کرد.می دانستم که او هم پنجاه و سه ساعت است که نه چیزی خورده و نه خوابیده...دوباره به صنم زل زدم و زیر لب گفتم:- اوضاع همین جوری داره بدتر می شه...دیگه امیدی به برگشتش نیست.چشمان آرمان سریع پر از اشک شدند ولی با نفس های عمیق جلوی خودش را گرفت تا مثل بچه ها گریه نکند.دستم را روی شانه اش گذاشتم و با ملایمت گفتم:- اون آرومه آرمان...تنها نگرانیش صنمه...اگه می خوای خوشحال باشه به صنم کمک کن و بچه اشون...فراز...جوون بود و هنوز چیزی از زندگیش نفهمیده بود ولی...به نظر من همه ی اون چیزی رو که می خواست داشت...آرزو به دل هم نرفت...قطره اشکی از گونه تا چانه اش خط کشید.با صدای خشدار و گرفته ای زمزمه کرد:- آره جوون بود...حیف بود...تا اومد بفهمه زندگی چیه رفت...حقش این نبود...مکث کرد و رویش را برگرداند.می دانستم که اشک هایش را پاک می کند.آرمان از دوستانش احساساتی تر بود و راحت گریه می کرد...دوباره به سمتم چرخید و با بی قراری گفت:- حالا من باید به صنم و گلی کمک کنم ولی چه جوری؟!بهش دست که می زنی می زنه تو دهنت.اون قدرم زورش زیاده که آدم از هیکلش انتظار نداره.مثل چوب کبریت می مونه ولی...پوفی کرد و با کلافگی برای هزارمین بار با دو دستش به جان موهایش افتاد!متوجه نکته ای در حرف هایش شدم و پرسیدم:- گلی؟برای لحظه ای لبخند محوی روی لب هایش نشست.با ملایمت گفت:- اسم بچه اس.ابروهایم بالا رفتند و شکم صنم را بررسی کردم.- به نظر نمیاد به حدی رسیده باشه که جنسیت بچه...- فراز اصرار داشت دختره.بهم می گفت گلی اسم موردعلاقه اشه.متاثر شدم و دوباره به صنم خیره شدم.گفتم:- فراز مدت طولانی با این بیماری جنگید...دیر یا زود این اتفاق میوفتاد...طبق معاینات من خونریزی مغزی کرده و این باعث سکته مغزیش شده...تو این حالت بعد چند ساعت یا چند روز اعضای حیاتی بدن مثل قلب و کلیه و ریه از کار میوفتن...پرستارا می گن وقتی آوردینش هنوز قلبش می زده ولی ضعیف...جالبه که می گن صنم اصلا بالا نیومده ولی انگار می دونه چی شده...مکث کردم و گفتم:- می خوای منم یه امتحانی بکنم؟پرسشگرانه نگاهم کرد و بعد از چند لحظه متوجه منظورم شد و اخم کرد.نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:- امتحانش مجانیه.دست هایم را در جیب هایم فرو بردم و به سمت صنم رفتم.وقتی خبر را شنیده بودم سریع خودم را رسانده بودم و خسته بودم ولی دیدن صنم در آن وضعیت خواب را از سرم پرانده بود.گلی؟!به آن فراز روانی نمی آمد که روزی صاحب فرزند شود...فرزندی که هیچ گاه در آغوشش نخواهد گرفت...آهی کشیدم و سعی کردم افکارم را مرتب کنم.مقابل صنم ایستادم ولی هیچ واکنشی نشان نداد.با ملایمت گفتم:- سلام خانوم فرهمند.دوست روانشناسی داشتم که یک سری چیزها یادم داده بود...می گفت وقتی بیماری این گونه ساکت و بی توجه می شود باید کاری کرد که تحریک شود...آن هم از لحاظ احساسی.همان طور که او می گفت انگار نتیجه داشت؛شنیدن نام خانوادگی شوهری که عزادارش بود برای او محرک بود.تکان خیلی خیلی خفیفی که خورد که به آسانی دیده نمی شد اما به جز آن فرق دیگری نکرد.خوب.یک حرکت رو به جلو...هر چند کوچک.- شنیدم که پدرش اسمشو گلی گذاشته...شما هم مثل فراز فکر می کنین دختره؟تکان کوچکی خورد و چشمانش که تا آن لحظه هیچ احساسی نداشتند سردرگم شدند.رنگش بیشتر پرید ولی باز هم در حالتش تغییر محسوسی ایجاد نشد.یک نصیحت دیگر از آن دوست:آرام و پیوسته...کنارش نشستم و با لبخند گفتم:- اسم گلی خیلی قشنگه...اسم برادرزاده ی منم گلیه...فراز واقعا انتخابای خاص و قشنگی می کنه...اسم گلی اسمی نیست که زیاد پیدا بشه...اخم کوچکی میان ابروهایش نشست.انگار داشت اتفاقاتی می افتاد.به پشتی نیمکت تکیه دادم و با بی خیالی گفتم:- آخرین باری که دیدمش که سالم بود...چی شد یهو؟تکان محسوس تری خورد...خیلی خوب بود.نگاهی به آرمان انداختم.با دقت و نگرانی به صنم نگاه می کرد...این قدر دوستش داشت؟!چه قدر اوضاع این چند دوست خرتوخر بود!- فراز باید می رفت صنم...دیر یا زود این اتفاق میوفتاد و تو یا کس دیگه ای هم نمی تونستین جلوشو بگیرین...اون فقط...وقتش بود صنم...سعی کن باهاش کنار بیای و مراقب خودتو گلی باشی...من می دونم زوده که ازت بخوایم سریع به زندگی عادی برگردی ولی حداقل اگه نمی خوای حرف بزنی...غذا بخور و برو یه جا بخواب...این طوری داری به تنها چیزی از فراز که برات مونده آسیب می زنی.هم چنان به رو به رو خیره شده بود و واکنشی نشان نمی داد...ولی چرا،نشان می داد.بدنش می لرزید و نفس هایش تند شده بودند.بلند شدم و به سمت آرمان رفتم.هنوز اولین قدم را برنداشته بودم که صدای تاپ خفه ای را شنیدم و هم زمان با آن آرمان هم به سمت ما دوید...صنم!
- می خوام برم خونه.آرمان با درماندگی به من نگاه کرد.جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم.با آرامش گفتم:- اگه قول بدی مراقب خودت و گلی باشی آرمان می برتت خونه.پای چشمانش گود افتاده بود و با نگاه بی حالتی به رو به رو خیره شده بود.همین که حرف می زد خودش دلگرمی بزرگی بود.البته هم چنان گریه نکرده بود...- قول می دم.ببرم خونه.احتمالا این یکی را خطاب به آرمان گفته بود.آرمان با درماندگی نگاهش کرد...برای لحظه ای دلم برایش سوخت.از جایم بلند شدم و به صنم گفتم:- می رم کارای ترخیصتو انجام بدم.استراحت کن تا برگردیم.بدون حرف دیگری دراز کشید و به سقف خیره شد.دست آرمان را گرفتم و بی توجه به نگرانی نگاه خیره ی از روی شانه اش به صنم،او را از اتاق بیرون کشیدم.آرام پرسیدم:- کیا از این قضیه خبر دارن؟دستش را پشت گردنش کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده بود زمزمه کرد:- نیکان و پرهام و آرمیتا...آبتین داداشش و نازنین رو نذاشتم بفهمن...نازنین حامله اس...مامان و بابای فرازم اینجان...به بابای صنم هم چیزی نگفتم...نمی خواستم نگران بشه...سرزنشگرانه نگاهش کردم و گفتم:- به اصل کاریا نگفتی...داداش و پدرش...اونا اینجا کنارش باشن بهتره.گوشی اش را از جیبش درآورد و با درماندگی که چند روز بود در چهره اش می دیدم به آن خیره شد.تنهایش گذاشتم تا خودش عملیات را به انجام برساند...*****- چیزی نمی خوای صنم؟با صدای بی روحش گفت:- نه.کی می رسیم؟نگاهی به او انداختم.به در ماشین تکیه داده بود و سرش را به شیشه چسبانده بود.آهم را خفه کردم و دوباره به جلو خیره شدم:- یک ساعت دو ساعت دیگه...می ریم پیش پدرت...- ببرم خونه.به یاد پدر صنم افتادم که به زور مجبورش کردم خانه بماند و چند صد کیلومتر را نیاید آن هم با شرط بردن صنم به خانه او.- نمی شه صنم.پدریت نگرانته.یکم پیشش بمون بفهمه حالت خوبه بعد برت می گردونم خونه.باشه؟- منو ببر خونه.نفس عمیقی کشیدم و گوشی ام را از روی داشبورد برداشتم.در حالی که حواسم به جاده بود،شماره ی پدرش را گرفتم و منتظر ماندم.- چی شد پسرم؟رسیدید؟روی اسپیکر گذاشتمش و گفتم:- سلام پدرجان.دخترتون داره لجبازی می کنه و می گه می خواد بره خونه.صدای نگران پدرش با ملایمت و محبت پدرانه ای همراه شد:- حالش خوبه؟- بهتره.چکار کنم آقای صارمی؟به زور بیارمش پیش شما؟نفس صداداری کشید و با حالت تسلیم شده ای گفت:- نه پسرم مجبورش نکن...اگه حالش خوبه ببرش خونه خودش...خیالم راحته که حواست بهش هست...منم می رم...آب دهانم را قورت دادم و فکر کردم او سومین نفری است که صنم را به من می سپارد...وسط حرفش پریدم و نگذاشتم بقیه ی حرفش را بزند:- خیالتون راحت.مراقبش هستم.کاری با من ندارید؟تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد:- نه آرمان جان.بهش بگو دوستش دارم و منتظرشم.نگاهی به صنم انداختم.هم چنان بی تفاوت به بیرون از ماشین نگاه می کرد و با نوک انگشت اشاره ش روی شیشه خط های فرضی می کشید.- چشم می گم.فعلا خداحافظ.- مراقب باش.خداحافظ.قطع کردم و گوشی را روی داشبورد گذاشتم.- مطمئنی چیزی نمی خوای؟گرسنه نیستی؟اگه خوابت میاد بخواب.- نه.در جواب تمام سوالات و حرف هایم فقط نه و آره می گفت.مراسم خاک سپاری فراز آن روز انجام می شد...کمی بعد تر از همان موقعی که ما در جاده بودیم و پدر صنم هم می خواست بگوید که دارد به بهشت زهرا می رود...من و پارسا به این نتیجه رسیده بودیم که بودن در آن مراسم برای خودش خوب است ولی ممکن بود برای گلی بد باشد.پرهام و نیکان و آرمیتا (البته آرمیتا نه به اندازه آن ها) سعی کرده بودند موضوع را از آبتین مخفی کنند؛ممکن بود حال بد آبتین باعث شود نازنین هم باخبر شود و این برایش خوب نبود.با این حال دیروز به آبتین زنگ زدم و بعد از این که مطمئن شدم دور و بر نازنین نیست خبر ها را به او دادم.مثل پدر صنم می خواست پیش صنم باشد ولی شرایط نازنین را به او یادآوری کردم و گفتم الان باید کنار زن و بچه اش باشد.او هم با اکراه قبول کرد و از من قول گرفت اتفاقی برای صنم نیوفتد...پرهام و نیکان آترین را به تهران بازگردانده بودند و آرمیتا با نازنین و آبتین برگشته بود.همه چیز به نظر درست می آمد ولی در واقع...همه چیز آشفته و خراب بود.من چرا با صنم بودم؟!فقط چون دوست و برادرم زن و بچه اش را به من سپرده بود؟!با چه جایگاهی کنارش بودم؟!چرا احساس می کردم دارم به فراز خیانت می کنم؟!با فکر کردن فراز،دوباره اشک هایم سرازیر شدند.انگار غدد اشکی ام مستقیما از فکر او فرمان می گرفتند...به خودم گفتم:خجالت بکش...ناسلامتی مرد سی ساله ای...اون قدر که تو گریه کردی صنم گریه نکرده...با این فکر اشک هایم را عقب زدم و با پشت آستین بلوز مشکی ام پاک شان کردم.یاد آن شب افتادم...وقتی دیدیم که هر چه صبر کرده ایم فراز و صنم برنگشته اند،نگران شدیم.تصمیم گرفتیم که به دنبالشان برویم چرا که گوشی هایشان را جواب نمی دادند.من و پرهام سوار ماشین پرهام شدیم و به دنبالشان وارد جاده ای شدیم که به آن ها می رسید.وقتی ماشن فراز را کنار جاده دیدیم و متوقف شدیم،با دیدن صنم که فراز را بغل کرده بود و مات به رو به رو نگاه می کرد انگار دنیا روی سرمان خراب شد...انگار بالاخره روزی رسیده بود که مجبور باشیم از دوست مان خداحافظی کنیم و...خیلی سخت بود.خیلی.آن وسط پرهام زودتر از من خودش را جمع و جور کرد و گفت به ویلا برمی گردد تا نازنین نگران نشود.به اورژانس زنگ زدیم و پرهام برگشت.من با حال زاری در عقب ماشین نشستم و به صورت فراز خیره شدم.صنم طوری بود که انگار متوجه من نیست.وقتی به جلو خم شدم و دستم را روی گردن فراز گذاشتم تا ببینم نبض دارد یا نه،صنم او را به سمت خودش کشید و نگذاشت به او دست بزنم.آن موقع بود که برای اولین بار گریه کردم.انگار آن حرکت صنم به من فهمانده بود که نه...دست نزن تا نفهمی...تا وقتی آمبولانس برسد،صنم بی حرکت فراز را نگه داشت و من هم حرکتی انجام ندادم.قسمت سخت ماجرا جدا کردن صنم از فراز بود.آخر به زور متوسل شدم و او را عقب کشیدم.چیزی نمی گفت و داد و بی داد هم نمی کرد ولی آن قدر وول می خورد تا آخر خودش را آزاد کند.او را در ماشین نشاندم و به دنبال آمبولانس رفتم.زمزمه کردم:- صنم؟چی شد؟چطوری این طوری شد؟چیزی نمی گفت...فقط به رو به رو خیره شده بود...به پشت ماشینی که فراز در آن بود و احتمالا نفس های آخرش را می کشید...با هر زحمتی بود خودم را جمع و جور کردم چرا که یک نفر باید به خودش مسلط می بود تا بتواند مراقب صنم باشد.وقتی که گفتند دیر شده و دیگر نمی شود کاری کرد...دنیا یک دور چرخید و سپس لرزان سر جایش ایستاد...فرصت خداحافظی نداشتم و آخرین باری که می دیدمش،حتی فکرش را هم نمی کردم که بار آخری باشد که برق چشمان جیوه ایش را می بینم و سر به سرش می گذارم...فکرش را هم نمی کردم مردی که قرار بود کمتر از هفت ماه دیگر پدر شود،قرار است دیگر نفس نکشد...فکرش را هم نمی کردم این قدر زود مجبور باشم به قولم عمل کنم و مراقب زن و بچه اش باشم...فکرش را هم نمی کردم دیگر کسی نباشد که هر چه اذیتش می کنم چیزی نگوید...فکرش را هم نمی کردم دیگر فرازی نباشد تا به خاطرش در سالی که قرار بود کنکور بدهیم،اهل خانه را بپیچانم و به سینما و پارک و پارتی بروم...فکرش را هم نمی کردم دیگر فرازی نباشد که در جمع مان مثل یک آدم عاقل و بالغ رفتار کند...فکرش را هم نمی کردم دیگر فرازی نباشد تا هنگم ناراحتی هایم به خانه اش پناه ببرم...فکرش را هم نمی کردم برادری را که از روز اول دبستان که چند تا قلدر کلاس پنجمی اشکم را درآورده بودند،با من بود از دست بدهم...فکرش را هم نمی کردم این قدر بی سر و صدا و بی خداحافظی برود و حتی نگذارد برای آخرین بار به او فحش بدهم...فکرش را هم نمی کردم این قدر زود نصیب خاک شود...فکرش را هم نمی کردم...*****
به دنبال صنم وارد خانه شدم و چراغ را روشن کردم.صنم بدن این که کفش هایش را دربیاورد داشت در خانه قدم می زد.سریع جلو رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم.با ملایمت گفتم:- کفشاتو دربیار.زانو زدم و بند کفش های آل استارش را باز کردم.دستش را روی شانه ام گذاشت و اجازه داد پاهایش را از درون کفش ها خارج کنم.سپس بدون حرف دیگری به سمت اتاق شان رفت.کفش هایش را سر جایشان گذاشتم و به سمت اتاق رفتم.در نیمه باز بود.از لای در نگاه کردم.با دیدن صحنه ی مقابلم بغض راه گلویم را بست و میل عجیبی برای عربده کشیدن پیدا کردم...بدون این که لباس هایش را دربیاورد،روی تخت مچاله شده بود و بالش فراز را بغل کرده بود.گریه نمی کرد ولی نمی دانستم چرا من احساس می کردم دارد هق هق می کند و اشک می ریزد...وارد اتاق شدم و به آهستگی گفتم:- گرسنه نیستی صنم؟سرش را به چپ و راست تکان داد.- پس گلی چی؟تکان خفیفی خورد.انگار تازه یادش آمد گلی هم هست...یادگار پدرش.وقتی چیزی نگفت،به آرامی گفتم:- می رم یه چیزی درست کنم.او را تنها گذاشتم و به آشپزخانه رفتم.در یخچال را باز کردم و با دیدن صحنه ی مقابلم خشکم زد.یخچال پر از ظرف های پلاستیکی بود...و ظرف های پلاستیکی پر از غذا های مختلف.احتمالا کار مادر فراز بود...شاید هم یک نفر دیگر...چه اهمیتی داشت؟!یکی از آن ها را که به نظر می رسید قرمه سبزی باشد را برداشتم و گرم کردم.دوباره به اتاق برگشتم و با یک نگاه متوجه شدم از جایش تکان هم نخورده...کنارش روی تخت نشستم و بشقاب را روی میز کنار تخت گذاشتم.با تردید گفتم:- صنم تو باید...لباساتو عوض کنی...وقتی واکنشی نشان نداد و به سقف خیره ماند،تصمیمم را گرفتم.بلند شدم و به سمت کمد لباس ها رفتم.یک بلوز آبی روشن و یک شلوار سورمه ای درآوردم و روی تخت گذاشتم.ملتمسانه گفتم:- صنم خواهش می کنم اینارو بپوش...می رم بیرون و پنج دقیقه دیگه برمی گردم...باشه؟از اتاق خارج شدم و روی مبل تکنفره ای نشستم.سرم را میان دست هایم گرفتم و به جلو خم شدم.من باید با زن دوستم که به من سپرده شده بود و عاشقش هم بودم چکار می کردم؟!امیدوار بودم خودش لباس هایش را عوض کند چون اصلا دلم نمی خواست خودم دست به لباس هایش بزنم.درست بود که فراز او را تمام و کامل به من سپرده بود ولی من دوست نداشتم به دوستم خیانت کنم و صنم را آشفته کنم...فرصت طلب نبودم و دلم نمی خواست صنم چنین برداشتی از حرکاتم بکند...هم من و هم صنم به وقت نیاز داشتیم تا با آخرین خواسته ی فراز کنار بیاییم.بیشتر از من صنم...بلند شدم و بعد از نگاه کردن به ساعت به طرف در اتاق رفتم.در زدم و وقتی صدایی را نشنیدم،وارد اتاق شدم و با احتیاط به تخت نگاه کردم.لباس هایش را عوض کرده و دوباره بالش را بغل کرده بود.نفسی از سر آسودگی کشیدم و جلو رفتم.موهای قهوه ای-سرخ بلندش با حالت آشفته ای دورش ریخته بودند.کنارش نشستم و بشقاب را برداشتم.قاشق را پر کردم و مقابل دهانش گرفتم.با تاخیر نگاهش را از دیوار گرفت و به قاشق نگاه کرد.نمی دانم به چه چیزی فکر کرد ولی چشمانش تیره شدند و لرزید.خواستم قاشق را در بشقاب بگذارم تا بیشتر از این آشفته نشود که سرش را جلو آورد و به آرامی غذای درون قاشق را خورد.تعجب کردم ولی چیزی نگفتم و با آرامش بقیه ی غذا را در دهانش گذاشتم. وقتی غذا تمام شد،دستم را روی شانه اش گذاشتم و به آرامی فشار وارد کردم تا دراز بکشد.پتوی نازکی را برداشتم و رویش کشیدم.صورتش را در بالش فرو کرده بود و عمیق و آهسته نفس می کشید.کمی این پا و آن پا کردم و سپس از اتاق بیرون رفتم.در را کامل باز گذاشتم تا بتوانم ببینمش.روی مبلی که مستقیما مقابل اتاق بود و اجازه می داد صنم را ببینم نشستم.بعد از بیست دقیقه از این که بی حرکت بود و نفس های عمیق و منظم می کشید حدس زدم که خوابیده باشد.گوشی ام را درآوردم و به پرهام زنگ زدم.صدای گرفته،خسته و خشدارش در گوشم پیچید:- آرمان؟- پرهام؟جوابی بهتر از این نمی توانستم بدهم.نفس عمیق و لرزانی کشید و با همان صدا زمزمه کرد:- همین الان همه رفتن...فقط من و پدر و مادرش و پدر صنم اینجاییم.نفسم را با صدا بیرون دادم و زیر لب پرسیدم:- آروم بود؟- آره.احساس می کردم گریه می کند.- پرهام خوبی؟- تو خوبی؟- نه.صدایم ضعیف تر از آنی بود که خودم هم بشنوم ولی او شنید.به آهستگی گفت:- خیلی بد بود...حرکت نمی کرد...درسا تمام مدت گریه می کرد و اسمشو صدا می زد...برای اولین بار گریه ی امیرو دیدم...کاش بودی و برای آخرین بار می دیدیش و باهاش خداحافظی می کردی...آب دهانم را قورت دادم و با بغض گفتم:- من اینجا مفیدترم...مطمئنم اونم دوست نداشت صنمو تنها بذارم و منم به خواسته اش عمل می کنم...اگه میومدم اون جا از بس گریه می کردم حیثیتم به باد می رفت...صدای خنده ی تلخ و آرامش را شنیدم:- یادته چقدر مسخره ات می کردیم؟!اون اولا فراز از قصد اشکتو درمیاورد تا از سرت بیوفته ولی...- ولی بازم مثل بچه ها همش اشکم دم مشکم بود.به صدای نفس هایش گوش دادم و چیزی نگفتم.- نمیای؟- فعلا نمی تونم...صنم خوابه و منم اینجا می مونم تا مراقبش باشم...از طرف من باهاش خداحافظی کن...بهش بگو آرمان دوستت داره و متاسفه که نتونسته بیاد...بگو بهترین داداش و دوست تو دنیا بود...بهش بگو راحت بخوابه من مراقبم...دیگر مطمئن بودم که گریه می کند...نفس هایش تند و منقطع بودند.خودم هم دلم می خواست گریه کنم ولی جلوی خودم را گرفتم.- کاری نداری آرمان؟باید برم...آترین بهونه می گیره...انگار یه چیزایی فهمیده.- نه.برو.مراقب خودت باش.- فعلا.قطع کرد.خوب اگر می خواهی بروی گریه کنی چرا بهانه می آوری؟!دیگر آن قدری پرهام را می شناختم که بدانم کی دارد می پیچاند...قطع کردم و سرم را بالا آوردم.با دیدن صنم نفس در سینه ام حبس شد.در چارچوب در ایستاده بود و دستش را به دیوار تکیه داده بود.با چشمانی پر از سردرگمی و گیجی نگاهم می کرد.صدای ضعیف و خشدارش را شنیدم:- چرا منو نبردی؟لبم را گاز گرفتم و به چشمانش خیره شدم.توانستم برق اشک را ببینم ولی گریه نمی کرد.غم و سرزنش درون چشمان سبزرنگش داشت دیوانه ام می کرد...زیر لب گفتم:- گفتم شاید برای گلی خوب نباشه...اگه بخوای بعدا...- همین الان.صدای پر از تحکمش باعث شد تعجب کنم.
کمی بررسی اش کردم.به نظر خوب می آمد...نه ضعف داشت و نه جیغ و داد می کرد...شاید می توانستم برای چند دقیقه ببرمش...به هر حال همسرش بود و حق داشت که بخواهد...نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:- خیلی خوب.برو لباساتو بپوش.بدون حرف دیگری وارد اتاق شد و در را بست.چه عجب!بالاخره چند حرکت عادی از او دیدم!درست بعد از ده دقیقه از اتاق خارج شد.با دیدنش دهانم باز ماند.ساپورت مشکی با مانتوی جلو باز مشکی پوشیده بود که دو طرفش تنها با یک بند به هم وصل می شد.زیر آن مانتو تاپ مشکی رنگی پوشیده بود و شال مشکی اش یقه ی بازش را تا حدود زیادی می پوشاند.بند کیف مشکی اش را روی شانه اش گذاشت و منتظر نگاهم کرد.به خودم آمدم و از جایم بلند شدم.زیر لب گفتم:- این ظاهر خوشی...ادامه ی حرفم را خوردم و نگاهم روی چشمانش ثابت ماند.خط چشم مشکی جلوه ی چشمانش را چند برابر کرده بود و برق لبش لب هایش را برجسته تر نشان می داد.بی توجه به من به سمت در رفت و به سادگی زمزمه کرد:- مگه مرده ها دل ندارن؟لبم را گاز گرفتم و احساس کردم دلم می خواهد دوباره گریه کنم...لعنت به من!در راه چیزی نگفت و درست مثل وقتی که از شمال بر می گشتیم به در تکیه داد و روی شیشه نقاشی کشید.از حالت های متغیرش متعجب شده بودم.فکر می کردم مدل ساکت و بی حرکتش بیشتر از این ها طول بکشد ولی...او همیشه تمام معادلاتم را به هم می ریخت.در قبرستان پشت سر او راه افتادم و اجازه دادم با خودش تنها باشد.فقط گاهی اوقات به سمت راه درست هدایتش می کردم و دوباره ساکت می شدم.وقتی به قبر رسیدیم کسی آن جا نبود.دلم می خواست روی قبرش ولو شوم و زار بزنم ولی در فاصله ی ده متری اش به درختی تکیه دادم و نشستم.زانوهایم را خم کردم و دستانم را رویشان گذاشتم.صنم هم بی توجه به من به سمت قبر رفت و خیلی خانومانه کنار قبر نشست.پشت به من نشسته بود و نمی توانستم صورتش را ببینم.پارچه ی مشکی روی قبر بود و گل های رز دور و بر و روی قبر ریخته شده بودند.
 
با حال عجیبی فکر کردم:اون فقط به اندازه ی دو متر خاک از ما فاصله داره...فقط دو متر ناقابل!اگر صنم آن جا نبود خاک رویش را کنار می زدم تا یک بار دیگر ببینمش...!چقدر افکار احمقانه ای داشتم!صنم هم چنان مثل یک خانم متشخص کنار قبر نشسته بود.چون از او دور بودم نمی دانستم چکار می کند...شاید داشت با فراز حرف می زد.سرم را روی زانوهایم گذاشتم و جلوی خودم را گرفتم تا گریه نکنم.تحمل این غم و درد واقعا برایم سخت بود و تنها چیزی که سرپا نگهم داشته بود،فکر مراقبت از صنم و گلی بود.گلی...یعنی شبیه فراز می شد؟!با چشمان خاکستری و موهای مشکی؟!اگر این طور می شد،در پسر کش بودن از پدرش پیشی می گرفت!آهم را خفه کردم چون اگر به خودم اجازه ی پیشروی می دادم صحنه ی جالبی به وجود نمی آمد!سعی کردم فکرم را خالی کنم و تعداد دانه های خاک زیر پایم را بشمرم...یک...پنج...پانزده...پنج اه...هر از چند گاهی نگاهی به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۵۵ عصر
صنم می کردم و می دیدم که در همان حالت قبل نشسته و فرقی نکرده است.واقعا کنجکاو بودم صورتش را ببینم ولی نمی خواستم خلوت شان را بر هم بزنم...نمی دانم چقدر گذشته بود که صنم به آرامی روی تل خاک خم شد و با حالتی که انگار خاک را،شاید هم فراز را،بغل می کند دستانش را روی خاک گذاشت.هم چنان صدایش را نمی شنیدم...یعنی داشت گریه می کرد؟!احتمالا باید خودم را برای دیدن رد مشکی زیر چشمانش آماده می کردم...به ساعتم نگاه کردم.دقیقا یک ساعت بود که آن جا بودیم...هوای بهار هنوز سرد بود و بهش اعتمادی نبود...اگر بیشتر می ماندیم سرما می خورد و برای گلی هم بد می شد...تازه روی زمین سرد نشسته بود...روی زمین سرد کنار فراز...کنار پدر بچه اش...از جایم بلند شدم و لباس هایم را تکاندم.شلوار لی مشکی و پیراهن سورمه ای تنم بود.کت اسپرت مشکی ام هم درست مثل مال فراز بود...هیچ وقت آن روزی را که با هم این لباس ها را خریدیم یادم نمی رفت...چقدر خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم...فراز هم یک دست لباس درست مثل این ها خرید که خیلی می پوشیدشان...فراز...به سمت صنم رفتم و کتم را درآوردم.آن را روی شانه اش انداختم و به صورتش نگاه کردم.خوابش برده بود؟!به دنبال رد اشک گشتم...نبود!یعنی من بیشتر از او برای مرگ شوهرش گریه کرده بودم؟!به آهستگی صدایش زدم:- صنم؟تکان کوچکی خورد و چشمانش را باز کرد.صورتش را روی پارچه قرار داد.صدای نفس های عمیق و منظمش را می شنیدم...با بی میلی از روی تل خاک عقب رفت و به کت انداخته شده روی شانه هایش نگاهی انداخت.چشمانش بی روح و بی تقاوت بودند...خدایا چرا او هیچ چیزش شبیه بقیه نبود؟!اگر حالا مشغول ضجه زدن و گریه و زاری بود احساس آرامش بیشتری می کردم!از جایش بلند شد و کیفش را برداشت.زودتر از من راه افتاد.به دنبالش رفتم.وقتی در ماشین قرار گرفتیم ضبط را روشن کردم.وقتی صدای خواننده و کلماتش در ماشین پیچید،خودم را به خاطر شانس بدم لعنت کردم:
I'm so tired of being here Suppressed by all my childish fearsAnd if you have to leaveI wish that you would just leave'Cause your presence still lingers here And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal, this pain is just too realThere's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tearsWhen you'd scream, I'd fight away all of your fearsAnd I held your hand through all of these yearsBut you still have all of me
You used to captivate me by your resonating lightNow, I'm bound by the life you left behindYour face it haunts my once pleasant dreamsYour voice it chased away all the sanity in me
These wounds won't seem to heal, this pain is just too realThere's just too much that time cannot erase
When you cried, I'd wipe away all of your tearsWhen you'd scream, I'd fight away all of your fearsAnd I held your hand through all of these yearsBut you still have all of me
I've tried so hard to tell myself that you're goneBut though you're still with me, I've been alone all along
When you cried, I'd wipe away all of your tearsWhen you'd scream, I'd fight away all of your fearsAnd I held your hand through all of these yearsYou still have all of me, me, me
 
- از خاطره هاتون بگو.با شنیدن صدای محکمش برای بار دوم تعجب کردم.با این حال با ملایمت گفتم:- رنج سنی بگو تا بگم.- از بچگی شروع کن بیا جلو.از اولین باری که هم دیگه رو دیدین.آرام به نظر می رسید.- خوب اولین بار...اول دبستان بودم.با این که یه سال دیرتر داشتم می رفتم مدرسه،خیلی ریزه میزه و مظلوم بودم برای همین همه منو واسه زورگیری گیر میاوردن.................
اون روز،روز اولی بود که مدرسه می رفتم.مامانم کلا مخالف بود با چیپس و پفک و این چیزا برای همین نمیذاشت بخورم.منم چون خودم تنها می رفتم مدرسه،رفتم سوپری سر کوچه مدرسه چیپس خریدم که بخورم.نگاهی به او انداختم و ادامه دادم:- پنجمای مدرسه مون خیلی قلدر بودن.کلا معروف بودن پنجمای مدرسه ی (...).خلاصه،من چیپسو برداشتم زنگ تفریح رفتم یه گوشه نشستم که بخورم.از بس خجالتی هم بودم یه دونه دوستم پیدا نکرده بودم پیشم باشه.پنج شیش تا از پنجما منو گیر آوردن و حسابی اذیتم کردن.آخرم چیپسه رو گرفتن بردن.منم لوس نشستم گریه کردم.صورتمو پوشونده بودم داشتم گریه می کردم که یکی زد پشتم گفت ولش کن یه چیپس که ارزش گریه رو نداره.سرمو بلند کردم دیدم یه پسر چشم خاکستری با موهای مشکی سیخ سیخی داره نگام می کنه.از همون بچگی یه اعتماد به نفس خاصی تو همه حرکاتش موج می زد و مثل آدم بزرگا رفتار می کرد.پیشم نشست و یکم با هم حرف زدیم.فهمیدم که خونه شون دو سه تا کوچه اون ورتر خونه ی ماست.از اون موقع رفت و آمد خانواده هامون شروع شد و رفیق شدیم.- بازم بگو.با یادآوری خاطره ای لبخندی روی لب هایم نشست.گفتم:- کلاس سوم بودیم و واسه جدول ضرب امتحان داشتیم.منم شب قبلش مجبور بودم تمام مدت با آرمیتا که اون موقع دو سه سالش بود بازی کنم برای همین نخونده بودم هیچی.فراز کلا اهل تقلب نبود ولی با من این حرفا رو نداشت.معلمه عادت داشت بغل دستیا رو واسه امتحانا جدا می کرد برای همین فراز میز کناری من نشسته بود.خلاصه برگه ها رو داد و شروع کرد راه رفتن تو کلاس.دستاشو زده بود پشتشو و با اون خط کش بلندش تو کلاس راه می رفت.فراز که می دونست من تو چه شرایطیهستم همش سعی می کرد بهم برسونه یه جوری ولی این معلمه لامصب خیلی تیز بود.فرازم وقتی دید وقت داره تموم می شه کلافه شد.یکم به معلمه خیره شد و یهو جیغ زد وای اون چیه؟بعدشم به پنجره ی کلاس اشاره کرد.معلمه دوید سمت پنجره تا بیرونو نگاه کنه.فرازم سریع برگه ی منو برداشت و برگه ی خودشو گذاشت جاش.شروع کرد تند تند نوشتنو بعدم بلند شد خودش برگه ها رو جمع کرد.به لطفش من اون امتحانو بیست شدم.لبخند محوی را که روی لب هایش نشسته بود می دیدم و باعث دلگرمی ام می شد.ادامه دادم:- یه بار دیگه با فراز و پرهام تصمیم گرفتیم بریم سینما.اون موقع من و فراز چهارم بودیم و پرهام پنجم بود.تازه اون سال بود که با پرهام آشنا شده بودیم و با وجود این که یه سال ازمون بزرگتر بود با ما از همه صمیمی تر بود.پدر و مادرامون اجازه نمی دادن تنها بریم جایی.ته تهش پارک سر کوچه ی فراز اینا بود.ما هم واقعا دوست داشتیم بریم.برای همین یه نقشه ای کشیدیم.قرار شد شب بریم.خلاصه ما اون شب بچه های خوبی شدیم و وانمود کردیم ساعت هفت رفتیم بخوابیم.همه ساعت هفت رفتیم بخوابیم و به جاش لباسامونو پوشیدیم و تو اتاق تاریک منتظر موندیم.وقتی که حس کردم دیگه خطری نداره،از بالکن اتاقم پریدم پایین و از خونه اومدم بیرون.معماری خونه های اون چند تا کوچه مثل هم بود و فرازم تونست مثل من فرار کنه.پرهامم که روشای خاص خودشو برای پیچوندن داشت.خلاصه همه جمع شدیم و رفتیم.فراز اون موقع از همه مون شیطون تر بود و منم فعلا داشتم ازش درس می گرفتم.پرهامم که چون یه سال از ما بزرگ تر بود معمولا جو بزرگتری می گرفتش و زیاد شیطنت نمی کرد.نگاهی به او انداختم.هنوز آرام بود و واکنش خاصی نشان نمی داد.ادامه دادم:- رفتیم و اون جا و به بهونه این که بزرگترامون اون گوشه نشستن بلیت گرفتیم.وقتی رفتیم تو و نشستیم فراز شروع کرد مسخره بازی.همه پشت سریامون عاصی شده بودن ولی فراز اهمیت نمی داد.تمام مدت مشغول گیر دادن به همه چی فیلم بود.از لباس شخصیتای اول گرفته تا دیالوگای احساسی فیلم که همه داشتن به خاطرش گریه می کردن.یه جا رسید اوج فیلم بود.داشتن پسره رو دار می زدن و دختره داشت خودزنی می کرد.فراز با دیدن صحنه همچین زد زیر خنده که کل سالن برگشتن نگاهمون کردن.پرهام هی می زد تو پهلوش که نخنده ولی فراز از خنده دلشو گرفته بود و نمی تونست نفس بکشه.جوری گریه می کرد که آدم فکر می کرد زدنش.باورت نمی شه ولی از بس آبروریزی کرد مجبور شدیم ببریمش بیرون.خلاصه نتونستیم عین آدم فیلم ببینیم ولی از بس خندیدیم که جزو بهترین شبای زندگیمون شد.کم کم داشتیم می رسیدیم.- بعدش چی شد؟وقتی برگشتین خونه کسی مچتونو نگرفت؟لبخندی روی لب هایم نشست و گفتم:- راستش من و پرهام گیر نیوفتادیم ولی فراز از شانس بدش لو رفت.وقتی اومده از بالکنا بره بالا افتاده و پاش شکسته.خیلی جلوی خودشو گرفته که داد و بی داد نکنه ولی فایده نداشته چون آخرش مجبور شده از پله ها بره بالا و پدر و مادرشم که بیدار بودن مچشو گرفتن.از اون موقع تا یه ماه تحریم بود و پارکم نمی تونست بیاد.حتی ما هم نمی تونستیم بریم خونه شون.بعد یه مدت امیر با درسا جون حرف زد و راضیش کرد فراز با ما بیاد پارک.یادمه همیشه درسا جون بود که به فراز سخت می گرفت و امیر همیشه باهاش راه میومد و حتی همراهش بود.هیچ وقت یادم نمی ره دبیرستان که می خواستیم بریم پارتی امیرم باهامون اومد و تا اون جایی که جا داشت خورد.به جای این که اون ما رو جمع کنه ما اونو تا خونه شون رسوندیم.فراز که از بس به باباش خندیده بود داشت می ترکید.درسا تا دو ماه به فراز سخت می گرفت چون نمی تونست به شوهرش گیر بده!لبخند کوچکی روی لب هایش نشسته بود.ماشین را در پارکینگ گذاشتم و منتظر ماندم تا پیاده شود.پیاده شد و به سمت آسانسور رفت.اصلا به حضور من توجهی نداشت و من تقریبا این را دوست داشتم.حداقل از خانه بیرونم نمی کرد!وارد خانه که شدیم گفتم:- لباساتو عوض کن بیا یه چیزی بخور.- گرسنه ام نیست.- گلی چی؟با کلافگی پوفی کرد،وارد اتاق شد و در را نسبتا محکم پشت سرش بست.من باید این عجیب و غریب چکار می کردم؟!اصلا شبیه داغ دیده ها نبود...تنها بی روحی و بی تفاوتی اش بود که به آدمیزاد می خورد!مثل همه راه می رفت و حرف می زد و رفتار می کرد...یعنی با مرگ فراز کنار آمده بود؟!یا فقط وانمود می کرد کنار آمده است؟!صدای آب می آمد.به حمام رفته بود...؟!چرا من از هر کاری که می کرد تعجب می کردم؟شاید چون انتظار داشتم تمام مدت گریه کند و مرثیه بخواند...!وقتی از اتاق بیرون آمد،موهای خیسش را بالا بسته بود و با حوله پایین شان را خشک می کرد.شلوار بنفش و بلوز صورتی تنش کرده بود.سر میزی که در اشپزخانه بود نشسته بودم و از پشت اپن نگاهش می کردم.وارد آشپزخانه شد و مقابلم نشست.برایش یکی از آن غذاها را گرم کرده بودم.بدون هیچ حرفی مشغول خوردن غذا شد و بعد از تمام شدن آن،زیر لب مرسی گفت و دوباره به اتاق شان رفت.در را نبست و من توانستم ببینمش که دوباره بالش فراز را بغل کرده و خوابیده...در چارچوب در ایستادم و گفتم:- صنم من یه سر می رم پیش پرهام اینا.مراقب باش.مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن زود میام.- چرا موندی؟سوالش باعث شد در جایم متوقف شوم.صدایش بی نهایت سرد بود...به آهستگی گفتم:- تنها دلیلم قولیه که به فراز دادم...اگه فکر کردی می خوام حالا که نیست ازت سواستفاده کنم اشتباه کردی.- می خوای باور کنم؟بذار چهلمش بشه بعد بیا حقتو طلب کن.احساس منجمد بودن می کردم.با حالتی عصبی گفتم:- چند روزه پیشتم؟چند ساعته که تنها پیش منی و می تونم هر کاری بخوام باهات بکنم؟قبل از این که حرف بزنی فکر کن...من فقط نمی خوام بلایی سر خودت یا گلی بیاری.اگرم فکر دیگه ای درباره ی این کارای من کردی برای خودم و تو متاسفم.سر جایش نشست و به سردی گفت:- تو به چه حقی بهم می گی می خوام بلا سر بچه ام بیارم؟!قبل از این که بچه ی رفیقت باشه که به تو اهداش کرده،من مادرشم!- من نگفتم عمدی بهش آسیب می زنی!غذا نخوردنت بهش آسیب می زنه...صنم چرا دعوا داری؟اگه مشکلت اینه که من اینجام و احساس می کنی دارم به زور جای پدر بچه تو می گیرم،باشه می رم و نیکانو به جای خودم می فرستم.این جوری مشکلت حل می شه؟!- تنهام بذار.نفس عمیقی کشیدم و طبق عادت انگشتانم را میان موهایم فرو بردم.بدون حرف دیگری چرخیدم و بعد از برداشتن کلید از خانه خارج شدم و در را پشت سرم کوبیدم.چه مرگش شده بود؟!صنم کاملا از این رو به آن رو شده بود!بدون این که در بزنم،با حالت طلبکارانه ای سریع و پشت سر هم به در کوبیدم.نیکان سراسیمه و پریشان در را باز کرد و گفت:- صنم چیزیش شده؟لبم را گاز گرفتم.خاک بر سرت!با شرمندگی گفتم:- نه خوبه.ببخشید عصبی بودم این جوری در زدم.اخم ظریفی کرد و به من چشم غره رفت.از مقابل در کنار رفت و من وارد شدم.پرهام که انگار تازه از حمام آمده بود با چشمانی سرخ شده به سمتم آمد.اوپس!عصبانی بود!هنوز حوله اش دور گردنش بود.با حرص عربده کشید:- مرض داری مثل گاو هی شاخ می کوبی تو این در؟!شعور نداری تو؟با دهان باز نگاهش کردم و چیزی نگفتم.می دانستم وقت هایی که عصبانی یا غمگین است،سردرد می گیرد و مثل سگ پاچه می گیرد؛برای همین چیزی نگفتم تا دعوا بالا نگیرد.وقتی دید واکنشی نشان نداده ام،به اتاق شان رفت و در را پشت سرش کوبید.نیکان با نگرانی به در اتاق خیره شده بود.آترین در اتاقش را به اندازه ی ده سانت باز کرده بود و با وحشت و سردرگمی ما را نگاه می کرد.دلم برایش سوخت.بیچاره فکر می کرد دوباره پدر و مادرش به جان هم افتاده اند!به سمتش رفتم.خیالش راحت شد که اوضاع امن است و در را کامل باز کرد.
- چطوری بچه ژیگول؟دستش را به کمرش زد و حق به جانب گفت:- باز اومدی صدای بابای منو درآوردی؟خودت زن و زندگی نداری مگه؟تنها لبخند کجی زدم.زن!نیکان که از موضوع باخبر شده بود با ناراحتی نگاهم کرد.سریع رو به آترین گفتم:- تو مگه درس نداری؟برو از همون آهنگ جلفا بذار بشین درستو بخون.ابروهایش را بالا انداخت و با پررویی گفت:- بگو می خوای با نیکی حرف بزنی دیگه.در ضمن اون آهنگا بدون فراز که نمی دونم چند روزه کجا غیبش زده حال نمی ده.مات نگاهش کردم.او هم وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.چند لحظه بعد صدای بلند آهنگ صیغه ی سندی (!) بلند شد.اگر مواقع عادی بود،به فراز زنگ می زدم تا بیاید و با هم مسخره بازی دربیاریم ولی در آن موقعیت فقط دلم می خواست تبلت آترین را خرد و خاکشیر کنم...زیر لب گفتم:- می شه حرف بزنیم؟نیکان در جمع ما از همه عاقل تر بود...تجربه ی چند سال بزرگ کردن یک بچه بدون پدرش و تحمل مشکلات زیاد از او یک زن عاقل و مستقل ساخته بود.نیکان سر تکان داد و لبخند کوچکی زد.با دستش به مبل تکنفره یا اشاره کرد و با مهربانی گفت:- برو بشین برات شربت بیارم.حالت خوب نیست.چیزی نگفتم و فقط نشستم.چند دقیقه بعد با دو لیوان برگشت.یکی را به دست من داد و خودش هم با آن یکی مقابلم نشست.زیر لب تشکری کردم و به مایع سرخ درون لیوان خیره شدم.پس از چند دقیقه مرا از افکارم بیرون کشید:- خوب؟چی شده آرمان؟آهی کشیدم و سرم را بلند کردم.به چشمان نیکان خیره شدم و با درماندگی گفتم:- نمی دونم چه خاکی رو سرم بریزم.لبخندی زد و گفت:- با صنم مشکلی داری؟چی شده؟حرف هایم همه با هم بیرون ریختند:- ببین اوضاع خیلی آشفته اس...من صنمو دوست دارم و فرازم بهم گفته ازم نمی گذره اگه باهاش ازدواج نکنم...از اون ور من دلم نمی خواد الان کاری کنم که صنم احساس بدی داشته باشه و فکر کنه می خوام سریع جای فرازو بگیرم ولی انگار اون دقیقا برعکس گرفته همه چی رو...فکر می کنه دلیلی این که اون بالا پیششم گرفتن جای فرازو و پدر گلی شدنه...یه جورایی انگار ازم متنفره...فکر می کنه یه آدم منفور فرصت طلب خودخواه خیانتکارم...چکار کنم نیکان؟!اون خیلی عجیب و غریب شده...اصلا گریه نکرده از اون موقعی که فرازو بردیم بیمارستان...اون اولا که همش خیره می شد به یه نقطه ای و چیزی نمی گفت...بعدشم که شروع کرد حرف زدن...بعد از اونم یه جوری رفتار کرد انگار چیزی نشده...نیکان وقتی بردمش پیش فراز تمام مدت مثل یه خانوم نشست و نه گریه کرد نه ناله و زاری...بعدشم بلند شد برگشتیم...بعدم که شروع کرد تفتیش عقاید من که چرا این جایی و می خوای جای فرازو بگیری و پدر گلی شی...وقتی می خواستیم بریم پیش فراز ساپورت و مانتوی جلو باز پوشید...بعدم که گفتم چرا برگشت گفت مگه مرده ها دل ندارن...اصلا نمی تونم درکش کنم نیکان...نمی فهمم واکنشا و حرفاشو...یه جوری رفتار می کنه انگار من نیستم ولی باهام حرف می زنه و ازم می خواد ببرمش پیش فراز...بعد از اون ور بهم می توپه تو چرا اینجایی...گیج شدم دیگه نمی دونم باید چکار کنم!نیکان با صبوری به حرف هایم گوش داد و سپس با ملایمت گفت:- ببین آرمان...صنم کم چیزی رو تحمل نکرده...فراز جلوی چشماش جون داده...این اتفاق برای هر کی بیوفته گیج و عجیب غریبش می کنه...باید بهش فرصت بدی...وقتی بهت می توپه تو ساکت بمون و هیچی نگو و وقتی آرومه حرف بزن...یه کاری کن که بهت اعتماد کنه و بفهمه الان فقط به عنوان یه دوست کنارشی نه کسی که می خواد جای شوهرشو بگیره...این دفعه دفعه ی اولی بود که باهات بحث می کرد درسته؟سرم را تکان دادم.- واکنش تو چی بود؟شانه هایم را بالا انداختم و گناهکارانه گفتم:- منم باهاش بحث کردم.لبخندش پررنگتر شد و گفت:- اشکال نداره.از این به بعد حواستو جمع کن...حواست باشه که حرفایی که می زنه از ته دل نیست و همش اثرات فشاریه که داره تحمل می کنه...سعی کن این فشارو از رو دوشش برداری نه این که بیشترش کنی...اون یه بچه هم داره و فشار عصبی اصلا براش خوب نیست...اولاش همینه وضع...اون نسبت به همه بدبینه و نمی تونه به کسی اعتماد کنه...مخصوصا کسی که شوهرش بهش گفته باید باهاش ازدواج کنه و از قضا دوستشم داره...همه اینا یه آدمو تو شرایط عادی به شک میندازه چه برسه به این شرایط بد و آشفته...این تغییر رفتاراش هم به خاطر اینه که هنوز شرایط روحی و فکریش ثابت نشده...اون بیشتر اوقات ساکته و داره فکر می کنه...هر ثانیه یه فکر جدید به ذهنش می رسه و تغییرش می ده...افکارش آشفته و درهم برهمن پس این رفتاراش خیلی هم غیرعادی نیستن...دقت کن که اون شوهرشو از دست داده و با یه بچه تنها مونده...الان شاید بگی ما که سهتیم ولی اون الان هر کسم دور و برش باشه احساس تنهایی می کنه...به لیوان درون دستانم اشاره کرد و گفت:- بخورش.لیوان را یک نفس سر کشیدم و حرف های نیکان را در مغزم تجزیه و تحلیل کردم.درست می گفت...با این حال واقعا شرایط مسخره ای بود.ادامه داد:- دقت کن که اون الان نسبت به اطرافش بی توجهه...برای همینه که می گی انگار اصلا تو رو نمی بینه ولی ازت می خواد ببریش پیش فراز...متوجهی که؟سرم را آرام تکان دادم.- حواست باشه بلایی سر خودش نیاره...با این که می دونم عاقله و از این کارا نمی کنه ولی ممکنه فشار عصبی از پا درش بیاره...نذار کم بیاره آرمان...در ضمن هنوز یک ماهم از مرگ فراز نگذشته!تو انتظار زیادی ازش داره!دوباره سرم را تکان دادم.احساس آرامش بیشتری می کردم...به قول او من خیلی عجله داشتم...تازه امروز فراز به خاک سپرده شده بود...- ممنونم.صدایم زمزمه ای بود که نیکان آن را شنید و با لبخند گفت:- هر وقت مشکلی پیش اومد سوار آسانسور شو بیا پایین.من همیشه هستم...پرهامم فعلا به خاطر فراز بهم ریخته اس وگرنه اونم همیشه پشتته...ازش دلخور نشو.- می فهمم...دلخوری ای وجود نداره...- تو انگار خیلی راحت با این قضیه کنار اومدی.چیزی نگفتم.کسی نمی دانست من این وسط فقط به خاطر صنم سرپا مانده ام...اگر صنم به من سپرده نشده بود تا تکه گاهش باشم خیلی زود فرو می ریختم...لحظاتی حس می کردم فقط دلم می خواد تنها باشم تا برای دوستم عزاداری کنم ولی بعد یاد زن و بچه اش می افتادم و دوباره،هر چند به سختی،بلند می شدم...در آن چند روز یک ثانیه هم تنها نمانده بودم تا برای فراز زار زار گریه کنم...تمام مدت مغزم را بسته نگه می داشتم تا خاطراتش بی اجازه در ذهنم رژه نروند و خردم نکنند...دلم برای دوست کله پوکم تنگ شده بود...چرا این قدر زود رفت؟!نگفت چطور از پس زن و بچه اش بربیایم؟! 
فصل هفدهمحدود یک ماه بود که وضع تغییری نکرده بود.صنم هنوز هم جز در مواقع لزوم حرف نمی زد و در همان مواقع لزوم (هر روز سه وعده) هم به من پرخاش و حسابی دهانم را سرویس می کرد...!در آن چند وقت به روشنی گفته بود که نمی خواهد هیچ کس را ببیند؛حتی برادر و پدر.نازنین کودکش را به دنیا آورده بود؛یک پسر تپل مپل که دو هفته اش بود و نامش را سپنتا گذاشته بودند.صنم حتی نمی خواست برادرزاده اش را ببیند...آبتین و آقای صارمی شب ها که خواب بود می آمدند و برای چند دقیقه در سکوت تماشایش می کردند...هیچ کدام نمی پرسیدند چرا من آن جا هستم...چرا؟نمی دانستم...یک ماه بود که از خانه هم خارج نشده بود...فقط هر روز به من پیله می کرد که به قبرستان ببرمش تا فراز را ببیند...اوایل موافقت می کردم و می بردمش ولی بعد از چند وقت نگران وضعیتش شدم و هفته ای یک بار بردمش.او هم که ضعیف تر از آنی بود که بخواهد خودش راه بیوفتد و برود و من هم در برابرش کمی (!) از زور استفاده می کردم.اوایل دوباره سرم داد و بی داد کرد و گفت که می خواهم از فراز جدایش کنم...من هم طبق گفته های نیکان سکوت کردم وقتی در تخت دو نفره شان دراز کشیده بود به اتاقش رفتم.روی مبل کوچک گوشه ی اتاق نشستم و برایش از شرایط جسمانی اش گفتم...از این که به زور یک وعده غذا در روز می خورد و این طوری به گلی آسیب می زند...بعد زا آن شب دیگر پیله نمی کرد ولی تغییری در غذا خوردنش تغییری ایجاد نکرد و چیز هایی که یک زن حامله باید رعایت بکند را هم رعایت نکرد.در اتاقش را زدم.جواب نداد.وارد اتاق شدم و به اطراف اتاق تاریک نگاه کردم.وقتی از نبودنش مطمئن شدم به تخت نگاه کردم.با حوله ی یک متری روی تخت دراز کشیده و بالش فراز را بغل کرده بود.نگاهم را به پنجره ی باز اتاق دوختم و نفسم را با حرص بیرون دادم.هوا آن شب سرد بود و موهای صنم خیس بود و چیزی تنش نبود و...من هم پسر پیغمبر نبودم!به سمتش رفتم و دستم را کنار سرش روی بالش گذاشتم.زمزمه کردم:- صنم؟پاشو...پاشو لباس بپوش بعد بخواب.هوا سرده...کمی تکان خورد ولی چشمانش را باز نکرد.به سمت پنجره رفتم و درش را بستم.دوباره برگشتم سمتش.کنارش نشستم و دوباره دستم را روی شانه اش گذاشتم.بی حوصله گفتم:- صنم؟پاشو جون گلی...دخترک لجباز!با آن حوله ی زرشکی تیره پنجره را باز گذاشته بود و با دل امن خوابیده بود!لعنت به تو و من فراز.خم شدم و در گوشش گفتم:- صنم؟نمی خوای پاشی؟الان سرما می خوری!چرخید.صورتش مقابل صورتم قرار گرفت.عقب کشیدم.خواب خواب بود!- فراز...صدایش را به زور شنیدم.هذیان می گفت یا در خواب حرف می زد؟دستم را روی پیشانی اش گذاشتم.تب داشت.دوباره شانه هایش را گرفتم و محکم تر تکانش دادم.با صدای بلندی گفتم:- پاشو صنم!پلک هایش تکان خوردند و کمی لرزید ولی باز هم بیدار نشد.احتمالا تبش خیلی بالا بود...
گوشی ام را از جیبم درآوردم و شماره ی نیکان را گرفتم:- چی شده آرمان؟نفسم را محکم بیرون دادم و نگاهی به رنگ پریده ی صنم انداختم:- حالش خوب نیست نیکان...تب داره و بیدار نمی شه...هذیونم می گه.با دستپاچگی گفت:- صبر کن الان میام بالا.در را برایش باز کردم.با عجله به سمت اتاق صنم رفت و پرسید:- از کی فهمیدی تب داره؟به دنبالش رفتم و گفتم:- همین الان.رفتم تو اتاق دیدم با حوله خوابیده و پنجره هم بازه...مقابل در ایستاد و با جدیت گفت:- نیا تو.باید لباس تنش کنم.پوفی کردم و اجازه دادم در را ببندد.بعد از چند دقیقه پرهام هم بالا آمد.با نگرانی پرسید:- چی شده؟- تب داره.- نوبت سونوگرافیشو رفته؟- نه...لجباز دیوونه.دو هفته پیش باید می رفت...دستاشن را در جیب های شلوارش فرو برد و به در اتاق خیره شد.با لبخندی که نمی دانستم چه معنی می دهد گفت:- حسابی بچه داریت پیشرفت کرده ها...مخصوصا الان که دو تا رو داری با هم نگه می داری.لبخند خسته ای زدم و خودم را روی مبلی پرت کردم.با کلافگی زمزمه کردم:- اگه سر پل صراط با فراز رو به رو شم پدرشو درمیارم...آخه این چه بدبختی ای بود که منو توش انداخت؟!کنارم نشست و گفت:- درست می شه...اون بیست و سه چهار سالش بیشتر نیست...تو این سن شوهرشو از دست داده و حامله هم هست...تازه تحمل تو خودش کار حضرت نوحه.جمله ی آخر را به شوخی گفت ولی من با صدای گرفته ای گفتم:- واقعا...فراز کی رو هم انتخاب کرده.پرهام طوری محکم پشت کمرم زد که دو متر به جلو پرتاب شدم.به تندی گفت:- بی جنبه شوخی کردم.خیلی هم دلش بخواد پسر به این خوبی...یه ماهه دور و برش می چرخه ولی کاری به کارش نداره.کجا می تونه مثل تو پیدا کنه آخه؟!- همه جا.با کلافگی پوفی کرد و زیر لب گفت:- زبون نفهم.نیکان از اتاق خارج شد و با لبخند گفت:- لباساشو تنش کردم.دستمال خیسم رو پیشونیش گذاشتم تبش یکم اومده پایین...احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه تبش کامل قطع می شه.شما گشنه تون نیس؟به سمت یخچال رفت.تازه فهمیده بودم که غذاهای درون یخچال کار درسا بودند که برای عروسش این کار را کرده بود...درسا و امیر هم چند بار آمدند ولی صنم نمی خواست آن ها را ببیند.نیکان از آشپزخانه گفت:- غذاها که تموم شدن...بذار یه غذای حاضری درست کنم.به سمت ما چرخید و با لبخند گفت:- اصلا شام بیاید پیش ما.شاید بتونم صنمو هم راضی کنم که فردا بره سونوگرافی.هوم؟سرم را بدون این که بدانم چه چیزی می گوید تکان دادم.کلا چند روز بود که مغزم رد می داد...اصلا نمی توانستم تمرکز کنم...پرهام دستش را روی شانه ام گذاشت و در گوشم گفت:-کم آوردی داداش؟آهی کشیدم که باعث تعجب خودم شد...چقدر غم در دلم باد کرده بود!- آره پری...پرهام.یه ماهه کار و زندگیمو ول کردم این جا تلپ شدم ولی دریغ از یه پیشرفت کوچولو...هنوزم توهم اینو داره که من می خوام از نبود فراز سواستفاده کنم...در سکوت به حرف هایم گوش داد.گفت:- ببین آرمان تو عجله داری...قبول دارم که یه ماه برای تو که خودتو تو این خونه حبس کردی زیاده ولی برای اون که می خواد با این شرایط کنار بیاد کمه...هنوز چهلم فرازم نشده پسر صبر داشته باش...چیزی نگفتم.نیکان غیب شده بود.احتمالا پیش صنم بود.دو ساعت آن جا نشستم و با پرهام حرف زدم.خوشحال بودم که این قدر نزدیک بود و به حرف هایم گوش می کرد...اگر او و نیکان نبودند دیوانه می شدم...- پرهام به نظرت اون هیچ وقت منو قبول می کنه؟- والا با این وضعی که تو داری منم قبولت نمی کنم...مثل این شوهرمرده ها نشستی این گوشه زانوی غم بغل گرفتی بعدم انتظار داری بهت تکیه کنه و به عنوان یه مرد قبولت داشته باشه؟درست می گفت.زیادی شل و ول شده بودم.ادامه داد:- پاشو یه خودی نشون بده...دو تا داد بزن،دو تا اخم کن،دو بار ابهت نداشته تو به رخ بکش.این جوری می فهمه تو یه نفری که می شه بهش گفت مرد نه یه حلیم شل و وارفته...- حلیم شل و وارفته؟خندیدم.چقدر این بشر از کلمات عجیب و غریب استفاده می کرد!نیکان از اتاق بیرون آمد و گفت:- خوب پاشید بریم.پشت سرش صنم آمد.با دیدن تیپش خنده ام گرفت.یک شلوار پارچه ای خاکستری با بلوز همرنگ کلاهدار تنش کرده بود که به تنش زار می زد و موهایش را بالا بسته بود.چهره اش مثل تمام آن یک ماه بی تفاوت و بی علاقه بود.- نیکان حوصله ندارم ولم کن.نیکان اخم کرد و گفت:- حرف نزنا صنم!یه ماهه خودتو تو این خونه حبس کردی،خون این پسر بیچاره رو هم تو شیشه کردی!هیچی بهت نگفتم چون فکر کردم حالت مساعد نیست...الان هم ازت انتظار زیادی ندارم فقط لطف کن چند طبقه بیا پایین غذا میل کن بعد برگرد بالا.صنم یک ابرویش را بالا برده بود و هنوز سرد و خشک نگاهش می کرد.نیکان تند رفته بود!به سردی گفت:- کسی این پسر مظلومو مجبور نکرده بمونه...بره به کار و زندگیش برسه...خودش آویزون شده.اعصابم به هم ریخت.از جایم بلند شدم و به سمتش رفتم.مقابلش ایستادم.سرش را بالا گرفت و با گستاخی در چشمانم خیره شد.لاغر شدن محسوس صورتش را نادیده گرفتم و با حرص در صورتش زمزمه کردم:- ببین صنم...با وجود تمام احساسی که بهت داشتم و دارم اگه به فراز قول نداده بودم یه ثانیه ی دیگه هم تحملت نمی کردم...هر چی تو این یه ماه گفتی تحمل کردم و گذاشتم به حساب این که افسرده ای و نباید سرت داد زد چون برای بچه ات بده...دیگه جلوت ساکت نمی شینم...از این به بعدم عین آدم غذاتو می خوری و می ری سونوگرافی...خودت به درک اون بچه که گناهی نکرده تو شکم توئه...مفهومه؟مردمک چشمانش گشاد شده بودند.بهت زده بود!بدون هیچ حرفی عقب رفت،وارد اتاق شد و در را پشت سرش به آرامی بست.نگاهم روی در ثابت ماند.نیکان با دهان باز و کمی عصبانیت نگاهم می کرد.خواست حرفی بزند که پرهام گفت:- ولش کن نیکان.کار درستو کرد...الان مثل بچه ها قهر می کنه ولی حداقل می فهمه باید فکر کنه بعد حرف بزنه...می فهمه که آرمان بازیچه و غلام حلقه به گوشش نیست...ولش کن بذار تنها باشه یکم به کاراش فکر کنه.نیکان با حرص گفت:- آخه این جوری؟!فشار عصبی براش خوب نیست...تازه غذاشم نخورده!پرهام به سادگی گفت:- آرمان براش می بره.مطمئنم با این ابهت جدیدش می تونه دو تا بشقاب به خوردش بده.لبخند کجی زدم و بالاخره چشم از در گرفتم.به پرهام خیره شدم و گفتم:- خفه بمیری پرهام.منو شانتاژ می کنی بعد عقب وایمیسی نگاه می کنی؟!بیشعور.خندید و در حالی که سیبی را که از روی میز مقابلش برداشته بود گاز می زد گفت:- بابا حرکتش مال خودت بود من فقط یکم هولت دادم...حالام مگه چی شده...نی نی کوچولو قهر کرده رفته زانوی غم بغل گرفته...باید بزرگ شه تا بتونه فردا پس فردا یه بچه رو بزرگ کنه...نمی شه با این بچه بازیاش مادر یه بچه باشه که!
شام از گلویم پایین نرفت.فکر این که من باعث شدم عین آدم غذا نخورد اعصابم را به هم می ریخت.دست آخر طاقت نیاوردم و بعد از گرفتن یک بشقاب پر غذا از نیکان به بالا برگشتم.با شنیدن صدای تلویزیون ترسیدم.چه کسی تلویزیون را روشن کرده بود؟!وارد که شدم با دیدن صنم دهانم از شدت تعجب باز ماند.این صنم بود که پاهای جوراب پوش سفیدش را روی میز مقابلش گذاشته بود و با کنترلی که در دستش بود کانال ها را بالا و پایین می کرد؟!هنوز همان لباس ها تنش بود و موهایش را هم باز نکرده بود.یک کاسه بزرگ پر از خیار دستش بود و تند تند خیارها را با پوست گاز می زد.با شنیدن صدای بسته شدن در به سمت من چرخید.خیلی ساده انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده باشد کمی نگاهم کرد.سپس به بشقاب درون دستانم خیره شد و پس از چند لحظه نگاهش را به سمت تلویزیون برگرداند.به صفحه ی بزرگ تلویزیون نگاه کردم.داشت فشن شو می دید؟!بهت زده گفتم:- این همه چیزی هست این چیه داری می بینی؟شانه هایش را بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:- می خوام گلی خوشگل شه.بلند خندیدم و به سمت آشپزخانه رفتم.خندیدنم تا حدودی به خاطر حرفش بود ولی بیشتر به خاطر خوشحالی ناشی از رفتار بهتر شده ی او بود.یک قاشق برداشتم و به سمتش رفتم.کنارش نشستم و گفتم:- صنم این غذاییه که نیومدی پایین بخوریش.بخور از دستت در نره.نگاهی به غذا کرد و بینی اش را چین انداخت.با حالتی که انگار چندشش شده است گفت:- اینو ببرش اون ور!به این اداهایش عادت نداشتم.طلبکارانه گفتم:- چطور غذاهای مادرشوهرتو با اشتها می خوردی!به غذای نیکان که رسید حالت بد شد؟!- یه چیزی توشه که حالمو به هم می زنه!ببرش اون ور آرمان!یک پیشرفت.اسمم را صدا زد.به خاطر خوشحالی ناشی از این پیشرفت از خر شیطان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 4 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12218')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.