مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان دو موتور سوار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دو موتور سوار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#21
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۵ عصر
خوشحال بودم که می داند دوست ندارم خیلی محکم بغلم کند...حس بدی پیدا می کردم...من هنوز هم یک بچه ی لوس در وجودم داشتم!
خیلی زود عقب رفتم و بحث را عوض کردم:
- کادومو میخوام.
با شیطنت خندید و گفت:
- بهت نمی دمش!
مایوسانه نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم:
- جدی نمی گی نه؟من دلم می خواد بدونم کادوی تولدم چی بوده.
نچ غلیظی گفت و پرسید:
- نمی خوای بفهمی چرا دستامو پشتم گذاشته بودم؟
مکث کردم و گفتم:
- چرا گذاشته بودی خوب؟
یک دفعه دستانش را جلو آورد و دو طرف صورتم گذاشت.چشمانم گرد شدند و خواستم سرش داد بزنم که دستانش را روی صورتم پایین کشید و با دهان بسته خندید.
با عصبانیت گفتم:
- این چه کاری بود؟
به آینه ی بقل ماشین اشاره کرد.
با دیدن خودم چشمانم گرد شدند.
هشت خط مشکی از پایین چشمانم تا انتهای صورتم کشیده شده بودند...
دلم می خواست بخندم ولی شرایط اجازه نمی داد.
دستم را به کمرم زدم و با ناراحتی گفتم:
- من با این وضع بیام جلو مامانت؟
نیشخندی زد و گفت:
- آره.تنبیهت بود برای این که تو ذوق من نزنی.
- من کی تو ذوقت زدم؟
بدون این که جوابم را بدهد به سمت در ورودی رفت و گفت:
- حالا فعلا بیا مامانم نگران می شه.
دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از این که بازش کند به سمتم برگشت.با لحنی شیطنت آمیز زیر لب گفت:
- آخه می دونی...ما چند دقیقه ای میشه این بیرونیم...
سپس به آرامی به قیافه ی عصبانی من خندید و در را باز کرد.
آهی کشیدم و به دنبالش وارد خانه شدم.
مادرش با لبخند جلو آمد و هیجان زده سلام کرد:
- سلام عزیزم.چقدر دیر اومدید.داشتم نگران می شدم.
یک دفعه صورتم را دید و گفت:
- چی شده؟چرا صورتت سیاهه؟
سعی کردم به هر جایی جز فراز خبیث نگاه کنم!
- سلام...راستش موضوع کادوی تولد من و لجبازی پسرتون بود.بعدشم...دستاش سیاه بود و صورتمو کثیف کرد.
بغلم کرد و با لحنی که نمی شد از آن سر در آورد گفت:
- همیشه این جوری بود...سر به سر همه می ذاشت...
فراز با چشمان گرد شده گفت:
- من هنوز زنده ام مامان!فعل گذشته برای چیه؟!
مادرش لبش را گاز گرفت و گفت:
- این چه حرفیه پسر!منظورم این بود که یه مدت آروم و سر به زیر شدی...
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
- سر به زیر؟آروم؟ایـــــــــــن؟ 
فراز قهقه زد و مادرش آرام خندید.به خاطر واکنش بدون فکرم خجالت زده شدم و سرم را پایین انداختم.
مادرش دستم را گرفت و در حالی که به سمت اتاق می بردم گفت:
- بیا بریم لباساتو دربیار.
فراز مشغول شستن دستانش بود...
هنگامی که مانتو و شالم را برداشتم و روی تخت دو نفره ی درون اتاق گذاشتم تازه متوجه مادر فراز شدم.
با لبخند هیجان زده ای نگاهم می کرد.وقتی که چشم در چشم شدیم با مهربانی و ملایمت گفت:
- چقدر صورتت به دل می شینه...اونم بدون آرایش...
لبخندی روی لبم نشست.
- مرسی که اومدی.فراز همش عصبی بود.حوصله اش سر رفته بود و می خواست دوباره بره خونه اش.به زور نگه اش داشتم...
اخم کردم و پرسیدم:
- مگه اینجا زندگی نمی کنه؟
سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
- نه...توی مجتمع نیکان و پرهام زندگی می کنه...آخرین طبقه.
تعجب کردم.پس چرا من هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بودم؟
- حالا چرا جدا زندگی می کنه؟
آهی کشید و گفت:
- نمی دونم به خدا...می گه نمی خوام اون شکلی نگام کنید...می رم راحت باشید...نگاهاتون حالمو بد می کنه و این حرفا...امروزم وقتی دیدم واقعا داره می ره گفتم بهت زنگ بزنه دعوتت کنه...تازه یه فرصتم هست که کادوتو ببینی.
با هیجان پرسیدم:
- چیه؟
خندید و گفت:
- بذار نشونت می ده.
از "نشونت میده" فهمیدم که باید دیدنی باشد!
هنگام ناهار فراز تمام مدت من و مادرش را اذیت می کرد و با بی قیدی می خندید.
واقعا این فراز خندان را دوست داشتم...چه می شد اگر همیشه می خندید؟!
درست زمانی که می خواستم بروم (علی رغم اصرار های زیاد مادر فراز)،بلند شد و با بی میلی گفت:
- بریم کادوتو ببین.
مانتویم را که دکمه هایش را نبسته بودم رها کردم و شالم را روی سرم انداختم و به دنبالش رفتم.
نمی دانم چه چیcی پکرش کرده بود...یعنی از رفتن من ناراحت بود؟
از این فکر حس خاصی به من دست داد.احساس می کردم گرمم شده است و هیجان خاصی دارم.
به دنبالش راه افتادم تا ببینم کجا می رود.وارد حیاط شد و به پشت خانه رفت.عرض راه یک متر و نیم بود و هیچ چیز درش به چشم نمی خورد.
با تعجب پرسیدم:
- کجا داریم می ریم فراز؟!
زیر لب گفت:
- صبر کن.
یک دفعه ایستاد و باعث شد به پشتش برخورد کنم.سریع عقب رفتم و پرسیدم:
- چی شد؟
با حرکت سر به دیوار اشاره کرد.
با دیدن صحنه ی مقابلم دهانم باز ماند.
تازه فهمیدم چرا وقتی رسیدم دست هایش سیاه بودند.
او با زغال صورت من را روی دیوار کشیده بود...دو متر ارتفاع داشت...واقعا فوق العاده بود...
کوچک ترین جزئیات درست بودند و مشخص بود زمان زیادی را برایش صرف کرده است...
احساس می کردم نمی توانم حرفی بزنم...فقط دلم می خواست ساکت نگاهش کنم...
با لبخند کوچکی نگاهم کرد و پرسید:
- چطوره؟
وقتی دید حرفی نمی زنم و تنها نگاهش می کنم لبخندش محو شد و گفت:
- می دونستم خوشت نمیاد...
دستم را مقابلم گرفتم تا حرفی نزند.ساکت شد و منتظر نگاهم کرد.
چرخیدم و برای چند دقیقه به دیوار خیره شدم...صورت خودم را نمی دیدم...فراز را می دیدم که به خاطر من وقت زیادی را برای این نقاشی صرف کرده است و...و کم کم گرمای عجیبی به درون فکر و قلبم سرازیر شد...گرمایی که تا به حال تجربه نکرده بودم...حتی وقتی آبتین به خاطر من یک خانه ی درختی در ویلای شمال ساخت...حتی وقتی مامان برایم مداد رنگی هفتاد و دو رنگی خرید که حدود یک روز بغلش کرده بودم...
این تازه بود...این چیزی دیگر بود...چیزی که تکرار نمی شد...
صدای شوکه ی فراز مرا به خودم آورد و افکار ممنوعه ام را کنار زد:
- صنم؟این قدر وحشتناکه که داری گریه می کنی...
به زور لبخندی زدم و به سمتش چرخیدم.به سختی گفتم:
نه فراز...از بس قشنگه دارم گریه می کنم...واقعا ممنونم..می دونم که خیلی براش وقت گذاشتی.
سریع و شتاب زده بغلش کردم و سپس گفتم:
- باید برم...
چرخیدم و شروع به دویدن کردم.دنبالم نیامد...شاید فهمید که دارم به چه چیزی فکر می کنم...فهمید که در بوم نقاشی فکرم طرح نبودنش را می کشم...
حرفی هم نزد...انگار که می خواست به افکار نحسم دامن بزند و اجازه ی پیشروی بدهد.
تنها کاری که کرد باز کردن در پارکینگ به وسیله ی ریموت کنترلش بود و تماشا کردن سرعت من در فرار...
برایم مهم نبود که چند بار تا مرز کشتن خودم پیش رفتم.فقط برایم مهم بود که به خانه برسم و یک گوشه خودم را جمع کنم...آن قدر کوچک و ناچیز شوم که دیگر هیچ کس مرا نبیند...شاید این طوری همه چیز یادم می رفت...شاید همراهش می رفتم و... می مردم...
در را پشت سرم کوبیدم و بین تخت و دیوار نشستم.آن جا از بچگی مامن تنهایی ها،ترس ها،نگرانی ها،غم ها و مشکلاتی بود که نمی توانستم به کسی بگویم...چیز هایی که مثل خوره به جانم می افتادند و در تاریکی شب هایم نابودم می کردند...سایه هایی که از هر طرف کودک هشت ساله ی درونم را می ترساندند و او قادر به جیغ زدن نبود...
حالا که از همه ی آن مشکلات گذشته بودم،تحمل یکی دیگر را نداشتم...تحمل دیدن خاموشی یک امید دیگر را نداشتم...
پاهایم را در شکمم جمع کردم و سعی کردم روی نظم نفس هایم تمرکز کنم...
دو تا...هیچی...یکی...هیچی...هیچی...
دستم را روی گلویم گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم...
از بچگی هر بار که خیلی عصبی می شدم نفسم می گرفت و در نمی آمد...
سعی کردم جیغ بزنم ولی نتوانستم...سیاهی دیدم را از بین برد و دستانم بی حالت کنارم افتادند...
*****
با حس کردن دستی که موهای بلند شده ام را از صورتم کنار می زد و نوازش شان می کرد چشمانم را باز کردم.
صورت نگران و مهربان آبتین را دیدم که با دقت نگاهم می کرد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#22
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۵ عصر
صدایم خشدار بود:
- تو این جا چکار می کنی؟
به آرامی خندید و گفت:
- خودت این جا چکار می کنی؟
سفید...سفید...دوباره بیمارستان؟
دستانم را بالا بردم و کش و قوسی به بدنم دادم.
تیز نگاهم کرد و پرسید:
- تو فرازو می شناسی؟
قلبم تیر کشید.قفسه ی سینه ام را چنگ زدم و در مغزم را بستم تا خودم هم نتوانم واردش شوم چه برسد به او...
- خوبی داداشی؟
حس می کردم با ترحم نگاهم می کند.از چیزی خبر داشت؟
امکان نداشت ولی...صبر کن...او طوری گفته بود که انگار فراز را می شناسد...
به سختی آب دهانم را قورت دادم و موهای بلند شده اش را از مقابل چشمانش کنار زدم.مو های لختش اجازه نمی داد چشمانش را ببینم.
- نازنین کجاست؟حالش خوبه؟
وقتی اسم نازنین را گفتم برقی در چشمانش ظاهر شد و به همان سرعتی که پدید آمده بود از بین رفت.
یعنی امکانش بود که برادرم با نازنین کنار آمده و حتی به او علاقه پیدا کرده باشد؟!
از این فکر لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست.
پیشانی ام را بوسید و در حالی که به سمت در می رفت گفت:
- خوبه.خونه اس.می رم کاراتو بکنم ببرمت خونه.
سر جایم نشستم و کیفم را که آبتین آورده بود و خیلی پر به نظر می رسید برداشتم.
لباس هایم را در آن گذاشته بود.
آینه ام را از ته کیفم درآوردم و مقابل صورتم گرفتم.
چشمان سبزم خاموش بودند.موهای قهوهای-سرخم طبق معمول لخت در صورتم ریخته بودند.آن قدر بلند شده بودند که به شانه هایم می رسیدند.لب هایم سفید و صورتم رنگ پریده بودند.
بدون این که بدانم چرا و متوجه باشم قطره اشکی روی آینه چکید و تصویرم شکست...
نتیجه ی تمام درگیری هایم در چند هفته ی اخیر،این یک قطره اشک بود که در سکوت روی گونه ام چکید...
در باز شد و آبتین وارد شد.ابتدا با دیدن رد اشک روی گونه ام خشکش زد ولی سریع در قالب همیشگی برادر بودنش فرو رفت و پشت سرش در را بست.
جلو آمد و بی هوا بغلم کرد.
در گوشم گفت:
- کارای ترخیصتو انجام دادم.چند وقت پیش من و نازنین می مونی.باشه خواهری؟
نپرسیدم چرا.آن قدر ترسیده و شکسته بودم که فقط دلم یک آغوش آشنا می خواست و چه کسی از برادرم بهتر بود؟
به شانه هایش چنگ زدم و خودم را در آغوشش جمع کردم.
اگر صنم چند ماه پیش بود گریه می کرد و برای آبتین همه چیز را می گفت ولی انگار تمام این مسائل مرا بزرگ کرده بود.فقط دلم می خواست آرامش وجودش را بچشم...همین...چرا باید می گفتم؟
آبتین همیشه همه را خوب درک می کرد.مطمئنم فهمید که چقدر به آغوشش احتیاج دارم...آن هم اگر در سکوت پیشم باشد...
محکم تر بغلم کرد و در گوشم گفت:
- چقدر لاغر شدی خواهری...این چند وقت که نبودم چی به سرت اومده؟
بغضم را قورت دادم و زمزمه کردم:
- آبتین...تنهام نذار...
زیر گوشم را بوسید و زمزمه کرد:
- نمی ذارم...هیچ وقت...
نپرسید چرا می لرزی...نپرسید چرا این همه ساکت شدی...نپرسید این بغض سنگین از کجا آمده...فقط ماند...
کمکم کرد لباس هایم را بپوشم و مرا از بیمارستان برد.
در راه ضبط را روشن کرد.
چشام بسته است 
جهانم شکل خوابه
عذابه
اضطرابه...اضطرابه

روبروم دیواری از مه
دیواری از سنگ
روبروم دیواری از مه...دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست
بگو بیهوده نیست
فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده
فقط کابوس و تنهایی...

بگو خواب بود هر چی که دیدم
افسانه بود هرچی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا
برام شد مرگ تدریجی رویا....مرگ تدریجی رویا

با اضطراب ضبط را خاموش کردم.
عرق سردی روی کمر و پیشانی ام نشسته بود.
آبتین زیر لب گفت:
- مثل این که...
جمله اش را ناتمام گذاشت.در حالی که به بیرون خیره شده بودم با صدای ضعیفی پرسیدم:
- همه ی رویاها می میرن آبتین؟
با اضطراب ضبط را خاموش کردم.
آبتین زیر لب گفت:
- مثل این که...
جمله اش را ناتمام گذاشت.در حالی که به بیرون خیره شده بودم با صدای ضعیفی پرسیدم:
- همه ی رویاها می میرن آبتین؟
به وضوح شوکه شدنش را حس کردم؛از گوشه ی چشم دیدم که دستانش روی فرمان ماشین محکم شدند و اخم کرد.
با مهربانی گفت:
- همیشه نه...ولی خیلی پیش میاد...مهم اینه که تو با مرگ رویات چه جوری رو در رو می شی...
چیزی نگفتم.پرسید:
- می خوای مثل وقتی بچه بودی بریم ساندویچ لجنی بخوریم؟
سرم را به آرامی به نشانه ی جواب نه تکان دادم و متوجه آهش شدم...
گفت:
- وقتی بیهوش بودی رفتم خونه یه چمدون لباس و وسایل برات آوردم.
زیر لب تکرار کردم:
- بیهوش بودم...
- آره...عصبی شده بودی و برای همین به هوش نمی یومدی...یه چند ساعتی بیهوش بودی...البته یکمش به خاطر آرام بخشایی بود که بهت دادن...
دیگر حرفی بین مان رد و بدل نشد و من به تماشای برادرم پرداختم.
لاغر یا چاق نشده بود ولی از لحاظ رفتاری کمی تغییر کرده بود؛مردانه تر رفتار می کرد و لودگی سابقش را که گاهی خیلی آزار دهنده می شد از دست داده بود.ملایم تر شده بود...
وقتی به خانه رسیدیم گفت:
- تا من ماشینو پارک می کنم برو بالا...نازنین می گه دلش برات تنگ شده...
در همان برخورد اول فهمیده بودم که نازنین دختر دل نازک و ساده ایست که به راحتی از بقیه خوشش می آید و دل تنگ می شود.
سوار آسانسور شدم و با شنیدن آهنگ بی کلام "آرامش بخش" با خودم فکر کردم:
چه صدای گوشخراشی داره آهنگش...
در آسانسور باز شد و من بیرون رفتم.
نازنین با نگرانی و لبخند تماشایم می کرد.
به خودم زحمت ندادم لبخند بزنم.جلو رفتم و اجازه دادم بدن سنگینم را در آغوش بگیرد و بگوید:
- سلام صنم!خوبی؟به خاطر حرفای آبتین خیلی نگران شدم.حالت که خوب شده نه؟
در برابر نگرانی خواهرانه اش کم آوردم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم.زیر لب گفتم:
- خوبم نازنین.فقط یکم عصبی شده بودم.همین.
لبخند زد و مرا به داخل خانه هدایت کرد.
- چه خوب.
موهای قهوه ای تیره اش بلند بود و تا پایین کمرش می رسیدند.در انتها فرهای بزرگ و قشنگی داشتند.
دستم را گرفت و مرا به سمت اتاقی برد که کنار اتاق خودش و آبتین بود.
گفت:
- اگه می خوای یه دوش بگیر و لباساتو عوض کن بعد بیا شام بخور.
- شام نازنین؟!ساعت یک نصفه شبه!
با دهان بسته خندید و گفت:
- باشه!...من شام نخوردم...آبتینم فکر نکنم چیزی خورده باشه...تو هم که دی پوست و استخوون...ما دلمون می خواد الان شام بخوریم...چه اشکالی داره؟
چیزی نگفتم.فقط وقتی می خواست بیرون برود زمزمه کردم:
- ببخشید که مزاحمتون شدم.
سریع چرخید و با ناراحتی گفت:
- این چه حرفیه صنم؟من و آبتین هر دو خیلی خیلی خیلی دوست داریم!بودنت فقط باعث خوشحالیه،همین!
لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست.
نازنین در جواب لبخند قشنگی زد و بیرون رفت.
دوش سریعی گرفتم و لباس هایم را عوض کردم.تمام مدت فکر نمی کردم و فقط حرکت می کردم.انگار که مهر محکمی روی افکارم زده بودم و هیچ چیز را به یاد نمی اوردم و بهش فکر نمی کردم.
هیچ چیز و هیچ کس...
در را باز کردم و خواستم بیرون بروم که با دیدن صحنه ی مقابلم چشمانم گرد شدند و سریع خودم را عقب کشیدم.
آشپزخانه درست مقابل اتاق بود و به خاطر اپن بودنش کاملا درونش مشخص بود.
نازنین به اپن چسبیده بود و آبتین صورتش در فاصله ی دو سه سانتی صورتش قرار داشت،او را بین خودش و اپن حبس کرده بود،حرف می زد و می خندید.نازنین هم به شدت سرخ شده بود و به نظر می آمد جلوی لبخند زدنش را می گیرد.
قبل از این که صورت آبتین که هر لحظه به صورت نازنین نزدیک تر می شد به او برسد داخل اتاق رفتم و در را بستم.
دلم می خواست بخندم.آبتین واقعا موجود وحشتناکی بود!با آن مو های لخت و بلندش هم درست مثل پسربچه های تخسی شده بود که مردم آزاری می کردند!
دلم نمی خواست مزاحم شان شوم برای همین چند دقیقه در اتاق نشستم تا این که در زده شد.
صدایم را که از زور خنده گرفته بود با سرفه ای درست کردم و گفتم:
- بیا تو.
آبتین در را باز کرد و وارد اتاق شد.
به دیوار کنار در تکیه داد و با لبخند بزرگ و مشکوکی به من خیره شد.
جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم.طلبکارانه پرسیدم:
- چیه؟چرا نگاه می کنی؟
لبخندش بزرگ تر شد و با جدیت گفت:
- هیچی خواهرم خیلی خوردنیه دوست دارم نگاش کنم.
از دهنم پرید:
- تا دو دقیقه پیش که داشتی زنتو قورت می دادی!
یک ابرویش را بالا انداخت و با خنده گفت:
- پس درست فهمیدم در باز شد...از بس تمرکز کرده بودم حواسم به این ور نبود!تو روحیاتت که تاثیر بد نداشته؟!
سرخ شدم.رویم ار چرخاندم تا بیشتر از این معنی دار نگاهم نکند.
به آرامی و در حالی که هنوز رگه هایی از خنده در صدایش بود گفت:
- بیا شام.
بعد از گفتن این حرف از اتاق بیرون رفت.
چقدر فکر نکردن خوب بود!
همان طور که لبخند کجی گوشه ی لبم بود بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم.
- صنم بابا کجاست؟
به نازنین نگاه کردم و بعد از این که غذایم را قورت دادم گفتم:
- همین جاست ولی زیاد خونه نمیاد وقتایی هم که میاد من نمی بینمش.
نازنین سری تکان داد و دوباره به خوردن غذایش مشغول شد.
آبتین در حالی که زیر چشمی با دقت نگاهم می کرد گفت:
- آها!راستی نگفتم چه جوری فهمیدم باید بیام سراغت.فراز زنگ زد بهم گفت.
آبی که داشتم می نوشیدم در گلویم پرید.اخم کردم و بعد از آن که خطر خفگی رفع شد پرسیدم:
- فراز شماره ی تو رو از کجا داشته؟!
آبتین با سادگی شک برانگیزی گفت:
- تو یونی با هم رفیق بودیم ولی بعدش دیگه ندیدمش...تا این که بهم زنگ زد گفت که امروز وقتی از خونه شون اومدی بیرون حالت خوب نبوده...
با آرامش بیشتری بقیه ی آبم را سر کشیدم و خیلی عادی پرسیدم:
- پس چرا تو عروسیتون نیومد باهات حرف بزنه؟
- اومد...تو اون موقع ندیدیش...ولی به من نگفت رفیق توئه فکر کردم جزو دعوتی های خودمه یادم نیست...
از عبارت "رفیق تو" زیاد خوشم نیامد...منظورش از رفیق چه بود؟!پس این نگاه مشکوک بی دلیل نبود...
نازنین هم انگار متوجه معنادار حرف زدن آبتین شده بود که به طور نامحسوسی نگاهش می کرد.
قاشقم را با بی میلی پر کردم و با بی حوصلگی گفتم:
- با گروه دوستاش آشنا شدم...فراز و آرمان و پرهام و نیکان که زن و شوهرن و آرمیتا که خواهر آرمانه...
مکثی کردم و با لبخند کوچکی ادامه دادم:
- البته آترینم هست که پسر نیکان و پرهامه...هشت سالشه و خیلی بامزه اس...
لبخندی که روی لب های نازنین نشست و گونه های رنگ گرفته اش از چشمم دور نماند...خبری بود؟!
خدا بخواهد داشتم عمه می شدم؟
صدای درون مغزم از پشت در بسته با صدای خفه که پر از بدگمانی بود گفت:
زود نیس صنم؟مگه نازنین ماشین جوجه کشیه؟!اصلا اینا بچه می خوان چکار هنوز یه سالم از ازدواجشون نمی گذره؟!
با قاطعیت به صدا گفتم:
لطفا خفه شو عزیزم زندگی این دو تا به من چه...می خوان و می تونن!به ما چه!والا!
- آرمیتا رو یادمه...رفیق فابته دیگه؟
از کنار در رد شدم ولی بازش نکردم.
- اوهوم.
آبتین کمی غذا خورد و دوباره شروع به حرف زدن کرد:
-داشتم می گفتم...فراز بهم زنگ زد گفت که تو خونه شون بودی و با حال بدی از اون جا رفتی...گفت که نگرانته و بهتره بهت یه سر بزنم...خدا رو شکر حواسش بود و شماره ی منو داشت وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرت می اومد...
پس چرا فراز هیچ وقت از این که آبتین دوستش بوده حرفی نزده بود؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#23
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۶ عصر
کمی در مغزم را باز کردم و صدای آشنا گفت:
خاک بر سرت کنن صنم!همچین میگه خونه شون بودی انگار تنها بودین...الان حتما داره فکر می کنه به چه دلیل خاک بر سری با اوضاع خراب بیرون اومدی...وای خاک بر سرت صنم...
صدایم را با یک سرفه صاف کردم و گفتم:
- راستش مامانش ازم خواسته بود برم به خاطرم خورش کرفسم درست کرده بود دیگه دعوتشو رد نکردم...خیلی زن مهربونیه...دوست داشتنیه...مثل مامان.
نفسم در سینه حبس شد.این دو کلمه ی آخر از کجا آمد؟!
صدا دوباره سرش را از بین در بیرون آورد و با جدیت گفت:
بازم خاک بر سرت صنم!
آبتین برای چند دقیقه سکوت کرد و چیزی نگفت.نازنین هم که تمام مدت نگاهش را از آبتین به من و از من به آبتین می انداخت با حالت معذبی غذایش را می خورد.
خودم را به خاطر حرف زدن غیر آدمانه ام سرزنش کردم و بی حرف غذایم را خوردم.
آبتین طبق معمول دوباره شروع به حرف زدن کرد:
- فراز خیلی بچه باحالیه...تو یونی خیلی با هم می خندیدیم...همیشه هم نمره هاش بالا بود،لامصب نمی دونم کی درس می خوند...سر به هوا هم تا دلت بخواد بود...یعنی کلا استادا براشون عادی شده بود سرکارشون بذاره و حتی جدی تریناشونم بهش می خندیدن...
مکث کرد.لبخند محو اما عمیقی روی لبانش نشسته بود و در حال و هوای خودش بود.
من هم مشتاق بودم ادامه بدهد.با موفقیت درد قلبم را نادیده گرفته بودم و مثل یک شنونده ی بی طرف منتظر ادامه ی حرف هایش بودم.
- یادمه یه استاد زن داشتیم که فکر می کردیم چهل رو رد کرده...البته ظاهرش پیر نبود ها رفتار و اخلاق جدیش سن بالا نشونش می داد.استادای زن اکثرا نمی تونن ابهت و جدیت استادای مرد رو تو کارشون داشته باشن...برای همین دانشجو ها دست کم می گیرنشون و کنترل کلاس از دستشون خارج می شه...ولی این استاده یه چیز دیگه بود...همچین کلاس اداره می کرد که نمی تونستی سرتو بالا بگیری و حتی شده یه لبخند کوچیک بزنی...سریع خواهر مادرتو میاورد جلو چشت...جلسه ی اول تو حرفاش گفت شما دانشجو ها خیلی ساده می گیرید...این جا جای دختر بازی و پسر بازی و مهم تر از اون خانوم بازی نیست...این آخریو گفت همه خندیدن اونم خیلی شیک اونایی که ضایع تر از بقیه خندیدن رو بیرون کرد و تا آخرم راهشون نداد تا نشون بده پای حرفش می مونه و شوخی نداره...فراز جلسه ی اول رو پیچونده بود و نیومده بود و بچه ها هم بهش نگفته بودن که این استاده چه جور اخلاقی داره...خلاصه این یکم دیرم کرد...این استاده هم تکلیفشو با اونایی که دیر می اومدن مشخص کرده بود...فراز عادتش بود که وقتی استاد حواسش نیست درو باز کنه و دولا دولا بیاد سر جاش بشینه...تقریبا هیچ وقت استادا نمی فهمیدن که چنین اتفاقی می افته و از اون جایی که درست و حسابی هم لیستو چک نمی کردن و بچه ها رو هم نمی شناختن دیگه عمرا می فهمیدن یکی یهو رو صندلی جلو سبز شده...خلاصه...
من و نازنین هر دو دست از غذا خوردن کشیده بودیم و با قاشق های که در هوا مغلق مانده بود با اشتیاق به حرف هایش گوش می کردیم.
- استاد کاملا پشتش به ما بود و نمی دیدمون...یعنی یه نگاهم نمی کرد!فراز همین جوری دولا دولا اومد و خواست بشینه که یهو بازم بدون این که برگرده گفت شما مال این کلاسی؟فرازم یهو صاف وایساد و با چشمای گرد شده نگاهش کرد.تعجب کرده بود و فکر نمی کرد گیر بیفته.آخه این روش تقریبا همیشه جواب داده بود.فرازم گفت بله فکر کنم مال این کلاسم.معلمم برگشت گفت نه دیگه این طوری نمیشه.مال این کلاس هستی یا نه؟فرازم یکم فکر کرد گفت بله هستم...بعد یهو آخر جمله اش یه فکر کنم چسبوند.معلمم همینجوری نگاهش کرد.مشخص بود فراز میخواد حرصش بده که هی میگه فکر کنم و فکر کردم و اینا...انگار فهمیده بود از این طرز جواب دادن خوشش نمیاد...استادم خیلی جدی ازش پرسید من باید درس بدم؟فرازم مکث کرد.همیشه حاضرجوابی می کرد ولی تو این شرایط انگار کم آورده بود و نمی دونست چی به این حریف قدر بگه!
من و نازنین هر دوتامون خم شده بودیم جلو و گوش می کردیم و آبتینم غذا می خورد و آب و تاب تعریف می کرد.
- بعد این که فکر کرد با یه چهره ی مصمم گفت شما می تونید هر کاری که دوست دارید بکنید...اگه بخواید می تونید درس بدید اگرم نخواید نه...فکر کنم.این فکر کنم رو که گفت همه ترسیدن...گفتن الان استاده پا میشه هر چی گچ هست تو حلقش می کنه....ولی استاد خیلی شیک رفت سر جاش نشست و گفت پس من دلم نمی خواد درس بدم...فکر کنم.یعنی همه دهنشون وا مونده بود.فرازم دست و پاشو گم نکرد و گفت شما استادین هر طور دوست دارید فکر کنید.
برای خودش باز هم غذا ریخت و خواست ادامه دهد که نگاهش روی من و نازنین متوقف ماند.
با نیشخند گفت:
- بخورید گوشم بکنید.
من و نازنین تازه متوجه دستان خشک شده در هوایمان شدیم.هر دو با خنده دست مان را پایین آوردیم و به خوردن ادامه ی غذایمان مشغول شدیم.
- فراز هنوز وایساده بود استاده رو نگاه می کرد.استادم ریلکس یه دسته برگه از کیفش درآورد و شروع کرد چیزی نوشتن.بچه هام ساکت همدیگه رو نگاه می کردن و نمی دونستن چکار کنن.همه فکر می کردیم فقط این جلسه درس نمی ده برای همینم بیخیال شدیم گفتیم خودمونو می رسونیم یه جوری.ولی فراز همینجوری داشت نگاش می کرد.قیافه اش خیلی بامزه و معصوم شده بود.انگار واقعا نمی دونست چی کار بکنه.درمونده بود.ما هام نمی دونستیم چرا این جوریه.تا این که روشن گری شد.
در غذایش نمک بیشتری ریخت و با دهان پر گفت:
- فراز به استاد گفت خوب فکر کنم اگه دوست داشته باشید جلسه ی بعد درس می دید.استادم سرشو بلند کرد و با یه لبخند ملیح فرازو نگاه کرد.فرازم همینجوری مثل بدبختا نگاهش می کرد.کم آورده بود بچم.استاد گفت فکر کنم این کلاس نیازی به درس دادن نداره...اونم وقتی کسی مثل شما توش وجود داره که این همه فکر می کنه...نه فقط این جلسه بلکه تا آخر...راستش من خودم موقع پایان نامه ام هم این قدر فکر نکردم.فکر کردن اونم این قدر حرفه ای کار هر کسی نیست.
خنده ام گرفت.
- همه مونده بودن.نمی دونستن بخندن یا این که التماس کنن.اون درس جزو درسای مهم بود و اگه گند می خورد توش خیلی سخت بود جمع کردنش.فراز همینجوری استادو نگاه کرد.یعنی واقعا نمی تونم قیافه شو توصیف کنم.هم سردرگم بود...هم قیافه اش عین بیچاره ها شده بود...هم نگران بود هم ناراحت...کلا مخلوط بود.بچه هام چشم امیدشون به فراز بود چون همیشه با شیرین زبونی استادا رو برمی گردوند موقع اعتصابای این جوری.ولی انگار این دفعه فرازم نمی دونست باید چکار کنه. 
مکثش که طولانی شد من و نازنین هر دو با بی قراری گفتیم:
- خوب!
آبتین با نیشخند نگاهمان کرد و با خباثت گفت:
- امشب برید لالا کنید فردا ادامه شو می گم.
من و نازنین بی توجه به عقربه ی کوچک ساعت که به سمت دو نشانه رفته بود گفتیم:
- بگو!
آبتین اول من را نگاه کرد و سپس به نازنین خیره شد.وقتی نگاهش بیش از حد روی یک سری از اجزای صورت نازنین توقف کرد،گوشه چشمانم به خاطر خنده ای که کنترلش می کردم جمع شدند.
نه!مثل این که برادرم به کل از دست رفته بود!
آبتین یک دفعه سرش را تکان داد.انگار که می خواست فکری را از سرش بیرون کند.
خنده ام را با سرفه پنهان کردم و خودم را مشغول غذایم نشان دادم.نازنین هم تمام مدت سرش را پایین انداخته بود.
صدا که در آن لحظه شبیه شخصیت های کارتونی شده بود که لباس قرمز می پوشیدند،شاخ داشتند و چنگالی در دست شان بود گفت:
چه فکری کرده بود مگه؟
- خلاصه...فراز یکم جابجا شد به استاد گفت فکر نمی کیند بهتره بیشتر راجع بهش فکر کنید؟!ما داشتیم فکر می کردیم یا خیلی شجاعه یا خیلی کله خرابه.استاد نگاهش کرد و با همون لبخند ژکوندش که انگار واسه فراز نگه داشته بود گفت "نه.گفتم که.تا وقتی فردی فکور مثل شما تو کلاس هست من فکر نمی کنم...بهتره خودتون برای کلاس فکر کنید...این طوری افکار ارزشمندتون هدف مند هم می شن."بعدم سرشو دوباره انداخت پایین و مشغول برگه هاش شد.
- فراز چون از اون بچه های شیطونی بود که کسی دلش نمی یومد دعواشون کنه همه فقط نگاهش می کردن و دیگه نهایت بهش چشم غره می رفتن.فرازم همه رو نگاه کرد.یهو جدی گفت "غصه نخورید ها بچه ها!خودم یه کاریش می کنم...بدبخت نمی شیم خدا بخواد.".بچه هام خندیدن.به همین سادگی.گفتن بیخیال دیگه خاطره شد.البته دو سه تا از اون خرخونای بالفطره هنوز مثل آدمخوارا نگاش می کردن ولی با یه نگاه عین گربه ی شرک فراز درست شد.
از عبارت "نگاه عین گربه ی شرک فراز" از خنده ترکیدم.
آبتین با لبخند ملیحی نگاهم می کرد و نازنین هم همراهم می خندید.
دلیل خنده ام این بود که تصور فراز در که آن طور نگاه می کرد خیلی بامزه بود...
- القصه (!)...اون جلسه همه نشستیم حرف زدیم به جز فراز که به تخته خیره شده بود و عمیقا در فکر بود...جلسه ی بعد استاد اومد و بدون این که اصلا به روی خودش بیاره ما تو کلاس وجود داریم رفت نشست سر جاش و دوباره با چند تا برگه مشغول شد.چند تا از بچه ها عصبی شده بودن...فرازم که طبق معمول دیر کرده بود.سکوت مرگ بار تو کلاس بود و هیشکی حرف نمی زد...یهو در باز شد و فراز اومد تو.اون روز عینک شو زده بود...
حرفش را قطع کردم و با تعجب پرسیدم:
- فراز عینکیه؟
نگاهم کرد و با نیشخند گفت:
- نمی دونستی؟نمی زنه هیچ وقت...وقتایی می زنه که خیلی به چشماش فشار میاد...بعد از خوندن زیاد...
کمی آب خورد.غذایش تمام شده بود و نشسته بود برای ما خاطره تعریف می کرد.من و نازنین هم غذایمان تمام شده بود و با جدیت به او گوش می کردیم.
-اون روز کلا قیافه اش یه جوری بود...انگار خلی درس خونده بود و واردم که شده بود داشت با دقت دو سه برگه آ چهار رو می خوند...ما نگاهش می کردیم و منتظر بودیم ببینیم میخواد چکار کنه و چی شده که این اعجوبه این قدر با دقت درس می خونه.همون طور دم در وایساده بود داش ورقه ها رو مرور می کرد که استاده با لبخند ژکون مخصوص فرازیش بهش گفت آقای فرهمند فکر نمی کنید بهتره بشینید؟فرازم همچین نیشش وا شد...بهش نگاه کرد گفت فکر نمی کنم شما مشغول درس دادن باشید.استادم گفت نه فکر نمی کنم درس بدم...ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم شما چرا وایسادید!فرازم خیلی شیک رفت جلوی کلاس وسایلشو گذاشت رو صندلی که کنار تخته و استاد بود.بعدم یه عالمه برگه از کیفش در اورد که فکر کنم همه شونو خودش نوشته بود.با همون نیش بازش گفت فکر کنم وقتی شما تفکر می کنید یه نفر باید درس بده.بعدشم خیلی ریلکس رو به بچه ها گفت مشکلی که با این قضیه ندارید؟ما هم که برامون مهم نبود...تازه اگه می تونست عین آدم درس بده نونمون هم تو روغن بود...خرخونای کلاسم که خیلی مشتاق بودن...
ساعت دو و ربع بود ولی آبتین هم چنان حرف می زد:
-خواست حرف بزنه که یکی از دخترا دستشو بلند کرد گفت ببخشید استاد؟فرازو و این استاده با هم نگاهش کردن.یعنی جزو صحنه های به یاد ماندنی زندگیمه!فراز خیلی جدی به استاده گفت فکر کنم ایشون منظورشون کسی هستش که میخواد درس بده!بعدم به دختره اشاره کرد که حرفشو بزنه.دختره هم پرسید که منبع اطلاعاتی تون کیه؟فراز نیشش دوباره باز شد گفت وقت کلاسو نگیری سولات متفرقه رو بعد کلاس پاسخ میدم.یعنی ما داشتیم از شدت خنده میزو گاز می زدیم...عجیب استاده بود که انگار خوشش اومده بود و همچین با مهر و محبت نهانی به فراز خیره شده بود.فراز صدشو صاف کرد عینکشم بالاتر برد شروع کرد حرف زدن.نمیشه گفت به موضوع مسلط بود چون به هر حال یه دانشجوی بیست و یک ساله بود ولی تا اون جایی که امکان داشت کامل درس داد و حتی تا اون جایی که بلد بود به سوالای بچه ها هم جواب داد.ما منتظر بودیم کلاس تموم شه بریم خفتش کنیم ببینیم از کی پرسیده و اونم بهش یاد داده که این همه علامه شده...یه ده دقیقه مونده بود که کلاس تموم شه که استاده دستشو بلند کرد پرسید ببخشید استاد؟فرازم یکم ترسید انگار...کلا معلوم بود با وجود این که سر به سر این استاده میذاره خیلی هم ازش می ترسه...گفت بفرمایید.استادم گفت فکر می کنم کلاس خوبی بود.فرازم جرئت پیدا کرد و نیشش دوباره باز شد.گفت فکر می کنم ازتون ممنونم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- خلاصه فراز کلاسو چند دقیقه زودترم تعطیل کرد و رفتیم.بچه ها رفتن بیرون فقط من و دو سه نفر دیگه مونده بودیم که با فراز می گشتیم...فراز ورقاشو گذاشت تو کیفش و می خواست بره که استاده گفت فکر می کنم شما استاد خوبی می شید جناب فرهمند...اگر برای درس جلسات بعد به مشکل برخوردید فکر کنم می تونید پیش من بیاید...بعدشم پا شد از کلاس رفت بیرون.فراز یهو خودشو پرت کرد رو صندلی.رنگش پریده بود چه جور...بهش گفتیم چه مرگته؟گفت نمی دونید چقدر استرس تحمل کردم این چند روز....شبانه روز دویدم اینا رو آماده کنم...مام گفتیم مگه مجبر بودی خوب؟گفت نمیشد که این جوری...بچه ها به خاطر من حقشون ضایع می شد...باید یه کاریش می کردم...رفتم پیش عموم ازش پرسیدم اونم انگار نه انگار داشتم بالا بال می زدم یه کتاب صد هزار صفحه ای رو انداخت تو بغلم گفت برو از اول بخون درس بده...خودت کردی خودتم باید جورشو بکشی...از اون روز مشغول رمزگشایی این کتابم...ماشالا به زبان سانسکریت نوشتنش...همه اعمال بدم اومد جلو چشم...همش می گفتم الان می میرم عمرمو می دم به سگ همسایه که شبا با من درس می خوند...
با خنده گفتم:
- چه خوبم با جزئیات یادت مونده...
- چون همه ی اینارو با جزئیات نوشتم تو یه دفتر...چند بار خوندمش...به علاوه مگه می شه این حرفا رو یادت نیاد...واقعا پسر خوبیه...
با نیشخند نگاهم کرد.متوجه شدم که ماندن بیشترم جایز نیست.از نازنین به خاطر غذا تشکر کردم و بعد از گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم.پشت در سر خوردم و روی زمین ولو شدم.
هنوز در مغزم بسته بود.فکر نمی کردم...فقط با زمان حال پیش می رفتم.
*****
عصبی بودم...یک هفته بود که "فکر" نکرده بودم...
خودم را روی مبل جمع کردم و سرم را روی زانو هایم گذاشتم...
در آن دو سه روز آخر فقط آب می خوردم...نمی توانستم غذا را قورت بدهم...حالم عجیب بود...
گوشی خاموشم مرا از دنیای خارج آن خانه جدا کرده بود.من مثل حیوانات وحشی با عضلات منقبض روی مبل نشسته بودم و انگار منتظر حمله بودم.
گریه نمی کردم...نمی دانستم ناراحتم یا خوشحال...یا اصلا حسی نداشتم؟!
صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت روی اعصابم بود و عرق سرد روی بدنم نشانده بود...ساعت سه و نیم بود ولی من خوابم نمی برد...
نمی دانم چقدر گذشته بود که دو دست دورم حلقه زدند و مرا محکم نگه داشتند.
صدای آبتین از کنار گوشم شنیده می شد:
- آروم خواهری.چرا این جوری خودتو جمع کردی؟بدنتو شل کن!
عضلات دردناکم را که به جای خودم مجازات می کردم،رها کردم و نفس عمیقی کشیدم.
آبتین مرا روی پایش نشاند و با بغض گفت: 
- چی شده؟چرا دیگه باهام حرف نمی زنی؟یه هفته اس چشم به راهم منتظر که بیای مثل قبلنا خودتو بندازی تو بغلم و همه چیو بگی...پس چرا نیومدی؟!
دوباره خودم را جمع کردم...انگار نمی توانستم حرف بزنم....
از عوارض نادیده گرفتن زخم های عمیق بود؟شاید از شدت درد لال شده بودم...
آبتین روی موهایم را بوسید و محکم تر بغلم کرد...
انگار او هم می دانست تکه های بدنم در حال فرو ریختن هستند و باید محکم بگیردشان....
زمزمه کرد:
- رویاها و آرزو ها شاید بمیرن ولی یادشون می مونه....شیرینی وجودشون می مونه...به جای این که واسه رفتنشون غصه بخوریم بهتره وقتی که هستن تا می تونیم باهاشون خاطره درست کنیم...غصه خوردن چیزی رو عوض نمی کنه...بهتر نیست بشینی بهش فکر بکنی؟بدون توجه به آینده و چند روز دیگه؟!
نگاهش کردم.می دانست؟شاید آره،شاید هم نه...به هر حال برایم مهم نبود!
آن شب کنار نفس های منظم و آرام برادرم و آغوشی که در سخت ترین اوضاع زندگیم همیشه به رویم باز بود،تصمیمم را گرفتم...
دلم می خواست تا آن جا که می توانستم با او خاطره داشته باشم!
خاطره هایی که حتی زمان هم نتواند پاک شان کند...خاطره هایی که هر چه بگذرد به جای کم رنگ شدن پر رنگ تر می شوند...
خاطره هایی که از بس شیرین و دورند قلبت را به درد می آورند...
فصل ششم
دو هفته بود که هر روز فراز را به خیابان ها و جاهای مختلف می کشاندم و به جرئت می توانستم بگویم حدود چهارده ساعت از روزش را بیرون و با من می گذراند.
اولین روز که به گوشی اش زنگ زدم مردد بود:
- صنم؟!
آن روز،روز بعد از آن شب بود که به قول آبتین تصمیم کبری ام را گرفتم!
با صدای پر هیجانی که باعث شد برای چند ثانیه ی طولانی سکوت کند گفتم:
- سلام کجایی؟چرا حس می کنم مشکوک می زنی؟!
با صدایی که رگه هایی از خنده در خودش داشت گفت:
- تو تختم ولی اگه بخوای جاتو خالی می کنم!مشکوک چرا؟!
خندیدم و گفتم:
- جای عمه تو خالی کن!نمیدونم انگار صنم جدید پیدا کردی از ما خبری نمی گیری!
سکوت کرد.چشمانم را بستم و به صدای نفس هایش گوش دادم.
سرانجام زمزمه کرد:
- نمی خواستم اذیتت کنم...فکر کردم آخر سر عقل اومدی و می خوای شرمو کم کنم ولی...صنم یکیه.
اگر آن جا بود به خاطر این لحن مظلوم در آغوشش می گرفتم و لهش می کردم!البته دلیل دیگرش هم دو کلمه ی آخری بود که گفت!
- نمی خواد واسه خودت فکرای مسخره کنی!آماده شو بیام دنبالت بریم بیرون!
یک دفعه زد زیر خنده.گفت:
- اولا الان ساعت هشت صبحه...دوما چرا من نیام دنبالت تو بیای؟
با خنده گفتم:
-اوم...نمی دونم همین جوری!حالا اگه اصرار داری تو بیا.
با لحن آرومش گفت:
- با چی بیام؟
- با گاری!
مکث کرد و بعد با لحنی بامزه گفت:
- آقا منظورم این نبود که کمبود وسیله نقلیه اس!موتور یا ماشین؟!
- موتور سختی داره...ماشین بیار.
- چشم.کی بیام؟
دستور دادم:
- همین الان پا می شی خوشگل می کنی میای.
خندید و گفت:
- بازم چشم!خوشگلم می کنم!دیگه چی؟
- دیگه این که خیلی ازت راضیم آفرین!
قبل از این که قطع کند زمزمه کرد:
- دوست دارم.می بینمت.
قطع کرده بود و من از شدت خوشحالی شنیدن صدایش ذوق زده شده بودم!
لباس هایم را پوشیدم و برای آن روز آماده شدم.بعد از حدود چهارده روز هر روز بیرون رفتن نه تنها خسته نبودم بلکه هیجان زده هم بودم!
با فراز قرار گذاشته بودیم که یک روز من دنبال او بروم و یک روز او دنبال من بیاید.آن روز نوبت فراز بود که بیاید دنبالم.
در آینه به خودم نگاه کردم.مردد بودم که آرایش بکنم یا نه...
آخر سر خط چشم کوچکی کشیدم و رژ لب قرمز رنگی را که با لباسم ست بود روی لب هایم کشیدم.
شلوار لی مشکی و مانتوی قرمز اسپرتی پوشیده بودم که یک وجب بالای زانویم بود.کفش آل استار قرمزی را که در یکی از گردش های چند روز پیش خریده بودم را برای اولین بار پایم کردم.شال مشکی رنگم را روی سرم مرتب کردم و بعد از برداشتن کوله ی پر و قرمز رنگ و سوییشرت مشکی ام پایین رفتم.
تازه ساعت هفت و نیم صبح بود!
می خواستم از در بیرون بروم که متوجه او شدم.روی مبلی در هال دراز کشیده بود و خودش را جمع کرده بود.نزدیک عید بود و هوا هنوز هم سرد بود.
دوباره بالا رفتم و پتویش را از اتاقی که زمانی برای او و دیبا بود برداشتم.دوباره پایین رفتم و بالای سرش ایستادم.
پتو را رویش انداختم؛مواظب بودم که جایی از بدنش بیرون نماند.
خیلی وقت بود که دیگر با او مشکلی نداشتم.با خودم کنار آمده بودم و دیدن رفتار هایش مرا به این نتیجه رسانده بود که باید کم کم به خودم یاد بدهم چطور با او عادی رفتار کنم.
خم شدم و گونه اش را بوسیدم.خواستم بروم که دستم را گرفت.
با صدای گرفته ای گفت:
- دختر من خوبه؟
خودم را کنارش روی مبل جا کردم و زیر لب گفتم:
- خوبم.
لبخند مهربانی زد و پرسید:
- دو هفته اس رنگتم ندیدم.یه سراغی از پدرت نمی گیری؟
جابجا شدم و گفتم:
- ببخشید.سرم خیلی شلوغه.
با لبخند شیرینش مرا بررسی کرد و با شیطنت گفت:
- معلومه!
خنده ام گرفت.
- چقدر شبیه مامانت می خندی...تا حالا دقت نکرده بودم...
گوشی ام زنگ زد.از حرفش لبخندی روی لبم نشسته بود.
خم شدم و سرم را کنار سرش گذاشتم.دستانش را دور کمرم حلقه کرد.
- من باید برم...شب میام شام درست می کنم پس خونه باش...خدافظ بابا.
به وضوح جا خوردنش را که به خاطر شنیدن واژه ی بابا بود حس کردم.لبخندی زدم و رفتم.
از خانه خارج شدم.
فراز دست هایش را در جیب های شلوار لی مشکی اش فرو برده بود و به موتور اسپرت سورمه ای رنگش تکیه داده بود.
نیشم باز شد و سریع به سمتش رفتم.
سوییشرتی هم رنگ موتورش تنش کرده بود و زیپش را تا آخر بالا کشیده بود.کلاهش را روی سرش کشیده بود و فقط جلوی موهایش با حالت بامزه ای بیرون زده بودند.با دیدنم لبخند خبیثانه ای زد.
- سلام...بچه خوبی شدی زود اومدی!
با پررویی گفت:
- لطف کردم.
با چشمان ریز شده نگاهش کردم.نیشخند زد.شکلکی در آوردم و گفتم:
- خوب حالا!اگه فردا ساعت شیش دم در خونه تون نبودم!
به سمت موتورش رفتم و گفتم:
- بریم...
دیدم همین طور ایستاده و نگاهم می کند.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- چی شده؟چرا نمیای؟
با پررویی گفت:
- اول بغل و بوس منو بده بعد.
با لجبازی دست به سینه ایستادم و خیره نگاهش کردم.می خواستم بغلش بکنم ولی با این حرفش شیطنتم گل کرد و دلم خواست لجبازی کنم.
یک ابرویش را بالا برد و در حالی که به سمت موتورش می رفت گفت:
- خیلی خوب.من بر می گردم خونه.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
امروز چه مرگش شده بود؟! 
با لجبازی دست به سینه ایستادم و خیره نگاهش کردم.می خواستم بغلش بکنم ولی با این حرفش شیطنتم گل کرد و دلم خواست لجبازی کنم.
یک ابرویش را بالا برد و در حالی که به سمت موتورش می رفت گفت:
- خیلی خوب.من بر می گردم خونه.
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم.
امروز چه مرگش شده بود؟!
وقتی دیدم که جدی موتورش را راه انداخته و می خواهد برود،جلو رفتم و از پهلو بغلش کردم.
پایین آمد و درست و حسابی بغلم کرد.با خنده در گوشم گفت:
- قیافه تو اون جوری نکن...هدف این بود که بهش رسیدم!حالا بذار یکم سرت داد بزنم بوسمم بگیرم!
خندیدم و ناراحتی ام از رفتارش از بین رفت.بازیگری به خوبی او ندیده بودم.طوری رفتار کرد که داشت باورم می شد مرا برای "بوس" می خواهد!
رهایم کرد و با نیشخند گفت:
- حالا فعلا بهت فشار نمیارم بذار تو یه موقعیت بهتر اونم ازت می گیرم.بپر بالا.
پشت سرش روی موتور نشستم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم.
منتظر ماندم تا راه بیفتد ولی در عوض چرخید و با لبخند نگاهم کرد.این لبخند شیطنت نداشت...فقط مهربانی و علاقه داشت.
- چیزی یادت نرفته؟
ابروهایم را بالا بردم و پرسشگرانه نگاهش کردم.
کلاه باز هم سورمه ای رنگش (!) ا برداشت و بالای سرم نگه داشت.وقتی حالت مصممش را دیدم آهی کشیدم و گفتم:
- باشه بذارش!
او اصلا نگران خودش نبود و ولی تمام مدت اصرار می کرد وقتی با موتور می رویم کلاه را روی سرم بگذارم.با این که با کلاه احساس بدی داشتم ولی شیرینی توجهاتش و نگرانی اش برای من حالم را خوب می کرد!
کوله ام را به جلوی موتور وصل کردم و سوییشرتم را تنم کردم تا به خاطر موتورسواری سردم نشود.
ناگهان آن قدر سریع راه افتاد که داشتم به عقب پرت می شدم ولی محکم تر دستانم را روی شکمش قفل کردم.دفعه ی اولی بود که پشت سر کسی روی موتور می نشستم و خودم راننده نبودم.
خودم را بالا کشیدم و چانه ام را از روی کلاه (!) روی شانه اش گذاشتم.
- کجا می بریم؟
- تو دوست داری کجا بریم؟
فکر کردم و در آخر گفتم:
- هرجا تو دوس داری.
صدای خنده ی آرامش قلبم را به جنب و جوش وا داشت.
- می ریم پاتوق...بعدشم هر جا تو خواستی...راستی صبحونه خوردی؟
- نه.
- پس قبلش یه فکری واسه اون می کنیم.چی دلت می خواد؟
کمی فکر کردم و سپس گفتم:
- بستنی و شیرکاکائو.
با خنده گفت:
- یعنی خوشم میاد هیچ چیمون به آدمیزاد نمی خوره!منم پفک می خوام!
خندیدم و گفتم:
- حالا بستنی یه چیزی...پفک چیه آخه اول صبحی!
با پررویی گفت:
- دوس دارم خوب.
لبخندی از سر آرامش زدم.
همه چیز خوب بود...داشتمش و خوب بود...درست مقابلم نشسته بود و من محکم نگهش داشته بودم و این هم خوب بود...
- راستی....سردت نشه همچین زیپو تا ته کشیدی بالا!
خندید و با شیطنت گفت:
- پس میخوای زیپو تا ته بدم پایین؟!
در گوشش گفتم:
- آدم باش پسر خوب!
دوباره خندید.
چقدر امروز خوش خنده شده بود!کم کم داشت می شد همان فرازی که همه می گفتند.تمام مدت بی دلیل نیشش باز بود و می خندید.
دلم می خواست اعتراف کنم آن قدر دوستش دارم که احساس می کنم دارم می ترکم ولی او همین طوری هم پررو بود!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#24
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۸ عصر
موتور را کنار سوپرمارکت بزرگ و خوش رنگ و لعابی (!) نگه داشت و با جدیت گفت:
- بپر پایین بخر بیا ضعیفه.
با دهان باز نگاهش کردم.
برگشت و با دیدنم زیر خنده زد.
- شوخی کردم بیا با هم بریم هر چی میخوای بگیر.
صنم درونم گفت:
مرده شور شوخیای جدیتو ببرن آدم از زندگی ناامید میشه!
بعد از من از روی موتور پایین آمد.کلاه را روی موتور گذاشتم و کوله ام را برداشتم.
با آن کلاه روی سرش و موهایی که چند تارشان در پیشانی اش ریخته بود شبیه پسر های نوجوان شده بود.داشتم فکر می کردم چطور تیپ روی سن یک نفر این همه تاثیر می گذارد...در عروسی آبتین و با آن لباس های رسمی شبیه مرد های سی ساله به نظر می رسید!
صنم درونم که آن روز ها زیادی حرف می زد گفت:
خاک بر سرت...این کجاش سی سالشه؟!مثل پسرای دبیرستانی بامزه و بانمک می مونه...
به صنم گفتم:
خوب حالا دست نگه دار!
دست هایش را پشتش زده بود و با دقت قفسه ی پفک ها و چیپس ها را نگاه می کرد.
کنارش ایستادم و پرسیدم:
- تو چی می خوای؟
متفکرانه گفت:
- صبر کن فکر کنم...
چند لحظه گذشت و گفت:
- تصمیم گیری سخته...حالا تو چی میخوای؟!
خنده ام گرفت.
به سمت یخچال رفتم.دنبالم آمد.پرسیدم:
- نوشیدنی چی می خوری؟
- هر چی تو می خوری.
دو تا شیر قهوه برداشتم و گفتم:
- بستنی می خوری؟
سرش را دوباره به نشانه ی جواب مثبت تکان داد.
صنم دوباره چرت و پرت گفت:
مگه این شکم چقدر جا داره که همه چیم می خوره؟
گفتم:
تا چشت دربیاد...بخوره نوش جونش...
- بستنی چی دوست داری؟
- هر چی تو دوست داری.
وقتی تصمیم گیری را این طور به عهده ی خودم می گذاشت ذوق می کردم.
دو بستنی لیوانی کاراملی برداشتم و گفتم:
- خوب مال من تموم شد تو برو چیپس و پفکتو بردار.
با نیشخند گفت:
- من از بچگی تو انتخاب چیپس و پفک مشکل داشتم...از بس همه خوشمزه ان آدم نمیدونه کدومو برداره...تو انتخاب کن...
خندیدم و به سمت قفسه رفتم.
سعی می کردم با بسته ی بزرگ پفکی که اندازه ی بالشم (!) بود توجهی نکنم و یک پفک بردارم.
فکر می کنم نگاه زیر چشمی ام را دید چرا که با چشم هایی که برق می زد گفت:
- یعنی می تونیم بخوریمش؟!
به زور خودم را کنترل کردم تا نخندم.نمی دانستم این قدر شکمو است!
کمی مکث کرد.لب پایینش را گاز گرفته بود و با چشمان باریک شده بسته ی پفک را بررسی می کرد.
آخر سر با لبخند از خود راضی گفت:
- بیخیال می خوریمش.
یکی شان را برداشت.
رفتیم و خرید هایمان را روی پیشخوان گذاشتیم.
پسر فروشنده با نیشخند به من و فراز نگاه کرد و گفت:
- دارید می رید پیک نیک؟!
فراز هم با جدیت خنده داری گفت:
- بله...البته می دونم کمه ولی در همین حد وسعمون می رسه...
پسر خندید و همه را در یک نایلون گذاشت.قیمت را گفت.خواستم کیف پولم را دربیاورم. که فراز با اخم نگاهم کرد و گفت:
- یعنی اگه اونو درش بیاری از کیفت در چاه فاضلابو رو سرم باز کردی.
جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم...در چاه فاضلاب؟!
پولشان را حساب کرد و نایلون را برداشت.
به شکم دراز کشیده بودیم و در دفتری که همیشه در کیفم بود،با مداد رنگی نقاشی می کشیدیم.
- فراز؟
- جانم؟
لبم را گاز گرفتم تا نیشم باز نشود.
- تو چرا این قدر نقاشی دوست داری؟
به سادگی گفت:
- تو چرا این همه نقاشی دوست داری؟
- چون..خوب وقتی نقاشی می کشم می تونم دنیایی رو که می خوام بکشم و هر چی می خوام توش بذارم....تازه موقعی که نقاشی می کشم احساس خوبی دارم...آرامش...
شانه هایش را به سختی (!) بالا انداخت و گفت:
- منم یه چیزی تو همین مایه ها...از بچگی دوست داشتم...همه رفیقام می رفتن فوتبال و وحشی بازی...من میومدم با دخترای فامیل نقاشی می کشیدم لذت می بردم...خیلی مسخره ام می کردن ولی از اون بچه هایی بودم که لهشونم بکنن که یه کاری رو نکنن بازم می کننن...هر چی سنم بالاتر می رفت بیشتر مسخره می کردن...ولی من بازم نقاشی می کشیدم...خوب چه اشکالی داشت؟!من دوست داشتم نقاشی باب اسفنجی و پاتریکو بکشم!
لبخندی زدم و گفتم:
- خیلی مسخره اس که همه فکر می کنن کسی که نقاشی می کشه اگه پسر باشه یا سنش بالا باشه آدم دیوونه و کم عقلیه...هر کسی یه کاری براش هست که وقتی انجامش میده حس خوبی داره...چه دلیلی داره همدیگرو مسخره کنیم آخه...
سری تکان داد و گفت:
- من یاد گرفتم تو این کشور راحت زندگی کنم...از بس که واسه هر چیزی یه مشت باورای چرت و پرت ساختن که اگه بخوای اهمیت بدی در چاه فاضلاب وا میشه رو سرت.
بلند خندیدم.
با نیشخند گفت:
- چه ذوق کردی.
گفتم:
- خوب جالبه...در چاه فاضلاب وا میشه رو سرت....خوشم میاد...
- خوشحالم خوشت اومده...
مکث کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
- می گم این پفکه رو بیار افتتاحش کنیم ایشالا تا شب تموم شه.
پفک را که به سختی در کوله ام جا داده بودم در آوردم و بازش کردم.روی زمین پهنش کردم و یکی خوردم.
نمی دانم چه حکمتی داشت که این پفک ها این قدر خوشمزه بودند.
فراز با یک دست رنگ می کرد و با دست دیگرش مشت مشت پفک در دهنش می ریخت!
- چه گشنه ات بود!
فراز با دهانی که پر از پفک بود گفت:
- نه این گشنگی متفاوته...بعدشم بعد بستنی و شیر قهوه پفک می چسبه.
با لبخند نگاهش کردم.هنوز کلاهش روی سرش بود.به طور ناگهانی پرسیدم:
- چرا کلاه میذاشتی سرت؟
- چون بعد این که به خاطر شیمی درمانی کچل شدم دیگه دلم نمی خواست موهای نداشته مو تو آینه ببنم...برای همین همیشه کلاه میذاشتم تا خیالم راحت باشه با صحنه ی وحشتناکی رو به رو نمی شم...یکم شبیه فوبیا بود که برطرف شد...
مکث کردم.کمی پفک کردم و بعد گفتم:
- فراز؟
- جانم؟
- چقدر دوسم داری؟
لبخند شیطنت آمیزی زد و بدون این که نگاهم کند گفت:
- واسه چی می پرسی؟
- می خوام بدونم خوب!
- خوب خیلی.
چطور که او به نظرم هم بالغ و عاقل بود هم بچه و سر به هوا؟!
دیگر دنباله اش را نگرفتم.آن روز روی دور لجبازی و شیطنت افتاده بود و نمی شد جدی با او بحث کرد و جواب قابل تحملی به دست آورد.
گوشی اش را که زنگ زده بود به سختی از جیب شلوارش درآورد و با دهان پر جواب داد:
- جانم؟
-...
- مامان ما بیرونیم.
-...
- خوب میخوای بیام دنبالت؟
-...
- خوب میخوای ما بیایم خونه؟
-...
با نیشخند گفت:
- دیگه با کیم؟!
-...
نمی دانم طرف مقابل چه گفت که با شیطنت خندید.
- باشه من الان صنمو می زنم زیر بغلم میایم خونه باشه عشقم؟
-...
- پس الان میایم.بای بای.
قطع کرد.
با نیشخند عظیمی گفت:
- فکر کنم مامان بازم واسه ناهار تدارکات خوشمزه دیده...بیا بریم...هر روزم دارم تنهاش می ذارم گناه داره مامانم...
خوشحال شدم.دلم برای مادرش تنگ شده بود.لبخند زدم و گفتم:
- باشه بریم من که خیلی دوست دارم...
- به خاطر تدارکات خوشمزه؟!
خندیدیم.
آن روز را همیشه به یاد می آورم...آن روز زندگی خوب بود...شیرین بود...کنارش بودم و غمی نداشتم...هیچ چیز نمی توانست آن لبخند بزرگ را از روی لب هایم کنار بزند...حتی سایه ی شوم مرگ که لحظه به لحظه به ما نزدیک تر می شد...حتی دیدن رنگ پریدگی و تب فراز...حتی لرزش بدنش...هیچ چیز نمی توانست مرا از منبع آرامش دومم بعد از خدا دور کند...
هیچ چیز نمی توانست زیر آسمان ابری آن روز مرا از دو آسمان ابریم دور کند...
او مال من بود نه مرگ...
*****
- خوب!اسم دینا...
- درسا...
به فراز به خاطر انتخاب اسمش چشم غره رفتم و نگاهم باعث شد نیشخند بزند.
- دانیال.فراز یکم خلاقیت به خرج می دادی...اسم مادرتو نوشتن هنره آخه؟!
فراز با خنده گفت:
- خوب رو مسائل دیگه ای فکر می کردم وقت نشد خلاقیت به خر بدم!
گفتم:
- فامیل دارابی...
فراز گفت:
- دنیایی...
- دباغی...
- میوه دارابی....
- دارابی...من خلاقیت به خرج نمی دم یا تو؟!فامیل و میوه ات یکین!
- دارابی...
فراز با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:
- یا میوه نیست یا ما مغزمونو فرستادیم تعطیلات...
با خنده گفتم:
- حالا هر چی...غذا دلمه.
- دلمه ی برگ مو.
با چشمان باریک شده نگاهش کردم.درسا جون (خودش خواسته بود به اسم کوچک صدایش کنم) می خندید.گفت:
- خوب با هم فرق دارید دیگه...ما انواع دلمه داریم...ده بدید!منم دونات نوشتم!
فراز با حالتی نمایشی نچ نچ کرد و گفت:
- مشکلات فرهنگی تا این حد؟!پیراشکی مادر من!
- خوب حالا واسه من بالا منبر نرو!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#25
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۴۹ عصر
بعد از ناهار بود و ما که خواب مان نمی آمد نشسته بودیم و بازی می کردیم.می دانستم که فراز مخصوصا رفته و عینک مشکی را که آبتین می گفت زده تا در برگه ی من سرک بکشد.
عینکش مربعی شکل و بزرگ بود و به صورتش می آمد.موهایش هم در هوا بودند؛دست هایش را خیس کرده و بعد از فرو بردن انگشتانش در موهایش آن ها را بالا برده بود!
من هم مانتویم را درآورده و با شلوار و بلوز قرمزم آن جا نشسته بودم.فراز هم سوییشرتش را درآورده و با شلوار پارچه ای مشکی و تیشرت سفیدش نشسته بود.
- شهر یا کشور دانمارک...
- دوشنبه...
مادر فراز خنده اش را قورت داد و گفت:
- دورتموند...
- حیوان دارکوب...
- دودو...
- دلقک ماهی...
- اشیا در...
درسا این بار سریع تر از فراز بود:
- دمپایی...
- در چاه فاضلاب...
هر سه خندیدیم.خواستم حرفی بزنم که در باز شد و پدر فراز وارد شد.همان اورکت مشکی،شلوار مشکی و پیراهن خاکستری تنش بود. 
تازه فهمیده بودم فراز انتخاب رنگ لباس ها و خودشان را از کجا یاد گرفته بود که این قدر تو دل برو بود!
اول خشکش زد و به ما سه نفر نگاه کرد.ولی این کمتر از یک ثانیه طول کشید...خیلی سریع اخم کرد و دوباره همان نگاه سرد در بیمارستان را برگرداند.
به احترامش از جایم بلند شدم و زیر لب سلام کردم ولی او نگاهم هم نکرد.فراز هم اصلا سرش را بلند نکرد تا او را ببیند.
درسا از جایش بلندش شد و به سمتش رفت.کیفش را از دستش گرفت و با مهربانی گفت:
- سلام امیر...خسته نباشی...
پدرش بدون این که به ما توجهی بکند گونه ی درسا را بوسید و با لحن آرامش زمزمه کرد:
- سلام خانومم...سلامت باشی...برو به کارت برس مزاحمت نمی شم...
درسا اخم کرد و با حالتی شبیه بغض به همسرش خیره شد.زیر لب گفت:
- مگه با هم حرف نزده بودیم؟
احساس کردم لبخند شیطنت آمیزی مثل لبخند های پسرش روی لب هایش نشست.
با صدایی که به زور شنیدم و به خاطر شنیدنش خودم را لعنت کردم زمزمه کرد:
- بعد از سی سال زندگی یاد گرفتم به حرفایی که شبا می زنم اعتمادی نیست!
فراز همان طور که داشت روی کاغذش نقاشی می کشید با شنیدن این حرف چشمانش به طور بامزه ای گرد شدند و بدون این که سرش را بالا بیاورد زیر چشمی مرا نگاه کرد و نیشخند زد.
جلوی خنده ام را گرفتم.فراز دوباره مشغول نقاشی شد و حالت چهره اش هنوز خبیثانه بود.
کیفش را از دست درسا گرفت،بالا و به اتاق مشترک شان رفت و در را پشت سرش بست. 
درسا نگاهی به ما کرد و در حالی که به دنبال شوهرش بالا می رفت گفت:
- شما مال منم بخونید ادامه بدید تا بیام.
فراز با نیشخند زمزمه کرد:
- از بس حرفش مخرب بود یادش رفت که اشیارم گفتیم و این دور تموم شده!
با لبخند نگاهش کردم.یادم نمی آمد در طول این چهارده-پانزده سال این قدر احساس خوشحالی کرده باشم.
رفتم و کنار نشستم.بدون هیچ فاصله ای.
با چشمان باریک شده نگاهم کرد.با لحن مشکوکی گفت:
-چیه؟
خندیدم و گفتم:
- هیچی می خواستم از نزدیک تماشات کنم.
سعی کرد ظاهرش جدی و عبوس باشد ولی نتوانست.آخر سر همان لبخند کج موردعلاقه ام روی لبانش نشست.دستش را با احتیاط دور شانه هایم حلقه کرد و زیر لب گفت:
- خوشحالم می کنی...چون منم می تونم درست و حسابی ببینمت و آرزو به دل از دنیا نرم.
قلبم تیر کشید؛از وقتی شمارش معکوس روز های خوبم شروع شده بود زیاد این اتفاق می افتاد.
بی توجه به ناراحتیم سرم را روی شانه اش گذاشتم و زمزمه کردم:
- آرزوی دیگه ای نداری؟
مکث کرد و سپس با کنجکاوی و احتیاط پرسید:
- واسه ی چی اینا رو می پرسی خانومم؟
سعی کردم نیشم را ببندم؛با این حال فرقی هم نمی کرد چرا که او نمی توانست صورتم را ببیند.
به آهستگی گفتم:
- دلم می خواد بدونم.
ساکت بود و فکر می کرد.صدای نفس های آرامش باعث می شد دلم بخواهد تا ابد همان جا نگهش دارم و نگذارم چیزی از من جدایش کند...
- خوب...الان حضور ذهن ندارم از بس بهم چسبیدی...
خنده ام را قورت دادم و او هم با صدایی که رگه هایی از خنده در خودش داشت ادامه داد:
- اما خوب یکیش اینه که سطل رنگ بگیرم برم از اون نقاشی ها بکشم.
- چه نقاشی؟
- از همونا که میرن رنگو می پاشن رو بوم اسمشم میذارن اثر هنری پول خون پدرشونم بابتش می گیرن.
خندیدم و گفتم:
- خوب این ثبت شد...دیگه چی؟
- تو یدونه بگو...تو چه آرزویی داری؟
- تو.
سکوت برقرار شد.نفس های عمیق می کشید.
طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است گفت:
- خوب یه آرزوی دیگه ام اینه که از رو صخره بپرم...
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- بعدی؟
به آرامی خندید و زمزمه کرد:
- نه دیگه نوبت توئه.
- خوب...من...من دوست دارم عمه شم...
با صدای بلندی زیر خنده زد.سرش را خم کرد و مجبورم کرد سرم را از روی شانه اش بردارم و در چشمانش خیره شوم.
مرا بیشتر به خودش چسباند.فاصله ی صورت مان درست مثل روز تولدم بود...
زمزمه کرد:
- می دونی چقدر دوست دارم؟
آب دهانم را قورت دادم.زیر لب گفتم:
- نه نمیدونم.
لبخند عمیقی زد و پلک زد.می توانستم رگه های خاکستری روشن و تیره ی چشمانش را به وضوح ببینم و از هم تفکیک کنم...البته از پشت عینک!
- خوب چکار کنم بدونی؟
- بمون.
لحنم آن قدر ملتمسانه بود که باعث شد نفس عمیق و لرزانی بکشد.او هم دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد و...او هم مرا دوست داشت...
خدایا می شنوی یا نه؟!او مرا دوست دارد!
روز های خوب مثل بچه قورباغه هایی می مانند که هر چه تلاش می کنی و به دست شان می آوری،به خاطر پوست لیزشان از دستت در می روند...
هنوز در چشمانم خیره شده بود و من هم...به دنبال چه چیزی می گشتیم؟!راه فرار؟
- دست من نیست که بمونم یا نه...من دلم می خواد همیشه کنارت باشم ولی اگه ببرنم نمیتونم کاری بکنم...
- منم با خودت ببر.
قبل از این که فکر کنم این جمله از دهانم پرید.
صدای باز شدن در آمد.فراز در حالی که به سرعت و به طور نامحسوسی ازم دور می شد،بدون این که لب هایش تکان چندانی بخورند زمزمه کرد:
- بعدا درباره ی این درخواستت حرف می زنیم...
ناراحت به نظر می رسید ولی خیلی خوب بلد بود خودش را کنترل کند.
عقب کشیدم و وانمود کردم مشغول خواندن برگه ی درسا هستم که روی مبل بود...
پدرش که لباسش را عوض کرده بود آمد و روی مبل مقابل ما نشست.اخم کرده بود و عصبی به نظر می رسید.درسا هم به دنبالش پایین آمد و به آشپزخانه رفت.
بینی و چشمانش قرمز بودند و مشخص بود که گریه کرده است.فراز با چشمانش مادرش را دنبال کرد و سپس به پدرش چشم غره رفت.
او واقعا مامانی بود!
پدرش با خونسردی سرش را چرخاند و یک ابرویش را برای فراز بالا برد.مستقیم در چشمان فراز نگاه می کرد و معنی نگاه و حالت چهره اش این بود:
به تو چه جوجه؟زنمه می خوام اشکشو دربیارم!
فراز هم کم نیاورد و در چشمانش خیره شد.در چشمان هر دوشان،در پس احساسات دیگرشان،دلتنگی بود...
این دو چه شان بود؟!خوب ار دل تان برای هم تنگ شده چرا درست و حسابی با هم حرف نمی زنید؟!
روی کاغذ اسم و فامیل درسا نوشتم:
"میشه با هم حرف بزنید؟سعی کن مثل یه پسر خوب نگاهش کنی و خوشحالش کنی...هر چیم گفت جوابشو ندی...باشه عشقم؟ Smile "
هنوز به هم نگاه می کردند.وقتی پدر فراز بالاخره این ارتباط چشمی را قطع کرد و با حالی شبیه پریشانی روزنامه ای برداشت و پشتش ناپدید شد،با آرنجم در پهلوی فراز زدم.
صدای حبس شدن نفسش را در سینه شنیدم و با تعجب نگاهش کردم.زیر لب گفت:
- زودی خون مردگی و کبود شدن جزو عوارضه...
قلبم مچاله شد و سریع گفتم:
- ببخشید نمی دونستم!
دستش را مقابلم گرفت و لبخند زد:
- چرا حالا این قدر عصبی می شی...اینو گفتم بدونی اون قدرام شل نیستم...به غیرتم برخورده بود!
با دهان بسته خندیدم و زمزمه کردم:
- نمی ری پیش مامانت؟
اخم کرد و گفت:
- ترجیح میده تو این جور مواقع تنها باشه...اصلا خوشش نمیاد بقیه گریه اشو ببینن....
سرم را به آرامی تکان دادم وبه نوشته ام اشاره کردم.با خواندنش اخم کرد ولی با دیدن عشقم و شکلک آخرش اخمش باز شد.
دوباره خودکار را برداشتم و سریع نوشتم:
"این بزرگ ترین درخواستمه...البته برای الان Smile میشه لطفا ناامیدم نکنی؟ "
نفس عمیقی کشید و لبخند محوی روی لبانش نشست.بلند گفت:
- چه کارا می کنی امیر؟
حس کردم که روزنامه تکان خفیفی خورد ولی واکنش دیگری نبود.فراز نیشخند پر از شیطنتی زد و گفت:
- هی امیر؟نکنه باید بیام روی ماهتو ببوسم؟
روزنامه پایین آمد.چهره اش همچنان بی تفاوت و حتی سرد بود ولی سایه ی لبخندی در لب ها و چشمانش دیده می شد.
- خوب حالا شد پسر خوب...چه کارا می کنی؟!همه چی تو بیمارستان خوب پیش میره؟بچه ها که روت بالا نیاوردن گلاب به روم؟
پدرش پزشک بود؟من این را نمی دانستم...
فراز مرا نگاه کرد و با نیشخند گفت:
- متخصص اطفاله ها...یادت باشه حالمون بد شد بریم پیشش.
خنده ام گرفت ولی...هیجان زده هم بودم.هیجان زده از این که به خاطر من هر کاری می کند...
پدرش سرانجام لبخند محوی زد ولی اخم هم کرد.با جدیت گفت:
- به جای این که هر روز بهتر از دیروز باشی دریغ از دیروزی...
نگاهی به من انداخت و با پوزخند گفت:
- این دختره این قدر روت نفوذ داره؟!اصلا برای چی باید دلش بخواد تو با من حرف بزنی؟
دهانم باز ماند.او از کجا فهمیده بود.
فراز کمی جابجا شد و سرانجام با آزردگی گفت:
- این دختره اسم داره...صنم.نفوذم آره...تا دلت بخواد روم نفوذ داره و به خاطرش هر کاری می کنم...به علاوه...
این بار صدایش کمی می لرزید:
- چه اون بگه چه نگه...من باید به خاطر حرف زدن با پدرم مواخذه بشم؟!
پدرش به وضوح جا خورد.سریع دهانش را باز کرد تا حرفی بزند ولی فراز دستش را مقابلش گرفت و او را متوقف کرد.به خشکی گفت:
- شاید اگه به روال چند سال اخیر برگردیم بهتر باشه...نمی خواد خودتو حرص بدی و تحملم کنی...
لحنش تلخ شد:
- من پسره ی احمق نفهمی که منتظر روز مرگشی.
درسا از آشپزخانه بیرون آمده بود و ناباورانه شوهرش و پسرش را نگاه می کرد.
فراز از جایش بلند شد و از پله ها بالا رفت.من خودم را جمع و جور کردم وگناهکارانه به پایه ی میز خیره شدم.
چیزی سد راه گلویم شده بود و دلم می خواست داد بزنم.
من دوست نداشتم این اتفاق بیفتد...من می خواستم آن ها با هم حرف بزنند،مثل پدر و پسر های دیگر و این طور از هم دور نباشند...من می خواستم هر دو خوشحال باشند و فراز حسرتی را که هنگام رویارویی با او گریبانگیرش می شد پنهان نکند...
فراز سریع پایین آمد.لباس هایش را پوشیده بود و یک سوییشرت هم برداشته بود.کله و مانتو و شال من هم دستش بود.
آن ها را کنارم روی مبل گذاشت و به سردی گفت:
- پاشو بریم.
سر جایم خشکم زده بود و مثل ابله ها نگاهش می کردم.
با چشمانی که فکر می کردم از عصبانیت برق می زنند به من خیره شد و سرم داد زد:
- می خوای این جا بمونی؟پاشو بریم!
سریع بلند شدم و مانتویم را تنم کردم.وقتی شالم را روی سرم می انداختم او در را بسته و رفته بود.از ترس این که مرا تنها بگذارد و برود سریع کوله ام را برداشتم و به سمت درسا رفتم.هنوز دکمه های مانتویم را هم نبسته بودم.
گونه اش را شتابزده بوسیدم و با بغضی که هر لحظه امکان داشت بترکد رو به پدرش که هنوز مات و مبهوت بود گفتم:
- معذرت می خوام...من نمی خواستم این طوری بشه...فقط می خواستم خوشحال باشین...
سریع از خانه بیرون رفتم و به دنبال فراز دویدم.
مردم در خیابان متعجبانه و گاهی با تمسخر نگاهم می کردند.فراز دستانش را در جیب هایش فرو کرده بود و با شانه های فروافتاده قدم می زد.گام هایش ثابت و مرتب نبودند.حالش خوب نبود.
بالاخره به او رسیدم و بازویش را گرفتم.نفس نفس زنان گفتم:
-صبر...کن...
نچرخید تا نگاهم کند.به راهش ادامه داد.اشک هایم راه شان را پیدا کردند و یکی پس از دیگری از صورتم پایین افتادند.چند قدم عقب تر از او راه می رفتم و گریه می کردم.هنوز مانتویم را نصفه و نیمه پوشیده بودم ولی این مهم نبود...
فراز دلش نمی خواست مرا ببیند...از دستم عصبانی بود که مجبورش کرده بودم با او حرف بزند...
و من چرا گریه می کردم؟!
شاید چون از کارم پشیمان و از ناراحتی فراز ناراحت بودم...به علاوه او سرم داد زده بود...برای اولین بار سرم داد زده بود و با من حرف نمی زد...
نمی دانم چقدر گذشته بود ولی به پارکی رسیدیم.فراز واردش شد و من هم دنبالش رفتم.در پارک پیش رفت و به قسمت خلوتی رسید.
سرش را بین دستانش قرار داد و با حالتی عصبی موهایش را عقب کشید...
جلو نرفتم.می ترسیدم دوباره سرم داد بزند.سرانجام سرش را بالا آورد و نگهم کرد.چشمانش خالی بودند ولی...پر بودند.پر از اشک...
برقی که فکر می کردم برق عصبانیت است برق اشک بود...
به سمتم آمد و من بی اراده قدمی به عقب برداشتم.با صدای گرفته ای گفت:
- ازم فرار می کنی؟
سرم را تا آخرین حد ممکن پایین انداختم.جلو آمد و به آرامی دکمه های مانتویم را بست.به طور غیر منتظره ای در آغوشم گرفت و در گوشم گفت:
- نمی خواستم سرت داد بزنم...ببخشید.
کوله ام را که تمام راه با خودم کشیده بودم انداختم و هق هق کنان گفتم:
- من نمی خواستم این طوری بشه...
محکم تر بغلم کرد و زمزمه کرد:
- شــش!چیزی نگو...من خودم می دونم تو نمی خواستی این جوری بشه...تقصیر تو نیست...چند ساله که این طوریه...
کمی عقب رفت و با لبخند کمرنگی نگاهم کرد.اشک هایم را پاک کد و گفت:
- گریه می کنی بامزه می شی.
با انگشت اشاره اش روی بینی ام زد و با صدای گرفته اش گفت:
- این قرمز می شه و رنگت می پره...
قطره ی اشکی خیانتکارانه روی گونه اش غلتید.روی پنجه ی پاهایم بلندش شدم و سرش را در آغوش گرفتم.
با صدای خفه ای گفت:
- چند سال پیش،یه بحثی پیش اومد که باعث شد از اون موقع دیگه باهاش حرف نزنم...دیگه باهاش کاری نداشته باشم...سر عمل کردنم بود...اون موقع ها هنوز امیدوار بودن که سر عقل بیام و عمل کنم یا حداقل بذارم شیمی درمانی بشم...ولی من نمی ذاشتم...بحث شد...داد زد...داد زدم...گفت که ازم بدش میاد...گفت که دیگه تحمل نداه مامانو ببینه که داره به خاطر من عذاب می کشه...گفت دیگه تحمل بیمارستان رفتنو نداره...همه چیو گفت ولی اینو نگفت که تحمل دیدن عذاب کشیدن منو نداره...گفتم که دلم نمی خواد درد بکشم و بقیه هم برام مهم نیستن...فقط گفت من پسر احمق و نفهمی هستم و منتطره روز مرگم برسه...از اون روز دیگه باهاش حرف نزدم...اونم باهام حرف نزد...
عصبانی شدم...فشار عصبی از داد زدنش سر من،اتفاقی که در خانه شان افتاد،یادآوری واضح این موضوع که دارم از دستش می دهم...همه و همه دست به دست هم دادند و این کلمات از دهانم بیرون پریدند:
- تو یه ترسویی!
- منظور؟
- چون می ترسی اجازه اشو نمیدی....این خودخواهیه....پس پدر و مادرت چی؟
- آره من می ترسم و بلندم میگم که بزدلم...شماهام هرجوری دوست دارید فکر کنید اما...هیچ کدومتون نمیدونین چه حسی داره...که هر لحظه منتظر مرگ باشی...که به رفتن به اون اتاق فکر کنی و برگشتی برای خودت نبینی...مگه قبرستون...
اشک هایم دوباره سرازیر شدند.به آرامی از من جدا شد و پشتش را به من کرد.واقعا بد حرف زده و بلافاصله پشیمان شده بودم...
درست می گفت...من درک نمی کردم که منتظر مرگ بودن چه حسی دارد ولی درک می کردم منتظر مرگ عزیزترین فرد زندگی ات بودن چه حسی دارد...
دلم می خواست آن قدر جیغ بکشم تا بیدار شوم...بیدار شوم و ببینم که کنار مامان خوابیده ام و تمام این ها یک کابوس مسخره بوده...
او را در آغوش بگیرم و اجازه دهم آرامش مادرانه اش به درونم سرازیر شود...به من اطمینان دهد تا وقتی کنارم هست نباید از چیزی بترسم...
نباید بترسم که کسی فرازم را از من می گیرد...نباید بترسم که یک بار دیگر عزیزم را از دست می دهم...
بگوید من بیدارم...تو بخواب و از رویاهای شیرینت لذت ببر...
دلم می خواست بود و می توانستم تمام دردها و نگرانی هایم به سینه ی کوچک ولی به اندازه ی نگرانی های بزرگم بزرگش ببرم...
پیش او گله کنم و مثل همیشه راه حل همه چیز را از او بخواهم...بخواهم مثل همیشه پیش دکتر برود و برایم دارویی بیاورد تا بتوانم نفسم را خوب کنم...
دلم دستان پر مهرش را می خواست تا سرم را نوازش و اشک هایم را پاک کنند...
دلم نگرانی های کودکانه ام را می خواست...این که به جای زار زدن در پارکی که نمی دانم کجاست و نامش چیست،به خاطر دلیلی که دردش بیشتر از تحمل قلب و روحم است و کم کم مرا می شکند،بالای سر نقاشی خراب شده ام باشم و هق هق کنم...
دلم پوچی می خواست...تنهایی می خواست...تا در خودم جمع بشوم و تکه هایم را به هم بچسبانم...
دلم دل خوش می خواست...ثانیه ای بی قیدی...لحظه ای بی دردی...دقایقی بی دغدغه ی آینده...
روی زمین زانو زدم و زانو هایم را در شکمم جمع کردم.چانه ام را روی آن ها گذاشتم و به رو به رو خیره شدم.رد اشک هایی که ته کشیده بودند روی صورتم مانده بودند.
فراز هم چنان پشت به من ایستاده بود.شانه هایش می لرزید...
پسر کوچولوی من...مرد من...گریه می کرد...شانه هایش زیر سنگینی این بار می لرزیدند...
پسر کوچولوی من...مرد من...دلش نمی خواست گریه اش را ببینم...نمی خواست ته مانده ی غرورش جریحه دار شود...درست مثل من...درست مثل او...
نمی خواست اشک هایی را ببینم که دست شان را به نشانه ی توقف مقابلم می آورند و می گویند:
تمام است...برگرد...
چرا خودم را گول می زدم؟!خودم هم می خواستم برگردم...برگردم و در گوشه ی تاریک اتاقم پنهان شوم...مثل وقتی که هنوز او را ندیده بودم به تاریکی با افکار کودکانه ام روشن پناه ببرم...مثل وقتی که هنوز صنم کوچولو بودم و همه مرا به شکل یک دختر بچه ی هشت ساله می دیدند...
دختر بچه ی هشت ساله ای که بعد از مرگ ستون های روحش دیگر سرپا نشد...در همان سال ماند و ترجیح داد با گذشته پیش برود نه با زمان حال....او ترجیح داد باقی مانده ی مادرش را در آغوش بگیرد و و در کودکی شیرینش بماند...
مرد من...پسر کوچولوی من بزرگش کرد...دختر بچه را شکافت و به "من" رسید...
منی که ناامیدانه سعی می کردم روکش دختر بچه را بدوزم و دوباره به آن پناه ببرم...فراموش کنم چه کسی بود که بیدارم کرد...و من...
من شجاعت دیدنش را نداشتم...
فصل هفتم
به طرفم چرخید و با صدای گرفته ای گفت:
- برو...
آب دهانم را قورت دادم و نگهش کردم.از من بدش می آمد؟چرا می خواست بروم؟!
با ضعف گفت:
- فقط برو...واینسا تماشام کن...
چشمانش قرمز بودند و رنگش مثل مرده ها شده بود.به طرز خطرناکی تلو تلو می خورد.
فریاد زد:
- بهت می گم برو زندگیتو بکن...چرا چسبیدی به من مریض؟!برو بذار به درد خودم بمیرم...
خواستم حرفی بزنم که دستش را مقابلم گرفت و با حالتی عصبی داد کشید:
- حرف نزن!برو این جا نمون!بدبختی بقیه دیدن داره؟نشسته واسه من گریه می کنه...که چی بشه؟حالم خوب می شه؟
تلو تلو خورد و بر زمین افتاد.
*****
خودم را روی مبل اتاق پارسا جمع کردم و سعی کردم لرزشم را متوقف کنم.پارسا قول داده بود اگر منتظرش باشم زود بر می گردد...گفته بود می خواهد برود ببیند این لجباز گاگول در چه حال است...
چند ضربه به در زده شد.چیزی نگفتم...آن جا اتاق من نبود که اجازه ی ورودش را بدهم!
در باز شد و سر پارسا نمایان شد.لبخند آرامش بخشی زد و کامل وارد اتاق شد.در را بست و به سمتم آمد.
به نرمی گفت:
- حالش خوبه صنم...فشار عصبی روش بوده فشارش افتاده...ماشالا دو لیتر خونم تو هیکلش نیست...حالش بد شده...
وقتی دید که بدون اشک و بی صدا می لرزم جلو آمد و بی هوا بغلم کرد.خشکم زد ولی محبتی که در حرکاتش بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#26
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۵۰ عصر
باعث شد دوباره چشمه ی اشک هایم بجوشد و شروع شد...
پارسا به آرامی کمرم را نوازش کرد و زمزمه کرد:
- آروم باش صنم...چیزی نشده که...فقط یکم ضعف کرده...واسش کاچی درست کن حالش خوب می شه...
نیشخندش را دیدم ولی کلافه تر از آنی بودم که واکنشی نشان بدهم.
هق هقم شروع شد.تازه یادم افتاده بود که حالا حالش خوب است...یک سال بعد را چکار کنم؟!
با کلافگی در گوشم گفت:
- هیس!اگه بازم گریه کنی می رم یه آمپول هوا می زنم بهش خلاصش می کنم تا این قدر دختر مردمو اذیت نکنه.
بلافاصله ساکت شدم.خیلی جدی به نظر می رسید ولی وقتی نیشخندش را دیدم فهمیدم دوباره شوخی کرده است.
روی صندلی کنارم نشست.به طور ناگهانی معذب به نظر می رسید.در حالی که با آستینم اشک هایم را پاک می کردم پرسشگرانه نگاهش کردم.
دستمال پارچه ای سفیدی را از جیبش درآورد و به سمتم گرفت.زیر لب تشکری کردم و با آن اشک هایم را پاک کردم.
خجالت زده گفت:
- ببخشید من رفتارم یکم...یه جوریه.من بیشتر به فرهنگ اون ور عادت دارم.
اخم کردم و گیج نگاهش کردم.
دستش را در موهایش فرو برد و گفت:
- مادرم کاناداییه...من بیشتر با فرهنگ اون ور بزرگ شدم...
لبخند کمرنگی روی لبانم نشست و گفتم:
- نمی دونستم...البته یکی زیادی بور بودی شک کرده بودم!
خندید و گفت:
-کلا به اون ور رفتم!
مکث کرد و محتاطانه پرسید:
- چی شد؟
با صدای گرفته ای گفتم:
- با باباش یه بحث کوچیک داشتن اعصابش خورد شد...از خونه اومد بیرون منم با خودش برد...اعصابشو با حرفام خورد کردم...حالش بد شد...
دوباره اشک هایم سرازیر شدند.دستش را روی شانه ام گذاشت و سعی کرد آرامم کند:
-آروم!تقصیر تو نیس صنم!
- من می ترسم...
چشمانش تیره و غمگین بودند.زیر لب گفت:
- از چی می ترسی؟
بریده بریده گفتم:
- از این که یه روز نباشه...
- می شه به جای این که به نبودنش فکر کنی از بودنش لذت ببری؟
- اون...اون از من بدش میاد...
به جلو خم شد و آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت.سرش را به سمت من چرخاند و با جدیت گفت:
- حتما بهت گفته که بری و واینسی تماشاش کنی...
از این که دقیقا حرف های فراز را بر زبان می آورد تعجب کردم و او از طرز نگاه کردنم فهمید.آهی کشید و زمزمه کرد:
- صنم...اون یه جوونه بیست و هشت ساله اس که تا دیروز فکر می کرده هیچ چیز خاصی تو این دنیا نداره که بخواد براش فداکاری کنه و سعی کنه زنده بمونه...الان که تو رو داره به این نتیجه رسیده که یه چیزی هست که می خواد به خاطرش ادامه بده ولی دیره و نمی تونه داشته باشدت...ناامید و ناراحته و از طرفی هم غرورش اجازه نمی ده که دختر مورد علاقه اش ضعفشو ببینه...از طرف دیگه نمی خواد تو که دوستش داری با دیدن ناراحتیش عذاب بکشی...می خواد اینارو بهت مستقیما بگه ولی سرت داد می زنه و جوری رفتار می کنه که تو ازش بدت بیاد و اون بتونه روزای آخر زندگیشو تو تنهایی و ناراحتی بگذرونه و به خیال خودش تو رو بفرسته سر زندگیتو خوشبختت کنه...می تونی همه ی اینارو درک کنی صنم؟
سرم را تکان دادم.می فهمیدم...پارسا درست می گفت.این دلیل تغییر رفتار ناگهانی اش بود...
باید از آن به بعد بیشتر مراقب می بودم...
*****
بهت زده به فراز نگاه می کردم که نشسته و با بابا خوش و بش می کند...
ساعت یازده صبح به خانه ی ما آمده بود و خیلی راحت سر صحبت را پدرم باز کرده بود...نسبتش هم با من دوستم بود!
جالب این بود که بابا غیر از نگاه پر از سوال اول چیز دیگری نگفت و مرا از آن خجالت نجات داد...
من در آشپزخانه بودم و داشتم فکر می کردم شربت ببرم یا چای...
بابا بلند گفت:
- صنم نمیای اینجا بشینی؟
از جا پریدم و پرسیدم:
- شربت می خورید؟
بابا با لبخند کجی نگاهم می کرد و فراز با جدیتی که آدم را به خنده می انداخت.
دلم می خواست یکی پس گردنش بزنم و بلند بگویم:
تو تا یه هفته پیش داشتی رو تخت بیمارستان جون می دادی اون وقت این جا نشستی واسه من گفتگوی تمدن ها می کنی!
بابا سرانجام گفت:
- اگه زحمتی نیست ممنون می شیم بابایی.
لبخندی زدم و سریع سه شربت درست کردم.فراز از رفتار ما دو تا متعجب نبود چرا که سربسته برایش از حل شدن مشکلاتمان حرف زده بودم.
شلوار پارچه ای سفید و تیشرت همرنگش را پوشیده بود و موهایم را که بلند شده بودند بالای سرم بسته بودم.
سینی را روی میز گذاشتم و کنار بابا نشستم.لبخند محوی روی لب های فراز نشست و با ابروی بالارفته نگاهم کرد.
من هم طلبکارانه نگاهش کردم و سعی کردم این جمله را به او بفهمانم:
نکنه انتظار داشتی تا کمر خم شم بهت تعارف کنم؟!
بابا لبخندش پررنگتر شد و از فراز رسید:
- کجا با دختر ما آشنا شدی؟
فراز با خونسردی گفت:
- خارج شهر.
آب دهانم را قورت دادم و مات نگاهش کردم.بابا هم کمی نگاهش رد و سپس زیر خنده زد.
به شانه ی فراز که نیشخند می زد ضربه ای زد و با خنده گفت:
- پسر خوبی هستی...ازت خوشم میاد...
فراز با نیشخند گفت:
- مایه ی افتخاره که مردی به بزرگی شما از من خوشش بیاد.
فکم بیست هزار کیلومتر زمین افتاد.
بابا با دهان بسته خندید و گفت:
- پاچه خواری هم خوب بلدی...
- شاگردیم استاد...
بابا نیشخندی زد و گفت:
- ولی پیچوندی ها...کجا با صنم من آشنا شدی؟
دستش را دور شانه ام حلقه کرد و من که قند در دلم آب شده بود لبخندی زدم.
فراز لحظه ای با احساس خالص نگاهم کرد و گفت:
- یه جایی خارج از شهر هست که طبیعت بکری داره...سرسبز و قشنگه...از قرار معلوم من و دختر شما هر دو برای تمدد اعصاب می رفتیم اون جا...از اون جا با هم آشنا شدیم.
بابا با لبخند گفت:
- فقط آشنا شدید دیگه؟
من درست و حسابی منظورش را نفهمیدم ولی فراز حسابی خندید.
- بله فکر می کم همینطوره!
بابا گفت:
- شنیدم هم دانشگاهی آبتینم بودی...
فراز لبخندی زد و گفت:
- بله آبتین پسر خیلی خوبیه...واقعا خوشحالم که باهاش تو یه یونی بودم...
آبتین این همه سریع الانتقال بود؟!
من ساکت بودم و بابا و فراز با هم خوش و بش می کردند...به نظر می رسید خیلی با هم جورند و به شان خوش می گذرد ولی چیزی که این وسط فکرم را مشغول می کرد دلیل فراز برای به این جا آمدن بود...
بابا گفت:
- صنم چرا حرفی نمی زنی؟
از جا پریدم و گفتم:
- چی بگم؟
فراز زیر لب گفت:
- یه چیزی بگو بذار قانع شم...
خنده ام گرفت ولی تمام سعیم را کردم تا نخندم.فراز هم نیشخند می زد.
این آهنگی بود که دو هفته ی پیشدر ماشینش گذاشته و ما به آن خندیده بودیم!
بابا با یک ابروی بالارفته گفت:
- مثل این که خیلی با هم جورین.
خودم را در دست بابا جمع کردم و خودم را لوس کردم:
- نه بابایی...
فراز که کاملا متوجه بود مشغول منحرف کردن فکر پدرم هستم نیشخندش بزرگتر شد!
بابا گفت:
- صنم؟خیلی وقته نازنین و آبتینو ندیدم...زنگ بزن بگو واسه ناهار بیان این جا...آبتینم مطمئنا خوشحال می شه دوستشو ببینه...
با اخم گفتم:
- ناهار؟
فراز خنده اش را با سرفه ای پنهان کرد.بابا با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
-از بیرون می گیریم اشکال نداره...
از جا پریدم و گفتم:
- نه الان یه چیزی درست می کنم خودم!
رفتم به آشپزخانه و خودم را قایم کردم.گوشیم را از جیب شلوارم درآوردم و به آبتین زنگ زدم.
بسه چهار تا بوق زد و بعد جواب داد:
- جانم عشـــــــــــقم؟
چشمانم را چرخاندم.زن گرفته بود ولی آدم تر نشده بود که هیچ،سیر نزولی هم داشت!
- سلام داداشی.خوبی؟نازنین خوبه؟
با خنده گفت:
- آره عـــــــالی هستیم ما!
لحنش و طرز جواب دادنش عجیب بود ولی نادیده گرفتم و گفتم:
- ناهار میاین پیش ما؟
آبتین گفت:
-یه لحظه صبر کن.
صدایش را که با مهربانی و محبتی که تا به حال از او ندیده بودم همراه بود شنیدم:
- نازی حال داری بریم خونه بابا اینا؟
منظورش از اینا خواهر بیچاره اش بود!
بعد از خندیدن با آرامشش گفت:
- آره میایم فقط یه ناهار خوشمزه درست کن پشیمون نشم ها.
با ناراحتی گفتم:
- پس واسه ناهار میای و خواهرت مهم نیست.
آبتین با خنده گفت:
- نه بابا دو ثانیه میایم خودتو ببینیم زحمت نکش.
چشمانم را چرخاندم و با لبخند گفتم:
- منتظرتونم.
آبتین خداحافظ کرد و قطع کرد.
عصبی در یخچال را باز کردم تا ببینم چه چیزی می توانم درست کنم.
مطمئنا در عرض یک ساعت نمی توانستم غذای خاصی درست کنم...کمی فکر کردم و سپس یاد غذایی افتادم که آرمیتا درباره اش به من گفته بود.
نیشخندی زدم و مشغول آماده سازی غذا شدم!
*****
فراز کنار آبتین نشسته بود.در گوشی با هم حرف می زدند و با دهان بسته می خندیدند.
نازنین با گونه هایی گل انداخته کنار بابا نشسته بود.با هم حرف می زدند و اصلا توجهی به آن دو نوجوان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#27
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۵۱ عصر
بازیگوش نداشتند!
من هم غذا را آماده کرده بودم و حالا نشسته و به آن ها خیره شده بودم.
آبتین انگشت اشاره اش را بالا آورد و به سمت خودش حرکت داد.نیشخند شیطنت آمیزی روی لب هایش بود.
از قصد حرکتی را کرده بود که بی ادبانه است تا واکنش مرا ببیند.
بلند شدم و به سمت شان رفتم.کنار آبتین نشستم و زمزمه کردم:
- به نازنین بگم چه شوهر با کمالاتی داره؟
وقتی نیشخند بزرگ شده اش را دیدم ابرویم را بالا بردم و گفتم:
- یا این که خودش می دونه چه کلاهی سرش رفته؟
فراز با دهان بسته خندید و گفت:
- نازنین صد درصد می دونه چی گیرش اومده با این چیزایی که من شنیدم.
آبتین با ارنج در پهلویش زد و گفت:
- خوب حالا من اینارو در خفا گفتم کاری نکن غیرتی شم!
فراز با خنده گفت:
- وقتی می گفتی که خوب بودی!
آبتین گفت:
- نه دیگه اون موقع داغ بودم نفهمیدم!
چشمانم را چرخاندم و آبتین با جدیت گفت:
- چقدر اخلاقات شبیه یه اسکولی که من می شناسم شده.
یک دستم را به کمرم زدم و به سمتش چرخیدم.
طلبکارانه گفتم:
- اسکول عمه مرحومته.
آبتین بلافاصله نیشخندی زد و گفت:
- یه دستی زدم آبجی...از کجا می دونستی منظورم کیه که زودم جبهه گرفتی؟
وا رفتم.
فراز با لبخندی از سر مهربانی و محبت نگاهم می کرد.از دفاع کردنم از او راضی بود؟!
برای این که بحث را جمع کنم،صورتم را که مطمئن بودم سرخ شده است چرخاندم و زیر لب گفتم:
- خوب حالا!
فراز زمزمه کرد:
- حالا ناهار چی داریم ضعیفه؟
به او چشم غره رفتم و آبتین با چشمانی که برق می زدند گفت:
- میگما من اگه اینو به نازی بگم پدرمو درمیاره...چطور تو جون سالم به در ببری؟
جواب دادم:
- نازی به این خجالتی و سر به زیری چطور پدرتو در میاره؟
فراز با نیشخند گفت:
- به نکته ی خوبی اشاره کردی منم می خواستم همینو بگم.
متقابلا به او نیشخند زدم.
آبتین سرفه ای کرد و گفت:
- این خانوم با همون سر به زیری و خجالتی بودن خواهر مادرتو میاره جلو چشات.
فراز روی شانه اش زد و با همدردی مسخره ای گفت:
- درکت می کنم داداش.
آبتین ابرویش را بالا برد و بلند گفت:
- میگما صنم غذا کو گشنمه.
نازنین لبش را گاز گرفت و بابا با عصبانیت به آبتین خیره شد.آبتین نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- غلط کردم!
با خنده گفتم:
- غذا آماده اس!بیاید بشینید تا من میزو بچینم.
نازنین خواست به دنبالم بیاید که آبتین به تندی گفت:
- کجا؟
نازنین رنگش پرید و به سمتش چرخید.
فراز مشغول چرخاندن چشمانش بود.
زیر لب گفت:
- دارم می رم به صنم کمک کنم.
آبتین نیشخندش را جمع کرد و با جدیت گفت:
- خوب از همون اول می گفتی.برو.
نازنین با ناباوری نگاهش کرد و فراز با دهان بسته خندید.با آزرگی گفتم:
- خیلی جالب بود.
به نظرم رسید که هر لحظه ممکن است نازنین زیر گریه بزند برای همین دستش را گرفتم و او را به اشپزخانه بردم تا راحت باشد.
لب هایش را جمع کرده و بغض کرده بود.
لبخندی زدم و گتم:
- این داداش ما رو که می شناسی...خل و چله...
نازنین لبخند زد و گفت:
- می دونم فقط بعضی موقع ها غافلگیرم می کنه...
- خوبه دیگه...باعث تنوع تو زندگیه...فقط اگه حاد شد بیماریش زنگ بزن روزبه بیان ببرنش!
نخودی خندید و گفت:
- گناه داره پسرم!
به واژه ی "پسرم" لبخند بزرگی زدم و همان طور که وسایل را روی میز کوچک درون آشپزخانه می گذاشتم گفتم:
- همه چی خوب پیش می ره؟خبر خاصی نبوده؟
سرخ شد و سریع گفت:
- نه.
چشمانم را باریک کردم و دستم را به کمرم زدم.
- داشتیم نازی؟
جلو آمد و در گوشم گفت:
- بعدا بهت می گم فعلا آبتین مشکوک می شه....
عقب رفت و با بغض گفت:
- گفته اگه به کسی بگم طلاقم می ده.
بلند گفتم:
- الحق که سادیسته!
فراز به طور ناگهانی وارد آشپزخانه شد و با خنده پرسید:
- کی سادیسته؟ها ها ها؟
زیر لب گفتم:
- هیشکی.
جلو آمد و ظرف ها را برداشت.
با لحنی کنایه آمیز گفتم:
- چه عجب یه تکونی به خودتون دادید.
مظلومانه نگاهم کرد و گفت:
- آخه من بیام تنها این وسط به تو چی بگم؟
آمدم حرفی بزنم که که گفت:
- نه اصن جواب باباتو چی بدم؟بگم داریم در صلح و آرامش برنج دم می کینم؟
- خوب الان چرا اومدی؟
نیشخندی زد و گفت:
- خوب الان که تنها نیستی!
چشمانم را چرخاندم و با جدیت گفت:
- حالا برو خدا رو شکر کن من اومدم...آبتین پاشو رو پاش انداخته خانومی می کنه.
نازنین ریز خندید و من هم نیشخند زدم.
- بالاخره باید یه فرقی بین و تو و اون سادیست باشه!
فراز با نیشخند گفت:
- پس سادیسته اونه؟از دوران یونی حالش بدتر شده من پیشنهاد می دم با یه روان شناس مشورت کنید.
من و نازنین خندیدیم.
فراز که رفت با کنجکاوی پرسید:
- دوست پسرته؟
چشمانم گشاد شدند و با ناباوری فکر کردم:
یعنی این چیزیه که فراز هست؟دوست پسر؟
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- نه بابا...اون فقط...
با دقت گفت:
- دوسش داری؟
لبخند خجالت زده ای زدم و زیر لب گفتم:
- اوهوم.
نازنین با مهربانی گفت:
- خجالت نداره که!
لبخندم پررنگتر شد.چقدر خوب بود که ادای عروس ها را در نمی آورد و ادای خواهر شوهر ها را در نمی آوردم!
سر میز نشستیم . هیچ کس نمی خورد و همه به غذا خیره شده بودند.
همه بهت زده به غذا نگاه می کردند.لب هایم را جمع کردم و زیر لب گفتم:
- این قدر بده؟
فراز خندید و گفت:
- نه فقط ریختش جدیده.
آبتین چنگالش را جلو برد و یکی از سوسیس ها را جابجا کرد.
با تعجب پرسید:
- اینو چه جوری درست کردی؟
بابا با لبخند خاصی به غذا زل زده بود.
با دستپاچگی گفتم:
- سوسیسارو خورد کردم و همون طور خشک ماکارانیارو توشون فرو کردم بعد گذاشتم بپزن همین.
آبتین قیافه اش را کج و کوله کرد و با مسخرگی گفت:
- نه خوشم اومد...فراز بیا بگیرش آماده اس...
چشمانم را چرخاندم و دیدم فراز نیشش تا پشت کله اش باز است!
بابا سرفه ای کرد و همه چیز را نادیده گرفت (!) و گفت:
- مامانتم همیشه غذاهای عجیب درست می کرد...با این حال همیشه خوشمزه بودن...
سکوت برقرار شد.
آبتین در حالی که با غذایش بازی می کرد گفت:
- من یادمه صنمو نمی دونم.
سرم را سریع تکان دادم و پایین انداختمش.
دلم نمی خواست غم و حسرت و پشیمانی چشمان پدرم و بغض مردانه ی برادرم را ببینم.
فراز لبخندی زد و بحث را عوض کرد:
- آرمیتا یادت داده اینو؟
با چشمان گرد شده نگاهش کردم.نیشخند زد و گفت:
- آخه اون دیوونه اس که همش این چیزا رو یاد می گیره یاد بقیه هم می ده...
اخم کردم و در حالی که چنگالم را به سمتش گرفته بودم گفتم:
- دیوونه خودتی.
خندید و بامزه نگاهم کرد.
بابا و نازنین جلوی ما نشسته بودند و من بین آبتین و فراز و در مقابل آن ها نشسته بودم.
آبتین که نصف بیشتر عمرش را صرف غذا دادن به من و موفق نشدن صرف کرده بود،با آرامش غذایش را می خورد و برای نازنین غذا می ریخت.
بابا هم از غذا خوردن من خبر داشت و چیزی نمی گفت ولی فراز تمام مدت به من چشم غره می رفت و غذا در بشقابم می ریخت.
من هم از ترس نگاهش و به خاطر این که ناراحتش نکنم می خوردم ولی واقعا حس می کردم نیاز به تلمبه دارم تا غذا را قورت بدهم!
دوباره به روز هایی برگشته بودم که باید به زور غذا به خوردم می دادند.دو قاشق هم نمی خوردم و این به خاطر انرژی زیادم بود.
همیشه هنگامی که زیاد از حد هیجان داشتم و خوشحال بودم این اتفاق می افتاد.نمی توانستم غذا بخورم.
وقتی دوباره بشقابم را پر کرد بی اراده گفتم:
- تو بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن غشی.
فراز بلند خندید و آبتین نیشخند زد.نازنین هم مثل همیشه با لبخند "خانومانه" ای ما را نگاه می کرد.
بابا با تعجب پرسید:
- غشی؟
ماندم چه بگویم.مضطربانه به فراز نگاه کردم.مطمئن بودم دلش نمی خواهد کسی بداند چرا که معتقد بود نسبت به او حس ترحم خواهند داشت.
در کمال تعجب من با خونسردی گفت:
- من به خاطر کم خونیم ضعف دارم و وقتی حالم بد بشه از حال می رم.
چشمان بابا تیره شدند.به آرامی پرسید:
- عوارض بیماری دیگه ایه یا این که...
فراز حرفش را قطع کرد و در حالی که غذایش را این ور و آن ور می کرد زیر لب گفت:
- سرطان خون.
سکوت شد و من با بغض به او خیره شدم.
دلم می خواست تنها بودیم تا بتوانم سرش را بغل کنم و بگویم:
تو که نمی خواستی بهت احساس ترحم داشته باشن چرا گفتی؟الان دیگه نمی تونم چشماتو ببینم اگه سرتو این جوری بندازی پایین!
بابا با لبخند پدرانه ای گفت:
-انشاالله که خوب می شی پسرم...
فراز چیزی نگفت.
آبتین با نگرانی نگاهش می کرد ولی نازنین بهت زده مرا نگاه می کرد.
دلش برایم می سوخت که پسر مورد علاقه ام در حال مرگ بود؟
مشغول خوردن غذایم شدم.برای سرپوش گذاشتن روی صورت در هم رفته ام و قورت دادن بغضم تمام بشقابم را خالی کردم ولی فراز دیگر نتوانست چیزی بخورد.
 آن روز یک روز عادی و حتی می شد گفت خاص بود.روزی خالی از نگرانی برای فردا های تیره و روزی برای لذت بردن برای امروز های روشن.
آن روز خانواده ام را داشتم و پسری که چند ماه بود مرکز کهکشان فکر و قلبم شده بود...پسری که مشخص نبود چقدر درد می کشد و به روی خودش نمی آورد ولی مثل کوه تحمل می کرد و پشت سرم بود...
پسری که نمی دانستم اگر یک روز نباشد،باید چه کار کنم و به چه کسی پناه ببرم...
پسری که هر بار مرا می دید قلبم را پر از شادی می کرد و نمی دانستم اگر نباشد باید با آن جای خالی چکار کنم...
پسری که بزرگی حضورش جای خالی مادرم را تا حدی پر می کرد...
پسری که من دوستش داشتم و دوستم داشت...
پسری که نمی دانستم حالا که از من دور شده است،هنوز نفس می کشد یا...!
*****
*یکی از آرزوهاتو بگو*
این جمله را تایپ کردم و سریع فرستادم.
چند دقیقه نگذشته بود که جواب رسید:
*تو هنوز نخوابیدی جوجه موتوری من؟فردا صبح زود کار داریم ها D:*
از لفظ جوجه موتوری من نیشخندی زدم و ذوق زده شدم!
دوباره گردش هایمان را از سر گرفته بودیم...
سریع تایپ کردم:
*تازه ساعت دوئه...سر شب لاتاست D: بعدشم منو نپیچون*
دستم می لرزید و با هیجان منتظر جوابش بودم.از این همه اشتیاق و بچه بازی خنده ام می گرفت!
*لات؟ :| شما رو نمی دونم ولی من پسر صاف و ساده ایم خانوم D: آرزو؟کلا کلمه های آرزو،رویا،آرمان D: منو یاد تو میندازن جوجه*
چشمانم را چرخاندم و به خاطر اشاره اش به اسم آرمان و شیطنتش در استفاده از اسم های حساسیت برانگیز با دهان بسته خندیدم.
هنوز جوابش را تایپ نکرده بودم که اس ام اس رسید:
*بپر پایین جوجه D:*
قلبم ایستاد.منظورش چه بود؟!صد درصد...
سریع به بالکن رفتم و به کوچه ی تاریک خیره شدم.
فراز در حالی که کلاه سوییشرتش را روی سرش گذاشته و به موتورش تکیه داده بود،با جدیت به بالکن و من نگاه می کرد.
نفسم در سینه حبس شد.دفعه ی اولی بود که می خواستم ساعت دو برای دیدن به قول نازنین دوست پسرم پدرم را به اصطلاح بپیچانم!
سریع یک شلوار پارچه ای مشکی و مانتوی کوتاه جلو بسته ی سومه ای رنگی را پوشیدم.موهایم را بافتم و بعد از پوشیدن سوییشرتم و گذاشتن کلاهش روی سرم ه سمت در اتاقم رفتم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#28
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۲:۵۲ عصر
بابا خیلی وقت بود که در اتاق آبتین می خوابید.
در اتاق را پشت سرم بستم و به آرامی از پله ها پایین رفتم.خدا را شکر شب ها بیدار نمی شد و خوابش هم سبک نبود!
در ورودی خانه را باز کردم و در حالی که راه می رفتم کفش های اسپرت سورمه ای رنگم را پایم کردم.به در خانه رسیدم و بازش کردم.موتورش و خودش دقیقا رو به روی در بودند.
تنها چیزی که درست به نظر نمی رسید (علاوه بر بیرون رفتن من از خانه در آن ساعت) حالت فراز بود.
لبه ی جدول نشسته بود و بازوهایش را بغل کرده بود.می لرزید و نفس هایش صدادار و منقطع بودند.
درد می کشید ولی صدایش در نمی آمد....
با درماندگی فکر کردم:
چقدر درد کشیده که حالا تو کنترل خودش حرفه ای شده...
جلو رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم.میان ان همه احساس وحشتناک یک دفعه فکر کردم:
این همون سوییشرتیه که واسه عید با هم ست خریدیم...
همان سوییشرتی که تنم بود،تن فراز هم بود.سرش را بالا آورد و با دیدنم قطره اشکی را که از گوشه ی چشم راستش پایین چکیده بود با پشت آستینش پاک کرد.
با صدای گرفته و مهربانی گفت:
- چه ضربتی آماده شدی.
کنارش نشستم و مثل او بازوهایم را بغل کردم.شب سردی در فروردین بود ولی فراز گرم گرم بود و این را از تماس بازوهایمان فهمیده بودم...
زمزمه کردم:
- خوبی؟
سرش را تکان داد.زیر لب گفت:
- یکم بدنم درد می کرد همین.
یک دفعه زیر خنده زد.بهت زده نگاهش کردم و گفتم:
- از بس درد کشیدی خل شدی فراز.
نگاهم کرد.چشمانش از شدت خنده پر از اشک شده بودند.با جدیت گفت:
- نخیرم.داشتم فکر می کردم عین این معتادایی شدم که تو ترکن...اونام این جوری بدنشون درد می گیره...
خندیدم.با لحن بامزه ای گفت:
- به این می گن آش نخورده و دهن سوخته.معتاد نشده داریم ترک می کنیم.
سرش را به سرم نزدیک کرد و با صدایی که مثل لالایی می ماند زمزمه کرد:
- تو چرا بیداری جوجو؟
گرمم شده بود و دلم می خواست سوییشرتم را در بیاورم.سرم را پاین انداختم.مطمئن بودم که سرخ شده ام.زمزمه کردم:
- خوابم نمیومد.
سرم را بالا آوردم و در چشمانش که درست مقابل چشمنم بودند خیره شدم.طلبکارانه گفتم:
- اصلا خودت چرا بیداری خروس؟
نیشخندی زد و نفسش را بیرون داد.نفسش عطر خوبی داشت و باعث می شد پلک هایم روی هم بیوفتند...
- تازه سر شب لاتاست جوجه.
پس از مکث کوتاهی زمزمه کرد:
- چرا خوابت نمیاد؟
گفتم:
- نمی دونم.
چشمانش برق می زدند...
زمزمه کرد:
- من می دونم...
پرسشگرانه نگاهش کردم.
- چون عادت داری شبا قبل خواب صورتتو بشوری و خواب از سرت می پره.
از جواب غیر منتظره اش خنده ام گرفت با صدای بلندی خندیدم.
خنده ی آرامی کرد.
با شیطنت پرسیدم:
- از کجا می دونی من شبا صورتمو می شورم؟
نجوا کرد:
- چون بوی صابون بچه می دی...
نفسیم را با فوت محکمی در صورتش بیرون دادم.از کجا می دانست من شامپویم،کرم مرطوب کننده ام و صابونم همه مخصوص بچه ها بودند؟!
زمزمه کرد:
- شبا پوستت رنگ پریده تر می شه...لباتم قرمزتر می شن...
سرخ شدم.
- فراز؟
- جانم جوجه ی خجالتی قرمز من؟
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
- اگه یکی از کنارمون رد شه...
سرش را مقابل سرم اورد و با یک ابروی بالا رفته در چشمانم خیره شد.
- می شه بپرسم این وقت شب جز من و تو که مشغول حرفای خاک بر سری هستیم کی ممکنه تو کوچه باشه استاد؟
خندیدم و او هم نیشخند زد.
کلاهش پایین افتاده بود و موهای مشکی و براقش را نمایان می کرد.دستم را در آن ها فرو بردم و سرش را به سمت عقب کشیدم.حالا چانه اش مقابل صورتم بود.
ریز خندیدم و گفتم:
- احساس قدرت بهم دست داد که می تونم با موهات این ور و اون ور بکشمت!
با لبخند کجی زمزمه کرد:
- می خوای بهت نشون بدم می تونم با موهات چکار کنم؟
آب دهانم را قورت دادم و خنده ام محو شد.
دستش را زیر سوییشرتم برد و دستش را در موهای شل بافته شده ام فرو برد.چنگ زد و سرم را سر جایش نگه داشت.
نفسم را در سینه حبس کردم و زمزمه کردم:
- موهام خراب می شن...
من به کل فراموش کرده بودم که در آن کوچه آبرو داریم!
من آبرو دارم!
صدای درون ذهنم که چند وقت بود ساکت شده بود بیدار شد و به من چشم غره رفت:
فرازم که آبرو نداره!
با پررویی گفتم:
به من چه خودش دختر مردمو خفت کرده!
صدا هم مثل خودم جواب داد:
دختر مردمم که داره له می شه زیر فشار!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#29
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۰۱ عصر
نیشخندی زدم و دستانم را در موهای فراز فرو بردم.
سرش را عقب کشیدم و دوباره در چشمانش خیره شدم.زمزمه کردم:
- چه موهات نرمن؟
به آرامی خندید و زمزمه کرد:
- تو که بدتر از من بحثو پرورش می دی!
لبم را گاز گرفتم.
- من یه چیزی گفتم حالا!...............
لبخندم محو نمی شد...کم کم عضلات صورتم به خاطر این لبخند بزرگ به اعتراض افتادند...
خلاف میلم گفتم:
- نمی خوای بری؟
با شیطنت خندید و سرش را کج کرد.قلبم لرزید.
سرم را جلو بردم و حرکتی انقلابی کردم...!
سریع عقب کشیدم.
دروغ چرا...می ترسیدم ولی نمی خواستم اعتراف کنم.
فراز دوباره جلو آمد ولی در نیمه ی راه متوقف شد و لبش را گاز گرفت.
برای چند لحظه چشمانش را بست.قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می شد و یک دستش در موهایم و یک دستش روی کمرم مشت شده بود.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را پایین انداختم.دستش از میان موهایم درآمد.سریع کلاه سوییشرتم را روی موهای به هم ریخته ام کشیدم و لبم را مثل او گاز گرفتم.
سرم را روی شانه اش گذاشتم و زمزمه کردم:
- ببخشید...
کمرم را نوازش کرد و به نرمی پرسید:
- ببخشید برای چی؟
- چون که...
- چون که اون قدر پاک و ساده ای که با یه بوسه می ترسی و خجالت می کشی؟باید به خاطر این ازت تشکر کنم نه این که تو متاسف باشی.
- تشکر؟
خندید و با شیطنت زمزمه کرد:
- این یعنی همه جوره مال خودمی...
نیشخند زدم ولی او نمی توانست ببیند.سرم را بالا آوردم و خواستم حرف بزنم که متوجه چراغ روشن خانه شدم.
هینی گفتم و از روی پایش بلند شدم.
در حالی که به سمت خانه می دویدم گفتم:
- فردا صبح می بینمت فراز فعلا خدافظ برو...
می خواستم در را ببندم که دیدم هنوز روی جدول نشسته است.به نیشخندش چشم غره رفتم و گفتم:
- برو دیگه!الان بابا می بینتت!
بلند شد و بعد از زدن چشمکی در عرض چند ثانیه ناپدید شد.
در را بستم و روی چمن ها دراز کشیدم.می خواستم وانمود کنم مشغول تمدد اعصاب هستم!
صدای بابا را می شنیدم که از پله ها پایین می آمد و من را صدا می زد.
از جایم بلند شدم و به سمت در ورودی رفتم.درست مقابل در به او برخوردم و معصومانه گفتم:
- من بیدارتون کردم بابایی؟
لبخندی از سر آرامش زد و گفت:
- بلند شدم برم آب بخورم...بعدش به اتاقت سر زدم دیدم نیستی ترسیدم...کجا بودی؟
حالا که خیالش از بابتم راحت شده بود،چشمانش مشکوک بودند.
آب دهانم را قورت دادم و با پررویی به صدا گفتم:
- به نظرت بابا از قیافه ام می فهمه چی کار کردم؟
صدا با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:
اسکل...اگه تو نگی اون نمی فهمه...
به طور غیر ارادی زبانم را روی لب هایی کشیدم که هنوز به خاطر بوسه ی فراز گرم بودند...حس می کردم چیزی مثل اثر انگشت روی آن هاست و من را لو می دهد...
- خوابم نمیومد رفتم رو چمنا دراز بکشم...
به لباس هایم اشاره کرد و با چشمان باریک شده گفت:
- پس چرا مانتو و شلوار بیرونت تنته؟
- به خدا بیرون نبودم!
آن قدر ملتمسانه گفتم که بابا چشمانش گرد شد.
کمی نگاهم کرد و یک دفعه زیر خنده زد.
از قهقهه بلندش ترسیدم و کمی خودم را عقب کشیدم.
بعد از چند لحظه جدی شد و با اخم گفت:
- مطمئن نبودم هم الان مطمئن شدم که بیرون بودی...نمی دونم چکار می کردی ولی رنگ رخسارت یه جورایی خبر می ده از سر درون...
لبم را گاز گرفتم.حس می کردم بابا من و فراز را دیده است...
احساس می کردم از گونه هایم حرارت بیرون می زند...
لپم را به طور ناگهانی کشید و به تلخی گفت:
- کی دخترم این قدر بزرگ شده که منو می پیچونه می ره دوستشو می بینه...
دلم می خواست در زمین فرو روم و دیگر هم برنگردم...
دوباره جدی شد و سعی کرد نقش پدر های سیبیل کلفت (!) را دربیاورد:
- برو تو اتاقت...
سریع بالا رفتم و صدایش را از پشت سرم شنیدم:
- دیگه نبینم از این کارا بکنی ها...دختر بد...حالا کی بود؟
صدایش در سه کلمه ی آخر پر از خنده ی پنهان شده بود.
سرم را پایین انداختم و سریع تر بالا رفتم و این باعث شد بلند قهقهه بزند...
وقتی که در اتاقم را پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم.لباس هایم را عوض کردم و زیر پتوی نازکم رفتم.
مدام با زبانم لب هایم را خیس می کردم و فکر می کردم:
واقعا این من بودم که چراغ سبز نشون دادم؟
صدا با کلافگی گفت:
آره دیوانه خودت بودی حالا بگیر بکپ بذار منم دو دقیقه سرمو بذارم بمیرم...
بی توجه به او دوباره فکر کردم:
الان بابا چه فکری می کنه....
در حالی که بالشش را مرتب می کرد گفت:
- برو خدا رو شکر کن با کمربند نیوفتاد به جونت دختره ی خیره سر...
ریز خندیدم و زمزمه کردم:
- چه شب عجیبی بود...!
صدا تشر زد:
مرور خاطرات بسه بگیر بخواب خاک بر سر شدی رفت!
با لبخند ابلهانه ای که محو نمی شد زمزمه کردم:
- خواب فراز ببینی...
صدا چشمانش را چرخاند و گفت:
- خواب گشت ببینی...
لبخندم به خاطر دیوانه بازی هایم پررنگتر شد و به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم.
فصل هشتم
دفعه ی اولی بود که به پیک نیک می رفتم...
هیچ وقت چهار نفری با مامان و بابا و آبتین به پارک نرفته بودیم...وقتی بچه بودم،آبتین گاهی اوقات مرا به پارک می آورد ولی خیلی سریع بر می گشتیم...
حالا من،فراز،نیکان،پرهام،آترین ،آرمان و آرمیتا روی پارچه ای که نیکان آورده بود نشسته بودیم.
آترین با لپ هایی سرخ شده مشغول خوردن آبنباتی بود که نزدیک دو ساعت سعی در تمام کردنش داشت ولی به نتیجه ای نرسیده بود...!
من میان نیکان و آرمیتا و جلوی سبد غذاها (!) نشسته بودم.فراز و آرمان و پرهام و آترین جلوی ما نشسته بودند و مشغول بازی حکم بودند.
من و نیکان و آرمیتا به قول آرمان مشغول صحبت های ضعیفگون بودیم.گفته بود:
- ایش ایش ایش!چی چیه این حرفا!حرفای ضعیفه ای...می دونید اسمش چه؟حرفای ضعیفگون!
فراز نیشخند زده بود و پرهام می خندید.ما سه نفر هم بی توجه به او به کارمان ادامه دادیم!
دو ساعت بود که در پارک نشسته بودیم.آترین که بالاخره آبنبات را تمام کرده بود صدای عجیب و ناله مانندی از خودش درآورد.
همه نگاهش کردیم مبادا اتفاقی افتاده باشد ولی او طوری که انگار جایزه هفتصد میلیون تومانی را از دست داده باشد گفت:
- این آدامس نداره!
فراز که ترسیده بود دوباره آسمش عود کرده باشد به آرامی پس کله اش زد و زیر لب گفت:
- مرض...واسه آدامس نصفه جونمون کردی؟!
آترین لب هایش را جمع کرد و بلند شد.به سمت ما آمد و خودش را بین من و نیکان جا کرد.
لبخندی زد که باعث شد مثل نیکان گونه اش چال بیوفتد و با لحن شیرین گفت:
- مامانی گشنمه.
نیکان لبخند زد و پرسید:
- چی می خوای؟
آترین یک آرنجش را روی پای من گذاشت و در حالی که به طرف من متمایل شده بود گفت:
- از اون کتلتا که دیشب نذاشتی بخورم...
آرمان روی شانه ی پرهام زد و با لودگی گفت:
- ماشالا هزار ماشالا فضایل اخلاقیتو تمام و کمال به ارث برده...
نیکان برایش لقمه ای گرفت و به دستش داد.
پرهام با ناامیدی گفت:
- آترینم نشدیم خودمونو لوس کنیم غذا گیرمون بیاد...
نیکان با جدیت گفت:
- خودت بیا لقمه بگیر بچه که نیستی...
پرهام که حال نداشت از جایش بلند شود با نیشخند گفت:
- نه قربونت با یه لبخندت سیر شدم...
نیکان تمام سعیش را کرد تا لبخندش مخفی بماند ولی موفق نشد!
دلم برای نگاه آرزومندانه ی فراز به ظرف کتلت ها سوخت و گفتم:
- من براتون لقمه می گیرم.
نیش آرمان تا پشت سرش باز شد و پرهام هم نگاه مبارزه طلبانه ای به نیکان کرد!
فراز به من چشمک زد.
بدون این که اجازه دهم آترین از من جدا شود اولین لقمه را گرفتم.
آترین از روی پایم زمزمه کرد:
- حالا می خوای اینو به کدوم یکی از گشنگان حسینی بدی؟
یک دفعه زیر خنده زدم.
واقعا پسر بچه ی شیرین و بامزه ای بود!
با نیشخند گفتم:
- آقایون فعلا یکی بیشتر نیست به کدومتون بدمش؟
آرمیتا موذیانه گفت:
- به آرمان نده چاق شده این اواخر...
آترین هم با شیطنت گفت:
- منم بخورم انگار پرهام خورده نمی خواد بهش بدی...
بعد از این حرف لقمه اش را جلوی چشم پرهام تکان داد و خندید!
فراز با خنده گفت:
- تمام رقبا به نفع من رفتن کنار که!بده کار خودمه خوردنش!
خندیدم و به جلو خم شدم.
موقع گرفتنش گفت:
- دستت درست!
لقمه را گرفت و خواست گاز بزند که دید آرمان از پایین لقمه مشغول گاز زدنش است!
از خنده دلم درد گرفته بود!آرمیتا و آترین هم می خندیدند.
نیکان عبوسانه گفـ:
- هر کی ندونه فکر می کنه کتلت ندیده اید...
پرهام با پررویی گفت:
- خوب واقعا هم کتلت ندیده ایم...تو چرا روزای عادی این قدر غذاهات خوشمزه به نظر نمیاد؟!طلاقت بدم؟!ها ها ها؟!
نیکان چشمانش را چرخاند ولی لبخند کمرنگی روی لبانش بود.
فراز بدون ناراحتی لقمه را به آرمان داده بود.
کار لقمه ی دوم را تمام کردم و آن را به سمت فراز گرفتم.
فراز با لحن بامزه ای گفت:
- کسی می خواد گاز بزنه،بزنه بعد بده من!
پرهام خندید و گفت:
- نترس من عین این ندید بدید نیستم صبر می کنم...
فراز با احتیاط لقمه را گرفت و زمزمه کرد:
- مرسی جوجه.
تنها کسی که جز من صدایش را شنید آرمیتا بود که با چشمان گرد شده نگاهم می کرد.
خودم را به نفهمی زدم و به آترین گفتم:
- چه خبر از مدرسه؟
آترین در حالی که تقریبا سرش را روی پایم گذاشته بود گفت:
- نگو صنم خیلی اوضاع خرابه...
با خنده پرسیدم:
- چرا آخه؟!
- اون پیکی که واسه عید بهمون دادنو ول کن نیستن...هی ازش امتحان می گیرن...
پرهام با حالتی کنایه آمیز گفت:
- حالا نه که تو همش تک می شی و مثل مامانت کتاباتو گاز نمی زنی....
آرمان خندید و گفت:
- نه فکر کنم یه چیزش به تو نرفته!
نیکان به پرهام چشم غره رفت و گفت:
- من تو یونی کتابامو گاز نمی زدم صد بار مشروط می شدی که!
پرهام با مسخرگی گفت:
- راست می گه آقا من غش!
من و آترین به حرکاتش خندیدیم ولی آرمیتا متفکرانه نگاهش را از من به فراز و از فراز به من می انداخت...
یک دفعه انگشتش را در پهلویم فرو کرد و با لبخند صنم خر کنی گفت:
- صنم میای بریم بستنی بخریم؟
همه با خنده موافقت شان را اعلام کردند اما فراز که پهلوی سوراخ شده ی من را دیده بود با ابروی بالا رفته به آرمیتا چشم غره رفت.
آرمیتا بی توجه به او دستم را گرفت و مرا بلند کرد.
وقتی ازشان دور شدیم انگشتم را برای مقابله به مثل در پهلویش فرو کردم و گفتم:
- خیلی بیشعوری!نفسم بند اومد!
- تا تو باشی پنهون کاری نکنی.
صدایش پر از بغض بود:
- فکر می کردم دوستتم.
نرم شدم.دستم را دور شانه اش حلقه کردم قبل از حرف زدن کمی فکر کردم.
او فهمیده بود و راه فرار نداشتم؛پس بهتر بود همه چیز را می گفتم تا بیشتر از این احساساتش جریحه دار نشوند.
- چیز خاصی نیست آرمیتا...فقط یه علاقه ..کوچیکه...همین.
با چشمان پر از اشک نگاهم کرد و گفت:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#30
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۰۱ عصر
- برای همین علاقه ی کوچیک این همه غمگینی؟
جا خوردم و او را بیشتر به خودم فشار دادم.
- نه آری...من غمگین نیستم...
خودش را از من جدا کرد و مثل بچه ها پشت به من ایستاد.با لجبازی گت:
- منم خر نیستم!
لبم را گاز گرفتم و زبر لب گفتم:
- بلانسبت خر!
لبخندی روی لبش نشست ولی سریع کنارش زد و دست به سینه مقابلم ایستاد.
- زود تند سریع بگو از کی دوستید و چه هدفی دارید؟
با دهان باز نگاهش کردم.پس او هم مثل نازنین معتقد بود فراز دوست پسر من است؟
صدای درون مغزم با خواب آلودگی گفت:
اسکل همه به همین اعتقاد راسخ دارن فقط تو این وسط شیرین می زنی.
به صدا چشم غره رفتم و گفتم:
- از تولدم.
مکثی کردم و با ابروی بالارفته گفتم:
- منظورت دقیقا از هدف چیه؟
سرم را کج کردم و منتظر نگاهش کردم.
با جدیت گفت:
- منظورم اینه که دوستی های چند روزه اس دیگه نه؟
دهانم را باز کردم تا جوابی بدهم که سریع گفت:
- چه بخواید چه نخواید چند روزه اس...مگه فراز چند تا جون داره؟
بهت زده نگاهش کردم.دهانم خشک خشک بود.
با دستپاچگی گفت:
- متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنـ...
آهی کشیدم و زیر لب گفتم:
- نه ناراحتم نکردی.حقیقته...
آرمیتا دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- اصلا غلط کردم حرف زدم دوست جونی...بیا بریم همون بستنی مونو بخریم...
لبخندی به او زدم و بی توجه به توده ای هر لحظه بیشتر راه نفسم را می بست به دنبالش رفتم.
بستنی ها را خریدیم و برگشتیم.
مثل تمام آن روز های نفرین شده ی رویایی،افکارم را به عقب مغزم راندم و از لحظات حالم لذت بردم.
آترین انگار از تکیه دادن و ولو کردن بالاتنه اش روی پای من خیلی لذت می برد چرا که تمام مدت بستنی خوردنش هم این کار را کرده بود!
البته از این دردی خفیفی که فرو رفتن آرنج کوچکش در پایم ایجاد می کرد لذت می بردم...از نگاه مهربانی که از پایین به بالا به من نگاه می کرد لذت می بردم...و فکر می کردم ممکن است روزی دو چشم خاکستری کوچک این طور با اشتیاق مرا نگاه کنند؟
از این فکرم بهت زده شدم و خشکم زد.
لبم را گاز گرفتم و به فراز نگاه کردم.مشغول اذیت کردن آرمان بود و می خندید.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم.
صدا با نگاه عاقل اندر سفیهش گفت:
روانی هستی دیگه...آخه چطور ممکنه تو از فراز بچه داشته باشی؟
مکث کرد و بعد با لبخند موذیانه ای گفت:
اصن از کجا معلوم چشماش سبز نشه؟
چشمانم را چرخاندم و متوجه شدم فراز با چشمان گرد شده نگاهم می کند.
بی دلیل سرخ شدم.احساس می کردم می تواند با نگاه جیوه ایش تا ته ته ته مغزم را بخواند...
متوجه شدم آترین بی حرکت شده است.نگاه کردم و دیدم خوابش برده و سرش روی پایم است.دستم را در موهایش فرو بردم و نوازش شان کردم.
پرام با نیشخند گفت:
- نیکان تحویل بگیر.
نیکان با تعجب پرسید:
- چیو؟
پرهام خندید و گفت:
- آترین سه ساعت به زرزرای من و تو گوش می کنه خوابش نمی بره،اون وقت صنم دو ثانیه دست نوازش به سرش می کشه بیهوش می شه!
نیکان چشمانش را تنگ کرد و به او خیره شد.
پرهام با دستپاچگی اضافه کرد:
- نه شما که زر نمی کنی چه چه می زنی!
آرمان بلند خندید و فراز هم ضربه ای به شانه ی فراز زد و با مسخرگی گفت:
- از دست رفتی بشر!
آرمیتا به طرز عجیبی ساکت بود.دستش را گرفتم.سرد سرد بود.در گوشش گفتم:
- چی شده آری؟خوبی؟
با ناراحتی نگاهش را از من به فراز و از فراز به من انداخت...بلافاصله فهمیدم مشکل چیست!
با لبخند گفتم:
- بی خیال بابا!من این قدر غصه نمی خورم که تو غصه می خوری!
چقدر دروغ گفتن راحت شده بود...
دروغ گفتن برای سرپوش گذاشتن روی حقایق و روز شومی که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد...
*****
بعد از آن پیک نیک،همه با هم راه افتادیم تا به خانه برویم.
من ماشین نیاورده بودم و با فراز می آمدم.
پرسیدم:
- تازگیا دیگه خونه خودت نمی ری نه؟
- نه...مامان هی اصرار کرد و گریه کرد...منم دیگه حوصله ی تنها بودنو نداشتم...برگشتم.
با کنجکاوی پرسیدم:
- حالا خونه ات چه شکلی هست؟
مکث کرد و سپس با بی میلی گفت:
- چیز خاصی نداره.
- ولی می خوام بدونم!
- همچین چیز دونستنی هم نیست.
لب هایم را جمع کردم و سرم را به سمت پنجره چرخاندم.
دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.

کی مثل من می تونه انقدر عاشقت باشه

بگو کی غیر من ته ته دل تو تا ابد جا شه

باورش سخته اما می تونی بفهمی از حرفهام

که اگه نباشی من همیشه بدون تو تنهام

اگه بدونی که چقدر عاشقتم

می دونی احساسم به تو عزیز من

خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه

خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه

اگه تو بخوای می تونی با دلم کاری کنی که از کنارت برم

اگر هم بخوای می تونی با نگاهات

به من بگی دل تو هم منو می خواد

بگو تو همونی که پیشم می مونی

هیچکی مثل من نمیاد که تو رو فقط واسه خودت بخواد

اگه بدونی که چقدر عاشقتم

می دونی احساسم به تو عزیز من

خاصه دیوونتم داشتن تو با تو بودن واسه من شانسه


- صنم؟
پلک هم نزدم.
ملتمسانه صدایم زد:
- جوجه؟
لبخندم را فرو خوردم و باز هم واکنشی نشان ندادم.
دفعه ی اولم بود که این طور اذیتش می کردم و به اصطلاح ناز می کردم!
صدایش ملایم بود:
- جوابمو نمی دی جوجه ی من؟
باز هم چیزی نگفتم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12218')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.