مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان منم طهورا

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 8 رأی - میانگین امتیازات: 2.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان منم طهورا

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#11
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۶ عصر
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عطا خندیدو گفت : نه همیشه ولی مثل اینکه امشب لباس زاپاس بدردم خورد ....! خود عطا بود که دستشو سمتم دراز کردو گفت : من عطا هستم و از این که با خانوم زیبا رویی همچون شما اشنا شدم مسرورم //// از درون گر گرفته بودم دوست داشتم دستی که به سمتم دراز شده رو از مچ قطع کنم با بی میلی دستمو به دست عطا سپردمو گفتم : منم شراره هستم .../ و خوشبختم که با تو اشنا شدم عطا !!!!! عطا گفت : شراره کمی صبر می کنی تا من لباسمو تعویض کنمو برگردم بعد هم نگاه عاشقانه ای به من انداختو گفت : دلم می خواد تا اخر جشن با تو باشم .. لبخندی زدم تا چال گونه ام مشخص بشه به عطا گفتم : چرا که نه منتظرتم فقط دیر نیا عطا سریع از من فاصله گرفت و رفت به سمت راهرویی با رفتن عطا برگشتم که سینه به سینه ی پندار شدم اصلا از کارش خوشم نیومد نمی دونم چرا رو حرکات پندار تعصب پیدا کرده بودم ؟؟؟؟؟؟ به چشماش نگاه نکردم خود پندار سرشو کمی به سمتم خم کردو گفت : کارت حرف نداشت همینجوری ادامه بده یه کاری کن پات به سمت طبقه ی بالا باز بشه طهورا !!! با تو هستم چرا نگام نمی کنی ؟ با خشم خیره شدم تو چشمای پندار و گفتم : باشه ادامه می دم شما هم برو به بغل کردنتون ادامه بده با گفتن این حرف از پندار فاصله گرفتم حالا هی پندار تو گوشی صدام می زد منم بی توجه به پندار به سمت راهرو رفتم گردنبندمو خوب میزون کردم تا از همه جا فیلم بگیره انتهای راهرو یه در چوبی قرار داشت که بازم جلوی در یکی از گردن کلفتهای اتابک نگهبانی می داد نمی شد از در عبور کرد می خواستم برگردم که صدای نحس عطا رو شنیدم شراره ...شراره به سمت صدا برگشتمو لبخند زدم و گفتم : کجا موندی عطا !!!! من گفتم رفتی خونتون ؟ عطا به سمتم اومدو گفت : خونه ام همین جاست !!!!!!!!! به چشمام حالت تعجب دادمو گفتم : راست می گی عطا !!!این خونه ی شماست ؟ عطا دستمو گرفت و گفت : اره عزیزم دوست داری تموم خونه رو نشونت بدم ؟ اولش یکمی ترسیدم ولی زود خودمو جمع و جور کردمو گفتم : عالیه عطا ....../ با عطا وارد همون دری که جلوش نگهبان ایستاده بود شدیم وقتی وارد شدیم خود نگهبان در و پشت سرمون بست پشت در یه سالن بزرگ دیگه وجود داشت که از وسط سالن پله های مارپیچ می خورد نقاشی های بسیار زیبا و بزرگی از دیوارها اویزون شده بود رو یکی از دیوارها عکس اتابک و دیدم که به صورت نقاشی به دیوار زده شده بود اتابک رو مبل سلطنتی نشسته بود و ژست این ادمهای مقتدر و به خودش گرفته بود باید فیلم بازی می کردم با هیجان به سمت تابلوی نقاشی شده ی اتابک رفتمو کف دستامو بهم کوبیدم و گفتم : عجب شاهکاری ....این کیه عطا ....چقدر مقتدر نشسته ؟؟؟؟؟ عطا لبخند کت و پهنی زدو به سمتم امد و گفت : این پدرمه شراره پدرم بیزینس من هستش ......./ تو دلم گفتم :اره ارواح رفته هات بابات بیزنس منه ......لابد منم خود اوباما هستم ..../ عطا گفت : پدر تو چه کاره است شراره ؟؟ چهره بابا تو نظرم مجسم شد می خواست بغضم بگیره که نزاشتم و گفتم یه چی بگم بین خودمون می مونه عطا ؟؟؟؟ عطا گفت : اره عزیزم چی می خوای بگی ؟ صدای عصبیه پندار تو گوشم پیچید که گفت : طهورا می خوای چه غلطی کنی ؟؟؟ توجه مو به عطا دادمو گفتم : عطا بابام تو زندونه !!!! عطا متعجب گفت : برای چی مگه چی کار کرده ؟ به عطا لبخند زدمو گفتم : حالا دیگه !!!!! عطا هی اصرار پشت اصرار که چرا پدرم زندنه ؟؟؟ اخرش که کلی اصرار کرد گفتم : از پدرم مواد گرفتن چند باری پدرم از دست پلیسای لعنتی فرار کرد ولی اخرش لو رفت الانم زندونه تو دلم گفتم : الکی الکی عجب سناریوی ساختم عطا چشماش برق زدو گفت : چه بد این پلیسا مثل مورو ملخ همه جا هستن کلافه وار گفتم : اره لعنتیا اگه یه تفنگ داشتم همشون و می کشتم عطا گفت : شراره خطرناکیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! -چه کنیم عطا جون دست خودم نیست کلا با پلیسا مخالفم اونا تنها کسمو ازم گرفتن اگه تو هم بجای من بودی همچین حسیو نسبت بهشون پیدا می کردی !!! دوباره صدای خندون پندار که گفت : دختر عجب فیلمی هستی ولی اگه به حاجی نگفتم درباره ی پلیسا نظرت چیه ؟؟ یه سرفه مصلحتی کردم تا پندار هی تو گوشم روضه نخونه ممکن بود چیزی بگه من خنده ام بگیره ... به عطا گفتم : خوب فقط می خواستی این جا رو نشونم بدی و پز پدرتو بهم بدی ؟؟؟ عطا خندید و گفت : نه عزیزم بیا بریم بالا رو نشونت بدم ..... از پله ها که بالا می رفتیم عطا گفت : شراره الان وضعیت زندگیت چجوریه ؟ صدامو غمگین کردمو گفتم : تا قبل از این که بابام دستگیر بشه وضعیتمون عالی بود ولی الان تنها زندگی می کنم یعنی تنهام کردن !!! وارد طبقه ی بالا شدیم صدای پندار دوباره تو گوشم پیچید که می گفت : طهورا مراقب خودت باش ..خواهش می کنم !! طبقه دوم یه نیم سالن داشت با چندتا اتاق همه ی اتاقها رو عطا نشونم داد اخر راهروی که اتاقها قرار داشت یه اتاق بود که عطا نشونم نداد و از جلوش رد شد منم خودمو به نفهمی زدم ...... شک نداشتم اتابک تو همون اتاق بود اخرین اتاقی که عطا نشونم داد اتاق خودش بود با هم وارد اتاق شدیم عطا در اتاقشو بست یکمی خوف برم داشت ترسیدم یه موقع عطا نخواد به من دست درازی کنه ......./ اتاق عطا بی نظیر بود یه اتاق خیلی بزرگ شاید می شه گفت به اندازه ی کل خونه ی ما عطا نزدیکم اومد و اروم گفت : شراره یه سوال ازت بپرسم ؟ اروم گفتم : اره -تو ....تو اپنی ؟ یه نگاه به عطا انداختم منظور عطا ی حروم لقمه رو خوب گرفتم می خواستم بی خیال عملیات باشمو گردن عطا رو دو نیم کنم ولی ترسم از لو رفتن گروه بود شک نداشتم اگه تنها بودم تا الان عطا رو نصف کرده بودم ..... اروم گفتم : اره اخه من چند سالی امریکا زندگی کردم یه دوست پسر امریکایی هم داشتم عطا چشماش دوباره به برق زدن افتادو گفت : با یه حال موافقی ؟ نفس عمیقی کشیدمو گفتم : الان که نه چون دوا نزدم حوصله این کارو ندارم عطا دستمو گرفت و گفت : مگه دوا می زنی ؟ اره ...... چه نوعیش ؟ - هروئین عطا گفت ای کاش الان داشتمو بهت می دادم ...می دونم که با تو بودن خیلی هیجان انگیز می شه تا اومدم جواب عطا رو بدم صدای پندار تو گوشم پیچید : یا خفه اش کن یا همین الان خودم میامو گردنشو می شکونم ......../   اوووووووه چه حرصی داشت صدای پندار اروم زدم به کتف عطا و گفتم : باشه یه وقته دیگه منم سر درد گرفتم اجازه ی هیچ حرکتیو به عطا ندادم و زودتر از عطا از اتاقش بیرون رفتم عطا هم پشت سر من بیرون اومد جلوی همون در صبر کردم می خواستم ببینم صدای می شنوم یا نه یاد میکروفن افتادم اره خوب می شد اگه یه جا بندازمش خوب همه جا رو نگاه کردم به فاصله ی کمی از اتاق یه گلدون با پایه ای مرمری بود عطا هم نزدیکم شد به هوای بازو بسته کردن حریر روی گردنم میکروفون و از گوشم بیرون اوردم دنبال فرصت بودم تا نزدیک گلدون بشم ولی نشد عطا گفت : بیا بریم به بقیه جشن برسیم !!! هنوز اولین پله رو پایین نرفته بودیم که یکی عطا رو صدا زد عطا برگشت به سمت صدا منم برگشتم یه مرد از همون اتاق در بسته ی مرموز بیرون اومده بود و عطا رو صدا می زد به عطا اشاره کرد و گفت : بیا چند لحظه عطا به من گفت : تا تو بری پایین منم اومدم ......... سرمو به علامت باشه برای عطا تکون دادم و چندتا از پله ها رو پایین رفتم عطا هم برگشت رو پله ها صبر کردم تا صدای بسته شدن در و بشنوم وقتی شنیدم با احتیاط پله ها ی پایین اومده رو بالا رفتم کسی تو راهرو نبود ........... سریع به سمت گلدون رفتم و میکروفون و جا سازی کردم پشت در ایستادم ولی باز صدای نمی شنیدم دیگه نمی شد صبر کرد هر ان ممکن بود در باز بشه و منو ببینن به سمت پله ها اومدم و پایین رفتم وارد سالن اصلی جشن شدم   همه جا تقریبا نیمه تاریک بود هنوز به وسط سالن نرسیده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد از سر ترس یه جیغ اروم کشیدم صدای پندار تو گوشم اومد خیالم راحت شده بود پندار به هوای رقصیدن منو وسط پیست برد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد منم از خدا خواسته دستامو دور گردنش انداختم اروم با پندار شروع به رقصیدن کردم پندار با خشم گفت : داشتی چه غلطی می کردی چرا جواب نمی دادی ؟ فکر کردم پندار قصد رقص و با من داشت نگو به هوای رقص می خواست سوال جوابم کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اروم گفتم : میکروفون و تو گلدون جاسازی کردم شک ندارم اتابک بالاست پندار حلقه ی دستاشو دورم تنگ تر کرد و سرشو چسبوند به سر من اروم گفت : اذیتت که نکرد ؟ منظور پندارو فهمیدمو گفتم : نه چنین جراتی و نداشت البنه زیاد هرزه حرف می زد پندار نفسشو تو صورتم پخش کردو گفت : اگه تا 20ثانیه دیگه بر نمی گشتی خودم می یومدم سراغت یاد گروه افتادم و گفتم : راستی یارتون کجاست ؟ پندار سرشو سمت گردنم اوردو گفت : یارم ؟ یارم کیه ؟ -همون که محکم دست دور کمرش انداخته بودید و می ترسیدید یکی ازتون بدزدتش پندار تو گوشم خندید یه جوری شدم اروم زمزمه کرد : خیلی بلایی سرمو بالا گرفتم تا خوب پندار و ببینم پندار هم زل زد تو چشمای من نمی دونم چقدر غرق نگاه همدیگه شده بودیم که پندار یه دستشو از کمرم جدا کرد و پشت سرم گذاشت و سرمو وادار به تکیه زدن به سینه ی خودش کرد صدای قلب پندار و می شنیدم کوبنده ....محکم ...با ریتم منظم تا تموم شدن اهنگ سرم رو سینه ی پندار بود حس خوبی داشتم پندار زمزمه وار گفت : طهورا گروه رفته فقط من و تو موندیم دیگه تقریبا این جا کاری نداریم برو اماده شو که بریم   اروم و بی میل از بغل پندار بیرون اومدم و به سمتی رفتم که مانتومو داده بودم وقتی مانتو شالمو پوشیدم یادم افتاد که کیفم رو میز جا مونده می خواستم برگردم که پندار و دیدم کیف من دستش بود یه لبخند بهش زدمو گفتم : مرسی تازه الان یادم افتاد که کیفم رو میز مونده کیفمو از پندار گرفتم و با هم از باغ خارج شدیم ساعت 1نیمه شب بود اخرم نفهمیدم تو این مهمونی شامی داده شد یا نه ؟؟؟؟؟ باد خنکی می یومد جوری که قسمتی از موهام که دیگه الان باز شده بودوباد به بازی گرفته بود پندار رو به روی ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد اروم دستشو بالا اورد قسمتی از موهام که تو دست باد بود و گرفت با دستاش شالمو باز کرد و موهامو انداخت پشت گوشم یه لحظه حس کردم پندار داره لاله ی گوشمو نوازش می کنه خیره تو چشمای پندار بودم پندار شالو رو سرم درست کرد و یک تای شالو انداخت رو شونه ام سرشو پایین اوردو خیره شد تو چشمای من اروم گفت : طهورا به هیچ مردی این جوری زل نزن !!! با تعجب گفتم : چرا زل نزنم ؟ پندار دستی تو موهای خوش حالتش کشیدو گفت : فقط بگو چشم به بقیه اش کاری نداشته باش لجوجانه گفتم : تا ندونم برای چی می گید این کارو نمی کنم !؟ پندار در ماشینو برام باز کرد تا بشینم داشت در ماشینو می بست که اروم گفت : چون تو دل طرف زلزله می شه ..... یاد اهنگ : منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله افتادم چقدر ذوق مرگ شدم من ......... پندار هم ب سوار ماشین شد تازه دیدم که این ماشین مدلش با مال پندار فرق می کنه /// وقتی از خیابون باغ رد شدیم گفتم : این ماشین کیه ؟ پندار گفت : ماشین ستاد.......! نمی شد با ماشین شخصی خودم بیام امکان این که از پلاکم متوجه صاحب ماشین بشن بود ........ روزی که رفتم ستاد به من خبر رسید که برم اتاق کنفرانس این اتاق هم شده بود پاتوقی واسه خودش منو باش که اوایل فکر می کردم مگه نظام هم کنفرانس برگزار می کنه ولی الان به این نتیجه رسیدم که تو نظام بیش از هر جای دیگه ای کنفرانس و نشست برگزار می شه !!!!! سربازی که جلوی در می نشست منو خوب می شناخت تا منو دید از جاش بلند شدو سلام داد و درو برام باز کرد وارد اتاق که شدم سرهنگ مروت و دیدم و خانوم شکور و مفید خبری از پندار نبود بی خیال نشستم ..... سرهنگ مروت خطاب به من گفت : خانوم جهان کارتون خوب بود !!! -ممنون سرهنگ ... خانوم مفید که فهمیده بودم درجه ی ستوانی داره به سرهنگ مروت گفت : البته سرهنگ ایشون خارج از برنامه هامون عمل کردن !! من که از مفید دل خوشی نداشتم گفتم : ستوان مفید مهم نتیجه بود که شکر خدا داد !!.. مفید هم کم نمی اورد و با دلیل های مسخره می خواست کار من و بی ارزش کنه در حال گفتگو بودیم که در باز شد و همون سربازه ایست کشید همچین ایستی زد که من از جام 10متر پریدم پشت سرباز حاجی و پندار پیداشون شد ...! سرهنگ مروت و خانوم ها سریع بلند شدن سرهنگ هم پا کوبید البته فقط برای حاجی نه برای پندار مفید و شکور هم خودشون صاف کردن و با دست احترام گذاشتن ولی پایی نکوبیدن منم که کلا از مرحله پرت ............ حاجی با مهربونی جواب همه رو داد و یه راست هم سراغ صندلیش رفت بعد از جا گیری مجدد سرهنگ مروت شرح خلاصه ای از مهمونی به سمع حاجی رسوند به پندار نگاه کردم کاملا جدی و اخمو نشسته بود و به حرفهای جمع گوش می داد .... حس کردم تازگیا حالت های پندار برام مهم شده بود؟؟ ! هنوز نگاهم بهش بود که با صدای منظور دار مفید به خودم اومدم وقتی دید نگاش می کنم پشت چشمی برام نازک کردو گفت : فرمانده درسته که نتیجه بخش بود ولی خارج مقررات صورت گرفت در ضمن خانوم جهان کلی از پرسنل نظام بدگویی کردن !!!! با حرف مفید چشمام گرد شد این داشت جلوی خودم زیرابمو می زد !! دیگه هرچی شرو ور گفته بود بس بود باید از خودم دفاع می کردم رومو کردم سمت مفیدو گفتم : گویا شما با من مشکل دارید ؟ رومو ازش گرفتنم و به حاجی نگاه کردم و گفتم : حاج اقا من عضو رسمی که نیستم تو جلسه ی قبلی این جور توجیح شدم که هر کاری انجام بدم تا بتونم به طبقه ی بالا برم تا موقعیت اون ویلا شناسایی بشه .... حالا من رفتم با اون بچه قرتی سوسول با اونی که پدرش خانواده ی منو کشته حرف زدم که مطمئن باشیـــــــد اگه پای گروه وسط نبود همون جا خودم می کشتمش ولی صبر پیشه کردم .... چی کار می کردم حاج اقا ؟ باید طوری رفتار می کردم تا اعتمادش جلب بشه پسر اتابک درست وسط پله ها سووال پیچم کرد باید بد می گفتم یه جوری خودمو نشون دادم که مثلا زخم خورده ی پلیسم حتی به دروغ گفتم اعتیاد دارم !!! بعد هم لحنمو تند کردمو گفتم : ولی الان نمی فهمم ستوان مفید مشکلشون با من چیه ؟ حاجی که با دقت حرفامو گوش می داد تا اومد حرف بزنه این نخود نپخته با لحن زننده ای گفت : من مشکلی با شما ندارم خیلی جدی نگاش کردمو گفتم : شما هنوز نمی دونی وسط حرف ارشدت نباید بپری ؟؟؟؟   مفید سرخ و سفید شد و دیگه هیچ حرفی نزد دلم خنک شد اصلا از اول باید اونجور که لایقش بود باهاش رفتار می کردم تو دلم گفتم بیشور یکم از شکور یاد بگیر ببین چقدر موقر سر جاش نشسته ...! حاجی کلامو دستش گرفت و گفت : کا رگروه خوب بود نگاهشو به مفید انداخت و ادامه داد منم با گفته های خانوم جهان کاملا موافقم ایشون برای انجام عملیات چنین حرفهای زدن من گفته های ایشون و شنود کردم کاملا حرفه ای انجام دادن !!!!!! جا داره همین جا از خانوم جهان هم تشکری داشته باشم با ذکاوتی که از خودشون نشون دادن باعث شد که ما   بتونم از میکروفون جاسازی شده به نکته های کلیدی بسیار مهمی دست پیدا کنیم .......   از حرف حاجی کیف کردم حاجی به یکی از بچه های اطلاعاتی گفت تا موقعیت شناسایی شده رو برای ما هم شرح بده بعد از صحبت های اون شخص حاجی مستقیما دستور عملیاتو به پندار و سرهنگ مروت داد و خودش اتاق رو ترک کرد .............     بازم ما 5تا مونده بودم اصلا به سمت مفید نگاه نمی کردم حالم ازش بهم می خورد بیشتر مروت و پندار باهم حرف می زدن یه جاهای هم شکور یه چیزایی و یاداوری می کرد ولی چی بگم از این مفید حرف پندار یا مروت به نقطه نرسیده شروع می کرد به اظهار فضل کردن اخ که کفری شده بودم .........   زیر چشمی هواسم بهش بود همچین به پندار زل می زد که من می گفتم الاناست که بلند شه و یه لقمه ی چپش کنه ولی پندار مثل همیشه با اون اخم معرفش نشسته بود زیادم به این دختره رو نمی داد بچه های گروه منهای این مفید همه از نظر رفتار عالی بودن ساعت مچی تو دستم اینو می گفت که یکله 5ساعته تو این اتاق چپیدم فقط زمان ناهاری و اذان بود که یکساعتی استراحت کردم ناهارم که نخورده بودم فقط دعا دعا می کردم قارو قور شکمم بلند نشه و ابرومو نبره با سرجمع بندی موضوع اتاق و ترک کردیم من که مستقیما به سمت خروجی رفتم از بقیه هم خبری نداشتم فقط دوست داشتم برسم خونه و یه چیزی بخورم و بخوابم .. دیشبم تا صبح بیدار بودم از فردا هم کارم در اومده بود کار فشرده می شد زمان زیادی هم برای رفتن نمونده بود داشتم ازدر اصلی ستاد خار ج می شدم که سربازی به سمتم دوید و گفت : خانوم جهان جناب سرهنگ مقدم دستور دادن بمونید 

 حدود ساعت 4بعد از ظهر بود که دکتر اومد و منو ویزیت کرد عکس سرم هم شکستگیه داخلی نشون نمی داد دکتر دستور ترخیص منو به پرستار داد بعد از انجام کارهای بیمارستان که توسط پندار صورت گرفت از اون محیط بیرون اومدیم تو ماشین بودیم که پندار سکوتو شکست و گفت : طهورا می برمت خونتون ولی فقط برای جمع اوری وسایل مورد نیازت با تعجب گفتم : واسه چی ؟ خوب خونه خودم نرم کجا برم ؟ - چون امن نیست برو وسایلتو جمع کن فعلا می ریم خونه ما بعدا یه فکر اساسی کنیم اخه من هنوزم نفهمیدم چرا دنبال من اومدن ؟ چی از جونم می خواستن ؟   پندار کلافه برگشت و نگام کرد خیلی جدی گفت : نمی دونی واسه چی دنبالتن ؟   نه نمی دونم ؟   خانوم کوچولو لو رفتی ...شناسایی شدی اونم بگو از طرف کی ؟ از طرف اتابک ..اونا فهمیدن که کار تیراندازی به   اسفندیار از طرف تو بوده با حرف پندار زبونم بند اومد چطور امکان داشت شناسایی بشم ...!؟   اروم گفتم : از کجا فهمیدن اخه ؟   هنوز معلوم نشده از کجا لو رفتی فقط بدون شرایطت سخت شده   دیگه تا خونه صحبتی نشد بی سرو صدا وارد خونه شدیم و من لوازم مورد نیازمو جمع کردم   اسلحه مو داخل ساک مخصوصش گذاشتم وارد سالن شدم که پندار به سمتم اومد و جفت ساکها رو از دستم گرفت با هم از خونه خارج شدیم و راهیه خونه ی مینو جون شدیم     تو مسیر رفت پندار چند باری با تلفن همراهش تماس گرفت و با چند نفر صحبت کرد من که چیزی از حرفاش نفهمیدم خیلی مکالمه اش تموم شد گفتم : من روم نمی شه بمونم خونه شما جای دیگه ای نیست بتونم برم ؟؟؟ باور کن اگه خونه خودمون می موندم بهتر بود دیدی که می تونم از خودم دفاع کنم بعد لحنمو مظلوم کردمو گفتم : بیا برگردیم ؟!!! پندار نیم نگاهی انداختو گفت : اول اینکه وقتی به مینو گفتم قراره یه مدت پیش ما بمئونی کلی خوشحال شد در ضمن کاملا از پیشونیه که 7تا بخیه خورده معلومه چقدر خوب می تونی از خودت دفاع کنی البته باید دعا کرد به جون اسلحه ات اگه اون و نداشتی چی کار می کردی ؟؟ پندار این ها رو گفت و در اخر پوزخند زد از حرف اخرش کلی شاکی شدمو گفتم : خوب اونا سه تا مرد گردن کلفت بودن توقع داشتی هرسه شونو کادو پیچ می کردم اصلا می شه توضیح بدی چجوری مثل جن ظاهر شدید اونا شاید 20دقیقیه هم نمی شد که رفته بودن چطور این قدر سریع اومدید؟؟؟ پندار نفس حبس شده تو سینه اشو بیرون فرستادو گفت : من پیش بچه ها بودم کاری برام پیش اومد تو پایگاه بودم که بیسیم زدن که یکی از شهروندها صدای تیراندازی شنیده موضوع برامون جالب شد وقتی منطقه و ادرس و گفتن فهمیدم تیر اندازی از خونه ی شما بوده پایگاه هم که به اون جا نزدیک بود واسه همینه که سریع خودمون و رسوندیم سرمو تکون دادم و گفتم : اهان که اینطور بقیه مسیر و در ارامش طی کردیم و به خونه ی مینو جون رسیدیم   مینو جون خیلی گرم و صمیمی تر از دفه قبل با من برخورد کرد و ابراز خوشحالی کرد از این که قراره یه مدت کنارشون بمونم !!!!! مینوجون ازمن خواست تا برم و ساک وسایلمو اتاق بزارم منم راهیه اتاق شدم همونی که بار اول ازش استفاده کردم بعد از مرتب کردن وسایلم یه بلوز استین کوتاه با شلوار جذب جین مشکی تنم کردم بی خیال موهام شدم اخه از اولم اینجا حجاب سر نداشتم موهامو با کش بالا سرم لوله کردم و رفتم پایین پندار مشغول خوردن چای بود وقتی منو دید گفت : چیزی لازم نداری ؟ -نه مرسی همه چی هست ؟ یه نگاه به اطراف انداختم ولی مینو جون و ندیدم پرسیدم : پس مینو جون کجاست ؟ -مینو رفت کمی خرید کنه تو هم بیا اینجا بشین کارت دارم اروم به جای که پندار اشاره کرده بود رفتم و نشستم پندار استکان خالی از چاییشو رو میز گذاشت و گفت : طهورا بلدی با کلت کار کنی ؟ -معلومه که بلدم -خوبه .... برات یکی می یارم البته فقط جهت امنیت بیشتر -نیازی نیست من اسلحه ی خودمو اوردم تو ساکه پندار یه لنگه از ابروهاشو بالا انداختو گفت : افرین چه دختر باهوشی -مسخره ام می کنی ؟ -نه خانومی کی جرات داره شما رو به تمسخر بگیره ولی خوب اون نوع اسلحه بخاطر حجم و بزرگیش زیاد کاربرد نداره بهتره همیشه یه کلت داشته باشی تا این پرونده به امید خدا بسته بشه خوب گوش بده طهورا تنهای جایی نمی ری هرجا خواستی بری قبلش بامن هماهنگ می شی تا روز عملیات نیازی نیست بیای ستاد هرچند من هنوز مخالفم که تو توی عملیات باشی با اخم به پندار گفتم : چی می گی ؟ یعنی زندونی بشم من که نمی ترسم تازه بهم کلت هم می دی پس چه نیازیه که از خونه بیرون نرم خوب من حوصله ام سر می ره درثانی چرا اینقدر با حضور من مخالفی من باید تو عملیات باشم !!! -منم نگفتم قراره زندونی بشی بی اجازه جای نمی ری ...نزار حرفمو دوبار تکرار کنم حالا هم مثل یه دختر خوب بلند شو برام یه چای بیار برو بر به پندار چشم دوختم چه پرو بود به من می گفت بلند شم چای بریزم بی خیال همون جوری نشستم و نگاش کردم پندار استکان چایشو سمت من گرفت و گفت : بلند شو برای من یه چای بریز -به من چه مگه من نوکرتم ؟ -نخیر شما پرنسس هستی ولی الان حوس چاییو کردم که با دستای تو ریخته شده استکان چایو از دستش گرفتم و بلند شدم و گفتم : فکر نکنی تونستی با این حرفت خرم کنیا ؟؟// و راهیه اشپزخونه شدم از پشت صدای خنده اشو می شنیدم استکانو شستم و براش یه چای خوشرنگ ریختم و بردم پندار بعد از خوردن چای بلند شد و از خونه بیرون رفت منم حوصله ام سر رفته بود یکمی تلویزیون تماشا کردم ولی زود خاموش کردم برنامه هاشون کلا کسل کننده بود تو خونه واسه خودم می چرخیدم که مینو جون وارد شد به سمتش رفتم و چند تا از کیسه های تو دستشو گرفتم و باهم به سمت اشپزخونه رفتیم گفتم : مینو جون چرا تنها رفتید این ها خیلی سنگینن ..! مینو جون لبخندی زدو گفت : نه عزیزم با اژانس رفتمو برگشتم با هم مشغول جابجایی وسایل خریداری شده بودیم مینو جون گفت : دخترم نمی خواد تو زحمت بکشی برو استراحت کن تازه امروز از بیمارستان مرخص شدی خندیدمو گفتم : مینو جون همچین می گید بیمارستا ن هرکی ندونه فکر می کنه زخم شمشیر خوردم سرم شکسته دیگه چیزی نیست که الانم حالم عالیه ولی اگه تو دست و پاتونم بگید از اشپزخونه بیرون می رم مینو جون گفت : ماشاله اصلا مثل دخترای همسن و سالت لوس و ننر نیستی حالا که می گی حالت خوبه بمون پیشم تا باهم حرف بزنیم راستی پندار کی رفت ؟ یک ساعت قبل از اینکه شما بیاید مینوجون سرشو تکون داد و گفت : بچه ام از دیشب نخوابیده حتما کلی خسته بود !! اون شب من و مینو جون دوتایی شام خوردیم و خوابیدیم نمی دونم پندار کی اومد خونه چون از فرط خواب بیهوش شده بودم الان دقیقا 9روز که من خونه ی مینو جون موندم فقط تو این مدت دوبار اونم با مینو جون برای خرید از خونه بیرون رفتم حوصله ام بشدت سر رفته هر روز منتظر اینم که پندار به من بگه عملیات شروع شده واقعا نمی دونم اینا منتظر چی هستن چرا هی دست دست می کنن داشتم گلهای حیاط و اب می دادم که در باز شد و یه زن و دختر وارد شدن شلنگ اب و تو باغچه   گذاشتم و شیر ابو بستم این زن و دختر هم خیره به من بودن حدس زدم باید از اقوام مینو جون باشن اول من سلام دادم نمی خواستم تو نگاهشون بی ادب جلوه کنم ...! هردو پشت چشمی نازک کردن و با اکراه جوابمو دادن همون لحظه هم مینو جون از خونه بیرون اومد و مشغول احوالپرسی شد دختره تا مینو جونو دید به سرعت به سمتش رفت و بوسیدش مینو جون با اون خانومه هم روبوسی کرد مینو جون به من گفت : دخترم بسه بیا تو ...! بعد از رفتن اونا به داخل خونه به خودم نگاه کردم پاچه های شلوارم تا زانو خیس شده بودن بی سرو صدا وارد خونه شدم اول رفتم اتاق خودم تا شلوار خیس شده امو تعویض کنم بعد از عوض کردن لباسام رفتم پیش بقیه و اروم نشستم دختره تا منو دید گفت : عمه این دختره کیه؟؟؟ چرا تو خونتونه ؟ تو دلم گفتم : وا چه بی ادب خطابم کرد بیشووووووووور مینو جون به صورتم لبخند مهربونی پاشیدو گفت : سلما جان ایشون طهورا جان هستن یه مدت مهمان منن مینو جون توضیح اضافیه دیگه ای به این سلما خانوم نداد اون خانومه که فهمیدم مامان سلما ست گفت : مینو پس پندار کجاست؟ ما هر دفه اومدم که خونه نبود اصلا این پسرتو خودت می بینی ؟     مینوجون خندید و گفت : راست می گی هانیه جان من خودم هم پندار و زیاد نمی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#12
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۷ عصر
بینم فعلا گرفتاره قول داده امروز زود بیاد قرار بود من و طهورا رو شام بیرون ببره تو دلم گفتم : اخ جون شام بیرون می ریم دیگه تو خونه کپک زدم ....! هانیه خانوم گفت : پس شام بیرون هستید ما گفتیم بیام اینجا با هم باشیم بعد هم روشو سمت سلما کردو گفت : پس دخترم بلند شو بریم مینو جون گفت : کجا برید ؟ بمونید همگی با هم می ریم ... شما هم که مثل ما تنهایید بمونید اگه پندار هم نیومد شام همین جا دور هم باشیم ...! سلما هم به مادرش گفت : مامان عمه راست می گه بمونیم .... بابا هم که نیست می ریم خونه چی کار ؟

هانیه خانوم دوباره نشست سرجاش من اروم بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه می خواستم یه لیوان اب بخورم هنوز پارچ اب و از یخچال بیرون نیاورده بودم که سلما رو دیدم که وارد اشپزخونه شد در یخچال و باز کرد و ظرف میوه رو برداشت وقتی می خواست از اشپزخونه بیرون بره برگشت سمت منو گفت : ببین دختر جون من نمی دونم تو کی هستی اصلا برام اهمیتی هم نداری که بدونم فقط یه چیزیو خوب بدون حالا که اینجا موندی چپ نگاه پندار من کردی نکردیا !!!!!!!!!!!! سلما این حرفو زد و از اشپزخونه خارج شد من هنوز داشتم به حرف سلما فکر می کردم تازه فهمیدم چی گفت اب نخورده رو صندلی اشپزخونه ولو شدم و گفتم : این دختره چی گفت ...پندار من !!! یعنی چی ؟ یعنی پندار مال اینه ؟!!!!! پس من چی ؟؟؟؟ با حالت عصبی به سمت نشیمن رفتم و نشستم به سلما نگاه کردم دیدم اونم داره با لبخند مرموزی منو نگاه می کنه و میوه اشو می خوره مینو جون تو پیش دستیم برام میوه گذاشت ولی گفتم میلی ندارم وبه هوای سر درد وارد اتاق خودم شدم هنوز فکرم درگیر حرف سلما بود شاید بلوف زده باشه ؟ اره حتما همین طوره ولی اگه واقعا بینشون چیزی باشه چی؟؟ من که می میرم ؟؟ رو تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم سرم درد می کرد ولی بیخیال دردش شدم نمی دونم چقدر تو اتاقم بودم که صدای زدن در به گوشم خورد نمی دونم چرا حوصله نداشتم جواب بدم دوباره صدای در اومد و پشت بند اون صدای پندارو شنیدم که منو صدا می زد هنوزم نگاهم خیره به سقف بود... صدای قدمهای پندارو شنیدم پندار اروم رو تخت نشست و صدام زد . همون جور خوابیده رو تخت نگاش کردم اونم عمیق نگام کرد که گفت : چی شده طهورا........چرا جوابمو نمی دی ؟ بازم هیچی نگفتم تو اون لحظه ها ی دست و پا می زدم که دلم گریه می خواست مثل بچه ای که مادرش ازش دور می شه و بچه هوای مادرشو می کنه با هیچ چیز به غیر از اغوش مادرش اروم نمی گیره دلم پر بود از گریه .... ناخواسته اشکام دونه به دونه از چشمام پایین اومدن پنداز زل زده بود به من اروم خودشو کشوند سمت من و خم شد روم و گفت : چی شده عزیزم ؟ می دونم حوصله ات سر رفته امروز زودتر اومدم تا شمارو ببرم بیرون بلند شو خانومی   همون طور که اشک می ریختم گفتم : پندار دلم برای خانواده ام تنگ شده   اروم پشتمو کردم سمت پندارو گفتم : من حوصله ی بیرون رفتن و ندارم می شه خواهش کنم بری از اتاق بیرون می خوام تنها باشم پندار منو چرخوند سمت خودش و اروم گفت : اگه بلند نشی منم می یام کنارت می خوابما !! می دونی که خیلی خسته ام بعد هم اروم گونه امو نوازش کردو گفت : بلند شو عزیز دلم اماده شو بریم بیرون -نمی یام پندار ...راحتم بزار -امکان نداره عروسک چشم ابی اگه خو دت بلند نشی به زور بلندت می کنم نگاش کردم واقعا تو اون لحظه نمی خواستم ناز کنم ولی هیچ حسی هم برای بیرون رفتن نداشتم پندار کاملا روم خم شده بود ولی تنمون با هم تماسی نداشت هردو غرق نگاه هم بودیم پندار زمزمه وار گفت : طهورا منم بعضی وقتها دلم هوای پدرمو می کنه ولی باید واقعیتو قبول کرد پندار اروم روی چشمامو بوسید و گفت : جان پندار ضد حال نزن بلند شو حاظر شو بریم !!!! باشه ی ارومی گفتم و سعی کردم از رو تخت بلند شم شام همگی به یکی از رستورانهای بنام رفتیم پندار سعی می کرد منو از حال و هوام بیرون بیاره البته کمی هم موفق شد با شوخیهای که می کرد دیگه مثل ساعتهای پیش دلگیر و افسرده نبودم زمانی که شامو اوردن سلما به من گفت : طهورا تو درسم می خونی ؟ -نه چرا ؟ -چی می تونستم به این دختر 26ساله ی لوس بگم به خاطر همین گفتم : علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم -چه بد من دارم فوق لیسانس شیمی می خونم ...پندار هم تحصیلات عالیه اش تموم شده فکر کنم بین جمع تویی که فقط بی سوادی ؟ فقط نگاهش کردم اگه کسی پیشمون نبود حتما فکشو خورد می کردم عجب دختر گند اخلاقی بود مینو جون گفت : درس که مهم نیست سلما جان چرا مهم نیست عمه ادم بی سواد از شعور پایین برخورداره پندار با خشم و اخم گفت : سلما !!!!!!! سلما بی اهمیت به خشم پندار گفت : عمه دروغ می گم خوب درس کمک می کنه ادم شعور بالای داشته باشه مینو جون گفت : اشتباه تو همین جاست سلما جان ....درس شعور نمی یاره معرفت نمی یاره من خیلی از ادمهای رو دیدم که تحصیلات عالیه داشتن ولی از نظر شعور صفر بودن و ادمهای رو هم دیدم که بالعکس بودن سلما خیلی لوس پشت چشم نازک کردو گفت : من که قبول ندارم این حرفو بعد هم دوباره روشو سمت من کردو گفت : بی چی علاقه داری ؟ خیلی اروم در حالی که با چنگال تکه ای از خیار حلقه شده روی سالادو بر می داشتم گفتم : به خیلی چیزها علاقه مندم   ولی بیشتر از همه به خورد کردن فک ادهای وراج و حراف علاقه دارم بعد هم خیلی اروم شروع کردم به جویدن خیار تو دهنم پندار خیلی راحت زد زیر خنده و گفت : این یکیو من هم هستم طهورا منم از ادامهای وراج خوشم نمی یاد هانیه خانوم اخمی به دخترش کرد سلما هم بروی خودش نیاورد که منظور من و پندار شخص شخیص خودش بود بعد از خوردن شام پندار اول هانیه خانوم و سلما رو به خونشون رسوند تو مسیر برگشت مینو جون گفت : طهورا جان یه موقع از حرف سلما ناراحت نشیا اخه این برادر زاده ی من کمی لوس کرده ی مادر پدرشه   تا اومدم جواب مینو رو بدم پندار گفت : مامان جان جون من فقط یه ذره لوسه بعد با صدای کلافه گفت این دختره دیگه لوسی رو گذرونده چیه این قدر دایی مازیار بهش رو می ده اه اه دخترم اینقدر لوس تو دلم کلی خوشحالی کردم خیالم راحت شده بود که پندار کششی به سلما نداره پندار از تو ایینه نگاهی من کردو گفت : طهورا فردا صبح با هم بریم تا بخیه سرتو باز کنن باشه ای گفتم و به اطراف نگاه کردم صبح به همراه پندار به همون بیمارستانی که بخیه زده بودم رفتیم و توسط دکتر بخیه سرم کشیده شد خدا رو شکر جاش معلوم نبود دکتر گفت برام از نوع زیبایی زده که جاش نمی مونه بعد از بیرون اومدن از بیمارستان پندار گفت : پایه ای تا یجایی با من بیای ؟ -اره بریم کجا هست حالا ؟؟ - تو فقط بیا !! ای بابا.... باز پندار این حرفو زد مثل این که تکه کلامش همینه !! به جاده دقت کردم داشت می رفت سمت بهشت زهرا وقتی وارد قطعه شهدا شدیم اشکام سرازیر شد خانواده ی منم همین جا دفن شده بودن پندار سر قبری نشست به اسم حک شده رو سنگ قبر خیره موندم بهرام مقدم پس این قبر پدرش بود اروم نشستم و فاتحه ای خوندم و گفتم : من نمی دونستم پدرت شهید شده ؟ پندار گفت : من 21سالم بود که پدرم شهید شد تو یکی از عملیاتهای که رفته بود از طرف یکی از اشرار هدف گرفته شد از اون روز قسم خوردم اون شخص و پیدا کنم و به سزای عملش برسونم ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که امثالی مثل من زیاد هستند خیلی ها هستن که توسط همین افراد شرور خوک صفت عزادار شده اند حالا هدفم والاتر شده دیگه دنبال انتقام شخصی نیستم دلم می خواد تموم افراد شرور مجازات بشن چه اونهای که تو کشته شدن پدر من دخیل بودن و چه اونهای که نبودن ...../ به حرف پندار فکر می کردم که بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد منم دستشو گرفتم و بلند شدم می خواستم دستمو از تو دستش در بیارم که نزاشت و محکمتر از قبل گرفت ... با هم به سمت مقبره ی خانواده ام رفتیم دوباره اشکام سرازیر شدن دلم براشون تنگ شده بود اخ بابای نازم ...مادر مهربونم ....وای طاهای مظلومم !!!!! دیگه با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن سرمو گذاشتم رو سنگ قبر پدرم و بلند باهاش حرف می زدم بابا بلند شو بلند شو منو ببین .......بابا دلم براتون تنگ شده ....چرا گذاشتی از ماشین پیاده شم؟؟ چرا نموندم پیش شما ....بابا تنهام! همتون بی معرفتید فقط طاها رو بردید مگه من بچه تون نبودم چرا منو تنها گذاشتید ؟ از ته دلم گریه می کردم جوری رو سنگ قبر خوابیده بودم که انگار می خواستم پدرمو بغل کنم یا منتظر این بودم که دستاش بیرون بیاد و منو داخل بکشونن... داشتم با خانواده ام حرف می زدم یکدفه سایه همه جارو گرفت و اسمون هم شروع کرد به بارش مثل اینکه فقط دل ما نبود که گرفته بود اسمونم دلش بارش می خواست ! با برخورد دونه های بارون روی سنگ قبرها سمفونی زیبایی ایجاد شده بود... منم اروم شده بودم دست پندار باعث شد از اون حالت بیرون بیام اروم شونه هامو گرفت و بلندم کرد روبروی هم ایستاده بودیم نگاهمون قفل هم شده بودن بارون بود که سرو صورتمون و نوازش می داد چشمامواروم بستم می خواستم با تموم وجود بارش بارون و حس کنم .... وقتی چشمامو باز کردم تو گرمای تن پندار غرق بودم اروم با لحن گرم تر از اغوشش گفت : چرا می گی تنهایی ؟ پندار منو از اغوشش جدا کرد هردو دستم و گرفت و گفت : تو تنها نیستی طهورا ...... ***** باهم با قدمهای اروم حرکت کردیم دیگه تقریبا نیمه خیس شده بودم وقتی سوار ماشین شدیم پندار ماشینو به حرکت در اورد دوبار دست منو گرفت پنجه هاشو تو پنجه های دستم فرو کرد و به پای خودش ضربه های ارومی می زد وسط راه بودیم که گفت : طهورا یه سووال خصوصی بپرسم ؟ -بپرس -تو تاحالا دوست پسر داشتی یا یه عشق ؟ -خندیدمو گفتم : نه هیچ وقت !! -چرا نداشتی تو یه دختر فوق العاده زیبا هستی ؟؟ -خوب چه ربطی داره من تا 15سالگی تو حال و هوای بچگیم سیر می کردم وقتی بچه بودم ازم می پرسیدن دوست داری با کی ازدواج کنی؟ من همش می گفتم فقط با بابام وقتی بزرگتر شدم دوباره همون سوال و می پرسیدن و من جوابم تغییر کرده بود می دونستم نمی تونم با پدر خودم ازدواج کنم بخاطر همین می گفتم نمی خوام هیچ وقت ازدواج کنم لبخندی به پندار زدمو گفتم : یادش بخیر! بابام همیشه می گفت : طهورا بالشت زیرسرمه به کسی نمی دمش ..! 18سالم بود که از دست دادمشون دیگه دنیا برام جذابیتی نداشت .. به تنها چیزی که فکر می کردم انتقام خون خانواده ام بود ... دنبال این چیزها هم نبودم وقتی صحبت هام تموم شد رومو کردم سمت پندارو گفتم : تو چی دوست دختر داشتی ؟ پندار خندید و گفت : اره یه بار وقتی 18سالم بود با دختر همسایمون دوست شدم منم خنده ام گرفته بود گفتم : راست می گی اون موقع که تو خیلی فنچ بودی ؟ پندار که دیگه بلند می خندید گفت : خوب تازه پا به سن بلوغ گذاشته بودم .. رفیقام می یومدن درباره ی دوست دختراشون حرف می زدن منم کنجکاور بودم ببینم مزه اش چه جوریه ؟؟ خلاصه با دختر همسایه دوست شدم بماند کلی هم می ترسیدیم و با ترس و لرز به هم نامه می دادیم مثل الانا نبود که تلفن و ایمیلشون و رد و بدل کنن اون وقتها بورس رو نامه نگاری بود ...! گفتم : پس کلی بهت خوش گذشته ؟ پندار خندید و جوابمو نداد به جاش نفس عمیقی کشیدو گفت : هی جوانی کجایی ؟که یادت بخیر ... متعجب گفتم : مگه الان پیری ؟ -به نظرت نیستم ؟ -معلومه که نه ...راستی نگفتی اخر ماجرای عشقیتون به کجا رسید ؟ پندار دوباره خنده ی ارومی کردو گفت : هیچی به سه ماه نرسیده بهم زدیم دختره هم شوهر کرد و رفت !!!.. -ااا راست می گی ؟ لابد کلی هم ناراحت شدی ؟ ببینم از عشقش که معتاد نشدی ؟ پندار نیم نگاهی به من انداختو گفت : نه بابا اصلا عین خیالم هم نبود فقط دوست داشتم تجربش کنم همین در ضمن معتاد هم نشدم خیالت راحت.. به ساعت دستم نگاه کردم ساعت حدود یک بعد از ظهر بود به پندار گفتم : مرسی که برام وقت گذاشتی و منو به بیمارستان بردی ..! پندار که داشت با سرعت مجاز رانندگی می کرد به سمتم خم شدو گفت : خواهش می شه خانومی شاید بعدا جبران کنی ؟ تا رسیدن به خونه پندار از دوران جوونیاش حرف می زد از شیطنتهای که مخصوص پسرا بود !! وقتی رسیدیم بهم گفت : طهورا من دیگه تو نمی یام باید یه سر به ستاد بزنم به مینو هم بگو..خدافظ با لبخند گفتم : خداحافظ می خواستم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#13
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۸ عصر
وارد خونه بشم که پندار دوباره صدام زد به سمتش برگشتمو نگاش کردم خیلی اروم گفت : مراقب خودت باش و سریع رفت.... منم وارد خونه شدم هنوز لبخند رو لبام بود که مینو جون منو دید و گفت : همیشه به خنده عزیزم سریع گفتم : سلام ببخشید متوجه شما نشدم مینو جون گفت : دیر کردید پس چرا پندار داخل نیومد ؟ گفتم : می خواست بره ستاد گفت به شما هم بگم به سمت اتاقم حرکت کردم و بعد از این که لباسمو عوض کردم راهیه اشپزخونه شدم مینو جون داشت میزو اماده می کرد کمی بهش کمک کردم مینو جون اومد سمتم و به جای زخمم نگاه کرد و گفت : طهورا جون جای زخمت خیلی معلوم نیست دست دکتر درد نکنه ..! به مینو جون حرف دکتر و گفتم و توضیح دادم که بخیه زیبایی برام زدن     بعد از خوردن ناهار مینو جون چون قرص می خورد رفت کمی استراحت کنه منم راهی اتاق شدم یکی از کتابهای که تو کتابخونه بود و برداشتم و مشغول ورق زدنش شدم داستان در مورد خونخوارترین پادشاه مصر باستان بود تو کتاب غرق شده بودم که مینو جون صدام زد صفحه ی کتاب و تو ذهنم ثبت کردم و بستمش اروم از پله ها پایین رفتم و به مینو جون نگاه کردمو گفتم : جانم کارم داشتین ؟ -اره دخترم دارم می رم منزل یکی از دوستام الان بهم خبر دادن که مریض شده برم بهش سر بزنم شاید شب بر نگردم طهورا جان شام براتون پختم اگه نیومدم شام پندار و هم بده دخترم - چشم مینو جون انشاله بلا به دوره .... خیالتون راحت باشه !!! همون موقع صدای اف اف خونه بلند شد مینو جون سریع شاالشو سرش انداختو گفت : اژانسه مادر من برم دیگه خدافظ ! - خدافظ مینو جون ..! با رفتن مینو جون اول یه سرکی به اشپزخونه زدم در ظرف رو گازو باز کردم به به چی می بینم خورشت کرفس به سمت یخچال رفتم یدونه از اون سیب های سرخ ابدارو برداشتم و گاز بزرگی ازش زدم و با لذت شروع کردم به خوردن بعد از کمی بیهوده قدم زدن تو خونه روونه ی حموم شدم و یه دوش طولانی گرفتم از سر بیکاری چند دست لباس عوض کردم اخرین لباسی که تنم کردم یه شلوارک جین بود که قدش تا پایین زانوم بود با تاپ دوبنده رکابی ابی موهامم به همون صورت دورم پخش کردم می دونستم الان کسی خونه نیست پس با فراقی اسوده رفتم پایین زیر کتریو روشن کردم تا جوش اومدن اب رفتم تی وی رو روشن کردم کانالها رو بالا پایین بردم تا رسیدم به فیلمی که معلوم بود خنده داره اولش با بی میلی به فیلم نگاه کردم ولی یه ربع بعد تو فیلم غرق شده بودم و با صدای بلندی می خندیدم یاد کتری در حال جوش افتادم احتمال دادم تا الان هرچی اب توش بوده تبخیر شد ه و رفته هوا سریع رفتم سمت اشپزخونه زیر کتریو کم کردم و چای دم کردم ولی تموم حواسم به فیلم بود یه لحظه صدای بسته شدن درو شنیدم از پنجره اشپزخونه حیاط و دیدم ولی خبری نبود بی خیال صدا شدم یه لیوان بزرگ برداشتم وبرای خودم چای ریختم همراه قندون گذاشتم تو سینی و به سمت نشیمن حرکت کردم هنوز از در اشپزخونه خارج نشده بودم که با چیزی برخورد کردم سینی به سمتم برگشت و جیغم هوار رفت و بلند گفتم : سوختم ....سوختم ....ای سینی چاییو همون جا انداختم رو شکمم احساس سوزش می کردم چشمامو نیمه باز کردم ببینم با چی برخورد کردم پندار بود.... دستاشو دیدم که سر یک ثانیه لباس منو گرفت و از رو شکمم جداش کرد ولی من انقدر حس سوزش داشتم که نمی دونستم داره چی کار می کنه ؟ ؟! پندار دست منو گرفت و به سمت اشپزخونه برد تکیه ام داد به کابینت و خودش سریع از تو یخچال ظرف ماست در اورد دستشو تو ظرف ماست کرد و گذاشت رو شکمم ... از سردی ماست حس خوبی بهم دست داد پندار چند بار این کارو تکرار کرد دیگه از سوزش اولیه شکمم کم شده بود تازه می تونستم بفهمم دور و اطرافم چه خبره ؟؟؟؟ خاک عالم تو سرم...... دست ماستیش هنوز رو شکمم بود مثل ادمهای گیج داشتم پندارو نگاه می کردم اونم دستش رو شکمم بود ولی نگاش تو چشمام اب دهنمو قورت دادم داغیه دست پندار از داغیه شکم سوخته شده ی من بیشتر بود ..! پندار یه حالتی شده بود .... سفیدی چشماش به سرخی می زد ... هردو قفسه ی سینه مون به شدت بالا و پایین می رفت دست پندار هنوز رو شکمم بود حس کردم دستش داره رو شکمم حرکت می کنه اون یکی دستشم دورم انداخت من هنوز گیج ....نگاش می کردم پندار منو تو اغوشش گرفت و محکم فشار داد مثل کسانی که که بعد از مدتها عزیزشون و می بینن   من هنوزم گیج حرکت پندار بودم و سکوت کرده بودم به کل تو اون لحظه سوختگیه شکممو از یاد برده بودم   سرمو کمی بالا گرفتم و زل زدم تو چشمای مهربون شده اش   پندار اروم گونه امو بوسید         حرکت دستاشو رو کمر و بازوم حس می کردم یه ان به من نهیب زده شد طهورا چی کار می کنی ؟ چرا اجازه می دی اینجوری باهات رفتار کنه ؟ سریع با دستام به سینه ی پندار فشار اوردم ولی مگه ول کن بود هنوز منو محکم تو اغوشش گرفته بود فشار دستامو بیشتر کردم پندار فاصله گرفت بهش نگاه نکردم تنها کاری که اون لحظه به نظرم درست اومد فرار کردن از اون موقعیت بود به سمت اتاق دویدم وقتی وارد شدم سریع درو قفل کردم و رو تخت نشستم هنوزم نفس نفس می زدم داشتم چه غلطی می کردم خدایا ؟؟؟ چشمامو بستم همون طور که نشسته بودم افتادم رو تخت تمام صحنه های اشپزخونه جلوی چشمام اومدن نمی دونم چرا ولی با این که می دونستم گناه کردم رو لبام لبخند اومد اولین تجربه ی بوسه ام بود می شه گفت یه حس خاص بود با هیچ چیزی نمی شه اون حس بوسه رو توصیف کرد ... حسی بود واسه ی خودش اروم مثل دیونه ها خندیدم یاد بوسه ی پندار که می افتادم بدنم گر می گرفت دستمو اروم رو شکمم گذاشتم دیگه نمی سوختم دستم رو ماست خشک شده رو شکمم می خورد دوباره خندیدم شکمم ماستی شده بود اروم از رو تخت بلند شدم حالا از شر این ماست ها چطوری راحت بشم می خواستم از کمد یه لباس بردارم به خودم گفتم اصلا به من نیومده بخوام از این جور لباسها تنم کنم داشتم یه بلوز بر می داشتم که صدای تقه خوردن به در و شنیدم از خجالتم جواب ندادم صدای پندارو شنیدم که گفت : طهورا .... منو ببخش دست خودم نبود ...خواهش می کنم منو ببخش اروم اروم به سمت در رفتم و ایستادم می خواستم صداشو بهتر بشنوم پندار ادامه داد برات پماد الفا گرفتم می زارم پشت در منم دارم می رم بیرون بیا برو شکمت و بشور شب دیر می یام قدمهای پندار که از پلهها سرازیر می شدو شنیدم سریع پریدم پشت پنجره دیدم که از در حیاط بیرون رفت بمیرم براش حتی یه چایم هم نخورد اخی حتما کلی خسته شده سریع همون جور با بالا تنه ی لخت پریدم تو سرویس حوصله ی دوش گرفتن مجددو نداشتم مگه قورباغه بودم بازم برم دوش بگیرم با دست شکمم و تمیز کردم می خواستم وارد اتاق بشمو بلوزمو تنم کنم که کنار در یه پماد دیدم برش داشتم از مهربونیه پندار دلم لرزید دوباره یاد بوسه اش افتادم درسته گناه کردم ولی لذتی که بردم گناه کارمو کم رنگ کرده بود تو دلم استغفاری کردمو گفتم :خداجون ببخش ولی خوب جونم دیگه حالا این یکیو از پرونده ی سیاه گناهام فاکتور بگیر الهی فدات شم خدا جونم پمادو اروم مالیدم رو شکمم چند برگ دستمال کاغذی روی شکمم گذاشتم نمی خواستم لباسم پمادی بشه ساعت 9شب بود از پندار خبری نشد منم اصلا میلی به غذا خوردن نداشتم رو تخت دراز کشیدم و خوابیدم با صدای تق و توقی از پایین چشمامو باز کردم کورمال کورمال به ساعت رو دیوار نگاه کردم اوه ساعت 7بود   اروم از رو تخت بلند شدم بنا به عادت دیرینه سریع رو تختمو انکاد کردم لباسام هم خوب بود   چون همون دیشب هم بلوزمو و هم شلوارمو عوض کردم دست و رومو اب زدم و   با هدف رفتن به اشپزخونه از پله ها پایین رفتم     صدای تق و توق از اشپزخونه می یومد وقتی وارد شدم مینو جون و دیدم که چند تا ظرف داره از کابینت ها بیرون می یاره   -سلام مینو جون کی اومدید؟   مینو جون برگشت سرمو با لبخند گفت : سلام عزیزم نیم ساعتی هست برگشتم     می خواستم بگم این ظرفا رو برای چی بیرون اوردید که با صدای سلام پندار لال شدم     مینو جون جواب پندارو هم داد و به ما دونفر گفت : بشینید چای بریزم براتو ن ...   من تا اون لحظه به پندار اصلا نگاه نکردم ...مینو چای هرکی رو جلوش رو میز گذاشت و گفت : چرا دیشب شام نخوردید ؟   با حرف مینو جون سریع نگام چرخید به چشمای پندار اونم داشت منو نگاه می کرد البته با یه لبخند محو شده رو لباش   اب دهنمو قورت دادم پندار که هنوزم منو نگاه می کرد گفت :   -من که عصرش یه چیز خوشمزه خوردم وسیر شدم ..!   نگاهش سر داد رو لبهام ادامه داد : طهورا رو نمی دونم شاید اونم یه چیز خوشمزه خورده باشه ؟   متعجب به پندار نگاه کردم این چقدر بی حیا شده بود پندار علاوه بر لبخند محو صورتش چشماش هم می خندید   چرخیدن مینو جون به سمت ما باعث شد هردو نگاه از همدیگه بگیریم   مینو گفت : وا خوب چه چیز خوشمزه ای خوردید ؟ من براتون خورشت کرفس گذاشتم ..؟   طهورا جان خورشت کرفس دوست نداری ؟   -چرا مینو جون اخه منم یکمی میوه خورده بودم دیگه اشتهای برای خوردن غذا نداشتم   گفتم شاید مینو جون از اینکه غذاشو نخوردم ناراحت بشه بخاطر همین ادامه دادم :   ولی خوب ناهار این خورشت کرفس و می خوریم ...   بعد از صبحونه کمی تو جمع اوری وسایل رو میز به مینو جون کمک کردم   مینو جون گفت : طهورا من فردا یه دوره دارم از دوستای قدیمی هستن اگه لباس مناسب باخودت نیاوردی   با پندار برو یه چیزی بخر اینقدر ازت واسه دوستام تعریف کردم همشون مشتاقن ببیننت!!!   اروم گفتم : چشم ...می رم یه چیزی می خرم ..   مینو جون از همون اشپزخونه پندارو صدا زد بعد از چند ثانیه خودش پیداش شدو گفت   -جانم مینو کارم داری ؟   -اره پسرم ....طهورا رو ببر همون جا ی که خودم خرید می کنم فردا یه مهمونیه عصرونه دارم ببرش خرید کنه   -باشه مامان جان فقط یه دوساعتی به من فرصت بدید تا برمو برگردم   اروم رو به پندار گفتم : نیازی نیست شما به کارت برس من خودم می رم یه چیزی می گیرموبرمی گردم   پندار گفت : اختیار داری طهورا خانوم من واسه ی امر مینو جون همیشه مطیعم !!!   فقط 2ساعتی مهلت بدید برم و برگردم ؟؟؟   مینو جون گفت : پس مادر زود تر برو به کارت برس و برگرد../   پندار چشمی گفت و از اشپزخونه خارج شد   مینو جون داشت از تک تک دوستای که قرار بود فردا بیان حرف می زد و خصوصیات هرکدومشون می گفت   منم داشتم سیب زمینهای اب پز شده رو پوست می گرفتم مینو می خواست واسه فردا سالاد الویه با یه جور غذای ایتالیای   به نام پانکوی درست کنه مثل همون مرغ سوخاری خودمون بود ولی به سبک رژیمی می گفت بیشتر دوستاش   به خاطر رژیم درمانی که دارن باید از غذاهای سالم استفاده کنن   تا وقتی که پندار بیاد مشغول کمک کردن به مینو جون بودم   بعد از ناهار مینو به ما گفت بریم واسه خرید     سوار ماشین پندار شده بودم نمی دونم چرا معذب بودم اونم زیاد حرف نمی زد   جلوی یه تابلوی مزون ...پندار ماشینو خاموش کردو گفت : پیاده شو همین جاست !!!   اروم از ماشین پیاده شدم و به تابلو نگاه کردم نوشته شده بود.......مزون تو   این اخه اسم بود؟؟   صدای پندارو شنیدم که گفت : چرا خشکت زده بیا بریم بالا دیگه ؟؟!   از پله ها اروم بالا رفتیم و جلوی یه در شیشه ای ایستادیم خود پندار زنگ ی که کنار اون در شیشه ای بزرگ بود و زد یه   خانوم با لبخند اومد و در برای ما باز کرد و شروع کرد به سلام و علیک با پندار   به زنه خوب نگاه کردم می خورد پنجاه و اندی ساله باشه یه سلام خالی دادم   اون خانوم که پندار خانوم حکیمی صداش زد به من گفت : مینو صبح به من زنگ زد ...   بیا عزیزم بریم ببینم چی واسه سن و سال شما مناسبه و دستشو پشت کمرم گذاشت و من و با خودش به یه اتاق برد   تو اتاق پر بود از رگالهای که لباس روشون اویز شده بود چند نمونه رو برام اورد واسه هرکدوم یه کتاب توضیحات می داد   از تموم اون لباسها یه لباس به رنگ ارغوانی نظرمو جلب کرد همون و نشون خانوم حکیمی دادم و گفتم : به نظرتون   اون ارغوانیه چطوره ؟   خانوم حکیمی لبخند پررنگی زدو گفت : عالیه مناسب مهمونیه ی عصرم هست رنگشم که به پوستت می خوره فقط پرو کن ببینم تن خورش چجوریه!؟   همراه لباس وارد یه اتاق نسبتا کوچیکی شدم و لباسو تنم کردم یه پیراهن استین حلقه ای بود با یقیه بسته از بالای سینه و   دور حلقه استین همه از جنس حریر بودن خود لباس هم از یه پارچه ی فوق العاده لطیف   قد لباس تا روی زانوم می رسید سمت یکی از سرشونه هام گلی بود از مخلوط حریر و پارچه ی اصلی پیراهن   از کمر به پایین حالت نیمه فون می شد ساده بود ولی بی نهایت زیبا با دوخت عالی   به مارک لباس نگاه کردم مال یه برند به نام ایتالیایی بود   خوبیه لباس این بود که از پهلو زیپ می خورد و برای پوشیدنش احتیاج به کمک کسی نبود   خانوم حکیمی در زد و وارد اتاق شد یکمی دورم چرخید و گفت : عالیه عزیزم خیلی رو تنت قشنگ نشسته   بعد هم خارج شد و با یه تل پهن ارغوانی به سمتم اومد خودش موهامو از تو کش بیرون اورد و تل رو موهام گذاشت   کف دو دستشو به هم کوبید و گفت : خوش بحالت چقدر استایل خوبی داری ؟؟؟؟؟؟؟   صدای تلفن از سالن به گوش رسید خانوم حکیمی گفت : الان بر می گردم برم تلفن و جواب بدم بیام ...!   با خارج شدن خانوم حکیمی یکمی چرخ زدم منی که هیچ وقت اهل پوشیدن پیراهن نبودم حالا ....!   اومدم از تو اینه خودمو ببینم که چهره ی خندون پندار رو دیدم به سرعت برگشتم سمتش   پندار در حالیکه دست به سینه ایستاده بود زل زده بود به من یکمی جلوتر اومد ولی ترسیدم گفتم : نکنه باز هوس بوسیدن   منو کنه وای ابروم می ره سریع گفتم : می....می شه ..بری بیرون !!!   پندار یه لنگه از ابروهاشو بالا انداختو گفت : چرا برم بیرون ؟؟   تو همون لحظه خانوم حکیمی هم وارد اتاق شدو گفت : الحق مینو حق داشت که اینقدر از این دختر می گفت ... واقعا تعریفیه   خانوم حکیمی ادامه داد اسمت طهوراست دیگه ...وای چقدر نازی چه قد و هیکلی هم داری !! اروم سرمو به نشونه ی تشکر تکون دادم   خانوم حکیمی گفت : چند سالته طهورا جون ؟ ازدواج کردی ؟   -21سالمه خانوم حکیمی ...هنوز مجردم .!   این خانوم حکیمی هم ول کن ماجرا نبود چون پرسید ؟ قصد ازدواج داری ؟   نمی دونم چرا ولی با این حرف خانوم حکیمی نگاهم رفت سوی پندار   پندار چیزی نمی گفت و فقط منو نگاه می کرد ولی از دست مشت شده اش فهمیدم اونم از این همه سووال و جواب خانوم حکیمی کلافه شده   جواب خانوم حکیمی رو ندادم فقط به یه لبخند اکتفا کردم   خانوم حکیمی خطاب به پندار گفت : اقای مقدم براتون قهوه حاضر کردم تا شما قهوتون و میل می کنید منم خدمت می رسم   با زدن این حرف پندار از اتاق خارج شد و لی قبلش گفت : متشکرم ولی میلی به خوردن قهوه ندارم   با کمک خانوم حکیمی لباسو در اوردم و تو کاورش گذاشتیم هرچند اصلا نیاز به   حضور خانوم حکیمی نداشتم ولی خوب روم نشد بگم از اتاق بیرون بره   خانوم حکیمی لباسو از من گرفت و زودتر از من از اتاق بیرون رفت منم مانتومو تنم کردم شالمو سرم انداختم و رفتم پیش     پندار از همون مزون یه جفت کفش پاشنه بلند هم خریدیم بعد هم با صدای که به خوبی به گوش خانوم حکیمی برسه خطاب به من گفت :   عزیزم چیز دیگه ای هم می خوای ؟   خانوم حکیمی متعجب به من و پندار نگاه می کرد الان وقت سوتی دادن نبود بخاطر همین لبخندی زدمو گفتم : نه دیگه ... *** از مزون بیرون اومدیم و به سمت خونه راهی شدیم من سکوت کرده بودم ولی پندار هی غر غر می کرد و از فضولیه خانوم حکیمی شاکی شده بود .!   وقتی جلوی در رسیدم سریع از پندار تشکر کردم می خواستم در ماشینو باز کنم که دست پندار نزاشت   نگاه به دستش کردم که رو پام گذاشته بود خیلی اروم گفت : خیلی بهت می یومد طهورا .   به چشماش نگاه کردم یه ان لبخند رو لباش اومدو گفت :   - راستی نگفته بودی لبای من طعم میوه می دن !!!   با دهن باز نگاش کردم تنها کاری که کردم اروم گفتم : بی حیا ....!     و سریع از ماشین پیاده شدم در ماشینم نبستم صدای خنده ی بلند پندار رو از پشت سرم می شنیدم روز مهمونیه مینو جون هم رسید تا ساعت 4بکوب سر پا بودم دلم یه ساعت خوابیدن می خواست ولی به خواسته ی مینو جون رفتم که خودمو برای مهمونی اماده کنم قبل از اماده شدن یه ربع رو تخت ولو شدم و چشمامو بستم واقعا چشمام نیاز به استراحت داشتن اروم و بی حوصله از رو تخت پایین اومدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم بیرون بره با حوله تن پوشم لای در حموم باز کردم می ترسیدم پندار تو راهرو باشه هر چند گفته بود امشب تا دیر وقت خونه نمی یاد دیشبم وقتی اومد دیگه از اون شادابی که صبح داشت خبری نبود انگار خبر بدی بهش رسیده بود هرچقدر مینو جون سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه موفق نشد ....با این حال احتیاط کردم و قبل از خروج از حموم یه سرکی کشیدم ولی کسی تو راهرو نبود سریع وارد اتاقم شدم .... موهامو خشک کردم و لباسی که دیروز با پندار خریده بودم و تنم کردم موهامو همون طور باز گذاشتم خوبی موهای مجعد این بود که خودش مدل دار بود دیگه نیازی به بیگودی و این وسایل نداشت تلی که خانوم حکیمی با لباس بهم داده بود و زدم جلوی اینه ی میز ارایش ایستادم و یه چرخی زدم بهم می یومد کفشامو از جعبه اش بیرون کشیدم و پام کردم نیازی نبود لختیه پاهامو پنهان کنم چون جمع زنونه بود تنها ارایشم کمی رژ صورتی براق بود وقتی از مناسب بودن تیپ و چهره ام خیالم راحت شد با قدمهای اروم به سمت سالن حرکت کردم مینو جون و دیدم اونم حاظر و اماده بود یه کت و دامن به رنگ سورمه ای تنش کرده بود که خیلی مناسب سن و سالش بود و یه سنجاق سینه شبیه به طاووس روی یقیه کتش زده بود که از همون دور سنگهای قیمتیش چشم ادمو نوازش می داد مینو جون داشت گلهای طبیعی که صبح با هم رفته بودیم و خریدیم و تو گلدونها می زاشت تا صدای کفش منو شنید به سمتم برگشت و گفت : - وای طهورا چقدر ملوس شدی!! - -ممنون مینو جون شما هم خیلی برازنده شدید !!   مینو جون به سمتم اومدو گونمو بوسید و گفت : چقدر دوست داشتم یه دختر داشتم ولی خوب تو هم جای دختر من   فرقی نداره !!!.   از محبت مینو جون چشمام تر شد ولی نزاشتم اشکی بریزه منم مینو رو بوسیدمو گفتم : ممنون مینو جون   من شمار و خیلی دوست دارم خیلی بهتون عادت کردم ..! با صدای ایفون هردو از اون حالت بیرون اومدیم خود مینو جون دکمه ی ایفون و زد و درو باز کرد   صدای زیادی که همراه با خنده بود تو حیاط پیچید من هنوز کنار پله ها ایستاده بودم   وقتی مهمونها اومدن مینو جون به من اشاره کرد که نزدیکش برم     به همه و با صدای بلندی گفت : اینم دختر قشنگم طهورا !!>>   یه سلام به جمع 20یا 25نفره شون دادم ... مینو جون تک تک خانوم ها   رو به من معرفی کرد ومن با همشون دست دادم   دوتا دختر بین جمع بودن که معلوم بود به همراه مادرشون به مهمونی اومدن   وقتی نشستن من و مینو جون از شون پذیرایی کردیم   موقع پذیرایی چند تا از خانومها از هیکل و صورت من تعریف می کردن ....   یکی از خانومها خطاب به مینو جون گفت : مینو این دختر خوشگلو کجا قایم کرده بودی ؟ ماشاله عجب برو رویی     هم داره چه قدر خوش هیکله ؟   یکی دیگه از خانومها گفت : سیما از دست تو قایمش کرده بود یادته در به در دنبال یه دختر چشم رنگی واسه ی پدرامت می گشتی ...   مینو جون گفت : طهورا دو هفته ای هست افتخار داده و مهمون من شده ...!   اروم از مینو تشکر کردم و رفتم رو یکی از مبل های سه نفره که خالی بود نشستم   سیما خانوم یه نگاه خریدارانه ای به من انداختو گفت : من هنوزم دارم دنبال یه دختر همه چی تموم می گردم مگه می زارم پدرامم هرکی رو خواست دستشو بگیره رو به عنوان عروس وارد خانواده ام کنه ....!   بحث درمورد موضوع بین خانومها همه گیر شد و هرکی یه نظری می داد یکی موافق حرف سیما خانوم بود یکی   دیگه شدیدا مخالف یکی از مخالفهای حرف سیما خانوم مینو جون بود که می گفت دختر و پسر باید از هم   خوششون بیاد چون قراره اونها باهم زندگی کنن هرچند مهمه که دختر نجیب و خانواده دار باشه ..   منم اروم نشسته بودم و صحبت های جمع و می شنیدم برام جالب شده بود بدونم طرز تفکرشون به چه شکلیه ..!   سیما خیلی تو نخ من رفته بود جوری که از نگاههای گاه و بی گاهش کلافه شده بودم ..!     داشتم نظر یکی از اون خانومها رو می شنیدم که اون دوتا دختر بلند شدن و به سمت من اومدن و کنارم نشستن   یکی از اونها گفت : من طلا هستم و اشاره به دوستش کردو گفت : اینم نیلوفر ولی ما نیلو صداش می زنیم   لبخند زدمو گفتم : منم که مینو جون معرفی کرد   طلا گفت : چند سالته طهورا ؟ -21سال اخی اصلا بهت نمی خوره من گفتم زیاد داشته باشی 18سال   -شماها چی ....چند سالتونه ؟؟   -طلا گفت : من 28سالمه مخابرات خوندم ..   نیلو هم گفت : منم 25سالمه دانشجوی زبانم ..!   مشغول گفتگو بودیم که نیلو گفت : طهورا یه سووال بپرسم ؟   -پس تا الان چی کار می کردی ؟   هر سه نفرمون خندیدیم   مینو خیلی جدی گفت : شنیدم پسر خانوم مقدم خیلی جدیه البته یه بارم دیدمش تو لحظه ی اول ازش ترسیدم   با حرف نیلو طلا با دست زد به کتفشو گفت :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#14
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۸ عصر
دیونه داری جلوی فامیل خانوم مقدم از پسرش بدگویی می کنی   لبخند زدمو گفتم : نترس نمی رم چغولیتونو کنم ...ولی خوب پندار در کل ادم جدیه هستش ..!   نیلو گفت : سختت نیست باهاش زندگی می کنی ؟   چشام گشاد کردمو گفتم : مگه من تنها باهاش زندگی می کنم در ضمن اون صبح زود می ره نصفه شب برمی گرده زیاد نمی بینمش ...!   مسیر حرف و از سمت خودم به سمت دیگه ای سوق دادم دوست نداشتم تو برخورد اول بهشون خیلی اطلاعات بدم   می ترسیدم از خانواده ام بپرسن ....؟   صحبتها به درس و دانشگاهی که من هرگز رنگشو هم ندیده بودم کشیده شد ..   یه لحظه متوجه ی سیما خانوم شدم که داشت به من نگاه می کردو با مینو جون حرف می زد   دلم می گفت داره در مورد من حرف می زنه اینقدر این نگاهش به من تابلو بود که طلا گفت :   طهورا گمون کنم سیما جون چشمش تو رو گرفته ...   نگاهمو به طلا دادمو گفتم : چطور ؟     -اخه بد جور زیر نظرت گرفته الانم که داره تموم اطلاعاتتو از خانوم مقدم بیرون می کشه ..!   بعد هم طلا ادامه داد : یکسالی می شه در به در دنبال یه دختر چشم رنگی خوب و خشگل واسه پسرش می گرده   البته پدرام خودش پسر بدی نیستا ولی مادره از اوناست که تو تموم کارای پسرش دخالت می کنه !..   نیلو گفت : اره طهورا طلا راست می گه من پدرامو خوب می شناسم مهندس صنایع است یه شرکت بزرگم داره     ولی خوب متاسفانه زیادی گوش به فرمان مادرشه   بی خیال گفتم : دوستان ممنون منو در جریان گذاشتید ولی از کجا معلوم نظرش رو من باشه ؟/     طلا و نیلو همزمان گفتن : طهورا !!   چشامو گرد کردمو گفتم : ترسیدم بابا این چه وضعه صدا زدنه   نیلو گفت : مارو گرفتی ؟ نمی بینی چقدر ضایع داره نگات می کنه و با خانوم مقدم پچ پچ می کنه   شونه هامو از سر بی قیدی بالا انداختمو گفتم : پچ پچ کنه به ما چه ؟   بعد هم از هردو نفرشون پرسیدم : شماها چرا تا الان مجرد موندین ؟   -نیلو گفت : من که هنوز درسم تموم نشده   طلا هم خندیدو گفت : منم که تکلیفم تا اخر ماه روشن می شه   نیلو خندید و گفت : راست می گی طلا بالاخره پدرت موافقت کرد ؟   طلا گفت : اره اینقدر مخشو خوردم تا رضایت داد علی و خانواده اش به خواستگاریم بیان   من که از موضوع این علی چیزی دستگیرم نشد گفتم : علی کیه ؟   طلا جریان دوستی خودشو علی رو برام با جزییاتش تعریف کرد از قرار معلوم علی و طلا هردو تو   یه دانشگاه بودن و همون جا به هم دلبسته می شن ولی چون علی از نظر طبقاتی از طلا پایین تر بود   پدر طلا با ازدواجشون موافق نبوده و با مخ زنی های که طلا انجام داده تونسته نظر پدرشو برگردونه و موافقت پدرشو بگیره همزمان با تموم شدن حرفهای طلا مینو جون از من و دخترها خواست تا با کمک هم میز عصرونه که   دیگه تبدیل به شام شده بود و بچینیم ........ روز مهمونیه مینو جون هم رسید تا ساعت 4بکوب سر پا بودم دلم یه ساعت خوابیدن می خواست ولی به خواسته ی مینو جون رفتم که خودمو برای مهمونی اماده کنم قبل از اماده شدن یه ربع رو تخت ولو شدم و چشمامو بستم واقعا چشمام نیاز به استراحت داشتن اروم و بی حوصله از رو تخت پایین اومدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم بیرون بره با حوله تن پوشم لای در حموم باز کردم می ترسیدم پندار تو راهرو باشه هر چند گفته بود امشب تا دیر وقت خونه نمی یاد دیشبم وقتی اومد دیگه از اون شادابی که صبح داشت خبری نبود انگار خبر بدی بهش رسیده بود هرچقدر مینو جون سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه موفق نشد ....با این حال احتیاط کردم و قبل از خروج از حموم یه سرکی کشیدم ولی کسی تو راهرو نبود سریع وارد اتاقم شدم .... موهامو خشک کردم و لباسی که دیروز با پندار خریده بودم و تنم کردم موهامو همون طور باز گذاشتم خوبی موهای مجعد این بود که خودش مدل دار بود دیگه نیازی به بیگودی و این وسایل نداشت تلی که خانوم حکیمی با لباس بهم داده بود و زدم جلوی اینه ی میز ارایش ایستادم و یه چرخی زدم بهم می یومد کفشامو از جعبه اش بیرون کشیدم و پام کردم نیازی نبود لختیه پاهامو پنهان کنم چون جمع زنونه بود تنها ارایشم کمی رژ صورتی براق بود وقتی از مناسب بودن تیپ و چهره ام خیالم راحت شد با قدمهای اروم به سمت سالن حرکت کردم مینو جون و دیدم اونم حاظر و اماده بود یه کت و دامن به رنگ سورمه ای تنش کرده بود که خیلی مناسب سن و سالش بود و یه سنجاق سینه شبیه به طاووس روی یقیه کتش زده بود که از همون دور سنگهای قیمتیش چشم ادمو نوازش می داد مینو جون داشت گلهای طبیعی که صبح با هم رفته بودیم و خریدیم و تو گلدونها می زاشت تا صدای کفش منو شنید به سمتم برگشت و گفت : - وای طهورا چقدر ملوس شدی!! - -ممنون مینو جون شما هم خیلی برازنده شدید !!   مینو جون به سمتم اومدو گونمو بوسید و گفت : چقدر دوست داشتم یه دختر داشتم ولی خوب تو هم جای دختر من   فرقی نداره !!!.   از محبت مینو جون چشمام تر شد ولی نزاشتم اشکی بریزه منم مینو رو بوسیدمو گفتم : ممنون مینو جون   من شمار و خیلی دوست دارم خیلی بهتون عادت کردم ..! با صدای ایفون هردو از اون حالت بیرون اومدیم خود مینو جون دکمه ی ایفون و زد و درو باز کرد   صدای زیادی که همراه با خنده بود تو حیاط پیچید من هنوز کنار پله ها ایستاده بودم   وقتی مهمونها اومدن مینو جون به من اشاره کرد که نزدیکش برم     به همه و با صدای بلندی گفت : اینم دختر قشنگم طهورا !!>>   یه سلام به جمع 20یا 25نفره شون دادم ... مینو جون تک تک خانوم ها   رو به من معرفی کرد ومن با همشون دست دادم   دوتا دختر بین جمع بودن که معلوم بود به همراه مادرشون به مهمونی اومدن   وقتی نشستن من و مینو جون از شون پذیرایی کردیم   موقع پذیرایی چند تا از خانومها از هیکل و صورت من تعریف می کردن ....   یکی از خانومها خطاب به مینو جون گفت : مینو این دختر خوشگلو کجا قایم کرده بودی ؟ ماشاله عجب برو رویی     هم داره چه قدر خوش هیکله ؟   یکی دیگه از خانومها گفت : سیما از دست تو قایمش کرده بود یادته در به در دنبال یه دختر چشم رنگی واسه ی پدرامت می گشتی ...   مینو جون گفت : طهورا دو هفته ای هست افتخار داده و مهمون من شده ...!   اروم از مینو تشکر کردم و رفتم رو یکی از مبل های سه نفره که خالی بود نشستم   سیما خانوم یه نگاه خریدارانه ای به من انداختو گفت : من هنوزم دارم دنبال یه دختر همه چی تموم می گردم مگه می زارم پدرامم هرکی رو خواست دستشو بگیره رو به عنوان عروس وارد خانواده ام کنه ....!   بحث درمورد موضوع بین خانومها همه گیر شد و هرکی یه نظری می داد یکی موافق حرف سیما خانوم بود یکی   دیگه شدیدا مخالف یکی از مخالفهای حرف سیما خانوم مینو جون بود که می گفت دختر و پسر باید از هم   خوششون بیاد چون قراره اونها باهم زندگی کنن هرچند مهمه که دختر نجیب و خانواده دار باشه ..   منم اروم نشسته بودم و صحبت های جمع و می شنیدم برام جالب شده بود بدونم طرز تفکرشون به چه شکلیه ..!   سیما خیلی تو نخ من رفته بود جوری که از نگاههای گاه و بی گاهش کلافه شده بودم ..!     داشتم نظر یکی از اون خانومها رو می شنیدم که اون دوتا دختر بلند شدن و به سمت من اومدن و کنارم نشستن   یکی از اونها گفت : من طلا هستم و اشاره به دوستش کردو گفت : اینم نیلوفر ولی ما نیلو صداش می زنیم   لبخند زدمو گفتم : منم که مینو جون معرفی کرد   طلا گفت : چند سالته طهورا ؟ -21سال اخی اصلا بهت نمی خوره من گفتم زیاد داشته باشی 18سال   -شماها چی ....چند سالتونه ؟؟   -طلا گفت : من 28سالمه مخابرات خوندم ..   نیلو هم گفت : منم 25سالمه دانشجوی زبانم ..!   مشغول گفتگو بودیم که نیلو گفت : طهورا یه سووال بپرسم ؟   -پس تا الان چی کار می کردی ؟   هر سه نفرمون خندیدیم   مینو خیلی جدی گفت : شنیدم پسر خانوم مقدم خیلی جدیه البته یه بارم دیدمش تو لحظه ی اول ازش ترسیدم   با حرف نیلو طلا با دست زد به کتفشو گفت : دیونه داری جلوی فامیل خانوم مقدم از پسرش بدگویی می کنی   لبخند زدمو گفتم : نترس نمی رم چغولیتونو کنم ...ولی خوب پندار در کل ادم جدیه هستش ..!   نیلو گفت : سختت نیست باهاش زندگی می کنی ؟   چشام گشاد کردمو گفتم : مگه من تنها باهاش زندگی می کنم در ضمن اون صبح زود می ره نصفه شب برمی گرده زیاد نمی بینمش ...!   مسیر حرف و از سمت خودم به سمت دیگه ای سوق دادم دوست نداشتم تو برخورد اول بهشون خیلی اطلاعات بدم   می ترسیدم از خانواده ام بپرسن ....؟   صحبتها به درس و دانشگاهی که من هرگز رنگشو هم ندیده بودم کشیده شد ..   یه لحظه متوجه ی سیما خانوم شدم که داشت به من نگاه می کردو با مینو جون حرف می زد   دلم می گفت داره در مورد من حرف می زنه اینقدر این نگاهش به من تابلو بود که طلا گفت :   طهورا گمون کنم سیما جون چشمش تو رو گرفته ...   نگاهمو به طلا دادمو گفتم : چطور ؟     -اخه بد جور زیر نظرت گرفته الانم که داره تموم اطلاعاتتو از خانوم مقدم بیرون می کشه ..!   بعد هم طلا ادامه داد : یکسالی می شه در به در دنبال یه دختر چشم رنگی خوب و خشگل واسه پسرش می گرده   البته پدرام خودش پسر بدی نیستا ولی مادره از اوناست که تو تموم کارای پسرش دخالت می کنه !..   نیلو گفت : اره طهورا طلا راست می گه من پدرامو خوب می شناسم مهندس صنایع است یه شرکت بزرگم داره     ولی خوب متاسفانه زیادی گوش به فرمان مادرشه   بی خیال گفتم : دوستان ممنون منو در جریان گذاشتید ولی از کجا معلوم نظرش رو من باشه ؟/     طلا و نیلو همزمان گفتن : طهورا !!   چشامو گرد کردمو گفتم : ترسیدم بابا این چه وضعه صدا زدنه   نیلو گفت : مارو گرفتی ؟ نمی بینی چقدر ضایع داره نگات می کنه و با خانوم مقدم پچ پچ می کنه   شونه هامو از سر بی قیدی بالا انداختمو گفتم : پچ پچ کنه به ما چه ؟   بعد هم از هردو نفرشون پرسیدم : شماها چرا تا الان مجرد موندین ؟   -نیلو گفت : من که هنوز درسم تموم نشده   طلا هم خندیدو گفت : منم که تکلیفم تا اخر ماه روشن می شه   نیلو خندید و گفت : راست می گی طلا بالاخره پدرت موافقت کرد ؟   طلا گفت : اره اینقدر مخشو خوردم تا رضایت داد علی و خانواده اش به خواستگاریم بیان   من که از موضوع این علی چیزی دستگیرم نشد گفتم : علی کیه ؟   طلا جریان دوستی خودشو علی رو برام با جزییاتش تعریف کرد از قرار معلوم علی و طلا هردو تو   یه دانشگاه بودن و همون جا به هم دلبسته می شن ولی چون علی از نظر طبقاتی از طلا پایین تر بود   پدر طلا با ازدواجشون موافق نبوده و با مخ زنی های که طلا انجام داده تونسته نظر پدرشو برگردونه و موافقت پدرشو بگیره همزمان با تموم شدن حرفهای طلا مینو جون از من و دخترها خواست تا با کمک هم میز عصرونه که   دیگه تبدیل به شام شده بود و بچینیم ........ سلیقه تو ظرفها چیده بودو به سمت   میز بردیم بعد از صرف شام ساعت حدود 10شب بود که مهمونی رسما تموم شد .   با طلا و نیلو که حالا با هم صمیمی تر شده بودیم شماره تلفن هامون و رد و بدل کردیم     موقع رفتن سیما خانوم خیلی ناغافل منو بغل کردو بوسید   همون لحظه نگاهم به طلا و نیلو خورد که زیر زیرکی می خندیدن ...   منم خنده ام گرفته بود مثل اینکه به قول طلا و نیلو بد جور به دل سیماخانوم نشسته بودم   بعد از رفتن مهمون ها با کمک مینو جون خونه رو تمیز کردیم شکر خدا ماشین ظرفشویی بود   و نیازی نبود اون همه ظرفها رو با دست بشوریم خسته و کوفته رو مبل نشسته بودم   مینو جون هم خسته شده بود اینو می شد از حالت چشمای نیمه بستش و دست و پای که می مالید   حدس زد مینو به من گفت : اخیش این مهمونی هم از سرم وا شد ولی خیلی خسته شدیم   دستت درد نکنه طهورا جون خیلی زحمت کشیدی ؟   -این چه حرفیه مینو جون وظیفه ام بود !!!   - نه عزیزم وظیفه نبود محبتت بود ...برو بخواب پندار هم معلوم نیست کی پیداش بشه ؟   موبایلشم که جواب نمی ده !!!   اروم از رو مبل بلند شدم و با یه شب بخیر راهیه طبقه ی بالا شدم   اولین کاری که وقتی وارد اتاقم شدم کردم در اوردن اون کفشهای پاشنه بلند از پام بود ...       کف پاهامو رو پارکت گذاشتم .....اخی هیچی مثل جای صاف به پاهام حال نمی ده ؟؟!   لباسمو از تنم در اوردم و با یه بلوز و شلوارک نخی خنک پریدم رو تخت به شماره ی دو نرسیده   خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم تا درو باز کردم رخ به رخ پندار شدم   زود سلام دادم اونم جواب سلام منو همراه با لبخند داد   به سمت سرویس حرکت کردم تا دست و رومو اب بزنم هنوز خستگیه دیشبو توتنم حس می کردم   وقتی وارد اشپزخونه شدم مینو جون مشغول اماده کردن صبحانه بود اروم سلام دادم   مینو جون گفت : از چشمات معلومه سیر خواب نشدی ؟ بازم می خوابیدی طهورا جون !!   -وای نه دیگه مینو جون خواب بسه یکم دیگه می خوابیدم چشمام پف پفی می شد   مینو جون خندید همزمان پندار هم سرو کله اش پیدا شد و اومد و روبروی من نشست   خطاب به مادرش گفت : مینو دیشب چطور بود ؟   -خوب بود پندار جان همشون اومده بودن سیما خانوم هم بود ...   پندار با پوزخند گفت : هنوز عروس رویایشو پیدا نکرده این سیما خانوم ؟   مینو جون خندید و نیم نگاهی به من انداختو گفت : فکر کنم پیدا کرده !   به پندار نگاه کردم این چرا یهو اخماش اینقدر تو هم رفت و برزخی شد   پندار با همون اخمو لحن جدی گفت : دختره کی هست حالا ؟   -مینو جواب داد : غریبه نیست البته هنوز که حرفی نزده ...ولی مثل اینکه اون دختر خیلی   به دل سیما نشسته ....   پندار ادامه ی حرف مادرشو قطع کرد و با اخم گفت : مینو شاید امشب خونه نیام گفتم که نگران نشی ...     بعد از خوردن صبحانه که همراه با اخم و تخم پندار بود مینو جون گفت : تا یادم نرفته هفته ی بعد خونه سیما   جشنه سیما گفت حتما تو هم بیای دخترش داره از فرانسه بر می گرده   پندار خیلی جدی گفت : من که نمی ام شما برو بهت خوش بگذره   مینو چیزی نگفت و تو سکوت پسرشو نگاه می کرد   پندار هم سریع اماده شد و با یه خداحافظی از منو مادرش از خونه بیرون زد   با رفتن پندار من و مینو کمی حرف زدیم تا اون موقع نمی دونستم مینو جون جزء خیرین   بچه های بی سرپرسته ...!   مینو خیلی از بچه های بی سرپرست حرف زد امروزم قرار بود بره موسسه   تا ناهار خودمو درگیر اشپزی با مینو کردم یجورای انگار دیگه به این فرم زندگی خو گرفته بودم کمتر از قبل   حوصله ام سر می رفت ولی هنوزم بی صبرانه منتظر بودم تا زمان دقیق عملیات به من گفته بشه ...!   بعد از ناهار مینو به سمت موسسه خیریه رفت و گفت تا غروبم نمی اد ..!   می خواستم خونه عمه زنگ بزنم ولی میدونستم اونا هنوز از سفر حج بر نگشتم   حوصله اون یکی عمه هام هم نداشتم پس شماره ی امیرو گرفتم .....     نمی دونستم از ماموریته خاش برگشته یا نه ؟   با جواب دادن امیر لبخند رو لبام جاری شد و گفتم :   -سلام پسر عمه ی بی وفام سرگرد امیر یزدی ...!   -طهورا تو هستی ؟   -بله خود خودم ...حالت چطوره امیر ؟   من بد نیستم ...تازه دیروز از خاش برگشتم تو چی کار می کنی خوبی ؟   -اره منم خوبم مرسی ...امیر از عمه اینا خبر نداری ؟ نمی دونی کی می یان ؟   -چرا اتفاقا بابا بهم زنگ زد ولی خوب زیارتشون یک ماهه است ... تا 10روز دیگه می رسن   با امیر در حال حرف زدن بودیم که امیر باصدای ارومی گفت : طهورا اونجا راحتی ؟   -اره بابا اینقدر مینو جون ناز و خوبه خدا می دونه   -طهورا باور کن اگه ماموریت نرفته بودم نمی زاشتم بری خونه سرهنگ مقدم خودم مراقبت بودم ولی من تهران   نبودم که بهم خبر دادن چه اتفاقی برات افتاده ...   نفس بلندی گشیدمو گفتم : می دونم امیر ممنون از لطف و محبتی که داری اینجابهم سخت نمی گذره ...   دوباره ادامه دادم :     -راستی امیر خبر جدید نداری ؟ من از وقتی اومدم اینجا از همه جا بی خبرم !؟   -امیر متعجب گفت : مگه نمی دونی طهورا ؟!!!   گفتم : چیو ؟     دارو دسته ی اسفندیار و با شاهین یه جا گرفتن ...1   شاهین سومین هدف من بود باصدای اوج گرفته گفتم : چی می گی امیر ؟؟   امیر با طعنه گفت : مگه اقا پندارتون بهت نگفته ؟؟؟   من که شوک شدیدی از خبری که شنیده بودم بهم دست داده بود با خشم نالیدم : تو رو به روح طاها امیر درست   حرف بزن ببینم چی شده ؟ مگه قرار نبود منم تو عملیات باشم ؟   امیر سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت   با فریاد گفتم : امیر مگه با تو نیستم ...!   امیر خیلی اروم گفت : داد نزن طهورا خانوم ....شنیدم چی گفتی !!   -پس جان مادرت حرف بزن ......   -امیر تو گوشی پوفی کرد و گفت : از اونجای که اطلاع دارم سرهنگ مقدم از حاجی خواسته بود تو توی عملیات نباشی   دیگه حرفای بعدی امیرو نمی شنیدم ...پندار به چه حقی منو از عملیات منع کرده بود   تنها حرفی که از دهنم در اومد خداحافظی ارومی از امیر بود گوشیو قطع کردم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#15
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۹ عصر
هنوزم تو شوک بودم   امکان نداره پندار با من همچین کاریو کرده باشه ولی ....پس حرفای امیر چی بود قطعا دروغ نمی گفت !!   با یه فکر سریع به سمت بالا حرکت کردم در اتاق پندارو باز کردم چندباری وارد اتاقش شده بودم ولی زیاد   دقت نکرده بودم حالا این اتاق درش بروی من بازه ... با دقت بیشتری اتاق و براندار کردم یه تخت دونفره ی   مشکی با یه میز کار یه ایینه ی قدی یه طرف دیوار یه کمد دیواریه سرتاسری بود و یه قالیه دست بافت کاشان   فقط همین اتاقش خیلی ساده بود ولی تمیز و مرتب از اول هم معلوم بود پندار مرد شلخته ای نیست         به سمت میز کارش رفتم چندتا پوشه رو میزش چشمک می زد همه رو نکاه کردم ولی هیچ کدوم مربوط به پرونده   ی اسفندیار نمی شد ........   با صدای بلندی که عجز منو می رسوند گفتم : لعنتی این جا که هیچی نیست ...!   افسرده وارد اتاقم شدم خیلی از پندار دلگیر بودم ساکمو از کمد بیرون کشیدمو و لوازممو جمع کردم دیگه دوست   نداشتم چشم تو چشم پندار شم همه وسایلمو جمع کردم ساک اسلحمو هم انداختم رو شونه ام و از پله ها پایین   رفتم   وقتی می خواستم از در بیرون برم ....یاد محبت های مینو جون افتادم خیلی بد می شد بی خبر می رفتم ...   دوباره راهم به سمت نشیمن کج کردم از تو میز تلفن یه برگه برداشتم و با چند سطر نوشتن به مینو جون اطلاع   دادم که می رم خونه   برگه رو با یه مگنت که به شکل پرتقال بود زدم به در یخچال و از خونه بیرون رفتم   بی حوصله چند تا خیابون و پیاده رفتم وقتی حس کردم شونه هام از سنگینی به درد افتادن یه تاکسی دربست گرفتم   و رونه ی خونه شدم   در حیاط و باز کردم و وارد ساختمون شدم جلوی در اصلی خونه که رسیدم دیدم در خونه پلمپ شده   با خشم پلمپو فک کردم و وارد شدم ساکها رو جلوی ورودی انداختم به نظر به کل خونه انداختم   با صدای بلندی گفتم : سلام مونس تنهایام من بازم اومدم   هنوز اثار دزدی رو زمین مونده بود مثل شیشه های شکسته که تکه تکشون همه جا ریخته بود   دلم نمی خواست خونه ام کثیف باشه اولین کاری که کردم لباسامو عوض کردم و بعد از اون حسابی خونه رو برق   انداختم خسته رو کاناپه ولو شدم ولی این خستگی ارزششو داشت همه جا تمیز شده بود   به خودم نگاه کردم تموم تنم پر از گردو غبار شده بود سلانه سلانه به سمت حموم راه افتادم   و بعد از یه دوش گرفتن کمی حس ارامش پیدا کرده بودم به ساعت نگاه کردم ساعت 9شب بود   حتما تا الان مینو جون و پندار فهمیدن که من برگشتم خونه ی خودم ...!   دوباره حس سرخوردگی پیدا کردم بغض گلومو گرفته بود اخه چرا ....چرا پندار این کار و با من کرد ؟؟؟   بی حال با چشمای اشکی رو کاناپه دراز کشیدم و چشمامو رو هم گذاشتم بازم صدای انفجار تو گوشم پیچید   خاطره ی عکس های سوخته شده ی خانواده ام تو نظرم اومدن ....   اشکام شدت بیشتری گرفتن با صدای بلندی گریه می کردم و حرف می زدم و   از شانس بدم پیش خدا گلایه می کردم ...!   چند وقتی بود سردرد عصبی نمی گرفتم ولی به لطف پندار امشب سردرد لعنتی سراغم اومده بود   گریه ام بند اومدجاشو به هق هق اروم داده بود از رو کاناپه بلند شدم تو سینک ظرفشویی دست و رومو شستم   می خواستم بخوابم کار دیگه ای نداشتم حوصله ی غذا خوردن هم نداشتم البته اگه گرسنم هم می شد   چیزی تو یخچال نبود که بخوام باهاش شکممو سیر کنم این مدت هم بدجور به دستپخت مینو جون   عادت کرده بودم یه قرص از جعبه ی داروها برداشتم و لیوان و پر اب کردم قرصو تو دهنم گزاشتم می خواستم اب   بخورم که یادم افتاد اگه دوباره به من حمله کنن چی ؟ پس بهتره هوشیار بخوابم ...قرصو انداختم دور   داشتم اب و می ریختم تو سینک که صدای تلفن خونه بلند شد به سمتش رفتم   شماره خونه ی مینو بود تصمیم نداشتم جواب بدم   صدای تلفن قطع شد به چند ثانیه نکشیده دوباره تلفن زنگ خورد دوباره همون شماره بود   بی توجه به صدای تلفن اسلحمو اماده کردم به سمت جعبه ابزار پدرم رفتم از توش کاتر   پدرمو برداشتم به هرحال خوب بود که محتاط تر از هر وقت دیگه عمل کنم   نفس عمیقی کشیدمو گفتم : اینم زندگیه توست طهورا ....... تا وقتی به سمت اتاق خواب برم چند باری صدای تلفن بلند شد ولی دیگه حتی نمی رفتم ببینم   کی هست حدس می زدم که که باید یا مینو جون باشه یا پندار شایدم امیر ...!   رو تخت دراز کشیدم و تیغ کاترو اماده کردم و گذاشتم زیر بالشتم   اسلحه ام هم اماده کردم چشمامو بستم ولی از سردرد زیاد خوابم نمی برد   نیمه های شب بود که حس کردم کسی داره گونه مو نوازش می کنه سریع هوشیار شدم   ولی چشمامو باز نکردم دروغه اگه بگم نترسیدم چرا.....ترسیده بودم اونم خیلی زیاد ....   به هوای این که می خوام غلط بزنم به پهلو شدم و دستمو اروم زیر بالشت بردم فرصت نداشتم از اسلحه استفاده کنم   دسته ی تیغ کاترو تو دستم فشار دادم و تیغو بالا اوردم تو دلم شمردم   1-2-3 سریع دستمو از زیر بالشت بیرون اوردم و نیم خیز تیغ و بردم سمت گردن اون شخص   اتاق تاریک بود ولی برق دو جفت چشمو می تونستم ببینم صدای نفسهای که برام غریبه نبودن   با صدای خشمگینی گفتم : چی می خوای لعنتی ؟   -اروم باش طهورا منم پندار   -می دونستم پندار... بااین که صورتش دیده نمی شد ولی صدای نفساش برام اشنا بود ..   بازم برام فرقی نمی کرد هرکی می خواست باشه این خونه حرمت داشت     باید قبلش بهم اطلاع می داد نه مثل دزدا نصفه شب بیاد سراغم هنوز تیغ   کاتر کنار شاهرگش بود گفتم : برام مهم نیست کی هستی ؟ پرسیدم چی می خوای ؟   -طهورا بس کن این ماس ماسکتم از رو شاهرگم بردار... بهت نگفتن بچه با این چیزای خطرناک بازی نمی کنه     از کلام پندار معلوم بود که اونم عصبیه     تیغ کاترو از روگردنش کنار کشیدم پندار دستشو دراز کرد و اباژور کنار تختیمو روشن کرد     چشمامو نیمه بسته کردم تا به نور عادت کنم   هنوز رو تخت نشسته بودم و تیغ کاتر تو دستم بود   پندار هم کنارم رو لبه ی تخت نشست و گفت : برای چی اومدی اینجا ؟ چرا به من چیزی نگفتی ؟   مگه بهت نگفتم تنها موندنت خطر ناکه ...مگه نگفتم بی اطلاع به من حق نداری جای بری ؟   اجازه ندادم به حرفش ادامه بده بین حرفاش پریدم و گفتم :   -هی شازده زیادی دور برداشتی ؟ اولا اینجاخونه ی منه دوما " هرجا بخوام برم می رم از هیچ احدو ناسی هم   اجازه نمی گیرم ....سوما" تنها موندن برام خطر ناک نیست با تو موندن برام خطر ناکه ......   حالا هم بهتره از خونه ی من بری بیرون دیگه هم بی اجازه وارد خونه ام نمی شی چون اینبار   قول نمی دم شاهرگت سالم از زیر دستای من بیرون بیاد ....!   هردو با اخم همدیگه رو نگاه می کردیم پنداراز رو تخت بلند شد با خشم و صدای بلندگفت :   اخه احمق می دونی تو چه بازی وارد شدی ؟؟؟؟   ؟ می دونی دنبالتن ؟ می دونی اگه گیرشون بیافتی چی می شه ؟   -منم صدامو مثل خودش بلند کردمو گفتم : توخونه ی من فریاد نزن لعنتی   سرم درد می کنه بدترش نکن .....اره !! وارد بازی شدم درست ......   ولی به لطف جنابعالی از بازی بایکد شدم اخراجم کردی .... برام اهمیتی نداره که تو چه وضعی هستم   راست می گی ...من احمــــــقم ...احمقی که گول حرفا تونو خورد... احمقم که فکر می کردم واقعا قراره تو عملیات   کوفتی شما شرکت کنم ........   به نفس نفس افتاده بودم با صدای که دیگه شبیه فریاد نبود گفتم : نترس اگه منو گرفتن چیزی لو نمی دم دهنم   قرصه حتی اگه ذره ذره بدنمو به اتیش بکشن نمی تونن از من حرفی بیرون بکشن     حالا بهتره بری ....... برو پندار بزار تنها باشم ...!   پندار که ایستاده بود دوباره لبه ی تخت نشست و بازوهامو گرفت با خشم بازوهامو از دستش بیرون اوردم   انگشت اشاره امو به حالت تهدید جلوش تکون دادمو گفتم : بار اخرت باشه به من دست زدی ؟ حق نداری حتی بند انگشت منو لمس کنی ...!   پندار با تعجب به دهنم خیره شده بود چشماشو از لبای که حرف می زدن گرفت و انداخت تو چشمام   تو عمق چشماش غم و دلخوریو می شد دید دلم از دیدن چشماش گرفت ولی وقت این نبود که بهش بها بدم   تو چشمای هم غرق بودیم نگاه پندار رنگ عوض کرد جاشو به خشم یه جور مرموزی داد اروم گفت :     تو به من می گی بهت دست نزنم... حتی انگشت دست هم لمس نکنم هه ... دختر کوچولو من تو رو تقریبا لخت دیدم   از اون مهمتر مثل اینکه بوسه ی تو اشپزخونه رو فراموش کردی   می خوای تجدید خاطرات کنم شاید یادت اومد ....   عصبی گفتم : نه یادم نرفته .....ولی می تونی بزاری پای حماقت بچه گانم ...بهتره فراموشش کنی   چون من فراموش می کنمش هرچند من بی تقصیر بودم ....   پندار با فک منقبض شده گفت :نه نمی شه بزارم پای حماقتت... فراموش هم نمی کنم ...تو هم حق     نداری فراموش کنی واسه من اون انگشت ظریف کوچولوتو تکون نده         چون ممکنه خوردش کنم ..من هر وقت بخوام لمست می کنم و می بوسمت حالا مثل ادم بگو حرف حسابت چیه ؟/   -من باتو حرفی ندارم فقط از خونه ی من برو بیرون     پندار صورتشو جلو اوردو گفت : برای من هی خونه ام خونه ام نکن ....برم که هم خودتو بدبخت کنی هم منو ؟   -اروم سرمو پایین انداختموگفتم : من کاری به تو ندارم ... تو کار خودتو می کنی منم کار خودمو !!     پندار از رو تخت بلند شد یه نگاه زیر چشمی انداختم دستشو چند باری چونه اش کشید به ریش هایی که اصلا نداشت تو موهاش چنگ می زدو برای چند ثانیه دستشو به همون حالت نگه می داشت نگاهم رفت به سمت لباساش یه تیشرت مشکی جذب تنش بود با یه شلوار جین دودی   عضله های بازوش وقتی به موهاش چنگ می زد مثل یه پرتقال کوچیک بالا می یومدن   پندار سریع سرشو به سمتم چرخوند و مچ نگاهمو گرفت   با دو قدم خودشو به من رسوند دستاشو رو تخت گذاشت و   خودشو سمتم خم کرد ترسیدم و خودمو عقب کشیدم پندار پوزخندی به من زدو گفت : طهورا کارت چیه ...کارت   اینه که تفنگتو برداری و بری سروقت اتابک ...اصلا گیریم که کشتیش فکر کردی بامردن اتابک همه چی حله اخه   احمق اونا یه گروهکن با مردن اتابک چیزی عوض نمی شه بازم به کارشون ادامه می دن .......   با خشم گفتم : اینقدر به من نگو احمق   پندار از اون حالت خم شده رو تخت بلند شد دوباره پیاده رویشو تو اتاق 12متری من شروع کرد   منم از خشم رو تختی رو تو مشتم فشار می دادم و نگاش می کردم ....   صدای اروم و زمزمه وار پندار دوباره تو فضای اتاق پیچید و گفت : لج نکن طهورا ...   ما با یه مشکل بزرگ برخورد کردیم می دونم فهمیدی که اسفندیارو دارو دسته اشو گرفتیم   ولی بفهم من دوست ندارم تو این عملیات شرکت کنی خواهش می کنم فعلا دنبال علتش نباش   تو الان تو وضعیت خطرناکی قرار گرفتی متاسفانه تو این پرونده یه نفوذی هست هنوز نفهمیدم اون شخص کیه   اینا رو بفهم طهورا تو لو رفتی تموم اطلاعات مربوط به تو درز پیدا کرده   پندار با صدای محزونی و التماس واری گفت : بلند شو برگردیم خونه ..........   چشمامو برای چند لحظه بستم و گفتم : پندار هواسم هست بزار تو خونه خودم بمونم باور کن مراقبم   پندار اومد رو تخت نشست و زل زد تو چشمام اروم گفت : : بیا بریم خونه بزار باخیال راحت برم ستاد بزار این پرونده بسته بشه طهورا ...!   انقدر تو چشمای پندار التماس موج می زد که دلم نیومد حرفشو زمین بندازم   اروم از رو تخت بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم : باشه می ام ولی نه الان به ساعت نگاه کن چیزی تا صبح   نمونده باور کن سرم داره از درد می ترکه بزار باشه صبح می رم پیش مینو جون   دست پندار بلند شد و بسمت صورتم اومد تو یه سانتی صورتم دستش متوقف شد اروم دستشو انداخت پایین و گفت : چرا مسکن نخوردی ؟   -نمی خواستم خوابم سنگین بشه واسه همینم قرصی نخوردم   -باشه طهورا فردا صبح می ریم ولی من امشب این جا می مونم   متعجب به پندار گفتم : خوب برو خونه استراحت کن دیگه منم صبح زود می یام خیالت راحت باشه   پندار لبخند کم جونی زدو گفت : یعنی اجازه نمی دی یه شب مهمون خونه ات باشم   موندم چی جوابشو بدم یکمی مکث کردم که خود پندار گفت : من تو سالن می خوابم   پندار بعد از این حرف اروم از اتاق بیرون رفت منم تو همون حالت مونده بودم بلند شدم اروم در اتاق و باز کردم و   رفتم سالن       پندار رو کاناپه دراز کشیده بود وارنج یکی از دستشو رو چشماش گذاشته بود   اروم به سمتش رفتم و صداش زدم : پندار .....   پندار تو همون حالت گفت : جانم جانم گفتنش به دلم نشست یه لبخند تو دلم زدم و اروم گفتم : حداقل برو تو اتاق طاها بخواب ملحفه اشم تمیزه   خیالت راحت   -راحتم خانومی تو برو بخواب تا سردردت خوب شه   -اخه اینجا که نمی تونی بخواب ی؟   پندار دستشو از رو چشماش برداشت و لبخند زدو گفت : من تو شرایط خیلی خیلی بدتر هم خوابیدم   تو برو عزیزم ....برو بخواب   با گفتن : بسیار خوب هر جور راحتی وارد اتاق خودم شدم و خوابیدم صبح زود بیدار شدم فقط یه ساعت خوابیده بودم هنوز سر درد داشتم بلندشدم تا برم یه چا ی اماده کنم شاید اینجوری از سردردم کمتر بشه به سالن رفتم جای خالی پندارو دیدم با صدای بلندی صداش زدم ولی جوابی نیومد     فکر کردم شاید رفته ستاد زیر کتریو روشن کردم و منتظر موندم تا اب جوش بیاد   هنوز چای دم نکشیده بود که صدای زنگ در اومد     به سمت تراس رفتم تا ببینم کیه این موقع صبح در خونه مارو می زنه ؟   سرمو کمی پایین گرفتم تا بهتر ببینم کسی نبود جز پندار که دوتا کیسه دستش بود با نون   لبخندی رو لبهام نشست و تنها کلمه ای که به ذهنم رسید "مردخانواده" بود چقدر این اسم بهش می یومد ..   بدون گفتن کیه درو باز کردم و دو استکان چای ریختم   پندار منو تو اشپزخونه دید و گفت : سلام خانوم صبح شما عالی و متعالی   لبخندزدمو گفتم : سلام صبحت بخیر ...نون از دستش گرفتم و رو میز اشپزخونه گذاشتم   پندار همه چیز خریده بود از کره و پنیر گرفته تا شکلات صبحانه و عسل و ....   نمی دونم چرا ولی بابت خریداش ازش تشکر نکردم لابد بخاطر این بود که هنوزم ازش دلگیر بودم   بعد از خوردن صبحانه و جمع اوری وسایل با پندار از خونه بیرون زدیم   وسط های راه بود که پندار گفت : طهورا به مینو بگو جای کار داشتی چون منم همین و گفتم   بعد هم با لحن دلخوری گفت : نمی خوام علت اصلیه قهر کردن خانومو بدونه   -باشه ...ولی شما به بنده یه توضیح بدهکاری.. لطف کن از اول ماجرا برام تعریف کن فکر نکن بخشیده شدی ؟   پندار پوزخندی زدو گفت : تا اونجایی که یادمه من از خانوم خانوما طلب ببخشش نکردم   کفری گفتم : که اینطور نگهدار پیاده می شم   پندار بی توجه به من سرعت ماشینشو بیشتر کرد   دوباره گفتم : باتوهستما می گم نگهدار ...اصلا پشیمون شدم می خوام برم خونمون   -بس کن دیگه طهورا .. توبا من می یای حرفم توش نباشه   -برو بابا فکر کرده کیه ... زورگو...نگهدار من با تو بهشتم نمی یام نگه می داری یا خودمو از ماشینت پرت کنم   پندار کلافه تر و خشمگین تر با صدای بلندی فریاد زد : بس کن طهورا می شه لال شی ؟؟!   از صدای فریاد پندار شوکه شدم و به قول خودش لال مونی گرفتم هیچی نگفتم و سکوت کردم نمی دونستم باید چی کار کنم خونه خودمون که نمی زاشت بمونم   دیگه خودم هم دوست نداشتم خونه مینو بمونم باید صبر کنم تا عمه معصومه بیاد   ولی تو دلم قسم خوردم پندار و ادب کنم باید ازم عذر خواهی کنه   با اخم زل زده بودم و خیابونهای شلوغ و می دیدم پندار هم سکوت کرده بود با اخم رانندگی می کرد   وقتی جلوی در خونه ترمز کرد یه لحظه هم صبر نکردم و از ماشینش پیاده شدم و   با تموم قدرت در ماشینشو بستم   وارد خونه که شدم مینو جون و دیدم نباید می زاشتم چیزی از ماجرا بفهمه اخمهامو باز کردم و یه لبخند ساختگی زدم و رفتمو بوسیدمش   مینو گفت : دختر کجا رفتی بی خبر خوب صبر می کردی می یومدم بعد می رفتی ؟؟؟؟   -یهوی شد مینو جون شرمنده   -خواهش می کنم گلم پندار گفت : برات یه کار فوری پیش اومده   جلوی مینو جون کلی فیلم اومدم تا از اصل ماجرا بویی نبره     پندار ساک بدست وارد شد و به مینو سلامی داد و راهیه طبقه بالا شد فهمیدم رفت ساک منو تو اطاق بزاره   با مینو مشغول حرف زدن بودیم که پندار با لباس فرم پایین اومد   مینو با لحنه نگرانی گفت : پندار جان می خوای بری ماموریت ؟؟؟؟   پندار سری تکون دادو گفت : اره مامان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#16
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۶:۵۹ عصر
ولی زود می یام شاید دوروز طول بکشه   بعدهم نگاهشو سمت گردوند و گفت : خیلی مراقب خودتون باشید به بچه ها سپردم شبا یکیو بفرستن   جلوی در تا نگهابانی بده پس خیالتون راحت باشه   بعد هم سرمادرشو بوسید و دم گوشش چیزی گفت که مینو گفت : خیالت راحت پسرم ... وقتی داشت می رفت هنوزم اخم داشت ازم خداحافظی کرد که بی جواب گذاشتمش با رفتن پندار دلم گرفته شد با اینکه از حرفاش دلگیر بودم ولی احساس کسی رو داشتم که به یکباره پشتش خالی شده   مینو هم دست کمی از من نداشت اروم و بی صدا نشسته بود تو افکار خودش بود گفتم : مینو جون شما هنوز به ماموریت رفتنهای پسرتون عادت نکردید ؟ مینو لبخند کمرنگی روم پاشیدو گفت : هیچ وقت به رفتن های پندار عادت نمی کنم همیشه وقتی می گه دارم می رم ماموریت ترس تموم وجودمو می گیره می ترسم اونم مثل بهرام ترکم کنه .......! از حرف مینو جون لرزه به جونم افتاد با تکون دادن سرم خواستم افکار منفی رو دور کنم که موفق هم شدم مینو جون خیلی از خاطرات جوانیاش برام گفت تعریف کرد چه جوری با بهرام اشنا شدو ازدواج کرد وقتی درمورد شوهرش حرف می زد غم صداش به وضوح حس می شد اروم بلند شدم و رفتم کنار مینو جون نشستم و گفتم : توکلتون به خدا باشه انشاله اتفاق بدی نمی افته مینو دستمو گرفت و فشار داد بعد هم اروم ازجاش بلند شد و گفت : طهورا جان عادت کردم وقتی پندار می ره ماموریت براش یه سوره از قران و بخونم من می رم وضو بگیرم ...... با رفتن مینو منم تو دلم از خدا خواستم پندار صحیح و سالم برگرده تا شب من و مینو تو حال و احوالات خودمون بودیم بعد از خوردن شام به مینو گفتم : مینو جون شما قرصتون و بخوریدو بخوابید من اشپزخونه رو مرتب می کنم مینو جون که از پیشنهادم بدش نیومد که هیچی کلی هم خوشحال شد و بعد از گفتن شب بخیر به سمت اتاقش رفت منم اشپزخونه رو سرو سامون دادم و راهی طبقه ی بالا شدم همون کتابی که سری پیش نصفه ولش کرده بودمو دستم گرفتم و شروع کردم به خوندنش تا جایی که دیگه به زور پلکهامو باز نگه می داشتم کتابو بستم و روی پاتختی گذاشتم و خوابیدم صبح دیر تر از هر زمان دیگه ای بلند شدم کاری نداشتم بخوام صبح زود بیدار شم تا ساعت 12ظهر خوابیدم وقتی از خواب بیدار شدم حاظرو اماده به طبقه ی پایین رفتم مینو جون و تو سالن دیدم که تسبیح ابی رنگی دستش بود و مشغول ذکر گفتن بود با سلامی متوجه خودم کردم مینو پاسخ سلام منو مثل همیشه به گرمی دادو گفت : حسابی خوابیدیا بیا بریم صبحانتو بدم !! خندیدمو گفتم : مینو جون دیگه الان وقته صبحانه نیست یه ساعت دیگه ناهار ... مینو جون گفت : پس یه لیوان شیر بخور می خواست از جاش بلند شه که نذاشتمو گفتم : مگه بچه مینو جون خودم می رم بر می دارم شما بشین راهی اشپزخونه شدم و یه لیوان شیر با یه کلوچه خوردم بوی غذا تو اشپزخونه پیچیده بود داشتم از اشپزخونه بیرون می رفتم که بسته سبزی پاک نشده نظرمو جلب کرد به خودم گفتم بزار این سبزیها رو پاک کنم حداقل این جوری ساعت می گذره و منم از بیکاری حوصله ام سر نمیره حالت گرفته ی مینو جون به من هم سرایت کرده بود و منم دلشوره گرفته بودم هروقت یاد پندار می افتادم براش تو دلم کلی نذرو نیاز می کردم داشتم سبزیهارو می شستم که مینو جون اومد اشپزخونه وقتی منو دید گفت : وای طهورا جون دخترم دستت درد نکنه امروز صبح که رفته بودم خرید دیدم سبزیش خیلی تازه است خریدم ولی بعد حوصله ی پاک کردنشون و نداشتم همینطوری گذاشتمشون اشپزخونه ....دست درد نکنه خیلی زحمت کشیدی به مینوگفتم : این چه حرفیه همه زحمتها که پای شماست من که کاری نکردم مینو گفت : ناهارمون زودتر بخوریم تو هم حتما گرسنه ای صبحانه هم که نخوردی زن برادرم زنگ زده بود گفت عصری می ان اینور تو دلم گفتم : وای ...باز اون دختره ی لوسو باید تحمل کنم ... حدود ساعت 6عصر بود که هانیه خانوم و سلما پیداشون شد به هردو فقط یه سلام دادم و رفتم کنار مینو جون نشستم سلما هی پشت چشم برام نازک می کرد بی خیال ادا و اطوار سلما خانوم شدم سلما رو به مینو جون کردو گفت : عمه پندار بازم رفته ماموریت مینو گفت : اره عزیزم ولی فردا می اد صحبتها بیشتر تو حول حوش ماموریت رفتن پندار چرخ می خورد با سووال هانیه خانوم گوشام تیز شد هانیه خانوم پرسید : مینو جان پس کی می خوای برای پندار استین بالا بزنی ؟ دیگه داره دیر می شه ؟؟؟؟؟... مینوجون گفت : من که از خدامه هانیه ولی پندار باید قبول کنه .... مینوجون نفس عمیقی کشیدو گفت : وقتی برگرده خیلی جدی در مورد ازدواجش حرف می زنم ...! هانیه خانوم یه نیم نگاهی به من کردو گفت : سعی کن از فامیل دختر بگیری... به هرحال از قدیم گفتن فامیل گوشت همو بخورن استخون همو دور نمی ندازن ....! تو دلم گفتم اصلا کسی نفهمید منظورت از فامیل دختر لوسه خودته مینو جون گفت : وای هانیه..... تو بگو پندارم قبول کنه فامیل و غریبه نداره !!؟ هانیه خانوم گفت : وا مینو جون حرفا می زنی یعنی چی فامیل و غریبه نداره ؟ فامیلو می شناسی با رسم و رسوم همدیگه اشنا هستید ولی غریبه چی ؟معلوم نیست کی هست ...چی هست .. همونجور که هانیه خانوم داشت فضیلت های ازدواج فامیلی رو می شمرد زنگ خونه به صدا در اومد من و مینو به هم نگاه کردیم تا اونجایی که در جریان بودم قرار نبود کسی بیاد یهو سلما باخوشحالی گفت :عمه شاید پندار باشه که اومده ؟ مینو جون گفت : نه پندار گفته فردا می یاد در ضمن کلید داره ...زنگ نمی زنه که ...!؟ اروم به مینو جون گفتم : برم ببینم کیه ؟ مینو جون لبخند زدو گفت : اره عزیزم ببین شاید همونی باشه که پندار بهمون گفته بود شاید چیزی بخواد بگه به سمت اف اف رفتم و جواب دادم بله ..کیه؟ -سلام ...ممم......ببخشید منزل اقای مقدم ؟ -بله همین جاست امرتون ؟ -خود خانوم مقدم تشریف دارن ؟ -ببخشید بگم کی کارشون داره ؟ -من مقدم هستم بگید فرید مقدم اومده ... به سمت مینو جون چرخیدم که داشت منو با کنجکاوی نگاه می کرد اروم گفتم : مینو جون یه اقای می گه فرید مقدمه .. مینو جون لبخندش پر رنگ شدو گفت : باز کن طهورا جون باز کن پشت در نمونه سریع دکمه ی ایفون و زدم مینو جون از جاش بلند شد و گفت : وای خداجون فرید ..بعد هم سریع به سمت حیاط رفت صدای قربون صدقه های مینو جون به وضوح شنیده می شد منم مثل مجسمه ها ایستاده بودم یعنی برادر پندار ....ولی مینو که گفته بود فقط همین یه پسرو داره ؟!! صدای پچ پچ سلما و مادرش هم می یومد دقت نکردم ببینم چی می گن ؟ با ورود مینو جون که پشت سرش هم یه مرد جوان هم سن و سال پندار ...سلما و هانیه خانوم هم سرپا شدن مرد جوان به همه ی ما سلام داد من هنوز گیج سوالات ذهنم بودم مینو به سمت هانیه خانوم رفت و گفت : فرید جان هانیه رو که می شناسی خانوم برادرم فرید لبخند قشنگی زدو گفت : مگه می شه هانیه خانومو به جا نیارم فرید خان مشغول احوالپرسی از هانیه خانوم و سلما شد بعد رو کرد به مینو جون و گفت : بااینکه سلما خانوم خیلی تغییر کرده ولی تو لحظه ی اول شناختم فقط این خانومو به جا نیوردم ؟ منظور فرید من بودم که میلیمتری از جام تکون نخورده بودم مینو جون لبخند زدو گفت : اه ببخشید فرید جان این دختر زیبا طهورا جون هستن مدتی هست میهمان منه ...   بعد هم رو کرد سمت منو گفت : طهورا جون عزیزم ایشون هم پسر عموی پندار اقای فرید مقدم هستن به فرید نگاه کردم خوش چهره و جذاب بود می شه گفت خیلی شبیه پندار بود ولی ته ذهنم چهره ی اشنایی داشت فرید که هنوز لبخند رو لب داشت گفت : از اشناییتون مسرورم خانوم .... من که دیگه از گیجی در اومده بودم گفتم : بنده هم همچنین اقای مقدم ...! با تعارف مینو جون همگی نشستیم خود مینو جون مشغول پذیرایی کردن از فرید شد کمی که گذشت جلب توجه کردنهای سلما خانوم هم شروع شد و هی فرید و مخاطب قرار می داد فرید هم با کمال متانت و ادب جواب سلما رو می داد **** بعد از شام مینو جون به فرید گفت : فرید جان عزیزم می بینی که مردی توخونه نداریم که بیاد کمکت کنه تا چمدونهاتو بیاری داخل خودت باید زحمتشون و بکشی فرید خندیدو گفت : زن عمو شانس منه روز اول ورودم پندار نیست حالا فردا که اومد حسابی از خجالتش در می یام همه خندیدن فقط من بودم که تو دلم گفتم : بی جا می کنی بخوای پندار منو اذیت کنی !!.. سلما از تحصیلات فرید پرسید و در اخر هم گفت : خوش بحالتون دکتراتون و گرفتید ..من هنوز کلی راه دارم تا به دکترا برسم فرید گفت : چشم رو هم بزارید تموم می شه سلما گفت : البته راه من کوتاه تر از راه طهورا جونه ای بابا این دختر نمی خواد دست از سر من برداره بازم می خواد علم نداشته اشو به رخ بکشه فرید با حرف سلما به سمت من چرخید و با لبخند گفت : مگه ایشون تو چه مقطعی تحصیل می کنن ؟ سلما لبخند موزیانه ای زدو گفت : ایشون فقط یه دیپلم دارن همین . دلم می خواست دونه دونه موهای پریشون سلما رو بکنم ولی خوب حیف که اینجا نمی شد ... به مینو جون و هانیه خانوم نگاه کردم غرق صحبت با همدیگه بودن معلومه مینو جون حرف سلما رو نشنیده بی خیال به هردو نگاه کردم فرید هم نگاهش به من بود لابد الان می خواد بپرسه چرا ادامه تحصیل ندادین ؟ ولی فرید همچنان غرق من شده بود جوری که صدای سلما هم در اومد چون پرسید : ببخشید فرید خان خیلی براتون جالبه که یه دختر دیپلمه ببینید ؟ فرید بی توجه به حرف سلما گفت : از وقتی اومدم دارم فکر می کنم که شمارو کجا دیدم ؟ خیلی چهرتون اشناست ؟ با ابروهای بالا پریده گفتم : اتفاقا من تو همین فکر بودم ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد شما رو کجا دیدم ...؟ فرید چند لحظه ای به من خیره موند بعد با صدای بلندی خندیدو گفت : یادم اومد یادم اومد ... متعجب به فرید نگاه کردم یعنی توجه همه به فرید بود فرید گفت : من و نشناختید ؟ -چشمامو کمی جمع کردمو گفتم : نه متاسفانه !!! -فرید جواب داد : البته حق دارید منو به یاد نیارید اول یه سووال ؟ لبخند کجی زدمو گفتم : بپرسید -شما امریکا بودید ؟ متعجب گفتم : بله یک سالی پیش داییم ایالت کالیفرنیا بودم لبخند فرید تبدیل به خنده ی مردونه ای شد و گفت : مرحبا به خودم که درست حدس زدم یادتون جلوی در اموزشگاه تیراندازی نزدیک بود با اتومبیل من تصادف کنید یادتون چقدر منو اذیت کردین و همش می گفتید باید عذر خواهی در شان شما کنم به ذهنم فشار می اوردم تا اون چیزی که فرید تعریف می کردو به یاد بیارم ....یادم اومد به فرید لبخند زدمو گفتم : اون صحنه یادم اومد ولی خیلی کمرنگ -اشکال نداره بازم خوبه کلشو از یاد نبردید !!> مینو جون از فرید خواست موضوع تصادف و براش تعریف کنه فرید هم کل شرح ماوقعه رو تعریف کرد یه چیزای می گفت که من خودم اصلا یادم نبود مثل رنگ کلاه زمستونیم یا حتی درمورد مدل پالتوم هم حرف زد تو دلم حق دادم که به خودش مرحبا گفت سلما دیگه خفه خون گرفته بود شایدم باور نمی کرد این دختر به اصطلاح بیسواد جزء بهترین های رشته تیراندازی باشه ساعت 11شب و نشون می داد با رفتن سلما و هانیه خانوم فرید هم چمدوناشو برد تو اتاق طبقه ی بالا مینو جون از قبل گفته بود کدوم اتاق و برداره یکمی معذب بودم از اینکه اتاق چسبیده به منو برداشته بود ولی خوب نمی شد اعتراضی کرد   من زودتر از مینو جون و فرید به اتاقم رفتم پیش خودم گفتم شاید بخوان حرفای خانوادگی بزنن و حضور من مانع باشه وارد اتاق خودم شدم و لباسامو عوض کردم و یه تاپ شلوارک نخی سورمه ای روش گلهای ریز داشت تنم کردم و خزیدم زیر پتو و خوابیدم صبح با صدای سرو صدا از خواب بیدار شدم صدای خنده اینقدر بلند بود که من اشتباهی فکر کردم دعوای چیزی شده با ترس رو تخت نشستم و گوشامو تیز کردم صدای خنده ی پندار و این فرید خان بود با ارامش لبخندی به خودم زدم و تو دلم خدا رو شکر کردم که پندار سالم برگشته از ساک یه شلوار دمپا سفید برداشتم که روش یه کمربند پهن فیروزه ای می خورد به همراه یه شومیز جذب ابی که استینهاش تا زیر ارنجم بود تنم کرد م و موهامو با کش از بالا سرم دم اسبی بستم وقتی این فرم می بستم چشمام بیشتر خودنمایی می کردن به سمت سرویس رفتم تا دست و رومو اب بزنم اروم پله ها رو پایین اومدم اولین نفری که دیدم فرید بود اونم متوجه من شده بود چون داشت با چشماش منو می خورد وقتی پایین پله ها رسیدم سلام ارومی دادم فرید با لبخند جواب منو داد ولی پندار تا منو دید دوباره اخماش تو هم گره خورد بی توجه به پندار از فرید پرسیدم : مینو جون کجاست ؟ -زن عمو خرید داشت رفت بیرون اهانی گفتم و راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم این مینو جون هم که همیشه ی خدا خرید داره .... برای خودم یه لیوان شیر گرم کردم و با چند تا بیسکوییت که رو میز اشپزخونه بود خوردم حس ارامش داشتم درسته پندار اخم داشت یا حالی از من نپرسید ولی همین که هست همین که سلامت برگشته بود برام دنیایی ارزش داشت اروم بلند شدم و لیوانمو اب زدم و سر جاش گذاشتم حوصله نداشتم برم پیش پندار و فرید ترجیح دادم تا اومدن مینو جون برم حیاط رو پله ها نشسته بودم و داشتم از هوای صبح لذت می بردم که صدای باز شدن در ورودی رو شنیدم نیم نگاهی هم به پشت سرم ننداختم ولی از بوی ادکلنی که پیچید فهمیدم پنداره اروم کنارم نشست و گفت : ممنون از خیر مقدم گفتنت ...انگار نه انگار دوروزی نبودم ...چقدرم تحویلم گرفتی جواب پندارو ندادم و خیره شده بودم به گلهای باغچه دوباره پندار گفت : فرید می گه با هم اشنا در اومدین .... بازم جواب من سکوت بود - طهورا شلوارت سفیده اینجا نشستی ممکنه کثیف بشه ؟؟؟ بازم سکــــــــــــــــــــــو ت .... پندار که از سکوت من کلافه شده بود گفت : لعنتی .....حالا چرا جواب منو نمی دی ؟ اروم از کنارش بلند شدم وقتی می خواستم از پله بالا برم پندار مچ دستمو گرفت و گفت طهورااااا یه نگاه به دستش کردمو با سردترین حالت گفتم : مچ دستمو ول کن اینقدر لحنم سرد بود که خودم از بیانش سردم شد پندار خیره به من اروم دستمو ازاد کرد چشمم به پرده افتاد که گوشه اش کنار رفته بود معلوم بود فرید زاغ سیاهمون و چوب می زد ..... وارد خونه شدم و یه راست خزیدم تو اتاقم بد جور کلافه بودم ولی ته دلم شاد بودم که پندار برگشته ...! ولی کاش خونه خودم بودم ......با صدای ارومی نالیدم : عمه زودتر بیا توروخدا !!!!! از تو ایینه به پشت شلوارم نگاه کردم خوب شلوارم کثیف نشده بود ..! رو تخت دراز کشیدم دستاو زیر سرم گذاشتمو طبق عادتی که داشتم خیره به سقف شدم حوصله ی فکر کردن هم نداشتم انقدر افکار گوناگون داشتم که نمی دونستم از کدومشون شروع کنم دوست داشتم مغزم خالی باشه خالی از هر تصویر و هر صدایی ......... گذر زمان از دستم خارج شده بودکه صدای مینو جون و شنیدم که داشت منو صدا می زد رفتم پایین وقتی داشتم می رفتم پیش خودم گفتم :خوبه من روزی 100دفه این پله هارو بالا پایین می کنم دیگه نیاز به ورزش نیست پایین پله ها که رسیدم دیدم همشون تو سالن نشستن به مینو سلام دادم مینو خندیدو گفت : بیا اینجا عزیزم ...تنها نمون لبخند نیمه جونی زدمو رفتم رو یکی از مبلها نشستم نیم نگاهی به پندار انداختم اخم نداشت ولی عمیقا تو فکر بود مینو جون به همه گفت : فردا خونه ی سیما جون دعوتیم البته من بهش زنگ زدمو گفتم مهمون دارم و نمی تونم بیام ولی گفت مهمونتم بیار کلی هم اسرار کرد و گفت اگه نریم خیلی ازمون ناراحت می شه پندار گفت : من که از قبل گفته بودم نمی یام مینو ولی فرید خندید و به من نگاهی انداختو روشو سمت مینو گرفتو گفت : ولی من پررو هستم با کمال میل می یام دلم لک زده واسه مهمونیهای ایرونی ..! مینو به من گفت : عصر با هم بریم پیش خانوم حکیمی ببینیم چیزی برای ما داره اگه نداشت می ریم جای دیگه به مینو جون گفتم : راستش مینو جون اگه ناراحت نشید منم نمی ام مینو بهم اخم کردو گفت : نخیر حالا شاید زورم به پندار نرسه ولی زورم به دختر قشنگم می رسه تو باید حتما بیای اصل کاری توهستی نفسمو بی صدا بیرون فرستادمو گفتم : هرچی شما بگید ..! عصر به همراه مینو جون دوباره راهیه مزون "تو"شدیم مینو که یه پیراهن خیلی شیک و پوشیده به رنگ سبز تیره خرید که مناسب سن و سالش بود و من با کمک و راهنمایی مینو جون و خانوم حکیمی یه پیراهن قرمز دونه اناری بلند برداشتم که استین های جذبی داشت با یقیه ی کج که یکی از سرشونه هام بیرون می افتاد پیراهن شال یا دوپیس نداشت پیش خودم فکر کردم لختی سرشونمو با موهای بلندم می تونم بپوشونم بعد از خرید یه راست به خونه رفتیم و اون شب بدون هیچ حرف خاصی بین من و پندار گذشت ***************************** -اماده شدی طهورا جون ؟ صدای مینو جون که از پایین پله ها به گوشم خورد در اتاقو باز کردمو از همون فاصله گفتم : بله الان می یام -اخرین نگاهمو تو اینه به خودم انداختم تو این پیراهن بلند سنم کمی بیشتر به نظر می رسید سعی کرده بودم ارایش زیادی نکنم چون نه از ارایش کردن سر در می اوردم نه اهل اینکارا بودم به نظر من هیچی به اندازه ی زیبایی خدا دادی نمی رسید فقط کمی رژسرخ زده بودم و رژگونه موها مو به صورت کج ریخته بودم و چون خود موهام فرداشت نیاز به بازی کردن زیاد باهاشون نبود یه سنجاق سری که گل قرمز رنگی داشت به سمتی که موهامو کج کرده بودم زدم شال حریرو پانچوی مشکیمو از رو تخت برداشتم ولی تنم نکرده بودم پایین پله ها که رسیدم مینو جون و فرید هم اماده و منتظر من بودن ته دلم دوست داشتم پندار هم با ما بیاد ولی تا الان که خبری ازش نشده بود مینو جون خیلی شیک شده بود با این که پا به سن گذاشته بود ولی هنوزم به ظاهرش اهمیت می داد مینو جون وقتی منو تو اون لباس دید کلی ذوق کرد و ازم تعریف نگام به نگاه فرید خورد اونم داشت منو برانداز می کرد وقتی دید متوجه نگاه خیره اشم خیلی راحت گفت : خیلی زیبا شدید امشب نگین مجلس شما می شید !!! خود فرید یه کت شلوار دودی تنش بود با پیراهن سفید و کرواتی به رنگ کتش لبخند زدمو گفتم : مرسی لطف دارید بعد هم رومو به سمت مینو جون کردمو گفتم : : نمی خواید راه بیافتیم ؟؟؟؟ مینو گفت : 5دقیقه دیگه بریم نمی دونم مینو منتظر چی بود ؟؟ بی خیال رفتم رو یکی از مبلها نشستم داشتم سگکک کفشمو درست می کردم که صدای پندار به گوشم خورد متعجب سرمو بالا گرفتم این کی اومده بود خونه؟؟؟/ ..وای چقدر خوشتیپ شده بود ؟؟؟ بلوز مشکی مات تنش بود با شلوار جین یه کت اسکاچ قهوه ای به سبک اسکاتلندی هم روش پوشیده بود با کفشهای چرمی قهوه ای ولی کروات نزده بود و صورتی کاملا برق افتاده و شیو شده و موهای که به صورت درهم ارایش شده بود نگاه پندار هم روی من بود وقتی منو دید یه لبخند رو لبش نشست ولی سریع جمع شد و جاشو به اخم کمرنگی داد من هم نگامو گرفتم ولی .........دلم براش خیلی تنگ شده بود   هنوزم نفهمیده بودم پندار کی اومده بود اصلا صداشو نشنیده بودم ...اون که گفته بود مایل نیست با ما تو این جشن بیاد پس چی شده بود که از موضع قبلیش خارج شده بود و میخواست همراه ما بیاد ...یادم باشه از مینو جون بپرسم مینو جون بلند گفت : خوب اینم از پندار بریم که کلی دیرمون شد می خواستیم راه بیافتیم که پندار به مینو جون گفت : مینو یه لحظه بیا فرید با صدای بلندی گفت : من تو حیاط منتظرتونم منم می خواستم مانتو و شالمو بپوشم ...! مینو جون به سمت پندار رفت نمی دونم پندار بهش چی گفت که مینو جون یه نگاه به من انداختو گفت : وا پندار کجاش بازه اخه ؟؟ تو که اینقدر بد دل نبودی پسرم پندار چنگی تو موهاش زدو گفت : ولی مینو خیلی تو چشمه مینو خیلی جدی گفت : تو چشم باشه ...مطمئن باش اگه گونی هم تنش می کرد بازم تو چشم بود ....پندار این موضوع به تو ربطی پیدا نمی کنه مگر این که ........ نگاه مینو به پندار یه طور خاصی شده بود پندار کلافه دستی تو موهای ارایش شده اش کردو گفت : مینو چی می گی ؟؟ مینو جون به پندار گفت : می دونم دلت بی عرضه است مینو جون اینو گفتو به سمت من اومد و گفت : بریم گلم ... تو ماشین فهمیدم پندار اینه ماشینو رو من زوم کرده چون هر بار که می خواستم جلو رو نگاه کنم چشم تو چشم پندار می شدم هنوزم با هم سر سنگین بودیم منم سیاست بی محلی کردن و پیش رفته بودم بیشتر پندار و فرید صحبت می کردن و من و مینو شنونده بودیم البته گه گاهی مینوهم چیزی می گفت به خونه سیما رسیدیم از بزرگی خونه خشکم زد شبیه قصر تو کتابا بود سعی کردم خیلی چشمم نچرخه و کمی موجه تر رفتار کنم با مینو جون قدمهامو هماهنگ کردم تا برسیم تو سالن مینو از خانواده ی سیما تعریف می کرد قبل از ورو به سالن اصلی مانتو و شالمون و به خانومی که اونجا ایستاده بود تحویل دادیم هنوز وارد نشده بودیم که دیدم پندار یه نگاه به لباس من انداخت و اخماش تو هم رفت یکمی از موهامو رو سرشونم انداختم تا زیاد جلب توجه نکنه دلم نمی خواست هی منو ببینه هی اخم کنه مینو جون اول از همه وارد شد منتظر بودم بقیه هم برن ولی فرید منو خطاب کردو گفت : پرنسس بفرمایید و یه تعظیم کوتاه کرد از کار فرید خجالت کشیدم ولی به روی خودم نیاوردم و داخل سالن شدم جمعیت زیادی از زن و مرد دیدم که همگی لباسهای فاخری تنشون بود پندار مارو راهنمایی کرد به سمت میز ی که مینو جون نشسته بود خدمتکارهای که لباس فرم سفیدی تنشون بود همه جوره ازمون پذییرایی کردن یه نیم ساعتی گذشته بود که فرید با خنده گفت : می گم مینو جون این سیما خانومتون شوهر داره ؟ می گم اگه نداره من می تونم جورشو بکشما !! من خندیدم و تو اون لحظه چشم تو چشم پندار شدم اونم خنده اش گرفته بود ولی سعی می کرد کنترلش کنه مینو خیلی راحت خندید و زد به شونه ی فریدو گفت : فرید هنوز این اخلاقو داری ..خجالت بکش پسر سیما 52سالشه جهت اطلاعت شوهرم داره فرید سرشو با تاسف تکون دادو گفت : حیف همیشه بد شانس بودم ....اینم نشد مینو جون گفت : اگه می خوای ازدواج کنی بگو خودم یه دختر خوب بهت معرفی کنم ؟ فرید لبخند خجولی زدو گفت : جدی زن عمو این کارو می کنید ؟ مینو جون گفت : اره ...پندار که زیر بار ازدواج نمی ره ..خوشحال می شم حداقل تو یکی سرو سامون بگیری فرید گفت : ممنون زن عمو فرید یه نگاه به من انداختو گفت : زن عمو جدی جدی اگه کسیو معرفی کنم زحمت خواستگاری رو برام می کشید مینو جون خیلی مشکوک گفت : کسی چشمتو گرفته اونم به این زودی فرید سرشو پایین انداختو گفت : چی بگم .... یه وقت های یهویی یه اتفاقای تو دل می افته دیگه من یکی که نفهمیدم فرید چی گفت ولی مینو جون خندید و گفت : فرید جان من که نفهمیدم چی گفتی ؟ فرید هم خندیدو گفت : خودمم نفهمیدم می خواستم جمعیت رقصندگان و ببینم که چشمام خورد به پندار اخم نداشت ولی حالت صورتش یه جور خاص بود مثل کسایی که حسرت دارن هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای سیما خانوم تو گوشم پیچید سرمو که چرخوندم دیدم سیماخانوم با یه دختر و پسر کنار میز ما ایستادن اروم از جام بلند شدم سیما خانوم با مینو جون داشت حرف می زد نگاهش به من افتاد خیلی اروم سلام دادم ....سیما خانوم دوباره با در اغوش گرفتن منو متعجب کرد ..! به دختر و پسر جوانی که همراهش بودن گفت : این دختر زیبا طهورا جون هستن و بعد یه اشاره به پسرش زدو گفت : همون دختر خانومی که گفتم تو مهمونیه مینو جان دیده بودمش سریع چشمم رفت سمت پندار وای پره های بینیش از شدت عصبی بودن باز و بسته می شد دستاشم مشت شده بودن اب دهنمو قورت دادم و نگاهم به دختره افتاد یه لباس کوتاه طلایی رنگ تنش بود موهاشو به رنگ قهوه ای در اورده بود با ارایش خیلی زیبایی که تو صورتش خودنمایی می کرد و اون پسر جوان هم کت و شلوار طوسی تیره تنش کرده بود با کروات طوسی که رگهای صورتی ملایم توش بود سیما خانوم به من گفت : این دخترم پریناز ...که تازه از فرانسه برگشته و این پسرم پدرام ... به هردوشون لبخند زدم فرید و پندار هم با پدرام دست دادن مینو جون خیلی گرم احوالات پریناز و جویا شد پریناز قیافه ی خاصی نداشت ولی به واسطه ی ارایشی که کرده بود خیلی تو چشم می یومد سریع به سمت پندار نگا ه کردم می خواستم ببینم به پریناز که خیلی هم لوند حرف می زد نگاه می کنه یا نه /// که دیدم مثل پسرای خوب داره یه طرف دیگه رو تماشا می کنه سرمو که چرخوندم نگاهم قفل دو چشم قهو ه ای روشن شد پدرام بود که خیره نگاهم می کرد .. تا دید نگاش می کنم یه لبخند زد ....... سرمو انداختم پایین و جواب لبخندشو ندادم سیما خانوم کمی که کنار ما نشست به بهانه ی سر زدن به دیگران از کنار ما بلند شد پریناز هم به هوای رقص میز مار و ترک کرد فقط مونده بود پدرام که نمی دونستم اون می خواد به چه بهانه ای ما رو ترک کنه ؟؟؟؟؟ پدرام و فرید گرم صحبت بودن که پریناز سرو کله اش پیدا شد یه راست سمت پدرام رفت و گفت : پدرام مامان کارت داره تو دلم گفتم : خدا رو شکر بهانه ی این یکی هم جور شد فرید رو کرد سمت پندار و گفت : چیه مثل پیر پسرا نشستی اینجا بیا بریم وسط مینو جون هم رو کرد سمت ما گفت : خوب شما هم جونید بلند شید یه چرخی بزنید پندار گفت : بی خیال مینو ...حالا فرید یه چیزی گفت مینو گفت : هرجور که دوست دارید من برم دستمو بشورم و بیام فرید هم پاشد و گفت : منم می رم به قول مینو یه چرخی بزنم پندار پوزخندی زدو گفت : فرید به پا زیاد نچرخی سرگیجه بگیری
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#17
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۰ عصر
با رفتن مینوو فرید .... پندار سریع گفت : چته طهورا ؟؟؟/چی شده که منو حتی لایق صحبت کردن هم نمی دونی ؟ به پندار نگاه کردم ولی قسم خورده بودم کمی ادبش کنم بدون جواب دادن رومو سمت دیگه ای چرخوندم نگاه به جمعیت در حال رقص کردم چند باری پندار صدام کرد که بی نتیجه موند متوجه پدرام شدم که به من نگاه می کرد یاد حرف عسل و نیلو افتادم که می گفتن پسر خوبیه ولی خیلی مامانیه راستم می گفتن هر جا سیما خانوم می رفت اینم مثل جوجه اردک دنبالش بود پدرام به سمت من قدم برداشت هنوز سر میز ما نرسیده بود که پندار خیلی عصبانی به من گفت : این مرتیکه داره می یاد این سمت حتما ازت می خواد باهاش برقصی ...طهورا بری کشتمت اینقدر با غیض حرف می زد که ترسیدم ....ولی به ثانیه نکشیده بود که تودلم گفتم : برای این که لجشو در بیارم حتما می رم فقط خدا کنه ازم تقاضا ی رقص کنه ... حدس پندار درست از اب در اومد و پدرام در کمال ادب از من تقاضای رقص و کرد بی فکر بلند شد م و با پدرام وارد پیست رقص شدیم خدا رو شکر رقص دو نفره نبود یکمی جلو همدیگه اروم مشغول رقص شدیم پدرام مشغول حرف زدن شد و گفت : مادرم از شما خیلی تعریف کرده بود از زیبایی و متانتون انقدر از شما تعریف کرده بود که دوست داشتم به یه بهانه بیام منزل مینو خانوم به پدرام نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم و گفتم : نظر لطف سیما خانومه پدرام گفت : لطف نبود من تو همین یه برخورد فهمیدم که شما چقدر خانوم و باوقار هستید پدرام سرشو پایین انداخت و گفت : طهورا خانوم اگه اجازه بدید دوست دارم بیشتر با هم اشنا بشیم البته سوءتفاهم پیش نیاد منظورم اشنایی بیشتر زیر نظر خانواده هاست حقیقتش این که من خیلی ازتون خوشم اومده   خوب به پدرام نگاه کردم دلم نمی خواست بچه بازی در بیارم و خجالت بکشم خیلی عادی گفتم : ممنون از حسن نیتتون اجازه بدید در مورد پیشنهادتون کمی فکر کنم خبرشو از طریق مینو جون بهتون اطلاع می دم برق رضایت تو چشمای پدرام دیده می شد لبخند زدو به گرمی گفت : مرسی طهورا ....ببخشید طهورا خانوم   اهنگ که تموم شد به همراه پدرام که هنوز لبخند رو لباش داشت به سمت میزی که نشسته بودیم حرکت کردیم   وقتی رسیدیم خود پدرام صندلی مبله منو عقب کشید تا بشینم یکمی معذب شده بودم پدرام به من گفت : طهورا خانوم منتظر جوابتون هستم امید وارم جواب مساعد بدید وقتی رسیدیم خود پدرام صندلی مبله منو عقب کشید تا بشینم یکمی معذب شده بودم پدرام به من گفت : طهورا خانوم منتظر جوابتون هستم امید وارم جواب مساعد بدید .. سری تکون دادم و گفتم : فکر می کنم   نگام افتاد به دو تا تیله ی وحشتناک عصبی دیگه به اخم و تخم پندار عادت کرده بودم وبرام جای تعجب نداشت   ولی این اخم و این نگاه بند بند وجودمو به لرزه می نداخت تا به حال اینجوری ندیده بودمش   پندار دندوناشو بهم فشار می داد معلوم بود به زور جلوی خودشو گرفته باخشم گفت : پس رفتی و با این بچه سوسول رقصیدی .....حالا منتظر عواقبش بمون   خیلی ترسیده بودم ولی از اونجای که نمی تونم جلوی زبونم بگیرم گفتم : اره رقصیدم گناه نکردم تازه اگه گناهی هم باشه پای من نوشته می شه تو چرا ناراحتی ؟ در ضمن جناب سرهنگ من فقط مهمان شما هستم حقی به من ندارید .....! خیره تو چشمای پندار موندم شاید منتظر عکس العملش بودم پندار با لبخند حرصی گفت : باشه پس حقی به تو ندارم !!! جوابی ندادم نمی خواستم بیشتر از این حرص بخوره فعلا بسش بود ....! زمان سرو شام پدرام بصورت خیلی ضایع به من سرویس می داد جوری که فرید هم با اخم بهم گفت : طهوراخبریه ؟ من گفتم : نه خبری نیست ...! ولی انگاری فرید زیاد باورش نشد چون یه بار که پدرام برام نوشیدنی اورد فرید خیلی جدی و دلخور گفت : پدرام جان فکر نمی کنی با وجود منو پندار نیازی نباشه شما زحمت پذیرایی کردن از طهورا رو به عهده بگیرید پدرام خیلی جا خورد و به من نگاه کرد سرمو انداختم پایین عجب شب نحسی بود امشب پندار که کلا فقط با چشماش برام خط و نشون می کشید حالا انگار چه گناه بزرگ و نابخشودنی کردم ...! فرید هم پا گذاشته بود جا پای پندار اون دیگه چرا اخم داره فکر کنم هردو این اخمو از پدارشون به ارث برده بودن تو مسیر برگشت هر کی تو عوالم خودش سیر می کرد فقط هر از گاهی چشمهای دلخور فرید و نگاههای عصبی فرید من و مهمون می کرد .............. وقتی رسیدیم فرید سریع گفت : من می رم یه دوش بگیرم و بخوابم منم با یه شب بخیر وارد اتاقم شدم لباسمو عوض کردم صدای شر شر اب هم اومد معلوم بود فرید رفت تا دوش بگیره به پدرام فکر می کردم پسر بدی به نظر نمی رسید ولی زیادی شخصیت ضعیفی داشت هرچند من اصلا در مورد پیشنهادش نمی خواستم فکر کنم تو مهمونی چون نمی خواستم به شخصیتش بر بخوره گفتم فکر می کنم قلب من کاروانسرا نیست هرکی از راه رسید بگم بفرما ......... از صدای بلند پندار از افکارم دور شدم   صدای پندار با صدای شرشر اب قاطی شده بود درست نمی تونستم بشنوم اروم در اتاقمو باز کردم صدای پندار واضح تر شد   -مادرمن اون اومده بود مهمونی چه دلیلی داره بخواد به ناموس خونه ی من نظر داشته باشه ؟   صدای مینو رو شنیدم انگار اونم کلافه بود که گفت : پندار چرا داری شلوغش می کنی بدبخت حرف بدی نزده   از طهورا خوشش اومد و گفت یه جلسه بزاریم تا پدرام و طهورا بیشتر با هم اشنا بشن   پندار گفت : اخه مینو مگه این دختر اومده اینجا تا براش شوهر پیدا کنید ؟   -باز که حرف خودتو می زنی ...! عیبش کجاست پسر خوب سیما دیدتش خوشش اومده حالا چه تو مهمونی چه تو عزا بالاخره دخترو یه جا می بینن که می رن خواستگاریش خدا رو شکر انقدر خود طهورا خانومه و باوقار که پدرام با یک بار دیدنش درخواست داده   -پندار کلافه گفت : غلط کرده مرتیکه ی ناموس دزد مینو جون جواب داد : پندار می فهمی چی می گی ؟ ناموس کیه دزدییده ؟؟ صدای پندار اروم شده بود گفت : مادر من عزیز من خواهش می کنم باهاش تماس بگیرو بگو جواب طهورا منفیه قال قضیه رو بکن - مگه می شه ؟؟/ چه حرفا می زنی پندار من سر خود بگم طهورا گفته نمی خواد ازدواج کنه اگه ی وقتی طهورا بفهمه چی ؟ نمی گه چرا بدون مشورت با من جواب دادید ؟ -مینو به طهورا گفتی نگفتیا ؟ بخدا اگه بهش چیزی بگی ازت می رنجم ..! -مینو سکوت کرده بود ولی بعد از چند لحظه گفت : پندار چرا اینقدر مخالف این موضوع هستی نکنه ..... پندار سریع وسط حرف مینو جون افتادو گفت : چی می گی مینو .........برو بخواب مادر من تو هم خسته ای / سکوت همه جاروگرفته بود فقط صدای اب می یومد مینو اروم گفت : پندار من تو رو بدنیا اوردم و بزرگت کردم از نگاهت خیلی چیزها رو می خونم فقط تردید تو نمی فهمم باشه چیزی بهم نگو ........شب بخیر دیگه صبر نکردم وارد اتاق خودم شدم و رفتم رو تخت نشستم همه جور فکر تو سرم اومده بود نگاه پندار چجوری می تونم برای خودم تفسیر کنم ؟؟ یعنی من اشتباه برداشت کرده بودم اگه من و دوست داره پس چرا چیزی نمی گه ؟ اگه براش مهم نیستم پس چرا رو من تعصب داره   سرمو بلند کردمو و گفتم : خدایا .......! تو افکار خودم بودم که خوابیدم چشمهامو باز کردم و وبه نور صبحگاهی که روی پتوم افتاده بود خیره شدم... حوادث دیشب مثل فیلم جلوی چشمام ظاهر شد...رقصیدن با پدرام...اخم وعصبانیت پندار وقیافه در هم فرید...این یکی نمیدونم چه اش شده بود؟احساس میکردم توجهات خاصی بهم میکنه...خدایا تو این همه گرفتاری اینو دیگه کجای دلم بذارم.......حرفهای دیشب پندار با مینو جون .......از وقتی از مهمونی برگشتیم خونه پندار نگاهی هم به طرفم نکرد...با مینو جون وفرید حرف میزد ولی حتی نگاهی هم به من نکرد.....در واقع کاملا منو ندید گرفت...فرید هم یکجورایی انگار دلخور بود..........   در حالی که از روی تخت پایین میومدم با حالتی عصبی فکر کردم....خدایا خسته شدم...پس چرا همه چیز جور دیگه ای شده...انگار دیگه هیچ چیز تحت کنترلم نبود....نه اتفاقات دور وبرم ونه احساسات درونیم.......   فکر کردم اول باید تکلیفمو با دلم روشن کنم....به کنار پنجره رفتم وبه حیاط ذل زدم.....خوب این کاملا معلوم بود که من پندار رو دوست دارم وهیچ مردی هم نمیتونست جای اونو تو قلبم بگیره........   هرچند پندار به نظر نمیومد که اینطور باشه...لعنتی...اگر دوستم داری خوب چرا نمیگی؟نکنه منتظری اول من بیام بهت بگم.....؟   نفس عمیقی کشیدم...من پندار رو دوست دارم...حتی اگر اون منو نخواد...پس نمیتونم به هیچ مرد دیگه ای توجه نشون بدم...نه دلم میخواد ونه میتونم که مثل بچه ها لج ولجبازی کنم...پس بهتره که هم به پدرام جواب منفی بدم وهم با رفتارم به فرید بفهمونم که نمیتونم علاقه از جنسی که اون میخواد بهش داشته باشم..... قدم بعدی ترمیم رابطه داغونم با جناب سرهنگ دوست داشتنیم بود...میدونستم که دیشب بدجور عصبیش کردم وغرورش رو زخم زدم...   پس بهتره امروز مثل یک دختر خوب وحرف گوش کن هر چی گفت باهاش لج نکنم واز دلش دربیارم....... با این فکر انگار انرژی گرفتم...به سمت کمدم رفتم وشلوار جین راسته امو پوشیدم با پولیور سبک بافت سفیدم...خیلی دوستش داشتم چون هم سبک ونرم بود وهم قالب اندامم وظرافت وباریکی کمرمو به زیبایی نشون میداد... موهای بلندمو هم که هنوز فر بود...بردم از بالا بستم....بعد از اینکه از دستشویی بیرون اومدم وکسی رو بالا ندیدم...ارایش خفیفی کردم در حد مداد کمرنگ ابی بالای چشمهام وبرق لب صورتی ملایم....   روفرشیهای سفیدمو هم پام کرد وبا یک تصمیم انی از پله ها سرازیر شدم پایین...اونقدر با سرعت رفتم که پایین پله ها محکم به پندار خوردم که داشت بالا میرفت...از ترس افتادن چنگ انداختم وبازوشو گرفتم واون هم برای جلوگیری از افتادن من دستشو دور کمرم حلقه کرد...در حالی که نفس نفس میزدم از اغوشش بیرون امدم ولبخند خوشگلی به روش زدم وصبح بخیر گفتم.....   برق تعجب رو تو چشماش دیدم...اما بعد ابروهاشو تو هم کشید وبا اخم غلیظی بهم صبح بخیر گفت وبدون حرف یا نگاه دیگه ای از پله ها بالا رفت... دردی رو تو قلبم حس کردم....پندار دوباره تبدیل شده بود به همون سرهنگ بد اخلاق روزهای اول...تمام نشاط صبحمو از دست دادم وبا لبهایی اویزون وارد اشپزخونه شدم.....   تو اشپزخونه مینو جون مشغول اشپزی بود و با فرید که رو صندلی اشپزخونه نشسته بود صحبت میکرد...با بی حوصلگی سلام وصبح بخیری گفتم ونشستم...مینو جون وفرید با خوشرویی جوابم رو دادند وبا عذر خواهی از این که منتظرم نشدند...برای صبحونه...چون نمیخواستند از خواب بیدارم کنند اجازه داده بودند که تا هر موقع که میخوام بخوابم... بعد از خوردن صبحانه در نهایت بی میلی در حال جمع کردن میز ومرتب کردنش بودم که فرید رو کرد به من وگفت...معذرت میخوام طهورا میتونم ازت بپرسم که چرا ادامه تحصیل ندادی؟تو کنکور موفق نشدی؟یااز درس خوندن خوشت نمیاد؟در حالی که داشتم در یخچال رو باز میکردم جواب دادم...هیچ کدوم.... فرید با تعجب ادامه داد..پس چرا ادامه ندادی؟با من ومن در حالی که به مینو جون نگاه میکردم گفتم...خوب جونکه....چون من .................... در حالی که به جوابی که میخواستم بدم فکر میکردم که چطور بگم که حس ترحم فرید برانگیخته نشه وسوالات بیشتری نپرسه.....صدای بم پندار رو شنیدم.....چون که شرایطش رو نداشته .....فرید..حالا هم اگر میخواهی با من بیایی بیرون زودتر برو حاضر شو..چون من بیرون کار کوچیکی دارم که باید انجام بدم ودر حالی که از زیر ابروهای درهمش نگاه کوتاهی به من میکرد ادامه داد فکر کنم بهتر با من بیایی چون من 2/3 ساعتی نیستم وممکنه حوصله ات سر بره فرید در حالی که دو دل همچنان رو صندلی نشسته بود   به من نگاهی کرد وبا خوشرویی گفت مهم نیست به چه دلیل ولی اگر مایل باشی میتونیم در مورد درس وادامه تحصیل شب مفصلا صحبت کنیم.....ودر حال بلند شدن ادامه داد...البته بعد از رفتن مهمونها....واز اشپزخون بیرون رفت....پندار در حالی که پوزخند کوچیکی روی لباش بود بدون نگاه کردن به من به مادرش گفت...ماداریم میریم...خریدی یا کاری داشتی تماس بگیر....واز اشپزخونه خارج شد....مینو جون بعد از گفتن به سلامت بلند گفت فقط مادر زودتر برگردیدها....اخلاق دایی وزن داییتو که میدونی....از مینو جون پرسیدم ببخشید مهمون دارید مینو جون....در حالی که داشت قابلمه غذا رو چک میکرد گفت...اره عزیزم داداشمینا ناهار میان اینجا خانوم برادرم صبح زنگ زد وگفت نمیدونم کی میخوان بفهمن که ادم برای جایی رفتن زودتر زخبر میده......خوبه همه چیز تو خونه داشتم....امروز هم که جمعه است وپندار هم خونه است.....با لبخند گفتم اشکالی نداره من کمکتون میکنم کارها زودتر تموم بشه.....وبعد هردو دست بکار تمیز کزدن خونه ومهیا کردن وسایل پذیرایی ناهار وسالاد....دیگه ظهر که شد واقعا نا نداشتم رفتم بالا تا مردها نیومده دوشی گرفتم وکمی استراحت کردم....بعر از خشک کردن موهام بلوز وشلوار سفید ومشکی ام رو در اوردم تا بپوشم بلوز شومیز سفید با شلوار فاق کوتاه سیاه وجلیقه تزئینی روش که بند جلیقه پشت گردن دکمه میخورد.... شیک وساده با توجه به حضور اسما لوس واز خود راضی اصلا نمی خواستم بد تیپ جلوه کنم به اندازه کافی اداهاشو در رابطه با تحصیلات گرانقدرش تحمل   میکردم...موهامو هم مثل همیشه بالا بستم وسفت کشیدم تا چشمام کشیده تر به نظر بیاد با یک ارایش ساده ونا محسوس رفتم پایین پیش مینو جون....مینو جون با اون ذات مهربون وشیرینش با دیدن من لبخندی زد وگفت...ماشالله بزنم به تخته هر چی میپوشی بهت میاد....هر چی ساده تر باشی انگار بیشتر تو چشمی.....بیچاره پندار دیشب فکر میکرد از لباس که اینجوری میدرخشی...دیگه نمیدونست گونی هم بپیچی دورت خوشگلی.....در حالی که میخندیدم وازش تشکر میکردم زنگ خونه به صدا در اومد مردها هم اومدند...مینو جون بیرون رفت ولی من همونجا موندم وصداشونو شنیدم که برای تعویض لباس ودوش گرفتن بالا رفتند... نیم ساعت بعد هردو اراسته وشیک پایین اومدند...همزمان بازم صدای زنگ امد ومهمانهای گرامی نزول اجلال فرمودند...بعد از اینکه سلام واحوال پرسیها تمام شد در حالی که سینی چای رو دست گرفته بودم وارد پذیرایی شدم وسلام کردم....   با ورودم با عکس العمل های متفاوتی روبه رو شدم اولین شخصی که به چشمم اومد وچای تعارفش کردم...برادر مینو جون بود مرد جا افتاده با موهای جو گندمی که از مینو جون کوچکتر به نظر می امد...دایی عزیز با کنجکاوی وتحسین نگاهم کرد واز مینو پرسید...خواهر جون معرفی نمیکنی خانوم رو؟...مینو جون با لبخند گفت...داداش طهورا اجان ز دوستان خانوادگی هستند...بعد از تعارف به زن دایی ودختر نازنینش با سینی چای به سمت فرید رفتم وبا لبخندی که فرید بهم زد منم لبخندشو پاسخ دادم وبه سمت پندار رفتم....وای...بازم مثل همیشه بوی عطرش تو بینیم پیچید ومنو برد تو رویا....پندار نگاه عمیقی بهم کرد وبعد...دوباره اون ابروهاش بهم گره خورد...... خدا میخواستم جیغ بزنم...اخه چرا این مرد اینقدر سرسخت وکله شقه....خیلی خوب....حالا نشونت میدم جناب...... حالا برای من تاقچه بالا میذاری....پس بچرخ تا بچرخیم.....   قبل از غذا به صحبتهای متفرقه گذشت....وپندار هم سرش به حرف زدن با اسما جون گرم بود   وگاهی هم زیر چشمی نگاهی به من وفرید میکرد که غرق صحبت در مورد ورزش تیز اندازی وامریکا بودیم....غذا هم به همین شکل خورده شد اما زیر چشم میدیدم که پندار رفته رفته داره کلافه میشه...اینو از دست کشیدن دائم به موهاش میفهمیدم....بعد از جمع کردن میز توسط من ومینو جون وکمک فرید که البته زن دایی ودخترش ماشالله دست به سیاه وسفید نزدند همگی نشستند تو پذیرایی ومشغول چای ومیوه شدند.....اما من که واقعا حوصله ام سر رفته بود رفتم حیاط....   قبلا گوشه حیاط توپ والیبالی دیده بودم که معلوم بود مدتهاست کسی باهاش بازی نکرده...مدتی بود اجازه رفتن به باشگاه تیر اندازی رو نداشتم وهمینطور بیرون رفتن از خونه بدجور دلم میخواست ورزش کنم وتحرک بدنی داشته باشم.....توپ رو برداشتم وکوبیدم به زمین....ودوباره ودوباره زدم تو سر توپ...چنان غرق لذت بردن از توپ بازیم بودم که متوجه نشدم کسی مدتهاست داره تماشام میکنه.....با صدای خنده فرید به عقب برگشتم....وقتی دید نگاهش میکنم گفت...خوب داری سر خودت رو گرم میکنی....شونه ای بالا انداختم و جواب دادم از عصر جمعه متنفرم...بلاخره باید یکجور سر خودمو گرم کنم...با هم روی پله های تراس نشستیم...با لبخند مهربونی پرسید...چرا از عصر جمعه متنفری؟..به درخت تقریبا لخت باغچه خیره شدم وگفتم....چون منو یاد برادرم می اندازه...یاد خانواده ام.....وعصر های جمعه ای که همیشه با خنده وشادی میگذشت وهیچ وقت کسل کننده نبود ومن ازش متنفر نبودم....میتونم بپرسم چه اتفاقی براشون افتاده؟....نگاهش کردم وگفتم...یعنی میخواهی بگی پندار ومینو جون چیزی بهت نگفتند....   راستشو بخواهی ..نه...پندار گفت که فوت کردند وتو در حال حاضر مهمانشون هستی....از توجه وراز داریش لبخندی به لبم نشست....اتفاقات تلخ خانوادگیم رو براش تعریف کردم...معلوم بود خیلی جا خورده ومتاسف شده....وقتی سکوت کردم وحال به هم ریختمو دید توپ رو برداشت وبرای عوض کردن حال وهوام گفت با یه دست والیبال چطوری ؟... خندیدم وگفتم موافقم...دوتایی شروع کردیم به بازی وخندیدن....از صدای خنده ما پندار واسما هم اومدند تو حیاط....فرید با خنده پرسید.....با یکدست والیبال چطوری سرهنگ؟هنوز هم مثل قدیم بی رقیبی؟یا پشت میز نشینی تنبلت کرده....نگاه ه زیر چشمی به قد وهیکل مردونه واستوارش کردم وتو دلم گفتم...قربون همه پشت میز نشینها اگه اینطوریند.....   این که همه اندامش فیته......پندار با خنده گفت برو پسر میدونی که حریفم نمیشی پس کری نخون.....فرید جواب داد..خیلی خوب مسابقه میدیم...چهار نفره...البته اگر اسما خانم بازی کنند....اسما چرخی به گردنش داد وبا ناز گفت....به شرطی که با پندار تو یک گروه باشم....اخه پندار منو خوب میشناسه وضعفهامو پوشش میده   پندار کلافه پوفی کرد که باعث خنده فرید وپوز خند من شد...یعنی به معنای واقعی کلمه اویزون بود این دختر....همیشه حالم بهم میخورد از اینجور دخترها که ضعفهاشون رو دستاویزی میکردند برای نزدیکی واویزون شدن به مردها تعجب کردم که پندار چطور تحملش میکنه.....حتما برای تحریک حس حسادت من هیچی بهش نمیگفت وباهاش راه میومد...از حق نگذریم بعضی مواقع موفق هم بود...چون به حدی از حرکات جلف این دختر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#18
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۱ عصر
عصبی میشدم که میخواستم بزنم تو گوشش....بازی شروع شد   من وفرید هر دو خوب بازی میکردیم اما پندار واقعا عالی بود...سرویسهایی که میزد...وسرعتش تو ضربه زدن به توپ هر دو مارو از نفس انداخته بود...حتی با وجودی که هم تیمی دست وپا چلفتی مثل اسما داشت   پندار به حدی غرق در بازی بود که عشوه ها ی اسما رو نمیدید...اسما هم که اینطور دید تو یک سرویس از طرف ما عمدا خودش رو انداخت سمت پندار وتقریبا روش...که این کارش باعث شد پندار بره عقب وحواسش از توپ پرت بشه که این فرصت خوبی برای گرفتن امتیاز به نفع ما بود   من وفرید خندیدیم وفرید کف دستشو به نشونه موفقیت بلند کرد سمت من ومن هم محکم زدم کف دستش   فکر کنم این کار ما پندار رو به شدت عصبی کرد...چون دیگه نتونست ظاهر سازی کنه وبا عصبانیت به اسما گفت...اگه نمیتونی بازی کنی برو بشین اسما میدونی چندتا امتیاز واگذار کردیم...؟   اسما هم که دید خیلی ضایع شده گفت...اره من خسته شدم میرم تو خونه...فکر کنم دیگه باید بریم...میرم حاضر شم..بعد از رفتن اسما ما شروع کردیم دوباره به بازی....این سری پندار   از زور عصبانیت چنان سرویسی به سمت من زد که وقتی برای گرفتن توپ شیرجه رفتم پام گرفت به لبه باغچه ومحکم خوردم زمین...اخم بلند شد...پندار وفرید وحشت زده اومدند سمتم...صدای نگران پندار رو شنیدم...طهورا ..حالت خوبه؟چیزیت شده؟ با ناله گفتم نه...فقط پشتم ومچ پام درد میکنه....فرید کمکم کرد که بلند بشم....همون موقع خانواده دایی هم که عزم رفتن کرده بودند اومدند تو حیاط...سر جام ایستادم ونگذاشتم متوجه بشند که اسیب دیدم...همه مشغول خداحافظی شدند..منم خداحافظی سریعی کردم ومینو جون وپندار برای بدرقه تا دم در رفتن با کمک فرید یواش یواش تا دم پله ها اومدم...ولی هر کاری کردم نونستم بالا برم...فرید که دید نمیتونم اروم کنار گوشم زمزمه کرد صبر کن الان بلندت میکنم.....ودولا شد تا دستشو بندازه زیر زانوم...که صدای پندار رو شنیدم.....صبر کن فرید...خودم بلندش میکنم...   وبدون حرف دیگه ای یک دستشو انداخت زیر زانوم ودست دیگه اش رو دور شونه هام ومثل پر کاه بلندم کرد ومحکم تو اغوشش گرفت.. بوی عطرش وگرمای بدنش از یکطرف مدهوشم میکرد...واز طرف دیگه از مینو جون وفرید خجالت میکشیدم..منو برد تو سالن واروم گذاشت رو مبل...بهم گفت...تکون نخور الان میام..   مینو جون با نگرانی اومد کنارم اروم شلوارمو تا زد...مچ پام کمی قرمز ومتورم شده بود ودرد چندانی نداشت...پندار با یک لگن کوچیک اب گرم وحوله اومد نشست زمین مینو جون برای اوردن بانداژ وپماد رفت اشپزخونه...فرید هم روی مبل نشسته بود وبی حرف مارو نگاه میکرد...ابروهاش کمی تو هم بود انگار موضوعی فکرشو مشغول کرده بود.. پندار اروم شروع به ماساژ پام کرد...گرمای دستش باعث شد تا دمای بدن من هم بزنه بالا...نمیدونم چه مرگم شده بود...مینو جون با پماد وبانداژ برگشت ودر حالی که به دست پندار میداد نگران گفت....پسرم نکنه مو برداشته باشه یا شکسته باشه...ببریمش بیمارستان؟   پندار گفت ...نه مادر من یک ضربدیدگی خفیفه...بعد رو کرد به من وپرسید دردت شدیده؟   سرم رو تکون دادم وگفتم...نه...فقط کمی درد میکنه...بعد از کمی ماساژ دادن با ولرم وپماد...پامو با باند کشی بست..ویک عسلی کوتاه زیر پام گذاشت وبرای شستن دستاش رفت...کمی بعد مینو جون با سینی چای برگشت وپندار هم اومد وکنار فرید نشست...زد به پشتشو گفت خوب پسر عمو تعریف کن...فرید هم با خنده وکنایه گفت تعریفی ها پیش شماست اقا دکتر...نمیدونستم پزشکی هم خوندی....   پندار در حالی که با لبخند نگاه من میکرد جواب داد...بلاخره اقتضای شغلم اینه که از همه چیز سر در بیارم دیگه... فرید در حالی که مشغول صحبت با مینو جون وفرید بود...از من پرسید راستی طهورا قرار بود راجع ب ادامه تحصیلت صحبت کنیم...واقعا مایل به انجامش هستی....نگاهمو به پندار دوختم وگفتم ...اره..دوست دارم...ولی اول کار نیمه تمومی دارم که باید انجام بدم بعد اگر خدا خواست چرا که نه؟ فرید گفت...اگه بخواهی من حاضرم تو درسها کمکت کنم...یا حتی میتونی پذیرش بگیری وبری پیش داییت برای ادامه تحصیل....فرید دورنمای جالبی نشونم داد...حقیقتشو بگم کمی وسوسه شدم....جواب دادم روش فکر میکنم...بعد از رویمبل بلند شدم وگفتم...پام خیلی بهتره میرم بخوابم...با اجازه...شب بخیری گفتم واروم اروم از پله ها بالا رفتم..... وقتی فرید به من پیشنهاد کمک تو درس خوندن رو کرد خیلی خوشحال شدم چشمامو بستم وخاطره ای قدیمی توی ذهنم جون گرفت...صدای بابا که میگفت.سر به سرش نگذار طاها.من مطمئنم که طهورا همین سال اول کنکور قبول میشه....وخنده بلند طاها..بابا جون کدوم کنکور...طهورا اول واخر باید بره بچه داری کنه..درس به چه دردش میخوره اخه؟..میدونستم که شوخی میکنه اما جیغ کشیدم.بابااااااااا...ببین طاهارو...وخنده مامان که گفت اگه دختر منه که هم تو تحصیل وهم زندگی بهترینه...طهورا میره دانشگاه اون هم تو بهترین رشته....تو هم به جای این که اینقدر موش بدوونی بلند شو برو به کارت برسه بچه................................ اشک پشت پلکم جمع شده بود چشمهامو باز کردم وگفتم خیلی خوشحال میشم...چون چند ساله که از درس ویادگیری دور بودم ومیدونم که قطعا به کمک احتیاج دارم......فرید هم با لبخند گفت..حتما موفق میشی میتونم کمکت کنم که از بهترین دانشگاه کالیفرنیا پذیرش بگیری..میتونی بری پیش داییت واونجا ادامه بدی من هم اونجام وهمیشه میتونی رو کمکم حساب کنی..... سکوت کردم...ادامه تحصیل تو امریکا...پیشنهاد وسوسه انگیزی بود...اما..اما..در اونصورت باید از تمام علایقم وکسایی که دوستشون دارم دور بشم...پندار..دیگه نمیتونم پندار رو ببینم...یک لحظه نفسم از ندیدن پندار بند اومد....وای نه خدایا..من میمیرم اگه نبینمش...حتی اگر اون منو نخواد... نفس عمیقی کشیدم وبه فرید گفتم روش فکر میکنم...سرمو چرخوندم سمت پندار...خدای من...این چرا اینطوری نگاه من میکنه؟از نگاهش اتیش میبارید دستانش به حدی دسته مبل رو فشار داده بود که تمام بند انگشتانش سفید شده بود.....از ترسم سریع رومو ازش گرفتم....اعتراف میکنم که ازش میترسیدم مواقعی که عصبانی میشد اون هم به این شدت واقعا وحشتناک میشد...طوری که با تمام جسارتی که تو خودم سراغ داشتم هم ازش میترسیدم.... همونطور که داشتم به صحبتهای مینو جون وفرید گوش میدادم از گوشه چشم دیدم که بلند شد وبه حیاط رفت.... دلم میخواست که میتونستم دنبالش برم..دستشو بگیرم..تو چشمای جذابش نگاه کنم وبگم من دوست دارم حتی اگر تو حسی به من نداشته باشی...برای من کافیه تو هوایی نفس بکشم که بدونم تو هم توش نفس میکشی.... اما نمیشد...غرورم..تنها چیزی که برام باقی مونده بود نمیگذاشت...چون هنوز از احساسش مطمئن نبودم...میترسیدم اعتراف کنم واون با اون ابروهای گره خورده نگاه تمسخر امیزی بهم بندازه....در اون صورت من میمردم...فکرش هم لرز به تنم انداخت..از جام بلند شدم وبا گفتن شب بخیر از پله ها بالا رفتم...بعد از این که مسواک زدم رفتم تو اتاقم در حالی که بدنم رو کرم میزدم به رفتارهای دو گانه پندار فکر کردم...... میدونستم که حسی بهم داره...ولی نمیدونستم که این حس چقدر قویه....لعنتی...دحرف بزن دیگه...نمیبینی که چه مشتاق نگاهت میکنم.....نمی بینی کوتاه اومدم ....بابا نمی خواد ازم عذر خواهی کنی ...! به تصویر خودم تو ایینه خیره شدم واز زیبایی خودم برای اولین بار غرق لذت وشادی شدم پوست صاف وشفافم...چشمهای درشت ابی ومژه های بلند وفر..موهای زیبای بلوند...خنده ام گرفت...بیخود نیست که هر جا میرم نگاه زن ومرد روم خیره میمونه....واین چقدر پندار رو عصبی میکنه...لبخندم وسیعتر شد.....رو به تصویر تو اینه گفتم چقدر زود متوجه این مسئله شدی عزیزم ..واقعا باهوشی.......در همون حال تاپ مشکی لطیفمو همراه با شلوار ستش پوشیدم....تابی به موهای بلندم دادم وروشونه هام ریختم وزیر لحاف گرمم فرو رفتم.......................................... .................................. نفس نفس زنون از خواب پریدم...خدایا این چه خواب مزخرفی بود که دیدم...رو تختم نشستم وبه ساعت نگاه کردم...2 نصفه شب بود...به خوابم فکر کردم..داشتم میدویدم وکسی به دنبالم بود...نمیدونم کی بود؟..ولی خنده های چندش اورش میگفت که نیت خوبی نداره...میدویدم وپندار رو صدا میکردم..از شدت فریاد های بی صدایی که کشیده بودم...گلوم خشک شده بود وقلبم بی تاب میزد.......پندار رو دیدم به سمتش دویدم وتو اغوش گرفتمش ولی با خنده های مرد نگاهش کردم...خدای من اتابک بود....... از تخت پایین اومدم برای این که خوابمو فراموش کنم وابی به گلوی خشکیدم برسونم اروم بیرون رفتم...تو هال طبقه پایین مثل همیشه اباژور کوچکی روشن بود...از پله ها سرازیر شدم...تازه پایین بود که دیدم هنوز با لباس خوابم...... ولی اصلا حوصله نداشتم برگردم......اروم وبی صدا به سمت اشپزخونه رفتم لیوانی اب ریختم وبه داد گلوی خشکیده ام رسیدم....... احساس سرما کردم....به نظرم اومد پرده اشپزخونه از باد حرکت میکنه.....به سمتش رفتم ودیدم در اشپزخونه بازه...کمی ترسیدم...نکنه بازم کسی وارد خونه شده....ولی بعد با فکر حضور دوتا مرد تو خونه احساس دلگرمی کردم واروم وارد تراس کوچیک قسمت شرقی حیاط شدم که راه مستقیمش از اشپزخونه بود....وارد تراس شدم...واز باد ملایمی که میوزید به خودم لرزیدم....سایه کسی رو دیدم که تو تاریکی روی صندلی حصیری نشسته بود وپاهایش رو به سمت جلو کشیده بود....تو نور کمی که از اشپزخونه میتابید پندار رو تشخیص دادم.... اروم چرخی زدم تا برگردم....که صداشو شنیدم.....صبر کن ..ایستادم وبه سمتش برگشتم......پندار به ارومی از رو صندلی بلند شد وبه سمتم اومد....با چشمهای خسته وقرمز بهم خیره شد وگفت..خیلی برای رفتن عجله داری؟در خدمت باشیم..... با اخم روکردم بهش وپرسیدم منظورت چیه؟ با اخم روکردم بهش وپرسیدم منظورت چیه؟   بازوهامو به طور ناگهانی تو دستاش گرفت از لای دندونهاش غرید...برای رفتن به امریکا...برای رسیدن به یار...   رومو برگردوندم به سمت دیگه وگفتم...معلوم هست چی میگی؟من هنوز تصمیم به رفتن نگرفتم...تازه اگر هم بشه..هدفم تحصیله نه چیزی که تو فکرشو کردی... جدا....؟مطمئن باش که هیچ وقت هم تصمیم به رفتن نمیگیری...یعنی من نمیذارم...اگر میخوای ادامه تحصیل بدی همین جا تو تهران ...تازه نه هر شهر دیگه ای ...فقط تهرون ....واقعا فکر کردی من میذارم از جلوی چشمهام دور بشی؟ از شنیدن حرفهاش سرخوش شدم.......ولی نزاشتم چیزی توچهره ام معلوم بشه.... رو کردم بهش وگفتم....فکر نمیکنی که این منم که باید تصمیم بگیرم نه تو؟...مگه من وتو چه نسبتی با هم داریم که تو فکر کردی میتونی برای من خط مشی تعیین کنی جناب سرهنگ؟.....   در همین حین سعی کردم دستامو ازاد کنم...که انگار این کارم نتیجه عکس داد...چون دست راستم رو رها کرد وحلقه   بازوهاشو دور کمرم انداخت ومن رسما تو اغوشش فرو رفتم....بوی عطرش داشت مستم میکرد...گرمای تنش مثل هرم داغ اتیش تمام وجودمو به اتیش میکشوند.... سرشو پایین اورد با دست دیگه اش موهامو از کنار گوشم کنار زد وگفت..فعلا هیچ کاره...ولی به زودی همه کاره ات میشم عزیزم...همه کاره.. با تعجب نگاهش کردم ...لبخند خوشگلی زد وگفت..اینجوری نگاهم نکن طهورا..با همین نگاهت بیچاره ام کردی...بعد دستشو زیر چونه ام زد گفت...میخوام اعتراف کنم طهورا....دوست داری بشنوی....؟ نفس عمیقی کشید وگفت...من عاشق شدم طهورا...عاشق یک دختر چشم ابی...که خودشم نمیدونه از همون برخورد اول چه اتیشی به هستیم زده.... با وجود این که منتظر این حرفها بودم...ولی وقتی از میون لبهاش شنیدم مثل این بود که تمام ارامش وخوشی دنیا یکجا به قلبم سرازیر شد   پندار ادامه داد...اره از همون جلسه اول قلبمو تکون دادی ولی سعی کردم ظاهرمو اخمو وخشن نگه دارم تا کسی متوجه   حالم نشه......طهورا من...من دوستت دارم....میدونم ازت خیلی بزرگترم....ولی باور کن خوشبختت میکنم...دیگه بی تو نفس کشیدنم برام سخت شده.... طهورا میخوام ازت ..درخواست ازدواج کنم ..........با من ازدواج میکنی؟ لحظاتی تو سکوت نگاهش کردم صدای نفسهای سنگین ومضطربش خبر از درون متلاطمش میداد....با خودم گفتم من چی؟من میتونم بدون پندار نفس بکشم؟نه....غیر ممکنه....الان دیگه نمیتونم بدون اون حتی زندگی کنم....خدایا من کی   اینطور عاشق شدم....؟طهورای که فقط به انتقام فکر میکرد وکسی براش مهم نبود....چی شد که به یکباره وجود فرد دیگه   ای اینقدر براش اهمیت پیدا کرد؟هر چی بود حس خوبی بود...حس زندگی ونشاط که دوباره تو رگهای خشکیده از حسم   جریان پیدا کرده بود....وبا هر پمپاژ قلبم این نیروی مضاعف تو بدنم پخش میشد......... به چشمای عاشقش خیره شدم وگفتم منم دوستت دارم پندار ...نمیدونم کی وکجا این اتفاق افتاد ولی بدون تو دیگه نمیتونم باشم.... خوشی رو توچشماش دیدم...نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت...دیوونه اتم طهورا.....هیچ وقت تنهام نذار.... بی تابی رو تو چشمهاش میخوندم...وهرم نفسهای داغش که هر لحظه نزدیکتر میشد.....چشمهامو بستم ولبهای داغش   رو به روی لبهام احساس کردم...چنان عمیق وداغ میبوسید که به نفس نفس افتاده بودم در میان بازوانش حل شده بودم و   حصار دستاش هیچ راه خروجی برام نگذاشته بودند...یک دستش به دور کمرم بود ودست دیگه اش لا به لای موهام..... در حالی که نفس کم اورده بودم با دستام که روی سینه های پهنش قرار داشت به لباسش چنگ زدم.....بلاخره به خودش اومد و ولباش رو از لبام جدا کرد.... هردو هیجان زده نفس نفس میزدیم....... سرمو پایین انداختم ونگاه شرمزده ام رو ازش گرفتم...خنده قشنگی کرد واروم زیر گوشم زمزمه کرد....چه خانوم خجالتی دارم من.....حالا کجاشو دیدی عزیزم...مونده تا خجالت بکشی.....   هینی کشیدم...وسرم رو بیشتر در اغوشش پنهان کردم.....   خنده ای بلندتر کرد وسرم رو تو اغوش گرمش فشار داد....لحظاتی تو همون حال بودیم......صدای جدیشو شنیدم که گفت طهورا به من نگاه کن......   سرم رو بالا اوردم ونگاهش کردم.........   اروم وجدی گفت....ببین عزیزم اگر تورو از برنامه عملیات کنار گذاشتم...فقط به خاطر این بود که تو لو رفتی....نمیدونم این عامل نفوذی کیه؟ولی پیداش میکنم...فقط تا اون   موقع ازت میخوام که به من اعتماد کنی مطمئن باش انتقام خون خانواده ات رو ازشون میگیرم...همینطور زجری که تو این   چند سال کشیدی.....ولی به من قول بده که تو این مدت تو دایره امنیتی که دورت برقراره میمونی ...تنها جایی نرو...وسعی   کن جز با فامیل نزدیکت با کسی تماس نداشته باشی.........نمیخوام دست اتابک واراذلش به تو بخوره.......از تصورش هم   دیوونه میشم طهورا ...دیوونه......     پوفی کشید وعصبی دستش رولابه لای موهای خوش حالتش برد....... قول میدی مواظب خودت باشی خانومم؟قول میدی به من نگفته جایی نری؟میدونم میتونی توخیلی جاها از پس خودت بر بیایی...ولی این مورد فرق میکنه......قول بده طهورا..... دستی به صورت مضطربش کشیدم وگفتم...اروم باش پندار....باشه عزیزم...قول میدم......ولی تو هم باید قول بدی که مراقب خودت باشی وتو عملیات جلیقه ضد گلوله ات رو بپوشی......قول میدی؟   لبخندی زد ودر حالی که چشمهاشو به ارومی باز وبسته میکرد گفت قول میدم خانومم......... من تازه می خوام یه زندگی شیرین با تو بچه هام شروع کنم معلومه که مراقب خودم می شم .........   بعد در حالی که به ارومی با پشت دستش بازوی لختم رو نوازش میکرد...گفت حالا بهتر بری بخوابی گلم....هوا خنک شده   سرما میخوری....در ضمن نمیخوام کسی این طوری تورو ببینه.....شب بخیری گفتم وبرگشتم که برم که دوباره صدام   کرد......   طهورا...عمه ات وسرتیپ که از مسافرت برگشتند برمیگردی خونه عمه ات....اونجا مثل یک دختر خوب منتظر میمونی تا من   با سرتیپ صحبت کنم ومینو جون زنگ بزنه به عمه ات وبرای اخر هفته بعد قراره خواستگاری روبذاره.....   بعدش هم شما بازم مثل یک دختر خوب وحرف گوش کن...بی معطلی بله رو میدی تا من خیالم راحت بشه....در حالی که   اروم میخندیدم گفتم...ای بابا من که بله رو دادم دیگه چرا نگرانی....   نفسش رو با صدا بیرون داد وگفت ...من وقتی خیالم راحت میشه که شما تو خونه خودم وکنار خودم باشی.....حالا هم به   جای این که اینجا وایسی وبا این لباس دلبری کنی برو تو اتاقت دختر.....   در حالی که شب بخیر ارومی زمزمه میکردم برگشتم وبا سرعت به اتاقم رفتم.....درحالی که قلبم از شدت شوق وخوشی   بیتابانه میزد....روی تختم خوابیدم وبا خودم فکر کردم چه بر سر من اومده؟اون طهورای سرد ویخی چی شده؟چه سری تو   عشق نهفته است که باعث شده منی که پیش هیچ مردی سر خم نکردم وچشم نگفتم.....حالا اینطور مطیعانه وتسلیم   محض از خواسته های پندار اطاعت میکنم.........   در حالی که با نوک انگشتم لبم رو لمس میکردم لبخندی زدم وبا خودم گفتم.....من به این سرسپردگی راضی   وخوشنودم........ولحظاتی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم....... با اومدن عمه معصومه از سفر حج دیگه خونه ی مینوجون نموندم و راهیه خونه عمه شدم بی دلیل دلم شور می زد دلم می خواست کسی بود تا باهاش از دلشوره هام از دلنگرانیهام حرف بزنم عمه معصومه بود ولی خوب روم نمی شد باهاش در این موارد حرف بزنم بی صبرانه منتظر خبری از پندار بودم یکی دوبار به بهانه ی پرسیدن حال مینو به خونه شون زنگ زدم..... مینو جون از هردری حرف می زد الا از پندار مثل افراد معتادی شده بودم که می خواستن ترک کنن تو تک تک سلولهای بدنم احساس بی قراری می کردم من اعتیادداشتم ....اعتیاد به حضور پندار ....به عطر وجودش ....به اخماش و حتی زورگویاش هیچ جوری حاظر نبودم این اعتیادو ترک کنم روز سه شنبه بود از عمه خواهش کردم به بهشت زهرا بریم دلم هوای خانواده اموکرده بود با عمه رفتیم اون جا کلی گریه کردم و درد و دل ولی باز بخاطر حضور عمه نمی تونستم راحت حرف دلمو بزنم وقتی برگشتیم نزدیکای غروب بود عمو مجید خونه نبود با عمه اشپزی کردیم وقتی کارمون تموم شد رفتیم رو مبل سه نفره نشستیم بی اختیار سرمو گذاشتم رو پای عمه و خوابیدم رو مبل عمه هم دستشو تو موهام کردو نوازش می کرد گرمی دست عمه مثل گرمی دست مادرم بود اروم گفتم : عمه معصومه می شه برام از اون داستانا تعریف کنید که قبلنا برام می گفتید ..! عمه خنده ی ارومی کردو گفت : چرا نمی شه دختر چشم ابی من الان برات یکی خوشگلشو تعریف می کنم عمه کمی فکر کردو گفت : اها بزار این یکیو تعریف کنم اینو هیچ وقت برات تعریف نکردم عمه اینجوری داستانو شروع کرد ....... یه روز دو تا دوست خیلی صمیمی بودن که تو خدمت سربازی با همدیگه اشنا شده بودن انقدر صمیمی بودن که همه بهشون می گفتن دو برادر اسم یکیشون مسعود بود و یکی دیگشون شهرام مسعود بچه ی جنوب بود و وضع مالی خوبی نداشت ولی بجاش شهرام که تو تهران زندگی می کرد یه خانواده ی خیلی پولداری داشت............. یه روز شهرام مسعود و دعوت می کنه خونشون مسعود از برخورد خوب خانواده ی شهرام خوشش اومد وقتی داشت با شهرام البوم خانوادگیشون و نگاه می کرد عکس یه دختر و می بینی از شهرام می پرسه این کیه ؟ شهرام بهش جواب دقیقی نمی ده چند وقتی از ماجرای دیدن عکس دختر توسط مسعود می گذره .....مسعود عاشق دختر تو عکس شده بود دل و به دریا می زنه و قضیه دلباختگیشو به شهرام می گه شهرام هم موافقت می کنه خلاصه شهرام به مسعود یه پولی می ده تا بتونه یه کاسبی برای خودش دست و پا کنه و براشون عروسی هم می گیره مسعود دست زنشو می گیره و با پولی که شهرام داده بود می ره ویلات خودش می ره جنوب جند سالی می گذره این دو تا دوست از هم فاصله گرفته بودن و کمتر از هم خبر داشتن شهرام که همه ی زندگیشو باخته بود و افسرده شده بود یه روز که نشسته بود یاد رفیق قدیمیش می افته و می گه من رفیق خوبی دارم می رم تا اون بهم کمک کنه همون جوری که یه روزی من بهش کمک کردم با این فکر راهی جنوب می شه پرسون پرسون ادرس مسعود و پیدا می کنه از اون قصری که رو به روش بود خیلی تعجب می کنه پیش خودش می گه مرحبا به مسعود ببین چه دمو دستگاهی واسه خودش فراهم کرده زنگ در اون قصرو می زنه یه خدمت کار درو باز می کنه شهرام می گه می خواد مسعود و ببینه ولی اون روز مسعود خونه نبوده شهرام به خدمت کار می گه وقتی مسعود برگشت بگه شهرام رفیق قدیمیش به دیدنش اومده بود شهرام چند باری جلوی در خونه ی مسعود می ره ولی هر بار سرخورده از ندیدن مسعود بر می گرده روز اخری دل شهرام از حرف مسعود می گیره اخه خدمت کاره گفته بود اقا مسعود می گه من چنین شخصیو نمی شناسم خلاصه شهرام دل گیرو دلشکسته می ره می شینه تو یه پارک چند دقیقه بعد یه پیرزن می یاد پیشش و می شینه کنارش و شروع می کنه به حرف زدن با شهرام شهرام قضیه خودشو مسعود و تعریف می کنه پیرزن بعد از شنیدن حرفای شهرام بهش می گه بیا من بهت سرمایه می دم و تو با اون سرمایه کار کن شهرام خوشحال از این پیشنهاد و قبول کردنش با پیرزن راهی خونه ی پیرزن می شه یک سال بعد شهرام دوباره می تونه سرپا بشه و سرمایه ای که از دست رفته بود و برگردونه تو همین اوضاع عاشق دختر پیرزن می شه و از پیرزن دخترشو خواستگاری می کنه پیرزن هم قبول می کنه که دخترشو به شهرام بده شب عروسیه شهرام می شه شهرام بین جمعیت نگاهش به نگاه اشنایی می افته اون اشنا کسی نبود به جز رفیق خودش مسعود شهرام ناراحت از حضور مسعود تو جشنش تصمیم می گیره داستان برخورد مسعود و با صدای بلندی به همه بگه به سمت میکروفن که تو دست خواننده بود می ره و ازش می گیره و شروع می کنه به تعریف کردن این جوری تعریف می کنه بین شما ها یه ادمی هست که یه روزی رفیق و برادر من بود مردی بود که پول نداشت من بهش کمک کردم اون مرد عاشق دختر ی شد که قرار بود نامزد من بشه ولی چون رفیقمو خیلی دوست داشتم من دست از سر دختر مورد علاقه ام برداشتم و خودم براشون عروسی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#19
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۱ عصر (آخرین ویرایش: ۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۲ عصر، توسط رمان.)
گرفتم رفیق ما دست زنشو گرفت و رفت ولی وقتی من دست کمک ازش خواستم منو پس زد حالا اینجاست با چه رویی نشسته نمی دونم صحبتهای شهرام که تموم شد مسعود لبخند به لب رفت سمت شهرام میکروفون و از دست شهرام گرفت و گفت : اون کسی که شهرام تعریفشو کرد منم راست می گه شهرام داغون اومد جلوی در خونه ی من ....ولی من نپذیرفتمش حالا می پرسید چرا ؟؟/ چون نمی خواستم رفیقمو اون طور داغون ببینم ....چون نم یخواستم رفیقم با دیدن وضعیت زندگی من حسرت بخوره مادرمو دنبالش فرستادم بهش از طریق مادرم سرمایه دادم سرمایه ای که یه روز خودش به من داده بود بازم راست می گه اینقدر مرد بود که دختر مورد علاقه ی خودشو برای من خواستگاری کرد ولی منم خواهرمو به همسریش در اوردم به اینجای حرف که رسید شهرام زل زد به مسعود حالا درک موضوع برای شهرام راحت تر شده بود دو رفیق قدیم اون شب دوباره بهم قول رفاقت و برادری دادن   عمه سکوت کرده بودمنم چیزی نمی گفتم داشتم به قصه ای که عمه تعریف کرده بود فکر می کردم چقدر هردو بامعرفت بودن واقعا الان دیگه از رفاقت ها خیلی کم پیدا می شه عمه دستی کشید تو موهامو گفت : چطور بود خوشت اومد ؟ -وای عمه خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه این قصه رو نشنیده بودم عمه گفت : خوب پس حالا که پسندیدی بلند شو برام یه استکان چای بیار گلوم خشک شد سریع سرمو از رو پای عمه برداشتم و خم شدم و صورت تپلشو بوسیدم و رفتم تا چای بیارم *** شب عمو مجید که اومد به عمه گفت : پنجشنبه شب مهمون داریم برای امر خیر دارن می یان   وقتی عمو مجید این حرفو زد دلم هری ریخت از خجالت لبمو گاز گرفتم پس پندار با عمو حرف زده بود عمه بعد از این که صحبتهای عمو مجیدو شنید باخوشرویی منو بوسید و تبریک گفت خدا رو شکر کردم امیر نبود وگرنه نمی دونستم چی کار کنم پنج شنبه هم رسید از صبح دل تو دلم نبود اروم و قرار نداشتم صد بار لباسمو چک کردم و از عمه نظر خواستم به درخواست عمو مجید قرار شد تموم عمه ها رو دعوت کنیم با عمه کل خونه رو برق انداختیم ظرف میوه و شیرینی رو اماده کردیم عمه به من گفت برم دوش بگیرم و حاظر بشم ساعت حدود 8شب بود که مهمونها هم اومدن عمهها هرکدوم با ذوق بهم تبریک می گفتن و رومو می بوسیدن امیر به بهانه ای خونه نموند ولی قبل از رفتنش به من تبریک گفت تو دلم از خدا خواستم یه دختر خوب هم نصیب امیر بشه ...! دقیقا ساعت 9شب بود که صدای زنگ خبر از رسیدن مهمون ها می داد من یه کت و دامن کوتاه به رنگ ابی اسمانی تنم کردم با روسری ابریشم کوتاه ارایش کمی هم با کمک مهدیس انجام دادم که خیلی بهم می یومد وقتی مهمون ها وارد شدن برای چند لحظه نفسم بند اومد چشمام تو چشمای پر از لبخند پندار گره خورد چقدر خوش تیپ و خواستنی شده بود کت و شلوار مشکی با پیراهن ارغوای تنش کرده بود صورت مثل همیشه شیو شده بود به سختی نگاهمو از پندار گرفتم و به بقیه نگاه کردم همراه پندار فرید و خانواده ی داییش هم اومده بودن مینو جون با خنده ی قشنگی نزدیکم شد و صورتمو بوسید و گفت : اخرم به ارزوم رسیدم من از اولم دوست داشتم عروسم تو باشی ... به مینو لبخند زدمو گفتم : ممنون مینو جون امید وارم لایق باشم حس کردم حال فرید خیلی گرفته است و نگاهش پر از حرف ... ولی تو لحظه دوست نداشتم هیچی ذهنمو مشغول خودش کنه سبد گلی بزرگی که توسط یه شخص غریبه اورده شد گوشه ی سالن قرار گرفت پندار اروم نزدیک من شد و شاخه ی گل رز هلندی که انتهای ساقه اش یه روبان نازک قرمز به شکل زیبایی پاپیون شده بود به سمتم گرفت و گفت : گل من به زندگیم خوش اومدی از خجالت سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم با تعارف عمه معصومه و عمو مجید تموم مهمانها وارد سالن اصلی شدن و نشستن ساعت اول بیشتر در مورد چیزهای عادی صحبت شد و پذیرایی که توسط مهدیس و شیوا صورت گرفت بیتا هم طبق معمول خودش و گرفته بود و با غرور یه جا نشسته بود بیشتر دایی پندار و عمو مجید حرف می زدن هر از گاهی هم اقا سجاد شوهر عمه مهری یه نظری می داد منم مثل یه دختر خوب و سر به زیر رو مبلی نشسته بودم و به تیکه های دختر عمه هام گوش می دادم مهدیس هی می رفت و می یومد و می گفت : طهورا ..!جون من دستتو بکش رو سر من بزار من یه همچین لعبتی نصیبم بشه یا شیوا که هی دم گوشم می گفت : خدا نکشتت عجب تیکه ای شکار کردی   نمی دونستم به حرفهای مهدیس و شیوا بخندم یا عصبی بشم که با حرف مینو جون مجلس رسمی شد من درست روبه روی پندار نشسته بودم چند بار زیر چشمی پندار و نگاه کردم دیدم خیلی راحت و بدون هیچ خجالتی پاشو رو پاش انداخته و ژست قشنگی زل زده به من مینو جون روشو سمت عمو مجید کردو گفت : خوب اقای یزدی همون جور که تلفنی هم خدمتتون عرض کردم مزاحم شدیم برای خواستگاری از طهورای عزیز نفسم تو سینه ام حبس شده بود گوشام نمی شنیدن کی چی می گه ؟ فقط با حرف عمو مجید و سوقلمه ای که مهدیس بهم زد به خودم اومدم عمو مجید گفت : دخترم پاشو با اقای مقدم حرفهای اخرتو بزن سنگهاتو وا کن با خجالت از رو مبل بلند شدمو از سالن خارج شدم نمی دونستم باید با پندار کجا حرف بزنم اخه من حرفی نداشتم پندار کنارم ایستادو اروم گفت : برو یه جای خلوت و غیر قابل دید ...اصلا برو تو یه اتاق متعجب بهش نگاه کردم پندار چشمکی زدو با ابرو اشاره زد که زودتر راه بیافتم به سمت طبقه ی بالا حرکت کردیم و وارد اتاق خودم شدم وقتی پندار پشت سرم وارد اتاق شد سریع در اتاق و بست و زل زد به من می خواستم برم رو تخت بشینم که مچ دستمو گرفت و کاری کرد که برگردم سمتش پندار بی حرف منو تو اغوشش غرق کرد انقدر محکم فشار می داد که گفتم دیگه باید فاتحه ی کمرمو بخونم پندار اروم و زمزمه کنان کنار گوشم گفت : دلم برات تنگ شده بود عروسک چشم ابی من سرمو بلند کردم و گفتم : پندار تو این یه هفته خیلی تو فشار فکری بودم همش دوست داشتم کنارم باشی چندباری هم زنگ زدم خونه تون ولی موفق نشدم باهات حرف بزنم پندار رو چشمامو بوسید و گفت : می دونم مینو بهم می گفت زنگ زدی ولی نمی شد قبل از خواستگاری اینجا زنگ بزنم پندار دستشو زیر چونه ام گذاشتو فشار ارومی اوردو گفت : تو چقدر ناز شدی ؟ لبخند کم جونی زدمو گفتم : ااا پندار اذیتم نکن ... پندار حلقه ی دستاشو تنگ تر کردو گفت : حالا مونده تا اذیتت کنم تلافی همه کارتو در می یارم تلافی بی محلی های اخریتو که حتما در می یارم اروم گفتم : می دونم ...بد جنسی می خوای تلافی کنی ولی مطمئن باش من هم اروم نمی شینم هر عملت باعث یه عکس العمل از سمت من می شه خودمو از اسارت حلقه ی دستای پندار نجات دادم و رفتم رو لبه ی تخت نشستم پندار هم اروم کنارم نشست چند دقیقه ای سکوت کردیم پندار سکوت و شکست و گفت : طهورا من دو خواسته ازت دارم اولی و مهمترینش اینه که مراقب خودت باشی می دونی که چی می گم و ازت چی می خوام و اما دومی .... پندار یه خنده ی ریزی کردو گفت : دومی هم اینه که من بچه خیلی دوست دارم حداقل سه تا بچه ازت می خوام با حرف پندار چشمام گردشدو نگاش کردم فکر کردم داره سر به سرم می زاره ولی لحنش و نگاهش کاملا جدی بود پندار دوباره گفت : نظرت در مورد بچه چیه اونم سه تا ....شایدم چهارتا د ر حالی که سعی میکردم خنده ام رو کنترل کنم گفتم...پندار شوخی میکنی نه؟...خدای من 3 یا 4 تا بچه.....به من بیچاره رحم نمیکنی؟.... خودت میدونی که من میخوام ادامه تحصیل بدم....بعدش هم اگر بشه تمایل دارم سر کار برم....اینطور که تو میخواهی من تمام مدت..یا باید باردار باشم...یا بچه بزرگ کنم....پس خودم چی ؟یا ارزوهام؟   نمیدونم تو لفظ کلمه بارداری چی بود که باعث شد سرمو پایین بندازم ولبم رو گاز بگیرم....از حس مادر شدن اونم مادر بچه ای که پدرش پندار باشه ....ته دلم از خوشی غنج زد......   با احساس گرفتن دستهام توسط پندار....سرمو بالا اوردم وبه چشمهای خندون وعاشقش نگاه کردم....گرمای نفسش رو روی گردن وگوشم حس کردم که گفت قربون خجالتت برم من.....من میمیرم برای اون لحظه ای که خبر بارداریتو به من بدی...وبعد بلند خندید...... در حالی که هجوم خون رو تو گونه ام حس میکردم ...اروم بی حیایی نثارش کردم............ در حالی که اروم ومردونه میخندید گفت....ببین طهورا من 36 سالمه....ودلم میخواد تا دیر نشده لذت پدر شدن رو بچشم...... ولی اینقدر هم فهم وانسانیت دارم که بدونم تو 23 سالته ودلت میخواد درس بخونی....مطمئن باش اجازه نمیدم که هیچ عاملی جلوی درس خوندن وپیشرفتتو بگیره وخودم هم تا اخرش هستم وکمکت میکنم.....   منظور من این هستش که دلم یک کانون خانوادگی گرم وشلوغ میخواد....یک همسر بینظیر وهمیشه همراه...وبچه هایی که بتونم تمام تلاشمو برای به ثمر رسیدنشون بکنم.....مطمئن باش مخالف کار کردنت هم نیستم....البته توی محیط خوب وسالم که خودم تاییدش کنم......حتی اگر این میون هم بچه دار شدیم مطمئن باش شده براشون دایه وپرستار میگیرم که تو اذیت نشی.. تو فقط قول بده که همه جا همراه وکنار من باشی....به من وفادار باشی وبه من اعتماد کنی....ونهایت سعیتو برای داشتن یک کانون گرم خانوادگی بکنی.....   در حالی که به چشمهاش خیره شده بودم واز چشم انداز زندگی در کنار پندار غرق در خوشی بودم وبا وجود این که میدونستم زندگی در کنار یک نظامی خطرات وسختی های خودشو داره...گفتم....بهت قول میدم همیشه کنارت باشم وسعی کنم زندگی گرمی داشته باشیم.....   پندار در حالی که صورتم رو میون دستهاش گرفته بود به چشمها وپیشونیم بوسه میزد...گفت...من هم قول میدم تا لحظه مرگ دوست داشته باشم وبهت وفادار بمونم وهمیشه ازت مراقبت کنم.....   پندار که کنارم نشسته بود منو تو اغوشش گرفتو و گفت : خیلی خاطرتو می خوام ...خیـــــــــــلی   سریع از رو تخت بلند شد و گفت : زود باش بریم پایین بیشتر تو این اتاق بمونیم تضمین نمی کنم مادر نشده از اتاق بیرون بری پس بیا بریم پیش بقیه در ضمن وقتی سرتیپ نظرتو خواست سریع قبول می کنی دنبال وقت گرفتن هم نباش که اصلا بهت وقت نمی دم که فکر کنی   بعد در حالی که دستم رو میکشید واز روی تخت بلند میکرد با خنده وشوخی گفت...بهتر دیگه بریم بیرون....وگرنه سرتیپ دخترشو به من نمیده و از خونه اش بیرونم میکنه.....هر دو زدیم زیر خنده ودر حالی که دست پندار پشت کمرم بود وبه بیرون هدایتم میکرد...از اتاق خارج شدیم... امروز از صبح ارایشگاه بودم با این که خیلی مخالفت کردم ولی نتونستم مینو جون و عمه معصومه رو قانع کنم تا ارایشگاه نیام همشون می گفتن نامزدیته باید بری ارایشگاه پندار هم با اونا دست به یکی کرده بود به خودم تو اینهی که روبروم بود نگاه کردم به ارایشی محوی که تو صورتم توسط ارایشگر صورت گرفته بود چقدر تغییر کرده بودم موهامو فر کرده بود یک سمت از موهامو بالا داده بود و با یه گل درشت به رنگ نباتی نزیین کرده بود لباسی که با پندار خریده بودمو تنم کردم یه لباس ماکسی نباتی بلند که فقط رو یکی از سرشونه هام یه بند می خورد که روی بند فقط گل داشت از همون گلهای پارچه ای که ارایشگر به موهام زده بود     کفشامو پام کردم و اماده بودم تا پندار به دنبالم بیاد بنا به درخواست پندار و موافقت عمو مجید قرار بر این شد که قبل از ازدواج بینمون صیغه ی محرمیتی خونده بشه تا رفت و امد ما مشکل شرعی نداشته باشه تو دلم کلی خندیدم اگه عمو مجید می فهمید این پندار چه ها که با من نکرده فکر کنم دیگه تو روم نگاهم نکنه با صدای ارایشگر که گفت : عروس خانوم دنبالتون اومدن به خودم اومدم با کمک ارایشگر شنلمو تنم کردم و شال حریر سبک هم رو سرم انداختم اروم از در ارایشگاه خارج شدم پندار تکیه زده به جنسیس کوپه اش در حال مرتب کردت یقیه ی کتش بود منم همون جا ایستادم و در حال تماشا کردن مرد زندگیم بودم پندار و مثل همیشه شیک ومرتب دیدم ....! سنگینی نگاهم باعث شد روشو سمت در ارایشگاه بکنه وقتی منو دید سریع اولین کاری کرد اطرافو دید وقتی دید خلوته و من قابل روئیت نیستم به سمتم اومد با لبخند به این تعصبش نگاه می کردم پندار با حالت خاصی منو نگاه می کرد اروم گفت : سلام پرنسس چشم ابی ..! بعد هم اروم خم شد و انگشت کوچیک یکی از دستامو بوسید لبمو به دندون گرفتم بوسه اش با این که روی بند انگشتم بود ولی داغیش به تموم بدنم سرایت کرد ..! پندار زل زد و به من گفت : گازشون نگیر اونها از این به بعد صاحب دارن .../ بعد هم با لحن شوخی جدی گفت : اصلا دوست ندارم به اموال من صدمه بزنی !! گاز محکتری از لبم گرفتم تا نخندم ..... پندار یکی از ابروهاشو به حالت زیبایی بالا انداخت وگفت : تو چرا حرف گوش کن نیستی می خوای همین جا بهت ثابت کنم این ها صاحب دارن دختر امانت دار خوبی باش ....! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اروم خندیدمو گفتم : پندار تا حالا کسی بهت گفته خیلی بی حیایی ؟ پندار هم خندیدو گفت : اره یکی .....سه.. چهار دفه بهم گفته بی حیا !!!! اروم به کتفش زدم پندار گفت : بیا عشق من بیا بریم اصلا هواسم نبود تو کوچه ایستادیم ..! خودش در سمت منو باز کرد وقتی می خواستم بنشینم یه دسته گل خیلی زیبا روی صندلی بود اروم دست دراز کردم و برداشتم یه دسته گل ابشاری کوتاه که تماما" از غنچه های رز نباتی رنگ بود و   دورش از حریری با ز بهمون رنگ تزیین شده بود دسته گل و برداشتم و سوار ماشین شدم پندار اروم در سمت منو بست و خودش هم سوار شد اروم گفتم :مرسی پندار خیلی نازه پندار یکی از دستامو گرفت و روی دنده گذاشت و دست خودشم روی دستم گذاشتم اروم انگشتای دستمو فشار داد و گفت : اگه تموم گلهای دنیا رو برات بیارم بازم کمه دقت کردم دیدم سمت خونه عمه نمی ره چون قرار بود نامزدی خونه ی عمه باشه رومو سمت پندار کردمو گفتم :پندا ر مگه خونه عمه معصومه نمی ریم ؟؟؟؟ پندار یه لبخند از سر شیطنت زدو گفت : نه نمی ریم -پس کجا می ریم قرار بود مهمونی خونه عمه باشه که ؟ -مهمونی سر جاشه خانومی ولی ما یکمی دیر می رسیم با چشمای متعجب گفتم : خوب الان کجا می ریم پندار ؟ -پندار خندیدو گفت : طهورا هر کاری کردیم عمو مجیدت قبول کنه مابریم اتلیه یه چند تا عکس بگیریم قبول نکرد می گفت هنوز بهم محرم نیستید می گفت بزارید بعد از خوندن صیغه بعد برید عکس بگیرید پندار با صدای بلندی خندیدو ادامه موفق بودم گفتم : کار خوبی نکردی پندار خوب می زاشتی بعد از مراسم می رفتیم فرقی نداشت که ...! پندار فشار دستشو رو دستم بیشتر کردو گفت : نخیر کلی فرق داشت تا برسی کلی ادم می خوان تو رو ببوسن دیگه ازت چیزی نم یموند که ببرمت اتلیهداد :خوب وقتی از راه قانونی نمی شد تو رو بکشونم اتلیه منم راه غیر قانونیشو امتحان کردم ...که جواب هم داد !!!!! با تعجب به حرفای پندار گوش می دادم عجب این بشر مارموز بود ببین چه زبلیه که تونسته سر عمو مجید و گول بزنه سعی می کردم نخندم ولی نمی دونم چقدر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#20
۱۳۹۹-۱۱-۲۱، ۰۷:۰۶ عصر
دیگه ازت چیزی نم یموند که ببرمت اتلیه با باحالت موزی خندیدو گفت : اگه سرتیپ می فهمید من ازت چه بوسهای گرفتم فکر کنم خونم و حلال می کرد خندیدمو گفتم : واقعا بی حیایی !!!! پندار مکثی کردو گفت با این دفه فکر کنم شد 6بار ...! با ترمز ماشین به اطراف نگاه کردم جلوی یه باغ ایستاده بودیم پندار گفت : شالتو بکش جلوتر خیالتم راحت کسی که قرار عکس های دونفره مون و بگیره زنه اروم با کمک پندار از ماشین پیاده شدیم و وارد باغ شدیم اول هر کدوم چند تا عکس تکی گرفتیم و بعد نوبت عکسهای دونفرمون شداولین عکسمون به این شکل بود که پندار از پشت منو تو اغوشش می گیره و سرشونه ی لختمو می بوسه دومین عکسمون هم ژست قشنگی داشت پندار رو تابی که از گلها درست شده می شینه و من به صورت مایل رو پاهاش می شینم فیگورمون جوری بود که مثلا می خواستیم همدیگه رو ببوسیم چندتا عکس دیگه هم گرفته شد و اخرین عکس هم روی چمن ها که بصورت مصنوعی بود به صورت برعکس دراز کشیدیم جوری که رخ به رخ همدیگه می شدیم و نگاهمون قفل نگاه همدیگه بود عکس گرفتن ها که تموم شد از باغ خارج شدیم و باهم به سمت خونه عمه حرکت کردیم وقتی رسیدیم جمعیت زیادی به استقبالمون اومدن یکی از خدمه ها با منقل اتیش نزدیکمون شد پندار دستشو تو ظرف اسپند کرد و کمی اسپند برداشت و دور سرم چرخوند و ریخت رو زغال درون منقل عمه نزدیکم اومدو گفت : طهورا فدات شم تو هم اسپند برای شوهرت دود کن با کلمه ی شوهر دلم یه طوری شد دیگه باورم شده بود که پندار برای همیشه مال من می شه منم کمی اسپند واسه پندار دود کردم پندار از جیب کتش سه تا تراول در اورد و درون سینی منقل زغال گذاشت وقتی وارد اتاق شدیم به وسیله ی جدا کننده ها سالن بزرگ به دو نیم تقسیم شده بود... زنانه و مردانه با پندار به سمت جایگاهی رفتیم که از قبل برای ما درست شده بود اروم نشستیم عمو مجید هم اومد بود و هم چنین دایی پندار عمو مجید خودش برای ما ایه صیغه رو خوند و مارو محرم همدیگه کرد بعد از خوندن صیغه که دوره ی سه ماهه داشت مردهااز قسمت زنونه خارج شدن به کمک دختر عمه هام شال و شنلمو در اوردم فقط دسته گلم دستم بود پندار هنوز تو قسمت زنونه مونده بود ولی از شدت خجالت سرشو پایین انداخته بود تو دلم گفتم : اخی بچه ام از بودن بین این همه زن و دختر خجالت می کشه مینو جون انگشتری روکه برای نامزدی گرفته بود وبه سمت پندار گرفت و گفت : مبارکت باشه خداروشکر می کنم که نمردمو دامادی تو رو دیدم من و پندار همزمان گفتیم : مینو .....! مینو جون خندیدو گفت : اوه چه تفاهمی بعد هم انگشتر و به دست پندار داد خیلی ها دور ما جمع شده بودن پندار دست منو گرفت و اول بوسید با بوسه ای که پندار رو انگشت من زد جیغ و صوت و دست بود که سالن ومنفجر کرد ... پندار اروم انگشترو تو انگشتم کرد و بعد هم زل زد تو چشماموگفت : مبارک منم لبخندی زدمو گفتم : مبارک توهم باشه پندار صورتشو نزدیک صورت من اورد فکر کردم می خواد لبامو ببوسه سریع سرمو عقب بردم که باعث خنده ی حضار شد خود پندار هم می خندید دخترها یه صدا می گفتن : دوماد عروسو ببوس یالا اگه دست من بود گردن همشون و از لبه تیغ می گذروندم ...! اینقدر گفتن تا بالاخره تسلیم خواسته شون شدم ولی قبلش دسته گلو جوری گرفتم که کسی نبینه پندار منو می بوسه پندار هم بد جنسی کردو وقتی می خواست لبمو ببوسه سریع دسته گلو پایین کشید بابوسیده شدن توسط پندا رجمعیت هم دست از سرم برداشتن و با یه رقص اروم که توسط منو پندار صورت گرفت دیگه بی خیال ما شدن ** با عمه معصومه در حال تمیز کردن خونه بودیم که تلفن زنگ خورد عمه خودش گوشی رو برداشت بعد از کمی حرف زدن به من گفت : طهورا مینو خانومه سریع جارو برقی رو خاموش کردم و گوشی رو از عمه گرفتم -سلام مینو جون -سلام دخترم حالت چطوره ؟ - ممنون خوبم ...شما خوب هستید ؟ - منم خوبم عزیز دلم ...چه خبرا ؟ چرا نمی یای این طرفا ؟ خندیدم و گفتم : مینو جون من که یه روز در میون خونه شما هستم گفت : خونه ی خودته عزیزم ...راستی زنگ زدم بهت بگم زن برادرم یه مهمونی گرفته تو دلم گفتم : وای نه با بیخیالی ساختگی جواب دادم : به چه مناسبتی مینو جون ؟ -مینو خندیدو گفت : هیچی بابا دارن سی امین سالگرد ازدواجشون و جشن می گیرن جشنشون فرداست گفتم که خبر داشته باشی       -چشم مینو جون سعی می کنم بیام مینو جون مصرانه گفت : --سعی چیه دختر خوب ..حتما باید بیای چشمامو با عصبانیت روهم فشار دادم وگفتم: چشمامو رو هم فشار دادمو گفتم : چشم ....! --خوب دیگه طهورا جون کاری نداری عزیزم ؟ -نه مینو جون خوشحال شدم صداتون و شنیدم --قروبنت برم دختر قشنگم پس می بینمت خدافظ خدافظ بعد از قطع تماس به عمه گفتم : عمه من فردا خونه ی دایی پندار دعوت شدم و موضوع رو واسه عمه تعریف کردم عمه معصومه که ظرفهای کریستال و تمیز می کرد گفت : به سلامتی دخترم حالا لباس داری ؟ دوباره جارو برقی رو روشن کردم وگفتم: -اره عمه دارم   ,و با عمه مشغول تمیز کاری شدیم حدودای غروب بود که کار ماهم تموم شد   این عمه ی منم هر چند وقت یکبار هوس خونه تکونی می کنه دیگه نا نداشتم از جام بلند شم   اخر شب هم پندار تماس گرفت و گفت خودش دنبالم می یاد خیلی اصرار کرد که بریم برای فردا لباس بخریم   ولی حسِ این که از خونه بیرون برم رو نداشتم............... حاضر و اماده منتظر پندار بودم که بریم می دونستم پندار رو لباس پوشیدنم خیلی حساس بخاطر همین موضوع یه پیراهن مشکی زیر زانو پوشیدم که یقیه پوشیده ای داشت با استین های حلقه ای و واسه اینکه به بازوهای لختم گیر نده یه حریر هم برداشتم تا در موقع لزوم ازش استفاده کنم به لطف تندیس دیگه تو ارایش کردن هم وارد شده بودم یه ارایش محو شیک هم انجام داده بودم با صدای عمه سریع کفش های پاشنه بلندمو پام کردمو مانتومو شالمو از رو تخت برداشتم در اتاقمو باز کردم که رخ به رخ امیر شدم امیر خیره شده بود به من تو دلم صدبار خودمو لعنت کردم که چرا احتیاط نکردمو تو اتاقم مانتو شالمو نپوشیدم سریع عقب گرد کردم وارد اتاق شدم مانتو مو تنم کردمو شالمو رو سرم اناداختم و بیرون رفتم امیر نبود شاید رفته بود پایین پله ها رو سریع پایین اومدم و سلام بلندی دادم پندار از رو مبل بلند شد و جوابمو داد خوب بهش دقت کردم بلوز و شلوار سفید تنش بود با یه کت اسپرت مشکی تیکه ای شده بود موهاشو به طرز قشنگی ارایش داده بود پندار چند قدم به سمتم برداشت و شاخه گل رزی رو به سمتم گرفت لبخند زدمو شاخه گلو ازش گرفتم از عمه خداحافظی کردیم و راهی خونه دایی پندار شدیم تو مسیر رفت از پندار پرسیدم : پندار ...! فرید کی می خواد برگرده ؟ پندار متعجب و با کنجکاوی گفت : چطور ؟ -هیچی همینطوری پرسیدم پندار نیم نگاهی بهم کردو پرسید:د نکنه پشیمون شدی ؟ اروم زدم رو شونه ی پندارو گفتم : از چی پشیمون شدم ؟ پندار اروم گفت : از این که با من نامزد کردی ؟ اخم کردمو گفتم : تا جای که یادم می یاد چاقو بیخ گلوم نذاشته بودی که قبولت کنم کی می خوای باور کنی دوست دارم؟   پندار سکوت کرده بود منم کمی دلگیر از حرفش سکوت کردم دستم به سمت پخش ماشین رفت و روشنش کردم دوست نداشتم وقتی با پندارم یه همچین سکوت دلگیر کننده ای بینمون باشه .....! وقتی پیاده شدیم اروم بازویشو گرفتم پندار نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت و ..وارد خونه شدیم بعد از تعارفات معمول به سمت مینو جون رفتیم و نشستیم مینو جون گفت : طهورا عزیزم برو تو اتاق مانتوتو در بیار ...! ننشسته راهمو به سمت اتاقی که مینو جون نشون داده بود کج کردم و مانتو شالمو در اوردم شال حریر ی که با خودم اورده بودمو رو شونه هام انداختم و از در اتاق بیرون اومدم با نشستنم پندار یه نگاه به لباسم کردو اروم دم گوشم گفت : چرا لباست بی استینه ؟ منم اروم گفتم : پندار بخدا این پوشیده ترین لباسی بود که داشتم پندار که توجیح نشده بود گفت : مگه بهت نگفتم اگه لباس مناسب نداری بیام بریم بخرید بی حوصله و کلافه وار گفتم : پندار خواهش می کنم بس کن من که با شال لختیشو پوشوندم تا پندار می خواست جوابمو بده .. سرو کله ی فرید هم پیدا شد وقتی من و پندار دید کلی سر به سرمون گذاشت و تیکه بارونمون کرد ... نگاه فرید مثل سابق نبود دیگه اون دلخوری رو توش نمی دیدم از بی کاری نگاهم به سمت رقصند ها چرخید سلما هم بینشون بود خدا رو شکر سمت من نیومد من هم راضی از این دوری داشتم برای خودم کیف می کردم با دستی که رو پام نشست برگشتم پندار چشمکی زدو گفت : می خوای برقصیم ؟ یه اخم ناز کردمو گفتم : چه عجب تحویل گرفتی ؟ پندار لبخند زد و دستمو کشید و گفت : بلند شو تا پشیمون نشدم ....! با هم به سمت پیست رقص رفتیم موزیک ملایمی پخش می شد نه از اون موزیکهای دونفره من و پندار رو به روی همدیگه اروم می رقصیدیم از رقص پندار خیلی خوشم می یومد خیلی مردونه می رقصید .... رقص که نمی شد گفت بیشتر پاهاشو اینو ر و اونور می کرد و بشکن می زد وقتی موزیک تموم شد ما هم پیست و ترک کردیم و سر جامون برگشتیم مهمونی خوبی بود مخصوصا وقتی کیک اوردن و هانیه خانوم و شوهرشو مجبور کردن با هم محلی برقصن نیمه شب بود که رسیدم خونه عمه با کلیدی که از قبل داشتم درو باز کردم داشتم اروم وارد اتاقم می شدم که امیر در اتاقشو باز کرد از حالت چشماش فهمیدم خواب نبوده اروم سلام دادم امیر با کنایه جواب سلاممو داد و گفت : خوش گذشت ؟ خیلی سریع گفتم : اره داشتم اروم وارد اتاقم می شدم که امیر در اتاقشو باز کرد از حالت چشماش فهمیدم خواب نبوده اروم سلام دادم امیر با کنایه جواب سلاممو داد و گفت : خوش گذشت ؟ خیلی سریع گفتم : اره     وارد اتاق شدمو در و بستم دیگه نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم که امیر دست از سرم برداره و ازم دل بکنه اگه پندار می فهمید خیلی بد می شد خصوصا با حساسیتی که داشت تصمیم داشتم تو فرصت مناسبی خیلی جدی با امیر صحبت و برخورد کنم           با چشم بهم زدنی دوره ی نامزدیمون رو به اتمام بود تو این مدت اگه برخوردهای امیرو فاکتور می گرفتم بقیه چیزها عالی بود و بیشتر به گشت و گذار و خوشگذرونی سپری شد فرید هم به امریکا رفت و قول داد حتما دوباره بیاد     من بنا به درخواست عمه شب ها خونه پندار نمی موندم حالا چرا عمه می گفت نمونم دلیلش برام مجهول باقی مونده بود طبق معمول خونه مینو جون بودم و در حال حرف زدن پندار هم در حال ور رفتن با لب تابش بود که تلفن زنگ خورد مینو جون تلفن و برداشت از صحبت کردنش فهمیدم سیما خانوم هر دو به مکالمه ی مینو جون گوش می دادیم مینو هی می گفت : سیما جان اینا از قبل همدیگرو می خواستن منم بی خبر بودم به پندار نگاهی انداختم دیدم سریع از جاش بلند شد و به سمت مینو جون رفت و ازش خواست گوشی رو بهش بده مینو هی چشم و ابرو می یومد که زشته ولی پندار ول کن معامله نبود مینو جون سریع مکالمشو تموم کردو به پندار گفت : چته پسر ؟ چرا همچین می کنی ؟ پندار کلافه و عصبی گفت : چرا نزاشتی من باهاش حرف بزنم مینو اروم گفت : بدبخت که حرف بدی نزد ازمن گلگی می کرد پندار نفس پرصدای کشیدو گفت : مینو طهورا الان زن منه سیما خانوم بی جا می کنه اسم زنمو می بره لبخندی رو لبم اومد تو دلم کلی قربون صدقه ی زنم ...زنم گفتن های پندار می رفتم با حرف های مینو جون پندار کمی اروم شد ولی دلخوریش سر جاش بود سریع لب تاپشو برداشت و به سمت اتاقش رفت با رفتنش من و مینو به هم نگاه کردیم و هردو همزمان زدیم زیر خنده مینو جون در حالیکه هنوز می خندید و سری تکون می داد گفت : - طهورا جون پاشو برو پیشش..... بچه ام حرصی شده برو یکم ارومش کن دوباره خندیدیم با اجازه ای گفتم و به سمت اتاق رفتم و با چند ضربه اجازه ی ورود گرفتم پندار رو تخت نشسته بود و به نقطه ای که معلوم نبود کجاست خیره شده بود اروم رفتم کنارش نشستم دوست نداشتم ناراحت ببینمش بخاطر همین با دستم شروع کردم به بهم ریختن موهاش اینقدر با سرو کله اش ور رفتم تا پندار به خنده افتاد می خواستم بازوشو گاز بگیرم که جفت دستامو گرفت و منو خوابوند رو تخت هرچی تقلا کردم تا فرار کنم نشد که نشد پندار شروع کرد به قلقلک دادن من ...... صدامون کل خونه رو گرفته بود از شدت خنده نفس کم اورده بود اروم و با خنده گفتم : پ...پندار ....زش...زشته ...الان مامانت ....می یاد پندار هم که می خندید از قلقلک دادن من دست برداشت و کنارم دراز کشید و با یه دست منو تو اغوشش کشید و رو سرمو بوسید گفت : خوب مینو بیاد مگه اشکالی داره ؟ در ضمن مامانم نمی یاد می دونه ما الان در چه حالی هستیم موزیانه نگاهی بهم انداختو ادامه داد نترس مینو مزاحم معاشقه کردنمون نمی شه با ته خنده ای که هنوز تو صدام بود به چشمای پندار زل زدمو گفتم : جدی جدی بی حیایی پندار همچنان زل زده بود تو چشمام اروم سرشو به سرم چسبوندو گفت : طهورا خیلی دوست دارم خیلی هیچ وقت ازم دور نشو من می میرم اگه بفهمم کسی به غیر از من دوست داره چشمامو بستم چندباری دهنم باز شد تا موضوع امیرو بگم ولی نتو نستم ... سرمو رو سینه ی پندار گذاشتمو گفتم هرگز ترکت نمی کنم حتی اگه خودت بخوای ؟ بعد هم با خنده گفتم : از در بیرونم کنی از پنجره می یام تو .... پنجره هم ببندی از دودکش می یام دودکشو ببندی یه جا دیگرو پیدا می کنم خلاصه از دست من خلاصی نداری ...! پندارم خندید دستشو لای موهام کرد چند دقیقه ای تو حال خودمون بودیم که مینو جون صدامون زد لباسامون و مرتب کردیم و رفتیم پایین .... بعد از خوردن شام از پندار خواهش کردم منو برسونه خونه .. اونم غر غر کنان خواسته امو اجابت کرد ..... تو مسیر برگشت پندار خیلی جدی گفت : طهورا دلیل خاصی داره شب ها نمی مونی پیش من ؟ -دلیل نه ...باور کن عمه معصومه ازم خواسته منم به احترامش این کارو می کنم پندار کمی اخماش تو هم رفت و گفت : فهمیدم برای چی می گه شبها کنارم نباشی لابد فکر می کنه پیش من امنیت نداری ولی اینو نمی دونن بالاخره تو الان هم زن منی .... اگه پیش من امنیت نداشته باشی ..... پندار فرمون زیر دستشو فشردو زمزمه وار گفت : اون وقت با وجود اون مرتیکه یالقوز اون جا امنیت داری ؟؟؟ زیر چشمی نگاش می کردم خیلی عصبی بود نفساش تند بودن و قفسه ی سینه اش زیاد بالا و پایین می شد پندار اهسته گفت :اینطور فایده ای نداره باید زودتر عقد کنیم من ترجیح دادم سکوت کنم و تو این لحظه ها صحبتی نکنم که پندار تحریک بشه و خشم عصبانیتش دامن گیر شه وقتی رسیدیم اروم ازش خدافظی کردم و پیاده شدم پندار هم با من پیاده شد کمی اطرافو دید و نگاهش به ساختمون افتاد و اخماش بیشتر تو هم رفت به جای که نگاه می کرد توجه کردم پنجره اتاق امیر بود که هنوز روشن بود و گوشه ای از پرده تکون می خورد نگاهو از پنجره گرفتمو گفتم : مرسی منو رسوندی داشتم بر می گشتم که پندار دستمو گرفت اروم به سمتش چرخیدم زل زد تو چشمامو گفت : طهورا رفتار امیر با تو چطوریه ؟ تو دلم گفتم : یا خدا .... سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم به همین منظور گفتم : مثل تموم دختر دایی ..پسر عمه های دیگه پندار پوزخندی زدو ادامه داد : اون وقت تموم پسر عمه ها از پشت پنجره ی اتاقشون دختر داییشو ن و دید می زنن کلافه گفتم : پندار چرااینقدر بد بینی -بدبین ....هه ....گوش کن طهورا اگه روزی بفهمم در این مورد بهم حقیقت و نگفتی بدون ......... پندار ادامه ی حرفشو نگفت فشار دستشو رو مچ دستم زیاد کرد اروم مچمو ازاد کردو گفت : برو شب بخیر وقتی وارد حیاط شدم صدای جیغ لاستیکهای پندار که سکوت خیابون رو در هم شکست و شنیدم باید تا دیر نشده با امیر حرف بزنم با همین خیال اروم وارد ساختمون شدم و یه راست به سمت اتاق امیر رفتم دو تقه به در زدم امیر درو باز کرد خیل ی اروم گفتم : باید باهم حرف بزنیم امیر با سر اشاره کرد که داخل بشم از کنار امیر گذشتم و رو تخت نشستم خیلی جدی که همراه اون اخم هم داشتم گفتم : امیر می فهمی داری چی کار می کین ؟ می فهمی داری با زندگیم بازی می کنی ؟ می فهمی پندار روی تو حساس شده ؟ می فهمی بارها در مورد رابطه ی ما ازم سووال پرسیده ؟ دوباره خودم جواب دادم : نه نمی فهمی یعنی نمی خوای که بفهمی زل زدم به امیر که تکیه داده بود به میز کارش و منو نگاه می کرد دوباره گفتم : امیر تو گفتی جای طاها رو برای من می گیری اصلا نمی خوام برادرم باشی ولی با زندگیم بازی نکن تو خودت روز مهمونیه عمه تبریک گفتی دوباره چت شده چرا بعد از نامزدیم رفتارت بد شده امیر بفهم من پندارو دوست دارم امیر که اروم ایستاده بود با حرف اخر من گفت : جلوی من در مورد علاقه ات حرف نزن.... راست می گی نمی فهمم اصلا من ادم بیشعوری هستم ولی تو مال من بودی بارها خواسته ام فراموشت کنم نشد ....نمی شه طهورا امیر چند قدمی به سمتم اومدو ادامه داد : طهورا من دوست دارم من چندین ساله که دوست دارم چطوری ازم می خوای به این سرعت فراموشت کنم ...... حرف زدن با امیر بی نتیجه بود از جام بلند شدمو گفتم : کاری نکن اعتماد پندار به من صلب بشه داشتم از در خارج می شدم که گفت : من موندم این اینقدر بهت شک داره فردا ی روز که رفتی خونه اش لابد نمی زاره پاتو از در خونه بیرون بزاری بدون جواب دادن خارج شدم و به اتاق خودم رفتم امیر بی منطق حرف می زد شایدم من منطق کلامشو درک نمی کردم یک هفته بیشتر به پایان صیغه ی محرمیتمون نمونده بود صبح یکی از روزها پندار باهام تماس گرفت و گفت میاد دنبالم تا باهم بریم جواب ازمایش خون و بگیریم حاضر و اماده منتظر بودم بیاد که بریم به عمه معصومه هم گفتم واسه ناهار بر نمی گردم و شاید کارمون تا غروب طول بکشه می خواستیم واسه طبقه ی بالا کمی خرید لوازم کنیم قرار بود بعد از ازدواج پیش مینو جون زندگی کنیم هرچند پندار خیلی تمایل به این کار و نداشت و می گفت بزاریم یکی دوسال بعد بریم پیش مینو می گفت اول ازدواجمون خیلی باید مراعات کنیم دنیا برعکس شده بود بجای این که من مخالف باشم اون مخالفت می کرد ولی با دلایلی که براش اوردم بالاخره با اکراه پذیرفت رو تاب نشسته و غرق گذشته ها بودم که صدای زنگ در اومد سریع به سمت در رفتمو باز کردم پندار مثل همیشه شیک و مرتب لبخند به لب ایستاده بود سلام دادمو منتظر نگاش کردم پندار که تعلل منو دید گفت : بیا بریم دیگه ؟ لبامو ورچیدمو گفتم : می گم پندار چیزیو فراموش نکردی ؟ پندار به چهر ه اش حالت تفکر دادو دستی به چونه ی محکم خوش فرمش کشیدو گفت : نه فکر نکنم.....!مگه چیو فراموش کردم ؟ اروم گفتم : هیچی بیا بریم ..... حالم گرفته شد تو دوران نامزدی تو هر دیدار از پندار شاخه گلی می گرفتم بد جوری به گرفتن تک شاخه گلها عادت کرده بودم با همون حال سوار ماشین شدم و در و بستم پندار هم نشست ولی قبل از این که حرکت کنه گفت : داشبورد و باز کن بی خیال گفتم : به من چه خودت باز کن طهورا !!!!!!! چشمامو گرد کردمو منم گفتم : چیه پنـــــــــــــــــدار ؟ پندا ر لبخندش پر رنگ تر شدو گفت : می گم بازش کن توش همون چیزیه که الان باعث اخمت شده چشمام برق زدو به سرعت در داشبوردو باز کردم یه جعبه ی کوچیک به همراه یه شاخه گل رز اول از همه شاخه گلو برداشتم و گفتم : خوب تقصیر من نیست خودت منو به این گلها عادت دادی پندار اروم به طرفم خم شد و گونه امو بوسید و گفت : تو هم منو به بوسه هات عادت دادی .... حالا اون جعبه رو بردا رو باز کن جعبه کوچیک سورمه ای رنگ رو برداشتم و بازش کردم یه زنجیر بلند سفید بود با پلاکی که روش وان یکاد حکاکی شده بود زنجیر جلوی چشمام نگه داشتم و می دیدمشمش که پندار از دستم گرفتش و گفت : طهورا این و هیچ وقت از گردنت باز نکن اینطوری خیالم راحت تره و خودش به سمتم متمایل شد و زنجیرو گرفتو به گردنم اویخت ......... بعد از گرفتن جواب ازمایشمون به سمت فروشگاه لوازم خانگی رفتیم و با سلیقه و وسواس پندار خریدهامون و انجام دادیم قرار بود وسایل مستقیما فرستاده بشن خونه مینو جون   داشتیم از پارکینگ فروشگاه خارج می شدیم که پندار گفت :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (3): « قبلی 1 2 3 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12234')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.